Skip to main content

Persian - The First Book of the Shepherd of Hermas, which is called His Visions

Page 1

‫کتاب اول چوپان هرماس‪ ،‬که رؤیاهای او نام دارد‬ ‫ویژن ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬کسی که مرا بزرگ کرده بود‪ ،‬کنیزک جوانی را در رم فروخت؛ سالها بعد‪ ،‬وقتی او را دیدم‪ ،‬او را به یاد آوردم و مانند یک خواهر به‬ ‫او عشق ورزیدم‪ .‬مدتی بعد‪ ،‬او را در حال شستن لباس در رودخانه تایبر دیدم؛ و دستم را به سوی او دراز کردم و او را از رودخانه بیرون‬ ‫آوردم‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و وقتی او را دیدم با خود فکر کردم و گفتم‪ :‬اگر چنین همسری داشته باشم‪ ،‬چه از نظر زیبایی و چه از نظر رفتار‪ ،‬چقدر باید خوشحال‬ ‫باشم‪ .‬این را با خود فکر کردم؛ و دیگر هم فکر نکردم‪ .‬اما کمی بعد‪ ،‬همانطور که راه میرفتم و در این افکار غرق بودم‪ ،‬شروع به احترام‬ ‫به این مخلوق خدا کردم و با خود فکر کردم که چقدر نجیب و زیبا بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چون کمی راه رفتم‪ ،‬خوابم برد‪ .‬و روح مرا برداشت و از جایی به سمت راست برد که هیچ انسانی نمیتوانست از آن عبور کند‪ .‬جایی‬ ‫در میان صخرهها‪ ،‬بسیار شیبدار و غیرقابل عبور برای آب‪.‬‬ ‫‪ ۴‬وقتی از این مکان گذشتم‪ ،‬به دشتی رسیدم؛ و در آنجا به زانو درآمدم‪ ،‬شروع به دعا به درگاه خداوند و اعتراف به گناهانم کردم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و هنگامی که دعا میکردم‪ ،‬آسمان گشوده شد و زنی را که آرزویش را داشتم دیدم که از آسمان به من سلم میکرد و میگفت« ‪:‬هرماس‪،‬‬ ‫سلم»! و من که به او نگاه میکردم‪ ،‬پاسخ دادم« ‪:‬بانو‪ ،‬اینجا چه میکنی؟» او به من پاسخ داد« ‪:‬من به اینجا برده شدهام تا تو را در حضور‬ ‫خداوند به گناه متهم کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬بانو‪ ،‬گفت‪ :‬آیا میخواهی مرا متقاعد کنی؟ نه‪ ،‬گفت‪ :‬بلکه سخنانی را که میخواهم به تو بگویم بشنو‪ .‬خدایی که در آسمان ساکن است و‬ ‫همه چیز را از نیستی آفریده و آنها را به خاطر کلیسای مقدس خود تکثیر کرده است‪ ،‬از تو خشمگین است زیرا به من گناه کردهای‪.‬‬ ‫‪ ۷‬من در جواب به او گفتم« ‪:‬بانو‪ ،‬اگر من به تو گناهی کردهام‪ ،‬به من بگو کجا یا در چه مکانی یا چه زمانی سخنی ناشایست یا نادرست به‬ ‫تو گفتهام؟»‬ ‫‪ ۸‬آیا من همیشه تو را چون یک بانو گرامی نداشتهام؟ آیا من همیشه تو را چون یک خواهر گرامی نداشتهام؟ پس چرا این کارهای زشت را‬ ‫علیه من تصور میکنی؟‬ ‫‪ ۹‬سپس او در حالی که به من لبخند میزد‪ ،‬گفت« ‪:‬میل به شرارت در دل تو برخاسته است‪ .‬آیا به نظر تو‪ ،‬برای مرد درستکاری چیز بدی‬ ‫نیست که میل به بدی در دل او برخیزد؟»‬ ‫‪ ۱۰‬این گناهی است‪ ،‬و آن هم گناهی بسیار بزرگ برای چنین کسی‪ ،‬زیرا مرد عادل آنچه را که درست است‪ ،‬میپندارد‪ .‬و مادامی که چنین‬ ‫کند و با راستی گام بردارد‪ ،‬خداوند در آسمان در تمام کارهایش با او مساعد خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اما آنان که در دل خود افکار پلید دارند‪ ،‬مرگ و اسارت را برای خود به ارمغان میآورند؛ و به ویژه آنان که این دنیای حاضر را‬ ‫دوست دارند و به ثروت خود میبالند و به چیزهای نیکوی آینده توجهی ندارند‪ ،‬جانشان سرگردان است و نمیدانند به کجا پناه ببرند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬این است حال دو دلنی که به خداوند توکل نمیکنند و جان خود را حقیر میشمارند و از آن غافلند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬بلکه تو به درگاه خداوند دعا کن‪ ،‬و او گناهان تو و گناهان تمام خانه تو و همه مقدسین او را شفا خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬به محض اینکه او این سخنان را گفت‪ ،‬آسمانها بسته شدند و من کاملل غرق در غم و ترس ماندم؛ و با خود گفتم‪ ،‬اگر این به خاطر گناه‬ ‫من باشد‪ ،‬چگونه میتوانم نجات یابم؟‬ ‫‪ ۱۵‬یا چگونه میتوانم برای گناهان بسیار و بزرگ خود از خداوند التماس کنم؟ با چه کلماتی از او التماس کنم که بر من رحم کند؟‬ ‫‪ ۱۶‬همچنان که در این چیزها میاندیشیدم و در خود در آنها تأمل میکردم‪ ،‬ناگاه کرسیای از سفیدترین پشم‪ ،‬به روشنی برف‪ ،‬در برابرم قرار‬ ‫گرفت‪.‬‬


‫کتاب اول چوپان هرماس ‪ -‬رؤیاها‬

‫‪ ۱۷‬و پیرزنی با جامهای درخشان‪ ،‬کتابی در دست‪ ،‬آمد و تنها نشسته بود و به من سلم کرد و گفت« ‪:‬هرماس‪ ،‬درود»! و من که بسیار‬ ‫اندوهگین و گریان بودم‪ ،‬پاسخ دادم« ‪:‬درود‪ ،‬بانو»!‬ ‫‪ ۱۸‬و او به من گفت« ‪:‬هرماس‪ ،‬تو که صبور و فروتن و همیشه شاد بودی‪ ،‬چرا غمگینی؟» من در پاسخ به او گفتم« ‪:‬بانو‪ ،‬زنی عالیقدر‬ ‫مرا سرزنش کرده و به من میگوید که در حق او گناه کردهام»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬او پاسخ داد« ‪:‬از بنده خدا چنین چیزی دور باد‪ .‬شاید آرزوی او در دل تو بیدار شده باشد‪ .‬زیرا چنین فکری بندگان خدا را گناهکار‬ ‫میسازد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و چنین فکر نفرتانگیزی نباید در بنده خدا باشد؛ و نه کسی که مورد تأیید روح است‪ ،‬نباید آرزوی بدی کند؛ اما به ویژه هرماس‪ ،‬که‬ ‫خود را از همه شهوات شیطانی باز میدارد و سرشار از سادگی و معصومیت فراوان است‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬با این حال‪ ،‬خداوند آنقدر که به خاطر خانوادهات که علیه خداوند و والدین خود مرتکب شرارت شدهاند‪ ،‬از تو خشمگین است‪ ،‬به‬ ‫خاطر خودت از تو خشمگین نیست‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و از آن رو که از روی محبت به پسرانت‪ ،‬اهل خانهات را نصیحت نکردی‪ ،‬بلکه به آنها اجازه دادی که بدرفتاری کنند‪ .‬به همین دلیل‬ ‫خداوند از تو خشمگین است‪ ،‬اما او تمام بدیهایی را که در خانهات انجام میشود‪ ،‬شفا خواهد داد‪ .‬زیرا به دلیل گناهان و معصیتهای آنها‪ ،‬تو‬ ‫کاملل در امور دنیوی غرق شدهای‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬اما اکنون رحمت خدا بر تو و بر خانهات رحم کرده و تو را بسیار تسلی داده است‪ .‬فقط تو سرگردان مباش‪ ،‬بلکه آرام باش و خانهات‬ ‫را تسلی بده‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬همانطور که کارگر کار خود را انجام میدهد و آن را به هر که میخواهد میدهد‪ ،‬تو نیز هر روز با تعلیم آنچه که گناه کبیره است‪ ،‬آن را‬ ‫پاک و منزه بدار‪ .‬پس از نصیحت کردن پسرانت دست نکش‪ ،‬زیرا خداوند میداند که آنها با تمام قلب خود توبه خواهند کرد و نامشان در‬ ‫دفتر حیات ثبت خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و چون این را گفت‪ ،‬به من افزود« ‪:‬آیا میخواهی به خواندن من گوش دهی؟‪ » -‬من به او پاسخ دادم« ‪:‬بانو‪ ،‬خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬پس بشنو‪ ،‬گفت؛ و کتاب را گشود و با شکوه‪ ،‬عظمت و شگفتی‪ ،‬چیزهایی را خواند که نمیتوانستم در حافظهام نگه دارم‪ .‬زیرا سخنان‬ ‫وحشتناکی بودند که هیچ انسانی نمیتوانست تحمل کند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬با این حال‪ ،‬آخرین سخنان او را به یادگار گذاشتم؛ زیرا آنها اندک بودند و برای ما بسیار مفید‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬بنگرید پروردگار توانا را که با قدرت نامرئی خود و با حکمت والی خود جهان را آفرید و با تدبیر باشکوه خود مخلوق خود را زیبا‬ ‫ساخت و با کلم قدرت خود آسمان را استوار ساخت و زمین را بر روی آبها بنا نهاد؛ و با این فضیلت قدرتمند‪ ،‬کلیسای مقدس خود را که‬ ‫آن را برکت داده است‪ ،‬تأسیس کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬بنگرید‪ ،‬او آسمانها و کوهها‪ ،‬تپهها و دریاها را از میان خواهد برداشت؛ و همه چیز برای برگزیدگانش آشکار خواهد شد؛ تا او‬ ‫وعدهای را که داده است‪ ،‬با افتخار و شادی بسیار به آنها عطا کند؛ اگر چنین باشد که آنها فرمانهای خدا را که با ایمان زیاد دریافت‬ ‫کردهاند‪ ،‬نگه دارند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و چون خواندنش به پایان رسید‪ ،‬از روی صندلی برخاست؛ و ناگاه چهار مرد جوان آمدند و صندلی را به سمت شرق بردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و مرا نزد خود خواند و سینهام را لمس کرد و گفت« ‪:‬آیا آنچه خواندم تو را خشنود ساخت؟» پاسخ دادم« ‪:‬بانو‪ ،‬این وقایع اخیر مرا‬ ‫خشنود ساخت؛ اما آنچه پیش از این رخ داد‪ ،‬سخت و ناگوار بود»‪.‬‬ ‫آن یاغیان و کافران»‪.‬‬ ‫آن عادلن است‪ ،‬اما چیزهای پیشین از ن‬ ‫‪ ۳۲‬او به من گفت« ‪:‬این چیزهای آخر از ن‬ ‫‪ ۳۳‬و همچنان که او با من سخن میگفت‪ ،‬دو مرد ظاهر شدند و او را بر دوش خود گرفتند و به سمت شرق‪ ،‬جایی که صندلی قرار داشت‪،‬‬ ‫رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و او با خوشحالی رفت و هنگام رفتن به من گفت« ‪:‬هرماس‪ ،‬دلت شاد باشد»‪.‬‬ ‫ویژن ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬هنگامی که در راه کوما بودم‪ ،‬تقریبا ل همان زمانی که سال قبل رفته بودم‪ ،‬شروع به یادآوری رؤیایی کردم که قبلل دیده بودم‪ .‬و دوباره‬ ‫روح مرا با خود برد و به همان مکانی که سال قبل در آن بودم‪ ،‬آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و چون به آن مکان رسیدم‪ ،‬به زانو درآمدم و شروع به دعا کردن به درگاه خداوند و ستایش نام او کردم‪ ،‬که مرا شایسته شمرده و گناهان‬ ‫پیشین مرا به من آشکار کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چون از دعا برخاستم‪ ،‬ناگاه پیرزنی را که سال گذشته دیده بودم‪ ،‬در برابر خود دیدم که راه میرفت و کتابی میخواند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و او به من گفت« ‪:‬آیا میتوانی این چیزها را به برگزیدگان خدا بگویی؟» من در جواب به او گفتم« ‪:‬بانو‪ ،‬من نمیتوانم این همه چیز را در‬ ‫حافظهام نگه دارم‪ ،‬اما کتاب را به من بده تا آنها را بنویسم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬او میگوید« ‪:‬آن را بگیر و مطمئن باش که آن را دوباره به من پس میدهی»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬به محض اینکه آن را دریافت کردم‪ ،‬به گوشهای از صحرا رفتم و هر حرف را رونویسی کردم‪ ،‬زیرا هیچ هجایی نیافتم‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و به محض اینکه آنچه را که در کتاب نوشته شده بود به پایان رساندم‪ ،‬ناگهان کتاب از دستم ربوده شد‪ ،‬اما به دست کسی که او را ندیدم‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس از پانزده روز‪ ،‬هنگامی که روزه گرفته بودم و با تمام وجود به درگاه خداوند دعا کرده بودم‪ ،‬دانش آن نوشته بر من آشکار شد‪ .‬آن‬ ‫نوشته این بود‪:‬‬ ‫‪ ۹‬ای هرماس‪ ،‬نسل تو علیه خداوند گناه کرده و با شرارت عظیم خود به والدین خود خیانت ورزیدهاند‪ .‬و آنها خائن به والدین خود نامیده‬ ‫شدهاند و در خیانت خود ادامه دادهاند‪.‬‬


‫کتاب اول چوپان هرماس ‪ -‬رؤیاها‬

‫‪ ۱۰‬و اکنون به گناهان دیگر خود‪ ،‬شهوت و آلودگیهای شرارت خود را افزودهاند‪ :‬بدینگونه پیمانه گناهان خود را تکمیل کردهاند‪ .‬اما‬ ‫پسرانت را با همه این سخنان سرزنش کن؛ و همسرت را که خواهر تو خواهد بود؛ و بگذار یاد بگیرد که زبان خود را که با آن افترا‬ ‫میزند‪ ،‬مهار کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون این چیزها را بشنود‪ ،‬خویشتنداری خواهد کرد و رحمت خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و آنها نیز تعلیم خواهند یافت‪ ،‬هنگامی که آنها را با این سخنانی که خداوند فرمان داده است بر تو آشکار شود‪ ،‬سرزنش کرده باشی‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه گناهان ایشان که تاکنون مرتکب شدهاند‪ ،‬و گناهان همه مقدسینی که تا به امروز گناه کردهاند‪ ،‬بخشیده خواهد شد؛ اگر با تمام قلب‬ ‫خود توبه کنند و همه شک و تردیدها را از دل خود بیرون آورند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬زیرا خداوند به جلل خود درباره برگزیدگانش قسم خورده است‪ ،‬زیرا همین زمان را مقدر کرده است که اگر کسی ‪ ۵‬حتی اکنون گناه‬ ‫کند‪ ،‬نجات نخواهد یافت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬زیرا توب هه عادلن پایانی دارد؛ روزهای توبه برای هم هه مقدسین فرا رسیده است؛ اما برای بتپرستان‪ ،‬توبه تا روز بازپسین ادامه دارد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس به سرپرستان کلیسا بگو که راههای خود را در پارسایی استوار سازند تا وعده را با جلل بسیار به طور کامل دریافت کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬پس ای کسانی که پارسایی را به جا میآورید‪ ،‬استوار باشید و در انجام آن مداومت کنید‪ ،‬تا رحلت شما با فرشتگان مقدس باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬خوشا به حال شما‪ ،‬ای کسانی که آزمایش بزرگی را که در پیش است‪ ،‬تحمل خواهید کرد‪ ،‬و هر که جان خود را انکار نکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬زیرا خداوند به پسر خود قسم خورده است که هر که پسر و او را انکار کند از ترس جان او‪ ،‬در عالم آینده نیز او را انکار خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬اما کسانی که هرگز او را انکار نکنند‪ ،‬او از رحمت عظیم خود با آنها مهربان خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اما تو‪ ،‬ای هرماس! بدیهایی را که پسرانت مرتکب شدهاند به یاد نیاور‪ ،‬خواهرت را نادیده نگیر‪ ،‬بلکه مراقب باش که آنها گناهان‬ ‫پیشین خود را جبران کنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬زیرا اگر از کارهای زشتشان آگاه نباشی‪ ،‬از این تعلیم پند خواهند گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا یادآوری بدیها باعث مرگ میشود‪ ،‬اما فراموش کردن آنها حیات جاودانی‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬اما تو‪ ،‬ای گوشهنشینان‪ ،‬به خاطر گناهان خاندانت‪ ،‬متحمل مشکلت دنیوی بسیاری شدهای‪ ،‬زیرا آنها را‪ ،‬همچون چیزهایی که به تو‬ ‫تعلق نداشتند‪ ،‬نادیده گرفتهای؛ و کاملل سرگرم کار بزرگ خود هستی‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬با این وجود‪ ،‬به این دلیل نجات خواهی یافت که از خدای زنده دور نشدهای‪ ،‬و سادگی و پرهیزگاری بینظیرت تو را حفظ خواهد کرد‪،‬‬ ‫اگر در آنها پایدار بمانی‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬آری‪ ،‬آنها همه کسانی را که چنین کارهایی انجام میدهند و در بیگناهی و سادگی گام برمیدارند‪ ،‬نجات خواهند داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬کسانی که از این نوع هستند‪ ،‬بر هرگونه بیدینی پیروز خواهند شد و تا حیات جاودان باقی خواهند ماند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬خوشا به حال هم هه کسانی که پارسایی پیشه میکنند‪ ،‬ایشان تا به ابد هلک نخواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬بلکه خواهی گفت« ‪:‬اینک آزمایش بزرگی در راه است»‪ .‬اگر صلح بدانی‪ ،‬دوباره او را انکار کن‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬خداوند به کسانی که به او روی میآورند نزدیک است‪ ،‬چنانکه در کتاب هلدام و مودال که در بیابان برای بنیاسرائیل نبوت کردند‪ ،‬آمده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و اما ای برادران‪ ،‬وقتی در خواب بودم‪ ،‬جوانی بسیار نیکومنظر به من وحی کرد و گفت« ‪:‬نظرت در مورد آن پیرزنی که کتاب را از‬ ‫او گرفتهای چیست؟ او کیست؟» پاسخ دادم« ‪:‬یک سی نبل»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬او گفت« ‪:‬اشتباه میکنی‪ ،‬او [زن] نیست»‪ .‬من جواب دادم« ‪:‬پس او کیست‪ ،‬آقا؟» او به من پاسخ داد« ‪:‬کلیسای خداست»‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و به او گفتم« ‪:‬پس چرا او پیر به نظر میرسد؟» او گفت« ‪:‬پس او زنی پیر است‪ ،‬زیرا او نخستین آفریده از میان همه آفریدگان بود و‬ ‫جهان برای او آفریده شد»‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪ ۳۴‬پس از این‪ ،‬در خانه خود رؤیایی دیدم و پیرزنی که قبل دیده بودم‪ ،‬نزد من آمد و از من پرسید که آیا تاکنون کتابش را به بزرگان کلیسا‬ ‫تحویل دادهام؟ و من پاسخ دادم که هنوز این کار را نکردهام‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬او پاسخ داد« ‪:‬کار خوبی کردی‪ ،‬زیرا من سخنان دیگری هم دارم که به تو بگویم‪ ،‬اما وقتی همه سخنان را تمام کنم‪ ،‬برگزیدگان آنها را‬ ‫به روشنی خواهند فهمید»‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و تو دو کتاب بنویس و یکی را برای کلمنت و یکی را برای گراپت بفرست‪ .‬زیرا کلمنت آن را به شهرهای بیگانه خواهد فرستاد‪ ،‬زیرا‬ ‫به او اجازه داده شده است که این کار را انجام دهد؛ اما گراپت بیوه زنان و یتیمان را نصیحت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬اما تو در این شهر با بزرگان کلیسا خواهی خواند‪.‬‬ ‫ویژن ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬ای برادران‪ ،‬رؤیایی که دیدم این بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬هنگامی که من بارها روزه گرفته و به درگاه خداوند دعا کرده بودم تا وحیای را که به وسیله پیرزن وعده داده بود به من نشان دهد‪ ،‬بر‬ ‫من آشکار کند‪ ،‬همان شب او بر من ظاهر شد و به من گفت‪:‬‬ ‫‪ ۳‬چون چنین خود را رنج میدهی و مشتاق دانستن همه چیز هستی‪ ،‬پس به هر کجا که میخواهی به صحرا بیا‪ ،‬و حدود ساعت ششم‪ ،‬بر تو‬ ‫ظاهر خواهم شد و آنچه را که باید ببینی به تو نشان خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬از او پرسیدم و گفتم‪ :‬بانو‪ ،‬به کدام قسمت مزرعه؟ او پاسخ داد‪ ،‬هر جا که میخواهی‪ ،‬فقط یک جای خوب و خلوت را انتخاب کن‪ .‬و قبل‬ ‫از اینکه شروع به صحبت کنم و آن مکان را به او بگویم‪ ،‬به من گفت‪ :‬هر جا که بخواهی خواهم آمد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس ای برادران‪ ،‬من در صحرا بودم و ساعتها را نگاه داشتم و به جایی که او را مأمور کرده بودم‪ ،‬رسیدم‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و دیدم که نیمکتی برپا شده است؛ بالشی از کتان بود و روی آن پوششی از کتان نازک گسترده شده بود‪.‬‬


‫کتاب اول چوپان هرماس ‪ -‬رؤیاها‬

‫‪ ۷‬وقتی این چیزها را به این ترتیب مرتب دیدم و دیدم که هیچ کس در آنجا نیست‪ ،‬شگفت زده شدم و موهای سرم سیخ شد و وحشتی مرا‬ ‫فرا گرفت‪ ،‬زیرا تنها بودم‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما چون به خود آمدم و جلل جاد را به یاد آوردم و جرأت یافتم‪ ،‬به زانو افتادم و دوباره مانند گذشته به گناهانم اعتراف کردم‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و در حالی که من این کار را میکردم‪ ،‬پیرزن با شش مرد جوانی که قبلل دیده بودم به آنجا آمد و در حالی که من دعا میکردم‪ ،‬پشت سر‬ ‫من ایستاد و شنید که من دعا میکنم و به گناهانم نزد خداوند اعتراف میکنم‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و او مرا لمس کرد و گفت« ‪:‬اکنون فقط برای گناهانت دعا کن؛ همچنین برای پارسایی دعا کن تا بخشی از او را در خانهات دریافت‬ ‫کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و مرا از آن مکان بلند کرد و دستم را گرفت و به جایگاه برد و به جوانان گفت‪ :‬بروید و بسازید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬همین که آنها رفتند و ما تنها شدیم‪ ،‬او به من گفت« ‪:‬اینجا بنشین»‪ .‬من به او پاسخ دادم« ‪:‬بانو‪ ،‬بگذار بزرگترها اول بنشینند»‪ .‬او پاسخ‬ ‫داد« ‪:‬همانطور که به تو میگویم بنشین»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و چون میخواستم در جانب راست بنشینم‪ ،‬مرا نگذاشت‪ ،‬بلکه با دستش به من اشاره کرد که در جانب چپ بنشینم‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬چون در این اندیشه بودم و از اینکه او اجازه نمیدهد من در سمت راست بنشینم‪ ،‬اندوهگین بودم‪ ،‬به من گفت« ‪:‬هرمس‪ ،‬چرا غمگینی؟»‬ ‫آن کسانی است که پیش از این به خدا رسیدهاند و به خاطر نام او رنج کشیدهاند‪ .‬اما هنوز‬ ‫‪ ۱۵‬جایگاهی که در دست راست است از ن‬ ‫چیزهای زیادی برای تو باقی مانده است‪ ،‬پیش از آنکه بانات با آنها بنشینی‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما همچنان که با صداقت خود عمل میکنی‪ ،‬با ایشان خواهی نشست‪ ،‬چنانکه دیگران نیز اعمال ایشان را انجام میدهند و آنچه ایشان‬ ‫متحمل شدهاند را متحمل خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬به او گفتم‪ :‬بانو‪ ،‬میخواهم بدانم آنها چه رنجی کشیدهاند؟ گفت‪ :‬پس بشنو‪ :‬حیوانات وحشی‪ ،‬تازیانهها‪ ،‬زندانها‪ ،‬و صلیبها به خاطر نام‬ ‫او‪.‬‬ ‫آن‬ ‫آن دیگران است‪ ،‬هر که به خاطر نام خدا رنج بکشد؛ اما دست چپ از ن‬ ‫‪ ۱۸‬به همین دلیل‪ ،‬دست راست قدوسیت از آن ایشان و از ن‬ ‫دیگران است‪.‬‬ ‫آن کسانی که در دست چپ‬ ‫آن کسانی که در دست راست هستند و هم از ن‬ ‫آن هر دو گروه است‪ ،‬هم از ن‬ ‫‪ ۱۹‬با این حال‪ ،‬عطایا و وعدهها از ن‬ ‫هستند؛ تنها به این دلیل که کسانی که در دست راست نشستهاند‪ ،‬از دیگران برترند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬اما تو آرزو داری که در دست راست آنها بنشینی‪ ،‬و با این حال عیبهای تو بسیار است‪ .‬اما تو از عیبهایت پاک خواهی شد‪ ،‬همانطور‬ ‫که همه کسانی که شک نمیکنند از تمام گناهانی که تا به امروز مرتکب شدهاند‪ ،‬پاک خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون این را گفت‪ ،‬میخواست برود‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬از این رو‪ ،‬پیش پاهایش به خاک افتادم و به خاطر خداوند از او التماس کردم که رؤیایی را که وعده داده بود‪ ،‬به من نشان دهد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬سپس او دوباره دست مرا گرفت و مرا بلند کرد و مرا روی صندلی سمت چپ نشاند؛ و عصای درخشانی را بال گرفت و به من گفت ‪:‬‬ ‫«آیا آن چیز عظیم را میبینی؟» من پاسخ دادم« ‪:‬بانو‪ ،‬من چیزی نمیبینم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬او پاسخ داد« ‪:‬آیا در برابر خود برج بزرگی را که بر روی آب ساخته شده و از سنگهای مربع شکل براق ساخته شده است‪ ،‬نمیبینی؟»‬ ‫‪ ۲۵‬زیرا این برج به دست شش مرد جوانی که همراه او آمده بودند‪ ،‬بر روی یک مربع ساخته شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬اما هزاران مرد دیگر سنگ آوردند؛ برخی آنها را از اعماق زمین بیرون کشیدند‪ ،‬برخی دیگر آنها را از زمین حمل کردند و به آن‬ ‫شش مرد جوان دادند‪ .‬آنها آنها را گرفتند و ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و اما سنگهایی را که از ژرفا بیرون کشیده بودند‪ ،‬همه را در بنا نهادند؛ زیرا صیقل داده شده بودند و مربعهایشان دقیقا ل بر یکدیگر‬ ‫منطبق بود‪ ،‬و بنابراین یکی چنان به دیگری پیوسته بود که جایی برای اتصال آنها دیده نمیشد‪ ،‬به اندازهای که به نظر میرسید تمام برج از‬ ‫یک سنگ ساخته شده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬اما سنگهای دیگری که از زمین برداشته شدند‪ ،‬برخی را رد کردند و برخی دیگر را در بنا به کار بردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و اما آنهایی را که رد شدند‪ ،‬بعضی را بریده‪ ،‬دور از برج انداختند؛ اما بسیاری دیگر از آنها در اطراف برج بودند که در ساختمان از‬ ‫آنها استفاده نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬زیرا بعضی از آنها زبر‪ ،‬بعضی دیگر شکافدار و بعضی سفید و گرد بودند و برای ساختن برج مناسب نبودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬اما سنگهای دیگر را دیدم که از برج به دوردست پرتاب شده و به جاده اصلی میافتادند‪ ،‬اما در راه ادامه نمیدادند‪ ،‬بلکه از جاده به‬ ‫مکانی متروک غلتانده میشدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬دیگران را دیدم که در آتش میافتادند و میسوختند؛ دیگران نزدیک آب افتاده بودند‪ ،‬اما نمیتوانستند خود را در آن بغلتند‪ ،‬هرچند بسیار‬ ‫مشتاق بودند که در آب بیفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و چون این چیزها را به من نشان داد‪ ،‬میخواست برود‪ .‬اما من به او گفتم« ‪:‬بانو‪ ،‬مرا چه سود که این چیزها را ببینم و معنی آنها را‬ ‫نفهمم؟»‬ ‫‪ ۳۴‬او در پاسخ به من گفت« ‪:‬تو بسیار زیرک هستی که میخواهی چیزهایی را که مربوط به برج است بدانی»‪ .‬آری‪ ،‬من گفتم‪ ،‬ای بانو‪ ،‬تا‬ ‫آنها را به برادران اعلم کنم و آنها شاد شوند و با شنیدن این چیزها خدا را با جلل عظیم ستایش کنند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬سپس او گفت« ‪:‬بسیاری آنها را خواهند شنید‪ ،‬و وقتی آنها را شنیدند‪ ،‬برخی شادمان و برخی دیگر گریان خواهند شد‪ .‬و با این حال‪،‬‬ ‫حتی اینها نیز اگر توبه کنند‪ ،‬شادمان خواهند شد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬پس به آنچه درباره ثمثثل برج میگویم گوش فرا ده‪ ،‬و بعد از این دیگر درباره مکاشفه با من اصرار مکن‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬زیرا این مکاشفات پایانی دارند‪ ،‬زیرا که به انجام رسیدهاند‪ .‬اما تو از آرزوی مکاشفات دست نمیکشی‪ ،‬زیرا بسیار مشتاق هستی‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬اما برجی که میبینی ساخته شده است‪ ،‬من هستم‪ ،‬یعنی کلیسا‪ ،‬که هم اکنون و هم پیش از این بر تو ظاهر شدهام‪ .‬پس هر چه میخواهی‬ ‫درباره برج بپرس‪ ،‬و من آن را بر تو آشکار خواهم کرد تا با مقدسین شادمانی کنی‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬به او گفتم« ‪:‬ای بانو‪ ،‬چون زمانی مرا لیق دریافت مکاشفه همه این امور از خود دانستی‪ ،‬آنها را به من اعلم کن»‪.‬‬


‫کتاب اول چوپان هرماس ‪ -‬رؤیاها‬

‫‪ ۴۰‬او به من پاسخ داد« ‪:‬هر آنچه شایسته است بر تو آشکار شود‪ ،‬آشکار خواهد شد‪ .‬فقط دلت با خداوند باشد و در هر آنچه خواهی دید‪،‬‬ ‫شک نکن»‪.‬‬ ‫‪ ۴۱٫‬از او پرسیدم بانو‪ ،‬چرا برج بر روی آب ساخته شده است؟ او پاسخ داد« ‪:‬پیش از این به تو گفتم که بسیار خردمند بودی که با دقت‬ ‫درباره ساختمان تحقیق کردی‪ ،‬بنابراین حقیقت را خواهی یافت»‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬پس بشنوید که چرا برج بر روی آب ساخته شده است‪ :‬زیرا زندگی شما به وسیله آب نجات یافته و خواهد یافت‪ .‬زیرا با کلم نام قادر‬ ‫مطلق و ارجمند بنا شده و با قدرت و فضیلت نامرئی خدا پشتیبانی میشود‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬و من در جواب به او گفتم« ‪:‬این چیزها بسیار ستودنی هستند؛ اما‪ ،‬بانو‪ ،‬آن شش مرد جوان که میسازند چه کسانی هستند؟»‬ ‫‪ ۴۴‬او گفت« ‪:‬ایشان فرشتگان خدا هستند که از ابتدا منصوب شده بودند و خداوند تمام مخلوقات خود را به آنها سپرده است تا آنها را شکل‬ ‫دهند و بسازند و بر آنها حکومت کنند‪ .‬زیرا به وسیله اینها ساختن برج به پایان خواهد رسید»‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬و بقیه چه کسانی هستند که برایشان سنگ میآورند؟‬ ‫‪ ۴۶‬ایشان نیز فرشتگان مقدس خداوند هستند؛ اما آن دیگر برتر از اینان هستند‪ .‬از این رو‪ ،‬هنگامی که تمام ساختمان برج تمام شود‪ ،‬همه‬ ‫آنها در کنار برج جشن خواهند گرفت و خدا را ستایش خواهند کرد‪ ،‬زیرا ساختمان برج تمام شده است‪.‬‬ ‫‪ ۴۷‬از او پرسیدم و گفتم« ‪:‬میخواهم بدانم وضعیت سنگها چگونه است و منظور از آنها چیست؟»‬ ‫‪ ۴۸‬او در جواب من گفت« ‪:‬آیا تو از همه بهتر هستی که این بر تو آشکار شود؟» زیرا دیگران هم پیش روی تو هستند و هم از تو بهترند‬ ‫که این رؤیاها برایشان آشکار شود‪.‬‬ ‫‪ ۴۹‬با این وجود‪ ،‬برای اینکه نام خدا جلل یابد‪ ،‬این بر تو آشکار شده و آشکار خواهد شد‪ ،‬برای خاطر کسانی که شک دارند و در‬ ‫دلهایشان میاندیشند که آیا این چیزها چنین هستند یا نه‪.‬‬ ‫‪ ۵۰‬به ایشان بگو که همه این چیزها راست است و هیچ چیز در آنها نیست که راست نباشد‪ ،‬بلکه همه استوار و حقیقتا ل پابرجاست‪.‬‬ ‫‪ ۵۱‬پس اکنون درباره سنگهایی که در بنا هستند بشنوید‪.‬‬ ‫‪ ۵۲‬سنگهای مربع و سفید که دقیقا ل در بندهایشان با هم مطابقت دارند‪ ،‬رسولن‪ ،‬اسقفها‪ ،‬پزشکان و وزیرانی هستند که به رحمت خدا وارد‬ ‫شدهاند و با قداست و فروتنی به برگزیدگان خدا‪ ،‬چه آنهایی که خفتهاند و چه آنهایی که هنوز باقی ماندهاند‪ ،‬حکومت کردهاند‪ ،‬تعلیم دادهاند‬ ‫و خدمت کردهاند؛ و همیشه با آنها موافق بودهاند و در درون خود آرامش داشتهاند و به یکدیگر گوش دادهاند‪.‬‬ ‫‪ ۵۳‬به همین دلیل است که اتصالت آنها دقیقا ل در ساختمان برج به هم میرسند‪.‬‬ ‫‪ ۵۴‬آنان که از اعماق بیرون کشیده شده و در بنا قرار میگیرند‪ ،‬و بندهایشان با سنگهای دیگر که از پیش ساخته شدهاند‪ ،‬سازگار است‪،‬‬ ‫کسانی هستند که از پیش خفتهاند و به خاطر نام خداوند رنج کشیدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۵۵‬و خانم‪ ،‬سنگهای دیگری که از زمین آورده شدهاند چیستند؟ من میدانستم آنها چه هستند؟‬ ‫‪ ۵۶‬او پاسخ داد« ‪:‬آنهایی که بر زمین دراز کشیدهاند و صیقل نخوردهاند‪ ،‬کسانی هستند که خدا آنها را تأیید کرده است‪ ،‬زیرا آنها طبق‬ ‫شریعت خداوند رفتار کردهاند و راههای خود را با فرامین او هدایت کردهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۵۷‬کسانی که آورده شده و در ساختمان برج قرار داده میشوند‪ ،‬جوانان با ایمان و مؤمن هستند‪ .‬و اینها توسط فرشتگان نصیحت میشوند که‬ ‫خوب عمل کنند زیرا در آنها گناهی یافت نمیشود‪.‬‬ ‫‪ ۵۸‬اما چه کسانی هستند که آنها را رد کردند و در کنار برج قرار دادند؟‬ ‫‪ ۵۹‬آنها کسانی هستند که گناه کردهاند و حاضر به توبه هستند؛ به همین دلیل از برج دور انداخته نمیشوند‪ ،‬زیرا اگر توبه کنند‪ ،‬برای‬ ‫ساختمان مفید خواهند بود‪.‬‬ ‫‪ ۶۰‬بنابراین‪ ،‬کسانی که هنوز توبه نکردهاند‪ ،‬اگر توبه کنند‪ ،‬در ایمان قوی خواهند شد؛ یعنی اگر اکنون که برج در حال ساخت است توبه‬ ‫کنند‪ .‬زیرا اگر ساختمان تمام شود‪ ،‬جایی برای قرار دادن آنها در آن وجود نخواهد داشت‪ ،‬بلکه آنها طرد خواهند شد؛ زیرا فقط کسی این‬ ‫امتیاز را دارد که اکنون به داخل برج برود‪.‬‬ ‫‪ ۶۱‬اما آیا میدانید آن کسانی که از برج جدا و به دور افکنده شدند چه کسانی هستند؟ بانو‪ ،‬گفتم‪ :‬من این را میخواهم‪.‬‬ ‫‪ ۶۲‬آنها فرزندان شرارت هستند که فقط به ریاکاری ایمان داشتند‪ ،‬اما از راههای شیطانی خود دست نکشیدند؛ به همین دلیل آنها نجات‬ ‫نخواهند یافت‪ ،‬زیرا به دلیل گناهانشان هیچ فایدهای در بنا ندارند‪.‬‬ ‫رور‪ ،‬و برای اینکه خشم او را علیه خود برانگیختهاند‪ ،‬طرد و دور انداخته شدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۶۳‬از این رو‪ ،‬آنها به دلیل خشم ث‬ ‫س ث‬ ‫‪ ۶۴‬و اما تعداد زیاد سنگهای دیگری که دیدی دور برج قرار گرفتهاند‪ ،‬اما در ساختمانها کار گذاشته نشدهاند؛ آنهایی که ناهموار هستند‪،‬‬ ‫کسانی هستند که حقیقت را شناختهاند‪ ،‬اما در آن پایدار نماندهاند و به مقدسین نپیوستهاند و بنابراین بیفایده هستند‪.‬‬ ‫‪ ۶۵‬کسانی که در دلهایشان شکاف دارند‪ ،‬کسانی هستند که در دلهایشان با یکدیگر اختلف دارند و در صلح زندگی نمیکنند؛ کسانی که‬ ‫وقتی با برادرانشان هستند‪ ،‬دوستانه رفتار میکنند‪ ،‬اما به محض اینکه از یکدیگر جدا میشوند‪ ،‬شرارتشان هنوز در دلهایشان ادامه دارد‪:‬‬ ‫اینها شکافهایی هستند که در آن سنگها دیده میشوند‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪ ۶۶‬آنان که ناقص و کوتاه قد هستند‪ ،‬کسانی هستند که حقیقتا ایمان آوردهاند‪ ،‬اما هنوز به شدت گرفتار شرارتند‪ :‬به همین دلیل ناقص و‬ ‫ناقص هستند و سالم نیستند‪.‬‬ ‫‪ ۶۷‬اما سنگهای سفید و گرد چیستند‪ ،‬بانو‪ ،‬و کدامها برای ساختن برج مناسب نیستند؟‬ ‫‪ ۶۸‬او در پاسخ به من گفت‪ :‬تا کی نادان و بیفهم خواهی ماند‪ ،‬همه چیز را میپرسی و هیچ چیز را تشخیص نمیدهی؟‬ ‫‪ ۶۹‬ایشان کسانی هستند که ایمان واقعی دارند‪ ،‬اما از ثروت این دنیای حاضر نیز برخوردارند‪ .‬بنابراین‪ ،‬وقتی مشکلی پیش میآید‪ ،‬به خاطر‬ ‫ثروت و تجارت خود‪ ،‬خداوند را انکار میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۷۰‬من در جواب او گفتم« ‪:‬پس چه وقت آنها برای خداوند مفید خواهند بود؟» او میگوید« ‪:‬وقتی ثروت آنها که از آن لذت میبرند‪ ،‬قطع‬ ‫شود‪ ،‬آنگاه برای خداوند برای بنای او مفید خواهند بود»‪.‬‬


‫کتاب اول چوپان هرماس ‪ -‬رؤیاها‬

‫‪ ۷۱‬زیرا همانطور که یک سنگ گرد‪ ،‬مگر اینکه بریده شود و مقداری از آن دور ریخته شود‪ ،‬حجم آن نمیتواند مربع شود‪ ،‬بنابراین کسانی‬ ‫که در این دنیا ثروتمند هستند‪ ،‬مگر اینکه ثروتشان کاهش یابد‪ ،‬نمیتوانند برای خداوند سودمند باشند‪.‬‬ ‫‪ ۷۲‬این را از تجربه خودت بیاموز؛ وقتی ثروتمند بودی‪ ،‬سودی نداشتی؛ اما اکنون سود میبری و برای زندگیای که در پیش گرفتهای‪،‬‬ ‫مناسب هستی؛ زیرا تو نیز زمانی یکی از آن سنگها بودی‪.‬‬ ‫‪ ۷۳‬اما بقیه سنگهایی که دیدی از برج به دور پرتاب شدند و در راه دویدند و از مسیر منحرف شدند و به بیابانها افتادند‪ ،‬کسانی هستند که‬ ‫واقعا ل ایمان آوردهاند‪ ،‬اما به دلیل شک و تردید‪ ،‬راه درست را رها کردهاند و فکر میکنند میتوانند راه بهتری پیدا کنند‪ .‬اما آنها سرگردان و‬ ‫بدبخت هستند و به راههای ویران میروند‪.‬‬ ‫‪ ۷۴‬پس آن سنگهایی که در آتش افتادند و سوختند‪ ،‬کسانی هستند که برای همیشه از خدای زنده دور شدهاند؛ و هرگز به دلشان خطور‬ ‫نمیکند که توبه کنند‪ ،‬به دلیل علقهای که به شهوات و شرارتهایی که مرتکب میشوند‪ ،‬دارند‪.‬‬ ‫‪ ۷۵‬و بقیه که کنار آب افتادند و نتوانستند در آب بغلتند‪ ،‬چیستند؟‬ ‫‪ ۷۶‬ایشان کسانی هستند که کلم را شنیده و حاضر بودند به نام خداوند تعمید گیرند؛ اما با توجه به تقدس عظیمی که حقیقت ایجاب میکند‪،‬‬ ‫خود را کنار کشیده و دوباره به دنبال شهوات پلید خود رفتهاند‪.‬‬ ‫‪ ۷۷‬بدین ترتیب او شرح برج را به پایان رساند‪.‬‬ ‫‪ ۷۸‬اما من که هنوز مصر بودم‪ ،‬از او پرسیدم‪ :‬آیا توبه برای همه آن سنگهایی که بدین ترتیب دور انداخته میشوند و برای ساختن برج‬ ‫مناسب نیستند‪ ،‬مجاز است؟ و آیا جایی در این برج خواهند یافت؟‬ ‫‪ ۷۹‬او گفت‪ :‬آنها میتوانند توبه کنند‪ ،‬اما نمیتوانند وارد این برج شوند؛ بلکه در رتبهای بسیار پایینتر قرار خواهند گرفت‪ ،‬و این پس از آن‬ ‫خواهد بود که رنج کشیدهاند و روزهای گناهانشان را به پایان رساندهاند‪.‬‬ ‫‪ ۸۰‬و به همین دلیل آنها برداشته خواهند شد‪ ،‬زیرا کلم عدالت را دریافت کردهاند‪ :‬و سپس اگر در دل خود از آنچه مرتکب شدهاند‪ ،‬به‬ ‫راستی آگاه باشند‪ ،‬از رنجهایشان رهایی خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪ ۸۱‬اما اگر آنها این حس را در دلهایشان نداشته باشند‪ ،‬به دلیل سختدلیشان نجات نخواهند یافت‪.‬‬ ‫‪ ۸۲‬پس چون از او درباره هم هه این چیزها پرسیدم‪ ،‬به من گفت« ‪:‬چیز دیگری میبینی؟» و چون مشتاق دیدن آن بودم‪ ،‬بسیار شادمان شدم‪.‬‬ ‫‪ ۸۳‬بنابراین‪ ،‬او به من نگاه کرد و لبخندی زد و گفت« ‪:‬هفت زن را دور برج میبینی؟» بانو‪ ،‬گفتم« ‪:‬من آنها را میبینم»‪.‬‬ ‫‪ ۸۴‬او پاسخ داد که این برج‪ ،‬طبق فرمان خداوند‪ ،‬توسط آنها نگه داشته شده است‪ :‬پس به اثرات آنها گوش فرا دهید‪.‬‬ ‫‪ ۸۵‬اولین آنها که با دست خود محکم میگیرد‪ ،‬ایمان نام دارد‪ ،‬برگزیدگان به وسیله او نجات خواهند یافت‪ .‬دومی که سینهبند دارد و مردانه‬ ‫به نظر میرسد‪ ،‬پرهیز نام دارد‪ :‬او دختر ایمان است‪.‬‬ ‫‪ ۸۶٫‬بنابراین‪ ،‬هر که از او پیروی کند‪ ،‬در تمام زندگیاش شادمان خواهد بود‪ ،‬زیرا از همه کارهای بد پرهیز خواهد کرد و معتقد است که‬ ‫اگر خود را از هرگونه شهوت دور نگه دارد‪ ،‬وارث حیات جاودان خواهد شد‪ .‬گفتم‪ :‬و ای بانو‪ ،‬آن پنج نفر دیگر چه کسانی هستند؟‬ ‫‪ ۸۷‬او پاسخ داد که آنها دختران یکدیگرند‪ .‬اولین آنها سادگی نام دارد؛ بعدی معصومیت؛ سومی حیا؛ سپس انضباط؛ و آخرین آنها‬ ‫نیکوکاری است‪ .‬بنابراین‪ ،‬هنگامی که کارهای مادر آنها را به انجام رساندی‪ ،‬قادر به انجام همه کارها خواهی بود‪.‬‬ ‫‪ ۸۸‬بانو‪ ،‬گفتم« ‪:‬من میدانم که هر یک از اینها چه فضیلت خاصی دارد»‪.‬‬ ‫‪ -۸۹‬او پاسخ داد‪ :‬پس بشنو؛ آنها فضایل یکسانی دارند‪ ،‬و فضایلشان به هم گره خورده است‪ ،‬و از بدو تولد به دنبال یکدیگر میآیند‪.‬‬ ‫‪ ۹۰‬از ایمان‪ ،‬پرهیزکاری ناشی میشود؛ از پرهیزکاری‪ ،‬سادگی؛ از سادگی‪ ،‬معصومیت؛ از معصومیت‪ ،‬حیا؛ از حیا‪ ،‬انضباط و‬ ‫نیکوکاری‪ .‬بنابراین‪ ،‬اعمال اینها مقدس‪ ،‬پاک و درست است‪.‬‬ ‫‪ ۹۱‬بنابراین‪ ،‬هر که به اینها خدمت کند و به کارهایشان پایبند باشد‪ ،‬در برج با مقدسین خدا ساکن خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۹۲‬سپس از او درباره زمانها پرسیدم‪ ،‬که آیا پایان نزدیک است؟‬ ‫‪ ۹۳‬اما او با صدای بلند فریاد زد و گفت« ‪:‬ای مرد نادان! آیا برج را ساختمانی بیش نمیبینید؟» پس وقتی برج تمام و ساخته شود‪ ،‬پایانی‬ ‫خواهد داشت؛ و به راستی که به زودی به انجام خواهد رسید‪.‬‬ ‫‪ ۹۴‬اما دیگر از من سؤالی نپرس‪ .‬آنچه گفته شد‪ ،‬میتواند تو و هم هه مقدسین را برای تجدید روحی هه شما کافی باشد‪ .‬زیرا این چیزها فقط بر تو‬ ‫آشکار نشدهاند‪ ،‬بلکه تو آنها را بر همه آشکار سازی‪.‬‬ ‫‪ ۹۵‬زیرا از این رو‪ ،‬ای هرمس‪ ،‬پس از سه روز باید این سخنانی را که به تو میگویم بفهمی‪ ،‬تا آنها را در گوش مقدسین بگویی؛ تا وقتی‬ ‫آنها را بشنوند و انجام دهند‪ ،‬از گناهان خود پاک شوند‪ ،‬و تو نیز با آنها‪.‬‬ ‫‪ ۹۶‬پس ای پسران من‪ ،‬به من گوش فرا دهید‪ ،‬من شما را در سادگی و معصومیت و فروتنی بسیار پرورش دادهام‪ ،‬به خاطر عشق به خدا‬ ‫که در پارسایی بر شما نازل شده است‪ ،‬تا از هر گناه و شرارتی تقدیس و تبرئه شوید؛ اما شما از اعمال بد خود دست بر نخواهید داشت‪.‬‬ ‫‪ ۹۷‬پس اکنون به من گوش فرا دهید و با یکدیگر صلح کنید و به دیدار یکدیگر بروید و یکدیگر را بپذیرید و تنها از مخلوقات خدا لذت‬ ‫نبرید‪.‬‬ ‫‪ ۹۸‬به نیازمندان سخاوتمندانه کمک کنید‪ .‬زیرا برخی با تغذیه بیش از حد‪ ،‬دچار ضعف در جسم خود میشوند و به بدن خود آسیب میرسانند؛‬ ‫در حالی که گوشت دیگران که غذا ندارند‪ ،‬پژمرده میشود‪ ،‬زیرا به غذای کافی نیاز دارند و بدنهایشان تحلیل میرود‪.‬‬ ‫‪ ۹۹‬بنابراین‪ ،‬این بیبندوباری برای شما که دارید مضر است‪ ،‬و با نیازمندان سخن نگویید‪ .‬برای داوری که بر شما نازل خواهد شد‪ ،‬آماده‬ ‫شوید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰۰‬ای شما که والمقامترید‪ ،‬تا برج هنوز تمام نشده است‪ ،‬گرسنهها را بجویید‪ .‬زیرا هنگامی که برج تمام شود‪ ،‬شما مایل به انجام کار‬ ‫نیک خواهید بود و جایی در آن نخواهید یافت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰۱‬بنابراین‪ ،‬شما که در ثروت خود فخر میکنید‪ ،‬مراقب باشید‪ ،‬مبادا نیازمندان ناله کنند‪ ،‬و نالههایشان به خدا برسد‪ ،‬و شما با اموالتان‬ ‫بیرون دروازه برج محبوس شوید‪.‬‬


‫کتاب اول چوپان هرماس ‪ -‬رؤیاها‬

‫‪ ۱۰۲‬بنگرید‪ ،‬اکنون به شما که بر کلیسا فرمانروایی میکنید و بالترین جایگاهها را دوست دارید‪ ،‬هشدار میدهم که مانند کسانی که شرارت‬ ‫میکنند‪ ،‬نباشید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰۳‬و آنها به راستی زهر خود را در جعبهها حمل میکنند‪ ،‬اما شما زهر و عفونت خود را در دلهایتان دارید و آنها را پاک نمیکنید‪ ،‬و عقل‬ ‫خود را با قلبی پاک درمیآمیزید‪ ،‬تا باشد که مورد رحمت پادشاه بزرگ قرار گیرید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰۴‬فرزندانم‪ ،‬مراقب باشید که اختلفاتتان شما را از زندگیتان محروم نکند‪ .‬چگونه برگزیدگان خدا را نصیحت خواهید کرد‪ ،‬در حالی که‬ ‫خودتان خواهان اصلح هستید؟ پس یکدیگر را نصیحت کنید و در میان خود آرامش داشته باشید تا من‪ ،‬که در برابر پدرتان ایستادهام‪،‬‬ ‫برای شما به خداوند حساب پس بدهم‪.‬‬ ‫‪ .۱۰۵‬و هنگامی که او از صحبت با من فارغ شد‪ ،‬شش مرد جوانی که او را میساختند‪ ،‬آمدند و او را به برج بردند؛ و چهار نفر دیگر جای‬ ‫او را گرفتند و آنها نیز دوباره به برج رفتند‪ .‬من چهرههای آنها را ندیدم‪ ،‬زیرا پشتشان به من بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰۶‬هنگامی که میرفت‪ ،‬از او خواستم که برایم آشکار کند که آن سه شکلی که بر من ظاهر شده بود‪ ،‬چه چیزی را در بر میگرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰۷‬اما او در پاسخ به من گفت« ‪:‬درباره این چیزها باید از دیگری بپرسی تا برایت آشکار شود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰۸‬حال‪ ،‬برادران‪ ،‬در اولین رؤیا در سال گذشته‪ ،‬او بر من ظاهر شد‪ ،‬بسیار پیر‪ ،‬و نشسته بر صندلی‪.‬‬ ‫‪ ۱۰۹‬در رؤیایی دیگر‪ ،‬او واقعا ل چهرهای جوان داشت‪ ،‬اما گوشت و موهایش پیر بود؛ اما ایستاده با من صحبت میکرد و از بار اول شادتر‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱۰‬در رؤیای سوم‪ ،‬او از هر نظر بسیار جوانتر و از نظر ظاهری زیبا بود؛ فقط موهایش مانند افراد مسن بود؛ با این حال‪ ،‬بشاش به‬ ‫نظر میرسید و روی صندلی نشسته بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱۱‬بنابراین‪ ،‬از این امور بسیار غمگین شدم‪ ،‬تا اینکه توانستم رؤیا را بفهمم‪.‬‬ ‫‪ ۱۱۲‬از این رو‪ ،‬همان پیرزن را در رؤیایی در شب دیدم که به من میگفت« ‪:‬هر دعایی نیاز به فروتنی دارد‪ .‬پس روزه بگیر‪ ،‬و آنچه را‬ ‫که میخواهی از خداوند خواهی آموخت»‪ .‬بنابراین‪ ،‬من یک روز روزه گرفتم‪.‬‬ ‫‪ ۱۱۳‬همان شب‪ ،‬مرد جوانی بر من ظاهر شد و گفت« ‪:‬چرا در دعاهایت اینقدر آرزوی مکاشفه داری؟ مراقب باش که با درخواست‬ ‫چیزهای زیاد‪ ،‬به بدنت آسیب نرسانی‪ .‬بگذار همین مکاشفهها تو را کافی کنند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱۴‬آیا میتوانی مکاشفههای برجستهتری از آنچه تاکنون دریافت کردهای‪ ،‬ببینی؟‬ ‫‪ ۱۱۵‬من در جواب او گفتم« ‪:‬آقا‪ ،‬من فقط یک چیز میخواهم‪ ،‬آن هم به خاطر سه چهرهی پیرزنی که بر من ظاهر شد‪ ،‬تا وحی کامل شود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱۶‬او به من پاسخ داد« ‪:‬تو بیفهم نیستی‪ ،‬اما شکهایت تو را بیفهم میکند؛ زیرا دلت با خداوند نیست»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱۷‬من پاسخ دادم و گفتم‪ ،‬اما ما این چیزها را با دقت بیشتری از شما خواهیم آموخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱۸‬پس بشنوید‪ ،‬او میگوید‪ ،‬درباره اعدادی که درباره آنها میپرسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۱۹‬و نخست‪ ،‬در رؤیای اول‪ ،‬او به شکل پیرزنی نشسته بر صندلی بر تو ظاهر شد‪ ،‬زیرا روح پیر تو به دلیل ناتوانیها و شک و تردید‬ ‫قلبت‪ ،‬فرسوده و بیقدرت شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲۰‬زیرا همچنان که پیران امیدی به تجدید حیات خود ندارند و جز رفتنشان چیزی را انتظار نمیکشند؛ تو نیز که در اثر امور دنیوی خود‬ ‫ضعیف شده بودی‪ ،‬خود را به تنبلی سپردی و نگرانیات را از خود به سوی خداوند رها نکردی؛ و عقلت پریشان شد و در غم و اندوه خود‬ ‫پیر شدی‪.‬‬ ‫‪ -۱۲۱‬اما آقا‪ ،‬من میدانم که چرا او روی صندلی نشست؟‬ ‫‪ ۱۲۲‬او پاسخ داد‪ ،‬زیرا هر که ضعیف است به سبب ناتوانی خود بر کرسی مینشیند تا ضعفش تقویت شود‪ .‬پس به شکل رؤیای اول بنگر‪.‬‬ ‫‪ ۱۲۳‬در رؤیای دوم او را دیدی که ایستاده بود و چهرهای جوان و شادابتر از چهرهی قبلیاش داشت؛ اما گوشت و موهایش پیر شده بود‪ .‬او‬ ‫گفت‪ ،‬این ثمثثل را نیز بشنو‪.‬‬ ‫‪ ۱۲۴‬وقتی کسی پیر میشود‪ ،‬به دلیل ناتوانی و فقر از خود ناامید میشود و جز آخرین روز زندگیاش چیزی را انتظار نمیکشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲۵‬اما ناگهان میراثی به او میرسد و او از آن میشنود و برمیخیزد؛ و شادمان شده‪ ،‬نیروی تازهای به خود میگیرد‪ .‬و اکنون دیگر‬ ‫نمینشیند‪ ،‬بلکه میایستد‪ ،‬و از غم و اندوه پیشین خود رهایی مییابد؛ و نمینشیند‪ ،‬بلکه مردانه عمل میکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲۶‬پس شما‪ ،‬چون وحیی را که خدا بر شما نازل کرد شنیدید‪ ،‬زیرا خدا بر شما ترحم فرمود و روح شما را تازه کرد‪ ،‬ضعفهای خود را‬ ‫کنار گذاشتید و قدرت به شما روی آورد و در ایمان قوی شدید؛ و خدا با دیدن قدرت شما‪ ،‬شادمان شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲۷‬به همین دلیل او ساختن برج را به شما نشان داد‪ ،‬و اگر با تمام قلب خود در میان یکدیگر صلح داشته باشید‪ ،‬چیزهای دیگر را نیز به‬ ‫شما نشان خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲۸‬اما در رؤیای سوم او را جوانتر‪ ،‬زیبا و بشاش و با چهرهای آرام دیدی‪.‬‬ ‫‪ ۱۲۹‬زیرا گویی خبر خوشی به کسی که غمگین است میرسد‪ ،‬او بیدرنگ غم خود را فراموش میکند و جز خبر خوشی که شنیده است‪ ،‬به‬ ‫چیزی دیگر توجه نمیکند؛ و برای بقیه عمر‪ ،‬تسلی مییابد و روحش از شادیای که دریافت کرده‪ ،‬تازه میشود‪ :‬به همین ترتیب‪ ،‬شما نیز با‬ ‫دیدن این چیزهای خوب‪ ،‬در روح خود تازه شدهاید‪.‬‬ ‫‪ ۱۳۰‬و چون او را دیدی که بر نیمکتی نشسته بود‪ ،‬این نشان دهندهی جایگاهی مستحکم است؛ زیرا نیمکت چهار پایه دارد و محکم ایستاده‬ ‫است‪ .‬و حتی خود جهان نیز توسط چهار عنصر نگه داشته میشود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳۱‬بنابراین‪ ،‬کسانی که کاملل توبه کنند‪ ،‬جوان خواهند بود؛ و کسانی که با تمام قلب خود از گناهان خود بازگشت کنند‪ ،‬استوار خواهند‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳۲‬و اکنون شما وحی را به طور کامل دارید‪ ،‬دیگر درخواست نکنید که چیزی فراتر از آن بر شما آشکار شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳۳‬اما اگر قرار باشد چیزی آشکار شود‪ ،‬بر شما آشکار خواهد شد‪.‬‬


‫کتاب اول چوپان هرماس ‪ -‬رؤیاها‬

‫ویژن ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬ای برادران‪ ،‬بیست روز پس از رؤیای اول‪ ،‬رؤیایی دیدم که نمایانگر مصیبتی بود که در شرف وقوع است‪ .‬در صحرا قدم میزدم‪.‬‬ ‫‪ ۲‬از راه عمومی تا جایی که من رفتم‪ ،‬حدود ده فرسخ راه است؛ راهی که رفت و آمد در آن بسیار کم است‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و همچنان که تنها راه میرفتم‪ ،‬از خداوند استدعا کردم که مکاشفاتی را که به وسیله کلیسای مقدس خود به من نشان داده بود‪ ،‬تأیید کند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و به همه بندگانش که خطا کرده بودند‪ ،‬توبه عطا فرماید‪ ،‬تا نام بزرگ و ارجمندش جلل یابد‪ ،‬و مرا شایسته آن بداند که شگفتیهایش را‬ ‫به او نشان دهد‪ ،‬و تا او را ستایش کنم و از او سپاسگزاری نمایم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و بنگر‪ ،‬صدایی شبیه به من پاسخ داد« ‪:‬شک نکن‪ ،‬هرماس»‪ .‬از این رو‪ ،‬شروع به فکر کردن کردم و با خود گفتم‪ :‬چرا باید شک کنم‪،‬‬ ‫در حالی که خداوند مرا چنین مستقر کرده و چنین چیزهای باشکوهی را دیدهام؟‬ ‫‪ ۶‬ای برادران‪ ،‬کمی دورتر رفته بودم که ناگاه غباری دیدم که به آسمان برخاست‪ .‬با خود گفتم« ‪:‬مگر گله گاوی آمده که چنین غباری‬ ‫برمیخیزد؟»‬ ‫‪ ۷‬حدود یک فرسخ از من فاصله داشت‪ .‬و ناگهان دیدم که گرد و غبار بیشتر و بیشتر بلند میشود‪ ،‬به طوری که کمکم شک کردم که چیزی‬ ‫غیرعادی در آن وجود دارد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و خورشید اندکی تابید‪ :‬و اینک من جانوری بزرگ‪ ،‬چون نهنگ دیدم؛ و ملخهای آتشین از دهانش بیرون میآمدند‪ .‬قد آن جانور قریب به‬ ‫صد پا بود‪ ،‬و سری مانند ظرف سفالی بزرگ داشت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬من شروع به گریه کردم و از خداوند التماس کردم که مرا از آن رهایی بخشد‪ .‬سپس سخنی را که شنیده بودم به یاد آوردم‪ :‬شک نکن‪،‬‬ ‫هرماس‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬بنابراین‪ ،‬ای برادران‪ ،‬با ایمان الهی و به یاد آوردن آنکه چه کسی چیزهای بزرگ به من آموخته بود‪ ،‬خود را جسما ل به وحش سپردم‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬حال‪ ،‬آن حیوان وحشی طوری پیش آمد که گویی میتوانست فورا ل شهری را ببلعد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬من به آن نزدیک شدم‪ ،‬و آن جانور تمام بدنش را روی زمین پهن کرد و جز زبانش چیزی بیرون نیاورد‪ ،‬و تا زمانی که من کاملل از‬ ‫کنارش عبور نکردم‪ ،‬تکان نخورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬حال‪ ،‬سر آن وحش چهار رنگ داشت‪ :‬نخست سیاه‪ ،‬سپس سرخ و خونین‪ ،‬آنگاه طلیی و آنگاه سفید‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس از آنکه از آنجا گذشتم و حدود سی قدم به جلو رفتم‪ ،‬ناگاه دختری باکره‪ ،‬آراسته و زیبا‪ ،‬گویی تازه از حجلهاش بیرون آمده باشد‪،‬‬ ‫سراپا سفید‪ ،‬با کفشهای سفید‪ ،‬و نقابی بر صورت و پوشیده از موهای درخشان‪ ،‬به استقبالم آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اکنون از رؤیاهای پیشینم میدانستم که آن کلیساست‪ ،‬و از آن پس شادتر شدم‪ .‬او به من سلم کرد و گفت« ‪:‬سلم ای مرد»! من نیز سلم‬ ‫او را پاسخ دادم و گفتم« ‪:‬بانو‪ ،‬سلم»!‬ ‫‪ ۱۶‬او در پاسخ به من گفت« ‪:‬ای مرد‪ ،‬آیا چیزی به تو برخورد نکرد؟» پاسخ دادم« ‪:‬بانو‪ ،‬حیوانی به من برخورد که گویی میتوانست تمام‬ ‫یک قوم را ببلعد؛ اما به قدرت خدا و رحمت بینظیر او‪ ،‬از آن رهایی یافتم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬او گفت« ‪:‬به خوبی از آن جان سالم به در بردی‪ ،‬زیرا تمام توجه خود را به خدا سپردی و قلبت را به روی او گشودی‪ ،‬و باور داشتی‬ ‫که جز به نام بزرگ و ارجمند او نمیتوانی در امان باشی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬از این رو‪ ،‬خداوند فرشته خود را که بر آن جانور که نامش هگرین است‪ ،‬فرستاده‪ ،‬دهانش را بست تا تو را نبلعد‪ .‬تو به وسیله ایمانت و‬ ‫به دلیل اینکه برای چنین جانور وحشتناکی شک نکردی‪ ،‬از آزمایش بزرگی رهایی یافتی‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس برو و برای برگزیدگان خدا از کارهای بزرگی که برای تو انجام داده است‪ ،‬حکایت کن‪ .‬و به ایشان بگو که این وحش‪ ،‬نمون هه‬ ‫آزمایشی است که در شرف وقوع است‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬بنابراین‪ ،‬اگر خود را آماده کرده باشید‪ ،‬میتوانید از آن جان سالم به در ببرید‪ ،‬اگر قلبتان پاک و بیعیب باشد؛ و اگر در تمام عمرتان‬ ‫بدون شکایت به خدا خدمت کنید‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬تمام نگرانیهای خود را به خداوند بسپارید‪ ،‬و او آنها را هدایت خواهد کرد‪ .‬ای شکاکان‪ ،‬به خدا ایمان داشته باشید‪ ،‬زیرا او میتواند هر‬ ‫کاری را انجام دهد؛ او میتواند هم خشم خود را از شما برگرداند و هم برای شما کمک و امنیت بفرستد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬وای بر شکاکان‪ ،‬بر آنان که این سخنان را خواهند شنید و آنها را حقیر خواهند شمرد‪ :‬برایشان بهتر میبود که هرگز به دنیا نمیآمدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬سپس از او درباره چهار رنگی که آن جانور بر سر خود داشت پرسیدم‪ .‬اما او در پاسخ به من گفت« ‪:‬باز هم کنجکاو هستی که درباره‬ ‫این چیزها میپرسی»‪ .‬اما من به او گفتم« ‪:‬بانو‪ ،‬آنها را به من نشان بده»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬او گفت« ‪:‬بشنو! رنگ سیاهی که دیدی‪ ،‬نشانهای از جهانی است که در آن ساکن هستی‪ .‬رنگ آتشین و خونین‪ ،‬نشان میدهد که این‬ ‫عصر باید با آتش و خون نابود شود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬بخش طلیی شما هستید که از آن رهایی یافتهاید‪ .‬زیرا چنانکه طل در آتش آزموده میشود و سودمند میافتد‪ ،‬شما نیز که در میان‬ ‫مردمان این جهان ساکنید‪ ،‬به همین طریق آزموده میشوید‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬بنابراین‪ ،‬کسانی که تا به آخر پایدار بمانند و توسط آنها آزمایش شوند‪ ،‬پاک خواهند شد‪ .‬و همانطور که طل‪ ،‬با این آزمایش‪ ،‬پاک‬ ‫میشود و ناخالصی خود را از دست میدهد‪ ،‬شما نیز تمام غم و اندوه و مشکلت را دور خواهید ریخت و برای ساختن برج پاک خواهید شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬اما رنگ سفید‪ ،‬زمان جهان آینده را نشان میدهد که در آن برگزیدگان خدا ساکن خواهند بود‪ ،‬زیرا برگزیدگان خدا تا حیات جاودان پاک‬ ‫و بیعیب خواهند بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬پس از گفتن این چیزها در گوش مقدسین دست برندار‪ .‬اینک شما نمونهای از مصیبت عظیمی را که در شرف وقوع است‪ ،‬میبینید؛‬ ‫مصیبتی که اگر بخواهید‪ ،‬برای شما هیچ نخواهد بود‪ .‬پس آنچه را که به شما گفتم‪ ،‬به خاطر بسپارید‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬چون این سخنان را گفت‪ ،‬رفت؛ اما من ندیدم کجا رفت‪ .‬ناگهان صدایی شنیدم و ترسیدم و برگشتم‪ ،‬زیرا گمان کردم که آن حیوان به‬ ‫سوی من میآید‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The First Book of the Shepherd of Hermas, which is called His Visions by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu