جاشوا فصل 1 1و پس از مرگ موسی ،بنده خداوند ،چنین واقع شد که خداوند به یوشع بن نون ،وزیر موسی ،گفت: 2بنده من موسی مرده است .پس اکنون برخیز ،تو و تمامی این قوم از این اردن عبور کن ،به سرزمینی که به آنها ،یعنی به بنی اسرائیل می دهم. 3هر جایی را که کف پای تو بر آن پا بگذارد ،همانطور که به موسی گفتم به تو دادهام. 4از بیابان و این لبنان تا نهر بزرگ ،نهر فرات ،تمامی سرزمین هیتیها و تا دریای بزرگ به سمت غروب خورشید ،ساحل شما خواهد بود. ۵هیچکس نمیتواند در تمام روزهای زندگیت در برابر تو بایستد ،همانطور که با موسی بودم ،با تو نیز خواهم بود. 6قوی و دلیر باش ،زیرا زمینی را که به پدرانشان قسم خوردهام که به آنها بدهم ،برای این قوم به عنوان میراث تقسیم خواهی کرد. ۷فقط قوی و بسیار دلیر باش تا برحسب تمام شریعتی را که خدمتگزارم موسی به تو امر کرده است ،رعایت کنی :از آن به راست یا چپ مباش تا به هر کجا که میروی رستگار شوی. 8این کتاب شریعت از دهان تو خارج نخواهد شد .اما تو باید شب و روز در آن تفکر کنی ،تا مراعات کنی که مطابق آنچه در آن نوشته شده است انجام دهی ،زیرا در آن صورت راه خود را آباد خواهی کرد و آنگاه موفق خواهی شد. 9آیا من به تو امر نکرده ام؟ قوی و شجاع باشید؛ نترس و هراسان مباش ،زیرا یهوه خدایت هر جا که بروی با توست. ۱۰آنگاه یوشع به افسران قوم امر کرد و گفت: 11از لشکر بگذر و به قوم امر کن و بگو :آذوقه آماده کنید .زیرا ظرف سه روز از این اردن عبور خواهید کرد تا برای تصرف زمینی که یهوه خدایتان به شما می دهد تا آن را تصرف کنید. 12و یوشع به رئوبینیان و جادیان و نصف قبیله منسی گفت: 13کلمی را که موسی ،بنده خداوند به شما امر فرمود ،به خاطر بیاورید ،که گفت« :یهوه ،خدایتان ،به شما آرامش داده و این زمین را به شما بخشیده است. 14زنان و فرزندان و چهارپایان شما در زمینی که موسی به شما داده در این سوی اردن باقی خواهند ماند .اما شما از پیشاپیش برادران خود ،همه مردان دلور ،مسلح عبور کرده و به آنها کمک خواهید کرد. 15تا زمانی که خداوند به برادران شما آرامش دهد ،همانطور که به شما داده است ،و آنها نیز زمینی را که یهوه خدایتان به آنها میدهد، تصاحب کنند ،سپس به زمین ملک خود بازگردید و از آن لذت ببرید ،که خدمتکار خداوند موسی در این طرف اردن به طرف طلوع خورشید به شما داده است. 16و آنها در جواب یوشع گفتند :هر آنچه به ما امر کنی انجام خواهیم داد و هر جا که ما را بفرستی ،خواهیم رفت. 17همانطور که ما به موسی در همه چیز گوش دادیم ،ما نیز به تو گوش خواهیم داد. 18هر که از فرمان تو سرکشی کند و سخنان تو را در تمام آنچه به او امر میکنی گوش ندهد ،کشته خواهد شد .فقط قوی و شجاع باش. فصل 2 1و یوشع پسر نون دو مرد را از شیطیم فرستاد تا مخفیانه جاسوسی کنند و گفت :برو زمین ،یعنی اریحا را ببین .پس رفتند و به خانه فاحشهای که راحاب نام داشت وارد شدند و در آنجا اقامت کردند. 2و به پادشاه اریحا گفته شد ،اینک ،تا شب مردانی از بنیاسرائیل به اینجا آمدند تا کشور را جستجو کنند. 3و پادشاه اریحا نزد راحاب فرستاد و گفت :مردانی را که نزد تو میآیند و به خانه تو میآیند بیرون بیاور زیرا که آمدهاند تا تمام سرزمین را جستجو کنند. 4و زن آن دو مرد را گرفت و پنهان کرد و گفت :مردانی نزد من آمدند ،اما نمیدانم از کجا هستند. 5و در زمان بسته شدن دروازه ،هنگامی که هوا تاریک شد ،گذشت که مردان بیرون رفتند .زیرا شما آنها را پیش خواهید گرفت. 6اما او آنها را به پشت بام خانه آورده ،آنها را با ساقههای کتان که به ترتیب بر بام گذاشته بود ،پنهان کرده بود. ۷و آنها از راه اردن تا تنگهها تعقیبشان کردند و به محض اینکه تعقیبکنندگان آنها بیرون رفتند ،دروازه را بستند. 8و قبل از اینکه آنها را بخوابانند ،او بر روی پشت بام نزد آنها آمد. 9و او به مردان گفت ،من می دانم که خداوند زمین را به شما داده است ،و وحشت شما بر ما نازل شده است ،و همه ساکنان زمین از شما بیهوش می شوند. 10زیرا شنیدهایم که وقتی از مصر بیرون آمدید ،خداوند چگونه آب دریای سرخ را برای شما خشکانید .و آنچه را که با دو پادشاه اموریان که در آن سوی اردن بودند ،یعنی سیحون و عوج کردید که آنها را به کلی هلک کردید. 11و به محض شنیدن این چیزها ،دلهای ما ذوب شد و به خاطر تو دیگر در هیچ کس شجاعت باقی نماند ،زیرا که یهوه خدای تو ،او خداست در بال در آسمان و در زمین پایین. 12پس اکنون ،از شما میخواهم ،برای من به خداوند سوگند یاد کنید ،زیرا من به شما مهربانی کردهام ،که شما نیز نسبت به خاندان پدرم مهربانی کنید و به من نشانی واقعی بدهید. 13و اینکه پدر و مادرم و برادرانم و خواهرانم و هر چه دارند را زنده خواهی کرد و جان ما را از مرگ نجات خواهی داد.
جاشوا
14و مردان به او پاسخ دادند« :جان ما برای تو ،اگر این کار ما را نگویی .و هنگامی که خداوند زمین را به ما خواهد داد ،ما با تو به نیکی و راستی رفتار خواهیم کرد. 15آنگاه آنها را با طناب از پنجره پایین آورد ،زیرا خانه او بر دیوار شهر بود و او بر دیوار ساکن بود. 16و او به آنها گفت« :به کوه بروید ،مبادا تعقیب کنندگان شما را ملقات کنند .و سه روز در آنجا پنهان شوید تا تعقیب کنندگان بازگردند. 17و مردان به او گفتند« :ما از این سوگند که ما را به آن سوگند دادهای بیعیب خواهیم بود. 18اینک ،وقتی به زمین میآییم ،این رشته نخ قرمز را در پنجرهای که ما را پایین انداختهای ببند و پدر و مادرت و برادرانت و همه اهل بیت پدرت را نزد خود بیاور. ۱۹و هر که از درهای خانه تو به کوچه بیرون رود ،خون او بر سر او خواهد بود و ما بی گناه خواهیم بود ،و هر که با تو در خانه باشد، خون او بر سر ما خواهد بود ،اگر دستی بر او باشد. 20و اگر این حرف ما را بزنی ،از سوگندت که ما را به آن سوگند دادهای دست میکشیم. 21و او گفت :طبق گفته شما ،چنین باشد .و آنها را فرستاد و آنها رفتند و بند قرمز را در پنجره بست. 22و رفتند و به کوه آمدند و سه روز در آنجا ماندند تا اینکه تعقیب کنندگان برگشتند. 23پس آن دو نفر برگشتند و از کوه فرود آمدند و از آنجا گذشتند و نزد یوشع بن نون آمدند و هر چه را که بر خود گذشت به او گفتند: 24و به یوشع گفتند« :به راستی که خداوند تمام زمین را به دست ما تسلیم کرده است .زیرا حتی همه ساکنان کشور به خاطر ما غش می کنند. فصل 3 1و یوشع صبح زود برخاست .و آنها از شطیم بیرون آمدند و او و همه بنی اسرائیل به اردن آمدند و قبل از گذشتن در آنجا اقامت کردند. 2و بعد از سه روز گذشت که افسران از لشکر گذشتند. 3و به قوم امر فرموده ،گفتند« :چون تابوت عهد یهوه خدای خود و کاهنان لوی را که آن را حمل میکنند ،دیدید ،از جای خود خارج شده، به دنبال آن بروید. 4با این حال ،فاصله ای بین شما و آن ،به اندازه دو هزار ذراع باشد ،به آن نزدیک نشوید ،تا بدانید راهی که باید از آن بروید ،زیرا تا کنون از این راه نگذریده اید. 5و یوشع به قوم گفت :خود را تقدیس کنید زیرا خداوند فردا در میان شما معجزات خواهد کرد. 6و یوشع به کاهنان گفت ،تابوت عهد را بردارید و از حضور قوم عبور کنید .و تابوت عهد را برداشته ،پیش مردم رفتند. 7و خداوند به یوشع گفت« :امروز شروع خواهم کرد به بزرگداشت تو در نظر تمامی اسرائیل ،تا بدانند که همانطور که با موسی بودم ،با تو نیز خواهم بود. 8و به کاهنانی که تابوت عهد را حمل میکنند امر کن و بگو :وقتی به لبه آب اردن رسیدید در اردن ساکن خواهید شد. 9و یوشع به بنی اسرائیل گفت« :اینجا بیایید و سخنان یهوه خدای خود را بشنوید. 10و یوشع گفت :بدین وسیله خواهید دانست که خدای زنده در میان شماست و او بیشک کنعانیان و ححتیان و حویان و فرزیان و جرجاشیان و اموریان و یبوسیان را از حضور شما بیرون خواهد کرد. ۱۱اینک تابوت عهد خداوند تمامی زمین از پیش روی شما به اردن میگذرد. 12پس اکنون دوازده مرد را از قبیلههای اسرائیل ،از هر قبیله ،یک نفر ببرید. 13و به محض اینکه کف پاهای کاهنانی که تابوت یهوه ،خداوند تمام زمین را حمل میکنند ،در آبهای اردن آرام خواهد گرفت ،آبهای اردن از آبیهایی که از بال پایین میآیند قطع خواهد شد .و آنها بر روی توده ای خواهند ایستاد. 14و چنین واقع شد که چون قوم از خیمههای خود بیرون آمدند ،از اردن عبور کردند و کاهنان تابوت عهد را در حضور قوم حمل کردند. 15و چون حاملن تابوت به اردن آمدند و پاهای کاهنانی که تابوت را حمل میکردند در لبه آب فرو رفتند (زیرا اردن در تمام مدت درو از تمام کرانههای او طغیان میکند). 16که آبهایی که از بال نازل میشد ،ایستاد و بر تلی بسیار دور از شهر آدم ،که در کنار زارتان است ،برخاست ،و آنهایی که به طرف دریای دشت ،یعنی دریای نمک پایین آمدند ،شکست خوردند و منقطع شدند ،و مردم از سمت راست مقابل اریحا گذشتند. 17و کاهنانی که تابوت عهد خداوند را حمل میکردند ،در میان اردن بر زمین خشک ایستادند ،و تمامی بنیاسرائیل از خشکی عبور کردند تا اینکه تمامی قوم از اردن پاک شدند. فصل 4 1و چنین واقع شد که چون تمام قوم از اردن گذشتند ،خداوند به یوشع گفت: 2دوازده مرد را از قوم ،از هر قبیله ،یک مرد ،بردارید، 3و به ایشان امر کنید و بگویید :از وسط اردن ،از محلی که پاهای کاهنان استوار ایستاده بودند ،دوازده سنگ بیرون ببرید ،و آنها را با خود ببرید و در اقامتگاه بگذارید ،جایی که امشب در آنجا اقامت خواهید داشت. 4پس یوشع دوازده مردی را که از بنیاسرائیل آماده کرده بود ،از هر قبیله ،یک مرد خواند. 5و یوشع به ایشان گفت« :از جلوی صندوق یهوه خدای خود به وسط اردن بگذرید و هر یک از شما سنگی را بر دوش او بردار ،به تعداد قبایل بنی اسرائیل. 6تا این در میان شما نشانهای باشد که وقتی فرزندانتان در زمان آینده از پدران خود بپرسند و بگویند :منظور شما از این سنگها چیست؟
جاشوا
7آنگاه به ایشان پاسخ دهید که آبهای اردن در مقابل تابوت عهد خداوند قطع شد .وقتی از اردن گذشت ،آبهای اردن قطع شد و این سنگها برای بنی اسرائیل تا ابد به یادگار خواهند بود. ۸و بنیاسرائیل چنانکه یوشع امر فرموده بود ،انجام دادند و دوازده سنگ را از وسط اردن برداشتند ،چنانکه خداوند به یوشع گفت، برحسب تعداد قبایل بنیاسرائیل ،و آنها را با خود به محلی که در آنجا اقامت داشتند ،بردند و در آنجا گذاشتند. 9و یوشع دوازده سنگ در وسط اردن ،در مکانی که پای کاهنانی که صندوق عهد را بر دوش میکشیدند ،برپا کرد و تا امروز در آنجا هستند. 10زیرا کاهنانی که تابوت را حمل میکردند ،در میان اردن ایستادند ،تا زمانی که خداوند به یوشع دستور داد که با قوم صحبت کند ،مطابق آنچه موسی به یوشع دستور داد ،و قوم به سرعت از آنجا گذشتند. 11و چنین واقع شد که چون تمام قوم از آنجا گذشتند ،تابوت خداوند و کاهنان در حضور قوم گذشتند. 12و بنی رئوبین و بنی جاد و نیمی از قبیله منسی مسلحانه از حضور بنی اسرائیل گذشتند ،چنانکه موسی به ایشان گفت. 13حدود چهل هزار نفری که برای جنگ آماده شده بودند به حضور خداوند برای جنگ به دشت اریحا رفتند. 14در آن روز خداوند یوشع را در نظر تمامی اسرائیل بزرگ کرد .و از او می ترسیدند ،همانطور که از موسی در تمام روزهای زندگی او می ترسیدند. 15و خداوند به یوشع گفت: 16به كاهنانی كه تابوت شهادت را حمل میكنند امر كن كه از اردن بیرون آیند. 17پس یوشع به کاهنان امر کرد و گفت :از اردن بیرون آیید. 18و چنین واقع شد که چون کاهنانی که تابوت عهد خداوند را حمل میکردند از وسط اردن بیرون آمدند و کف پای کاهنان به خشکی بلند شد ،آبهای اردن به جای خود بازگشت و بر تمامی کرانههای او جاری شد ،همانطور که قبلل کردند. 19و قوم در روز دهم ماه اول از اردن بیرون آمدند و در جلجال ،در مرز شرقی اریحا ،اردو زدند. 20و یوشع آن دوازده سنگ را که از اردن بیرون آوردند در جلجال ساخت. 21و به بنیاسرائیل خطاب کرد و گفت« :وقتی فرزندان شما در آینده از پدران خود بپرسند و بگویند که این سنگها به چه معناست؟ 22آنگاه فرزندان خود را آگاه سازید و بگویید اسرائیل از این اردن در خشکی گذشت. 23زیرا که یهوه خدای شما آبهای اردن را از حضور شما خشکانید تا شما از آن عبور کنید ،چنانکه یهوه خدایتان با دریای سرخ که از حضور ما خشکانده بود تا زمانی که ما گذشتیم کرد. 24تا جمیع اهل زمین دست خداوند را که توانا است بشناسند تا همیشه از یهوه خدای خود بترسید. فصل 5 1و چنین واقع شد که چون جمیع پادشاهان اموریان که در طرف اردن به سمت غرب بودند و جمیع پادشاهان کنعانی که در کنار دریا بودند شنیدند که خداوند آبهای اردن را از حضور بنیاسرائیل خشکانده بود تا زمانی که ما از آنجا عبور کردیم ،دل ایشان ذوب شد و دیگر روح در ایشان نبود. 2در آن زمان خداوند به یوشع گفت« :چاقوهای تیز برایت بساز و برای بار دوم بنی اسرائیل را دوباره ختنه کن. 3و یوشع برای او چاقوهای تیز ساخت و بنی اسرائیل را در تپه ختنه گاه ختنه کرد. 4و علت اینکه یوشع ختنه کرد این است :تمام مردم مصر ،که مرد بودند ،حتی همه مردان جنگی ،پس از خروج از مصر در راه در بیابان مردند. 5و تمام قومی که بیرون آمدند ختنه شدند ،اما تمام قومی که از راه در بیابان به دنیا آمدند ،چون از مصر بیرون آمدند ،آنها را ختنه نکرده بودند. 6زیرا بنیاسرائیل چهل سال در بیابان راه میرفتند تا تمام قوم جنگجو که از مصر بیرون آمده بودند ،هلک شدند ،زیرا صدای خداوند را اطاعت نکردند ،زیرا خداوند به آنها سوگند یاد کرد که زمینی را که خداوند به پدران ایشان سوگند داده است که به ما شیر بدهد و عسل به ما بدهد ،ندهد. ۷و فرزندان ایشان را که به جای ایشان برانگیخت ،یوشع ایشان را ختنه کرد ،زیرا که ختنه نشده بودند ،زیرا ایشان را در راه ختنه نکرده بودند. 8و چنین واقع شد که پس از ختنه کردن تمام قوم ،در مکانهای خود در اردوگاه ماندند تا سالم شدند. 9و خداوند به یوشع گفت« :امروز عار مصر را از تو دور کردم .از این رو نام آن مکان تا به امروز گیلگال نامیده می شود. 10و بنیاسرائیل در جلجال اردو زدند و عید فصح را در روز چهاردهم ماه در شامگاه در دشتهای اریحا برگزار کردند. 11و در روز بعد از عید فصح از ذرت کهنه زمین ،نان فطیر و ذرت پخته در همان روز خوردند. 12و مننا در فردای آن روز پس از اینکه از ذرت کهنه زمین خوردند قطع شد .بنی اسرائیل دیگر مننا نداشتند .اما در آن سال از میوه زمین کنعان خوردند. 13و چنین گذشت ،هنگامی که یوشع نزد اریحا بود ،چشمان خود را بلند کرد و نگریست ،و اینک ،مردی با شمشیر خود در دست در مقابل او ایستاده بود ،و یوشع نزد او رفت و به او گفت :آیا تو برای ما یا برای دشمنان ما هستی؟ 14و او گفت :نه .اما اکنون به عنوان فرمانده لشکر خداوند آمده ام .و یوشع بر روی زمین افتاد و عبادت کرد و به او گفت« :مولی من به غلم خود چه می گوید؟ 15و فرمانده لشکر خداوند به یوشع گفت« :کفش خود را از پای خود باز کن .زیرا مکانی که تو در آن ایستاده ای مقدس است .و جاشوا این کار را کرد.
جاشوا
فصل 6 ۱و اریحا بهسبب بنیاسرائیل سخت بسته بود و هیچکس بیرون نمیآمد و هیچکس داخل نمیشد. 2و خداوند به یوشع گفت ،ببین ،من اریحا و پادشاه آن و مردان دلیر را به دست تو تسلیم کردم. 3و ای همه مردان جنگی ،شهر را محاصره کرده ،یک بار شهر را دور بزنید .شش روز چنین کنید. 4و هفت کاهن هفت شیپور از شاخ قوچ را در مقابل تابوت بیاورند و در روز هفتم شهر را هفت بار محاصره کنید و کاهنان با شیپورها بنوازید. 5و چنین خواهد بود که هنگامی که با بوق قوچ نفاق بلندی بزنند ،و هنگامی که صدای شیپور را بشنوید ،تمامی قوم با فریاد بزرگ فریاد خواهند زد .و دیوار شهر صاف خواهد شد و مردم هر یک مستقیما ل در مقابل او بال خواهند رفت. 6و یوشع پسر نون ،كاهنان را خواند و به ایشان گفت :تابوت عهد را بردارید و هفت كاهن هفت شیپور از شاخ قوچ را در مقابل تابوت خداوند حمل كنند. 7و به قوم گفت :بروید و شهر را بپیچید و هر که مسلح است از جلوی تابوت خداوند عبور کند. 8و چنین واقع شد که چون یوشع با قوم سخن گفت ،هفت کاهن که هفت شیپور شاخ قوچ را حمل میکردند از حضور خداوند گذشتند و با شیپورها دمیدند و تابوت عهد خداوند از آنها پیروی کرد. 9و مردان مسلح به پیشاپیش کاهنانی که شیپور مینواختند ،رفتند ،و پاداش پس از تابوت رسید ،کاهنان پیشروی میکردند و در شیپور مینواختند. 10.یوشع به قوم دستور داده بود ،گفت« :فریاد نزنید و صدای خود را بلند نکنید ،و هیچ سخنی از دهانتان بیرون نروید ،تا روزی که به شما دستور دهم فریاد بزنید .سپس فریاد بزنی 11پس تابوت خداوند شهر را احاطه کرد و یک بار دور آن رفت و به اردوگاه آمدند و در اردوگاه اقامت کردند. ۱۲و یوشع صبح زود برخاست و کاهنان تابوت خداوند را برداشتند. 13و هفت کاهن که هفت شیپور از شاخ قوچ در مقابل تابوت خداوند حمل میکردند ،پیوسته پیش رفتند و با شیپورها دمیدند .اما پاداش بعد از تابوت خداوند رسید ،کاهنان به راه افتادند و شیپورها را دمیدند. 14و روز دوم یک بار شهر را احاطه کرده ،به اردوگاه بازگشتند و شش روز نیز چنین کردند. 15و در روز هفتم واقع شد که در سپیده دم صبح زود برخاستند و به همین ترتیب هفت بار شهر را احاطه کردند :فقط در آن روز هفت بار شهر را احاطه کردند. 16و در بار هفتم ،هنگامی که کاهنان با شیپور دمیدند ،یوشع به مردم گفت :فریاد بزنید .زیرا خداوند شهر را به شما داده است. 17و آن شهر و تمام آنچه در آن است برای خداوند ملعون خواهد بود. 18و شما ،به هر نحو ،خود را از امر ملعون دور نگه دارید ،مبادا هنگامی که از چیز ملعون گرفته میشوید ،لعنت میشوید و اردوگاه اسرائیل را لعنت میکنید و آن را مضطرب میسازید. 19ا نما تمام نقره و طل و ظروف برنجی و آهنی برای خداوند تقدیس میشوند و به خزانه خداوند خواهند آمد. 20پس چون کاهنان با شیپورها دمیدند ،قوم فریاد زدند و چنین شد که چون مردم صدای شیپور را شنیدند ،و مردم با فریاد بلند فریاد زدند، دیوار فرو ریخت ،به طوری که مردم ،هرکس مستقیما ل در مقابل او به داخل شهر رفتند ،و شهر را گرفتند. 21و هر چه در شهر بود ،اعم از مرد و زن ،جوان و پیر ،و گاو و گوسفند و الغ را به دم شمشیر نابود کردند. 22اما یوشع به دو مردی که از آن کشور جاسوسی کرده بودند گفت :به خانه زن فاحشه بروید و آن زن و هر چه دارد را از آنجا بیرون بیاورید ،همانطور که برای او قسم خورده اید. 23و جوانان جاسوس وارد شدند و راحاب و پدر و مادرش و برادرانش و هر چه داشت بیرون آوردند .و همه اقوام او را بیرون آوردند و آنها را بدون اردوگاه اسرائیل رها کردند. 24و شهر و هر چه در آن بود را به آتش سوزاندند :فقط نقره و طل و ظروف برنجی و آهنی را در خزانه خانه خداوند گذاشتند. 25و یوشع راحاب فاحشه و خاندان پدرش و هر چه داشت را زنده نگه داشت .و او حتی تا امروز در اسرائیل ساکن است .زیرا او رسولنی را که یوشع برای جاسوسی اریحا فرستاده بود ،پنهان کرد. 26و یوشع در آن زمان ایشان را قسم داد و گفت« :لعنت باد آن مردی که در حضور خداوند برمیخیزد و این شهر اریحا را میسازد، شالوده آن را در نخستزادهاش خواهد گذاشت و دروازههای آن را در پسر کوچکتر خود خواهد ساخت. 27پس خداوند با یوشع بود .و شهرت او در سراسر کشور سروصدا شد. فصل 7 1اما بنیاسرائیل در امر ملعون مرتکب تقصیری شدند ،زیرا آکان ،پسر کرمی ،پسر زبدی ،پسر زراح ،از قبیله یهودا ،از آن ملعون گرفت و خشم خداوند بر بنیاسرائیل افروخته شد. 2و یوشع مردانی را از اریحا به عای ،که در کنار بتاون ،در سمت شرقی بیتئیل است ،فرستاد ،و به ایشان گفت« :بروید و مملکت را ببینید .و مردان بال رفتند و آی را دیدند. 3و نزد یوشع بازگشتند و به او گفتند« :تمام قوم بال نروند .اما بگذارید حدود دو یا سه هزار نفر بروند و عای را بزنند .و همه مردم را مجبور نکنید در آنجا کار کنند .زیرا آنها اندک هستند. 4پس حدود سه هزار نفر از قوم به آنجا رفتند و از حضور مردان عای گریختند.
جاشوا
5و مردان عای از ایشان حدود سی و شش نفر را زدند ،زیرا ایشان را از جلوی دروازه تا شباریم تعقیب کردند و ایشان را در پایین زدند، از این رو دلهای قوم ذوب شد و مانند آب شد. 6و یوشع جامههای خود را پاره کرد و او و مشایخ اسرائیل تا غروب در مقابل تابوت خداوند بر روی زمین افتاد و بر سرهای ایشان خاک ریخت. 7و یوشع گفت :افسوس ،ای خداوند یهوه ،چرا این قوم را به اردن بردی تا ما را به دست اموریان تسلیم کنی تا ما را هلک کنند؟ به خدا ما راضی بودیم و در آن سوی اردن ساکن بودیم! 8ای خداوند ،چه بگویم ،هنگامی که اسرائیل به دشمنان خود پشت کند! 9زیرا کنعانیان و تمامی ساکنان زمین از آن خواهند شنید و اطراف ما را احاطه خواهند کرد و نام ما را از زمین قطع خواهند کرد و با نام بزرگ خود چه خواهی کرد؟ 10و خداوند به یوشع گفت ،برخیز .چرا اینطور روی صورتت دروغ می گویی؟ 11اسرائیل مرتکب گناه شده و از عهد من که به آنها امر کردهام نیز تجاوز کردهاند ،زیرا آنها حتی از چیز ملعون گرفتهاند ،و همچنین دزدی کردهاند ،و همچنین آنها را متلشی کردهاند و آن را حتی در میان چیزهای خود قرار دادهاند. 12بنابراین بنیاسرائیل نتوانستند در برابر دشمنان خود بایستند ،بلکه به دشمنان خود پشت کردند ،زیرا آنها ملعون بودند. 13قوم را تقدیس كن و بگو :خود را در برابر فردا تقدیس كن زیرا كه یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید :ای اسرائیل در میان تو امری ملعون است. 14پس بامداد بر حسب قبایل خود آورده خواهید شد .و خانوادهای را که خداوند خواهد گرفت ،بهترتیب خانواده خواهد آمد .و خاندانی که خداوند خواهد گرفت ،انسان به فرد خواهد آمد. 15و چنین خواهد بود که هر که با چیز ملعون گرفته شود ،او و هر چه دارد به آتش سوزانده شود ،زیرا از عهد خداوند تجاوز کرده است، و چون در اسرائیل حماقت کرده است. 16پس یوشع صبح زود برخاست و اسرائیل را برحسب قبایل ایشان آورد .و قبیله یهودا گرفته شد. 17و خاندان یهودا را آورد .و خاندان زرحیان را گرفت .و زبدی گرفته شد: 18و اهل خانه خود را مرد به مرد آورد .و آکان ،پسر کرمی ،پسر زبدی ،پسر زراح ،از قبیله یهودا ،گرفته شد. 19.یوشع به آکان گفت« :پسرم ،یهوه خدای اسرائیل را جلل بده و برای او اعتراف کن .و حال به من بگو چه کردی .آن را از من پنهان نکن ۲۰و آکان به یوشع پاسخ داد و گفت« :به راستی که من به خداوند ،خدای اسرائیل گناه کردهام ،و چنین و چنین کردهام. 21چون در میان غنائم جامهای زیبا بابلی و دویست مثقال نقره و یک قاچ طل به وزن پنجاه مثقال دیدم ،طمع کردم و آنها را گرفتم .و اینک آنها در زمین در میان خیمه من و نقره زیر آن پنهان شده اند. 22پس یوشع قاصدان فرستاد و آنها به سوی خیمه دویدند .و اینک در خیمه او پنهان شده بود و نقره زیر آن بود. 23و ایشان را از وسط خیمه بیرون آوردند ،نزد یوشع و نزد جمیع بنی اسرائیل آوردند و ایشان را نزد خداوند گذاشتند. ۲۴و یوشع و تمامی اسرائیل با او آکان پسر زراح و نقره و جامه و گوه طل و پسران و دخترانش و گاوهایش و الغش و گوسفندان و خیمهاش و هر چه داشت را گرفتند و به دره اخور آوردند. 25یوشع گفت« :چرا ما را آزار دادی؟ خداوند امروز تو را آزار خواهد داد .و تمامی اسرائیل او را با سنگ سنگسار کردند و پس از سنگسار کردن آنها را با آتش سوزاندند. 26و تا به امروز انبوهی از سنگها بر سر او برافراشتند .پس خداوند از شدت خشم خود برگشت .از این رو تا به امروز آن مکان را دره آکور نامیدند. فصل 8 1و خداوند به یوشع گفت« :نترس و هراسان مباش .تمام قوم جنگ را با خود بگیر و برخیز و نزد عای برو و ببین پادشاه عای و قومش و شهر و سرزمینش را به دست تو میسپارم. 2و با عای و پادشاهش چنان کن که با اریحا و پادشاهش کردی ،فقط غنایم و چهارپایانش را برای خودت ببر .برای شهر در پشت آن کمین بگذار. 3پس یوشع و جمیع قوم جنگ برخاستند تا به عای بروند و یوشع سی هزار مرد شجاع دلیر را برگزید و ایشان را شبانه روانه کرد. ۴و به ایشان امر کرد و گفت« :اینک ،در مقابل شهر ،حتی در پشت شهر ،کمین خواهید کرد. 5و من و جمیع قومی که با من هستند به شهر نزدیک خواهیم شد و چنین خواهد بود که چون بر ما بیرون آیند ،مانند اول ،از حضور ایشان فرار خواهیم کرد. ( 6زیرا آنها به دنبال ما خواهند آمد )تا ما آنها را از شهر بیرون آوریم .زیرا آنها خواهند گفت :مانند اول از پیش ما فرار می کنند. ۷آنگاه از کمین برخیزید و شهر را تصرف کنید زیرا که یهوه خدای شما آن را به دست شما خواهد سپرد. 8و هنگامی که شهر را تصرف کنید ،شهر را به آتش خواهید کشید و طبق فرمان خداوند عمل کنید .ببینید من به شما دستور داده ام. 9پس یوشع ایشان را فرستاد و ایشان به کمین نشستند و بین بیتئیل و عای در طرف مغرب عای ساکن شدند ،اما یوشع در آن شب در میان مردم اقامت گزید. 10و یوشع صبح زود برخاست و قوم را شمرده ،او و مشایخ اسرائیل از حضور قوم به عای رفتند. 11و تمامی قوم ،حتنی مردم جنگی که با او بودند ،برآمده ،نزدیک شده ،به شهر آمدند ،و در سمت شمال عای اردو زدند ،و اکنون درهای بین ایشان و عای بود.
جاشوا
12و حدود پنج هزار نفر را گرفت و آنها را در میان بیتئیل و عای در سمت غرب شهر در کمین گذاشت. 13و چون قوم ،جمیع لشکر را که در شمال شهر بود ،و کمینشان را در غرب شهر قرار دادند ،یوشع در آن شب به وسط دره رفت. 14و چنین واقع شد ،چون پادشاه عای این را دید ،آنها عجله کردند و زود برخاستند ،و مردان شهر ،او و تمامی قومش ،در وقت معین ،در مقابل دشت ،برای نبرد بر اسرائیل بیرون آمدند .اما او نمی دانست که دروغ پردازانی در پشت شهر در کمین او بودند. 15و یوشع و تمامی اسرائیل چنان کردند که گویی از پیش ایشان کتک خوردهاند و از راه بیابان گریختند. 16و جمیع قومی که در عای بودند برای تعقیب ایشان فراخوانده شدند و یوشع را تعقیب کردند و از شهر دور شدند. 17و مردی در عای یا بیتئیل باقی نمانده بود که پس از اسرائیل بیرون نیامد ،و شهر را باز گذاشته ،به تعقیب اسرائیل پرداختند. 18و خداوند به یوشع گفت ،نیزه ای را که در دست توست به سوی عای دراز کن .زیرا آن را به دست تو خواهم داد .و یوشع نیزه ای را که در دست داشت به سوی شهر دراز کرد. 19و کمینها بهسرعت از جای خود برخاستند و بهمحض اینکه دست خود را دراز کرد ،دویدند و به شهر وارد شدند و آن را گرفتند و شتابان شهر را به آتش کشیدند. 20و چون مردان عای به پشت سر خود نگاه کردند ،دیدند ،و اینک ،دود شهر به آسمان بال رفت ،و آنها قدرتی نداشتند که از این طرف یا آن طرف فرار کنند ،و مردمی که به بیابان گریختند ،به تعقیب کنندگان برگشتند. ۲۱و چون یوشع و تمامی اسرائیل دیدند که کمینها شهر را گرفته و دود شهر بال میرود ،برگشتند و مردان عای را کشتند. 22و دیگری از شهر علیه ایشان بیرون آمد .پس آنها در میان اسرائیل بودند ،بعضی از این طرف و بعضی از آن طرف. 23و پادشاه عای را زنده گرفتند و نزد یوشع آوردند. ۲۴و چنین واقع شد ،هنگامی که اسرائیل کشتار تمامی ساکنان عای را در صحرا ،در بیابانی که آنها را در آن تعقیب کردند ،پایان دادند ،و چون همگی بر لبه شمشیر افتادند ،تا اینکه نابود شدند ،تمامی بنی اسرائیل به عای بازگشتند و آن را به دم شمشیر زدند. 25و چنین شد که تمام کسانی که در آن روز افتادند ،اعم از مرد و زن ،دوازده هزار نفر بودند ،یعنی همه مردان عای. 26زیرا یوشع دست خود را که با آن نیزه دراز کرده بود عقب نکشید تا اینکه تمامی ساکنان عای را به کلی هلک کرد. 27و فقط چهارپایان و غنایم آن شهر را اسرائیل برحسب کلم خداوند که به یوشع امر فرموده بود برای خود بردند. 28و یوشع عای را سوزاند و آن را به تپهای برای همیشه تبدیل کرد و تا امروز ویران شد. 29و پادشاه عای را تا غروب بر درختی آویزان کرد و به محض غروب خورشید ،یوشع دستور داد که لشه او را از درخت پایین بیاورند و آن را در ورودی دروازه شهر بیندازند و بر آن انبوهی از سنگها برافراشتند که تا امروز باقی مانده است. 30و یوشع برای یهوه خدای اسرائیل مذبحی در کوه ابال بنا کرد، 31چنانکه موسی ،بنده خداوند ،بنی اسرائیل را امر فرمود ،چنانکه در کتاب شریعت موسی مکتوب است ،مذبحی از سنگهای کامل که هیچکس آهنی بر آن بلند نمیکند و بر آن قربانیهای سوختنی برای خداوند تقدیم کرده ،قربانیهای سلمتی کردند. 32و در آنجا روی سنگها نسخه ای از شریعت موسی را که در حضور بنی اسرائیل نوشته بود نوشت. 33و جمیع اسرائیل و مشایخ و افسران و داوران ایشان از این طرف تابوت و آن طرف در حضور کاهنان لوی که تابوت عهد خداوند را حمل میکردند ،ایستادند ،و همچنین غریبهای که در میان ایشان به دنیا آمده بود .نیمی از آنها در مقابل کوه جریزیم و نیمی در مقابل کوه ابال .همانطور که موسی ،بنده خداوند ،قبلل امر کرده بود که قوم اسرائیل را برکت دهند. 34و پس از آن همه كلمات شریعت و بركات و لعنتها را مطابق آنچه در كتاب شریعت نوشته شده است خواند. 35از تمام آنچه موسی امر فرمود که یوشع در حضور تمامی جماعت اسرائیل با زنان و اطفال و غریبان که در میان ایشان صحبت میکردند ،سخنی نخواند. فصل 9 1و چنین واقع شد که چون جمیع پادشاهانی که در این طرف اردن ،در تپهها و درهها و در تمامی کرانههای دریای بزرگ در مقابل لبنان بودند ،هیتیها ،اموریها ،کنعانیها ،فرزیها ،حویها و یبوسیها از آن شنیدند. 2که با هم جمع شدند تا با یوشع و اسرائیل با یکدیگر بجنگند. 3و چون ساکنان جبعون شنیدند که یوشع با اریحا و عای چه کرده بود، 4آنها حیلهآمیز کار کردند ،و رفتند و طوری ساختند که گویی سفیران بودهاند ،و کیسههای کهنه را بر الغهای خود و بطریهای شراب کهنه و اجارهای گرفته و بستهاند. 5و کفشهای کهنه و پوشیده بر پاهایشان و جامههای کهنه بر آنها .و تمام نان آنها خشک و کپک زده بود. 6و نزد یوشع به اردوگاه جلجال رفتند و به او و به مردان اسرائیل گفتند ،ما از کشوری دور آمدهایم ،پس اکنون با ما پیمان ببندید. 7و مردان اسرائیل به حویان گفتند ،شاید در میان ما ساکن شوید .و چگونه با شما لیگ درست کنیم؟ 8و به یوشع گفتند ،ما بندگان تو هستیم .یوشع به آنها گفت« :شما کی هستید؟ و از کجا آمده اید؟ 9و به او گفتند« :خادمان تو از سرزمینی بسیار دور بهسبب نام یهوه خدایت آمدهاند ،زیرا که شهرت او و آنچه در مصر انجام داد شنیدهایم. 10و هر چه با دو پادشاه اموریان که آن سوی اردن بودند ،با سیحون ،پادشاه حشبون ،و با عوج ،پادشاه باشان ،که در اشتروت بود ،کرد. 11بنابراین بزرگان ما و جمیع ساکنان کشور ما با ما صحبت کردند و گفتند :برای سفر آذوقهای را با خود ببرید و به استقبال آنها بروید و به آنها بگویید ما بندگان شما هستیم ،پس اکنون با ما پیمان ببندید. 12این نان خود را در روزی که بیرون آمدیم تا نزد شما برویم ،از خانههای خود برای آذوقه گرم گرفتیم .اما اکنون ،اینک خشک است و کپک زده است.
جاشوا
13و این بطریهای شراب که پر کردیم ،نو بود .و اینک آنها پاره شده اند و این لباسها و کفشهای ما به دلیل سفر بسیار طولنی کهنه شده است. 14و مردان از آذوقه خود گرفتند و به زبان خداوند مشورت نخواستند. 15و یوشع با ایشان صلح کرد و با ایشان پیمان بست تا ایشان زنده بمانند. 16و در پایان سه روز پس از اینکه با ایشان عهد بستند ،شنیدند که همسایگان ایشان هستند و در میان ایشان ساکن شدند. 17و بنی اسرائیل سفر کرده ،در روز سوم به شهرهای خود آمدند .شهرهای ایشان جبعون و خفیره و بیروت و قریات یاریم بود. 18و بنیاسرائیل ایشان را نزدند ،زیرا که امیران جماعت برای ایشان به یهوه خدای اسرائیل قسم خورده بودند .و تمام جماعت علیه شاهزادگان زمزمه کردند. 19ا نما جمیع امیران به تمامی جماعت گفتند« :ما برای ایشان به یهوه خدای اسرائیل قسم خوردهایم. 20این را با آنها خواهیم کرد .ما حتی آنها را زنده خواهیم گذاشت ،مبادا به خاطر سوگندهایی که به آنها قسم خورده ایم خشم بر ما وارد شود. 21و امیران به آنها گفتند :بگذارید زنده بمانند .اما آنها برای تمام جماعت هیزم شکن و کشنده آب باشند .همانطور که شاهزادگان به آنها قول داده بودند. 22و یوشع آنها را صدا زد و با آنها صحبت کرد و گفت" :پس ما را فریب دادید و گفتید ما از شما بسیار دور هستیم .هنگامی که در میان ما ساکن هستید؟ 23پس اکنون شما ملعون هستید و هیچ یک از شما از غلم و هیزم شکن و کشان آب برای خانه خدای من آزاد نخواهید شد. 24و در جواب یوشع گفتند« :چون به بندگانت قطعا ل گفته شد که چگونه یهوه خدایت به غلم خود موسی امر کرد که تمام زمین را به تو بدهد و جمیع ساکنان آن زمین را از حضور تو هلک کند ،از این رو به خاطر تو از جان خود بسیار ترسیدیم و این کار را کردیم. 25و اکنون ،بنگر ،ما در دست تو هستیم :همانطور که برای تو خوب و درست به نظر می رسد که با ما انجام دهی ،انجام بده. 26و او با آنها چنین کرد و آنها را از دست بنی اسرائیل رهانید تا آنها را نکشند. 27و یوشع ایشان را در آن روز هیزمتراشها و کشوهای آب برای جماعت و برای مذبح خداوند تا امروز در مکانی که باید انتخاب کند، ساخت. فصل 10 1و این واقع شد ،هنگامی که آدون حسدحک ،پادشاه اورشلیم شنید که چگونه یوشع عای را گرفته ،و آن را کاملل ویران کرده است .همانطور که با اریحا و پادشاهش کرده بود ،با عای و پادشاهش نیز چنین کرد .و ساکنان جبعون چگونه با اسرائیل صلح کرده بودند و در میان آنها بودند. 2که بسیار ترسیدند ،زیرا جبعون شهر بزرگی بود ،مانند یکی از شهرهای سلطنتی ،و از آنجا که از عای بزرگتر بود ،و همه مردان آن نیرومند بودند. 3از این رو آدون حسدحک ،پادشاه اورشلیم ،نزد هوهام ،پادشاه حبرون ،و نزد پیرام ،پادشاه یرموت ،و نزد یافیا ،پادشاه لکیش ،و نزد دبیر، پادشاه عگلون ،فرستاد و گفت: 4نزد من بیا و به من کمک کن تا جبعون را شکست دهیم زیرا که با یوشع و بنی اسرائیل صلح کرده است. 5پس پنج پادشاه اموریان ،پادشاه اورشلیم ،پادشاه حبرون ،پادشاه یرموت ،پادشاه لکیش ،پادشاه عگلون ،جمع شدند ،و ایشان و تمامی لشکریان خود برآمدند ،و در مقابل جبعون اردو زدند و با آن جنگ کردند. 6و مردان جبعون نزد یوشع به اردوگاه جلجال فرستادند و گفتند :دست خود را از بندگان خود سست مكن .به سرعت نزد ما بیایید و ما را نجات دهید و به ما کمک کنید ،زیرا همه پادشاهان اموریان که در کوهستان ساکن هستند ،علیه ما جمع شده اند. 7پس یوشع با تمامی جنگجویان با او و تمامی مردان دلیر از جلجال بال رفت. 8و خداوند به یوشع گفت ،از آنها نترس ،زیرا آنها را به دست تو تسلیم کردم .مردی از آنها در برابر تو بایستد. 9پس یوشع ناگهان نزد ایشان آمد و تمام شب را از جلجال برخاست. 10و خداوند ایشان را در حضور اسرائیل مضطرب ساخت و ایشان را با قتل عام در جبعون کشت و ایشان را در راهی که به بیتحورون بال میرود تعقیب کرد و ایشان را تا عزکا و مکهدا زد. 11و چنین واقع شد که چون از پیش اسرائیل گریختند و به بیتحورون فرود میآمدند ،خداوند سنگهای بزرگی را از آسمان بر ایشان تا عزکا نازل کرد و آنها مردند. 12و یوشع در روزی که خداوند اموریان را به دست بنیاسرائیل تسلیم کرد ،یوشع به خداوند گفت و در نظر اسرائیل گفت« :خورشید ،بر جبعون بایست .و تو ای ماه در وادی اجلون. 13و خورشید ایستاد و ماه ماند تا مردم انتقام خود را از دشمنان خود گرفتند .آیا این در کتاب جاشیر نوشته نشده است؟ پس خورشید در میان بهشت ایستاد و حدود یک روز تمام عجله نکرد که غروب کند. 14و هیچ روزی مانند آن قبل و بعد از آن نبود که خداوند به صدای مردی گوش فرا دهد ،زیرا خداوند برای اسرائیل جنگید. 15و یوشع و تمامی اسرائیل با او به اردوگاه جلجال بازگشتند. 16اما این پنج پادشاه گریختند و خود را در غاری در مکده پنهان کردند. 17و به یوشع خبر داده شد و گفت« :پنج پادشاه در غاری در مکده پنهان شدهاند. 18یوشع گفت« :سنگهای بزرگ بر دهانه غار بغلتانید و مردانی را در کنار آن قرار دهید تا آنها را نگه دارند.
جاشوا
19و نمانید ،بلکه دشمنان خود را تعقیب کنید و عقبترین آنها را بزنید .اجازه نده که به شهرهای خود وارد شوند ،زیرا یهوه خدایت آنها را به دست تو تسلیم کرده است. 20و چنین واقع شد ،هنگامی که یوشع و بنیاسرائیل کشتن ایشان را با کشتاری بسیار بزرگ پایان دادند ،تا اینکه آنها هلک شدند ،بقیه آنها به شهرهای حصاردار وارد شدند. 21و جمیع قوم با سلمتی نزد یوشع در مکهدا به اردوگاه بازگشتند. ۲۲یوشع گفت :دهان غار را باز کن و آن پنج پادشاه را برای من از غار بیرون بیاور. ۲۳و آنها چنین کردند و آن پنج پادشاه را از غار نزد او بیرون آوردند ،پادشاه اورشلیم ،پادشاه حبرون ،پادشاه یرموت ،پادشاه لکیش ،و پادشاه اگلون. 24و چنین شد که چون آن پادشاهان را نزد یوشع بیرون آوردند ،یوشع جمیع مردان اسرائیل را فراخواند و به فرماندهان مردان جنگی که همراه او بودند گفت :نزدیک بیایید ،پاهای خود را بر گردن این پادشاهان بگذارید .و نزدیك شدند و پاهاي خود را بر گردن ایشان گذاشتند. 25و یوشع به ایشان گفت« :نترسید و ناامید نشوید ،قوی و شجاع باشید ،زیرا خداوند با همه دشمنان شما که با آنها می جنگید چنین خواهد کرد. 26و پس از آن یوشع ایشان را زد و آنها را کشت و به پنج درخت آویزان کرد و تا شام بر درختان آویزان بودند. 27و در هنگام غروب خورشید چنین شد که یوشع امر کرد و آنها را از درختان پایین آوردند و به غاری که در آن پنهان شده بودند انداختند و سنگهای بزرگی در دهان غار گذاشتند که تا امروز باقی است. 28و در آن روز یوشع مکیده را گرفت و آن را به دم شمشیر زد و پادشاه آن را به کلی هلک کرد .او نگذاشت هیچکس باقی بماند و با پادشاه مکهدا همانگونه رفتار کرد که با پادشاه اریحا کرد. 29و یوشع و تمامی اسرائیل با او از مکهدا به لیبنه رفتند و با لیبنه جنگیدند. 30و خداوند آن را نیز و پادشاه آن را به دست اسرائیل تسلیم کرد .و آن را با دم شمشیر زد .او هیچ کس را در آن باقی نگذاشت .اما با پادشاه آن چنان کرد که با پادشاه اریحا کرد. 31و یوشع از لیبنه و تمامی اسرائیل با او به لکیش رفتند و در مقابل آن اردو زدند و با آن جنگیدند. 32و خداوند لکیش را به دست اسرائیل تسلیم کرد و در روز دوم آن را گرفت و به دم شمشیر زد و تمام جانهایی را که در آن بودند، برحسب آنچه که با لیبنه کرده بود. 33پس هورام ،پادشاه جازر ،برای کمک به لکیش آمد .و یوشع او و قومش را زد ،تا جایی که هیچ کس از او باقی نگذاشت. 34و یوشع از لکیش به عگلون و تمامی اسرائیل با او گذشت .و در برابر آن اردو زدند و با آن جنگیدند. 35و در آن روز آن را گرفتند و به دم شمشیر زدند ،و تمام جانهایی را که در آن بودند ،در آن روز بهطورکلی هلک کرد ،مطابق آنچه به لکیش کرده بود. 36و یوشع از عگلون و تمامی اسرائیل با او به حبرون رفتند .و با آن مبارزه کردند: 37و آن را گرفتند و به دم شمشیر زدند و پادشاه آن و تمامی شهرهای آن و تمامی جانهایی که در آن بودند .بر طبق آنچه با اگلون کرده بود ،کسی باقی نماند .اما آن را و تمام ارواح را که در آن بودند به کلی نابود کرد. 38و یوشع و تمامی اسرائیل با او به دبیر بازگشتند .و با آن مبارزه کرد: 39و آن را با پادشاه و تمام شهرهای آن گرفت .و آنها را به دم شمشیر زدند و تمام جانهایی را که در آن بودند به کلی هلک کردند .او چیزی باقی نگذاشت .همانطور که با حبرون کرده بود ،با دبیر و پادشاه آن نیز چنین کرد .همانطور که با لیبنه و با پادشاه او نیز کرده بود. 40پس یوشع تمام سرزمین تپهها و جنوب و درهها و چشمهها و تمامی پادشاهان آنها را زد و کسی باقی نگذاشت ،بلکه همه کسانی را که نفس میکشیدند ،چنانکه یهوه خدای اسرائیل امر فرموده بود ،نابود کرد. 41و یوشع ایشان را از قادشبرنیا تا غزه و تمامی سرزمین گشن تا حجبعون شکست داد. 42و یوشع تمام این پادشاهان و سرزمین ایشان را در یک زمان گرفت ،زیرا یهوه خدای اسرائیل برای اسرائیل جنگید. 43و یوشع و تمامی اسرائیل با او به اردوگاه جلجال بازگشتند. فصل 11 1و چنین واقع شد که چون یابین ،پادشاه حصور آن چیزها را شنید ،نزد ایوباب ،پادشاه مادون ،و نزد پادشاه شمرون ،و نزد پادشاه اخشاف فرستاد، 2و به پادشاهانی که در شمال کوهها و دشتهای جنوب چینروت و در دره و در حدود دور در غرب بودند. 3و به کنعانیان در مشرق و مغرب و به اموریان و هیتیان و فرزیان و یبوسیان در کوهستان و به حویان زیر هرمون در زمین حمصفه. 4و ایشان و تمام لشکریانشان با ایشان بیرون رفتند ،جمعیت بسیار ،مثل ماسهای که بر ساحل دریا است ،با اسبها و ارابههای بسیار زیاد. 5و چون همه این پادشاهان گرد هم آمدند ،آمدند و در آبهای مروم با هم اردو زدند تا با اسرائیل بجنگند. 6و خداوند به یوشع گفت« :از آنها نترس ،زیرا فردا در همین ساعت همه کشتهشدگان را به اسرائیل تسلیم خواهم کرد. 7پس یوشع و تمام قوم جنگ با او ناگهان در کنار آبهای مروم بر ضد ایشان آمدند .و بر آنها افتادند. 8و خداوند ایشان را به دست اسرائیل تسلیم کرد که ایشان را زدند و ایشان را تا صیدون بزرگ و تا مصرفوتمائیم و تا دره حمصفه به طرف مشرق تعقیب کردند .و آنها را زدند ،تا جایی که از آنها چیزی باقی نگذاشتند. 9و یوشع با ایشان چنان کرد که خداوند به او فرمود :اسبهای ایشان را کنده و ارابههای ایشان را به آتش سوزاند. 10و یوشع در آن زمان برگشته ،حصور را گرفته ،پادشاه آن را به شمشیر زد ،زیرا که حصور از قبل رئیس تمام آن ممالک بود. 11و جمیع جانهایی را که در آنجا بودند به دم شمشیر زدند و آنها را کاملل هلک کردند.
جاشوا
12و یوشع جمیع شهرهای آن پادشاهان و جمیع پادشاهان ایشان را گرفت و آنها را به دم شمشیر زد و ایشان را چنانکه موسی ،بنده خداوند امر فرموده بود ،نابود کرد. قوت خود ایستاده بودند ،اسرائیل جز حصور هیچ یک از آنها را نسوخت .که جاشوا سوخت. 13ا نما شهرهایی که در ن 14و بنیاسرائیل تمام غنایم این شهرها و چهارپایان را برای خود بردند .اما همه را به دم شمشیر زدند تا اینکه آنها را هلک کردند و کسی را برای نفس کشیدن باقی نگذاشتند. 15همانطور که خداوند به بنده خود موسی امر کرد ،موسی به یوشع امر کرد و یوشع نیز چنین کرد .از تمام آنچه خداوند به موسی امر فرموده بود ،چیزی از خود باقی نگذاشت. 16پس یوشع تمام آن زمین و تپهها و تمامی سرزمین جنوبی و تمامی زمین گشن و دره و دشت و کوه اسرائیل و دره آن را گرفت. 17حتی از کوه هالک که به سعیر بال میرود تا بعلجاد در وادی لبنان در زیر کوه ححرمون ،و جمیع پادشاهان ایشان را گرفته ،ایشان را زد و کشت. 18یوشع با همه آن پادشاهان جنگ طولنی کرد. ۱۹شهری که با بنیاسرائیل صلح کند ،جز حویان ساکن حجبعون نبود. 20زیرا از جانب خداوند بود که دلهای ایشان را سخت کند تا در جنگ بر اسرائیل بیایند تا ایشان را کاملل هلک کند و هیچ لطفی نداشته باشند ،بلکه ایشان را هلک کند ،چنانکه خداوند به موسی امر فرمود. 21و در آن زمان یوشع آمد و عناقیمها را از کوهها ،از حبرون ،از دبیر ،از عناب ،و از تمامی کوههای یهودا ،و از تمامی کوههای اسرائیل منقطع کرد .یوشع آنها را با شهرهایشان به کلی هلک کرد. ۲۲هیچیک از عناقیان در سرزمین بنیاسرائیل باقی نماندند ،جز اینکه در غزه ،جت و اشدود باقی ماندند. ۲۳پس یوشع تمام زمین را ،موافق هر آنچه خداوند به موسی گفته بود ،تصرف کرد و یوشع آن را به بنیاسرائیل بر حسب فرقههای ایشان بر حسب قبایلشان به میراث داد .و زمین از جنگ آرام گرفت. فصل ۱۲ ۱اینانند پادشاهان آن سرزمین که بنیاسرائیل شکست دادند و سرزمین ایشان را در آن سوی اردن به سوی طلوع آفتاب ،از نهر ارنون تا کوه حرمون ،و تمامی دشت شرقی ،به تصرف آوردند. ۲سیحون ،پادشاه اموریان که در حشبون ساکن بود و از عروعیر که بر کناره وادی ارنون است و از وسط وادی و از نصف جلعاد تا وادی یبوق که سرحد بنی عمون است ،حکومت میکرد. 3و از دشت تا دریای شینروت در مشرق و تا دریای دشت ،یعنی دریای نمک در شرق ،راه بیت یشیموت .و از جنوب زیر اشدوثپیگاه: 4و ساحل عوج ،پادشاه باشان ،که از بقایای غولهایی بود که در اشتروت و ادرای ساکن بودند، 5و در کوه هرمون و در سلکه و در تمام باشان تا سرحد جشوریان و مااخاتیان و نیمی از جلعاد ،یعنی مرز سیحون ،پادشاه حشبون، سلطنت کرد. 6و موسی ،بنده خداوند و بنیاسرائیل را زدند و موسی ،بنده خداوند ،آن را به ملکیت به رئوبینیان و جادیان و نصف سبط منسی داد. 7و اینانند پادشاهان مملکتی که یوشع و بنیاسرائیل از این طرف اردن در مغرب ،از بعلجاد در وادی لبنان تا کوه لحللک که به سعیر بال میرود ،شکست دادند .که یوشع به قبایل اسرائیل برحسب تقسیماتشان به ملکیت بخشید. .حتیان و اموریان و کنعانیان و فرزیان و حویان و یبوسیان: 8در کوهها و درهها و در دشتها و چشمهها و در بیابان و در جنوب کشور ح 9پادشاه اریحا ،یک .پادشاه عای که در کنار بیتئیل است ،یک. 10پادشاه اورشلیم ،یک .پادشاه حبرون ،یک؛ 11پادشاه یرموت ،یک .پادشاه لکیش ،یک. 12پادشاه اگلون ،یک .پادشاه جازر ،یک. 13پادشاه دبیر ،یک .پادشاه جدر ،یک؛ 14پادشاه هورمه ،یک .پادشاه آراد ،یک؛ 15پادشاه لیبنه ،یک .پادشاه عدولم ،یک؛ 16پادشاه مکده ،یک .پادشاه بیتئیل ،یک. 17پادشاه تپوا ،یک .پادشاه هفر ،یک; 18پادشاه افک ،یک .پادشاه لشارون ،یک؛ 19پادشاه مادون ،یک .پادشاه حصور ،یک. 20پادشاه شمرونمرون ،یک .پادشاه اخشاف ،یک؛ 21پادشاه تاناخ ،یک .پادشاه مجدو ،یک. 22پادشاه قادش ،یک .پادشاه یوکنیم از کرمل ،یک. 23پادشاه دور در ساحل دور ،یک .پادشاه اقوام گیلجال ،یک. 24پادشاه ترزا ،یک :تمام پادشاهان سی و یک.
جاشوا
فصل 13 1یوشع پیر و سالخورده بود .و خداوند به او گفت« :تو پیر و سالخورده هستی و هنوز زمینهای زیادی برای تصرف باقی مانده است. 2این سرزمینی است که هنوز باقی مانده است :تمامی سرحدات فلسطینیان و تمامی جشوری، 3از سیهور ،که پیش از مصر است ،تا سرحدات الکرون در شمال ،که تا کنعانیان شمرده میشود :پنج نفر از اربابان فلسطینیان .غزاتیان و اشدوتیان ،اشکالونیان ،گیتیان و اکرونیان .همچنین آویت ها: 4از جنوب ،تمامی زمین کنعانیان و معراح که در کنار صیدونیان است ،تا الفحک ،تا سرحدات اموریان. 5و زمین جبلیان و تمامی لبنان به سوی طلوع آفتاب ،از بعلجاد در زیر کوه هرمون تا مدخل حمات. 6تمامی ساکنان کوهستان را از لبنان تا مصرفوتمایم و تمامی صیدونیان را از حضور بنیاسرائیل بیرون خواهم کرد. 7پس اکنون این زمین را به عنوان میراث به 9قبیله و نیمی از قبیله منسی تقسیم کنید. 8که رئوبنیان و جادیان میراث خود را که موسی به آنها داده است ،در آن سوی اردن به طرف مشرق به دست آوردهاند ،همانطور که موسی ،بنده خداوند به آنها داده است. 9از عروئر که بر کرانه نهر ارنون است و شهری که در میان نهر است و تمامی دشت مدبع تا دیبون. 10و تمامی شهرهای سیحون ،پادشاه اموریان ،که در حشبون سلطنت میکرد تا مرز بنی عمون. 11و جلعاد و سرحد جشوریان و مااخاتیان و همه کوه هرمون و همه باشان تا سالکه. 12تمام پادشاهی عوج در باشان که در اشتاروث و ادرای سلطنت میکرد و از بقایای غولها باقی مانده بود ،زیرا موسی آنها را زد و آنها را بیرون کرد. 13ا نما بنیاسرائیل نه جشوریان و نه مااخاتیان را اخراج نکردند ،بلکه جشوریان و ماآخاتیان تا امروز در میان بنیاسرائیل ساکن هستند. 14فقط به قبیله لوی هیچ میراثی نداد .قربانیهای یهوه خدای اسرائیل که به آتش میروند ،میراث ایشان است ،چنانکه او به ایشان گفت. 15و موسی به سبط بنی روبین ارث برحسب قبایل ایشان داد. 16و ساحل ایشان از عروئر ،که در کنار نهر ارنون است ،و شهری که در وسط نهر است ،و تمام دشت نزد مدبا بود. 17حشبون و تمام شهرهایش که در دشت است .دیبون و باموتبعل و بثبعلمعون 18و یاحازه ،و حکدحموت ،و مفاث، 19و کرجاتایم و سیبمه و زرث شهر در کوه دره، 20و بیتفائور و اشدوتپیسگاه و بیتیشیموت، ۲۱و تمامی شهرهای دشت و تمامی مملکت سیحون پادشاه اموریان که در حشبون سلطنت میکرد و موسی با امیران مدیان و اوی و ریکم و صور و حور و ربا که دوکهای سیحون در آن کشور ساکن بودند ،کشت. 22و بلعام پسر بعور ،فالگو ،بنیاسرائیل را در میان کسانی که به دست ایشان کشته شده بودند ،با شمشیر کشتند. 23و سرحد بنی روبین اردن و حدود آن بود .این میراث بنی رئوبین پس از خانوادههای ایشان و شهرها و روستاهای آن بود. 24و موسی به سبط جاد ،حتی به بنی جاد برحسب قبایل ایشان ،میراث داد. 25و ساحل ایشان یازر و تمامی شهرهای جلعاد و نیمی از زمین بنی عمون تا عرویر که در مقابل رابه است بود. 26و از حشبون تا رمتمیزپه و بتونیم .و از ماهانایم تا مرز دبیر. س ف صففون ،بقیۀ مملکت سیحون ،پادشاه حشبون ،اردن و سرحد او ،تا لبه دریای سی حن حرت ،در آن دره ،بلت للرم ،و بل حت حن لم لره ،و ف 27و در ن کوت ،و ل سوی اردن به سمت شرق. 28این است میراث بنی جاد پس از خانوادهها و شهرها و روستاهای ایشان. 29و موسی به نصف سبط منسی ارث داد و این ملک نصف سبط بنی منسی برحسب قبایل ایشان بود. 30و سواحل ایشان از لمهنائیم و تمامی باشان و تمامی مملکت عوج پادشاه باشان و تمامی شهرهای یائیر که در باشان است ،شصت شهر بود. 31و نیمی از جلعاد و اشتاروت و ادرای ،شهرهای پادشاهی عوج در باشان ،متعلق به فرزندان ماخیر بن منسی و نیمی از بنی ماکیر بر حسب قبایل ایشان بود. 32اینها کشورهایی است که موسی در دشتهای موآب ،در آن سوی اردن ،در کنار اریحا ،بهسمت شرق ،برای میراث تقسیم کرد. 33اما موسی به قبیله لوی هیچ میراثی نداد ،زیرا خداوند ،خدای اسرائیل ،میراث ایشان بود ،چنانکه به ایشان گفت. فصل 14 1و اینها کشورهایی است که بنیاسرائیل در زمین کنعان به ارث بردند که العازار کاهن و یوشع بن نون و رؤسای پدران قبایل بنیاسرائیل برای آنها به ارث تقسیم کردند. 2و میراث ایشان به قید قرعه شد ،چنانکه خداوند به دست موسی امر فرموده بود ،برای نه قبیله و برای نصف قبیله. 3زیرا موسی دو قبیله و نیم قبیله را در آن سوی اردن به ارث داده بود ،اما به لویان هیچ میراثی در میان ایشان نداد. 4زیرا بنی یوسف دو قبیله بودند ،منسی و افرایم ،پس به لویان در زمین جز شهرها برای سکونت ،با حومههایشان برای چهارپایان و اموالشان ،سهمی ندادند. 5چنانکه خداوند به موسی امر فرمود ،بنیاسرائیل نیز چنین کردند و زمین را تقسیم کردند.
جاشوا
6و بنی یهودا نزد یوشع در جلجال آمدند و کالیب پسر یفونه کنیزی به او گفت :آنچه را که خداوند به موسی مرد خدا درباره من و تو در قادشبرنیا گفت ،میدانی. 7چهل ساله بودم که موسی ،بنده خداوند ،مرا از قادشبرنیا فرستاد تا زمین را جاسوسی کنم .و دوباره همانطور که در قلبم بود به او خبر دادم. 8ا نما برادرانم که با من رفتند دل قوم را متلشی ساختند ،اما من کاملل از یهوه خدای خود پیروی کردم. 9و موسی در آن روز سوگند یاد کرد و گفت« :بیتردید زمینی که پاهای تو بر آن پایمال شدهای ،میراث تو خواهد بود و تا ابد از آن فرزندان تو خواهد بود ،زیرا تو بهطور کامل از یهوه خدای من پیروی کردی. 10و اکنون ،اینک ،خداوند مرا زنده نگه داشته است ،همانطور که او گفت ،این چهل و پنج سال ،حتی از زمانی که خداوند این کلمه را به موسی گفت ،در حالی که بنی اسرائیل در بیابان سرگردان بودند :و اکنون ،اینک ،من امروز هشتاد و پنج ساله هستم. 11اما امروز به قوت روزی هستم که موسی مرا فرستاد ،چنانکه در آن زمان قوت من بود ،اکنون نیز قوت من برای جنگ ،هم برای بیرون رفتن و هم برای ورود ،نیرومند است. 12پس اکنون این کوه را که خداوند در آن روز گفته است به من بدهید .زیرا در آن روز شنیدی که آناقیمها در آنجا بودند و شهرها بزرگ و حصاردار بودند. 13و یوشع او را برکت داد و به کالیب پسر یفونه حبرون به میراث داد. 14پس حبرون میراث کالیب پسر یفونه کنزی تا امروز شد ،زیرا او کاملل از یهوه خدای اسرائیل پیروی کرد. 15و نام حبرون قبلل کریجاتاربا بود .که اربا در میان آناکیم ها مردی بزرگ بود .و زمین از جنگ آرام گرفت. فصل 15 1پس قرعه سبط بنی یهودا برحسب قبایل ایشان این بود .حتی تا مرز ادوم ،بیابان زین در جنوب ،منتهی الیه ساحل جنوبی بود. 2و مرز جنوبی ایشان از ساحل دریای نمک از خلیجی که به طرف جنوب مینگرد بود. 3و به طرف جنوب به ماالهکرابیم بیرون میآمد و به زین میگذشت و از سمت جنوب تا قادشبرنیا بال میرفت و به حصرون میرسید و به آدار بال میرفت و قطبنما را به کرکه میآورد. 4از آنجا به عزمون گذشت و به نهر مصر رفت .و مسیرهای آن ساحل در دریا بود :این ساحل جنوبی شما خواهد بود. 5و حد شرقی دریای شور بود تا انتهای اردن .و مرز ایشان در قسمت شمالی از خلیج دریا در منتهی الیه اردن بود. 6و سرحد تا بیتهوگل بال میرفت و از شمال بیتارابه میگذشت .و مرز تا سنگ بوهان پسر روبن بال رفت. 7و مرز از وادی اخور به دبیر بال میرفت و همینطور به سمت شمال میرفت و به سوی جلجال مینگریست ،یعنی قبل از صعود به ادومیم، که در سمت جنوب نهر است. 8و سرحد به وادی پسر حینوم به سمت جنوب یبوسی بال رفت .همان اورشلیم است و مرز تا بالی کوهی که در مقابل دره هینوم به سمت غرب قرار دارد که در انتهای دره غول ها به سمت شمال است بال می رفت. 9و مرز از بالی تپه به چشمه آب نفتوا کشیده شد و به شهرهای کوه افرون میرفت .و سرحد به بعله کشیده شد که کریجاتجیاریم است. 10و مرز از بلعللله به طرف مغرب تا كوه سعیر میپیوندد و از طرف شمال تا كنار كوه یاریم كه كسالون است میگذرد و به بیتشمش پایین میآید و به تیمنه میرسد. 11و سرحد به طرف شمال لعکرون میرفت و تا شیکرون کشیده میشد و به کوه بلعلله میرسید و تا جبنئیل میرفت .و خروجی از مرز در دریا بود. 12و مرز غربی به دریای بزرگ و ساحل آن بود .این است ساحل بنی یهودا در اطرافشان برحسب خانوادههایشان. 13و به کالیب پسر یفونه بخشی از بنی یهودا را برحسب فرمان خداوند به یوشع بخشید ،یعنی شهر اربع پدر عناق که شهر حبرون است. 14و کالیب سه پسر عناق ،حششای و اخیمان و تلمی ،بنی عناق را از آنجا راند. 15و از آنجا نزد ساکنان دبیر رفت و نام دبیر قبلل قریجاتسفر بود. 16و کالیب گفت« :هر که قریهسفر را بزند و آن را بگیرد ،دخترم اخسا را به او زن خواهم داد. 17و عتنئیل پسر قناز ،برادر کالیب ،آن را گرفت و دختر خود اخسا را به او داد. 18و چنین واقع شد ،چون نزد او آمد ،او را برانگیخت تا از پدرش مزرعه ای بخواهد .و کالیب به او گفت :چه می خواهی؟ فصل 16 1و قرعه بنی یوسف از اردن در کنار اریحا ،به آب اریحا در شرق ،به بیابانی که از اریحا در سراسر کوه بیتئیل بال میرود ،افتاد. 2و از بیتئیل به لوز میرود و تا مرزهای ارکی تا آتاروت میرود، 3و به سمت غرب به سواحل یافلتی ،به ساحل بیتحورون پایین ،و به جازر فرود میآید. 4پس بنی یوسف ،منسی و افرایم ،میراث خود را گرفتند. 5و سرحد بنی افرایم برحسب قبایل ایشان چنین بود :حتا حد میراث ایشان در طرف مشرق عطاراتدار تا بیتحورون بال بود. 6و سرحد به طرف دریا به حمکمتاه در سمت شمال میرفت .و مرز به طرف مشرق تا طعناتشیلو میرفت و از شرق تا یانوهه میگذشت. 7و از یانوهه به عطاروت و ناارات فرود آمد و به اریحا رسید و به اردن رفت. 8مرز از تپواه به طرف مغرب تا نهر قانه میرفت .و خروجی های آن در دریا بود .این میراث قبیله بنی افرایم به وسیله خانواده های ایشان است.
جاشوا
9و شهرهای جداگانه برای بنی افرایم از میراث بنی منسی بود ،همه شهرها با دهات ایشان. 10و کنعانیان را که در جازر ساکن بودند بیرون نکردند ،بلکه کنعانیان تا امروز در میان افرایمیان ساکن هستند و تحت خراج خدمت میکنند. فصل 17 1برای قبیله منسی نیز چیزهای زیادی بود .زیرا او اولزاده یوسف بود .برای ماخیر ،نخستزاده منسی ،پدر حجلعاد ،چون او مرد جنگی بود، جلعاد و باشان را داشت. 2همچنین برای بقیه بنی منسی بهواسطه خانوادههایشان چیزهای زیادی بود .برای بنی ابیعزر و برای بنی هلک و برای بنی اسرئیل و برای بنی شکیم و برای بنی هفر و برای بنی شمیدا :اینها پسران لمنلسی پسر یوسف برحسب خانوادههایشان بودند. 3اما زلفهاد ،پسر هفر ،پسر حجلعاد ،پسر ماخیر ،پسر منسی ،پسری نداشت ،جز دختران ،و اینها نامهای دختران او ،مهل ،و نوح ،حغله، میلکه ،و تیرزه است. 4و نزد العازار کاهن و یوشع بن نون و پیش امیران آمدند و گفتند« :خداوند به موسی دستور داد که در میان برادرانمان میراثی به ما بدهد . پس طبق فرمان خداوند به ایشان میراثی در میان برادران پدرشان داد. 5و ده قسمت به منسی در کنار زمین حجلعاد و باشان که در آن سوی اردن بود ،افتاد. 6زیرا دختران منسی در میان پسران او میراث داشتند و بقیه پسران منسی زمین جلعاد را داشتند. 7و سواحل منسی از آشیر تا حمکمت له بود که در مقابل شکیم قرار دارد .و مرز از سمت راست به سوی ساکنان انتپوا پیش رفت. 8و لمنلسی زمین ت للفوه را داشت. 9و ساحل به رودخانه كنه در جنوب نهر فرود میآمد :این شهرهای افرایم از شهرهای منسی هستند و ساحل منسی نیز در شمال رودخانه بود و خروجی آن در دریا بود. 10از جنوب مال افرایم و شمال مال منسی بود و دریا مرز اوست .و در آشیر در شمال و در ایساکار در شرق گرد هم آمدند. 11و منسی در ایساکار و عشر بیتشعان و شهرهایش و ا حبلعام و شهرهایش و ساکنان دور و شهرهایش و ساکنان اندور و شهرهایش و ساکنان تاناخ و شهرهایش و ساکنان لم حجدفو و سه کشور او را داشت. 12اما بنی منسی نتوانستند ساکنان آن شهرها را بیرون کنند .اما کنعانیان در آن سرزمین ساکن خواهند شد. 13و چون بنیاسرائیل قوی شدند ،کنعانیان را خراج کردند .اما آنها را کاملل بیرون نکرد. 14و بنی یوسف با یوشع صحبت کرده ،گفتند« :چرا جز یک قرعه و یک سهم به من وارث دادی ،زیرا که من قومی بزرگ هستم ،زیرا خداوند تاکنون مرا برکت داده است؟ 15و یوشع به آنها پاسخ داد« :اگر شما قوم بزرگی هستید ،پس به سرزمین جنگلی بروید و در آنجا در سرزمین فریزیان و غولها برای خود قطع کنید ،اگر کوه افرایم برای شما تنگ است. 16و بنی یوسف گفتند« :تپه برای ما کافی نیست ،و تمامی کنعانیانی که در زمین دره ساکن هستند ارابههای آهنین دارند ،هم آنها که از بیتشعان و شهرهایش هستند و هم آنها که از دره یزرعیل هستند. 17و یوشع به خاندان یوسف به افرایم و منسی گفت« :تو قوم بزرگی هستی و قدرت عظیمی داری. 18اما کوه از آن تو خواهد بود .زیرا چوبی است و آن را قطع خواهی کرد و خروجی آن از آن تو خواهد بود ،زیرا کنعانیان را اگر چه ارابه های آهنین داشته باشند و اگر چه قوی باشند ،بیرون خواهی کرد. فصل 18 1و تمام جماعت بنی اسرائیل در شیلو جمع شدند و خیمه اجتماع را در آنجا برپا کردند .و زمین بر آنان مسلط شد. 2و در میان بنی اسرائیل هفت قبیله باقی ماندند که هنوز میراث خود را نگرفته بودند. 3و یوشع به بنیاسرائیل گفت« :تا کی سستی دارید که برای تصرف زمینی که یهوه خدای پدرانتان به شما داده است بروید؟ 4از میان خود سه مرد را برای هر قبیله بیرون آورید ،و من آنها را می فرستم و آنها برمی خیزند و از زمین می گذرند و آن را برحسب میراث خود شرح خواهند داد .و دوباره نزد من خواهند آمد. 5و آن را به هفت قسمت تقسیم خواهند کرد :یهودا در کرانه خود در جنوب خواهد ماند و خاندان یوسف در کرانه های خود در شمال ساکن خواهند شد. 6پس زمین را به هفت قسمت توصیف کنید و شرح را برای من بیاورید تا در اینجا برای شما در حضور یهوه خدای ما قرعه بیندازم. 7اما لویان در میان شما سهمی ندارند .زیرا کهانت خداوند میراث ایشان است و جاد و روبین و نیمی از سبط منسی میراث خود را در آن سوی اردن در شرق که موسی ،بنده خداوند به ایشان داده است ،دریافت کردند. 8و آن مردان برخاستند و رفتند و یوشع به کسانی که برای توصیف زمین میرفتند امر کرد و گفت :بروید و در زمین بچرخید و آن را شرح دهید و دوباره نزد من بیایید تا در اینجا به حضور خداوند در شیلو برای شما قرعه بیندازم. 9و آن مردان رفتند و از زمین گذشتند و آن را بر حسب شهرها به هفت قسمت در کتابی شرح دادند و دوباره نزد یوشع نزد لشکر شیلوه آمدند. 10و یوشع برای ایشان در شیلو به حضور خداوند قرعه انداخت و یوشع در آنجا زمین را بر بنی اسرائیل برحسب تقسیمات ایشان تقسیم کرد. ۱۱و قرعه قبیله بنی بنیامین برحسب قبایل ایشان رسید ،و ساحل قرعه ایشان بین بنی یهودا و بنی یوسف بیرون آمد.
جاشوا
12و مرز ایشان در سمت شمال از اردن بود .و مرز به طرف شمال به طرف اریحا بال می رفت و از کوهها به سمت غرب بال می رفت .و خروجی آن در بیابان بتاون بود. 13و مرز از آنجا به لوز ،به طرف لوز ،که بیتئیل است ،در جنوب میرفت .و مرز به آتاروتادار ،نزدیک تپه ای که در سمت جنوب بیتحورون زیرین قرار دارد ،فرود آمد. 14و مرز از آنجا کشیده شد و گوشه دریا را به طرف جنوب ،از تپه ای که در مقابل بثحورون قرار دارد ،به طرف جنوب فرا می گرفت . و رفت و آمدهای آن در قریجاتبعل ،یعنی قریه یاریم ،شهر بنی یهودا بود .این محله غربی بود. 15و حصار جنوبی از انتهای قریه یاریم بود و سرحد از طرف مغرب بیرون میآمد و به چاه آب نفتوح میرسید. 16و سرحد به انتهای کوهی که در مقابل دره پسر هینوم قرار دارد و در دره غولها در شمال است فرود آمد و به دره هینوم به سمت یبوسی در جنوب فرود آمد و به انروگل فرود آمد. 17و از شمال کشیده شد و به انشمش رفت و به سوی جلیلوت که در مقابل بال رفتن ادومیم است بیرون آمد و به سنگ بوهان پسر روبن فرود آمد. 18و به طرف شمال عربه گذشت و به عربه فرود آمد. 19و سرحد به طرف شمال بیتهوگله میگذشت و خروجیهای مرز در خلیج شمالی دریای نمک در انتهای جنوبی اردن بود :این ساحل جنوبی بود. 20و اردن مرز آن از طرف مشرق بود .این میراث بنی بنیامین برحسب سواحل اطراف آن برحسب خانوادههای ایشان بود. 21و شهرهای قبیله بنی بنیامین برحسب قبایل ایشان عبارت بودند از اریحا و بیتحوگله و وادی قزیز. 22و بیتارابه و زمرائیم و بیتئیل، 23و آویم و پاره و عفره. 24و کفارهامونای و اوفنی و گابا .دوازده شهر با روستاهایشان: 25جبعون و رامه و بیروت، 26و لم ززپله ،و خفیره ،و فمزاه، 27و رکم و ایرپیل و تارال، 28و زله و الف و یبوسی که اورشلیم و جبعث و قریات است .چهارده شهر با روستاهایشان .این ارث فرزندان بنیامین برحسب خانوادههایشان است. فصل 19 1و قرعه دوم برای شمعون ،یعنی برای قبیله بنی شمعون برحسب قبایل ایشان ،آمد .و میراث ایشان در میراث بنی یهودا بود. 2و در میراث خود بئرشبع یا سبا و مولدا داشتند. 3و هزارشوال و بالح و عظم. 4و الطولد ،و بیتول ،و هورما، 5و زیکلغ و بیتمرکابوت و حزارسوسه، 6و بیتلبعوت و شاروحن .سیزده شهر و روستاهای آنها: 7عین ،رمون ،اتر ،و اشان .چهار شهر و روستاهای آنها: 8و جمیع دهکدههایی که در اطراف این شهرها تا بلعلللثبیر ،رامات جنوب بود .این میراث قبیله بنی شمعون برحسب خانوادههای ایشان است. 9از سهم بنی یهودا ،میراث بنی شمعون بود ،زیرا قسمت بنی یهودا برای ایشان زیاد بود ،پس بنی شمعون میراث خود را در میراث ایشان داشتند. 10و قرعه سوم برای بنی زبولون برحسب قبایل ایشان قید شد و حدود میراث ایشان تا سارید بود. 11و سرحد ایشان به طرف دریا و ماراله بال رفت و به دابشث رسید و به نهری که در مقابل یفکنعام است رسید. 12و از سارید به طرف مشرق به طرف طلوع خورشید تا مرز کیسلوتتابور برگشت و به دابرات بیرون آمد و به یافیا بال رفت. 13و از آنجا به طرف مشرق به گیتاهفر ،به ایتاکازین میرود ،و به رمونمتوار تا نئه میرود. 14و مرز آن را از طرف شمال به حناتون میپیوندد و خروجیهای آن در وادی یفتحیل است. 15و کتات و نحلل و شمرون و یداله و بیت لحم :دوازده شهر با دهات ایشان. 16این است میراث بنی زبولون برحسب قبایل ایشان ،این شهرها با دهات ایشان. 17و قرعه چهارم برای ایساکار ،برای بنی یساکار برحسب قبایل ایشان ،به قید رسید. 18و سرحد ایشان به سوی یزرعیل و خسولوت و شونم بود. 19و حفارائیم و شیون و آنحارات، ۲۰و رابیث و کیشیون و ابیز، ز عنل لهدله و بلتپلزل ز. 21و رمث و الن لگنیم و ل 22و ساحل به تابور و شحازیمه و بیتشمش میرسد .و سرحدات ایشان در اردن بود :شانزده شهر با دهات ایشان. 23این است میراث قبیله بنی ایساکار برحسب قبایل ایشان و شهرها و روستاهای ایشان. 24و قرعه پنجم برای سبط بنی عاشیر برحسب قبایل ایشان بیرون آمد. 25و سرحد ایشان حلقات و حلی و بطن و اخشاف بود.
جاشوا
26و لعلل لم حلک و الماد و میشعال .و به سمت غرب به کرمل و به شیهورلبنات می رسد. 27و به طرف طلوع آفتاب به بتداگون میپیوندد و به زبولون و دره یفتحیل به طرف شمال بیتمک و نیل میرسد و از سمت چپ به كابل میرود. 28و حبرون و رحوب و حمون و قانه تا صیدون بزرگ. 29و آنگاه ساحل به رامه و به شهر قوی صور میپیوندد .و ساحل به هوشا میپیوندد .و خروجی آن در دریا از ساحل تا اخزیب است. 30و ا نمت و افق و رحوب :بیست و دو شهر با دهات ایشان. 31این است میراث قبیله بنی اشیر برحسب قبایل ایشان ،این شهرها با دهات ایشان. 32قرعه ششم برای بنی نفتالی ،برای بنی نفتالی برحسب خانوادههای ایشان ،شد. 33و سواحل ایشان از هلف ،از آلون تا زعنانیم ،و آدمی ،نکیب ،و جبنئیل تا لکوم بود .و خروجی آن در اردن بود: 34و آنگاه ساحل به سمت غرب به آزنوتتابور میپیچد و از آنجا به حکوک میرود و در سمت جنوب به زبولون میرسد و از طرف مغرب به آشیر میرسد و به سمت طلوع خورشید در اردن به یهودا میرسد. 35و شهرهای محصور عبارتند از :زیدیم ،زر ،و حمات ،راکاث و شینرث، 36و آدما و رامه و حصور، 37و قادش و ادری و انحازور، 38و آهن و مگدالیل و حورم و بیتانات و بیت شمش .نوزده شهر با روستاهایشان. 39این است میراث قبیله بنی نفتالی برحسب قبایل ایشان و شهرها و دهات ایشان. 40و قرعه هفتم برای سبط بنی دان برحسب قبایل ایشان برآمد. 41و ساحل میراث ایشان زوره و اشتاول و ایرشمش بود. 42و شعلبین و عجلون و یتله، 43و الون و ثمیناتا و اکرون، 44و التیکه و جبهتون و بعلت. 45و یهود و بنبراک و گاتریمون، 46و میارکون و راکون با مرز در مقابل یافو. 47و سواحل بنی دان برای ایشان بسیار اندک بود ،پس بنی دان برای جنگ با لشم برآمده ،آن را گرفتند و به دم شمشیر زدند و آن را تسخیر کردند و در آنجا ساکن شدند و لشم را دان به نام پدر خود دان نامیدند. 48این است میراث قبیله بنی دان برحسب قبایل ایشان ،این شهرها با دهات ایشان. 49و چون تقسیم زمین را برای ارث برحسب سواحل خود پایان دادند ،بنیاسرائیل به یوشع بن نون در میان ایشان ارث دادند. 50طبق کلم خداوند شهری را که او خواسته بود به او دادند ،یعنی تیمناثسره در کوه افرایم ،و او شهر را بنا کرد و در آن ساکن شد. 51اینها ارثی است که العازار کاهن و یوشع بن نون و سران اقوام بنیاسرائیل به قرعه در شیلو در حضور خداوند در خیمه اجتماع تقسیم کردند .بنابراین آنها به تجزیه کشور پایان دادند. فصل 20 1خداوند نیز با یوشع صحبت کرده ،گفت: 2به بنیاسرائیل بگو ،شهرهای پناهگاهی را که به دست موسی به شما گفتم ،برای خود تعیین کنید. 3تا قاتلی که ناآگاهانه و ناخواسته کسی را بکشد به آنجا فرار کند و آنها پناه شما خواهند بود از انتقامگیرنده خون. 4و هنگامی که کسی که به یکی از آن شهرها می گریزد ،در ورودی دروازه شهر بایستد ،و علت خود را در گوش بزرگان آن شهر اعلم کند ،آنها او را به شهر نزد خود خواهند برد ،و به او مکانی خواهند داد تا در میان آنها ساکن شود. 5و اگر انتقامگیرنده خون او را تعقیب کند ،قاتل را به دست او تسلیم نخواهند کرد .زیرا او ناخواسته همسایه خود را زد و از قبل از او متنفر نبود. 6و او در آن شهر ساکن خواهد شد ،تا زمانی که در حضور جماعت برای قضاوت ،و تا مرگ کاهن اعظم که در آن ایام خواهد بود، بایستد :آنگاه قاتل بازگشته ،به شهر خود ،و به خانه خود ،به شهری که از آنجا گریخت ،خواهد آمد. ۷و قادش را در جلیل در کوه نفتالی ،و شکیم را در کوه افرایم ،و کریاتاربا را که حبرون است ،در کوه یهودا تعیین کردند. 8و از طرف اردن در کنار اریحا به طرف مشرق ،بزر را در بیابان در دشت از قبیله رئوبین ،و راموث را در جلعاد از قبیله جاد ،و جولن را در باشان از قبیله منسی تعیین کردند. ۹اینها شهرهایی بودند که برای تمامی بنیاسرائیل و برای غریبه ساکن در میان ایشان تعیین شدهاند ،تا هر که کسی را از روی ناآگاهی بکشد ،به آنجا بگریزد و به دست انتقامگیر خون نمرد ،تا زمانی که در حضور جماعت بایستد. فصل 21 1سپس سران اجداد لویان نزد العازار کاهن و یوشع بن نون و سران آباء قبایل بنی اسرائیل آمدند. 2و در شیلو در زمین کنعان با ایشان صحبت کردند و گفتند« :خداوند به دست موسی امر کرد که شهرهایی را به ما بدهد تا در آن ساکن شویم و حومه آن برای چهارپایان ما. 3و بنیاسرائیل این شهرها و حومههای آنها را به فرمان خداوند به لویان از میراث خود دادند.
جاشوا
4و قرعه برای قبایل قلهاتیان شد و برای بنی هارون کاهن که از لویان بودند ،سیزده شهر از قبیله یهودا و از سبط شمعون و از سبط بنیامین به قرعهکشی شد. 5و بقیه بنی قلهات از قبایل قبیله افرایم و از سبط دان و از نصف سبط منسی به قرعه ده شهر داشتند. 6و بنی جرشون از قبایل سبط یساکار و از سبط عاشیر و از سبط نفتالی و از نصف قبیله منسی در باشان به قرعه سیزده شهر گرفتند. 7بنی مراری برحسب قبایل خود از سبط رئوبین و از سبط جاد و از سبط زبولون دوازده شهر داشتند. 8و بنیاسرائیل به قید قرعه این شهرها را با حومههایشان به لویان دادند ،چنانکه خداوند به دست موسی امر فرمود. 9و از قبیله بنی یهودا و از قبیله بنی شمعون این شهرهایی را که در اینجا به نام ذکر شده است ،دادند. 10که بنی هارون از قبایل قلهاتیان که از بنی لوی بودند داشتند زیرا که قرعه اول از آن ایشان بود. 11و شهر اربع پدر عناق را که شهر حبرون است در کوهستان یهودا با حومه آن در اطراف آن به ایشان دادند. 12ا نما مزارع شهر و دهات آن را به کالیب پسر یفونه به ملکیت او دادند. 13و به فرزندان هارون کاهن حبرون را با حومههایش دادند تا شهر پناهگاه قاتل باشد .و لیبنه با حومههایش، 14و جتیر با حومههایش و اشتموا با حومههایش، 15و هولون با حومههایش و دبیر با حومههایش، 16و عین با حومههایش و جوتا با حومههایش و بیتشمش با حومههایش .نه شهر از آن دو قبیله. 17و از سبط بنیامین جبعون با حومههایش و جبا با حومههایش، 18آناتوت با حومههایش و آلمون با حومههایش .چهار شهر 19تمامی شهرهای کاهنان بنی هارون سیزده شهر با حومه آنها بود. 20و خانوادههای بنی قهات ،لویان که از بنی قهات باقیماندهاند ،شهرهای قرعهکشی خود را از قبیله افرایم به دست آوردند. 21زیرا شکیم را با حومههایش در کوه افرایم به ایشان دادند تا شهر پناهگاه قاتل باشد .و جزر با حومههایش، 22و قبزایم با حومههایش و بیتحورون با حومههایش .چهار شهر 23و از قبیله دان ،التیکه با حومههایش ،حجبحثون با حومههایش، 24ایجلون با حومههایش ،گاتریمون با حومههایش .چهار شهر 25و از نصف سبط منسی ،طناخ با حومههایش و گاتریمون با حومههایش .دو شهر 26تمام شهرها با حومه آنها برای خاندانهای بنی قهات که باقی مانده بودند ده شهر بود. 27و به بنی جرشون از قبایل لویان از نصف دیگر قبیله منسی جولن را در باشان با حومه آن دادند تا شهر پناهگاه قاتلن باشد .و بشتره با حومه آن .دو شهر 28و از سبط ایساکار ،کیشون با حومههایش ،دباره با حومههایش، 29ژرموت با حومههایش ،انگانیم با حومههایش .چهار شهر 30و از قبیله آشیر ،میشال با حومههایش ،ابدون با حومههایش، 31حلقات با حومههایش و رحوب با حومههایش .چهار شهر 32و از قبیله نفتالی ،قادش در جلیل با حومههایش ،شهر پناهگاه قاتل باشد .و هاموتدور با حومههایش و کارتن با حومههایش .سه شهر 33تمامی شهرهای جرشونیان برحسب قبایل ایشان سیزده شهر با حومه آنها بود. 34و به خانوادههای بنی مراری ،بقیه لویان ،از قبیله زبولون ،یوکنعام با حومههای خود ،و کرتا با حومههای خود، 35دمنه با حومه و نحلل با حومه .چهار شهر 36و از سبط رئوبین ،بصر با حومههایش و یاحازه با حومههایش، 37حکدحموت با حومههایش و مفاث با حومههایش .چهار شهر 38و از قبیله جاد ،راموت در جلعاد با حومههایش ،تا شهر پناهگاه قاتل باشد .و ماهانائیم با حومههایش، 39حشبون با حومههایش ،یازر با حومههایش .در کل چهار شهر 40پس جمیع شهرهای بنی مراری برحسب قبایل ایشان که از قبایل لویان باقی مانده بودند به قرعه ایشان دوازده شهر بود. 41تمامی شهرهای لویان در تصرف بنیاسرائیل چهل و هشت شهر با حومه آنها بود. 42این شهرها هرکدام با حومههای خود در اطرافشان بودند و همه این شهرها چنین بودند. 43و خداوند تمام زمینی را که قسم خورده بود به پدران ایشان بدهد ،به اسرائیل داد .و آن را تصرف کردند و در آن ساکن شدند. 44و خداوند ایشان را برحسب آنچه به پدران ایشان سوگند خورده بود آرام بخشید .خداوند تمام دشمنان ایشان را به دست ایشان تسلیم کرد. 45هیچ چیز خوبی که خداوند به خاندان اسرائیل گفته بود ناکام ماند .همه اتفاق افتاد فصل 22 1پس یوشع رئوبنیان و جادیان و نیمی از قبیله منسی را خواند، ۲و به ایشان گفت« :شما تمام آنچه را که موسی ،بنده خداوند به شما امر کرده بود ،نگاه دارید ،و صدای مرا در هر آنچه به شما امر کردم اطاعت کردید. 3شما برادران خود را این روزها تا امروز ترک نکردید ،بلکه فرمان یهوه خدای خود را نگاه داشتید. 4و اکنون یهوه خدای شما به برادران شما آرامش داده است ،همانطور که به آنها وعده داده است ،پس اکنون بازگردید و به خیمه های خود و به زمین ملک خود که موسی ،بنده خداوند در آن سوی اردن به شما داده است ،برسانید.
جاشوا
۵ا نما در انجام فرمان و شریعتی که موسی ،بنده خداوند به شما دستور داده است ،اهتمام داشته باشید ،تا یهوه خدای خود را دوست بدارید، و در تمام راههای او گام بردارید ،و اوامر او را نگاه دارید ،و به او بچسبید ،و او را با تمام دل و با تمام جان خود خدمت کنید. ۶پس یوشع ایشان را برکت داد و ایشان را فرستاد و به خیمههای خود رفتند. 7و به نصف قبیله منسی موسی در باشان ملکی داده بود ،اما یوشع را در میان برادران ایشان در این طرف اردن به سمت غرب به نصف دیگر آن داد .و هنگامی که یوشع آنها را به خیمه هایشان فرستاد ،سپس آنها را برکت داد. 8و او به آنها گفت ،گفت ،با ثروت بسیار به خیمه های خود بازگردید ،و با چهارپایان بسیار ،با نقره ،و با طل ،و با برنج ،و با آهن ،و با لباس بسیار ،غنیمت دشمنان خود را با برادران خود تقسیم کنید. 9و بنی رئوبین و بنی جاد و نصف سبط منسی برگشتند و از شیلوه که در زمین کنعان است از بنیاسرائیل بیرون آمدند تا برحسب کلم خداوند به دست موسی ،به سرزمین حجلعاد ،به سرزمین ملک خود که در آن تسخیر شده بودند ،بروند. 10و چون به حدود اردن که در زمین کنعان است رسیدند ،بنی رئوبین و بنی جاد و نصف سبط منسی در آنجا قربانگاهی در کنار اردن ساختند ،مذبح بزرگی که باید دید. ۱۱و بنیاسرائیل شنیدند که میگویند« :اینک ،بنی رئوبین و بنیجاد و نصف سبط منسی ،قربانگاهی بر سر زمین کنعان ،در حدود اردن ،در گذرگاه بنیاسرائیل بنا کردهاند. 12و چون بنیاسرائیل این را شنیدند ،تمامی جماعت بنیاسرائیل در شیلو جمع شدند تا به جنگ ایشان بروند. 13و بنیاسرائیل فینحاس پسر العازار کاهن را نزد بنی رئوبین و بنی جاد و نصف قبیله منسی به زمین حجلعاد فرستادند. 14و با او ده شاهزاده ،از هر رؤسای ،یک شاهزاده در تمام طوایف اسرائیل .و هر یک از هزاران بنی اسرائیل ،رئیس خاندان پدران خود بودند. 15و نزد بنی رئوبین و بنی جاد و نصف سبط منسی به زمین حجلعاد آمدند و با ایشان صحبت کردند و گفتند: 16تمام جماعت خداوند چنین میگوید« :این چه گناهی است که شما در حق خدای اسرائیل مرتکب شدهاید که امروز از پیروی خداوند روی گردانید و مذبحی برای خود بنا کردید تا امروز بر خداوند عصیان کنید؟ 17آیا گناه فائور برای ما کم است که تا امروز از آن پاک نشدهایم ،هرچند در جماعت خداوند طاعون بود؟ 18اما اینکه امروز باید از پیروی خداوند روی گردانید؟ و چون امروز بر ضد خداوند عصیان می کنید ،فردا بر تمامی جماعت اسرائیل خشمگین خواهد شد. 19ا نما اگر زمین ملک شما ناپاک است ،به زمین ملک خداوند که در آن خیمه خداوند ساکن است ،بروید و در میان ما تصرف کنید ،اما بر خداوند عصیان نکنید و بر ما عصیان نکنید تا برای خود قربانگاهی در کنار مذبح خدای خود بسازید. 20آیا آکان پسر زراح در امر ملعون مرتکب تخلف نشد و غضب بر تمام جماعت اسرائیل فرود آمد؟ و آن مرد تنها در گناه خود هلک نشد. 21آنگاه بنی رئوبین و بنی جاد و نصف قبیله منسی پاسخ دادند و به رؤسای هزاران اسرائیل گفتند: 22یهوه خدای خدایان ،یهوه خدای خدایان ،او می داند و اسرائیل را خواهد شناخت .اگر در طغیان یا در تجاوز به خداوند باشد( ،امروز ما را نگذارید)، 23که برای خود مذبحی ساختهایم تا از پیروی خداوند برگردیم ،یا اگر بر آن قربانی سوختنی یا گوشت قربانی تقدیم کنیم ،یا بر آن قربانی سلمتی تقدیم کنیم ،خود خداوند آن را بخواهد. 24و اگر از ترس این کار را بهتر انجام ندادهایم و نگوییم« :در زمان آینده فرزندان شما با فرزندان ما صحبت میکنند و میگویند که شما با یهوه خدای اسرائیل چه کار دارید؟ 25زیرا خداوند اردن را بین ما و شما ،ای بنی رئوبین و بنی جاد ،مرز قرار داده است .شما سهمی در خداوند ندارید .بنابراین فرزندان شما فرزندان ما را از ترس خداوند منصرف خواهند کرد. 26بنابراین گفتیم :اکنون برای خود مذبح بسازیم ،نه برای قربانی سوختنی و نه برای قربانی. 27اما بین ما و شما و نسلهای ما بعد از ما شاهدی باشد تا با قربانیهای سوختنی و قربانیهای خود و با قربانیهای سلمتی خود خدمت خداوند را در حضور او انجام دهیم .تا فرزندان شما در آینده به فرزندان ما نگویند« :شما سهمی در خداوند ندارید. 28بنابراین ما گفتیم که وقتی در زمان آینده به ما یا نسلهای ما چنین بگویند ،باز هم بگوییم که الگوی مذبح خداوند را که پدران ما ساختند نه برای قربانیهای سوختنی و نه برای قربانیها .اما بین ما و شما گواه است. 29خدا نکند که بر خداوند عصیان کنیم و امروز از پیروی خداوند منصرف شویم تا در کنار مذبح یهوه خدای خود که در مقابل خیمه اوست ،قربانگاهی برای قربانیهای سوختنی ،برای قربانیهای گوشت یا قربانیها بنا کنیم. 30و چون فینحاس کاهن و امیران جماعت و رؤسای هزاران اسرائیل که با او بودند سخنانی را که بنی رئوبین و بنی جاد و بنی منسی گفتند شنیدند ،ایشان را خشنود ساخت. 31و فینحاس بن العازار کاهن به بنی روبین و بنی جاد و به بنی منسی گفت« :امروز متوجه شدیم که خداوند در میان ماست ،زیرا این گناه را در حق خداوند مرتکب نشدهاید ،اکنون بنی اسرائیل را از دست خداوند رهانیدید. 32و فینحاس پسر العازار کاهن و امیران از بنی رئوبین و از بنی جاد از زمین حجلعاد به زمین کنعان نزد بنی اسرائیل بازگشتند و ایشان را خبر کردند. 33و این امر بنیاسرائیل را پسندید .و بنیاسرائیل خدا را برکت دادند و نخواستند به جنگ با ایشان بروند تا سرزمینی را که بنیهای روبین و جاد در آن ساکن بودند ویران کنند. 34و بنی روبین و بنی جاد مذبح را اد نامیدند ،زیرا بین ما گواه خواهد بود که خداوند خداست.
جاشوا
فصل 23 1و بعد از مدتی گذشت که خداوند از دست تمامی دشمنان ایشان در اطراف به اسرائیل آرامش بخشید ،یوشع پیر و پیر شد. 2و یوشع تمام اسرائیل و مشایخ ایشان و سران ایشان و قضات ایشان و افسران ایشان را صدا زد و به ایشان گفت من پیر و پیر شدهام. 3و شما همه آنچه را که یهوه خدای شما به خاطر شما با تمام این امتها کرده است ،دیدهاید .زیرا یهوه خدای شما کسی است که برای شما جنگیده است. 4بنگرید ،من این قومهایی را که باقی ماندهاند ،به قرعه برای شما تقسیم کردم تا میراثی برای قبیلههای شما باشند ،از اردن ،با تمام امتهایی که منقطع کردهام ،حتی تا دریای بزرگ به سمت غرب. 5و یهوه ،خدای شما ،ایشان را از حضور شما بیرون خواهد کرد و آنها را از نظر شما دور خواهد کرد .و همانطور که یهوه خدایتان به شما وعده داده است ،زمین آنها را تصرف خواهید کرد. 6پس شما بسیار شجاع باشید که همه آنچه در کتاب شریعت موسی نوشته شده را نگاه دارید و انجام دهید تا از آن به راست یا چپ منحرف نشوید. 7که در میان این امتها ،آنهایی که در میان شما میمانند ،نیایید .نام خدایانشان را ذکر نکنید و به آنها سوگند یاد نکنید و آنها را خدمت نکنید و در برابر آنها سجده نکنید. 8اما چنانکه تا امروز کردهاید ،به یهوه خدای خود بچسبید. 9زیرا خداوند امتهای بزرگ و نیرومند را از حضور شما بیرون رانده است ،اما شما هیچکس نتوانسته است تا امروز در برابر شما بایستد. 10یک نفر از شما هزار نفر را تعقیب خواهد کرد زیرا خداوند ،خدای شما ،همانگونه که به شما وعده داده است ،برای شما می جنگد. 11پس مراقب خود باشید تا یهوه خدای خود را دوست داشته باشید. ن 12در غیر این صورت ،اگر به هر نحوی چنین کردید ،برگردید ،و به باقیماندهی این قومها ،حتی آنهایی که در میان شما میمانند ،بچسبید، و با آنها ازدواج کنید ،و نزد آنها بروید ،و آنها به شما. 13به یقین بدانید که یهوه خدای شما دیگر هیچ یک از این قومها را از حضور شما بیرون نخواهد کرد .اما آنها برای شما تله و دام و تازیانه در پهلوهای شما و خار در چشمان شما خواهند بود تا اینکه از این زمین نیکو که یهوه خدایتان به شما داده است هلک شوید. 14و اینک ،امروز من راه تمام زمین را میروم ،و شما در تمام دلها و در تمام جان خود میدانید که از همه چیزهای نیکویی که یهوه خدای شما در مورد شما گفته است ،هیچ چیز کوتاهی نکرده است .همه برای شما اتفاق افتادند و هیچ چیز از آن ناکام نبود. 15پس چنین خواهد شد که همه چیزهای نیکو که یهوه خدایت به تو وعده داده است ،بر تو نازل خواهد شد .پس خداوند همه چیزهای بد را بر شما خواهد آورد تا اینکه شما را از این سرزمین نیکویی که یهوه خدایتان به شما داده است ،نابود کند. 16چون از عهد یهوه خدای خود که به شما امر فرموده تجاوز کرده اید و رفته و خدایان دیگر را عبادت کرده و به آنها تعظیم کرده اید . آنگاه خشم خداوند بر شما افروخته خواهد شد و به سرعت از زمین نیکویی که به شما داده است هلک خواهید شد. فصل 24 1و یوشع جمیع طوایف اسرائیل را در شکیم جمع کرد و مشایخ اسرائیل و سران ایشان و قضات و افسران ایشان را طلبید .و خود را در پیشگاه خداوند حاضر کردند. ۲و یوشع به تمامی قوم گفت« :یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید ،پدران شما در زمان قدیم در آن سوی طوفان ساکن بودند ،یعنی تارا ،پدر ابراهیم ،و پدر ناحور ،و خدایان دیگر را خدمت میکردند. 3و پدرت ابراهیم را از آن سوی طوفان گرفتم و او را در تمام سرزمین کنعان هدایت کردم و ذریت او را زیاد کردم و اسحاق را به او دادم. 4و به اسحاق یعقوب و عیسو دادم و کوه سعیر را به عیسو دادم تا آن را تصرف کند .اما یعقوب و فرزندانش به مصر رفتند. 5موسی و هارون را نیز فرستادم و مصر را برحسب آنچه در میان ایشان کردم ،آفت زدم و بعد از آن شما را بیرون آوردم. 6و پدران شما را از مصر بیرون آوردم و شما به دریا آمدید .و مصریان با ارابهها و سواران شما را تا دریای سرخ تعقیب کردند. 7و چون نزد خداوند فریاد زدند ،بین شما و مصریان تاریکی قرار داد و دریا را بر ایشان آورد و آنها را پوشاند .و چشمان شما آنچه را که من در مصر انجام دادم دید .و شما مدت طولنی در بیابان ساکن بودید. 8و شما را به سرزمین اموریان که در آن سوی اردن ساکن بودند آوردم .و آنها با شما جنگیدند و آنها را به دست شما دادم تا زمین آنها را تصرف کنید .و من آنها را از پیش تو هلک کردم. 9آنگاه بالق بن صیفور ،پادشاه موآب ،برخاست و با اسرائیل جنگید ،و بلعام پسر بئور را فرا خواند تا شما را نفرین کند. 10اما من به بلعام گوش ندادم .پس او همچنان شما را برکت داد و من شما را از دست او رهایی دادم. 11و شما از اردن گذشتید و به اریحا آمدید و مردان اریحا ،اموریان و فرزیان و کنعانیان و ححتیان و جرجاشیان و حویان و یبوسیان با شما جنگیدند .و من آنها را به دست تو تحویل دادم. 12و من هورنت را پیش روی شما فرستادم که آنها را از حضور شما بیرون کرد ،یعنی دو پادشاه اموریان .اما نه با شمشیر و نه با کمان. 13و به شما زمینی دادم که برای آن زحمت نکشیدید ،و شهرهایی که نساختید و در آنها ساکن شوید .از تاکستان ها و باغ های زیتون که کاشته اید ،نمی خورید. 14پس اکنون از خداوند بترسید و او را با اخلص و راستی عبادت کنید .و خداوند را عبادت کنید. 15و اگر عبادت خداوند برای شما بد است ،امروز خود را انتخاب کنید که چه کسی را خدمت کنید .چه خدایانی که پدران شما در آن سوی طوفان خدمت میکردند ،چه خدایان اموریان که در سرزمین آنها ساکن هستید ،اما من و خانهام خداوند را خدمت خواهیم کرد.
جاشوا
16و قوم پاسخ دادند و گفتند« :خدایا نگذار که خداوند را ترک کنیم تا خدایان دیگر را بندگی کنیم. 17زیرا خداوند ،خدای ما ،اوست که ما و پدران ما را از سرزمین مصر ،از خانه بندگی بیرون آورد ،و آن نشانههای بزرگ را در نظر ما انجام داد ،و ما را در تمام راهی که رفتیم ،و در میان تمامی قومی که از آنها گذشتیم ،حفظ کرد. 18و خداوند جمیع قوم و اموریان را که در زمین ساکن بودند از حضور ما بیرون کرد .پس ما نیز خداوند را عبادت خواهیم کرد .زیرا او خدای ماست. 19.یوشع به قوم گفت« :شما نمی توانید خداوند را عبادت کنید ،زیرا او خدای قدوس است .او خدای حسود است .او نه گناهان شما را می بخشد و نه گناهان شما را. 20اگر خداوند را ترک کرده و خدایان غریب را عبادت کنید ،پس از آن که به شما نیکی کرده است ،روی خواهد آورد و شما را آزار خواهد داد و شما را هلک خواهد کرد. 21و قوم به یوشع گفتند ،نه !اما ما خداوند را خدمت خواهیم کرد. 22و یوشع به قوم گفت« :شما بر ضد خود شاهدید که خداوند شما را برای خدمت به او برگزیدید .و گفتند :ما شاهد هستیم. 23پس او گفت که خدایان غریب را که در میان شما هستند کنار بگذارید و دل خود را به یهوه خدای اسرائیل متمایل کنید. 24و قوم به یوشع گفتند« :یل فه لوه خدای خود را خدمت خواهیم کرد و صدای او را اطاعت خواهیم کرد. 25پس یوشع در آن روز با قوم عهد بست و در شکیم قانون و حکمی برای ایشان وضع کرد. 26و یوشع این سخنان را در کتاب شریعت خدا نوشت و سنگ بزرگی برداشت و آن را در زیر بلوطی که در کنار قدس خداوند بود قرار داد. 27و یوشع به تمام قوم گفت ،اینک این سنگ برای ما شاهد خواهد بود .زیرا تمام سخنان خداوند را که به ما گفته است شنیده است. 28پس یوشع قوم را رها کرد و هر کس به میراث خود رفت. 29و بعد از این اتفاق افتاد که یوشع پسر نون ،خادم خداوند ،در صد و ده سالگی مرد. 30و او را در سرحد میراثش در ت ل لمنلث ل لره ،که در کوه افرایم ،در شمال تپه گاش است ،دفن کردند. 31و اسرائیل در تمام ایام یوشع و در تمام ایام بزرگانی که از یوشع زنده بودند و همه کارهای خداوند را که برای اسرائیل کرده بود می دانستند ،خدمت کردند. 32و استخوانهای یوسف را که بنیاسرائیل از مصر بیرون آوردند ،در شکیم دفن کردند ،در زمینی که یعقوب از پسران حمور پدر شکیم به یکصد نقره خرید ،و آن میراث بنی یوسف شد. 33و الزار پسر هارون درگذشت .و او را در تپهای که متعلق به پسرش فینحاس بود و در کوه افرایم به او داده شد ،دفن کردند.