Page 1


‫دیل گپ‬


‫گردآورندگان‪ :‬آمنه باجور ـ مهیار صابری‬ ‫ناشر‪ :‬نشر کالج‬ ‫طرح جلد‪ :‬امیرحسین جاویدمهر‬ ‫صفحه آرا‪ :‬فاطمه قهرمانی‬ ‫سال انتشار‪5931 :‬‬ ‫چاپ اول‬


‫دیل گپ ‪4 /‬‬

‫تمهید اول‬

‫نام علی عبدالرضایی را همیشه با دنباله خوانده بودم‪ .‬دنبالهای از کلمات که چیزهایی را به او نسـب‬

‫مـیداد‪ .‬شـاعر نویسـنده‬

‫نظریهپرداز ادبی و فکرپرداز‪ .‬این آخری همیشه برایم جالب مرموز و هیجان انگیز بود‪ .‬فکرپرداز تا همـین چنـد وقـ‬ ‫برایم تنها یک عنوان دهان پُر کن بود تا اینکه با علی عبدالرضایی آشنا شدم و پای بحثهای‬

‫پـی‬

‫نشستم و با او همکـمم شـدم‪.‬‬

‫در همین بازه زمانی نه چندان بلند چیزهای جدید زیادی از او شنیدم و با نوع نگاه متفاوتی آشنا شـدم کـه تنهـا مـیتوانسـ‬ ‫حاصل یک چیز باشد؛ فکرپردازی‪.‬‬ ‫کتابی که مقابل شماس‬ ‫به بیان نقطه نظرات‬

‫منتخبی از یادداش های علی عبدالرضایی در فضای مجازی اس ‪ .‬جایی که آزادانه و بـدون سانسـور‬ ‫پرداخته و به معنای واقعی حاصل تفکرات و فکرپردازیهای‬

‫را بدون چشم داشتی در اختیار همه قرار‬

‫داده اس ‪ .‬حتی اگر جایی درد و دلی کرده یا خاطرهای تعریف کرده به دنبال کارکرد فکرپردازانهاش بوده اس ‪.‬‬ ‫در این کتاب تمش شده نوشتههای جذابتر و پُر مغزتر علی عبدالرضایی گرد آوری شود‪" .‬دیله گب" بر خمف کتـابهـای‬ ‫دیگری که از علی عبدالرضایی خواندهاید شعر نیس‬

‫داستان نیس ؛ تفکر خالص اس ‪ .‬تفکر پرداخ‬

‫شدهای کـه در دل هـر‬

‫کلمهاش سالها تجربه سالها درد اجتماعی و سالها اندیشه نهفته اسـ ‪ .‬یقـین دارم مطالعـه کتـاب پـی‬ ‫زمینهها نوع نگاهتان را به مسائل مختلف تغییر خواهد داد و در آینده برای شناخ‬

‫رو در بسـیاری از‬

‫بهتر زوایای پنهان رویدادهای گوناگون بـه‬

‫شما کمک شایانی خواهد کرد‪ .‬چرا که صاحب این تفکرات با بیان آنها قصد سخنرانی ندارد بلکه تمش میکند چگونه فکـر‬ ‫کردن را به مخاطبان‬

‫بیاموزد و به آنها نشان دهد همیشه زاویهی تازهای برای بررسی رخدادهای پیرامون زندگی بشر وجود‬

‫دارد‪.‬‬ ‫امید اس‬

‫با مطالعهی این کتاب درهای تازهای در اندیشهی آوانگارد به روی شما عزیزان گشوده شود‪.‬‬

‫مهیار صابری‬


‫دیل گپ ‪5 /‬‬

‫تمهید دوم‬

‫"دیلِ گپ" گیلکىس‬

‫و معناى حرف دل مىدهد‪ .‬مىگویند که در جایى حرف دل و عقل به هم مىرسند و به این تقاطع نـام‬

‫خرد دادهاند‪ .‬فکرپردازىهاى على عبدالرضایى اغلب در همین نقطه تقاطع اتفاق مىافتند‪ .‬میان مطالبی که این روزها نمیشـود‬ ‫در هر جایی شنید و یا در هر صفحهاى خواند نظرم را یادداش هایی جلب کرد که در کتاب پی‬ ‫در این کتاب همانگونه که چندین علی عبدالرضایی هس‬

‫چند و چندین من‬

‫رو گـردآوری شـده اسـ ‪.‬‬

‫گفتاری و نوشتاری را خواهید خواند‪.‬‬

‫همهشان خواندنىس ؛ به طرز فجیعی خواندنی و من آنها را در مطالبی که قبلن مهیار صابری نیمی از آن را گـرد آورده بـود‬ ‫جا دادم که چیزی حیف نشود‪.‬‬ ‫حیف اس‬

‫این همه را نخواند؛ نخواند و نشنید‪ .‬مدام دعوت میشوید به فکر به شور به شعور و از همه بیشتر حتی به شعر‪.‬‬

‫پس بخوانید بشورید بشعورید و بیاندیشید‪.‬‬

‫آمنه باجور‬


‫دیل گپ ‪6 /‬‬

‫‪1‬‬ ‫همه منتظر معجزهاند که زندگیشان شاد شود اما تنها عدهی قلیلی که آن را خلق میکنند شاد میشوند بقیه در انـدوه آبتنـی‬ ‫کرده و بر این باورند که نابغه نیستند تا خلق کنند‪ .‬اما همه نابغهاند! به شرطی که تواناییشان در کاری که میکنند لحـا شـود؛‬ ‫نمیشود از یک کبوتر انتظار داش‬ ‫و بدترینها را دس‬

‫مثل خر عر بزند‪ .‬آدمهایی هستند که بهترین چیزها را پی‬

‫چین میکنند؛ من یکی از آنهایم! آنهایی که تمام پلهای پشـ‬

‫برنمیگردند فقط پی‬

‫رو دارند اما به آن پشـ‬

‫کـرده‬

‫سرشـان را خـراب کـردهانـدف هرگـز‬

‫میروند‪ .‬تو هم مثل من گذشتهی خرابی داری اما آیندهات مثل من دس‬

‫نخوردهس ‪ .‬لبخند بزن کـه‬

‫جهان را عوض کنی اجازه نده که جهان چهرهات عوض کند‪ .‬در پاسخ به آنچه میخواهی پی‬

‫میآید که زندگیات بگویـد‬

‫"نه!" اما در نهای‬

‫چیز بهتری بدهد؛ تو هرگز نباید آن را قبول کنی بهتر اس‬

‫منتظر بمانی بـرای "بهتـرین" کـه چیـزی جـز‬

‫معنای بهتر نیس ! زندگی هر کسی دو روز بزرگ دارد روزی که به دنیا آمد و روزی که فهمید چرا! پس هر چه گفتند کشـک‬ ‫اس‬

‫معنای زندگی چیزی جز معنا دادن به زندگی نیس ‪ .‬ما همه در خانهای زندگی میکنیم که اشتباهن بـا رفتـه و تنهـا بـا‬

‫اشتباه بهتری میتوان خراب‬

‫کرد پس نگران نباش! مهم نیس‬

‫پلهایی پی ِ رو داری که باید خراب شود‪.‬‬

‫اگر همهی پلهای پش‬

‫سرت را خـراب کـردهای زود بـاش!‬


‫دیل گپ ‪7 /‬‬

‫‪2‬‬ ‫خیلیها میخواهند بزرگ باشند قوی باشند خس و خاشاک نباشند و در نهای‬

‫مرد باشند! زنها با مرد عشق نمیبازنـد تنهـا‬

‫در قماری که می کنند میبازند چون تنها قماربازها میدانند زندگی چیس ‪ .‬زندگی گوش به خواستهشان نمیدهد راه خـودش‬ ‫را میرود فقط‪ .‬در طی خطر اس‬

‫که میتوانند سر راه‬

‫را دوباره پیدا میکنند‪ .‬زندگی با اینهمه هس‬

‫بایستندکه لحظهای مکث کند و تنها طی همین مکث اس‬ ‫که اسم‬

‫که دارد این عظم‬

‫هستیس‬

‫که آزادی‬

‫خودش را بـه خـاطر مـا بـه خطـر‬

‫نمیاندازد‪ .‬زندگی سونامیِ خطرناکیس ! سونامی که بیاید اول قویترینها میافتند؛ درختان تنومند و آسمانخـراشهـا! فقـط‬ ‫خس و خاشاکند که باقی میمانند! بوتهها گلها و علفها همیشه میمانند ‪ .‬خس و خاشـاک طـرزی در تـائو دارنـد و بـه راه‬ ‫ئوتسه میروند‪ .‬درخ ها ولی مرید چارلز داروینند که می گف‬

‫فقط قوی ترینها باقی میمانند! البته اینها اول مقاوم‬

‫کنند تنومندترینشان هم اول قدرتنمایی میکند‪.‬تمام هیتلرها درخ‬ ‫خاشاک ولی شکس‬

‫بودند و تنومند! برای همین شکس‬

‫شکند! خس و خاشاک بردهی کسی نیستند؛ مثل ابر حرک‬ ‫موافق اس ‪.‬‬ ‫یک مش‬

‫با‬

‫هوا گود شد‬ ‫دو مش‬ ‫سه مش‬ ‫سه ملیون چاله توی هوای تهران‬ ‫شد طوفان‬ ‫که دارد هنوز پی‬ ‫هی پی‬

‫میرود‬

‫میرود‬

‫حا اگر بداند این باد‬ ‫کجا میرود‬ ‫حتی اگر خس باشیم اگر خاشاک‬ ‫میرسیم‬

‫خوردنـد‪ .‬خـس و‬

‫نمیخورند؛ به نرمی جای خالی میدهند و جان سالم به در میبرند‪ .‬آنها ناگهان خم میشوند و سونامی‬

‫فکر میکند که خس و خاشاک سر فرود آوردهاند؛ آیا تسلیم شدهاند؟ سونامی از طبیع‬

‫رف‬

‫مـی‪-‬‬

‫پیروی میکنـد پـس آنهـا را نمـی‪-‬‬

‫میکنند فقط گاهی متاسفانه در دام بادی میافتند که فکر مـیکننـد‬


‫دیل گپ ‪8 /‬‬

‫‪3‬‬ ‫اگه یه دروغى رو زیاد تکرار کنى مىشه حقیق‬

‫خودت؛ مث کارى که تکرارِ زیادش مىشه اعتیادت‪ .‬زندگىِ همـه رو عـادت‬

‫قورت داده همه قربانىِ یه دروغِ کوچکند که زود باور شده بیخود نیس‬

‫که حا هیچ حقیقتى جز دروغ براى کسى نمونـده‪.‬‬

‫گاهى دلم واسه ایران که اینهمه بدنام شده مىسوزه‪ .‬ما ایرانىها تا بخواهى حق به جانبیم تا بخواهى معتاد! همه هم زنـدگى‪-‬‬ ‫مون غرق شده در رویاى دیگرى کسى خودش نیس ‪ .‬از این لحا حتى مغروریم! نباید بترسى نباید بلرزى زندگىِ واقعـى‪-‬‬ ‫ت دقیقن از جایى که دیگه هیشکى به تخم‬

‫نیس‬

‫آغاز مىشه‪.‬‬


‫دیل گپ ‪9 /‬‬

‫‪4‬‬

‫شعر نوشتن آسان اس‬ ‫باشى به دس‬ ‫دس‬

‫شاعرى اما صعب! تحمل تنهایى سخ‬

‫نمىآید! جز این فرشتهى بختیارى که حالم را ناب مىکند حالِ هیچکس را نـدارم ایـن روزهـا! دوسـتان ولـى‬

‫برنمىدارند؛ مدام زنگ میزنند که از خانه بیرونم بکشند من اما به خانه خو کردهام‪ .‬در خانه میتوانم فقط خودم باشـم‬

‫تنها و بی لقب! اینجا هیچ شخصی‬ ‫تنهایی فرص‬ ‫حال‬

‫نیس‬

‫اما کسى عمدن تنها نیس ! تنهایى مثل آزادىس‬

‫اس‬

‫کاذبی درکار نیس ‪ .‬هر چه بیشتر به این سرطان خو میگیرم به خودم نزدیکتر میشـوم‪.‬‬

‫به راحتی هم بدس‬

‫نمیآید؛ خیلیها گرچه تقدیس‬

‫میکنند امـا دائـم از آن فـرارىانـد چـون در ایـن‬

‫فقط خودشانند؛ یک هیچِ مطلق! پنج روزِ هفته را بکوب کار میکنند که آخرِ هفته استراح‬

‫کنند اما همه از آخـرِ هفتـه‬

‫شوند با اینهمه هیچکس دوس‬

‫نـدارد در سـاحلی خلـوت‬

‫انزجار دارند برای همین میزنند به دریا که توى جمعی‬ ‫آفتاب بگیرد برای اینکه آن منِ کاذبی که دس‬

‫لخ‬

‫و پا کرده درکار نخواهد بود‪ .‬کسی قادر نیس‬

‫آخرِ هفته خـانگی کنـد چـون‬

‫سرسام میگیرد‪ .‬آخرِ هفته آدمها بیکارند فقط با خودشان کار دارند اما چون خودی درکار نیسـ‬ ‫نیس‬

‫بایـد‬

‫که آمار قتل و جنای‬

‫دیوانـه مـیشـوند؛ بیخـود‬

‫آخرِ هفته بسیار اس ‪ .‬آدمها کاملن تهی شدهاند با درونِ خالی هم گفتگو غیـرممکن اسـ‬

‫پـس‬

‫میروند در باری که گوشی پیدا کنند نوش بهانهس ‪ .‬گاهی میروم در بی زیرِ آپارتمانم که اغلب شلوغ اس ! معمـولن هـم‬ ‫گوش مینشینم که کس بشنوم مغزشان را چرند پر کرده روزمرگی اینها را قورت داده کار و اداره هم فقط کمک میکند که‬ ‫اینها یک دیگری بشوند؛ کسی خودش نیس‬

‫آقای مهندس اس‬

‫دکتری در مطب اس‬

‫نیس ‪ .‬حتی نمیتواند لحظهای در خانه با خودش باشد چون خودی درکار نیس‬ ‫اس‬

‫که یکشنبه میرود کلیسا که خدا خودش دس‬

‫لقب اس‬

‫اما تـه هفتـه گـوز هـم‬

‫که تنهـایىاش را انجـام دهـد بـرای همـین‬

‫به کار شود‪ .‬در کلیسا فقط القاب میلولند آدم نایـاب اسـ‬

‫‪ ...‬الـو! درود‬

‫عزیزم! مشغولم! امشب نمیتوانم فردا نمیتوانم دیگر نمیتوانم؛ هنوز خیلی مانده تنهـاییام خـودش را انجـام دهـد‪ .‬تنهـایی‬ ‫دواس‬

‫کسی نمیداند‪.‬‬


‫دیل گپ ‪11 /‬‬

‫‪5‬‬

‫حقیق‬

‫لباس ندارد؛ راه مىرود لخ‬

‫اما دروغ راهى ندارد مگر شیک بپوشد‪ .‬ما همه شـیفتهى ظـاهریم؛ یعنـى فقـط دروغ را‬

‫مىپسندیم‪ .‬من هم یکى از این همهام! دروغهایى که سراغ من مىآیند اغلب به ته رسیدهاند غمگینند با من چ‬ ‫بار سنگینشان را خالى کنند اما چون عادت به خالىبندى دارند وانمود مىکنند که خوشحالند‪ .‬چند دقیقه پی‬ ‫قضاوت نکن! کسى شاد نیس‬

‫به شادى گفـتم‬

‫هر که به جنگى مشغول اس ‪ .‬غم سوارکار ماهرىس ؛ از همه کولى مىگیرد همه هـم فکـر‬

‫مىکنند پیادهاش کردهاند اما آنجاس ؛ دقیقن زیر آستینشان! گف‬ ‫از چ‬

‫مـىکننـد تـا‬

‫نیس‬

‫و بمفاصله در همین صفحهى فیسبوک با ویـدیوکال‬

‫معمولى وارد تصویرىاش شد دس هاش را نشانم داد بعد هم پستانهاى درش‬

‫و بقیهى دنیا جز آنجـا کـه جنگـلِ‬

‫تُنکى داش ! کاش شادى مىدانس‬

‫حتى جنگل که فکر مىکنیم غم ندارد پاییز غم انگیزى دارد‪ .‬شادى مثل خیلىها غم ندارد‪.‬‬

‫فقط عدهى معدودى قدرت از دس‬

‫دادن دارند؛ معدودند کسانى که زود تمام نمىشوند تمام نمـىکننـد‪ .‬طـى ایـن سـالهـا‬

‫خیلىها را دیدم که خوب آمدند اما بدجور محو شدند اینها یا نبودند یا بازى بودند یا حقیقى نبودند یا حقیق‬

‫نداشـتند‪ .‬بـا‬

‫دورهاى معاصریم که محافظهکارترین آدمها لقبِ رادیکال مىگیرند و سنّتىترینشان ظاهرى آوانگارد دارند‪ .‬همـه مـىخواهنـد‬ ‫تازه باشند تازه بنویسند اما کسى خودش را تازه نمىکند! ما را دروغ به تاراج برده و ریاکارى کـه هـر دو از بحـرانِ فرهنگـىِ‬ ‫سکس آب مىخورد‪ .‬متأسفانه ما تنها دروغِ عصر ارتباطات را رواج دادهایم کسى حقیقى نیس ‪ .‬براى همین اس‬

‫که علىرغـم‬

‫میل باطنىام هنوز سکسى و ریسکى مىنویسم‪ .‬اقل یکى باید مدام خطر کند برود روى مین تا جادهاى براى بعدى بـاز کـرده‬ ‫باشد‪ .‬مهم نیس‬ ‫هستى درس‬

‫که بعدها اُپورتونیس ها دس‬

‫پی‬

‫بگیرند و مترسکها لقبِ منجى! مهم نیس ! مهم این اس‬

‫که تـا وقتـى‬

‫باشى تا مىتوانى در خطر بنویسى‪.‬‬ ‫دسامبر ‪2115‬‬


‫دیل گپ ‪11 /‬‬

‫‪6‬‬

‫دنبالِ فرص‬

‫نباش حسودى نکن خالق باش! وقتى نمىتوانى یک جور دیگر دوس‬

‫داشته باشى نباید عاشق کسى بشوى که‬

‫یک جور دیگر اس ‪ .‬نباید به اینکه من چگونهام فکر کنى به آنکه با من هستى فکر کن وگرنه تنها مىشوى و یک خاموشـىِ‬ ‫ابدى شکنجهگاه‬

‫خواهد شد‪ .‬آدمهایى که دائم سکوت مىکنند یا باتمقند زیر آبِ صاف یا باتمقى زیر آبِ صاف زود باش!‬

‫از خودت دورى کن! هیچ آدمى آسان نیس‬

‫انسان نیس ‪ .‬تاکنون ندیدهام یکى به آنچه هس‬

‫قناع‬

‫کرده باشد‪ .‬آنها وقتـى‬

‫به من زنگ مىزنند که خسته باشند راضى نباشند؛ هیچکس در آن خراب شده راضى نیس ؛ همه مىخواهند کمک کنم بیاینـد‬ ‫این طرف نمىدانند اگر آنجا نیستند اینجا هم نخواهند بود! آنها اعتمادشان را به اعتقاد دادهانـد و نمـىداننـد آنکـه دسـ‬ ‫دوستى مىدهد اما نگران اس‬ ‫تمام‬

‫فردا به او خیان‬

‫کنى خیان‬

‫را آغاز کردهس‬

‫پس تمام‬

‫کن! طورى که دیگـر آغـاز نشـود‬

‫کن!‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪12 /‬‬

‫‪7‬‬

‫خرده شیشه مىبارد از آسمان ماندهام این لیوان شکسته چگونه مىکند از آب نگهدارى‪.‬احتمالن شیشه خرده دارد دریـا‪ .‬دریـا‬ ‫عاشق اس‬

‫به خودش یعنى به آسمانِ آبى که هرگز به آن نمىرسد؛ براى همین هر چه را که از او مىآیـد در خـودش جمـع‬

‫مىکند‪ .‬دریا عاشق اس ؛ نیازمند نیس‬

‫البته عشق یک جورهایى نیاز به آن دیگرىس‬

‫یکى عاشق باشند به او حال مىدهند حتى اگر حال‬

‫را نبرند اگر حال دادند و شاکى بودند یعنى که عاشق نیستند نیازمندند؛‬

‫مردها هم اغلب این طورىاند اما به مراتب رقیقتر! عشق قاعده بردار نیس‬ ‫حساب بدهد؛ شکای‬

‫اما با نیاز فرقها دارد! زنهـا اگـر بـه‬

‫دل اهلِ دیل نیس ؛ مىدهد بدون آنکه صورت‪-‬‬

‫نمىکند بلکه برعکس از این خودآزارى لذت هم مىبرد‪ .‬این روزها خیلىها عاشق نیسـتند؛ نیازمندنـد؛‬

‫نیاز دارند اما نمىدانند به چى‪.‬‬ ‫جوالی ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪13 /‬‬

‫‪8‬‬

‫لندن همیشه باران دارد‪ .‬اینجا همیشه باران میآید اما هنوز به آن عادت نکردهام؛ هنوز به طرز فجیعی تازهسـ‬

‫هـر بـار کـه‬

‫میآید بوی دیگری دارد؛ طور دیگری میبارد‪ .‬زن بختیارى مثل باران اس ؛ میآید بیقرار و هر بار که میآید هر وقـ‬ ‫میآید دوست‬ ‫روزِ من اس‬

‫کـه‬

‫دارم‪ .‬انگار قرار بوده ماشه را او بچکاند طورى شکارم کرده دل تا دل که هرگز اینگونه عاشق نبودهام‪ .‬شب و‬ ‫روز و شبم! بیس‬

‫سالم که بود بعید میدانستم بعد سی سالگی عاشقى کنم؛ یعنى چنـین دیوانـه شـاعری کـنم‪.‬‬

‫چقدر وحشی و بیرحم زندگی کردهام؛ حا که از این با نگاه میکنم ناچار بر گور همهى علیهای عبدالرضایی مینشـینم و‬ ‫نگرانم که باز دیر نشود‪ .‬انگار همیشه وق‬

‫کم داشتم‪ .‬بد اس‬

‫گورستان! صدای آدمها یک جور شناسنامهس‬ ‫اس‬

‫صدا باشی صحنه نباشد صدا باشی میکروفـونهـا در انحصـار‬

‫یک جور امضا؛ صدای آدمها معمولن خودشان را صدا مـیزنـد؛ او خـود مـن‬

‫اوى تک تیرانداز اوى با بلند بختیارى که چون طوفان همهى درخ هاى زندگىام را انداخته‪.‬‬ ‫فوریه ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪14 /‬‬

‫‪3‬‬

‫شب اقامتگاه بیدارىس‬ ‫تنهاس‬

‫بر روز فقط گله سلطن‬

‫مىکند؛ شب عزیزتر اس‬

‫کسى نیس‬

‫کند؛ شـب بـى صـاحب و‬

‫خراب‬

‫رییس ندارد چون گله در شب هیچ کارهس ‪ .‬به پیر و مراد رهبر و چوپان فقط گله آب مىدهد؛ اگر گلهاى در کـار‬ ‫اس‬

‫نباشد گلهاى نیز در بین نخواهد بود و آزادى به روز شبیخون خواهد زد‪ .‬شب آنارشیس‬

‫چون واقعـىسـ ؛ واقعـىهـا‬

‫همه اختمل روانى دارند و آنها که عادى هستند واقعى نیستند؛ روح و روانشان مهار شده؛ آنها چون اسبى رام در گلـه آرام‬ ‫گرفته یادشان دادهاند خودشان نباشند؛ آنها فقط دنیا را با گوش‬

‫و پوس‬

‫خالى انبار کردهاند‪ .‬جماعتى قانع به آنچه هسـ‬

‫به آنکه وانمود مىکنند هستند اما نمىدانند که نیستند‪ .‬آنها خودتانید خود ما این جمعی‬

‫تنها‪ .‬تنهائىِ ما را تنها نزدیکـانِ مـا‬

‫تولید مىکنند نه آنها که از ما دورند؛ آنها شما نیستند چون واقعىترند و مىمانند‪.‬‬ ‫آنها که واقعىترند هرگز خودشان را نمىکشند چون بر این واقفند که مرگ فقط تنهاترشان مىکند‪.‬‬ ‫هى شما که منتظرید! پی‬

‫از آنکه بمیرید اگر که آزادى طلب دارید به اجتماع بمه‬

‫با کند گاوها سر به زیرند براى همین ماما مىکنند دنیاى بى من طویلـهى عـوام اسـ‬ ‫فروتنى دستاورد منحط اخمق اس‬

‫جایىس‬

‫که فردی‬

‫دخیل نبندید؛ خر که ممکن نیس‬

‫سر‬

‫گوسـفندها ناچارنـد فقـط بچرنـد‪.‬‬

‫را ذبح مىکنند براى همین هى تو! دیگـر نبایـد از مـن فـرار کنـى‬

‫مغرور هم نباش تا مىتوانى غرور داشته باش خیلىها بىخیالِ غرورشان مىشوند که با خیلىها باشند فقط معدودى بىخیالِ‬ ‫خیلىها مىشوند تا غرورشان باشد غرور باید باشد! پس ترینِ آدمها آنهایند که غرورت را هدف قرار دادهاند!‬ ‫امان نده!‬ ‫لهشان کن!‬


‫دیل گپ ‪15 /‬‬

‫‪11‬‬

‫دزدى جرم نیس‬ ‫حمای‬

‫پس دزد چرا منفور اس !؟ هم دزد هم یک انقمبى هر دو به فقر مـىگوینـد "نـه!" امـا مـا فقـط از دومـى‬

‫مىکنیم‪ .‬چرا!؟‬

‫قوانین تمام کشورها تمام ادیان همه فلسفهها و البته سیاس مدارها اصلن همه و همه دشمن قسم خوردهى دزد و دزدىانـد‬ ‫چون همه حتى هنوز در خدم‬ ‫و وسطى حتى طبقهى فرودس‬

‫سرمایهدارىاند‪ .‬قبح دزدى اگر از بین برود بى شک سرمایهدارى جان از دس‬ ‫از دزد و دزدى متنفر اس‬

‫مقدس شمرده شود‪ .‬چرا هیچکس افتخار نمىکند که دزد اس‬

‫مىدهد‪ .‬با ئى‬

‫در حالى که دزدى در بسیارى موارد باید اکتـى انقمبـى و عملـى‬ ‫در حالى که همه دزدى مىکنند!؟ چـرا کسـى نابـاوران را بـاور‬

‫نمىکند!؟ آنها بلدند بگویند "نه!" پس چرا کسى پش شان نماز نمىخواند!؟ جهان از انواع "نه" تشـکیل شـده امـا کسـى از‬ ‫"استتیک شر" که ذکرى جز "نه" ندارد نمىداند‪ .‬براى اینکه دنیا باز شکس‬

‫نخورد ما ناگزیر از بازخوانى هستیم؛ دیگر هـیچ‬

‫چیز بدیهى نیس ‪ .‬چرا دنیا باید از دیوانگى بدش بیاید! تمام نابغهها ژنى دیوانه داشتند پس چرا همه از دیوانگى بیزارند!؟ اگـر‬ ‫طویلهى دنیا همه را گوسفند نمىخواس‬

‫آیا باز صنع‬

‫پزشکى دیوانهها را بسترى مىکرد!؟ چرا مردم از دیوانگى مـىترسـند‬

‫در حالى که هنوز مسیح و موسى و محمد مقدس اس !؟‬


‫دیل گپ ‪16 /‬‬

‫‪11‬‬

‫که مرگ فقط تنهاترش مىکند هرگز خودش را نمىکش ‪ .‬ازم مىترسید مىگف‬

‫اگر مىدانس‬

‫فقط خاکسترش مانده باقى‪ .‬دوس‬ ‫سف‬

‫داش‬

‫امتحانم کند اما نمىخواس‬

‫هر که به‬

‫نزدیک شده حا‬

‫بسوزد‪ .‬گفتم نترس! بیا جلو! سینههات را بِهم بچسـبان‬

‫بغلم کن! من آنقدر هم که فکر مىکنند سرد نیستم‪ .‬کاش همانقدر که در درون مىسوختم بیرونم نشـان مـىداد‪ .‬کـاش‬

‫اینقدر عصبى و بداخمق نبودم؛ مثل بهار بودم گل مىدادم بى دلیل بى منّ‬

‫و در هوا پخ‬

‫مىشدم مثل عشق‪ .‬تبعیـد مثـل‬

‫گور اس ؛ دفن مىشوى در حالى که زندگى مىکنى‪ .‬باید یاد بگیرم به یکى مهربانى کنم بعد به یکى مهربانى کنم باز هـم بـه‬ ‫یکى مهربانى کنم‪ .‬هیچ چیزِ این زندگى جز این نمىارزد‪.‬‬ ‫که من فقط تنهاترش مىکنم هرگز عاشقم نمىشد‪ .‬ازم مىترسید ولى آمد جلو؛ سـه هفتـه در آغوشـم داغ شـد‬

‫اگر مىدانس‬

‫آنقدر داغ که دیگر چیزى از او نمانده بود باقى‪ .‬نباید پرش مىدادم؛ از وقتى که رفته بیشتر براش کادو مىخرم‪ .‬هنوز یادم مى‪-‬‬ ‫رود که دیگر نیس‬ ‫کنم‪ .‬دیگر وق‬

‫این تىشرت را پریروز براش خریدم آن کیف چرمى را نمىدانم کى؛ از وقتى که رفته بیشتر هزینـه مـى‪-‬‬

‫خالى ندارم همه جاى من و این خانه در اشغالِ اوس ‪ .‬امشب باز رفتم به همان رستورانى که با هم مىرفتیم‬

‫باز آن روبرو نشسته بود و هى برام لقمه مىگرف‬ ‫شد بیس‬ ‫‪...‬‬

‫و هر بار انگش هاى باریک‬

‫بینِ دندانهام گیر مىکرد‪ .‬بشـقابم کـه خـالى‬

‫پوند گذاشتم سرِ میز و زدم بیرون‪ .‬وقتى رسیدم خانه تنهایى باز صدام زد و تازه یادم آمد که باید ده پوند مـىدادم‬


‫دیل گپ ‪17 /‬‬

‫‪12‬‬

‫تبعید شاعرها را مىکشد نه! قطعه قطعه مىکند بعد هم قورت مىدهد مىخورد! تبعید دانشگاه دردشناسىس ؛ یادت مىدهد‬ ‫چگونه آن دیگرى باشى آزادت مىگذارد همه جا بروى جز وطن ! حتى سیاوش کسرایى که عضو حزبى ناتنى بـا وطـن بـود‬ ‫در تبعید وطنى شد آنقدر دربارهى وطن نوش‬ ‫شاعرِ بى مثالىس‬ ‫با هم دس‬

‫که دیگر تن نداش ! نادر پور را همه حا فراموش کردهاند با اینهمه هنـوز‬

‫ایماژیستى با تخیّل بى همتا که تبعید ذرّه ذرّه آب‬

‫کرد ذوب شد و رف‬

‫به یکى کردند و عمد داشتند که این غول وطنى فراموش شود هم حکوم‬

‫هوا! طىٍ چند دههى اخیـر همـه‬

‫هم چپهاى وطنى موفق شدند دیگر‬

‫او را نبینند دیگر کسى از او یاد نمىکند اما مگر مىشود شعر را کش ؟ فردا شاعرِ ملىِ خودش را باز بخاطر خواهد آورد و به‬ ‫اینهمه دروغ شعرى که اسمى شدهاند خواهد شاشید! پی ِ من هم هى اسمِ این شاشورها را ردیف نکن! اینها همـین کـه از‬ ‫پستانِ جمهورى اسممى جدا شوند اسمشان یک کاره مىمیرد‪ .‬مدیاهاى حکومتى در داخل و خارج اینها را زورچپان کـرده‪-‬‬ ‫اند! همانها که تا دیروز براى رادیو و تلویزیون و روزنامههاى ایران مىنوشتند حـا هـم در صـداى امریکـا و بـى بـى سـى‬ ‫مشغول به کارند پول خوبى هم مىگیرند پس کونِ لقشان! حرف و حدیث پنج زارى جماع‬

‫که ممک نیس‬

‫توخالىاند مدام گوش به زنگند یکى از علىهاى عبدالرضایى حرف تازهاى بزند تا هزار جور قاب‬

‫اینهـا از دم‬

‫بگیرند و به اسم خودشان‬

‫سند بزنند و بعد هم به کیرىترین شکل ممکن به خورد مخاطب بدهند؛ اینها را سگ عابد ارمنى هم دیگر نمىگاید برو سـرِ‬ ‫سوال بعدى لطفن‪!...‬‬


‫دیل گپ ‪18 /‬‬

‫‪13‬‬

‫در هر آدمى حیوانکدهاىس‬ ‫آنقدر که در نهای‬

‫بدوى خودویژه و یونیک! اما همه آن را انکار مىکنند توى سرش مىزنند و سرکوب‬

‫در خودشان دفن مىشود‪ .‬با اینهمه اثرات‬

‫در لحظههاى بى نفسى که معمولن وق‬

‫مىکننـد‬

‫شهوت دچارش مى‪-‬‬

‫شوند هس ‪.‬‬ ‫تازه از ایران زده بودم بیرون آن روزها نه رپخوانى مُد شده بود نه ‪ slam poetry‬اینقدر مرسـوم! کارهـایى نوشـتم و در‬ ‫یوتیوب اجرا کردم که باید سالها بگذرد تا شنیده شوند؛ شعرهایى که جز بدنامى عایدم نکرد و حتى نزدیکتـرینهـا علیـهش‬ ‫نوشتند اما هنوز وقتى که مىخوانمشان مىبینم چقدر به انسان نزدیکند‪ .‬ادبیات فارسى شاعرک‬ ‫واقعى نداشتیم شاعر نداشتیم در عوض تا دل‬

‫اس ؛ ما هرگز شعر به معنـاى‬

‫بخواهد بزک داشتیم‪ .‬هنوز فکر مىکنم که شعر تازه از وقتى که سانسور را به‬

‫طور کامل در خودت مىکشى آغاز مىشود‪ .‬وقتى به ‪ egolessness‬مىرسى دیگر مهم نیس‬

‫بقیه تایید کنند یا بقیه دوست‬

‫داشته باشند آنجا بدون آنکه بخواهى هستى و این تنها در اشراقِ شعرى اتفاق مىافتد؛ لحظهاى که موفـق مـىشـوى صـداى‬ ‫حیوانات درون‬

‫را دربیاورى‪.‬‬


‫دیل گپ ‪19 /‬‬

‫‪14‬‬

‫ادبیات کمسیک فارسى پند و اندرزنامهس ‪ .‬هى سنگ شاعرىِ حافظ را به سینه نزنید ما شـاعرى بـه اسـم حـافظ نـداریم در‬ ‫عوض دیوان غزلى به اسم حافظ داریم که شاعران بسیارى خودشان را جر دادند تا ادیت‬

‫کنند و کتـابى خوانـدنى بـه دسـ‬

‫بدهند‪ .‬با اینهمه ماحصل جز اندرزنامهاى ریاکارانه و غیرشعرى نیس ‪ .‬ادبیات فارسى همیشه شاعرکُ‬

‫بوده همیشه اصـل و‬

‫اصلى را فدا کرده تا فیکى علم شود! مثلن مولوى را خدا کرده اما خداى مولوى یعنى شمس تبریزى را که شـعرهاى منثـورش‬ ‫کو ک اس‬

‫شاعر نمىداند‪ .‬ادبیات کمسیک فارسى شعر بزرگ بیدل دهلوى را جدى نمىگیرد چون او را غریبه و آن دیگرى‬

‫مىداند‪ .‬من در این باره سالهاس‬

‫سکوت کردهام پس هى ننویسید عبدالرضایى از وقتى که رفته انگلیس علیه نیما مىنویسـد‪.‬‬

‫من از نوجوانى نیمایى نبودم و این ربطى به حضورم در محافل ادبى انگلیس نـدارد‪ .‬شـعر و شـاعر معاصـر انگلیسـى فقیـر و‬ ‫محافظه کار اس ؛ همانقدر که شعر در امریکا و لهستان دارد گامهاى بلند برمىدارد در انگلیس ایستاس ‪ .‬من همیشه با شـعر‬ ‫نیما با شعر شاملو مشکل داشتم‪ .‬اساسن بسیارى از شعرهاى شاملو که بسیارانى زمزمهشان مىکنند اصلن شعر نیستند و این را‬ ‫بیس‬

‫و چند سال پی‬

‫فارسى رسمن کشک اس‬

‫وقتى که فقط بیس‬

‫سالم بود با دلیل و استد ل فریاد زدم‪ .‬هنوز هم همـان نظـر را دارم! شـعر امـروز‬

‫اگر مىخواهید کارى کنید اول باید خودتان را بتکانید‪.‬‬


‫دیل گپ ‪21 /‬‬

‫‪51‬‬

‫یک وقتى مرا به تابوشکنى مىشناختند بعدها تابوشکنى مُد شد و هر که مىخواس‬ ‫هم روال را رفتار مىزد! پس حا دیگر تابوشکنها زیرساخ‬

‫تابلو شود قدغنى را مـىشکسـ‬

‫و بعـد‬

‫ذهنىشان نه تنها سنتىتر بلکه کثیفتر از بقیه بود‪ .‬مـن ایـن را‬

‫خیلى زود فهمیدم و چند گام جلوتر پریدم و کم کم به معیارشکنى پرداختم؛ یعنى به هر مستمسـکى کـه بـا آن ارزشگـذارى‬ ‫مىکردند حمله کردم دیگر برایم مهم نبود خوب باشم یا بد باید به طرز فجیعى خودم مىشدم و این خطرنـاکتـرین کـارى‪-‬‬ ‫س‬

‫که یکى که در جهانى ارزشمدار زندگى مىکند مىتواند با زنـدگىِ خـود بکنـد‪ .‬مـن از کـودکى ضـد پـدر بـودم ضـد‬

‫دیکتاتورىِ مهربانِ مادر ضد ری سفید ابله محله ضد مدیر مدرسه که قانون‬ ‫اگر بویى از آنارشیسم نبرده باشد و دربارهاش نخوانده باشد طبیعىس‬

‫را در نمازخانه نوشته بودند چنین آدمى حتـى‬

‫که ضد هر دولتى باشد‪ .‬از چنین آدمى اخمقىتـر پیـدا‬

‫نمىکنید به شرطى که درکى متعالى از اخمق داشته باشید و با معیارها آدمها را اندازه نگیرید! همیشـه ظـاهرِ آدم خـود آن آدم‬ ‫نیس ؛ آدمها واقعی‬

‫دیگرى دارند که لباس تنها مخفىاش مىکند‪ .‬اطوار اکتسابىس‬

‫گاردىس‬

‫شویم؛ مثل نام نیک! همیشه بدنامترینِ آدمها واقعىترینند؛ هر چه دارند مالِ خودشان اس‬

‫کـه پشـ‬

‫آن پنهـان مـى‪-‬‬

‫هر که هسـتند خودشـانند واکـسِ‬

‫آدمها را نباید دید! خودشان را باید دید!‬ ‫دیروز یکى از دوستانِ دور و البته سرد و گرم چشیدهام براى اولین بار به خانهام آمد‪ .‬همین که نشسـ‬

‫پرسـید علـى تـاکنون‬

‫کسى را ندیدهام که مثل تو مخالف داشته باشد تو اینهمه دشمن دارى پس چرا با کسى دشمنى ندارى!؟ او مطلقن آدم لختـى‬ ‫نبود و نباید چنین لخ‬

‫مىپرسید پس براى دوستى آمده بود‪ .‬سالن پذیرایىِ آپارتمانم دو تا آینهى قدى دارد جلـوى یکـى از‬

‫آنها ایستادم و جواب دادم‪" :‬چرا! من هم دشمن دارم دشمن خطرناکى هم هس‬

‫نیگاش کن!"‬

‫باید با خودت بجنگى با خواس هاى احمقانهى خود؛ خودى که مال خودت نیس‬

‫بلکه جامعهى الدنگ مثل بمبـى بـى کـه‬

‫بفهمى در تو کار گذاشته‪ .‬جامعه مىخواهد که اینگونه باشى اما تو آنگونهاى! پس چرا باید براى بقیه یا مثـل بقیـه باشـى کـه‬ ‫مثل خودشان نیستند! این روزها تابوشکنى هم یک جور فرص‬

‫طلبىس‬

‫پس باید به طرز فجیعى تنها شد تنها ماند اما کـار‬

‫کرد کار کرد و نوش ؛ نوشتن جز انجامِ تنهایى در صفحه نیس ‪ .‬من جز با همان که در آینه هستم در جنگ نیسـتم بـراى او‬ ‫و علیه اوس‬

‫که اینهمه تند مىنویسم وگرنه خیلىها که دشمن منند هنوز فقط تابوشکنند! وگرنه نیستند‪.‬‬


‫دیل گپ ‪21 /‬‬

‫‪16‬‬ ‫آنقدر که اروپایىها وطن محور و خاک پرستند ایرانىها نیستند گرچه تا بخواهى اطوار وطنپرستى را از برند! بعد از نظریه‪-‬‬ ‫پردازى مارکس و طرح انترناسیونالیسم و سپس آغاز حکوم‬

‫دیکتاتورى لنین و استالین و البته تأسیس حـزب تـوده وطـن‪-‬‬

‫ستیزى یکى از اصلىترین پُزهاى روشنفکران شعارى ایران بود‪ .‬سران حزب توده که اغلب ممزاده بودند و در کانونى پرورش‬ ‫یافته بودند که دل خوشى از ایرانی‬

‫نداش‬

‫به دلیل درک کجشان از انترناسیونالیسمِ مارکسـى حـا دیگـر از آن طـرف بـام‬

‫افتاده بودند و جاى اینکه جهان وطنى را تبلیغ کنند وطنستیزى را سرلوحهى کار خود قرار دادند و وقتی روشنفکر باهوشـى‬ ‫مثل خلیل ملکى به مخالف‬

‫با این توطئه پرداخ‬

‫یککاره از حزب اخراج و سپس گم و گور شد‪ .‬متاسفانه هنـوز روشـنفکر‬

‫شعارى ایرانى درک درستى از انترناسیونالیسم ندارد و وطنستیزى چون میراثى به نسل تازه نیـز رسـیده؛ بـه طـورى کـه حـا‬ ‫ایرانىها همین که از ایران خارج مىشوند از ایرانىها دورى مىکنند و اینگونه سناریوى تازهى ایـران و ایرانـىسـتیزى سـال‪-‬‬ ‫هاس‬

‫که کلید خوردهس ‪ .‬حکوم‬

‫سپاه و اواخر دوره دوم ریاس‬

‫ایران نیز که قریب سه دهه با این کن ِ تودهاىها همراه بـود بعـد از تمرکـز قـدرت در‬

‫جمهورىِ احمدىنژاد براى جذب رأى هم که شده به برخى از مزدوران خود مأموریـ‬

‫اند که کم کم سنگ ایران و تاریخ‬

‫را به سینه بزنند؛ کسانى مثل مشایى از همین دستهاند‪.‬‬

‫داده‪-‬‬


‫دیل گپ ‪22 /‬‬

‫‪51‬‬

‫این روزها کسى براى کار خمق براى شعر و شعور و اصال‬

‫هنرى تره خرد نمىکند؛ نه درک‬

‫را دارد نه حال و شـعورش‬

‫را اگر هم ببیند و بفهمد که جایى دارد اتفاق مهمى مىافتد یککاره کور مىشود و ناگهان ل! محال اس‬

‫دم بزنـد یـا کمـک‬

‫کند آن فکر و ذکر تازه به دید برسد در عوض تا بخواهى آدرس غلط مىدهد تا فیـک و مصـنوعى مُـد شـود‪ .‬ایـن روزهـا از‬ ‫طریق اینستاگرام و تلگرام خیلىها برایم مىنویسند مىخواهند نشان دهند که از کارها لذت مىبرند و سپاسـگزارند؛ جممتـى‬ ‫مىنویسند تکرارى! انگار یک نفرند و هر روزه دارند برایم نماز مىخوانند "الحمدهلل على العـالمین! علـى عـالى هسـتى! واى‬ ‫چقدر حال مىکنم با تو!" همهى پیامها اینگونهاند ندیدهام تاکنون کسی به کار پرداخته باشد یا نشان دهد کـه فکـر مـىکنـد‪.‬‬ ‫اینستاگرام که سرتاسر بیابان اس‬

‫و جز گلهاى بى چرا در آن نمىچرد‪ .‬من یکى به طور کامل از مخاطـب ایرانـى بریـدهام کـه‬

‫جدىترینشان جز تشویقم به سانسور نمىکند؛ "على اى کـاش ایـن کلمـات را در شـعرها و داسـتانهـات نمـىآوردى مـن‬ ‫چندشم مىشود!" هر وق‬

‫آمدم حقیق‬

‫را لخ‬

‫یعنى همانطورى که هس‬

‫بنویسم دهها نفر از جمعی‬

‫ها همه یعنى شاعر و نویسندهى شعورى امروز مخاطبى جز سانسورچى ندارد‪ .‬من در قرن بیس‬ ‫مىخوانندم در قرون وسطى زندگى مىکنند‪.‬‬

‫گله کم شد و ایـن‪-‬‬

‫و یکم مىنویسم اما آنها که‬


‫دیل گپ ‪23 /‬‬

‫‪18‬‬

‫مهدى بنده خدا دبیر ریاضى بود اما فلسفه را بیشتر و بهتر خوانده بود‪ .‬پدرم را فامیل صدا مىزد اما آقاجان جز در مراسـم کـچ‬ ‫چینى که اواخر اردیبهش‬ ‫که راه مىرف‬

‫ماه زیر بزرگترین تلنبارمان برگزار مىشد هرگز او را به مهمانىهامان دعوت نمىکرد‪ .‬مهدى گـاهى‬

‫با خودش حرف مىزد براى همین عمو احمد که کارخانهى چوببُرى داش‬

‫حمالها و خمصه مردم این جماع‬

‫صـداش مـىزد خـل! بقـالهـا‬

‫ت و لوت همه سر به سرش مىگذاشتند‪ .‬من اما براى همصحبتى با مهـدى ثانیـه مـى‪-‬‬

‫شکستم‪ .‬تازه وارد دبیرستان شده بودم و مىرفتم سرِ باغمان که بین درخ هاى توت قدم زنان درس بخوانم‪ .‬تـه بـاغمـان هـم‬ ‫جنگلِ درندش‬

‫گل آقا رضایى قرار داش ‪ .‬درسم که تمام مىشد تفنگ کمرشکنِ پدربزرگ را برمىداشـتم و مـىرفـتم آنجـا‬

‫"گبر" و "رابیشکن" شکار کنم‪ .‬مهدى را هم که تقریبن هم سن و سال پدرم بود با کتابى قطور در دس‬ ‫شده ى بوتههاى تمشک همیشه آنجا پیدا مىکردم همیشه هم با صدایى غمزده مىگف‬

‫و انگش هاى سـر‬

‫پرندهها را شکار نکن پسـر! همـه‬

‫کامرانند! کامران اسم دیگر برادرش هادى بنده خدا بود که وقتى یک سالم بود در میدانِ تیر چیتگر تیرباران شـده بـود‪ .‬مهـدى‬ ‫شاعر نبود اما مرگ جوان برادرش باعث شده بود حکمتى محزون در سینه داشته باشـد‪ .‬متاسـفانه کلمـات‬ ‫اهالى جا نمىشد براى همین اغلب خُل صداش مىزدند‪ .‬هادى یکى از ش‬ ‫دانشگاه پلى تکنیک اخراج‬

‫کردند و سربازىاش را به عنوان سپاهىِ دان‬

‫چریک طاغىِ جنب‬

‫در مغـز گردوئـىِ‬

‫سـیاهکل بـود کـه وقتـى از‬

‫در دهات کرمانشاه تمام کرد جذبِ گروه جزنـى‬

‫شد و زد به کوه! من هادى یا همان کامران را هرگز ندیدم اما ورژنهاى متفاوتى از داستان چریکىِ سیاهکل خواندم کـه هـیچ‪-‬‬ ‫کدام ربطى به قصهى مهدى که قهرمان‬

‫هادى بود نداش ‪ .‬امشب بعد از سالها با کیوان یکـى از نزدیکـان‬

‫داشـتم حـرف‬

‫میزدم که ناگهان گف ‪ :‬مهدى دیگر نیس ‪ .‬چقدر به آن خُلِ گمنام مدیونم چقدر سکوت کردهام در قبال آنهمه که یـادم داد‪.‬‬ ‫یک بار در همان جنگل گل آقا در حالى که کتاب کاپیتال مارکس را که من فقط مىتوانستم نام مترجم‬

‫یعنى ایرج اسکندرى‬

‫را بخوانم بغل کرده با صداى بلند به گیلکى هى گفته بود "مى مارکس مى مارکس" و من چقدر حقیر بودم که فکر مـىکـردم‬ ‫دارد به مادرش فح‬ ‫بیابانِ درندش‬

‫مىدهد! واى مهدى! مهدىِ بنده خدا! دیوانهى بزرگ باغهاى ته لنگرود! حا مـن هـم خُلـى شـدهام در‬

‫لندن‪.‬‬ ‫فوریه ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪24 /‬‬

‫‪19‬‬

‫یکى پاى یکى از پس هاى فیسبوکم ایراد گرف‬

‫که "چرا افغانستان را خراسان مىخوانى!؟ خوب اس‬

‫ما هم ایـران را عـراق‬

‫عجم بخوانیم!؟"من هم طى کامنتى چنین پاسخ کردم که مطمئنم نه او مىفهمد نه کسى‪" :‬ایران هـیچ فرقـى بـا میـان رودان یـا‬ ‫اراق امروزین ندارد‪ .‬پی تر هم نوشتم از خاک پاک هم میان رودان و هم پارساوا که بعد خراسان شد و حـا افغانسـتان کـه‬ ‫من نمىدانم چرا!؟ هم پرشیا که رضا خان خبطى کرد و نام ایران بدان داد هر سه قطعاتى از خاک پاکنـد‪ .‬جنـگ بـین ایـران و‬ ‫اراق که بى سبب نبوده؛ الم شنگهاى که در این سه کشور برپاس‬

‫چند قرن پی‬

‫حتى از عهده تخیل برنمىآمد‪ .‬مگـر مـىشـد‬

‫پی تر یکى اراق یا میان رودان را عرب و سامى زبان بخواند!؟ حا هم رفتارزنى و فرهنگ اراقىها ربطـى بـه اعـراب نـدارد‪.‬‬ ‫متاسفانه این سه کشور که تشکیل خاک پاک مىدهند سالهاس‬ ‫احمد شاه درانى حدود ‪ ٠1٢‬سال پی‬

‫که دس‬

‫گماشتههاس ‪ .‬حـا گیـرم کـه قبیلـه زادهاى چـون‬

‫یورش آورده باشد به خراسان و تشکیل حکوم‬

‫افغان داده باشد که چـى!؟ گیـرم کـه‬

‫حا ربع عزیز هرات را چون ربع بلخ و ربع مرو از تن و بـدنِ خراسـان کنـده باشـند ولـى بـا خـونِ پاشـیده در رگ و جـان‬ ‫مردمان‬

‫چه مىکنند!؟ حقیق‬

‫خراسان اس‬

‫را که نمىشود براى همیشه حبسى کرد! بخ‬

‫عمدهاى از افغانستانتان یـا ترکمنسـتان اکنـونى‬

‫بخ هایى از قزاقستان و قرقیزستان هم! ازبکستان هم گاهى خراسان بوده گاهى نه! البته صمح هر مردمى خود‬

‫از همه بهتر مىداند ولى همه باید بدانند چرا اراق کن فیکون مىشود و عربستان نه!؟ چرا حا وهابىها و سلفىهـا سـاپورت‬ ‫مىشوند و تیرشان مىکنند براى شیعهکُشى و بدویتى چون طالبان و داع‬ ‫بین شیعه و وهابی‬

‫دیگر کشک اس ؛ بهانهاى برهوتىس ! حا انگار مسلمانِ واقعى فقط امریکاس ! قداره را عمـر حـا در‬

‫کا سفید به کمر بسته! دریغا که الم شنگهى خاورمیانه را دلیل دیگر اس‬ ‫نیستم شاید دیگر دستم به ایران نرسد اما اراق هم مثل خراسان دل من اس‬ ‫س‬

‫از پسِ دیکتاتورى ولى فقیه شـکل مـىگیـرد‪ .‬نـزاع‬ ‫و کسى را خبر نیس ! من اهل مذهب و دینپـرداز‬ ‫همانقدر که خراسان مهد زبان درى یـا فارسـى‪-‬‬

‫میان رودان هم مهد تمدن جهان اس ‪ .‬خمصه اینکه من حقیق نویسِ حکمتم چه مردم بخواهند چه نه! امثال من بایـد‬

‫که امید بکارند حکم‬

‫را تنها حکم‬

‫مىنویسد‪.‬‬ ‫فوریه ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪25 /‬‬

‫‪21‬‬

‫متاسفانه ما در زبانشناسىِ فارسى فرهنگ جامع ریشهشناسى نداریم البته برخى به طور پراکنده در این باره کارهایى کـردهانـد‬ ‫اما هرگز آنقدر مورد حمای‬

‫قرار نگرفتهاند تا کارى بزرگ به انجام برسد‪ .‬پاول هورن آلمانى نخستین کسىس‬

‫که کتـابى در‬

‫این زمینه با نام "نقشهى زیربنایى ریشهشناسى در فارسى نوین" را سال ‪ 5839‬منتشر کرد و همین کتـاب توسـط دکتـر جـمل‬ ‫خالقى سال ‪ 1٥‬با عنوان "اساس اشتقاق فارسى" به فارسى ترجمه شد‪ .‬دو سال بعد آلمانىِ دیگرى به نـام هـاینرش هویشـمان‬ ‫نیز کتاب دیگرى در این باره منتشر کرد و بعدها ایرانشناس معروف انگلیسى هارولد بیلى مىخواس‬ ‫فراگیرى درباره همهى زبانهاى ایرانى منتشر کند که بیس‬

‫سال پی‬

‫براى همیشه رف‬

‫فرهنـگ ریشـهشناسـى‬

‫و این ایـده هرگـز بـه انجـام نرسـید!‬

‫درباره ریشهشناسى از بین ایرانىها دکتر محمد معین این شمالىِ فرهیخته در دههی چهل کوششی ستودنى داش ‪ .‬هر چند که‬ ‫در دههی چهل دان‬

‫ایرانىها دربارهی زبانشناسى مدرن تقریبن قاراشمی‬

‫و هردمبیل بود وگرنه بـود پـی‬

‫از او یکـى مثـل‬

‫احمد کسروى که کارها کرد اما کارستان از آب در نیامد و بیشتر به ریشهشناسى اسامى شهرها و مناطق پرداخ !‬ ‫خب خوب نیس‬

‫که اسم دکتر ادیب سلطانى در دهه پنجاه یا ابراهیم پورداوود اوایل قرن خورشیدى حاضر یا دکتر حیـدرى‬

‫ممیرىِ آسمانشناس که در زمینهى ریشهشناسى پرتمش بودند اینجا نیایـد‪ .‬حتـى ظلـم اسـ‬ ‫گردآورندهى کتاب "فرهنگ ریشهشناسى زبان فارسى" که جلد اول آن ده سال پی‬ ‫نکنم‪ .‬شنیدهام سردبیر مجلهى "ایران و قفقاز" یعنى دکتر آساتریانِ ارمنى هم سالهاس‬ ‫اس‬

‫کتاب‬

‫کتابى تح‬

‫اگـر از دکتـر حسـندوسـ‬

‫منتشر شد و دیگر تـداوم نداشـ‬

‫یـادى‬

‫در این زمینه دارد کار مىکنـد و قـرار‬

‫توسط نشر بریل دانشگاه یدن هلند منتشر شود که هنوز خبرى از آن نشده‪ .‬البته همین ناشـر هشـ‬

‫سـال پـی‬

‫عنوان "فرهنگ ریشهشناسى فعلهاى ایرانى" از دکتر جانى چونـگ چـاپ کـرده کـه برخـى فصـلهـاش واقعـن‬

‫خواندنىس ‪.‬‬ ‫با طرح این مقدمه بیشتر خواستم پیشنهاد کنم اگر مىخواهید خمق بنویسید یا درکى بسنده از برخى از یادداش هاى بعـدىام‬ ‫داشته باشید کتابهایى را که نامشان آمده سعى کنید بخوانید‪.‬‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪26 /‬‬

‫‪21‬‬

‫زیبایى منشى نو دارد تازهس ‪ .‬زیبایى جوان اس‬ ‫دویس‬

‫و شاعر جز به زیبایى دلبستگى ندارد‪ .‬او همیشه بیس‬

‫سال عمر کرده باشد و این را جامعه هرگز برنمىتابد چون ضدِّ زیباس‬

‫حتى اگـر‬

‫سالهس‬

‫ضدِّ خلق که جز زیبایى دلیل نـدارد‪ .‬جامعـه‬ ‫از فنونِ رام کردن و مـدام‬

‫را اخمق پدید آورده اخمق را جامعه؛ این هر دو شرط زم و کافىِ یکدیگرند! اخمق آرشیوىس‬

‫علیه شاعر بوده که اگر وحشى نباشد نمىتواند زیبا باشد‪ .‬یک شاعر واقعى همیشه جوان مىماند چون مىداند جوانى ربطى بـه‬ ‫سن ندارد‪ .‬آنکه ایراد مىگیرد فمنى بیس‬ ‫اس‬

‫بویى از شعر نبرده بهتر که دک‬

‫سال از تو کوچکتر اس‬

‫نویسندهاى چون آلن رب گریه را که در هفتاد و چند سالگى معشوقى هیجده ساله داش‬

‫من نخستین بار نصرت رحمانى را در قهوه خانهاى انتهای یکى از کوچههاى زولبیائىِ رش‬ ‫منتشر کرده بودم دست‬

‫و آن را جار مىزد درک کنند!‬ ‫دیدم‪ .‬کتاب اولم را که بـا خـانمى‬

‫دادم‪ .‬نیم نگاهى به روى جلدش نینداخته پرسید پس پروین کجاس !؟ بیژن جملى آرامترین جنبنده‪-‬‬

‫ى روى زمین بود اما اگر دخترى جوان که باب میل هم باشد روبروش مىنشس‬

‫اسبى چهار نعـل از سـاحل سـپید سـینهاش‬

‫مىگذش ! حسین منزوى که اصلن جز زن جوان نمىدید در جهان یا بیژن الهى که هر وق‬ ‫سرِ همان صندلى مىنشس‬ ‫یعنى نجدى که تا نداش‬

‫که منظرهاى پر از دختر زیبا داش‬

‫و اروتیسم عرفان‬

‫با هم به کافهاى مىرفتیم درس‬

‫بود‪ .‬اصلن چرا یادى از بیژنتـرین ادبیـاتى‬

‫نکنم!؟ چقدر حسرت مـىخـورم هنـوز کـه سـه سـال آخـرش را بخـاطر دخـالتى کـه در رابطـهى‬

‫خصوصىام با یکى کرده بود از دس‬ ‫فمن بیمارستان تهران بسترىس‬

‫دادم‪ .‬در ناگهان روزى نمىدانم فمح بود یا سعید صدیق که زنگ زد و گف‬

‫و امروز فرداس‬

‫تمام کند‪ .‬من هم یککاره دسته گلى قدى گرفتم و با دوس‬

‫که نصف جوانىِ دنیا با او بود روانهى بیمارستان شدم‪ .‬پروانه این سم‬ ‫اتاق شدیم بیژن که حال نزارى داش‬ ‫گرف‬

‫کنـى؛ امثـال او محـال‬

‫حال آمد و بر تخ‬

‫نشس‬

‫و بیژن بیجارى آن سم‬

‫تخـ‬

‫نجـدى در‬ ‫دخترم ارکیده‬

‫نشسـته بـود‪ .‬تـا وارد‬

‫و جاى اینکه بـا مـن روبوسـى کنـد ارکیـده را در آغـوش‬

‫و فرداش رف !‬

‫خمصه من یکى در تمام فرهنگها وادبیاتهاى جهان تاکنون شاعر و نویسندهاى ژنى ندیدم کـه زیباپرسـتى نکنـد یـا جـوان‬ ‫نخواهد و در هفتاد سالگى جوان نباشد پس ایراد بى ایراد! من هنوز چهارده سالهام! از چهل سال دیگر هـم کـه بگـذرم تـو از‬ ‫بیس‬

‫و چند سال بیشتر نخواهى داش‬

‫اخمق را هم بگذار جامعه خود ادا کند مرا با این ریاکارىها هـیچ نسـب‬

‫اگر نسبتى داشته باشم با ‪ ...‬جز با گیسوانِ کمند و موهاى نسبتن بلند نیس ‪.‬‬ ‫ش‬

‫مارس ‪٠٢5٥‬‬

‫نیسـ‬

‫و‬


‫دیل گپ ‪27 /‬‬

‫‪22‬‬ ‫بد باش! تا مىتوانى بد باش تا ربطى به خودت داشته باشى‪ .‬خیلىها که خیلى خوبند خودشان نیستند؛ آنها مثل عکس سلفى‪-‬‬ ‫اند آنقدر با اندازهى چشمها گونهها و خطوط صورتشان ور مىروند که دیگر خودشان هم خود را نمىشناسند؛ اینقدر در‬ ‫اندازهى آدمها دس‬

‫نبر آنها را الکى بزرگ نکن! خودشان را گم مىکنند‪.‬‬


‫دیل گپ ‪28 /‬‬

‫‪23‬‬

‫من هرگز هیچ سممى را بى پاسخ نگذاشتم همیشه آن را با درود پاسخ دادم تا خیال برم ندارد که با ترم! سمم اعـمم تسـلیم‬ ‫در برابر قدرت اس ؛ دعایىس‬

‫که اعمم سرسپردگى مىکند و همزمان براى قوىتر سمم‬

‫مىخواهـد‪ .‬اعـراب صحرانشـین‬

‫وقتى آن را به کار مىبردند که بخواهند اعمم کنند به مخاطب که جنگى ندارند با او! درود اما ربطى به پایین و با کـارى بـه‬ ‫نوع مخاطب ندارد؛ عمرى باستانى دارد در فارسى و از دروته مىآید و بعدها در فارسى میانه بدل به دروت شد و به عل هاى‬ ‫استعداد با ى دو حرف "د" و "ت" که دائم جا عوض مىکنند سالها باید مىگذش‬

‫تـا در شـعر فردوسـى نظـامى و ناصـر‬

‫خسرو یا خاقانى و سعدى بدل به درود شود‪ .‬درود جز اعممِ مهر نمىکند؛ عشق اس ؛ براى تو حال خوب مىخواهد؛ آفـرین‬ ‫اس‬

‫و پر از پتانسیلِ شادباشى! درود کارکردى طبقاتى ندارد؛ رییس نمىشناسد؛ با اعممِ آن فروتر نمىروى فراتر نمىشوى و‬

‫جز آرزوى بود و باش براى مخاطب نمىکنى‪ .‬پس اگر پیامى دارى اینقدر خرابم نکن! من دیکتاتور نیسـتم جـاى سـمم بـه‬ ‫درودى آغازش کن که رفاق‬

‫کنیم نه رقاب‬

‫‪...‬‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪29 /‬‬

‫‪24‬‬

‫زبان رسمى براى اینکه رسمى بماند مدام باید خوش را واکس بزند؛ زبان رسمىِ هر کشورى حجاب دارد و همیشه فاصلهاش‬ ‫را با زبان لوگو و کوچه بازارى حفظ مىکند؛ زبان رسمى مدام نیازمند رأى و رضای‬ ‫بماند پس ریسک نمىکند؛ مثلن آنها که در مرکز لندن سکون‬

‫همگانىس‬

‫و ناچار اس‬

‫مـدام مقبـول‬

‫دارند شیک حرف مىزنند و کلماتشان آنقدر پاستوریزهس‬

‫که گاهى فکر مىکنى تازه از آسمان رسیدهاند برعکس اینها ساکنانِ محلهى هکنىِ لندن وقتى حرف مىزنند زندگى زمینى را‬ ‫به اکران مىگذارند و به درک دردها و زیس‬

‫هر روزهشان مىرسى‪.‬‬

‫من همیشه شیفتهى شنیدنِ گوی هایى بودهام که در نقاط مختلف ایران توسط قومیّ ها به کار مىرود‪ .‬لحنهـاى مسـتترى در‬ ‫این گوی ها کشف کردهام که تاکنون بسیار به داد شعرم رسیده؛ گوی ها ترسو نیستند خودشان را واکـس نمـىزننـد و تنهـا‬ ‫آنچه را که هستند یا دارند رو مىکنند‪ .‬این ماهیّ‬

‫زبان رسمىس‬

‫که مثل زبان ادبى از زندگى دور اس‬

‫دورى مىکند‪.‬‬


‫دیل گپ ‪31 /‬‬

‫‪25‬‬

‫تا بخواهى رادیکال اس‬ ‫گاو اس‬

‫اما از نوع بندتنبانى! همانقدر که به حکوم‬

‫مىتازد مردم را ناز مىکند‪ .‬نازشـان را مـىکشـد چـون‬

‫و نمىفهمد همین مردم یعنى تودهى گاو و گوسفندهایند که آن حکوم‬

‫قربان مردم مىرود چون مردم یعنى رأى و طرفدار و یک بیشتر! او رادیکال اس‬ ‫همین بندتنبانىس‬

‫اپورتونیس‬

‫اس‬

‫و امثال او گوش‬

‫را ساختهاند‪ .‬تا بخواهى رادیکال اسـ‬

‫امـا‬

‫اما جز به سود بیشتر فکـر نمـىکنـد بـراى‬

‫گله را نمىخورند فقط پوس شان را مىکَنند! البته او تقصـیر نـدارد‬

‫ایرانىها همه به فکر سود بیشترند؛ غافلند سود بیشتر آنها را وارد اکوسیستمى مىکند تا در نهای‬ ‫نکنید! من مخالف رادیکالیسم نیستم؛ باید به طرز فجیعى رادیکال بود‪ .‬رادیکالیسم خوب اس‬

‫در خودشان فرو کند! اشتباه‬

‫اما راه میانه ندارد باید رادیکال‬

‫بود ولى فقط به طرزى فجیع‪.‬‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪31 /‬‬

‫‪26‬‬

‫معلوم اس‬

‫که خوب مىخواند ولى غلط! نوش‬

‫عمیق و پر فکر مىنویسید اخمق را هم رعای‬ ‫متن ندارم که موازین اخمقى را رعای‬

‫مىکردید‪ .‬جواب دادم قبول ندارم که دائم عمیق و متفکر نوشتهام اما حتى یک‬

‫نکرده باشد‪ .‬بىشک اگر یک نفر در ادبیات معاصر داشته باشـید کـه اخمقـى بنویسـد‬

‫على عبدالرضایىس ‪ .‬راستى بین شما کسى هس‬ ‫دوازده مارس ‪٠٢5٥‬‬

‫نوشتههاى شما این روزها دارد دیوانهام مىکند اى کاش شـما کـه ایـنهمـه‬

‫که بگوید چرا با این پاسخ من مخالف اس !؟‬


‫دیل گپ ‪32 /‬‬

‫‪27‬‬

‫یک بدحجاب که گیر افتاده بوده صحنهای را با دوربین گیر انداخته بود! بازداشتگاه! پـر از حـسِ تنهـایىسـ‬ ‫حبسى که بی‬

‫از یکى دو شب طول نمىکشد اما عمرى توى سرت زندگى مىکند‪ .‬من این دسـ‬

‫پـر از حـبس!‬

‫از خـاطرات را هنـوز دارم‬

‫زندگى مىکنم‪ .‬ایران زندان بزرگى بود؛ در ایران هم یک تبعیدى بودم؛ نمىتوانستم به کشورهاى دیگر سـفر کـنم‪ .‬حـا ولـى‬ ‫زندان فجیعتر شده همه جا مىتوانم سفر کنم جز ایران‪ .‬این براى آدمهاى معلولى غبن بزرگى نیسـ‬ ‫زندگى جز در زبان نمىکند گیر افتادن در گودال ویل اس ؛ جایى که حتى نمىتوانى دسـ‬ ‫اخیرن باز مىخواستند به قول گیلکها چیشته خورم کنند اما شعر تقدیر من اس‬ ‫بودم جز "نه" کلمه اى قرائ‬

‫امـا بـراى شـاعرى کـه‬

‫و پـا بزنـى فقـط فـرو مـىروى‪.‬‬

‫به شعور نمىشود خیانـ‬

‫کـرد‪ .‬کـاش بلـد‬

‫کنم کاش جز سایه همسایهاى داشتم‪ .‬آیا با خره یکى ظهور مىکند که بفهمـد؛ یکـى کـه تنهـا‬

‫روى حرف راه نرود یکى که تنها خودش باشد و جز فردا نداشته باشد‪ .‬همیشه به آنها که مىتوانستند نفهمنـد یـا مـىتواننـد‬ ‫نفهمند یا مىفهمند و رُلِ خر ایفا مىکنند حسودىام مىشد‪" .‬نه" تاوانِ بزرگى دارد برخى شانس دارند جـانشـان را بـرای‬ ‫مىگذارند و خمص! اما این راح ترین شیوهى انجام مسئولی‬

‫اس ؛ براى "نه" فقط باید زندگى کرد و این آسان اسـ‬

‫امـا‬

‫بسیار سخ !‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪33 /‬‬

‫‪28‬‬

‫هف‬

‫ـ هش‬

‫سال پی‬

‫فیلمى دیده بودم از حامد بهداد؛ از بازىاش خوشم آمد بعد هم اسم‬

‫و مصاحبهى دهان گندهاش را شنیدم‪ .‬جانى آنارشیس‬ ‫ایرانى بازیگرى خواهد داش‬

‫را سرچ کردم در "یوتیـوب"‬

‫داش ‪ .‬خیال مىکردم اگر اینگونه ادامه دهد و جا نزند کم کم سینماى‬

‫قد بلند! هر چند مطمئن بودم نمىگذارند؛ هنرپیشگى در ایران از اسر قد کوتاهى داشته؛ برنمـى‪-‬‬

‫تابد یکى را اگر بخواهد سر بلند کند‪ .‬تا اینکه دیشب اتفاقى در یوتیـوب گفتگـوى تـازهى بهـداد را بـا یـک عقـب افتـادهى‬ ‫سینمایى به اسم جیرانى دیدم فاجعه بود بیضههای‬

‫را چنان کشیده بودند که صدای‬

‫هم فرهنگ و علىالخصوص سینماى ایرانى ماشین اختهکنی اس ‪ .‬بازیگر و سناریس‬

‫از ماتح‬

‫درمىآمـد! هـم حکومـ‬

‫و‬

‫و کارگردان نـدارد همـه را از دم اختـه‬

‫مىکند‪ .‬ما در ایران سینما نداریم بازیگر نداریم در عوض تا بخواهى خوشگل دهاتىِ سـرى دوزى شـده داریـم؛ یـک مشـ‬ ‫پاپتىِ بیسواد که به هر چه مىآیند جز فرهنگ جز روشنگرى جز شعور! سینما در تمام فرهنگها پیشتاز اسـ‬ ‫جز پیروى از ژانر خیان‬

‫امـا در ایـران‬

‫نمىکند‪ .‬این روزها سینماى آوانگارد جهان دیگر ربطى به داستان ندارد تا مىتواند حـرف نمـىزنـد‬

‫اما تا بخواهى نشان مىدهد؛ برعکس ایران! چقدر از سینماى ایرانى بدم مىآید؛ سینمایى که بلد نیس‬

‫تولید فضاى جدید کند؛‬

‫سینمایى که تصویرهاش مردهاند؛ در عوض تا بخواهى پرسوناژهاش وراجى مىکنند‪ .‬سینماى ایرانى تماشا ندارد چشمهات را‬ ‫ببند و گوشهات را به‬ ‫نیس‬

‫ویژوآل نیس‬

‫بسپار چیزى از دس‬

‫نخواهد رف ؛ سینماى اسـتاتیک و بـى حرکـ ! سـینماى ایرانـى کینسـتتیک‬

‫فقط و فقط اودوتورىس ‪ .‬سینماى ایرانى ژانرىس‬

‫که جـز برگـزارىِ کارنـاوالِ جماعـ‬

‫نفلـه هـیچ‬

‫هدفى ندارد‪ .‬تاکنون ندیدهام پرسوناژهاى فیلمهاى ایرانى از دایرهى یک تیپ پا فراتر بگذارند؛ تروکاژهاش اغلب یا دمِ دستى‪-‬‬ ‫اند یا باورپذیر نیستند‪ .‬مچ کاتها همه حال بههمزن‪ .‬بى هیچ تمهید و اینزرتى تصویرها عوض مىشوند طورى که گاهى فکـر‬ ‫مىکنى فیلمساز و فیلمبردار عمد دارد به شعور مخاطب توهین کند یکى هم نیس‬ ‫ببینید کوسبازى هم حدّى دارد تا کى بمه‬

‫به خیل این بچه فوفولها بگوید بخوانیـد‬

‫پرورى!؟ تا کى ترویج ترس و ریاکاری با شیوههاى حال بههـمزنِ خـدابازى!؟‬

‫یعنى اینقدر گاوند که هنوز خودشان را با نیاوردهاند؟ ادبیات فارسى وضع خوبى ندارد اما سینماى ایرانى فقطافقط گاییدنى‪-‬‬ ‫س ‪ .‬یارو پیچ مىخورد مىگوید اگر خدا بخواهد کوس و کون مىدهد مىگوید خدا خواسته انگار سناریوهاشان را هم اهـل‬ ‫بی‬

‫و چهارده معصومشان نوشته ‪...‬‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪34 /‬‬

‫‪29‬‬

‫خیلىها هنوز نمىدانند زبان به معناى عامِ کلمه خود شعرى یتناهىس ‪ .‬بسیارى از کتابها یا روزىنامهها را که وا مـىکنـى‬ ‫یککاره مىبینى طى تک سطرکى از گوشهی اصفهان پریدهاند توی ماهور و غل‬

‫خوردهاند وسط دشتی و در گوشهی ابوعطـا‬

‫چنان شورش را در آوردهاند که آدم را گرفتار ِقمر میکنند و مىمانى آب چه طور اینهمه سربا رفته که بـا چنـین اعتمـاد بـه‬ ‫نفسِ دهن گشادى قورباغه در بیات اصفهان الویس پریسلی خوانده آن هم با تیترِ درش !‬ ‫تقصیرِ خودشان هم نیس‬ ‫خایه داش‬

‫با بد حکومتى معاصریم؛ تخمِ همه را کشیدهاند وضع چنان وانفساس‬

‫خالو میشد! انگار زینب زیادیس‬

‫قدرت دارند تمام مدیاها دس شان اس‬

‫که در قحط ذکَر خاله اگـر‬

‫پیه زیادی به کونشان مالیدهاند و دارند فـتح ِقسـطنطنیه مـىکننـد! لعنتـىهـا‬

‫آنقدر غلط مىنویسند که رفته رفته گُهکارىشـان بـدل بـه عـادت شـده معمـول و‬

‫مصطلح مىشود‪ .‬بعد هم که این غلطنویسىها عمومى شد اگر یقهشان کنى با باد هنگفتى در غبغب مىگویند حق بـا شماسـ‬ ‫اما دیگر اینها بدل به غلط مصطلح شده پس بنا به فتواى ابوالحسن خانِ نجفى درس‬ ‫گوزو بگوید رفتن به مستراح که اینهمه انا انزلنا ندارد‪ .‬زبان دریاس ؛ مىشود آب‬

‫به این جماعـ‬

‫اس ! یکى هم نیس‬

‫را گلآلود کرد اما شماها از هر طـرف گـه‬

‫و فاضمب بستهاید به این بى زبان و چون تمساح طعمهى چرب و چیل مىقاپید از سرِ خشکى و فرو مىبرید به قعر و در دلِ‬ ‫آب استخوان مىکارید اقل از دلفینها یاد بگیرید که حتى براى خودکشى مىروند به ساحلى تا دریاى فارس به فاک نرود‪.‬‬ ‫همه مىدانند که من ممنقطى نیستم با بسیارى از سن هاى نوشتارى هم مشکل دارم اما بعضى غلطها واقعن غلطکارىسـ‬ ‫آدم عن‬

‫مىگیرد وقتى اینها را مىخواند بدهیب‬

‫اس‬

‫لعنتى عین گوز وسط نثر عزیزِ فارسى صدا مىدهد و فـارت فـارت‬

‫مىرود جلو!‬ ‫جناب شاعر! آقاى منتقد و نویسنده! هى مترجمِ فارسى نابلد زبانندانِ فرهنگ بازکن و فرهنگباز! جهان دنیا نمىباشـد جهـان‬ ‫یعنى همهى هستى و دنیا مجموعهى آدمهاس‬

‫دنیا که جهان نیس ! واقعن درس‬

‫نمىباشد "مىباشد" را جـاى "اسـ " یـا‬

‫نمىباشد را جاى "نیس " یا "هس " را جاى "اس " یا این "را"ى لعنتى را بعد از فعل بیاوریم؛ درس‬

‫نمىباشد کـه نـدانى‬

‫در زبان فارسى ما اصلن چیزى به اسم مىباشد نداریم!‬ ‫طرف سرحلقهى نویسندههاى ایرانىس‬ ‫بخ‬

‫اما در یکى از دیالوگهاى یکى از داستانهاش مىخوانى"از آشنایى با شـما خـوش‪-‬‬

‫شدم" جلالخالق! یعنى ایشان هم درک زبانىشان با بقال سرِ کوچهشان که خوش وق‬

‫برای‬

‫خوشبخ‬

‫صدا مىدهد‬

‫تفاوتى ندارد!؟ هستند نویسندگان مطرحى که هنوز نمىدانند اعمال تنوین تنها کلمات عربى را بدل به قیـد مـىکنـد "ناچـارا"‬ ‫دیگر چه صیغهاىس !؟ شاعر ری‬

‫و سبیل دارى کلمهى "سه قلو" را در شعرش مىآورد بـى کـه بدانـد دو در دوقلـو هـیچ‬

‫ربطى به دو ندارد بلکه کلمه ترکىِ دوقلو ترکیبىس‬

‫از دوق و لو که معناى همزادها مىدهد و اینطور نیس‬

‫را سه بکنیم سه تائىِ مرتبى تولید شود‪ .‬همین نویسندهاى که چس‬

‫که اگر حا دو‬

‫براش بوى نصراهلل مىدهد و خیلى هم به نثرش مـىنـازد‬

‫براى اینکه بگوید به او شک دارم در جایى نوشته "من به او مظنون هستم" خدایى مظنون که بر وزن مفعول هم نوشته شـده‬ ‫داد مىزند که صفتى مفعولىس‬

‫و جاى صف‬

‫فاعلى نمىشود ازش کار کشید؛ مثلن اگر مىخواس‬

‫چنین عربیـک و مشـنگ‬


‫دیل گپ ‪35 /‬‬

‫حرف بزند باید مىنوش‬

‫من به او ظنین هستم که بر وزن فعیل اس‬

‫در زبان فارسى ندارم اما اگر نویسندهاى دوس‬

‫دارد واژگان‬

‫و صفتى فاعلىس ‪ .‬من مشکلى با کاربرد کلمات عربـى‬

‫را گسترش دهد بهتر اس‬

‫بر صرف و نحو یا گرامرِ زبان عربى‬

‫اشراف داشته باشد و بداند آوردن کلمات زبانى سامى در زبان هندی و اروپایى مثل راه رفتن بر طناب پـر از ریسـک و خطـر‬ ‫اس ‪.‬‬ ‫خمصه اینکه اغلب نویسندههاى ایرانى به آنچه مىنویسند فکر نمىکنند؛ یعنى اصلن یاد نگرفتهاند که فکر کنند‪ .‬نثر بسیارى‬ ‫از نویسندگان معاصر مملو از چنین اشتباهاتىس‬

‫اما جان مادرتان هى جاى "اس " "هس " ننویسید؛ علىالخصـوص بـى‪-‬‬

‫خیالِ این "مىباشد" شوید که به طرز فجیعى بوى بیسوادى و بمه‬

‫مىدهد‪.‬‬


‫دیل گپ ‪36 /‬‬

‫‪31‬‬

‫مىگوید تمام کارهات رفتارهات حتى پوشیدنهات من درآوردىس ! آنارشیستى!؟ باش! آنارشیس‬

‫که ایـنطـورى نیسـ !‬

‫این سبیلهاى از بناگوش در رفته چیس !؟ اقل از این ری ها که سرتاسرِ دنیا هم مُد شده زیـرش مـىگذاشـتى! تـوى ایـن‬ ‫پیرهنهاى سوفیستى مثل مرده در تابوتى؛ تو که اینهمه پول دادى براش کمى مىگذاشتى روش از این تىشرتهاى گـوچى‬ ‫و والنتینو یا چَنل که تازه هم مُد شده تن مىکردى! این طور ننویس على! مردم دوس‬ ‫دیگر وطندوستى دمُده شده ملیّ‬

‫ندارند این حرفها را نزن! مُد نیسـ !‬

‫سیخى چند!؟ جهانى باش! حتى در جملهاى خمف خانمهـا نبـاش! دمکراسـى زن اسـ !‬

‫اینقدر شرّ نباش پسر! دنیا را برابرى برداشته حقوقِ بشرى باش! روشنفکرِ اینجورى دیگر مُد نیس‬ ‫که "این طورى نیس " ندارد! آنارشیس‬

‫هر چه بگویم بیهودهس‬

‫نمىفهمد آنارشیس‬

‫کند؛ مُد حقّهى بازار اس‬

‫بازار هر چه بیشتر و در نهای‬

‫همه را مىخواهد‪ .‬یک آنارشیس‬

‫مُدیس‬

‫‪...‬‬ ‫نیس‬

‫طبق مُد رفتار نمـى‪-‬‬

‫مثل همه نیس ! همه یعنى هـیچ!‬

‫یعنى کیچ! همه جز آسان دنبال نمىکنند تمام مُدها آسانند تمام مُدها کیچ! کاش کمى فکر کـردن مُـد مـىشـد کـاش اقـل‬ ‫معدودى خودشان را باور مىکردند و خودشان بودند تفکّر سخ‬ ‫شود!؟‬

‫اس‬

‫خودآیى صعب! چرا هرگز کتـابخـوانى مُـد نمـى‪-‬‬


‫دیل گپ ‪37 /‬‬

‫‪31‬‬

‫از طبقهى متوسط هرگز هیچ برنیامده هیچ برنمىآید‪ .‬طبقهى متوسط مدام میانهرو بوده راضى بوده بـه وضـع موجـود‪ .‬بیخـود‬ ‫نیس‬

‫که هرگز آنها را مخاطب قرار ندادهام! پی تر فقط براى "هاى کمسها" و "لوکمسها" یعنى فرادسـتان و فرودسـتان‬

‫مىنوشتم‪ .‬حا ولى چند سال اس‬ ‫ها قاطىِ طبقهى فرادس‬

‫که از دستهى اول هم بریدهام از بس که تازه به دوران رسیدههاى مذهبى و فرهنگ ندیده‪-‬‬

‫ایرانى شده آن را از درون خواجه کردهاند‪ .‬حا با اینکه هیچ تجربهى ملموسى از فقر ندارم در متن‪-‬‬

‫هایم فقط به فقرا چشم دارم؛ به آنها که در دهانشان آتشفشان کار گذاشتهاند؛ به آنها که لقمه را از دهانشـان ربـودهانـد؛ بـه‬ ‫نسلى از جوانان ایرانى که از صبح علىالطلوع تا نیمههاى شب بیگارى مىکنند تا در جیبهاشـان پـولى جمـع شـده بـا هـزار‬ ‫مشق‬

‫از ایران بزنند بیرون و در یکى از کشورهایى که به آیندهشان شانس مىدهـد پناهنـده شـوند! برونـد بـه کشـورى مثـل‬

‫استرالیا که وزیر محبوب طبقه متوسط این روزها دارد آنجا رسوایى را در زنبیل مىکند‪ .‬مستر ظریف این کارگزار سرمایهدارىِ‬ ‫ممیى خوب مىداند که دیگر کارد به استخوان رسیده و هر ایرانى حق دارد اگر زندگى در ایران را تحمل نمىکنـد حـق دارد‬ ‫اگر گاهى کشک آش را وق‬

‫پناهندگى زیاد مىکند‪ .‬با اینهمه باز آقاى ظریف از رو نمىرود در مدیاهاى استرالیا جار مىزند‬

‫پناهجویانی ایرانى که آمدهاند اینجا و از وضعی‬

‫حقوق بشر شکای‬

‫مىکنند همه از دم دروغگویند؛ مىگوید ایران آزادتـرین‬

‫کشور خاورمیانه که هیچ بلکه از بسیارى از کشورهاى غربى نیز دمکراتتر اس‬ ‫انتخابات اخیرش شرک‬ ‫دقیقن بیس‬

‫در همـین‬

‫زیرا که هفتـاد درصـد مردمـان‬

‫کردهاند!‬

‫و پنج روز پی‬

‫یکى از مخاطبان صفحهى فیسبوکم که پناهجویى در استرالیاسـ‬

‫و منتظـر پاسـخِ پناهنـدگى بـا‬

‫لحنى شاکى خطاب به من نوشته بود تو که در لندن دارى عشقِ دنیا را مىکنى چه کار دارى به مردم ایران که هـى مـىنویسـى‬ ‫رأى ندهند!؟ امشب یعنى دقیقن یک ساع‬

‫و نیم پی‬

‫همان هموطن با کلماتى غمزده نوشته "حق بـا تـو بـود از وقتـى کـه‬

‫ظریف آمده اینجا ورق برگشته وکیلم مىگوید با پروندهاى که تو دارى دادگاه را خواهى باخ " و بعد هـم نوشـ‬

‫"کـاش‬

‫مىگفتم مسیحى شده و با این ادعا اقدام به پناهندگى مىکردم‪ ".‬شوخى نیس ! این روزها قریب به اتفاق هموطنانِ پنـاهجویى‬ ‫که در ترکیه منتظرند مثلن مسیحى شدهاند‪ .‬دوس‬

‫آنارشیستى دارم که در منچستر مترجم پناهجویان ایرانى در دادگـاههاسـ ؛‬

‫مىگوید از بس براى ایرانىهاى تازه مسیحى ترجمه کردم کم کم دارد از مسیح خوشم مىآید‪ .‬مستر ظریف مسلمان در مدیاها‬ ‫پر کرده که هفتاد درصد ایرانىهاى مسلمان در انتخابات ششم اسفند با رهبر مسلمانان ایران بیع‬ ‫بهتر از همه مىداند قریب به اتفاق این جمعی‬

‫کردهاند در حالى کـه خـود‬

‫اگر پا بدهد که از ایران فرار کنند خود را مسیحى جا مىزنند زیرا که بشـر در‬

‫ایران هیچ حقى ندارد زیرا که آنجا دروغگویى شرط اول بقاس‬

‫زیرا که آنجا همه مقصرّند اما هیچکس دوس‬

‫ندارد تاوان‬

‫بدهد براى همین همه دارند مىدهند‪.‬‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪38 /‬‬

‫‪32‬‬

‫ایرانیان بخ‬

‫بزرگى از جمعی‬

‫پناهجوى دنیا را تشکیل مىدهند‪ .‬درصد با یى از این هموطنان فاقد توانائى مالىاند و تنهـا از‬

‫طریق ترکیه قادرند کشور را ترک کنند‪ .‬بعد از توافق اتحادیه اروپـا و ترکیـه کـه جمعـهى گذشـته اتفـاق افتـاد و در آن داوود‬ ‫اوغلوى نخس‬

‫وزیر مأمور شد تمام روزنههاى دیوار بلندى را که دور پناهجویان کشیده ببندد‪ .‬پریروز هـم مسـتر ظریـف بـا‬

‫اردوغان دیدار کرد و اینها همه طى چهار روز اخیر اتفاق افتاد‪ .‬سناریوى کثیفى علیه طبقه فرودس‬ ‫خورده اما تمام مدیاهاى چپ و راس‬

‫و به ستوه آمدهگان کلیـد‬

‫فارسى زبان حتى سازمانهاى حقوق بشرى لمانى گرفتهاند‪ .‬آیا هنوز از فاجعهایى کـه‬

‫دارد براى پناهجویان امروز و فردا اتفاق مىافتد بىخبرند!؟‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪39 /‬‬

‫‪33‬‬

‫گرچه به گرد پات هم نمىرسد گردباد گرچه آفتاب براى تو در آسمان مىچرخـد اى گـل سـرگردان! بـا ایـنهمـه کمـى بـه‬ ‫حکم‬

‫سینه بده که تنها آفتابگردان حرف مىزند با بدن بعدن حرف نمىزند با کسى! من مرد زنهاى دیگرم زنـى کـه مثـل‬

‫همه باشد با همه باشد مال من نیس ‪ .‬بیخود نیس‬

‫که وقتم را تلف نمىکنم در رُم! همه شاکىاند که چرا بـا چنـد نفـرم امـا‬

‫هیچکدامشان یک نفر نیستند‪ .‬تا همین چند روز پی‬

‫من هم عاشق یک نفر بودم او را کشتم چون مـال دو نفـر بـود و ایـن‬

‫ممکن نبود براى همین خواستم مثل او باشم‪ .‬رفتم که نصف او را بدهم به یکى او سالسا مىرقصید با سه نفر! من اما یک نفر‬ ‫بودم تا همین دیشب که شدم دو نفر‪ .‬دخترک تانگوى عارفانهاى داش‬

‫و اگر بىخیالِ رُم مىشد و مىآمد لندن مىشـد چهـار‬

‫نفر! اما نشد! حا فقط دنبال آن چند نفرم که تانگو مىرقصند در لندن آن هم فقـط بـراى مانـدن بـا مـن کـه نزدیـک اسـ ‪.‬‬ ‫متاسفانه عشق فقط دور اس‬ ‫عشق فقط براى حال اس‬

‫و من تلف شدم از بس دور دور دور بودند همه‪ .‬باید کم کم یاد بگیرم فامیل نزدیـک او باشـم‬ ‫براى حا س‬

‫اگر میخواهى از آن فرار کنى برو گذشته به آینده پناهنده نشو!‬


‫دیل گپ ‪41 /‬‬

‫‪34‬‬ ‫عشق رسم ندارد‬ ‫رسمهاى بسیار اما بر جا مىگذارد ‪...‬‬ ‫یک عده ریاض‬

‫مىکشند نماز مىخوانند و پرهیز مىکنند از دنیا تا آن دنیا حورى و شراب ناب بهشتى نصیبشان شود؛ یک‬

‫عده هم حال انتظار ندارند مثل من عجولند! عمرن نمىتوانند بىخیال این دنیا شوند مومن به زنده بودنند به زندگى!‬ ‫بهش‬

‫ما را در این دنیا کار گذاشتهاند هر چه آمستردام شراب و حورى معمولى داش‬

‫پراگ دس‬

‫بهش‬

‫را از پش‬

‫بسـته!‬

‫هم شراب ناب دارد هم حورى سوپر اعم!‬ ‫هر چند سفر در خانه حالِ دیگرى دارد اما سیر در شهر خیالِ دیگرى مىدهد به اهلِ حا ت!‬ ‫براى همین از رودخانهى "آمستل" رفتن و ریختن در درهى "ولتاوا" که اول خانهى "سلتى"ها و بعـد "مارکومـانِ" ژرمـن و‬ ‫بعدها مال اسموها شد عبادت اس ؛ عیادت زیبایى واقعن عبادت اس‬

‫علىالخصوص براى امثال من که ب‬

‫پرستند‪ .‬آنها بـا‬

‫خداى بزرگ حال مىکنند ما با خداهاى کوچک! خدایى ظریف و مثل استخوانِ گنجشک شکننده! البته خدا فقـط یکـىسـ‬ ‫بیخود که نیس‬

‫من اینجا هر که را تو مىبینم با تو باید زیرِ پلِ "کارل" آبتنى مىکردم و از زنانِ آن شاه چندم مىخواسـتم‬

‫این سنگ را که در سینهام کار گذاشتهاند بسابند برات نیستى که!‬ ‫رودخانهى "ویتاوا" خود را باز کرده بینابین اما این دکمهها را چنـان جـوش دادهاى بـه تـنم کـه آب ایـنجـا همـان آرامگـاه‬ ‫درندش‬

‫آفتاب اس ‪ .‬دارم مىروم خانهى شاعر محبوبم "یاروسمو سـایفرت" آنارشیسـ‬

‫کمونیستى شد‪ .‬کاش کوسى کمونیس‬

‫سبب نمىشد و یاروسمو عظم‬

‫کـه یـککـاره تسـلیمِ صـفهـاى‬

‫آنارشیسم را به بمه‬

‫کمونیسم نمىفروخ ‪ .‬هنـوز‬

‫روزنگارىهاى سایفرت در کتاب "چراغها را خاموش کن" کلمه به کلمه دارد از ضلع جنوبىِ ذهـنم کـه هـمجـوار بـا مخـزن‬ ‫خاطرات توس‬

‫مىگذرد نیستى که!‬

‫اگر بودى بر نقطه نقطهى تن‬

‫مثل "کارل ماخاى" رمانتیک چنان مىنوشتم که حتى آب از رو برود!‬

‫رسیدهام به کافهى کافکا اما نه! ترجیح مىدهم عشقهاى خندهدار را دنبال کنم؛ اگر نجنبم مسخ مىشـوم و حتـى "کونـدرا"ى‬ ‫خوشتراشى که تازه از کنارم گذش‬ ‫در پراگ هم جز تو هر که هس‬

‫نیس‬

‫نیس !‬

‫مىشود هستى!؟‬


‫دیل گپ ‪41 /‬‬

‫‪35‬‬

‫آمستردام مثل یک حمام لخ ! مثل یک جف‬

‫پستانِ حال آمده دائم آمستردام اس ‪ .‬اینجا همیشـه ده سـال از دنیـا جلـوترى‬

‫اقل ده سال جوانتر! آخرین بارى که آمدم آمستردام دخترى کابلى همراهم بود که هم لوندى مىکرد هم روشنفکرى و بـراى‬ ‫اینکه او را کامل نخورم نشد از لبِ رودخانهى "آمستل" که لخ‬ ‫آمستردام دراز بک ! کنار این شاعرِ شرقى فقط دراز بک‬

‫مادرزاد وسط شهر افتاده بود بخورم‪.‬‬

‫تا این آفتابِ اریب دیگر غروب نکند! حال را بچسب که از ثبـ‬

‫ثبات خوشم نمىآید؛ از اینها که عکس مىگیرند و دائم یادداش‬

‫مىکنند بدم مىآید! در سفر نبایـد شـعر نوشـ‬

‫و‬

‫فقـط بایـد‬

‫شاعر بود شاعرى که از جلوى ویترینهاى حالفروشى بگذرد اما از هیچکدامشان نگذرد هى "رامبراند"تر شـود طـورى کـه‬ ‫که مىفهمـى چـرا "آورکامـپ" یـا‬

‫"صراف" گهگیجه بگیرد از آن همه پوندى که یورو کرده و مىزنى به بدن! تازه اینجاس‬

‫"ورمیرِ" عاشق همه جا لختى کشیده جاک ! شک ندارم دوشیزه "اوبرسکى" یا همین "هرى مولی ِ" حشرى اقل یک شب‬ ‫در یکى از همـین جنـدهخانـههـا شـاعرى کـرده و بیخـود مثـل فـروغ نکـرده خـود را تـابلو نکـرده مشـتک! مانـدهام چـه‬ ‫طور"اسپینوزا"ى آمستردامى که دایم در حالِ جآااان و خلجان بود اخمقیات‬

‫را علیه دوآلیسم دکـارت مفلـوک علـم کـرده تـا‬

‫طفلى "دلوزِ" بیچاره شاه فکر بخواندش یا هگلِ مادرمرده خطاب به فیلسوفى بگوید تو یا مقلد اسپینوزایى یا در فلسفه پیاده!‬ ‫کاش براى مردمى که به کوس مىگویند شرمگاه پاریس را در رنو نمىبردم هرمافرودی‬ ‫شاعر ترجیح ندهند! لکاتهاى جار مىزند فمنى ضد زن اس‬

‫رجالهاى مىگوید ضد من که نامى مٌـد کـرده باشـد! کـاش اول‬

‫مىآمدم و بعد مىبردندم به دادگاهم! یا مىگذاشتند و اقل یک فصل مىگذش‬ ‫داغ نیستم که تخ‬

‫نمىآوردم تـا مشـتى مـافنگى را بـه‬

‫از آغوشم‪ .‬کاش مىدانسـتند همیشـه آنقـدر‬

‫بشکنم‪ .‬اینطور که اینها عاشق مىشوند بعید مىدانـم دوبـاره تنهـا شـوم‪ .‬چقـدر اروپـا را بهانـه کـنم از‬

‫کشورى به کشورِ دیگر فرار که باز نریزد قانون کرم!؟ البته هرچه تخم بگذارند در زمین خودشان مىکارند عمـرىسـ‬ ‫با این بى وفایىها فامیلم! از کوره بیخود در نمىروم‪ .‬مرد و زن پیر و جوان ندارد سالهاس‬ ‫که دس‬

‫مىدهم خیانتى کلید مىخورد!‬

‫کـه‬

‫به هر که نزدیک مىشوم با هـر‬


‫دیل گپ ‪42 /‬‬

‫‪36‬‬

‫میگوید تو قماربازی نه عشق ساز! عشق یعنی دو! تو اما همیشه یک نفری برای همین اس‬

‫که از تو مادام یک بیوه باقی می‪-‬‬

‫ماند؛ بیوهای سیاه که روی زندگیات نشسته و دارد هنوز تار میتند پس تو دنبال عنکبوتى تازه میگردی نه عشـق! مـیگویـد‬ ‫که تو قماربازى عقل ندارى! اما من که تاجر نیستم! عقل تاجر اس‬ ‫میدارد؛ هرگزاهرگز به کازینو نمیرود چون که عمرن دل‬

‫حساب میداند مدام میشمارد؛ میشمارد که ترس برش‬

‫را ندارد؛ دل آیندهس‬

‫دربارهاش نمیدانـد چـون کـه از دیـل از‬

‫حساب بیرون اس ‪ .‬به فردا زدن دل میخواهد که یعنی ‪ cor‬و ایـن همـان ریشـه تـین کلمـهی ‪ courage‬اسـ ‪ .‬او فقـط‬ ‫انگلیسیس‬

‫و انگلیسیها شجاع نیستند گرچه خوب میفهمند اما عقل قلب ندارند و قلب اینجا یعنـی شـعور یعنـی عمـق!‬

‫بریتی ها اغلب اهل زیرایند و برای اینکه زیرآب بزنند دائم آن زیر میایستند که یعنى فهمیدن؛ ‪.under + stand‬‬ ‫برعکس بریتی ها چینیها به کازینو میروند چون که اهلِ حا یند‪ .‬حا ولی آیندهای در کار نیس‬ ‫حا س‬

‫اما هنوز وجود دارد چون‬

‫که بیاید‪ .‬دارد قطره قطره بدل میشود به حال و ریخته میشود سرِ گذشته که بی هیچ حالی باخته شد‪ .‬همه میبازنـد‬

‫اما یک قمارباز اقل حال‬

‫را میبرد‪.‬‬


‫دیل گپ ‪43 /‬‬

‫‪37‬‬

‫نوش‬

‫فمنى در مصاحبهاش گفته گلوبالنویسى و علىالخصوص گلوبال پوئترى که عبدالرضایى اینهمه سال اس‬

‫را‬

‫سنگ‬

‫به سینه مىزند برام پشیزى ارزش ندارد‪ .‬نوشتم هر که سطحى دارد و سوادى نباید از کسى که از ایران نگذاشـته پـا بیـرون و‬ ‫رنگ هیچ فستیوال شعرى ندیده توقع داش‬ ‫را اقدامى ضدشعرى مىدانس‬

‫درکى گلوبال داشته باشد‪ .‬البته این بخیل سیرت شینما هم که منتشر شده بـود آن‬

‫و حا بعد از اینهمه سال تازه دارد خط بازى مىکند! مطمئن باش اگر اینها سمپاشـى نمـى‪-‬‬

‫کردند و سه کتابى که پارسال در ایران منتشر کردم قطعِ نخاع نمىشد و هف‬ ‫حملزاده هم شاعرى گلوبالیس‬

‫بود! نوش‬

‫کتاب گلوبالِ دیگرم مجوز مىگرفـ‬

‫حـا ایـن‬

‫از کجا مىدانید! شاید درباره گلوبال پوئترى جاى دیگرى خوانده باشد؟ پرسـیدم‬

‫مگر در ایران مقالهاى یا شعرى که ربطى به گلوبال پوئترى داشته باشد ترجمه شده!؟ جواب داد ایشان مترجم شعرند و تاکنون‬ ‫چند شعر مهم شاعرانِ نسل بی‬

‫و بسیارى از آثار نیماى شعر انگلیسى را به فارسى ترجمه کردهانـد احتمـالن دربـاره گلوبـال‬

‫پوئترى هم به انگلیسى خواندهاند! خواستم بنویسم عجب! شار تانیسم که شا ندارد! اما فقط نوشتم تا آنجا که من خبـر دارم‬ ‫تاکنون هیچ متنى درباره گلوبال پوئترى به زبان فارسى ترجمه نشده و ندیدهام کسى حتى اسمى ازش برده باشد‪ .‬چیزى نگف‬ ‫اما چند عکس فرستاد و پرسید نظرت درباره این شعرها چیس !؟ نگاه کردم بعد نوشتم اینجور کارهـا دیگـر بـرام جـذابیتى‬ ‫ندارند در کتاب شینما ته این کارها را با افشین شاهرودى درآوردیم اما از رو نرف ! چند عکس دیگر فرستاد و نوش‬ ‫دربارهى این شعرها نظرت را بنویس باز نگاه کردم اوضاعشان حسابى قاراشمی‬ ‫کرده بود کج و کوله شده اُریب رفته بود من که سر درنیاوردم راست‬

‫حال‬

‫بو حرف حرف کلمـات‬

‫اقـل‬

‫در صـفحه چـپ‬

‫را هم نداشتم چشمهـام را در بیـاورم‪ .‬نوشـتم‬

‫نمىتوانم بخوانم لطف کرد و متنِ آدمیزادىِ کلمات را بدون آن شار تانیسمِ کذایى برام فرسـتاد هـر چـه بیشـتر درش دقیـق‬ ‫شدم بیشتر نیافتم نه تصویرى نه تخیلى نه موتیفى نه شهود و عاطفهاى نه حتى حرف حسابى! براى همین نوشـتم مـن کـه‬ ‫چیز دندانگیرى که خواندنى باشد درش نیافتم یککاره پاسخ داد نباید فقط بخوانى باید بیشتر ببینى ایـنهـا خواندیـدنىانـد‪.‬‬ ‫پرسیدم خندیدنى!؟‬


‫دیل گپ ‪44 /‬‬

‫‪38‬‬

‫مىدهد با عجب عشـقى سـاقه سـاقه از بوتـههـا‬

‫عاشقتر از پرستو وجود ندارد در حالى که این پرنده تنها به زندگى اهمی‬

‫برمىدارد و نهاش را بنا مىکند اما هنوز هفتهاى نگذشته خانهاش را مىگذارد و مىرود مـىرود بـراى بنـایى دیگـر! عشـقى‬ ‫تازهتر! پرستو مىداند که عشق فقط در اوس‬ ‫او همه چیزش را در تخیل‬ ‫همین اس‬

‫که راح‬

‫براى همین نگرانِ بیرون‬

‫نیس‬

‫مىسازد‪ .‬هر شاعر بزرگى پرستویی سرخود اس‬

‫مهم نیس‬

‫نه باشد پرستوى دیگرى باشـد‬

‫و مىداند که جز در تخیـل هـیچ نـدارد بـراى‬

‫مىکَند مىگذارد و مىرود؛ شاعر را حتى اگر زندانى کنند آزاد اس ‪ .‬من با اینکه از زنـدان متنفـرم امـا‬

‫همیشه در قفس بهتر نوشتهام چون تخیل در زندان مدام فعال اس ‪ .‬باید مدام سفر کرد تا به درک پرستو رسید بـه ایـن درک‬ ‫که هیچ چیز مال تو نیس‬

‫در مالکی‬

‫تو نیس ؛ باید بلد باشى که بگذارى و بگذرى‪.‬‬

‫امروز دوستم ویلیام اول صبحى زنگ زد و دعوتم کرد صبحانهاى با هم در استارباکسِ دمِ خانهام داشته باشیم‪ .‬از وقتى که هـم‬ ‫را دیدیم مدام از فنهاش مىگف‬

‫در واقع او شاعر نیس‬

‫چون به هیچ چیـز جـز طرفـدارهاش اهمیـ‬

‫نمـىدهـد‪ .‬دختـرى‬

‫روبرومان نشسته بود که لبهاش را لذیذتر از صبحانهاش مىخورد‪ .‬از ویلیام پرسیدم تو که اینهمه فن فن مىکنى طرفـدارى‬ ‫دارى که تو را به بوسیدن این دختر ترجیح بدهد!؟ فقط نگاهم کرد بعد هم باز فقط نگاهم کرد و آرام کیف‬ ‫کرد و رف‬ ‫درش‬

‫کمى که دور شد سرش را برگرداند و دس‬

‫روى گونهى راست‬

‫نشسته بود‪.‬‬

‫چپ‬

‫را سوار شانهاش‬

‫را بلند کرد که یعنى باى! بـاران نمـىباریـد امـا یـک قطـرهى‬


‫دیل گپ ‪45 /‬‬

‫‪39‬‬

‫کارگاه پدرم یخچالِ آدمها را تعمیر مىکردم حیف که بعدها رف‬

‫محلهای که از یازده تا هفده سالگى پش‬

‫من دانشجویى تهرانى شدم‪ .‬براى اینکه مأموران گزین‬ ‫زمانى وق‬

‫آموزش عالى تائیدم کنند من توى هیئ‬

‫جلوى شهربانى و‬

‫زنجیرزنى همین محله یـک‬

‫نوحهخوانى دخترهاى شهر را صدا مىزدم‪" :‬وگرد وگرد مه نیا کن مدینه!"‪ .‬گاهى هم البته جاى مدینـه را مـىدادم‬

‫به صدیقه و مدیحه که هیچکدامشان فقط براى اینکه مرثیه "شیوا بیه اکبر خوته" باعث شده بود شیوا از همه معروفتـر شـود‬ ‫هرگز بهم نزدیک نشدند! با اینهمه هنوز ایران را دوس‬ ‫آرزوم این اس‬ ‫داش‬

‫تا نمردم یک بار دیگر سرى به ایال‬

‫نشد راکى و جکى جان روى شاخ‬

‫دارم گیمن را بیشتر لنگرود را هم خیلى ولى سالهاسـ‬

‫کـه تنهـا‬

‫خودمختار "انزیلمحله" بزنم‪ .‬آن وقـ هـا هـر خانـهاش یـک بروسـلى‬

‫بود یک وق هایى لین چانشان من بودم‪ .‬آن وق ها محال بود یکى از محلهمان‬

‫بگذرد و کتک نخورد دروغ نگویم طى قرن بیستم هر چه آدمِ خایهدار در ایران ظهور کرده یا انزیلمحلهاى بود یا انزیلمحلهاى!‬ ‫حتى پاسدارها وقتى از آنجا مىگذشتند دس شان را مىگذاشتند روى کونشان و در مىرفتند‪ .‬یعنى همهى گیمن کـه مهربـان‬ ‫و صلح طلب و گیلک اس‬

‫یک طرف انزیلمحله هم که در شرارت همتا نداش‬

‫یک طرف! ما اصلن آنجـا گیلـک نداشـتیم‬

‫همه از دم "مارد" بودند‪.‬‬ ‫چندى پی‬

‫رفیقى همشهرى مىخواس‬

‫پسرعموهام آنجا هر نیم ساع‬

‫برود ایران؛ گف‬

‫على هر چه مىخواهى بگـو بیـاورم‪ .‬گفـتم بـرو انزیلمحلـه پـاتوق‬

‫دو سه تا دعوا مىشود از قمهکشـىهـاش فـیلم بگیـر بیـار ببیـنم دلـم تنـگ شـده! رفتـه از‬

‫دیوارهاش که بلندش کردهاند از خانهها و کوچه پسکوچههاش که آرام گرفتهاند از آدمهاش که در دستههـاى سـه چارتـایى‬ ‫چمباتمه به دیوار تکیه دادهاند عکس گرفته‪ .‬انگار انزیلمحله دود شده رفته هـوا! یـادش بخیـر! اخـمق انزیلمحلـهاى حکمـ‬ ‫دیگرى داش ؛ آنجا بدى پسندیده و خوبى واقعن سه بود! حیف که نابودش کردند‪ .‬باید بروم بیرمنگام یا یکـى از روسـتاهاى‬ ‫ناتینگهام فقط براى تولید مثل حیف اس‬

‫این ژنِ یازده هزار ساله به فاک و فنا برود‪ .‬خمصه با این فیلمها اوقات مـن امشـب‬

‫بسیار نبود درد در کار بود و در همین شروع سال تازه نشستم ترانهاى آنارشیستى به زبان "ماردى" نوشتم به اسم "تا تونى فقا‬ ‫برا اخمقه بگى بگا"! متأسفانه تنها سه هزار نفر آن هم فقط در ایال‬

‫خودمختار "انزیلمحله" به ایـن زبـان یـازده هـزار سـاله‬

‫حرف مىزنند‪ .‬اگر اینجا مخاطبى دارم که خوانندهاى انزیلمحلهاى مىشناسد لطفن گرا بدهد تا این ترانه را به دست‬

‫برسانم‪.‬‬

‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪46 /‬‬

‫‪41‬‬

‫طى چند سال اخیر به چندین فستیوال شعر در کشورهاى بالکان و ترکیه دعوت شدم‪ .‬معمولن در این جـور فسـتیوالهـا جـز‬ ‫ایرانىها اغلب شاعران منطقه حضور دارند و همین باعث شـده درک بهتـرى از آنهـا داشـته باشـم‪ .‬شـاعران عراقـى از بقیـه‬ ‫شاعرهاى کشورهاى عربى خاورمیانه هوش هنرىِ بیشترى دارند گرچه یک جـور کمسیسیسـم نهفتـه تـوى کـار و رفتـارزنىِ‬ ‫همهشان هس‬

‫که علىرغم عمقهشان به دوستى نزدیکتر باعث شده همیشه حـد و مـرزى را بـین خـود و آنهـا لحـا کـنم‪.‬‬

‫شاعران ارمنى و یونانى و کشورهاى بالکان خواندنىاند اما مثل همگنان اسرائیلى و ترک خوب نخوانـدهانـد؛ مـثلن بـا امیـر اُرِ‬ ‫اسرائیلى در فستیوال کوزوو رفیق شدم؛ تنها شاعرى بود که مىشد از هر درى با او وارد گفتگو شد‪ .‬بـا ایـنهمـه روشـنفکران‬ ‫ترکیه برخمف دول‬ ‫شاعرى تجربى و پس‬ ‫وطنپرس‬

‫مردان‬

‫یک چیز دیگرند؛ مثلن آشنایى با تاریک گونرسل رییس سابق انجمن قلم ترکیه یک شانس بـود؛‬

‫مدرن که مدام با هم در ارتباطیم و استانبول را با او قدم زدم یا نشـه یاشـین؛ زنـى کـه پـدرش شـاعر‬

‫و ملى ترکیهس‬

‫اما خود رئیس انجمن قلم قبرس بوده و فمنیستى آنارشیس‬

‫این مقدمه را آوردم که بگویم با بهترین شاعران ترک و کرد ترکیه در ارتباطم و براى من‬ ‫قائلم و اگر علیه سیاس هاى حکوم‬ ‫دیروز در نشستى ادبى پی‬

‫اس ‪.‬‬ ‫و تفکر انسانىشـان احترامـى ویـژه‬

‫ترکیه مىنویسم نباید خیلىها خیال کنند با ترکها گارد دارم‪.‬‬

‫از آنکه شعر بخوانم دربارهی توافق اخیر سران اتحادیـه اروپـا و حکومـ‬

‫پیشنهاد کردم که حاضران در دفاع از پناهجویان بیانیه بدهند‪ .‬اتحادیه اروپا جه‬ ‫وعده کمک مالى و پیوستن به اتحادیه اروپا داده‪ .‬اینها را در نشس‬

‫ترکیـه حـرف زدم و‬

‫خوش خدمتى ترکیـه بـه نخسـ‬

‫وزیرشـان‬

‫هم تکرار کردم کـه یکـى از روشـنفکران تـرک حاضـر‬

‫ضمن اعتراض به ادعاى من عنوان کرد که اتحادیه اروپا به دول شان کمک مالى مىکند تـا پناهجویـان بـا شـرایط بهتـرى در‬ ‫همان ترکیه زندگى کنند و قول ندادند که ترکیه عضو اتحادیه اروپا مىشود بلکه به زودى ترتیبى مىدهند تا شـهروندان تـرک‬ ‫بتوانند بدون ویزا به کشورهاى اروپایى سفر کنند! حا وضع از آنچه فکر مىکردم فجیـعتـر اسـ ‪ .‬بـا خره سـر پناهجویـان‬ ‫معامله شده و این وسط تنها به آنها ظلم شد‪ .‬زندگى در ترکیه با نر بیکارى با و دستمزد پـایین بـراى خـود تـرکهـا هـم‬ ‫صعب اس‬

‫چه رسد به پناهجویى که زبان نمىداند! از پناهجویانى که مىخواهند به اروپا سفر کننـد در زنـدان بـزرگ ترکیـه‬

‫نگهدارى خواهد شد تا مردم ترکیه بدون ویزا به اروپا سفر کنند!‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪47 /‬‬

‫‪41‬‬

‫چرا وقتى همه چیز تمام مىشود تازه آغاز مىشود!؟ شادم! به طرز فجیعى شاد! اما حس گریه دارم؛ حتى سیصـد گـرم گریـه‬ ‫مىتواند حا از خودم خالىترم کند‪ .‬آمده بودم دقیقن اینجا که آغازش کرده بودم تمام کنم اما دُبى دال ندارد مدلولىس‬ ‫تاریخ ندارد‪ .‬پانزده سال پی‬

‫اینجا را تمام کرده و رفته بودم پاریس که نه هرگز آغاز شد نه روزى تمـام‬

‫شعر ننوشتنى که مثل زنى نکردنى هنوز وجود ندارد چقدر کف‬ ‫کنم‪ .‬کاش از سه پا بیشتر داشتم از دو دس‬

‫که‬

‫کـردم‪ .‬دنبـال آن‬

‫پاره کنم بگردانم راه و این کشور آن کشور و این پا و آن پـا‬

‫کمتر! ایمان بیاورم باید که یک دس‬

‫براى نوشتن بیشتر اس ‪.‬‬


‫دیل گپ ‪48 /‬‬

‫‪42‬‬

‫خیلى هیچى دس‬

‫ما نیس ‪ .‬هنوز زندگى پاره خط کوتاهىس‬

‫و تنها مرگ ادامه دارد! مرگى که کم کم دارد تعریف از دس‬

‫مىدهد‪ .‬دقیقن دو روز بعد از توافق ننگین علیه پناهجویان تروریس ها دس‬

‫به کار شـدند تـا بروکسـل پایتخـ‬

‫اتحادیـهى‬

‫اروپا برود روى هوا!‬ ‫دیگر گذش‬

‫آن زمان که مم نتربوق سرطان چاراسبه داش ‪ .‬طى این سالها تروریس ها مدام علیـه طبقـهى فرودسـ‬

‫عمـل‬

‫کردهاند؛ شک نکنم چه کنم!؟‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪49 /‬‬

‫‪43‬‬ ‫عنها همه لیدر شدهاند و آنها دیگر نیستند! عوامزدگى دارد کو ک مىکند و آنها که مىفهمند کشیدهاند کنار!‬

‫فن بازار اس‬

‫عروسکگردانها سورا دعا را عالى از بر شدهاند لعنتىها در انتخابِ عروسک رودس‬ ‫دانند دارند گردانده مىشوند و سرطانِ شهرت طلبىشان فرص‬ ‫مىخواهند مشهور شوند آن هم از نوعِ محبوب‬

‫نمىدهد حتى لختى چشم وا کنند! متاسفانه ایـن روزهـا همـه‬

‫که جز رواجِ میانمایگىِ سیاسى و فرهنگى نتیجهاى نداشته و نخواهد داشـ !‬

‫خرده استعدادها در تمام زمینهها مثل قارچ تولید مثل کرده جوِّ سیاس‬ ‫مدتىس‬

‫ندارند؛ عروسکهایى که خود نمـى‪-‬‬

‫زدهى ایران نیز آب و خوراکشان مىدهد!‬

‫مطبوعات ایران را دنبال مىکنم؛ متاسفانه دکههاى روزنامهفروشى دیگر جز بمه‬

‫نمىفروشـند از صـدا و سـیماى‬

‫جمهورى اسممى هم مدام سان مىبینم! علىالخصوص سریالهایى که سکانس به سکانس تـف چسـبانى شـده اسـتریپ تیـزِ‬ ‫خرافاتند و روى بمه‬ ‫مطلب درس‬

‫را هم سفید کردهاند‪ .‬اقل تا چند سال پی‬

‫در فضاى ن‬

‫فارسـى مـىشـد گوشـهاى گرفـ‬

‫خواند اما حا این گوشههاى اینترنتى نیز به محاصرهى فنهاى عنها درآمده طورى که محال اس‬

‫بگردى و جوى آبى بیابى که صورت بشورى! یورشِ فنها عنها عجوزهها و پشکلهاى قهرمـان اینترنـ‬ ‫خارج کرده مدیاهاى مزدورِ داخل و خارج نیز در تمام زمینهها چند دس‬ ‫ظاهرن گوناگون اما درون و باطنى دارند پُرهیچ! بالماسکه پش‬

‫و یـک‬

‫صد دشـ‬

‫فارسـى را از دور‬

‫قهرمان آماده کردهاند که گرچه آشور و واشورشـان‬

‫بالماسکه اجرا مىشود آنقدر زیاد کـه دیگـر تشـخیص بـین‬

‫فیک و اصل ممکن نیس ‪ .‬چگوارا چنان به تولید انبوه رسیده که حا حتى اگر خودش هم بیاید کسى جدىاش نمىگیرد!‬ ‫راست‬

‫من مخالف شهرت نیستم شهرت خیلى هم خوب اس‬

‫اما محبوبی‬

‫آن هم از نوعِ مردمـى و سیاسـ زدهاش فکـر و‬

‫شعر و شعور را دچارِ بواسیر مىکند! شهرت بال مىدهد که آزادى کنى آزادتر باشـى! محبوبیـ‬ ‫محدودی‬

‫نیس ! هر چقدر که شهرت جذابی‬

‫دارد و تاثیر مثب‬

‫روى پیشرف‬

‫مىدهد‪ .‬شهرت خوب اس ؛ هم راح تر کار مىکنى هم راح تر ‪ ...‬اما محبوبی‬ ‫براى همین اس‬

‫ولـى جـز گـردن نهـادن بـه‬

‫آدم مىگذارد محبوبی‬ ‫هم کارها را سخ‬

‫او را به فـاک عُظمـا‬ ‫مـىکنـد هـم کـردن ‪...‬‬

‫که سیاستمدارهاى موفق اغلب سردمزاج و خواجهاند چون بى هیچ مشکلى به محبوبی‬

‫مىرسـند در حـالى‬

‫که خمقترین نویسندهها به بدنامى مشهورند!‬ ‫خمصه اگر کار خمق مىکنى این را از من داشته باش که شـهرت کاتـالیزورِ پیشـرف‬ ‫محبوبی‬

‫نباشى آن هم از نوعِ سیاسى ـ ادبیاتىاش‪.‬‬

‫توسـ‬

‫بـه شـرطى کـه احمقانـه پـىِ‬


‫دیل گپ ‪51 /‬‬

‫‪44‬‬

‫ایران کشور جوانىس‬ ‫نهای‬

‫و هى دارد جوانتر مىشود‪ .‬نسل جدید ایرانى تنها از طریق ویژوآل لرنینـگ و مـدیاهاى دیـدارى و در‬

‫شنیدارى کسب اطمعات مىکند‪ .‬چنین مدیاهایى چه در داخل و چه در خارج تح‬

‫گاهى به نظر مىرسد که نسل جدید از آنچه ده سال پی‬

‫کنترل و نظارت حکومـ‬

‫اسـ ‪.‬‬

‫نیز بر سرشان آمده بى اطمعند‪ .‬نسل جدید نمىخواند؛ اصلن نمى‪-‬‬

‫خواهد که بداند‪ .‬نیم نگاهى به انبوه صفحات شلوغ فیسبوک اینستاگرام یا کانالهاى تلگرام بیاندازید! همهشـان از یـک رویـه‬ ‫پیروى مىکنند و آن؛ کوتاهنویسىس ‪ .‬اینها همه غافلند که هیچ تحلیل و فکرى تنها در چند جمله اتفاق نمىافتد؛ نسل جدید‬ ‫ایرانى به طرز فجیعى نمىداند‪ .‬امروز یکى از بهترینهاشان ازم پرسید چرا اصمح طلبها و اصولگراها را مدام در نوشتههـات‬ ‫در یک کفهى ترازو قرار مىدهى؟ گفتم نگاهى به لیس‬

‫اسامى کاندیداهاى مجلس خبرگان در همین انتخابات اخیـر بـیانـداز‬

‫تا بفهمى براى اینکه اصمح طلبها باز به قدرت برگردند تن به چه خفّتى دادهاند در اثبـات خیانـ هاشـان همـین بـس کـه‬ ‫باعث شدند مردم به چند آدمک‬

‫بالفطره چون رى شهرى و نجف آبادى رأى دهند!‬

‫اما بى فایده بود؛ او هم مثل دیگر همگنان‬

‫از ده سال پی‬

‫سالها اپوزیسیونى بسازد که در پستو جز اطاع‬

‫هیچ نمىدانس ‪ .‬بیخود نیس‬

‫که حکوم‬

‫موفـق شـده طـى ایـن‬

‫از ولى امر مسلمین نمىکند‪.‬‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪51 /‬‬

‫‪51‬‬

‫چون هیچکس از غول خوش‬

‫نمیآید چون هنوز نمردهام زندهام مثل تراکتور کار میکنم مینویسم‪ .‬چون جز کلمه به احدی‬

‫وابستگی ندارم با کسی تعارف نمیکنم‪ .‬از نوک پا تا فـرق سـر سـلول بـه سـلول فقـط خـودمم! و ایـنهـا همـه در قـاموس‬ ‫روشنفکری شعاریِ ایرانی گناهی نابخشودنیس ! در سرزمین قـدکوتاهان سـروها را تکـه تکـه کردنـد؛ زرافـههـا را تبعیـد؛‬ ‫سنگریزه نشاندهاند جای کوه تا همه با هم برابر شوند‪ .‬من نیستم! این روزها دور دور متوسطها و میان مایههاس ‪ .‬بگذار همه‬ ‫سنگسارم کنند باکی نیس ! من از فردا به حا تبعید شدهام‪.‬‬ ‫بیس‬

‫و هف‬

‫مارس ‪٠٢5٥‬‬


‫دیل گپ ‪52 /‬‬

‫‪46‬‬

‫من هرگز از مستضعف دفاع نکردهام‪ .‬آنکه مىگذارد به او ظلم شود آنکه مظلوم اس‬ ‫ظالم و مظلوم دو روى یک سکهاند و زندگىشان را شعار پی‬

‫اگر پا بدهد یک کاره ظـالم مـىشـود‪.‬‬

‫مىبرد نه شعور! من از به سـتوه آمـدهگـان از آنهـا کـه مـى‪-‬‬

‫توانستند و نشد مىتوانند و نمىشود دفاع مىکنم! البته خیلىها توانا هستند اما تنها توان حمله دارند نه مقاوم ! اینها قادرند‬ ‫هر کاری انجام دهند اما قادر نیستند بیخیال خیلی کارها شوند‪ .‬بیهوده نیس‬

‫که قـدرت در ایـران موفـق شـده بـین آدمهـا و‬

‫تواناییهاشان حد بگذارد‪.‬گرچه هنوز پروژه ناتوانسازی علیرغم تمش شبانه روزی به اجرای کامل در نیامده و هنـوز آدمهـا‬ ‫توان آن دارند که کاری کنند اما دقیقن همان کار مىکننـد کـه نبایـد‪.‬یک عـده تنهـا بلـد شـعارهاى روشـنفکرانهانـد‪ .‬بـویى از‬ ‫روشنفکرىِ شعورى نبردهاند؛ اینها فقط تیترها را از بر شدهاند وگرنه در حیطهى عمل مم چغندرند!‬ ‫سالهاس‬

‫که میان مایهها و متوسطها دارند در ایران میداندارى مىکنند‪ .‬سالهاس‬

‫همه دارد سلطن‬ ‫توانس‬

‫مىکند‪.‬اگر در دوره ریاس‬

‫که امپراطورى سـطح و سـاده لـوحی بـر‬

‫صوری خاتمی قدرت در حال اختهسازی روشنفکری بود در دوره احمدینژاد‬

‫روشنفکری شعوری و شعاری را به طور کامل یکدس‬

‫کند؛ طورى که دیگر نمىشود یک شعورى را بین خیـل آدم‪-‬‬

‫هاى شعارى شناسایى کرد‪.‬دیگر در جهان فارسى زبان خبرى از نخبههاى فرهنگى نیس‬

‫همه را چنان تح‬

‫که ناگزیر خانه نشین شدهاند تا متوسطها و دس سازها بیشتر به چشم بیایند‪ .‬اگر تا چند مـاه پـی‬

‫فشار قرار دادهاند‬

‫فقـط مـدیاهاى وابسـتهى‬

‫داخل و خارج دس سازها را توى بوق مىکردند حا سلبریتىها و آنها که تقى به توقى خورد و از شهرت کاذب برخـوردار‬ ‫شدهاند علىرغم شعارهاى رادیکالیستىشان به دلیل عدم برخوردارى از شعور سیاسـى و فرهنگـى تـابعِ رهنمودهـاى چنـد‬ ‫مافنگىِ تودهاى شدهاند که این اواخر جلد عوض کردهاند‪.‬‬ ‫لطفن دم به ساع‬

‫از من نپرسید چرا فمن رفیق و بیسار دوست‬

‫برههاى آن هم به دلیلى از یکى از کارهاى یکى حمای‬ ‫تأیید کنم یا با او رفاق‬

‫این یا آن دس ساز را تبلیـغ مـىکنـد! مـن ممکـن اسـ‬

‫در‬

‫کرده باشم اما این دلیل نمىشود که رفتارزنىهـاش را بـراى همیشـه‬

‫داشته باشم‪.‬‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪53 /‬‬

‫‪47‬‬

‫یک دورهاى تعدادشان زیاد بود همه را بمک کردم گرچه گاهى مثل امروز باز سر و کله پیدا مىکنند و حالم را بههم مىزنند!‬ ‫باید بدانى چگونه آغاز چطور معاشرت کنى؛ باید بفهمى که دارى چه مىنویسى؛ خطاب به که مىنویسـى‪ .‬چطـور مـى شـود‬ ‫یکى را همزمان استاد و حاجى خطاب کرد!؟ امالهى این ادبیات هر اعتراضى را خواجه مىکند؛ این ادبیات ایرانى نیسـ ‪ .‬جـز‬ ‫وقتى که دستگیر مىشدم و در کمیته گیر مىافتادم هیچ خاطرهاى از این ادبیات کثیف ندارم‪ .‬من ترجیح مىدهم سرم با ى دار‬ ‫برود اما سردار نباشم؛ سردار و حاجى و حضرت همتبارند؛ بوى گه بسیجى مىدهند تکرارشان حتى بـه طنـز جـز تبلیـغشـان‬ ‫نیس ‪ .‬باید بدانید حتى اداى بسیجى درآوردن چندشآور اس ! اگر مىخواهید بمک نشوید وقتى به مـن مـىنویسـید از ایـن‬ ‫ادبیات بوگندو دورى کنید‪.‬‬ ‫سی مارس ‪٠٢5٥‬‬


‫دیل گپ ‪54 /‬‬

‫‪48‬‬

‫مثل ماشینى لکنته در صفى طویل که بنزین‬ ‫که دیگر نداشته باشد سوخ‬

‫بدهى هى هل‬

‫تمام شده باشد و هُل‬

‫بدهى تا رسیده باشى به پمپـى فکسـنى‬

‫اما از رو نروى لیترکى بنزین از ماشین دیگرى مکیده باشى ریخته باشى در لکنتهات استارت‬

‫زده باشى هى استارت زده باشى و تازه فهمیده باشى که ماشین‬

‫خراب اس !‬

‫خرابم!‬ ‫خرابِ خراب!‬ ‫پیاده بى کنار تو از راه کناره گذشتهام دارم فکر مىکنم به بعد بعدى بعدىها‬ ‫چقدر نیاز دارى؛ نیاز دارى گاهى خودت را به یکى بزنى زنى را بزنى به خودت اما دیگر نه زنى در کار باشـد نـه خـودت!‬ ‫هر دو با هم نشسته باشند در اتوبوس اما او رفته و تو جا مانده باشى‪.‬‬ ‫مثل همیشه جا ماندهاى مرد! او رفته با خودش اما تو ماندهاى از خودت خودت را باز در یکى جا گذاشتهاى تنها گذاشـتهاى‬ ‫حا برو چمدان‬

‫را به دلِ دیگرى ببند! آنها دارند تو را همه جا دفن مىکنند! فردا هم احتمالن تارا قبر تو را در قبـرس مـى‪-‬‬

‫کَند برو! بعد از سیلویا دیگر مرگ غیرممکن نیس‬ ‫همگانى در سورا‬ ‫کاش سیلویا پی‬

‫برو براى ترانهاى تـازه در مدیترانـه تظـاهرات در دریـا آمـوزش شـناى‬

‫و گاییدن گاییدن در آبِ شور چقدر سخ‬

‫اس‬

‫سخ‬

‫اس‬

‫از رفتن کمى هم فکر مىکرد به مصایب على عبدالرضایى بودن‪.‬‬

‫سخ ‪.‬‬


‫دیل گپ ‪55 /‬‬

‫‪49‬‬

‫از لحظهاى که امروز [یعنى بیس‬ ‫سپاسگزارم‪.‬اما ساعتى پی‬

‫و یکم فروردین] آغاز شد تاکنون بسیارانى روز تولدم را تبریک گفتند از همهشـان واقعـن‬

‫از ملّاى لر نامهاى خواندم که مملـو از شـجاعتى بـىهمتـا بـود و همـین کـادوى نـاب از تولـد و‬

‫خوشباشى سرشارم کرد‪.‬شاید دلیلى ژنى دارد که از اوان کودکى از هر چه مم و عمامه بـه سـر بـدم مـىآمـد‪ .‬مـثلن از وقتـى‬ ‫عزیزترین همبازىِ دورانِ کودکىام رف‬

‫قم که درس ممیى بخواند دیگر نخواستم ببینم‬

‫شاید اگر کروبى بعد از فاجعهى سال ‪ 88‬عمامهاش را هم تف مىکرد و مىانداخ‬ ‫حا بعد از این نامهاش مجبور به شکس‬ ‫شجاع‬

‫و صداق‬

‫و ندیدم!‬

‫دور پی تر و بی تر به او مىپـرداختم و‬

‫سکوت نمىشدم‪ .‬کروبى چندان سواد و بین ِ سیاسى نـدارد امـا تـا دلـ‬

‫دارد و این هر دو متاعىس‬

‫که نزد هیچ ممى معاصرى یاف‬

‫بخواهـد‬

‫نمىشود‪ .‬او از سال ‪ 85‬یعنى بعـد از اولـین‬

‫رأى دزدىِ علنى که سبب شد بوفالوها جاى خود را به ماموتها بدهند برخمف رفسنجانى که تـا دسـته بلعیـد و دم نـزد بـا‬ ‫دروغ کنار نیامد‪ .‬بعد از فاجعهى ‪ 88‬هم شانه به شانهى مردم حرک‬ ‫بر جوانان رف‬ ‫محبوبی‬

‫پرداخ‬

‫و برخمف دیگر همتاى سبزپوش‬

‫کرد و به افشاى همه جور ظلمى که در خیابـان و زنـدان‬

‫که هـم بهتـر و هـم بیشـتر ازش برمـىآمـد از سـکوت سـکوى‬

‫نساخ ‪.‬‬

‫نامهاى که ممى لر امروز در هواى ن‬

‫منتشر کرد علىرغم اطوارِ امام پسندش بیانیهى شجاع‬

‫ممیى را که چنین دل کرده باشد‪ .‬هر چند که نمىشود از پروندهى تاریک کروبى در دهه شص‬

‫اسـ‬

‫و تـاریخ سـراغ نـدارد‬

‫چشم پوشید اما ایـن نسـخه‪-‬‬

‫اش واقعن آفرین دارد‪ .‬کاش پیرمرد این آخر عمرى عمامهاش را بردارد و خود را خمص کند کاش کروبى مم نبود!‬ ‫آوریل ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪56 /‬‬

‫‪51‬‬

‫اگر کهنه را تف نکنى اگر با ش نیاوری تا ابد بازىات میدهد‪ .‬تازه اما بازى ندارد با کسى؛ نو خود زندگیس ؛ نو خطرنـاک‬ ‫اس ‪ .‬باید با کله به سمت‬ ‫میخواند‪ .‬دعوت‬

‫بروی وگرنه از دست‬

‫میدهی؛ مثل شعر نو‪ .‬بلد نیستی حتی از رو بخوانی با اینهمه دس‬

‫تـو را‬

‫میکند به قهوهای سر میز فردا استخاره نکن! برو! تصمیم در گذشته اتفاق افتاده به درد نو نمیخورد‪ .‬مـدام‬

‫ترس تو را صدا میزند؛ دوس‬ ‫عوض شده؛ آنچه پی‬

‫اس‬

‫یا دشمن؟ ول کن! بگذار در تو وارد شود پیداش میکنی‪ .‬کلـهات را انبـار نکـن! آدرس‬

‫تر به حافظه دادی حا مرده‪ .‬حقیق‬ ‫تازهس ‪ .‬مرگ قدیم اس‬

‫ا ن اس‬

‫را! حقیق‬

‫همیشه زندهس‬

‫درخواس‬

‫خطر میکند‪ .‬حافظ ولی توی حافظه زندانیات کرده حبس‬

‫نه در دیوان حافظ! غزل مدام حال‬

‫را گرفته نه فال‬

‫زندگی جدیـد‪ .‬بـا تـازه زنـدگی پیشـنهاد مـیکنـد شـعر نـو از تـو‬ ‫کرده تا مرگ بیاید؛ چون قدیم اس‬

‫پیشاپی‬

‫تـو را‬

‫کشته اما هی پند میدهد که مواظب باش!‬ ‫سارا عاشق داوود بود ولی نبود چون داوود قدیمی بود‪ .‬البته داوود قدیمی نبود؛ رابطهاش با سارا قدیمی شده بود‪ .‬یـک شـب‬ ‫که در پارتی علی مس‬

‫شد و سارا را بوسید داوود دید دید که سارا هم او را بغل کرده او را پس نزده پس خیـال کـرد کـه‬

‫سارا دیگر عاشق او نیس ‪ .‬سارا بود اما دیگر زنده نبود چون داوود دیگر مرده بود علی ولى نو بود‪ .‬او را نمیشـناخ‬ ‫در را باز کرد که وارد شود‪ .‬یک هفته با هم خوابیدند‪ .‬خطر برطرف شد حا باید طرف سراغ داوود میرف‬ ‫تمام درها را بسته بود سارا دیگر قدیمی شده بود ابراهیم که بیخود سراغ هاجر نرفته رفته!؟ نو خطرناک اسـ‬ ‫مثل زندگی همه میخواهند تازه شوند اما دل‬ ‫میخواهد؛ از دس‬

‫را ندارند‪ .‬باید از دس‬

‫پـس‬

‫رف ! امـا داوود‬ ‫امـا زیباسـ‬

‫بدهی آسان نیس ! به دس‬

‫آوردن فقط کمی تـمش‬

‫دادن اما آسان نیس ‪ .‬ترسهات را صدا کن عقبنشینی میکنند بعد زندگی پی‬

‫میآید و خطـر آغـاز‬

‫میشود‪ .‬آنها که پمن میکنند آنها که تصمیم میگیرند هرگز نو نمیشوند‪ .‬تصمیم از گذشته میآید و نو آیندهس ؛ مثل یک‬ ‫نوزاد در لحظه عمل کن‪ .‬حتی نوزاد همسایهام آلبرت وقتی که شیر میخواهد خجال‬

‫نمیکشد فوری گریه مـیکنـد؛ از ایـن‬

‫نوزاد که کمتر نیستی! برای اینکه تازه شوی باید در آینده باشی یعنی همین که حس کردی در باز شده بپر! این آن این لحظـه‬ ‫را توی آینده پرت کن! اصلن سخ‬

‫نیس‬

‫فقط باید بتوانی از دس‬

‫بدهی آنوق‬

‫بدس‬

‫میآید‪.‬‬


‫دیل گپ ‪57 /‬‬

‫‪51‬‬

‫این بار سوم اس‬

‫که دربارهاش ازم مىپرسند‪ .‬دو بار قبلى گفتم اسم‬

‫ندارم‪ .‬دیروز ولى هم خواه‬

‫و هم تأکید کردند هر چه زودتر نظرِ واقعىام را دربارهاش بنویسم‪ .‬وقتى پیگیرى کردم دیدم که‬

‫یک عده ازش شاکىاند و زیرآب‬ ‫هر جا که مىدیدم‬

‫را زدهاند! از او هرگز خوشم نمىآمده؛ حقیقت‬

‫همیشه از او متنفر بودم دس‬

‫خودم نبـود‬

‫بوى گندى مىشنیدم‪ .‬سن و سالى ندارد اما صاحب کثیفترین مافیاى اینترنتىس ‪ .‬خیلى هم از او رکب‬

‫خوردم اگر متوهم بودم اقل چند سال پی‬ ‫اتفاقى بیافتد و کوپن شهرت پخ‬

‫باید فکر مىکردم به او مأموری‬

‫برونمرزى دادهانـد تـا ‪ ...‬خمصـه هـر جـا کـه‬

‫کنند سر و کلهاش پیدا مىشود‪ .‬او تنها نیس ؛ اینها یک عدهاند بینشـان از ترانـهسـرا و‬

‫خواننده بگیر تا زندانىِ الکى سیاسى و آقا زاده هس ‪ .‬یک مش‬ ‫فرص‬

‫را شنیدهام؛ خبرنگار معروفىس‬

‫اما نظرى دربـارهاش‬

‫رجاله و لکاتهى بدجور اسم در کـرده کـه بـه طـرز فجیعـى‬

‫طلبند و علىرغم ادعایى که دارند هیچ حقیقتى ندارند؛ هم مردم مردم کردنشان سرِ کارىس‬

‫هم سیاسى کارىهاشان‬

‫شدیدن کاسبکارانه! آدمهایى نخوانده و بیسواد که تمام مدیاها هم دس شان اس ‪ .‬از وقتى هم که به ماهی شـان پـى بـردم‬ ‫اکراه دارم حتى نامشان را بیاورم‪ .‬باید مواظب بود حتى حمله به این عده آدم را گُهى مىکند‪ .‬براى همین به آن ایمیـل پاسـخ‬ ‫ندادم تا اینکه نیم ساع‬

‫پی‬

‫این انگلیسىِ فرهیخته بهم زنگ زد‪ .‬گف‬

‫برِ فمنى حرف و حدیث زیاده آیا حقیق‬

‫داره!؟ گفتم آنها که به‬

‫على تو را رُک و منصف و شجاع مـىشناسـم دور و‬

‫حمله کردهاند هم عینهو خودشند‪ .‬دارد باران مىبارد باید‬

‫برم قدم بزنم‪.‬‬ ‫آوریل ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪58 /‬‬

‫‪52‬‬

‫یک آمریکایى یا کانادایى هم!‬

‫یک استرالیایى وقتى که مىآید لندن انگلیسىس‬

‫سه کشور استرالیا آمریکا یا کانادا از لحا جغرافیایى ربطى به انگلیس ندارند اما شهروندان این کشورها همیشه هموطـنِ هـم‬ ‫بودهاند همیشه اتحاد داشتهاند و همدل بودهاند زیرا وطن اصلىِ هر آدمى زبانِ اوس ‪ .‬خراسان یا افغانستانِ کنـونى کـه خیلـى‬ ‫نام برازندهاى برای‬

‫نیس‬

‫وطن منِ ایرانىس‬

‫چون گهوارهى زبـان و ادبیـات فارسـىسـ‬

‫خراسانىها رفتار مىزنم که با ایرانىها‪ .‬اگر حکوم‬ ‫شناخ‬

‫باید دنبال دوس‬

‫داش‬

‫مـن در تبعیـد همـانگونـه بـا‬

‫ایران از حداقل شعور سیاسـى برخـوردار بـود و از قـدرت فـامیلىِ زبـان‬ ‫نه در فلسطین و لبنان و سوریه! من به عنوان یک‬

‫و برادر در خراسان و تاجیکستان مىگش‬

‫شاعر فارسى زبان همانقدر ایرانىام که تاجیک و خراسانى!‬ ‫طى دو سه روزِ گذشته بسیارى از نویسندگانِ خراسانى انتقاد کردهاند چرا تاکنون علیه قاتل دخترک ش‬

‫ساله ستای‬

‫قریشـى‬

‫ننوشتم! مىگویند تو زودتر از خراسانىها براى فرخنده هم مقاله نوشتى هم شعر اگر او در ایران کشته مىشد نیز مىنوشـتى!؟‬ ‫دوستان خراسانى غافلند که قاتل ستای‬

‫یک فرهنگ مذهبىس ؛ ستای‬

‫قربانىِ تربی‬

‫کشتند! هر روزه دارد در ایران در خراسان به بچهى خردسالى تجاوز مىشود اما صدای‬ ‫خصیصهى جوامع بستهس ‪ .‬آن نوجوان هفده ساله که طى جنونى جنسى ستای‬

‫و تعلیمات غلط شده؛ ستای‬

‫را همـه‬

‫درنمىآید‪ .‬کودک آزارى اصلىترین‬

‫را شکنجه کرد آیا تاکنون در هیچ مدرسـهاى‬

‫آموزش جنسى دیده!؟ تمام مدارس ایران و خراسان معلم و مربى تعلیمات دینى دارند اما دریغ از یک روانکـاو یـا روانشـناسِ‬ ‫تربیتى که معضلِ رفتارى را شناسایى کرده درمان کند! پس قاتل ستای‬

‫وزارت آمـوزش و پـرورشِ ایـران اسـ‬

‫نـه نوجـوانِ‬

‫مفلوکى که یادش ندادهاند چگونه غول غریزهى جنسىاش را مهار کند! طى چند روز اخیر تمـام ایرانـىهـا و خراسـانىهـا در‬ ‫فضاى مجازى بسیج شدهاند و همصدا از مسئو ن قضایىِ ایران مىخواهند آن هفده سالهى نگونبخ‬

‫را هر چه زودتـر گـردن‬

‫بزنند تا براى پاسدارى از اخمق مذهبىشان یکى دیگر قربانى شود‪ .‬آیا والدین این هفده ساله آنقـدر کـه وقـ‬

‫گذاشـتند تـا‬

‫فرزندشان نماز بیاموزد و بخواند دربارهی میل جنسىاش با او حرف زدهاند؟ اصلن خودشان درکى از غریزهى جنسى دارنـد!؟‬ ‫قاتل ستای‬

‫سنّ‬

‫از والدینِ ستای‬ ‫قاتل ستای‬ ‫درس‬

‫اس‬

‫اخمقى یعنى همین نمازگزاران و حجاب دارانند که تمام حقیق هاى انسانى را به پستو بردهاند! چـرا یکـى‬ ‫نمىپرسد چطور توانستند اجازه دهند دخترک ش‬

‫فقدانِ مسئولی‬

‫پذیرى و عدم شناخ‬

‫من دربارهی فرخنده چند ساع‬

‫کردم‪ .‬حا ولى همه پش‬ ‫اعدام شود!‬

‫از حقوق کودک اس ‪.‬‬

‫بعد از اینکه تکه تکهاش کردند و سوزاندند نوشـتم چـون آنجـا قاتـل خـود‬

‫اخمقِ مذهبى بود؛ او را جهل کشته بود و بمه‬ ‫فاجعهى ستای‬

‫سالهشان از خانه خارج شود که بستنی بخرد!؟‬

‫مردمى! قاتلِ فرخنده مردم بودند و من علیه خودمان نوشتم؛ یعنـى خـودزنى‬

‫مخفى شدهاند و یک او پیدا کردهاند که زادهى ابلیس اس‬

‫و باید هـر چـه زودتـر‬


‫دیل گپ ‪59 /‬‬

‫دو خلق خراسان و ایران به دلیل سیاس گذارى ابلهانهى حکوم هاشان طى چند دههى اخیر به قدر کافى از هم دور شدهاند‬ ‫نخواهید که قتل ستای‬

‫هم دامن بزند به این همزبانهراسى! ستای‬

‫را آن نوجوان هفده ساله را که به زودى قربـانى خواهـد‬

‫شد همهى ما کشتیم ‪...‬‬ ‫آوریل ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪61 /‬‬

‫‪53‬‬

‫تمام که شد روی میز گُه چیده میشود‪ .‬اول عسل خوردند چون بدون شرط سـرِ‬

‫اول خوب اس ؛ سرِ سفره پر از عسل اس‬

‫سفره نشستند حا ولی هر دو دیلرند دل را دلیل کردهاند و دارند گُه مىخورند!‬ ‫تو میترسی که از دس‬

‫بدهی پس چرا دل را دلیل میکنی؟ همیشه اینطور اس‬

‫که کار خراب میشود‪ .‬میگوید اگر مرا می‪-‬‬

‫خواهی باید مرا بگیری!‬ ‫"باید" ربطی به عشق ندارد زیرا که عشق آزادیس ‪ .‬ازدواج یک دیل (‪ )deal‬اقتصادیس‬ ‫عسل باقی نمیگذاردغ جنگ جهانی اینطور آغاز میشود‪ .‬ازدواج غولی گرسنهس‬ ‫و خانواده یعنی شرک‬

‫در اورجی! این سکسِ عمومی آدمک‬

‫اگر پا بگیرد باید پایدار بماند؛ مهم نیس‬

‫خیان‬ ‫س‬

‫که اول خانه میخواهد بعد هم خـانواده؛‬

‫در حالى که عشق تو را خصوصی مـیخواهـد‪ .‬خـانواده‬

‫که رنج بکشی و عشق تخریب شود؛ خانواده یک گنج اس ؛ گنجی پر از عمو عمه‬

‫پدربزرگ و بچه و هر چه که باید از آن حفاظ‬ ‫خواهرت شد برادرت شد اتفاق اس‬

‫اس‬

‫و ربطی بـه دل نـدارد اثـری از‬

‫کنی و این همان چیزیس‬

‫میافتد! برو جلق‬

‫که جامعه از تو میخواهد‪ .‬حتـی اگـر همسـرت‬

‫را بزن! جامعه آن را تأیید میکند‪ .‬اگر زنی بـه شـوهر ده سـالهاش‬

‫نکرده اگر مردی به همسر پنجاه سالهاش وفادار مانده شک نکن که دارد جلق میزند و این خیان‬ ‫که برای حفظ خانواده خرج میشود‪.‬‬

‫نیسـ‬

‫حمـاقتی‪-‬‬


‫دیل گپ ‪61 /‬‬

‫‪54‬‬

‫آزادى بیانتان هم تنها در خدم‬ ‫دختربچهى بدبخ‬

‫همسایه بدبخت‬

‫ضعیفکُشىس ؛ نوجوانى بـدبخ‬

‫کـه در بـدبخ تـرین محلـه ى ورامـین نـه دارد بـه‬

‫تجاوز مىکند او را مىدَرد یکى نمىپرسد چرا چرا چنین شـده! در عـوض آزادىِ بیـانِ‬

‫اسممى پسربچهى پانزده ساله را هفده ساله حتى بیس‬

‫ساله مىخواند تا که هر چه زودتر قانون مجازات اسممى مجـاز باشـد‬

‫او را اعدام کند‪ .‬وقتى که چنین بىرحمانه قانون مىکُشد چرا بىفرهنگى یـاد نگیـرد و نکشـد!؟ شـما آزادىِ بیـان نداریـد در‬ ‫عوض تا بخواهید آزادىِ دروغ دارید! شما بویى از کوچهى فقر از کوچهى بدبخ‬

‫نبردهاید وگرنه پانزده ساله را به خـانوادهى‬

‫شهید ربط نمىدادید که محروم را منفور کنید!‬ ‫متنفرم وقتى که فقط پول تصمیم مىگیرد متنفرم وقتى که فقط پولدارها حرف مىزنند و پولدارتر مىشوند‪ .‬شما که برجهاتـان‬ ‫بر استخوانِ پوکیدهى کارگران لُر و خراسان بنا شده شما که در هـر ویـم کـارگرى خراسـانى در حـالِ بنـدگى داریـد شـما‬ ‫عبادارها رباخوارها ریاکارها تا حا کجا بودید که حا علیه فرودستى به خونخواهىِ فرودسـتى درآمـدهایـد!؟ اگـر خراسـان‬ ‫کشور برادرتان اس‬

‫پس واقعن با خراسانى برادرى کنید! کاش آن برابرى که شما از آن دم مىزنیـد معنـاى دقـیق‬

‫نـابرابرى‬

‫نبود‪.‬‬ ‫آوریل ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪62 /‬‬

‫‪55‬‬

‫برخی سرِ نترسی دارند اما شجاع نیستند‪ .‬برای کسی که اصلن نترسد خطر وجـود نـدارد و زنـدگی معمـول اسـ ‪ .‬شـجاع‬ ‫ارتشی در محاصرهى دشمن اس ‪ .‬کسی که سرِ نترس دارد دشمن ندارد خطر نمیکند‪ .‬هادی کاردی سرِ نترسی داشـ‬ ‫رف‬

‫به قهوه خانه و کاسه کوزهها را به هم میریخ‬

‫اینجوری تفریح میکرد‪ .‬به تخم‬ ‫اگر نباشی نمیشوی؛ از دس‬

‫مـی‪-‬‬

‫با همه دعوا میکرد‪ .‬او شجاع نبود از سرِ بـیکـاری مـیزد بـه سـرش‬

‫هم نبود که زندان برود حبس بکشد او آزاد نبود همیشه زندانی بود‪ .‬آزادی؛ بودن اس‬

‫میرود ولی به دس‬

‫اگر نباشد آزادی یک جای مغز و تمام دل‬

‫نمیآید باید باشی چون اگر به دست‬

‫خالی میشود؛ باید دل‬

‫بیاوری زودی از دسـ‬

‫را داشته باشی آن را در دل‬

‫مـیدهـی؛‬

‫داشته باشـی وگرنـه خطـر‬

‫نمیکنی‪ .‬برخی برای معدهى خالی میجنگند میخواهند پُرش کنند و نمیدانند که مستراحِ فردا خالیاش میکند‪ .‬فـردا کـه از‬ ‫خانه زدی بیرون به خیابانهای ایران خوب نگاه کن! گرسنگی سرِ نترسی دارد اما شجاع نیس ‪.‬‬


‫دیل گپ ‪63 /‬‬

‫‪56‬‬

‫تنها مىآیى تنها مىروى‪ .‬در زندگى فقط خودتى فقط خودت! این را باید با رگ و جان و خون و پوست‬

‫درک کـرده باشـى‬

‫وگرنه اینجا ول معطلى! از نوچهبازها متنفرم از نوچهها بیشتر! هزار بار گفتم و باز تکرار مىکنم اگر هوادار و بسـیجىِ کسـى‬ ‫هستى اینجا جاى تو نیس‬

‫یا اگر عمد دارى بمانى سعى کن زیر هیچ پستى کامن‬

‫نگذارى چـون ممکـن اسـ‬

‫بکشاندم به صفحهات و آنجا جمله یا استاتوسى ازت بخوانم که در آن اظهار حقارت نسب‬ ‫کرده باشى و یککاره بمک‬

‫کنجکـاوى‬

‫به یکـى کـه حقیرتـر از توسـ‬

‫کنم‪ .‬این صفحه پارتیزان مستقل مىخواهد نوچهها مریدها هوادارها حتى طرفدارها هرّى!‬ ‫آوریل ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪64 /‬‬

‫‪57‬‬ ‫وبا افتاده حا به جان نوجوانانِ ایرانى یک امیرحسین را جمود بمهـ‬

‫و محرومیـ‬

‫روانـى مـىکنـد مـىانـدازد بـه جـانِ‬

‫پرستوبچهاى مهاجر یکى هم از بس که در کمپهاى آلمان تحقیر مىشود اول با قرص و بعد با تیغ مىزنـد بـه رگ دسـ‬

‫و‬

‫وقتى موفق نمىشود خودش را مىآویزد از دار! دو امیرحسین پانزده ساله که فردا نداشتند دو آینده که یککاره زنده بـه گـور‬ ‫شدند استعارهی امروزند که هرگز راه به هیچ شعرى پیدا نخواهند کرد‪ .‬روانشناسان احتمالن این هر دو را بیمار مىخوانند در‬ ‫حالى که این هر دو به ستوه آمده بودند؛ روانشناس یکى را سادیس‬ ‫استعارهاند از فرداى نسل فرودس‬

‫ایرانى! چه وحشتناک اس‬

‫فکر مىکنم به این عکس حسین رحیمىِ پانزده ساله که ش‬

‫و دیگرى را مازوخیس‬

‫جهانى که در آن پانزده سالهها به خودکشى فکر مـىکننـد‪ .‬دارم‬ ‫ماه آزگار کنار دهها پنـاهجوى از هـر لحـا محـروم در سـالن‬

‫بستکبال مىخوابید؛ اینجا دارد او به چه فکر مىکند که لبخندش غم دارد و چشمهاش بغـ‬ ‫کرده!؟ آیا اگر خودش را نمىکش‬

‫مىخواند در حالى که اینها دو‬

‫!؟ بـه او هـم آیـا زمـان تجـاوز‬

‫به یک پرستوبچهى دیگر تجاوز نمىکرد؟ این حدسها فقط استعارهاند استعارهى فـرداى‬

‫شدید ما ایرانىها! پس هى نپرس چرا اینهمه تلخ مینویسی‪.‬‬ ‫آوریل ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪65 /‬‬

‫‪58‬‬ ‫از نظر من آزادى یعنى هر که آزاد باشه بازى دلخواه‬

‫رو بدون هیچ حصر و محدودیتى انجام بده‪ .‬این تعریف هیچ ربطى به‬

‫مرگ نداره! کسى که بازى مىکنه عاشق زندگىیه که فقط یه شانس کوتاهه‪ .‬متاسفانه هر هفته اقل ده نفـر از مـن کمـک مـى‬ ‫خوان و مى پرسن چطور از ایران خارج بشن؛ هر هفته دهها شعر و داستان به دستم مىرسه که پر از مویه و ضجه و مرگه هر‬ ‫ترانهاى که مىشنوى مرثیهس‬

‫اغلب هم ظاهرى مبارز دارن در حالى که مرگخوانى مبارزه نیسـ ؛ جمعیـ‬

‫در حـال مـرگ‬

‫فقط مىتونه بمیره حال جنگیدن که نداره اینروزا جوانها عاشق یک نوى از مُد افتـادهن خودکشـى در دهـه بیسـ‬

‫و سـى‬

‫مدرن بود چون خوشى زده بود زیر دلِ همه! کافکا مهم بود چون درکى تـازه از زنـدگى نداشـ ؛ ا ن همـه وضـع کافکـا رو‬ ‫دارند همه افسردهاند پس خودکشى و مرگاندیشى دیگه اکتى آوانگارد محسوب نمىشـه بلکـه بـرعکس کـاملن کمسـیک و‬ ‫فناتیکه‪ .‬اگه مردشى بهانهاى تازه براى شادى و زندگى تولید کن اینروزا همه عاشق هدایتند چون شـنیدند صـادق خودکشـى‬ ‫کرده‪ .‬بوف کور خود زندگى در متنه خودکشىنامه نیس ‪ .‬اینکه همه جا مرگ و گریهس‬

‫یک توطئهس‬

‫ضـد مبـارزهسـ ‪.‬‬

‫در اینستاگرام مخاطبان جوانى دارم که اغلب ناامیدند و نمىدانند اقل آزادىهاى اجتماعىشان از دهـه هفتـاد بیشـتره‪ .‬مـا کـه‬ ‫دانشجو بودیم نمىتونستیم با همکمسى دخترمون حرف بزنیم و حتى در ارتباط درسى باشیم‪ .‬در خیابان اگر بـا دختـرى قـدم‬ ‫مىزدیم یکراس‬

‫برده مىشدیم کمیته‪ .‬خب ادامه دادیم فسق و فجور کردیم تا مقدس معمولى بشـه‪ .‬در جوامـع دیکتـاتورى‬

‫مدام باید مرزها رو بشکنى واسه همین آزادىهاى میکروسکوپیکى که حا شماها دارین ما تلفات دادیم اما نخواستیم بمیـریم‬ ‫و زندگى کردیم‪ .‬بدون شادى و شعف مغز از کار مىافته بدون شعف مرگ آغاز مىشه و کسى حال مبارزه نخواهـد داشـ‬ ‫باید شادانه و طناز جنگید‪ .‬واقعن فرق شما با بسیجىها چیه!؟ اونها هم دائم دارن گریه مىکنند مىخوان شهید بشـن شـماها‬ ‫هم یه ورژنِ دیگه از مرگید‪ .‬در اینستاگرام طناز و شاد مىنویسم چون نگرانم چون دلم ری‬

‫مىشه وقتى ایرانى افسردهاى رو‬

‫در لندن مىبینم که اقدام به خودکشى کرده‪ .‬شماها اونجا به دنیا اومدین باید کارى بکنید که امثال من هم برگردند نه اینکـه‬ ‫کمک کنند از خودتون جدا بشین‪ .‬اونجا حق همه ماس‬

‫سهم شماس ‪.‬‬


‫دیل گپ ‪66 /‬‬

‫‪59‬‬ ‫نگار من اس‬

‫دل و دس‬

‫دم به ساع‬

‫و بهار من اس‬

‫مىپرسد پس کو شعر تازه!؟ اقل داستانى بیاور! ول کن این حرف‪-‬‬

‫ها را على!‬ ‫نمىداند! نمىداند که نمىتوانم بنویسم وقتى که مىبینم انسان در ایران توى باتمقى که فراهم کرده هر دم فروتر مىرود‪ .‬اصلن‬ ‫بحث حکوم‬

‫و نازی و تازىهاش نیس ! کاش هارى واگیر نداش‬

‫و کم کم همه تازى نمىشدند‪.‬‬

‫اگر پی تر تنها به آن دسته از ایرانىها که اسمم مىآوردند تاژیک و تازى مىگفتند و بعد فقط عـربهـا را بـه ایـن نـام مـى‪-‬‬ ‫خواندند حا هارى چنان اپیدمى شده که دیگر تشخیص سگ از صاحب ممکن نیس ‪.‬‬ ‫بىشک تک تک شماها ناظر بودید و تماشاچى وقتى که چند ریشوى نرّه خر و یکى دو فاطى کمغى افتـاده بودنـد بـه جـان‬ ‫دخترکى که جرم‬ ‫تماشا!؟ ارواحِ خیک‬

‫زیبایى و کمرِ باریک‬ ‫خبرنگار اس‬

‫بود؛ وقتى که داشتند او را با لگد مىانداختند در پاترول شما چـه کـار کردیـد جـز‬

‫مىگوید پریروز یازده هزار نفر براى تماشاى اعدامِ متین آمده بودنـد پرسـیدم پـس کـو‬

‫خبرش!؟ گف ‪ :‬دیوانه شدى!؟ مگر ممکن اس‬ ‫بحث حکوم‬

‫نیس‬

‫انتشار چنین اخبارى!؟ گفتم پس گُه خوردى که رفتى!‬

‫مردم انواع خود را فراموش کردهاند و نوع دوستىشان جز خودپرستى نیس‬

‫و انگار از تماشاى مرگ و‬

‫عذاب دیگران لذت جنسى مىبرند!‬ ‫من هم یک بار مجبور بودم که تماشا کنم و آن کابوس هنوز دس‬

‫از سرم برنداشته؛ فقـط هفـده سـالم بـود سـردخانهاى را‬

‫تعمیر کرده بودیم و با برادرم داشتیم از چاف به لنگرود برمىگشتیم که دم دماى پل چمخاله برخوردیم به سیاههى جمعیتى که‬ ‫داشتند سوى مدینه زیباترین دخترِ شهر سنگ پرت مىکردند‪ .‬مىشناختم ! چند ماه قبل‬ ‫بودم مشترىاش شده بودم؛ چند سالى از من بزرگتر بود سواد چندانى نداش‬

‫با پولى که از دخل پدر ک‬

‫اما یک مهربانىِ بزرگ عرفان‬

‫رفته‬

‫بود و از هر چه‬

‫درمىآورد عموه بر خانوادهى فقیرش تور محمود و تور زهرا و کاظم غوز هم نصیب مىبردند‪ .‬حا مدینه را در مرکز دایره‪-‬‬ ‫اى تا گردن فرو کرده بودند نیمى از محیط دایره در تصرف جندههاى چادرپوشى بود که نمىدانستند دارند خودزنى مىکنند‬ ‫و از نیم دایرهى مانده تهایى سنگ مىپراندند که بىشک از مدینه لذتها برده بودند‪.‬‬ ‫با چه زحمتى خود را رسانده بودم به صف اول که فقط اشکهام را نشان‬ ‫آن چشمهاى درش‬

‫بدهم‪ .‬هنوز چند سنگ مانده بود تا تمـام کنـد کـه‬

‫عسلى مرا دید دید که دارم زار مىزنم و با همان چشمهاى وا مانده گردن کج کرد و آهى کشید و مُرد!‬

‫هنوز به هر کشورى که سفر مىکنم در فاحشه خانههاش دنبال مدینه مىگردم که با آن چشمهاى وا داش‬ ‫نکن على! اقل تماشا نکنید لعنتىها ‪...‬‬ ‫بیس‬

‫و دو آوریل ‪٠٢5٥‬‬

‫مـىگفـ‬

‫نگـاهم‬


‫دیل گپ ‪67 /‬‬

‫‪61‬‬ ‫یک عده اینجا جمعند فقط براى دزدى! البته مثل مار مدام در سایه وول مىخورند محال اس‬

‫با یـک و درج کامنـ‬

‫زیـر‬

‫پستى خودشان را لو بدهند؛ اما دائم اینجا مىپلکند و سگ بستهاند ببینند چیز تازه چه رو مىکنم تا روى هوا قاب بزنند‪ .‬یک‬ ‫مش‬

‫آدم جلف و بىمعنا که استادند همه چى را لوث و لوس کنند‪ .‬یکى مىگف‬

‫علنى کردى موج‬

‫از وقتى که رمان مىنویسى و داستانگایى را‬

‫خیلى از شاعرها را برداشته و یک شبه نویسنده کرده!‬

‫حا من خودم را زدم به کرى به کورى شما دیگر شورش را در نیاورید! سالهاس‬ ‫قدر بزنند که از کمر بیافتند‪ .‬این روزها وقاح‬

‫که یک عده از من مىزنند! به درک! آن‪-‬‬

‫به حدى رسیده که با مال ما دختربازى هم مىکنند‪ .‬کر و کور کـم بـود حـا‬

‫انگار چون دوریم لوریم! یک شعر یک مطلبمان را مىگذارند بى اسم بعد هم کلى صدانازک زیر پس ها قربان صدقهشان‬ ‫مىرود اما جاى اینکه بیایند بنویسند مال خودشان نیس‬

‫با ابرازِ عمقهها س خشکه هم مـىزننـد جـاى مولـف انگـار مـا‬

‫قاقیم!‬ ‫دیشب یکى از رفقا تماس گرف‬

‫و خبر داد فمنى یکى از مطالب اخیر تو را عینهو برداشته تنها یکى دو فحـ‬

‫جاى تندش را حذف کرده و در فیسبوک و در اینستاگرام‬ ‫و رسمدارى مىآمد تا اینکه رفتم در صفحات‬

‫آبـدار و چنـد‬

‫منتشر کرده اس ؛ اول باور نکردم؛ به نظر شاعر خوش نام و اسـم‬

‫و دیدم به چه گندى هم زده! بمفاصله شمارهاش را از همان رفیـق گـرفتم و‬

‫زنگ زدم وقتى فهمید براى چه تماس گرفتم به تته پته افتاد و از جان پسر گرفته تا زن و مادرش قسم خورد و بـه کـرد کـه‬ ‫نمىدانسته مطلب مال من اس‬

‫و آدرس صفحهاى را داد که متن را از آنجا ک‬

‫رفته بود گفتم مگر مىشود تو بعـد از ایـن‪-‬‬

‫همه سال که مرا مىخوانى لحن و زبان و فکرهاى تابلوى مرا نشناسى؟ اما همزمان که داشتم تند مىشدم سرى هـم بـه لینکـى‬ ‫که داده بود زدم دیدم که واویم! یکى از شماها که حرف حساب سرش نمىشـود بـاز آمـده متـنم را زیـر عکسـى مزخـرف‬ ‫گذاشته؛ مرا هم کنار چهارده نفر تگ کرده بعد این راهزن هم که از مطلب خوش‬

‫آمده بوده دیده نویسـنده خـرده پاسـ‬

‫و‬

‫یککاره دوکوچى ممخورش کرده!‬ ‫بارها اخطار دادم و حا براى آخرین بار تکرارش مىکنم اگر خواستید هر کـدام از مطـالبم را منتشـر کنیـد حـتمن و قطعـن‬ ‫بنویسید کار کیس‬

‫و فقط تگ نکنید! اگر هم جرات نداشتید اسم بیاورید اساسن بىخیال مطلب شوید تـا هـم خـود کمـرى‬

‫نشوید هم براى دزد جماع‬

‫خوراک مف‬

‫درس‬

‫نکنید‪.‬‬ ‫آوریل ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪68 /‬‬

‫‪61‬‬ ‫مىگوید دربارهات حرف درآوردهاند که این کردهاى آن کردهاى! این و آن کردهاى! گفتم خُب که چى!؟ ایـنهـا را کـه خـودم‬ ‫عمرىس‬

‫چیس !؟ بعد هم مىماند انگش‬

‫داد مىزنم! اشکال‬

‫به دهان مثل بزِ اخف !‬

‫متأسفانه اینها فقط آشکارِ شاملو را از بَرَند از پستوهاش بىخبرند براى همین خیال مـىکننـد کـه شـاعر خیـار نـدارد اگـر‬ ‫نداش‬

‫که شاعر نمىشد ا غ!‬

‫یکى کارگردان اس‬

‫و این یعنى کسى که فیلم مىسازد؛ یکى نویسندهس‬

‫چون داستان و رمان مىنویسـد‪ .‬معمـولن بـه کسـى‬

‫مىگویند خواننده که صداش خودویژه باشد و خوب بخواند! طرف فوتبالیس‬

‫اس‬

‫نقاش اس‬

‫نره خر اس‬

‫چون با فوتبال‬

‫و نقاشى و نرینگی خر سر و کار دارد!‬ ‫حکای‬

‫شاعر اما از اینها همه جداس ! بسیارند که شعر خوب مىنویسند اما شاعر نیستند‪ .‬باید شاعر به دنیا بیایى وگرنـه ول‬

‫معطلى! بسیارى از شاعران خودشان نیستند؛ دیگران را رفتار مىزنند! همهشان هم مثل همند یا چون هدای‬ ‫یا مثل شاملو روشنفکر! همه را اطوار برداشته هیچکس خودش نیس ! زندگى مىکند مثل بُز! دس‬ ‫حرف در نیاورند‪ .‬سف‬

‫چسبیده به نقاب‬

‫ا غ! خودت از شاملو جذابترى! از هدای‬ ‫کمتر شاعر زنىس‬

‫مبادا که یککاره بیافتد و بر شهرتى که دس‬

‫از پا خطا نمىکند تا مـردم‬

‫و پا کرده لک بـیافتـد! بـزن‬

‫یکى مثل فروغ رفتار بزند چون مثـل فـروغ هزینـه دارد‬

‫خطرناک اس ‪ .‬بزرگترین شعر فروغ زندگىِ اوس ! "بوف کور" یکى از غنىترین شعرهاى فارسىس‬ ‫س‬

‫که نام‬

‫کنـار‬

‫اهلِ حالترى!‬

‫که از شعر فروغ تقلید نکرده باشد اما محال اس‬

‫صادق هدای‬

‫بیخیـال دنیاینـد‬

‫اس ! آى بدم مىآید از آنها که مدام اطوارند یکى هم نیس‬

‫اما مهمتر از آن متنـى‪-‬‬

‫یک سیلى بخواباند در گوششـان‬

‫و یادشان بدهد اگر اصلى خودت باش خودت را رفتار بزن که اقل یک مـدل رفتـارى بـه آن روشـنفکرىِ درِپیتـى افـزوده‬ ‫باشى! شاعر اگر به طرز فجیعى واقعى نباشد در نهای‬

‫مىشود بازیگرِ نقشى درِپیتى در یکى از فیلمهاى درِپیتىتر!‬

‫یک شاعر واقعى پیراهنى به تن دارد که انگار ندارد‪.‬‬ ‫آوریل ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪69 /‬‬

‫‪62‬‬ ‫بلوچها همه آدم حسابىاند اما من جز در هرمافرودی‬

‫دربارهشان ننوشتم‪ .‬طى دهه هفتاد در نقطـه نقطـهى ایـران شـعرخوانى‬

‫داشتم جز بلوچستان؛ بلوچها از همه ایرانىترند اما غریبتر از آنها در ایران پیدا نمىشود‪ .‬مـن حتـى در هـویزهى خوزسـتان‬ ‫شعر خواندم و با اینکه از استعمار فرهنگىِ عربى انزجار داشتم کنار نخلهاى سربریده با پیرزنهاى عـرب مویـه کـردم شـعر‬ ‫نوشتم‪ .‬فرودستى که نژاد ندارد!‬ ‫دو سه بار رفتم بانه و بارِ آخر در روستاى آرمرده سه شب خوابیدم‪ .‬از مریوان گرفته تا کرمانشاه طىِ روزان و شبان زندگىهـا‬ ‫کردم اما حرف حساب که دشمن ندارد؛ کردها همیشه حق داشتند اما فقط مثل کشورشان تکه پاره شدند! در ترکمن صحرا بـا‬ ‫توران فقط پدر نشدم؛ مىرفتیم با دو اسبِ چموش و من هى از سرِ یورتمه مىخوردم زمین و آن سرخه جولِ مینیاتورى فقـط‬ ‫مىخندید! آنجا هم مردم پسرخالهى فقر بودند که لعنتى نه پدر دارد نه مادر! در بوشهر دو بار مهمـان خانـهى محمـد بیابـانى‬ ‫بودم که گرچه تودهاى اما شدیدن شاعر بود و نمىشد ما بحثى شروع کنیم و آخرش دعوا نکنـیم‪ .‬پیرمـرد از کلمـات کـافدار‬ ‫انزجار داش ‪ .‬مىگف‬

‫حیف هوش حیف شعرهات! کاش کمى آدم بودى! و من تنداتند عرق سگى با چاشنىِ قلیه ماهى مى‪-‬‬

‫زدم توى رگ تا بیشتر نشنوم! بوشهر مثل شعر بود اصلن فقیر نبود و من هرگز دلم براش نسوخ ! هر چه که بندرىهـا یـک‬ ‫جورى بودند بوشهرىها لنگرودى بودند! در تبریز مخاطبانِ باهوشى داشتم اما زبانشان را نمـىفهمیـدم گرچـه فیزیـک شـهر‬ ‫برادرِ تنىام بود‪ .‬یک روز طى گروهى رفته بودیم به بازار قدیم که فارسى را سلیس حرف مىزد‪ .‬کنار رفقا بودم ولى آنجا گـم‬ ‫شده بودم رفته بودم به قرن هفتم که بعدها شمس را بیاورم در تبعید تبریزى کنم‪ .‬خمصه پایین و با ندارد؛ همه جـاى ایـران‬ ‫زندگىها داشتم جز بلوچستان که هنوز مردمى دارد تنها که در باتمق تاریخ گیر کردهاند‪ .‬متاسفانه هرگز به بلوچستان نرفتم اما‬ ‫دوس‬

‫بلوچ از همه نوعى داشتم‪ .‬بلوچ ها حتى گهشان آدم حسابىاند‪.‬‬ ‫آوریل ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪71 /‬‬

‫‪63‬‬ ‫پنج ـ ش‬ ‫اما اسم‬

‫سالى مىشود که انبار حافظهام پر شده‪ .‬دیروز وسط لکچرم در کورسى که دارم مىگذرانم جملهاى آوردم از دلـوز‬ ‫یادم رفته بود و این به این مىماند که نام پدرت را ناگهان فراموش کنى! رمان که مىنویسم ناگهان اسم پرسـوناژهام‬

‫را قاتى مىکنم براى همین مجبورم هى برگردم سرِ سطر و رمان را از اول بخوانم و بر کاغذ پـارهاى بنویسـم اسـم ایـن فـمن‬ ‫اس‬

‫و آن یکى بیسار! خمصه اوضاعىس ! تاکنون چند بار هم رفتم پی ِ چند متخصص و جز اراجیف نشـنیدم‪ .‬یکـى مـى‪-‬‬

‫گوید‪ :‬بی‬

‫از ظرفی‬

‫اطمعات بارِ مغزت کردى یکى هم دستور داده مدتى نخوانم اما من راه هم که مىروم مـىبیـنم‪ .‬شـده‬

‫بارها جایى آدم مهمى را ممقات کنم رفیق شویم و شمارهى هم را بگیریم بعد هم زنگ بزنند و من بـه جـا نیـاورم و شـاکى‬ ‫شوند و خیال برشان دارد که دارم کمس مىگذارم‪ .‬چند دقیقه پی‬ ‫نفر چ‬

‫لعبتى را نشناختم شاکى شد! داد زد لعنتى تو مگر با چنـد‬

‫مىکنى!؟ بعد هم بمکم کرد طفلى!‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪71 /‬‬

‫‪64‬‬ ‫سالها به هم وفادار بودین اما هر روزتون همونجورى بود مگه نه!؟ خب حا یکىتون بریده زده به صحراى کربم تا تنـوّعى‬ ‫بشه اقل چیزى تغییر کرده و امروزش مثل دیروز نیس‬

‫این که خیلى خوبه! چقدر آروم بُر مىزنى! زود بـاش! تـو اعصـاب‬

‫کرده اما نمىتونى بىخیال‬

‫معصاب ندارى مىدونم مىدونى به‬

‫خیان‬

‫نکن! تو بى ناموس نیستى ا غ! درک‬

‫مىکنم سکسِ خوب آدمو خراب مىکنه وقتى مىذارى توش چنان زنده مـىشـى کـه‬

‫حس مىکنى داره روش مىشاشه این که بد نیس‬ ‫شه هى به‬

‫گیر نده! مهم این نیس‬

‫عمر بردى حا فکر مىکنى که زن‬

‫بشى با اینکه ازش متنفرى اینقده خودتو سرزن‬

‫خره باز خودت رو بزن به خریّ‬

‫حالتو بکن! حال‬

‫که با کى داره حال مىکنه مهم اینه که اینجورى دارى حالشو خراب مىکنى‪ .‬تـو یـک‬ ‫رو باختى در حالى که دارى اصلن بازى نمىکنى بازى کن! وگرنه از من نمىتونى ببرى‪.‬‬

‫ببین برام بى بىِ دل اومده کارت بعدى رو بک ! زود باش! همه آدمها بعد از مرگ فاسد مىشن زن‬ ‫خواى حتمن بمیره؟‬

‫اینجورى بهتر مـى‪-‬‬

‫قبل از مرگ شده مى‪-‬‬


‫دیل گپ ‪72 /‬‬

‫‪65‬‬ ‫از کامیون علىالخصوص از نیسان وان‬

‫همیشه بدم مىآمد ورود هر کدامشان به روستا اسبهاى بیشترى را از محلـه منهـا‬

‫مىکرد‪ .‬اول بچهها دنبالشان مىکردند آنهایى که تندتر مىدویدند دزدکى به یک گوشهاش آویزان مىشدند و کیف‬ ‫بردند گرچه هرگز نفهمیدم از چى! در جاده خاکى که هیچ رانندهاى نمىتوانس‬

‫دس اندازهاش را پی‬

‫را مى‪-‬‬

‫بینـى کنـد ایـن کـار‬

‫یک جور خودکشى بود اما آنجا ترس غریبه بود کسى آن را نمىشناخ ‪ .‬من هم یک بار پـىِ نیسـان دویـدم البتـه نـه بـراى‬ ‫سوارى آن روز رفته بودم سرِ باغ توت براى شیمىخوانى؛ باغى که آن سال پدر اجاره داده بود به ممدحسن! سودابه دختـرش‬ ‫که از وقتى دو تا طالبىاش رسید بود و دیگر بهم پا نمىداد هم آنجا بود‪ .‬داشتم درس مىخواندم که آمد سراغم اشاره کرد به‬ ‫نیسان روبروى مرغدارى که ستونِ سبدهاى مرغ از آن رفته بود با و گف‬ ‫کباب را یک جورى گف‬

‫کاش یکى از این مرغها را هم ما کباب مىکـردیم‪.‬‬

‫که دلم کباب شد براش همه جوره! من هم یککاره از بلد زدم بیـرون و سـرِ پـیچِ لیـگدار کمـین‬

‫کردم‪ .‬نیسان که آمد بگذرد آویزان‬

‫شدم و دس اندازِ نامردى باعث شد اینجاى سینهام یعنى درس‬

‫دارد هیپ هاپ مىرقصد بخورد به درِ وان‬

‫و تا هنوز کبود بماند‪ .‬آدم وقتى حشرىس‬

‫همین جا که قلبم هنـوز‬

‫با درد و داد غریبهس‬

‫زدم و سبدى سه مرغه را انداختم در نهرِ کنار جاده و وقتى جدا شدم از نیسان رفتم سراغ‬

‫پـس جسـتى‬

‫و آن روز تا غـروب بـا سـودابه‬

‫کنارِ آت ِ ته باغ و سینىِ پر سینهى جوجه کباب زناشویى کردیم‪.‬‬ ‫اول بچهها دنبال‬ ‫و فقط نگاه‬

‫مىکردند بعدها سگها! دنبال‬

‫سگ دو مىزدند و وقتى که نیسان توقف مىکرد مىنشسـتند در گوشـهاى‬

‫مىکردند فقط تماشا! ترس آدمها را سگ مىکند‪ .‬آى دى جعلى نقاب ترس اس‬

‫تابلوى هراس اس‬

‫از اینهمه تابلوسازى چه لذتها که نمىبرند‪ .‬هیچ چیز بیشتر از ترس شما به ارتجاع حال نمىدهـد‪ .‬شـیطن‬ ‫راح‬

‫و آنها‬

‫مـىکنـى؟ س‬

‫آنها خودشان وضع بهترى ندارند همه دارند خمف مىکننـد‪ .‬در‬

‫خشکه در چ‬

‫مىزنى؟ مىترسى لو بروى!؟ خیال‬

‫صفحه و کانال‬

‫سیاسى مىنویسى؟ مىخواهى گیر نیفتى!؟ خب اقل جاى اسم خودت با اسم عـادى دیگـرى آى دى بسـاز؛‬

‫مثلن اگر حمید احمدى هستى جاى آى دى ‪ haxxx٠9‬که فیک بودن خود را جار مىزند مازیار رسا یا افسر دلبرى را انتخـاب‬ ‫کن! چرا با انتخابِ انبوه آى دىِ اجق وجق ترس را اینترنتى مىکنید!؟‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪73 /‬‬

‫‪66‬‬ ‫انگلیسىهاى زیادى دیدم که انگلیسى نمىدانستند‪ .‬انگلیسى حا فقط نام‬ ‫س‬

‫که محال اس‬

‫کسى فرص‬

‫انگلیسىس‬

‫جهـانى‪-‬‬

‫دیگر فقط یک زبان نیس‬

‫سفر به هر گوشهاش داشته باشد‪ .‬هر چه بیشتر با این زبان زندگى کنى غریبتـر مـىشـوى؛‬

‫زبانى که ممنوع نمىکند افهى فرانسوى ندارد همه را جذب مىکند و هى بزرگ و بزرگتر مـىشـود‪ .‬حـا دیگـر بخشـى از‬ ‫رهبرى نیس‬

‫کلمات هر زبانى را در انگلیسى داریم‪ .‬آیا یکى در بین جیرهخواران بی‬

‫تا به آقا بگوید اینهمه سخیف پیتـوک‬

‫ندهد؟ آخر اویى که مدام از بحران بیکارى در ایران مىنالـد چـرا نبایـد بدانـد کـه بیشـتر ادارات انگلـیس حتـى هـالیوود را‬ ‫اُپراتورهاى هندى که فقط انگلیسى مىدانند از طریق اینترن‬

‫در هندوستان اداره مىکنند؟ چرا پیرمرد هنوز در زیرزمین جهـان‬

‫غر مىزند و نمىخواهد بفهمد که جهان دیگر مسطح شده؟‬ ‫یعنى چه که ایرانىها انگلیسى را که مثل فارسى زبانى هند و اروپایىس‬

‫نخوانند و در عوض بروند از گهواره تا گور عربـى‬

‫مثل قریب به اتفاق ممها نتوانند حتى محاورهاى ساده به این زبان داشته باشند؟‬

‫که زبانى سامىس‬

‫بخوانند و عاقب‬

‫این چه حرفىس‬

‫که تهاجم فرهنگى غرب از طریق زبان انگلیسى خود را فرو مىکند! یعنى فرهنگ مرتجـع عربـى از طریـق‬

‫زبان تهاجم نمىکند!؟ پارسال مهمان فستیوال شعرى در ترکیه بودم که براى آگوس‬

‫امسال هم دعوتم کرده‪ .‬یک شـب کـه بـا‬

‫چند شاعر شدیدن چپِ ترک بحث مىکردیم نمىدانم چه شد که از آتاتورک بد گفتم ناگهان همهشان اخمو شـدند و یکـى‪-‬‬ ‫شان گف‬

‫چپ و راس‬

‫ندارد ما ترکها همه از آتاتورک یاد گرفتیم که دیگر برنگردیم و فقط به غرب نگـاه کنـیم! حـا هـم‬

‫همهشان از شرّ سیاس هاى اردوغان به تنگ آمدهاند و نگران وبایى هستند که به جان کشورشان افتاده!‬ ‫امروزه بیشتر ساکنان زمین به چینى حرف مىزنند بعد هم به اسپانی‬

‫اما هم اسپانی‬

‫زبانها و هم چینىها زبان بین المللـى‪-‬‬

‫شان انگلیسىس ‪ .‬دیگر حتى فرانسوىها بىخیال حس شوونیستىشان شده دارند انگلیسى حرف مىزنند تا از جهان مسـطح‬ ‫عقب نمانند‪ .‬آن وق‬

‫رهبر ایران مىنالد که چرا معدودى از خانوادههاى فهیم و فرهنگىِ ایرانى فرزندانشان را تشویق مىکنند‬

‫که از اوانِ کودکى انگلیسى بخوانند و جهانى بیاندیشند!‬ ‫چند ماه پی‬

‫یکى از نخبههاى جوان خانه زنگ زد که مهندسىِ شریف قبول شده‪ .‬پرسیدم هنوز زبـان مـىخـوانى؟ گفـ‬

‫نـه‬

‫دیگر تمام شده تافل گرفتم گفتم خاک بر سرت! زبان که تمام نمىشود هنوز اول کارى برو اول زبان و بعد درس بخوان‪.‬‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪74 /‬‬

‫‪67‬‬ ‫برخى فقط اطوارند؛ پزِ کسى را مىدهند که نیستند نانِ کارى را مىخورند که نمىکنند! برخى فقط اطوارند دور و برتـان هـم‬ ‫بسیارند خوب نگاهشان کنید! هیچ حقیقتى ندارند مدام سنگ مردمى را به سینه مىزنند که هیچ باورى بدان ندارنـد بـه تنهـا‬ ‫چیزى هم که عمقه دارند جذب چشم اس‬

‫از پولِ اندک توجیبىشان مىزنند تا اینستاگرامشان شلوغ شود‪ .‬ایـنروزهـا هـیچ‬

‫بیزینسى پردرآمدتر از فیکبازى و کیچسازى نیس ‪ .‬استعدادهایى مىشناسم که اینگونه یا تلف شدهانـد یـا دارنـد مـىشـوند‬ ‫متاسفانه حرص یک بیشتر مثل خوره به جانشان افتاده‪ .‬همه شیفتهى بع بعِ گوسفند شدهاند هجمهى به به اینترنتى روزگـارِ‬ ‫هنر و ادبیات فارسى را سیاه کرده‪ .‬همه دارند سازشان را با خواس‬ ‫اس‬

‫شبانى که از همه بیشتر گله در پس داشته باشد! غافلند که رمه انتخاب ندارد انتخاب نمـىکنـد؛ رمـه تنهـا چشـم دارد‬

‫مطمئن اس‬ ‫لعن‬

‫و سلیقهى گله کوک مىکنند گلهاى که دائـم دنبـال شـبان‬

‫هر که مخاطب بیشترى دارد بهتر اس !‬

‫به مخاطب بیشتر که برای‬

‫برخى از فرط سادهنویسى رسوایى در زنبیل کردهاند برخى که دائم به ساده و پی‬

‫مىپردازند تا مردم بفهمند‪ .‬غافلند که مردم در طول تاریخ هرگز نفهمیدهاند هرگز نخواهند فهمید این خصل‬ ‫دوس‬

‫جوانى داشتم که خوب بود ولى زود بود اسمى شود‪ .‬شاعرىس‬

‫پا افتـاده‬

‫بارزِ رمهس !‬

‫که خودکشىها کـرد تـا معـروف شـود حـا ولـى‬

‫اینستاگرام به دادش رسیده ده جمله مىنویسد و در ده ثانیه هزار یک مىگیرد‪ .‬چنـد دقیقـه پـی‬

‫چنـد پسـت‬

‫را خوانـدم‬

‫فاجعه بود! عشق به یک این طاغىِ کوچک را سر به راه کرده بود واویم! اینهمه فیگور اینهمه ادا اینهمـه اجـراى رُل آن‬ ‫هم در بالماسکهاى که تنها خود تماشاى خود مىکند واقعن چقدر مىارزد؟ چقدر حال مىدهـد بـازىِ مـدام جـاى کسـى کـه‬ ‫نیستى!؟ حسرتا که نهای‬

‫برخى شهرت اس‬

‫همه دنبال "بله" مىگردند کسى دیگر براى "نه" تره هم خرد نمىکنـد دریغـا‬

‫که آرى هرگز متفکر نبوده جز نه ندیدهام کسى که فکر کند‪.‬‬ ‫طرف هنوز کتابى منتشر نکرده که حتى یک شعر داشته باشد اما کامن دانىِ هر پست‬

‫را بع بـعِ اسـتاد اسـتاد برداشـته‪ .‬هنـر و‬

‫ادبیات فارسى به شدت در اغماس ‪ .‬از آن طرف حکومتى کیچ فیک مىسازد و جاى شاعر به شعر حقنه مىکند؛ از این طرف‬ ‫یک مش‬

‫بیسواد تازه به نان و نام رسیده که تقى به توقى خورد و طرفدار دارند براى یارگیرى هم که شده فیکسـازى مـى‪-‬‬

‫کنند! کاش اقل طرفدارى در کار بود کاش مىدانستند در هر طرف فقط هیچ اس ؛ جز اجتماعِ سایه در اطراف هـیچ خبـرى‬ ‫نیس‬

‫سایههایى که در چشم به هم زدنى با باد خواهند رف ‪.‬‬


‫دیل گپ ‪75 /‬‬

‫‪68‬‬ ‫آنها در من اول فقط خودشان را نگاه مىکنند؛ اینکه یکى را پیدا کردهاند که خوب نشانشان مىدهـد اول بـراىشـان هیجـان‬ ‫انگیز اس‬

‫ولى بعد از خودشان خسته مىشوند‪ .‬من هم از بس که سرطان تنبلى دارم هرگز حال ندارم خودم را بـراى کسـى‬

‫تکان بدهم‪ .‬اصلن کسى در قاموس من یعنى وجود ندارد از وقتى که یادم مىآید مدام خود خـودم بـودم عـوض کجـا بـود‬ ‫همیشه همین عوضى بودم‪ .‬متأسفانه هیچ آدمى آنقدر عمیق نیس‬

‫که زود مرا بشناسد‪ .‬اینکه یک عده مـىگوینـد اول خـوب‬

‫بود اوایل با هم خوب بودیم بعدها عوض شد و براى همین ازش جدا شدم چرت اس ! در ذات هیچ آدمـى حتـى خـودش‬ ‫نمىتواند دس‬

‫ببرد؛ تا آنجا که به آن دیگرى مربوط مىشود هیچ آدمى هرگز عوض نمىشود تغییـر نمـىکنـد همـه مـدام‬

‫همانند که بودند‪ .‬تو هم آن اوایل دوستم بودى با من خوب بودى چون خوب مرا نمىشناختى‪ .‬حا ولى مىشناسـى و دیگـر‬ ‫دوستم نیستی؛ به همین سادگی ‪...‬‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪76 /‬‬

‫‪69‬‬

‫در چهل و هف‬

‫سالگی خیلی چیزها را میفهمی؛ مثلن میفهمی که دیگر نمیتوانی بفهمانی میفهمـی کـه یـک عـده هرگـز‬

‫نمیفهمند و این آغازِ دوبارهی تنهاییس ‪ .‬انگار بعضی از دوستان تازه با فکرهای من آشنا شدهاند؛ مىپرسند تو عوض شدی‬ ‫و این یعنی که دیگر طبق میل ما رفتار نمیکنی و بیشک پی ِ خودشان به این رهایی نام خیان‬ ‫چون گاهی خیان‬

‫معنایی جز رهایی ندارد‪ .‬سگها وفادارند محال اس‬

‫خانگیاند‪ .‬شکسپیر میگف‬

‫به کودکان خود گوش‬

‫تنها خائنانند که به خود وفادارند و عشق جز با خیان‬ ‫خیان‬

‫کنند برای همـین مثـل گـرگ رهـا نیسـتند؛‬

‫سگ بدهید تا وفادار بار بیایند و نمیدانس‬ ‫دوام نمییابد‪ .‬شاعری که خیان‬

‫نکرد و شعری تازه نوش ‪ .‬وفاداری یک جور قرارداد اس‬

‫نباید با قلب قرار گذاش‬

‫خیان‬

‫هیچ دلی را آدمی را نباید شکس‬

‫میدهند‪ .‬احتمالن حق دارنـد‬

‫نکند تنها دیان‬

‫و قرارداد فقط مال کاغذ اس‬

‫پس تا میتوانی خیان‬

‫که قاتل از آب در مـیآینـد‪.‬‬ ‫مـیکنـد؛ نمـی شـود‬

‫برای همین شکسـتنیسـ ‪.‬‬

‫کن که وفاداری عشق را نکُشد! شـعر را‬

‫نکُشد! شعر همیشه از شاعر مهمتر اس ؛ این را شاعران ایرانى نمىفهمنـد‪ .‬جامعـه روشـنفکری ایرانـی نگـاهی طبقـاتی دارد‬ ‫روشنفکری شعاری ما طبقاتیس ‪ .‬نگاهی به تاریخ احزاب چپ ایرانی بیاندازید؛ لیدرهای تمام احزاب سیاسیِ چپ به طبقـه‬ ‫فرادس‬

‫تعلق دارند ادبیات ما نیز این چنین اس ‪ .‬نیما خانزادهس‬

‫هدای‬

‫اشـرافزاده! همـان اشـراف بـی شـرف ایرانـی!‬

‫آخوندها و آخوندزادهها اشراف و فئودالها مدام کارگردانِ حرک های تازه بودهاند؛ نه اینکه تازه باشند بلکه تنها بر صـندلی‪-‬‬ ‫های تبلیغاتیشان نشاندهاند‪ .‬در این باره من باید زیاد وق‬

‫بگذارم باید بسیار بنویسم بنویسم که چرا آنارشیسم را و جنـب ‪-‬‬

‫های آنارشیستی را در ایران میپسندم اینکه چرا فقط اینگونه حرک ها غیرقابل مهارنـد واقعـن نوشـتنیسـ ‪ .‬ایـن روزهـا‬ ‫خیلیها سعی دارند نیما و نظریهپردازی دهاتی و بُنجل او را سرچشمهی شعر هفتاد قلمداد کنند و این به طرز فجیعی چندش‪-‬‬ ‫آور اس ‪ .‬من از خانزادهی بی استعداد یوش بدم میآید‪ .‬آوانگاردیسمِ پش‬

‫منقلی و بودلریاش حقارتبار اس ‪ .‬چـرا یکـی‬

‫نطریات بند تنبانیِ بودلر را ترجمه نمیکند تا همه بفهمند چه ادبیات بی پدر مادری داریم؟ اگر قرار باشد بـرای هفتـاد مـادری‬ ‫انتخاب کنند من سرباززادهای چون فروغ را [که اقل بزک نداش ] ترجیح میدهم‪ .‬نباید هیچ سنخی از سانسـور مـانع شـود‬ ‫همه باید به طرز فجیعی فقط خودشان باشند‪ .‬من هم تا وقتی که باشم بیکار نمىنشینم مىنویسم‪ .‬تو هم تا مـىتـوانى حـذف‬ ‫کن اما کارت نمىگیرد‪ .‬راه هنوز هس‬

‫فقط جاده در دس‬

‫تعمیر اس ‪.‬‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪77 /‬‬

‫‪71‬‬

‫مىپرسند چرا!؟ نمىفهمند که وقتى تمام مىشود پاسخ از دس‬ ‫خودشان را به‬ ‫جماع‬

‫مىرود! حتى نزدیکترینشان را بـمک کـردهام‪ .‬ایـنکـه هـى‬

‫مىمالند تا چیزِ تازهاى ازت بکنند کم کم خستهات مىکند‪ .‬پی ترها نمىتوانستم جز با نویسـنده و آرتیسـ‬

‫گپ و گف‬

‫داشته باشم فضاى مجازى ولى مرا بى که بخواهم به آدمهاى بى چهرهاى رساند که بـه تنهـا چیـزى کـه‬

‫فکر نمىکنند اسم اس ؛ آدمهایى که شاعر نیستند اما خود شعرند مرد نیستند ولى خایه دارند این هوا! زن نیستند اما مهربانى‪-‬‬ ‫شان آدمک‬

‫اس ؛ گاهى اینها بهترین لحظاتم را در کنفرانسهاى مجازى رقم مىزنند‪ .‬خیلى سعى مىکنم که بـداخمقىهـام‬

‫عذابشان ندهد اما براى اینکه از صف مرگ بزنند بیرون گاهى مجبورم خطرناک را فجیعتر کنم‪ .‬نتیجهى این بازى شـاعران‬ ‫و نویسندگانى را بدس‬

‫داده که واقعن دارند خمق مىنویسند اما به تنها چیزى که اهمی‬

‫کارشان آنقدر با گرفته که حتى از مرگ سبق‬ ‫شرِّ گله خمص مىشوند سم‬ ‫داده! راست‬

‫نمىدهند اسـم اسـ ‪ .‬ایـن روزهـا‬

‫گرفتهاند‪ .‬من البته از این آدمکشى هنوز پشیمان نیستم‪ .‬همیشه معدودى که از‬

‫قصاب مىروند و از بینشان انگش‬

‫شمارانى از پسِ قصاب برنمىآیند و ایـن همیشـه عـذابم‬

‫تاکنون ندیدهام یکى زندگىاش مثل من با و پایین داشته باشد اما حتى یک بار فکـر خودکشـى از سـرم خطـور‬

‫نکرده بااینهمه نمىدانم چرا وقتى که مىخواهند خودشان را بکشند با من مشورت مىکنند‪ .‬طى سه روز گذشته پـنج نفـر در‬ ‫این باره ازم پرسیدند پنج نفر که واقعن قصد داشتند ته تنهایىشان نقطه بگذارند و نمىدانستند مرگ فقط تنهاترشان مـىکنـد‪.‬‬ ‫در نیهیلیسم من لذتناکتر از زندگى وجود ندارد؛ اینکه خودت را مىاندازى آن ته و نفس مىکشى چنـان سـخ‬ ‫مازوخیسم از رو مىرود به طرز فجیعى زندگىبخ‬ ‫نه می ‪٠٢5٥‬‬

‫اس ‪ .‬دیشب مىگف‬

‫کـه حتـى‬

‫دارم خفه مىشم خفه مىشم لعنتى! اما شد‪.‬‬


‫دیل گپ ‪78 /‬‬

‫‪71‬‬ ‫اولى‪ :‬خوشحالم که بعد از سالها با خره هم رو مىبینیم شنبه آینده لندنم لطفا شمارهت رو بذار‪.‬‬ ‫دومى‪ :‬شمارهت رو از فمنى گرفتم ولى هر چه زنگ مىزنم کسى برنمىداره‪ .‬سفرى؟‬ ‫سومى‪ :‬امروز با فمنى رفتیم پی‬

‫بیسارى هیشکى اینجا ازت خبر نداره چرا همه ازت شاکىاند؟ مىگـن بـرج عـاج نشـین‬

‫شدى این شماره تماس منه اگه لندنى جان على تماس بگیر دلم تنگه برات‪.‬‬ ‫چهارمى‪ :‬على همه مىگن لندنى پس چرا جواب نمىدى شاعر؟ مشکلى پی‬

‫اومده؟ فقط این رو بدون کـه مـن همیشـه ازت‬

‫دفاع کردم‪.‬‬ ‫پنجمى‪ :‬بذار یه چیزى به‬

‫بگم که به دردت بخوره‪ :‬دچار توهمى پسر! بهم زنگ بزن پنجشنبه از لندن مىرم‪.‬‬

‫آخرى‪ :‬حتى ابراهیم گلستان هم مثل تو کمس نذاش‬

‫تا به‬

‫زنگ زدم دعوتم کرد و رفتم دیـدم ‪ .‬تـو فکـر مـىکنـى کـى‬

‫هستى؟ اگه به شهرته در مقابل من باید لنگ بندازى متوهم! دهه هفتاد دیگه گذشته نسل جدید به زور اسم‬

‫رو شنیده‪ .‬سرى‬

‫به اینستاگرامم بزن فالوئرام رو با خودت قیاس کن‪.‬‬ ‫طفلى! من هم بدم نمىآمد بعد از پانزده سال ببینم‬ ‫اما اگر مىدیدم‬ ‫اهمی‬

‫اما دیگر وق‬

‫اتمف ندارم نه اینکه سرم شلوغ باشد عمف هم هستم‬

‫باید باز یکى دیگر و دیگرانى را مىدیدم که همه از من مثـل او مشـهورترند! آیـا شـهره و شـهیر و شـهرت‬

‫دارد؟ این روزها مردانگی خریدار ندارد همه تنها "کوس" را فالو مىکنند‪ .‬خوانندهاى بندتنبانى دوس‬

‫دخترش را ول‬

‫را هوا داده و نالیده که ول شده و دو ملیون نفر او را فالو کردند حا مشهور اس‬

‫بى بى سى هم‬

‫کرده آن بینوا هم ناموس‬

‫او را تیتر کرده! این روزها فقط کوس و کوسشعر و کوسلیسى مُد اس‬

‫حتى آن دسته از مشـهورها کـه ظـاهرن مـرد هسـتند‬

‫احساس و اثاث خود جراحى کرده به طرزى کردنى زن تشریف دارند‪ .‬مردانگی این روزها از مد افتاده! حتى زنهـا کوسـباز و‬ ‫کوسلیس شدهاند‪ .‬گفتم این را یادآورى کنم تا مثل او یا اوها بدانند‪.‬‬ ‫پ‪ .‬ن‪ :‬حا معدودى این نوشته را علم نکنند و جار بزنند که دیدید فمنى ضد زن اس ! مردانگی فقط مختص آقایـان نیسـ‬ ‫کمااینکه این روزها برخى از آقایانِ خوش وردار کوس دارند این هوا!‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪79 /‬‬

‫‪72‬‬ ‫بزرگراه گمشدهى لینج (‪ )lost highway, david lynch‬را اواخر سال هفتاد و ش‬

‫دیدم یعنى وقتى کـه حتـى سـینمایى‪-‬‬

‫هاى ایران دیوید لینچ را نمىشناختند‪ .‬درباره این فیلم خیلى جاها حرف زدم حتى در آن ممنـوعِ بـزرگ! صـفحهاى از کتـاب‬ ‫شینما را با اشاراتى غیر مستقیم به این فیلم اختصاص دادیم‪.‬‬ ‫اساسن نگاه من به سینما بعد از دیدن این فیلم تغییر کرد فیلمى که داستانى نداش‬

‫فیلمى پر از سـکانسهـاى پـورن امـا بـه‬

‫شدت متفکرانه و ناسکسى! شعر من هم بعد از این فیلم تغییر کرد تازه فهمیدم چه فضاى بزرگى طى قرنها از ادبیات فارسى‬ ‫دریغ شده بزرگراه گمشده پورن اس‬

‫اما محال اس‬

‫آن را ببینى و هورنى شوى؛ این خصیصه را شعرهاى لخ‬

‫این را نوشتم نه براى دفاع از کارهام اشاره کردم به یکى از کلیدىترین نکاتى که باید وق‬ ‫من سکسى نمىنویسم اروتیک نمىنویسم پورن مىنویسم‪.‬‬

‫خوان‬

‫من هم دارد‪.‬‬

‫ادبیاتم به آن توجه شـود‪.‬‬


‫دیل گپ ‪81 /‬‬

‫‪73‬‬ ‫گذشته از على کریمى و غفور جهانى تاریخ فوتبال ایران اگر یک "گرى لینه کر" داشته باشد بـى شـک او کسـى نیسـ‬ ‫سیروس قایقران؛ فوتبالیستى باکمس طراح و به شدت باهوش که محال اس‬

‫جـز‬

‫چون اویى باز در فوتبال ابله ایران سر با کند‪.‬‬

‫هم غفور و هم کریمى و هم سیروس قایقران هر سه از مهـد فوتبـال یعنـى شـهر ورزش خیـزِ تبریـز وارد تـیم ملـى شـدند‪.‬‬ ‫خوشبختانه امسال در لیگ برتر تبریز سه تیم خواهد داش‬

‫هر ساله هم به تعدادشان یکى افزوده خواهد شـد‪ .‬طبـق بـرآورد‬

‫سازمان برنامه و بودجه و بنا به دستور تاریخىِ مقام معظم رهبرى در سال ‪ 55٢8‬هـر شـانزده تـیم لیـگ برتـر فوتبـال ایـران‬ ‫تبریزى خواهد بود آنوق‬

‫دیدنىترین دربىها بین دو تیم پرسپولیس تبریز و استقمل تبریز در ورزشگاه یادگار امـام برگـزار‬

‫خواهد شد‪ .‬همانطور که مىدانید امسال تیم تراکتورسازىِ تبریز که حتى یک بازیکنِ غیـر بـومى نداشـ‬ ‫ران‬ ‫هاس‬

‫و از کوچـکتـرین‬

‫حکومتى برخوردار نبود بهترین بازیها را در جام باشگاههاى آسیا ارائه داد و مىرود که آبروى رفتهى ایران را که سال‪-‬‬ ‫جامى در آسیا دریاف‬

‫نکرده برگرداند گرچه دیشب تیم ثروتمند استقمل خوزستان با برخى از بازیکنان میلیـاردى و‬

‫دستهاى از جوانانِ نخبهاش که سپاه پاسداران مجبورشان کرد جاى سربازى در آن توپ بزنند جام لیگ برتر را با ى سـر بـرد‬ ‫اما از آن طرف قوى سپید انزلى را هم داریم که برخمف تیم بازیکنسـازِ تراکتورسـازى تمـام بازیکنـان‬ ‫تاکنون در فوتبال ایران هیچ کاره بوده و براى برقرارى عدال‬

‫اسممى ـ ورزشى سران حکومـ‬

‫غیـر بـومىسـ‬

‫و‬

‫و سـپاه پاسـداران همـه کـار‬

‫کردند تا این تیم گیمنى در لیگ برتر باقى بماند اما نشد‪ .‬فصل گذشته را ملوان با مربىگرىِ مورینیو آغاز کرد و تمام داوران به‬ ‫سودش سوت زدند اما باز نشد‪ .‬بعد هم جاى مورینیو پپ گوآردیو را آوردند و تا مىتوانسـتند بـه بازیکنـان ملـوان پـول و‬ ‫پاداش دادند اما نشد که نشد پس سرآخر این تیم منفورِ گیمنى سقوط کرد تا فوتبال ایـران بـراى همیشـه از شـرّش خـمص‬ ‫شود‪ .‬خمصه اینکه بسیار براى این پاکسازىِ بزرگ در فوتبال ایران خوشحالم!‬ ‫پ‪ .‬ن‪ :‬لیگ برتر فوتبال ایران بدون ملوان یعنى پشم! یعنى هم پرسپولیس آمادهخور هم تراکتورسازىِ مف خور و هم استقملِ‬ ‫در اساس جلنبُر به تنها چیزى که ربط ندارند فوتبال اس ؛ اصلن بدون ملوان باید فوتبال ایران را گرف‬

‫و به‬

‫تجـاوز کـرد!‬

‫خمص!‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪81 /‬‬

‫‪74‬‬ ‫وقتى چپِ مستعارِ قدیمى علیه ناسیونالیسم مىنویسد و بى هیچ درک معاصرى ایدهى اینترناسیونالیسم مارکس را در بوق مى‪-‬‬ ‫کند یاد استالین و لنین مىافتم که با عملگرائى منحطشان سوسیالیسم را به بیراهه کشاندند؛ این هر دو مدعى بودند که زبـان‬ ‫مادرىِ هر قوم و نژادى باید زبانِ رسمىاش باشد و با این بهانه حتى کمک کردند در آذربایجان جنبشى راه بـیافتـد امـا زبـان‬ ‫رسمى تمام ایا ت شوروى سابق روسى بود؛ حتى پارهاى از آذربایجان که حا دیگر بخشى از شوروى شده بود!‬ ‫من هم مثل بسیارى از کسانى که آزادى را جستجو مىکنند معتقدم آزادى جز با تحقق برابرىِ نژادى و جنسیتى حاصل نمـى‪-‬‬ ‫شود اما به شدت با انفعال ملى مخالفم! نمىشود مدام در دفاع از حقوق انسانىِ مل هاى دیگر نوشـ‬ ‫غبنى که بر مل‬

‫ایران مىرود خاموش ماند؛ نباید دائم علیه استعمار غرب نوش‬

‫و نسـب‬

‫بـه ایـنهمـه‬

‫و در برابر استعمار شرق که طـى چنـد دهـه‬

‫گذشته خونمان را در شیشه کردهاند سکوت کرد؛ تاکنون ندیدهام چپ قدیمى علیه چپاول روسیه و چین در ایران بنویسد‪.‬‬ ‫روشنفکر غربى نیز مدام از برابرى نژادها مىگوید اما هرگز مثل چپهاى قـدیمىِ ایرانـى نسـب‬ ‫نیس ‪ .‬آقایان چشم باز کنید! خیان‬

‫که شا و دم ندارد! پروژهى جهانىسازى سالهاس‬

‫شکس‬

‫جهان مسطح طرفیم‪ .‬تا کى مىخواهید ایران و ایرانى را در زیرزمینِ جهان حبسى نگه دارید!؟‬

‫بـه منـافع کشـورش منفعـل‬ ‫خوردهسـ ؛ حـا مـا بـا‬


‫دیل گپ ‪82 /‬‬

‫‪75‬‬ ‫"تاکسی فرهنگی" نام طرحی تازه و خمق اس‬ ‫توسط سازمان تاکسیرانیِ رش‬ ‫جای اتمف وق‬ ‫و شرک‬

‫پش‬

‫که برای بهبود سرانهی کتابخوانی با همکاری اداره کل کتابخانههای گـیمن‬

‫اجرا میشود‪ .‬انگار بنا دارند کتابخانه کوچکی را در هر تاکسی قرار دهند تا مسافران عمقمنـد‬

‫ترافیک کتاب بخوانند‪ .‬فکر بکر اس‬

‫باید از آن به طور گسترده استقبال کرد تا سازمان اتوبـوسرانـی‬

‫راه آهن هم تشویق شود این ایده را اجرایی کند‪ .‬چقدر بهتر میشود اگر چنین کتابخانههایی را در اتوبوسهـای بـین‬

‫شهری و کوپههای قطار قرار دهند و اینگونه موجبِ انقمبی فرهنگی در عرصهی کتابخوانی شوند‪ .‬بی شک اجرای گسترده‪-‬‬ ‫ی این ایده باعث رونق نشر و افزای‬

‫تیراژ کتاب در ایران خواهد شد البته اگر همه همّ‬

‫کنند و بی تفاوت از کنار ایـن فکـر‬

‫بکر نگذرند‪ .‬از همه دوستان میخواهم با انتشار این خبر به استقبال اجرای طرح "تاکسی فرهنگی" بروند تـا شـاید مسـئو نی‬ ‫که درصدی ربط به فرهنگ و مسائل شعوری دارند تشویق شوند و برای محبوبی‬

‫خود هم که شده در اجرای این طرح پی ‪-‬‬

‫قدم شوند‪.‬‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪83 /‬‬

‫‪76‬‬

‫حسادت سرطانِ هنر و ادبیات فارسىس ‪ .‬بی‬ ‫یک مش‬

‫آدمِ عمف و علفى و مافنگىس‬

‫از سانسور و آن حکوم‬

‫دیکتاتور مشکل مولف و آرتیس‬

‫خـمقِ امـروزى‬

‫که بدبختانه اسم نویسنده و روزنامه نگار و روشنفکر را یدک مىکشند و در تمـام‬

‫عمرشان هم حتى یک سطر که قابل خواندن باشد ننوشتهاند با اینهمه مدام نق و زیرآب مىزنند‪ .‬آنقدر هم به‬ ‫دهند تا عاقب‬ ‫مترىِ رش‬

‫گیـر مـى‪-‬‬

‫قات بزنى و جوابشان بدهى تا همه جا جار بزنند فمنى ما را دیده! مثلن یکىشان ایران که بودم مرا از دوصد‬ ‫که مىدید خم مىشد [واقعن الکى نیس‬

‫که مىنویسم خم مىشد] خدایى مثل سگ عابد ارمنى ازم مىترسید اما‬ ‫داشته باشد هر فصله مطلبى علیه من مىنویسـد‪ .‬آیـا مسـئولی‬

‫همین رشتىِ ساوهاى از وقتى که زدم بیرون انگار که مأموری‬

‫جلسه شعرى آن هم مال حوزه هنرى اینقدر مىارزد که تومارى امضا جمع کنى و بفرستى ارشاد که کتاب فمنى چرا مجـوز‬ ‫گرفته! کونپاره!؟‬ ‫از این جنس مفلوک ادبیات معاصر کم ندارد؛ یک مش‬

‫حسود و معتاد که مثل کرمِ کدو همه جا وول مىخورند‪ .‬ماندهام این‪-‬‬

‫ها چرا نمىروند پی ِ روانشناس! با خره باید درمانى داشته باشد حسادت! عجب گیـرى افتـادم! همـه مـىخواهنـد ننویسـى‬ ‫نخوانى نگردى نکنى اصلن نباشى‪ .‬کسى نمىگوید هر طور دل‬

‫مىخواهد باش هر جور عشق‬

‫کشید بنویس هر که را ‪...‬‬

‫ببخشید! هر کار مىخواهى بکن! اغلب هم مدعىِ مبارزه براى آزادىاند اما وقتى کنار هم آن روبرو مىایسـتند مثـل میلـههـاى‬ ‫زندانند! یک شعر یک داستان حتى یک مقاله هم ندارند که تأویلى سیاسى داشته باشد اما ادعاى سیاسىشان کونِ عالم را پاره‬ ‫مىکند! اینها کسانى هستند که دوس‬

‫دارند آنها را ببینم و مدام نق مىزنند به اصطمح شاعرند نویسندهانـد فعـال حقـوقِ‬

‫بشرند اما جز رُلِ مزاحم ایفا نمىکنند‪ .‬طىِ این سالها هر وق‬ ‫متاسفانه سیاسىهاش هم از همین قماشند‪ .‬چند سال پی‬

‫آمدم کارى کنم مثل پیرزنهاى کوچههاى انزیل محله نق زدند؛‬

‫یک شب از ملى و مجاهد گرفته تـا پیکـارى و چـپ غـول پیکـر!‬

‫همهشان یک جا جمع بودند و همه جورى بحث مىکردند من اما داشتم فکر مىکردم به مردم ایران! مردمى عینهو اینها! فقط‬ ‫ضرِ مف ! همه از دم عشقِ میکروفن! آن شب تا نوک بینى هم کشیده هم نوشـیده بـودم تـا ایـنکـه شـب از نیمـه گذشـ‬ ‫کمونیس‬

‫و‬

‫معروف ازم پرسید! اما هیچ نگفتم ولى باز پرسید کاش هرگز نمىگفتم و همچنان توى شبنشینىهاشان مىچریدم‬

‫اما دس بردار که نبود باز پرسید و هى پرسید و آخرش هم پرسید تو امشب هیچ نگفتى از بین ما کـى رو قبـول دارى!؟ گفـتم‬ ‫کیر رو‪.‬‬


‫دیل گپ ‪84 /‬‬

‫‪77‬‬

‫از وقتى که خدا وایبر را آفرید چیتینگ سخ‬

‫شده خیان‬

‫صعب! یعنى به همان نسب‬

‫که آقایـان چـراغ خـاموش بـه جـاده‬

‫خاکى مىزنند خانمها وایبرخاموش زیرآبى مىروند تا اگر باز به هم برخوردند هر دو بیشتر شاکى باشند که آن دیگرى عشـق‬ ‫را رعای‬

‫نکرده ‪...‬‬

‫خمصه وایبر که خاموش مىشود خدا عمم‬ ‫شوند کولى مىدهند و اسم‬ ‫دهید وقتى خیان‬

‫را مىگذارند عشق! یکى هم نیس‬

‫به این خیل بینوا بگوید خرپی ! براى چه به هم گیـر مـى‪-‬‬

‫فامیل نزدیک همهتان اس ؟ هنوز شک برادر زجر اس‬

‫لجن در دو روز ماهی‬ ‫دوراندی‬

‫مىدهد که عشق‬

‫کج اس‬

‫اما کو گوشِ شنوا! بعضى وق ها آدمها کـور مـى‪-‬‬ ‫و آدمها از این خودآزارى چه لذتها که نمىبرنـد!‬

‫امضا مىکند نیازى به کاوش نیس ؛ فقط دور شو! دور شو که از نزدیک ببینى! اما دریغا که دیگر کسى‬

‫و نزدیکبین نیس ! یک عده مىظلمند یک عده مظلومند من اما جز با لذت فامیلی‬

‫ندارم؛ دلِ من هرگز به دیـل‬

‫(‪ )deal‬وفادار نبوده و نیس ؛ با همه امروزه هستم و فردا نه! زن و مرد ندارد آدمها محلِ گذرند؛ مـن هـیچ کتـابى را دو بـار‬ ‫نخواندهام هیچ آدمى را هم دوباره نمىخوانم با هیچکس و هیچ چیز هم بد نیستم و نبودهام فقط آنهایى را که تمـام کـردهام‬ ‫دیگر نمىبینم چون هیچکس دو بار "آرى" نمىگوید‪ .‬اینکه مىگویند در فرهنگ لغات فمنى رفیق یعنى نردبان و وقتـى ازش‬ ‫رف‬

‫با مىشکندش کشک اس ! من تاکنون به هر که در هر رابطه بسیار بیشتر از آنچـه داده بخشـیدم فقـط صـداش را در‬

‫نیاوردم‪ .‬آنچه من با آنها کردهام پنهان اس‬

‫آنچه آنها براى من در میدان‪.‬‬


‫دیل گپ ‪85 /‬‬

‫‪78‬‬ ‫در کویته مرکز بلوچستانِ پاکستان قتل عامشان کردهاند فقط قریب به دو هزار هزاره طی یکی دو سال در کویتـه کشـته شـد‪.‬‬ ‫نه با افغانیها بلکه تنها با هزارههای خراسان بزرگ (افغانستان فعلی) بدرفتاری میشود‪.‬‬

‫در ایران هم برخمف آنچه رسم اس‬ ‫متاسفانه ظاهر زیبای هزارهها کار دس‬

‫شان داده حتی در افغانستان نیز آنها هرگز رنگ آسای‬

‫ندیده و مدام قربـانیِ تبعـی‬

‫نژادی بودند؛ یعنی طیِ تمام حکوم های افغانی آنها مدام سوژه نسلکشی مهاجرت اجباری و بردهداری بودهانـد‪ .‬هـزارههـا‬ ‫هوش سرشاری دارند و مردمانی شریفند‪ .‬در حال حاضر هم بهترین شاعران و نویسندگان خراسانِ بزرگ هزارهاند و این بیشتر‬ ‫به پتانسیل موسیفاییِ زبانِ خودویژهی دری مربوط اس‬

‫که تنها در گوی‬

‫هزارگی مستتر اس ‪ .‬وقتی که یک هزاره با لهجـهی‬

‫هزارگی غزنی دو حرف "د" یا "ت" را تلفظ میکند من یکی کیف می کنم که فارسی زبانم و می توانم از این تسکین زبانی که‬ ‫در گوی شان اتفاق میافتد حالِ اصیل آسمانی ببرم‪ .‬شاید خیلیها ندانند که بسیاری از کلمات گوی‬ ‫اوستایی دارد و همین بیانگر اصال‬

‫نژادی ـ زبانیشان اس‬

‫حمله میشود‪ .‬پشتونها که نام دیگرشان افغان اس‬

‫که جای اینکه ستای‬

‫هزارگـی غزنـی ریشـه‬

‫شود توسط بسـیاری از پشـتونهـا بـه آن‬

‫و من نمیدانم چرا تمام مردمان ساکن خراسان بزرگ از تاجیک گرفته تـا‬

‫ازبک و آیماق و بلوچ و ترکمن را به این نام صدا میزنند شاید از کمترین پشتوانه تاریخی ـ فرهنگی برخوردار باشند اما طـی‬ ‫سدههای اخیر مدام حکوم‬

‫مرکزی دس شان بوده کارگردانیِ سیاسیِ خراسان بزرگ را به عهده داشتهاند‪.‬‬

‫اینها را نوشتم که بگویم مردم ایران هر چقدر که تاکنون به سایر تیرههای نژادی افغانستان نیکی کردهانـد بـه هـزارههـا [ایـن‬ ‫مردمان صبور و سخ کوش و مستعد خراسان بزرگ] ظلم کرده و به آنها بدهکارند‪ .‬مـن بـه شخصـه وقتـی تهـران بـودم بـا‬ ‫دانشجویان قزلباش و تاجیک و ازبک بسیاری ممقات داشتم اما این فرص‬

‫تحصیلی یا هرگز به هزارهها داده نشد یا به ندرت‬

‫اتفاق افتاد‪ .‬تمام خراسان بزرگ حتی ما ایرانیها به هزارهها زندگی بدهکاریم‪ .‬کاش جبران کنیم‪.‬‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪86 /‬‬

‫‪79‬‬

‫مىگویند فمنى خیلى مرد اس‬

‫و اینگونه محکم مىزنند روى سرِ زن! کاش مىگفتند چقدر آدم اس‬

‫فقط به حوّا برمىخورد! براى اینکه به آزادى برسى راهى ندارى مگر از راه برابرى بگذرى؛ عدال‬ ‫کند نه قانون که دس‬

‫پخ‬

‫فمنى! اینجورى اقل‬

‫را تنها برابرى ممکن مـى‪-‬‬

‫قدرت اس !‬

‫قانون دفترچهى راهنماى تبعی‬

‫از قدرت اس‬

‫و قدرت جـز کاتـالوگ انحـراف از حقـوقِ انسـان نیسـ ‪ .‬قـدرت سـتیزتر از‬

‫آنارشیس ها وجود ندارد براى همین آنارشیس ها واقعىترین فعا نِ حقوقِ بشرند البته این را کسى قبول نـدارد چـون فکـر‬ ‫نمىکند یا بلد نیس‬

‫بکند‪ .‬اندیشیدن آسان نیس ؛ باید از جان‬

‫هم که شد براش بگذرى وگرنه مىترسى‪ .‬برخى ایرانىها به‬

‫هر معروفى که پیتوک مىدهد مىگویند جاسوس! در حالى که آنها جاسوس نیستند فقط مىترسند! گاهى ترسوها خدمتى بـه‬ ‫قدرت مىکنند که انجام‬

‫از عهدهى هر جاسوسى خارج اس ! اندیشیدن آسان نیسـ‬

‫بگذرى وگرنه نمىفهمى! نفهمها تنها مروّجانِ بمهتند و بمه‬ ‫پس براى اینکه غیرانسانى نباشى اول باید آنارشیس‬ ‫کیچ و فیک فقط آنارشیس ها واقعىترند‪.‬‬

‫مردابِ درندشتىس‬

‫باشى؛ براى اینکه آنارشیس‬

‫بایـد از جانـ‬

‫هـم کـه شـد بـراش‬

‫که تنها گاوِ قدرت از آن آب مىخـورد‬ ‫باشى باید از اندیشیدن نترسى‪ .‬در جهـانِ‬


‫دیل گپ ‪87 /‬‬

‫‪81‬‬ ‫همه شاکىاند که اعصاب معصاب ندارى اخمق ندارى همه همچین بفهمى نفهمى یک جورهایى بى آنکه بگویند مىگویند‬ ‫گُهى!‬ ‫من آدمِ ناتوانى نیستم اما هر وق‬

‫در جایى به عزیزى قول دادم طورى رفتار بزنم یا باشم که نیستم نشد! یعنـى بـدتر ریـدمان‬

‫زده شد به کاسه کوزهى مجلس!‬ ‫امروز هم مجبور بودم به عنوان رئیسِ چى چى در نشستى شرک‬

‫کنم‪ .‬دو ساع‬

‫که تنها لبخند باشم و پر از تأیید حتى همکارم که نویسندهاىس‬

‫با شناسنامهاى چندزبانى آمده بود خودش را فرو کرده بـود‬

‫بغل دستم تا اگر آتشى شدم آب بپاشد سرم اما باز نشد؛ یعنى بمه‬

‫در خانه و نیم ساع‬

‫باکمس چنان بر مجلس چیره شد که بـازیگرم جـا زد و‬

‫وقتى نظرم را خواستند کشید کنار و باز نشد خودم نباشم و همه چى باز خراب شد‪ .‬درس‬ ‫اخمق ندارم اما اگر مطمئن نباشم محال اس‬ ‫اس‬ ‫وقت‬

‫با معاصران‬

‫هم وق‬

‫اسـ‬

‫اعصـاب معصـاب نـدارم‬

‫اینگونه باشم‪ .‬کاش مىشد این دنیا را مثل کوک سـاع‬

‫نباشى واقعن بد اس‬

‫توى راه تمرین کـردم‬

‫على عبدالرضایى باشى‪ .‬دوباره باید ش‬

‫عقـب جلـو کـرد بـد‬

‫ماه آزگار سُماق هندى بمکـم تـا‬

‫برسد خودم نباشم‪ .‬ایران و انگلیس ندارد خاش والیسها همه جا میدان دارند‪ .‬خمصه از من به شما گفـتن! دنبـال آدم‬

‫خوبه در یک شاعر واقعى نگردید اگر گشتید و پیداش کردید الکى خوشحالى نکنید مطمئن باشید که رکب خوردید و طرف‬ ‫شاعر نبوده آرتیستى بوده که دارد ایفاى نق‬

‫مىکند‪.‬‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪88 /‬‬

‫‪81‬‬ ‫یک جاى مخفى در سیاس‬

‫فرهنگ علىالخصوص در ادبیات فارسى هس‬

‫شود دروغ ریا زیرآبزنى غرورِ بیجا و بمه‬

‫که باید لو برود؛ حسادت آنجا سازماندهى مى‪-‬‬

‫آنجا!‬

‫هنوز "من" تنها عنصرِ غایب در ادبیات فارسىس ‪ .‬داخـل و خـارج پیـر و جـوان هـم نـدارد؛ همـه پشـ‬ ‫اسم "ما"س‬

‫یـک نقـاب کـه‬

‫مخفى شدهاند‪ .‬ایرانى بدتر از افغانستانى تاجیک گُهتر از این هر دو! همه هم دارند فقط نـق مـىزننـد کسـى‬

‫کارى نمىکند‪ .‬دیگر گَپى بین نویسنده و مخاطب نیس ؛ هر دو نمىخوانند و استادند نخوانده اعممِ نظر کنند در یـک جملـه!‬ ‫به این جملهى نفله چند گزارهى مترادف دیگر افزوده در فیسبوکشان اسـتاتوس کـرده اسـم‬ ‫روشنفکرى! بهانهشان هم این اس‬

‫که مخاطب امروزى فس‬

‫را هـم مـىگذارنـد مسـئولی‬

‫فودى شده! با اینهمه حتى حال ندارند یـک تکـه سوسـیس در‬

‫مغزشان سر کنند! مشتى گدا و گرسنهاند که از دم غرو شدهاند‪ .‬فیلم بدتر از داستان داستان آبکىتر از شـعر و ‪ ...‬شـعور را‬ ‫دربس‬

‫اجاره دادهاند‪ .‬هنرِ معاصرِ ایرانى یعنى کشک یعنى ارکستراسیونِ زنجموره یعنى آوازِ بلند مرا گاییدهاند به دادم برسـید!‬

‫یک دیوِ خبیث هم درس‬

‫کردهاند به اسم جمهورىِ اسممى که خودشانند سانسورچیانِ مدرنِ ضدِّ سانسور! بسـیجیانِ عاصـىِ‬

‫ضدِّ بسیجى!‬ ‫کاش حتى براى لحظهاى هم که شده مىتوانستند خودشان را از دور وقتى که دارنـد از کوچـه رد مـىشـوند اقـل از پـسِ‬ ‫پنجرهى خانهشان تماشا کنند بى شک اینگونه پى به فمک‬

‫خود برده لمانى مىگرفتند و دیگر نقِ مجـانى نمـىزدنـد! ایـن‬

‫روزها فرهنگسازى یعنى خاله زنکبازى عمومردک نازى! اگر هم یکـى از ایـن رویّـه تبعیـ‬

‫نکنـد مـىشـود تـابلو سـیبلِ‬

‫تیراندازى! بزنیدش! قیچىاش کنید تا هم قدّتان شود! بازارِ کوتولههاى پکن! جامعهى یکدس‬

‫و به خیالتان کمونیسـتى فقـط‬

‫اینگونه تحقق مىیابد بزنیدش! او آیینهى صورتکهاى کریه پش‬ ‫کلمات‬

‫آن جاى مخفى را فاش مىکند خجال‬

‫نکشید! باز صدای‬

‫نقاب اس‬

‫قریـبِ سـه دهـهسـ‬

‫کـه دارد بـا تـک تـک‬

‫بزنید بد! گُه! کثاف ! تا نامِ دقیقِ خود را یـادآورى کـرده‬

‫باشید!‬ ‫رسال‬

‫من این اس‬

‫هر چه را که نویسنده ایرانى پنهان مىکند عیان کنم من چهره چندشآورِ شما هستم! و دیگر هیچ!‬


‫دیل گپ ‪89 /‬‬

‫‪82‬‬ ‫از منظر روانشناسى آدمها همه بیمار روانىاند و عمئم این بیمارىها وق‬

‫سکس آشکارتر اس‬

‫دارند معشوقشان موعد عشقبازى از زنهاى دیگر بگوید از اندام سکسىشان اما فقط وقـ‬ ‫خواهند و توقع دارند در بقیه مواقع مریم مقدسى در کنار داشته باشند زنها نیز علىرغم مخالف‬ ‫خواس‬

‫عده بزرگى از مـردان عمقـه‬ ‫سـکس او را جنـدهخانـه مـى‪-‬‬ ‫اولیهشان بـه مـرور بـه ایـن‬

‫تن مىدهند و رفته رفته از داشتن رقیب سکسى خیالى لذت جنسى نیز مىبرند‪ .‬خمصه کم یا زیاد ما مدام با سیطره‪-‬‬

‫ى سادیسم و مازوخیسم بر تختخواب روبروییم‪ .‬از این باب‬ ‫نویسندهى بزرگى روانشناسى تجربىس‬

‫یا به بیان دیگر یک جورهایى روانىس ؛ مثلن روای‬

‫بدون برخوردارى از شیزوفرنىِ هنرى ممکن نیس‬ ‫دستور نداریم و از این لحا‬

‫شناخ‬

‫روان آدمها براى آنکه مىنویسد یک ناگزیرىس‬

‫و هر‬

‫از طریق جریـان سـیال ذهـن‬

‫بى نظمى در نشانهگذارى اخـتمل در کـاربرد گرامـر (مـا در زبـان ادبـى‬

‫دستور زبان نامیدهاىس‬

‫محصول دیکتاتورى ذهنى فارسـى زبانـان) فـمش بـکهـا و فـمش‬

‫فورواردهاى پى در پىِ زمانى در داستان؛ اینها همه بیانگر روان شیزوفرنیک نویسندهس ‪ .‬اساسـن نوشـتن خـمق رویکـردى‬ ‫سادیستىس‬

‫و نداریم نویسندهاى که اقل به فکرهاى آن دیگرى تجـاوز نکنـد! بسـیارى از شـاعران و نویسـندگان دردمنـد‬

‫مازوخیستند‪ .‬آنها با به کارگیرى انواع و اقسام تکنیکهاى جانشینى مدام در جستجوى دردند و اینگونه خود را آزار مىدهند‪.‬‬ ‫مازوخیسم به خودآزاری یا آزارخواهی جنسی اطمق مىشود و از نام لئوپولد فون زاخر مازو‬

‫نویسنده اتریشی گرفتـه شـده‬

‫که ساشه مازو هم صداش مىزنند‪ .‬من دقیقن نمىدانم کدام داستانهاى مازو به فارسى ترجمه شده و از آنجایى که بسـیار‬ ‫تنانه مىنویسد بعید مىدانم مترجمهاى فارسى زبان سراغ‬ ‫آنها بدرفتاری کنند و در نهای‬ ‫اس‬

‫بروند‪ .‬شخصی های داستان هاى مازو اغلب از اینکه زنهـا بـا‬

‫بر زندگىشان چیره شوند لذت جنسی می برند‪ .‬مثلن "ونوس خزپوش" نـام اثـرى از مـازو‬

‫که در آن پسر دانشجویى به نام سوِرین که هم خوشتیپ و خوشقیافهس‬

‫هم زنـدگی خـوبى دارد بـا دختـر اشـراف‬

‫زادهاى به نام واندا آشنا می شود‪ .‬سورین که پی تر در خود تمایل به بردگی و خودآزارى را کشف کرده بود درمىیابد کـه بـا‬ ‫این زن میتواند به آرزوهای جنسىاش برسد‪.‬‬


‫دیل گپ ‪91 /‬‬

‫‪83‬‬ ‫من دشمن کمونیسم نیستم! اتفاقن به عنوان یک سوسیال آنارشیس‬

‫به بخ هایى از آن باور نیز دارم فقط مخـالف کمونیسـمِ‬

‫طبقاتىِ ایرانىام! تنها کمونیس هایى که ربطى به کمونیسم ندارند کمونیس هاى ایرانىاند!‬ ‫طرف مسئول یکى از شاخههاى معروف کمونیستىس‬

‫اما وقتى به‬

‫نزدیک مىشود پز مىدهد که نوادهى فـمن شـاه قاجـار‬

‫اس !‬ ‫من حسابِ آقا را به نامِ آقازاده نمىنویسم اما وقتى سنگ نقاشِ مستقل را به سینه مىزنى و تابلوى نقاشىات را فرح مـىخـرد‬ ‫چون پدرت رئیسِ فمن سازمانِ فرهنگىِ زمانِ شاه بوده عقّم مىگیرد!‬ ‫هنرمند مستقل نمىتواند اپورتونیس‬

‫باشد و در آثارش ناتوانىِ جسمىاش را تابلو کند‪ .‬هنرِ مستقل هنرِ اعتـراف نیسـ ! مـى‪-‬‬

‫خواهى سیاسى باشى!؟ خب باش! اما اول کمى فکر کن! نمىتوانى تا ابد تنها براى اینکه پیراهنِ خونىِ همکمسىات را بـا ى‬ ‫سر بردى باجِ تبلیغاتى بگیرى! تو هنوز هیچى ندارى! با خره باید یک جایى نشان دهى چه در چنته دارى!‬ ‫نقطه مشترک هنر و ادبیات آخوندى شاهى و حتى کمونیستى از جـنس ایرانـى رویکـرد طبقـاتىشـان اسـ ‪ .‬طـرف نقاشـى‬ ‫قرشمال اس‬

‫اما چون پدرش لیدرِ فرهنگىِ حزب توده بوده در همان آغازِ گشای ِ نمایشگاه‬

‫تابلوهاش را با بهترین قیم‬

‫مىبرند!‬ ‫من همه هستىِ ادبىام را سرِ مبارزه با رویکرد فرهنگىِ هنر و ادبیات طبقاتى گذاشتهام براى همین وقتى مىبینم یکى از طبقات‬ ‫پایینِ اجتماعى یعنى از نقطه صفر شروع کرده و دارد استقمل هنرى و ادبىاش را تعریف مىکند چهارشانه پش‬ ‫اما اگر ببینم او هم دارد مقلد همین رسم و سن‬

‫او مىایسـتم‬

‫طبقاتى مىشود سکوت نخواهم کرد!‬

‫شما با همهى تریبونهاتان علیه من جار بزنید ولى این دهان مهر و موم نمىشود حا چه حکومتى باشید چـه بـا شـعارهایى‬ ‫علیه حکوم‬

‫عشوه کنید‪ .‬سالها پی‬

‫نوشتهام على عبدالرضایى شغل من اس‬

‫و بدنامى لقبىس‬

‫پس تا وقتى که بقیه را رعی زاده و خود را آقازاده مىنامید صفهامان جداس ‪.‬‬

‫که آسان بدست‬

‫نیاوردهام‬


‫دیل گپ ‪91 /‬‬

‫‪84‬‬ ‫اول نام‬ ‫دس‬

‫"کوس ماتور" بود و به یکی از ناشران برونمرزی تحویل داده شد تا انتشارش دهد اما مشتک ترسـو از بـس ایـن‬

‫آن دس‬

‫کرد اسم‬

‫عوض شد و حا "فرهنگ فحاشی" عنوان کتابیس‬

‫که ابتدا بنا داشتم آن را تنها بـه فحـ هـای‬

‫گیلکی اختصاص دهم بعد ولی پای فح های فارسی هم به میان آمـد و حـا مـایلم فرهنگـی بشـود کـه مفـاهیم و فلسـفه‬ ‫وجودی فح های تمام گوی های رایج در ایران را شامل شود‪ .‬طی دو سال گذشته بخ‬ ‫را به پایان رساندم و حا دنبال منابع فحاشیِ گوی‬

‫فح های گیلکی فارسی و مازنی‬

‫لری علیالخصوص زیرمجموعهی بختیاریاش هستم که یاف‬

‫مینشود‪.‬‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪92 /‬‬

‫‪85‬‬

‫قدم زدن روی تنِ شهرها جوانم میکند‪ .‬انگار همین دیشب مرا زادهاند‪ .‬پاییز آیینهی شهرهاس‬

‫بهارِ کوچه باغها فقط در پاییز‬

‫دیدنیس ‪ .‬کندن از این دنیا را فقط دل کندن میسّر میکند؛ این را آدمِ فردا چه آسان درک خواهد کرد! امروزه ما تنها با اخمقِ‬ ‫عدم مواجهیم! اما فردا همه اخمقِ بدن را پیشه خواهند کرد؛ در آن جامعهی بدنی جنسی‬

‫بدل به شوخی خواهد شد و دیگـر‬

‫کسی با ناموسپرستی زندگی را نخواهد کش ‪ .‬باید بجنبم مسافرم را بردارم و از این کافه هم بزنم بیرون! عشـق همیشـه آن‪-‬‬ ‫جاس ! سفر جز عشقبازی با شهرها نیس ؛ شهرها هویتی زنانه دارند برخیشان چند زنند برخی فقط یک زن و زنهایی هم‬ ‫هستند که یک تنه چند شهرند! با اینهمه هنوز عاشقم به زنی که در سفر مَردم را مرگم میکند‪.‬‬


‫دیل گپ ‪93 /‬‬

‫‪86‬‬

‫قریبِ چهار دههس‬

‫که بیلیون بیلیون خرج مىشود علیه سیاوش تا حسین حسابى جا بیافتـد‪ .‬چهـار دهـه تخریـب تـاریخ و‬

‫اسطوره و فرهنگ ایرانى موجب شده ناخودآگاه جمعىِ ایرانیان جدالى منفى را آغاز کرده پی ِ مزارِ کورش در نوروزِ گذشـته‬ ‫خود را بزرگ بدارد‪ .‬مردم دوباره کاوهاند باز بابک خرمدین و کمان دس‬

‫آرش دادهاند تا که خود را از زیر سیطرهى اسـتعمار‬

‫فرهنگى عربى و اینهمه حقارت حاضر خارج کنند‪ .‬در چنین شرایطى که حاکمی‬

‫از این عمقه و میل عظیمِ انسـانى وحشـ‬

‫کرده و در هراس افتاده چرا عدهاى که خود را شاعر و روشنفکر مىنمایانند همگام با حکوم‬

‫و سیاس هاى ضـد ایرانـىاش‬

‫با تیشه به جان ریشه افتاده کورش و کاوه و سیاوش را تخریب مىکنند؟ واقعن چطور مىشود عشـق ملتـى را بـه اسـطوره و‬ ‫تاریخ‬

‫راسیسم تعریف کرد و جار زد که مردم مایل به فاشیسم شدهاند؟ حا گیرم که در تعریف برخى از اسطورهها غُلوى‬

‫اتفاق افتاده باشد؛ تخلیه هوی‬

‫و خلع سمح تاریخى مل‬

‫جز همگامى با حاکمی‬

‫چه اهدافى را دنبال مىکند؟‬

‫آیا غرب اسطوره ندارد؟ آیا شاعر و نویسنده و متفکر اروپایى تاریخ خود را عزیز نمىدارد و هر ساله شـاخهاى بـه میتولـوژىِ‬ ‫خود نمىافزاید؟ این را دیگر هر ابلهى مىداند ملتى که دیروز نداشته باشد امروز هم نخواهد داش ‪ .‬چطور اس‬

‫که روشنفکر‬

‫شعارى و خواجهى ایرانى در هر فرصتى فاکتى از یکى از خدایان یونانى مىآورد و تمام اسطورههاى آتنى را از بر اس‬

‫اما هر‬

‫بار که اسم اسطورهاى ایرانى به میان مىآید دچارِ بواسیرِ فرهنگى مىشود؟ این خودباختگى و خواجگىِ فرهنگى از کجا نشأت‬ ‫مىگیرد؟ چرا یکباره تمام مدیاهاى داخلى و خارجى بسیج شدهاند و دارند توى سرِ کورش و آرش و سیاوش مىزنند؟‬ ‫به فمن شاعر و نویسنده مىگویند نژادپرس‬ ‫نیس‬

‫چون خودش را تاریخ‬

‫را مىشناسد؛ چـون مثـل آنهـا بـیسـواد و خواجـه‬

‫چون هنوز خایه دارد و عاشوراى حسینى را نتوانستند جاى سیاووشان به او قالب کنند‪ .‬همهشان صادق هدای‬

‫را پـدر‬

‫مدرنیسم ایرانى مىشناسند و او را مىپرستند اما همین که حرف از عمقههاى باستانى و ایران دوسـتىاش مـىشـود صـادق را‬ ‫ارتجاعى و نژادپرس‬ ‫تاریخ‬

‫را نفروخ‬

‫مىنامند! هدای‬

‫عشق تلویزیون نبود کون نمىداد تا صداى امریکا معروف‬

‫کنـد هـدای‬

‫خـودش را‬

‫تا مدام در چشم باشد‪.‬‬

‫هى شما که از تاریخ ایران باستان قدر گاو هم نمىدانید‪ :‬من نمىگویم که نادانسته حلوا حلـواش کنیـد اقـل طبـق سـناریوى‬ ‫مشترک مدیاهاى داخلى و خارجى گوسفندوار به چیزى که نمىشناسید نمىدانید حمله نکنید‪.‬‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪94 /‬‬

‫‪87‬‬ ‫همه اون شب از رفتار دوس‬

‫دخترم شاکى بودند اما من تازه اون شب ازش خوشم اومده بود؛ یعنى دقیقن همونجـورى بـود‬

‫که من نمىتونستم باشم‪ .‬سایه که پنج ـ ش‬ ‫توى گوشم گف‬

‫سال پی‬

‫سه ـ چهار روز عاشق هم بودیم انگار از همه بیشتر شاکى بود‪ .‬یواش‬

‫دختر قحط بود؟ آخه این هم آدمه باهاشى!؟ تو چرا همیشه بدترین گزینه رو انتخاب مىکنى؟‬

‫بعد اینهمه سال تازه امشب وق‬

‫کردم به سوال‬

‫فکر کنم؛ واقعن راس‬

‫مىگف ! من همیشه دنبال یکى رفتم که سیماش یه‬

‫جورایى قاطى پاتى بود واقعن همیشه بدترین گزینه رو انتخاب کردم‪ .‬خب سخته کنکورِ ریاضى که نیس ! اونجا فقـط بـین‬ ‫چهار گزینه انتخاب مىکنى اینجا ولى اقل چهلتا اونجا وقتى حساب و کتاب و محاسبه مىکنى بـه بهتـرین جـواب مـى‪-‬‬ ‫رسى اینجا ولى حساب و کتاب باعث مىشه بیشتر گند بزنى‪ .‬سایه راس‬

‫مىگف ‪.‬‬


‫دیل گپ ‪95 /‬‬

‫‪88‬‬

‫مىخواس‬

‫فیلمى بسازه درباره هنرمندى در تبعید‪ .‬مىگف‬

‫بازى مىکنید جاى خودتون؟ گفتم اینکه اسم‬

‫از کارهاتون خیلى ایده مىگیرم‪ .‬اسـتقبال کـردم! پرسـید خودتـون‬

‫بازى نیس ؛ اگه قراره خودم باشم پس چـرا کـه نـه! گفـ‬

‫سـناریو رو هـم‬

‫نوشتم و دفترچهاى رو داد دستم که بخونم خوندم ‪ .‬طفلى حتى لوکیشنهاش رو انتخاب کرده بـود؛ مـثلن پـارک کـوچکى‬ ‫هس‬

‫پش‬

‫خونهم فکر مىکرد گاهى مىرم اونجا واسه نوشتن یا مطالعه‪ .‬توى چند پمن‬

‫هم در حال قـدم زدن شـعر مـى‪-‬‬

‫نوشتم یا دوستان و مخاطبام رو توى کافى شاپ شاپینگ سنتر روبروى خونـهم مـىدیـدم‪ .‬خمصـه تـوى فـیلم‬

‫تیپیـک یـه‬

‫نویسندهى آدم حسابى بودم‪ .‬وقتى زنگ زد که نظر نهایىام رو بگم خواستم بیاد اینجا‪ .‬برخمف دفعه قبل این بـار تنهـا اومـد‪.‬‬ ‫گفتم من بازیگر نیستم فقط مىتونم توى فیلم‬ ‫بیافته‪ .‬بعد اتاق مخصوصم رو که از ایران بردم‬ ‫نشان‬

‫پاریس و بعد آوردم‬

‫لندن و در تهران خیلـىهـا از اسـم‬

‫مـىترسـیدند‬

‫دادم‪ .‬گفتم من همه رو اینجا مىبینم فقط اینجا مىنویسم‪ .‬چشماش شده بود چهارتا! بعدش هم زندگى روزمرهم رو‬

‫براش تعریف کردم حا شده بود هش‬ ‫و شکس‬ ‫گف‬

‫خودم رو بازى کنم عاشق شهرت هم هستم البته به شرطى که درسـ‬

‫اتفـاق‬

‫تا بعد هم از تابلوى شکستهاى تعریف کردم که یه بار وقتى درش قدم مىزدم افتـاد‬

‫و من مُردم! حا دیگه انگار اصلن چشم نداش ! ولى وقتى که لباس‬

‫اجازه بده با رئیسم حرف بزنم خبرت کنم‪ .‬بعدش رف‬

‫ندارم تا که پریروز یکى دیگه تماس گرف‬

‫رو پوشید خودش رو جمـع و جـور کـرد و‬

‫و حاجى حاجى مکه! حا سه سـالى مـىگـذره و خبـرى ازش‬

‫و دیشب اومد ایـنجـا‪ .‬مـىخواسـ‬

‫فـیلم مسـتندى دربـارهى زنـدگىم بسـازه‪.‬‬

‫سناریوش رو تعریف کرد عینهو رفتارزنىِ چند سال پیشم انگار همون قبلى معرفىش کرده بود‪ .‬ایـن بـار مـن قبـول نکـردم‬ ‫چون مال سه سال پیشم بود که ارزش فیلم شدن داش‬

‫ولى دیگه نداره‪ .‬حا همه رو خودم فیلم مىکنم!‬ ‫می ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪96 /‬‬

‫‪89‬‬ ‫دو ساع‬

‫پی‬

‫یکى از شماها یه شعر عربى برام فرستاده ترجمه فارسىش رو هم زیرش آورده بعد هم زیرش نوشـته مـى‪-‬‬

‫دونم که از من و همه عربها متنفرى اما نظرت درباره این شعرم خیلى مهمه برام!‬ ‫از شعرش خوشم اومد؛ تخیل خودویژهاى داش‬ ‫حا که به‬

‫براش نوشتم چطور مىتونه روش کار کنه تا بهتر بشه‪.‬‬ ‫شعرش بود؛ شاعرى که چون عربه فکر مىکنه من ازش متنفـرم‪ .‬آیـا مـن از‬

‫فکر مىکنم مىبینم یه شاعر پش‬

‫عربها متنفرم!؟ اصلن از کجا معلوم خودم عرب نباشم؟ آیا از خودم متنفرم!؟ دو سه تا شـعر نوشـتم دو سـه تـا مقالـه علیـه‬ ‫استعمار فرهنگىِ عربى در ایران! توى یکى از این شعرهاى حماسى فقط یک جنگجو بودم یک جنگجوى بـدوى کـه علیـه‬ ‫پان عربیسم مىجنگید‪ .‬هنوز از لحا شعرى دوست‬

‫دارم اما آیا من فقط همان شعرم!؟ چرا این شعر دیده مىشه امـا آنهمـه‬

‫فعالیتم براى اینکه فمن شاعر عرب توسط حکوم‬

‫سعودى اعدام نشه دیده نمىشه؟ بیشتر از یک ساله که به عنـوان مسـئول‬ ‫مىکنم مگر سوریه عرب نیس !؟‬

‫یک چاریتىِ فرهنگى دارم براى دفاع از حقوق پناهندگان سورى فعالی‬

‫من از بنیادگرایىِ دینى که ادبیاتم رو قربانى کرده متنفرم؛ از داعشیسم از آنهمه بمه‬ ‫عرب نیستم و اگه باشم در آن تنها یکى از علىهاى عبدالرضایى نق‬

‫که خاورمیانه درش غرق شده؛ اما ضـد‬

‫داره نه همهشون‪ .‬در شـعر نمـىشـه مـدام توضـیح داد‪.‬‬

‫نوشتم مادرت رو گاییدم چون در اون لحظه یکى گاییده بود و این نه ربطى به مادر داره نه اعتقادم بلکه شـورى دیونیزوسـى‬ ‫که تنها در همون لحظهى نویس‬

‫زندگى شد کارگردان‬

‫اعتماد دارم پس در آن لحظه فقط حق با اوس‬ ‫چند ماهه که در حمای‬

‫بوده‪ .‬من وق‬

‫نوشتن شعر به چیـزى اعتقـاد نـدارم تنهـا بـه شـعر‬

‫مرگ مؤلف یعنى همین!‬

‫از غبنى که بر عربهاى سورى مىره گیر دادم به اردوغان آیا ضد ترکم!؟‬

‫من سوسول نمىنویسم حتى اگه بخوام نمىتونم پس وق‬

‫خوانشم از قاعده بیرونم کنید‪ .‬مـن موعـد نوشـتن بـی‬

‫از آنکـه‬

‫حقوق بشرى باشم حشرىام! و این متاسفانه فعلن از درک خیلى از حرفهاىها حتى بیرونه‪ .‬کاش همه مـىدونسـتند کـه شـعر‬ ‫بیانیه نیس ‪.‬‬ ‫ژوئن ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪97 /‬‬

‫‪3٢‬‬

‫روزى نیس‬ ‫و جماع‬ ‫پی‬

‫که چند نفر ننویسند چرا دیگر نمىنویسى که فمنى دارد مىمیرد؟ چرا فقط چسبیدهاى به نقد شعر و شاعرسازى‬ ‫بى درد!؟‬

‫تر هم وق‬

‫داشتم هم حضور حا ولى تمام وقتم را دادهام به شعور‪ .‬خیلىها مىتوانند براى آزادىِ عظـیمزاده بنویسـند‬

‫اما کسى نمىخواهد و اساسن نمىتواند همه اندوختههاش را دودستى تقدیم کند به نسلى که فردا منتظرشان اس ‪ .‬اگر عظـیم‪-‬‬ ‫زاده امروز در زندان اس‬

‫براى این اس‬

‫که آنجا شعور در خفقان اس‬

‫اگرچه همین چند هفته پی‬

‫هـم بـراى عظـیمزاده‬

‫نوشتم هم آن معلم لنگرودىِ قبلن دربند که حا آزاد شد‪.‬‬ ‫دوس‬

‫من! آدمها زندانى مىشوند و آزاد اما در زندان فجیعترى گیر مىافتند بگذار من یکى بـراى آزادىِ فرهنـگ از زنـدان‬

‫ذهنِ همهتان کارى کنم‪.‬‬ ‫ژوئن ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪98 /‬‬

‫‪35‬‬ ‫رفتار شاملویی اطوار هدایتی و افهی نصرتی به طرز فجیعى حال بههم زن شده‪ .‬در حال حاضر هزاران شاملو و صدها هدای‬ ‫و دهها نصرت توى دل ایران دارند میلولند و تنها کسی که نفسک‬

‫میطلبد یا تریاک اس‬

‫مرگ این روزها دارد کو ک میکند در ایران و اپیدمی سطح و سادهسازی گفتمانیس‬

‫یا تریاک اس‬

‫و یا تریاک! صنع‬

‫مسلط که سوسیالیسـم اسـممی مُـدش‬

‫کرده‪ .‬انگار به انتهای خط رسیدهایم؛ دیگر رنگ و رویی نمانده در هیچ صورتی هر که را هم که میبینی یا بنگیس‬ ‫س‬

‫و یا بنگی! پس کو آن آوانگاردیسم کرداری که اینهمه سنگ‬

‫یا بنگی‪-‬‬

‫را به سینه میزنیم؟‬

‫جای افهی سیگار به گوشهی لب و خیال شکسته بستهی شیشهای و صدای خستهی تریاکی من ترجیح میدهـم ملـق بـزنم و‬ ‫عکس بگیرم‪ .‬بیآل بدهم به هر چه روشنفکری ریغماسیِ مرگاندی‬ ‫ساع‬

‫میدوم تا فکری کرده باشم؛ یک ساع‬

‫هم فقط مش‬

‫و تا میتوانم زندگی کنم‪ .‬بیخـود نیسـ‬

‫میزنم به کی!؟‬

‫کـه روزی دو‬


‫دیل گپ ‪99 /‬‬

‫‪92‬‬ ‫زندگى سفر اس ؛ مقصد معینى دارد؛ نباید به‬

‫فکر کنى باید فقط راه بروى؛ مهم نیس‬

‫باید راه بروى تا از این شانس کوتاه لذت ببرى؛ همه چیز بازىس‬

‫کدام سم‬

‫سعى کن ببازى؛ تنها شکس‬

‫همـه جـا هـیچ اسـ ؛‬

‫تو را به آنچـه مـىخـواهى‬

‫نزدیک مىکند‪.‬‬ ‫جوالی ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪111 /‬‬

‫‪93‬‬ ‫مردهایى که زیاد مىفهمند موجودات نفلهاى هستند؛ چون فقط مىتوانند عاشق زیباترین زن باشـند کـه معمـولن نیـاز نـدارد‬ ‫بخواند یا بداند براى همین مثل اشیاى قدیمى خانه بعد از مدتى دیگر به چشم نمىآید و مرد بیچاره هم نـاگزیر اسـ‬ ‫نو کند گرچه باز سراغ زیباترینِ زنان مىرود که معمولن نیاز ندارند بفهمند‪ .‬مردهایى که زیاد مىفهمند تنهاترینند ‪...‬‬

‫آن را‬


‫دیل گپ ‪111 /‬‬

‫‪94‬‬ ‫آدمها دروغ مىگویند چون که از تنهایى مىترسند؛ ترسوها تنهایى را مهلکترین بیمارى میمون مدرن مىشناسند براى همـین‬ ‫هیچ ترسویى تنها نیس ‪ .‬آنها ناچارند دروغ بگویند دروغ بگویند و محبوب شوند‪ .‬این روزهـا فقـط دروغگـوترینهـا یعنـى‬ ‫ترسوترینها قهرمان مىشوند‪ .‬تنهایى دیگر برندى نیس‬

‫که کسى را جذب کند‪ .‬این روزها بمه‬

‫تنهایى ندارد‪ .‬ظاهرن همه تنهایند اما هنوز جامعهشناسى توى بورس اس‬ ‫شود‪ .‬تنهایى خانقاهى درندش‬ ‫اس‬

‫اس‬

‫مُد اس ‪ .‬هیچکس دکتراى‬

‫و در هیچ دانشگاهى تنهایىشناسـى تـدریس نمـى‪-‬‬

‫دانشگاهى که تا بخواهى یادت مىدهد اما مدرک دست‬

‫نمىدهد؛ تنهایى عظم‬

‫که جز با جلب تنفرِ همگانى حاصل نمىشود‪ .‬مدیاها کار را خراب کردهاند همه دنبـال محبوبیتنـد کـه جـز محـدودی‬

‫نصیب نمىکند! کار اصلی مدیا نمای‬

‫دائمی د یل گریهس‬

‫اکران درآورد‪ .‬البته این اصلن آسان نیس‬

‫که در مقابله با آن باید پنجرهها را باز کرد و د یل لبخنـد را بـه‬

‫یکی از طاق فرساترین کارها در تابستان باز کردن پنجرهها و بستنشان اس ‪ .‬همه‬

‫یک تلویزیون در خانه دارند یک میز نهارخورى که یک نفر را روبروشان بنشانند و مثل تلویزیـون آنقـدر نگـاه‬ ‫دیگر چیزى براى دیدن باقى نماند؛ آنوق‬ ‫عادت از دس‬ ‫حرک‬

‫انسـان‬

‫کننـد کـه‬

‫برنامهها عوض مىشوند و چشمها تغییر شیوه مىدهنـد تفـاوتهـا ریزتـر شـده‬

‫مىرود برخی با قاشق پُر غذا میخورند برخی خالی؛ با اینهمه هیچ دو نفری ندیدهام شبیه هم بخورنـد نـوع‬

‫چنگالها و تماسشان با لبها گشتنشان در بشقاب و سرسپردگیشان به قاشق و خمصه آداب دور میز نشـینیشـان‬

‫‪ ...‬آدمهایی که تند غذا میخورند بی شک جالبترند اما ای کاش لبهاشان مثل اردک در آب شلپ شلوپ نکند‪.‬‬ ‫جوالی ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪112 /‬‬

‫‪95‬‬

‫همه چیز را در ایران به فاک عظما دادند؛ سینما شده شورت سریالِ تلویزیونى؛ نقاشىِ معاصرِ ایرانى عن درش پیداسـ ؛ تئـاتر‬ ‫شده سالنِ مد حجابِ سیتى سُماقىها! اه اه اه! ترانهها اغلب بند تنبانى؛ خوانندهها نه صدا دارند نه سواد! اما تا دل‬ ‫دارند‪ .‬عدهاى ده دس‬

‫مىدهند و عدهاى ده ملیون که یک آلبوم بیرون بدهند‪ .‬اپیدمىِ سطح دارد کو ک مىکنـد مصّـب! هـر‬

‫چه کوسشعر را که فرارى داده بودیم از شعر در داستان و رمان فارسى پناه گرفته؛ چُسناله پش‬ ‫کیرى که تن‬

‫بخواهد رو‬

‫چُسناله پمن مىکنند و مثل‬

‫پالتو کرده باشند به مردم قالب مىشود؛ مردمى که هر روز بیشتر نمىفهمند و همه آنهـا را قاضـىِ بـزرگ مـى‪-‬‬

‫نامند‪ .‬پوپولیسم هنرى سوسولیسم ادبى همه را خواجه کرده جز شعر‪ .‬شعر پیشروى فارسى که هنـوز پـا نـداده بـه مـردم بـه‬ ‫سطح به بمه‬

‫به تیراژ با به عبا به گوسفندانِ ناطق! یعنى هر چه خود را جر مىدهند که ساده و بـدیهىاش کننـد بـاز در‬

‫مىرود کردار!‬ ‫تو هم فریب این چسنالهها را نخور! اینها اصلن نمىخوانند تا شعر تو را بفهمند؛ یک مش‬

‫بادخوردهى کف ریـده کـه تنهـا‬

‫در آمار به حساب مىآیند‪ .‬عوام را بگذار همان جا که هستند بتمرگند تو شعرت را بنویس که هر چـه بیشـتر آن را پـیچ مـى‪-‬‬ ‫دهی بهتر فرو مىرود؛ شاعر را با این گاوبازار کارى نیس‬ ‫را با ضعفا با ابلهان با مخنّث جماع‬ ‫خودتى!‬

‫نسب‬

‫نیس‬

‫آنهایى هم که گاوبازى مىکنند شاعر نیستند شـعرآزارند‪ .‬شـاعر‬

‫من یکى مىنویسم تا کسى نخواند یا هر کـه مـىخوانـد فحـ‬

‫بدهـد‪.‬‬


‫دیل گپ ‪113 /‬‬

‫‪96‬‬ ‫خانم نسبتن محترم! فکرهات را بشور و بعد هم براى چند روز در هواى آزاد پهن کن! بگذار سرت هوا بخورد اینقدر بىهوا‬ ‫برام ننویس! چه کار کنم که مىخواهى شوهر کنى!؟ که مجبورى نجیب باشى تا یکى ا غتر از خودت بیاید خواسـتگارىات!؟‬ ‫تو آنقدر مفلوکى که حتى با آى دىِ مستعار جرأت نمىکنى لخ‬

‫بنویسى‪ .‬نمىخواهم جاى شما بنویسـم؛ مصـنوع از آب در‬

‫مىآید مصب‪ .‬یک بار به اسم شهم کاتبان تنِ مرد را دریدم که امثال تو یاد بگیرند اما چـه کـنم کـه شـماها حتـى از مـردانِ‬ ‫وطنىتان خواجهترید؟ امثال تو از فمنیسم قدِّ گاو هم نمىفهمند؛ برو از هلن سیکسو یـاد بگیـر کـه در سـتای‬

‫مـارکى دُسـاد‬

‫نوش ؛ از ژولیا کریستوا بیاموز که ستایشگرِ تنانگىس ‪ .‬نزدیکترین دوستانِ من در انگلیس از زمره معروفترین آنارشیسـ ‪-‬‬ ‫ها و فمنیس هاى جهانند؛ یک بار هم نشد حتى یکىشان انتقاد کند تو ضد زن و من مىنویسى‪ .‬یک مش‬ ‫نهای‬

‫آوانگاردیسمشان برداشتنِ روسرىس‬

‫برام آدم شدهاند‪ .‬شماها اقل باید سه نسل آن هم تخ‬

‫شعرهام را از رو بخوانید تا چهارتا واژهى کافدار در متنهام سبز مىشود یک مش‬

‫فاطى کمانـدو کـه‬

‫گاز بخوانید تـا بتوانیـد‬

‫اُشـکولِ مـذهبى کـه ریـدهانـد بـه اسـم‬

‫فمنیسم برام چوب برمىدارند‪ .‬شماها را اگر این تلویزیونهاى خارجىِ بدتر از داخلى نبود سگ عابد ارمنى هم نمىگایید‪ .‬مـن‬ ‫به قول نازنین معاصرِ بادم! شماها گمنام و معروفتان همین امروز فردا روزتان مثل گوز مىگذرد‪ .‬این شعرها ولى زیر نام مـن‬ ‫مىمانند مىمانند و اهل فردا براى بمه تان قاه قاه مىخندند‪ .‬پش‬

‫سرِ من اینقدر کوس نگویید! هـر چـه هـیچ نمـىگـویم‬

‫بیشتر دور برمىدارید‪ .‬سیاس تان هم عینِ دیان تان اس ‪.‬‬ ‫جوالی ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪114 /‬‬

‫‪97‬‬

‫همیشه کلى تمش کردم از دس‬ ‫صفحه شکس‬ ‫باید دل‬

‫بدم که شرایط باخ‬

‫جور بشه و ببازم؛ بدون باخ‬

‫خوردم تا توى کاغذ جز بُرد نداشته باشم‪ .‬باید دل‬

‫هرگز نتونستم بنویسـم؛ همیشـه بیـرونِ‬

‫رو تکه تکه به بقیه ببخشى؛ بـراى اجـراى از دسـ‬

‫رو داشته باشى که اصلن نداشته باشى؛ واسه اینکه شاعرى موفق باشى باید مدام شکس‬

‫فجیع! بدونِ دل سپردن به مازوخیسم شاعرى ممکن نیس ‪.‬‬

‫دادن‬

‫بخورى اون هم به طرزى‬


‫دیل گپ ‪115 /‬‬

‫‪98‬‬ ‫پی ترها مدام میباختم چون وقتی که وقت‬

‫بود شوت نمیکردم تازه در بازیِ بعدی هم فقط برای اینکه ببازم بازی می‪-‬‬

‫کردم شوت نمیکردم‪ .‬در واقع برای بازی نبود که میکردم من عاشقِ دویدنم؛ همیشه میدوم؛ گاهی در مغز گاهی در جیم و‬ ‫بیشتر توی تختخواب! دویدن ماهرترین پزشک دنیاس ! پس خیال نکن اف‬ ‫نیس‬

‫دارد! دنبال‬

‫برو! اگر پا نداد هم بدو! او مهم‬

‫اوها مهم نیستند که هر جا بخواهی گیرشان میآوری دویدن را بچسب! وگرنه عشق جز یک زایده نیس‬

‫اضافی باید بلد باشی چه طور از دست‬

‫بدهی وگرنه جز اتمف دل نیس‬

‫دوس‬

‫مثـل چربـی‬

‫داشتن کسی که با تو به طور کامل نیس ‪.‬‬


‫دیل گپ ‪116 /‬‬

‫‪99‬‬ ‫اهواز مجتمع اقوام اس ‪ .‬از اکثری‬

‫بختیارى گرفته تا کرد و ترک قشقائى و عـرب همـه آنجـا جمعنـد امـا جمهـورى عزیـز‬

‫اسممى براى اینکه تبعیضی در کار نباشد سید خلفالموسوى را شهردار کرده‪ .‬کل مسئو نِ شهردارى اهواز از بـیخ عربنـد و‬ ‫شهر هم شده عینهو بهش ‪ .‬خوشبختانه سارى و الباجى این هر دو نمایندهى اهواز عربند و آموزش و پرورش اهواز هم عـرب‬ ‫اس‬

‫و شنیدهام الهویزاوى اصلن فارسى بلد نیس ‪ .‬ضمنن مىگویند که دزفولىها حتى خود اهوازىها هم دیگر آنجا جرأت‬

‫نمىکنند فارسى حرف بزنند مبادا یکى نژادپرس شان بخواند‪ .‬شعارها در حین بازى فوتبال عربى حتى خـود اسـتادیومهـاش‬ ‫هم عرب اس‬

‫و این عالىس ؛ یعنى که اصلن فوقالعادهس ‪ .‬جمهورى عزیز اسممى عدال‬

‫ماندهام حا که در گیمن فقط گیلکها زندگى مىکنند چرا استاندار عرب نیس‬ ‫گیمن همهشان عرب نیستند و فقط سیّد صداشان مىزنند!؟ سیٌدی‬ ‫براى اینکه کشورمان از این بی‬

‫سالهاس‬

‫را در تمام استانها برقرار کرده‪.‬‬

‫شـهردار عـرب نیسـ‬

‫نماینـدههـا چـرا در‬

‫که در ایران شرط صدارت و سرورىسـ‬

‫امـا‬

‫یکّه تازى کند در جهان کاش از این پس در همه استانها تنها عـربهـا را بـه شـهردارى و‬

‫استاندارى و همه چىدارى برگزینند‪.‬‬ ‫آگوست ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪117 /‬‬

‫‪111‬‬

‫آوانگاردیسم و رادیکالیسم دو روى یک سکهاند؛ از نیما گرفته تا رویایى همه در صورت شـعر دسـ‬

‫بـرده و آبشـخورِ درونِ‬ ‫حسـینِ صـحراى‬

‫شعرشان جز شعر کمسیک نیس ‪ .‬در واقع آوانگاردهاى ایرانى از دم نئوکمسیکند‪ .‬شاملو نیز کـه وارطـان‬ ‫مریمِ مقدس بیشتر شعرهاش در آسمان سیر کرده با زندگى و زمین بیگانهس‬

‫و بى که بداند جـز آرمـان‪-‬‬

‫خواهىِ شیعى تبلیغ نمىکند‪ .‬هر چقدر که بیرونِ شعر این سه شاعر معروف معاصر رادیکال اس‬

‫درونِ شعرشـان بـه شـدّت‬

‫آیدای‬

‫کربمس‬

‫محافظهکار بوده و در حوزههاى درون متنى اکیدن خطر نمىکند! ادب و ادبیات کار دس‬ ‫تمیزنمایى بیمارىِ اپیدمى شدهى شعر پیشروى فارسىس‬

‫شعر فارسى داده؛ سـرطانِ تظـاهر و‬

‫طرف با جسد زبان کشتى مىگیرد افعال و کلمات‬

‫را کج و کولـه‬

‫مىکند اما درونِ شعرش فراتر از سانتىمانتالیسمِ منحط مهدى سهیلى نمىرود‪ .‬ایـن یکـى گیـر مـىکنـد در تغـزل بنـدتنبانى و‬ ‫دیگرى نب ِ حماسهسرائىِ آرمانخواهانه دفن مىشود! چرا شعر معاصرِ فارسى حتى یک پیشاناظم حکم‬ ‫حکم‬

‫سیاسىترین شعرها را ننوشته پس چرا هراسى نداش‬

‫رادیکالیسم خر رنگکنى نیس‬

‫شقالقمر نیس‬

‫اگر از گردن بـه پـایین نـاظم حکمـ‬

‫ندارد!؟ مگـر نـاظم‬

‫نبـود!؟ هـى بـا شـمام!‬

‫اگر علیه دیکتاتور و دیکتاتورى مىنویسید‪ .‬حا دیگر مـردمِ کوچـه و بـازار‬

‫حتى برخى از بسیجىها و پاسدارها نیز خمف دیکتاتور فکر مىکنند و سیاس هاش را برنمىتابند‪ .‬اینکه لباس وزن و قافیه و‬ ‫فرم و تکنیک تنِ مخالفتى همگانى کنید و آنچه را که مردمِ کوچه و بازار هم مـىداننـد بـاز بـه خوردشـان بدهیـد دیگـر نـه‬ ‫سیاسىس‬

‫نه رادیکال! دل‬

‫را اگر دارید خطر کنید! ریسکى کنید و علیه خرافاتى که بدل به باور عام شده بنویسید! دریغا کـه‬

‫حتى سگ ایرج میرزا به شما اپورتونیس هاى خایهی مردم مال شرف دارد‪ .‬اگر از اپسیلونى شجاع‬ ‫قدم از بقّالِ سرِ کوچهتان پا پی تر بگذارید و توى باورهاش دس‬ ‫بقّالها تولید مىکنند‪ .‬اگر گداى شهرت نیستید جلوى بمه‬ ‫مردم حرک‬

‫و گاهى خمف خواس‬

‫هنرى برخورداریـد یـک‬

‫ببرید! حکوم ها و دیکتاتورها را خود مردم یعنى همـین‬

‫مردمى بایستید! نویسنده و آرتیسـتى کـه اقـل گـامى جلـوتر از‬

‫مردم عمل نکند اُپورتونیستى بی‬

‫نیس ‪.‬‬


‫دیل گپ ‪118 /‬‬

‫‪111‬‬ ‫شاعر اس ؛ عاشق شعر اس ؛ عاشق شعرهاى مک دونالدى! کارهاى تازهام را دوس‬

‫ندارد مثل خیلىها اصلن مثل همـه! بـا‬

‫آن مغز غر گنجشکى شعرهاى تازهام را مىخواند هى مىخواند و هر چه که بیشتر مىخواند به جایى مـىرسـد کـه دیگـر‬ ‫اصلن نمىفهمد بعد هم موبایل در دس‬

‫لمبر مىدهد و مىآید جلو کونِ گندهاش را مىگذارد روى زانوى راستم نازى مى‪-‬‬

‫دهد به اداى صدا و مىخواند بعد مىپرسد باز نفهمیدم! صادق اس‬ ‫احمق نیس ‪ .‬دوست‬ ‫همین جز با شعر فس‬

‫دارم عینهو پفک نمکى! همه چیزش فس‬

‫مثل اینها که مثل گاو مـىخواننـد و تعریـف مـىکننـد‬

‫فودىس‬

‫فودى حال نمىکند مىگردم براش توى اینترن‬

‫حتى پستانهاش [این دو همبرگـرِ چـاق!] بـراى‬ ‫دو تا چُس ناله پیدا مىکنم از شاعران وطنى که ایـن‬

‫روزها عین خرزهره گل کردهاند چه حالى مىبرد! خیلى که بخواهد دو تکه سوسیس براش برشته مىکنم از بوکوفسکى حـا‬ ‫دیگر خرناله مىزند مىخوابد من هم روش!‬ ‫سپتامبر ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪119 /‬‬

‫‪112‬‬ ‫گف ‪ :‬تو خودت کلى غزل و مثنوى و ترانه نوشتى و مىنویسى پس چرا با شعر کمسیک مشکل دارى؟ اقل شـعر کمسـیک‬ ‫مثل خیلى از شعرهاى سپید تصنعى نیس !‬ ‫گفتم‪ :‬نود و چند درصد شعرهاى سپید معروف اصلن شعر نیستند یا اگر مؤدب باشم باید بگویم که در نهای‬

‫کسشـعرند امـا‬

‫شعر کمسیک فارسى یعنى کارخانهاى؛ یعنى جدول ضرب عروضى؛ یعنى مصنوع! مثلن غزل بد و خوب دارد اما غزلى وجـود‬ ‫ندارد که تصنعى نباشد‪.‬‬ ‫سپتامبر ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪111 /‬‬

‫‪113‬‬ ‫غرب اس‬

‫دیگر! با هر طرف که ازش بیشتر بماسد مى سد؛ تا دیروز بسته بسته پول و پلو مـىریخـ‬

‫فعا ن حقوق حَشر! از امروز ولى دیگر کارى به شرّ و بشر نخواهد داش‬ ‫قهرمانها که طىِ این سالها پروار نکرده! تلویزیون پش‬ ‫بزرگ اس ! وق‬

‫سکندرىس ! حا س‬

‫مشخص مىشود‪ .‬دیگر نه شهرت پخ‬ ‫دیلرها (‪ )dealer‬که دل ندارند‪.‬‬

‫تـوى جیـب و دهـان‬

‫کاسه کوزهها مىرود که کم کـم جمـع شـود‪ .‬چـه‬

‫تلویزیون مسلح کرده تا کون تپل ببرد زیرِ میـز مـذاکره! هنگـامِ پـول‬

‫که در داخل نسق بگیرند و از خارج ملـخ! هـم عیـار خایـه هـم مایـه ایـن روزهـا‬ ‫مىکنند نه پول! وق‬

‫اس‬

‫که فیکها قمههاى چوبى غمف کنند وق‬

‫معاملـهسـ‬


‫دیل گپ ‪111 /‬‬

‫‪114‬‬ ‫دارد زار مىزند بلند! در بهترین دانشگاه لندن درس خوانده دکتر اس‬

‫اما دلبر نیس ؛ یعنى به او یاد ندادند چه طور دل ببـرد؛‬

‫یادش ندادند چگونه خود را تازه کند؛ یاد ندادند چه طور بىخیال یکى شود که دیگر عین خیال‬ ‫اما حتى بلد نیس‬

‫ببوسد؛ لعنتىها یادش ندادند چه طور عشقبازى کند؛ یادش ندادند هرآنچه را که ارزش یادگیرى داش ‪.‬‬

‫دارد زار مىزند هنوز‪ .‬هفتهی گذشته وقتى آمد پیشم موزیکى براش گذاشتم که بسیار دوس‬ ‫این ساع‬

‫نیس‬

‫که هس ‪ .‬دکتر اس‬

‫بشنود‪ .‬چند دقیقه پی‬

‫صداى همان موزیک داش‬

‫موزیک دیگه آهنگى ندارى بذارى!؟" بعد هم دست‬

‫بلند مىشد که آمد نشس‬

‫داش ‪ .‬گذاشـتم آن را هـر شـبه‬ ‫روى تختم "حـالمو بهـم زده ایـن‬

‫را حلقه کرد دور گردنم که ببوسیم‪ .‬لبهام را زود برداشتم از دور و بـرِ‬

‫صورت سردش "حالمو بهم زدى دیگه دخترى ندارى که بیارى!؟"‬ ‫سپتامبر ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪112 /‬‬

‫‪115‬‬ ‫خدا بخشندهس ؛ فراوان مىبخشد به شرطى که قادر باشى واقعن ببخشى‪ .‬آلن مس‬ ‫مشروبى گران کرده بود داش‬ ‫وی‬

‫مىرف‬

‫فروشگاه زنجیرهاىِ "وی‬

‫رُز بینِ سگهاش پهلو گرفته بود‪ .‬دس‬

‫کرد در جیب‬

‫رُز" که چشم‬

‫شص‬

‫بود اما دل‬

‫بیشتر مـىخواسـ ‪ .‬هـوسِ‬

‫افتاد به کولىِ خیابانخوابى که روبروى درِ‬

‫و پنج پوند داش‬

‫همه را گذاش‬

‫کف دس‬

‫کولى تـا‬

‫که از شادىاش لذت ببرد‪ .‬بعد هم چون کشیشى مفلس وارد فروشگاه شد از محوطهاى که مواد غذایىاش تاریخ مصرفشان‬ ‫کم کم داش‬ ‫پوندى به تن‬ ‫پش‬

‫تمام مىشد گذش‬

‫به بخ‬

‫چسبانده بودند‪ .‬برش داش‬

‫نوشیدنیهاى الکلى رسید چشم‬ ‫و گذاش‬

‫به بطـرىِ مشـروبى افتـاد کـه برچسـبى صـد‬

‫زیر پالتوش و مثل لُردى مغـرور از فروشـگاه زد بیـرون‪ .‬نشسـته حـا‬

‫پنجرهى خانهاش و با هر پیکى که مىرود سربا از خدا مىخواهد سخاوت‬

‫را بیشتر کند‪.‬‬


‫دیل گپ ‪113 /‬‬

‫‪5٢٥‬‬ ‫شعر فارسی برای اینکه نفس بکشد باید از بستگی تاریخی خود دس‬ ‫دس‬

‫نیس‬

‫اقدامی کاملن غیرشعریس ‪ .‬شعر فارسی جز استقمل شعری دیگر راهی ندارد و برای اینکه باز نفس بکشد باید‬

‫از هر گونه وابستگی سیاسی دس‬

‫بکشد‪ .‬آنچه شعر امروز را خنثی و اخته کرده نه غیاب ایدئولوژیهای سیاسی بلکه حـذف‬

‫شاعران ناسازگاری بوده که تـابلوی اصـال‬ ‫وابستگان‬

‫بکشد‪ .‬دیگر قیاس آنچه هس‬

‫با آنچه کـه دیگـر در‬

‫و خمقیـ‬

‫شـعریانـد و شـکی نیسـ‬

‫کـه سانسـورچیان نـه فقـط حکومـ‬

‫و‬

‫بلکه خود شاعران و نویسندگانی هستند که رمز بقایشان مدام در گروِ همین حذفها بوده!‬

‫این خصیصه اصلی سیاس‬

‫ادبی ایرانی طی هفتاد سال اخیر اس‬

‫که آب از آسیاب افتاد و آوانگارد قدیمی در انزوا دق کرد مرگ‬

‫که ابتدا نویسنده آوانگارد و خمق‬

‫را حذف میکند و بعـد‬

‫را صدا زده آثارش را جار میزند تا با تنـگ کـردن عرصـه‬

‫مقدمات حذف آوانگاردهای تازه به میدان آمده را فراهم کرده باشد‪ .‬سیاس‬ ‫شده آوانگاردهای تازه و قدیمی را در برابر هم قرار دهد و بیخود نیس‬

‫ادبی ایرانی همیشه با اتخاذ این گارد پلیـد موفـق‬

‫اگر او که حذف شده یا اویی که حـبس کشـیده و در‬

‫تبعید بوده در ارزیابی ادبی همیشه از امتیاز بیشتری برخوردار شده بی که به ارزش ادبی اثر و برتری همزمانیاش توجه شود‪.‬‬ ‫اینکه هر چه بیشتر میگذرد مرگ آدمها را عزیزتر میکند صرفن واکنشی ایرانی ـ سنتی نیس‬ ‫نیز دارد‪ .‬قدرت ضد زندگیس‬

‫بلکه ریشه در خواس‬

‫و خوب میداند آنکه مرده علیرغم برتری هنری یا فکریاش دیگـر زنـده نیسـ‬

‫حداکثری به او چیزی جز توجه ویژه به مرگ و تبلیغ آن نیس ‪ .‬شعر باید از بستگی تاریخی خود دسـ‬ ‫بیژن الهی پی‬

‫و بعد از مرگ نداشته باشد و دو بیژن نجدی یا دو شاعر و نویسنده در یک هیئ‬

‫شعر ستای گر زندگیس‬

‫چون میداند که دیگر از مردهها کاری ساخته نیس ‪.‬‬

‫قدرت‬ ‫و توجـه‬

‫بکشـد تـا دیگـر دو‬

‫اسمی را به او قالب نکنند‪.‬‬


‫دیل گپ ‪114 /‬‬

‫‪117‬‬ ‫خیلىها فقط آنقدر که جاى "ت" بنویسند "ط" با بقیه تفاوت دارند؛ آنها آوانگارد نیستند مطفاوطشان نیـز همـان متفـاوت‬ ‫اس ! دیگر نمىتوان تحمل کرد که کسانى در داخل و خارج توى سرِ شعر بزنند نباید صحنه را خالى کرد نباید خودخواسـته‬ ‫شاعران دس ساز داد‪ .‬اگر نمىتوانید سانسور را دور بزنید اقل تـوى سـرِ سانسـور بزنیـد! عـدبیات عرصـهى‬

‫میدان را دس‬

‫چُسناله نیس ‪ .‬آنهایى که کار ندارند کارى رو نمىکنند اما از همه بیشتر مىنالند گورکنند؛ فریاد در گلو دفن مىکننـد‪ .‬آنهـا‬ ‫جز انباش‬

‫فضاى عدبى هرگز کارى نکردهاند و غافلند که "شاعر" شدنى نیس ؛ بایـد باشـى‪ .‬خیلـىهـا سـعى مـىکننـد کـه‬

‫بنویسندش اما شعر هنر نوابغ اس ‪ .‬نابغه را با هیچ فنى نمىتوان سانسور کرد او اگر بخواهـد همیشـه و همـه جـا حتـى اگـر‬ ‫نباشد خواهد بود‪ .‬طرف شاعر اس ؛ خودش مىگوید که ده سال اس‬

‫شعرى ننوشته اما مدام مىنویسـد شـعر داخـل خـراب‬

‫شده! کارى کن! تو خود خرابترى ل شو چنپلى!‬ ‫طرف منتقد اس‬

‫ادعاش هم کونِ عالم جر و واجر کرده اما نشد که دربارهى شعرى کتابى بنویسد فقط گاهى دستمال براى‬

‫این نامى در دس‬

‫مىگیرد و گاهى هم براى آن یکى! پس کو نقد!؟ هر روزه هم در چهار جمله مثل پیرزنهاى دمپـایى پـوشِ‬

‫یکى از کوچههاى کودکىام در انزیلمحله مىنالد که شعر نداریم شعور نداریم‪ .‬امثال او هم همان بهتر که تنها بمالد!‬ ‫شعر امروز نیروى جوان و پارتیزان مىخواهد کسى که فقط نق نزند جق نزند بلکه آستین با بزند‪.‬‬


‫دیل گپ ‪115 /‬‬

‫‪118‬‬ ‫من حتى نسب‬

‫به خیلى از آدمهاى حقیقى که حا قهرمان مردمند مشـکوکم‪ .‬آدمهـایى کـه هنوزاهنـوز هـیچ شـعورى هزینـه‬

‫نکردند مگر بازیگرى در سناریویى که یا دولتى بوده یا به نفع قدرت تمام شده اس ‪ .‬اسـمهـایى کـه مـدیاهاى هـر دو طـرف‬ ‫ناگهان در بوقشان کرده و حا هم با آن کاسبى مىکنند؛ قهرمانانى که اغلب از پروسههـاى اتهـام و دادگـاههـایى کـه تنهـا در‬ ‫مدیاها تشکیل شد گذشتهاند یا از زندانهایى که دیوارشان فقط در وبسای ها با رف‬

‫فـرار کـردهانـد؛ مبـارزانى کـه بعـد از‬

‫دادگاه جاى زندان به ترکیه رفتند و از آنجا یا انگلیسى شدند یا امریکایى! فعا نى که حا خوشحالند کمـک کـردهانـد نـوکرِ‬ ‫خانهزاد سرمایهدارىِ سنتى ایران رییس جمهور شود رییس جمهورى که بعد از اینهمه پولى که طى دو سال اخیر به حسـاب‬ ‫ایران ریخته شد حاضر نشده حتى پنسى به قیم‬ ‫فرودس‬

‫زده حتى مایل نیس‬

‫ریال اضافه کند اما با افزای‬

‫در سال تازه ریالى به دستمزد کارگران افزوده کند‪ .‬این رییس جمهور قهرمانانِ مجازى کم بود‬

‫اخیرن با رونمائىِ حسن خمینى که اکرانى جز در شکس‬ ‫بی‬

‫نر ترس و اعدام تا توانسته روى سرِ طبقـهى‬

‫نداش‬

‫موجب شدند مجتباى جوان تعجیل کنـد کـم کـم از پشـ‬

‫به روى ویترین بیاید تا چشمها به عباى تازه عادت کنند‪ .‬حا آنها بهانه دارند مجتبا را بیشتر به اکران بگذارند تا رهبـرى‬

‫مثل امام‬

‫که جز پادشاهى نیس‬

‫موروثى شود! در چنین شرایطى که ترسیدن اولین گام سرسپردگىس‬

‫فیک و مستعار که آب جز در آسیابِ ترس نمىریزد حالم بههم مىخورد‪ .‬حرک‬ ‫نمىکند بلکه برعکس باعث مىشود یککاره جف‬

‫من از هـر چـه اسـم‬

‫زیر چادر و عبـا و حجـاب دیگـر تحریـک‬

‫کنى! روشنگرى هزینه دارد‪.‬‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪116 /‬‬

‫‪119‬‬ ‫تنها دلیلِ نگونبختىِ تـاریخىِ ایرانـىهـا سانسـور اسـ ‪ .‬ایرانـىهـا حتـى مـدعىتـرینشـان کـه مـىمیـرد بـراى آزادى یـک‬ ‫میکروسانسورچى در ذهن دارد که جز به فرمانِ او عمل نمىکند‪ .‬کسى که شاهد سانسور اس‬ ‫قتلىس‬

‫که از سنگسار فجیعتر اس ‪ .‬سانسور قتلِ فکر اس‬

‫اما ایرانىها مغز نمىخواهند ندارند! همهمهاىس‬ ‫مشغولند و یکى نیس‬

‫و دم فرو مىبندد دس اندرکار‬

‫و اندامِ آدمى عزیزتر از فکر عضوى ندارد! مغز خانقاه آدمىس‬

‫در ایران بسیجى همگانى علیه فکر همـه از دم بـه شـغل کثیـف سانسـور‬

‫بپرسد چرا!؟ آخر براى چـه!؟ مـن کـارى بـه حکومـ‬

‫پیشـاقرونِ وسـطایىِ ایـران نـدارم کـارى بـه‬

‫سانسورنامهها [ببخشید روزنامههاى ایران] ندارم‪ .‬چه کار باید داشته باشم به ممخانهاى چون صدا و سیماى ایران!؟ من فقط با‬ ‫مردم این حجم توخالى و سانسورچى کار دارم که جز بمه‬

‫ستای‬

‫نمىکند؛ با مردمى کار دارم که حتى وقتى از کشورشـان‬

‫خارج مىشوند مسیحى هم که مىشوند سانسورچىاند‪ .‬اینها براى مبارزه با سانسور پول مىگیرند از اتحادیه اروپـا از دولـ‬ ‫هلند از وزیر امورِ خارجهى دیوید کامرون بعد هم رادیو مىزنند تى وى و سایتى هوا مىکنند که جز در هواى سانسور نفـس‬ ‫نمىکشد! سانسور یکى از فجیعترین شیوههاى آدمکشىس‬

‫و ایرانىها همه از دم قاتل ‪...‬‬ ‫فوریه ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪117 /‬‬

‫‪111‬‬ ‫اخیرن انگار غلظ‬

‫پیشنهاد بیشرمانه به خانمها در ادارات ایران زیاد شده اس ‪ .‬رفیقی انگلیسی دارم که اینجا در روزنامـهای‬

‫کار میکند؛ در این باره دو ـ سه لینک برایم فرستاد و خواس‬ ‫خونم رف‬

‫با ‪ .‬واقعن عصبانی شدم دس‬

‫چیزی بنویسم که منتشر کند‪ .‬وقتـی فـیلمهـا را دیـدم فمنیسـمِ‬

‫بردم روی کیبورد و شروع کردم به نوشتن‪ .‬وسط پاراگراف دوم بودم که صدای آن‬

‫مردی که تلفنی به شینا شیرانی التماس میکرد حال‬

‫را خوب کند توی مغزم غل‬

‫زد‪ .‬بـا صـدای خـودم کلمـات‬

‫کردم باز تکرار کردم خیلی برایم آشنا بود‪ .‬بعدش ول کردم دیگر ننوشتم‪ .‬مادرم همیشه میگف‬

‫را تکـرام‬

‫اول یک سوزن بـه خـودت‬

‫بزن بعد یک جواله دوز به دیگران!‬ ‫فوریه ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪118 /‬‬

‫‪111‬‬ ‫من از مرگ مثل سگ مىترسم از زندان بیشتر از سگ! یعنى شیفتهى زندانى هستم که از چند هفته طو نىتر نشود بعد از آن‬ ‫دیوار را هم گاز مىگیرم؛ براى همین همیشه گوش به زنگىِ دینامیکى داشتم‪ .‬کمتر گیر افتـادهام مـدام در رفتـهام البتـه کتـک‬ ‫خورم ملس اس ؛ مىتوانم زیرِ شدیدترین شکنجهها دوام بیاورم اگر برام زندانِ طو نى نبرّند‪ .‬اصلن براى همـین از ایـران کـه‬ ‫زندانِ درندشتىس‬

‫فرار کردم چون کم کم داش‬

‫کار با مىگرف ‪ .‬راست‬

‫از اوراق کردنِ رنوى اسقاطىام آغـاز شـد بعـد‬

‫هم از باغ ممصدرا بیرونم کردند و مجبور شدم در آپارتمانى وسط تهران اتراق کنم اما دس بردار که نبودند تلفنهام را مـى‪-‬‬ ‫شنیدند و مکالمههاى عاشقانهام احتمالن گاهى حَشرىشان مىکرد‪ .‬بیخود نبود کـه تـا دور و بـرم شـلوغ مـىشـد بـه بهانـهى‬ ‫کمرباریکى مىریختند به خانهام! آن اواخر پرىرویى که پردهى خانهاش افتاده بود علیـهم شـکای‬ ‫دیدم‬

‫کف کردم پی‬

‫از آن هرگز ندیده بودم‬

‫مشاوره و کمک وکیلى روشنفکر راح‬

‫لعنتى از نقطه نقطهى خانـهام بگیـر تـا بـدنم آدرس داشـ‬

‫مرید کسى بودم نه مراد! راست‬

‫و اگـر نبـود‬

‫از شرّش خمص نمىشدم! هنوز هـم مانـدهام چـرا دنبـالم مـىکردنـد‪ .‬یـک بـار ازم‬

‫پرسیدند تو رهبر فمن جریانى!؟ گفتم این جریان سر ندارد سرور ندارد ما همه اهل هواییم! راس‬ ‫بیس‬

‫کـرد در دادگـاه وقتـى کـه‬

‫مىگفـتم! مـن هرگـز نـه‬

‫و یک سالم بود که با دو دانشجوى پزشکى همخانه شدم؛ خانهاى داشتیم توى خیابـانِ‬

‫جلفاى سیّد خندان! منى که تنها غزلهاى دخترک‬

‫مىنوشتم ناگهان رو آورده بودم به ادبیات سیاه در دانشگاه معـروف شـده‬

‫بودم به مستمعِ آزاد! سرِ کمسها دیگر نمىرفتم وقتى هم که مىرفتم شلوارى کوردى تنم بود و روى جفتى دمپایىِ پمستیکى‬ ‫وول مىخوردم؛ در خانه از بس وراجى کرده بودم همخانههاى درس خوانم هر دو بارى شدند از فیزیوپـاتولوژى یـکراسـ‬ ‫پریده بودند وسط نیهیلیسم و از آنجایى که بسیار خرخوان بودند یک کاره این واحد را پاس کردند و هر دو در یک زمان امـا‬ ‫توى دو شهر مختلف خودکشى کردند بعد از آن ترسیدم از استاد ترسیدم از مراد از مرگ و دلم مىسوزد بـراى آنهـایى کـه‬ ‫این روزها سرشان را کج مىکنند تا از راه من بروند و نمىدانند جز آدرسِ اشتباه نمىدهم راس‬

‫مىگویم! اگر آدرسى در کار‬

‫بود خودم اینهمه آویزان نبودم! البته من مربىِ خوبى هستم براى آنها که مىخواهند تند بدوند اما هرگز نخواهند دانس‬

‫کجا‬

‫‪...‬‬ ‫دسامبر ‪2115‬‬


‫دیل گپ ‪119 /‬‬

‫‪112‬‬ ‫یک عده از دوستان دارند کلک مىزنند جرأت کم آوردهاند از مال من خرج مىکنند‪ .‬مقا ت بى مولفى مىنویسند علیه ‪ ...‬بعد‬ ‫هم چند جملهى تابلو از این قلم تح‬

‫نثرى نزدیک به این قلم درش مىخرجند و اینگونه رد گم مىکنند‪ .‬راسـت‬

‫مـن آن‪-‬‬

‫قدر باختهام که دیگر عینِ خیالم هم نباشد و شاید اگر فقط پاى خودم وسط بـود عمـرن خیـالى نبـود‪ .‬امـا ایـن اواخـر رفقـا‬ ‫رسوایى را چنان در زنبیل کردهاند که آدم به آدرسمان فرستاده شده اس ‪.‬‬ ‫درس‬

‫اس‬

‫که یک زمانى تح‬

‫حسابى که مال من اس‬

‫هزار نام مىنوشتم اما هرگز به یاد ندارم که بى نام نوشته باشم‪ .‬لطفن برادران فقط مال مرا در‬

‫بگذارند و نگذارند از بی‬

‫از این عاق والدین شوم ‪...‬‬ ‫فوریه ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪121 /‬‬

‫‪113‬‬ ‫که پی تر فکر میکـردم‬

‫میگویند‪ :‬تو از وقتی که شعرت سیاسی شد دیگر على عبدالرضایى نیستی! این را بار آخر یکی گف‬

‫از زمره اعضای "گلهی ول معطل" نیس ؛ انگار همه اینگونهاند! نمیفهمند چه نشخوار میکنند! مثلن گف‬ ‫مثل "زلزله" که روی جلد کتاب "پاریس در رنو" آمده بود؟ احمق اس‬ ‫"زلزله" علیه دیکتاتورى سروده نشده‪ .‬من از شاعر سیاس‬

‫کجاسـ‬

‫شـعری‬

‫نمىفهمد که اقل در شعر فارسى کـارى شـعرتر از‬

‫زده و سیاسى کار بدم مىآید اما شاعر یعنى پرسشـگر و در جـایى‬

‫مثل ایران پرسیدن کارکردى به شدت سیاسى دارد‪ .‬آیا منظومهى "پاریس در رنو" که مرا با آن شناختند سیاسى نبوده؟ آیا شـعر‬ ‫چند قالبى "جنگ جنگ تا پیروزى" یا "جامعه" علیه بمه‬ ‫مخاطب حتى حرفهاى ایرانى قاق اس‬

‫و کارى‬

‫مذهبی و دیکتاتورى نوشته نشده و به چـال‬

‫هم نمىشود کرد‪ .‬مثلن نویسندهس‬

‫شاعر و منتقد اس‬

‫تنها لقب اس ؛ او اساسن نمىفهمد و نمىخواهد که بفهمد‪ .‬دیروز در شب شعرى انگلیسى شرک‬

‫بـا جنـگ نرفتـه!؟‬ ‫امـا ایـنهـا همـه‬

‫داشتم یکـى از شـعرهایى‬

‫که خواندم مثلن عاشقانه بود وقتى که کارم تمام شد و نشستم "الو ادیل" که شاعرىس‬

‫اصالتن قبرسى و به انگلیسـى مـى‪-‬‬

‫نویسد هیجان زده بود بمفاصله گف ‪ :‬ندیدهام کسى اینگونه در شعرى عاشقانه به چال‬

‫وقایع سیاسى معاصر رفته باشـد یـا‬

‫"آمارجی‬

‫چاندان" که شاعرى پنجابىس‬

‫گف ‪ :‬خشونتى را که خرج توصیف در شعرى عاشقانه کـردهاى پـی تـر در شـعر‬

‫"خانم زیارى"ت هم دیده بودم‪ .‬اینها نکاتىس‬

‫که محال اس‬

‫به رؤی‬

‫مخاطب ایرانى برسد‪ .‬مخاطب حرفهاى ایرانـى پـى‬

‫کشف شعر نمىرود؛ اگر درش تجسسّ مىکند جز جاسوسى هدف دیگرى ندارد؛ او اهل زیبایى نیس ؛ از فکر و شعر تازه از‬ ‫زیبایى لذت نمىبرد؛ پی‬ ‫نبیند مىگوید که سیاسىس‬

‫از همه اول مىخواهد بداند این شعر از کجا آمده به کار کدام شاعر شباه‬ ‫و پروندهاش را براى همیشه مىبندد‪ .‬من از شاعرى که قلم‬

‫دارد و اگـر ایـنهـا را‬

‫را صرف منافع حزب و تبلیغ یـک‬

‫ایدئولوژى مىکند خوشم نمىآید اما این را هم مىدانم که شاعر غیرسیاسى غیرممکن اس ‪.‬‬ ‫فوریه ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪121 /‬‬

‫‪114‬‬ ‫بعد از تماشاى چند قسم‬

‫از سریال شهریار و اهان‬

‫بیسر و پایی به اسم کمال تبریزى به آونگاردیسـم ایـرج میـرزا؛ نوشـته‬

‫بودم به سریال و سریالگر ایرانى باید از دم تجاوز کرد‪ .‬بعد از آن نوشته هم از بس رفقا گیر سه پیچ دادنـد کـه مـا را چـه بـه‬ ‫گاوبازىِ تلویزیونى و سینماگر بیسواد ایرانى بىخیال شدم‪ .‬تا اینکه پریروز یکى از بازیگران آنارشیسـ‬ ‫فرستاد و اصرار کرد سریال شهرزاد را که دس پخ‬ ‫بازیگرانى که در این سریال ایفاى نق‬ ‫خصوم‬ ‫رفع‬

‫غضنفرى به اسم فتحىس‬

‫ببینم‪ .‬گیرم فتحى کثیف فتحى مزدور اما آیـا‬

‫کردند نباید پی تر سناریوخوانى مىکردند!؟ حا تحریف داستان کودتا بمانـد حـذف‬

‫مم کاشانى با مصدق بماند آیا نباید خیل بازیگرانِ ابله این سریال نام تقى رفعـ‬ ‫و لمپنیسم!؟ او روشنفکر و ادیب و آنارشیس‬

‫بود و همانگونه کشته شد که هفده سال پی‬ ‫سینما و سینماگر ایرانى سالهاس‬

‫ایرانـى چنـد لینـک‬

‫را پـی تـر شـنیده باشـند!؟ تقـى‬

‫بود دربارهی فمنیسم براى اولین بار تقى رفع‬

‫در زبـان فارسـى نوشـته‬

‫محمد مختارى!‬

‫که بدل به چند تپه کثاف‬

‫شده‪ .‬حتى فکر کردن بهشان هم آدم را کثیف مىکند اما چه باک!‬

‫با اینکه دکترم گفته دیگر باید از الکل فاصلهاى فرسخى بگیرى وق‬

‫اس‬

‫بزنم به خمـره و در فـایلى صـوتى هـم کـه شـده‬

‫بزودى ترتیب این گلهى همه چى کیچ را بدهم‪.‬‬ ‫فوریه ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪122 /‬‬

‫‪115‬‬ ‫پی‬

‫از انتخاباتى که منجر به ریاس‬

‫جمهورى آقاى روحانى شد چندین مقالهى صوتى در یوتیـوب منتشـر کـردم و بـه طـور‬

‫مفصل دربارهی کیچیسم سیاسى حرف زدم و با ذکر دلیل و استد لى تئوریک نشان دادم چـرا نبایـد تـوى هـیچ انتخابـاتى در‬ ‫در انتخابات نام دیگرش خیان‬

‫اس ‪ .‬حـا دیگـر تنهـا تحـریم انتخابـات‬

‫ایران شرک‬

‫کرد‪ .‬حا هم تأکید مىکنم که شرک‬

‫کافى نیس‬

‫باید همه را تشویق به نافرمانىِ آنارشیستى کرد‪ .‬جاى انتشار چند جملهى خوشگل از چند فیلسوف خوشگلتـر و‬

‫تکرارشان در صفحات شلوغ اینستاگرام و فیسبوک و علىالخصوص کانالهـاى تلگـرام وقـ‬

‫اسـ‬

‫جمـاعتى کـه دغدغـهى‬

‫روشنگرى دارند خود را به روز کنند تا شاید جلوى اتفاق مهیبى را که دارد امروز در ایران مىافتد بگیرند‪ .‬شرک‬ ‫حا دیگر تنها آرىگویى به رئیس نیس‬ ‫مکالمه با جمعی‬

‫کیچند مأموری‬

‫بلکه پذیرشِ نوکرى زیر سیطرهى ارباب اس ‪ .‬نگذاریـد امثـال زیبـاکمم کـه اسـتاد‬ ‫انجام دهند‪ .‬امثال او بعید اس‬

‫تازهشان را با موفقی‬

‫رو حتى یک کاندید مستقل از فیلترِ شوراى نگهبان عبور نکرده پس هر که هس‬ ‫کنند و نافرمانى آنارشیستى تحقق پیدا کند و جمعی‬

‫بزرگى در انتخابات شرک‬

‫شک عقبنشینى خواهد کرد‪ .‬نکتهى دیگر اینکه اخیرن تعدادى نوآنارشیس‬ ‫تحریم انتخابات نوشته اس‬

‫در انتخابات‬

‫ندانند در بالماسکهى انتخابـات پـی‬

‫جز کارگزارِ ارباب نیس ‪ .‬اگـر همـه سـعى‬ ‫نکنند حساب کار دس‬

‫کـه آب از مـردآب حکومـ‬

‫ارباب مىآید و بـى‪-‬‬ ‫مـىخورنـد علیـه‬

‫و حتى دیگر آنارشیس ها را نیز با خود همراه مىدانند‪.‬‬

‫متاسفانه این جمع بىقبا گاهى در نوشتههاشان از من هم یاد مىکنند! راست‬ ‫شاعر نشدم بودم آنارشیس‬

‫هم به دنیا آمدم‪ .‬حدود سه دههس‬

‫آنارشیس‬

‫که به طور حرفهاى دربارهاش مىخوانم و مىنویسم‪ .‬کـار و‬

‫نسبتى هم با فوجى که اخیرن آنارشیسم افهشان شده ندارم‪ .‬آنارشیسم مُـد نیسـ‬ ‫آنارشیسم هستىِ یک آنارشیس‬

‫واقعىس ؛ حزب نیس‬

‫مجاورت کنى؛ آنارشیسم یک جور بودنِ انفرادىس‬

‫بودنم مثـل شـاعرىِ مـن اسـ ؛ مـن‬

‫برَنـد نیسـ‬

‫کـه امـروز باشـى و فـردا نـه!‬

‫تا وادارت کند با هر کس و ناکسى یا هر نـان بـه نـر روز خـورى‬

‫گرچه تشویق‬

‫مىکند این فردی‬

‫را در جامعه تعریف کنى‪.‬‬

‫خمصه اینکه آنچه در فضاى مجازىِ فارسى زبان مُد شده به تنها چیزى که ربط ندارد آنارشیسم اس ‪ .‬لطفن هى مرا به فمن‬ ‫گروه و بیسار مسلک که اطوار و من‬

‫و اندیشهاش کیچ اس‬

‫نچسبانید! من همیشه برهوت واقعى را به شهر فیـک و شـهرت‬

‫کیچ ترجیح دادهام‪ .‬آنارشیس ها واقعىترند!‬ ‫فوریه ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪123 /‬‬

‫‪116‬‬ ‫تو تریاک‬

‫تازه وارد! به این یکها دل خوش نکن! چندین برابرش را وقتى که فیسبوک هنوز فارسـى نبـود داشـتم‪.‬‬

‫را بک‬

‫اگر بتوانى علیه بمه‬

‫جارى بنویسى و هنوز محبوب باشى هنر کردى! سرِ پیرى تو هم دل‬

‫خوش اسـ‬

‫چهار تا جانورِ بیسوادتر از خودت غالبى‪ .‬اینکه چهار تا عقب ماندهی مظلوم گیـر بیـاورى و وقـ‬ ‫حرفشان و بعد هم جدل را ببرى معنای‬

‫این نیس‬

‫کـه در منـاظره بـا‬

‫بحـث مـدام بپـرى تـوى‬

‫که سرترى! تو فقط شار تانى! آنقدر بیسوادى که حتى نمىدانـى تنهـا‬

‫اختمف عمدهى سوسیال آنارشیس ها با کمونیس ها سرِ دیکتاتورىِ پرولتاریاس ! این را دیگر هر ننه قمرى مـىدانـد‪ .‬تکیـه‬ ‫زدن به تخ‬

‫قدرت همه را کثیف مىکند؛ دیکتاتورى که پایین و با نمىشناسد‪ .‬مگر سوسیالیس تر از سوسیال آنارشیس هـا‬

‫هم داریم!؟ تو البته فقط ژورنالیستى نه کمونیس ! وگرنه در نهای‬

‫وقاح‬

‫قرِ نمىدادى! شما کمونیس هاى شعارىِ ایرانى آبروى هر چه کمونیس‬ ‫ژورنالیس هایى مثل تو ندارم اما اگر بی‬ ‫خمصه حواس‬

‫باشد شاملو که سهل اس‬

‫امشب در بى بى سى و فردا شب در صداى امریکا‬ ‫در جهان هس‬

‫بردهاید! من یکـى کـارى بـه معرکـه‬

‫از این درباره آنارشیسم چرند بگویی و بنویسى علنـى مـىکـنم چقـدر بـیسـوادى‪.‬‬ ‫دفعهى بعدی حتى اگر به پشتىِ مارکس لم بدهى دقیقن اسم‬

‫را سورا مىکنم‪.‬‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪124 /‬‬

‫‪117‬‬ ‫ما اینجاییم در همین لحظه اما در محاصرهى آینده! آزادى مىگوید که انقمب آنجاس‬

‫اینجا نیس‬

‫آیا وجود نـدارد؟ مـن‬

‫تعریفى از انقمب ندارم فقط مىرفتم آنجا کتاب مىخریدم البته این را هم مىدانم که کارش معجزهسـ ؛ یکـى را از تبعیـد‬ ‫مىآورد و ملیونها نفر را مىفرستد به تبعید! حتى مادرم همیشه مىگف‬

‫بخواب پسرم که بیدارى بـه زحمتـى کـه دارد اصـلن‬

‫نمىارزد‪ .‬به ما نگفتند نگفتند که بیدارى خواب نمىبیند حتى نظم سلسله مراتبىِ کمونیسم هرگز ایـن را نگفـ‬ ‫گف‬

‫به احترام آزادى یک دقیقه سکوت کردیم و خوابمان برد! او آنارشیس‬

‫امـا چگـورا‬

‫بود کاش این را مىدانس ‪.‬‬ ‫مارس ‪2116‬‬


‫دیل گپ ‪125 /‬‬

‫‪118‬‬ ‫آدمى جز در محاصرهى حماق‬ ‫همهس‬ ‫بمه‬

‫نیس‬

‫براى همین بدبخ تر از آن اس‬

‫که احساس خوشبختى کند‪ .‬درد از زمره لوازمِ یدکىِ‬

‫چون همه آشغال جمع مىکنند و تا مىتوانند مىدوند که حسابِ حماق شان در بانکها با برود بعـد هـم بـه ایـن‬ ‫پز مىدهند‪ .‬از این بمه‬

‫دورى کن! براى اینکه کمتر برنجى بیشتر ببخ ! نه براى اینکه دلى خوش کنى براى این‪-‬‬

‫که خوش باشى ببخ ! من هرگز پول نخواستم پىِ ثروت نبودم چون فقرى جز حماق‬ ‫آنقدر تکبٌر نداشتم که بترسم‪ .‬با خسیس جماع‬ ‫همیشه از دوس‬

‫هم رفاق‬

‫وجود ندارد‪ .‬مغرور بـودم امـا هرگـز‬

‫نکردم چون هنوز مطمئنم فقط وقتى که مىخواهى دریغ مىکنند‪.‬‬

‫احمق عشق احمق و از طرفدار که یعنى احمق دورى کردم و مطمئن بودم فقط اینها مىتوانند نابودم کننـد‬

‫‪...‬‬ ‫دسامبر ‪2115‬‬


‫دیل گپ ‪126 /‬‬

‫‪119‬‬

‫عینهو کادیمک داخل شد از راهرو گذش‬ ‫همه سرحال! حیف که ده دقیقه قبل‬ ‫چراغ زد کاپوت‬

‫و نشس‬

‫وسط کاناپه و شیشهها را داد پایین‪ .‬مدل با نبـود امـا لـوازم یـدکىاش‬

‫رفته بودم کربم و برگشته بودم بى حال براى همین همچـین طالـب نبـودم و هـر چـه‬

‫ندادم با ‪ .‬طفلى خراب بود ولى من مردش نبودم‪ .‬حا باید یا مىرف‬

‫یا مثل همـه روشـنفکرهاى شـعارى‬

‫ایرانى کوس مىگف ! متأسفانه نرف ! در عوض شروع کرد به گفتن آن هم بى ترمز و پریـودى‪ .‬از سـر شـاملو اسـتارت زد و‬ ‫پش‬

‫فروغ نی‬

‫ترمزى کرد و بعد هم گاز را گرف‬

‫و آمد توى دههى هفتاد! کم کم داشتم با مىآوردم هر چـه مـىخوانـد‬

‫یکى از یکى تخمىتر‪ .‬یک روزى با پاریس در رنو با کتاب جامعه حال مىکردم فـروغ واقعـن دروغ نبـود حـا ولـى حتـى‬ ‫اندکى با کادیمک موافق نبودم‪ .‬شاعر که به پنجاه مىرسد مىشود عینهو سمسارى باید قشنگ بگردىاش تا چیـزى هـر چنـد‬ ‫دوزارى اما به درد بخور دست‬ ‫بد اس‬

‫را بگیرد‪.‬‬

‫سى تا کتاب بنویسى از همه شاعرتر باشى و شعرى نداشته باشى‪ .‬طرف بیس‬

‫پىاش سگ دو مىزند‪ .‬به این نتورىها واقعن حسودىام مىشود دلشان خوش اس‬ ‫باشد اصلن عمد داشته باشد که گاو بماند‪.‬‬

‫سال پی‬

‫کتابکى منتشر کرده و هنـوز‬

‫حسابى! چقدر خوب اسـ‬

‫آدم گـاو‬


‫دیل گپ ‪127 /‬‬

‫‪121‬‬

‫خوب نگاه‬

‫کن! همه چى دارد این هیچى ندار! شب و روزش ادعاس‬

‫حتى بخواند اما هر دقیقه دارد مىنویسد‪ .‬غریبه نیس ! دنبال‬

‫نگرد! همه جا هس‬

‫بلد نیس ‪ .‬شعرهاى خوبى مىنویسد اما شاعر نیس ! خوب نگاه‬ ‫اند از هر طرف! خوب نگاه‬ ‫مىزند که مال‬

‫نسوزد از هر جه‬

‫دنبال‬

‫فقیر اس‬

‫نگرد! برو جلوى آینه و خوب نگاه‬

‫اما خودش را مقصر نمىداند ؛ مـدام نـق‬

‫کن! او هیچ کار نمىکند چـون چیـزى بـراى کـردن‬

‫بخواهد مىدهد؛ جان مىدهد براى حسادت خوب نگاه‬ ‫کن‪.‬‬

‫فارسى حرف مىزند خـوب! امـا فارسـى‬

‫کن! نا ندارد طفلى! دارد باز باز راه مىرود؛ او را گاییـده‪-‬‬

‫را بردهاند در حالى که خودش دزد اس ! خوب نگاه‬

‫ندارد در عوض تا دل‬ ‫غریبه نیس‬

‫کن اما سعى کن دل‬

‫در حالى که هیچ نیس ‪ .‬حاضر نیسـ‬

‫یـک دقیقـه‬

‫کن! حقارت از تن و بدن‬

‫دارد مىریزد‬


‫دیل گپ ‪128 /‬‬

‫‪121‬‬

‫وقتى که در را باز کردم بغلم نکرد مثل همیشه نبوسید‪ .‬عصبانى بود به طرز فجیعى شاکى! توى دلم گفتم کونِ لق‬ ‫تخمم! بعد هم رفتم نشستم پش‬

‫اصلن به‬

‫میز تحریر و سرم را مثل کیر فرو کردم توى کامپیوتر‪ .‬همزمان کـه داشـتم تایـپ مـىکـردم‬

‫زیرزیرکى یک جورهایى چریکى یعنى همانجورى که دخترهاى ایرانى پسرها را دید مـىزننـد چشـم چـپم را دربسـ‬ ‫بودم به یک تپهى سفید که دمر افتاده بود روى کاناپه‪ .‬انگار دل‬ ‫شبیه درکه! گفتم به دَرک! و رفتم آرام و تخ‬

‫درد گرفته باشد تپه آرام آرام داش‬

‫داده‬

‫بدل مـىشـد بـه چیـزى‬

‫دراز کشیدم روى تپه اما یککاره انگار گودزیم از کوره در رفته باشد داد زد لیو‬

‫مى الون! حا سوسک شده بودم شدید! اما سوسه هم نیامدم براش!‬ ‫یواش بغل‬

‫کردم گفتم چته نازم!؟ خطایی سر زده از من؟ و احتمال دادم که نانسى همکار کمرباریک‬

‫شرمانهاى که کرده بودم به‬

‫دربارهى پیشـنهاد بـى‬

‫چیزى گفته باشد به سیلویا که اینگونه مثل برج زهرمار سـرم هـوار شـده امـا پیچـى بـه کمـر‬

‫زنبورىاش داد و تپه را طورى برد به آشپزخانه که کاناپه دیگر زیبا نبود پدرسـگ! دو گـیمس کمـر باریـک و بطـرى شـراب‬ ‫برداش‬

‫و هر سه را گذاش‬

‫روى میز تحریر و گف‬

‫که همکارش دیگر دارد شورش را درمىآورد‪ .‬چنان جف‬

‫انگار هرگز یکى زیر نافم زندگى نمىکرد اما بمفاصله گف‬

‫مایکل آدم بى ظرفیتىس‬

‫را ترک کرده دعوتم کرد به خانهاش‪ .‬گفتم خب اینکه چیزى نیس‬

‫کرده بودم که‬

‫امروز گفته پارتنرش قهر کرده و خانه‬

‫حتمن مىخواسته تنها نباشد اما گفـ‬

‫نـه احمـق جـان!‬

‫رسمن از من خواسته با او بخوابم گفتم که چى؟ واقعن براى همین ناراحتى؟ خب تـو انـدامى دارى عزیـز جـآااان هـر کـه‬ ‫نخواهد با تو بخوابد مغز خر خورده! پیشنهادى کرده مجبورت که نکرده عزیزم! مىگفتى نه و خمص! گفـ‬ ‫توى صورت‬

‫چنـان خوابانـدم‬

‫‪ ...‬و صداش عینهو همان سیلى که خورده بودم از نانسى توى گوشم صدا داد‪ .‬برخى زنها گاهى این طورىاند‬

‫مدرن نیستند ظرفی‬

‫ندارند باید مواظب بود‪.‬‬


‫دیل گپ ‪129 /‬‬

‫‪122‬‬

‫هنوز سرِ کارم‬ ‫یکى هم نگف‬

‫پاشو‬

‫تو هم ماندهاى زیرِ کار‬ ‫دم صبح تازه چاى تازه دم‬ ‫مىبرد در پیچِ و مهرههاى گلویم دس‬ ‫پس مس‬

‫بودهام دیشب‬

‫که هق هق بلند کردم از این خانه‬ ‫و اینهمه سال‬ ‫شعرهایم را‬ ‫در آسیاب سپید کردهام که حق حق مىکنم هنوز‬ ‫چقدر تق تق مىکند صدا در سرم‬ ‫و میخى که در سنگ کردهام‬ ‫فرو نمىرود که نمى‬ ‫چقدر حق باس‬ ‫چقدر با ماس‬ ‫چقدر حق با ما داریم اس‬ ‫که هى مىروم بین مردم و هى باز مىکنم بین آدم راه‬ ‫حیف آن کون که روى تو کار گذاشتند‬ ‫دیگر کسى نیس‬ ‫حق با کسى نیس‬ ‫یکى بیاید صدایم کند‬ ‫باز خواب ماندهاى‬ ‫پاشو!‬ ‫پاشو از این خواب لعنتى که جز دروغ بیدارش نمىکند بیدار شو! هیچ دروغگویى درس‬

‫بشو نیس‬

‫چه که از عمرش بگذرد با مهارت بیشترى دروغ مىگوید‪ .‬تقریبن به تمام کسانى که مرا راس‬

‫و درس‬

‫راس‬

‫نمـىگویـد؛ هـر‬

‫مىشناسـند کثیـف‪-‬‬

‫ترین دروغها را گفته ام‪ .‬باید تک تکشان را پیدا کنم بگویم ببخشید! و این ممکن نیس ! من هرگز یاد نگـرفتم یعنـى یـادم‬


‫دیل گپ ‪131 /‬‬

‫ندادند که بگویم ببخشید! براى جبران باید اول بگردم توى شانزده سالگى وسط شالیزار شهدى آباد حمیده را پیـدا کـنم پیـدا‬ ‫کنم مدیحه و شیوا را که هر دو زخمى شده بودند‪ .‬چقدر دنبال او گشتم ولى همیشه اسم عوض مىکرد و من هـى عوضـىتـر‬ ‫شدم‪ .‬واى لیمیى که هرگز از له بهتر نبودى! باید امشب دنبال کلى اسم بگردم که هر کدامشان چند نفرند من اگر پیـدا مـى‪-‬‬ ‫کردم براى همیشه مىمردم! چندین دس‬

‫دوس‬

‫واى چقدر دوس‬

‫از دس‬

‫دادهام‪ .‬از وقتى که یادم مىآید تنها بودم‬

‫تنها‬ ‫به خاطر نمىآورد‬ ‫زندگى با خاطره تنهایى نیس‬ ‫من هرگز به خاطر نیاوردم فقط فراموش کردم او ولى برعکس بعد از اینهمه سال هنوز تمام تنم را بلد بود؛ لبهاش همـه‬ ‫جا را مىشناخ‬

‫هى لیسم مىزد و مىگف‬

‫بعد از تو شبها خواب نمىآمد مرا نمىبرد دس هام آواره بودند توى خانه اما‬

‫پیدات نمىکردند دلم برات تنگ شده دیوانه! و همانطورى که داش‬

‫لبهام را مىخورد در چشمهاش خواهرش را مىدیدم‬

‫که خم شده بود بر کاناپه دستمال مىکشید انگار استخوانِ سینهام را شکسته بود دلم درد داشتم دارم همیشه!‬ ‫دلتنگ کسانى بودم که با آنها نبودم‪.‬‬


‫دیل گپ ‪131 /‬‬

Profile for Pooyan1378

دیل گپ  

دیل گپ عنوان مجموعه نوشته‌های کوتاهی‌ست از علی عبدالرضایی که در نشر کالج شعر منتشر شده است. اگر پی فلسفه و تفکر به زبان روان و راحت هستید، ا...

دیل گپ  

دیل گپ عنوان مجموعه نوشته‌های کوتاهی‌ست از علی عبدالرضایی که در نشر کالج شعر منتشر شده است. اگر پی فلسفه و تفکر به زبان روان و راحت هستید، ا...

Advertisement