پیدایش فصل 1 1در ابتدا خدا آسمان و زمین را آفرید. 2و زمین بی شکل و پوچ بود .و تاریکی بر چهره اعماق بود .و روح خدا بر روی آبها حرکت کرد. 3و خدا گفت :بگذار نور باشد و نور شد. 4و خدا نور را دید که خوب است و خدا نور را از تاریکی جدا کرد. 5و خدا نور را روز و تاریکی را شب نامید .و شام و صبح روز اول بود. 6و خدا گفت :فلکی در میان آبها باشد و آبها را از آبها جدا کند. 7و خدا فلک را ساخت و آبهای زیر فلک را از آبهایی که بالی فلک بود جدا کرد و چنین شد. 8و خدا فلک را بهشت نامید .و شام و صبح روز دوم بود. 9و خدا گفت :بگذارید آبهای زیر آسمان در یک مکان جمع شوند و خشکی ظاهر شود و چنین شد. 10و خدا زمین خشک را زمین نامید .و جمع آبها را دریا نامیدند و خدا دید که خوب بود. 11و خدا گفت :بگذار زمین علف بیاورد ،گیاهی که بذر بدهد ،و درخت میوهای که بر اساس نوع خود میوه میدهد ،که دانه آن فی نفسه است ،بر روی زمین ،و چنین شد. 12و زمین علف و علفی را بیرون آورد که دانههایش را بر اساس نوع خود و درختی را که دانههایش در خودش بود ،بر حسب نوع خود میوهآور آورد .و خدا دید که خوب بود. 13و شام و صبح روز سوم بود. 14و خدا گفت :بگذار نورهایی در فلک آسمان باشد تا روز را از شب جدا کند .و آنها را نشانهها و فصلها و روزها و سالها باشند. 15و آنها را نورهایی در فلک آسمان باشند تا بر زمین نور دهند ،و چنین شد. 16و خدا دو چراغ بزرگ ساخت .نور اکبر برای حکومت بر روز و نور اصغر برای حکومت بر شب :او ستارگان را نیز ساخت. 17و خدا آنها را در فلک آسمان قرار داد تا بر زمین نور دهند. 18و بر روز و شب فرمانروایی کند و نور را از تاریکی جدا کند .و خدا دید که خوب بود. 19و شام و صبح روز چهارم بود. 20و خدا گفت :بگذارید آبها موجودات متحرکی را که حیات دارند و پرندگانی را که بر فراز زمین در فلک باز آسمان پرواز کنند ،به وفور بیرون بیاورند. 21و خدا نهنگهای بزرگ و هر موجود زندهای را که در حرکت است ،که آبها فراوان بیرون آورد ،بر حسب جنس خود ،و هر پرنده بالدار را بر حسب جنس خود آفرید .و خدا دید که خوب بود. 22و خدا ایشان را برکت داد و گفت :بارور شوید و زیاد شوید و آبهای دریاها را پر کنید و پرندگان در زمین زیاد شوند. 23و شام و صبح روز پنجم بود. 24و خدا گفت :بگذار زمین موجود زنده را بر حسب جنس خود بیاورد ،چهارپایان و خزندگان و جانوران زمین بر حسب جنس خود .و چنین شد. 25و خدا جانوران زمین را بر حسب نوع خود و چهارپایان را بر حسب جنس خود و هر چیزی را که بر روی زمین می خزند بر حسب نوع خود آفرید و خدا دید که نیکو بود. 26و خدا گفت« :بیایید انسان را به صورت خود و به شباهت خود بسازیم ،و آنها بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بر چهارپایان و بر تمامی زمین و بر هر خزنده ای که بر روی زمین می خزند حکومت کنند. 27پس خدا انسان را به صورت خود آفرید و به صورت خدا او را آفرید .نر و ماده آنها را آفرید. 28و خدا آنها را برکت داد و خدا به آنها گفت :بارور شوید و زیاد شوید و زمین را پر کنید و آن را مسلط کنید و بر ماهیان دریا و بر پرندگان آسمان و بر هر موجود زنده ای که بر روی زمین حرکت می کند تسلط داشته باشید. 29و خدا گفت ،اینک ،من به شما هر گیاهی که دانهآور است ،که بر روی تمام زمین است ،و هر درختی را که در آن میوه درختی است که بذر میدهد ،دادم .برای شما باید برای گوشت باشد. 30و به همه جانوران زمین ،و به همه پرندگان آسمان ،و به هر چیزی که بر روی زمین میخزند و در آن حیات است ،هر گیاه سبز را برای گوشت دادم ،و چنین شد. 31و خدا هر چیزی را که ساخته بود دید ،و اینک ،بسیار خوب بود .و شام و صبح روز ششم بود. فصل 2 1بدین ترتیب آسمانها و زمین و تمامی لشکر آنها به پایان رسید. 2و خدا در روز هفتم کار خود را که ساخته بود پایان داد .و در روز هفتم از تمام کارهایی که انجام داده بود استراحت کرد. 3و خدا روز هفتم را برکت داد و آن را تقدیس کرد ،زیرا در آن روز از همه کارهای خود که خدا آفرید و ساخت آرام گرفت. 4اینها نسلهای آسمانها و زمین هستند ،در روزی که خداوند ،زمین و آسمانها را آفرید.
پیدایش
5و هر گیاه صحرا قبل از آن در زمین بود ،و هر گیاه صحرا قبل از آن روییده بود ،زیرا یهوه خدا آن را بر زمین نباریده بود و مردی نبود که زمین را بکارد. 6اما غباری از زمین بال آمد و تمام سطح زمین را سیراب کرد. 7و یهوه خدا انسان را از خاک زمین آفرید و در بینی او نفس حیات دمید .و انسان روح زنده شد. 8و یهوه خدا در عدن باغی به طرف مشرق غرس کرد .و مردی را که شکل داده بود در آنجا قرار داد. 9و یهوه خدا را از زمین آفرید تا هر درختی را که برای دیدنش خوشایند و برای غذا خوب است رویاند .درخت حیات نیز در میان باغ و درخت معرفت خیر و شر. 10و نهری از عدن بیرون آمد تا باغ را سیراب کند .و از آنجا جدا شد و به چهار سر تبدیل شد. 11نام اولی پیسون است .آن است که تمام سرزمین حویله را که در آن طل است احاطه کرده است. 12و طلی آن زمین خوب است :بدلیوم و سنگ عقیق وجود دارد. 13و نام نهر دوم گیحون است که تمام سرزمین حبشه را احاطه کرده است. 14و نام نهر سوم هیدکل است که به طرف مشرق آشور می رود .و چهارمین نهر فرات است. 15و یهوه خدا مرد را گرفت و به باغ عدن گذاشت تا آن را بپوشاند و نگه دارد. 16و یهوه خدا به مرد امر کرد و گفت« :از هر درخت باغ میتوانی آزادانه بخوری. 17اما از درخت معرفت خیر و شر ،از آن نخورید ،زیرا در روزی که از آن بخورید حتما ا خواهید مرد. 18و یهوه خدا گفت« :خوب نیست که آن مرد تنها باشد .من او را کمکی برای او خواهم کرد. 19و یهوه خدا همه حیوانات صحرا و همه پرندگان آسمان را از زمین آفرید .و آنها را نزد آدم آورد تا ببیند که آنها را چه خواهد خواند. 20و آدم به همه چهارپایان و پرندگان آسمان و همه حیوانات صحرا نام داد .اما برای آدم یاری یافت نشد. 21و یهوه خدا خوابی عمیق بر آدم فرود آورد و او خوابید. ۲۲و دندهای را که یهوه خدا از انسان گرفته بود ،زنی ساخت و نزد آن مرد آورد. 23و آدم گفت« :این استخوانی از استخوانهای من و گوشتی از گوشت من است .او زن نامیده خواهد شد ،زیرا از مرد بیرون آمده است. 24پس مرد پدر و مادر خود را ترک خواهد کرد و به زن خود خواهد چسبید و آنها یک تن خواهند بود. 25و آن مرد و زنش هر دو برهنه بودند و خجالت نمیکشیدند. فصل 3 1و مار از هر حیوان صحرا که یهوه خدا آفریده بود زیرکتر بود .و به زن گفت :آری ،آیا خدا گفته است که از هر درخت باغ نخورید؟ 2و زن به مار گفت :از میوه درختان باغ بخوریم. 3اما از میوه درختی که در وسط باغ است ،خدا گفته است که از آن نخورید و آن را لمس نکنید ،مبادا بمیرید. 4و مار به زن گفت« :حتما ا نخواهی مرد. 5زیرا خدا می داند که در روزی که از آن می خورید ،چشمان شما باز خواهد شد و مانند خدایان خواهید بود که نیک و بد را می شناسید. 6و چون زن دید که درخت برای غذا خوب است ،و برای چشم خوشایند است ،و درختی دلپذیر برای دانایی ،از میوه آن برداشت ،خورد و به شوهر خود نیز داد .و او خورد 7و چشمان هر دو باز شد و دانستند که برهنه هستند .و برگهای انجیر را به هم دوختند و برای خود پیشبند درست کردند. ۸و صدای یهوه خدا را شنیدند که در هوای خنک روز در باغ راه میرفت ،و آدم و همسرش خود را از حضور یهوه خدا در میان درختان باغ پنهان کردند. 9و یهوه خدا آدم را صدا زد و به او گفت :کجایی؟ 10و گفت :صدای تو را در باغ شنیدم و ترسیدم زیرا برهنه بودم .و خودم را پنهان کردم 11و او گفت" :چه کسی به تو گفت که برهنه بودی؟ "آیا از درختی که به تو دستور دادم که نخوری ،خوردی؟ 12و آن مرد گفت :زنی که به من دادی ،از درخت به من داد و من خوردم. 13و یهوه خدا به زن گفت ،این چه کاری است که کردی؟ و زن گفت :مار مرا فریب داد و من خوردم. 14و یهوه خدا به مار گفت ،چون این کار را کردی ،بر همه چارپایان و بر همه حیوانات صحرا ملعون هستی .روی شکمت برو و تمام روزهای زندگیت خاک خواهی خورد. 15و بین تو و زن ،و بین نسل تو و نسل او دشمنی خواهم کرد .سرت را کبود خواهد کرد و تو پاشنه او را کبود خواهی کرد. 16به زن گفت :غم و اندوه تو را بسیار زیاد خواهم کرد .در غم و اندوه فرزندانی خواهی آورد .و آرزوی تو به شوهرت خواهد بود و او بر تو حکومت خواهد کرد. 17و به آدم گفت :چون به صدای همسرت گوش دادی و از درختی که به تو دستور دادم خوردی و گفتم :از آن نخور .زمین به خاطر تو ملعون است .در غم و اندوه در تمام روزهای زندگی خود از آن خواهید خورد. 18خار و خار نیز برای تو خواهد آورد .و گیاه مزرعه را بخور. 19با عرق صورتت نان خواهی خورد تا به زمین بازگردی .زیرا تو از آن گرفته شدی. 20و آدم زن خود را حوا نامید .زیرا او مادر تمام جانداران بود. 21خداوند خدا برای آدم و همسرش کتانی از پوست ساخت و آنها را پوشاند. 22و یهوه خدا گفت« :اینک ،آن مرد مانند یکی از ما شد تا نیک و بد را بشناسد ،و اکنون مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز بگیرد و بخورد و تا ابد زنده بماند.
پیدایش
۲۳بنابراین یهوه خدا او را از باغ عدن بیرون فرستاد تا زمین را از آنجا که او را گرفتهاند زراعت کند. 24پس مرد را بیرون کرد .و در شرق باغ عدن کروبیان و شمشیری شعله ور که به هر طرف می چرخید قرار داد تا راه درخت حیات را حفظ کند. فصل 4 1و آدم ،زن خود حوا را شناخت .و او آبستن شد و قابیل را زایید و گفت :مردی را از خداوند گرفتم. 2و او دوباره برادرش هابیل را به دنیا آورد .و هابیل نگهبان گوسفند بود ،اما قابیل کشاورز زمین بود. 3و با گذشت زمان گذشت که قابیل از میوه زمین هدیه ای برای خداوند آورد. 4و هابیل نیز از اولییههای گله خود و از چربی آنها آورد .و خداوند نسبت به هابیل و هدیه او احترام گذاشت. 5اما به قائن و قربانی او احترامی قائل نشد .و قابیل بسیار خشمگین شد و چهره او افتاد. 6و خداوند به قابیل گفت« :چرا خشمگین هستی؟ و چرا صورت تو افتاده است؟ 7اگر خوب عمل کنی ،قبول نمی شوی؟ و اگر خوب نیستی ،گناه بر در نهفته است .و آرزوی او به سوی تو خواهد بود و تو بر او حکومت خواهی کرد. 8و قابیل با برادر خود هابیل صحبت کرد و واقع شد که چون در صحرا بودند ،قابیل بر برادر خود هابیل قیام کرد و او را کشت. 9و خداوند به قابیل گفت :برادرت هابیل کجاست؟ و گفت :نمی دانم :آیا من نگهبان برادرم هستم؟ 10و او گفت« :چه کردی؟ صدای خون برادرت از زمین به سوی من میگوید. 11و اکنون تو از زمینی که دهان خود را برای دریافت خون برادرت از دست تو گشوده است ،نفرین شده ای. 12هنگامی که زمین را کشت کنی ،از این پس قدرت خود را به تو تسلیم نخواهد کرد .فراری و ولگرد در زمین خواهی بود. 13و قابیل به خداوند گفت ،مجازات من بزرگتر از آن است که بتوانم تحمل کنم. 14اینک تو امروز مرا از روی زمین بیرون کردی .و از چهره تو پنهان خواهم شد .و من در زمین فراری و ولگرد خواهم بود .و واقع خواهد شد که هر که مرا بیابد مرا خواهد کشت. 15و خداوند به او گفت ،پس هر که قابیل را بکشد ،هفت برابر از او انتقام خواهد شد .و خداوند علمتی بر قابیل گذاشت تا مبادا کسی که او را بیابد او را بکشد. 16و قابیل از حضور خداوند بیرون آمد و در زمین نود در شرق عدن ساکن شد. 17و قابیل زن خود را شناخت .و او آبستن شد و خنوخ را به دنیا آورد .او شهری ساخت و نام آن شهر را به نام پسرش خنوخ نامید. 18و برای خنوخ عیراد به دنیا آمد ،و عیراد محوائیل را آورد ،و محوائیل متوشائیل را آورد و متوشائیل لمک را آورد. 19و لمک دو زن برای خود گرفت :نام یکی آدا و نام دیگری زیله بود. 20و عدا جبال را به دنیا آورد و او پدر ساکنان خیمهها و صاحبان چهارپایان بود. 21و نام برادرش یوبال بود. 22و ززلیه ،توبالقاین را نیز به دنیا آورد ،که استاد تمام سازهای برنج و آهن بود. 23و لمک به همسران خود گفت« :آدا و زیل »صدای مرا بشنو .ای زنان لمک ،سخنان من را بشنوید ،زیرا من مردی را به زخم خود و مردی جوان را به آزار خود کشتهام. 24اگر قابیل هفت بار انتقام گرفته شود ،به راستی لمک هفتاد و هفت برابر. 25و آدم دوباره زن خود را شناخت .و او پسری به دنیا آورد و او را شیث نامید .زیرا او گفت که خدا به جای هابیل که قابیل او را کشت، نسل دیگری برای من قرار داد. 26و برای شیث نیز پسری به دنیا آمد .و او را انوس نامید .سپس مردم شروع به خواندن نام خداوند کردند. فصل 5 1این کتاب نسلهای آدم است .در روزی که خداوند انسان را آفرید ،او را به مثابه خدا آفرید. 2نر و ماده آنها را آفرید .و آنها را برکت داد و نامشان را آدم گذاشت در روزی که خلق شدند. 3و آدم صد و سی سال زندگی کرد و پسری به شباهت خود بهمثابه خود آورد .و نام او را ست خواند: 4و ایام آدم پس از تولد شیث هشتصد سال بود و پسران و دخترانی آورد. 5و تمام روزهایی که آدم زندگی کرد نهصد و سی سال بود و مرد. 6و شیث صد و پنج سال زندگی کرد و انوس را آورد. ۷و شیث پس از تولد انوس هشتصد و هفت سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 8و تمام ایام شیث نهصد و دوازده سال بود و مرد. 9و انوس نود سال زندگی کرد و قاینان را آورد. 10و انوس پس از تولد قائنان هشتصد و پانزده سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 11و تمام ایام انوس نهصد و پنج سال بود و مرد. 12و قاینان هفتاد سال زندگی کرد و لمحلللئیل را آورد. 13و قاینان پس از تولد لم لهلللئیل هشتصد و چهل سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 14و تمام ایام قاینان نهصد و ده سال بود و درگذشت.
پیدایش
15و لم لهلللئیل شصت و پنج سال زندگی کرد و یارد را آورد. 16و لمحلئیل پس از تولد یارد هشتصد و سی سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 17و تمام ایام محللئیل هشتصد و نود و پنج سال بود و درگذشت. 18و یارد صد و شصت و دو سال زندگی کرد و خنوخ را آورد. 19و یارد پس از تولد خنوخ هشتصد سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 20و تمام ایام یارد نهصد و شصت و دو سال بود و درگذشت. ۲۱و خنوخ شصت و پنج سال زندگی کرد و متوشالح را آورد. ۲۲و خنوخ پس از تولد متوشالح سیصد سال با خدا سلوک کرد و پسران و دختران آورد. 23و تمام ایام خنوخ سیصد و شصت و پنج سال بود. 24و خنوخ با خدا راه می رفت و او نبود .زیرا خدا او را گرفت 25و متوشالح صد و هشتاد و هفت سال زندگی کرد و لمک را آورد. 26و متوشالح پس از تولد لمک هفتصد و هشتاد و دو سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 27و تمام ایام متوشالح نهصد و شصت و نه سال بود و درگذشت. ۲۸و لمک صد و هشتاد و دو سال زندگی کرد و پسری آورد. 29و نام خود را نوح نامید و گفت« :این ما را به خاطر کار و زحمت دست ما تسلی خواهد داد ،به خاطر زمینی که خداوند لعنت کرده است. 30و لمک پس از تولد نوح پانصد و نود و پنج سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 31و تمام ایام لمک هفتصد و هفتاد و هفت سال بود و درگذشت. 32و نوح پانصد ساله بود و نوح سام و حام و یافث را آورد. فصل 6 1و چنین گذشت ،هنگامی که مردان شروع به تکثیر بر روی زمین کردند و دخترانی برای آنها به دنیا آمدند، 2که پسران خدا دختران انسان را دیدند که زیبا هستند .و آنان را از هر چه که برگزیدند ،همسر گرفتند. 3و خداوند گفت« :روح من همیشه با انسان نزاع نخواهد کرد ،زیرا او نیز جسم است ،اما روزهای او صد و بیست سال خواهد بود. 4در آن روزها غولهایی در زمین بودند .و همچنین پس از آن ،هنگامی که پسران خدا نزد دختران انسان آمدند ،و آنها فرزندانی برای آنها زاییدند ،همان مردان قدرتمندی شدند که از قدیم ،مردانی مشهور بودند. 5و خدا دید که شرارت انسان در زمین زیاد است و هر تصوری که در دل او وجود دارد همیشه بد نیست. 6و خداوند پشیمان شد که انسان را بر روی زمین آفرید و او را در دل او غمگین کرد. 7و خداوند گفت ،من انسانی را که آفریده ام از روی زمین هلک خواهم کرد .هم انسان و هم حیوان و هم خزنده و هم پرندگان آسمان . زیرا من پشیمانم که آنها را ساخته ام. 8اما نوح در نظر خداوند فیض یافت. 9اینها نسلهای نوح هستند :نوح مردی عادل و در نسلهای خود کامل بود و نوح با خدا راه میرفت. 10و نوح سه پسر آورد ،سام ،حام و یافث. ۱۱زمین نیز در حضور خدا فاسد شد و زمین پر از خشونت شد. 12و خدا به زمین نگاه کرد و اینک فاسد بود .زیرا تمام انسانها راه او را بر روی زمین فاسد کرده بودند. 13و خدا به نوح گفت« :پایان هر جسم پیش روی من آمده است .زیرا زمین به واسطه آنها پر از خشونت شده است .و اینک من آنها را با زمین هلک خواهم کرد. 14برای خود تابوت از چوب گوفر بساز .در تابوت اتاقهایی بسازی و آن را در داخل و خارج با زمین بکوب. 15و این شکلی است که آن را از آن بسازی :طول تابوت سیصد ذراع و عرض آن پنجاه ذراع و ارتفاع آن سی ذراع باشد. 16پنجرهای به تابوت بسازی و آن را در یک ذراع از بال به پایان برسانی .و در تابوت را در کنار آن قرار ده .با طبقه های پایین تر، دوم و سوم آن را بسازید. 17و اینک ،من ،حتی من ،سیل آب را بر روی زمین میآورم تا هر جسمی را که در آن نفس حیات است ،از زیر آسمان نابود کنم .و هر چیزی که در زمین است بمیرد. 18اما من با تو عهد خود را برقرار خواهم کرد .و تو و پسرانت و همسرت و زنان پسرانت با تو به کشتی می آیی. 19و از هر موجود زنده از هر جسمی ،دو نفر از هر نوع را به تابوت بیاور تا آنها را نزد خود زنده نگهدار .آنها باید نر و ماده باشند. 20از پرندگان بر حسب جنس خود و از گاوها بر حسب جنس خود و از هر خزنده زمین بر حسب جنس خود ،دو نفر از هر نوع نزد تو خواهند آمد تا آنها را زنده نگه داری. 21و از هر غذایی که خورده میشوی نزد خود ببر و آن را نزد خود جمع کن .و برای تو و آنها غذا خواهد بود. 22نوح چنین کرد .طبق تمام آنچه خدا به او دستور داده بود ،او نیز چنین کرد. فصل 7 1و خداوند به نوح گفت ،تو و تمام خانهات به کشتی بیا .زیرا تو را در این نسل عادل پیش روی خود دیدم.
پیدایش
2از هر حیوان پاک ،هفت نر و ماده او را برای خود بگیر ،و از حیوانات پاک دو ،نر و ماده او را. 3از پرندگان هوا نیز هفت نفر نر و ماده .تا بذر را بر روی تمام زمین زنده نگه دارد. 4تا هفت روز دیگر ،چهل روز و چهل شب باران را بر زمین خواهم بارید .و هر موجود زنده ای را که ساخته ام از روی زمین نابود خواهم کرد. 5و نوح به هر آنچه خداوند او را امر فرموده بود انجام داد. 6و نوح ششصد ساله بود که طوفان آب بر زمین آمد. 7و نوح و پسرانش و زنش و زنان پسرانش با او به کشتی به خاطر آب سیل داخل شدند. ۸از حیوانات پاک و از حیوانات غیر پاک و از پرندگان و از هر چیزی که بر روی زمین میخزند، 9نر و ماده دو نفر نزد نوح به کشتی رفتند ،چنانکه خدا به نوح دستور داده بود. 10و بعد از هفت روز واقع شد که آب سیل بر زمین بود. 11در ششصدمین سال زندگی نوح ،در ماه دوم ،روز هفدهم ماه ،در همان روز همه چشمههای اعماق بزرگ شکسته شد و پنجرههای آسمان گشوده شد. 12و باران چهل روز و چهل شب بر زمین بود. 13در همان روز نوح و سام و حام و یافث پسران نوح و زن نوح و سه زن پسرانش با ایشان وارد کشتی شدند. 14آنها و هر جانور بر حسب جنس خود و جمیع چارپایان بر حسب جنس خود و هر خزنده ای که بر روی زمین می خزند بر حسب نوع خود و هر پرنده بر حسب جنس خود و هر پرنده از هر نوع. 15و نزد نوح وارد کشتی شدند ،دو و دو نفر از هر جسم ،که در آن نفس حیات است. 16و کسانی که داخل شدند ،نر و ماده از هر گوشتی ،چنانکه خدا به او دستور داده بود ،رفتند. 17و سیل چهل روز بر زمین بود .و آبها زیاد شد و تابوت را برافراشت و از روی زمین بلند شد. 18و آبها غالب شد و بر زمین بسیار زیاد شد .و کشتی بر روی آب رفت. 19و آبها به شدت بر زمین غالب شد .و تمام تپه های بلندی که در زیر تمام آسمان بود پوشیده شد. 20پانزده ذراع به بال آبها غالب شد .و کوه ها پوشیده شد. 21و تمام گوشتهایی که روی زمین حرکت میکردند ،از پرندگان ،و گاوها ،و حیوانات ،و از هر خزندهای که بر روی زمین میخزند و هر انسان ،مردند. 22همهی آنچه در خشکی بود در سوراخهای بینیشان ،مردند. 23و هر موجود زندهای که بر روی زمین بود ،اعم از انسان و چهارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان نابود شد .و آنها از زمین هلک شدند و نوح و کسانی که با او در کشتی بودند فقط زنده ماندند. 24و آبها صد و پنجاه روز بر زمین غالب شد. فصل 8 1و خدا نوح و همه موجودات زنده و همه چارپایانی را که با او در کشتی بودند به یاد آورد و خدا باد بر زمین گذر کرد و آبها به جریان افتاد. 2چشمههای اعماق و دریچههای آسمان بسته شد و باران از آسمان مهار شد. 3و آبها پیوسته از زمین برمیگشتند و پس از پایان صد و پنجاه روز ،آبها کاهش یافت. ۴و کشتی در ماه هفتم ،در روز هفدهم ماه ،بر کوههای آرارات قرار گرفت. 5و آبها پیوسته تا ماه دهم کاهش یافت :در ماه دهم ،در روز اول ماه ،قلههای کوهها دیده میشد. 6و در پایان چهل روز گذشت که نوح پنجره کشتی را که ساخته بود باز کرد. 7و زاغی را فرستاد که به این سو و آن سو رفت تا آب از روی زمین خشک شد. 8همچنین کبوتری از او فرستاد تا ببیند آیا آب از روی زمین کم شده است یا نه. 9اما کبوتر برای کف پای خود استراحتی نیافت ،و نزد او به کشتی بازگشت ،زیرا آبها بر روی تمام زمین بود ،سپس دست خود را دراز کرد و او را گرفت و نزد خود به داخل کشتی کشید. 10و هفت روز دیگر ماند .و دوباره کبوتر را از کشتی بیرون فرستاد. 11و کبوتر در شام نزد او آمد .و اینک در دهان او برگ زیتون کنده شده بود .پس نوح دانست که آبها از روی زمین کم شده است. 12و هفت روز دیگر ماند .و کبوتر را فرستاد .که دیگر نزد او برنگشت. 13و در سال ششصد و یکم واقع شد ،در ماه اول ،روز اول ماه ،آبها از روی زمین خشک شد ،و نوح پوشش کشتی را برداشت و نگریست و اینک روی زمین خشک شده بود. 14و در ماه دوم ،در روز هفتم و بیستم ماه ،زمین خشک شد. 15و خدا به نوح گفت: 16تو و زنت و پسرانت و زنان پسرانت با تو از کشتی بیرون برو. 17هر موجود زندهای را که با توست ،از هر گوشتی ،اعم از پرندگان و گاوها ،و هر خزندهای که بر روی زمین میخزند ،با خود بیرون بیاور .تا در زمین زیاد تولید کنند و بارور شوند و در زمین زیاد شوند. 18و نوح با پسران و همسرش و زنان پسرانش بیرون آمد. 19هر جانور و هر خزنده و هر پرنده و هرچه بر روی زمین خزند بر حسب نوع خود از کشتی بیرون آمدند.
پیدایش
20و نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد .و از هر حیوان پاک و از هر مرغ پاک گرفت و قربانیهای سوختنی بر مذبح تقدیم کرد. 21و خداوند بوی خوشی را استشمام کرد .و خداوند در دل خود گفت« :دیگر به خاطر انسان زمین را نفرین نخواهم کرد .زیرا خیال دل انسان از جوانی بد است .و دیگر مانند آنچه انجام داده ام به هر موجود زنده ای ضربه نخواهم زد. 22تا زمانی که زمین باقی است ،زمان کاشت و برداشت ،سرما و گرما ،و تابستان و زمستان ،و روز و شب متوقف نخواهد شد. فصل 9 1و خدا نوح و پسرانش را برکت داد و به آنها گفت :بارور شوید و زیاد شوید و زمین را پر کنید. 2و ترس از شما و هراس شما بر همه جانوران زمین ،و بر همه پرندگان آسمان ،بر هر آنچه بر زمین میچرخند ،و بر همه ماهیان دریا خواهد بود .به دست شما تحویل داده می شوند. 3هر متحرکی که زنده است برای شما گوشت خواهد بود .حتی مانند گیاه سبز همه چیز را به شما دادم. 4اما گوشت را با جانش که خون آن است نخورید. 5و مطمئنا ا خون جان شما را خواهم خواست .به دست هر جانوری آن را طلب خواهم کرد و به دست انسان .به دست برادر هر انسانی جان انسان را طلب خواهم کرد. 6هر که خون انسان را بریزد ،خون او به دست انسان ریخته خواهد شد ،زیرا او به صورت خدا انسان را آفرید. 7و شما بارور شوید و زیاد شوید .در زمین فراوان بیاورید و در آن زیاد شوید. 8و خدا با نوح و پسرانش که با او بودند صحبت کرد و گفت: 9و من ،اینک ،عهد خود را با تو و با نسل تو پس از تو برقرار میکنم. 10و با هر موجود زندهای که با شماست ،از پرندگان ،چهارپایان ،و هر جانور زمینی که با شماست .از همه کسانی که از کشتی بیرون میآیند تا همه جانوران زمین. 11و من عهد خود را با شما برقرار خواهم کرد .نه دیگر همه انسانها با آب سیل از بین نمی روند .و دیگر سیلی نخواهد آمد که زمین را ویران کند. 12و خدا گفت :این نشانه عهدی است که بین خود و شما و هر موجود زندهای که با شما هستند ،برای نسلهای ابدی میبندم. 13من کمان خود را در ابر قرار میدهم و آن نشانه عهدی بین من و زمین خواهد بود. 14و هنگامی که ابری بر زمین بیاورم ،کمان در ابر دیده خواهد شد. 15و عهد خود را که بین من و شما و هر موجود زنده از هر جسم است به یاد خواهم آورد .و آبها دیگر تبدیل به سیلبی نمیشوند تا همه انسانها را نابود کنند. 16و کمان در ابر خواهد بود .و به آن نگاه خواهم کرد تا عهد جاودانی بین خدا و هر موجود زنده ای از هر جسمی را که بر روی زمین است به یاد بیاورم. 17و خدا به نوح گفت :این نشانه عهدی است که من بین خود و هر جسمی که بر روی زمین است برقرار کردم. 18و پسران نوح که از کشتی بیرون آمدند سام و حام و یافث بودند و حام پدر کنعان است. 19اینها سه پسر نوح هستند و تمام زمین از آنها پراکنده بود. 20و نوح شروع به کشاورزی کرد و تاکستانی کاشت. 21و از شراب نوشید و مست شد .و او در چادر خود آشکار شد. ۲۲و حام ،پدر کنعان ،برهنگی پدر خود را دید و به دو برادر خود در بیرون خبر داد. 23و سام و یافث جامهای برداشته ،آن را بر دو شانههای خود گذاشتند و به عقب رفتند و برهنگی پدر خود را پوشانیدند .و صورتهایشان عقب مانده بود و برهنگی پدر خود را ندیدند. 24و نوح از شراب خود بیدار شد و دانست که پسر کوچکترش با او چه کرده است. 25و گفت :کنعان ملعون باشد .او برای برادران خود خادم بندگان خواهد بود. 26و او گفت :متبارک باد یهوه خدای سام .و کنعان خادم او خواهد بود. 27خدا یافث را بزرگ خواهد کرد و در خیمههای سام ساکن خواهد شد .و کنعان خادم او خواهد بود. 28و نوح پس از طوفان سیصد و پنجاه سال زندگی کرد. 29و تمام ایام نوح نهصد و پنجاه سال بود و درگذشت. فصل 10 1و اینها نسلهای پسران نوح ،سام ،حام ،و یافث هستند و پس از طوفان برای آنها پسرانی به دنیا آمدند. 2پسران یافث .گومر و ماجوج و مادای و جاوان و توبال و مشک و تیراس. 3و پسران گومر .اشکناز و ریفات و توگارمه. 4و پسران جوان .الیشاه و ترشیش و کیتیم و دودانیم. 5جزایر غیریهودیان در سرزمینهای خود تقسیم شدهاند .هر کس پس از زبان خود ،پس از خانواده خود ،در امت های خود. 6و پسران حام .کوش و مزرایم و فوط و کنعان. 7و پسران کوش .سبا و حویله و سبطح و رعمه و سبطخا و پسران رامه .شبا و ددان. ۸و کوش نمرود را آورد و او در زمین نیرومند شد.
پیدایش
9او در حضور خداوند شکارچی نیرومند بود ،از این رو گفته میشود که نمرود شکارچی نیرومند در حضور خداوند. 10و آغاز پادشاهی او بابل و اریخ و آكاد و كلنه در زمین شنار بود. ۱۱از آن سرزمین آشور بیرون آمد و نینوا و شهر رحوبوت و کاله را بنا کرد. 12و رزن بین نینوا و کاله :آن شهر بزرگ است. 13و مصرعیم لودیم و انامیم و لحابیم و نفتوحیم را آورد. 14و پاتروسیم و کاسلوحیم (که از آنها فلسطینی بیرون آمدند )و کافتوریم. ۱۵و کنعان نخستزادهاش صیدون و هزت را آورد، 16و یبوسیان و اموریان و جرگاسیان، 17و حویان و ارکیان و سینیان، 18و اروادیان و زماریان و حماتیان و پس از آن قبایل کنعانیان در خارج پراکنده شدند. 19و سرحد کنعانیان از صیدون بود که به جرار میرسید تا غزه .همانطور که می روی ،به سوی سدوم و عموره و ادمه و زبویم تا لشا. 20اینها پسران حام هستند ،بر حسب خانوادههای ایشان ،بر حسب زبانها ،در سرزمینهای خود و در امتهای ایشان. 21همچنین برای سام ،پدر تمامی فرزندان عبر ،برادر یافث بزرگ ،فرزندانی به دنیا آمدند. 22بنی سام .عیلم و آشور و ارفکساد و لود و آرام. 23و فرزندان ارام .اوز و هول و گتر و مش. 24و ارفکساد صلح را آورد .و صلح ایبر را آورد. 25و برای ایبر دو پسر به دنیا آمد که نام یکی فل زلگ بود .زیرا در روزگار او زمین تقسیم شد .و برادرش جوکتان نام داشت. 26و یوکتان آلموداد و شلف و حزارماوث و یراح را آورد. 27و حدورام و اوزال و دیکله، 28و اوبال ،ابیمائیل ،و سبا، 29و اوفیر و حویله و یوباب :همه اینها پسران یوکتان بودند. 30و مسکن ایشان از مشا بود ،چون به کوه سفار در شرق میروی. 31اینها پسران سام هستند ،بر حسب خانوادههای ایشان ،بر حسب زبانهای ایشان ،در سرزمینهای ایشان ،بر حسب قومهای ایشان. 32اینها قبایل پسران نوح هستند ،بر حسب نسلهای ایشان ،در امتهایشان ،و امتها پس از طوفان در زمین به وسیله اینها تقسیم شدند. فصل 11 1و تمام زمین به یک زبان و یک گفتار بود. 2و در حالی که از مشرق حرکت می کردند ،واقع شد که دشتی را در زمین شینار یافتند .و در آنجا ساکن شدند. 3و آنها به یکدیگر گفتند :بروید ،بگذارید آجر بسازیم و آنها را کاملا بسوزانیم .و آجر به جای سنگ داشتند و لجن برای ملت. 4و گفتند :برو تا برای خود شهر و برجی بسازیم که بالی آن تا آسمان باشد .و نامی برای خود بسازیم ،مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم. 5و خداوند نازل شد تا شهر و برجی را که بنیهای انسان ساخته بودند ببیند. 6و خداوند گفت :اینک قوم یکی هستند و همگی یک زبان دارند .و آنها شروع به انجام این کار کردند :و اکنون چیزی از آنها که تصور می کردند انجام دهند منع نمی شود. 7برو تا فرود بیاییم و در آنجا زبان ایشان را آشفته کنیم تا سخنان یکدیگر را نفهمند. 8پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده کرد و ساختن شهر را ترک کردند. 9بنابر این نام آن بابل است .زیرا خداوند در آنجا زبان تمام زمین را آشفته کرد و خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده کرد. 10اینها نسلهای سام است :سام صد ساله بود و دو سال پس از طوفان ،ارفکساد را آورد. ۱۱و سام پس از تولد ارفکساد پانصد سال زندگی کرد و پسران و دخترانی آورد. 12و ارفکساد سی و پنج سال زندگی کرد و صلح را آورد. ۱۳و ارفکساد پس از تولد صلح ،چهارصد و سه سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 14و صلح سی سال زندگی کرد و عبر را آورد. 15و صلح پس از تولد عبر چهارصد و سه سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 16و عبر سی و چهار سال زندگی کرد و فل زلگ را آورد. 17و عبر پس از تولد فل زلگ ،چهارصد و سی سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 18و فالق سی سال زندگی کرد و رئو را آورد. 19و فالق پس از تولد رئو دویست و نه سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 20و رئو سی دو سال زندگی کرد و سروغ را آورد. 21و رئو پس از به دنیا آمدن سروغ دویست و هفت سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 22و سروغ سی سال زندگی کرد و ناهور را آورد. 23و سروغ پس از تولد ناحور دویست سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد. 24و ناحور بیست و نه سال زندگی کرد و تارا را آورد. ۲۵و ناحور پس از تولد تارا صد و نوزده سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد.
پیدایش
26و تارا هفتاد سال زندگی کرد و ابرام و ناحور و هاران را آورد. 27و اینها نسلهای تارا هستند :تارا ابرام و ناحور و هاران را آورد .و حران لوط را آورد. 28و هاران قبل از پدرش تارا در زمین زادگاهش در اور کلدیان درگذشت. 29و ابرام و ناحور برای خود زن گرفتند .نام زن ابرام سارای بود .و نام زن ناهور ،میلکاه ،دختر هاران ،پدر میلکا ،و پدر اسکاه. 30اما سارای عقیم بود .او فرزندی نداشت 31و تارا پسر خود ابرام و لوط پسر هاران پسر پسر خود و سارای عروس خود و زن پسرش ابرام را گرفت .و با ایشان از اور کلدانی بیرون آمدند تا به سرزمین کنعان بروند .و به هاران آمدند و در آنجا ساکن شدند. 32و ایام تارا دویست و پنج سال بود و تارا در هاران درگذشت. فصل 12 ۱و خداوند به ابرام گفته بود« :از سرزمین خود و از اقوام خود و از خاندان پدرت به سرزمینی که به تو نشان خواهم داد برو. 2و از تو قومی بزرگ خواهم ساخت و تو را برکت خواهم داد و نام تو را بزرگ خواهم ساخت .و تو نعمتی خواهی بود: 3و من برکت دهندگان تو را برکت خواهم داد و هر که تو را لعنت کند لعنت خواهم کرد و در تو جمیع خانواده های زمین برکت خواهند یافت. 4پس ابرام همانطور که خداوند به او گفته بود رفت .و لوط با او رفت و ابرام هفتاد و پنج ساله بود که از هاران خارج شد. 5و ابرام همسر خود سارای و پسر برادرش لوط و همه اموالشان را که جمع کرده بودند و جانهایی را که در هاران به دست آورده بودند، گرفت .و آنها بیرون رفتند تا به سرزمین کنعان بروند .و به سرزمین کنعان آمدند. 6و ابرام از طریق زمین به محل سیخم ،به دشت موره گذشت .و کنعانیان در آن زمان در زمین بودند. 7و خداوند بر ابرام ظاهر شد و گفت« :این زمین را به نسل تو خواهم داد و در آنجا قربانگاهی برای خداوند که بر او ظاهر شد بنا کرد. 8و از آنجا به کوهی در شرق بیتئیل رفت و خیمهاش را برپا کرد که بیتئیل در مغرب و حی در شرق داشت و در آنجا قربانگاهی برای خداوند بنا کرد و نام خداوند را خواند. 9و ابرام به سوی جنوب حرکت کرد. 10و قحطی در زمین بود .و ابرام به مصر فرود آمد تا در آنجا ساکن شود .زیرا قحطی در زمین شدید بود. 11و چنین گذشت ،هنگامی که او برای ورود به مصر نزدیک شد ،به همسر خود سارای گفت :اکنون ببین ،من می دانم که تو زنی زیبا هستی که باید به آن نگاه کرد. 12بنابراین ،هنگامی که مصریان تو را ببینند ،خواهند گفت که این زن اوست ،و مرا خواهند کشت ،اما تو را زنده خواهند داشت. 13بگو ،تو خواهر من هستی ،تا به خاطر تو برای من خوب باشد .و جان من به خاطر تو زنده خواهد شد. 14و چنین واقع شد که وقتی ابرام به مصر آمد ،مصریان زن را دیدند که بسیار زیبا بود. 15و امیران فرعون نیز او را دیدند و به حضور فرعون تعریف کردند و آن زن را به خانه فرعون بردند. 16و او ابرام را به خاطر او التماس کرد و او گوسفند و گاو و الغ و غلمان و کنیزان و او الغ و شتر داشت. 17و خداوند فرعون و خاندان او را بهخاطر سرای زن ابرام به بلهای بزرگ مبتل ساخت. 18و فرعون ابرام را صدا زد و گفت :این چه کاری است که با من کردی؟ چرا به من نگفتی که او همسر توست؟ 19چرا گفتی او خواهر من است؟ پس میتوانستم او را به همسری خود بگیرم .اکنون زنت را ببین ،او را بگیر و برو. 20و فرعون به مردان خود در مورد او امر کرد و آنها او و همسرش و هر چه داشت فرستادند. فصل 13 1و ابرام با زنش و هر چه داشت و لوط با او از مصر به جنوب رفت. 2و ابرام در چهارپایان و نقره و طل بسیار غنی بود. 3و از جنوب به بیتئیل سفر کرد ،تا جایی که خیمهاش در ابتدا بود ،بین بیتئیل و های. 4به مکان مذبح که در ابتدا در آنجا ساخته بود ،و ابرام در آنجا نام خداوند را خواند. 5و لوط نیز که با ابرام رفت ،گله و گله و خیمه داشت. 6و زمین نتوانست آنها را تحمل کند تا با هم ساکن شوند ،زیرا اموال آنها بسیار بود ،به طوری که نمی توانستند با هم ساکن شوند. 7و میان گلهداران احشام ابرام و گلهداران مواشی لوط نزاع شد و کنعانیان و فرزیها در آن زمین ساکن شدند. 8و ابرام به لوط گفت ،من از تو می خواهم که بین من و تو ،و بین شبانان من و شبانانت ،نزاع نباشد .زیرا ما برادر هستیم 9آیا تمام زمین پیش تو نیست؟ خودت را از من جدا کن .اگر دست چپ را بگیری ،به سمت راست خواهم رفت .یا اگر به سمت راست رفتی ،من به سمت چپ خواهم رفت. 10و لوط چشمان خود را برافراشت و تمام دشت اردن را دید که همه جا پرآب بود ،پیش از آنکه خداوند سدوم و عموره را ویران کند، مانند باغ خداوند ،مانند زمین مصر ،هنگامی که به صوعار میآیید. 11آنگاه لوط تمام دشت اردن را برگزید .و لوط به مشرق سفر کرد و آنها یکی از دیگری را جدا کردند. 12ابرام در زمین کنعان ساکن شد و لوط در شهرهای دشت ساکن شد و خیمه خود را به سوی سدوم برپا کرد. 13اما مردان سدوم در حضور خداوند بسیار شریر و گناهکار بودند.
پیدایش
14و خداوند به ابرام گفت ،پس از آن که لوط از او جدا شد ،اکنون چشمانت را بلند کن و از مکانی که به سمت شمال و جنوب و شرق و غرب هستی بنگر. 15برای تمام زمینی که می بینی ،آن را به تو خواهم داد و به نسل تو تا ابد. 16و ذریت تو را مانند خاک زمین خواهم ساخت تا اگر کسی بتواند خاک زمین را بشمارد ،آنگاه ذریت تو نیز شمرده خواهد شد. 17برخیزید و در طول و عرض آن زمین را طی کنید .زیرا آن را به تو خواهم داد. 18و ابرام خیمه خود را برداشته ،آمد و در دشت ممره که در حبرون است ساکن شد و در آنجا مذبحی برای خداوند بنا کرد. فصل 14 1و در روزگار امرافیل ،پادشاه شینار ،آریوخ ،پادشاه ایلسار ،کدرلئومر ،پادشاه عیلم ،و جزر و مد ،پادشاه اقوام ،واقع شد. 2که اینها با بره ،پادشاه سدوم ،و بیرشا ،پادشاه غموره ،و شیناب ،پادشاه ادمه ،و شمبر ،پادشاه صبوئیم ،و پادشاه بل ،که صوعار است، جنگیدند. 3همه اینها در دره سیدیم که دریای نمک است به هم پیوستند. 4دوازده سال به کدرلعمر خدمت کردند و در سال سیزدهم عصیان کردند. 5و در سال چهاردهم کدرلعمر و پادشاهانی که با او بودند آمدند و رفایمها را در اشتروت کرنائیم و زوزیمها را در حام و ائمیها را در شاوه قریاتایم زدند. 6و حوریان در کوه خود سعیر تا الفاران که در کنار بیابان است. 7و بازگشتند و به انمیشپات ،که قادش است ،آمدند ،و تمامی سرزمین عمالیقیان و همچنین اموریان را که در حززونتامار ساکن بودند، شکست دادند. 8و پادشاه سدوم و پادشاه غموره و پادشاه ادمه و پادشاه صبوئیم و پادشاه بل (همان صوعار است )بیرون آمدند و در وادی سیدیم با ایشان نبرد کردند. 9با کدرلئومر ،پادشاه عیلم ،و با جزر و مد ،پادشاه اقوام ،و امرافیل ،پادشاه شینار ،و آریوخ ،پادشاه ایلسار .چهار پادشاه با پنج. 10و دره سیدیم پر از لجنزار بود .و پادشاهان سدوم و عموره گریختند و در آنجا افتادند .و آنها که باقی مانده بودند به کوه گریختند. 11و جمیع اموال سدوم و عموره و جمیع آذوقه خود را گرفتند و رفتند. ۱۲و لوط ،پسر برادر ابرام را که در سدوم ساکن بود ،و اموال او گرفتند و رفتند. 13و یکی آمد که فرار کرده بود و به ابرام عبری گفت .زیرا او در دشت ممره اموری ،برادر اشکول و برادر عنیر ساکن بود و اینها با ابرام هم پیمان بودند. 14و چون ابرام شنید که برادرش اسیر شده است ،غلمان آموزش دیده خود را که در خانه خود متولد شده بودند ،سیصد و هجده نفر مسلح کرد و آنها را تا دان تعقیب کرد. 15و او خود و خادمانش را شبانه بر آنها تقسیم کرد و آنها را زد و تا حوبه که در سمت چپ دمشق است تعقیبشان کرد. 16و همه اموال را بازگرداند و برادرش لوط و اموال او و زنان و مردم را نیز بازگرداند. 17و پادشاه سدوم پس از بازگشت از قتل عام کدرالعمر و پادشاهانی که با او بودند در وادی شاوه که دیل پادشاه است به استقبال او رفت. 18و ملکیصدق پادشاه سالم نان و شراب آورد و او کاهن خدای متعال بود. 19و او را برکت داد و گفت« :متبارک باد ابرام از خدای متعال ،صاحب آسمان و زمین. 20و متبارک باد والترین خدایی که دشمنانت را به دست تو تسلیم کرده است .و دهک همه را به او داد. 21و پادشاه سدوم به ابرام گفت« :افراد را به من بده و کال را نزد خود ببر. 22و ابرام به پادشاه سدوم گفت ،من دست خود را به سوی خداوند ،خدای متعال ،صاحب آسمان و زمین بلند کردهام. 23که از نخی حتی به بند کفش نخواهم برد و چیزی را که مال توست نخواهم گرفت تا مبادا بگویی ابرام را ثروتمند کردم. 24جز آنچه جوانان خوردهاند و نصیب مردانی که با من آمدهاند ،عنیر ،اشکول و ممره .بگذار سهم خود را بگیرند فصل 15 1بعد از این چیزها کلم خداوند در رؤیا به ابرام نازل شد و گفت« :ای ابرام نترس ،من سپر تو هستم و پاداش عظیم تو هستم. 2و ابرام گفت« :ای خداوند ،خداوندا ،چه میخواهی به من بدهی ،زیرا من بیفرزند میمانم ،و مباشر خانه من این الیزار دمشقی است؟ 3و ابرام گفت ،اینک ،به من بذری ندادی ،و اینک ،کسی که در خانه من به دنیا آمده ،وارث من است. 4و اینک ،کلم خداوند بر او نازل شد و گفت« :این وارث تو نخواهد بود .اما هر که از دل تو بیرون آید ،وارث تو خواهد بود. 5و او را بیرون آورد و گفت« :اکنون به آسمان بنگر و ستارگان را بگو اگر بتوانی آنها را بشماری ».و به او گفت« :ذریت تو نیز چنین خواهد بود. 6و به خداوند ایمان آورد .و او آن را برای او برای عدالت شمرد. 7و او به او گفت« :من خداوند هستم که تو را از اور کلدانی بیرون آوردم تا این زمین را به تو بدهم تا وارث آن بشوی. 8و گفت :خداوندا ،از کجا بدانم که وارث آن خواهم شد؟ 9و او به او گفت :یک تلیسه سه ساله و یک بز سه ساله و یک قوچ سه ساله و یک لک پشت و یک کبوتر جوان برای من بیاور. 10و همه اینها را نزد خود گرفت و آنها را در میان تقسیم کرد و هر تکه را بر یکدیگر گذاشت ،اما پرندگان او را تقسیم نکردند. 11و چون پرندگان بر لشه ها فرود آمدند ،ابرام آنها را راند.
پیدایش
12و چون خورشید غروب کرد ،خواب عمیقی بر ابرام فرود آمد .و اینک وحشتی از تاریکی عظیم بر او فرود آمد. 13و او به ابرام گفت« :به یقین بدان که نسل تو در سرزمینی که مال آنها نیست غریب خواهند بود و آنها را خدمت خواهند کرد .و آنها را چهارصد سال مصیبت خواهند کرد. 14و همچنین آن قومی را که آنها را خدمت خواهند کرد ،داوری خواهم کرد ،و پس از آن با ثروت فراوان بیرون خواهند آمد. 15و با سلمتی نزد پدران خود برو .تو در یک پیری خوب دفن خواهی شد. 16اما در نسل چهارم دوباره به اینجا خواهند آمد زیرا که گناه اموریان هنوز کامل نشده است. 17و چنین واقع شد که هنگامی که خورشید غروب کرد و هوا تاریک شد ،کوره دودی و چراغی سوزان را مشاهده کنید که از میان آن قطعات می گذشت. 18در همان روز خداوند با ابرام عهد بست و گفت« :این سرزمین را از نهر مصر تا نهر بزرگ ،یعنی نهر فرات ،به نسل تو دادم. 19قنیان و کنیزیان و کادمونیان، 20و هیتیان و فرزیان و رفایمیان، 21و اموریان و کنعانیان و جرجاشیان و یبوسیان. فصل 16 1و سارای زن ابرام برای او فرزندی نداشت و کنیز مصری داشت که هاجر نام داشت. 2و سارای به ابرام گفت ،اکنون ،خداوند مرا از تحمل منع کرده است .ممکن است از او فرزندانی به دست بیاورم .و ابرام به صدای سارای گوش داد. ل 3و سارای زن ابرام ،کنیز مصری خود هاجر را پس از ده سال اقامت ابرام در زمین کنعان ،گرفت و او را به شوهرش ابرام داد تا همسرش شود. 4و نزد هاجر رفت و او آبستن شد و چون دید که آبستن شده است ،معشوقه اش در نظر او تحقیر شد. 5و سارای به ابرام گفت :ظلم من بر تو باد .و چون دید که آبستن شده است ،در نظر او خوار شدم .خداوند بین من و تو داوری می کند. 6اما ابرام به سارای گفت ،اینک ،کنیز تو در دست توست .با او هر طور که دوست داری با او رفتار کن .و چون سارای به سختی با او برخورد کرد ،از روی او گریخت. 7و فرشته خداوند او را در كنار چشمه آب در بیابان ،كنار چشمه در راه شور یافت. 8و گفت ،هاجر ،کنیز سارای ،از کجا آمده ای؟ و کجا خواهی رفت؟ و او گفت :از چهره معشوقه خود سارای فرار می کنم. 9و فرشته خداوند به او گفت :نزد معشوقه خود بازگرد و خود را زیر دستان او تسلیم کن. 10و فرشته خداوند به او گفت ،من ذریت تو را بسیار زیاد خواهم کرد که به تعداد زیاد شمرده نشود. 11و فرشته خداوند به او گفت :اینک تو باردار هستی و پسری خواهی آورد و نام او را اسماعیل خواهی خواند .زیرا خداوند مصیبت تو را شنیده است. 12و او مردی وحشی خواهد بود .دست او بر هر کس خواهد بود و دست هر کس بر او خواهد بود .و او در حضور همه برادران خود ساکن خواهد شد. 13و نام خداوندی را که با او گفت ،خواند ،تو مرا می بینی ،زیرا گفت :آیا من نیز در اینجا مراقب کسی هستم که مرا می بیند؟ 14از این رو چاه را بئرلهایروی نامیدند .اینک بین کادش و برید است. 15و هاجر پسری برای ابرام به دنیا آورد و ابرام نام پسر خود را که هاجر زایید اسماعیل نامید. 16و ابرام هشتاد و شش ساله بود که هاجر اسماعیل را برای ابرام به دنیا آورد. فصل 17 1و هنگامی که ابرام نود و نه ساله شد ،خداوند بر ابرام ظاهر شد و به او گفت« :من خدای قادر مطلق هستم .پیش من راه برو و کامل باش 2و عهد خود را بین خود و تو خواهم بست و تو را بسیار زیاد خواهم کرد. 3و ابرام به روی خود افتاد و خدا با او صحبت کرد و گفت: 4و اما من ،اینک ،عهد من با توست و تو پدر امتهای بسیار خواهی بود. 5و نام تو دیگر ابرام خوانده نخواهد شد ،بلکه نام تو ابراهیم خواهد بود .زیرا تو را پدر امتهای بسیار ساختم. 6و تو را بسیار بارور خواهم کرد و از تو امتها خواهم ساخت و پادشاهان از تو بیرون خواهند آمد. 7و من عهد خود را بین خود و تو و نسل تو پس از تو در نسلهای ایشان برای عهد جاودانی برقرار خواهم کرد تا برای تو و نسل تو پس از تو خدایی باشم. 8و من به تو و بعد از تو به نسل تو ،زمینی را که در آن غریب هستی ،تمام سرزمین کنعان را به ملکی جاودانی خواهم داد .و من خدای آنها خواهم بود. 9و خدا به ابراهیم گفت ،پس تو و نسل تو پس از تو در نسلهایشان به عهد من نگاه داری. 10این عهد من است که بین من و تو و نسل تو بعد از تو نگه داری .هر بچه مردی از شما ختنه شود. 11و گوشت پوست ختنه گاه خود را ختنه کنید .و این نشانه عهد من و شما خواهد بود.
پیدایش
12و هر که هشت روزه باشد در میان شما ختنه شود ،هر بچه مرد در نسل شما ،هر که در خانه زاده شود یا با پولی از غریبه خریداری شود که از نسل تو نیست. 13هر که در خانه تو متولد شود و با پول تو خریده شود ،باید ختنه شود و عهد من برای عهد جاودانی در بدن تو خواهد بود. 14و پسر ختنه نشده که گوشت ختنه گاه او ختنه نشده باشد ،آن جان از قوم خود منقطع خواهد شد .او عهد من را شکست. 15و خدا به ابراهیم گفت ،در مورد همسرت سارای ،نام او را سارای مکن ،بلکه نام او سارا باشد. 16و او را برکت خواهم داد و پسری از او به تو خواهم داد .پادشاهان مردم از او خواهند بود. 17سپس ابراهیم بر روی خود افتاد و خندید و در دل خود گفت :آیا برای صد ساله فرزندی به دنیا بیاید؟ و آیا سارا که نود ساله است باردار خواهد شد؟ 18و ابراهیم به خدا گفت ،ای کاش اسماعیل در حضور تو زنده بماند! 19و خدا گفت« :سارا همسرت برای تو پسری به دنیا خواهد آورد .و نام او را اسحاق خواهی خواند و من عهد خود را با او برای عهد جاودانی و بعد از او با نسل او برقرار خواهم کرد. 20و اما اسماعیل ،من از تو شنیدم :اینک ،او را برکت داده ،او را بارور خواهم کرد و او را بسیار زیاد خواهم کرد .دوازده شاهزاده به دنیا خواهد آورد و من او را قومی بزرگ خواهم ساخت. 21اما عهد خود را با اسحاق که سارا در این زمان معین در سال آینده برای تو خواهد بست ،برقرار خواهم کرد. 22و او صحبت با او را متوقف کرد و خدا از ابراهیم خارج شد. 23و ابراهیم پسرش اسماعیل را گرفت ،و هر کس را که در خانه او به دنیا آمده بود ،و هرچه از پول او خریده بود ،هر مردی از مردان خاندان ابراهیم .و گوشت ختنه گاه خود را در همان روز ختنه کردند ،همانطور که خدا به او گفته بود. 24و ابراهیم نود و نه ساله بود که در گوشت ختنه گاه خود ختنه شد. 25و پسرش اسماعیل سیزده ساله بود که در گوشت ختنه گاه خود ختنه شد. 26در همان روز ابراهیم و پسرش اسماعیل ختنه شدند. 27و همه مردان خانه او که در خانه متولد شده بودند و با پول از غریبه خریده بودند ،با او ختنه شدند. فصل 18 1و خداوند در دشت ممره بر او ظاهر شد و در گرمای روز در در خیمه نشست. 2و چشمان خود را بلند کرد و نگریست و اینک سه مرد در کنار او ایستاده بودند و چون آنها را دید از در خیمه به استقبال آنها دوید و به سوی زمین تعظیم کرد. 3و گفت :پروردگارا ،اگر اکنون در نظر تو لطفی یافتهام ،از بنده تو دور نشو. 4از شما میخواهم ،بگذارید کمی آب بیاورید و پاهای خود را بشویید و زیر درخت استراحت کنید. 5و من لقمهای نان میآورم و دلهای شما را تسلی میدهم .پس از آن می گذرید ،زیرا به این دلیل نزد بنده خود آمده اید .و گفتند :چنان کن که گفتی. 6و ابراهیم با عجله به خیمه نزد سارا رفت و گفت« :به سرعت سه پیمانه آرد مرغوب آماده کن ،آن را خمیر کن و روی اجاق کیک درست کن. 7و ابراهیم به سوی گله دوید و گوسالهای ناز و مرغوب آورد و به مرد جوانی داد .و عجله کرد تا آن را بپوشد. 8و کره و شیر و گوسالهای را که دم کرده بود ،گرفت و پیش ایشان گذاشت .و زیر درخت کنار آنها ایستاد و آنها غذا خوردند. 9و آنها به او گفتند :همسرت سارا کجاست؟ و گفت :اینک در خیمه. 10و او گفت ،من قطعا ا برحسب زمان زندگی نزد تو بازخواهم گشت .و اینک ،همسرت سارا یک پسر خواهد داشت .و سارا آن را از در خیمه که پشت سر او بود شنید. 11و ابراهیم و سارا پیر و پیر و پیر بودند .و آن را با سارا به روش زنان متوقف شد. 12پس سارا در خود خندید و گفت« :پس از پیری ،آیا من خوشی خواهم داشت ،زیرا سرورم نیز پیر است؟ 13و خداوند به ابراهیم گفت ،چرا سارا خندید و گفت :آیا من مطمئنا ا یک فرزند پیر به دنیا بیاورم؟ 14آیا چیزی برای خداوند خیلی سخت است؟ در زمان مقرر ،بر حسب زمان زندگی ،نزد تو بازخواهم گشت و سارا پسری خواهد داشت. 15سپس سارا انکار کرد و گفت :من نخندیدم .چون می ترسید و او گفت :نه .اما تو خندیدی 16و آن مردان از آنجا برخاسته ،به سوی سدوم نگریستند و ابراهیم با آنها رفت تا آنها را در راه بیاورد. 17و خداوند گفت :آیا کاری را که انجام میدهم از ابراهیم پنهان کنم؟ 18چون می بینید که ابراهیم قطعا ا قومی بزرگ و نیرومند خواهد شد و تمامی امت های زمین در او برکت خواهند یافت؟ 19زیرا او را میشناسم که فرزندان و خاندان خود را پس از خود امر خواهد کرد و آنها راه خداوند را حفظ خواهند کرد تا عدالت و انصاف را انجام دهند .تا خداوند آنچه را که از او گفته است بر ابراهیم بیاورد. 20و خداوند گفت :زیرا فریاد سدوم و عموره عظیم است و گناه ایشان بسیار سخت است. 21اکنون پایین میروم و میبینم که آیا آنها تماما ا مطابق فریاد آن که به من رسیده است عمل کردهاند .و اگر نه ،من می دانم. 22و آن مردان از آنجا روی خود را برگردانده ،به سوی سدوم رفتند ،اما ابراهیم هنوز در حضور خداوند ایستاده بود. 23و ابراهیم نزدیک شد و گفت :آیا عادل را نیز با شریر هلک میکنی؟ 24شاید در داخل شهر پنجاه عادل وجود داشته باشد ،آیا تو نیز ویران میکنی و مکان را برای پنجاه عادل که در آن هستند دریغ نمیکنی؟ 25از تو دوری کن که به این ترتیب عمل کنی و عادل را با شریر بکشی و عادل مانند شریر باشد که از تو دور باشد.
پیدایش
26و خداوند گفت« :اگر در سدوم پنجاه عادل را در شهر بیابم ،آنگاه تمام آن مکان را به خاطر ایشان دریغ خواهم کرد. 27و ابراهیم پاسخ داد و گفت« :اینک ،من بر عهده گرفتم که با خداوند صحبت کنم که جز خاک و خاکستر نیست. 28شاید از پنجاه عادل ،پنج نفر کم شود ،آیا تمام شهر را به خاطر کمبود پنج نفر ویران میکنی؟ و گفت :اگر آنجا چهل و پنج را بیابم ،آن را خراب نمی کنم. 29و او دوباره با او صحبت کرد و گفت ،شاید چهل نفر در آنجا پیدا شوند .و گفت به خاطر چهل نفر این کار را نمی کنم. 30و او به او گفت« :ای خداوند خشمگین نشود ،و من خواهم گفت :شاید سی در آنجا پیدا شود .و او گفت :اگر در آنجا سی پیدا کنم این کار را نمی کنم. 31و او گفت ،اکنون ،من بر عهده گرفته ام که با خداوند صحبت کنم :شاید بیست نفر در آنجا پیدا شوند .و او گفت :من آن را به خاطر بیست نفر از بین نمی برم. 32و او گفت :اوه خداوند خشمگین نشود و من فقط همین یک بار صحبت خواهم کرد :شاید ده در آنجا پیدا شود .و گفت به خاطر ده او را از بین نمی برم. 33و خداوند به محض اینکه ارتباط با ابراهیم را ترک کرد ،رفت و ابراهیم به جای خود بازگشت. فصل 19 1و دو فرشته در شام به سدوم آمدند .و لوط در دروازه سدوم نشست .لوط با دیدن آنها به استقبال آنها برخاست .و با صورت به زمین تعظیم کرد. 2و او گفت :اکنون ای سروران من ،از شما میخواهم ،به خانه غلم خود وارد شوید و تمام شب را بمانید و پاهای خود را بشویید ،و صبح زود برخیزید و به راه خود بروید .و گفتند :نه .اما ما تمام شب را در خیابان خواهیم ماند. 3و به شدت بر آنها فشار آورد .و آنها به او بازگشتند و به خانه او وارد شدند .و برای آنها ضیافتی ترتیب داد و نان فطیر پخت و آنها خوردند. 4ا یما قبل از اینکه بخوابند ،مردان شهر ،یعنی مردان سدوم ،از پیر و جوان ،همه مردم از هر طرف خانه را احاطه کردند. 5و لوط را صدا زدند و به او گفتند :مردانی که در این شب نزد تو آمدند کجا هستند؟ آنها را نزد ما بیاور تا آنها را بشناسیم. ۶و لوط از در نزد ایشان بیرون رفت و در را به دنبال خود بست. 7و گفت :ای برادران ،از شما میخواهم که چنین شرارت آمیز نکنید. 8اکنون ،من دو دختر دارم که مردی را نمی شناسند .از شما میخواهم ،اجازه دهید آنها را نزد شما بیاورم و با آنها همانطور که در نظر خود نیکی است رفتار کنید .زیرا آنها زیر سایه سقف من آمدند. 9و گفتند :عقب بایست .و دوباره گفتند« :این شخص برای اقامت آمد و او باید قاضی شود .اکنون با تو بدتر از آنها رفتار خواهیم کرد ».و بر آن مرد ،حتی لوط ،سخت فشار آوردند و نزدیک شدند تا در را بشکنند. 10ا یما آن مردان دست خود را دراز کردند و لوط را به سوی خود به خانه کشاندند و در را بستند. 11و مردانی را که در خانه بودند ،کوچک و بزرگ ،کور کردند ،به طوری که برای یافتن در خسته شدند. 12و آن مردان به لوط گفتند :آیا تو غیر از این اینجا هستی؟ داماد و پسران و دخترانت و هر چه در شهر داری آنها را از این مکان بیرون بیاور. 13زیرا ما این مکان را ویران خواهیم کرد ،زیرا فریاد ایشان در حضور خداوند بلند است .و خداوند ما را فرستاد تا آن را نابود کنیم. 14و لوط بیرون رفت و با دامادهای خود که با دخترانش ازدواج کرده بودند صحبت کرد و گفت :برخیز ،شما را از این مکان بیرون کنید . زیرا خداوند این شهر را ویران خواهد کرد .اما به نظر می رسید که او برای پسرانش مسخره می کند. 15و چون صبح شد ،فرشتگان لوط را شتاب کردند و گفتند :برخیز ،زن و دو دخترت را که اینجا هستند ،بگیر .مبادا در شرارت شهر هلک شوی. 16و در حالی که او معطل بود ،مردان دست او و همسرش و دو دخترش را گرفتند .خداوند به او رحم کرد و او را بیرون آوردند و بیرون از شهر گذاشتند. 17و چنین واقع شد ،هنگامی که آنها را بیرون آوردند ،گفت" :فرار برای جان خود .پشت سرت را نگاه نکن و در تمام دشت نمان .به کوه فرار کن ،مبادا نابود شوی. 18و لوط به آنها گفت« :اوه ،چنین نیست ،پروردگار من: 19اکنون بنگر ،غلم تو در نظر تو فیض یافته است ،و تو رحمت خود را که در نجات جانم به من نشان دادی ،بزرگ کردهای .و نمی توانم به کوه فرار کنم ،مبادا بدی مرا بگیرد و بمیرم. 20اکنون ،این شهر برای فرار نزدیک است ،و کوچک است :اوه ،اجازه دهید من به آنجا فرار کنم( ،آیا کوچک نیست؟ )و جان من زنده خواهد شد. 21و او به او گفت ،ببین ،من تو را در این مورد نیز پذیرفتم ،که این شهر را به خاطر آنچه تو گفتی ویران نخواهم کرد. 22عجله کن ،به آنجا فرار کن .زیرا من نمی توانم کاری انجام دهم تا تو به آنجا بیایی .از این رو نام شهر زوار نامیده شد. 23هنگامی که لوط وارد صوعار شد ،خورشید بر زمین طلوع کرد. 24آنگاه خداوند از آسمان بر سدوم و گوموره گوگرد و آتش از جانب خداوند بارید. 25و آن شهرها و تمام دشت و همه ساکنان شهرها و آنچه را که بر زمین می رویید ویران کرد. 26اما زنش از پشت سر او نگاه کرد و تبدیل به ستونی از نمک شد. 27و ابراهیم صبح زود به محلی که در حضور خداوند ایستاده بود برخاست.
پیدایش
28و به سوی سدوم و عموره و به تمام زمین دشت نگریست و اینک دود آن کشور مانند دود کوره برآمد. 29و چنین واقع شد ،هنگامی که خدا شهرهای دشت را ویران کرد ،خدا ابراهیم را به یاد آورد ،و لوط را از میان واژگونی بیرون فرستاد، هنگامی که او شهرهایی را که لوط در آن ساکن بود ،ویران کرد. 30و لوط از صوعار بیرون آمد و در کوه ساکن شد و دو دخترش با او بودند .زیرا از سکونت در صوآر می ترسید و با دو دخترش در غاری ساکن شد. 31و اولزاده به کوچکتر گفت :پدر ما پیر است و مردی در زمین نیست که به روش تمام زمین نزد ما بیاید. 32بیایید تا پدر خود را شراب بنوشیم و با او بخوابیم تا نسل پدر خود را حفظ کنیم. 33و در آن شب پدر خود را شراب نوشاندند .و او متوجه نشد که او چه زمانی دراز کشیده است و نه زمانی که او برخاست. 34و روز بعد واقع شد که اولزاده به کوچکتر گفت ،اینک ،دیشب با پدرم دراز کشیدم .بگذارید او را نیز در این شب شراب بنوشیم .و تو برو و با او دراز بکش تا نسل پدرمان را حفظ کنیم. 35و در آن شب نیز پدر خود را شراب نوشاندند .و او متوجه نشد که او چه زمانی دراز کشیده است و نه زمانی که او برخاست. 36هر دو دختر لوط از پدر خود صاحب فرزند شدند. 37و نخستزاده پسری به دنیا آورد و او را موآب نامید .او تا امروز پدر موآبیان است. 38و کوچکتر ،او نیز پسری زایید و او را بنعمی نامید .او پدر بنی عمون تا امروز است. فصل 20 1و ابراهیم از آنجا به طرف جنوب رفت و بین قادش و شور ساکن شد و در جرار اقامت گزید. 2و ابراهیم در مورد همسرش ساره گفت« :او خواهر من است ».و ابیملک پادشاه جرار فرستاد و سارا را گرفت. 3ا یما خدا شبانه در خواب به ابیملک آمد و به او گفت« :اینک تو برای زنی که گرفتهای مردهای .زیرا او همسر یک مرد است. 4اما ابیملک به او نزدیک نشده بود و گفت« :ای خداوند ،آیا میخواهی قومی عادل را نیز بکشی؟ 5او به من نگفت ،او خواهر من است؟ و او حتی خودش گفت :او برادر من است. 6و خدا در خواب به او گفت ،آری ،من می دانم که تو این کار را در صداقت قلب خود انجام دادی .زیرا من نیز تو را از گناه نکردن به من باز داشتم. 7پس اکنون مرد زنش را بازگردانید .زیرا او یک پیامبر است و برای تو دعا خواهد کرد و تو زنده خواهی شد. 8بنابراین ابیملک صبح زود برخاست و جمیع خادمان خود را فراخواند و همه اینها را در گوش ایشان گفت و آنها به شدت ترسیدند. 9پس ابیملک ابراهیم را صدا کرد و به او گفت« :با ما چه کردی؟ و من تو را چه آزرده ام که بر من و پادشاهی من گناه بزرگی آوردی؟ تو برای من اعمالی کردی که نباید انجام می شد. 10و ابیملک به ابراهیم گفت ،چه دیدی که این کار را کردی؟ 11و ابراهیم گفت« :چون فکر میکردم که ترس از خدا در این مکان نیست .و مرا به خاطر همسرم خواهند کشت. 12و با این حال او خواهر من است .او دختر پدر من است ،اما دختر مادر من نیست .و او همسر من شد. 13و چنین گذشت ،هنگامی که خدا مرا از خانه پدرم سرگردان کرد ،به او گفتم ،این است محبت تو که به من خواهی کرد .هر جا که می آییم در مورد من بگو او برادر من است. 14و ابیملک گوسفند و گاو و غلم و کنیز را گرفت و به ابراهیم داد و همسرش سارا را به او بازگرداند. 15و ابیملک گفت« :اینک ،سرزمین من در برابر توست. 16و به سارا گفت ،اینک ،من به برادرت هزار تکه نقره دادم ،اینک ،او برای تو پوششی است برای همه کسانی که با تو هستند ،و برای همه دیگر. 17پس ابراهیم به درگاه خدا دعا کرد و خدا ابیملک و همسرش و کنیزانش را شفا داد .و بچه آوردند 18زیرا خداوند تمام رحمهای خاندان ابیملک را بهخاطر ساره همسر ابراهیم بسته بود. فصل 21 1و خداوند سارا را همانطور که گفته بود ملقات کرد ،و خداوند همانطور که گفته بود با سارا رفتار کرد. ۲زیرا سارا آبستن شد و پسری برای ابراهیم در دوران پیری در زمان معینی که خدا به او گفته بود به دنیا آورد. 3و ابراهیم پسری را که برای او به دنیا آمد و سارا برای او زایید نامید اسحاق. 4و ابراهیم پسرش اسحاق را در هشت روزگی ختنه کرد چنانکه خدا به او دستور داده بود. 5و ابراهیم صد ساله بود که پسرش اسحاق برای او به دنیا آمد. 6و سارا گفت« :خدا مرا به خنده آفریده است تا هر که می شنود با من می خندد. 7و او گفت ،چه کسی میتوانست به ابراهیم بگوید که سارا بچهها را شیر میداد؟ زیرا در پیری برای او پسری به دنیا آوردم. 8و طفل بزرگ شد و از شیر گرفته شد و ابراهیم در همان روزی که اسحاق از شیر گرفته شد عید بزرگی برپا کرد. 9و سارا پسر هاجر مصری را که برای ابراهیم به دنیا آورده بود دید که مسخره میکرد. 10از این رو او به ابراهیم گفت ،این کنیز و پسرش را بیرون کن ،زیرا پسر این کنیز با پسر من ،حتی با اسحاق ،وارث نخواهد بود. 11و این امر در نظر ابراهیم به خاطر پسرش بسیار ناراحت کننده بود.
پیدایش
12و خدا به ابراهیم گفت :به خاطر پسر و کنیزت در نظر تو غمگین نباشد .در تمام آنچه سارا به تو گفته است ،به صدای او گوش کن . زیرا در اسحاق نسل تو خوانده خواهد شد. 13و همچنین از پسر کنیز قومی خواهم ساخت ،زیرا او نسل توست. 14و ابراهیم صبح زود برخاست و نان و بطری آب گرفت و به هاجر داد و آن را بر دوش او و کودک گذاشت و او را روانه کرد و او رفت و در بیابان بئرشبع سرگردان شد. 15و آب در شیشه خرج شد و کودک را زیر یکی از درختچه ها انداخت. 16و او رفت ،و او را بر روی او نشست ،از راه خوب ،مانند تیر کمان ،زیرا او گفت :اجازه دهید مرگ کودک را ببینم .و مقابل او نشست و صدای خود را بلند کرد و گریست. 17و خدا صدای پسر را شنید .و فرشته خدا از آسمان هاجر را ندا داد و به او گفت« :ای هاجر ،تو چه داری؟ نترس؛ زیرا خدا صدای پسر را در جایی که اوست شنیده است. 18برخیز ،پسر را بلند کن و در دست خود بگیر .زیرا او را ملتی بزرگ خواهم ساخت. 19و خدا چشمان او را گشود و چاه آب را دید .و او رفت و بطری را پر از آب کرد و به پسر بچه آب داد. 20و خدا با پسر بود .و او رشد کرد و در بیابان ساکن شد و تیرانداز شد. 21و در بیابان فاران ساکن شد و مادرش از سرزمین مصر برای او زن گرفت. 22و در آن زمان واقع شد که ابیملک و فیکول ،فرمانده لشکر خود ،با ابراهیم صحبت کردند و گفتند« :خدا با تو در هر کاری که انجام میدهی ،است. 23پس اکنون در اینجا به خدا به من سوگند یاد کن که با من و پسرم و پسرم رفتار نادرست نکنی ،بلکه بر حسب احسانی که در حق تو کردم ،با من و به سرزمینی که در آن اقامت گزیده ای ،رفتار کن. 24و ابراهیم گفت :سوگند می خورم. 25و ابراهیم ابیملک را بهخاطر چاه آبی که خادمان ابیملک با خشونت گرفته بودند سرزنش کرد. 26و ابیملک گفت« :نمیدانم چه کسی این کار را کرده است .تو به من نگفتی و من هنوز از آن نشنیدهام ،مگر امروز. 27و ابراهیم گوسفند و گاو را گرفت و به ابیملک داد .و هر دو عهد بستند. 28و ابراهیم هفت بره میش گله را به تنهایی گذاشت. 29و ابیملک به ابراهیم گفت« :این هفت بره میش که به تنهایی گذاشتهای یعنی چه؟ 30و گفت :برای این هفت بره میش از دست من بگیر تا برای من گواه باشند که این چاه را حفر کردهام. 31پس آن مکان را بئرشبع نامید .زیرا در آنجا هر دو قسم خوردند. 32و به این ترتیب در بئرشبع عهد بستند و ابیملک و فیکول فرمانده لشکر خود برخاستند و به سرزمین فلسطینیان بازگشتند. 33و ابراهیم در بئرشبع نخلستانی کاشت و در آنجا نام یهوه خدای جاودان را خواند. 34و ابراهیم روزهای زیادی در سرزمین فلسطینیان اقامت گزید. فصل 22 1و بعد از این چیزها گذشت که خدا ابراهیم را امتحان کرد و به او گفت ،ابراهیم .و او گفت ،اینک ،من اینجا هستم. 2و او گفت :اکنون پسرت ،یگانه پسرت اسحاق را که دوست داری ،بگیر و به زمین موریا ببر .و او را در آنجا به عنوان قربانی سوختنی بر یکی از کوههایی که به تو خبر خواهم داد تقدیم کن. 3و ابراهیم صبح زود برخاست و الغ خود را زین کرد و دو تن از جوانان خود و پسر خود اسحاق را با خود برد و هیزم را برای قربانی سوختنی شکافت و برخاست و به مکانی که خدا به او گفته بود رفت. 4سپس در روز سوم ابراهیم چشمان خود را بلند کرد و آن مکان را از دور دید. 5و ابراهیم به جوانان خود گفت ،با الغ در اینجا بمانید .و من و آن پسر به آنجا خواهیم رفت و عبادت خواهیم کرد و دوباره نزد شما خواهیم آمد. 6و ابراهیم هیزم قربانی سوختنی را گرفت و بر پسر خود اسحاق گذاشت .و آتش را در دست گرفت و چاقو .و هر دو با هم رفتند. 7و اسحاق به پدر خود ابراهیم گفت و گفت :پدرم .و گفت :اینک آتش و هیزم ،اما بره قربانی سوختنی کجاست؟ 8و ابراهیم گفت :پسرم ،خدا برهای برای قربانی سوختنی برای خود فراهم میکند .پس هر دو با هم رفتند. 9و به مکانی که خدا به او گفته بود آمدند .و ابراهیم در آنجا قربانگاهی بنا کرد و هیزمها را به ترتیب گذاشت و پسر خود اسحاق را بست و او را بر مذبح بر هیزم گذاشت. 10و ابراهیم دست خود را دراز کرد و کارد را گرفت تا پسرش را بکشد. 11و فرشته خداوند او را از آسمان ندا داد و گفت« :ابراهیم ،ابراهیم. 12و او گفت« :دست خود را بر پسر دراز نکن ،و کاری به او نکن ،زیرا اکنون میدانم که تو از خدا میترسی ،زیرا پسرت ،تنها پسرت را از من دریغ نکردهای. 13و ابراهیم چشمان خود را بلند کرد و نگریست و اینک در پشت سر او قوچی در بیشهای از شاخهایش گرفتار شده بود ،و ابراهیم رفت و قوچ را گرفت و او را به جای پسرش قربانی سوختنی کرد. 14و ابراهیم آن مکان را یهوهجیره نامید ،چنانکه تا امروز گفته میشود که در کوه خداوند دیده خواهد شد. 15و فرشته خداوند بار دوم از آسمان ابراهیم را ندا داد، 16و گفت :خداوند میگوید« :به خودم سوگند خوردم ،زیرا تو این کار را کردی و پسرت را که تنها پسرت است ،دریغ نکردی.
پیدایش
17که با برکت تو را برکت خواهم داد و با زیاد شدن ،ذریت تو را مانند ستارگان آسمان و مانند شنی که بر ساحل دریا است ،زیاد خواهم کرد .و نسل تو دروازه دشمنان او را تصاحب خواهد کرد. 18و در نسل تو جمیع امتهای زمین برکت خواهند یافت .زیرا صدای من را اطاعت کردی. 19پس ابراهیم نزد جوانان خود بازگشت و آنها برخاستند و با هم به بئرشبع رفتند .و ابراهیم در بئرشبع ساکن شد. 20و بعد از این اتفاق افتاد که به ابراهیم گفته شد ،اینک ،میلکا ،او نیز برای برادرت ناهور فرزندانی به دنیا آورد. 21حوز ،نخستزادهاش ،و برادرش ببوز ،و کموئیل پدر ارام، 22و چسد و حزو و پیلداش و جیدلف و بتوئیل. 23و بتوئیل ربکا را آورد که این هشت نفر را میلکا برای ناحور ،برادر ابراهیم به دنیا آورد. 24و کنیز او که رئوما نام داشت ،تبه و گهام و تاهاش و مااخا را نیز به دنیا آورد. فصل 23 1و سارا صد و هفت و بیست ساله بود :این سالهای زندگی سارا بود. 2و سارا در قیرجاربا درگذشت .همان حبرون در زمین کنعان است و ابراهیم آمد تا برای ساره ماتم بگیرد و برای او گریه کند. 3و ابراهیم از حضور مردگان خود برخاست و به پسران حیث گفت: 4من با شما غریب و مهاجر هستم ،نزد خود دفنگاهی به من بدهید تا مردگان خود را از چشمان خود دفن کنم. 5و بنی حیث به ابراهیم پاسخ دادند و به او گفتند: 6ای سرور من به ما گوش کن ،تو در میان ما شاهزاده ای توانا هستی .هیچ یک از ما قبر او را از تو دریغ نخواهیم کرد ،مگر اینکه مرده خود را دفن کنی. 7و ابراهیم برخاست و به قوم آن زمین ،حتی برای بنی حیث ،تعظیم کرد. 8و با ایشان صحبت کرد و گفت« :اگر میخواهید مردهام را دور از چشم خود دفن کنم .مرا بشنو و از من به افرون پسر زوهر دعا کن، 9تا غار لمکفللله را که دارد و در انتهای مزرعه اوست به من بدهد .به اندازه پولی که ارزشش را دارد ،او آن را برای داشتن یک محل دفن در میان شما به من خواهد داد. 10و افرون در میان بنی حیث ساکن شد ،و افرون هیتی در حضور بنی حیث ،حتی از تمامی کسانی که به دروازه شهرش میرفتند ،به ابراهیم پاسخ داد و گفت: 11نه ،ای سرورم ،مرا بشنو !در حضور پسران قوم خود به تو می دهم :مرده خود را دفن کن. 12و ابراهیم در برابر مردم زمین تعظیم کرد. 13و او به عفرون در میان مخاطبان مردم زمین گفت« :اما اگر آن را بخواهی ،مرا بشنو .آن را از من بگیر تا مردگانم را در آنجا دفن کنم. 14و افرون به ابراهیم پاسخ داد و به او گفت: 15سرور من ،به من گوش کن ،زمین چهارصد مثقال نقره است .این بین من و تو چیست؟ پس مرده ات را دفن کن. 16و ابراهیم به افرون گوش داد .و ابراهیم نقرهای را که در حضور پسران زحث نامیده بود ،چهارصد مثقال نقره ،پول جاری نزد تاجر، برای افرون وزن کرد. 17و صحرای افرون که در لمکفللله بود ،که پیش از لممره بود ،مزرعه و غاری که در آن بود و تمامی درختانی که در صحرا بودند ،که در تمامی حوالی اطراف بودند ،مطمئن شدند. 18به ابراهیم برای ملکی در حضور بنی حیث ،پیش از همه کسانی که از دروازه شهرش وارد می شدند. 19و پس از آن ،ابراهیم ،همسر خود ساره را در غار مزرعه لمکفللله ،پیش از لممره دفن کرد ،که همان حبرون در زمین کنعان است. 20و مزرعه و غاری که در آن است ،توسط پسران حیث برای ابراهیم به عنوان یک مکان دفن در نظر گرفته شد. فصل 24 1و ابراهیم پیر و پیر و پیر بود و خداوند ابراهیم را در همه چیز برکت داده بود. 2و ابراهیم به بزرگترین غلم خود در خاندان خود که بر هر چه داشت حکومت میکرد گفت« :دستت را زیر ران من بگذار. 3و تو را به یهوه خدای آسمانها و خدای زمین سوگند میدهم که برای پسر من از دختران کنعانی که در میان ایشان ساکن هستم ،زن نگیری. 4اما تو به کشور من و نزد قوم من برو و برای پسرم اسحاق زن بگیر. 5و خادم به او گفت ،شاید آن زن نخواهد به دنبال من به این سرزمین بیاید :آیا باید پسرت را دوباره به سرزمینی که از آنجا آمده ای بیاورم؟ 6و ابراهیم به او گفت ،مواظب باش که پسرم را دوباره به آنجا نخواهی آورد. 7یهوه خدای آسمان که مرا از خانۀ پدرم و از زمین اقوامم گرفت و با من گفت و به من قسم خورد که این زمین را به نسل تو خواهم داد . او فرشته خود را به حضور تو خواهد فرستاد و تو از آنجا برای پسرم زنی خواهی گرفت. 8و اگر آن زن مایل به پیروی از تو نیست ،از این سوگند من پاک خواهی شد :فقط پسرم را به آنجا نیاور. 9و خادم دست خود را زیر ران اربابش ابراهیم گذاشت و او را در این مورد قسم داد.
پیدایش
10و غلم ده شتر از شتران ارباب خود گرفت و رفت .زیرا تمام اموال اربابش در دست او بود و برخاست و به بین النهرین رفت و به شهر ناهور رفت. 11و شترهای خود را در وقت شام ،یعنی زمانی که زنان برای کشیدن آب بیرون میروند ،در کنار چاه آب بیرون شهر زانو زد. 12و گفت :ای یهوه خدای سرورم ابراهیم ،از تو میخواهم ،امروز مرا به سرعت بفرست ،و با سرورم ابراهیم مهربانی کن. 13اینک ،من اینجا در کنار چاه آب ایستاده ام .و دختران مردان شهر بیرون می آیند تا آب بکشند. 14و بگذار واقع شود که دختری که به او خواهم گفت ،پارچ خود را بیا پایین بیاور تا بنوشم .و او خواهد گفت :بنوش تا شتران تو را نیز بنوشم .و بدین وسیله خواهم دانست که تو نسبت به ارباب من مهربانی کردی. 15و واقع شد ،قبل از اینکه سخنش را تمام کند ،اینک ،ربکا بیرون آمد ،که از بتوئیل ،پسر میلکا ،زن ناحور ،برادر ابراهیم ،با پارچ بر شانهاش به دنیا آمد. 16و دختر بسیار زیبا بود ،باکره بود ،و هیچ مردی او را نشناخت. 17و خادم به استقبال او دوید و گفت :اجازه دهید از پارچ شما کمی آب بنوشم. 18و او گفت :ای سرور من بنوش و عجله کرد و پارچ خود را بر دست خود انداخت و به او آب داد. 19و چون آب دادن به او را تمام کرد ،گفت :برای شتران تو نیز آب خواهم کشید تا شرابشان تمام شود. 20و او عجله کرد و پارچ خود را در ناودان خالی کرد و دوباره به سوی چاه دوید تا آب بکشد و برای تمام شترهای خود کشید. 21و مردی که از او متعجب بود سکوت کرد تا ببیند که آیا خداوند سفر او را کامیاب ساخته است یا خیر. 22و واقع شد ،چنانکه شترها نوشیدند ،آن مرد یک گوشواره طلیی به وزن نیم مثقال و دو دستبند برای دستان او به وزن ده مثقال طل گرفت. 23و گفت :تو دختر کی هستی؟ به من بگو :آیا در خانه پدرت جایی برای اقامت وجود دارد؟ 24و او به او گفت ،من دختر بتوئیل پسر میلکا هستم که او برای ناهور به دنیا آورد. 25و به او گفت« :ما هم كاه و هم كاه داریم و هم جا برای اقامت. 26و آن مرد سر خود را خم کرده ،خداوند را عبادت کرد. 27و گفت« :متبارک باد یهوه خدای سرورم ابراهیم که ارباب مرا از رحمت و راستی خود بی نصیب نگذاشته است. 28و دختر دوید و اینها را از خانه مادرش به آنها گفت. 29و ربکا برادری داشت که لبان نام داشت و لبان نزد آن مرد به سوی چاه دوید. 30و چنین واقع شد ،هنگامی که او گوشواره و دستبند را بر دستان خواهر خود دید ،و هنگامی که سخنان خواهر خود ربکا را شنید که گفت :آن مرد به من چنین گفت .که نزد آن مرد آمد .و اینک کنار شتران کنار چاه ایستاد. 31و او گفت« :ای برکت دهنده خداوند ،داخل شو .چرا بدون ایستاده ای؟ زیرا خانه و جا برای شترها آماده کرده ام. 32و آن مرد وارد خانه شد و شتران خود را باز کرد و برای شتر کاه و علوفه و آب داد تا پاهای او و مردانی که با او بودند بشوید. 33و برای خوردن پیش او گوشت گذاشته بودند ،اما او گفت ،تا دستور خود را نگویم ،نمی خورم .و او گفت :صحبت کن. 34و او گفت :من خادم ابراهیم هستم. 35و خداوند استاد من را بسیار برکت داده است .و او بزرگ شد و به او گله و گله و نقره و طل و غلم و کنیز و شتر و الغ داد. 36و سارا زن ارباب من در پیری پسری برای استادم زایید و هر چه داشت به او داد. 37و سرورم مرا سوگند داد و گفت :برای پسر من از دختران کنعانی که در سرزمین او ساکن هستم ،زن نگیر. 38اما تو به خانه پدرم و نزد اقوام من برو و برای پسرم زن بگیر. 39و من به ارباب خود گفتم ،شاید آن زن به دنبال من نیاید. 40و به من گفت« :خداوندی که پیش او راه میروم ،فرشته خود را با تو میفرستد و راه تو را کامیاب میسازد .و برای پسرم از اقوام من و از خاندان پدرم زن بگیر. 41آنگاه از این سوگند من پاک خواهی شد ،هنگامی که به اقوام من آمدی .و اگر به تو ندهند ،از سوگند من پاک خواهی شد. 42و امروز به چاه آمدم و گفتم« :ای یهوه خدای سرورم ابراهیم ،اگر اکنون به راهی که من میروم موفق میشوی. 43اینک من در کنار چاه آب ایستاده ام .و واقع خواهد شد که وقتی باکره برای کشیدن آب بیرون میآید و به او میگویم :کمی آب از پارچ خود به من بده تا بنوشم. 44و او به من گفت :هر دو تو بنوش و من نیز برای شتران تو خواهم کشید. 45و قبل از اینکه در قلبم صحبت کنم ،اینک ،ربکا با پارچ خود بیرون آمد .و او به چاه رفت و آب کشید و من به او گفتم :بگذار بنوشم. 46و او عجله کرد و پارچ خود را از دوش خود فرود آورد و گفت :بنوشید تا شتران شما را نیز بنوشم. 47و من از او پرسیدم و گفتم :تو دختر کی هستی؟ و او گفت« :دختر بتوئیل ،پسر ناحور ،که میلکه برای او زایید .گوشواره را بر صورت او و دستبندها را بر دستانش گذاشتم. 48و سر خود را خم کرده ،خداوند را پرستش کردم و خداوند ،خدای سرورم ابراهیم را که مرا به راه راست هدایت کرده بود تا دختر برادر اربابم را نزد پسرش ببرم ،برکت دادم. 49و اکنون اگر با ارباب من مهربانانه و صادقانه رفتار می کنید ،به من بگویید :و اگر نه ،به من بگویید .تا به دست راست یا چپ بچرخم. 50آنگاه لبان و بتوئیل پاسخ دادند و گفتند :این امر از جانب خداوند است .ما نمی توانیم با تو بد یا خوب صحبت کنیم. 51اینک ربکا پیش توست ،او را بگیر و برو و چنانکه خداوند فرموده است ،زن پسر ارباب تو باشد. 52و چنین واقع شد که چون غلم ابراهیم سخنان ایشان را شنید ،خداوند را عبادت کرد و به زمین تعظیم کرد. 53و خادم جواهرات نقره و جواهرات طل و لباس بیرون آورد و به ربکا داد و به برادرش و مادرش نیز چیزهای گرانبهایی داد. 54و او و مردانی که با او بودند ،خوردند و نوشیدند ،و تمام شب را درنگ کردند .و صبح برخاستند و او گفت :مرا نزد اربابم بفرست.
پیدایش
55و برادر و مادرش گفتند :بگذار دختر حداقل ده روز نزد ما بماند .پس از آن او خواهد رفت. 56و او به آنها گفت« :مرا ممانعت نکنید زیرا خداوند راه مرا رونق داده است .مرا بفرست تا نزد اربابم بروم. 57و گفتند :ما دختر را صدا می کنیم و از دهان او سؤال می کنیم. 58و ربکا را صدا زدند و به او گفتند :آیا با این مرد می روی؟ و او گفت ،من می روم. 59و خواهر خود ربکا و پرستار او و غلم ابراهیم و مردانش را فرستادند. 60و آنها ربکا را برکت دادند و به او گفتند" :تو خواهر ما هستی ،مادر هزاران میلیون نفر باش ،و بگذار فرزندانت دروازه کسانی را که از آنها نفرت دارند ،تصاحب کنند". 61و ربکا و دخترانش برخاستند و بر شتران سوار شدند و به دنبال مرد رفتند و خادم ربکا را گرفت و رفت. 62و اسحاق از راه چاه لحیروی آمد .زیرا او در کشور جنوبی ساکن بود. 63و اسحاق در شب بیرون آمد تا در صحرا تامل کند و چشمان خود را بلند کرد و دید و اینک شترها می آیند. 64و ربکا چشمان خود را بلند کرد و چون اسحاق را دید ،شتر را روشن کرد. 65زیرا او به خادم گفته بود ،این چه مردی است که برای ملقات ما در صحرا راه میرود؟ و خادم گفته بود :این آقای من است. 66و خادم تمام آنچه را که انجام داده بود به اسحاق گفت. 67و اسحاق او را به خیمه مادر خود سارا آورد و ربکا را گرفت و او همسر او شد .و او را دوست داشت و اسحاق پس از مرگ مادرش تسلی یافت. فصل 25 1سپس ابراهیم مجددا ا زن گرفت و نام او کتوره بود. 2و زیمران و یوکشان و مدان و مدیان و ایشبک و شوح را برای او به دنیا آورد. 3و یوکشان سبا و ددان را آورد .و پسران ددان آشوریم و لتوشیم و لئومیم بودند. 4و پسران مدیان .ایفا و افر و حنوخ و ابیده و الدااح .همه اینها فرزندان کتوره بودند. 5و ابراهیم هر چه داشت به اسحاق داد. 6اما به پسران صیغهای که ابراهیم داشت ،ابراهیم هدایایی داد و آنها را از پسر خود اسحاق ،در حالی که هنوز زندگی میکرد ،به سمت شرق ،به سرزمین شرقی فرستاد. 7و این روزهای سالهای زندگی ابراهیم است که صد و شصت و پانزده سال زندگی کرد. 8سپس ابراهیم روح را تسلیم کرد و در پیری خوب و پیر و سالخورده درگذشت .و نزد قوم خود جمع شد. 9و پسرانش اسحاق و اسماعیل او را در غار لمکفللله در مزرعه افرون پسر زوهر هیتی که در مقابل ممره است دفن کردند. 10مزرعهای که ابراهیم از پسران حیث خرید :ابراهیم و همسرش ساره در آنجا دفن شدند. 11و بعد از مرگ ابراهیم واقع شد که خدا پسرش اسحاق را برکت داد .و اسحاق در کنار چاه لهایروی ساکن شد. 12و اینها نسل اسماعیل پسر ابراهیم است که هاجر مصری کنیز ساره او را برای ابراهیم زایید: 13و اینها اسامی پسران اسماعیل برحسب نام آنها بر حسب نسل ایشان است :نخستزاده اسماعیل ،نبایوت .و قیدار و ادبیل و میبسام 14و میشما و دوما و ماسا. 15حدار و تما و یتور و نافیش و قدیمه: 16اینها پسران اسماعیل هستند و اینها اسامی ایشان برحسب شهرها و قلعههای ایشان است .دوازده شاهزاده بر حسب امتهایشان. 17و این سالهای زندگی اسماعیل ،صد و سی و هفت سال است .و نزد قوم خود جمع شد. 18و از حویله تا شور ،که در مقابل مصر است ،در حالی که به سوی آشور میروی ،ساکن شدند و او در حضور جمیع برادران خود درگذشت. 19و این است نسل اسحاق پسر ابراهیم :ابراهیم اسحاق را آورد. 20و اسحاق چهل ساله بود که ربکا ،دختر بتوئیل اهل شام پادانارام ،خواهر لبان سوری را به همسری گرفت. 21و اسحاق برای زن خود خداوند را التماس کرد ،زیرا او نازا بود. 22و بچه ها با هم در درون او مبارزه کردند .و او گفت" :اگر چنین است ،چرا من چنین هستم؟ "و او رفت تا از خداوند سؤال کند. 23و خداوند به او گفت« :دو قوم در شکم تو هستند و دو نوع مردم از روده تو جدا خواهند شد .و یک قوم از قوم دیگر قوی تر خواهد بود .و بزرگتر به کوچکتر خدمت کند. 24و هنگامی که روزهای زایمان او به پایان رسید ،اینک ،دوقلوهایی در شکم او بودند. 25و اولی به رنگ قرمز بیرون آمد .و او را عیسو نامیدند. 26و بعد از آن برادرش بیرون آمد و دستش پاشنه عیسو را گرفت .و نام او یعقوب بود و اسحاق شصت ساله بود که آنها را به دنیا آورد. 27و پسران رشد کردند و عیسو یک شکارچی حیله گر و مرد صحرا بود .و یعقوب مردی ساده بود و در خیمه ها ساکن بود. 28و اسحاق عیسو را دوست داشت ،زیرا او از گوزن او خورد ،اما ربکا یعقوب را دوست داشت. 29و یعقوب نوشید و عیسو از صحرا آمد و بیهوش شده بود. 30و عیسو به یعقوب گفت« :من را با همان کوزه قرمز سیر کن .زیرا من ضعیف شدهام .از این رو نام او را ادوم گذاشتند. 31و یعقوب گفت« :امروز حق اولیت خود را به من بفروش. 32و عیسو گفت :اینک من در آستانه مرگ هستم و این حق اولد چه سودی برای من خواهد داشت؟ 33و یعقوب گفت« :امروز برای من قسم بخور .و او برای او قسم خورد و او حق اولیت خود را به یعقوب فروخت.
پیدایش
34سپس یعقوب به عیسو نان و عدس داد .و خورد و آشامید و برخاست و رفت و عیسو حق اولد خود را تحقیر کرد فصل 26 1و قحطی در زمین بود ،غیر از اولین قحطی که در ایام ابراهیم بود .و اسحاق نزد ابیملک ،پادشاه فلسطینیان به جرار رفت. 2و خداوند بر او ظاهر شد و گفت :به مصر فرود نرو .در سرزمینی که به تو خواهم گفت ،ساکن شو: 3در این سرزمین اقامت کن و من با تو خواهم بود و تو را برکت خواهم داد .زیرا همه این کشورها را به تو و نسل تو خواهم داد و سوگندهایی را که برای پدرت ابراهیم سوگند خوردم به جا خواهم آورد. 4و ذریت تو را مانند ستارگان آسمان زیاد خواهم کرد و همه این کشورها را به نسل تو خواهم داد .و در نسل تو همه امتهای زمین برکت خواهند یافت. 5زیرا که ابراهیم صدای من را اطاعت کرد و فرمان و احکام و فرایض و شریعت مرا نگاه داشت. 6و اسحاق در جرار ساکن شد: 7و مردان آن محل او را از همسرش خواستند .و او گفت" :او خواهر من است ".او گفت که مبادا مردان آن محل مرا به خاطر ربکا بکشند .چون او منصفانه بود. 8و واقع شد ،چون مدت زیادی در آنجا بود ،ابیملک ،پادشاه فلسطینیان ،به پنجرهای نگاه کرد و دید ،و اینک اسحاق با همسرش ربکا مشغول ورزش است. ا 9و ابیملک اسحاق را صدا زد و گفت« :اینک ،یقینا او همسر توست ،و چگونه گفتی که او خواهر من است؟ و اسحاق به او گفت :زیرا گفتم مبادا برای او بمیرم. 10و ابیملک گفت« :این چه کاری است که با ما کردی؟ ممکن است یکی از مردم به راحتی با همسرت رابطه داشته باشد و تو باید گناهی را به گردن ما بیاوری. ا 11و ابیملک به تمام قوم خود دستور داد ،گفت :هر که این مرد یا زن او را لمس کند ،حتما کشته خواهد شد. 12و اسحاق در آن زمین کاشت و در همان سال صد برابر آن را دریافت کرد و خداوند او را برکت داد. 13و آن مرد بزرگ شد و جلو رفت و رشد کرد تا اینکه بسیار بزرگ شد. 14زیرا او صاحب گلهها و املک گلهها و غلمان زیادی بود و فلسطینیان به او حسادت میکردند. 15فلسطینیان تمام چاههایی را که بندگان پدرش در روزگار پدرش ابراهیم حفر کرده بودند ،مسدود کرده ،آنها را از خاک پر کرده بودند. 16و ابیملک به اسحاق گفت :از ما برو .زیرا تو از ما قدرتمندتر هستی 17و اسحاق از آنجا رفت و خیمه خود را در وادی جرار بست و در آنجا ساکن شد. 18و اسحاق دوباره چاههای آبی را که در روزگار پدرش ابراهیم حفر کرده بودند ،حفر کرد .زیرا فلسطینیان پس از مرگ ابراهیم ،آنان را متوقف کرده بودند. ۱۹و خادمان اسحاق در دره حفر کردند و در آنجا چاهی از چشمه آب یافتند. 20و چوپانان جرار با شبانان اسحاق نزاع کردند و گفتند که آب از آن ماست .چون با او مبارزه کردند. ۲۱و چاه دیگری حفر کردند و برای آن نیز کوشیدند و او آن را سیتنه نامید. 22و از آنجا رفت و چاه دیگری حفر کرد .و برای آن نزاع نکردند .و او آن را رهوبوت نامید .و گفت :اکنون خداوند برای ما جا باز کرده است و ما در زمین بارور خواهیم بود. 23و از آنجا به بئرشبع رفت. ۲۴و خداوند در همان شب بر او ظاهر شد و گفت« :من خدای پدرت ابراهیم هستم ،نترس ،زیرا من با تو هستم و تو را برکت خواهم داد و به خاطر بنده خود ابراهیم ،نسل تو را زیاد خواهم کرد». 25و در آنجا مذبحی بنا کرد و نام خداوند را خواند و خیمه خود را در آنجا برپا کرد و در آنجا خادمان اسحاق چاهی حفر کردند. 26و ابیملک از جرار نزد او رفت و آحوزات یکی از دوستانش و فیکول ،فرمانده لشکر او. 27و اسحاق به آنها گفت" :چرا نزد من می آیید که از من متنفر هستید و مرا از خود دور کرده اید؟" 28و گفتند« :ما یقینا ا دیدیم که خداوند با تو است .و گفتیم« :بگذارید اکنون بین ما و بین ما سوگند باشد و با تو عهد ببندیم. 29تا به ما آسیبی نرسانی ،زیرا ما تو را لمس نکردهایم ،و به تو جز نیکی نکردهایم ،و تو را به سلمتی روانهایم ،اکنون برکت خداوند هستی. 30و برای آنها مهمانی داد و خوردند و نوشیدند. 31و آنها بامدادان برخاستند و به یکدیگر سوگند یاد کردند و اسحاق آنها را فرستاد و با سلمتی از او خارج شدند. 32و در همان روز گذشت ،که خادمان اسحاق آمدند ،و او را در مورد چاهی که حفر کرده بودند ،گفتند ،و به او گفتند :ما آب پیدا کردیم. سبله نامید ،بنابراین نام شهر تا امروز بئرشبع است. 33و آن را ل 34و عیسو چهل ساله بود که جودیت دختر بئری هیتی و باشمات دختر ایلون هیتی را به همسری گرفت. 35که برای اسحاق و ربکا غم و اندوه بود. فصل 27 1و چنین واقع شد که وقتی اسحاق پیر شد و چشمانش تار شد ،به طوری که نمی توانست ببیند ،پسر ارشد خود عیسو را صدا زد و به او گفت :پسرم ،و او به او گفت :اینک من اینجا هستم.
پیدایش
2و گفت :اکنون من پیر شدهام ،روز مرگ خود را نمیدانم. 3پس اکنون اسلحه و تیر و کمان خود را بردار و به مزرعه برو و از من گوشت گوزن بگیر. 4و برای من گوشت خوش طعمی که دوست دارم درست کن و برای من بیاور تا بخورم .تا روح من قبل از مرگم تو را برکت دهد. 5و ربکا شنید که اسحاق با پسرش عیسو صحبت کرد .و عیسو برای شکار گوزن و آوردن آن به مزرعه رفت. 6و ربکا به پسر خود یعقوب گفت :اینک من شنیدم که پدرت با برادرت عیسو صحبت میکرد و گفت: ۷برای من گوشت گوزن بیاور و برای من گوشت خوش طعم درست کن تا بخورم و تو را در حضور خداوند قبل از مرگم برکت بدهم. 8پس اکنون ،پسرم ،مطابق آنچه به تو امر میکنم ،از صدای من اطاعت کن. 9اکنون نزد گله برو و از آنجا دو بچه بز خوب را برای من بیاور .و آنها را برای پدرت گوشت خوش طعمی که دوست دارد درست خواهم کرد. 10و آن را نزد پدرت بیاور تا بخورد و پیش از مرگش تو را برکت دهد. 11و یعقوب به مادرش ربکا گفت« :اینک برادر من عیسو مردی مودار است و من مردی نرم هستم. 12شاید پدرم مرا احساس کند و من در نظر او فریبکار به نظر بیایم .و بر خود لعنت خواهم آورد ،نه برکت. 13و مادرش به او گفت ،پسرم لعنتت بر من باد. 14و او رفت و آورد و آنها را نزد مادرش آورد و مادرش گوشت مرزهای درست کرد که پدرش دوست داشت. 15و ربکا لباس زیبای پسر بزرگ خود عیسو را که با او در خانه بودند ،گرفت و بر پسر کوچکتر خود یعقوب پوشاند. 16و پوست بزهای بز را بر دستان او و بر گردن صاف او گذاشت. 17و گوشت مرزه و نانی را که آماده کرده بود به دست پسرش یعقوب داد. 18و نزد پدرش آمد و گفت :پدرم .تو کی هستی پسرم 19و یعقوب به پدر خود گفت« :من اولزاده تو عیسو هستم .همانطور که تو به من دستور دادی عمل کردم :برخیز ،بنشین و از گوزن من بخور تا روحت مرا برکت دهد. 20و اسحاق به پسر خود گفت :پسرم چگونه آن را به این سرعت یافتی؟ و گفت :زیرا یهوه خدایت آن را نزد من آورد. 21و اسحاق به یعقوب گفت" :نزدیک بیا ،پسرم ،تا تو را احساس کنم ،آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه. 22و یعقوب نزد پدرش اسحاق رفت .و او را حس کرد و گفت :این صدا صدای یعقوب است ،اما دست ها دستان عیسو هستند. 23و او را تشخیص نداد ،زیرا دستهایش مانند دستهای برادرش عیسو پر مو بود .پس او را برکت داد. 24و او گفت« :آیا تو پسر من عیسو هستی؟ و او گفت :من هستم. 25و گفت« :آن را نزد من بیاور تا از گوزن پسرم بخورم تا جانم تو را برکت دهد .و آن را نزد او آورد و خورد و برای او شراب آورد و نوشید. 26و پدرش اسحاق به او گفت :اکنون نزدیک بیا و پسرم مرا ببوس. 27و نزدیک آمد و او را بوسید و بوی لباس او را استشمام کرد و او را برکت داد و گفت« :ببین ،بوی پسر من مانند بوی مزرعه ای است که خداوند برکت داده است. 28پس خدا از شبنم آسمان و فربهی زمین و ذرت و شراب فراوان به تو عطا کند. 29بگذار مردم تو را خدمت کنند و ملتها به تو تعظیم کنند .بر برادرانت مسلط باش و پسران مادرت به تو تعظیم کنند. 30و چنین واقع شد که به محض اینکه اسحاق برکت دادن یعقوب را به پایان رساند و یعقوب هنوز از حضور پدرش اسحاق خارج شده بود ،برادرش عیسو از شکار خود وارد شد. 31و او نیز گوشت مرزه درست کرده بود ،و آن را برای پدر خود آورد ،و به پدر خود گفت" :پدر من برخیز و از گوزن پسرش بخور تا جان تو مرا برکت دهد". 32و پدرش اسحاق به او گفت :تو کیستی؟ و گفت :من پسر تو هستم ،عیسو. 33و اسحاق به شدت لرزید و گفت :کیست؟ كجاست آن كه آهو گرفته و برایم آورده است و من قبل از آمدن تو از همه آن خورده ام و او را بركت داده ام؟ بله ،و او برکت خواهد یافت. 34و چون عیسو سخنان پدر خود را شنید ،با فریاد شدید و بسیار تلخ فریاد زد و به پدرش گفت« :ای پدرم ،من را نیز برکت بده. 35و گفت :برادرت با ظرافت آمد و برکت تو را گرفت. 36و او گفت :آیا او را به درستی یعقوب نامیده اند؟ زیرا او این دو بار جای من را گرفته است .و بنگر ،اکنون او برکت مرا گرفته است . و گفت :آیا برای من نعمتی قرار ندادی؟ 37و اسحاق پاسخ داد و به عیسو گفت« :اینک ،من او را سرور تو قرار دادهام ،و همه برادرانش را به عنوان غلم به او بخشیدم .و با ذرت و شراب او را تغذیه کردم .پسرم ،اکنون با تو چه کنم؟ 38و عیسو به پدر خود گفت :آیا تو جز یک برکت داری ،پدر من؟ بر من هم برکت بده ،ای پدرم .و عیسو صدای خود را بلند کرد و گریست. 39و پدرش اسحاق جواب داد و به او گفت« :اینک ،خانه تو فربهی زمین و شبنم آسمان از بال خواهد بود. 40و با شمشیر خود زنده خواهی شد و برادرت را خدمت خواهی کرد .و هنگامی که فرمانروایی خواهی شد ،یوغ او را از گردنت درآوری. 41و عیسو به خاطر نعمتی که پدرش او را برکت داد از یعقوب متنفر بود .سپس برادرم یعقوب را خواهم کشت. 42و این سخنان پسر بزرگش عیسو به ربکا گفته شد و او فرستاد و پسر کوچکتر خود یعقوب را خواند و به او گفت :اینک برادرت عیسو به تو دلداری می دهد و قصد کشتن تو را دارد. 43پس اکنون ،پسرم ،صدای مرا اطاعت کن .و برخیز و نزد برادرم لبان به هاران فرار کن.
پیدایش
44و چند روز نزد او باش تا خشم برادرت از بین برود. 45تا زمانی که خشم برادرت از تو برگردد و آنچه را که با او کردی فراموش کند ،پس می فرستم و تو را از آنجا می آورم ،چرا باید در یک روز از شما هر دو محروم شوم؟ 46و ربکا به اسحاق گفت« :به خاطر دختران حیث از جان خود خسته شدهام ،اگر یعقوب از دختران حث ،مانند دختران آن زمین ،زن بگیرد ،زندگی من چه سودی خواهد داشت؟ فصل 28 1و اسحاق یعقوب را صدا زد و او را برکت داد و او را امر کرد و به او گفت :از دختران کنعان زن نگیر. 2برخیز و به پادانارام برو ،به خانه پدر مادرت بتوئیل .و از دختران لبان برادر مادرت برایت زنی بگیر. 3و خدای قادر متعال تو را برکت دهد ،و تو را بارور سازد ،و تو را زیاد کند تا مردم زیادی شوی. 4و برکت ابراهیم را به تو و نسل تو با تو عطا کن .تا وارث زمینی که در آن غریبی هستی ،که خدا به ابراهیم داده است. 5و اسحاق یعقوب را فرستاد و او به پادانارام نزد لبان ،پسر بتوئیل شامی ،برادر ربکا ،مادر یعقوب و عیسو رفت. 6چون عیسو دید که اسحاق یعقوب را برکت داده ،او را به پادانارام فرستاد تا از آنجا برای او زن بگیرد .و چون او را برکت میداد ،به او دستور داد و گفت« :از دختران کنعان زن نگیر. 7و یعقوب از پدر و مادر خود اطاعت کرد و به پادانارام رفت. 8و عیسو دید که دختران کنعان از پدرش اسحاق خشنود نشدند. 9سپس عیسو نزد اسماعیل رفت و به همسری گرفت که محلت دختر اسماعیل پسر ابراهیم ،خواهر نبایوت ،همسر او بود. 10و یعقوب از بئرشبع بیرون آمد و بسوی هاران رفت. 11و در مکانی روشن شد و تمام شب را در آنجا ماند ،زیرا خورشید غروب کرده بود .و از سنگهای آن مکان برداشت و برای بالش گذاشت و در آن مکان دراز کشید تا بخوابد. 12و خواب دید ،نردبانی بر روی زمین برپا شده و بالی آن به آسمان میرسید ،و فرشتگان خدا را ببین که بر آن بال و پایین میروند. 13و اینک ،خداوند بالی آن ایستاده ،گفت ،من یهوه خدای پدرت ابراهیم و خدای اسحاق هستم. 14و ذریت تو مانند خاک زمین خواهد بود و به سوی مغرب و مشرق و شمال و جنوب پراکنده خواهی شد و در تو و در ذریت تو جمیع خانوادههای زمین برکت خواهند یافت. 15و اینک ،من با تو هستم ،و تو را در همه جاهایی که میروی حفظ خواهم کرد و تو را دوباره به این سرزمین خواهم آورد .زیرا من تو را ترک نخواهم کرد تا آنچه را که با تو گفته ام انجام دهم. 16و یعقوب از خواب بیدار شد و گفت« :یل به لوه در این مکان است .و من آن را نمی دانستم 17و او ترسید و گفت« :این مکان چقدر وحشتناک است !این جز خانه خدا نیست و این دروازه بهشت است. 18و یعقوب صبح زود برخاسته ،سنگی را که برای بالش خود گذاشته بود گرفته ،آن را برای ستونی برپا کرد و بر بالی آن روغن ریخت. 19و نام آن مکان را بیت ئیل گذاشت ،اما نام آن شهر را ابتدا لوز نامیدند. 20و یعقوب نذر کرد و گفت« :اگر خدا با من باشد و مرا در این راهی که می روم نگاه دارد و نان بخورد و جامه بدهد تا بپوشم. 21تا دوباره با آرامش به خانه پدرم بیایم .آنگاه خداوند خدای من خواهد بود. ا 22و این سنگ را که برای ستون قرار دادهام ،خانه خدا خواهد بود و از هر چه به من خواهی داد ،حتما دهم دهم را به تو خواهم داد. فصل 29 1سپس یعقوب به سفر خود رفت و به سرزمین قوم مشرق آمد. 2و او نگریست و چاهی را در مزرعه دید ،و اینک ،سه گله گوسفند در کنار آن خوابیده بودند .زیرا از آن چاه گله ها را سیراب می کردند و سنگ بزرگی بر دهانه چاه بود. 3و جمیع گلهها در آنجا جمع شده بودند و سنگ را از دهانه چاه میغلتانند و گوسفندان را سیراب میکنند و دوباره سنگ را به جای خود بر دهانه چاه میگذارند. 4و یعقوب به آنها گفت ،برادران من ،شما از کجا هستید؟ و گفتند :ما از حران هستیم. 5و او به آنها گفت« :لبان پسر ناهور را می شناسید؟ و گفتند ما او را می شناسیم. 6و او به آنها گفت ،آیا او خوب است؟ و گفتند :حالش خوب است و اینک دخترش راحیل با گوسفندان می آید. 7و او گفت« :اینک ،هنوز روز بلند است ،نه وقت آن است که احشام جمع شوند. 8و گفتند« :ما نمیتوانیم تا تمام گلهها جمع شوند و سنگ را از دهانه چاه بیرون بیاورند .سپس به گوسفندان آب می دهیم. 9و در حالی که او هنوز با آنها صحبت می کرد ،راحیل با گوسفندان پدر خود آمد ،زیرا او آنها را نگه داشت. 10و چنین واقع شد که چون یعقوب راحیل دختر لبان برادر مادرش و گوسفندان لبان برادر مادرش را دید ،یعقوب نزدیک شد و سنگ را از دهانه چاه بیرون آورد و گله لبان برادر مادرش را سیراب کرد. 11و یعقوب راحیل را بوسید و صدای خود را بلند کرد و گریست. 12و یعقوب به راحیل گفت که او برادر پدرش است و او پسر ربکا است و او دوید و به پدرش خبر داد.
پیدایش
13و واقع شد ،چون لبان مژده پسر خواهر خود یعقوب را شنید ،به استقبال او دوید و او را در آغوش گرفت و بوسید و به خانه خود آورد .و همه اینها را به لبان گفت. 14و لبان به او گفت« :مسلما ا تو استخوان و گوشت من هستی .و مدت یک ماه نزد او ماند. 15و لبان به یعقوب گفت" :چون تو برادر من هستی ،آیا نباید به من خدمت کنی؟ "به من بگو دستمزدت چقدر خواهد بود؟ 16و لبان دو دختر داشت :نام بزرگتر لیا و نام کوچکتر راحیل. 17لیا چشمان لطیف داشت .اما راشل زیبا و مورد توجه بود. 18و یعقوب راحیل را دوست داشت .و گفت :برای دختر کوچکت راحیل هفت سال تو را خدمت خواهم کرد. 19و لبان گفت« :بهتر است که او را به تو بدهم تا اینکه او را به مرد دیگری بدهم .با من بمان. 20و یعقوب هفت سال برای راحیل خدمت کرد .و آنها به نظر او فقط چند روز ،به دلیل عشق او به او بود. 21و یعقوب به لبان گفت« :زنم را به من بده ،زیرا روزهای من به پایان رسیده است تا بتوانم نزد او بروم. 22و لبان جمیع مردان آن محل را گرد آورد و ضیافتی ترتیب داد. 23و در غروب واقع شد که دختر خود لیا را گرفت و نزد خود آورد .و نزد او رفت. 24و لبان به دختر خود لیا زیلفا کنیز خود را به عنوان کنیز داد. 25و واقع شد که بامداد ،لیا بود ،و به لبان گفت ،این چه کاری است که با من کردی؟ آیا برای راحیل با تو خدمت نکردم؟ پس چرا مرا فریب دادی؟ 26و لبان گفت« :در کشور ما نباید چنین شود که کوچکتر را قبل از اولزاده بدهیم. 27هفته او را به پایان برسان و این را نیز برای خدمتی که هفت سال دیگر با من خواهی کرد به تو خواهیم داد. 28و یعقوب چنین کرد و هفته خود را کامل کرد و دختر خود راحیل را نیز به او زن داد. ۲۹و لبان کنیز خود بیله را به دختر خود راحیل داد تا کنیز او شود. 30و نزد راحیل نیز وارد شد و راحیل را بیشتر از لیا دوست داشت و هفت سال دیگر با او خدمت کرد. 31و چون خداوند دید که لیه مورد نفرت است ،رحم او را گشود ،اما راحیل نازا بود. 32لیه آبستن شد و پسری زایید و او را روبین نامید زیرا گفت :خداوند به مصیبت من نگاه کرده است .اکنون شوهرم مرا دوست خواهد داشت. 33و او دوباره آبستن شد و پسری زایید .و گفت« :چون خداوند شنیده است که من نفرت دارم ،پس این پسر را نیز به من داد و او را شمعون نامید. 34و او دوباره آبستن شد و پسری زایید .و گفت« :الن این بار شوهرم به من ملحق خواهد شد ،زیرا برای او سه پسر به دنیا آوردم .از این رو او را لوی نامیدند. 35و بار دیگر آبستن شد و پسری زایید و گفت« :اکنون خداوند را ستایش خواهم کرد .پس او را یهودا نامید .و بلبرینگ چپ فصل 30 1و چون راحیل دید که برای یعقوب فرزندی ندارد ،راحیل به خواهر خود حسادت کرد .و به یعقوب گفت :به من فرزندانی بده وگرنه میمیرم. 2و خشم یعقوب بر راحیل شعله ور شد و گفت :آیا من به جای خدا هستم که میوه رحم را از تو دریغ کرده است؟ 3و او گفت :اینک کنیز من بیله ،نزد او برو .و او بر زانوهای من خواهد زائید تا من نیز از او بچه دار شوم. 4و کنیز خود بیله را به او داد و یعقوب نزد او رفت. 5و بیله حامله شد و پسری برای یعقوب به دنیا آورد. 6و راحیل گفت :خدا مرا داوری کرده و صدای مرا نیز شنید و پسری به من عطا کرد پس او را دان نامید. ۷و بیله ،کنیز راحیل بار دیگر آبستن شد و پسر دومی برای یعقوب به دنیا آورد. 8و راحیل گفت« :با خواهرم با کشتیهای بزرگ کشتی گرفتم و پیروز شدم و او را نفتالی نامید. 9چون لیه دید که زایش را ترک کرده است ،کنیز خود زیلفا را گرفت و یعقوب خود را به همسری داد. 10و زیلفا کنیز لیه پسری برای یعقوب به دنیا آورد. 11لیه گفت :لشکر می آید و او را گاد نامید. 12و زیلفا کنیز لیه پسر دومی برای یعقوب آورد. 13لیه گفت« :خوشحالم ،زیرا دختران مرا خجسته خواهند خواند ».و او را آشیر نامید. 14و روبن در روزهای درو گندم رفت و ترنجکها را در مزرعه یافت و آنها را نزد مادر خود لیا آورد .آنگاه راحیل به لیا گفت« :از ترنجال پسرت به من بده. 15و او به او گفت :آیا این موضوع کوچکی است که شوهرم را گرفته ای؟ و آیا ترنجکهای پسرم را نیز میبری؟ راحیل گفت« :بنابراین او شب را برای ترنجک پسرت با تو خواهد خوابید. 16و یعقوب در شام از مزرعه بیرون آمد و لیا به استقبال او رفت و گفت« :باید نزد من وارد شوی .زیرا من تو را با ترنجبین پسرم اجیر کردم .و آن شب با او دراز کشید. 17و خدا به لیا گوش داد و او حامله شد و پنجمین پسر یعقوب را به دنیا آورد. 18لیه گفت« :خدا مزد مرا به من داده است ،زیرا دخترم را به شوهرم دادهام ».و او را ایساکار نامید. 19و لیا بار دیگر آبستن شد و ششمین پسر یعقوب را به دنیا آورد.
پیدایش
20و لیا گفت« :خدا به من مهریه خوبی داده است .اکنون شوهرم نزد من خواهد ماند ،زیرا برای او شش پسر به دنیا آوردم و او را زبولون نامید. 21و پس از آن دختری به دنیا آورد و او را دینه نامید. 22و خدا راحیل را به یاد آورد و خدا او را شنید و رحم او را گشود. 23و او حامله شد و پسری زایید .و گفت :خدا عذابم را از بین برده است. 24و او را یوسف نامید .و گفت :خداوند پسر دیگری به من خواهد افزود. 25و چنین گذشت ،هنگامی که راحیل یوسف را به دنیا آورد ،یعقوب به لبان گفت ،مرا بفرست تا به محل خود و به کشور خود بروم. 26زنان و فرزندانم را که به خاطر آنها خدمت کردهام به من بده و مرا رها کن زیرا تو از خدمت من که به تو کردهام میدانی. 27و لبان به او گفت ،از تو میخواهم ،اگر در نظر تو لطفی یافتم ،درنگ کن ،زیرا به تجربه آموختهام که خداوند مرا به خاطر تو برکت داده است. 28و گفت :مزد خود را به من معین کن و آن را خواهم داد. 29و او به او گفت ،تو می دانی که من چگونه تو را خدمت کردم ،و چگونه چهارپایت با من بود. 30زیرا قبل از آمدن من ،آنچه تو داشتی اندک بود ،و اکنون به تعداد زیادی افزایش یافته است .و خداوند از زمان آمدن من تو را برکت داده است. 31و گفت« :چه چیزی به تو بدهم؟ و یعقوب گفت :هیچ چیزی به من نخواهی داد ،اگر این کار را برای من انجام دهی ،دوباره گله تو را میچرخانم و نگه میدارم. 32من امروز از تمام گله تو خواهم گذشت و تمام گاوهای خالدار و خالدار و تمام گاوهای قهوه ای رنگ در میان گوسفندان و خالدار و خالدار در بین بزها را از آنجا خواهم برد. 33پس عدالت من در زمان آینده برای من جواب خواهد داد ،هنگامی که به مزد من در مقابل تو بیاید. 34و لبان گفت ،اینک ،من میخواهم مطابق کلم تو باشد. 35و در آن روز بزهای حلقه دار و خالدار و تمام بزهای خالدار و خالدار و هر که مقداری سفید در آن بود و همه قهوهای در میان گوسفندان را برداشت و به دست پسران خود سپرد. 36و سه روز راه بین خود و یعقوب قرار داد و یعقوب بقیه گلههای لبان را سیر کرد. 37و یعقوب برای او میلههایی از صنوبر سبز و درخت فندق و شاه بلوط گرفت .و رگههای سفید در آنها ریخت و سفیدی را که در میلهها بود نمایان ساخت. 38و میلههایی را که پیش گلهها جمع کرده بود ،در ناودانها در آبخوریها قرار داد ،وقتی گلهها برای نوشیدن میآمدند ،آبستن شوند. 39و گلهها قبل از عصا آبستن شدند و گاوهای حلقهدار و خالدار و خالدار بیرون آوردند. 40و یعقوب برهها را جدا کرد و روی گلهها را به سمت حلقهها و تمام قهوهایهای گله لبان قرار داد .و گله های خود را به تنهایی گذاشت و آنها را به دام های لبان نگذاشت. 41و چنین بود که هرگاه گاوهای قویتر آبستن میشدند ،یعقوب میلهها را در مقابل چشمان دامها در ناودانها میگذاشت تا در میان میلهها آبستن شوند. 42ا یما چون چهارپایان ضعیف میشدند ،آنها را داخل نمیگذاشت. 43و آن مرد بسیار زیاد شد و چهارپایان و کنیزان و غلمان و شترها و الغها داشت. فصل 31 1و سخنان پسران لبان را شنید که میگفتند :یعقوب تمام آنچه را که پدر ما بود برداشت .و از آنچه پدر ما بود ،این همه جلل را به دست آورد. 2و یعقوب چهره لبان را دید ،و اینک ،مانند قبل به سوی او نبود. 3و خداوند به یعقوب گفت« :به زمین پدران و قوم خود بازگرد .و من با تو خواهم بود 4و یعقوب فرستاد و راحیل و لیه را نزد گله خود به صحرا خواند. 5و به آنها گفت ،من چهره پدر شما را می بینم که مانند قبل نسبت به من نیست .اما خدای پدرم با من بوده است. 6و می دانید که با تمام قدرت خود به پدر شما خدمت کرده ام. 7و پدرت مرا فریب داده و مزد مرا ده مرتبه تغییر داده است .اما خدا به او اجازه داد که به من صدمه نزند. 8اگر او چنین بگوید ،خالدار مزد تو خواهد بود .آنگاه همه چهارپایان خالدار بودند .سپس تمام گاوهای حلقه دار را برهنه کرد. 9به این ترتیب خدا چهارپایان پدرت را گرفته و به من داده است. 10و در زمانی که گاو آبستن شد ،من چشمانم را بلند کردم و در خواب دیدم ،و اینک قوچهایی که بر گاو میپریدند حلقهدار ،خالدار و کباب شده بودند. 11و فرشته خدا در خواب با من گفت ،یعقوب :و من گفتم ،اینجا هستم. 12و گفت :اکنون چشمانت را بلند کن و بنگر که تمامی قوچهایی که بر چهارپایان میپرند حلقهدار ،خالدار و کباب هستند ،زیرا من هر چه لبان با تو میکند دیدهام. 13من خدای بیتئیل هستم ،جایی که ستون را مسح کردی و برای من نذر کردی ،اکنون برخیز ،از این سرزمین بیرون برو و به سرزمین قوم خود بازگرد. 14و راحیل و لیا پاسخ دادند و به او گفتند :آیا در خانه پدرمان هنوز سهم یا ارثی برای ما وجود دارد؟
پیدایش
15آیا ما از او غریبه حساب نمیشویم؟ زیرا او ما را فروخته و پول ما را نیز کاملا بلعیده است. 16برای تمام ثروتی که خدا از پدر ما گرفته است ،که مال ما و فرزندان ماست. 17آنگاه یعقوب برخاست و پسران و زنان خود را بر شتران نهاد. 18و جمیع احشام خود و تمامی اموال خود را که به دست آورده بود ،چارپایان خود را که در پادانارام به دست آورده بود ،برد تا نزد پدرش اسحاق در زمین کنعان برود. 19و لبان برای چیدن گوسفندان خود رفت و راحیل مجسمههای پدرش را دزدیده بود. 20و یعقوب غافلگیرانه نزد لبان شامی دزدید و به او نگفت که فرار کرده است. 21پس با هر چه داشت فرار کرد .و برخاست و از رودخانه گذشت و روی خود را به سوی کوه جلعاد گذاشت. ۲۲و در روز سوم به لبان گفته شد که یعقوب فرار کرد. 23و برادران خود را با خود برد و هفت روز راه را تعقیب کرد .و در کوه جلعاد او را پیشی گرفتند. 24و خدا شبانه در خواب به لبان شامی آمد و به او گفت :مواظب باش که با یعقوب به نیکی یا بد صحبت نکنی. 25آنگاه لبان بر یعقوب پیشی گرفت .یعقوب در کوه خیمه زده بود و لبان با برادرانش در کوه زجلعاد خیمه زده بود. 26و لبان به یعقوب گفت« :چه کردی که بی خبر از من دزدیدی و دخترانم را به اسارت شمشیر بردی؟ 27به همین دلیل مخفیانه فرار کردی و از من دزدی کردی .و به من نگفتی که تو را با شادی و سرود و آواز و چنگ فرستادم؟ 28و آیا به من اجازه ندادهای که پسران و دخترانم را ببوسم؟ اکنون با این کار احمقانه عمل کردی. 29در اختیار من است که تو را آزار دهم ،اما خدای پدرت دیشب با من صحبت کرد و گفت :مواظب باش که با یعقوب چه خوب و چه بد صحبت نکن. 30و اکنون ،اگر چه نیاز داشتی که بروی ،زیرا به شدت مشتاق خانه پدرت بودی ،اما چرا خدایان مرا دزدیدی؟ 31و یعقوب جواب داد و به لبان گفت« :چون ترسیدم ،زیرا گفتم شاید دخترانت را به زور از من بگیری». 32با هر که خدایان خود را یافتی ،او را زنده نگذار .زیرا یعقوب نمی دانست که راحیل آنها را دزدیده است. 33و لبان به خیمه یعقوب و به خیمه لیه و به خیمههای دو کنیز رفت .اما او آنها را پیدا نکرد .سپس از خیمه لیه بیرون آمد و به خیمه راحیل وارد شد. 34و راحیل تمثالها را گرفته ،در اثاثیه شتر گذاشته ،بر آنها نشسته بود .و لبان تمام خیمه را جستجو کرد ،اما آنها را نیافت. 35و او به پدر خود گفت" :اجازه ندهید ارباب من ناخوشایند باشد که من نمی توانم در حضور تو برخیزم .زیرا رسم زنان بر من است .و او جستجو کرد ،اما تصاویر را پیدا نکرد. 36و یعقوب خشمگین شد و با لبان درگیر شد و یعقوب در جواب به لبان گفت :گناه من چیست؟ گناه من چیست که اینقدر به دنبال من رفتی؟ 37در حالی که تمام وسایل من را جستوجو کردی ،از تمام وسایل خانه خود چه یافتهای؟ اینجا را در حضور برادران من و برادرانت قرار ده تا بین ما هر دو قضاوت کنند. 38این بیست سال است که با تو هستم .میشها و بزهایت بچههای خود را نینداختهاند و قوچهای گلهات را نخوردم. 39آنچه را که از حیوانات دریده بود برای تو نیاوردم .من از دست دادن آن را تحمل کردم .از دست من خواستی ،چه در روز دزدیده شود و چه در شب. 40من چنین بودم .در روز خشکسالی مرا می بلعید و یخبندان در شب .و خوابم از چشمانم رفت. 41بدین ترتیب من بیست سال در خانه تو بودم .چهارده سال برای دو دخترت و شش سال برای چهارپایت به تو خدمت کردم و تو مزد مرا ده بار تغییر دادی. 42اگر خدای پدرم ،خدای ابراهیم ،و ترس از اسحاق با من نبود ،تو مرا خالی فرستاده بودی .خدا مصیبت من و زحمات من را دید و دیشب تو را سرزنش کرد. 43و لبان پاسخ داد و به یعقوب گفت« :این دختران دختران من هستند ،و این فرزندان فرزندان من هستند ،و این چهارپایان چارپایان من هستند ،و هر چه می بینی مال من است. 44پس اکنون تو بیا تا من و تو عهد ببندیم .و بین من و تو گواه باشد. 45و یعقوب سنگی برداشت و آن را برای ستونی برپا کرد. 46و یعقوب به برادران خود گفت« :سنگ جمع کنید .و سنگها را برداشته ،تودهای درست کردند و در آنجا بر روی توده خوردند. 47و لبان آن را جگرسحادوتا نامید ،اما یعقوب آن را لجلید نامید. 48و لبان گفت« :این توده امروز بین من و تو شاهد است .بنابراین نام آن را لجلید نامیدند. 49و زمصفا .زیرا گفت« :خداوند بین من و تو مراقب است ،وقتی که ما از یکدیگر غایب باشیم. 50اگر دختران مرا اذیت کنی یا به جز دخترانم زنان دیگری بگیری ،هیچ مردی با ما نیست .ببین خدا بین من و تو گواه است. 51و لبان به یعقوب گفت ،این توده را بنگر ،و این ستون را که بین خود و تو افکندم ،بنگر. 52این انبوه گواه باش و این ستون گواه باش که من از این پشته به سوی تو نمی گذرم و تو از این پشته و این ستون برای ضرر من نخواهی گذشت. 53خدای ابراهیم و خدای ناهور ،خدای پدرشان ،بین ما داوری میکنند .و یعقوب به ترس پدرش اسحاق سوگند یاد کرد. 54آنگاه یعقوب بر کوه قربانی کرد و برادران خود را به خوردن نان فرا خواند و نان خوردند و تمام شب را در کوه ماندند. 55و صبح زود لبان برخاست و پسران و دختران خود را بوسید و آنها را برکت داد و لبان رفت و به جای خود بازگشت.
پیدایش
فصل 32 1و یعقوب به راه خود رفت و فرشتگان خدا او را ملقات کردند. 2و چون یعقوب آنها را دید ،گفت« :این لشکر خداست ».و نام آن مکان را مهانائیم گذاشت. 3و یعقوب پیش از او قاصدانی را نزد برادر خود عیسو به سرزمین سعیر ،سرزمین ادوم فرستاد. 4و او به آنها امر کرد و گفت« :به آقای من عیسو چنین بگویید .غلم تو یعقوب چنین میگوید :من نزد لبان اقامت کردهام و تا کنون در آنجا اقامت داشتهام. 5و من گاو و الغ و گله و غلم و کنیز دارم و فرستادم تا به پروردگارم خبر دهم تا در نظر تو فیض بیابم. 6و رسولن نزد یعقوب برگشتند و گفتند« :ما نزد برادرت عیسو آمدیم و او نیز با چهارصد مرد به ملقات تو میآید. 7پس یعقوب بسیار ترسید و مضطرب شد و قومی را که با او بود و گلهها و گلهها و شترها را به دو دسته تقسیم کرد. 8و گفت" :اگر عیسو به یک گروه بیاید و آن را بزند ،گروه دیگر که باقی مانده است فرار خواهد کرد". 9و یعقوب گفت :ای خدای پدرم ابراهیم ،و خدای پدرم اسحاق ،خداوندی که به من گفت به کشور خود و نزد خویشان خود بازگرد و من با تو نیکی خواهم کرد. 10من لیق کمترین همه رحمتها و تمام حقیقتی که به بنده خود کردی نیستم .زیرا با عصای خود از این اردن گذشتم .و حال من دو گروه شدم. 11من را از دست برادرم ،از دست عیسو رهایی بخش ،زیرا از او می ترسم مبادا او بیاید و من و مادر را با بچه ها بزند. 12و تو گفتی ،حتما ا به تو نیکی خواهم کرد ،و ذریت تو را مانند ریگ دریا خواهم ساخت که برای کثرت قابل شمارش نیست. 13و در همان شب در آنجا اقامت گزید .و از آنچه به دست او رسید هدیه ای برای برادرش عیسو گرفت. 14دویست بز و بیست بز و دویست میش و بیست قوچ. 15سی شتر شیری با كرههای خود ،چهل گاو و ده گاو نر ،بیست الغ و ده كره اسب. 16و آنها را به دست بندگان خود تسلیم کرد .و به خادمان خود گفت :از پیش روی من بگذرید و بین راند و راند فاصله بگذارید. 17و او به پیشوایی امر کرد و گفت :هنگامی که برادرم عیسو تو را ملقات می کند و از تو می پرسد که تو از آن کی هستی؟ و تو کجا میروی؟ و اینها قبل از تو کی هستند؟ 18آنگاه بگو« :آنها مال تو یعقوب هستند .این هدیه ای است که برای سرورم عیسو فرستاده شده است و اینک او نیز پشت سر ماست. 19و به دومی و سومی و همه کسانی که به دنبال دستهها میآمدند ،چنین امر کرد و گفت :وقتی عیسو را یافتید ،به این ترتیب با او صحبت کنید. 20و همچنین بگویید ،اینک ،بنده تو یعقوب پشت سر ماست .زیرا او گفت :من او را با هدیه ای که پیش از من است دلجویی خواهم کرد و پس از آن چهره او را خواهم دید .شاید او مرا بپذیرد. 21پس هدایایی پیش او رفت و خود در آن شب در گروه اقامت گزید. 22و در آن شب برخاست و دو زن و دو کنیز و یازده پسر خود را گرفت و از رود جابوک گذشت. 23و او آنها را گرفت و آنها را بر نهر فرستاد و آنچه را که داشت فرستاد. 24و یعقوب تنها ماند .و مردی با او تا آخر وقت کشتی گرفت. 25و چون دید که بر او غلبه نمی کند ،به گودی ران او دست زد .و گودی ران یعقوب در حالی که با او کشتی می گرفت از مفصل خارج شده بود. 26و او گفت :اجازه دهید بروم ،زیرا روز فرا می رسد .و گفت :من تو را رها نمیکنم مگر اینکه مرا برکت دهی. 27و او به او گفت ،نام تو چیست؟ و او گفت :یعقوب. 28و او گفت« :نام تو دیگر یعقوب نامیده نخواهد شد ،بلکه اسرائیل ،زیرا که تو مانند یک شاهی نزد خدا و با مردم قدرت داری و پیروز شده ای. 29و یعقوب از او پرسید و گفت :نام خود را به من بگو .و گفت :برای چه نام من را می خواهی؟ و او را در آنجا برکت داد. 30و یعقوب آن مکان را پنیئیل نامید ،زیرا خدا را رو در رو دیدم و جانم حفظ شد. 31و چون از پنوئل گذشت ،خورشید بر او طلوع کرد و بر ران خود ایستاد. 32بنابراین بنیاسرائیل تا به امروز از سینوس چروکیدهای که بر گودی ران است نمیخورند ،زیرا او حفره ران یعقوب را در سینوس کوچک شده لمس کرد. فصل 33 1و یعقوب چشمان خود را بلند کرد و نگریست و اینک عیسو و با او چهارصد نفر آمد .و فرزندان را به لیا و راحیل و دو کنیز تقسیم کرد. 2و کنیزان و فرزندانشان را در اولویت قرار داد ،و لیا و فرزندانش را پس از آن ،و راحیل و یوسف را در عقب تر. 3و از پیش روی ایشان گذشت و هفت بار به زمین تعظیم کرد تا اینکه به برادر خود نزدیک شد. 4و عیسو به استقبال او دوید و او را در آغوش گرفت و بر گردن او افتاد و او را بوسید و آنها گریستند. 5و چشمان خود را بلند کرد و زنان و کودکان را دید .و گفت :کسانی که با تو هستند چه کسانی هستند؟ و گفت :فرزندانی که خدا به بنده تو بخشید. ۶آنگاه کنیزان با فرزندانشان نزدیک شدند و سجده کردند. 7و لیا نیز با فرزندان خود نزدیک شده ،تعظیم کردند و پس از آن یوسف و راحیل نزدیک شدند و آنها خود را تعظیم کردند.
پیدایش
8و او گفت :منظورت از این همه راند که من ملقات کردم چیست؟ و گفت :اینها در نظر پروردگار من فیض می شوند. 9و عیسو گفت ،برادر من ،به اندازه کافی دارم .آنچه را که داری برای خودت نگه دار 10و یعقوب گفت« :نه ،من از تو میخواهم ،اگر اکنون در نظر تو فیض یافتهام ،هدایای مرا به دست من دریافت کن ،زیرا من چهره تو را دیدم ،چنانکه گویی صورت خدا را دیدهام ،و تو از من راضی بودی. 11برکت من را که برای تو آورده شده ،بگیر .زیرا خدا با من مهربانی کرده است و به اندازه کافی دارم .و او را اصرار کرد و او آن را گرفت. 12و او گفت" :بیایید ما سفر کنیم و برویم و من پیش از تو خواهم رفت". 13و او به او گفت ،سرور من میداند که بچهها ناز هستند ،و گلهها و گلهها با بچهها با من هستند. 14.خواهش میکنم ،سرورم از حضور بندهاش بگذرد ،و من به نرمی پیش خواهم رفت ،چنانکه چارپایانی که پیشاپیش من میروند و فرزندان میتوانند تحمل کنند ،تا زمانی که نزد ارباب خود به سعیر بیایم. 15و عیسو گفت« :حالا اجازه بده برخی از قومی را که با من هستند با تو بگذارم .و او گفت :چه نیازی به آن دارد؟ بگذار در نظر پروردگارم فیض پیدا کنم. 16پس عیسو در آن روز در راه خود به سعیر بازگشت. 17و یعقوب به سوکوت رفت و برای او خانه ساخت و برای چهارپایانش غرفههایی ساخت و از این رو آن مکان را سوکوت نامیدند. 18و یعقوب هنگام آمدن از پادانارام به شالم ،شهری از شکیم ،که در زمین کنعان است ،آمد .و خیمه خود را در مقابل شهر برپا کرد. 19و به دست فرزندان حمور ،پدر شكیم ،قطعهای از مزرعهای را كه در آن چادر خود را پهن كرده بود ،به صد پول خرید. 20و در آنجا قربانگاهی برپا کرد و آن را الوهه اسرائیل نامید. فصل 34 1و دینه دختر لیه که برای یعقوب زایید برای دیدن دختران زمین بیرون رفت. 2و چون شکیم پسر حمور حوی ،رئیس مملکت ،او را دید ،او را گرفت و با او دراز کشید و او را نجس کرد. 3و جان او به دینه دختر یعقوب چسبید ،و دختر را دوست داشت ،و با آن دختر مهربانانه سخن گفت. 4و شکیم به پدر خود حمور گفت« :این دختر را برای من زن بگیر». 5و یعقوب شنید که دختر خود دینه را نجس کرده است و پسرانش با چهارپایان او در صحرا بودند و یعقوب سکوت کرد تا آمدند. 6و حمور پدر شكیم نزد یعقوب رفت تا با او ارتباط برقرار كند. 7و پسران یعقوب چون آن را شنیدند از صحرا بیرون آمدند و آنها غمگین شدند و بسیار خشمگین شدند ،زیرا او در اسرائیل با دختر یعقوب حماقت کرده بود .کاری که نباید انجام شود 8و حمور با ایشان صحبت کرد و گفت« :جان پسرم شکیم دختر شما را میخواهد. 9و با ما ازدواج کنید و دختران خود را به ما بدهید و دختران ما را نزد خود ببرید. 10و با ما ساکن خواهید شد و زمین پیش روی شما خواهد بود .ساکن شوید و در آن تجارت کنید و اموال خود را در آن به دست آورید. 11و شکیم به پدر و برادران خود گفت :بگذارید در چشمان شما فیض پیدا کنم و آنچه را که به من بگویید خواهم داد. 12هرگز آنقدر جهیزیه و هدیه از من نخواهید و مطابق آنچه به من می گویید خواهم داد :اما دختر را به همسری به من بدهید. 13و پسران یعقوب به شكیم و پدرش حمور به فریبكاری پاسخ دادند و گفتند چون خواهر ایشان دینه را نجس كرده بود. 14و آنها به آنها گفتند" :ما نمی توانیم این کار را بکنیم که خواهر خود را به کسی که ختنه نشده است بدهیم .زیرا این برای ما سرزنش بود: 15اما ما در این امر به شما رضایت خواهیم داد :اگر شما مانند ما باشید ،هر پسری از شما ختنه شود. ۱۶آنگاه دختران خود را به شما خواهیم داد و دختران شما را نزد خود خواهیم گرفت و با شما ساکن خواهیم شد و یک قوم خواهیم شد. 17اما اگر به ما گوش ندهید ،ختنه شوید .سپس دخترمان را خواهیم گرفت و خواهیم رفت. 18و سخنان ایشان حامور و پسر شکیم حمور را پسندید. 19و مرد جوان از انجام این کار به تعویق نیفتاد ،زیرا از دختر یعقوب لذت میبرد و از تمام خاندان پدرش محترمتر بود. ۲۰و حمور و پسرش شکیم به دروازه شهر خود آمدند و با مردان شهر خود گفتگو کردند و گفتند: 21این مردان با ما صلح می کنند .پس بگذارید در زمین ساکن شوند و در آن تجارت کنند .برای زمین ،ببینید ،برای آنها به اندازه کافی بزرگ است .بیایید دختران آنها را برای خود به همسری بگیریم و دختران خود را به آنها بدهیم. 22فقط در اینجا مردان به ما رضایت خواهند داد که با ما ساکن شویم ،تا یک قوم باشیم ،اگر هر مردی از ما ختنه شود ،همانطور که ختنه شده است. 23آیا چهارپایان و مال آنها و همه حیوانات آنها مال ما نیست؟ فقط اجازه دهید ما با آنها موافقت کنیم و آنها با ما ساکن خواهند شد. 24و به حمور و پسرش شکیم همه کسانی را که از دروازه شهرش بیرون میآمدند گوش فرا دادند .و هر مردی که از دروازه شهر خود بیرون میرفت ،ختنه شد. 25و در روز سوم ،هنگامی که درد داشتند ،واقع شد که دو تن از پسران یعقوب ،شمعون و لوی ،برادران دینه ،هر یک شمشیر خود را برداشته ،شجاعانه بر شهر آمدند و همه مردان را کشتند. 26و حمور و پسرش شكیم را به دم شمشیر كشتند و دینه را از خانه شكیم بیرون آوردند و بیرون رفتند. 27پسران یعقوب بر کشته شدگان آمدند و شهر را غارت کردند ،زیرا خواهر خود را نجس کرده بودند. 28گوسفندان و گاوها و الغهای خود و آنچه در شهر و مزرعه بود را گرفتند.
پیدایش
29و تمام دارایی و فرزندان و زنانشان را به اسیری بردند و هر چه در خانه بود غارت کردند. 30و یعقوب به شمعون و لوی گفت« :شما مرا آزار دادهاید تا مرا در میان ساکنان زمین ،در میان کنعانیان و فرزییان ،بوی بد دهنید .و من و خانه ام نابود خواهم شد. 31و گفتند :آیا او باید با خواهر ما مانند یک فاحشه رفتار کند؟ فصل 35 1و خدا به یعقوب گفت« :برخیز و به بیتئیل برو و در آنجا ساکن شو و در آنجا قربانگاهی برای خدا بساز که هنگام فرار از مقابل برادرت عیسو بر تو ظاهر شد. 2آنگاه یعقوب به خاندان خود و به همه کسانی که با او بودند گفت :خدایان غریب را که در میان شما هستند کنار بگذارید و پاک باشید و جامههای خود را عوض کنید. 3و بیایید برخیزیم و به بیتئیل برویم .و در آنجا قربانگاهی برای خدا خواهم ساخت که در روز مصیبت مرا اجابت کرد و در راهی که رفتم با من بود. 4و همه خدایان غریبی را که در دستشان بود و تمام گوشواره هایشان را که در گوششان بود به یعقوب دادند .و یعقوب آنها را زیر بلوطی که در نزدیکی شکیم بود پنهان کرد. 5و به راه افتادند و وحشت خدا بر شهرهای اطراف آنها بود و پسران یعقوب را تعقیب نکردند. 6پس یعقوب به لوز که در سرزمین کنعان است ،یعنی بیتئیل ،با خود و تمامی مردمی که با او بودند ،آمد. ۷و در آنجا قربانگاهی بنا کرد و آن مکان را البیتیل نامید ،زیرا در آنجا خدا بر او ظاهر شد ،هنگامی که از چهره برادر خود فرار کرد. 8اما پرستار دبورا ربکا درگذشت و او را در زیر بیتئیل در زیر بلوط دفن کردند و نام آن را آلونباخوت نامیدند. 9و هنگامی که یعقوب از پادانارام بیرون آمد ،خدا دوباره بر او ظاهر شد و او را برکت داد. 10و خدا به او گفت ،نام تو یعقوب است ،نام تو دیگر یعقوب خوانده نخواهد شد ،بلکه نام تو اسرائیل خواهد بود. 11و خدا به او گفت :من خدای قادر مطلق هستم .یک قوم و گروهی از امتها از تو خواهند بود و پادشاهان از پشت تو بیرون خواهند آمد. 12و زمینی را که به ابراهیم و اسحاق دادم به تو خواهم داد و به نسل تو پس از تو زمین را خواهم داد. 13و خدا از او در مکانی که با او صحبت میکرد بال رفت. 14و یعقوب در جایی که با او صحبت میکرد ،ستونی از سنگ برپا کرد و هدایای نوشیدنی بر آن ریخت و روغن بر آن ریخت. 15و یعقوب نام محلی را که خدا با او صحبت کرد ،بیتئیل نامید. 16و از بیتئیل حرکت کردند .و راه کمی برای رسیدن به افراث وجود داشت. 17و چنین گذشت ،هنگامی که او در زایمان سخت بود ،قابله به او گفت :نترس .تو نیز این پسر را خواهی داشت. 18و چون جان او در حال خروج بود (زیرا که مرد )او را بنونی نامید ،اما پدرش او را بنیامین نامید. ۱۹و راحیل مرد و در راه افراث که بیتلحم است به خاک سپرده شد. 20و یعقوب بر قبر او ستونی گذاشت که تا امروز ستون قبر راحیل است. 21و اسرائیل رفت و خیمه خود را در آن سوی برج ادار گشود. 22و چنین واقع شد که وقتی اسرائیل در آن سرزمین ساکن شد ،روبین رفت و با کنیز پدرش بیلهه دراز کشید و اسرائیل این را شنید . پسران یعقوب دوازده بودند: 23پسران لیا .روبن ،اولزاده یعقوب ،و شمعون و لوی و یهودا و ایساکار و زبولون. 24پسران راحیل .یوسف و بنیامین: 25و پسران بیله ،کنیز راحیل .دان و نفتالی: 26و پسران زیلفا کنیز لیا .جاد و آشیر :اینها پسران یعقوب هستند که در پادانارام برای او به دنیا آمدند. 27و یعقوب نزد پدرش اسحاق به ممره ،به شهر اربه ،که حبرون است ،آمد ،جایی که ابراهیم و اسحاق در آنجا اقامت داشتند. 28و ایام اسحاق صد و هشتاد سال بود. 29و اسحاق روح را تسلیم کرد و مرد و به قوم خود جمع شد ،در حالی که پیر و پر روز بود ،و پسرانش عیسو و یعقوب او را دفن کردند. فصل 36 1اینها نسلهای عیسو است که ادوم است. 2عیسو زنان خود را از دختران کنعان گرفت .آدا دختر ایلون هیتی و آهولیبامه دختر عنا دختر صیبعون حوی. 3و باشمات دختر اسماعیل ،خواهر نبایوت. 4و عدا برای عیسو الیفاز زاست .و باشمات رئوئیل را به دنیا آورد. 5و اهولیبامه یهوش و یالم و قورح را به دنیا آورد .اینها پسران عیسو هستند که در زمین کنعان برای او به دنیا آمدند. 6و عیسو زنان و پسران و دخترانش و جمیع اهل خانهاش و چهارپایان و همه حیوانات و همه اموال خود را که در زمین کنعان به دست آورده بود گرفت .و از چهره برادرش یعقوب به دیار رفت. 7زیرا ثروت ایشان بیشتر از این بود که در کنار هم ساکن شوند .و سرزمینی که در آن غریب بودند ،به خاطر چهارپایانشان نتوانست آنها را تحمل کند. 8عیسو در کوه سعیر به این ترتیب ساکن شد :عیسو ادوم است.
پیدایش
9و اینها نسلهای عیسو پدر ادومیان در کوه سعیر است: 10اینها نامهای پسران عیسو است .الیفاز پسر اداح زن عیسو ،رئوئیل پسر باشمات زن عیسو. 11و پسران الیفاز عبارت بودند از تمان و عمر و صفو و گطام و قناز. 12و تیمنا کنیز پسر الیفاز عیسو بود .و او برای الیفاز عمالیق زایید .اینها پسران زن عدا عیسو بودند. 13و اینها پسران رئوئیل هستند .نحات و زراح و شما و زمزا :اینان پسران باشمات زن عیسو بودند. 14و اینان پسران اهولیبامه دختر عنه دختر صیبعون زن عیسو بودند و او برای عیسو یوش و یالم و قورح به دنیا آورد. 15اینها دوکهای پسران عیسو بودند :پسران الیفاز ،پسر اولزاده عیسو .دوک تمن ،دوک عمر ،دوک زفو ،دوک کناز، 16دوک قورح ،دوک گطام و دوک عمالیق :اینها دوکانی هستند که از الیفاز در زمین ادوم آمدند .اینها پسران عدا بودند. 17و اینها پسران رئوئیل پسر عیسو هستند .دوک ناهات ،دوک زراح ،دوک شما ،دوک میزا :اینها دوکانی هستند که از رئوئیل در زمین ادوم آمدند .اینها پسران باشمات زن عیسو هستند. 18و اینان پسران اهولیبامه زن عیسو هستند .دوک یئوش ،دوک یعلم ،دوک قورح :اینها دوکانی بودند که از آهولیبامه دختر عنا ،همسر عیسو آمدند. 19اینها پسران عیسو که ادوم است ،و اینان دوکهای ایشان هستند. 20اینها پسران سعیر حوری هستند که در آن سرزمین ساکن بودند .لوطان و شوبال و صیبعون و عنه، 21و دیشون و حزر و دیشان :اینها سرداران حوریان بنی سعیر در زمین ادوم هستند. 22و بنی لوطان حوری و همام بودند .و خواهر لوطان تیمنا بود. 23و بنی شوبال اینها بودند .الوان و مناهات و ابال و شفو و اونام. 24و اینها بنی صیبعون هستند .هم آجا و هم عنا :این همان عنا بود که قاطرها را در بیابان پیدا کرد و به الغ های پدرش صیبعون غذا داد. 25و بنی عنه اینان بودند .دیشون و اهولیبامه دختر عنه. 26و اینها فرزندان دیشون هستند .همدان و اشبان و ایثران و چران. 27بنی حزر اینها هستند .بیلهان و زاوان و آکان. 28بنی دیشان اینها هستند .اوز و آران 29اینها دوکهایی هستند که از حوریان آمدند .دوک لوتان ،دوک شوبال ،دوک زیبون ،دوک آناه، 30دوک دیشون ،دوک ایزر ،دوک دیشان :این دوکهایی هستند که از هوری در میان دوکهایشان در سرزمین سعیر آمدهاند. 31و اینها پادشاهانی هستند که در زمین ادوم سلطنت کردند ،قبل از اینکه پادشاهی بر بنی اسرائیل سلطنت کند. 32و بلع پسر بئور در ادوم سلطنت کرد و نام شهر او دینهابه بود. 33و بل بمرد و ایوباب پسر زراح از ببزره به جای او سلطنت کرد. 34و ایوباب مرد و هوشام از زمین تمانی به جای او سلطنت کرد. 35و هوشام مرد و هداد بن بداد که مدیان را در مزرعه موآب شکست داد به جای او سلطنت کرد و نام شهر او آویت بود. 36و حداد درگذشت و سمله از مسرکه به جای او سلطنت کرد. 37و سمله مرد و شائول از رحوبوت در کنار رودخانه به جای او سلطنت کرد. 38و شائول مرد و بعلحانان پسر اخبور به جای او سلطنت کرد. 39و بعلحنان پسر اخبور درگذشت و هادر به جای او سلطنت کرد و نام شهر او پاو بود .و نام همسرش مهتابل دختر ماترد دختر مزهاب بود. 40و اینها اسامی دوکهایی است که از عیسو آمدهاند ،برحسب قبایل ایشان ،بر حسب مکانهایشان ،بر اساس نامهایشان .دوک تیمنا ،دوک آلوا ،دوک جتث، 41دوک آهولیبامه ،دوک اله ،دوک پینون، 42دوک کناز ،دوک تمان ،دوک میبزار، 43دوک مجدییل ،دوک ایرام :این دوکهای ادوم برحسب سکونتگاههایشان در سرزمین تحت تملک ایشان هستند .او عیسو ،پدر ادومیان است. فصل 37 1و یعقوب در سرزمینی که پدرش در آن غریب بود ،در زمین کنعان ساکن شد. 2اینها نسلهای یعقوب هستند .یوسف هفده ساله بود که با برادران خود به گله میپراند .و پسر با پسران بیله و با پسران زیلفا ،زنان پدرش بود .یوسف گزارش بد آنها را برای پدرش آورد. 3و اسرائیل یوسف را بیش از همه فرزندان خود دوست داشت ،زیرا او پسر پیری او بود و برای او کت رنگارنگ ساخت. 4و چون برادرانش دیدند که پدرشان او را بیشتر از همه برادرانش دوست دارد ،از او متنفر شدند و نتوانستند با او به صلح صحبت کنند. 5و یوسف خوابی دید و آن را برای برادران خود بازگو کرد و آنها بیشتر از او متنفر بودند. ۶و به ایشان گفت« :این خوابی را که دیدهام بشنوید. 7زیرا ،بنگرید ،ما در مزرعه قلدهها را میبستیم ،و اینک ،غلف من برخاست و نیز راست ایستاد .و اینک ،غلت تو در اطراف ایستاده ،و به قامت من سجده کردند.
پیدایش
8و برادرانش به او گفتند :آیا واقعا ا بر ما سلطنت میکنی؟ یا آیا تو بر ما مسلط خواهی بود؟ و به خاطر رویاهایش و سخنانش بیشتر از او متنفر بودند. 9و او خواب دیگری دید و آن را به برادران خود بازگو کرد و گفت :اینک من خواب دیگری دیدم .و اینک خورشید و ماه و یازده ستاره بر من سجده کردند. 10و آن را به پدر و برادرانش گفت و پدرش او را سرزنش کرد و به او گفت« :این چه خوابی است که دیدی؟ آیا من و مادرت و برادرانت بیایم تا در برابر تو به زمین سجده کنیم؟ 11و برادرانش به او حسادت کردند .اما پدرش این قول را رعایت کرد. 12و برادرانش رفتند تا گله پدر خود را در شکیم علوفه کنند. 13و اسرائیل به یوسف گفت :آیا برادران تو گله را در شکیم نمیچرخانند؟ بیا و من تو را نزد آنها خواهم فرستاد .و او به او گفت :اینجا هستم. 14و به او گفت« :برو ،ببین که آیا حال برادرانت خوب است یا گلهها .و دوباره به من خبر بده پس او را از وادی حبرون بیرون فرستاد و به شکیم آمد. 15و مردی او را یافت و اینک در صحرا سرگردان بود و مرد از او پرسید و گفت :چه می خواهی؟ 16و او گفت« :من به دنبال برادرانم هستم. 17و مرد گفت« :از اینجا رفتند .زیرا شنیدم که میگفتند اجازه دهید به دوتان برویم .و یوسف به دنبال برادران خود رفت و آنها را در دوتان یافت. 18و چون او را از دور دیدند ،حتی قبل از اینکه به آنها نزدیک شود ،علیه او توطئه کردند تا او را بکشند. 19و به یکدیگر گفتند ،اینک این خواببین میآید. 20پس اکنون بیایید و او را بکشیم و در گودالی بیندازیم و خواهیم گفت که حیوان بدی او را خورده است و خواهیم دید که رویاهای او چه خواهد شد. 21و روبن این را شنید و او را از دست ایشان رهانید .و گفت :او را نکشیم. 22و روبن به آنها گفت« :خون نریزید ،بلکه او را در این گودالی که در بیابان است بیندازید و دستی بر او دراز نکنید .تا او را از دست آنها خلص کند تا دوباره به پدرش تحویل دهد. 23و چنین واقع شد ،هنگامی که یوسف نزد برادران خود آمد ،آنها یوسف را از کت او بیرون آوردند. 24و او را گرفتند و در چاله انداختند و چاله خالی بود و آب در آن نبود. 25و نشستند تا نان بخورند و چشمان خود را بلند کرده ،نگاه کردند ،و اینک گروهی از اسمیلیان از جلعاد با شترهای خود که ادویه و مرهم و مرم حمل میکردند ،آمدند تا آن را به مصر ببرند. 26و یهودا به برادران خود گفت ،چه سودی دارد که برادر خود را بکشیم و خون او را پنهان کنیم؟ 27بیایید و او را به اشملیان بفروشیم و دست ما بر او نباشد .زیرا او برادر و جسم ماست .و برادرانش راضی بودند. 28آنگاه بازرگانان مدیانی گذشتند .و یوسف را بیرون آوردند و از گودال بیرون آوردند و یوسف را در ازای بیست نقره به اشملیان فروختند و یوسف را به مصر آوردند. 29و روبن به گودال بازگشت .و اینک یوسف در گودال نبود .و لباس هایش را اجاره کرد. 30و نزد برادران خود بازگشت و گفت« :بچه نیست .و من ،کجا بروم؟ 31و کت یوسف را گرفتند و یک بز را کشتند و کت را در خون فرو کردند. 32و کت رنگارنگ فرستادند و برای پدر خود آوردند .و گفت« :این را یافتهایم ،اکنون بدان که کت پسرت است یا نه. 33و او آن را دانست و گفت :این کت پسر من است .وحشی بد او را خورده است .یوسف بدون شک تکه تکه اجاره شده است. 34و یعقوب جامههای خود را درید و بر کمر خود جامهای پوشانید و روزهای بسیار برای پسر خود ماتم گرفت. 35و همه پسران و دخترانش برخاستند تا او را تسلی دهند .اما او از تسلی دادن خودداری کرد .و گفت« :زیرا نزد پسرم سوگوار به قبر خواهم رفت .بنابراین پدرش برای او گریست. 36و مدیانیان او را به مصر به فوتیفار ،افسر فرعون و فرمانده نگهبان فروختند. فصل 38 1و در آن زمان واقع شد که یهودا از برادران خود فرود آمد و به شخصی عدلمی که نامش حیره بود بازگشت. 2و یهودا در آنجا دختر یکی از کنعانیان را دید که نامش شوآ بود .و او را گرفت و نزد او رفت. 3و او حامله شد و پسری زایید .و او نام خود را Er. 4و او دوباره آبستن شد و پسری زایید .و او را اونان نامید. شللح نامید و در حزیب بود که او را زایید. 5و او بار دیگر آبستن شد و پسری زایید .و او را ل 6و یهودا برای اولینزادهاش عیر زن گرفت که نامش تامار بود. 7و عیر ،نخستزاده یهودا ،در نظر خداوند شریر بود .و خداوند او را کشت. 8و یهودا به اونان گفت« :به نزد زن برادرت برو و با او ازدواج کن و فرزندانی برای برادرت بیاور. 9و اونان می دانست که این دانه نباید از او باشد .و چون نزد زن برادرش رفت ،آن را بر زمین ریخت تا مبادا به برادرش بذر بدهد. 10و کاری که کرد خداوند را خشمگین کرد ،از این رو او را نیز کشت.
پیدایش
11و یهودا به عروس خود تامار گفت« :در خانه پدرت بیوه باش تا پسرم شله بزرگ شود ،زیرا گفت :مبادا او نیز مانند برادرانش بمیرد . و تامار رفت و در خانه پدرش ساکن شد. 12و به مرور زمان دختر شوح یهودا مرد .و یهودا تسلی یافت و به همراه دوستش حیره ادولمی نزد گوسفندان خود به تیمنات رفت. 13و به تامار گفته شد ،اینک پدر شوهرت برای چیدن گوسفندان خود به تیمنات میرود. 14و جامههای بیوهزن خود را از تن او درآورد و او را با پردهای پوشانید و خود را پیچید و در مکانی باز که در راه تیمنات است، نشست .زیرا دید که شله بزرگ شده است و او را به همسری ندادند. 15وقتی یهودا او را دید ،او را فاحشه پنداشت .چون صورتش را پوشانده بود 16و در راه به سوی او برگشت و گفت« :به نزد تو برو ،اجازه بده تا نزد تو بیایم( .زیرا او نمی دانست که او عروسش است ).و او گفت : "چه می خواهی به من بدهی تا نزد من بیایی؟" 17و او گفت ،من برای تو بچه ای از گله می فرستم .و او گفت :آیا به من تعهدی می دهی تا آن را بفرستی؟ 18و او گفت« :چه تعهدی به تو بدهم؟ و او گفت :مهر تو و دستبند تو و عصای تو که در دست توست .و آن را به او داد و نزد او آمد و او از او آبستن شد. 19و او برخاست و رفت و پرده خود را از او برداشت و جامه بیوه خود را پوشید. 20و یهودا بچه را به دست دوستش عدلمی فرستاد تا عهد خود را از دست زن بگیرد ،اما او را نیافت. 21سپس از مردان آن محل پرسید ،فاحشه ای که آشکارا در کنار راه بود کجاست؟ و گفتند :در این مکان فاحشه ای نبود. 22و به یهودا بازگشت و گفت ،نمی توانم او را بیابم .و همچنین مردان آن محل گفتند که در این مکان فاحشه ای وجود ندارد. 23و یهودا گفت ،بگذار آن را نزد خود ببرد ،مبادا شرمنده شویم .اینک من این بچه را فرستادم و تو او را نیافتی. 24و حدود سه ماه بعد به یهودا خبر دادند و گفتند :عروست تامار فاحشه کرده است .و همچنین ،اینک ،او با فاحشگی باردار شده است .و یهودا گفت :او را بیرون بیاور و بسوزان. 25هنگامی که او را بیرون آوردند ،نزد پدر شوهرش فرستاد و گفت« :سوگند به آن مردی که اینها هستند ،من باردار هستم. 26و یهودا آنها را تصدیق کرد و گفت« :او از من عادلتر بوده است .زیرا او را به پسرم شله ندادم .و او دیگر او را نمی شناخت. 27و در زمان زایمان او چنین گذشت که اینک ،دوقلوها در رحم او بودند. 28و چنین واقع شد ،هنگامی که او درد می کرد ،که یکی دست خود را دراز کرد ،و قابله یک نخ قرمز بر دست او گرفت و گفت :این اول بیرون آمد. 29و چون دستش را عقب کشید ،اینک برادرش بیرون آمد و او گفت« :چطور دریدی؟ این رخنه بر تو باد .بنابراین نام او را فارص نامیدند. 30و پس از آن برادرش که نخ قرمز بر دست داشت بیرون آمد و نام او را زرعه گذاشتند. فصل 39 1و یوسف را به مصر آوردند .و پوتیفار ،افسر فرعون ،فرمانده نگهبان ،مصری ،او را از دست اصمیلیان که او را به آنجا آورده بودند خرید. 2و خداوند با یوسف بود و او مردی سعادتمند بود .و او در خانه استادش مصری بود. 3و اربابش دید که خداوند با اوست و خداوند هر چه کرد در دست او کامیاب ساخت. 4و یوسف در نظر او فیض یافت و او را خدمت کرد و او را ناظر خانه خود کرد و هر چه داشت به دست او سپرد. 5و چنین گذشت از زمانی که او را در خانه خود ناظر کرد و بر همه آنچه داشت ،خداوند خانه مصری را به خاطر یوسف برکت داد .و برکت خداوند بر تمام آنچه در خانه و صحرا داشت بود. 6و هر چه داشت در دست یوسف گذاشت .و او نمی دانست چیزی جز نانی که خورده بود ندارد .و یوسف شخصی نیکو و مورد لطف بود. 7و بعد از این اتفاق افتاد که زن اربابش چشمان خود را بر یوسف انداخت .و او گفت :با من دراز بکش. 8اما او امتناع کرد و به زن ارباب خود گفت« :اینک ،ارباب من از آنچه در خانه با من است آگاه نیست ،و هر چه دارد به دست من سپرده است. 9در این خانه کسی بزرگتر از من نیست .او جز تو چیزی از من دریغ نکرده است ،زیرا تو همسر او هستی. 10و چنین گذشت ،همانطور که او روز به روز با یوسف صحبت می کرد ،او به او گوش نکرد ،که کنار او دراز بکشد یا با او باشد. 11و در این زمان گذشت که یوسف برای انجام امور خود به خانه رفت .و هیچ یک از مردان خانه در آنجا نبود. 12و او را به جامهاش گرفت و گفت :با من بخواب. 13و چنین واقع شد ،هنگامی که او دید که جامه خود را در دست او گذاشته ،و فرار کرد، 14که او مردان خانه خود را صدا زد و با آنها صحبت کرد و گفت :ببینید او یک عبری را نزد ما آورده تا ما را مسخره کند .او نزد من آمد تا با من دراز بکشد و من با صدای بلند فریاد زدم: 15و چنین گذشت ،چون شنید که من صدای خود را بلند کردم و گریه کردم ،جامه خود را نزد من گذاشت ،و فرار کرد و او را بیرون آورد. 16و جامه خود را نزد خود گذاشت تا اینکه سرورش به خانه آمد. 17و او مطابق این کلمات با او صحبت کرد و گفت :غلم عبری که برای ما آوردهای ،نزد من آمد تا مرا مسخره کند. 18و چنین واقع شد که صدای خود را بلند کردم و فریاد زدم که او جامه خود را نزد من گذاشت و گریخت.
پیدایش
19و چنین واقع شد ،هنگامی که ارباب او سخنان زن خود را شنید که او به او گفت ،گفت" :بنده تو با من چنین کرد .که خشم او برافروخته شد. 20و ارباب یوسف او را گرفت و به زندان ،جایی که اسیران پادشاه در آن بسته بودند ،گذاشت و او در آنجا در زندان بود. 21ا یما خداوند با یوسف بود و به او رحم کرد و او را در نظر نگهبان زندان مورد لطف قرار داد. 22و نگهبان زندان تمام اسیران را که در زندان بودند به دست یوسف سپرد .و هر چه در آنجا انجام دادند ،او انجام دهنده آن بود. ۲۳نگهبان زندان به چیزی که زیر دستش بود نگاه نکرد .زیرا خداوند با او بود و آنچه او کرد ،خداوند آن را کامیاب ساخت. فصل 40 1و بعد از این اتفاق افتاد که ساقی پادشاه مصر و نانوای او ارباب خود ،پادشاه مصر را آزار رساندند. 2و فرعون بر دو تن از افسران خود ،بر رئیس ساقیها و رئیس نانواها خشمگین شد. 3و آنها را در بند در خانه فرمانده نگهبان ،در زندان ،جایی که یوسف محبوس شده بود ،گذاشت. 4و فرمانده نگهبان یوسف را به ایشان مأمور کرد ،و او ایشان را خدمت کرد و ایشان مدتی در زندان ماندند. 5و هر دو خواب دیدند ،هر یک خواب خود را در یک شب ،هر یک طبق تعبیر خواب خود ،ساقی و نانوای پادشاه مصر که در زندان بسته بودند. 6و یوسف در صبح نزد آنها آمد و آنها را نگریست و اینک آنها غمگین بودند. 7و از افسران فرعون که با او در بند خانه اربابش بودند پرسید ،گفت :چرا امروز اینقدر غمگین میبینید؟ 8و به او گفتند :ما خوابی دیدیم و تعبیری برای آن وجود ندارد .و یوسف به آنها گفت :آیا تفسیرها از آن خدا نیست؟ به من بگو ،من از شما دعا می کنم. 9و ساقی اعظم خواب خود را به یوسف گفت و به او گفت :در خواب من ،اینک درخت انگور پیش روی من بود. 10و در درخت انگور سه شاخه بود .و از خوشه های آن انگورهای رسیده بیرون آمد. 11و جام فرعون در دست من بود و انگورها را گرفتم و در جام فرعون فشار دادم و جام را به دست فرعون دادم. 12یوسف به او گفت :تفسیر آن این است :سه شاخه سه روز است. 13با این حال ،در عرض سه روز فرعون سرت را بلند کرده ،تو را به جای خود باز خواهد گرداند ،و جام فرعون را به دست او خواهی داد ،به همان روشی که قبلا پیشخدمت او بودی. 14اما در مورد من بیندیش که برای تو خوب است ،و به من احسان کن ،و مرا نزد فرعون یاد کن ،و مرا از این خانه بیرون بیاور. 15زیرا که مرا از سرزمین عبرانیان دزدیدند و در اینجا نیز کاری نکردهام که مرا در سیاهچال بگذارند. ۱۶چون رئیس نانوا دید که تعبیر خوب است ،به یوسف گفت :من نیز در خواب بودم و اینک سه سبد سفید بر سرم بود. 17و در سبد بالیی از انواع گوشتهای نان برای فرعون بود .و پرندگان آنها را از سبد روی سر من خوردند. 18یوسف پاسخ داد و گفت :تفسیر آن این است :سه سبد سه روز است. 19اما در عرض سه روز فرعون سرت را از روی تو بلند خواهد کرد و تو را به درخت خواهد آویخت .و پرندگان گوشت تو را از تو خواهند خورد. 20و روز سوم ،که روز تولد فرعون بود ،واقع شد که برای جمیع بندگان خود ضیافتی ترتیب داد و سر ساقی اعظم و رئیس نانوا را در میان خادمان خود بلند کرد. 21و رئیس ساقی را دوباره به ساقی خود بازگرداند .و جام را به دست فرعون داد: 22اما او رئیس نانوا را به دار آویخت ،چنانکه یوسف برای ایشان تعبیر کرده بود. 23با این حال رئیس ساقی یوسف را به یاد نیاورد ،بلکه او را فراموش کرد. فصل 41 1و در پایان دو سال کامل واقع شد که فرعون خواب دید و اینک در کنار رودخانه ایستاد. 2و اینک ،هفت گاو مرغوب و گوشت چاق از رودخانه بیرون آمدند .و در یک چمنزار تغذیه کردند. 3و اینک ،هفت گاو دیگر پس از آنها از رودخانه بیرون آمدند که مورد لطف و لغر بودند .و در کنار گاو نر دیگر در لبه رودخانه ایستاد. 4و گاوهای نحیف و لغر ،هفت گاو مرغوب و چاق را خوردند .پس فرعون از خواب بیدار شد. 5و خوابید و بار دوم خواب دید و اینک هفت خوشه ذرت بر یک ساقه بلند شد ،درجه و مرغوب. 6و اینک ،هفت گوش نازک و بادشکن باد شرق پس از آنها بیرون آمد. 7و هفت گوش نازک هفت گوش پر و ردیف را بلعیدند .و فرعون از خواب بیدار شد و اینک خواب بود. 8و در صبح واقع شد که روح او مضطرب شد .و او فرستاد و همه جادوگران مصر و همه حکیمان آن را فرا خواند و فرعون خواب خود را به آنها گفت .اما کسی نبود که آنها را به فرعون تفسیر کند. 9سپس ساقی اعظم با فرعون خطاب کرده ،گفت« :امروز خطاهای خود را به خاطر میآورم. 10فرعون بر خادمان خود خشمگین شد و مرا و من و رئیس نانوا را در بند در سردار خانه نگهبان گذاشت. 11و من و او در یک شب خواب دیدیم .ما هر مردی را طبق تعبیر خوابش خواب دیدیم.
پیدایش
12و در آنجا با ما مرد جوانی عبری خدمتکار فرمانده نگهبان بود .و ما به او گفتیم و او خوابهای ما را برای ما تعبیر کرد .برای هر کس مطابق خوابش تعبیر کرد. 13و چنانکه برای ما تعبیر کرد چنین شد .او مرا به دفترم بازگرداند و او را به دار آویخت. 14پس فرعون فرستاد و یوسف را صدا زد و با عجله او را از سیاه چال بیرون آوردند و او خود را تراشید و لباس خود را عوض کرد و نزد فرعون آمد. 15و فرعون به یوسف گفت :من خوابی دیدم و کسی نیست که آن را تعبیر کند. 16یوسف به فرعون پاسخ داد و گفت« :در من نیست ،خدا به فرعون پاسخ سلمتی خواهد داد. 17و فرعون به یوسف گفت« :در خوابم ،اینک در ساحل نهر ایستادم. 18و اینک ،از نهر هفت گاو گوشت چاق و دلپذیر بیرون آمدند .و در یک چمنزار تغذیه کردند: 19و اینک ،هفت گاو دیگر بعد از ایشان آمدند ،فقیر و بسیار بد لطف و لغر ،که هرگز در تمام سرزمین مصر بدی ندیدم. 20و گاو لغر و بدخلق هفت گاو چاق اول را خوردند. 21و چون آنها را خوردند ،معلوم نشد که آنها را خورده اند .اما آنها همچنان مانند ابتدا مورد حمایت قرار گرفتند .پس بیدار شدم. 22و در خواب دیدم که اینک هفت خوشه پر و نیکو در یک ساقه بیرون آمد. 23و اینک ،هفت خوشه خشکیده ،نازک و وزیده از باد شرقی ،پس از آنها رویید. 24و گوشهای نازک هفت گوش خوب را خوردند و این را به جادوگران گفتم .اما کسی نبود که بتواند آن را به من اعلم کند. 25یوسف به فرعون گفت :رویای فرعون یکی است :خدا به فرعون نشان داد که او چه خواهد کرد. 26هفت گاو خوب هفت سال است .و هفت گوش خوب هفت سال است :رویا یکی است. 27و هفت گاو نازک و نازک که بعد از آنها آمد ،هفت سال است .و هفت گوش خالی که با باد مشرق کوبیده شده باشد ،هفت سال قحطی خواهد بود. 28این چیزی است که من به فرعون گفتم :آنچه را که خدا میخواهد انجام دهد به فرعون میگوید. 29اینک ،هفت سال فراوانی در سراسر سرزمین مصر میآید. 30و بعد از آنها هفت سال قحطی خواهد آمد .و همه چیزهای فراوان در سرزمین مصر فراموش خواهد شد .و قحطی زمین را خواهد بلعید. 31و به دلیل قحطی که در پی خواهد آمد ،فراوانی در زمین شناخته نخواهد شد .زیرا بسیار دردناک خواهد بود. 32و برای آن رویا برای فرعون دو برابر شد .به این دلیل است که آن چیز را خدا ثابت کرده است و خداوند به زودی آن را تحقق می بخشد. 33پس اکنون فرعون به مردی دانا و حکیم نگاه کند و او را بر سرزمین مصر بنشاند. 34فرعون این کار را بکند و مأمورانی را برای زمین تعیین کند و در هفت سال فراوان ،یک پنجم زمین مصر را تصاحب کند. 35و همه آذوقه سالهای خوب را که میآیند جمع کنند و ذرت را زیر دست فرعون بگذارند و در شهرها غذا نگه دارند. 36و آن غذا در برابر هفت سال قحطی که در زمین مصر خواهد بود ،برای زمین ذخیره خواهد شد .که زمین از قحطی از بین نرود. 37و این کار در نظر فرعون و در نظر همه بندگانش نیکو بود. 38و فرعون به بندگان خود گفت :آیا میتوانیم چنین کسی را پیدا کنیم که روح خدا در او باشد؟ 39و فرعون به یوسف گفت :چون خدا همه اینها را به تو نشان داده است ،هیچ کس به اندازه تو دانا و حکیم نیست. 40تو بر خانه من خواهی بود و برحسب کلم تو بر تمامی قوم من حکومت خواهند کرد. 41و فرعون به یوسف گفت« :ببین ،تو را بر تمام سرزمین مصر گماشتم. 42و فرعون انگشتر خود را از دست خود درآورد و بر دست یوسف نهاد و او را جامههای کتان نازک پوشید و زنجیر طلیی بر گردن او انداخت. 43و او را بر ارابه دومی که داشت سوار کرد .و در برابر او فریاد زدند" :زانو بزن". 44و فرعون به یوسف گفت :من فرعون هستم و بدون تو کسی دست یا پای خود را در تمام سرزمین مصر بلند نخواهد کرد. 45و فرعون یوسف را زفناتفانه نامید .و او را به زن اسنات دختر پوتیفره کاهن اون داد .و یوسف بر تمام سرزمین مصر رفت. 46و یوسف سی ساله بود که در حضور فرعون پادشاه مصر ایستاد .و یوسف از حضور فرعون بیرون آمد و در تمام سرزمین مصر رفت. 47و در هفت سال فراوان ،زمین به تعداد انگشت شماری پدید آمد. 48و جمیع آذوقه هفت سال را که در زمین مصر بود جمع کرد و در شهرها انباشته کرد .غذای صحرا که در اطراف هر شهر بود ،در آن گذاشت. 49و یوسف ذرت را مانند ریگ دریا بسیار جمع کرد تا اینکه شمارش را ترک کرد .چون بدون شماره بود 50و برای یوسف دو پسر به دنیا آمد قبل از آمدن سالهای قحطی که آسنات دختر پوتیفره کاهن اون برای او زایید. 51و یوسف نام نخستزاده را منسی نامید :زیرا او گفت که خدا مرا تمام زحمات خود و تمام خانه پدرم را فراموش کرده است. 52و نام دوم را افرایم نامید ،زیرا خدا مرا در زمین مصیبت بارور ساخته است. 53و هفت سال فراوانی که در زمین مصر بود به پایان رسید. 54و همان طور که یوسف گفته بود هفت سال کمبود شروع شد .اما در تمام سرزمین مصر نان بود. 55و چون تمام سرزمین مصر قحطی شد ،قوم برای نان نزد فرعون فریاد زدند و فرعون به همه مصریان گفت :نزد یوسف بروید .آنچه او به شما می گوید ،انجام دهید. 56و قحطی تمام روی زمین را فرا گرفت و یوسف تمام انبارها را گشود و به مصریان فروخت .و قحطی در سرزمین مصر شدید شد.
پیدایش
57و همه کشورها برای خرید ذرت نزد یوسف به مصر آمدند .زیرا قحطی در همه سرزمین ها بسیار شدید بود. فصل 42 1و چون یعقوب دید که در مصر ذرت است ،یعقوب به پسران خود گفت :چرا به یکدیگر نگاه می کنید؟ 2و گفت« :اینک ،شنیدهام که در مصر ذرت وجود دارد .به آنجا بروید و از آنجا برای ما بخرید .تا زنده باشیم و نمردیم. 3و ده برادر یوسف برای خرید ذرت در مصر رفتند. 4اما بنیامین ،برادر یوسف ،یعقوب با برادران خود نفرستاد .زیرا گفت :مبادا مصیبتى به او برسد. 5و بنیاسرائیل آمدند تا در میان کسانی که آمده بودند ،ذرت بخرند ،زیرا در زمین کنعان قحطی بود. 6و یوسف والی زمین بود و او بود که به جمیع مردم زمین فروخت و برادران یوسف آمدند و با روی خود به زمین در برابر او تعظیم کردند. 7و یوسف برادران خود را دید ،و آنها را شناخت ،اما خود را برای آنها غریبه کرد ،و با آنها سخت صحبت کرد .و او به آنها گفت :از کجا آمده اید؟ و گفتند :از سرزمین کنعان برای خرید غذا. 8و یوسف برادران خود را می شناخت ،اما آنها او را نمی شناختند. 9و یوسف خوابهایی را که از آنها دیده بود به یاد آورد و به آنها گفت« :شما جاسوس هستید .برای دیدن برهنگی زمین آمده اید. 10و آنها به او گفتند ،نه ،سرور من ،اما بندگان تو برای خرید غذا آمده اند. 11ما همه پسران یک انسان هستیم .ما مردان واقعی هستیم ،بندگان تو جاسوس نیستند. 12و او به آنها گفت ،نه ،اما برای دیدن برهنگی زمین آمده اید. 13و گفتند ،بندگان تو دوازده برادرند ،پسران یک مرد در زمین کنعان .و اینک کوچکترین آنها امروز نزد پدر ماست و یکی نیست. 14و یوسف به آنها گفت :این همان چیزی است که به شما گفتم که شما جاسوس هستید. 15بدین وسیله شما ثابت خواهید شد :به جان فرعون از اینجا بیرون نخواهید رفت ،مگر اینکه کوچکترین برادرتان به اینجا بیاید. 16یکی از خود را بفرست تا برادرتان را بیاورد و در زندان نگه داشته شوید تا سخنان شما ثابت شود که آیا حقیقتی در شما وجود دارد یا خیر. 17و همه آنها را سه روز در بند گذاشت. 18و یوسف روز سوم به ایشان گفت« :این را انجام دهید و زنده بمانید .زیرا من از خدا می ترسم: 19اگر شما مردان راستین هستید ،بگذارید یکی از برادرانتان در خانه زندان شما بسته شود. 20اما کوچکترین برادرت را نزد من بیاور .پس سخنان شما تأیید خواهد شد و نخواهید مرد .و این کار را کردند. 21و آنها به یکدیگر گفتند" :ما در مورد برادر خود گناهکاریم ،زیرا ما رنج روح او را دیدیم ،هنگامی که او ما را التماس کرد ،و ما نشنیدیم .بنابراین این ناراحتی به سراغ ما آمده است. 22و روبن به آنها پاسخ داد و گفت« :به شما نگفتهام که به کودک گناه نکنید .و شما نمی شنوید؟ بنابراین ،بنگر ،خون او نیز لزم است. 23و آنها نمی دانستند که یوسف آنها را درک می کند .زیرا او توسط مترجمی با آنها صحبت کرد. 24و از آنها برگشت و گریست .و دوباره نزد ایشان بازگشت و با ایشان گفتگو کرد و شمعون را از ایشان گرفت و در مقابل چشمان ایشان بستند. 25سپس یوسف دستور داد که کیسه های آنها را از ذرت پر کنند و پول هرکس را در کیسه او برگردانند و برای راه به آنها رزق بدهند. 26و آنها بر الغ خود را با ذرت بار کردند و از آنجا رفتند. 27و چون یکی از آنها کیسه خود را باز کرد تا در مسافرخانه خرقه الغ خود را بدهد ،از پول خود جاسوسی کرد .زیرا اینک در دهان کیسه او بود. 28و او به برادران خود گفت ،پول من بازگردانده شد .و اینک در کیسه من است .دلشان ناامید شد و ترسیدند و به یکدیگر گفتند :این چه کاری است که خدا با ما کرد؟ 29و آنها نزد پدر خود یعقوب به زمین کنعان آمدند و همه آنچه را که بر آنها گذشت به او گفتند .گفتن 30آن مرد که ارباب زمین است با ما سخت سخن گفت و ما را جاسوس کشور کرد. 31و ما به او گفتیم ،ما مردان واقعی هستیم .ما جاسوس نیستیم: 32ما دوازده برادر ،پسران پدر خود هستیم .یکی نیست ،و کوچکترین آنها امروز با پدر ما در سرزمین کنعان است. 33و مرد ،ارباب کشور ،به ما گفت ،از این طریق می دانم که شما مردان واقعی هستید .یکی از برادرانت را نزد من بگذار و برای قحطی خاندان خود غذا بگیر و برو. 34و كوچكترین برادر خود را نزد من بیاورید تا بدانم كه شما جاسوس نیستید ،بلكه مردان حقیقي هستید. 35و چنین واقع شد که آنها کیسه های خود را خالی می کردند ،که ،اینک ،بسته پول هر کس در کیسه او بود :و چون آنها و پدرشان بسته های پول را دیدند ،ترسیدند. 36و پدرشان یعقوب به آنها گفت« :من را از فرزندانم محروم کردهاید ،یوسف نیست و شمعون نیست ،و شما بنیامین را خواهید گرفت . همه اینها علیه من است. 37و روبن به پدر خود گفت ،اگر او را نزد تو نیاورم ،دو پسرم را بکش ،او را به دست من بسپار و من او را دوباره نزد تو خواهم آورد. 38و او گفت ،پسر من با شما نخواهد آمد .زیرا برادرش مرده و تنها مانده است ،اگر در راهی که می روید به او بدی رسد ،موهای سفید مرا با اندوه به گور فرود آورید.
پیدایش
فصل 43 1و قحطی در زمین شدید بود. 2و چنین واقع شد ،هنگامی که آنها غلتی را که از مصر آورده بودند خوردند ،پدرشان به آنها گفت« :دوباره بروید ،کمی غذا برای ما بخرید. 3و یهودا با او صحبت کرده ،گفت« :آن مرد به شدت به ما اعتراض کرد و گفت ،صورت من را نخواهید دید ،مگر اینکه برادرتان با شما باشد. 4اگر برادر ما را با ما بفرستی ،فرود میآییم و برایت غذا میخریم. 5اما اگر او را نفرستي ،پایین نخواهیم شد ،زیرا آن مرد به ما گفت ،صورت مرا نخواهي دید مگر اینكه برادرت با تو باشد. 6و اسرائیل گفت« :چرا به من بد کردی که به آن مرد گفتی که آیا هنوز برادری داری؟ 7و گفتند« :آن مرد به سختی از حال ما و خویشاوندان ما سؤال کرد و گفت :آیا پدرت هنوز زنده است؟ برادر دیگری دارید؟ و با توجه به اصل این کلمات به او گفتیم :آیا مطمئنا ا میتوانیم بدانیم که میگوید :برادرت را پایین بیاور؟ 8و یهودا به پدرش اسرائیل گفت« :پسر را با من بفرست تا برخاسته برویم .تا هم ما ،هم تو و هم فرزندانمان زنده بمانیم و نمردیم. 9من برای او ضامن خواهم بود .از دست من او را طلب خواهی کرد. 10زیرا اگر درنگ کرده بودیم ،مطمئنا ا اکنون برای بار دوم برگشته بودیم. 11و پدر ایشان اسرائیل به ایشان گفت« :اگر الن چنین است ،این کار را بکنید .از بهترین میوه های زمین در ظروف خود بگیرید و هدیه ای و اندکی مرهم و اندکی عسل و ادویه و مرم و آجیل و بادام به آن مرد ببرید. 12و دو برابر پول در دست خود بگیرید .و پولی را که دوباره در دهان کیسه هایت آوردند ،دوباره در دستت ببر .شاید یک غفلت بوده است: 13برادرت را نیز بگیر و برخیز و نزد آن مرد برو. 14و خدای قادر متعال در حضور آن مرد به شما رحم کند تا برادر دیگر شما و بنیامین را بفرستد .اگر فرزندانم را از دست بدهم ،داغدار شده ام. 15و مردان آن هدیه را گرفتند و دو برابر پول و بنیامین در دست گرفتند .و برخاست و به مصر فرود آمد و در برابر یوسف ایستاد. 16و چون یوسف بنیامین را با ایشان دید ،به حاکم خانه خود گفت :این افراد را به خانه بیاور و بکش و آماده کن .زیرا این مردان ظهر با من شام خواهند خورد. 17و آن مرد همانطور که یوسف گفت عمل کرد .و آن مرد مردان را به خانه یوسف آورد. 18و مردان ترسیدند ،زیرا آنها را به خانه یوسف آوردند .و گفتند :به خاطر پولی که در اولین بار در کیسه های ما برگردانده شد ،ما را آوردند .تا او برای ما مناسبت بجوید و بر ما بیفتد و ما را برده و الغ ما کند. 19و به مباشر خانه یوسف نزدیک شدند و در درب خانه با او گفتگو کردند. 20و گفت :آقا ،ما در اولین بار برای خرید غذا به زمین آمدیم. 21و چنین واقع شد ،چون به مسافرخانه رسیدیم ،گونیهای خود را باز کردیم ،و اینک ،پول هر کس در دهان کیسه او بود ،پول ما به وزن کامل ،و آن را دوباره در دست خود آوردیم. 22و پولهای دیگری را برای خریدن غذا در دستان خود آورده ایم :نمی توانیم بگوییم چه کسی پول ما را در کیسه های ما گذاشته است. 23و او گفت« :سلم بر شما ،نترسید ،خدای شما و خدای پدرتان گنجی در کیسه هایتان به شما داده است .من پول شما را داشتم .و شمعون را نزد ایشان بیرون آورد. 24و آن مرد مردان را به خانه یوسف آورد و به آنها آب داد و پاهای خود را شستند .و او به الغهایشان ضمانت داد. 25و هدایایی را برای یوسف آماده کردند که در ظهر آمد ،زیرا شنیدند که در آنجا نان بخورند. 26و چون یوسف به خانه آمد ،هدایایی را که در دست داشتند به خانه آوردند و تا زمین به او تعظیم کردند. 27و او از حال آنها سؤال کرد و گفت« :آیا پدر شما خوب است ،پیرمردی که از او صحبت کردید؟ آیا او هنوز زنده است؟ 28و آنها پاسخ دادند« :بنده تو ،پدر ما ،سالم است ،او هنوز زنده است .و سر به زیر افکندند و سجده کردند. 29و چشمان خود را برداشته ،برادر خود بنیامین ،پسر مادرش را دید و گفت :آیا این برادر کوچکتر شماست که در مورد او با من صحبت کردید؟ و گفت :پسرم خدا بر تو رحمت کند. 30و یوسف عجله کرد .زیرا روده هایش مشتاق برادرش بود .و او وارد اتاق خود شد و در آنجا گریست. 31و صورت خود را شست و بیرون رفت و خودداری کرد و گفت :نان بپوش. 32و برای او به تنهایی و برای آنها به تنهایی و برای مصریانی که با او غذا میخوردند به تنهایی به راه افتادند .زیرا این برای مصریان مکروه است. 33و در حضور او نشستند ،نخستزاده برحسب حق اولییت و کوچکترین برحسب جوانیاش. 34و او گرفت و از حضور خود برای آنها ضایعات فرستاد .و نوشیدند و با او شادی کردند. فصل 44 ۱و به مباشر خانه خود دستور داد و گفت :کیسههای مردم را به اندازهای که میتوانند حمل کنند ،از غذا پر کن و پول هر کسی را در دهان کیسه او بگذار. ۲و جام من ،جام نقرهای را در دهان گونی کوچکترین و پول ذرت او بگذار .و طبق کلمی که یوسف گفته بود عمل کرد.
پیدایش
3به محض روشن شدن صبح ،آنها و الغهایشان فرستاده شدند. 4و چون از شهر بیرون رفتند و هنوز دور نبودند ،یوسف به مباشر خود گفت« :برخیز ،به دنبال مردان برو .و چون آنها را گرفتی ،به آنها بگو :چرا بدی را به نیکی پاداش می دهید؟ 5آیا این چیزی نیست که پروردگار من در آن می نوشد و به راستی که به وسیله آن پیشگویی می کند؟ شما با این کار بد کرده اید. 6و او آنها را پیش گرفت و همین کلمات را به آنها گفت. 7و آنها به او گفتند :چرا آقای من این سخنان را می گوید؟ خدا نکند که بندگانت این کار را انجام دهند: 8اینک ،پولی را که در دهان کیسههای خود یافتیم ،از سرزمین کنعان نزد تو آوردیم ،پس چگونه نقره یا طل را از خانه پروردگارت بدزدیم؟ 9نزد هر كه از بندگانت یافت شود ،هر دو بمیرد و ما نیز غلم آقاي من خواهیم بود. 10و او گفت« :الن نیز طبق گفته شما باشد .و شما بی عیب خواهید بود. 11آنگاه به سرعت کیسهی هر کس را به زمین پایین آوردند ،و کیسهی خود را باز کردند. 12و جستوجو کرد و از بزرگتر شروع کرد و از کوچکتر رفت و جام در کیسه بنیامین پیدا شد. 13آنگاه لباسهای خود را دریدهاند و هر کس الغ خود را بار کرده ،به شهر بازگشتند. 14و یهودا و برادرانش به خانه یوسف آمدند .زیرا او هنوز آنجا بود. 15و یوسف به آنها گفت« :این چه کاری است که کردید؟ آیا نمیدانید که چنین مردی به یقین میتواند خدایی کند؟ 16و یهودا گفت« :به آقای من چه بگوییم؟ چه حرفی بزنیم یا چگونه خودمان را پاک کنیم؟ خدا به گناه بندگان تو پی برده است :اینک ما بندگان پروردگارم هستیم ،هم ما و هم او که جام نزد او یافت می شود. 17و او گفت" :خدا نکند که من چنین کنم .اما مردی که جام در دست او یافت شود ،بنده من خواهد بود .و اما تو ،تو را با سلمتی نزد پدرت برخیز. 18و یهودا نزد او آمد و گفت« :ای سرور من ،از تو میخواهم ،بنده تو سخنی در گوش آقای من بگو و خشم تو بر غلمت شعله ور نشود، زیرا تو مانند فرعون هستی. 19سرورم از غلمان خود پرسید :آیا شما پدر یا برادر دارید؟ 20و به سرورم گفتیم ،ما یک پدر داریم ،یک پیرمرد ،و یک فرزند در سنین پیری او کوچک .و برادرش مرده است و از مادرش تنها مانده است و پدرش او را دوست دارد. 21و تو به بندگانت گفتی ،او را نزد من بیاور تا چشمان خود را بر او بنشانم. 22و به سرورم گفتیم ،پسر نمی تواند پدر خود را ترک کند ،زیرا اگر پدر خود را ترک کند ،پدرش خواهد مرد. 23و تو به بندگانت گفتی ،مگر اینکه برادر کوچکت با تو فرود آید ،دیگر چهره مرا نخواهی دید. 24و چنین واقع شد که وقتی نزد غلم تو ،پدرم رسیدیم ،سخنان آقایم را به او گفتیم. 25و پدر ما گفت« :دوباره برو و اندکی غذا برای ما بخر. 26و گفتیم :نمیتوانیم پایین برویم ،اگر کوچکترین برادر ما با ما باشد ،فرود خواهیم آمد ،زیرا ممکن است صورت آن مرد را نبینیم ،مگر اینکه برادر کوچک ما با ما باشد. 27و غلم تو پدرم به ما گفت ،میدانیم که همسرم برای من دو پسر به دنیا آورد. 28و آن یکی از من بیرون رفت و من گفتم :یقینا ا او تکه تکه شده است .و من او را از آن زمان ندیدم: 29و اگر این را نیز از من بگیرید ،و بل به او برسد ،موهای سفید مرا با اندوه به گور فرود آورید. 30پس وقتی نزد بنده تو پدرم میآیم و آن پسر با ما نیست .با دیدن اینکه زندگی او به زندگی پسر گره خورده است. 31و هنگامی که ببیند آن پسر با ما نیست ،خواهد مرد و بندگانت موهای سفید خادمت پدر ما را با اندوه به گور خواهند آورد. 32زیرا غلم تو برای پسرم ضامن پدرم شد و گفت ،اگر او را نزد تو نیاورم ،تا ابد سرزنش پدرم خواهم بود. 33پس اکنون ،از تو میخواهم ،بگذار غلم تو به جای آن پسر ،غلم آقای من بماند .و بگذار پسر با برادرانش برود. 34زیرا چگونه نزد پدرم بروم و آن پسر با من نباشد؟ مبادا ببینم بلیی بر سر پدرم خواهد آمد. فصل 45 1پس یوسف نتوانست خود را در برابر همه کسانی که در کنار او ایستاده بودند خودداری کند .و فریاد زد :همه را از من بیرون کن .و در حالی که یوسف خود را به برادران خود می شناساند ،هیچ کس با او نبود. 2و با صدای بلند گریست و مصریان و خاندان فرعون شنیدند. 3و یوسف به برادران خود گفت ،من یوسف هستم .آیا پدرم هنوز زنده است؟ و برادرانش نتوانستند به او پاسخ دهند .زیرا از حضور او مضطرب شدند. 4و یوسف به برادران خود گفت :به من نزدیک شوید .و نزدیک شدند .و گفت :من برادر شما یوسف هستم که او را به مصر فروختید. 5پس اکنون غمگین نباشید و بر خود خشمگین نباشید که مرا در اینجا فروختید ،زیرا خدا مرا پیش شما فرستاد تا حیات را حفظ کنم. 6زیرا این دو سال قحطی در زمین بود ،و با این حال پنج سال است که در آن نه محصول خواهد بود و نه درو. ۷و خدا مرا پیش از شما فرستاد تا نسلی از شما را در زمین حفظ کنم و جان شما را با رهایی عظیم نجات دهم. 8پس اکنون تو نبودی که مرا به اینجا فرستادی ،بلکه خدا بود ،و مرا پدر فرعون و سرور تمامی خاندان او و فرمانروای تمامی سرزمین مصر قرار داد. ۹بشتابید و نزد پدرم بروید و به او بگویید :پسرت یوسف چنین میگوید ،خدا مرا سرور تمام مصر قرار داده است.
پیدایش
10و تو در زمین گشن ساکن خواهی شد و تو و فرزندانت و فرزندان فرزندانت و گلههایت و گلههایت و هر چه داری به من نزدیک خواهی شد. 11و در آنجا تو را تغذیه خواهم کرد .زیرا هنوز پنج سال قحطی وجود دارد .مبادا تو و خاندانت و هر چه داری تهیدست خواهی شد. 12و اینک چشمان شما و چشمان برادرم بنیامین می بینند که این دهان من است که با شما سخن می گوید. 13و شما از تمام جلل من در مصر و از همه آنچه دیدهاید به پدرم بگویید .و شما عجله کنید و پدرم را به اینجا بیاورید. 14و بر گردن برادر خود بنیامین افتاد و گریست .و بنیامین بر گردن او گریست. 15و همه برادران خود را بوسید و بر آنها گریست و پس از آن برادرانش با او صحبت کردند. 16و آوازه آن در خانه فرعون شنیده شد که میگفت :برادران یوسف آمدهاند و فرعون و بندگانش را پسندید. 17و فرعون به یوسف گفت« :به برادرانت بگو ،این کار را بکن .حیوانات خود را بارگیری کنید و بروید و به سرزمین کنعان برسانید. 18و پدر و خاندان خود را بگیرید ،و نزد من بیایید ،و من نفع زمین مصر را به شما خواهم داد و شما چربی زمین را خواهید خورد. 19اکنون به شما دستور داده شده است ،این را انجام دهید .برای اطفال و زنان خود ارابه هایی را از سرزمین مصر بردار و پدرت را بیاور و بیا. 20همچنین به چیزهای خود توجه نکنید .زیرا خیر تمام سرزمین مصر از آن شماست. 21و بنیاسرائیل چنین کردند و یوسف به فرمان فرعون گاریها را به آنها داد و برای راه به آنها آذوق داد. 22به همه آنها لباس عوض کرد .اما به بنیامین سیصد قطعه نقره و پنج تغییر لباس داد. 23و برای پدرش به این ترتیب فرستاد .ده الغ مملو از چیزهای خوب مصر و ده الغ با ذرت و نان و گوشت برای پدرش در راه. 24پس برادران خود را فرستاد و آنها رفتند و به آنها گفت :مواظب باشید که از راه خارج نشوید. 25و از مصر بیرون رفته ،به سرزمین کنعان نزد پدر خود یعقوب آمدند. 26و به او گفت و گفت :یوسف هنوز زنده است و او فرماندار تمام سرزمین مصر است .و قلب یعقوب غش کرد ،زیرا او آنها را باور نکرد. 27و همه سخنان یوسف را که به ایشان گفته بود به او گفتند :و چون ارابه هایی را که یوسف برای حمل او فرستاده بود دید ،روح پدرشان یعقوب زنده شد. 28و اسرائیل گفت :بس است .پسرم یوسف هنوز زنده است :قبل از مرگ می روم و او را می بینم. فصل 46 1و اسرائیل با هر چه داشت سفر کرد و به بئرشبع آمد و برای خدای پدرش اسحاق قربانی کرد. 2و خدا در رؤیاهای شب به اسرائیل گفت و گفت :یعقوب ،یعقوب .و او گفت :اینجا هستم. 3و او گفت« :من خدا ،خدای پدرت هستم .زیرا در آنجا از تو قومی بزرگ خواهم ساخت. 4با تو به مصر فرود خواهم آمد .و حتما ا تو را باز خواهم آورد و یوسف دست خود را بر چشمانت خواهد گذاشت. 5و یعقوب از بئرشبع برخاست و بنیاسرائیل پدر خود و فرزندان و زنان خود یعقوب را در ارابههایی که فرعون برای حمل او فرستاده بود حمل کردند. 6و گاوهای خود و اموال خود را که در زمین کنعان به دست آورده بودند ،گرفتند و با یعقوب و همه نسل او به مصر آمدند. 7پسرانش و پسران پسرش با او ،دخترانش و دختران پسرانش ،و همه ذریتش او را با خود به مصر آوردند. 8و این نامهای بنیاسرائیل است که به مصر آمدند ،یعقوب و پسرانش :روبین ،نخستزاده یعقوب. 9و پسران روبین .هانوخ و فالو و حزرون و کارمی. 10و پسران شمعون .جموئیل و یامین و اوحد و یاکین و زوهر و شائول پسر یک زن کنعانی. 11و پسران لوی .گرشون ،کاهات و مراری. 12و پسران یهودا .عیر و اونان و شله و فارص و زراح اما عیر و اونان در زمین کنعان مردند .و پسران فارص حصرون و حمول بودند. 13و پسران ایساکار .تول و فووه و ایوب و شمرون. 14و پسران زبولون .سرد و الون و جهلیل. 15اینها پسران لیه هستند که برای یعقوب در پادانارام با دخترش دینه زایید :تمام پسران و دخترانش سی و سه نفر بودند. 16و پسران جاد .زیفیون و هاگی و شونی و ازبون اری و آرودی و آرلی. 17و پسران اشیر .جمنا و ایشوا و ایسوی و بریا و سرح خواهر ایشان و پسران بریا .هبر و مالکیل. 18اینها پسران زیلفا هستند که لبان به دختر خود لیه داد و آنها را برای یعقوب به دنیا آورد ،یعنی شانزده نفر. 19پسران زن راحیل یعقوب .یوسف و بنیامین 20و برای یوسف در زمین مصر ،منسی و افرایم به دنیا آمدند که آسنات دختر پوتیفره کاهن اون برای او زایید. 21و پسران بنیامین بله و بکر و اشبیل و گرا و نعمان و اهی و روش و موپیم و هوپیم و ارد بودند. 22اینها پسران راحیل هستند که از یعقوب به دنیا آمدند. 23و پسران دان .هوشیم. 24و پسران نفتالی .جحزیل و گونی و جزر و شیلم. 25اینها پسران بیله هستند که لبان به دختر خود راحیل داد و او اینها را برای یعقوب زایید. 26تمام جانهایی که با یعقوب به مصر آمدند و از صلب او بیرون آمدند ،غیر از زنان پسران یعقوب ،همه شصت و شش نفر بودند. 27و پسران یوسف که او را در مصر به دنیا آوردند ،دو تن بودند :تمام ارواح خاندان یعقوب که به مصر آمدند ،شصت و ده نفر بودند.
پیدایش
28و یهودا را پیش از خود نزد یوسف فرستاد تا صورت خود را به سوی گشن معطوف سازد .و به سرزمین گشن آمدند. 29و یوسف ارابه خود را آماده کرد و برای ملقات پدر خود اسرائیل به گوشن رفت و خود را به او رساند .و بر گردنش افتاد و مدتی بر گردنش گریست. 30و اسرائیل به یوسف گفت« :حال اجازه بده بمیرم ،زیرا صورت تو را دیدهام ،زیرا هنوز زندهای. 31و یوسف به برادران خود و به خانۀ پدرش گفت ،من بروم و فرعون را نشان دهم و به او خواهم گفت :برادران من و خاندان پدرم که در زمین کنعان بودند نزد من آمده اند. 32و مردان چوپان هستند ،زیرا تجارت آنها به غذا دادن به احشام بوده است .و گله ها و گله های خود و هر چه دارند آورده اند. 33و هنگامی که فرعون شما را بخواند و بگوید شغل شما چیست؟ 34که بگویید :تجارت بندگان تو از جوانی ما تا کنون ،هم ما و هم پدران ما در مورد چهارپایان بوده است تا در زمین گشن ساکن شوید . زیرا هر شبانی برای مصریان مکروه است. فصل 47 1پس یوسف آمد و به فرعون خبر داد و گفت« :پدر من و برادرانم و گلهها و گلههای ایشان و هر چه دارند از زمین کنعان بیرون آمدهاند . و اینک آنها در زمین گشن هستند. 2و چند نفر از برادران خود را که پنج نفر بودند گرفت و به فرعون عرضه داشت. 3و فرعون به برادران خود گفت :شغل شما چیست؟ و به فرعون گفتند :بندگان تو ،هم ما و هم پدران ما شبانند. 4و به فرعون گفتند« :ما برای اقامت در زمین آمدهایم .زیرا بندگان تو چراگاهی برای گله های خود ندارند .زیرا که قحطی در زمین کنعان شدید است .پس اکنون از تو می خواهیم که بندگانت را در زمین گشن ساکن کنند. 5و فرعون به یوسف گفت :پدرت و برادرانت نزد تو آمدهاند. 6زمین مصر پیش روی توست .پدر و برادرانت را در بهترین زمین ساکن کن .در زمین گشن ساکن شوند ،و اگر در میان آنها مردی را می شناسید ،او را بر چهارپایان من حاکم گردان. ۷و یوسف پدر خود یعقوب را آورد و او را نزد فرعون گذاشت و یعقوب فرعون را برکت داد. 8و فرعون به یعقوب گفت :چند سالته؟ 9و یعقوب به فرعون گفت :ایام سالهای زیارت من صد و سی سال است :روزهای سالهای زندگی من اندک و بد بوده و به روزهای سالهای زندگی پدرانم در روزهای زیارتشان نرسیده است. 10و یعقوب فرعون را برکت داد و از حضور فرعون بیرون رفت. 11و یوسف پدر و برادران خود را قرار داد ،و به آنها ملکی در زمین مصر ،در بهترین زمین ،در زمین رامسس ،چنانکه فرعون دستور داده بود ،داد. 12و یوسف پدر و برادرانش و تمام اهل بیت پدرش را بر حسب خانوادههایشان با نان تغذیه کرد. 13و در تمام زمین نانی نبود .زیرا قحطی بسیار شدید بود ،به طوری که سرزمین مصر و تمام سرزمین کنعان از قحطی بیهوش شدند. 14و یوسف تمام پولی را که در زمین مصر و در زمین کنعان یافت شد برای ذرتی که خریده بودند جمع کرد و یوسف آن پول را به خانه فرعون آورد. 15و چون پول در زمین مصر و در زمین کنعان کم شد ،همه مصریان نزد یوسف آمدند و گفتند :به ما نان بده ،زیرا چرا باید در حضور تو بمیریم؟ برای پول شکست. 16یوسف گفت :چهارپای خود را بدهید .و اگر پول کم شود ،در ازای احشام به شما خواهم داد. 17و آنها چهارپایان خود را نزد یوسف آوردند و یوسف در عوض اسب و گله و گله و الغ به آنها نان داد و آنها را با نان تمام چهارپایان آنها در آن سال تغذیه کرد. 18هنگامی که آن سال تمام شد ،در سال دوم نزد او آمدند و به او گفتند« :ما این را از پروردگارم پنهان نمیکنیم که پول ما چگونه خرج میشود .ارباب من نیز گله های گاو ما را دارد .چیزی در نظر پروردگارم باقی نمانده است ،جز اجساد و زمینهای ما. 19پس چرا ما و سرزمینمان در برابر چشمان تو بمیریم؟ ما و زمین ما را به نان بخر و ما و زمینمان خدمتگزار فرعون خواهیم بود و به ما بذر بده تا زنده شویم و نمردیم تا زمین ویران نشود. 20و یوسف تمام زمین مصر را برای فرعون خرید .زیرا مصریان مزرعه خود را فروختند ،زیرا قحطی بر آنها چیره شد .پس زمین از آن فرعون شد. 21و مردم را از یک سر مرزهای مصر تا انتهای آن به شهرها برد. 22فقط زمین کاهنان را نخرید .زیرا که کاهنان سهمی از فرعون به آنها اختصاص دادند و سهمی را که فرعون به آنها داده بود خوردند، بنابراین زمینهای خود را نفروختند. 23.یوسف به مردم گفت« :اینک من امروز شما و زمین شما را برای فرعون خریدم. 24و در فزونی خواهد آمد که قسمت پنجم را به فرعون بدهید و چهار قسمت از آن خود شما خواهد بود ،برای بذر مزرعه ،و برای غذای شما ،و برای آنها از خانواده شما ،و برای غذای فرزندان کوچکتان. 25و گفتند :جان ما را نجات دادی ،بگذار در نظر پروردگارم فیض پیدا کنیم و بندگان فرعون خواهیم بود. 26و یوسف آن را بر سرزمین مصر تا به امروز شریعت کرد که قسمت پنجم را فرعون داشته باشد .جز سرزمین کاهنان که متعلق به فرعون نبود. 27و اسرائیل در زمین مصر در سرزمین گشن ساکن شد .و آنها در آن دارایی بودند و رشد کردند و بسیار زیاد شدند.
پیدایش
28و یعقوب هفده سال در زمین مصر زندگی کرد و تمام عمر یعقوب صد و چهل و هفت سال بود. 29و زمان نزدیک بود که اسرائیل باید بمیرد ،و پسر خود یوسف را صدا زد و به او گفت« :اگر اکنون در نظر تو فیض یافتهام ،دستت را زیر ران من بگذار و با من به نیکی و راستی رفتار کن .من را در مصر دفن نکن. 30اما من با پدران خود خواهم خوابید و تو مرا از مصر بیرون آورده و در مدفن ایشان دفن خواهی کرد .و او گفت :من همانطور که تو گفته ای عمل می کنم. 31و گفت :به من قسم بخور .و او را قسم داد .و اسرائیل بر سر تخت تعظیم کرد. فصل 48 1و بعد از این واقع شد که یکی به یوسف گفت ،اینک پدرت مریض است ،و او دو پسر خود ،منسی و افرایم را با خود برد. 2و یکی به یعقوب گفت ،و گفت ،اینک ،پسرت یوسف نزد تو می آید. 3و یعقوب به یوسف گفت :خدای قادر متعال در لوز در زمین کنعان بر من ظاهر شد و مرا برکت داد. 4و به من گفت ،بنگر ،من تو را بارور خواهم کرد ،و تو را زیاد خواهم کرد و از تو مردم زیادی خواهم ساخت .و این زمین را پس از تو به ملکیت ابدی به نسل تو خواهد داد. 5و اکنون دو پسر تو ،افرایم و منسی ،که قبل از آمدن من به مصر نزد تو در مصر برای تو به دنیا آمدند ،مال من هستند .مانند روبن و شمعون از آن من خواهند بود. 6و مسئله تو که بعد از ایشان زایید ،از آن تو خواهد بود و به نام برادران ایشان در میراث ایشان خوانده خواهد شد. 7و اما من هنگامی که از پادان آمدم ،راحیل نزد من در زمین کنعان در راه مرد ،در حالی که هنوز راه کمی برای رسیدن به افرات باقی مانده بود .و او را در آنجا در راه افراث دفن کردم .همان بیت لحم است. 8و اسرائیل پسران یوسف را دید و گفت :اینها چه کسانی هستند؟ 9و یوسف به پدر خود گفت ،آنها پسران من هستند که خدا آنها را در این مکان به من داده است .و گفت :آنها را نزد من بیاور تا برکتشان بدهم. 10اما چشمان اسرائیل از پیری تار شده بود ،به طوری که نمی دید .و آنها را نزد خود آورد .و آنها را بوسید و در آغوش گرفت. 11و اسرائیل به یوسف گفت ،من فکر نمی کردم که صورت تو را ببینم ،و اینک ،خدا ذریت تو را نیز به من نشان داده است. 12و یوسف آنها را از میان زانوهای خود بیرون آورد و با روی خود به زمین تعظیم کرد. 13و یوسف هر دو را گرفت ،افرایم را در دست راست خود به دست چپ اسرائیل و منسی را در دست چپ خود به دست راست اسرائیل گرفت و آنها را نزد خود آورد. 14و اسرائیل دست راست خود را دراز کرده ،آن را بر سر افرایم که کوچکتر بود ،و دست چپش را بر سر منسی گذاشت و دستهای او را آگاهانه هدایت میکرد .زیرا منسی نخست زاده بود. 15و یوسف را برکت داد و گفت« :خدایا که پدرانم ابراهیم و اسحاق پیش او راه میرفتند ،خدایی که تمام عمر مرا تا امروز تغذیه کرد. 16فرشتهای که مرا از شر هر شری نجات داد ،پسران را برکت دهد .و نام من و نام پدرانم ابراهیم و اسحاق بر آنها نامیده شود .و آنها را در میان زمین به انبوهی تبدیل کنید. 17و چون یوسف دید که پدرش دست راست خود را بر سر افرایم گذاشته ،او را خشمگین کرد و دست پدر خود را گرفت تا آن را از سر افرایم به سر منسی بردارد. 18و یوسف به پدر خود گفت« :اینطور نیست ،ای پدر ،زیرا این اولزاده است .دست راستت را بر سر او بگذار 19و پدرش امتناع ورزید و گفت« :این را میدانم ،پسرم ،من آن را میدانم .او نیز قومی خواهد شد و او نیز بزرگ خواهد شد ،اما به راستی که برادر کوچکترش از او بزرگتر خواهد بود و نسل او امتهای زیادی خواهند شد. 20و در آن روز ایشان را برکت داد و گفت« :اسرائیل در تو برکت خواهد داد و گفت« :خدا تو را مانند افرایم و منسی قرار دهد ».و افرایم را بر منسی قرار داد. 21و اسرائیل به یوسف گفت ،اینک ،من می میرم ،اما خدا با شما خواهد بود و شما را به سرزمین پدرانتان باز خواهد گرداند. 22و بهعلوه یک سهم بالتر از برادرانت به تو دادم که آن را با شمشیر و کمان از دست اموری بیرون آوردم. فصل 49 1و یعقوب پسران خود را صدا زد و گفت« :خودتان را جمع کنید تا آنچه را که در روزهای آخر به شما خواهد رسید ،به شما بگویم. 2ای پسران یعقوب ،جمع شوید و بشنوید .و به پدرت اسرائیل گوش کن. 3روبن ،تو اولین زاده من ،توان من ،و سرآغاز قوت من ،عظمت وقار ،و برتری قدرت من هستی. 4مثل آب ناپایدار ،برتری نخواهی داشت .چون بر بالین پدرت رفتی .آنگاه آن را نجس کردی .او به سمت مبل من رفت. ۵شمعون و لوی برادرند .آلت ظلم و ستم در خانه هایشان است. 6ای جان من ،به راز آنها وارد مکن .به مجلس ایشان ،افتخار من ،متحد مباش ،زیرا در خشم خود مردی را کشتند و با اراده خود دیواری را فرو ریختند. 7ملعون باد خشم ایشان زیرا شدید بود .و خشم ایشان را ،زیرا ظالمانه بود .آنها را در یعقوب تقسیم خواهم کرد و در اسرائیل پراکنده خواهم کرد.
پیدایش
8ای یهودا ،تو کسی هستی که برادرانت او را ستایش خواهند کرد .دست تو در گردن دشمنانت خواهد بود .فرزندان پدرت در برابر تو سجده خواهند کرد. 9یهودا شیرخوار است .پسرم ،تو از طعمه بال رفتی .چه کسی او را برانگیزد؟ 10عصا از یهودا دور نخواهد شد و قانونگذار از میان پاهای او تا زمانی که شیلو بیاید .و اجتماع مردم نزد او خواهد بود. 11کره اسب خود را به انگور و اسب الغ خود را به تاک برگزیده بستن .جامه های خود را در شراب و لباس های خود را در خون انگور شست. ۱۲چشمانش از شراب سرخ و دندانهایش از شیر سفید خواهد بود. 13زبولون در پناه دریا ساکن خواهد شد .و او پناهگاه کشتی ها خواهد بود .و مرز او تا صیدون خواهد بود. 14ایساکار الغی قوی است که بین دو بار نشسته است: 15و او دید که استراحت خوب است و زمین که خوش است .و شانه خود را خم کرد و برای خراج خدمتگزار شد. ۱۶دان قوم خود را مانند یکی از اقوام اسرائیل داوری خواهد کرد. 17دان مار در راه خواهد بود ،مار در راه ،که پاشنه اسب را گاز میگیرد و سوارش به عقب میافتد. 18ای خداوند ،برای نجات تو منتظر بودهام. 19لشکر گاد بر او غلبه خواهد کرد ،اما او در آخر پیروز خواهد شد. 20از آشیر نان او فربه خواهد شد و غذاهای سلطنتی خواهد داد. 21نفتالی یک هندی است که آزاد شده است و سخنان نیکو می گوید. 22یوسف شاخه ای پربار است ،حتی شاخه ای پربار در کنار چاه .که شاخه هایش از روی دیوار می گذرد: ۲۳تیراندازان او را سخت اندوهگین کرده ،به سوی او تیراندازی کرده ،از او متنفرند. قوت ماند و بازوهای دستانش به دست خدای توانا یعقوب قوی گردید( .از آنجا شبان ،سنگ اسرائیل است): 24ا یما کمان او در ی 25حتی به خدای پدرت که تو را یاری خواهد کرد .و سوگند به حق تعالی که برکتهای بهشتی در بال و برکات اعماق زمین و برکات سینهها و رحم را به تو برکت دهد. 26برکات پدرت بر نعمتهای اجداد من تا منتهی الیه تپههای ابدی غالب است :آنها بر سر یوسف و بر تاج سر کسی که از برادرانش جدا بود خواهد بود. 27بنیامین مانند گرگ درنده خواهد شد :صبح طعمه را خواهد بلعید و در شب غنیمت را تقسیم خواهد کرد. 28همه اینها دوازده قبیله اسرائیل هستند .هر کس را بر حسب نعمت خود برکت داد. 29و ایشان را امر فرموده ،به ایشان گفت« :من باید نزد قوم خود جمع شوم ،مرا با پدرانم در غاری که در مزرعه افرون هیتی است دفن کنید. ل ک 30در غاری که در مزرعه لمکفلله است ،که پیش از ممره است ،در زمین کنعان ،که ابراهیم آن را با مزرعه افرون هیتی برای ملکی برای دفن خرید. 31ابراهیم و همسرش ساره را در آنجا دفن کردند .اسحاق و همسرش ربکا را در آنجا دفن کردند .و لیا را در آنجا دفن کردم. 32خرید مزرعه و غاری که در آن است از بنی حیث بود. 33و هنگامی که یعقوب به فرمان پسران خود پایان داد ،پاهای خود را در بستر جمع کرد ،و روح را تسلیم کرد ،و نزد قوم خود جمع شد. فصل 50 1و یوسف بر روی پدرش افتاد و بر او گریست و او را بوسید. 2و یوسف به بندگان خود پزشکان امر کرد که پدرش را مومیایی کنند و پزشکان اسرائیل را مومیایی کردند. 3و چهل روز برای او تمام شد .زیرا روزهای مومیایی شده به این ترتیب به پایان رسید و مصریان شصت و ده روز برای او سوگواری کردند. 4و چون ایام ماتم او به پایان رسید ،یوسف به خاندان فرعون گفت« :اگر اکنون در نظر شما فیض یافتهام ،در گوش فرعون صحبت کنید و بگویید: ۵پدرم مرا قسم داد و گفت« :اینک من میمیرم .مرا در قبری که در سرزمین کنعان برای خود حفر کردهام ،آنجا دفن خواهی کرد ».اكنون اجازه بده بال بروم و پدرم را دفن كنم و باز خواهم آمد. 6و فرعون گفت :برو و پدرت را چنانکه تو را قسم داده بود دفن کن. 7و یوسف برای دفن پدر خود برآمد و جمیع بندگان فرعون و مشایخ خاندان او و جمیع مشایخ زمین مصر با او رفتند. 8و جمیع خاندان یوسف و برادرانش و خاندان پدرش فقط بچههای کوچک و گلهها و گلههای ایشان را در زمین گشن باقی گذاشتند. 9و ارابهها و سواران با او رفتند و گروه بسیار بزرگی بود. 10و به خرمنگاه عطاد که آن سوی اردن است رسیدند و در آنجا با نوحهای شدید و بسیار شدید ماتم گرفتند و او برای پدر خود هفت روز ماتم گرفت. 11و چون ساکنان آن زمین ،کنعانیان ،عزاداری را در زمین عطاد دیدند ،گفتند :این ماتمی سخت برای مصریان است ،از این رو نام آن را ابلمیزرایم ،که آن سوی اردن است ،دادند. 12و پسرانش طبق دستور او با او رفتار کردند: 13زیرا پسرانش او را به زمین کنعان بردند و در غار مزرعه لمکفللله که ابراهیم با مزرعه به ملکیت دفن عفرون هیتی ،پیش مامره خریده بود ،دفن کردند.
پیدایش
14و یوسف پس از دفن پدرش ،او و برادرانش و همه کسانی که برای دفن پدرش با او رفتند ،به مصر بازگشت. 15و چون برادران یوسف دیدند که پدرشان مرده است ،گفتند ،یوسف احتمالا از ما متنفر خواهد شد و قطعا ا تمام بدیهایی را که به او کردیم ،به ما خواهد داد. ۱۶و رسولی نزد یوسف فرستادند و گفتند« :پدرت قبل از مرگش دستور داد و گفت: 17.پس به یوسف خواهید گفت ،گناه برادرانت و گناه آنها را ببخش .زیرا آنها به تو بدی کردند و اکنون از تو می خواهیم که از گناه بندگان خدای پدرت بگذر .و یوسف چون با او صحبت کردند گریست. 18و برادران او نیز رفتند و در برابر صورت او افتادند .و گفتند :اینک ما بندگان تو هستیم. 19و یوسف به آنها گفت :نترسید ،زیرا آیا من به جای خدا هستم؟ 20اما شما در مورد من بد پنداشتید .اما خدا آن را به خیر میخواست ،مانند امروز ،برای نجات بسیاری از مردم زنده بماند. 21پس اکنون نترسید ،من شما و فرزندانتان را تغذیه خواهم کرد .و آنها را دلداری داد و با مهربانی با آنها سخن گفت. 22و یوسف با خاندان پدرش در مصر ساکن شد و یوسف صد و ده سال زندگی کرد. 23و یوسف فرزندان افرایم را از نسل سوم دید .فرزندان ماخیر بن منسی نیز بر زانوهای یوسف بزرگ شدند. 24و یوسف به برادران خود گفت ،من می میرم ،و خدا حتما ا شما را ملقات خواهد کرد و شما را از این سرزمین به سرزمینی که برای ابراهیم ،اسحاق و یعقوب قسم خورده بود ،بیرون خواهد آورد. 25و یوسف از بنیاسرائیل سوگند یاد کرد و گفت :خدا حتما ا شما را ملقات خواهد کرد و استخوانهای مرا از آنجا خواهید برد. 26پس یوسف در صد و ده سالگی مرد و او را مومیایی کردند و در تابوت در مصر گذاشتند.