Skip to main content

Persian - The Book of Joshua

Page 1

‫جاشوا‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪1‬و پس از مرگ موسی‪ ،‬بنده خداوند‪ ،‬چنین واقع شد که خداوند به یوشع بن نون‪ ،‬وزیر موسی‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪2‬بنده من موسی مرده است ‪.‬پس اکنون برخیز‪ ،‬تو و تمامی این قوم از این اردن عبور کن‪ ،‬به سرزمینی که به آنها‪ ،‬یعنی به بنی اسرائیل‬ ‫می دهم‪.‬‬ ‫‪3‬هر جایی را که کف پای تو بر آن پا بگذارد‪ ،‬همانطور که به موسی گفتم به تو دادهام‪.‬‬ ‫‪4‬از بیابان و این لبنان تا نهر بزرگ‪ ،‬نهر فرات‪ ،‬تمامی سرزمین هیتیها و تا دریای بزرگ به سمت غروب خورشید‪ ،‬ساحل شما خواهد‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬هیچکس نمیتواند در تمام روزهای زندگیت در برابر تو بایستد‪ ،‬همانطور که با موسی بودم‪ ،‬با تو نیز خواهم بود‪.‬‬ ‫‪6‬قوی و دلیر باش‪ ،‬زیرا زمینی را که به پدرانشان قسم خوردهام که به آنها بدهم‪ ،‬برای این قوم به عنوان میراث تقسیم خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬فقط قوی و بسیار دلیر باش تا برحسب تمام شریعتی را که خدمتگزارم موسی به تو امر کرده است‪ ،‬رعایت کنی ‪:‬از آن به راست یا چپ‬ ‫مباش تا به هر کجا که میروی رستگار شوی‪.‬‬ ‫‪8‬این کتاب شریعت از دهان تو خارج نخواهد شد ‪.‬اما تو باید شب و روز در آن تفکر کنی‪ ،‬تا مراعات کنی که مطابق آنچه در آن نوشته‬ ‫شده است انجام دهی‪ ،‬زیرا در آن صورت راه خود را آباد خواهی کرد و آنگاه موفق خواهی شد‪.‬‬ ‫‪9‬آیا من به تو امر نکرده ام؟ قوی و شجاع باشید؛ نترس و هراسان مباش‪ ،‬زیرا یهوه خدایت هر جا که بروی با توست‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه یوشع به افسران قوم امر کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪11‬از لشکر بگذر و به قوم امر کن و بگو ‪:‬آذوقه آماده کنید ‪.‬زیرا ظرف سه روز از این اردن عبور خواهید کرد تا برای تصرف زمینی‬ ‫که یهوه خدایتان به شما می دهد تا آن را تصرف کنید‪.‬‬ ‫‪12‬و یوشع به رئوبینیان و جادیان و نصف قبیله منسی گفت‪:‬‬ ‫‪13‬کلمی را که موسی‪ ،‬بنده خداوند به شما امر فرمود‪ ،‬به خاطر بیاورید‪ ،‬که گفت« ‪:‬یهوه‪ ،‬خدایتان‪ ،‬به شما آرامش داده و این زمین را به‬ ‫شما بخشیده است‪.‬‬ ‫‪14‬زنان و فرزندان و چهارپایان شما در زمینی که موسی به شما داده در این سوی اردن باقی خواهند ماند ‪.‬اما شما از پیشاپیش برادران‬ ‫خود‪ ،‬همه مردان دلور‪ ،‬مسلح عبور کرده و به آنها کمک خواهید کرد‪.‬‬ ‫‪15‬تا زمانی که خداوند به برادران شما آرامش دهد‪ ،‬همانطور که به شما داده است‪ ،‬و آنها نیز زمینی را که یهوه خدایتان به آنها میدهد‪،‬‬ ‫تصاحب کنند‪ ،‬سپس به زمین ملک خود بازگردید و از آن لذت ببرید‪ ،‬که خدمتکار خداوند موسی در این طرف اردن به طرف طلوع‬ ‫خورشید به شما داده است‪.‬‬ ‫‪16‬و آنها در جواب یوشع گفتند ‪:‬هر آنچه به ما امر کنی انجام خواهیم داد و هر جا که ما را بفرستی‪ ،‬خواهیم رفت‪.‬‬ ‫‪17‬همانطور که ما به موسی در همه چیز گوش دادیم‪ ،‬ما نیز به تو گوش خواهیم داد‪.‬‬ ‫‪18‬هر که از فرمان تو سرکشی کند و سخنان تو را در تمام آنچه به او امر میکنی گوش ندهد‪ ،‬کشته خواهد شد ‪.‬فقط قوی و شجاع باش‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪1‬و یوشع پسر نون دو مرد را از شیطیم فرستاد تا مخفیانه جاسوسی کنند و گفت ‪:‬برو زمین‪ ،‬یعنی اریحا را ببین ‪.‬پس رفتند و به خانه‬ ‫فاحشهای که راحاب نام داشت وارد شدند و در آنجا اقامت کردند‪.‬‬ ‫‪2‬و به پادشاه اریحا گفته شد‪ ،‬اینک‪ ،‬تا شب مردانی از بنیاسرائیل به اینجا آمدند تا کشور را جستجو کنند‪.‬‬ ‫‪3‬و پادشاه اریحا نزد راحاب فرستاد و گفت ‪:‬مردانی را که نزد تو میآیند و به خانه تو میآیند بیرون بیاور زیرا که آمدهاند تا تمام سرزمین‬ ‫را جستجو کنند‪.‬‬ ‫‪4‬و زن آن دو مرد را گرفت و پنهان کرد و گفت ‪:‬مردانی نزد من آمدند‪ ،‬اما نمیدانم از کجا هستند‪.‬‬ ‫‪5‬و در زمان بسته شدن دروازه‪ ،‬هنگامی که هوا تاریک شد‪ ،‬گذشت که مردان بیرون رفتند ‪.‬زیرا شما آنها را پیش خواهید گرفت‪.‬‬ ‫‪6‬اما او آنها را به پشت بام خانه آورده‪ ،‬آنها را با ساقههای کتان که به ترتیب بر بام گذاشته بود‪ ،‬پنهان کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و آنها از راه اردن تا تنگهها تعقیبشان کردند و به محض اینکه تعقیبکنندگان آنها بیرون رفتند‪ ،‬دروازه را بستند‪.‬‬ ‫‪8‬و قبل از اینکه آنها را بخوابانند‪ ،‬او بر روی پشت بام نزد آنها آمد‪.‬‬ ‫‪9‬و او به مردان گفت‪ ،‬من می دانم که خداوند زمین را به شما داده است‪ ،‬و وحشت شما بر ما نازل شده است‪ ،‬و همه ساکنان زمین از شما‬ ‫بیهوش می شوند‪.‬‬ ‫‪10‬زیرا شنیدهایم که وقتی از مصر بیرون آمدید‪ ،‬خداوند چگونه آب دریای سرخ را برای شما خشکانید ‪.‬و آنچه را که با دو پادشاه اموریان‬ ‫که در آن سوی اردن بودند‪ ،‬یعنی سیحون و عوج کردید که آنها را به کلی هلک کردید‪.‬‬ ‫‪11‬و به محض شنیدن این چیزها‪ ،‬دلهای ما ذوب شد و به خاطر تو دیگر در هیچ کس شجاعت باقی نماند‪ ،‬زیرا که یهوه خدای تو‪ ،‬او‬ ‫خداست در بال در آسمان و در زمین پایین‪.‬‬ ‫‪12‬پس اکنون‪ ،‬از شما میخواهم‪ ،‬برای من به خداوند سوگند یاد کنید‪ ،‬زیرا من به شما مهربانی کردهام‪ ،‬که شما نیز نسبت به خاندان پدرم‬ ‫مهربانی کنید و به من نشانی واقعی بدهید‪.‬‬ ‫‪13‬و اینکه پدر و مادرم و برادرانم و خواهرانم و هر چه دارند را زنده خواهی کرد و جان ما را از مرگ نجات خواهی داد‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪14‬و مردان به او پاسخ دادند« ‪:‬جان ما برای تو‪ ،‬اگر این کار ما را نگویی ‪.‬و هنگامی که خداوند زمین را به ما خواهد داد‪ ،‬ما با تو به‬ ‫نیکی و راستی رفتار خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪15‬آنگاه آنها را با طناب از پنجره پایین آورد‪ ،‬زیرا خانه او بر دیوار شهر بود و او بر دیوار ساکن بود‪.‬‬ ‫‪16‬و او به آنها گفت« ‪:‬به کوه بروید‪ ،‬مبادا تعقیب کنندگان شما را ملقات کنند ‪.‬و سه روز در آنجا پنهان شوید تا تعقیب کنندگان بازگردند‪.‬‬ ‫‪17‬و مردان به او گفتند« ‪:‬ما از این سوگند که ما را به آن سوگند دادهای بیعیب خواهیم بود‪.‬‬ ‫‪18‬اینک‪ ،‬وقتی به زمین میآییم‪ ،‬این رشته نخ قرمز را در پنجرهای که ما را پایین انداختهای ببند و پدر و مادرت و برادرانت و همه اهل‬ ‫بیت پدرت را نزد خود بیاور‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و هر که از درهای خانه تو به کوچه بیرون رود‪ ،‬خون او بر سر او خواهد بود و ما بی گناه خواهیم بود‪ ،‬و هر که با تو در خانه باشد‪،‬‬ ‫خون او بر سر ما خواهد بود‪ ،‬اگر دستی بر او باشد‪.‬‬ ‫‪20‬و اگر این حرف ما را بزنی‪ ،‬از سوگندت که ما را به آن سوگند دادهای دست میکشیم‪.‬‬ ‫‪21‬و او گفت ‪:‬طبق گفته شما‪ ،‬چنین باشد ‪.‬و آنها را فرستاد و آنها رفتند و بند قرمز را در پنجره بست‪.‬‬ ‫‪22‬و رفتند و به کوه آمدند و سه روز در آنجا ماندند تا اینکه تعقیب کنندگان برگشتند‪.‬‬ ‫‪23‬پس آن دو نفر برگشتند و از کوه فرود آمدند و از آنجا گذشتند و نزد یوشع بن نون آمدند و هر چه را که بر خود گذشت به او گفتند‪:‬‬ ‫‪24‬و به یوشع گفتند« ‪:‬به راستی که خداوند تمام زمین را به دست ما تسلیم کرده است ‪.‬زیرا حتی همه ساکنان کشور به خاطر ما غش می‬ ‫کنند‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪1‬و یوشع صبح زود برخاست ‪.‬و آنها از شطیم بیرون آمدند و او و همه بنی اسرائیل به اردن آمدند و قبل از گذشتن در آنجا اقامت کردند‪.‬‬ ‫‪2‬و بعد از سه روز گذشت که افسران از لشکر گذشتند‪.‬‬ ‫‪3‬و به قوم امر فرموده‪ ،‬گفتند« ‪:‬چون تابوت عهد یهوه خدای خود و کاهنان لوی را که آن را حمل میکنند‪ ،‬دیدید‪ ،‬از جای خود خارج شده‪،‬‬ ‫به دنبال آن بروید‪.‬‬ ‫‪4‬با این حال‪ ،‬فاصله ای بین شما و آن‪ ،‬به اندازه دو هزار ذراع باشد‪ ،‬به آن نزدیک نشوید‪ ،‬تا بدانید راهی که باید از آن بروید‪ ،‬زیرا تا‬ ‫کنون از این راه نگذریده اید‪.‬‬ ‫‪5‬و یوشع به قوم گفت ‪:‬خود را تقدیس کنید زیرا خداوند فردا در میان شما معجزات خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪6‬و یوشع به کاهنان گفت‪ ،‬تابوت عهد را بردارید و از حضور قوم عبور کنید ‪.‬و تابوت عهد را برداشته‪ ،‬پیش مردم رفتند‪.‬‬ ‫‪7‬و خداوند به یوشع گفت« ‪:‬امروز شروع خواهم کرد به بزرگداشت تو در نظر تمامی اسرائیل‪ ،‬تا بدانند که همانطور که با موسی بودم‪ ،‬با‬ ‫تو نیز خواهم بود‪.‬‬ ‫‪8‬و به کاهنانی که تابوت عهد را حمل میکنند امر کن و بگو ‪:‬وقتی به لبه آب اردن رسیدید در اردن ساکن خواهید شد‪.‬‬ ‫‪9‬و یوشع به بنی اسرائیل گفت« ‪:‬اینجا بیایید و سخنان یهوه خدای خود را بشنوید‪.‬‬ ‫‪10‬و یوشع گفت ‪:‬بدین وسیله خواهید دانست که خدای زنده در میان شماست و او بیشک کنعانیان و ححتیان و حویان و فرزیان و جرجاشیان‬ ‫و اموریان و یبوسیان را از حضور شما بیرون خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اینک تابوت عهد خداوند تمامی زمین از پیش روی شما به اردن میگذرد‪.‬‬ ‫‪12‬پس اکنون دوازده مرد را از قبیلههای اسرائیل‪ ،‬از هر قبیله‪ ،‬یک نفر ببرید‪.‬‬ ‫‪13‬و به محض اینکه کف پاهای کاهنانی که تابوت یهوه‪ ،‬خداوند تمام زمین را حمل میکنند‪ ،‬در آبهای اردن آرام خواهد گرفت‪ ،‬آبهای اردن‬ ‫از آبیهایی که از بال پایین میآیند قطع خواهد شد ‪.‬و آنها بر روی توده ای خواهند ایستاد‪.‬‬ ‫‪14‬و چنین واقع شد که چون قوم از خیمههای خود بیرون آمدند‪ ،‬از اردن عبور کردند و کاهنان تابوت عهد را در حضور قوم حمل کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و چون حاملن تابوت به اردن آمدند و پاهای کاهنانی که تابوت را حمل میکردند در لبه آب فرو رفتند (زیرا اردن در تمام مدت درو از‬ ‫تمام کرانههای او طغیان میکند‪).‬‬ ‫‪16‬که آبهایی که از بال نازل میشد‪ ،‬ایستاد و بر تلی بسیار دور از شهر آدم‪ ،‬که در کنار زارتان است‪ ،‬برخاست‪ ،‬و آنهایی که به طرف‬ ‫دریای دشت‪ ،‬یعنی دریای نمک پایین آمدند‪ ،‬شکست خوردند و منقطع شدند‪ ،‬و مردم از سمت راست مقابل اریحا گذشتند‪.‬‬ ‫‪17‬و کاهنانی که تابوت عهد خداوند را حمل میکردند‪ ،‬در میان اردن بر زمین خشک ایستادند‪ ،‬و تمامی بنیاسرائیل از خشکی عبور کردند‬ ‫تا اینکه تمامی قوم از اردن پاک شدند‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬و چنین واقع شد که چون تمام قوم از اردن گذشتند‪ ،‬خداوند به یوشع گفت‪:‬‬ ‫‪2‬دوازده مرد را از قوم‪ ،‬از هر قبیله‪ ،‬یک مرد‪ ،‬بردارید‪،‬‬ ‫‪3‬و به ایشان امر کنید و بگویید ‪:‬از وسط اردن‪ ،‬از محلی که پاهای کاهنان استوار ایستاده بودند‪ ،‬دوازده سنگ بیرون ببرید‪ ،‬و آنها را با‬ ‫خود ببرید و در اقامتگاه بگذارید‪ ،‬جایی که امشب در آنجا اقامت خواهید داشت‪.‬‬ ‫‪4‬پس یوشع دوازده مردی را که از بنیاسرائیل آماده کرده بود‪ ،‬از هر قبیله‪ ،‬یک مرد خواند‪.‬‬ ‫‪5‬و یوشع به ایشان گفت« ‪:‬از جلوی صندوق یهوه خدای خود به وسط اردن بگذرید و هر یک از شما سنگی را بر دوش او بردار‪ ،‬به تعداد‬ ‫قبایل بنی اسرائیل‪.‬‬ ‫‪6‬تا این در میان شما نشانهای باشد که وقتی فرزندانتان در زمان آینده از پدران خود بپرسند و بگویند ‪:‬منظور شما از این سنگها چیست؟‬


‫جاشوا‬

‫‪7‬آنگاه به ایشان پاسخ دهید که آبهای اردن در مقابل تابوت عهد خداوند قطع شد ‪.‬وقتی از اردن گذشت‪ ،‬آبهای اردن قطع شد و این سنگها‬ ‫برای بنی اسرائیل تا ابد به یادگار خواهند بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و بنیاسرائیل چنانکه یوشع امر فرموده بود‪ ،‬انجام دادند و دوازده سنگ را از وسط اردن برداشتند‪ ،‬چنانکه خداوند به یوشع گفت‪،‬‬ ‫برحسب تعداد قبایل بنیاسرائیل‪ ،‬و آنها را با خود به محلی که در آنجا اقامت داشتند‪ ،‬بردند و در آنجا گذاشتند‪.‬‬ ‫‪9‬و یوشع دوازده سنگ در وسط اردن‪ ،‬در مکانی که پای کاهنانی که صندوق عهد را بر دوش میکشیدند‪ ،‬برپا کرد و تا امروز در آنجا‬ ‫هستند‪.‬‬ ‫‪10‬زیرا کاهنانی که تابوت را حمل میکردند‪ ،‬در میان اردن ایستادند‪ ،‬تا زمانی که خداوند به یوشع دستور داد که با قوم صحبت کند‪ ،‬مطابق‬ ‫آنچه موسی به یوشع دستور داد‪ ،‬و قوم به سرعت از آنجا گذشتند‪.‬‬ ‫‪11‬و چنین واقع شد که چون تمام قوم از آنجا گذشتند‪ ،‬تابوت خداوند و کاهنان در حضور قوم گذشتند‪.‬‬ ‫‪12‬و بنی رئوبین و بنی جاد و نیمی از قبیله منسی مسلحانه از حضور بنی اسرائیل گذشتند‪ ،‬چنانکه موسی به ایشان گفت‪.‬‬ ‫‪13‬حدود چهل هزار نفری که برای جنگ آماده شده بودند به حضور خداوند برای جنگ به دشت اریحا رفتند‪.‬‬ ‫‪14‬در آن روز خداوند یوشع را در نظر تمامی اسرائیل بزرگ کرد ‪.‬و از او می ترسیدند‪ ،‬همانطور که از موسی در تمام روزهای زندگی‬ ‫او می ترسیدند‪.‬‬ ‫‪15‬و خداوند به یوشع گفت‪:‬‬ ‫‪16‬به كاهنانی كه تابوت شهادت را حمل میكنند امر كن كه از اردن بیرون آیند‪.‬‬ ‫‪17‬پس یوشع به کاهنان امر کرد و گفت ‪:‬از اردن بیرون آیید‪.‬‬ ‫‪18‬و چنین واقع شد که چون کاهنانی که تابوت عهد خداوند را حمل میکردند از وسط اردن بیرون آمدند و کف پای کاهنان به خشکی بلند‬ ‫شد‪ ،‬آبهای اردن به جای خود بازگشت و بر تمامی کرانههای او جاری شد‪ ،‬همانطور که قبلل کردند‪.‬‬ ‫‪19‬و قوم در روز دهم ماه اول از اردن بیرون آمدند و در جلجال‪ ،‬در مرز شرقی اریحا‪ ،‬اردو زدند‪.‬‬ ‫‪20‬و یوشع آن دوازده سنگ را که از اردن بیرون آوردند در جلجال ساخت‪.‬‬ ‫‪21‬و به بنیاسرائیل خطاب کرد و گفت« ‪:‬وقتی فرزندان شما در آینده از پدران خود بپرسند و بگویند که این سنگها به چه معناست؟‬ ‫‪22‬آنگاه فرزندان خود را آگاه سازید و بگویید اسرائیل از این اردن در خشکی گذشت‪.‬‬ ‫‪23‬زیرا که یهوه خدای شما آبهای اردن را از حضور شما خشکانید تا شما از آن عبور کنید‪ ،‬چنانکه یهوه خدایتان با دریای سرخ که از‬ ‫حضور ما خشکانده بود تا زمانی که ما گذشتیم کرد‪.‬‬ ‫‪24‬تا جمیع اهل زمین دست خداوند را که توانا است بشناسند تا همیشه از یهوه خدای خود بترسید‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬و چنین واقع شد که چون جمیع پادشاهان اموریان که در طرف اردن به سمت غرب بودند و جمیع پادشاهان کنعانی که در کنار دریا بودند‬ ‫شنیدند که خداوند آبهای اردن را از حضور بنیاسرائیل خشکانده بود تا زمانی که ما از آنجا عبور کردیم‪ ،‬دل ایشان ذوب شد و دیگر روح‬ ‫در ایشان نبود‪.‬‬ ‫‪2‬در آن زمان خداوند به یوشع گفت« ‪:‬چاقوهای تیز برایت بساز و برای بار دوم بنی اسرائیل را دوباره ختنه کن‪.‬‬ ‫‪3‬و یوشع برای او چاقوهای تیز ساخت و بنی اسرائیل را در تپه ختنه گاه ختنه کرد‪.‬‬ ‫‪4‬و علت اینکه یوشع ختنه کرد این است ‪:‬تمام مردم مصر‪ ،‬که مرد بودند‪ ،‬حتی همه مردان جنگی‪ ،‬پس از خروج از مصر در راه در‬ ‫بیابان مردند‪.‬‬ ‫‪5‬و تمام قومی که بیرون آمدند ختنه شدند‪ ،‬اما تمام قومی که از راه در بیابان به دنیا آمدند‪ ،‬چون از مصر بیرون آمدند‪ ،‬آنها را ختنه نکرده‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪6‬زیرا بنیاسرائیل چهل سال در بیابان راه میرفتند تا تمام قوم جنگجو که از مصر بیرون آمده بودند‪ ،‬هلک شدند‪ ،‬زیرا صدای خداوند را‬ ‫اطاعت نکردند‪ ،‬زیرا خداوند به آنها سوگند یاد کرد که زمینی را که خداوند به پدران ایشان سوگند داده است که به ما شیر بدهد و عسل به‬ ‫ما بدهد‪ ،‬ندهد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و فرزندان ایشان را که به جای ایشان برانگیخت‪ ،‬یوشع ایشان را ختنه کرد‪ ،‬زیرا که ختنه نشده بودند‪ ،‬زیرا ایشان را در راه ختنه نکرده‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪8‬و چنین واقع شد که پس از ختنه کردن تمام قوم‪ ،‬در مکانهای خود در اردوگاه ماندند تا سالم شدند‪.‬‬ ‫‪9‬و خداوند به یوشع گفت« ‪:‬امروز عار مصر را از تو دور کردم ‪.‬از این رو نام آن مکان تا به امروز گیلگال نامیده می شود‪.‬‬ ‫‪10‬و بنیاسرائیل در جلجال اردو زدند و عید فصح را در روز چهاردهم ماه در شامگاه در دشتهای اریحا برگزار کردند‪.‬‬ ‫‪11‬و در روز بعد از عید فصح از ذرت کهنه زمین‪ ،‬نان فطیر و ذرت پخته در همان روز خوردند‪.‬‬ ‫‪12‬و مننا در فردای آن روز پس از اینکه از ذرت کهنه زمین خوردند قطع شد ‪.‬بنی اسرائیل دیگر مننا نداشتند ‪.‬اما در آن سال از میوه زمین‬ ‫کنعان خوردند‪.‬‬ ‫‪13‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که یوشع نزد اریحا بود‪ ،‬چشمان خود را بلند کرد و نگریست‪ ،‬و اینک‪ ،‬مردی با شمشیر خود در دست در‬ ‫مقابل او ایستاده بود‪ ،‬و یوشع نزد او رفت و به او گفت ‪:‬آیا تو برای ما یا برای دشمنان ما هستی؟‬ ‫‪14‬و او گفت ‪:‬نه ‪.‬اما اکنون به عنوان فرمانده لشکر خداوند آمده ام ‪.‬و یوشع بر روی زمین افتاد و عبادت کرد و به او گفت« ‪:‬مولی من به‬ ‫غلم خود چه می گوید؟‬ ‫‪15‬و فرمانده لشکر خداوند به یوشع گفت« ‪:‬کفش خود را از پای خود باز کن ‪.‬زیرا مکانی که تو در آن ایستاده ای مقدس است ‪.‬و جاشوا‬ ‫این کار را کرد‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫فصل ‪6‬‬ ‫‪ ۱‬و اریحا بهسبب بنیاسرائیل سخت بسته بود و هیچکس بیرون نمیآمد و هیچکس داخل نمیشد‪.‬‬ ‫‪2‬و خداوند به یوشع گفت‪ ،‬ببین‪ ،‬من اریحا و پادشاه آن و مردان دلیر را به دست تو تسلیم کردم‪.‬‬ ‫‪3‬و ای همه مردان جنگی‪ ،‬شهر را محاصره کرده‪ ،‬یک بار شهر را دور بزنید ‪.‬شش روز چنین کنید‪.‬‬ ‫‪4‬و هفت کاهن هفت شیپور از شاخ قوچ را در مقابل تابوت بیاورند و در روز هفتم شهر را هفت بار محاصره کنید و کاهنان با شیپورها‬ ‫بنوازید‪.‬‬ ‫‪5‬و چنین خواهد بود که هنگامی که با بوق قوچ نفاق بلندی بزنند‪ ،‬و هنگامی که صدای شیپور را بشنوید‪ ،‬تمامی قوم با فریاد بزرگ فریاد‬ ‫خواهند زد ‪.‬و دیوار شهر صاف خواهد شد و مردم هر یک مستقیما ل در مقابل او بال خواهند رفت‪.‬‬ ‫‪6‬و یوشع پسر نون‪ ،‬كاهنان را خواند و به ایشان گفت ‪:‬تابوت عهد را بردارید و هفت كاهن هفت شیپور از شاخ قوچ را در مقابل تابوت‬ ‫خداوند حمل كنند‪.‬‬ ‫‪7‬و به قوم گفت ‪:‬بروید و شهر را بپیچید و هر که مسلح است از جلوی تابوت خداوند عبور کند‪.‬‬ ‫‪8‬و چنین واقع شد که چون یوشع با قوم سخن گفت‪ ،‬هفت کاهن که هفت شیپور شاخ قوچ را حمل میکردند از حضور خداوند گذشتند و با‬ ‫شیپورها دمیدند و تابوت عهد خداوند از آنها پیروی کرد‪.‬‬ ‫‪9‬و مردان مسلح به پیشاپیش کاهنانی که شیپور مینواختند‪ ،‬رفتند‪ ،‬و پاداش پس از تابوت رسید‪ ،‬کاهنان پیشروی میکردند و در شیپور‬ ‫مینواختند‪.‬‬ ‫‪10.‬یوشع به قوم دستور داده بود‪ ،‬گفت« ‪:‬فریاد نزنید و صدای خود را بلند نکنید‪ ،‬و هیچ سخنی از دهانتان بیرون نروید‪ ،‬تا روزی که به‬ ‫شما دستور دهم فریاد بزنید ‪.‬سپس فریاد بزنی‬ ‫‪11‬پس تابوت خداوند شهر را احاطه کرد و یک بار دور آن رفت و به اردوگاه آمدند و در اردوگاه اقامت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و یوشع صبح زود برخاست و کاهنان تابوت خداوند را برداشتند‪.‬‬ ‫‪13‬و هفت کاهن که هفت شیپور از شاخ قوچ در مقابل تابوت خداوند حمل میکردند‪ ،‬پیوسته پیش رفتند و با شیپورها دمیدند ‪.‬اما پاداش بعد‬ ‫از تابوت خداوند رسید‪ ،‬کاهنان به راه افتادند و شیپورها را دمیدند‪.‬‬ ‫‪14‬و روز دوم یک بار شهر را احاطه کرده‪ ،‬به اردوگاه بازگشتند و شش روز نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و در روز هفتم واقع شد که در سپیده دم صبح زود برخاستند و به همین ترتیب هفت بار شهر را احاطه کردند ‪:‬فقط در آن روز هفت‬ ‫بار شهر را احاطه کردند‪.‬‬ ‫‪16‬و در بار هفتم‪ ،‬هنگامی که کاهنان با شیپور دمیدند‪ ،‬یوشع به مردم گفت ‪:‬فریاد بزنید ‪.‬زیرا خداوند شهر را به شما داده است‪.‬‬ ‫‪17‬و آن شهر و تمام آنچه در آن است برای خداوند ملعون خواهد بود‪.‬‬ ‫‪18‬و شما‪ ،‬به هر نحو‪ ،‬خود را از امر ملعون دور نگه دارید‪ ،‬مبادا هنگامی که از چیز ملعون گرفته میشوید‪ ،‬لعنت میشوید و اردوگاه‬ ‫اسرائیل را لعنت میکنید و آن را مضطرب میسازید‪.‬‬ ‫‪19‬ا نما تمام نقره و طل و ظروف برنجی و آهنی برای خداوند تقدیس میشوند و به خزانه خداوند خواهند آمد‪.‬‬ ‫‪20‬پس چون کاهنان با شیپورها دمیدند‪ ،‬قوم فریاد زدند و چنین شد که چون مردم صدای شیپور را شنیدند‪ ،‬و مردم با فریاد بلند فریاد زدند‪،‬‬ ‫دیوار فرو ریخت‪ ،‬به طوری که مردم‪ ،‬هرکس مستقیما ل در مقابل او به داخل شهر رفتند‪ ،‬و شهر را گرفتند‪.‬‬ ‫‪21‬و هر چه در شهر بود‪ ،‬اعم از مرد و زن‪ ،‬جوان و پیر‪ ،‬و گاو و گوسفند و الغ را به دم شمشیر نابود کردند‪.‬‬ ‫‪22‬اما یوشع به دو مردی که از آن کشور جاسوسی کرده بودند گفت ‪:‬به خانه زن فاحشه بروید و آن زن و هر چه دارد را از آنجا بیرون‬ ‫بیاورید‪ ،‬همانطور که برای او قسم خورده اید‪.‬‬ ‫‪23‬و جوانان جاسوس وارد شدند و راحاب و پدر و مادرش و برادرانش و هر چه داشت بیرون آوردند ‪.‬و همه اقوام او را بیرون آوردند و‬ ‫آنها را بدون اردوگاه اسرائیل رها کردند‪.‬‬ ‫‪24‬و شهر و هر چه در آن بود را به آتش سوزاندند ‪:‬فقط نقره و طل و ظروف برنجی و آهنی را در خزانه خانه خداوند گذاشتند‪.‬‬ ‫‪25‬و یوشع راحاب فاحشه و خاندان پدرش و هر چه داشت را زنده نگه داشت ‪.‬و او حتی تا امروز در اسرائیل ساکن است ‪.‬زیرا او‬ ‫رسولنی را که یوشع برای جاسوسی اریحا فرستاده بود‪ ،‬پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪26‬و یوشع در آن زمان ایشان را قسم داد و گفت« ‪:‬لعنت باد آن مردی که در حضور خداوند برمیخیزد و این شهر اریحا را میسازد‪،‬‬ ‫شالوده آن را در نخستزادهاش خواهد گذاشت و دروازههای آن را در پسر کوچکتر خود خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪27‬پس خداوند با یوشع بود ‪.‬و شهرت او در سراسر کشور سروصدا شد‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬اما بنیاسرائیل در امر ملعون مرتکب تقصیری شدند‪ ،‬زیرا آکان‪ ،‬پسر کرمی‪ ،‬پسر زبدی‪ ،‬پسر زراح‪ ،‬از قبیله یهودا‪ ،‬از آن ملعون گرفت‬ ‫و خشم خداوند بر بنیاسرائیل افروخته شد‪.‬‬ ‫‪2‬و یوشع مردانی را از اریحا به عای‪ ،‬که در کنار بتاون‪ ،‬در سمت شرقی بیتئیل است‪ ،‬فرستاد‪ ،‬و به ایشان گفت« ‪:‬بروید و مملکت را‬ ‫ببینید ‪.‬و مردان بال رفتند و آی را دیدند‪.‬‬ ‫‪3‬و نزد یوشع بازگشتند و به او گفتند« ‪:‬تمام قوم بال نروند ‪.‬اما بگذارید حدود دو یا سه هزار نفر بروند و عای را بزنند ‪.‬و همه مردم را‬ ‫مجبور نکنید در آنجا کار کنند ‪.‬زیرا آنها اندک هستند‪.‬‬ ‫‪4‬پس حدود سه هزار نفر از قوم به آنجا رفتند و از حضور مردان عای گریختند‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪5‬و مردان عای از ایشان حدود سی و شش نفر را زدند‪ ،‬زیرا ایشان را از جلوی دروازه تا شباریم تعقیب کردند و ایشان را در پایین زدند‪،‬‬ ‫از این رو دلهای قوم ذوب شد و مانند آب شد‪.‬‬ ‫‪6‬و یوشع جامههای خود را پاره کرد و او و مشایخ اسرائیل تا غروب در مقابل تابوت خداوند بر روی زمین افتاد و بر سرهای ایشان خاک‬ ‫ریخت‪.‬‬ ‫‪7‬و یوشع گفت ‪:‬افسوس‪ ،‬ای خداوند یهوه‪ ،‬چرا این قوم را به اردن بردی تا ما را به دست اموریان تسلیم کنی تا ما را هلک کنند؟ به خدا ما‬ ‫راضی بودیم و در آن سوی اردن ساکن بودیم!‬ ‫‪8‬ای خداوند‪ ،‬چه بگویم‪ ،‬هنگامی که اسرائیل به دشمنان خود پشت کند!‬ ‫‪9‬زیرا کنعانیان و تمامی ساکنان زمین از آن خواهند شنید و اطراف ما را احاطه خواهند کرد و نام ما را از زمین قطع خواهند کرد و با نام‬ ‫بزرگ خود چه خواهی کرد؟‬ ‫‪10‬و خداوند به یوشع گفت‪ ،‬برخیز ‪.‬چرا اینطور روی صورتت دروغ می گویی؟‬ ‫‪11‬اسرائیل مرتکب گناه شده و از عهد من که به آنها امر کردهام نیز تجاوز کردهاند‪ ،‬زیرا آنها حتی از چیز ملعون گرفتهاند‪ ،‬و همچنین‬ ‫دزدی کردهاند‪ ،‬و همچنین آنها را متلشی کردهاند و آن را حتی در میان چیزهای خود قرار دادهاند‪.‬‬ ‫‪12‬بنابراین بنیاسرائیل نتوانستند در برابر دشمنان خود بایستند‪ ،‬بلکه به دشمنان خود پشت کردند‪ ،‬زیرا آنها ملعون بودند‪.‬‬ ‫‪13‬قوم را تقدیس كن و بگو ‪:‬خود را در برابر فردا تقدیس كن زیرا كه یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید ‪:‬ای اسرائیل در میان تو امری‬ ‫ملعون است‪.‬‬ ‫‪14‬پس بامداد بر حسب قبایل خود آورده خواهید شد ‪.‬و خانوادهای را که خداوند خواهد گرفت‪ ،‬بهترتیب خانواده خواهد آمد ‪.‬و خاندانی که‬ ‫خداوند خواهد گرفت‪ ،‬انسان به فرد خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪15‬و چنین خواهد بود که هر که با چیز ملعون گرفته شود‪ ،‬او و هر چه دارد به آتش سوزانده شود‪ ،‬زیرا از عهد خداوند تجاوز کرده است‪،‬‬ ‫و چون در اسرائیل حماقت کرده است‪.‬‬ ‫‪16‬پس یوشع صبح زود برخاست و اسرائیل را برحسب قبایل ایشان آورد ‪.‬و قبیله یهودا گرفته شد‪.‬‬ ‫‪17‬و خاندان یهودا را آورد ‪.‬و خاندان زرحیان را گرفت ‪.‬و زبدی گرفته شد‪:‬‬ ‫‪18‬و اهل خانه خود را مرد به مرد آورد ‪.‬و آکان‪ ،‬پسر کرمی‪ ،‬پسر زبدی‪ ،‬پسر زراح‪ ،‬از قبیله یهودا‪ ،‬گرفته شد‪.‬‬ ‫‪19.‬یوشع به آکان گفت« ‪:‬پسرم‪ ،‬یهوه خدای اسرائیل را جلل بده و برای او اعتراف کن ‪.‬و حال به من بگو چه کردی ‪.‬آن را از من پنهان‬ ‫نکن‬ ‫‪ ۲۰‬و آکان به یوشع پاسخ داد و گفت« ‪:‬به راستی که من به خداوند‪ ،‬خدای اسرائیل گناه کردهام‪ ،‬و چنین و چنین کردهام‪.‬‬ ‫‪21‬چون در میان غنائم جامهای زیبا بابلی و دویست مثقال نقره و یک قاچ طل به وزن پنجاه مثقال دیدم‪ ،‬طمع کردم و آنها را گرفتم ‪.‬و‬ ‫اینک آنها در زمین در میان خیمه من و نقره زیر آن پنهان شده اند‪.‬‬ ‫‪22‬پس یوشع قاصدان فرستاد و آنها به سوی خیمه دویدند ‪.‬و اینک در خیمه او پنهان شده بود و نقره زیر آن بود‪.‬‬ ‫‪23‬و ایشان را از وسط خیمه بیرون آوردند‪ ،‬نزد یوشع و نزد جمیع بنی اسرائیل آوردند و ایشان را نزد خداوند گذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و یوشع و تمامی اسرائیل با او آکان پسر زراح و نقره و جامه و گوه طل و پسران و دخترانش و گاوهایش و الغش و گوسفندان و‬ ‫خیمهاش و هر چه داشت را گرفتند و به دره اخور آوردند‪.‬‬ ‫‪25‬یوشع گفت« ‪:‬چرا ما را آزار دادی؟ خداوند امروز تو را آزار خواهد داد ‪.‬و تمامی اسرائیل او را با سنگ سنگسار کردند و پس از‬ ‫سنگسار کردن آنها را با آتش سوزاندند‪.‬‬ ‫‪26‬و تا به امروز انبوهی از سنگها بر سر او برافراشتند ‪.‬پس خداوند از شدت خشم خود برگشت ‪.‬از این رو تا به امروز آن مکان را دره‬ ‫آکور نامیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪1‬و خداوند به یوشع گفت« ‪:‬نترس و هراسان مباش ‪.‬تمام قوم جنگ را با خود بگیر و برخیز و نزد عای برو و ببین پادشاه عای و قومش و‬ ‫شهر و سرزمینش را به دست تو میسپارم‪.‬‬ ‫‪2‬و با عای و پادشاهش چنان کن که با اریحا و پادشاهش کردی‪ ،‬فقط غنایم و چهارپایانش را برای خودت ببر ‪.‬برای شهر در پشت آن کمین‬ ‫بگذار‪.‬‬ ‫‪3‬پس یوشع و جمیع قوم جنگ برخاستند تا به عای بروند و یوشع سی هزار مرد شجاع دلیر را برگزید و ایشان را شبانه روانه کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و به ایشان امر کرد و گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬در مقابل شهر‪ ،‬حتی در پشت شهر‪ ،‬کمین خواهید کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و من و جمیع قومی که با من هستند به شهر نزدیک خواهیم شد و چنین خواهد بود که چون بر ما بیرون آیند‪ ،‬مانند اول‪ ،‬از حضور‬ ‫ایشان فرار خواهیم کرد‪.‬‬ ‫( ‪6‬زیرا آنها به دنبال ما خواهند آمد )تا ما آنها را از شهر بیرون آوریم ‪.‬زیرا آنها خواهند گفت ‪:‬مانند اول از پیش ما فرار می کنند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه از کمین برخیزید و شهر را تصرف کنید زیرا که یهوه خدای شما آن را به دست شما خواهد سپرد‪.‬‬ ‫‪8‬و هنگامی که شهر را تصرف کنید‪ ،‬شهر را به آتش خواهید کشید و طبق فرمان خداوند عمل کنید ‪.‬ببینید من به شما دستور داده ام‪.‬‬ ‫‪9‬پس یوشع ایشان را فرستاد و ایشان به کمین نشستند و بین بیتئیل و عای در طرف مغرب عای ساکن شدند‪ ،‬اما یوشع در آن شب در میان‬ ‫مردم اقامت گزید‪.‬‬ ‫‪10‬و یوشع صبح زود برخاست و قوم را شمرده‪ ،‬او و مشایخ اسرائیل از حضور قوم به عای رفتند‪.‬‬ ‫‪11‬و تمامی قوم‪ ،‬حتنی مردم جنگی که با او بودند‪ ،‬برآمده‪ ،‬نزدیک شده‪ ،‬به شهر آمدند‪ ،‬و در سمت شمال عای اردو زدند‪ ،‬و اکنون درهای‬ ‫بین ایشان و عای بود‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪12‬و حدود پنج هزار نفر را گرفت و آنها را در میان بیتئیل و عای در سمت غرب شهر در کمین گذاشت‪.‬‬ ‫‪13‬و چون قوم‪ ،‬جمیع لشکر را که در شمال شهر بود‪ ،‬و کمینشان را در غرب شهر قرار دادند‪ ،‬یوشع در آن شب به وسط دره رفت‪.‬‬ ‫‪14‬و چنین واقع شد‪ ،‬چون پادشاه عای این را دید‪ ،‬آنها عجله کردند و زود برخاستند‪ ،‬و مردان شهر‪ ،‬او و تمامی قومش‪ ،‬در وقت معین‪ ،‬در‬ ‫مقابل دشت‪ ،‬برای نبرد بر اسرائیل بیرون آمدند ‪.‬اما او نمی دانست که دروغ پردازانی در پشت شهر در کمین او بودند‪.‬‬ ‫‪15‬و یوشع و تمامی اسرائیل چنان کردند که گویی از پیش ایشان کتک خوردهاند و از راه بیابان گریختند‪.‬‬ ‫‪16‬و جمیع قومی که در عای بودند برای تعقیب ایشان فراخوانده شدند و یوشع را تعقیب کردند و از شهر دور شدند‪.‬‬ ‫‪17‬و مردی در عای یا بیتئیل باقی نمانده بود که پس از اسرائیل بیرون نیامد‪ ،‬و شهر را باز گذاشته‪ ،‬به تعقیب اسرائیل پرداختند‪.‬‬ ‫‪18‬و خداوند به یوشع گفت‪ ،‬نیزه ای را که در دست توست به سوی عای دراز کن ‪.‬زیرا آن را به دست تو خواهم داد ‪.‬و یوشع نیزه ای را‬ ‫که در دست داشت به سوی شهر دراز کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و کمینها بهسرعت از جای خود برخاستند و بهمحض اینکه دست خود را دراز کرد‪ ،‬دویدند و به شهر وارد شدند و آن را گرفتند و‬ ‫شتابان شهر را به آتش کشیدند‪.‬‬ ‫‪20‬و چون مردان عای به پشت سر خود نگاه کردند‪ ،‬دیدند‪ ،‬و اینک‪ ،‬دود شهر به آسمان بال رفت‪ ،‬و آنها قدرتی نداشتند که از این طرف یا‬ ‫آن طرف فرار کنند‪ ،‬و مردمی که به بیابان گریختند‪ ،‬به تعقیب کنندگان برگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون یوشع و تمامی اسرائیل دیدند که کمینها شهر را گرفته و دود شهر بال میرود‪ ،‬برگشتند و مردان عای را کشتند‪.‬‬ ‫‪22‬و دیگری از شهر علیه ایشان بیرون آمد ‪.‬پس آنها در میان اسرائیل بودند‪ ،‬بعضی از این طرف و بعضی از آن طرف‪.‬‬ ‫‪23‬و پادشاه عای را زنده گرفتند و نزد یوشع آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که اسرائیل کشتار تمامی ساکنان عای را در صحرا‪ ،‬در بیابانی که آنها را در آن تعقیب کردند‪ ،‬پایان دادند‪ ،‬و‬ ‫چون همگی بر لبه شمشیر افتادند‪ ،‬تا اینکه نابود شدند‪ ،‬تمامی بنی اسرائیل به عای بازگشتند و آن را به دم شمشیر زدند‪.‬‬ ‫‪25‬و چنین شد که تمام کسانی که در آن روز افتادند‪ ،‬اعم از مرد و زن‪ ،‬دوازده هزار نفر بودند‪ ،‬یعنی همه مردان عای‪.‬‬ ‫‪26‬زیرا یوشع دست خود را که با آن نیزه دراز کرده بود عقب نکشید تا اینکه تمامی ساکنان عای را به کلی هلک کرد‪.‬‬ ‫‪27‬و فقط چهارپایان و غنایم آن شهر را اسرائیل برحسب کلم خداوند که به یوشع امر فرموده بود برای خود بردند‪.‬‬ ‫‪28‬و یوشع عای را سوزاند و آن را به تپهای برای همیشه تبدیل کرد و تا امروز ویران شد‪.‬‬ ‫‪29‬و پادشاه عای را تا غروب بر درختی آویزان کرد و به محض غروب خورشید‪ ،‬یوشع دستور داد که لشه او را از درخت پایین بیاورند‬ ‫و آن را در ورودی دروازه شهر بیندازند و بر آن انبوهی از سنگها برافراشتند که تا امروز باقی مانده است‪.‬‬ ‫‪30‬و یوشع برای یهوه خدای اسرائیل مذبحی در کوه ابال بنا کرد‪،‬‬ ‫‪31‬چنانکه موسی‪ ،‬بنده خداوند‪ ،‬بنی اسرائیل را امر فرمود‪ ،‬چنانکه در کتاب شریعت موسی مکتوب است‪ ،‬مذبحی از سنگهای کامل که‬ ‫هیچکس آهنی بر آن بلند نمیکند و بر آن قربانیهای سوختنی برای خداوند تقدیم کرده‪ ،‬قربانیهای سلمتی کردند‪.‬‬ ‫‪32‬و در آنجا روی سنگها نسخه ای از شریعت موسی را که در حضور بنی اسرائیل نوشته بود نوشت‪.‬‬ ‫‪33‬و جمیع اسرائیل و مشایخ و افسران و داوران ایشان از این طرف تابوت و آن طرف در حضور کاهنان لوی که تابوت عهد خداوند را‬ ‫حمل میکردند‪ ،‬ایستادند‪ ،‬و همچنین غریبهای که در میان ایشان به دنیا آمده بود ‪.‬نیمی از آنها در مقابل کوه جریزیم و نیمی در مقابل کوه‬ ‫ابال ‪.‬همانطور که موسی‪ ،‬بنده خداوند‪ ،‬قبلل امر کرده بود که قوم اسرائیل را برکت دهند‪.‬‬ ‫‪34‬و پس از آن همه كلمات شریعت و بركات و لعنتها را مطابق آنچه در كتاب شریعت نوشته شده است خواند‪.‬‬ ‫‪35‬از تمام آنچه موسی امر فرمود که یوشع در حضور تمامی جماعت اسرائیل با زنان و اطفال و غریبان که در میان ایشان صحبت‬ ‫میکردند‪ ،‬سخنی نخواند‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬و چنین واقع شد که چون جمیع پادشاهانی که در این طرف اردن‪ ،‬در تپهها و درهها و در تمامی کرانههای دریای بزرگ در مقابل لبنان‬ ‫بودند‪ ،‬هیتیها‪ ،‬اموریها‪ ،‬کنعانیها‪ ،‬فرزیها‪ ،‬حویها و یبوسیها از آن شنیدند‪.‬‬ ‫‪2‬که با هم جمع شدند تا با یوشع و اسرائیل با یکدیگر بجنگند‪.‬‬ ‫‪3‬و چون ساکنان جبعون شنیدند که یوشع با اریحا و عای چه کرده بود‪،‬‬ ‫‪4‬آنها حیلهآمیز کار کردند‪ ،‬و رفتند و طوری ساختند که گویی سفیران بودهاند‪ ،‬و کیسههای کهنه را بر الغهای خود و بطریهای شراب‬ ‫کهنه و اجارهای گرفته و بستهاند‪.‬‬ ‫‪5‬و کفشهای کهنه و پوشیده بر پاهایشان و جامههای کهنه بر آنها ‪.‬و تمام نان آنها خشک و کپک زده بود‪.‬‬ ‫‪6‬و نزد یوشع به اردوگاه جلجال رفتند و به او و به مردان اسرائیل گفتند‪ ،‬ما از کشوری دور آمدهایم‪ ،‬پس اکنون با ما پیمان ببندید‪.‬‬ ‫‪7‬و مردان اسرائیل به حویان گفتند‪ ،‬شاید در میان ما ساکن شوید ‪.‬و چگونه با شما لیگ درست کنیم؟‬ ‫‪8‬و به یوشع گفتند‪ ،‬ما بندگان تو هستیم ‪.‬یوشع به آنها گفت« ‪:‬شما کی هستید؟ و از کجا آمده اید؟‬ ‫‪9‬و به او گفتند« ‪:‬خادمان تو از سرزمینی بسیار دور بهسبب نام یهوه خدایت آمدهاند‪ ،‬زیرا که شهرت او و آنچه در مصر انجام داد‬ ‫شنیدهایم‪.‬‬ ‫‪10‬و هر چه با دو پادشاه اموریان که آن سوی اردن بودند‪ ،‬با سیحون‪ ،‬پادشاه حشبون‪ ،‬و با عوج‪ ،‬پادشاه باشان‪ ،‬که در اشتروت بود‪ ،‬کرد‪.‬‬ ‫‪11‬بنابراین بزرگان ما و جمیع ساکنان کشور ما با ما صحبت کردند و گفتند ‪:‬برای سفر آذوقهای را با خود ببرید و به استقبال آنها بروید و‬ ‫به آنها بگویید ما بندگان شما هستیم‪ ،‬پس اکنون با ما پیمان ببندید‪.‬‬ ‫‪12‬این نان خود را در روزی که بیرون آمدیم تا نزد شما برویم‪ ،‬از خانههای خود برای آذوقه گرم گرفتیم ‪.‬اما اکنون‪ ،‬اینک خشک است و‬ ‫کپک زده است‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪13‬و این بطریهای شراب که پر کردیم‪ ،‬نو بود ‪.‬و اینک آنها پاره شده اند و این لباسها و کفشهای ما به دلیل سفر بسیار طولنی کهنه شده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪14‬و مردان از آذوقه خود گرفتند و به زبان خداوند مشورت نخواستند‪.‬‬ ‫‪15‬و یوشع با ایشان صلح کرد و با ایشان پیمان بست تا ایشان زنده بمانند‪.‬‬ ‫‪16‬و در پایان سه روز پس از اینکه با ایشان عهد بستند‪ ،‬شنیدند که همسایگان ایشان هستند و در میان ایشان ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪17‬و بنی اسرائیل سفر کرده‪ ،‬در روز سوم به شهرهای خود آمدند ‪.‬شهرهای ایشان جبعون و خفیره و بیروت و قریات یاریم بود‪.‬‬ ‫‪18‬و بنیاسرائیل ایشان را نزدند‪ ،‬زیرا که امیران جماعت برای ایشان به یهوه خدای اسرائیل قسم خورده بودند ‪.‬و تمام جماعت علیه‬ ‫شاهزادگان زمزمه کردند‪.‬‬ ‫‪19‬ا نما جمیع امیران به تمامی جماعت گفتند« ‪:‬ما برای ایشان به یهوه خدای اسرائیل قسم خوردهایم‪.‬‬ ‫‪20‬این را با آنها خواهیم کرد ‪.‬ما حتی آنها را زنده خواهیم گذاشت‪ ،‬مبادا به خاطر سوگندهایی که به آنها قسم خورده ایم خشم بر ما وارد‬ ‫شود‪.‬‬ ‫‪21‬و امیران به آنها گفتند ‪:‬بگذارید زنده بمانند ‪.‬اما آنها برای تمام جماعت هیزم شکن و کشنده آب باشند ‪.‬همانطور که شاهزادگان به آنها‬ ‫قول داده بودند‪.‬‬ ‫‪22‬و یوشع آنها را صدا زد و با آنها صحبت کرد و گفت" ‪:‬پس ما را فریب دادید و گفتید ما از شما بسیار دور هستیم ‪.‬هنگامی که در میان‬ ‫ما ساکن هستید؟‬ ‫‪23‬پس اکنون شما ملعون هستید و هیچ یک از شما از غلم و هیزم شکن و کشان آب برای خانه خدای من آزاد نخواهید شد‪.‬‬ ‫‪24‬و در جواب یوشع گفتند« ‪:‬چون به بندگانت قطعا ل گفته شد که چگونه یهوه خدایت به غلم خود موسی امر کرد که تمام زمین را به تو‬ ‫بدهد و جمیع ساکنان آن زمین را از حضور تو هلک کند‪ ،‬از این رو به خاطر تو از جان خود بسیار ترسیدیم و این کار را کردیم‪.‬‬ ‫‪25‬و اکنون‪ ،‬بنگر‪ ،‬ما در دست تو هستیم ‪:‬همانطور که برای تو خوب و درست به نظر می رسد که با ما انجام دهی‪ ،‬انجام بده‪.‬‬ ‫‪26‬و او با آنها چنین کرد و آنها را از دست بنی اسرائیل رهانید تا آنها را نکشند‪.‬‬ ‫‪27‬و یوشع ایشان را در آن روز هیزمتراشها و کشوهای آب برای جماعت و برای مذبح خداوند تا امروز در مکانی که باید انتخاب کند‪،‬‬ ‫ساخت‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪1‬و این واقع شد‪ ،‬هنگامی که آدون حسدحک‪ ،‬پادشاه اورشلیم شنید که چگونه یوشع عای را گرفته‪ ،‬و آن را کاملل ویران کرده است ‪.‬همانطور‬ ‫که با اریحا و پادشاهش کرده بود‪ ،‬با عای و پادشاهش نیز چنین کرد ‪.‬و ساکنان جبعون چگونه با اسرائیل صلح کرده بودند و در میان آنها‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪2‬که بسیار ترسیدند‪ ،‬زیرا جبعون شهر بزرگی بود‪ ،‬مانند یکی از شهرهای سلطنتی‪ ،‬و از آنجا که از عای بزرگتر بود‪ ،‬و همه مردان آن‬ ‫نیرومند بودند‪.‬‬ ‫‪3‬از این رو آدون حسدحک‪ ،‬پادشاه اورشلیم‪ ،‬نزد هوهام‪ ،‬پادشاه حبرون‪ ،‬و نزد پیرام‪ ،‬پادشاه یرموت‪ ،‬و نزد یافیا‪ ،‬پادشاه لکیش‪ ،‬و نزد دبیر‪،‬‬ ‫پادشاه عگلون‪ ،‬فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪4‬نزد من بیا و به من کمک کن تا جبعون را شکست دهیم زیرا که با یوشع و بنی اسرائیل صلح کرده است‪.‬‬ ‫‪5‬پس پنج پادشاه اموریان‪ ،‬پادشاه اورشلیم‪ ،‬پادشاه حبرون‪ ،‬پادشاه یرموت‪ ،‬پادشاه لکیش‪ ،‬پادشاه عگلون‪ ،‬جمع شدند‪ ،‬و ایشان و تمامی‬ ‫لشکریان خود برآمدند‪ ،‬و در مقابل جبعون اردو زدند و با آن جنگ کردند‪.‬‬ ‫‪6‬و مردان جبعون نزد یوشع به اردوگاه جلجال فرستادند و گفتند ‪:‬دست خود را از بندگان خود سست مكن ‪.‬به سرعت نزد ما بیایید و ما را‬ ‫نجات دهید و به ما کمک کنید‪ ،‬زیرا همه پادشاهان اموریان که در کوهستان ساکن هستند‪ ،‬علیه ما جمع شده اند‪.‬‬ ‫‪7‬پس یوشع با تمامی جنگجویان با او و تمامی مردان دلیر از جلجال بال رفت‪.‬‬ ‫‪8‬و خداوند به یوشع گفت‪ ،‬از آنها نترس‪ ،‬زیرا آنها را به دست تو تسلیم کردم ‪.‬مردی از آنها در برابر تو بایستد‪.‬‬ ‫‪9‬پس یوشع ناگهان نزد ایشان آمد و تمام شب را از جلجال برخاست‪.‬‬ ‫‪10‬و خداوند ایشان را در حضور اسرائیل مضطرب ساخت و ایشان را با قتل عام در جبعون کشت و ایشان را در راهی که به بیتحورون‬ ‫بال میرود تعقیب کرد و ایشان را تا عزکا و مکهدا زد‪.‬‬ ‫‪11‬و چنین واقع شد که چون از پیش اسرائیل گریختند و به بیتحورون فرود میآمدند‪ ،‬خداوند سنگهای بزرگی را از آسمان بر ایشان تا عزکا‬ ‫نازل کرد و آنها مردند‪.‬‬ ‫‪12‬و یوشع در روزی که خداوند اموریان را به دست بنیاسرائیل تسلیم کرد‪ ،‬یوشع به خداوند گفت و در نظر اسرائیل گفت« ‪:‬خورشید‪ ،‬بر‬ ‫جبعون بایست ‪.‬و تو ای ماه در وادی اجلون‪.‬‬ ‫‪13‬و خورشید ایستاد و ماه ماند تا مردم انتقام خود را از دشمنان خود گرفتند ‪.‬آیا این در کتاب جاشیر نوشته نشده است؟ پس خورشید در‬ ‫میان بهشت ایستاد و حدود یک روز تمام عجله نکرد که غروب کند‪.‬‬ ‫‪14‬و هیچ روزی مانند آن قبل و بعد از آن نبود که خداوند به صدای مردی گوش فرا دهد‪ ،‬زیرا خداوند برای اسرائیل جنگید‪.‬‬ ‫‪15‬و یوشع و تمامی اسرائیل با او به اردوگاه جلجال بازگشتند‪.‬‬ ‫‪16‬اما این پنج پادشاه گریختند و خود را در غاری در مکده پنهان کردند‪.‬‬ ‫‪17‬و به یوشع خبر داده شد و گفت« ‪:‬پنج پادشاه در غاری در مکده پنهان شدهاند‪.‬‬ ‫‪18‬یوشع گفت« ‪:‬سنگهای بزرگ بر دهانه غار بغلتانید و مردانی را در کنار آن قرار دهید تا آنها را نگه دارند‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪19‬و نمانید‪ ،‬بلکه دشمنان خود را تعقیب کنید و عقبترین آنها را بزنید ‪.‬اجازه نده که به شهرهای خود وارد شوند‪ ،‬زیرا یهوه خدایت آنها را‬ ‫به دست تو تسلیم کرده است‪.‬‬ ‫‪20‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که یوشع و بنیاسرائیل کشتن ایشان را با کشتاری بسیار بزرگ پایان دادند‪ ،‬تا اینکه آنها هلک شدند‪ ،‬بقیه آنها‬ ‫به شهرهای حصاردار وارد شدند‪.‬‬ ‫‪21‬و جمیع قوم با سلمتی نزد یوشع در مکهدا به اردوگاه بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬یوشع گفت ‪:‬دهان غار را باز کن و آن پنج پادشاه را برای من از غار بیرون بیاور‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و آنها چنین کردند و آن پنج پادشاه را از غار نزد او بیرون آوردند‪ ،‬پادشاه اورشلیم‪ ،‬پادشاه حبرون‪ ،‬پادشاه یرموت‪ ،‬پادشاه لکیش‪ ،‬و‬ ‫پادشاه اگلون‪.‬‬ ‫‪24‬و چنین شد که چون آن پادشاهان را نزد یوشع بیرون آوردند‪ ،‬یوشع جمیع مردان اسرائیل را فراخواند و به فرماندهان مردان جنگی که‬ ‫همراه او بودند گفت ‪:‬نزدیک بیایید‪ ،‬پاهای خود را بر گردن این پادشاهان بگذارید ‪.‬و نزدیك شدند و پاهاي خود را بر گردن ایشان گذاشتند‪.‬‬ ‫‪25‬و یوشع به ایشان گفت« ‪:‬نترسید و ناامید نشوید‪ ،‬قوی و شجاع باشید‪ ،‬زیرا خداوند با همه دشمنان شما که با آنها می جنگید چنین خواهد‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪26‬و پس از آن یوشع ایشان را زد و آنها را کشت و به پنج درخت آویزان کرد و تا شام بر درختان آویزان بودند‪.‬‬ ‫‪27‬و در هنگام غروب خورشید چنین شد که یوشع امر کرد و آنها را از درختان پایین آوردند و به غاری که در آن پنهان شده بودند‬ ‫انداختند و سنگهای بزرگی در دهان غار گذاشتند که تا امروز باقی است‪.‬‬ ‫‪28‬و در آن روز یوشع مکیده را گرفت و آن را به دم شمشیر زد و پادشاه آن را به کلی هلک کرد ‪.‬او نگذاشت هیچکس باقی بماند و با‬ ‫پادشاه مکهدا همانگونه رفتار کرد که با پادشاه اریحا کرد‪.‬‬ ‫‪29‬و یوشع و تمامی اسرائیل با او از مکهدا به لیبنه رفتند و با لیبنه جنگیدند‪.‬‬ ‫‪30‬و خداوند آن را نیز و پادشاه آن را به دست اسرائیل تسلیم کرد ‪.‬و آن را با دم شمشیر زد ‪.‬او هیچ کس را در آن باقی نگذاشت ‪.‬اما با‬ ‫پادشاه آن چنان کرد که با پادشاه اریحا کرد‪.‬‬ ‫‪31‬و یوشع از لیبنه و تمامی اسرائیل با او به لکیش رفتند و در مقابل آن اردو زدند و با آن جنگیدند‪.‬‬ ‫‪32‬و خداوند لکیش را به دست اسرائیل تسلیم کرد و در روز دوم آن را گرفت و به دم شمشیر زد و تمام جانهایی را که در آن بودند‪،‬‬ ‫برحسب آنچه که با لیبنه کرده بود‪.‬‬ ‫‪33‬پس هورام‪ ،‬پادشاه جازر‪ ،‬برای کمک به لکیش آمد ‪.‬و یوشع او و قومش را زد‪ ،‬تا جایی که هیچ کس از او باقی نگذاشت‪.‬‬ ‫‪34‬و یوشع از لکیش به عگلون و تمامی اسرائیل با او گذشت ‪.‬و در برابر آن اردو زدند و با آن جنگیدند‪.‬‬ ‫‪35‬و در آن روز آن را گرفتند و به دم شمشیر زدند‪ ،‬و تمام جانهایی را که در آن بودند‪ ،‬در آن روز بهطورکلی هلک کرد‪ ،‬مطابق آنچه به‬ ‫لکیش کرده بود‪.‬‬ ‫‪36‬و یوشع از عگلون و تمامی اسرائیل با او به حبرون رفتند ‪.‬و با آن مبارزه کردند‪:‬‬ ‫‪37‬و آن را گرفتند و به دم شمشیر زدند و پادشاه آن و تمامی شهرهای آن و تمامی جانهایی که در آن بودند ‪.‬بر طبق آنچه با اگلون کرده‬ ‫بود‪ ،‬کسی باقی نماند ‪.‬اما آن را و تمام ارواح را که در آن بودند به کلی نابود کرد‪.‬‬ ‫‪38‬و یوشع و تمامی اسرائیل با او به دبیر بازگشتند ‪.‬و با آن مبارزه کرد‪:‬‬ ‫‪39‬و آن را با پادشاه و تمام شهرهای آن گرفت ‪.‬و آنها را به دم شمشیر زدند و تمام جانهایی را که در آن بودند به کلی هلک کردند ‪.‬او‬ ‫چیزی باقی نگذاشت ‪.‬همانطور که با حبرون کرده بود‪ ،‬با دبیر و پادشاه آن نیز چنین کرد ‪.‬همانطور که با لیبنه و با پادشاه او نیز کرده بود‪.‬‬ ‫‪40‬پس یوشع تمام سرزمین تپهها و جنوب و درهها و چشمهها و تمامی پادشاهان آنها را زد و کسی باقی نگذاشت‪ ،‬بلکه همه کسانی را که‬ ‫نفس میکشیدند‪ ،‬چنانکه یهوه خدای اسرائیل امر فرموده بود‪ ،‬نابود کرد‪.‬‬ ‫‪41‬و یوشع ایشان را از قادشبرنیا تا غزه و تمامی سرزمین گشن تا حجبعون شکست داد‪.‬‬ ‫‪42‬و یوشع تمام این پادشاهان و سرزمین ایشان را در یک زمان گرفت‪ ،‬زیرا یهوه خدای اسرائیل برای اسرائیل جنگید‪.‬‬ ‫‪43‬و یوشع و تمامی اسرائیل با او به اردوگاه جلجال بازگشتند‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪1‬و چنین واقع شد که چون یابین‪ ،‬پادشاه حصور آن چیزها را شنید‪ ،‬نزد ایوباب‪ ،‬پادشاه مادون‪ ،‬و نزد پادشاه شمرون‪ ،‬و نزد پادشاه اخشاف‬ ‫فرستاد‪،‬‬ ‫‪2‬و به پادشاهانی که در شمال کوهها و دشتهای جنوب چینروت و در دره و در حدود دور در غرب بودند‪.‬‬ ‫‪3‬و به کنعانیان در مشرق و مغرب و به اموریان و هیتیان و فرزیان و یبوسیان در کوهستان و به حویان زیر هرمون در زمین حمصفه‪.‬‬ ‫‪4‬و ایشان و تمام لشکریانشان با ایشان بیرون رفتند‪ ،‬جمعیت بسیار‪ ،‬مثل ماسهای که بر ساحل دریا است‪ ،‬با اسبها و ارابههای بسیار زیاد‪.‬‬ ‫‪5‬و چون همه این پادشاهان گرد هم آمدند‪ ،‬آمدند و در آبهای مروم با هم اردو زدند تا با اسرائیل بجنگند‪.‬‬ ‫‪6‬و خداوند به یوشع گفت« ‪:‬از آنها نترس‪ ،‬زیرا فردا در همین ساعت همه کشتهشدگان را به اسرائیل تسلیم خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪7‬پس یوشع و تمام قوم جنگ با او ناگهان در کنار آبهای مروم بر ضد ایشان آمدند ‪.‬و بر آنها افتادند‪.‬‬ ‫‪8‬و خداوند ایشان را به دست اسرائیل تسلیم کرد که ایشان را زدند و ایشان را تا صیدون بزرگ و تا مصرفوتمائیم و تا دره حمصفه به‬ ‫طرف مشرق تعقیب کردند ‪.‬و آنها را زدند‪ ،‬تا جایی که از آنها چیزی باقی نگذاشتند‪.‬‬ ‫‪9‬و یوشع با ایشان چنان کرد که خداوند به او فرمود ‪:‬اسبهای ایشان را کنده و ارابههای ایشان را به آتش سوزاند‪.‬‬ ‫‪10‬و یوشع در آن زمان برگشته‪ ،‬حصور را گرفته‪ ،‬پادشاه آن را به شمشیر زد‪ ،‬زیرا که حصور از قبل رئیس تمام آن ممالک بود‪.‬‬ ‫‪11‬و جمیع جانهایی را که در آنجا بودند به دم شمشیر زدند و آنها را کاملل هلک کردند‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪12‬و یوشع جمیع شهرهای آن پادشاهان و جمیع پادشاهان ایشان را گرفت و آنها را به دم شمشیر زد و ایشان را چنانکه موسی‪ ،‬بنده خداوند‬ ‫امر فرموده بود‪ ،‬نابود کرد‪.‬‬ ‫قوت خود ایستاده بودند‪ ،‬اسرائیل جز حصور هیچ یک از آنها را نسوخت ‪.‬که جاشوا سوخت‪.‬‬ ‫‪13‬ا نما شهرهایی که در ن‬ ‫‪14‬و بنیاسرائیل تمام غنایم این شهرها و چهارپایان را برای خود بردند ‪.‬اما همه را به دم شمشیر زدند تا اینکه آنها را هلک کردند و کسی‬ ‫را برای نفس کشیدن باقی نگذاشتند‪.‬‬ ‫‪15‬همانطور که خداوند به بنده خود موسی امر کرد‪ ،‬موسی به یوشع امر کرد و یوشع نیز چنین کرد ‪.‬از تمام آنچه خداوند به موسی امر‬ ‫فرموده بود‪ ،‬چیزی از خود باقی نگذاشت‪.‬‬ ‫‪16‬پس یوشع تمام آن زمین و تپهها و تمامی سرزمین جنوبی و تمامی زمین گشن و دره و دشت و کوه اسرائیل و دره آن را گرفت‪.‬‬ ‫‪17‬حتی از کوه هالک که به سعیر بال میرود تا بعلجاد در وادی لبنان در زیر کوه ححرمون‪ ،‬و جمیع پادشاهان ایشان را گرفته‪ ،‬ایشان را زد‬ ‫و کشت‪.‬‬ ‫‪18‬یوشع با همه آن پادشاهان جنگ طولنی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬شهری که با بنیاسرائیل صلح کند‪ ،‬جز حویان ساکن حجبعون نبود‪.‬‬ ‫‪20‬زیرا از جانب خداوند بود که دلهای ایشان را سخت کند تا در جنگ بر اسرائیل بیایند تا ایشان را کاملل هلک کند و هیچ لطفی نداشته‬ ‫باشند‪ ،‬بلکه ایشان را هلک کند‪ ،‬چنانکه خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪21‬و در آن زمان یوشع آمد و عناقیمها را از کوهها‪ ،‬از حبرون‪ ،‬از دبیر‪ ،‬از عناب‪ ،‬و از تمامی کوههای یهودا‪ ،‬و از تمامی کوههای‬ ‫اسرائیل منقطع کرد ‪.‬یوشع آنها را با شهرهایشان به کلی هلک کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬هیچیک از عناقیان در سرزمین بنیاسرائیل باقی نماندند‪ ،‬جز اینکه در غزه‪ ،‬جت و اشدود باقی ماندند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس یوشع تمام زمین را‪ ،‬موافق هر آنچه خداوند به موسی گفته بود‪ ،‬تصرف کرد و یوشع آن را به بنیاسرائیل بر حسب فرقههای ایشان‬ ‫بر حسب قبایلشان به میراث داد ‪.‬و زمین از جنگ آرام گرفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪ ۱‬اینانند پادشاهان آن سرزمین که بنیاسرائیل شکست دادند و سرزمین ایشان را در آن سوی اردن به سوی طلوع آفتاب‪ ،‬از نهر ارنون تا‬ ‫کوه حرمون‪ ،‬و تمامی دشت شرقی‪ ،‬به تصرف آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬سیحون‪ ،‬پادشاه اموریان که در حشبون ساکن بود و از عروعیر که بر کناره وادی ارنون است و از وسط وادی و از نصف جلعاد تا‬ ‫وادی یبوق که سرحد بنی عمون است‪ ،‬حکومت میکرد‪.‬‬ ‫‪3‬و از دشت تا دریای شینروت در مشرق و تا دریای دشت‪ ،‬یعنی دریای نمک در شرق‪ ،‬راه بیت یشیموت ‪.‬و از جنوب زیر اشدوثپیگاه‪:‬‬ ‫‪4‬و ساحل عوج‪ ،‬پادشاه باشان‪ ،‬که از بقایای غولهایی بود که در اشتروت و ادرای ساکن بودند‪،‬‬ ‫‪5‬و در کوه هرمون و در سلکه و در تمام باشان تا سرحد جشوریان و مااخاتیان و نیمی از جلعاد‪ ،‬یعنی مرز سیحون‪ ،‬پادشاه حشبون‪،‬‬ ‫سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪6‬و موسی‪ ،‬بنده خداوند و بنیاسرائیل را زدند و موسی‪ ،‬بنده خداوند‪ ،‬آن را به ملکیت به رئوبینیان و جادیان و نصف سبط منسی داد‪.‬‬ ‫‪7‬و اینانند پادشاهان مملکتی که یوشع و بنیاسرائیل از این طرف اردن در مغرب‪ ،‬از بعلجاد در وادی لبنان تا کوه لحللک که به سعیر بال‬ ‫میرود‪ ،‬شکست دادند ‪.‬که یوشع به قبایل اسرائیل برحسب تقسیماتشان به ملکیت بخشید‪.‬‬ ‫‪.‬حتیان و اموریان و کنعانیان و فرزیان و حویان و یبوسیان‪:‬‬ ‫‪8‬در کوهها و درهها و در دشتها و چشمهها و در بیابان و در جنوب کشور ح‬ ‫‪9‬پادشاه اریحا‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه عای که در کنار بیتئیل است‪ ،‬یک‪.‬‬ ‫‪10‬پادشاه اورشلیم‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه حبرون‪ ،‬یک؛‬ ‫‪11‬پادشاه یرموت‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه لکیش‪ ،‬یک‪.‬‬ ‫‪12‬پادشاه اگلون‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه جازر‪ ،‬یک‪.‬‬ ‫‪13‬پادشاه دبیر‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه جدر‪ ،‬یک؛‬ ‫‪14‬پادشاه هورمه‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه آراد‪ ،‬یک؛‬ ‫‪15‬پادشاه لیبنه‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه عدولم‪ ،‬یک؛‬ ‫‪16‬پادشاه مکده‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه بیتئیل‪ ،‬یک‪.‬‬ ‫‪17‬پادشاه تپوا‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه هفر‪ ،‬یک;‬ ‫‪18‬پادشاه افک‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه لشارون‪ ،‬یک؛‬ ‫‪19‬پادشاه مادون‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه حصور‪ ،‬یک‪.‬‬ ‫‪20‬پادشاه شمرونمرون‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه اخشاف‪ ،‬یک؛‬ ‫‪21‬پادشاه تاناخ‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه مجدو‪ ،‬یک‪.‬‬ ‫‪22‬پادشاه قادش‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه یوکنیم از کرمل‪ ،‬یک‪.‬‬ ‫‪23‬پادشاه دور در ساحل دور‪ ،‬یک ‪.‬پادشاه اقوام گیلجال‪ ،‬یک‪.‬‬ ‫‪24‬پادشاه ترزا‪ ،‬یک ‪:‬تمام پادشاهان سی و یک‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬یوشع پیر و سالخورده بود ‪.‬و خداوند به او گفت« ‪:‬تو پیر و سالخورده هستی و هنوز زمینهای زیادی برای تصرف باقی مانده است‪.‬‬ ‫‪2‬این سرزمینی است که هنوز باقی مانده است ‪:‬تمامی سرحدات فلسطینیان و تمامی جشوری‪،‬‬ ‫‪3‬از سیهور‪ ،‬که پیش از مصر است‪ ،‬تا سرحدات الکرون در شمال‪ ،‬که تا کنعانیان شمرده میشود ‪:‬پنج نفر از اربابان فلسطینیان ‪.‬غزاتیان و‬ ‫اشدوتیان‪ ،‬اشکالونیان‪ ،‬گیتیان و اکرونیان ‪.‬همچنین آویت ها‪:‬‬ ‫‪4‬از جنوب‪ ،‬تمامی زمین کنعانیان و معراح که در کنار صیدونیان است‪ ،‬تا الفحک‪ ،‬تا سرحدات اموریان‪.‬‬ ‫‪5‬و زمین جبلیان و تمامی لبنان به سوی طلوع آفتاب‪ ،‬از بعلجاد در زیر کوه هرمون تا مدخل حمات‪.‬‬ ‫‪6‬تمامی ساکنان کوهستان را از لبنان تا مصرفوتمایم و تمامی صیدونیان را از حضور بنیاسرائیل بیرون خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪7‬پس اکنون این زمین را به عنوان میراث به ‪9‬قبیله و نیمی از قبیله منسی تقسیم کنید‪.‬‬ ‫‪8‬که رئوبنیان و جادیان میراث خود را که موسی به آنها داده است‪ ،‬در آن سوی اردن به طرف مشرق به دست آوردهاند‪ ،‬همانطور که‬ ‫موسی‪ ،‬بنده خداوند به آنها داده است‪.‬‬ ‫‪9‬از عروئر که بر کرانه نهر ارنون است و شهری که در میان نهر است و تمامی دشت مدبع تا دیبون‪.‬‬ ‫‪10‬و تمامی شهرهای سیحون‪ ،‬پادشاه اموریان‪ ،‬که در حشبون سلطنت میکرد تا مرز بنی عمون‪.‬‬ ‫‪11‬و جلعاد و سرحد جشوریان و مااخاتیان و همه کوه هرمون و همه باشان تا سالکه‪.‬‬ ‫‪12‬تمام پادشاهی عوج در باشان که در اشتاروث و ادرای سلطنت میکرد و از بقایای غولها باقی مانده بود‪ ،‬زیرا موسی آنها را زد و آنها‬ ‫را بیرون کرد‪.‬‬ ‫‪13‬ا نما بنیاسرائیل نه جشوریان و نه مااخاتیان را اخراج نکردند‪ ،‬بلکه جشوریان و ماآخاتیان تا امروز در میان بنیاسرائیل ساکن هستند‪.‬‬ ‫‪14‬فقط به قبیله لوی هیچ میراثی نداد ‪.‬قربانیهای یهوه خدای اسرائیل که به آتش میروند‪ ،‬میراث ایشان است‪ ،‬چنانکه او به ایشان گفت‪.‬‬ ‫‪15‬و موسی به سبط بنی روبین ارث برحسب قبایل ایشان داد‪.‬‬ ‫‪16‬و ساحل ایشان از عروئر‪ ،‬که در کنار نهر ارنون است‪ ،‬و شهری که در وسط نهر است‪ ،‬و تمام دشت نزد مدبا بود‪.‬‬ ‫‪17‬حشبون و تمام شهرهایش که در دشت است ‪.‬دیبون و باموتبعل و بثبعلمعون‬ ‫‪18‬و یاحازه‪ ،‬و حکدحموت‪ ،‬و مفاث‪،‬‬ ‫‪19‬و کرجاتایم و سیبمه و زرث شهر در کوه دره‪،‬‬ ‫‪20‬و بیتفائور و اشدوتپیسگاه و بیتیشیموت‪،‬‬ ‫‪ ۲۱‬و تمامی شهرهای دشت و تمامی مملکت سیحون پادشاه اموریان که در حشبون سلطنت میکرد و موسی با امیران مدیان و اوی و ریکم‬ ‫و صور و حور و ربا که دوکهای سیحون در آن کشور ساکن بودند‪ ،‬کشت‪.‬‬ ‫‪22‬و بلعام پسر بعور‪ ،‬فالگو‪ ،‬بنیاسرائیل را در میان کسانی که به دست ایشان کشته شده بودند‪ ،‬با شمشیر کشتند‪.‬‬ ‫‪23‬و سرحد بنی روبین اردن و حدود آن بود ‪.‬این میراث بنی رئوبین پس از خانوادههای ایشان و شهرها و روستاهای آن بود‪.‬‬ ‫‪24‬و موسی به سبط جاد‪ ،‬حتی به بنی جاد برحسب قبایل ایشان‪ ،‬میراث داد‪.‬‬ ‫‪25‬و ساحل ایشان یازر و تمامی شهرهای جلعاد و نیمی از زمین بنی عمون تا عرویر که در مقابل رابه است بود‪.‬‬ ‫‪26‬و از حشبون تا رمتمیزپه و بتونیم ‪.‬و از ماهانایم تا مرز دبیر‪.‬‬ ‫س ف‬ ‫صففون‪ ،‬بقیۀ مملکت سیحون‪ ،‬پادشاه حشبون‪ ،‬اردن و سرحد او‪ ،‬تا لبه دریای سی حن حرت‪ ،‬در آن‬ ‫دره‪ ،‬بلت للرم‪ ،‬و بل حت حن لم لره‪ ،‬و ف‬ ‫‪27‬و در ن‬ ‫کوت‪ ،‬و ل‬ ‫سوی اردن به سمت شرق‪.‬‬ ‫‪28‬این است میراث بنی جاد پس از خانوادهها و شهرها و روستاهای ایشان‪.‬‬ ‫‪29‬و موسی به نصف سبط منسی ارث داد و این ملک نصف سبط بنی منسی برحسب قبایل ایشان بود‪.‬‬ ‫‪30‬و سواحل ایشان از لمهنائیم و تمامی باشان و تمامی مملکت عوج پادشاه باشان و تمامی شهرهای یائیر که در باشان است‪ ،‬شصت شهر‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪31‬و نیمی از جلعاد و اشتاروت و ادرای‪ ،‬شهرهای پادشاهی عوج در باشان‪ ،‬متعلق به فرزندان ماخیر بن منسی و نیمی از بنی ماکیر بر‬ ‫حسب قبایل ایشان بود‪.‬‬ ‫‪32‬اینها کشورهایی است که موسی در دشتهای موآب‪ ،‬در آن سوی اردن‪ ،‬در کنار اریحا‪ ،‬بهسمت شرق‪ ،‬برای میراث تقسیم کرد‪.‬‬ ‫‪33‬اما موسی به قبیله لوی هیچ میراثی نداد‪ ،‬زیرا خداوند‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬میراث ایشان بود‪ ،‬چنانکه به ایشان گفت‪.‬‬ ‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬و اینها کشورهایی است که بنیاسرائیل در زمین کنعان به ارث بردند که العازار کاهن و یوشع بن نون و رؤسای پدران قبایل بنیاسرائیل‬ ‫برای آنها به ارث تقسیم کردند‪.‬‬ ‫‪2‬و میراث ایشان به قید قرعه شد‪ ،‬چنانکه خداوند به دست موسی امر فرموده بود‪ ،‬برای نه قبیله و برای نصف قبیله‪.‬‬ ‫‪3‬زیرا موسی دو قبیله و نیم قبیله را در آن سوی اردن به ارث داده بود‪ ،‬اما به لویان هیچ میراثی در میان ایشان نداد‪.‬‬ ‫‪4‬زیرا بنی یوسف دو قبیله بودند‪ ،‬منسی و افرایم‪ ،‬پس به لویان در زمین جز شهرها برای سکونت‪ ،‬با حومههایشان برای چهارپایان و‬ ‫اموالشان‪ ،‬سهمی ندادند‪.‬‬ ‫‪5‬چنانکه خداوند به موسی امر فرمود‪ ،‬بنیاسرائیل نیز چنین کردند و زمین را تقسیم کردند‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪6‬و بنی یهودا نزد یوشع در جلجال آمدند و کالیب پسر یفونه کنیزی به او گفت ‪:‬آنچه را که خداوند به موسی مرد خدا درباره من و تو در‬ ‫قادشبرنیا گفت‪ ،‬میدانی‪.‬‬ ‫‪7‬چهل ساله بودم که موسی‪ ،‬بنده خداوند‪ ،‬مرا از قادشبرنیا فرستاد تا زمین را جاسوسی کنم ‪.‬و دوباره همانطور که در قلبم بود به او خبر‬ ‫دادم‪.‬‬ ‫‪8‬ا نما برادرانم که با من رفتند دل قوم را متلشی ساختند‪ ،‬اما من کاملل از یهوه خدای خود پیروی کردم‪.‬‬ ‫‪9‬و موسی در آن روز سوگند یاد کرد و گفت« ‪:‬بیتردید زمینی که پاهای تو بر آن پایمال شدهای‪ ،‬میراث تو خواهد بود و تا ابد از آن‬ ‫فرزندان تو خواهد بود‪ ،‬زیرا تو بهطور کامل از یهوه خدای من پیروی کردی‪.‬‬ ‫‪10‬و اکنون‪ ،‬اینک‪ ،‬خداوند مرا زنده نگه داشته است‪ ،‬همانطور که او گفت‪ ،‬این چهل و پنج سال‪ ،‬حتی از زمانی که خداوند این کلمه را به‬ ‫موسی گفت‪ ،‬در حالی که بنی اسرائیل در بیابان سرگردان بودند ‪:‬و اکنون‪ ،‬اینک‪ ،‬من امروز هشتاد و پنج ساله هستم‪.‬‬ ‫‪11‬اما امروز به قوت روزی هستم که موسی مرا فرستاد‪ ،‬چنانکه در آن زمان قوت من بود‪ ،‬اکنون نیز قوت من برای جنگ‪ ،‬هم برای‬ ‫بیرون رفتن و هم برای ورود‪ ،‬نیرومند است‪.‬‬ ‫‪12‬پس اکنون این کوه را که خداوند در آن روز گفته است به من بدهید ‪.‬زیرا در آن روز شنیدی که آناقیمها در آنجا بودند و شهرها بزرگ‬ ‫و حصاردار بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و یوشع او را برکت داد و به کالیب پسر یفونه حبرون به میراث داد‪.‬‬ ‫‪14‬پس حبرون میراث کالیب پسر یفونه کنزی تا امروز شد‪ ،‬زیرا او کاملل از یهوه خدای اسرائیل پیروی کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و نام حبرون قبلل کریجاتاربا بود ‪.‬که اربا در میان آناکیم ها مردی بزرگ بود ‪.‬و زمین از جنگ آرام گرفت‪.‬‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪1‬پس قرعه سبط بنی یهودا برحسب قبایل ایشان این بود ‪.‬حتی تا مرز ادوم‪ ،‬بیابان زین در جنوب‪ ،‬منتهی الیه ساحل جنوبی بود‪.‬‬ ‫‪2‬و مرز جنوبی ایشان از ساحل دریای نمک از خلیجی که به طرف جنوب مینگرد بود‪.‬‬ ‫‪3‬و به طرف جنوب به ماالهکرابیم بیرون میآمد و به زین میگذشت و از سمت جنوب تا قادشبرنیا بال میرفت و به حصرون میرسید و به‬ ‫آدار بال میرفت و قطبنما را به کرکه میآورد‪.‬‬ ‫‪4‬از آنجا به عزمون گذشت و به نهر مصر رفت ‪.‬و مسیرهای آن ساحل در دریا بود ‪:‬این ساحل جنوبی شما خواهد بود‪.‬‬ ‫‪5‬و حد شرقی دریای شور بود تا انتهای اردن ‪.‬و مرز ایشان در قسمت شمالی از خلیج دریا در منتهی الیه اردن بود‪.‬‬ ‫‪6‬و سرحد تا بیتهوگل بال میرفت و از شمال بیتارابه میگذشت ‪.‬و مرز تا سنگ بوهان پسر روبن بال رفت‪.‬‬ ‫‪7‬و مرز از وادی اخور به دبیر بال میرفت و همینطور به سمت شمال میرفت و به سوی جلجال مینگریست‪ ،‬یعنی قبل از صعود به ادومیم‪،‬‬ ‫که در سمت جنوب نهر است‪.‬‬ ‫‪8‬و سرحد به وادی پسر حینوم به سمت جنوب یبوسی بال رفت ‪.‬همان اورشلیم است و مرز تا بالی کوهی که در مقابل دره هینوم به سمت‬ ‫غرب قرار دارد که در انتهای دره غول ها به سمت شمال است بال می رفت‪.‬‬ ‫‪9‬و مرز از بالی تپه به چشمه آب نفتوا کشیده شد و به شهرهای کوه افرون میرفت ‪.‬و سرحد به بعله کشیده شد که کریجاتجیاریم است‪.‬‬ ‫‪10‬و مرز از بلعللله به طرف مغرب تا كوه سعیر میپیوندد و از طرف شمال تا كنار كوه یاریم كه كسالون است میگذرد و به بیتشمش پایین‬ ‫میآید و به تیمنه میرسد‪.‬‬ ‫‪11‬و سرحد به طرف شمال لعکرون میرفت و تا شیکرون کشیده میشد و به کوه بلعلله میرسید و تا جبنئیل میرفت ‪.‬و خروجی از مرز در‬ ‫دریا بود‪.‬‬ ‫‪12‬و مرز غربی به دریای بزرگ و ساحل آن بود ‪.‬این است ساحل بنی یهودا در اطرافشان برحسب خانوادههایشان‪.‬‬ ‫‪13‬و به کالیب پسر یفونه بخشی از بنی یهودا را برحسب فرمان خداوند به یوشع بخشید‪ ،‬یعنی شهر اربع پدر عناق که شهر حبرون است‪.‬‬ ‫‪14‬و کالیب سه پسر عناق‪ ،‬حششای و اخیمان و تلمی‪ ،‬بنی عناق را از آنجا راند‪.‬‬ ‫‪15‬و از آنجا نزد ساکنان دبیر رفت و نام دبیر قبلل قریجاتسفر بود‪.‬‬ ‫‪16‬و کالیب گفت« ‪:‬هر که قریهسفر را بزند و آن را بگیرد‪ ،‬دخترم اخسا را به او زن خواهم داد‪.‬‬ ‫‪17‬و عتنئیل پسر قناز‪ ،‬برادر کالیب‪ ،‬آن را گرفت و دختر خود اخسا را به او داد‪.‬‬ ‫‪18‬و چنین واقع شد‪ ،‬چون نزد او آمد‪ ،‬او را برانگیخت تا از پدرش مزرعه ای بخواهد ‪.‬و کالیب به او گفت ‪:‬چه می خواهی؟‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪1‬و قرعه بنی یوسف از اردن در کنار اریحا‪ ،‬به آب اریحا در شرق‪ ،‬به بیابانی که از اریحا در سراسر کوه بیتئیل بال میرود‪ ،‬افتاد‪.‬‬ ‫‪2‬و از بیتئیل به لوز میرود و تا مرزهای ارکی تا آتاروت میرود‪،‬‬ ‫‪3‬و به سمت غرب به سواحل یافلتی‪ ،‬به ساحل بیتحورون پایین‪ ،‬و به جازر فرود میآید‪.‬‬ ‫‪4‬پس بنی یوسف‪ ،‬منسی و افرایم‪ ،‬میراث خود را گرفتند‪.‬‬ ‫‪5‬و سرحد بنی افرایم برحسب قبایل ایشان چنین بود ‪:‬حتا حد میراث ایشان در طرف مشرق عطاراتدار تا بیتحورون بال بود‪.‬‬ ‫‪6‬و سرحد به طرف دریا به حمکمتاه در سمت شمال میرفت ‪.‬و مرز به طرف مشرق تا طعناتشیلو میرفت و از شرق تا یانوهه میگذشت‪.‬‬ ‫‪7‬و از یانوهه به عطاروت و ناارات فرود آمد و به اریحا رسید و به اردن رفت‪.‬‬ ‫‪8‬مرز از تپواه به طرف مغرب تا نهر قانه میرفت ‪.‬و خروجی های آن در دریا بود ‪.‬این میراث قبیله بنی افرایم به وسیله خانواده های‬ ‫ایشان است‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪9‬و شهرهای جداگانه برای بنی افرایم از میراث بنی منسی بود‪ ،‬همه شهرها با دهات ایشان‪.‬‬ ‫‪10‬و کنعانیان را که در جازر ساکن بودند بیرون نکردند‪ ،‬بلکه کنعانیان تا امروز در میان افرایمیان ساکن هستند و تحت خراج خدمت‬ ‫میکنند‪.‬‬ ‫فصل ‪17‬‬ ‫‪1‬برای قبیله منسی نیز چیزهای زیادی بود ‪.‬زیرا او اولزاده یوسف بود ‪.‬برای ماخیر‪ ،‬نخستزاده منسی‪ ،‬پدر حجلعاد‪ ،‬چون او مرد جنگی بود‪،‬‬ ‫جلعاد و باشان را داشت‪.‬‬ ‫‪2‬همچنین برای بقیه بنی منسی بهواسطه خانوادههایشان چیزهای زیادی بود ‪.‬برای بنی ابیعزر و برای بنی هلک و برای بنی اسرئیل و‬ ‫برای بنی شکیم و برای بنی هفر و برای بنی شمیدا ‪:‬اینها پسران لمنلسی پسر یوسف برحسب خانوادههایشان بودند‪.‬‬ ‫‪3‬اما زلفهاد‪ ،‬پسر هفر‪ ،‬پسر حجلعاد‪ ،‬پسر ماخیر‪ ،‬پسر منسی‪ ،‬پسری نداشت‪ ،‬جز دختران‪ ،‬و اینها نامهای دختران او‪ ،‬مهل‪ ،‬و نوح‪ ،‬حغله‪،‬‬ ‫میلکه‪ ،‬و تیرزه است‪.‬‬ ‫‪4‬و نزد العازار کاهن و یوشع بن نون و پیش امیران آمدند و گفتند« ‪:‬خداوند به موسی دستور داد که در میان برادرانمان میراثی به ما بدهد ‪.‬‬ ‫پس طبق فرمان خداوند به ایشان میراثی در میان برادران پدرشان داد‪.‬‬ ‫‪5‬و ده قسمت به منسی در کنار زمین حجلعاد و باشان که در آن سوی اردن بود‪ ،‬افتاد‪.‬‬ ‫‪6‬زیرا دختران منسی در میان پسران او میراث داشتند و بقیه پسران منسی زمین جلعاد را داشتند‪.‬‬ ‫‪7‬و سواحل منسی از آشیر تا حمکمت له بود که در مقابل شکیم قرار دارد ‪.‬و مرز از سمت راست به سوی ساکنان انتپوا پیش رفت‪.‬‬ ‫‪8‬و لمنلسی زمین ت للفوه را داشت‪.‬‬ ‫‪9‬و ساحل به رودخانه كنه در جنوب نهر فرود میآمد ‪:‬این شهرهای افرایم از شهرهای منسی هستند و ساحل منسی نیز در شمال رودخانه‬ ‫بود و خروجی آن در دریا بود‪.‬‬ ‫‪10‬از جنوب مال افرایم و شمال مال منسی بود و دریا مرز اوست ‪.‬و در آشیر در شمال و در ایساکار در شرق گرد هم آمدند‪.‬‬ ‫‪11‬و منسی در ایساکار و عشر بیتشعان و شهرهایش و ا حبلعام و شهرهایش و ساکنان دور و شهرهایش و ساکنان اندور و شهرهایش و‬ ‫ساکنان تاناخ و شهرهایش و ساکنان لم حجدفو و سه کشور او را داشت‪.‬‬ ‫‪12‬اما بنی منسی نتوانستند ساکنان آن شهرها را بیرون کنند ‪.‬اما کنعانیان در آن سرزمین ساکن خواهند شد‪.‬‬ ‫‪13‬و چون بنیاسرائیل قوی شدند‪ ،‬کنعانیان را خراج کردند ‪.‬اما آنها را کاملل بیرون نکرد‪.‬‬ ‫‪14‬و بنی یوسف با یوشع صحبت کرده‪ ،‬گفتند« ‪:‬چرا جز یک قرعه و یک سهم به من وارث دادی‪ ،‬زیرا که من قومی بزرگ هستم‪ ،‬زیرا‬ ‫خداوند تاکنون مرا برکت داده است؟‬ ‫‪15‬و یوشع به آنها پاسخ داد« ‪:‬اگر شما قوم بزرگی هستید‪ ،‬پس به سرزمین جنگلی بروید و در آنجا در سرزمین فریزیان و غولها برای‬ ‫خود قطع کنید‪ ،‬اگر کوه افرایم برای شما تنگ است‪.‬‬ ‫‪16‬و بنی یوسف گفتند« ‪:‬تپه برای ما کافی نیست‪ ،‬و تمامی کنعانیانی که در زمین دره ساکن هستند ارابههای آهنین دارند‪ ،‬هم آنها که از‬ ‫بیتشعان و شهرهایش هستند و هم آنها که از دره یزرعیل هستند‪.‬‬ ‫‪17‬و یوشع به خاندان یوسف به افرایم و منسی گفت« ‪:‬تو قوم بزرگی هستی و قدرت عظیمی داری‪.‬‬ ‫‪18‬اما کوه از آن تو خواهد بود ‪.‬زیرا چوبی است و آن را قطع خواهی کرد و خروجی آن از آن تو خواهد بود‪ ،‬زیرا کنعانیان را اگر چه‬ ‫ارابه های آهنین داشته باشند و اگر چه قوی باشند‪ ،‬بیرون خواهی کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪18‬‬ ‫‪1‬و تمام جماعت بنی اسرائیل در شیلو جمع شدند و خیمه اجتماع را در آنجا برپا کردند ‪.‬و زمین بر آنان مسلط شد‪.‬‬ ‫‪2‬و در میان بنی اسرائیل هفت قبیله باقی ماندند که هنوز میراث خود را نگرفته بودند‪.‬‬ ‫‪3‬و یوشع به بنیاسرائیل گفت« ‪:‬تا کی سستی دارید که برای تصرف زمینی که یهوه خدای پدرانتان به شما داده است بروید؟‬ ‫‪4‬از میان خود سه مرد را برای هر قبیله بیرون آورید‪ ،‬و من آنها را می فرستم و آنها برمی خیزند و از زمین می گذرند و آن را برحسب‬ ‫میراث خود شرح خواهند داد ‪.‬و دوباره نزد من خواهند آمد‪.‬‬ ‫‪5‬و آن را به هفت قسمت تقسیم خواهند کرد ‪:‬یهودا در کرانه خود در جنوب خواهد ماند و خاندان یوسف در کرانه های خود در شمال ساکن‬ ‫خواهند شد‪.‬‬ ‫‪6‬پس زمین را به هفت قسمت توصیف کنید و شرح را برای من بیاورید تا در اینجا برای شما در حضور یهوه خدای ما قرعه بیندازم‪.‬‬ ‫‪7‬اما لویان در میان شما سهمی ندارند ‪.‬زیرا کهانت خداوند میراث ایشان است و جاد و روبین و نیمی از سبط منسی میراث خود را در آن‬ ‫سوی اردن در شرق که موسی‪ ،‬بنده خداوند به ایشان داده است‪ ،‬دریافت کردند‪.‬‬ ‫‪8‬و آن مردان برخاستند و رفتند و یوشع به کسانی که برای توصیف زمین میرفتند امر کرد و گفت ‪:‬بروید و در زمین بچرخید و آن را‬ ‫شرح دهید و دوباره نزد من بیایید تا در اینجا به حضور خداوند در شیلو برای شما قرعه بیندازم‪.‬‬ ‫‪9‬و آن مردان رفتند و از زمین گذشتند و آن را بر حسب شهرها به هفت قسمت در کتابی شرح دادند و دوباره نزد یوشع نزد لشکر شیلوه‬ ‫آمدند‪.‬‬ ‫‪10‬و یوشع برای ایشان در شیلو به حضور خداوند قرعه انداخت و یوشع در آنجا زمین را بر بنی اسرائیل برحسب تقسیمات ایشان تقسیم‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و قرعه قبیله بنی بنیامین برحسب قبایل ایشان رسید‪ ،‬و ساحل قرعه ایشان بین بنی یهودا و بنی یوسف بیرون آمد‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪12‬و مرز ایشان در سمت شمال از اردن بود ‪.‬و مرز به طرف شمال به طرف اریحا بال می رفت و از کوهها به سمت غرب بال می‬ ‫رفت ‪.‬و خروجی آن در بیابان بتاون بود‪.‬‬ ‫‪13‬و مرز از آنجا به لوز‪ ،‬به طرف لوز‪ ،‬که بیتئیل است‪ ،‬در جنوب میرفت ‪.‬و مرز به آتاروتادار‪ ،‬نزدیک تپه ای که در سمت جنوب‬ ‫بیتحورون زیرین قرار دارد‪ ،‬فرود آمد‪.‬‬ ‫‪14‬و مرز از آنجا کشیده شد و گوشه دریا را به طرف جنوب‪ ،‬از تپه ای که در مقابل بثحورون قرار دارد‪ ،‬به طرف جنوب فرا می گرفت ‪.‬‬ ‫و رفت و آمدهای آن در قریجاتبعل‪ ،‬یعنی قریه یاریم‪ ،‬شهر بنی یهودا بود ‪.‬این محله غربی بود‪.‬‬ ‫‪15‬و حصار جنوبی از انتهای قریه یاریم بود و سرحد از طرف مغرب بیرون میآمد و به چاه آب نفتوح میرسید‪.‬‬ ‫‪16‬و سرحد به انتهای کوهی که در مقابل دره پسر هینوم قرار دارد و در دره غولها در شمال است فرود آمد و به دره هینوم به سمت‬ ‫یبوسی در جنوب فرود آمد و به انروگل فرود آمد‪.‬‬ ‫‪17‬و از شمال کشیده شد و به انشمش رفت و به سوی جلیلوت که در مقابل بال رفتن ادومیم است بیرون آمد و به سنگ بوهان پسر روبن‬ ‫فرود آمد‪.‬‬ ‫‪18‬و به طرف شمال عربه گذشت و به عربه فرود آمد‪.‬‬ ‫‪19‬و سرحد به طرف شمال بیتهوگله میگذشت و خروجیهای مرز در خلیج شمالی دریای نمک در انتهای جنوبی اردن بود ‪:‬این ساحل‬ ‫جنوبی بود‪.‬‬ ‫‪20‬و اردن مرز آن از طرف مشرق بود ‪.‬این میراث بنی بنیامین برحسب سواحل اطراف آن برحسب خانوادههای ایشان بود‪.‬‬ ‫‪21‬و شهرهای قبیله بنی بنیامین برحسب قبایل ایشان عبارت بودند از اریحا و بیتحوگله و وادی قزیز‪.‬‬ ‫‪22‬و بیتارابه و زمرائیم و بیتئیل‪،‬‬ ‫‪23‬و آویم و پاره و عفره‪.‬‬ ‫‪24‬و کفارهامونای و اوفنی و گابا ‪.‬دوازده شهر با روستاهایشان‪:‬‬ ‫‪25‬جبعون و رامه و بیروت‪،‬‬ ‫‪26‬و لم ززپله‪ ،‬و خفیره‪ ،‬و فمزاه‪،‬‬ ‫‪27‬و رکم و ایرپیل و تارال‪،‬‬ ‫‪28‬و زله و الف و یبوسی که اورشلیم و جبعث و قریات است ‪.‬چهارده شهر با روستاهایشان ‪.‬این ارث فرزندان بنیامین برحسب‬ ‫خانوادههایشان است‪.‬‬ ‫فصل ‪19‬‬ ‫‪1‬و قرعه دوم برای شمعون‪ ،‬یعنی برای قبیله بنی شمعون برحسب قبایل ایشان‪ ،‬آمد ‪.‬و میراث ایشان در میراث بنی یهودا بود‪.‬‬ ‫‪2‬و در میراث خود بئرشبع یا سبا و مولدا داشتند‪.‬‬ ‫‪3‬و هزارشوال و بالح و عظم‪.‬‬ ‫‪4‬و الطولد‪ ،‬و بیتول‪ ،‬و هورما‪،‬‬ ‫‪5‬و زیکلغ و بیتمرکابوت و حزارسوسه‪،‬‬ ‫‪6‬و بیتلبعوت و شاروحن ‪.‬سیزده شهر و روستاهای آنها‪:‬‬ ‫‪7‬عین‪ ،‬رمون‪ ،‬اتر‪ ،‬و اشان ‪.‬چهار شهر و روستاهای آنها‪:‬‬ ‫‪8‬و جمیع دهکدههایی که در اطراف این شهرها تا بلعلللثبیر‪ ،‬رامات جنوب بود ‪.‬این میراث قبیله بنی شمعون برحسب خانوادههای ایشان‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪9‬از سهم بنی یهودا‪ ،‬میراث بنی شمعون بود‪ ،‬زیرا قسمت بنی یهودا برای ایشان زیاد بود‪ ،‬پس بنی شمعون میراث خود را در میراث ایشان‬ ‫داشتند‪.‬‬ ‫‪10‬و قرعه سوم برای بنی زبولون برحسب قبایل ایشان قید شد و حدود میراث ایشان تا سارید بود‪.‬‬ ‫‪11‬و سرحد ایشان به طرف دریا و ماراله بال رفت و به دابشث رسید و به نهری که در مقابل یفکنعام است رسید‪.‬‬ ‫‪12‬و از سارید به طرف مشرق به طرف طلوع خورشید تا مرز کیسلوتتابور برگشت و به دابرات بیرون آمد و به یافیا بال رفت‪.‬‬ ‫‪13‬و از آنجا به طرف مشرق به گیتاهفر‪ ،‬به ایتاکازین میرود‪ ،‬و به رمونمتوار تا نئه میرود‪.‬‬ ‫‪14‬و مرز آن را از طرف شمال به حناتون میپیوندد و خروجیهای آن در وادی یفتحیل است‪.‬‬ ‫‪15‬و کتات و نحلل و شمرون و یداله و بیت لحم ‪:‬دوازده شهر با دهات ایشان‪.‬‬ ‫‪16‬این است میراث بنی زبولون برحسب قبایل ایشان‪ ،‬این شهرها با دهات ایشان‪.‬‬ ‫‪17‬و قرعه چهارم برای ایساکار‪ ،‬برای بنی یساکار برحسب قبایل ایشان‪ ،‬به قید رسید‪.‬‬ ‫‪18‬و سرحد ایشان به سوی یزرعیل و خسولوت و شونم بود‪.‬‬ ‫‪19‬و حفارائیم و شیون و آنحارات‪،‬‬ ‫‪ ۲۰‬و رابیث و کیشیون و ابیز‪،‬‬ ‫ز‬ ‫عنل لهدله و بلتپلزل ز‪.‬‬ ‫‪21‬و رمث و الن لگنیم و ل‬ ‫‪22‬و ساحل به تابور و شحازیمه و بیتشمش میرسد ‪.‬و سرحدات ایشان در اردن بود ‪:‬شانزده شهر با دهات ایشان‪.‬‬ ‫‪23‬این است میراث قبیله بنی ایساکار برحسب قبایل ایشان و شهرها و روستاهای ایشان‪.‬‬ ‫‪24‬و قرعه پنجم برای سبط بنی عاشیر برحسب قبایل ایشان بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪25‬و سرحد ایشان حلقات و حلی و بطن و اخشاف بود‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪26‬و لعلل لم حلک و الماد و میشعال ‪.‬و به سمت غرب به کرمل و به شیهورلبنات می رسد‪.‬‬ ‫‪27‬و به طرف طلوع آفتاب به بتداگون میپیوندد و به زبولون و دره یفتحیل به طرف شمال بیتمک و نیل میرسد و از سمت چپ به كابل‬ ‫میرود‪.‬‬ ‫‪28‬و حبرون و رحوب و حمون و قانه تا صیدون بزرگ‪.‬‬ ‫‪29‬و آنگاه ساحل به رامه و به شهر قوی صور میپیوندد ‪.‬و ساحل به هوشا میپیوندد ‪.‬و خروجی آن در دریا از ساحل تا اخزیب است‪.‬‬ ‫‪30‬و ا نمت و افق و رحوب ‪:‬بیست و دو شهر با دهات ایشان‪.‬‬ ‫‪31‬این است میراث قبیله بنی اشیر برحسب قبایل ایشان‪ ،‬این شهرها با دهات ایشان‪.‬‬ ‫‪32‬قرعه ششم برای بنی نفتالی‪ ،‬برای بنی نفتالی برحسب خانوادههای ایشان‪ ،‬شد‪.‬‬ ‫‪33‬و سواحل ایشان از هلف‪ ،‬از آلون تا زعنانیم‪ ،‬و آدمی‪ ،‬نکیب‪ ،‬و جبنئیل تا لکوم بود ‪.‬و خروجی آن در اردن بود‪:‬‬ ‫‪34‬و آنگاه ساحل به سمت غرب به آزنوتتابور میپیچد و از آنجا به حکوک میرود و در سمت جنوب به زبولون میرسد و از طرف مغرب‬ ‫به آشیر میرسد و به سمت طلوع خورشید در اردن به یهودا میرسد‪.‬‬ ‫‪35‬و شهرهای محصور عبارتند از ‪:‬زیدیم‪ ،‬زر‪ ،‬و حمات‪ ،‬راکاث و شینرث‪،‬‬ ‫‪36‬و آدما و رامه و حصور‪،‬‬ ‫‪37‬و قادش و ادری و انحازور‪،‬‬ ‫‪38‬و آهن و مگدالیل و حورم و بیتانات و بیت شمش ‪.‬نوزده شهر با روستاهایشان‪.‬‬ ‫‪39‬این است میراث قبیله بنی نفتالی برحسب قبایل ایشان و شهرها و دهات ایشان‪.‬‬ ‫‪40‬و قرعه هفتم برای سبط بنی دان برحسب قبایل ایشان برآمد‪.‬‬ ‫‪41‬و ساحل میراث ایشان زوره و اشتاول و ایرشمش بود‪.‬‬ ‫‪42‬و شعلبین و عجلون و یتله‪،‬‬ ‫‪43‬و الون و ثمیناتا و اکرون‪،‬‬ ‫‪44‬و التیکه و جبهتون و بعلت‪.‬‬ ‫‪45‬و یهود و بنبراک و گاتریمون‪،‬‬ ‫‪46‬و میارکون و راکون با مرز در مقابل یافو‪.‬‬ ‫‪47‬و سواحل بنی دان برای ایشان بسیار اندک بود‪ ،‬پس بنی دان برای جنگ با لشم برآمده‪ ،‬آن را گرفتند و به دم شمشیر زدند و آن را‬ ‫تسخیر کردند و در آنجا ساکن شدند و لشم را دان به نام پدر خود دان نامیدند‪.‬‬ ‫‪48‬این است میراث قبیله بنی دان برحسب قبایل ایشان‪ ،‬این شهرها با دهات ایشان‪.‬‬ ‫‪49‬و چون تقسیم زمین را برای ارث برحسب سواحل خود پایان دادند‪ ،‬بنیاسرائیل به یوشع بن نون در میان ایشان ارث دادند‪.‬‬ ‫‪50‬طبق کلم خداوند شهری را که او خواسته بود به او دادند‪ ،‬یعنی تیمناثسره در کوه افرایم‪ ،‬و او شهر را بنا کرد و در آن ساکن شد‪.‬‬ ‫‪51‬اینها ارثی است که العازار کاهن و یوشع بن نون و سران اقوام بنیاسرائیل به قرعه در شیلو در حضور خداوند در خیمه اجتماع تقسیم‬ ‫کردند ‪.‬بنابراین آنها به تجزیه کشور پایان دادند‪.‬‬ ‫فصل ‪20‬‬ ‫‪1‬خداوند نیز با یوشع صحبت کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪2‬به بنیاسرائیل بگو‪ ،‬شهرهای پناهگاهی را که به دست موسی به شما گفتم‪ ،‬برای خود تعیین کنید‪.‬‬ ‫‪3‬تا قاتلی که ناآگاهانه و ناخواسته کسی را بکشد به آنجا فرار کند و آنها پناه شما خواهند بود از انتقامگیرنده خون‪.‬‬ ‫‪4‬و هنگامی که کسی که به یکی از آن شهرها می گریزد‪ ،‬در ورودی دروازه شهر بایستد‪ ،‬و علت خود را در گوش بزرگان آن شهر اعلم‬ ‫کند‪ ،‬آنها او را به شهر نزد خود خواهند برد‪ ،‬و به او مکانی خواهند داد تا در میان آنها ساکن شود‪.‬‬ ‫‪5‬و اگر انتقامگیرنده خون او را تعقیب کند‪ ،‬قاتل را به دست او تسلیم نخواهند کرد ‪.‬زیرا او ناخواسته همسایه خود را زد و از قبل از او‬ ‫متنفر نبود‪.‬‬ ‫‪6‬و او در آن شهر ساکن خواهد شد‪ ،‬تا زمانی که در حضور جماعت برای قضاوت‪ ،‬و تا مرگ کاهن اعظم که در آن ایام خواهد بود‪،‬‬ ‫بایستد ‪:‬آنگاه قاتل بازگشته‪ ،‬به شهر خود‪ ،‬و به خانه خود‪ ،‬به شهری که از آنجا گریخت‪ ،‬خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و قادش را در جلیل در کوه نفتالی‪ ،‬و شکیم را در کوه افرایم‪ ،‬و کریاتاربا را که حبرون است‪ ،‬در کوه یهودا تعیین کردند‪.‬‬ ‫‪8‬و از طرف اردن در کنار اریحا به طرف مشرق‪ ،‬بزر را در بیابان در دشت از قبیله رئوبین‪ ،‬و راموث را در جلعاد از قبیله جاد‪ ،‬و‬ ‫جولن را در باشان از قبیله منسی تعیین کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اینها شهرهایی بودند که برای تمامی بنیاسرائیل و برای غریبه ساکن در میان ایشان تعیین شدهاند‪ ،‬تا هر که کسی را از روی ناآگاهی‬ ‫بکشد‪ ،‬به آنجا بگریزد و به دست انتقامگیر خون نمرد‪ ،‬تا زمانی که در حضور جماعت بایستد‪.‬‬ ‫فصل ‪21‬‬ ‫‪1‬سپس سران اجداد لویان نزد العازار کاهن و یوشع بن نون و سران آباء قبایل بنی اسرائیل آمدند‪.‬‬ ‫‪2‬و در شیلو در زمین کنعان با ایشان صحبت کردند و گفتند« ‪:‬خداوند به دست موسی امر کرد که شهرهایی را به ما بدهد تا در آن ساکن‬ ‫شویم و حومه آن برای چهارپایان ما‪.‬‬ ‫‪3‬و بنیاسرائیل این شهرها و حومههای آنها را به فرمان خداوند به لویان از میراث خود دادند‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪4‬و قرعه برای قبایل قلهاتیان شد و برای بنی هارون کاهن که از لویان بودند‪ ،‬سیزده شهر از قبیله یهودا و از سبط شمعون و از سبط‬ ‫بنیامین به قرعهکشی شد‪.‬‬ ‫‪5‬و بقیه بنی قلهات از قبایل قبیله افرایم و از سبط دان و از نصف سبط منسی به قرعه ده شهر داشتند‪.‬‬ ‫‪6‬و بنی جرشون از قبایل سبط یساکار و از سبط عاشیر و از سبط نفتالی و از نصف قبیله منسی در باشان به قرعه سیزده شهر گرفتند‪.‬‬ ‫‪7‬بنی مراری برحسب قبایل خود از سبط رئوبین و از سبط جاد و از سبط زبولون دوازده شهر داشتند‪.‬‬ ‫‪8‬و بنیاسرائیل به قید قرعه این شهرها را با حومههایشان به لویان دادند‪ ،‬چنانکه خداوند به دست موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪9‬و از قبیله بنی یهودا و از قبیله بنی شمعون این شهرهایی را که در اینجا به نام ذکر شده است‪ ،‬دادند‪.‬‬ ‫‪10‬که بنی هارون از قبایل قلهاتیان که از بنی لوی بودند داشتند زیرا که قرعه اول از آن ایشان بود‪.‬‬ ‫‪11‬و شهر اربع پدر عناق را که شهر حبرون است در کوهستان یهودا با حومه آن در اطراف آن به ایشان دادند‪.‬‬ ‫‪12‬ا نما مزارع شهر و دهات آن را به کالیب پسر یفونه به ملکیت او دادند‪.‬‬ ‫‪13‬و به فرزندان هارون کاهن حبرون را با حومههایش دادند تا شهر پناهگاه قاتل باشد ‪.‬و لیبنه با حومههایش‪،‬‬ ‫‪14‬و جتیر با حومههایش و اشتموا با حومههایش‪،‬‬ ‫‪15‬و هولون با حومههایش و دبیر با حومههایش‪،‬‬ ‫‪16‬و عین با حومههایش و جوتا با حومههایش و بیتشمش با حومههایش ‪.‬نه شهر از آن دو قبیله‪.‬‬ ‫‪17‬و از سبط بنیامین جبعون با حومههایش و جبا با حومههایش‪،‬‬ ‫‪18‬آناتوت با حومههایش و آلمون با حومههایش ‪.‬چهار شهر‬ ‫‪19‬تمامی شهرهای کاهنان بنی هارون سیزده شهر با حومه آنها بود‪.‬‬ ‫‪20‬و خانوادههای بنی قهات‪ ،‬لویان که از بنی قهات باقیماندهاند‪ ،‬شهرهای قرعهکشی خود را از قبیله افرایم به دست آوردند‪.‬‬ ‫‪21‬زیرا شکیم را با حومههایش در کوه افرایم به ایشان دادند تا شهر پناهگاه قاتل باشد ‪.‬و جزر با حومههایش‪،‬‬ ‫‪22‬و قبزایم با حومههایش و بیتحورون با حومههایش ‪.‬چهار شهر‬ ‫‪23‬و از قبیله دان‪ ،‬التیکه با حومههایش‪ ،‬حجبحثون با حومههایش‪،‬‬ ‫‪24‬ایجلون با حومههایش‪ ،‬گاتریمون با حومههایش ‪.‬چهار شهر‬ ‫‪25‬و از نصف سبط منسی‪ ،‬طناخ با حومههایش و گاتریمون با حومههایش ‪.‬دو شهر‬ ‫‪26‬تمام شهرها با حومه آنها برای خاندانهای بنی قهات که باقی مانده بودند ده شهر بود‪.‬‬ ‫‪27‬و به بنی جرشون از قبایل لویان از نصف دیگر قبیله منسی جولن را در باشان با حومه آن دادند تا شهر پناهگاه قاتلن باشد ‪.‬و بشتره‬ ‫با حومه آن ‪.‬دو شهر‬ ‫‪28‬و از سبط ایساکار‪ ،‬کیشون با حومههایش‪ ،‬دباره با حومههایش‪،‬‬ ‫‪29‬ژرموت با حومههایش‪ ،‬انگانیم با حومههایش ‪.‬چهار شهر‬ ‫‪30‬و از قبیله آشیر‪ ،‬میشال با حومههایش‪ ،‬ابدون با حومههایش‪،‬‬ ‫‪31‬حلقات با حومههایش و رحوب با حومههایش ‪.‬چهار شهر‬ ‫‪32‬و از قبیله نفتالی‪ ،‬قادش در جلیل با حومههایش‪ ،‬شهر پناهگاه قاتل باشد ‪.‬و هاموتدور با حومههایش و کارتن با حومههایش ‪.‬سه شهر‬ ‫‪33‬تمامی شهرهای جرشونیان برحسب قبایل ایشان سیزده شهر با حومه آنها بود‪.‬‬ ‫‪34‬و به خانوادههای بنی مراری‪ ،‬بقیه لویان‪ ،‬از قبیله زبولون‪ ،‬یوکنعام با حومههای خود‪ ،‬و کرتا با حومههای خود‪،‬‬ ‫‪35‬دمنه با حومه و نحلل با حومه ‪.‬چهار شهر‬ ‫‪36‬و از سبط رئوبین‪ ،‬بصر با حومههایش و یاحازه با حومههایش‪،‬‬ ‫‪ 37‬حکدحموت با حومههایش و مفاث با حومههایش ‪.‬چهار شهر‬ ‫‪38‬و از قبیله جاد‪ ،‬راموت در جلعاد با حومههایش‪ ،‬تا شهر پناهگاه قاتل باشد ‪.‬و ماهانائیم با حومههایش‪،‬‬ ‫‪39‬حشبون با حومههایش‪ ،‬یازر با حومههایش ‪.‬در کل چهار شهر‬ ‫‪40‬پس جمیع شهرهای بنی مراری برحسب قبایل ایشان که از قبایل لویان باقی مانده بودند به قرعه ایشان دوازده شهر بود‪.‬‬ ‫‪41‬تمامی شهرهای لویان در تصرف بنیاسرائیل چهل و هشت شهر با حومه آنها بود‪.‬‬ ‫‪42‬این شهرها هرکدام با حومههای خود در اطرافشان بودند و همه این شهرها چنین بودند‪.‬‬ ‫‪43‬و خداوند تمام زمینی را که قسم خورده بود به پدران ایشان بدهد‪ ،‬به اسرائیل داد ‪.‬و آن را تصرف کردند و در آن ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪44‬و خداوند ایشان را برحسب آنچه به پدران ایشان سوگند خورده بود آرام بخشید ‪.‬خداوند تمام دشمنان ایشان را به دست ایشان تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪45‬هیچ چیز خوبی که خداوند به خاندان اسرائیل گفته بود ناکام ماند ‪.‬همه اتفاق افتاد‬ ‫فصل ‪22‬‬ ‫‪1‬پس یوشع رئوبنیان و جادیان و نیمی از قبیله منسی را خواند‪،‬‬ ‫‪ ۲‬و به ایشان گفت« ‪:‬شما تمام آنچه را که موسی‪ ،‬بنده خداوند به شما امر کرده بود‪ ،‬نگاه دارید‪ ،‬و صدای مرا در هر آنچه به شما امر کردم‬ ‫اطاعت کردید‪.‬‬ ‫‪3‬شما برادران خود را این روزها تا امروز ترک نکردید‪ ،‬بلکه فرمان یهوه خدای خود را نگاه داشتید‪.‬‬ ‫‪4‬و اکنون یهوه خدای شما به برادران شما آرامش داده است‪ ،‬همانطور که به آنها وعده داده است‪ ،‬پس اکنون بازگردید و به خیمه های خود‬ ‫و به زمین ملک خود که موسی‪ ،‬بنده خداوند در آن سوی اردن به شما داده است‪ ،‬برسانید‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪ ۵‬ا نما در انجام فرمان و شریعتی که موسی‪ ،‬بنده خداوند به شما دستور داده است‪ ،‬اهتمام داشته باشید‪ ،‬تا یهوه خدای خود را دوست بدارید‪،‬‬ ‫و در تمام راههای او گام بردارید‪ ،‬و اوامر او را نگاه دارید‪ ،‬و به او بچسبید‪ ،‬و او را با تمام دل و با تمام جان خود خدمت کنید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس یوشع ایشان را برکت داد و ایشان را فرستاد و به خیمههای خود رفتند‪.‬‬ ‫‪7‬و به نصف قبیله منسی موسی در باشان ملکی داده بود‪ ،‬اما یوشع را در میان برادران ایشان در این طرف اردن به سمت غرب به نصف‬ ‫دیگر آن داد ‪.‬و هنگامی که یوشع آنها را به خیمه هایشان فرستاد‪ ،‬سپس آنها را برکت داد‪.‬‬ ‫‪8‬و او به آنها گفت‪ ،‬گفت‪ ،‬با ثروت بسیار به خیمه های خود بازگردید‪ ،‬و با چهارپایان بسیار‪ ،‬با نقره‪ ،‬و با طل‪ ،‬و با برنج‪ ،‬و با آهن‪ ،‬و با‬ ‫لباس بسیار‪ ،‬غنیمت دشمنان خود را با برادران خود تقسیم کنید‪.‬‬ ‫‪9‬و بنی رئوبین و بنی جاد و نصف سبط منسی برگشتند و از شیلوه که در زمین کنعان است از بنیاسرائیل بیرون آمدند تا برحسب کلم‬ ‫خداوند به دست موسی‪ ،‬به سرزمین حجلعاد‪ ،‬به سرزمین ملک خود که در آن تسخیر شده بودند‪ ،‬بروند‪.‬‬ ‫‪10‬و چون به حدود اردن که در زمین کنعان است رسیدند‪ ،‬بنی رئوبین و بنی جاد و نصف سبط منسی در آنجا قربانگاهی در کنار اردن‬ ‫ساختند‪ ،‬مذبح بزرگی که باید دید‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و بنیاسرائیل شنیدند که میگویند« ‪:‬اینک‪ ،‬بنی رئوبین و بنیجاد و نصف سبط منسی‪ ،‬قربانگاهی بر سر زمین کنعان‪ ،‬در حدود اردن‪ ،‬در‬ ‫گذرگاه بنیاسرائیل بنا کردهاند‪.‬‬ ‫‪12‬و چون بنیاسرائیل این را شنیدند‪ ،‬تمامی جماعت بنیاسرائیل در شیلو جمع شدند تا به جنگ ایشان بروند‪.‬‬ ‫‪13‬و بنیاسرائیل فینحاس پسر العازار کاهن را نزد بنی رئوبین و بنی جاد و نصف قبیله منسی به زمین حجلعاد فرستادند‪.‬‬ ‫‪14‬و با او ده شاهزاده‪ ،‬از هر رؤسای‪ ،‬یک شاهزاده در تمام طوایف اسرائیل ‪.‬و هر یک از هزاران بنی اسرائیل‪ ،‬رئیس خاندان پدران خود‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪15‬و نزد بنی رئوبین و بنی جاد و نصف سبط منسی به زمین حجلعاد آمدند و با ایشان صحبت کردند و گفتند‪:‬‬ ‫‪16‬تمام جماعت خداوند چنین میگوید« ‪:‬این چه گناهی است که شما در حق خدای اسرائیل مرتکب شدهاید که امروز از پیروی خداوند‬ ‫روی گردانید و مذبحی برای خود بنا کردید تا امروز بر خداوند عصیان کنید؟‬ ‫‪17‬آیا گناه فائور برای ما کم است که تا امروز از آن پاک نشدهایم‪ ،‬هرچند در جماعت خداوند طاعون بود؟‬ ‫‪18‬اما اینکه امروز باید از پیروی خداوند روی گردانید؟ و چون امروز بر ضد خداوند عصیان می کنید‪ ،‬فردا بر تمامی جماعت اسرائیل‬ ‫خشمگین خواهد شد‪.‬‬ ‫‪19‬ا نما اگر زمین ملک شما ناپاک است‪ ،‬به زمین ملک خداوند که در آن خیمه خداوند ساکن است‪ ،‬بروید و در میان ما تصرف کنید‪ ،‬اما بر‬ ‫خداوند عصیان نکنید و بر ما عصیان نکنید تا برای خود قربانگاهی در کنار مذبح خدای خود بسازید‪.‬‬ ‫‪20‬آیا آکان پسر زراح در امر ملعون مرتکب تخلف نشد و غضب بر تمام جماعت اسرائیل فرود آمد؟ و آن مرد تنها در گناه خود هلک‬ ‫نشد‪.‬‬ ‫‪21‬آنگاه بنی رئوبین و بنی جاد و نصف قبیله منسی پاسخ دادند و به رؤسای هزاران اسرائیل گفتند‪:‬‬ ‫‪22‬یهوه خدای خدایان‪ ،‬یهوه خدای خدایان‪ ،‬او می داند و اسرائیل را خواهد شناخت ‪.‬اگر در طغیان یا در تجاوز به خداوند باشد‪( ،‬امروز ما‬ ‫را نگذارید‪)،‬‬ ‫‪23‬که برای خود مذبحی ساختهایم تا از پیروی خداوند برگردیم‪ ،‬یا اگر بر آن قربانی سوختنی یا گوشت قربانی تقدیم کنیم‪ ،‬یا بر آن قربانی‬ ‫سلمتی تقدیم کنیم‪ ،‬خود خداوند آن را بخواهد‪.‬‬ ‫‪24‬و اگر از ترس این کار را بهتر انجام ندادهایم و نگوییم« ‪:‬در زمان آینده فرزندان شما با فرزندان ما صحبت میکنند و میگویند که شما با‬ ‫یهوه خدای اسرائیل چه کار دارید؟‬ ‫‪25‬زیرا خداوند اردن را بین ما و شما‪ ،‬ای بنی رئوبین و بنی جاد‪ ،‬مرز قرار داده است ‪.‬شما سهمی در خداوند ندارید ‪.‬بنابراین فرزندان‬ ‫شما فرزندان ما را از ترس خداوند منصرف خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪26‬بنابراین گفتیم ‪:‬اکنون برای خود مذبح بسازیم‪ ،‬نه برای قربانی سوختنی و نه برای قربانی‪.‬‬ ‫‪27‬اما بین ما و شما و نسلهای ما بعد از ما شاهدی باشد تا با قربانیهای سوختنی و قربانیهای خود و با قربانیهای سلمتی خود خدمت خداوند‬ ‫را در حضور او انجام دهیم ‪.‬تا فرزندان شما در آینده به فرزندان ما نگویند« ‪:‬شما سهمی در خداوند ندارید‪.‬‬ ‫‪28‬بنابراین ما گفتیم که وقتی در زمان آینده به ما یا نسلهای ما چنین بگویند‪ ،‬باز هم بگوییم که الگوی مذبح خداوند را که پدران ما ساختند نه‬ ‫برای قربانیهای سوختنی و نه برای قربانیها ‪.‬اما بین ما و شما گواه است‪.‬‬ ‫‪29‬خدا نکند که بر خداوند عصیان کنیم و امروز از پیروی خداوند منصرف شویم تا در کنار مذبح یهوه خدای خود که در مقابل خیمه‬ ‫اوست‪ ،‬قربانگاهی برای قربانیهای سوختنی‪ ،‬برای قربانیهای گوشت یا قربانیها بنا کنیم‪.‬‬ ‫‪30‬و چون فینحاس کاهن و امیران جماعت و رؤسای هزاران اسرائیل که با او بودند سخنانی را که بنی رئوبین و بنی جاد و بنی منسی‬ ‫گفتند شنیدند‪ ،‬ایشان را خشنود ساخت‪.‬‬ ‫‪31‬و فینحاس بن العازار کاهن به بنی روبین و بنی جاد و به بنی منسی گفت« ‪:‬امروز متوجه شدیم که خداوند در میان ماست‪ ،‬زیرا این‬ ‫گناه را در حق خداوند مرتکب نشدهاید‪ ،‬اکنون بنی اسرائیل را از دست خداوند رهانیدید‪.‬‬ ‫‪32‬و فینحاس پسر العازار کاهن و امیران از بنی رئوبین و از بنی جاد از زمین حجلعاد به زمین کنعان نزد بنی اسرائیل بازگشتند و ایشان‬ ‫را خبر کردند‪.‬‬ ‫‪33‬و این امر بنیاسرائیل را پسندید ‪.‬و بنیاسرائیل خدا را برکت دادند و نخواستند به جنگ با ایشان بروند تا سرزمینی را که بنیهای روبین و‬ ‫جاد در آن ساکن بودند ویران کنند‪.‬‬ ‫‪34‬و بنی روبین و بنی جاد مذبح را اد نامیدند‪ ،‬زیرا بین ما گواه خواهد بود که خداوند خداست‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫فصل ‪23‬‬ ‫‪1‬و بعد از مدتی گذشت که خداوند از دست تمامی دشمنان ایشان در اطراف به اسرائیل آرامش بخشید‪ ،‬یوشع پیر و پیر شد‪.‬‬ ‫‪2‬و یوشع تمام اسرائیل و مشایخ ایشان و سران ایشان و قضات ایشان و افسران ایشان را صدا زد و به ایشان گفت من پیر و پیر شدهام‪.‬‬ ‫‪3‬و شما همه آنچه را که یهوه خدای شما به خاطر شما با تمام این امتها کرده است‪ ،‬دیدهاید ‪.‬زیرا یهوه خدای شما کسی است که برای شما‬ ‫جنگیده است‪.‬‬ ‫‪4‬بنگرید‪ ،‬من این قومهایی را که باقی ماندهاند‪ ،‬به قرعه برای شما تقسیم کردم تا میراثی برای قبیلههای شما باشند‪ ،‬از اردن‪ ،‬با تمام‬ ‫امتهایی که منقطع کردهام‪ ،‬حتی تا دریای بزرگ به سمت غرب‪.‬‬ ‫‪5‬و یهوه‪ ،‬خدای شما‪ ،‬ایشان را از حضور شما بیرون خواهد کرد و آنها را از نظر شما دور خواهد کرد ‪.‬و همانطور که یهوه خدایتان به‬ ‫شما وعده داده است‪ ،‬زمین آنها را تصرف خواهید کرد‪.‬‬ ‫‪6‬پس شما بسیار شجاع باشید که همه آنچه در کتاب شریعت موسی نوشته شده را نگاه دارید و انجام دهید تا از آن به راست یا چپ منحرف‬ ‫نشوید‪.‬‬ ‫‪7‬که در میان این امتها‪ ،‬آنهایی که در میان شما میمانند‪ ،‬نیایید ‪.‬نام خدایانشان را ذکر نکنید و به آنها سوگند یاد نکنید و آنها را خدمت نکنید‬ ‫و در برابر آنها سجده نکنید‪.‬‬ ‫‪8‬اما چنانکه تا امروز کردهاید‪ ،‬به یهوه خدای خود بچسبید‪.‬‬ ‫‪9‬زیرا خداوند امتهای بزرگ و نیرومند را از حضور شما بیرون رانده است‪ ،‬اما شما هیچکس نتوانسته است تا امروز در برابر شما بایستد‪.‬‬ ‫‪10‬یک نفر از شما هزار نفر را تعقیب خواهد کرد زیرا خداوند‪ ،‬خدای شما‪ ،‬همانگونه که به شما وعده داده است‪ ،‬برای شما می جنگد‪.‬‬ ‫‪11‬پس مراقب خود باشید تا یهوه خدای خود را دوست داشته باشید‪.‬‬ ‫ن‬ ‫‪12‬در غیر این صورت‪ ،‬اگر به هر نحوی چنین کردید‪ ،‬برگردید‪ ،‬و به باقیماندهی این قومها‪ ،‬حتی آنهایی که در میان شما میمانند‪ ،‬بچسبید‪،‬‬ ‫و با آنها ازدواج کنید‪ ،‬و نزد آنها بروید‪ ،‬و آنها به شما‪.‬‬ ‫‪13‬به یقین بدانید که یهوه خدای شما دیگر هیچ یک از این قومها را از حضور شما بیرون نخواهد کرد ‪.‬اما آنها برای شما تله و دام و‬ ‫تازیانه در پهلوهای شما و خار در چشمان شما خواهند بود تا اینکه از این زمین نیکو که یهوه خدایتان به شما داده است هلک شوید‪.‬‬ ‫‪14‬و اینک‪ ،‬امروز من راه تمام زمین را میروم‪ ،‬و شما در تمام دلها و در تمام جان خود میدانید که از همه چیزهای نیکویی که یهوه خدای‬ ‫شما در مورد شما گفته است‪ ،‬هیچ چیز کوتاهی نکرده است ‪.‬همه برای شما اتفاق افتادند و هیچ چیز از آن ناکام نبود‪.‬‬ ‫‪15‬پس چنین خواهد شد که همه چیزهای نیکو که یهوه خدایت به تو وعده داده است‪ ،‬بر تو نازل خواهد شد ‪.‬پس خداوند همه چیزهای بد را‬ ‫بر شما خواهد آورد تا اینکه شما را از این سرزمین نیکویی که یهوه خدایتان به شما داده است‪ ،‬نابود کند‪.‬‬ ‫‪16‬چون از عهد یهوه خدای خود که به شما امر فرموده تجاوز کرده اید و رفته و خدایان دیگر را عبادت کرده و به آنها تعظیم کرده اید ‪.‬‬ ‫آنگاه خشم خداوند بر شما افروخته خواهد شد و به سرعت از زمین نیکویی که به شما داده است هلک خواهید شد‪.‬‬ ‫فصل ‪24‬‬ ‫‪1‬و یوشع جمیع طوایف اسرائیل را در شکیم جمع کرد و مشایخ اسرائیل و سران ایشان و قضات و افسران ایشان را طلبید ‪.‬و خود را در‬ ‫پیشگاه خداوند حاضر کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و یوشع به تمامی قوم گفت« ‪:‬یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید‪ ،‬پدران شما در زمان قدیم در آن سوی طوفان ساکن بودند‪ ،‬یعنی تارا‪ ،‬پدر‬ ‫ابراهیم‪ ،‬و پدر ناحور‪ ،‬و خدایان دیگر را خدمت میکردند‪.‬‬ ‫‪3‬و پدرت ابراهیم را از آن سوی طوفان گرفتم و او را در تمام سرزمین کنعان هدایت کردم و ذریت او را زیاد کردم و اسحاق را به او‬ ‫دادم‪.‬‬ ‫‪4‬و به اسحاق یعقوب و عیسو دادم و کوه سعیر را به عیسو دادم تا آن را تصرف کند ‪.‬اما یعقوب و فرزندانش به مصر رفتند‪.‬‬ ‫‪5‬موسی و هارون را نیز فرستادم و مصر را برحسب آنچه در میان ایشان کردم‪ ،‬آفت زدم و بعد از آن شما را بیرون آوردم‪.‬‬ ‫‪6‬و پدران شما را از مصر بیرون آوردم و شما به دریا آمدید ‪.‬و مصریان با ارابهها و سواران شما را تا دریای سرخ تعقیب کردند‪.‬‬ ‫‪7‬و چون نزد خداوند فریاد زدند‪ ،‬بین شما و مصریان تاریکی قرار داد و دریا را بر ایشان آورد و آنها را پوشاند ‪.‬و چشمان شما آنچه را که‬ ‫من در مصر انجام دادم دید ‪.‬و شما مدت طولنی در بیابان ساکن بودید‪.‬‬ ‫‪8‬و شما را به سرزمین اموریان که در آن سوی اردن ساکن بودند آوردم ‪.‬و آنها با شما جنگیدند و آنها را به دست شما دادم تا زمین آنها را‬ ‫تصرف کنید ‪.‬و من آنها را از پیش تو هلک کردم‪.‬‬ ‫‪9‬آنگاه بالق بن صیفور‪ ،‬پادشاه موآب‪ ،‬برخاست و با اسرائیل جنگید‪ ،‬و بلعام پسر بئور را فرا خواند تا شما را نفرین کند‪.‬‬ ‫‪10‬اما من به بلعام گوش ندادم ‪.‬پس او همچنان شما را برکت داد و من شما را از دست او رهایی دادم‪.‬‬ ‫‪11‬و شما از اردن گذشتید و به اریحا آمدید و مردان اریحا‪ ،‬اموریان و فرزیان و کنعانیان و ححتیان و جرجاشیان و حویان و یبوسیان با شما‬ ‫جنگیدند ‪.‬و من آنها را به دست تو تحویل دادم‪.‬‬ ‫‪12‬و من هورنت را پیش روی شما فرستادم که آنها را از حضور شما بیرون کرد‪ ،‬یعنی دو پادشاه اموریان ‪.‬اما نه با شمشیر و نه با کمان‪.‬‬ ‫‪13‬و به شما زمینی دادم که برای آن زحمت نکشیدید‪ ،‬و شهرهایی که نساختید و در آنها ساکن شوید ‪.‬از تاکستان ها و باغ های زیتون که‬ ‫کاشته اید‪ ،‬نمی خورید‪.‬‬ ‫‪14‬پس اکنون از خداوند بترسید و او را با اخلص و راستی عبادت کنید ‪.‬و خداوند را عبادت کنید‪.‬‬ ‫‪15‬و اگر عبادت خداوند برای شما بد است‪ ،‬امروز خود را انتخاب کنید که چه کسی را خدمت کنید ‪.‬چه خدایانی که پدران شما در آن سوی‬ ‫طوفان خدمت میکردند‪ ،‬چه خدایان اموریان که در سرزمین آنها ساکن هستید‪ ،‬اما من و خانهام خداوند را خدمت خواهیم کرد‪.‬‬


‫جاشوا‬

‫‪16‬و قوم پاسخ دادند و گفتند« ‪:‬خدایا نگذار که خداوند را ترک کنیم تا خدایان دیگر را بندگی کنیم‪.‬‬ ‫‪17‬زیرا خداوند‪ ،‬خدای ما‪ ،‬اوست که ما و پدران ما را از سرزمین مصر‪ ،‬از خانه بندگی بیرون آورد‪ ،‬و آن نشانههای بزرگ را در نظر‬ ‫ما انجام داد‪ ،‬و ما را در تمام راهی که رفتیم‪ ،‬و در میان تمامی قومی که از آنها گذشتیم‪ ،‬حفظ کرد‪.‬‬ ‫‪18‬و خداوند جمیع قوم و اموریان را که در زمین ساکن بودند از حضور ما بیرون کرد ‪.‬پس ما نیز خداوند را عبادت خواهیم کرد ‪.‬زیرا او‬ ‫خدای ماست‪.‬‬ ‫‪19.‬یوشع به قوم گفت« ‪:‬شما نمی توانید خداوند را عبادت کنید‪ ،‬زیرا او خدای قدوس است ‪.‬او خدای حسود است ‪.‬او نه گناهان شما را می‬ ‫بخشد و نه گناهان شما را‪.‬‬ ‫‪20‬اگر خداوند را ترک کرده و خدایان غریب را عبادت کنید‪ ،‬پس از آن که به شما نیکی کرده است‪ ،‬روی خواهد آورد و شما را آزار‬ ‫خواهد داد و شما را هلک خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪21‬و قوم به یوشع گفتند‪ ،‬نه !اما ما خداوند را خدمت خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪22‬و یوشع به قوم گفت« ‪:‬شما بر ضد خود شاهدید که خداوند شما را برای خدمت به او برگزیدید ‪.‬و گفتند ‪:‬ما شاهد هستیم‪.‬‬ ‫‪23‬پس او گفت که خدایان غریب را که در میان شما هستند کنار بگذارید و دل خود را به یهوه خدای اسرائیل متمایل کنید‪.‬‬ ‫‪24‬و قوم به یوشع گفتند« ‪:‬یل فه لوه خدای خود را خدمت خواهیم کرد و صدای او را اطاعت خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪25‬پس یوشع در آن روز با قوم عهد بست و در شکیم قانون و حکمی برای ایشان وضع کرد‪.‬‬ ‫‪26‬و یوشع این سخنان را در کتاب شریعت خدا نوشت و سنگ بزرگی برداشت و آن را در زیر بلوطی که در کنار قدس خداوند بود قرار‬ ‫داد‪.‬‬ ‫‪27‬و یوشع به تمام قوم گفت‪ ،‬اینک این سنگ برای ما شاهد خواهد بود ‪.‬زیرا تمام سخنان خداوند را که به ما گفته است شنیده است‪.‬‬ ‫‪28‬پس یوشع قوم را رها کرد و هر کس به میراث خود رفت‪.‬‬ ‫‪29‬و بعد از این اتفاق افتاد که یوشع پسر نون‪ ،‬خادم خداوند‪ ،‬در صد و ده سالگی مرد‪.‬‬ ‫‪30‬و او را در سرحد میراثش در ت ل لمنلث ل لره‪ ،‬که در کوه افرایم‪ ،‬در شمال تپه گاش است‪ ،‬دفن کردند‪.‬‬ ‫‪31‬و اسرائیل در تمام ایام یوشع و در تمام ایام بزرگانی که از یوشع زنده بودند و همه کارهای خداوند را که برای اسرائیل کرده بود می‬ ‫دانستند‪ ،‬خدمت کردند‪.‬‬ ‫‪32‬و استخوانهای یوسف را که بنیاسرائیل از مصر بیرون آوردند‪ ،‬در شکیم دفن کردند‪ ،‬در زمینی که یعقوب از پسران حمور پدر شکیم‬ ‫به یکصد نقره خرید‪ ،‬و آن میراث بنی یوسف شد‪.‬‬ ‫‪33‬و الزار پسر هارون درگذشت ‪.‬و او را در تپهای که متعلق به پسرش فینحاس بود و در کوه افرایم به او داده شد‪ ،‬دفن کردند‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of Joshua by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu