Skip to main content

Persian - The Book of Genesis

Page 1

‫پیدایش‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪1‬در ابتدا خدا آسمان و زمین را آفرید‪.‬‬ ‫‪2‬و زمین بی شکل و پوچ بود ‪.‬و تاریکی بر چهره اعماق بود ‪.‬و روح خدا بر روی آبها حرکت کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و خدا گفت ‪:‬بگذار نور باشد و نور شد‪.‬‬ ‫‪4‬و خدا نور را دید که خوب است و خدا نور را از تاریکی جدا کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و خدا نور را روز و تاریکی را شب نامید ‪.‬و شام و صبح روز اول بود‪.‬‬ ‫‪6‬و خدا گفت ‪:‬فلکی در میان آبها باشد و آبها را از آبها جدا کند‪.‬‬ ‫‪7‬و خدا فلک را ساخت و آبهای زیر فلک را از آبهایی که بالی فلک بود جدا کرد و چنین شد‪.‬‬ ‫‪8‬و خدا فلک را بهشت نامید ‪.‬و شام و صبح روز دوم بود‪.‬‬ ‫‪9‬و خدا گفت ‪:‬بگذارید آبهای زیر آسمان در یک مکان جمع شوند و خشکی ظاهر شود و چنین شد‪.‬‬ ‫‪10‬و خدا زمین خشک را زمین نامید ‪.‬و جمع آبها را دریا نامیدند و خدا دید که خوب بود‪.‬‬ ‫‪11‬و خدا گفت ‪:‬بگذار زمین علف بیاورد‪ ،‬گیاهی که بذر بدهد‪ ،‬و درخت میوهای که بر اساس نوع خود میوه میدهد‪ ،‬که دانه آن فی نفسه‬ ‫است‪ ،‬بر روی زمین‪ ،‬و چنین شد‪.‬‬ ‫‪12‬و زمین علف و علفی را بیرون آورد که دانههایش را بر اساس نوع خود و درختی را که دانههایش در خودش بود‪ ،‬بر حسب نوع خود‬ ‫میوهآور آورد ‪.‬و خدا دید که خوب بود‪.‬‬ ‫‪13‬و شام و صبح روز سوم بود‪.‬‬ ‫‪14‬و خدا گفت ‪:‬بگذار نورهایی در فلک آسمان باشد تا روز را از شب جدا کند ‪.‬و آنها را نشانهها و فصلها و روزها و سالها باشند‪.‬‬ ‫‪15‬و آنها را نورهایی در فلک آسمان باشند تا بر زمین نور دهند‪ ،‬و چنین شد‪.‬‬ ‫‪16‬و خدا دو چراغ بزرگ ساخت ‪.‬نور اکبر برای حکومت بر روز و نور اصغر برای حکومت بر شب ‪:‬او ستارگان را نیز ساخت‪.‬‬ ‫‪17‬و خدا آنها را در فلک آسمان قرار داد تا بر زمین نور دهند‪.‬‬ ‫‪18‬و بر روز و شب فرمانروایی کند و نور را از تاریکی جدا کند ‪.‬و خدا دید که خوب بود‪.‬‬ ‫‪19‬و شام و صبح روز چهارم بود‪.‬‬ ‫‪20‬و خدا گفت ‪:‬بگذارید آبها موجودات متحرکی را که حیات دارند و پرندگانی را که بر فراز زمین در فلک باز آسمان پرواز کنند‪ ،‬به‬ ‫وفور بیرون بیاورند‪.‬‬ ‫‪21‬و خدا نهنگهای بزرگ و هر موجود زندهای را که در حرکت است‪ ،‬که آبها فراوان بیرون آورد‪ ،‬بر حسب جنس خود‪ ،‬و هر پرنده‬ ‫بالدار را بر حسب جنس خود آفرید ‪.‬و خدا دید که خوب بود‪.‬‬ ‫‪22‬و خدا ایشان را برکت داد و گفت ‪:‬بارور شوید و زیاد شوید و آبهای دریاها را پر کنید و پرندگان در زمین زیاد شوند‪.‬‬ ‫‪23‬و شام و صبح روز پنجم بود‪.‬‬ ‫‪24‬و خدا گفت ‪:‬بگذار زمین موجود زنده را بر حسب جنس خود بیاورد‪ ،‬چهارپایان و خزندگان و جانوران زمین بر حسب جنس خود ‪.‬و‬ ‫چنین شد‪.‬‬ ‫‪25‬و خدا جانوران زمین را بر حسب نوع خود و چهارپایان را بر حسب جنس خود و هر چیزی را که بر روی زمین می خزند بر حسب‬ ‫نوع خود آفرید و خدا دید که نیکو بود‪.‬‬ ‫‪26‬و خدا گفت« ‪:‬بیایید انسان را به صورت خود و به شباهت خود بسازیم‪ ،‬و آنها بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بر چهارپایان و بر‬ ‫تمامی زمین و بر هر خزنده ای که بر روی زمین می خزند حکومت کنند‪.‬‬ ‫‪27‬پس خدا انسان را به صورت خود آفرید و به صورت خدا او را آفرید ‪.‬نر و ماده آنها را آفرید‪.‬‬ ‫‪28‬و خدا آنها را برکت داد و خدا به آنها گفت ‪:‬بارور شوید و زیاد شوید و زمین را پر کنید و آن را مسلط کنید و بر ماهیان دریا و بر‬ ‫پرندگان آسمان و بر هر موجود زنده ای که بر روی زمین حرکت می کند تسلط داشته باشید‪.‬‬ ‫‪29‬و خدا گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬من به شما هر گیاهی که دانهآور است‪ ،‬که بر روی تمام زمین است‪ ،‬و هر درختی را که در آن میوه درختی است‬ ‫که بذر میدهد‪ ،‬دادم ‪.‬برای شما باید برای گوشت باشد‪.‬‬ ‫‪30‬و به همه جانوران زمین‪ ،‬و به همه پرندگان آسمان‪ ،‬و به هر چیزی که بر روی زمین میخزند و در آن حیات است‪ ،‬هر گیاه سبز را‬ ‫برای گوشت دادم‪ ،‬و چنین شد‪.‬‬ ‫‪31‬و خدا هر چیزی را که ساخته بود دید‪ ،‬و اینک‪ ،‬بسیار خوب بود ‪.‬و شام و صبح روز ششم بود‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪1‬بدین ترتیب آسمانها و زمین و تمامی لشکر آنها به پایان رسید‪.‬‬ ‫‪2‬و خدا در روز هفتم کار خود را که ساخته بود پایان داد ‪.‬و در روز هفتم از تمام کارهایی که انجام داده بود استراحت کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و خدا روز هفتم را برکت داد و آن را تقدیس کرد‪ ،‬زیرا در آن روز از همه کارهای خود که خدا آفرید و ساخت آرام گرفت‪.‬‬ ‫‪4‬اینها نسلهای آسمانها و زمین هستند‪ ،‬در روزی که خداوند‪ ،‬زمین و آسمانها را آفرید‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪5‬و هر گیاه صحرا قبل از آن در زمین بود‪ ،‬و هر گیاه صحرا قبل از آن روییده بود‪ ،‬زیرا یهوه خدا آن را بر زمین نباریده بود و مردی‬ ‫نبود که زمین را بکارد‪.‬‬ ‫‪6‬اما غباری از زمین بال آمد و تمام سطح زمین را سیراب کرد‪.‬‬ ‫‪7‬و یهوه خدا انسان را از خاک زمین آفرید و در بینی او نفس حیات دمید ‪.‬و انسان روح زنده شد‪.‬‬ ‫‪8‬و یهوه خدا در عدن باغی به طرف مشرق غرس کرد ‪.‬و مردی را که شکل داده بود در آنجا قرار داد‪.‬‬ ‫‪9‬و یهوه خدا را از زمین آفرید تا هر درختی را که برای دیدنش خوشایند و برای غذا خوب است رویاند ‪.‬درخت حیات نیز در میان باغ و‬ ‫درخت معرفت خیر و شر‪.‬‬ ‫‪10‬و نهری از عدن بیرون آمد تا باغ را سیراب کند ‪.‬و از آنجا جدا شد و به چهار سر تبدیل شد‪.‬‬ ‫‪11‬نام اولی پیسون است ‪.‬آن است که تمام سرزمین حویله را که در آن طل است احاطه کرده است‪.‬‬ ‫‪12‬و طلی آن زمین خوب است ‪:‬بدلیوم و سنگ عقیق وجود دارد‪.‬‬ ‫‪13‬و نام نهر دوم گیحون است که تمام سرزمین حبشه را احاطه کرده است‪.‬‬ ‫‪14‬و نام نهر سوم هیدکل است که به طرف مشرق آشور می رود ‪.‬و چهارمین نهر فرات است‪.‬‬ ‫‪15‬و یهوه خدا مرد را گرفت و به باغ عدن گذاشت تا آن را بپوشاند و نگه دارد‪.‬‬ ‫‪16‬و یهوه خدا به مرد امر کرد و گفت« ‪:‬از هر درخت باغ میتوانی آزادانه بخوری‪.‬‬ ‫‪17‬اما از درخت معرفت خیر و شر‪ ،‬از آن نخورید‪ ،‬زیرا در روزی که از آن بخورید حتما ا خواهید مرد‪.‬‬ ‫‪18‬و یهوه خدا گفت« ‪:‬خوب نیست که آن مرد تنها باشد ‪.‬من او را کمکی برای او خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و یهوه خدا همه حیوانات صحرا و همه پرندگان آسمان را از زمین آفرید ‪.‬و آنها را نزد آدم آورد تا ببیند که آنها را چه خواهد خواند‪.‬‬ ‫‪20‬و آدم به همه چهارپایان و پرندگان آسمان و همه حیوانات صحرا نام داد ‪.‬اما برای آدم یاری یافت نشد‪.‬‬ ‫‪21‬و یهوه خدا خوابی عمیق بر آدم فرود آورد و او خوابید‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و دندهای را که یهوه خدا از انسان گرفته بود‪ ،‬زنی ساخت و نزد آن مرد آورد‪.‬‬ ‫‪23‬و آدم گفت« ‪:‬این استخوانی از استخوانهای من و گوشتی از گوشت من است ‪.‬او زن نامیده خواهد شد‪ ،‬زیرا از مرد بیرون آمده است‪.‬‬ ‫‪24‬پس مرد پدر و مادر خود را ترک خواهد کرد و به زن خود خواهد چسبید و آنها یک تن خواهند بود‪.‬‬ ‫‪25‬و آن مرد و زنش هر دو برهنه بودند و خجالت نمیکشیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪1‬و مار از هر حیوان صحرا که یهوه خدا آفریده بود زیرکتر بود ‪.‬و به زن گفت ‪:‬آری‪ ،‬آیا خدا گفته است که از هر درخت باغ نخورید؟‬ ‫‪2‬و زن به مار گفت ‪:‬از میوه درختان باغ بخوریم‪.‬‬ ‫‪3‬اما از میوه درختی که در وسط باغ است‪ ،‬خدا گفته است که از آن نخورید و آن را لمس نکنید‪ ،‬مبادا بمیرید‪.‬‬ ‫‪4‬و مار به زن گفت« ‪:‬حتما ا نخواهی مرد‪.‬‬ ‫‪5‬زیرا خدا می داند که در روزی که از آن می خورید‪ ،‬چشمان شما باز خواهد شد و مانند خدایان خواهید بود که نیک و بد را می شناسید‪.‬‬ ‫‪6‬و چون زن دید که درخت برای غذا خوب است‪ ،‬و برای چشم خوشایند است‪ ،‬و درختی دلپذیر برای دانایی‪ ،‬از میوه آن برداشت‪ ،‬خورد و‬ ‫به شوهر خود نیز داد ‪.‬و او خورد‬ ‫‪7‬و چشمان هر دو باز شد و دانستند که برهنه هستند ‪.‬و برگهای انجیر را به هم دوختند و برای خود پیشبند درست کردند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و صدای یهوه خدا را شنیدند که در هوای خنک روز در باغ راه میرفت‪ ،‬و آدم و همسرش خود را از حضور یهوه خدا در میان درختان‬ ‫باغ پنهان کردند‪.‬‬ ‫‪9‬و یهوه خدا آدم را صدا زد و به او گفت ‪:‬کجایی؟‬ ‫‪10‬و گفت ‪:‬صدای تو را در باغ شنیدم و ترسیدم زیرا برهنه بودم ‪.‬و خودم را پنهان کردم‬ ‫‪11‬و او گفت" ‪:‬چه کسی به تو گفت که برهنه بودی؟ "آیا از درختی که به تو دستور دادم که نخوری‪ ،‬خوردی؟‬ ‫‪12‬و آن مرد گفت ‪:‬زنی که به من دادی‪ ،‬از درخت به من داد و من خوردم‪.‬‬ ‫‪13‬و یهوه خدا به زن گفت‪ ،‬این چه کاری است که کردی؟ و زن گفت ‪:‬مار مرا فریب داد و من خوردم‪.‬‬ ‫‪14‬و یهوه خدا به مار گفت‪ ،‬چون این کار را کردی‪ ،‬بر همه چارپایان و بر همه حیوانات صحرا ملعون هستی ‪.‬روی شکمت برو و تمام‬ ‫روزهای زندگیت خاک خواهی خورد‪.‬‬ ‫‪15‬و بین تو و زن‪ ،‬و بین نسل تو و نسل او دشمنی خواهم کرد ‪.‬سرت را کبود خواهد کرد و تو پاشنه او را کبود خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪16‬به زن گفت ‪:‬غم و اندوه تو را بسیار زیاد خواهم کرد ‪.‬در غم و اندوه فرزندانی خواهی آورد ‪.‬و آرزوی تو به شوهرت خواهد بود و او‬ ‫بر تو حکومت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪17‬و به آدم گفت ‪:‬چون به صدای همسرت گوش دادی و از درختی که به تو دستور دادم خوردی و گفتم ‪:‬از آن نخور ‪.‬زمین به خاطر تو‬ ‫ملعون است ‪.‬در غم و اندوه در تمام روزهای زندگی خود از آن خواهید خورد‪.‬‬ ‫‪18‬خار و خار نیز برای تو خواهد آورد ‪.‬و گیاه مزرعه را بخور‪.‬‬ ‫‪19‬با عرق صورتت نان خواهی خورد تا به زمین بازگردی ‪.‬زیرا تو از آن گرفته شدی‪.‬‬ ‫‪20‬و آدم زن خود را حوا نامید ‪.‬زیرا او مادر تمام جانداران بود‪.‬‬ ‫‪21‬خداوند خدا برای آدم و همسرش کتانی از پوست ساخت و آنها را پوشاند‪.‬‬ ‫‪22‬و یهوه خدا گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬آن مرد مانند یکی از ما شد تا نیک و بد را بشناسد‪ ،‬و اکنون مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات‬ ‫نیز بگیرد و بخورد و تا ابد زنده بماند‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪۲۳‬بنابراین یهوه خدا او را از باغ عدن بیرون فرستاد تا زمین را از آنجا که او را گرفتهاند زراعت کند‪.‬‬ ‫‪24‬پس مرد را بیرون کرد ‪.‬و در شرق باغ عدن کروبیان و شمشیری شعله ور که به هر طرف می چرخید قرار داد تا راه درخت حیات را‬ ‫حفظ کند‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬و آدم‪ ،‬زن خود حوا را شناخت ‪.‬و او آبستن شد و قابیل را زایید و گفت ‪:‬مردی را از خداوند گرفتم‪.‬‬ ‫‪2‬و او دوباره برادرش هابیل را به دنیا آورد ‪.‬و هابیل نگهبان گوسفند بود‪ ،‬اما قابیل کشاورز زمین بود‪.‬‬ ‫‪3‬و با گذشت زمان گذشت که قابیل از میوه زمین هدیه ای برای خداوند آورد‪.‬‬ ‫‪4‬و هابیل نیز از اولییههای گله خود و از چربی آنها آورد ‪.‬و خداوند نسبت به هابیل و هدیه او احترام گذاشت‪.‬‬ ‫‪5‬اما به قائن و قربانی او احترامی قائل نشد ‪.‬و قابیل بسیار خشمگین شد و چهره او افتاد‪.‬‬ ‫‪6‬و خداوند به قابیل گفت« ‪:‬چرا خشمگین هستی؟ و چرا صورت تو افتاده است؟‬ ‫‪7‬اگر خوب عمل کنی‪ ،‬قبول نمی شوی؟ و اگر خوب نیستی‪ ،‬گناه بر در نهفته است ‪.‬و آرزوی او به سوی تو خواهد بود و تو بر او‬ ‫حکومت خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪8‬و قابیل با برادر خود هابیل صحبت کرد و واقع شد که چون در صحرا بودند‪ ،‬قابیل بر برادر خود هابیل قیام کرد و او را کشت‪.‬‬ ‫‪9‬و خداوند به قابیل گفت ‪:‬برادرت هابیل کجاست؟ و گفت ‪:‬نمی دانم ‪:‬آیا من نگهبان برادرم هستم؟‬ ‫‪10‬و او گفت« ‪:‬چه کردی؟ صدای خون برادرت از زمین به سوی من میگوید‪.‬‬ ‫‪11‬و اکنون تو از زمینی که دهان خود را برای دریافت خون برادرت از دست تو گشوده است‪ ،‬نفرین شده ای‪.‬‬ ‫‪12‬هنگامی که زمین را کشت کنی‪ ،‬از این پس قدرت خود را به تو تسلیم نخواهد کرد ‪.‬فراری و ولگرد در زمین خواهی بود‪.‬‬ ‫‪13‬و قابیل به خداوند گفت‪ ،‬مجازات من بزرگتر از آن است که بتوانم تحمل کنم‪.‬‬ ‫‪14‬اینک تو امروز مرا از روی زمین بیرون کردی ‪.‬و از چهره تو پنهان خواهم شد ‪.‬و من در زمین فراری و ولگرد خواهم بود ‪.‬و واقع‬ ‫خواهد شد که هر که مرا بیابد مرا خواهد کشت‪.‬‬ ‫‪15‬و خداوند به او گفت‪ ،‬پس هر که قابیل را بکشد‪ ،‬هفت برابر از او انتقام خواهد شد ‪.‬و خداوند علمتی بر قابیل گذاشت تا مبادا کسی که‬ ‫او را بیابد او را بکشد‪.‬‬ ‫‪16‬و قابیل از حضور خداوند بیرون آمد و در زمین نود در شرق عدن ساکن شد‪.‬‬ ‫‪17‬و قابیل زن خود را شناخت ‪.‬و او آبستن شد و خنوخ را به دنیا آورد ‪.‬او شهری ساخت و نام آن شهر را به نام پسرش خنوخ نامید‪.‬‬ ‫‪18‬و برای خنوخ عیراد به دنیا آمد‪ ،‬و عیراد محوائیل را آورد‪ ،‬و محوائیل متوشائیل را آورد و متوشائیل لمک را آورد‪.‬‬ ‫‪19‬و لمک دو زن برای خود گرفت ‪:‬نام یکی آدا و نام دیگری زیله بود‪.‬‬ ‫‪20‬و عدا جبال را به دنیا آورد و او پدر ساکنان خیمهها و صاحبان چهارپایان بود‪.‬‬ ‫‪21‬و نام برادرش یوبال بود‪.‬‬ ‫‪22‬و ززلیه‪ ،‬توبالقاین را نیز به دنیا آورد‪ ،‬که استاد تمام سازهای برنج و آهن بود‪.‬‬ ‫‪23‬و لمک به همسران خود گفت« ‪:‬آدا و زیل »صدای مرا بشنو ‪.‬ای زنان لمک‪ ،‬سخنان من را بشنوید‪ ،‬زیرا من مردی را به زخم خود‬ ‫و مردی جوان را به آزار خود کشتهام‪.‬‬ ‫‪24‬اگر قابیل هفت بار انتقام گرفته شود‪ ،‬به راستی لمک هفتاد و هفت برابر‪.‬‬ ‫‪25‬و آدم دوباره زن خود را شناخت ‪.‬و او پسری به دنیا آورد و او را شیث نامید ‪.‬زیرا او گفت که خدا به جای هابیل که قابیل او را کشت‪،‬‬ ‫نسل دیگری برای من قرار داد‪.‬‬ ‫‪26‬و برای شیث نیز پسری به دنیا آمد ‪.‬و او را انوس نامید ‪.‬سپس مردم شروع به خواندن نام خداوند کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬این کتاب نسلهای آدم است ‪.‬در روزی که خداوند انسان را آفرید‪ ،‬او را به مثابه خدا آفرید‪.‬‬ ‫‪2‬نر و ماده آنها را آفرید ‪.‬و آنها را برکت داد و نامشان را آدم گذاشت در روزی که خلق شدند‪.‬‬ ‫‪3‬و آدم صد و سی سال زندگی کرد و پسری به شباهت خود بهمثابه خود آورد ‪.‬و نام او را ست خواند‪:‬‬ ‫‪4‬و ایام آدم پس از تولد شیث هشتصد سال بود و پسران و دخترانی آورد‪.‬‬ ‫‪5‬و تمام روزهایی که آدم زندگی کرد نهصد و سی سال بود و مرد‪.‬‬ ‫‪6‬و شیث صد و پنج سال زندگی کرد و انوس را آورد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و شیث پس از تولد انوس هشتصد و هفت سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪8‬و تمام ایام شیث نهصد و دوازده سال بود و مرد‪.‬‬ ‫‪9‬و انوس نود سال زندگی کرد و قاینان را آورد‪.‬‬ ‫‪10‬و انوس پس از تولد قائنان هشتصد و پانزده سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪11‬و تمام ایام انوس نهصد و پنج سال بود و مرد‪.‬‬ ‫‪12‬و قاینان هفتاد سال زندگی کرد و لمحلللئیل را آورد‪.‬‬ ‫‪13‬و قاینان پس از تولد لم لهلللئیل هشتصد و چهل سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪14‬و تمام ایام قاینان نهصد و ده سال بود و درگذشت‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪15‬و لم لهلللئیل شصت و پنج سال زندگی کرد و یارد را آورد‪.‬‬ ‫‪16‬و لمحلئیل پس از تولد یارد هشتصد و سی سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪17‬و تمام ایام محللئیل هشتصد و نود و پنج سال بود و درگذشت‪.‬‬ ‫‪18‬و یارد صد و شصت و دو سال زندگی کرد و خنوخ را آورد‪.‬‬ ‫‪19‬و یارد پس از تولد خنوخ هشتصد سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪20‬و تمام ایام یارد نهصد و شصت و دو سال بود و درگذشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و خنوخ شصت و پنج سال زندگی کرد و متوشالح را آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و خنوخ پس از تولد متوشالح سیصد سال با خدا سلوک کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪23‬و تمام ایام خنوخ سیصد و شصت و پنج سال بود‪.‬‬ ‫‪24‬و خنوخ با خدا راه می رفت و او نبود ‪.‬زیرا خدا او را گرفت‬ ‫‪25‬و متوشالح صد و هشتاد و هفت سال زندگی کرد و لمک را آورد‪.‬‬ ‫‪26‬و متوشالح پس از تولد لمک هفتصد و هشتاد و دو سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪27‬و تمام ایام متوشالح نهصد و شصت و نه سال بود و درگذشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و لمک صد و هشتاد و دو سال زندگی کرد و پسری آورد‪.‬‬ ‫‪29‬و نام خود را نوح نامید و گفت« ‪:‬این ما را به خاطر کار و زحمت دست ما تسلی خواهد داد‪ ،‬به خاطر زمینی که خداوند لعنت کرده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪30‬و لمک پس از تولد نوح پانصد و نود و پنج سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪31‬و تمام ایام لمک هفتصد و هفتاد و هفت سال بود و درگذشت‪.‬‬ ‫‪32‬و نوح پانصد ساله بود و نوح سام و حام و یافث را آورد‪.‬‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪1‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که مردان شروع به تکثیر بر روی زمین کردند و دخترانی برای آنها به دنیا آمدند‪،‬‬ ‫‪2‬که پسران خدا دختران انسان را دیدند که زیبا هستند ‪.‬و آنان را از هر چه که برگزیدند‪ ،‬همسر گرفتند‪.‬‬ ‫‪3‬و خداوند گفت« ‪:‬روح من همیشه با انسان نزاع نخواهد کرد‪ ،‬زیرا او نیز جسم است‪ ،‬اما روزهای او صد و بیست سال خواهد بود‪.‬‬ ‫‪4‬در آن روزها غولهایی در زمین بودند ‪.‬و همچنین پس از آن‪ ،‬هنگامی که پسران خدا نزد دختران انسان آمدند‪ ،‬و آنها فرزندانی برای آنها‬ ‫زاییدند‪ ،‬همان مردان قدرتمندی شدند که از قدیم‪ ،‬مردانی مشهور بودند‪.‬‬ ‫‪5‬و خدا دید که شرارت انسان در زمین زیاد است و هر تصوری که در دل او وجود دارد همیشه بد نیست‪.‬‬ ‫‪6‬و خداوند پشیمان شد که انسان را بر روی زمین آفرید و او را در دل او غمگین کرد‪.‬‬ ‫‪7‬و خداوند گفت‪ ،‬من انسانی را که آفریده ام از روی زمین هلک خواهم کرد ‪.‬هم انسان و هم حیوان و هم خزنده و هم پرندگان آسمان ‪.‬‬ ‫زیرا من پشیمانم که آنها را ساخته ام‪.‬‬ ‫‪8‬اما نوح در نظر خداوند فیض یافت‪.‬‬ ‫‪9‬اینها نسلهای نوح هستند ‪:‬نوح مردی عادل و در نسلهای خود کامل بود و نوح با خدا راه میرفت‪.‬‬ ‫‪10‬و نوح سه پسر آورد‪ ،‬سام‪ ،‬حام و یافث‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬زمین نیز در حضور خدا فاسد شد و زمین پر از خشونت شد‪.‬‬ ‫‪12‬و خدا به زمین نگاه کرد و اینک فاسد بود ‪.‬زیرا تمام انسانها راه او را بر روی زمین فاسد کرده بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و خدا به نوح گفت« ‪:‬پایان هر جسم پیش روی من آمده است ‪.‬زیرا زمین به واسطه آنها پر از خشونت شده است ‪.‬و اینک من آنها را با‬ ‫زمین هلک خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪14‬برای خود تابوت از چوب گوفر بساز ‪.‬در تابوت اتاقهایی بسازی و آن را در داخل و خارج با زمین بکوب‪.‬‬ ‫‪15‬و این شکلی است که آن را از آن بسازی ‪:‬طول تابوت سیصد ذراع و عرض آن پنجاه ذراع و ارتفاع آن سی ذراع باشد‪.‬‬ ‫‪16‬پنجرهای به تابوت بسازی و آن را در یک ذراع از بال به پایان برسانی ‪.‬و در تابوت را در کنار آن قرار ده ‪.‬با طبقه های پایین تر‪،‬‬ ‫دوم و سوم آن را بسازید‪.‬‬ ‫‪17‬و اینک‪ ،‬من‪ ،‬حتی من‪ ،‬سیل آب را بر روی زمین میآورم تا هر جسمی را که در آن نفس حیات است‪ ،‬از زیر آسمان نابود کنم ‪.‬و هر‬ ‫چیزی که در زمین است بمیرد‪.‬‬ ‫‪18‬اما من با تو عهد خود را برقرار خواهم کرد ‪.‬و تو و پسرانت و همسرت و زنان پسرانت با تو به کشتی می آیی‪.‬‬ ‫‪19‬و از هر موجود زنده از هر جسمی‪ ،‬دو نفر از هر نوع را به تابوت بیاور تا آنها را نزد خود زنده نگهدار ‪.‬آنها باید نر و ماده باشند‪.‬‬ ‫‪20‬از پرندگان بر حسب جنس خود و از گاوها بر حسب جنس خود و از هر خزنده زمین بر حسب جنس خود‪ ،‬دو نفر از هر نوع نزد تو‬ ‫خواهند آمد تا آنها را زنده نگه داری‪.‬‬ ‫‪21‬و از هر غذایی که خورده میشوی نزد خود ببر و آن را نزد خود جمع کن ‪.‬و برای تو و آنها غذا خواهد بود‪.‬‬ ‫‪22‬نوح چنین کرد ‪.‬طبق تمام آنچه خدا به او دستور داده بود‪ ،‬او نیز چنین کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬و خداوند به نوح گفت‪ ،‬تو و تمام خانهات به کشتی بیا ‪.‬زیرا تو را در این نسل عادل پیش روی خود دیدم‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪2‬از هر حیوان پاک‪ ،‬هفت نر و ماده او را برای خود بگیر‪ ،‬و از حیوانات پاک دو‪ ،‬نر و ماده او را‪.‬‬ ‫‪3‬از پرندگان هوا نیز هفت نفر نر و ماده ‪.‬تا بذر را بر روی تمام زمین زنده نگه دارد‪.‬‬ ‫‪4‬تا هفت روز دیگر‪ ،‬چهل روز و چهل شب باران را بر زمین خواهم بارید ‪.‬و هر موجود زنده ای را که ساخته ام از روی زمین نابود‬ ‫خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و نوح به هر آنچه خداوند او را امر فرموده بود انجام داد‪.‬‬ ‫‪6‬و نوح ششصد ساله بود که طوفان آب بر زمین آمد‪.‬‬ ‫‪7‬و نوح و پسرانش و زنش و زنان پسرانش با او به کشتی به خاطر آب سیل داخل شدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬از حیوانات پاک و از حیوانات غیر پاک و از پرندگان و از هر چیزی که بر روی زمین میخزند‪،‬‬ ‫‪9‬نر و ماده دو نفر نزد نوح به کشتی رفتند‪ ،‬چنانکه خدا به نوح دستور داده بود‪.‬‬ ‫‪10‬و بعد از هفت روز واقع شد که آب سیل بر زمین بود‪.‬‬ ‫‪11‬در ششصدمین سال زندگی نوح‪ ،‬در ماه دوم‪ ،‬روز هفدهم ماه‪ ،‬در همان روز همه چشمههای اعماق بزرگ شکسته شد و پنجرههای‬ ‫آسمان گشوده شد‪.‬‬ ‫‪12‬و باران چهل روز و چهل شب بر زمین بود‪.‬‬ ‫‪13‬در همان روز نوح و سام و حام و یافث پسران نوح و زن نوح و سه زن پسرانش با ایشان وارد کشتی شدند‪.‬‬ ‫‪14‬آنها و هر جانور بر حسب جنس خود و جمیع چارپایان بر حسب جنس خود و هر خزنده ای که بر روی زمین می خزند بر حسب نوع‬ ‫خود و هر پرنده بر حسب جنس خود و هر پرنده از هر نوع‪.‬‬ ‫‪15‬و نزد نوح وارد کشتی شدند‪ ،‬دو و دو نفر از هر جسم‪ ،‬که در آن نفس حیات است‪.‬‬ ‫‪16‬و کسانی که داخل شدند‪ ،‬نر و ماده از هر گوشتی‪ ،‬چنانکه خدا به او دستور داده بود‪ ،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪17‬و سیل چهل روز بر زمین بود ‪.‬و آبها زیاد شد و تابوت را برافراشت و از روی زمین بلند شد‪.‬‬ ‫‪18‬و آبها غالب شد و بر زمین بسیار زیاد شد ‪.‬و کشتی بر روی آب رفت‪.‬‬ ‫‪19‬و آبها به شدت بر زمین غالب شد ‪.‬و تمام تپه های بلندی که در زیر تمام آسمان بود پوشیده شد‪.‬‬ ‫‪20‬پانزده ذراع به بال آبها غالب شد ‪.‬و کوه ها پوشیده شد‪.‬‬ ‫‪21‬و تمام گوشتهایی که روی زمین حرکت میکردند‪ ،‬از پرندگان‪ ،‬و گاوها‪ ،‬و حیوانات‪ ،‬و از هر خزندهای که بر روی زمین میخزند و هر‬ ‫انسان‪ ،‬مردند‪.‬‬ ‫‪22‬همهی آنچه در خشکی بود در سوراخهای بینیشان‪ ،‬مردند‪.‬‬ ‫‪23‬و هر موجود زندهای که بر روی زمین بود‪ ،‬اعم از انسان و چهارپایان و خزندگان و پرندگان آسمان نابود شد ‪.‬و آنها از زمین هلک‬ ‫شدند و نوح و کسانی که با او در کشتی بودند فقط زنده ماندند‪.‬‬ ‫‪24‬و آبها صد و پنجاه روز بر زمین غالب شد‪.‬‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪1‬و خدا نوح و همه موجودات زنده و همه چارپایانی را که با او در کشتی بودند به یاد آورد و خدا باد بر زمین گذر کرد و آبها به جریان‬ ‫افتاد‪.‬‬ ‫‪2‬چشمههای اعماق و دریچههای آسمان بسته شد و باران از آسمان مهار شد‪.‬‬ ‫‪3‬و آبها پیوسته از زمین برمیگشتند و پس از پایان صد و پنجاه روز‪ ،‬آبها کاهش یافت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و کشتی در ماه هفتم‪ ،‬در روز هفدهم ماه‪ ،‬بر کوههای آرارات قرار گرفت‪.‬‬ ‫‪5‬و آبها پیوسته تا ماه دهم کاهش یافت ‪:‬در ماه دهم‪ ،‬در روز اول ماه‪ ،‬قلههای کوهها دیده میشد‪.‬‬ ‫‪6‬و در پایان چهل روز گذشت که نوح پنجره کشتی را که ساخته بود باز کرد‪.‬‬ ‫‪7‬و زاغی را فرستاد که به این سو و آن سو رفت تا آب از روی زمین خشک شد‪.‬‬ ‫‪8‬همچنین کبوتری از او فرستاد تا ببیند آیا آب از روی زمین کم شده است یا نه‪.‬‬ ‫‪9‬اما کبوتر برای کف پای خود استراحتی نیافت‪ ،‬و نزد او به کشتی بازگشت‪ ،‬زیرا آبها بر روی تمام زمین بود‪ ،‬سپس دست خود را دراز‬ ‫کرد و او را گرفت و نزد خود به داخل کشتی کشید‪.‬‬ ‫‪10‬و هفت روز دیگر ماند ‪.‬و دوباره کبوتر را از کشتی بیرون فرستاد‪.‬‬ ‫‪11‬و کبوتر در شام نزد او آمد ‪.‬و اینک در دهان او برگ زیتون کنده شده بود ‪.‬پس نوح دانست که آبها از روی زمین کم شده است‪.‬‬ ‫‪12‬و هفت روز دیگر ماند ‪.‬و کبوتر را فرستاد ‪.‬که دیگر نزد او برنگشت‪.‬‬ ‫‪13‬و در سال ششصد و یکم واقع شد‪ ،‬در ماه اول‪ ،‬روز اول ماه‪ ،‬آبها از روی زمین خشک شد‪ ،‬و نوح پوشش کشتی را برداشت و‬ ‫نگریست و اینک روی زمین خشک شده بود‪.‬‬ ‫‪14‬و در ماه دوم‪ ،‬در روز هفتم و بیستم ماه‪ ،‬زمین خشک شد‪.‬‬ ‫‪15‬و خدا به نوح گفت‪:‬‬ ‫‪16‬تو و زنت و پسرانت و زنان پسرانت با تو از کشتی بیرون برو‪.‬‬ ‫‪17‬هر موجود زندهای را که با توست‪ ،‬از هر گوشتی‪ ،‬اعم از پرندگان و گاوها‪ ،‬و هر خزندهای که بر روی زمین میخزند‪ ،‬با خود بیرون‬ ‫بیاور ‪.‬تا در زمین زیاد تولید کنند و بارور شوند و در زمین زیاد شوند‪.‬‬ ‫‪18‬و نوح با پسران و همسرش و زنان پسرانش بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪19‬هر جانور و هر خزنده و هر پرنده و هرچه بر روی زمین خزند بر حسب نوع خود از کشتی بیرون آمدند‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪20‬و نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد ‪.‬و از هر حیوان پاک و از هر مرغ پاک گرفت و قربانیهای سوختنی بر مذبح تقدیم کرد‪.‬‬ ‫‪21‬و خداوند بوی خوشی را استشمام کرد ‪.‬و خداوند در دل خود گفت« ‪:‬دیگر به خاطر انسان زمین را نفرین نخواهم کرد ‪.‬زیرا خیال دل‬ ‫انسان از جوانی بد است ‪.‬و دیگر مانند آنچه انجام داده ام به هر موجود زنده ای ضربه نخواهم زد‪.‬‬ ‫‪22‬تا زمانی که زمین باقی است‪ ،‬زمان کاشت و برداشت‪ ،‬سرما و گرما‪ ،‬و تابستان و زمستان‪ ،‬و روز و شب متوقف نخواهد شد‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬و خدا نوح و پسرانش را برکت داد و به آنها گفت ‪:‬بارور شوید و زیاد شوید و زمین را پر کنید‪.‬‬ ‫‪2‬و ترس از شما و هراس شما بر همه جانوران زمین‪ ،‬و بر همه پرندگان آسمان‪ ،‬بر هر آنچه بر زمین میچرخند‪ ،‬و بر همه ماهیان دریا‬ ‫خواهد بود ‪.‬به دست شما تحویل داده می شوند‪.‬‬ ‫‪3‬هر متحرکی که زنده است برای شما گوشت خواهد بود ‪.‬حتی مانند گیاه سبز همه چیز را به شما دادم‪.‬‬ ‫‪4‬اما گوشت را با جانش که خون آن است نخورید‪.‬‬ ‫‪5‬و مطمئنا ا خون جان شما را خواهم خواست ‪.‬به دست هر جانوری آن را طلب خواهم کرد و به دست انسان ‪.‬به دست برادر هر انسانی‬ ‫جان انسان را طلب خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪6‬هر که خون انسان را بریزد‪ ،‬خون او به دست انسان ریخته خواهد شد‪ ،‬زیرا او به صورت خدا انسان را آفرید‪.‬‬ ‫‪7‬و شما بارور شوید و زیاد شوید ‪.‬در زمین فراوان بیاورید و در آن زیاد شوید‪.‬‬ ‫‪8‬و خدا با نوح و پسرانش که با او بودند صحبت کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪9‬و من‪ ،‬اینک‪ ،‬عهد خود را با تو و با نسل تو پس از تو برقرار میکنم‪.‬‬ ‫‪10‬و با هر موجود زندهای که با شماست‪ ،‬از پرندگان‪ ،‬چهارپایان‪ ،‬و هر جانور زمینی که با شماست ‪.‬از همه کسانی که از کشتی بیرون‬ ‫میآیند تا همه جانوران زمین‪.‬‬ ‫‪11‬و من عهد خود را با شما برقرار خواهم کرد ‪.‬نه دیگر همه انسانها با آب سیل از بین نمی روند ‪.‬و دیگر سیلی نخواهد آمد که زمین را‬ ‫ویران کند‪.‬‬ ‫‪12‬و خدا گفت ‪:‬این نشانه عهدی است که بین خود و شما و هر موجود زندهای که با شما هستند‪ ،‬برای نسلهای ابدی میبندم‪.‬‬ ‫‪13‬من کمان خود را در ابر قرار میدهم و آن نشانه عهدی بین من و زمین خواهد بود‪.‬‬ ‫‪14‬و هنگامی که ابری بر زمین بیاورم‪ ،‬کمان در ابر دیده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪15‬و عهد خود را که بین من و شما و هر موجود زنده از هر جسم است به یاد خواهم آورد ‪.‬و آبها دیگر تبدیل به سیلبی نمیشوند تا همه‬ ‫انسانها را نابود کنند‪.‬‬ ‫‪16‬و کمان در ابر خواهد بود ‪.‬و به آن نگاه خواهم کرد تا عهد جاودانی بین خدا و هر موجود زنده ای از هر جسمی را که بر روی زمین‬ ‫است به یاد بیاورم‪.‬‬ ‫‪17‬و خدا به نوح گفت ‪:‬این نشانه عهدی است که من بین خود و هر جسمی که بر روی زمین است برقرار کردم‪.‬‬ ‫‪18‬و پسران نوح که از کشتی بیرون آمدند سام و حام و یافث بودند و حام پدر کنعان است‪.‬‬ ‫‪19‬اینها سه پسر نوح هستند و تمام زمین از آنها پراکنده بود‪.‬‬ ‫‪20‬و نوح شروع به کشاورزی کرد و تاکستانی کاشت‪.‬‬ ‫‪21‬و از شراب نوشید و مست شد ‪.‬و او در چادر خود آشکار شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و حام‪ ،‬پدر کنعان‪ ،‬برهنگی پدر خود را دید و به دو برادر خود در بیرون خبر داد‪.‬‬ ‫‪23‬و سام و یافث جامهای برداشته‪ ،‬آن را بر دو شانههای خود گذاشتند و به عقب رفتند و برهنگی پدر خود را پوشانیدند ‪.‬و صورتهایشان‬ ‫عقب مانده بود و برهنگی پدر خود را ندیدند‪.‬‬ ‫‪24‬و نوح از شراب خود بیدار شد و دانست که پسر کوچکترش با او چه کرده است‪.‬‬ ‫‪25‬و گفت ‪:‬کنعان ملعون باشد ‪.‬او برای برادران خود خادم بندگان خواهد بود‪.‬‬ ‫‪26‬و او گفت ‪:‬متبارک باد یهوه خدای سام ‪.‬و کنعان خادم او خواهد بود‪.‬‬ ‫‪27‬خدا یافث را بزرگ خواهد کرد و در خیمههای سام ساکن خواهد شد ‪.‬و کنعان خادم او خواهد بود‪.‬‬ ‫‪28‬و نوح پس از طوفان سیصد و پنجاه سال زندگی کرد‪.‬‬ ‫‪29‬و تمام ایام نوح نهصد و پنجاه سال بود و درگذشت‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪1‬و اینها نسلهای پسران نوح‪ ،‬سام‪ ،‬حام‪ ،‬و یافث هستند و پس از طوفان برای آنها پسرانی به دنیا آمدند‪.‬‬ ‫‪2‬پسران یافث ‪.‬گومر و ماجوج و مادای و جاوان و توبال و مشک و تیراس‪.‬‬ ‫‪3‬و پسران گومر ‪.‬اشکناز و ریفات و توگارمه‪.‬‬ ‫‪4‬و پسران جوان ‪.‬الیشاه و ترشیش و کیتیم و دودانیم‪.‬‬ ‫‪5‬جزایر غیریهودیان در سرزمینهای خود تقسیم شدهاند ‪.‬هر کس پس از زبان خود‪ ،‬پس از خانواده خود‪ ،‬در امت های خود‪.‬‬ ‫‪6‬و پسران حام ‪.‬کوش و مزرایم و فوط و کنعان‪.‬‬ ‫‪7‬و پسران کوش ‪.‬سبا و حویله و سبطح و رعمه و سبطخا و پسران رامه ‪.‬شبا و ددان‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و کوش نمرود را آورد و او در زمین نیرومند شد‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪9‬او در حضور خداوند شکارچی نیرومند بود‪ ،‬از این رو گفته میشود که نمرود شکارچی نیرومند در حضور خداوند‪.‬‬ ‫‪10‬و آغاز پادشاهی او بابل و اریخ و آكاد و كلنه در زمین شنار بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬از آن سرزمین آشور بیرون آمد و نینوا و شهر رحوبوت و کاله را بنا کرد‪.‬‬ ‫‪12‬و رزن بین نینوا و کاله ‪:‬آن شهر بزرگ است‪.‬‬ ‫‪13‬و مصرعیم لودیم و انامیم و لحابیم و نفتوحیم را آورد‪.‬‬ ‫‪14‬و پاتروسیم و کاسلوحیم (که از آنها فلسطینی بیرون آمدند )و کافتوریم‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و کنعان نخستزادهاش صیدون و هزت را آورد‪،‬‬ ‫‪16‬و یبوسیان و اموریان و جرگاسیان‪،‬‬ ‫‪17‬و حویان و ارکیان و سینیان‪،‬‬ ‫‪18‬و اروادیان و زماریان و حماتیان و پس از آن قبایل کنعانیان در خارج پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪19‬و سرحد کنعانیان از صیدون بود که به جرار میرسید تا غزه ‪.‬همانطور که می روی‪ ،‬به سوی سدوم و عموره و ادمه و زبویم تا لشا‪.‬‬ ‫‪20‬اینها پسران حام هستند‪ ،‬بر حسب خانوادههای ایشان‪ ،‬بر حسب زبانها‪ ،‬در سرزمینهای خود و در امتهای ایشان‪.‬‬ ‫‪21‬همچنین برای سام‪ ،‬پدر تمامی فرزندان عبر‪ ،‬برادر یافث بزرگ‪ ،‬فرزندانی به دنیا آمدند‪.‬‬ ‫‪22‬بنی سام ‪.‬عیلم و آشور و ارفکساد و لود و آرام‪.‬‬ ‫‪23‬و فرزندان ارام ‪.‬اوز و هول و گتر و مش‪.‬‬ ‫‪24‬و ارفکساد صلح را آورد ‪.‬و صلح ایبر را آورد‪.‬‬ ‫‪25‬و برای ایبر دو پسر به دنیا آمد که نام یکی فل زلگ بود ‪.‬زیرا در روزگار او زمین تقسیم شد ‪.‬و برادرش جوکتان نام داشت‪.‬‬ ‫‪26‬و یوکتان آلموداد و شلف و حزارماوث و یراح را آورد‪.‬‬ ‫‪27‬و حدورام و اوزال و دیکله‪،‬‬ ‫‪28‬و اوبال‪ ،‬ابیمائیل‪ ،‬و سبا‪،‬‬ ‫‪29‬و اوفیر و حویله و یوباب ‪:‬همه اینها پسران یوکتان بودند‪.‬‬ ‫‪30‬و مسکن ایشان از مشا بود‪ ،‬چون به کوه سفار در شرق میروی‪.‬‬ ‫‪31‬اینها پسران سام هستند‪ ،‬بر حسب خانوادههای ایشان‪ ،‬بر حسب زبانهای ایشان‪ ،‬در سرزمینهای ایشان‪ ،‬بر حسب قومهای ایشان‪.‬‬ ‫‪32‬اینها قبایل پسران نوح هستند‪ ،‬بر حسب نسلهای ایشان‪ ،‬در امتهایشان‪ ،‬و امتها پس از طوفان در زمین به وسیله اینها تقسیم شدند‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪1‬و تمام زمین به یک زبان و یک گفتار بود‪.‬‬ ‫‪2‬و در حالی که از مشرق حرکت می کردند‪ ،‬واقع شد که دشتی را در زمین شینار یافتند ‪.‬و در آنجا ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪3‬و آنها به یکدیگر گفتند ‪:‬بروید‪ ،‬بگذارید آجر بسازیم و آنها را کاملا بسوزانیم ‪.‬و آجر به جای سنگ داشتند و لجن برای ملت‪.‬‬ ‫‪4‬و گفتند ‪:‬برو تا برای خود شهر و برجی بسازیم که بالی آن تا آسمان باشد ‪.‬و نامی برای خود بسازیم‪ ،‬مبادا بر روی تمام زمین پراکنده‬ ‫شویم‪.‬‬ ‫‪5‬و خداوند نازل شد تا شهر و برجی را که بنیهای انسان ساخته بودند ببیند‪.‬‬ ‫‪6‬و خداوند گفت ‪:‬اینک قوم یکی هستند و همگی یک زبان دارند ‪.‬و آنها شروع به انجام این کار کردند ‪:‬و اکنون چیزی از آنها که تصور‬ ‫می کردند انجام دهند منع نمی شود‪.‬‬ ‫‪7‬برو تا فرود بیاییم و در آنجا زبان ایشان را آشفته کنیم تا سخنان یکدیگر را نفهمند‪.‬‬ ‫‪8‬پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده کرد و ساختن شهر را ترک کردند‪.‬‬ ‫‪9‬بنابر این نام آن بابل است ‪.‬زیرا خداوند در آنجا زبان تمام زمین را آشفته کرد و خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده کرد‪.‬‬ ‫‪10‬اینها نسلهای سام است ‪:‬سام صد ساله بود و دو سال پس از طوفان‪ ،‬ارفکساد را آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و سام پس از تولد ارفکساد پانصد سال زندگی کرد و پسران و دخترانی آورد‪.‬‬ ‫‪12‬و ارفکساد سی و پنج سال زندگی کرد و صلح را آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و ارفکساد پس از تولد صلح‪ ،‬چهارصد و سه سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪14‬و صلح سی سال زندگی کرد و عبر را آورد‪.‬‬ ‫‪15‬و صلح پس از تولد عبر چهارصد و سه سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪16‬و عبر سی و چهار سال زندگی کرد و فل زلگ را آورد‪.‬‬ ‫‪17‬و عبر پس از تولد فل زلگ‪ ،‬چهارصد و سی سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪18‬و فالق سی سال زندگی کرد و رئو را آورد‪.‬‬ ‫‪19‬و فالق پس از تولد رئو دویست و نه سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪20‬و رئو سی دو سال زندگی کرد و سروغ را آورد‪.‬‬ ‫‪21‬و رئو پس از به دنیا آمدن سروغ دویست و هفت سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪22‬و سروغ سی سال زندگی کرد و ناهور را آورد‪.‬‬ ‫‪23‬و سروغ پس از تولد ناحور دویست سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬ ‫‪24‬و ناحور بیست و نه سال زندگی کرد و تارا را آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و ناحور پس از تولد تارا صد و نوزده سال زندگی کرد و پسران و دختران آورد‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪26‬و تارا هفتاد سال زندگی کرد و ابرام و ناحور و هاران را آورد‪.‬‬ ‫‪27‬و اینها نسلهای تارا هستند ‪:‬تارا ابرام و ناحور و هاران را آورد ‪.‬و حران لوط را آورد‪.‬‬ ‫‪28‬و هاران قبل از پدرش تارا در زمین زادگاهش در اور کلدیان درگذشت‪.‬‬ ‫‪29‬و ابرام و ناحور برای خود زن گرفتند ‪.‬نام زن ابرام سارای بود ‪.‬و نام زن ناهور‪ ،‬میلکاه‪ ،‬دختر هاران‪ ،‬پدر میلکا‪ ،‬و پدر اسکاه‪.‬‬ ‫‪30‬اما سارای عقیم بود ‪.‬او فرزندی نداشت‬ ‫‪31‬و تارا پسر خود ابرام و لوط پسر هاران پسر پسر خود و سارای عروس خود و زن پسرش ابرام را گرفت ‪.‬و با ایشان از اور کلدانی‬ ‫بیرون آمدند تا به سرزمین کنعان بروند ‪.‬و به هاران آمدند و در آنجا ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪32‬و ایام تارا دویست و پنج سال بود و تارا در هاران درگذشت‪.‬‬ ‫فصل ‪12‬‬ ‫‪ ۱‬و خداوند به ابرام گفته بود« ‪:‬از سرزمین خود و از اقوام خود و از خاندان پدرت به سرزمینی که به تو نشان خواهم داد برو‪.‬‬ ‫‪2‬و از تو قومی بزرگ خواهم ساخت و تو را برکت خواهم داد و نام تو را بزرگ خواهم ساخت ‪.‬و تو نعمتی خواهی بود‪:‬‬ ‫‪3‬و من برکت دهندگان تو را برکت خواهم داد و هر که تو را لعنت کند لعنت خواهم کرد و در تو جمیع خانواده های زمین برکت خواهند‬ ‫یافت‪.‬‬ ‫‪4‬پس ابرام همانطور که خداوند به او گفته بود رفت ‪.‬و لوط با او رفت و ابرام هفتاد و پنج ساله بود که از هاران خارج شد‪.‬‬ ‫‪5‬و ابرام همسر خود سارای و پسر برادرش لوط و همه اموالشان را که جمع کرده بودند و جانهایی را که در هاران به دست آورده بودند‪،‬‬ ‫گرفت ‪.‬و آنها بیرون رفتند تا به سرزمین کنعان بروند ‪.‬و به سرزمین کنعان آمدند‪.‬‬ ‫‪6‬و ابرام از طریق زمین به محل سیخم‪ ،‬به دشت موره گذشت ‪.‬و کنعانیان در آن زمان در زمین بودند‪.‬‬ ‫‪7‬و خداوند بر ابرام ظاهر شد و گفت« ‪:‬این زمین را به نسل تو خواهم داد و در آنجا قربانگاهی برای خداوند که بر او ظاهر شد بنا کرد‪.‬‬ ‫‪8‬و از آنجا به کوهی در شرق بیتئیل رفت و خیمهاش را برپا کرد که بیتئیل در مغرب و حی در شرق داشت و در آنجا قربانگاهی برای‬ ‫خداوند بنا کرد و نام خداوند را خواند‪.‬‬ ‫‪9‬و ابرام به سوی جنوب حرکت کرد‪.‬‬ ‫‪10‬و قحطی در زمین بود ‪.‬و ابرام به مصر فرود آمد تا در آنجا ساکن شود ‪.‬زیرا قحطی در زمین شدید بود‪.‬‬ ‫‪11‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که او برای ورود به مصر نزدیک شد‪ ،‬به همسر خود سارای گفت ‪:‬اکنون ببین‪ ،‬من می دانم که تو زنی زیبا‬ ‫هستی که باید به آن نگاه کرد‪.‬‬ ‫‪12‬بنابراین‪ ،‬هنگامی که مصریان تو را ببینند‪ ،‬خواهند گفت که این زن اوست‪ ،‬و مرا خواهند کشت‪ ،‬اما تو را زنده خواهند داشت‪.‬‬ ‫‪13‬بگو‪ ،‬تو خواهر من هستی‪ ،‬تا به خاطر تو برای من خوب باشد ‪.‬و جان من به خاطر تو زنده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪14‬و چنین واقع شد که وقتی ابرام به مصر آمد‪ ،‬مصریان زن را دیدند که بسیار زیبا بود‪.‬‬ ‫‪15‬و امیران فرعون نیز او را دیدند و به حضور فرعون تعریف کردند و آن زن را به خانه فرعون بردند‪.‬‬ ‫‪16‬و او ابرام را به خاطر او التماس کرد و او گوسفند و گاو و الغ و غلمان و کنیزان و او الغ و شتر داشت‪.‬‬ ‫‪17‬و خداوند فرعون و خاندان او را بهخاطر سرای زن ابرام به بلهای بزرگ مبتل ساخت‪.‬‬ ‫‪18‬و فرعون ابرام را صدا زد و گفت ‪:‬این چه کاری است که با من کردی؟ چرا به من نگفتی که او همسر توست؟‬ ‫‪19‬چرا گفتی او خواهر من است؟ پس میتوانستم او را به همسری خود بگیرم ‪.‬اکنون زنت را ببین‪ ،‬او را بگیر و برو‪.‬‬ ‫‪20‬و فرعون به مردان خود در مورد او امر کرد و آنها او و همسرش و هر چه داشت فرستادند‪.‬‬ ‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬و ابرام با زنش و هر چه داشت و لوط با او از مصر به جنوب رفت‪.‬‬ ‫‪2‬و ابرام در چهارپایان و نقره و طل بسیار غنی بود‪.‬‬ ‫‪3‬و از جنوب به بیتئیل سفر کرد‪ ،‬تا جایی که خیمهاش در ابتدا بود‪ ،‬بین بیتئیل و های‪.‬‬ ‫‪4‬به مکان مذبح که در ابتدا در آنجا ساخته بود‪ ،‬و ابرام در آنجا نام خداوند را خواند‪.‬‬ ‫‪5‬و لوط نیز که با ابرام رفت‪ ،‬گله و گله و خیمه داشت‪.‬‬ ‫‪6‬و زمین نتوانست آنها را تحمل کند تا با هم ساکن شوند‪ ،‬زیرا اموال آنها بسیار بود‪ ،‬به طوری که نمی توانستند با هم ساکن شوند‪.‬‬ ‫‪7‬و میان گلهداران احشام ابرام و گلهداران مواشی لوط نزاع شد و کنعانیان و فرزیها در آن زمین ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪8‬و ابرام به لوط گفت‪ ،‬من از تو می خواهم که بین من و تو‪ ،‬و بین شبانان من و شبانانت‪ ،‬نزاع نباشد ‪.‬زیرا ما برادر هستیم‬ ‫‪9‬آیا تمام زمین پیش تو نیست؟ خودت را از من جدا کن ‪.‬اگر دست چپ را بگیری‪ ،‬به سمت راست خواهم رفت ‪.‬یا اگر به سمت راست‬ ‫رفتی‪ ،‬من به سمت چپ خواهم رفت‪.‬‬ ‫‪10‬و لوط چشمان خود را برافراشت و تمام دشت اردن را دید که همه جا پرآب بود‪ ،‬پیش از آنکه خداوند سدوم و عموره را ویران کند‪،‬‬ ‫مانند باغ خداوند‪ ،‬مانند زمین مصر‪ ،‬هنگامی که به صوعار میآیید‪.‬‬ ‫‪11‬آنگاه لوط تمام دشت اردن را برگزید ‪.‬و لوط به مشرق سفر کرد و آنها یکی از دیگری را جدا کردند‪.‬‬ ‫‪12‬ابرام در زمین کنعان ساکن شد و لوط در شهرهای دشت ساکن شد و خیمه خود را به سوی سدوم برپا کرد‪.‬‬ ‫‪13‬اما مردان سدوم در حضور خداوند بسیار شریر و گناهکار بودند‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪14‬و خداوند به ابرام گفت‪ ،‬پس از آن که لوط از او جدا شد‪ ،‬اکنون چشمانت را بلند کن و از مکانی که به سمت شمال و جنوب و شرق و‬ ‫غرب هستی بنگر‪.‬‬ ‫‪15‬برای تمام زمینی که می بینی‪ ،‬آن را به تو خواهم داد و به نسل تو تا ابد‪.‬‬ ‫‪16‬و ذریت تو را مانند خاک زمین خواهم ساخت تا اگر کسی بتواند خاک زمین را بشمارد‪ ،‬آنگاه ذریت تو نیز شمرده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪17‬برخیزید و در طول و عرض آن زمین را طی کنید ‪.‬زیرا آن را به تو خواهم داد‪.‬‬ ‫‪18‬و ابرام خیمه خود را برداشته‪ ،‬آمد و در دشت ممره که در حبرون است ساکن شد و در آنجا مذبحی برای خداوند بنا کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬و در روزگار امرافیل‪ ،‬پادشاه شینار‪ ،‬آریوخ‪ ،‬پادشاه ایلسار‪ ،‬کدرلئومر‪ ،‬پادشاه عیلم‪ ،‬و جزر و مد‪ ،‬پادشاه اقوام‪ ،‬واقع شد‪.‬‬ ‫‪2‬که اینها با بره‪ ،‬پادشاه سدوم‪ ،‬و بیرشا‪ ،‬پادشاه غموره‪ ،‬و شیناب‪ ،‬پادشاه ادمه‪ ،‬و شمبر‪ ،‬پادشاه صبوئیم‪ ،‬و پادشاه بل‪ ،‬که صوعار است‪،‬‬ ‫جنگیدند‪.‬‬ ‫‪3‬همه اینها در دره سیدیم که دریای نمک است به هم پیوستند‪.‬‬ ‫‪4‬دوازده سال به کدرلعمر خدمت کردند و در سال سیزدهم عصیان کردند‪.‬‬ ‫‪5‬و در سال چهاردهم کدرلعمر و پادشاهانی که با او بودند آمدند و رفایمها را در اشتروت کرنائیم و زوزیمها را در حام و ائمیها را در‬ ‫شاوه قریاتایم زدند‪.‬‬ ‫‪6‬و حوریان در کوه خود سعیر تا الفاران که در کنار بیابان است‪.‬‬ ‫‪7‬و بازگشتند و به انمیشپات‪ ،‬که قادش است‪ ،‬آمدند‪ ،‬و تمامی سرزمین عمالیقیان و همچنین اموریان را که در حززونتامار ساکن بودند‪،‬‬ ‫شکست دادند‪.‬‬ ‫‪8‬و پادشاه سدوم و پادشاه غموره و پادشاه ادمه و پادشاه صبوئیم و پادشاه بل (همان صوعار است )بیرون آمدند و در وادی سیدیم با ایشان‬ ‫نبرد کردند‪.‬‬ ‫‪9‬با کدرلئومر‪ ،‬پادشاه عیلم‪ ،‬و با جزر و مد‪ ،‬پادشاه اقوام‪ ،‬و امرافیل‪ ،‬پادشاه شینار‪ ،‬و آریوخ‪ ،‬پادشاه ایلسار ‪.‬چهار پادشاه با پنج‪.‬‬ ‫‪10‬و دره سیدیم پر از لجنزار بود ‪.‬و پادشاهان سدوم و عموره گریختند و در آنجا افتادند ‪.‬و آنها که باقی مانده بودند به کوه گریختند‪.‬‬ ‫‪11‬و جمیع اموال سدوم و عموره و جمیع آذوقه خود را گرفتند و رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و لوط‪ ،‬پسر برادر ابرام را که در سدوم ساکن بود‪ ،‬و اموال او گرفتند و رفتند‪.‬‬ ‫‪13‬و یکی آمد که فرار کرده بود و به ابرام عبری گفت ‪.‬زیرا او در دشت ممره اموری‪ ،‬برادر اشکول و برادر عنیر ساکن بود و اینها با‬ ‫ابرام هم پیمان بودند‪.‬‬ ‫‪14‬و چون ابرام شنید که برادرش اسیر شده است‪ ،‬غلمان آموزش دیده خود را که در خانه خود متولد شده بودند‪ ،‬سیصد و هجده نفر مسلح‬ ‫کرد و آنها را تا دان تعقیب کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و او خود و خادمانش را شبانه بر آنها تقسیم کرد و آنها را زد و تا حوبه که در سمت چپ دمشق است تعقیبشان کرد‪.‬‬ ‫‪16‬و همه اموال را بازگرداند و برادرش لوط و اموال او و زنان و مردم را نیز بازگرداند‪.‬‬ ‫‪17‬و پادشاه سدوم پس از بازگشت از قتل عام کدرالعمر و پادشاهانی که با او بودند در وادی شاوه که دیل پادشاه است به استقبال او رفت‪.‬‬ ‫‪18‬و ملکیصدق پادشاه سالم نان و شراب آورد و او کاهن خدای متعال بود‪.‬‬ ‫‪19‬و او را برکت داد و گفت« ‪:‬متبارک باد ابرام از خدای متعال‪ ،‬صاحب آسمان و زمین‪.‬‬ ‫‪20‬و متبارک باد والترین خدایی که دشمنانت را به دست تو تسلیم کرده است ‪.‬و دهک همه را به او داد‪.‬‬ ‫‪21‬و پادشاه سدوم به ابرام گفت« ‪:‬افراد را به من بده و کال را نزد خود ببر‪.‬‬ ‫‪22‬و ابرام به پادشاه سدوم گفت‪ ،‬من دست خود را به سوی خداوند‪ ،‬خدای متعال‪ ،‬صاحب آسمان و زمین بلند کردهام‪.‬‬ ‫‪23‬که از نخی حتی به بند کفش نخواهم برد و چیزی را که مال توست نخواهم گرفت تا مبادا بگویی ابرام را ثروتمند کردم‪.‬‬ ‫‪24‬جز آنچه جوانان خوردهاند و نصیب مردانی که با من آمدهاند‪ ،‬عنیر‪ ،‬اشکول و ممره ‪.‬بگذار سهم خود را بگیرند‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪1‬بعد از این چیزها کلم خداوند در رؤیا به ابرام نازل شد و گفت« ‪:‬ای ابرام نترس‪ ،‬من سپر تو هستم و پاداش عظیم تو هستم‪.‬‬ ‫‪2‬و ابرام گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬خداوندا‪ ،‬چه میخواهی به من بدهی‪ ،‬زیرا من بیفرزند میمانم‪ ،‬و مباشر خانه من این الیزار دمشقی است؟‬ ‫‪3‬و ابرام گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬به من بذری ندادی‪ ،‬و اینک‪ ،‬کسی که در خانه من به دنیا آمده‪ ،‬وارث من است‪.‬‬ ‫‪4‬و اینک‪ ،‬کلم خداوند بر او نازل شد و گفت« ‪:‬این وارث تو نخواهد بود ‪.‬اما هر که از دل تو بیرون آید‪ ،‬وارث تو خواهد بود‪.‬‬ ‫‪5‬و او را بیرون آورد و گفت« ‪:‬اکنون به آسمان بنگر و ستارگان را بگو اگر بتوانی آنها را بشماری »‪.‬و به او گفت« ‪:‬ذریت تو نیز چنین‬ ‫خواهد بود‪.‬‬ ‫‪6‬و به خداوند ایمان آورد ‪.‬و او آن را برای او برای عدالت شمرد‪.‬‬ ‫‪7‬و او به او گفت« ‪:‬من خداوند هستم که تو را از اور کلدانی بیرون آوردم تا این زمین را به تو بدهم تا وارث آن بشوی‪.‬‬ ‫‪8‬و گفت ‪:‬خداوندا‪ ،‬از کجا بدانم که وارث آن خواهم شد؟‬ ‫‪9‬و او به او گفت ‪:‬یک تلیسه سه ساله و یک بز سه ساله و یک قوچ سه ساله و یک لک پشت و یک کبوتر جوان برای من بیاور‪.‬‬ ‫‪10‬و همه اینها را نزد خود گرفت و آنها را در میان تقسیم کرد و هر تکه را بر یکدیگر گذاشت‪ ،‬اما پرندگان او را تقسیم نکردند‪.‬‬ ‫‪11‬و چون پرندگان بر لشه ها فرود آمدند‪ ،‬ابرام آنها را راند‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪12‬و چون خورشید غروب کرد‪ ،‬خواب عمیقی بر ابرام فرود آمد ‪.‬و اینک وحشتی از تاریکی عظیم بر او فرود آمد‪.‬‬ ‫‪13‬و او به ابرام گفت« ‪:‬به یقین بدان که نسل تو در سرزمینی که مال آنها نیست غریب خواهند بود و آنها را خدمت خواهند کرد ‪.‬و آنها را‬ ‫چهارصد سال مصیبت خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪14‬و همچنین آن قومی را که آنها را خدمت خواهند کرد‪ ،‬داوری خواهم کرد‪ ،‬و پس از آن با ثروت فراوان بیرون خواهند آمد‪.‬‬ ‫‪15‬و با سلمتی نزد پدران خود برو ‪.‬تو در یک پیری خوب دفن خواهی شد‪.‬‬ ‫‪16‬اما در نسل چهارم دوباره به اینجا خواهند آمد زیرا که گناه اموریان هنوز کامل نشده است‪.‬‬ ‫‪17‬و چنین واقع شد که هنگامی که خورشید غروب کرد و هوا تاریک شد‪ ،‬کوره دودی و چراغی سوزان را مشاهده کنید که از میان آن‬ ‫قطعات می گذشت‪.‬‬ ‫‪18‬در همان روز خداوند با ابرام عهد بست و گفت« ‪:‬این سرزمین را از نهر مصر تا نهر بزرگ‪ ،‬یعنی نهر فرات‪ ،‬به نسل تو دادم‪.‬‬ ‫‪19‬قنیان و کنیزیان و کادمونیان‪،‬‬ ‫‪20‬و هیتیان و فرزیان و رفایمیان‪،‬‬ ‫‪21‬و اموریان و کنعانیان و جرجاشیان و یبوسیان‪.‬‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪1‬و سارای زن ابرام برای او فرزندی نداشت و کنیز مصری داشت که هاجر نام داشت‪.‬‬ ‫‪2‬و سارای به ابرام گفت‪ ،‬اکنون‪ ،‬خداوند مرا از تحمل منع کرده است ‪.‬ممکن است از او فرزندانی به دست بیاورم ‪.‬و ابرام به صدای‬ ‫سارای گوش داد‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪3‬و سارای زن ابرام‪ ،‬کنیز مصری خود هاجر را پس از ده سال اقامت ابرام در زمین کنعان‪ ،‬گرفت و او را به شوهرش ابرام داد تا‬ ‫همسرش شود‪.‬‬ ‫‪4‬و نزد هاجر رفت و او آبستن شد و چون دید که آبستن شده است‪ ،‬معشوقه اش در نظر او تحقیر شد‪.‬‬ ‫‪5‬و سارای به ابرام گفت ‪:‬ظلم من بر تو باد ‪.‬و چون دید که آبستن شده است‪ ،‬در نظر او خوار شدم ‪.‬خداوند بین من و تو داوری می کند‪.‬‬ ‫‪6‬اما ابرام به سارای گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬کنیز تو در دست توست ‪.‬با او هر طور که دوست داری با او رفتار کن ‪.‬و چون سارای به سختی با او‬ ‫برخورد کرد‪ ،‬از روی او گریخت‪.‬‬ ‫‪7‬و فرشته خداوند او را در كنار چشمه آب در بیابان‪ ،‬كنار چشمه در راه شور یافت‪.‬‬ ‫‪8‬و گفت‪ ،‬هاجر‪ ،‬کنیز سارای‪ ،‬از کجا آمده ای؟ و کجا خواهی رفت؟ و او گفت ‪:‬از چهره معشوقه خود سارای فرار می کنم‪.‬‬ ‫‪9‬و فرشته خداوند به او گفت ‪:‬نزد معشوقه خود بازگرد و خود را زیر دستان او تسلیم کن‪.‬‬ ‫‪10‬و فرشته خداوند به او گفت‪ ،‬من ذریت تو را بسیار زیاد خواهم کرد که به تعداد زیاد شمرده نشود‪.‬‬ ‫‪11‬و فرشته خداوند به او گفت ‪:‬اینک تو باردار هستی و پسری خواهی آورد و نام او را اسماعیل خواهی خواند ‪.‬زیرا خداوند مصیبت تو‬ ‫را شنیده است‪.‬‬ ‫‪12‬و او مردی وحشی خواهد بود ‪.‬دست او بر هر کس خواهد بود و دست هر کس بر او خواهد بود ‪.‬و او در حضور همه برادران خود‬ ‫ساکن خواهد شد‪.‬‬ ‫‪13‬و نام خداوندی را که با او گفت‪ ،‬خواند‪ ،‬تو مرا می بینی‪ ،‬زیرا گفت ‪:‬آیا من نیز در اینجا مراقب کسی هستم که مرا می بیند؟‬ ‫‪14‬از این رو چاه را بئرلهایروی نامیدند ‪.‬اینک بین کادش و برید است‪.‬‬ ‫‪15‬و هاجر پسری برای ابرام به دنیا آورد و ابرام نام پسر خود را که هاجر زایید اسماعیل نامید‪.‬‬ ‫‪16‬و ابرام هشتاد و شش ساله بود که هاجر اسماعیل را برای ابرام به دنیا آورد‪.‬‬ ‫فصل ‪17‬‬ ‫‪1‬و هنگامی که ابرام نود و نه ساله شد‪ ،‬خداوند بر ابرام ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬من خدای قادر مطلق هستم ‪.‬پیش من راه برو و کامل‬ ‫باش‬ ‫‪2‬و عهد خود را بین خود و تو خواهم بست و تو را بسیار زیاد خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و ابرام به روی خود افتاد و خدا با او صحبت کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪4‬و اما من‪ ،‬اینک‪ ،‬عهد من با توست و تو پدر امتهای بسیار خواهی بود‪.‬‬ ‫‪5‬و نام تو دیگر ابرام خوانده نخواهد شد‪ ،‬بلکه نام تو ابراهیم خواهد بود ‪.‬زیرا تو را پدر امتهای بسیار ساختم‪.‬‬ ‫‪6‬و تو را بسیار بارور خواهم کرد و از تو امتها خواهم ساخت و پادشاهان از تو بیرون خواهند آمد‪.‬‬ ‫‪7‬و من عهد خود را بین خود و تو و نسل تو پس از تو در نسلهای ایشان برای عهد جاودانی برقرار خواهم کرد تا برای تو و نسل تو پس‬ ‫از تو خدایی باشم‪.‬‬ ‫‪8‬و من به تو و بعد از تو به نسل تو‪ ،‬زمینی را که در آن غریب هستی‪ ،‬تمام سرزمین کنعان را به ملکی جاودانی خواهم داد ‪.‬و من خدای‬ ‫آنها خواهم بود‪.‬‬ ‫‪9‬و خدا به ابراهیم گفت‪ ،‬پس تو و نسل تو پس از تو در نسلهایشان به عهد من نگاه داری‪.‬‬ ‫‪10‬این عهد من است که بین من و تو و نسل تو بعد از تو نگه داری ‪.‬هر بچه مردی از شما ختنه شود‪.‬‬ ‫‪11‬و گوشت پوست ختنه گاه خود را ختنه کنید ‪.‬و این نشانه عهد من و شما خواهد بود‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪12‬و هر که هشت روزه باشد در میان شما ختنه شود‪ ،‬هر بچه مرد در نسل شما‪ ،‬هر که در خانه زاده شود یا با پولی از غریبه خریداری‬ ‫شود که از نسل تو نیست‪.‬‬ ‫‪13‬هر که در خانه تو متولد شود و با پول تو خریده شود‪ ،‬باید ختنه شود و عهد من برای عهد جاودانی در بدن تو خواهد بود‪.‬‬ ‫‪14‬و پسر ختنه نشده که گوشت ختنه گاه او ختنه نشده باشد‪ ،‬آن جان از قوم خود منقطع خواهد شد ‪.‬او عهد من را شکست‪.‬‬ ‫‪15‬و خدا به ابراهیم گفت‪ ،‬در مورد همسرت سارای‪ ،‬نام او را سارای مکن‪ ،‬بلکه نام او سارا باشد‪.‬‬ ‫‪16‬و او را برکت خواهم داد و پسری از او به تو خواهم داد ‪.‬پادشاهان مردم از او خواهند بود‪.‬‬ ‫‪17‬سپس ابراهیم بر روی خود افتاد و خندید و در دل خود گفت ‪:‬آیا برای صد ساله فرزندی به دنیا بیاید؟ و آیا سارا که نود ساله است‬ ‫باردار خواهد شد؟‬ ‫‪18‬و ابراهیم به خدا گفت‪ ،‬ای کاش اسماعیل در حضور تو زنده بماند!‬ ‫‪19‬و خدا گفت« ‪:‬سارا همسرت برای تو پسری به دنیا خواهد آورد ‪.‬و نام او را اسحاق خواهی خواند و من عهد خود را با او برای عهد‬ ‫جاودانی و بعد از او با نسل او برقرار خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪20‬و اما اسماعیل‪ ،‬من از تو شنیدم ‪:‬اینک‪ ،‬او را برکت داده‪ ،‬او را بارور خواهم کرد و او را بسیار زیاد خواهم کرد ‪.‬دوازده شاهزاده به‬ ‫دنیا خواهد آورد و من او را قومی بزرگ خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪21‬اما عهد خود را با اسحاق که سارا در این زمان معین در سال آینده برای تو خواهد بست‪ ،‬برقرار خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪22‬و او صحبت با او را متوقف کرد و خدا از ابراهیم خارج شد‪.‬‬ ‫‪23‬و ابراهیم پسرش اسماعیل را گرفت‪ ،‬و هر کس را که در خانه او به دنیا آمده بود‪ ،‬و هرچه از پول او خریده بود‪ ،‬هر مردی از مردان‬ ‫خاندان ابراهیم ‪.‬و گوشت ختنه گاه خود را در همان روز ختنه کردند‪ ،‬همانطور که خدا به او گفته بود‪.‬‬ ‫‪24‬و ابراهیم نود و نه ساله بود که در گوشت ختنه گاه خود ختنه شد‪.‬‬ ‫‪25‬و پسرش اسماعیل سیزده ساله بود که در گوشت ختنه گاه خود ختنه شد‪.‬‬ ‫‪26‬در همان روز ابراهیم و پسرش اسماعیل ختنه شدند‪.‬‬ ‫‪27‬و همه مردان خانه او که در خانه متولد شده بودند و با پول از غریبه خریده بودند‪ ،‬با او ختنه شدند‪.‬‬ ‫فصل ‪18‬‬ ‫‪1‬و خداوند در دشت ممره بر او ظاهر شد و در گرمای روز در در خیمه نشست‪.‬‬ ‫‪2‬و چشمان خود را بلند کرد و نگریست و اینک سه مرد در کنار او ایستاده بودند و چون آنها را دید از در خیمه به استقبال آنها دوید و به‬ ‫سوی زمین تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و گفت ‪:‬پروردگارا‪ ،‬اگر اکنون در نظر تو لطفی یافتهام‪ ،‬از بنده تو دور نشو‪.‬‬ ‫‪4‬از شما میخواهم‪ ،‬بگذارید کمی آب بیاورید و پاهای خود را بشویید و زیر درخت استراحت کنید‪.‬‬ ‫‪5‬و من لقمهای نان میآورم و دلهای شما را تسلی میدهم ‪.‬پس از آن می گذرید‪ ،‬زیرا به این دلیل نزد بنده خود آمده اید ‪.‬و گفتند ‪:‬چنان کن که‬ ‫گفتی‪.‬‬ ‫‪6‬و ابراهیم با عجله به خیمه نزد سارا رفت و گفت« ‪:‬به سرعت سه پیمانه آرد مرغوب آماده کن‪ ،‬آن را خمیر کن و روی اجاق کیک‬ ‫درست کن‪.‬‬ ‫‪7‬و ابراهیم به سوی گله دوید و گوسالهای ناز و مرغوب آورد و به مرد جوانی داد ‪.‬و عجله کرد تا آن را بپوشد‪.‬‬ ‫‪8‬و کره و شیر و گوسالهای را که دم کرده بود‪ ،‬گرفت و پیش ایشان گذاشت ‪.‬و زیر درخت کنار آنها ایستاد و آنها غذا خوردند‪.‬‬ ‫‪9‬و آنها به او گفتند ‪:‬همسرت سارا کجاست؟ و گفت ‪:‬اینک در خیمه‪.‬‬ ‫‪10‬و او گفت‪ ،‬من قطعا ا برحسب زمان زندگی نزد تو بازخواهم گشت ‪.‬و اینک‪ ،‬همسرت سارا یک پسر خواهد داشت ‪.‬و سارا آن را از در‬ ‫خیمه که پشت سر او بود شنید‪.‬‬ ‫‪11‬و ابراهیم و سارا پیر و پیر و پیر بودند ‪.‬و آن را با سارا به روش زنان متوقف شد‪.‬‬ ‫‪12‬پس سارا در خود خندید و گفت« ‪:‬پس از پیری‪ ،‬آیا من خوشی خواهم داشت‪ ،‬زیرا سرورم نیز پیر است؟‬ ‫‪13‬و خداوند به ابراهیم گفت‪ ،‬چرا سارا خندید و گفت ‪:‬آیا من مطمئنا ا یک فرزند پیر به دنیا بیاورم؟‬ ‫‪14‬آیا چیزی برای خداوند خیلی سخت است؟ در زمان مقرر‪ ،‬بر حسب زمان زندگی‪ ،‬نزد تو بازخواهم گشت و سارا پسری خواهد داشت‪.‬‬ ‫‪15‬سپس سارا انکار کرد و گفت ‪:‬من نخندیدم ‪.‬چون می ترسید و او گفت ‪:‬نه ‪.‬اما تو خندیدی‬ ‫‪16‬و آن مردان از آنجا برخاسته‪ ،‬به سوی سدوم نگریستند و ابراهیم با آنها رفت تا آنها را در راه بیاورد‪.‬‬ ‫‪17‬و خداوند گفت ‪:‬آیا کاری را که انجام میدهم از ابراهیم پنهان کنم؟‬ ‫‪18‬چون می بینید که ابراهیم قطعا ا قومی بزرگ و نیرومند خواهد شد و تمامی امت های زمین در او برکت خواهند یافت؟‬ ‫‪19‬زیرا او را میشناسم که فرزندان و خاندان خود را پس از خود امر خواهد کرد و آنها راه خداوند را حفظ خواهند کرد تا عدالت و‬ ‫انصاف را انجام دهند ‪.‬تا خداوند آنچه را که از او گفته است بر ابراهیم بیاورد‪.‬‬ ‫‪20‬و خداوند گفت ‪:‬زیرا فریاد سدوم و عموره عظیم است و گناه ایشان بسیار سخت است‪.‬‬ ‫‪21‬اکنون پایین میروم و میبینم که آیا آنها تماما ا مطابق فریاد آن که به من رسیده است عمل کردهاند ‪.‬و اگر نه‪ ،‬من می دانم‪.‬‬ ‫‪22‬و آن مردان از آنجا روی خود را برگردانده‪ ،‬به سوی سدوم رفتند‪ ،‬اما ابراهیم هنوز در حضور خداوند ایستاده بود‪.‬‬ ‫‪23‬و ابراهیم نزدیک شد و گفت ‪:‬آیا عادل را نیز با شریر هلک میکنی؟‬ ‫‪24‬شاید در داخل شهر پنجاه عادل وجود داشته باشد‪ ،‬آیا تو نیز ویران میکنی و مکان را برای پنجاه عادل که در آن هستند دریغ نمیکنی؟‬ ‫‪25‬از تو دوری کن که به این ترتیب عمل کنی و عادل را با شریر بکشی و عادل مانند شریر باشد که از تو دور باشد‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪26‬و خداوند گفت« ‪:‬اگر در سدوم پنجاه عادل را در شهر بیابم‪ ،‬آنگاه تمام آن مکان را به خاطر ایشان دریغ خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪27‬و ابراهیم پاسخ داد و گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬من بر عهده گرفتم که با خداوند صحبت کنم که جز خاک و خاکستر نیست‪.‬‬ ‫‪28‬شاید از پنجاه عادل‪ ،‬پنج نفر کم شود‪ ،‬آیا تمام شهر را به خاطر کمبود پنج نفر ویران میکنی؟ و گفت ‪:‬اگر آنجا چهل و پنج را بیابم‪ ،‬آن‬ ‫را خراب نمی کنم‪.‬‬ ‫‪29‬و او دوباره با او صحبت کرد و گفت‪ ،‬شاید چهل نفر در آنجا پیدا شوند ‪.‬و گفت به خاطر چهل نفر این کار را نمی کنم‪.‬‬ ‫‪30‬و او به او گفت« ‪:‬ای خداوند خشمگین نشود‪ ،‬و من خواهم گفت ‪:‬شاید سی در آنجا پیدا شود ‪.‬و او گفت ‪:‬اگر در آنجا سی پیدا کنم این‬ ‫کار را نمی کنم‪.‬‬ ‫‪31‬و او گفت‪ ،‬اکنون‪ ،‬من بر عهده گرفته ام که با خداوند صحبت کنم ‪:‬شاید بیست نفر در آنجا پیدا شوند ‪.‬و او گفت ‪:‬من آن را به خاطر‬ ‫بیست نفر از بین نمی برم‪.‬‬ ‫‪32‬و او گفت ‪:‬اوه خداوند خشمگین نشود و من فقط همین یک بار صحبت خواهم کرد ‪:‬شاید ده در آنجا پیدا شود ‪.‬و گفت به خاطر ده او را‬ ‫از بین نمی برم‪.‬‬ ‫‪33‬و خداوند به محض اینکه ارتباط با ابراهیم را ترک کرد‪ ،‬رفت و ابراهیم به جای خود بازگشت‪.‬‬ ‫فصل ‪19‬‬ ‫‪1‬و دو فرشته در شام به سدوم آمدند ‪.‬و لوط در دروازه سدوم نشست ‪.‬لوط با دیدن آنها به استقبال آنها برخاست ‪.‬و با صورت به زمین‬ ‫تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪2‬و او گفت ‪:‬اکنون ای سروران من‪ ،‬از شما میخواهم‪ ،‬به خانه غلم خود وارد شوید و تمام شب را بمانید و پاهای خود را بشویید‪ ،‬و صبح‬ ‫زود برخیزید و به راه خود بروید ‪.‬و گفتند ‪:‬نه ‪.‬اما ما تمام شب را در خیابان خواهیم ماند‪.‬‬ ‫‪3‬و به شدت بر آنها فشار آورد ‪.‬و آنها به او بازگشتند و به خانه او وارد شدند ‪.‬و برای آنها ضیافتی ترتیب داد و نان فطیر پخت و آنها‬ ‫خوردند‪.‬‬ ‫‪4‬ا یما قبل از اینکه بخوابند‪ ،‬مردان شهر‪ ،‬یعنی مردان سدوم‪ ،‬از پیر و جوان‪ ،‬همه مردم از هر طرف خانه را احاطه کردند‪.‬‬ ‫‪5‬و لوط را صدا زدند و به او گفتند ‪:‬مردانی که در این شب نزد تو آمدند کجا هستند؟ آنها را نزد ما بیاور تا آنها را بشناسیم‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و لوط از در نزد ایشان بیرون رفت و در را به دنبال خود بست‪.‬‬ ‫‪7‬و گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬از شما میخواهم که چنین شرارت آمیز نکنید‪.‬‬ ‫‪8‬اکنون‪ ،‬من دو دختر دارم که مردی را نمی شناسند ‪.‬از شما میخواهم‪ ،‬اجازه دهید آنها را نزد شما بیاورم و با آنها همانطور که در نظر‬ ‫خود نیکی است رفتار کنید ‪.‬زیرا آنها زیر سایه سقف من آمدند‪.‬‬ ‫‪9‬و گفتند ‪:‬عقب بایست ‪.‬و دوباره گفتند« ‪:‬این شخص برای اقامت آمد و او باید قاضی شود ‪.‬اکنون با تو بدتر از آنها رفتار خواهیم کرد »‪.‬و‬ ‫بر آن مرد‪ ،‬حتی لوط‪ ،‬سخت فشار آوردند و نزدیک شدند تا در را بشکنند‪.‬‬ ‫‪10‬ا یما آن مردان دست خود را دراز کردند و لوط را به سوی خود به خانه کشاندند و در را بستند‪.‬‬ ‫‪11‬و مردانی را که در خانه بودند‪ ،‬کوچک و بزرگ‪ ،‬کور کردند‪ ،‬به طوری که برای یافتن در خسته شدند‪.‬‬ ‫‪12‬و آن مردان به لوط گفتند ‪:‬آیا تو غیر از این اینجا هستی؟ داماد و پسران و دخترانت و هر چه در شهر داری آنها را از این مکان بیرون‬ ‫بیاور‪.‬‬ ‫‪13‬زیرا ما این مکان را ویران خواهیم کرد‪ ،‬زیرا فریاد ایشان در حضور خداوند بلند است ‪.‬و خداوند ما را فرستاد تا آن را نابود کنیم‪.‬‬ ‫‪14‬و لوط بیرون رفت و با دامادهای خود که با دخترانش ازدواج کرده بودند صحبت کرد و گفت ‪:‬برخیز‪ ،‬شما را از این مکان بیرون کنید ‪.‬‬ ‫زیرا خداوند این شهر را ویران خواهد کرد ‪.‬اما به نظر می رسید که او برای پسرانش مسخره می کند‪.‬‬ ‫‪15‬و چون صبح شد‪ ،‬فرشتگان لوط را شتاب کردند و گفتند ‪:‬برخیز‪ ،‬زن و دو دخترت را که اینجا هستند‪ ،‬بگیر ‪.‬مبادا در شرارت شهر‬ ‫هلک شوی‪.‬‬ ‫‪16‬و در حالی که او معطل بود‪ ،‬مردان دست او و همسرش و دو دخترش را گرفتند ‪.‬خداوند به او رحم کرد و او را بیرون آوردند و بیرون‬ ‫از شهر گذاشتند‪.‬‬ ‫‪17‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که آنها را بیرون آوردند‪ ،‬گفت" ‪:‬فرار برای جان خود ‪.‬پشت سرت را نگاه نکن و در تمام دشت نمان ‪.‬به کوه‬ ‫فرار کن‪ ،‬مبادا نابود شوی‪.‬‬ ‫‪18‬و لوط به آنها گفت« ‪:‬اوه‪ ،‬چنین نیست‪ ،‬پروردگار من‪:‬‬ ‫‪19‬اکنون بنگر‪ ،‬غلم تو در نظر تو فیض یافته است‪ ،‬و تو رحمت خود را که در نجات جانم به من نشان دادی‪ ،‬بزرگ کردهای ‪.‬و نمی‬ ‫توانم به کوه فرار کنم‪ ،‬مبادا بدی مرا بگیرد و بمیرم‪.‬‬ ‫‪20‬اکنون‪ ،‬این شهر برای فرار نزدیک است‪ ،‬و کوچک است ‪:‬اوه‪ ،‬اجازه دهید من به آنجا فرار کنم‪( ،‬آیا کوچک نیست؟ )و جان من زنده‬ ‫خواهد شد‪.‬‬ ‫‪21‬و او به او گفت‪ ،‬ببین‪ ،‬من تو را در این مورد نیز پذیرفتم‪ ،‬که این شهر را به خاطر آنچه تو گفتی ویران نخواهم کرد‪.‬‬ ‫‪22‬عجله کن‪ ،‬به آنجا فرار کن ‪.‬زیرا من نمی توانم کاری انجام دهم تا تو به آنجا بیایی ‪.‬از این رو نام شهر زوار نامیده شد‪.‬‬ ‫‪23‬هنگامی که لوط وارد صوعار شد‪ ،‬خورشید بر زمین طلوع کرد‪.‬‬ ‫‪24‬آنگاه خداوند از آسمان بر سدوم و گوموره گوگرد و آتش از جانب خداوند بارید‪.‬‬ ‫‪25‬و آن شهرها و تمام دشت و همه ساکنان شهرها و آنچه را که بر زمین می رویید ویران کرد‪.‬‬ ‫‪26‬اما زنش از پشت سر او نگاه کرد و تبدیل به ستونی از نمک شد‪.‬‬ ‫‪27‬و ابراهیم صبح زود به محلی که در حضور خداوند ایستاده بود برخاست‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪28‬و به سوی سدوم و عموره و به تمام زمین دشت نگریست و اینک دود آن کشور مانند دود کوره برآمد‪.‬‬ ‫‪29‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که خدا شهرهای دشت را ویران کرد‪ ،‬خدا ابراهیم را به یاد آورد‪ ،‬و لوط را از میان واژگونی بیرون فرستاد‪،‬‬ ‫هنگامی که او شهرهایی را که لوط در آن ساکن بود‪ ،‬ویران کرد‪.‬‬ ‫‪30‬و لوط از صوعار بیرون آمد و در کوه ساکن شد و دو دخترش با او بودند ‪.‬زیرا از سکونت در صوآر می ترسید و با دو دخترش در‬ ‫غاری ساکن شد‪.‬‬ ‫‪31‬و اولزاده به کوچکتر گفت ‪:‬پدر ما پیر است و مردی در زمین نیست که به روش تمام زمین نزد ما بیاید‪.‬‬ ‫‪32‬بیایید تا پدر خود را شراب بنوشیم و با او بخوابیم تا نسل پدر خود را حفظ کنیم‪.‬‬ ‫‪33‬و در آن شب پدر خود را شراب نوشاندند ‪.‬و او متوجه نشد که او چه زمانی دراز کشیده است و نه زمانی که او برخاست‪.‬‬ ‫‪34‬و روز بعد واقع شد که اولزاده به کوچکتر گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬دیشب با پدرم دراز کشیدم ‪.‬بگذارید او را نیز در این شب شراب بنوشیم ‪.‬و تو‬ ‫برو و با او دراز بکش تا نسل پدرمان را حفظ کنیم‪.‬‬ ‫‪35‬و در آن شب نیز پدر خود را شراب نوشاندند ‪.‬و او متوجه نشد که او چه زمانی دراز کشیده است و نه زمانی که او برخاست‪.‬‬ ‫‪36‬هر دو دختر لوط از پدر خود صاحب فرزند شدند‪.‬‬ ‫‪37‬و نخستزاده پسری به دنیا آورد و او را موآب نامید ‪.‬او تا امروز پدر موآبیان است‪.‬‬ ‫‪38‬و کوچکتر‪ ،‬او نیز پسری زایید و او را بنعمی نامید ‪.‬او پدر بنی عمون تا امروز است‪.‬‬ ‫فصل ‪20‬‬ ‫‪1‬و ابراهیم از آنجا به طرف جنوب رفت و بین قادش و شور ساکن شد و در جرار اقامت گزید‪.‬‬ ‫‪2‬و ابراهیم در مورد همسرش ساره گفت« ‪:‬او خواهر من است »‪.‬و ابیملک پادشاه جرار فرستاد و سارا را گرفت‪.‬‬ ‫‪3‬ا یما خدا شبانه در خواب به ابیملک آمد و به او گفت« ‪:‬اینک تو برای زنی که گرفتهای مردهای ‪.‬زیرا او همسر یک مرد است‪.‬‬ ‫‪4‬اما ابیملک به او نزدیک نشده بود و گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬آیا میخواهی قومی عادل را نیز بکشی؟‬ ‫‪5‬او به من نگفت‪ ،‬او خواهر من است؟ و او حتی خودش گفت ‪:‬او برادر من است‪.‬‬ ‫‪6‬و خدا در خواب به او گفت‪ ،‬آری‪ ،‬من می دانم که تو این کار را در صداقت قلب خود انجام دادی ‪.‬زیرا من نیز تو را از گناه نکردن به‬ ‫من باز داشتم‪.‬‬ ‫‪7‬پس اکنون مرد زنش را بازگردانید ‪.‬زیرا او یک پیامبر است و برای تو دعا خواهد کرد و تو زنده خواهی شد‪.‬‬ ‫‪8‬بنابراین ابیملک صبح زود برخاست و جمیع خادمان خود را فراخواند و همه اینها را در گوش ایشان گفت و آنها به شدت ترسیدند‪.‬‬ ‫‪9‬پس ابیملک ابراهیم را صدا کرد و به او گفت« ‪:‬با ما چه کردی؟ و من تو را چه آزرده ام که بر من و پادشاهی من گناه بزرگی آوردی؟‬ ‫تو برای من اعمالی کردی که نباید انجام می شد‪.‬‬ ‫‪10‬و ابیملک به ابراهیم گفت‪ ،‬چه دیدی که این کار را کردی؟‬ ‫‪11‬و ابراهیم گفت« ‪:‬چون فکر میکردم که ترس از خدا در این مکان نیست ‪.‬و مرا به خاطر همسرم خواهند کشت‪.‬‬ ‫‪12‬و با این حال او خواهر من است ‪.‬او دختر پدر من است‪ ،‬اما دختر مادر من نیست ‪.‬و او همسر من شد‪.‬‬ ‫‪13‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که خدا مرا از خانه پدرم سرگردان کرد‪ ،‬به او گفتم‪ ،‬این است محبت تو که به من خواهی کرد ‪.‬هر جا که می‬ ‫آییم در مورد من بگو او برادر من است‪.‬‬ ‫‪14‬و ابیملک گوسفند و گاو و غلم و کنیز را گرفت و به ابراهیم داد و همسرش سارا را به او بازگرداند‪.‬‬ ‫‪15‬و ابیملک گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬سرزمین من در برابر توست‪.‬‬ ‫‪16‬و به سارا گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬من به برادرت هزار تکه نقره دادم‪ ،‬اینک‪ ،‬او برای تو پوششی است برای همه کسانی که با تو هستند‪ ،‬و برای‬ ‫همه دیگر‪.‬‬ ‫‪17‬پس ابراهیم به درگاه خدا دعا کرد و خدا ابیملک و همسرش و کنیزانش را شفا داد ‪.‬و بچه آوردند‬ ‫‪18‬زیرا خداوند تمام رحمهای خاندان ابیملک را بهخاطر ساره همسر ابراهیم بسته بود‪.‬‬ ‫فصل ‪21‬‬ ‫‪1‬و خداوند سارا را همانطور که گفته بود ملقات کرد‪ ،‬و خداوند همانطور که گفته بود با سارا رفتار کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬زیرا سارا آبستن شد و پسری برای ابراهیم در دوران پیری در زمان معینی که خدا به او گفته بود به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪3‬و ابراهیم پسری را که برای او به دنیا آمد و سارا برای او زایید نامید اسحاق‪.‬‬ ‫‪4‬و ابراهیم پسرش اسحاق را در هشت روزگی ختنه کرد چنانکه خدا به او دستور داده بود‪.‬‬ ‫‪5‬و ابراهیم صد ساله بود که پسرش اسحاق برای او به دنیا آمد‪.‬‬ ‫‪6‬و سارا گفت« ‪:‬خدا مرا به خنده آفریده است تا هر که می شنود با من می خندد‪.‬‬ ‫‪7‬و او گفت‪ ،‬چه کسی میتوانست به ابراهیم بگوید که سارا بچهها را شیر میداد؟ زیرا در پیری برای او پسری به دنیا آوردم‪.‬‬ ‫‪8‬و طفل بزرگ شد و از شیر گرفته شد و ابراهیم در همان روزی که اسحاق از شیر گرفته شد عید بزرگی برپا کرد‪.‬‬ ‫‪9‬و سارا پسر هاجر مصری را که برای ابراهیم به دنیا آورده بود دید که مسخره میکرد‪.‬‬ ‫‪10‬از این رو او به ابراهیم گفت‪ ،‬این کنیز و پسرش را بیرون کن‪ ،‬زیرا پسر این کنیز با پسر من‪ ،‬حتی با اسحاق‪ ،‬وارث نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪11‬و این امر در نظر ابراهیم به خاطر پسرش بسیار ناراحت کننده بود‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪12‬و خدا به ابراهیم گفت ‪:‬به خاطر پسر و کنیزت در نظر تو غمگین نباشد ‪.‬در تمام آنچه سارا به تو گفته است‪ ،‬به صدای او گوش کن ‪.‬‬ ‫زیرا در اسحاق نسل تو خوانده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪13‬و همچنین از پسر کنیز قومی خواهم ساخت‪ ،‬زیرا او نسل توست‪.‬‬ ‫‪14‬و ابراهیم صبح زود برخاست و نان و بطری آب گرفت و به هاجر داد و آن را بر دوش او و کودک گذاشت و او را روانه کرد و او‬ ‫رفت و در بیابان بئرشبع سرگردان شد‪.‬‬ ‫‪15‬و آب در شیشه خرج شد و کودک را زیر یکی از درختچه ها انداخت‪.‬‬ ‫‪16‬و او رفت‪ ،‬و او را بر روی او نشست‪ ،‬از راه خوب‪ ،‬مانند تیر کمان‪ ،‬زیرا او گفت ‪:‬اجازه دهید مرگ کودک را ببینم ‪.‬و مقابل او نشست‬ ‫و صدای خود را بلند کرد و گریست‪.‬‬ ‫‪17‬و خدا صدای پسر را شنید ‪.‬و فرشته خدا از آسمان هاجر را ندا داد و به او گفت« ‪:‬ای هاجر‪ ،‬تو چه داری؟ نترس؛ زیرا خدا صدای‬ ‫پسر را در جایی که اوست شنیده است‪.‬‬ ‫‪18‬برخیز‪ ،‬پسر را بلند کن و در دست خود بگیر ‪.‬زیرا او را ملتی بزرگ خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪19‬و خدا چشمان او را گشود و چاه آب را دید ‪.‬و او رفت و بطری را پر از آب کرد و به پسر بچه آب داد‪.‬‬ ‫‪20‬و خدا با پسر بود ‪.‬و او رشد کرد و در بیابان ساکن شد و تیرانداز شد‪.‬‬ ‫‪21‬و در بیابان فاران ساکن شد و مادرش از سرزمین مصر برای او زن گرفت‪.‬‬ ‫‪22‬و در آن زمان واقع شد که ابیملک و فیکول‪ ،‬فرمانده لشکر خود‪ ،‬با ابراهیم صحبت کردند و گفتند« ‪:‬خدا با تو در هر کاری که انجام‬ ‫میدهی‪ ،‬است‪.‬‬ ‫‪23‬پس اکنون در اینجا به خدا به من سوگند یاد کن که با من و پسرم و پسرم رفتار نادرست نکنی‪ ،‬بلکه بر حسب احسانی که در حق تو‬ ‫کردم‪ ،‬با من و به سرزمینی که در آن اقامت گزیده ای‪ ،‬رفتار کن‪.‬‬ ‫‪24‬و ابراهیم گفت ‪:‬سوگند می خورم‪.‬‬ ‫‪25‬و ابراهیم ابیملک را بهخاطر چاه آبی که خادمان ابیملک با خشونت گرفته بودند سرزنش کرد‪.‬‬ ‫‪26‬و ابیملک گفت« ‪:‬نمیدانم چه کسی این کار را کرده است ‪.‬تو به من نگفتی و من هنوز از آن نشنیدهام‪ ،‬مگر امروز‪.‬‬ ‫‪27‬و ابراهیم گوسفند و گاو را گرفت و به ابیملک داد ‪.‬و هر دو عهد بستند‪.‬‬ ‫‪28‬و ابراهیم هفت بره میش گله را به تنهایی گذاشت‪.‬‬ ‫‪29‬و ابیملک به ابراهیم گفت« ‪:‬این هفت بره میش که به تنهایی گذاشتهای یعنی چه؟‬ ‫‪30‬و گفت ‪:‬برای این هفت بره میش از دست من بگیر تا برای من گواه باشند که این چاه را حفر کردهام‪.‬‬ ‫‪31‬پس آن مکان را بئرشبع نامید ‪.‬زیرا در آنجا هر دو قسم خوردند‪.‬‬ ‫‪32‬و به این ترتیب در بئرشبع عهد بستند و ابیملک و فیکول فرمانده لشکر خود برخاستند و به سرزمین فلسطینیان بازگشتند‪.‬‬ ‫‪33‬و ابراهیم در بئرشبع نخلستانی کاشت و در آنجا نام یهوه خدای جاودان را خواند‪.‬‬ ‫‪34‬و ابراهیم روزهای زیادی در سرزمین فلسطینیان اقامت گزید‪.‬‬ ‫فصل ‪22‬‬ ‫‪1‬و بعد از این چیزها گذشت که خدا ابراهیم را امتحان کرد و به او گفت‪ ،‬ابراهیم ‪.‬و او گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬من اینجا هستم‪.‬‬ ‫‪2‬و او گفت ‪:‬اکنون پسرت‪ ،‬یگانه پسرت اسحاق را که دوست داری‪ ،‬بگیر و به زمین موریا ببر ‪.‬و او را در آنجا به عنوان قربانی سوختنی‬ ‫بر یکی از کوههایی که به تو خبر خواهم داد تقدیم کن‪.‬‬ ‫‪3‬و ابراهیم صبح زود برخاست و الغ خود را زین کرد و دو تن از جوانان خود و پسر خود اسحاق را با خود برد و هیزم را برای قربانی‬ ‫سوختنی شکافت و برخاست و به مکانی که خدا به او گفته بود رفت‪.‬‬ ‫‪4‬سپس در روز سوم ابراهیم چشمان خود را بلند کرد و آن مکان را از دور دید‪.‬‬ ‫‪5‬و ابراهیم به جوانان خود گفت‪ ،‬با الغ در اینجا بمانید ‪.‬و من و آن پسر به آنجا خواهیم رفت و عبادت خواهیم کرد و دوباره نزد شما‬ ‫خواهیم آمد‪.‬‬ ‫‪6‬و ابراهیم هیزم قربانی سوختنی را گرفت و بر پسر خود اسحاق گذاشت ‪.‬و آتش را در دست گرفت و چاقو ‪.‬و هر دو با هم رفتند‪.‬‬ ‫‪7‬و اسحاق به پدر خود ابراهیم گفت و گفت ‪:‬پدرم ‪.‬و گفت ‪:‬اینک آتش و هیزم‪ ،‬اما بره قربانی سوختنی کجاست؟‬ ‫‪8‬و ابراهیم گفت ‪:‬پسرم‪ ،‬خدا برهای برای قربانی سوختنی برای خود فراهم میکند ‪.‬پس هر دو با هم رفتند‪.‬‬ ‫‪9‬و به مکانی که خدا به او گفته بود آمدند ‪.‬و ابراهیم در آنجا قربانگاهی بنا کرد و هیزمها را به ترتیب گذاشت و پسر خود اسحاق را بست‬ ‫و او را بر مذبح بر هیزم گذاشت‪.‬‬ ‫‪10‬و ابراهیم دست خود را دراز کرد و کارد را گرفت تا پسرش را بکشد‪.‬‬ ‫‪11‬و فرشته خداوند او را از آسمان ندا داد و گفت« ‪:‬ابراهیم‪ ،‬ابراهیم‪.‬‬ ‫‪12‬و او گفت« ‪:‬دست خود را بر پسر دراز نکن‪ ،‬و کاری به او نکن‪ ،‬زیرا اکنون میدانم که تو از خدا میترسی‪ ،‬زیرا پسرت‪ ،‬تنها پسرت را‬ ‫از من دریغ نکردهای‪.‬‬ ‫‪13‬و ابراهیم چشمان خود را بلند کرد و نگریست و اینک در پشت سر او قوچی در بیشهای از شاخهایش گرفتار شده بود‪ ،‬و ابراهیم رفت‬ ‫و قوچ را گرفت و او را به جای پسرش قربانی سوختنی کرد‪.‬‬ ‫‪14‬و ابراهیم آن مکان را یهوهجیره نامید‪ ،‬چنانکه تا امروز گفته میشود که در کوه خداوند دیده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪15‬و فرشته خداوند بار دوم از آسمان ابراهیم را ندا داد‪،‬‬ ‫‪16‬و گفت ‪:‬خداوند میگوید« ‪:‬به خودم سوگند خوردم‪ ،‬زیرا تو این کار را کردی و پسرت را که تنها پسرت است‪ ،‬دریغ نکردی‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪17‬که با برکت تو را برکت خواهم داد و با زیاد شدن‪ ،‬ذریت تو را مانند ستارگان آسمان و مانند شنی که بر ساحل دریا است‪ ،‬زیاد خواهم‬ ‫کرد ‪.‬و نسل تو دروازه دشمنان او را تصاحب خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪18‬و در نسل تو جمیع امتهای زمین برکت خواهند یافت ‪.‬زیرا صدای من را اطاعت کردی‪.‬‬ ‫‪19‬پس ابراهیم نزد جوانان خود بازگشت و آنها برخاستند و با هم به بئرشبع رفتند ‪.‬و ابراهیم در بئرشبع ساکن شد‪.‬‬ ‫‪20‬و بعد از این اتفاق افتاد که به ابراهیم گفته شد‪ ،‬اینک‪ ،‬میلکا‪ ،‬او نیز برای برادرت ناهور فرزندانی به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪21‬حوز‪ ،‬نخستزادهاش‪ ،‬و برادرش ببوز‪ ،‬و کموئیل پدر ارام‪،‬‬ ‫‪22‬و چسد و حزو و پیلداش و جیدلف و بتوئیل‪.‬‬ ‫‪23‬و بتوئیل ربکا را آورد که این هشت نفر را میلکا برای ناحور‪ ،‬برادر ابراهیم به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪24‬و کنیز او که رئوما نام داشت‪ ،‬تبه و گهام و تاهاش و مااخا را نیز به دنیا آورد‪.‬‬ ‫فصل ‪23‬‬ ‫‪1‬و سارا صد و هفت و بیست ساله بود ‪:‬این سالهای زندگی سارا بود‪.‬‬ ‫‪2‬و سارا در قیرجاربا درگذشت ‪.‬همان حبرون در زمین کنعان است و ابراهیم آمد تا برای ساره ماتم بگیرد و برای او گریه کند‪.‬‬ ‫‪3‬و ابراهیم از حضور مردگان خود برخاست و به پسران حیث گفت‪:‬‬ ‫‪4‬من با شما غریب و مهاجر هستم‪ ،‬نزد خود دفنگاهی به من بدهید تا مردگان خود را از چشمان خود دفن کنم‪.‬‬ ‫‪5‬و بنی حیث به ابراهیم پاسخ دادند و به او گفتند‪:‬‬ ‫‪6‬ای سرور من به ما گوش کن‪ ،‬تو در میان ما شاهزاده ای توانا هستی ‪.‬هیچ یک از ما قبر او را از تو دریغ نخواهیم کرد‪ ،‬مگر اینکه مرده‬ ‫خود را دفن کنی‪.‬‬ ‫‪7‬و ابراهیم برخاست و به قوم آن زمین‪ ،‬حتی برای بنی حیث‪ ،‬تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪8‬و با ایشان صحبت کرد و گفت« ‪:‬اگر میخواهید مردهام را دور از چشم خود دفن کنم ‪.‬مرا بشنو و از من به افرون پسر زوهر دعا کن‪،‬‬ ‫‪9‬تا غار لمکفللله را که دارد و در انتهای مزرعه اوست به من بدهد ‪.‬به اندازه پولی که ارزشش را دارد‪ ،‬او آن را برای داشتن یک محل دفن‬ ‫در میان شما به من خواهد داد‪.‬‬ ‫‪10‬و افرون در میان بنی حیث ساکن شد‪ ،‬و افرون هیتی در حضور بنی حیث‪ ،‬حتی از تمامی کسانی که به دروازه شهرش میرفتند‪ ،‬به‬ ‫ابراهیم پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫‪11‬نه‪ ،‬ای سرورم‪ ،‬مرا بشنو !در حضور پسران قوم خود به تو می دهم ‪:‬مرده خود را دفن کن‪.‬‬ ‫‪12‬و ابراهیم در برابر مردم زمین تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪13‬و او به عفرون در میان مخاطبان مردم زمین گفت« ‪:‬اما اگر آن را بخواهی‪ ،‬مرا بشنو ‪.‬آن را از من بگیر تا مردگانم را در آنجا دفن‬ ‫کنم‪.‬‬ ‫‪14‬و افرون به ابراهیم پاسخ داد و به او گفت‪:‬‬ ‫‪15‬سرور من‪ ،‬به من گوش کن‪ ،‬زمین چهارصد مثقال نقره است ‪.‬این بین من و تو چیست؟ پس مرده ات را دفن کن‪.‬‬ ‫‪16‬و ابراهیم به افرون گوش داد ‪.‬و ابراهیم نقرهای را که در حضور پسران زحث نامیده بود‪ ،‬چهارصد مثقال نقره‪ ،‬پول جاری نزد تاجر‪،‬‬ ‫برای افرون وزن کرد‪.‬‬ ‫‪17‬و صحرای افرون که در لمکفللله بود‪ ،‬که پیش از لممره بود‪ ،‬مزرعه و غاری که در آن بود و تمامی درختانی که در صحرا بودند‪ ،‬که در‬ ‫تمامی حوالی اطراف بودند‪ ،‬مطمئن شدند‪.‬‬ ‫‪18‬به ابراهیم برای ملکی در حضور بنی حیث‪ ،‬پیش از همه کسانی که از دروازه شهرش وارد می شدند‪.‬‬ ‫‪19‬و پس از آن‪ ،‬ابراهیم‪ ،‬همسر خود ساره را در غار مزرعه لمکفللله‪ ،‬پیش از لممره دفن کرد‪ ،‬که همان حبرون در زمین کنعان است‪.‬‬ ‫‪20‬و مزرعه و غاری که در آن است‪ ،‬توسط پسران حیث برای ابراهیم به عنوان یک مکان دفن در نظر گرفته شد‪.‬‬ ‫فصل ‪24‬‬ ‫‪1‬و ابراهیم پیر و پیر و پیر بود و خداوند ابراهیم را در همه چیز برکت داده بود‪.‬‬ ‫‪2‬و ابراهیم به بزرگترین غلم خود در خاندان خود که بر هر چه داشت حکومت میکرد گفت« ‪:‬دستت را زیر ران من بگذار‪.‬‬ ‫‪3‬و تو را به یهوه خدای آسمانها و خدای زمین سوگند میدهم که برای پسر من از دختران کنعانی که در میان ایشان ساکن هستم‪ ،‬زن‬ ‫نگیری‪.‬‬ ‫‪4‬اما تو به کشور من و نزد قوم من برو و برای پسرم اسحاق زن بگیر‪.‬‬ ‫‪5‬و خادم به او گفت‪ ،‬شاید آن زن نخواهد به دنبال من به این سرزمین بیاید ‪:‬آیا باید پسرت را دوباره به سرزمینی که از آنجا آمده ای‬ ‫بیاورم؟‬ ‫‪6‬و ابراهیم به او گفت‪ ،‬مواظب باش که پسرم را دوباره به آنجا نخواهی آورد‪.‬‬ ‫‪7‬یهوه خدای آسمان که مرا از خانۀ پدرم و از زمین اقوامم گرفت و با من گفت و به من قسم خورد که این زمین را به نسل تو خواهم داد ‪.‬‬ ‫او فرشته خود را به حضور تو خواهد فرستاد و تو از آنجا برای پسرم زنی خواهی گرفت‪.‬‬ ‫‪8‬و اگر آن زن مایل به پیروی از تو نیست‪ ،‬از این سوگند من پاک خواهی شد ‪:‬فقط پسرم را به آنجا نیاور‪.‬‬ ‫‪9‬و خادم دست خود را زیر ران اربابش ابراهیم گذاشت و او را در این مورد قسم داد‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪10‬و غلم ده شتر از شتران ارباب خود گرفت و رفت ‪.‬زیرا تمام اموال اربابش در دست او بود و برخاست و به بین النهرین رفت و به‬ ‫شهر ناهور رفت‪.‬‬ ‫‪11‬و شترهای خود را در وقت شام‪ ،‬یعنی زمانی که زنان برای کشیدن آب بیرون میروند‪ ،‬در کنار چاه آب بیرون شهر زانو زد‪.‬‬ ‫‪12‬و گفت ‪:‬ای یهوه خدای سرورم ابراهیم‪ ،‬از تو میخواهم‪ ،‬امروز مرا به سرعت بفرست‪ ،‬و با سرورم ابراهیم مهربانی کن‪.‬‬ ‫‪13‬اینک‪ ،‬من اینجا در کنار چاه آب ایستاده ام ‪.‬و دختران مردان شهر بیرون می آیند تا آب بکشند‪.‬‬ ‫‪14‬و بگذار واقع شود که دختری که به او خواهم گفت‪ ،‬پارچ خود را بیا پایین بیاور تا بنوشم ‪.‬و او خواهد گفت ‪:‬بنوش تا شتران تو را نیز‬ ‫بنوشم ‪.‬و بدین وسیله خواهم دانست که تو نسبت به ارباب من مهربانی کردی‪.‬‬ ‫‪15‬و واقع شد‪ ،‬قبل از اینکه سخنش را تمام کند‪ ،‬اینک‪ ،‬ربکا بیرون آمد‪ ،‬که از بتوئیل‪ ،‬پسر میلکا‪ ،‬زن ناحور‪ ،‬برادر ابراهیم‪ ،‬با پارچ بر‬ ‫شانهاش به دنیا آمد‪.‬‬ ‫‪16‬و دختر بسیار زیبا بود‪ ،‬باکره بود‪ ،‬و هیچ مردی او را نشناخت‪.‬‬ ‫‪17‬و خادم به استقبال او دوید و گفت ‪:‬اجازه دهید از پارچ شما کمی آب بنوشم‪.‬‬ ‫‪18‬و او گفت ‪:‬ای سرور من بنوش و عجله کرد و پارچ خود را بر دست خود انداخت و به او آب داد‪.‬‬ ‫‪19‬و چون آب دادن به او را تمام کرد‪ ،‬گفت ‪:‬برای شتران تو نیز آب خواهم کشید تا شرابشان تمام شود‪.‬‬ ‫‪20‬و او عجله کرد و پارچ خود را در ناودان خالی کرد و دوباره به سوی چاه دوید تا آب بکشد و برای تمام شترهای خود کشید‪.‬‬ ‫‪21‬و مردی که از او متعجب بود سکوت کرد تا ببیند که آیا خداوند سفر او را کامیاب ساخته است یا خیر‪.‬‬ ‫‪22‬و واقع شد‪ ،‬چنانکه شترها نوشیدند‪ ،‬آن مرد یک گوشواره طلیی به وزن نیم مثقال و دو دستبند برای دستان او به وزن ده مثقال طل‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫‪23‬و گفت ‪:‬تو دختر کی هستی؟ به من بگو ‪:‬آیا در خانه پدرت جایی برای اقامت وجود دارد؟‬ ‫‪24‬و او به او گفت‪ ،‬من دختر بتوئیل پسر میلکا هستم که او برای ناهور به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪25‬و به او گفت« ‪:‬ما هم كاه و هم كاه داریم و هم جا برای اقامت‪.‬‬ ‫‪26‬و آن مرد سر خود را خم کرده‪ ،‬خداوند را عبادت کرد‪.‬‬ ‫‪27‬و گفت« ‪:‬متبارک باد یهوه خدای سرورم ابراهیم که ارباب مرا از رحمت و راستی خود بی نصیب نگذاشته است‪.‬‬ ‫‪28‬و دختر دوید و اینها را از خانه مادرش به آنها گفت‪.‬‬ ‫‪29‬و ربکا برادری داشت که لبان نام داشت و لبان نزد آن مرد به سوی چاه دوید‪.‬‬ ‫‪30‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که او گوشواره و دستبند را بر دستان خواهر خود دید‪ ،‬و هنگامی که سخنان خواهر خود ربکا را شنید که‬ ‫گفت ‪:‬آن مرد به من چنین گفت ‪.‬که نزد آن مرد آمد ‪.‬و اینک کنار شتران کنار چاه ایستاد‪.‬‬ ‫‪31‬و او گفت« ‪:‬ای برکت دهنده خداوند‪ ،‬داخل شو ‪.‬چرا بدون ایستاده ای؟ زیرا خانه و جا برای شترها آماده کرده ام‪.‬‬ ‫‪32‬و آن مرد وارد خانه شد و شتران خود را باز کرد و برای شتر کاه و علوفه و آب داد تا پاهای او و مردانی که با او بودند بشوید‪.‬‬ ‫‪33‬و برای خوردن پیش او گوشت گذاشته بودند‪ ،‬اما او گفت‪ ،‬تا دستور خود را نگویم‪ ،‬نمی خورم ‪.‬و او گفت ‪:‬صحبت کن‪.‬‬ ‫‪34‬و او گفت ‪:‬من خادم ابراهیم هستم‪.‬‬ ‫‪35‬و خداوند استاد من را بسیار برکت داده است ‪.‬و او بزرگ شد و به او گله و گله و نقره و طل و غلم و کنیز و شتر و الغ داد‪.‬‬ ‫‪36‬و سارا زن ارباب من در پیری پسری برای استادم زایید و هر چه داشت به او داد‪.‬‬ ‫‪37‬و سرورم مرا سوگند داد و گفت ‪:‬برای پسر من از دختران کنعانی که در سرزمین او ساکن هستم‪ ،‬زن نگیر‪.‬‬ ‫‪38‬اما تو به خانه پدرم و نزد اقوام من برو و برای پسرم زن بگیر‪.‬‬ ‫‪39‬و من به ارباب خود گفتم‪ ،‬شاید آن زن به دنبال من نیاید‪.‬‬ ‫‪40‬و به من گفت« ‪:‬خداوندی که پیش او راه میروم‪ ،‬فرشته خود را با تو میفرستد و راه تو را کامیاب میسازد ‪.‬و برای پسرم از اقوام من و‬ ‫از خاندان پدرم زن بگیر‪.‬‬ ‫‪41‬آنگاه از این سوگند من پاک خواهی شد‪ ،‬هنگامی که به اقوام من آمدی ‪.‬و اگر به تو ندهند‪ ،‬از سوگند من پاک خواهی شد‪.‬‬ ‫‪42‬و امروز به چاه آمدم و گفتم« ‪:‬ای یهوه خدای سرورم ابراهیم‪ ،‬اگر اکنون به راهی که من میروم موفق میشوی‪.‬‬ ‫‪43‬اینک من در کنار چاه آب ایستاده ام ‪.‬و واقع خواهد شد که وقتی باکره برای کشیدن آب بیرون میآید و به او میگویم ‪:‬کمی آب از پارچ‬ ‫خود به من بده تا بنوشم‪.‬‬ ‫‪44‬و او به من گفت ‪:‬هر دو تو بنوش و من نیز برای شتران تو خواهم کشید‪.‬‬ ‫‪45‬و قبل از اینکه در قلبم صحبت کنم‪ ،‬اینک‪ ،‬ربکا با پارچ خود بیرون آمد ‪.‬و او به چاه رفت و آب کشید و من به او گفتم ‪:‬بگذار بنوشم‪.‬‬ ‫‪46‬و او عجله کرد و پارچ خود را از دوش خود فرود آورد و گفت ‪:‬بنوشید تا شتران شما را نیز بنوشم‪.‬‬ ‫‪47‬و من از او پرسیدم و گفتم ‪:‬تو دختر کی هستی؟ و او گفت« ‪:‬دختر بتوئیل‪ ،‬پسر ناحور‪ ،‬که میلکه برای او زایید ‪.‬گوشواره را بر‬ ‫صورت او و دستبندها را بر دستانش گذاشتم‪.‬‬ ‫‪48‬و سر خود را خم کرده‪ ،‬خداوند را پرستش کردم و خداوند‪ ،‬خدای سرورم ابراهیم را که مرا به راه راست هدایت کرده بود تا دختر‬ ‫برادر اربابم را نزد پسرش ببرم‪ ،‬برکت دادم‪.‬‬ ‫‪49‬و اکنون اگر با ارباب من مهربانانه و صادقانه رفتار می کنید‪ ،‬به من بگویید ‪:‬و اگر نه‪ ،‬به من بگویید ‪.‬تا به دست راست یا چپ بچرخم‪.‬‬ ‫‪50‬آنگاه لبان و بتوئیل پاسخ دادند و گفتند ‪:‬این امر از جانب خداوند است ‪.‬ما نمی توانیم با تو بد یا خوب صحبت کنیم‪.‬‬ ‫‪51‬اینک ربکا پیش توست‪ ،‬او را بگیر و برو و چنانکه خداوند فرموده است‪ ،‬زن پسر ارباب تو باشد‪.‬‬ ‫‪52‬و چنین واقع شد که چون غلم ابراهیم سخنان ایشان را شنید‪ ،‬خداوند را عبادت کرد و به زمین تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪53‬و خادم جواهرات نقره و جواهرات طل و لباس بیرون آورد و به ربکا داد و به برادرش و مادرش نیز چیزهای گرانبهایی داد‪.‬‬ ‫‪54‬و او و مردانی که با او بودند‪ ،‬خوردند و نوشیدند‪ ،‬و تمام شب را درنگ کردند ‪.‬و صبح برخاستند و او گفت ‪:‬مرا نزد اربابم بفرست‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪55‬و برادر و مادرش گفتند ‪:‬بگذار دختر حداقل ده روز نزد ما بماند ‪.‬پس از آن او خواهد رفت‪.‬‬ ‫‪56‬و او به آنها گفت« ‪:‬مرا ممانعت نکنید زیرا خداوند راه مرا رونق داده است ‪.‬مرا بفرست تا نزد اربابم بروم‪.‬‬ ‫‪57‬و گفتند ‪:‬ما دختر را صدا می کنیم و از دهان او سؤال می کنیم‪.‬‬ ‫‪58‬و ربکا را صدا زدند و به او گفتند ‪:‬آیا با این مرد می روی؟ و او گفت‪ ،‬من می روم‪.‬‬ ‫‪59‬و خواهر خود ربکا و پرستار او و غلم ابراهیم و مردانش را فرستادند‪.‬‬ ‫‪60‬و آنها ربکا را برکت دادند و به او گفتند" ‪:‬تو خواهر ما هستی‪ ،‬مادر هزاران میلیون نفر باش‪ ،‬و بگذار فرزندانت دروازه کسانی را که‬ ‫از آنها نفرت دارند‪ ،‬تصاحب کنند"‪.‬‬ ‫‪61‬و ربکا و دخترانش برخاستند و بر شتران سوار شدند و به دنبال مرد رفتند و خادم ربکا را گرفت و رفت‪.‬‬ ‫‪62‬و اسحاق از راه چاه لحیروی آمد ‪.‬زیرا او در کشور جنوبی ساکن بود‪.‬‬ ‫‪63‬و اسحاق در شب بیرون آمد تا در صحرا تامل کند و چشمان خود را بلند کرد و دید و اینک شترها می آیند‪.‬‬ ‫‪64‬و ربکا چشمان خود را بلند کرد و چون اسحاق را دید‪ ،‬شتر را روشن کرد‪.‬‬ ‫‪65‬زیرا او به خادم گفته بود‪ ،‬این چه مردی است که برای ملقات ما در صحرا راه میرود؟ و خادم گفته بود ‪:‬این آقای من است‪.‬‬ ‫‪66‬و خادم تمام آنچه را که انجام داده بود به اسحاق گفت‪.‬‬ ‫‪67‬و اسحاق او را به خیمه مادر خود سارا آورد و ربکا را گرفت و او همسر او شد ‪.‬و او را دوست داشت و اسحاق پس از مرگ مادرش‬ ‫تسلی یافت‪.‬‬ ‫فصل ‪25‬‬ ‫‪1‬سپس ابراهیم مجددا ا زن گرفت و نام او کتوره بود‪.‬‬ ‫‪2‬و زیمران و یوکشان و مدان و مدیان و ایشبک و شوح را برای او به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪3‬و یوکشان سبا و ددان را آورد ‪.‬و پسران ددان آشوریم و لتوشیم و لئومیم بودند‪.‬‬ ‫‪4‬و پسران مدیان ‪.‬ایفا و افر و حنوخ و ابیده و الدااح ‪.‬همه اینها فرزندان کتوره بودند‪.‬‬ ‫‪5‬و ابراهیم هر چه داشت به اسحاق داد‪.‬‬ ‫‪6‬اما به پسران صیغهای که ابراهیم داشت‪ ،‬ابراهیم هدایایی داد و آنها را از پسر خود اسحاق‪ ،‬در حالی که هنوز زندگی میکرد‪ ،‬به سمت‬ ‫شرق‪ ،‬به سرزمین شرقی فرستاد‪.‬‬ ‫‪7‬و این روزهای سالهای زندگی ابراهیم است که صد و شصت و پانزده سال زندگی کرد‪.‬‬ ‫‪8‬سپس ابراهیم روح را تسلیم کرد و در پیری خوب و پیر و سالخورده درگذشت ‪.‬و نزد قوم خود جمع شد‪.‬‬ ‫‪9‬و پسرانش اسحاق و اسماعیل او را در غار لمکفللله در مزرعه افرون پسر زوهر هیتی که در مقابل ممره است دفن کردند‪.‬‬ ‫‪10‬مزرعهای که ابراهیم از پسران حیث خرید ‪:‬ابراهیم و همسرش ساره در آنجا دفن شدند‪.‬‬ ‫‪11‬و بعد از مرگ ابراهیم واقع شد که خدا پسرش اسحاق را برکت داد ‪.‬و اسحاق در کنار چاه لهایروی ساکن شد‪.‬‬ ‫‪12‬و اینها نسل اسماعیل پسر ابراهیم است که هاجر مصری کنیز ساره او را برای ابراهیم زایید‪:‬‬ ‫‪13‬و اینها اسامی پسران اسماعیل برحسب نام آنها بر حسب نسل ایشان است ‪:‬نخستزاده اسماعیل‪ ،‬نبایوت ‪.‬و قیدار و ادبیل و میبسام‬ ‫‪14‬و میشما و دوما و ماسا‪.‬‬ ‫‪15‬حدار و تما و یتور و نافیش و قدیمه‪:‬‬ ‫‪16‬اینها پسران اسماعیل هستند و اینها اسامی ایشان برحسب شهرها و قلعههای ایشان است ‪.‬دوازده شاهزاده بر حسب امتهایشان‪.‬‬ ‫‪17‬و این سالهای زندگی اسماعیل‪ ،‬صد و سی و هفت سال است ‪.‬و نزد قوم خود جمع شد‪.‬‬ ‫‪18‬و از حویله تا شور‪ ،‬که در مقابل مصر است‪ ،‬در حالی که به سوی آشور میروی‪ ،‬ساکن شدند و او در حضور جمیع برادران خود‬ ‫درگذشت‪.‬‬ ‫‪19‬و این است نسل اسحاق پسر ابراهیم ‪:‬ابراهیم اسحاق را آورد‪.‬‬ ‫‪20‬و اسحاق چهل ساله بود که ربکا‪ ،‬دختر بتوئیل اهل شام پادانارام‪ ،‬خواهر لبان سوری را به همسری گرفت‪.‬‬ ‫‪21‬و اسحاق برای زن خود خداوند را التماس کرد‪ ،‬زیرا او نازا بود‪.‬‬ ‫‪22‬و بچه ها با هم در درون او مبارزه کردند ‪.‬و او گفت" ‪:‬اگر چنین است‪ ،‬چرا من چنین هستم؟ "و او رفت تا از خداوند سؤال کند‪.‬‬ ‫‪23‬و خداوند به او گفت« ‪:‬دو قوم در شکم تو هستند و دو نوع مردم از روده تو جدا خواهند شد ‪.‬و یک قوم از قوم دیگر قوی تر خواهد‬ ‫بود ‪.‬و بزرگتر به کوچکتر خدمت کند‪.‬‬ ‫‪24‬و هنگامی که روزهای زایمان او به پایان رسید‪ ،‬اینک‪ ،‬دوقلوهایی در شکم او بودند‪.‬‬ ‫‪25‬و اولی به رنگ قرمز بیرون آمد ‪.‬و او را عیسو نامیدند‪.‬‬ ‫‪26‬و بعد از آن برادرش بیرون آمد و دستش پاشنه عیسو را گرفت ‪.‬و نام او یعقوب بود و اسحاق شصت ساله بود که آنها را به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪27‬و پسران رشد کردند و عیسو یک شکارچی حیله گر و مرد صحرا بود ‪.‬و یعقوب مردی ساده بود و در خیمه ها ساکن بود‪.‬‬ ‫‪28‬و اسحاق عیسو را دوست داشت‪ ،‬زیرا او از گوزن او خورد‪ ،‬اما ربکا یعقوب را دوست داشت‪.‬‬ ‫‪29‬و یعقوب نوشید و عیسو از صحرا آمد و بیهوش شده بود‪.‬‬ ‫‪30‬و عیسو به یعقوب گفت« ‪:‬من را با همان کوزه قرمز سیر کن ‪.‬زیرا من ضعیف شدهام ‪.‬از این رو نام او را ادوم گذاشتند‪.‬‬ ‫‪31‬و یعقوب گفت« ‪:‬امروز حق اولیت خود را به من بفروش‪.‬‬ ‫‪32‬و عیسو گفت ‪:‬اینک من در آستانه مرگ هستم و این حق اولد چه سودی برای من خواهد داشت؟‬ ‫‪33‬و یعقوب گفت« ‪:‬امروز برای من قسم بخور ‪.‬و او برای او قسم خورد و او حق اولیت خود را به یعقوب فروخت‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪34‬سپس یعقوب به عیسو نان و عدس داد ‪.‬و خورد و آشامید و برخاست و رفت و عیسو حق اولد خود را تحقیر کرد‬ ‫فصل ‪26‬‬ ‫‪1‬و قحطی در زمین بود‪ ،‬غیر از اولین قحطی که در ایام ابراهیم بود ‪.‬و اسحاق نزد ابیملک‪ ،‬پادشاه فلسطینیان به جرار رفت‪.‬‬ ‫‪2‬و خداوند بر او ظاهر شد و گفت ‪:‬به مصر فرود نرو ‪.‬در سرزمینی که به تو خواهم گفت‪ ،‬ساکن شو‪:‬‬ ‫‪3‬در این سرزمین اقامت کن و من با تو خواهم بود و تو را برکت خواهم داد ‪.‬زیرا همه این کشورها را به تو و نسل تو خواهم داد و‬ ‫سوگندهایی را که برای پدرت ابراهیم سوگند خوردم به جا خواهم آورد‪.‬‬ ‫‪4‬و ذریت تو را مانند ستارگان آسمان زیاد خواهم کرد و همه این کشورها را به نسل تو خواهم داد ‪.‬و در نسل تو همه امتهای زمین برکت‬ ‫خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪5‬زیرا که ابراهیم صدای من را اطاعت کرد و فرمان و احکام و فرایض و شریعت مرا نگاه داشت‪.‬‬ ‫‪6‬و اسحاق در جرار ساکن شد‪:‬‬ ‫‪7‬و مردان آن محل او را از همسرش خواستند ‪.‬و او گفت" ‪:‬او خواهر من است ‪".‬او گفت که مبادا مردان آن محل مرا به خاطر ربکا‬ ‫بکشند ‪.‬چون او منصفانه بود‪.‬‬ ‫‪8‬و واقع شد‪ ،‬چون مدت زیادی در آنجا بود‪ ،‬ابیملک‪ ،‬پادشاه فلسطینیان‪ ،‬به پنجرهای نگاه کرد و دید‪ ،‬و اینک اسحاق با همسرش ربکا‬ ‫مشغول ورزش است‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪9‬و ابیملک اسحاق را صدا زد و گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬یقینا او همسر توست‪ ،‬و چگونه گفتی که او خواهر من است؟ و اسحاق به او گفت ‪:‬زیرا‬ ‫گفتم مبادا برای او بمیرم‪.‬‬ ‫‪10‬و ابیملک گفت« ‪:‬این چه کاری است که با ما کردی؟ ممکن است یکی از مردم به راحتی با همسرت رابطه داشته باشد و تو باید گناهی‬ ‫را به گردن ما بیاوری‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪11‬و ابیملک به تمام قوم خود دستور داد‪ ،‬گفت ‪:‬هر که این مرد یا زن او را لمس کند‪ ،‬حتما کشته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪12‬و اسحاق در آن زمین کاشت و در همان سال صد برابر آن را دریافت کرد و خداوند او را برکت داد‪.‬‬ ‫‪13‬و آن مرد بزرگ شد و جلو رفت و رشد کرد تا اینکه بسیار بزرگ شد‪.‬‬ ‫‪14‬زیرا او صاحب گلهها و املک گلهها و غلمان زیادی بود و فلسطینیان به او حسادت میکردند‪.‬‬ ‫‪15‬فلسطینیان تمام چاههایی را که بندگان پدرش در روزگار پدرش ابراهیم حفر کرده بودند‪ ،‬مسدود کرده‪ ،‬آنها را از خاک پر کرده بودند‪.‬‬ ‫‪16‬و ابیملک به اسحاق گفت ‪:‬از ما برو ‪.‬زیرا تو از ما قدرتمندتر هستی‬ ‫‪17‬و اسحاق از آنجا رفت و خیمه خود را در وادی جرار بست و در آنجا ساکن شد‪.‬‬ ‫‪18‬و اسحاق دوباره چاههای آبی را که در روزگار پدرش ابراهیم حفر کرده بودند‪ ،‬حفر کرد ‪.‬زیرا فلسطینیان پس از مرگ ابراهیم‪ ،‬آنان‬ ‫را متوقف کرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و خادمان اسحاق در دره حفر کردند و در آنجا چاهی از چشمه آب یافتند‪.‬‬ ‫‪20‬و چوپانان جرار با شبانان اسحاق نزاع کردند و گفتند که آب از آن ماست ‪.‬چون با او مبارزه کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چاه دیگری حفر کردند و برای آن نیز کوشیدند و او آن را سیتنه نامید‪.‬‬ ‫‪22‬و از آنجا رفت و چاه دیگری حفر کرد ‪.‬و برای آن نزاع نکردند ‪.‬و او آن را رهوبوت نامید ‪.‬و گفت ‪:‬اکنون خداوند برای ما جا باز کرده‬ ‫است و ما در زمین بارور خواهیم بود‪.‬‬ ‫‪23‬و از آنجا به بئرشبع رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و خداوند در همان شب بر او ظاهر شد و گفت« ‪:‬من خدای پدرت ابراهیم هستم‪ ،‬نترس‪ ،‬زیرا من با تو هستم و تو را برکت خواهم داد‬ ‫و به خاطر بنده خود ابراهیم‪ ،‬نسل تو را زیاد خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪25‬و در آنجا مذبحی بنا کرد و نام خداوند را خواند و خیمه خود را در آنجا برپا کرد و در آنجا خادمان اسحاق چاهی حفر کردند‪.‬‬ ‫‪26‬و ابیملک از جرار نزد او رفت و آحوزات یکی از دوستانش و فیکول‪ ،‬فرمانده لشکر او‪.‬‬ ‫‪27‬و اسحاق به آنها گفت" ‪:‬چرا نزد من می آیید که از من متنفر هستید و مرا از خود دور کرده اید؟"‬ ‫‪28‬و گفتند« ‪:‬ما یقینا ا دیدیم که خداوند با تو است ‪.‬و گفتیم« ‪:‬بگذارید اکنون بین ما و بین ما سوگند باشد و با تو عهد ببندیم‪.‬‬ ‫‪29‬تا به ما آسیبی نرسانی‪ ،‬زیرا ما تو را لمس نکردهایم‪ ،‬و به تو جز نیکی نکردهایم‪ ،‬و تو را به سلمتی روانهایم‪ ،‬اکنون برکت خداوند‬ ‫هستی‪.‬‬ ‫‪30‬و برای آنها مهمانی داد و خوردند و نوشیدند‪.‬‬ ‫‪31‬و آنها بامدادان برخاستند و به یکدیگر سوگند یاد کردند و اسحاق آنها را فرستاد و با سلمتی از او خارج شدند‪.‬‬ ‫‪32‬و در همان روز گذشت‪ ،‬که خادمان اسحاق آمدند‪ ،‬و او را در مورد چاهی که حفر کرده بودند‪ ،‬گفتند‪ ،‬و به او گفتند ‪:‬ما آب پیدا کردیم‪.‬‬ ‫سبله نامید‪ ،‬بنابراین نام شهر تا امروز بئرشبع است‪.‬‬ ‫‪33‬و آن را ل‬ ‫‪34‬و عیسو چهل ساله بود که جودیت دختر بئری هیتی و باشمات دختر ایلون هیتی را به همسری گرفت‪.‬‬ ‫‪35‬که برای اسحاق و ربکا غم و اندوه بود‪.‬‬ ‫فصل ‪27‬‬ ‫‪1‬و چنین واقع شد که وقتی اسحاق پیر شد و چشمانش تار شد‪ ،‬به طوری که نمی توانست ببیند‪ ،‬پسر ارشد خود عیسو را صدا زد و به او‬ ‫گفت ‪:‬پسرم‪ ،‬و او به او گفت ‪:‬اینک من اینجا هستم‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪2‬و گفت ‪:‬اکنون من پیر شدهام‪ ،‬روز مرگ خود را نمیدانم‪.‬‬ ‫‪3‬پس اکنون اسلحه و تیر و کمان خود را بردار و به مزرعه برو و از من گوشت گوزن بگیر‪.‬‬ ‫‪4‬و برای من گوشت خوش طعمی که دوست دارم درست کن و برای من بیاور تا بخورم ‪.‬تا روح من قبل از مرگم تو را برکت دهد‪.‬‬ ‫‪5‬و ربکا شنید که اسحاق با پسرش عیسو صحبت کرد ‪.‬و عیسو برای شکار گوزن و آوردن آن به مزرعه رفت‪.‬‬ ‫‪6‬و ربکا به پسر خود یعقوب گفت ‪:‬اینک من شنیدم که پدرت با برادرت عیسو صحبت میکرد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۷‬برای من گوشت گوزن بیاور و برای من گوشت خوش طعم درست کن تا بخورم و تو را در حضور خداوند قبل از مرگم برکت بدهم‪.‬‬ ‫‪8‬پس اکنون‪ ،‬پسرم‪ ،‬مطابق آنچه به تو امر میکنم‪ ،‬از صدای من اطاعت کن‪.‬‬ ‫‪9‬اکنون نزد گله برو و از آنجا دو بچه بز خوب را برای من بیاور ‪.‬و آنها را برای پدرت گوشت خوش طعمی که دوست دارد درست‬ ‫خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪10‬و آن را نزد پدرت بیاور تا بخورد و پیش از مرگش تو را برکت دهد‪.‬‬ ‫‪11‬و یعقوب به مادرش ربکا گفت« ‪:‬اینک برادر من عیسو مردی مودار است و من مردی نرم هستم‪.‬‬ ‫‪12‬شاید پدرم مرا احساس کند و من در نظر او فریبکار به نظر بیایم ‪.‬و بر خود لعنت خواهم آورد‪ ،‬نه برکت‪.‬‬ ‫‪13‬و مادرش به او گفت‪ ،‬پسرم لعنتت بر من باد‪.‬‬ ‫‪14‬و او رفت و آورد و آنها را نزد مادرش آورد و مادرش گوشت مرزهای درست کرد که پدرش دوست داشت‪.‬‬ ‫‪15‬و ربکا لباس زیبای پسر بزرگ خود عیسو را که با او در خانه بودند‪ ،‬گرفت و بر پسر کوچکتر خود یعقوب پوشاند‪.‬‬ ‫‪16‬و پوست بزهای بز را بر دستان او و بر گردن صاف او گذاشت‪.‬‬ ‫‪17‬و گوشت مرزه و نانی را که آماده کرده بود به دست پسرش یعقوب داد‪.‬‬ ‫‪18‬و نزد پدرش آمد و گفت ‪:‬پدرم ‪.‬تو کی هستی پسرم‬ ‫‪19‬و یعقوب به پدر خود گفت« ‪:‬من اولزاده تو عیسو هستم ‪.‬همانطور که تو به من دستور دادی عمل کردم ‪:‬برخیز‪ ،‬بنشین و از گوزن من‬ ‫بخور تا روحت مرا برکت دهد‪.‬‬ ‫‪20‬و اسحاق به پسر خود گفت ‪:‬پسرم چگونه آن را به این سرعت یافتی؟ و گفت ‪:‬زیرا یهوه خدایت آن را نزد من آورد‪.‬‬ ‫‪21‬و اسحاق به یعقوب گفت" ‪:‬نزدیک بیا‪ ،‬پسرم‪ ،‬تا تو را احساس کنم‪ ،‬آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه‪.‬‬ ‫‪22‬و یعقوب نزد پدرش اسحاق رفت ‪.‬و او را حس کرد و گفت ‪:‬این صدا صدای یعقوب است‪ ،‬اما دست ها دستان عیسو هستند‪.‬‬ ‫‪23‬و او را تشخیص نداد‪ ،‬زیرا دستهایش مانند دستهای برادرش عیسو پر مو بود ‪.‬پس او را برکت داد‪.‬‬ ‫‪24‬و او گفت« ‪:‬آیا تو پسر من عیسو هستی؟ و او گفت ‪:‬من هستم‪.‬‬ ‫‪25‬و گفت« ‪:‬آن را نزد من بیاور تا از گوزن پسرم بخورم تا جانم تو را برکت دهد ‪.‬و آن را نزد او آورد و خورد و برای او شراب آورد و‬ ‫نوشید‪.‬‬ ‫‪26‬و پدرش اسحاق به او گفت ‪:‬اکنون نزدیک بیا و پسرم مرا ببوس‪.‬‬ ‫‪27‬و نزدیک آمد و او را بوسید و بوی لباس او را استشمام کرد و او را برکت داد و گفت« ‪:‬ببین‪ ،‬بوی پسر من مانند بوی مزرعه ای است‬ ‫که خداوند برکت داده است‪.‬‬ ‫‪28‬پس خدا از شبنم آسمان و فربهی زمین و ذرت و شراب فراوان به تو عطا کند‪.‬‬ ‫‪29‬بگذار مردم تو را خدمت کنند و ملتها به تو تعظیم کنند ‪.‬بر برادرانت مسلط باش و پسران مادرت به تو تعظیم کنند‪.‬‬ ‫‪30‬و چنین واقع شد که به محض اینکه اسحاق برکت دادن یعقوب را به پایان رساند و یعقوب هنوز از حضور پدرش اسحاق خارج شده‬ ‫بود‪ ،‬برادرش عیسو از شکار خود وارد شد‪.‬‬ ‫‪31‬و او نیز گوشت مرزه درست کرده بود‪ ،‬و آن را برای پدر خود آورد‪ ،‬و به پدر خود گفت" ‪:‬پدر من برخیز و از گوزن پسرش بخور تا‬ ‫جان تو مرا برکت دهد"‪.‬‬ ‫‪32‬و پدرش اسحاق به او گفت ‪:‬تو کیستی؟ و گفت ‪:‬من پسر تو هستم‪ ،‬عیسو‪.‬‬ ‫‪33‬و اسحاق به شدت لرزید و گفت ‪:‬کیست؟ كجاست آن كه آهو گرفته و برایم آورده است و من قبل از آمدن تو از همه آن خورده ام و او‬ ‫را بركت داده ام؟ بله‪ ،‬و او برکت خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪34‬و چون عیسو سخنان پدر خود را شنید‪ ،‬با فریاد شدید و بسیار تلخ فریاد زد و به پدرش گفت« ‪:‬ای پدرم‪ ،‬من را نیز برکت بده‪.‬‬ ‫‪35‬و گفت ‪:‬برادرت با ظرافت آمد و برکت تو را گرفت‪.‬‬ ‫‪36‬و او گفت ‪:‬آیا او را به درستی یعقوب نامیده اند؟ زیرا او این دو بار جای من را گرفته است ‪.‬و بنگر‪ ،‬اکنون او برکت مرا گرفته است ‪.‬‬ ‫و گفت ‪:‬آیا برای من نعمتی قرار ندادی؟‬ ‫‪37‬و اسحاق پاسخ داد و به عیسو گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬من او را سرور تو قرار دادهام‪ ،‬و همه برادرانش را به عنوان غلم به او بخشیدم ‪.‬و با‬ ‫ذرت و شراب او را تغذیه کردم ‪.‬پسرم‪ ،‬اکنون با تو چه کنم؟‬ ‫‪38‬و عیسو به پدر خود گفت ‪:‬آیا تو جز یک برکت داری‪ ،‬پدر من؟ بر من هم برکت بده‪ ،‬ای پدرم ‪.‬و عیسو صدای خود را بلند کرد و‬ ‫گریست‪.‬‬ ‫‪39‬و پدرش اسحاق جواب داد و به او گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬خانه تو فربهی زمین و شبنم آسمان از بال خواهد بود‪.‬‬ ‫‪40‬و با شمشیر خود زنده خواهی شد و برادرت را خدمت خواهی کرد ‪.‬و هنگامی که فرمانروایی خواهی شد‪ ،‬یوغ او را از گردنت‬ ‫درآوری‪.‬‬ ‫‪41‬و عیسو به خاطر نعمتی که پدرش او را برکت داد از یعقوب متنفر بود ‪.‬سپس برادرم یعقوب را خواهم کشت‪.‬‬ ‫‪42‬و این سخنان پسر بزرگش عیسو به ربکا گفته شد و او فرستاد و پسر کوچکتر خود یعقوب را خواند و به او گفت ‪:‬اینک برادرت عیسو‬ ‫به تو دلداری می دهد و قصد کشتن تو را دارد‪.‬‬ ‫‪43‬پس اکنون‪ ،‬پسرم‪ ،‬صدای مرا اطاعت کن ‪.‬و برخیز و نزد برادرم لبان به هاران فرار کن‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪44‬و چند روز نزد او باش تا خشم برادرت از بین برود‪.‬‬ ‫‪45‬تا زمانی که خشم برادرت از تو برگردد و آنچه را که با او کردی فراموش کند‪ ،‬پس می فرستم و تو را از آنجا می آورم‪ ،‬چرا باید در‬ ‫یک روز از شما هر دو محروم شوم؟‬ ‫‪46‬و ربکا به اسحاق گفت« ‪:‬به خاطر دختران حیث از جان خود خسته شدهام‪ ،‬اگر یعقوب از دختران حث‪ ،‬مانند دختران آن زمین‪ ،‬زن‬ ‫بگیرد‪ ،‬زندگی من چه سودی خواهد داشت؟‬ ‫فصل ‪28‬‬ ‫‪1‬و اسحاق یعقوب را صدا زد و او را برکت داد و او را امر کرد و به او گفت ‪:‬از دختران کنعان زن نگیر‪.‬‬ ‫‪2‬برخیز و به پادانارام برو‪ ،‬به خانه پدر مادرت بتوئیل ‪.‬و از دختران لبان برادر مادرت برایت زنی بگیر‪.‬‬ ‫‪3‬و خدای قادر متعال تو را برکت دهد‪ ،‬و تو را بارور سازد‪ ،‬و تو را زیاد کند تا مردم زیادی شوی‪.‬‬ ‫‪4‬و برکت ابراهیم را به تو و نسل تو با تو عطا کن ‪.‬تا وارث زمینی که در آن غریبی هستی‪ ،‬که خدا به ابراهیم داده است‪.‬‬ ‫‪5‬و اسحاق یعقوب را فرستاد و او به پادانارام نزد لبان‪ ،‬پسر بتوئیل شامی‪ ،‬برادر ربکا‪ ،‬مادر یعقوب و عیسو رفت‪.‬‬ ‫‪6‬چون عیسو دید که اسحاق یعقوب را برکت داده‪ ،‬او را به پادانارام فرستاد تا از آنجا برای او زن بگیرد ‪.‬و چون او را برکت میداد‪ ،‬به او‬ ‫دستور داد و گفت« ‪:‬از دختران کنعان زن نگیر‪.‬‬ ‫‪7‬و یعقوب از پدر و مادر خود اطاعت کرد و به پادانارام رفت‪.‬‬ ‫‪8‬و عیسو دید که دختران کنعان از پدرش اسحاق خشنود نشدند‪.‬‬ ‫‪9‬سپس عیسو نزد اسماعیل رفت و به همسری گرفت که محلت دختر اسماعیل پسر ابراهیم‪ ،‬خواهر نبایوت‪ ،‬همسر او بود‪.‬‬ ‫‪10‬و یعقوب از بئرشبع بیرون آمد و بسوی هاران رفت‪.‬‬ ‫‪11‬و در مکانی روشن شد و تمام شب را در آنجا ماند‪ ،‬زیرا خورشید غروب کرده بود ‪.‬و از سنگهای آن مکان برداشت و برای بالش‬ ‫گذاشت و در آن مکان دراز کشید تا بخوابد‪.‬‬ ‫‪12‬و خواب دید‪ ،‬نردبانی بر روی زمین برپا شده و بالی آن به آسمان میرسید‪ ،‬و فرشتگان خدا را ببین که بر آن بال و پایین میروند‪.‬‬ ‫‪13‬و اینک‪ ،‬خداوند بالی آن ایستاده‪ ،‬گفت‪ ،‬من یهوه خدای پدرت ابراهیم و خدای اسحاق هستم‪.‬‬ ‫‪14‬و ذریت تو مانند خاک زمین خواهد بود و به سوی مغرب و مشرق و شمال و جنوب پراکنده خواهی شد و در تو و در ذریت تو جمیع‬ ‫خانوادههای زمین برکت خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪15‬و اینک‪ ،‬من با تو هستم‪ ،‬و تو را در همه جاهایی که میروی حفظ خواهم کرد و تو را دوباره به این سرزمین خواهم آورد ‪.‬زیرا من تو‬ ‫را ترک نخواهم کرد تا آنچه را که با تو گفته ام انجام دهم‪.‬‬ ‫‪16‬و یعقوب از خواب بیدار شد و گفت« ‪:‬یل به لوه در این مکان است ‪.‬و من آن را نمی دانستم‬ ‫‪17‬و او ترسید و گفت« ‪:‬این مکان چقدر وحشتناک است !این جز خانه خدا نیست و این دروازه بهشت است‪.‬‬ ‫‪18‬و یعقوب صبح زود برخاسته‪ ،‬سنگی را که برای بالش خود گذاشته بود گرفته‪ ،‬آن را برای ستونی برپا کرد و بر بالی آن روغن‬ ‫ریخت‪.‬‬ ‫‪19‬و نام آن مکان را بیت ئیل گذاشت‪ ،‬اما نام آن شهر را ابتدا لوز نامیدند‪.‬‬ ‫‪20‬و یعقوب نذر کرد و گفت« ‪:‬اگر خدا با من باشد و مرا در این راهی که می روم نگاه دارد و نان بخورد و جامه بدهد تا بپوشم‪.‬‬ ‫‪21‬تا دوباره با آرامش به خانه پدرم بیایم ‪.‬آنگاه خداوند خدای من خواهد بود‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪22‬و این سنگ را که برای ستون قرار دادهام‪ ،‬خانه خدا خواهد بود و از هر چه به من خواهی داد‪ ،‬حتما دهم دهم را به تو خواهم داد‪.‬‬ ‫فصل ‪29‬‬ ‫‪1‬سپس یعقوب به سفر خود رفت و به سرزمین قوم مشرق آمد‪.‬‬ ‫‪2‬و او نگریست و چاهی را در مزرعه دید‪ ،‬و اینک‪ ،‬سه گله گوسفند در کنار آن خوابیده بودند ‪.‬زیرا از آن چاه گله ها را سیراب می کردند‬ ‫و سنگ بزرگی بر دهانه چاه بود‪.‬‬ ‫‪3‬و جمیع گلهها در آنجا جمع شده بودند و سنگ را از دهانه چاه میغلتانند و گوسفندان را سیراب میکنند و دوباره سنگ را به جای خود بر‬ ‫دهانه چاه میگذارند‪.‬‬ ‫‪4‬و یعقوب به آنها گفت‪ ،‬برادران من‪ ،‬شما از کجا هستید؟ و گفتند ‪:‬ما از حران هستیم‪.‬‬ ‫‪5‬و او به آنها گفت« ‪:‬لبان پسر ناهور را می شناسید؟ و گفتند ما او را می شناسیم‪.‬‬ ‫‪6‬و او به آنها گفت‪ ،‬آیا او خوب است؟ و گفتند ‪:‬حالش خوب است و اینک دخترش راحیل با گوسفندان می آید‪.‬‬ ‫‪7‬و او گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬هنوز روز بلند است‪ ،‬نه وقت آن است که احشام جمع شوند‪.‬‬ ‫‪8‬و گفتند« ‪:‬ما نمیتوانیم تا تمام گلهها جمع شوند و سنگ را از دهانه چاه بیرون بیاورند ‪.‬سپس به گوسفندان آب می دهیم‪.‬‬ ‫‪9‬و در حالی که او هنوز با آنها صحبت می کرد‪ ،‬راحیل با گوسفندان پدر خود آمد‪ ،‬زیرا او آنها را نگه داشت‪.‬‬ ‫‪10‬و چنین واقع شد که چون یعقوب راحیل دختر لبان برادر مادرش و گوسفندان لبان برادر مادرش را دید‪ ،‬یعقوب نزدیک شد و سنگ‬ ‫را از دهانه چاه بیرون آورد و گله لبان برادر مادرش را سیراب کرد‪.‬‬ ‫‪11‬و یعقوب راحیل را بوسید و صدای خود را بلند کرد و گریست‪.‬‬ ‫‪12‬و یعقوب به راحیل گفت که او برادر پدرش است و او پسر ربکا است و او دوید و به پدرش خبر داد‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪13‬و واقع شد‪ ،‬چون لبان مژده پسر خواهر خود یعقوب را شنید‪ ،‬به استقبال او دوید و او را در آغوش گرفت و بوسید و به خانه خود‬ ‫آورد ‪.‬و همه اینها را به لبان گفت‪.‬‬ ‫‪14‬و لبان به او گفت« ‪:‬مسلما ا تو استخوان و گوشت من هستی ‪.‬و مدت یک ماه نزد او ماند‪.‬‬ ‫‪15‬و لبان به یعقوب گفت" ‪:‬چون تو برادر من هستی‪ ،‬آیا نباید به من خدمت کنی؟ "به من بگو دستمزدت چقدر خواهد بود؟‬ ‫‪16‬و لبان دو دختر داشت ‪:‬نام بزرگتر لیا و نام کوچکتر راحیل‪.‬‬ ‫‪17‬لیا چشمان لطیف داشت ‪.‬اما راشل زیبا و مورد توجه بود‪.‬‬ ‫‪18‬و یعقوب راحیل را دوست داشت ‪.‬و گفت ‪:‬برای دختر کوچکت راحیل هفت سال تو را خدمت خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و لبان گفت« ‪:‬بهتر است که او را به تو بدهم تا اینکه او را به مرد دیگری بدهم ‪.‬با من بمان‪.‬‬ ‫‪20‬و یعقوب هفت سال برای راحیل خدمت کرد ‪.‬و آنها به نظر او فقط چند روز‪ ،‬به دلیل عشق او به او بود‪.‬‬ ‫‪21‬و یعقوب به لبان گفت« ‪:‬زنم را به من بده‪ ،‬زیرا روزهای من به پایان رسیده است تا بتوانم نزد او بروم‪.‬‬ ‫‪22‬و لبان جمیع مردان آن محل را گرد آورد و ضیافتی ترتیب داد‪.‬‬ ‫‪23‬و در غروب واقع شد که دختر خود لیا را گرفت و نزد خود آورد ‪.‬و نزد او رفت‪.‬‬ ‫‪24‬و لبان به دختر خود لیا زیلفا کنیز خود را به عنوان کنیز داد‪.‬‬ ‫‪25‬و واقع شد که بامداد‪ ،‬لیا بود‪ ،‬و به لبان گفت‪ ،‬این چه کاری است که با من کردی؟ آیا برای راحیل با تو خدمت نکردم؟ پس چرا مرا‬ ‫فریب دادی؟‬ ‫‪26‬و لبان گفت« ‪:‬در کشور ما نباید چنین شود که کوچکتر را قبل از اولزاده بدهیم‪.‬‬ ‫‪27‬هفته او را به پایان برسان و این را نیز برای خدمتی که هفت سال دیگر با من خواهی کرد به تو خواهیم داد‪.‬‬ ‫‪28‬و یعقوب چنین کرد و هفته خود را کامل کرد و دختر خود راحیل را نیز به او زن داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و لبان کنیز خود بیله را به دختر خود راحیل داد تا کنیز او شود‪.‬‬ ‫‪30‬و نزد راحیل نیز وارد شد و راحیل را بیشتر از لیا دوست داشت و هفت سال دیگر با او خدمت کرد‪.‬‬ ‫‪31‬و چون خداوند دید که لیه مورد نفرت است‪ ،‬رحم او را گشود‪ ،‬اما راحیل نازا بود‪.‬‬ ‫‪32‬لیه آبستن شد و پسری زایید و او را روبین نامید زیرا گفت ‪:‬خداوند به مصیبت من نگاه کرده است ‪.‬اکنون شوهرم مرا دوست خواهد‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫‪33‬و او دوباره آبستن شد و پسری زایید ‪.‬و گفت« ‪:‬چون خداوند شنیده است که من نفرت دارم‪ ،‬پس این پسر را نیز به من داد و او را‬ ‫شمعون نامید‪.‬‬ ‫‪34‬و او دوباره آبستن شد و پسری زایید ‪.‬و گفت« ‪:‬الن این بار شوهرم به من ملحق خواهد شد‪ ،‬زیرا برای او سه پسر به دنیا آوردم ‪.‬از‬ ‫این رو او را لوی نامیدند‪.‬‬ ‫‪35‬و بار دیگر آبستن شد و پسری زایید و گفت« ‪:‬اکنون خداوند را ستایش خواهم کرد ‪.‬پس او را یهودا نامید ‪.‬و بلبرینگ چپ‬ ‫فصل ‪30‬‬ ‫‪1‬و چون راحیل دید که برای یعقوب فرزندی ندارد‪ ،‬راحیل به خواهر خود حسادت کرد ‪.‬و به یعقوب گفت ‪:‬به من فرزندانی بده وگرنه‬ ‫میمیرم‪.‬‬ ‫‪2‬و خشم یعقوب بر راحیل شعله ور شد و گفت ‪:‬آیا من به جای خدا هستم که میوه رحم را از تو دریغ کرده است؟‬ ‫‪3‬و او گفت ‪:‬اینک کنیز من بیله‪ ،‬نزد او برو ‪.‬و او بر زانوهای من خواهد زائید تا من نیز از او بچه دار شوم‪.‬‬ ‫‪4‬و کنیز خود بیله را به او داد و یعقوب نزد او رفت‪.‬‬ ‫‪5‬و بیله حامله شد و پسری برای یعقوب به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪6‬و راحیل گفت ‪:‬خدا مرا داوری کرده و صدای مرا نیز شنید و پسری به من عطا کرد پس او را دان نامید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و بیله‪ ،‬کنیز راحیل بار دیگر آبستن شد و پسر دومی برای یعقوب به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪8‬و راحیل گفت« ‪:‬با خواهرم با کشتیهای بزرگ کشتی گرفتم و پیروز شدم و او را نفتالی نامید‪.‬‬ ‫‪9‬چون لیه دید که زایش را ترک کرده است‪ ،‬کنیز خود زیلفا را گرفت و یعقوب خود را به همسری داد‪.‬‬ ‫‪10‬و زیلفا کنیز لیه پسری برای یعقوب به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪11‬لیه گفت ‪:‬لشکر می آید و او را گاد نامید‪.‬‬ ‫‪12‬و زیلفا کنیز لیه پسر دومی برای یعقوب آورد‪.‬‬ ‫‪13‬لیه گفت« ‪:‬خوشحالم‪ ،‬زیرا دختران مرا خجسته خواهند خواند »‪.‬و او را آشیر نامید‪.‬‬ ‫‪14‬و روبن در روزهای درو گندم رفت و ترنجکها را در مزرعه یافت و آنها را نزد مادر خود لیا آورد ‪.‬آنگاه راحیل به لیا گفت« ‪:‬از‬ ‫ترنجال پسرت به من بده‪.‬‬ ‫‪15‬و او به او گفت ‪:‬آیا این موضوع کوچکی است که شوهرم را گرفته ای؟ و آیا ترنجکهای پسرم را نیز میبری؟ راحیل گفت« ‪:‬بنابراین او‬ ‫شب را برای ترنجک پسرت با تو خواهد خوابید‪.‬‬ ‫‪16‬و یعقوب در شام از مزرعه بیرون آمد و لیا به استقبال او رفت و گفت« ‪:‬باید نزد من وارد شوی ‪.‬زیرا من تو را با ترنجبین پسرم اجیر‬ ‫کردم ‪.‬و آن شب با او دراز کشید‪.‬‬ ‫‪17‬و خدا به لیا گوش داد و او حامله شد و پنجمین پسر یعقوب را به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪18‬لیه گفت« ‪:‬خدا مزد مرا به من داده است‪ ،‬زیرا دخترم را به شوهرم دادهام »‪.‬و او را ایساکار نامید‪.‬‬ ‫‪19‬و لیا بار دیگر آبستن شد و ششمین پسر یعقوب را به دنیا آورد‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪20‬و لیا گفت« ‪:‬خدا به من مهریه خوبی داده است ‪.‬اکنون شوهرم نزد من خواهد ماند‪ ،‬زیرا برای او شش پسر به دنیا آوردم و او را‬ ‫زبولون نامید‪.‬‬ ‫‪21‬و پس از آن دختری به دنیا آورد و او را دینه نامید‪.‬‬ ‫‪22‬و خدا راحیل را به یاد آورد و خدا او را شنید و رحم او را گشود‪.‬‬ ‫‪23‬و او حامله شد و پسری زایید ‪.‬و گفت ‪:‬خدا عذابم را از بین برده است‪.‬‬ ‫‪24‬و او را یوسف نامید ‪.‬و گفت ‪:‬خداوند پسر دیگری به من خواهد افزود‪.‬‬ ‫‪25‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که راحیل یوسف را به دنیا آورد‪ ،‬یعقوب به لبان گفت‪ ،‬مرا بفرست تا به محل خود و به کشور خود بروم‪.‬‬ ‫‪26‬زنان و فرزندانم را که به خاطر آنها خدمت کردهام به من بده و مرا رها کن زیرا تو از خدمت من که به تو کردهام میدانی‪.‬‬ ‫‪27‬و لبان به او گفت‪ ،‬از تو میخواهم‪ ،‬اگر در نظر تو لطفی یافتم‪ ،‬درنگ کن‪ ،‬زیرا به تجربه آموختهام که خداوند مرا به خاطر تو برکت‬ ‫داده است‪.‬‬ ‫‪28‬و گفت ‪:‬مزد خود را به من معین کن و آن را خواهم داد‪.‬‬ ‫‪29‬و او به او گفت‪ ،‬تو می دانی که من چگونه تو را خدمت کردم‪ ،‬و چگونه چهارپایت با من بود‪.‬‬ ‫‪30‬زیرا قبل از آمدن من‪ ،‬آنچه تو داشتی اندک بود‪ ،‬و اکنون به تعداد زیادی افزایش یافته است ‪.‬و خداوند از زمان آمدن من تو را برکت‬ ‫داده است‪.‬‬ ‫‪31‬و گفت« ‪:‬چه چیزی به تو بدهم؟ و یعقوب گفت ‪:‬هیچ چیزی به من نخواهی داد‪ ،‬اگر این کار را برای من انجام دهی‪ ،‬دوباره گله تو را‬ ‫میچرخانم و نگه میدارم‪.‬‬ ‫‪32‬من امروز از تمام گله تو خواهم گذشت و تمام گاوهای خالدار و خالدار و تمام گاوهای قهوه ای رنگ در میان گوسفندان و خالدار و‬ ‫خالدار در بین بزها را از آنجا خواهم برد‪.‬‬ ‫‪33‬پس عدالت من در زمان آینده برای من جواب خواهد داد‪ ،‬هنگامی که به مزد من در مقابل تو بیاید‪.‬‬ ‫‪34‬و لبان گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬من میخواهم مطابق کلم تو باشد‪.‬‬ ‫‪35‬و در آن روز بزهای حلقه دار و خالدار و تمام بزهای خالدار و خالدار و هر که مقداری سفید در آن بود و همه قهوهای در میان‬ ‫گوسفندان را برداشت و به دست پسران خود سپرد‪.‬‬ ‫‪36‬و سه روز راه بین خود و یعقوب قرار داد و یعقوب بقیه گلههای لبان را سیر کرد‪.‬‬ ‫‪37‬و یعقوب برای او میلههایی از صنوبر سبز و درخت فندق و شاه بلوط گرفت ‪.‬و رگههای سفید در آنها ریخت و سفیدی را که در میلهها‬ ‫بود نمایان ساخت‪.‬‬ ‫‪38‬و میلههایی را که پیش گلهها جمع کرده بود‪ ،‬در ناودانها در آبخوریها قرار داد‪ ،‬وقتی گلهها برای نوشیدن میآمدند‪ ،‬آبستن شوند‪.‬‬ ‫‪39‬و گلهها قبل از عصا آبستن شدند و گاوهای حلقهدار و خالدار و خالدار بیرون آوردند‪.‬‬ ‫‪40‬و یعقوب برهها را جدا کرد و روی گلهها را به سمت حلقهها و تمام قهوهایهای گله لبان قرار داد ‪.‬و گله های خود را به تنهایی گذاشت‬ ‫و آنها را به دام های لبان نگذاشت‪.‬‬ ‫‪41‬و چنین بود که هرگاه گاوهای قویتر آبستن میشدند‪ ،‬یعقوب میلهها را در مقابل چشمان دامها در ناودانها میگذاشت تا در میان میلهها‬ ‫آبستن شوند‪.‬‬ ‫‪42‬ا یما چون چهارپایان ضعیف میشدند‪ ،‬آنها را داخل نمیگذاشت‪.‬‬ ‫‪43‬و آن مرد بسیار زیاد شد و چهارپایان و کنیزان و غلمان و شترها و الغها داشت‪.‬‬ ‫فصل ‪31‬‬ ‫‪1‬و سخنان پسران لبان را شنید که میگفتند ‪:‬یعقوب تمام آنچه را که پدر ما بود برداشت ‪.‬و از آنچه پدر ما بود‪ ،‬این همه جلل را به دست‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪2‬و یعقوب چهره لبان را دید‪ ،‬و اینک‪ ،‬مانند قبل به سوی او نبود‪.‬‬ ‫‪3‬و خداوند به یعقوب گفت« ‪:‬به زمین پدران و قوم خود بازگرد ‪.‬و من با تو خواهم بود‬ ‫‪4‬و یعقوب فرستاد و راحیل و لیه را نزد گله خود به صحرا خواند‪.‬‬ ‫‪5‬و به آنها گفت‪ ،‬من چهره پدر شما را می بینم که مانند قبل نسبت به من نیست ‪.‬اما خدای پدرم با من بوده است‪.‬‬ ‫‪6‬و می دانید که با تمام قدرت خود به پدر شما خدمت کرده ام‪.‬‬ ‫‪7‬و پدرت مرا فریب داده و مزد مرا ده مرتبه تغییر داده است ‪.‬اما خدا به او اجازه داد که به من صدمه نزند‪.‬‬ ‫‪8‬اگر او چنین بگوید‪ ،‬خالدار مزد تو خواهد بود ‪.‬آنگاه همه چهارپایان خالدار بودند ‪.‬سپس تمام گاوهای حلقه دار را برهنه کرد‪.‬‬ ‫‪9‬به این ترتیب خدا چهارپایان پدرت را گرفته و به من داده است‪.‬‬ ‫‪10‬و در زمانی که گاو آبستن شد‪ ،‬من چشمانم را بلند کردم و در خواب دیدم‪ ،‬و اینک قوچهایی که بر گاو میپریدند حلقهدار‪ ،‬خالدار و کباب‬ ‫شده بودند‪.‬‬ ‫‪11‬و فرشته خدا در خواب با من گفت‪ ،‬یعقوب ‪:‬و من گفتم‪ ،‬اینجا هستم‪.‬‬ ‫‪12‬و گفت ‪:‬اکنون چشمانت را بلند کن و بنگر که تمامی قوچهایی که بر چهارپایان میپرند حلقهدار‪ ،‬خالدار و کباب هستند‪ ،‬زیرا من هر چه‬ ‫لبان با تو میکند دیدهام‪.‬‬ ‫‪13‬من خدای بیتئیل هستم‪ ،‬جایی که ستون را مسح کردی و برای من نذر کردی‪ ،‬اکنون برخیز‪ ،‬از این سرزمین بیرون برو و به سرزمین‬ ‫قوم خود بازگرد‪.‬‬ ‫‪14‬و راحیل و لیا پاسخ دادند و به او گفتند ‪:‬آیا در خانه پدرمان هنوز سهم یا ارثی برای ما وجود دارد؟‬


‫پیدایش‬

‫‪15‬آیا ما از او غریبه حساب نمیشویم؟ زیرا او ما را فروخته و پول ما را نیز کاملا بلعیده است‪.‬‬ ‫‪16‬برای تمام ثروتی که خدا از پدر ما گرفته است‪ ،‬که مال ما و فرزندان ماست‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه یعقوب برخاست و پسران و زنان خود را بر شتران نهاد‪.‬‬ ‫‪18‬و جمیع احشام خود و تمامی اموال خود را که به دست آورده بود‪ ،‬چارپایان خود را که در پادانارام به دست آورده بود‪ ،‬برد تا نزد‬ ‫پدرش اسحاق در زمین کنعان برود‪.‬‬ ‫‪19‬و لبان برای چیدن گوسفندان خود رفت و راحیل مجسمههای پدرش را دزدیده بود‪.‬‬ ‫‪20‬و یعقوب غافلگیرانه نزد لبان شامی دزدید و به او نگفت که فرار کرده است‪.‬‬ ‫‪21‬پس با هر چه داشت فرار کرد ‪.‬و برخاست و از رودخانه گذشت و روی خود را به سوی کوه جلعاد گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و در روز سوم به لبان گفته شد که یعقوب فرار کرد‪.‬‬ ‫‪23‬و برادران خود را با خود برد و هفت روز راه را تعقیب کرد ‪.‬و در کوه جلعاد او را پیشی گرفتند‪.‬‬ ‫‪24‬و خدا شبانه در خواب به لبان شامی آمد و به او گفت ‪:‬مواظب باش که با یعقوب به نیکی یا بد صحبت نکنی‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه لبان بر یعقوب پیشی گرفت ‪.‬یعقوب در کوه خیمه زده بود و لبان با برادرانش در کوه زجلعاد خیمه زده بود‪.‬‬ ‫‪26‬و لبان به یعقوب گفت« ‪:‬چه کردی که بی خبر از من دزدیدی و دخترانم را به اسارت شمشیر بردی؟‬ ‫‪27‬به همین دلیل مخفیانه فرار کردی و از من دزدی کردی ‪.‬و به من نگفتی که تو را با شادی و سرود و آواز و چنگ فرستادم؟‬ ‫‪28‬و آیا به من اجازه ندادهای که پسران و دخترانم را ببوسم؟ اکنون با این کار احمقانه عمل کردی‪.‬‬ ‫‪29‬در اختیار من است که تو را آزار دهم‪ ،‬اما خدای پدرت دیشب با من صحبت کرد و گفت ‪:‬مواظب باش که با یعقوب چه خوب و چه بد‬ ‫صحبت نکن‪.‬‬ ‫‪30‬و اکنون‪ ،‬اگر چه نیاز داشتی که بروی‪ ،‬زیرا به شدت مشتاق خانه پدرت بودی‪ ،‬اما چرا خدایان مرا دزدیدی؟‬ ‫‪31‬و یعقوب جواب داد و به لبان گفت« ‪:‬چون ترسیدم‪ ،‬زیرا گفتم شاید دخترانت را به زور از من بگیری»‪.‬‬ ‫‪32‬با هر که خدایان خود را یافتی‪ ،‬او را زنده نگذار ‪.‬زیرا یعقوب نمی دانست که راحیل آنها را دزدیده است‪.‬‬ ‫‪33‬و لبان به خیمه یعقوب و به خیمه لیه و به خیمههای دو کنیز رفت ‪.‬اما او آنها را پیدا نکرد ‪.‬سپس از خیمه لیه بیرون آمد و به خیمه‬ ‫راحیل وارد شد‪.‬‬ ‫‪34‬و راحیل تمثالها را گرفته‪ ،‬در اثاثیه شتر گذاشته‪ ،‬بر آنها نشسته بود ‪.‬و لبان تمام خیمه را جستجو کرد‪ ،‬اما آنها را نیافت‪.‬‬ ‫‪35‬و او به پدر خود گفت" ‪:‬اجازه ندهید ارباب من ناخوشایند باشد که من نمی توانم در حضور تو برخیزم ‪.‬زیرا رسم زنان بر من است ‪.‬و‬ ‫او جستجو کرد‪ ،‬اما تصاویر را پیدا نکرد‪.‬‬ ‫‪36‬و یعقوب خشمگین شد و با لبان درگیر شد و یعقوب در جواب به لبان گفت ‪:‬گناه من چیست؟ گناه من چیست که اینقدر به دنبال من‬ ‫رفتی؟‬ ‫‪37‬در حالی که تمام وسایل من را جستوجو کردی‪ ،‬از تمام وسایل خانه خود چه یافتهای؟ اینجا را در حضور برادران من و برادرانت قرار‬ ‫ده تا بین ما هر دو قضاوت کنند‪.‬‬ ‫‪38‬این بیست سال است که با تو هستم ‪.‬میشها و بزهایت بچههای خود را نینداختهاند و قوچهای گلهات را نخوردم‪.‬‬ ‫‪39‬آنچه را که از حیوانات دریده بود برای تو نیاوردم ‪.‬من از دست دادن آن را تحمل کردم ‪.‬از دست من خواستی‪ ،‬چه در روز دزدیده شود‬ ‫و چه در شب‪.‬‬ ‫‪40‬من چنین بودم ‪.‬در روز خشکسالی مرا می بلعید و یخبندان در شب ‪.‬و خوابم از چشمانم رفت‪.‬‬ ‫‪41‬بدین ترتیب من بیست سال در خانه تو بودم ‪.‬چهارده سال برای دو دخترت و شش سال برای چهارپایت به تو خدمت کردم و تو مزد مرا‬ ‫ده بار تغییر دادی‪.‬‬ ‫‪42‬اگر خدای پدرم‪ ،‬خدای ابراهیم‪ ،‬و ترس از اسحاق با من نبود‪ ،‬تو مرا خالی فرستاده بودی ‪.‬خدا مصیبت من و زحمات من را دید و‬ ‫دیشب تو را سرزنش کرد‪.‬‬ ‫‪43‬و لبان پاسخ داد و به یعقوب گفت« ‪:‬این دختران دختران من هستند‪ ،‬و این فرزندان فرزندان من هستند‪ ،‬و این چهارپایان چارپایان من‬ ‫هستند‪ ،‬و هر چه می بینی مال من است‪.‬‬ ‫‪44‬پس اکنون تو بیا تا من و تو عهد ببندیم ‪.‬و بین من و تو گواه باشد‪.‬‬ ‫‪45‬و یعقوب سنگی برداشت و آن را برای ستونی برپا کرد‪.‬‬ ‫‪46‬و یعقوب به برادران خود گفت« ‪:‬سنگ جمع کنید ‪.‬و سنگها را برداشته‪ ،‬تودهای درست کردند و در آنجا بر روی توده خوردند‪.‬‬ ‫‪47‬و لبان آن را جگرسحادوتا نامید‪ ،‬اما یعقوب آن را لجلید نامید‪.‬‬ ‫‪48‬و لبان گفت« ‪:‬این توده امروز بین من و تو شاهد است ‪.‬بنابراین نام آن را لجلید نامیدند‪.‬‬ ‫‪49‬و زمصفا ‪.‬زیرا گفت« ‪:‬خداوند بین من و تو مراقب است‪ ،‬وقتی که ما از یکدیگر غایب باشیم‪.‬‬ ‫‪50‬اگر دختران مرا اذیت کنی یا به جز دخترانم زنان دیگری بگیری‪ ،‬هیچ مردی با ما نیست ‪.‬ببین خدا بین من و تو گواه است‪.‬‬ ‫‪51‬و لبان به یعقوب گفت‪ ،‬این توده را بنگر‪ ،‬و این ستون را که بین خود و تو افکندم‪ ،‬بنگر‪.‬‬ ‫‪52‬این انبوه گواه باش و این ستون گواه باش که من از این پشته به سوی تو نمی گذرم و تو از این پشته و این ستون برای ضرر من‬ ‫نخواهی گذشت‪.‬‬ ‫‪53‬خدای ابراهیم و خدای ناهور‪ ،‬خدای پدرشان‪ ،‬بین ما داوری میکنند ‪.‬و یعقوب به ترس پدرش اسحاق سوگند یاد کرد‪.‬‬ ‫‪54‬آنگاه یعقوب بر کوه قربانی کرد و برادران خود را به خوردن نان فرا خواند و نان خوردند و تمام شب را در کوه ماندند‪.‬‬ ‫‪55‬و صبح زود لبان برخاست و پسران و دختران خود را بوسید و آنها را برکت داد و لبان رفت و به جای خود بازگشت‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫فصل ‪32‬‬ ‫‪1‬و یعقوب به راه خود رفت و فرشتگان خدا او را ملقات کردند‪.‬‬ ‫‪2‬و چون یعقوب آنها را دید‪ ،‬گفت« ‪:‬این لشکر خداست »‪.‬و نام آن مکان را مهانائیم گذاشت‪.‬‬ ‫‪3‬و یعقوب پیش از او قاصدانی را نزد برادر خود عیسو به سرزمین سعیر‪ ،‬سرزمین ادوم فرستاد‪.‬‬ ‫‪4‬و او به آنها امر کرد و گفت« ‪:‬به آقای من عیسو چنین بگویید ‪.‬غلم تو یعقوب چنین میگوید ‪:‬من نزد لبان اقامت کردهام و تا کنون در‬ ‫آنجا اقامت داشتهام‪.‬‬ ‫‪5‬و من گاو و الغ و گله و غلم و کنیز دارم و فرستادم تا به پروردگارم خبر دهم تا در نظر تو فیض بیابم‪.‬‬ ‫‪6‬و رسولن نزد یعقوب برگشتند و گفتند« ‪:‬ما نزد برادرت عیسو آمدیم و او نیز با چهارصد مرد به ملقات تو میآید‪.‬‬ ‫‪7‬پس یعقوب بسیار ترسید و مضطرب شد و قومی را که با او بود و گلهها و گلهها و شترها را به دو دسته تقسیم کرد‪.‬‬ ‫‪8‬و گفت" ‪:‬اگر عیسو به یک گروه بیاید و آن را بزند‪ ،‬گروه دیگر که باقی مانده است فرار خواهد کرد"‪.‬‬ ‫‪9‬و یعقوب گفت ‪:‬ای خدای پدرم ابراهیم‪ ،‬و خدای پدرم اسحاق‪ ،‬خداوندی که به من گفت به کشور خود و نزد خویشان خود بازگرد و من با‬ ‫تو نیکی خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪10‬من لیق کمترین همه رحمتها و تمام حقیقتی که به بنده خود کردی نیستم ‪.‬زیرا با عصای خود از این اردن گذشتم ‪.‬و حال من دو گروه‬ ‫شدم‪.‬‬ ‫‪11‬من را از دست برادرم‪ ،‬از دست عیسو رهایی بخش‪ ،‬زیرا از او می ترسم مبادا او بیاید و من و مادر را با بچه ها بزند‪.‬‬ ‫‪12‬و تو گفتی‪ ،‬حتما ا به تو نیکی خواهم کرد‪ ،‬و ذریت تو را مانند ریگ دریا خواهم ساخت که برای کثرت قابل شمارش نیست‪.‬‬ ‫‪13‬و در همان شب در آنجا اقامت گزید ‪.‬و از آنچه به دست او رسید هدیه ای برای برادرش عیسو گرفت‪.‬‬ ‫‪14‬دویست بز و بیست بز و دویست میش و بیست قوچ‪.‬‬ ‫‪15‬سی شتر شیری با كرههای خود‪ ،‬چهل گاو و ده گاو نر‪ ،‬بیست الغ و ده كره اسب‪.‬‬ ‫‪16‬و آنها را به دست بندگان خود تسلیم کرد ‪.‬و به خادمان خود گفت ‪:‬از پیش روی من بگذرید و بین راند و راند فاصله بگذارید‪.‬‬ ‫‪17‬و او به پیشوایی امر کرد و گفت ‪:‬هنگامی که برادرم عیسو تو را ملقات می کند و از تو می پرسد که تو از آن کی هستی؟ و تو کجا‬ ‫میروی؟ و اینها قبل از تو کی هستند؟‬ ‫‪18‬آنگاه بگو« ‪:‬آنها مال تو یعقوب هستند ‪.‬این هدیه ای است که برای سرورم عیسو فرستاده شده است و اینک او نیز پشت سر ماست‪.‬‬ ‫‪19‬و به دومی و سومی و همه کسانی که به دنبال دستهها میآمدند‪ ،‬چنین امر کرد و گفت ‪:‬وقتی عیسو را یافتید‪ ،‬به این ترتیب با او صحبت‬ ‫کنید‪.‬‬ ‫‪20‬و همچنین بگویید‪ ،‬اینک‪ ،‬بنده تو یعقوب پشت سر ماست ‪.‬زیرا او گفت ‪:‬من او را با هدیه ای که پیش از من است دلجویی خواهم کرد و‬ ‫پس از آن چهره او را خواهم دید ‪.‬شاید او مرا بپذیرد‪.‬‬ ‫‪21‬پس هدایایی پیش او رفت و خود در آن شب در گروه اقامت گزید‪.‬‬ ‫‪22‬و در آن شب برخاست و دو زن و دو کنیز و یازده پسر خود را گرفت و از رود جابوک گذشت‪.‬‬ ‫‪23‬و او آنها را گرفت و آنها را بر نهر فرستاد و آنچه را که داشت فرستاد‪.‬‬ ‫‪24‬و یعقوب تنها ماند ‪.‬و مردی با او تا آخر وقت کشتی گرفت‪.‬‬ ‫‪25‬و چون دید که بر او غلبه نمی کند‪ ،‬به گودی ران او دست زد ‪.‬و گودی ران یعقوب در حالی که با او کشتی می گرفت از مفصل خارج‬ ‫شده بود‪.‬‬ ‫‪26‬و او گفت ‪:‬اجازه دهید بروم‪ ،‬زیرا روز فرا می رسد ‪.‬و گفت ‪:‬من تو را رها نمیکنم مگر اینکه مرا برکت دهی‪.‬‬ ‫‪27‬و او به او گفت‪ ،‬نام تو چیست؟ و او گفت ‪:‬یعقوب‪.‬‬ ‫‪28‬و او گفت« ‪:‬نام تو دیگر یعقوب نامیده نخواهد شد‪ ،‬بلکه اسرائیل‪ ،‬زیرا که تو مانند یک شاهی نزد خدا و با مردم قدرت داری و پیروز‬ ‫شده ای‪.‬‬ ‫‪29‬و یعقوب از او پرسید و گفت ‪:‬نام خود را به من بگو ‪.‬و گفت ‪:‬برای چه نام من را می خواهی؟ و او را در آنجا برکت داد‪.‬‬ ‫‪30‬و یعقوب آن مکان را پنیئیل نامید‪ ،‬زیرا خدا را رو در رو دیدم و جانم حفظ شد‪.‬‬ ‫‪31‬و چون از پنوئل گذشت‪ ،‬خورشید بر او طلوع کرد و بر ران خود ایستاد‪.‬‬ ‫‪32‬بنابراین بنیاسرائیل تا به امروز از سینوس چروکیدهای که بر گودی ران است نمیخورند‪ ،‬زیرا او حفره ران یعقوب را در سینوس‬ ‫کوچک شده لمس کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪33‬‬ ‫‪1‬و یعقوب چشمان خود را بلند کرد و نگریست و اینک عیسو و با او چهارصد نفر آمد ‪.‬و فرزندان را به لیا و راحیل و دو کنیز تقسیم کرد‪.‬‬ ‫‪2‬و کنیزان و فرزندانشان را در اولویت قرار داد‪ ،‬و لیا و فرزندانش را پس از آن‪ ،‬و راحیل و یوسف را در عقب تر‪.‬‬ ‫‪3‬و از پیش روی ایشان گذشت و هفت بار به زمین تعظیم کرد تا اینکه به برادر خود نزدیک شد‪.‬‬ ‫‪4‬و عیسو به استقبال او دوید و او را در آغوش گرفت و بر گردن او افتاد و او را بوسید و آنها گریستند‪.‬‬ ‫‪5‬و چشمان خود را بلند کرد و زنان و کودکان را دید ‪.‬و گفت ‪:‬کسانی که با تو هستند چه کسانی هستند؟ و گفت ‪:‬فرزندانی که خدا به بنده تو‬ ‫بخشید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه کنیزان با فرزندانشان نزدیک شدند و سجده کردند‪.‬‬ ‫‪7‬و لیا نیز با فرزندان خود نزدیک شده‪ ،‬تعظیم کردند و پس از آن یوسف و راحیل نزدیک شدند و آنها خود را تعظیم کردند‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪8‬و او گفت ‪:‬منظورت از این همه راند که من ملقات کردم چیست؟ و گفت ‪:‬اینها در نظر پروردگار من فیض می شوند‪.‬‬ ‫‪9‬و عیسو گفت‪ ،‬برادر من‪ ،‬به اندازه کافی دارم ‪.‬آنچه را که داری برای خودت نگه دار‬ ‫‪10‬و یعقوب گفت« ‪:‬نه‪ ،‬من از تو میخواهم‪ ،‬اگر اکنون در نظر تو فیض یافتهام‪ ،‬هدایای مرا به دست من دریافت کن‪ ،‬زیرا من چهره تو را‬ ‫دیدم‪ ،‬چنانکه گویی صورت خدا را دیدهام‪ ،‬و تو از من راضی بودی‪.‬‬ ‫‪11‬برکت من را که برای تو آورده شده‪ ،‬بگیر ‪.‬زیرا خدا با من مهربانی کرده است و به اندازه کافی دارم ‪.‬و او را اصرار کرد و او آن را‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫‪12‬و او گفت" ‪:‬بیایید ما سفر کنیم و برویم و من پیش از تو خواهم رفت"‪.‬‬ ‫‪13‬و او به او گفت‪ ،‬سرور من میداند که بچهها ناز هستند‪ ،‬و گلهها و گلهها با بچهها با من هستند‪.‬‬ ‫‪14.‬خواهش میکنم‪ ،‬سرورم از حضور بندهاش بگذرد‪ ،‬و من به نرمی پیش خواهم رفت‪ ،‬چنانکه چارپایانی که پیشاپیش من میروند و‬ ‫فرزندان میتوانند تحمل کنند‪ ،‬تا زمانی که نزد ارباب خود به سعیر بیایم‪.‬‬ ‫‪15‬و عیسو گفت« ‪:‬حالا اجازه بده برخی از قومی را که با من هستند با تو بگذارم ‪.‬و او گفت ‪:‬چه نیازی به آن دارد؟ بگذار در نظر‬ ‫پروردگارم فیض پیدا کنم‪.‬‬ ‫‪16‬پس عیسو در آن روز در راه خود به سعیر بازگشت‪.‬‬ ‫‪17‬و یعقوب به سوکوت رفت و برای او خانه ساخت و برای چهارپایانش غرفههایی ساخت و از این رو آن مکان را سوکوت نامیدند‪.‬‬ ‫‪18‬و یعقوب هنگام آمدن از پادانارام به شالم‪ ،‬شهری از شکیم‪ ،‬که در زمین کنعان است‪ ،‬آمد ‪.‬و خیمه خود را در مقابل شهر برپا کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و به دست فرزندان حمور‪ ،‬پدر شكیم‪ ،‬قطعهای از مزرعهای را كه در آن چادر خود را پهن كرده بود‪ ،‬به صد پول خرید‪.‬‬ ‫‪20‬و در آنجا قربانگاهی برپا کرد و آن را الوهه اسرائیل نامید‪.‬‬ ‫فصل ‪34‬‬ ‫‪1‬و دینه دختر لیه که برای یعقوب زایید برای دیدن دختران زمین بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪2‬و چون شکیم پسر حمور حوی‪ ،‬رئیس مملکت‪ ،‬او را دید‪ ،‬او را گرفت و با او دراز کشید و او را نجس کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و جان او به دینه دختر یعقوب چسبید‪ ،‬و دختر را دوست داشت‪ ،‬و با آن دختر مهربانانه سخن گفت‪.‬‬ ‫‪4‬و شکیم به پدر خود حمور گفت« ‪:‬این دختر را برای من زن بگیر»‪.‬‬ ‫‪5‬و یعقوب شنید که دختر خود دینه را نجس کرده است و پسرانش با چهارپایان او در صحرا بودند و یعقوب سکوت کرد تا آمدند‪.‬‬ ‫‪6‬و حمور پدر شكیم نزد یعقوب رفت تا با او ارتباط برقرار كند‪.‬‬ ‫‪7‬و پسران یعقوب چون آن را شنیدند از صحرا بیرون آمدند و آنها غمگین شدند و بسیار خشمگین شدند‪ ،‬زیرا او در اسرائیل با دختر‬ ‫یعقوب حماقت کرده بود ‪.‬کاری که نباید انجام شود‬ ‫‪8‬و حمور با ایشان صحبت کرد و گفت« ‪:‬جان پسرم شکیم دختر شما را میخواهد‪.‬‬ ‫‪9‬و با ما ازدواج کنید و دختران خود را به ما بدهید و دختران ما را نزد خود ببرید‪.‬‬ ‫‪10‬و با ما ساکن خواهید شد و زمین پیش روی شما خواهد بود ‪.‬ساکن شوید و در آن تجارت کنید و اموال خود را در آن به دست آورید‪.‬‬ ‫‪11‬و شکیم به پدر و برادران خود گفت ‪:‬بگذارید در چشمان شما فیض پیدا کنم و آنچه را که به من بگویید خواهم داد‪.‬‬ ‫‪12‬هرگز آنقدر جهیزیه و هدیه از من نخواهید و مطابق آنچه به من می گویید خواهم داد ‪:‬اما دختر را به همسری به من بدهید‪.‬‬ ‫‪13‬و پسران یعقوب به شكیم و پدرش حمور به فریبكاری پاسخ دادند و گفتند چون خواهر ایشان دینه را نجس كرده بود‪.‬‬ ‫‪14‬و آنها به آنها گفتند" ‪:‬ما نمی توانیم این کار را بکنیم که خواهر خود را به کسی که ختنه نشده است بدهیم ‪.‬زیرا این برای ما سرزنش‬ ‫بود‪:‬‬ ‫‪15‬اما ما در این امر به شما رضایت خواهیم داد ‪:‬اگر شما مانند ما باشید‪ ،‬هر پسری از شما ختنه شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه دختران خود را به شما خواهیم داد و دختران شما را نزد خود خواهیم گرفت و با شما ساکن خواهیم شد و یک قوم خواهیم شد‪.‬‬ ‫‪17‬اما اگر به ما گوش ندهید‪ ،‬ختنه شوید ‪.‬سپس دخترمان را خواهیم گرفت و خواهیم رفت‪.‬‬ ‫‪18‬و سخنان ایشان حامور و پسر شکیم حمور را پسندید‪.‬‬ ‫‪19‬و مرد جوان از انجام این کار به تعویق نیفتاد‪ ،‬زیرا از دختر یعقوب لذت میبرد و از تمام خاندان پدرش محترمتر بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و حمور و پسرش شکیم به دروازه شهر خود آمدند و با مردان شهر خود گفتگو کردند و گفتند‪:‬‬ ‫‪21‬این مردان با ما صلح می کنند ‪.‬پس بگذارید در زمین ساکن شوند و در آن تجارت کنند ‪.‬برای زمین‪ ،‬ببینید‪ ،‬برای آنها به اندازه کافی‬ ‫بزرگ است ‪.‬بیایید دختران آنها را برای خود به همسری بگیریم و دختران خود را به آنها بدهیم‪.‬‬ ‫‪22‬فقط در اینجا مردان به ما رضایت خواهند داد که با ما ساکن شویم‪ ،‬تا یک قوم باشیم‪ ،‬اگر هر مردی از ما ختنه شود‪ ،‬همانطور که ختنه‬ ‫شده است‪.‬‬ ‫‪23‬آیا چهارپایان و مال آنها و همه حیوانات آنها مال ما نیست؟ فقط اجازه دهید ما با آنها موافقت کنیم و آنها با ما ساکن خواهند شد‪.‬‬ ‫‪24‬و به حمور و پسرش شکیم همه کسانی را که از دروازه شهرش بیرون میآمدند گوش فرا دادند ‪.‬و هر مردی که از دروازه شهر خود‬ ‫بیرون میرفت‪ ،‬ختنه شد‪.‬‬ ‫‪25‬و در روز سوم‪ ،‬هنگامی که درد داشتند‪ ،‬واقع شد که دو تن از پسران یعقوب‪ ،‬شمعون و لوی‪ ،‬برادران دینه‪ ،‬هر یک شمشیر خود را‬ ‫برداشته‪ ،‬شجاعانه بر شهر آمدند و همه مردان را کشتند‪.‬‬ ‫‪26‬و حمور و پسرش شكیم را به دم شمشیر كشتند و دینه را از خانه شكیم بیرون آوردند و بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪27‬پسران یعقوب بر کشته شدگان آمدند و شهر را غارت کردند‪ ،‬زیرا خواهر خود را نجس کرده بودند‪.‬‬ ‫‪28‬گوسفندان و گاوها و الغهای خود و آنچه در شهر و مزرعه بود را گرفتند‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪29‬و تمام دارایی و فرزندان و زنانشان را به اسیری بردند و هر چه در خانه بود غارت کردند‪.‬‬ ‫‪30‬و یعقوب به شمعون و لوی گفت« ‪:‬شما مرا آزار دادهاید تا مرا در میان ساکنان زمین‪ ،‬در میان کنعانیان و فرزییان‪ ،‬بوی بد دهنید ‪.‬و‬ ‫من و خانه ام نابود خواهم شد‪.‬‬ ‫‪31‬و گفتند ‪:‬آیا او باید با خواهر ما مانند یک فاحشه رفتار کند؟‬ ‫فصل ‪35‬‬ ‫‪1‬و خدا به یعقوب گفت« ‪:‬برخیز و به بیتئیل برو و در آنجا ساکن شو و در آنجا قربانگاهی برای خدا بساز که هنگام فرار از مقابل برادرت‬ ‫عیسو بر تو ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪2‬آنگاه یعقوب به خاندان خود و به همه کسانی که با او بودند گفت ‪:‬خدایان غریب را که در میان شما هستند کنار بگذارید و پاک باشید و‬ ‫جامههای خود را عوض کنید‪.‬‬ ‫‪3‬و بیایید برخیزیم و به بیتئیل برویم ‪.‬و در آنجا قربانگاهی برای خدا خواهم ساخت که در روز مصیبت مرا اجابت کرد و در راهی که‬ ‫رفتم با من بود‪.‬‬ ‫‪4‬و همه خدایان غریبی را که در دستشان بود و تمام گوشواره هایشان را که در گوششان بود به یعقوب دادند ‪.‬و یعقوب آنها را زیر بلوطی‬ ‫که در نزدیکی شکیم بود پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و به راه افتادند و وحشت خدا بر شهرهای اطراف آنها بود و پسران یعقوب را تعقیب نکردند‪.‬‬ ‫‪6‬پس یعقوب به لوز که در سرزمین کنعان است‪ ،‬یعنی بیتئیل‪ ،‬با خود و تمامی مردمی که با او بودند‪ ،‬آمد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و در آنجا قربانگاهی بنا کرد و آن مکان را البیتیل نامید‪ ،‬زیرا در آنجا خدا بر او ظاهر شد‪ ،‬هنگامی که از چهره برادر خود فرار کرد‪.‬‬ ‫‪8‬اما پرستار دبورا ربکا درگذشت و او را در زیر بیتئیل در زیر بلوط دفن کردند و نام آن را آلونباخوت نامیدند‪.‬‬ ‫‪9‬و هنگامی که یعقوب از پادانارام بیرون آمد‪ ،‬خدا دوباره بر او ظاهر شد و او را برکت داد‪.‬‬ ‫‪10‬و خدا به او گفت‪ ،‬نام تو یعقوب است‪ ،‬نام تو دیگر یعقوب خوانده نخواهد شد‪ ،‬بلکه نام تو اسرائیل خواهد بود‪.‬‬ ‫‪11‬و خدا به او گفت ‪:‬من خدای قادر مطلق هستم ‪.‬یک قوم و گروهی از امتها از تو خواهند بود و پادشاهان از پشت تو بیرون خواهند آمد‪.‬‬ ‫‪12‬و زمینی را که به ابراهیم و اسحاق دادم به تو خواهم داد و به نسل تو پس از تو زمین را خواهم داد‪.‬‬ ‫‪13‬و خدا از او در مکانی که با او صحبت میکرد بال رفت‪.‬‬ ‫‪14‬و یعقوب در جایی که با او صحبت میکرد‪ ،‬ستونی از سنگ برپا کرد و هدایای نوشیدنی بر آن ریخت و روغن بر آن ریخت‪.‬‬ ‫‪15‬و یعقوب نام محلی را که خدا با او صحبت کرد‪ ،‬بیتئیل نامید‪.‬‬ ‫‪16‬و از بیتئیل حرکت کردند ‪.‬و راه کمی برای رسیدن به افراث وجود داشت‪.‬‬ ‫‪17‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که او در زایمان سخت بود‪ ،‬قابله به او گفت ‪:‬نترس ‪.‬تو نیز این پسر را خواهی داشت‪.‬‬ ‫‪18‬و چون جان او در حال خروج بود (زیرا که مرد )او را بنونی نامید‪ ،‬اما پدرش او را بنیامین نامید‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و راحیل مرد و در راه افراث که بیتلحم است به خاک سپرده شد‪.‬‬ ‫‪20‬و یعقوب بر قبر او ستونی گذاشت که تا امروز ستون قبر راحیل است‪.‬‬ ‫‪21‬و اسرائیل رفت و خیمه خود را در آن سوی برج ادار گشود‪.‬‬ ‫‪22‬و چنین واقع شد که وقتی اسرائیل در آن سرزمین ساکن شد‪ ،‬روبین رفت و با کنیز پدرش بیلهه دراز کشید و اسرائیل این را شنید ‪.‬‬ ‫پسران یعقوب دوازده بودند‪:‬‬ ‫‪23‬پسران لیا ‪.‬روبن‪ ،‬اولزاده یعقوب‪ ،‬و شمعون و لوی و یهودا و ایساکار و زبولون‪.‬‬ ‫‪24‬پسران راحیل ‪.‬یوسف و بنیامین‪:‬‬ ‫‪25‬و پسران بیله‪ ،‬کنیز راحیل ‪.‬دان و نفتالی‪:‬‬ ‫‪26‬و پسران زیلفا کنیز لیا ‪.‬جاد و آشیر ‪:‬اینها پسران یعقوب هستند که در پادانارام برای او به دنیا آمدند‪.‬‬ ‫‪27‬و یعقوب نزد پدرش اسحاق به ممره‪ ،‬به شهر اربه‪ ،‬که حبرون است‪ ،‬آمد‪ ،‬جایی که ابراهیم و اسحاق در آنجا اقامت داشتند‪.‬‬ ‫‪28‬و ایام اسحاق صد و هشتاد سال بود‪.‬‬ ‫‪29‬و اسحاق روح را تسلیم کرد و مرد و به قوم خود جمع شد‪ ،‬در حالی که پیر و پر روز بود‪ ،‬و پسرانش عیسو و یعقوب او را دفن کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪36‬‬ ‫‪1‬اینها نسلهای عیسو است که ادوم است‪.‬‬ ‫‪2‬عیسو زنان خود را از دختران کنعان گرفت ‪.‬آدا دختر ایلون هیتی و آهولیبامه دختر عنا دختر صیبعون حوی‪.‬‬ ‫‪3‬و باشمات دختر اسماعیل‪ ،‬خواهر نبایوت‪.‬‬ ‫‪4‬و عدا برای عیسو الیفاز زاست ‪.‬و باشمات رئوئیل را به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪5‬و اهولیبامه یهوش و یالم و قورح را به دنیا آورد ‪.‬اینها پسران عیسو هستند که در زمین کنعان برای او به دنیا آمدند‪.‬‬ ‫‪6‬و عیسو زنان و پسران و دخترانش و جمیع اهل خانهاش و چهارپایان و همه حیوانات و همه اموال خود را که در زمین کنعان به دست‬ ‫آورده بود گرفت ‪.‬و از چهره برادرش یعقوب به دیار رفت‪.‬‬ ‫‪7‬زیرا ثروت ایشان بیشتر از این بود که در کنار هم ساکن شوند ‪.‬و سرزمینی که در آن غریب بودند‪ ،‬به خاطر چهارپایانشان نتوانست آنها‬ ‫را تحمل کند‪.‬‬ ‫‪8‬عیسو در کوه سعیر به این ترتیب ساکن شد ‪:‬عیسو ادوم است‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪9‬و اینها نسلهای عیسو پدر ادومیان در کوه سعیر است‪:‬‬ ‫‪10‬اینها نامهای پسران عیسو است ‪.‬الیفاز پسر اداح زن عیسو‪ ،‬رئوئیل پسر باشمات زن عیسو‪.‬‬ ‫‪11‬و پسران الیفاز عبارت بودند از تمان و عمر و صفو و گطام و قناز‪.‬‬ ‫‪12‬و تیمنا کنیز پسر الیفاز عیسو بود ‪.‬و او برای الیفاز عمالیق زایید ‪.‬اینها پسران زن عدا عیسو بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و اینها پسران رئوئیل هستند ‪.‬نحات و زراح و شما و زمزا ‪:‬اینان پسران باشمات زن عیسو بودند‪.‬‬ ‫‪14‬و اینان پسران اهولیبامه دختر عنه دختر صیبعون زن عیسو بودند و او برای عیسو یوش و یالم و قورح به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪15‬اینها دوکهای پسران عیسو بودند ‪:‬پسران الیفاز‪ ،‬پسر اولزاده عیسو ‪.‬دوک تمن‪ ،‬دوک عمر‪ ،‬دوک زفو‪ ،‬دوک کناز‪،‬‬ ‫‪16‬دوک قورح‪ ،‬دوک گطام و دوک عمالیق ‪:‬اینها دوکانی هستند که از الیفاز در زمین ادوم آمدند ‪.‬اینها پسران عدا بودند‪.‬‬ ‫‪17‬و اینها پسران رئوئیل پسر عیسو هستند ‪.‬دوک ناهات‪ ،‬دوک زراح‪ ،‬دوک شما‪ ،‬دوک میزا ‪:‬اینها دوکانی هستند که از رئوئیل در زمین‬ ‫ادوم آمدند ‪.‬اینها پسران باشمات زن عیسو هستند‪.‬‬ ‫‪18‬و اینان پسران اهولیبامه زن عیسو هستند ‪.‬دوک یئوش‪ ،‬دوک یعلم‪ ،‬دوک قورح ‪:‬اینها دوکانی بودند که از آهولیبامه دختر عنا‪ ،‬همسر‬ ‫عیسو آمدند‪.‬‬ ‫‪19‬اینها پسران عیسو که ادوم است‪ ،‬و اینان دوکهای ایشان هستند‪.‬‬ ‫‪20‬اینها پسران سعیر حوری هستند که در آن سرزمین ساکن بودند ‪.‬لوطان و شوبال و صیبعون و عنه‪،‬‬ ‫‪21‬و دیشون و حزر و دیشان ‪:‬اینها سرداران حوریان بنی سعیر در زمین ادوم هستند‪.‬‬ ‫‪22‬و بنی لوطان حوری و همام بودند ‪.‬و خواهر لوطان تیمنا بود‪.‬‬ ‫‪23‬و بنی شوبال اینها بودند ‪.‬الوان و مناهات و ابال و شفو و اونام‪.‬‬ ‫‪24‬و اینها بنی صیبعون هستند ‪.‬هم آجا و هم عنا ‪:‬این همان عنا بود که قاطرها را در بیابان پیدا کرد و به الغ های پدرش صیبعون غذا‬ ‫داد‪.‬‬ ‫‪25‬و بنی عنه اینان بودند ‪.‬دیشون و اهولیبامه دختر عنه‪.‬‬ ‫‪26‬و اینها فرزندان دیشون هستند ‪.‬همدان و اشبان و ایثران و چران‪.‬‬ ‫‪27‬بنی حزر اینها هستند ‪.‬بیلهان و زاوان و آکان‪.‬‬ ‫‪28‬بنی دیشان اینها هستند ‪.‬اوز و آران‬ ‫‪29‬اینها دوکهایی هستند که از حوریان آمدند ‪.‬دوک لوتان‪ ،‬دوک شوبال‪ ،‬دوک زیبون‪ ،‬دوک آناه‪،‬‬ ‫‪30‬دوک دیشون‪ ،‬دوک ایزر‪ ،‬دوک دیشان ‪:‬این دوکهایی هستند که از هوری در میان دوکهایشان در سرزمین سعیر آمدهاند‪.‬‬ ‫‪31‬و اینها پادشاهانی هستند که در زمین ادوم سلطنت کردند‪ ،‬قبل از اینکه پادشاهی بر بنی اسرائیل سلطنت کند‪.‬‬ ‫‪32‬و بلع پسر بئور در ادوم سلطنت کرد و نام شهر او دینهابه بود‪.‬‬ ‫‪33‬و بل بمرد و ایوباب پسر زراح از ببزره به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪34‬و ایوباب مرد و هوشام از زمین تمانی به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪35‬و هوشام مرد و هداد بن بداد که مدیان را در مزرعه موآب شکست داد به جای او سلطنت کرد و نام شهر او آویت بود‪.‬‬ ‫‪36‬و حداد درگذشت و سمله از مسرکه به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪37‬و سمله مرد و شائول از رحوبوت در کنار رودخانه به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪38‬و شائول مرد و بعلحانان پسر اخبور به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪39‬و بعلحنان پسر اخبور درگذشت و هادر به جای او سلطنت کرد و نام شهر او پاو بود ‪.‬و نام همسرش مهتابل دختر ماترد دختر مزهاب‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪40‬و اینها اسامی دوکهایی است که از عیسو آمدهاند‪ ،‬برحسب قبایل ایشان‪ ،‬بر حسب مکانهایشان‪ ،‬بر اساس نامهایشان ‪.‬دوک تیمنا‪ ،‬دوک‬ ‫آلوا‪ ،‬دوک جتث‪،‬‬ ‫‪41‬دوک آهولیبامه‪ ،‬دوک اله‪ ،‬دوک پینون‪،‬‬ ‫‪42‬دوک کناز‪ ،‬دوک تمان‪ ،‬دوک میبزار‪،‬‬ ‫‪43‬دوک مجدییل‪ ،‬دوک ایرام ‪:‬این دوکهای ادوم برحسب سکونتگاههایشان در سرزمین تحت تملک ایشان هستند ‪.‬او عیسو‪ ،‬پدر ادومیان‬ ‫است‪.‬‬ ‫فصل ‪37‬‬ ‫‪1‬و یعقوب در سرزمینی که پدرش در آن غریب بود‪ ،‬در زمین کنعان ساکن شد‪.‬‬ ‫‪2‬اینها نسلهای یعقوب هستند ‪.‬یوسف هفده ساله بود که با برادران خود به گله میپراند ‪.‬و پسر با پسران بیله و با پسران زیلفا‪ ،‬زنان پدرش‬ ‫بود ‪.‬یوسف گزارش بد آنها را برای پدرش آورد‪.‬‬ ‫‪3‬و اسرائیل یوسف را بیش از همه فرزندان خود دوست داشت‪ ،‬زیرا او پسر پیری او بود و برای او کت رنگارنگ ساخت‪.‬‬ ‫‪4‬و چون برادرانش دیدند که پدرشان او را بیشتر از همه برادرانش دوست دارد‪ ،‬از او متنفر شدند و نتوانستند با او به صلح صحبت کنند‪.‬‬ ‫‪5‬و یوسف خوابی دید و آن را برای برادران خود بازگو کرد و آنها بیشتر از او متنفر بودند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و به ایشان گفت« ‪:‬این خوابی را که دیدهام بشنوید‪.‬‬ ‫‪7‬زیرا‪ ،‬بنگرید‪ ،‬ما در مزرعه قلدهها را میبستیم‪ ،‬و اینک‪ ،‬غلف من برخاست و نیز راست ایستاد ‪.‬و اینک‪ ،‬غلت تو در اطراف‬ ‫ایستاده‪ ،‬و به قامت من سجده کردند‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪8‬و برادرانش به او گفتند ‪:‬آیا واقعا ا بر ما سلطنت میکنی؟ یا آیا تو بر ما مسلط خواهی بود؟ و به خاطر رویاهایش و سخنانش بیشتر از او‬ ‫متنفر بودند‪.‬‬ ‫‪9‬و او خواب دیگری دید و آن را به برادران خود بازگو کرد و گفت ‪:‬اینک من خواب دیگری دیدم ‪.‬و اینک خورشید و ماه و یازده ستاره‬ ‫بر من سجده کردند‪.‬‬ ‫‪10‬و آن را به پدر و برادرانش گفت و پدرش او را سرزنش کرد و به او گفت« ‪:‬این چه خوابی است که دیدی؟ آیا من و مادرت و‬ ‫برادرانت بیایم تا در برابر تو به زمین سجده کنیم؟‬ ‫‪11‬و برادرانش به او حسادت کردند ‪.‬اما پدرش این قول را رعایت کرد‪.‬‬ ‫‪12‬و برادرانش رفتند تا گله پدر خود را در شکیم علوفه کنند‪.‬‬ ‫‪13‬و اسرائیل به یوسف گفت ‪:‬آیا برادران تو گله را در شکیم نمیچرخانند؟ بیا و من تو را نزد آنها خواهم فرستاد ‪.‬و او به او گفت ‪:‬اینجا‬ ‫هستم‪.‬‬ ‫‪14‬و به او گفت« ‪:‬برو‪ ،‬ببین که آیا حال برادرانت خوب است یا گلهها ‪.‬و دوباره به من خبر بده پس او را از وادی حبرون بیرون فرستاد و‬ ‫به شکیم آمد‪.‬‬ ‫‪15‬و مردی او را یافت و اینک در صحرا سرگردان بود و مرد از او پرسید و گفت ‪:‬چه می خواهی؟‬ ‫‪16‬و او گفت« ‪:‬من به دنبال برادرانم هستم‪.‬‬ ‫‪17‬و مرد گفت« ‪:‬از اینجا رفتند ‪.‬زیرا شنیدم که میگفتند اجازه دهید به دوتان برویم ‪.‬و یوسف به دنبال برادران خود رفت و آنها را در‬ ‫دوتان یافت‪.‬‬ ‫‪18‬و چون او را از دور دیدند‪ ،‬حتی قبل از اینکه به آنها نزدیک شود‪ ،‬علیه او توطئه کردند تا او را بکشند‪.‬‬ ‫‪19‬و به یکدیگر گفتند‪ ،‬اینک این خواببین میآید‪.‬‬ ‫‪20‬پس اکنون بیایید و او را بکشیم و در گودالی بیندازیم و خواهیم گفت که حیوان بدی او را خورده است و خواهیم دید که رویاهای او چه‬ ‫خواهد شد‪.‬‬ ‫‪21‬و روبن این را شنید و او را از دست ایشان رهانید ‪.‬و گفت ‪:‬او را نکشیم‪.‬‬ ‫‪22‬و روبن به آنها گفت« ‪:‬خون نریزید‪ ،‬بلکه او را در این گودالی که در بیابان است بیندازید و دستی بر او دراز نکنید ‪.‬تا او را از دست‬ ‫آنها خلص کند تا دوباره به پدرش تحویل دهد‪.‬‬ ‫‪23‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که یوسف نزد برادران خود آمد‪ ،‬آنها یوسف را از کت او بیرون آوردند‪.‬‬ ‫‪24‬و او را گرفتند و در چاله انداختند و چاله خالی بود و آب در آن نبود‪.‬‬ ‫‪25‬و نشستند تا نان بخورند و چشمان خود را بلند کرده‪ ،‬نگاه کردند‪ ،‬و اینک گروهی از اسمیلیان از جلعاد با شترهای خود که ادویه و‬ ‫مرهم و مرم حمل میکردند‪ ،‬آمدند تا آن را به مصر ببرند‪.‬‬ ‫‪26‬و یهودا به برادران خود گفت‪ ،‬چه سودی دارد که برادر خود را بکشیم و خون او را پنهان کنیم؟‬ ‫‪27‬بیایید و او را به اشملیان بفروشیم و دست ما بر او نباشد ‪.‬زیرا او برادر و جسم ماست ‪.‬و برادرانش راضی بودند‪.‬‬ ‫‪28‬آنگاه بازرگانان مدیانی گذشتند ‪.‬و یوسف را بیرون آوردند و از گودال بیرون آوردند و یوسف را در ازای بیست نقره به اشملیان‬ ‫فروختند و یوسف را به مصر آوردند‪.‬‬ ‫‪29‬و روبن به گودال بازگشت ‪.‬و اینک یوسف در گودال نبود ‪.‬و لباس هایش را اجاره کرد‪.‬‬ ‫‪30‬و نزد برادران خود بازگشت و گفت« ‪:‬بچه نیست ‪.‬و من‪ ،‬کجا بروم؟‬ ‫‪31‬و کت یوسف را گرفتند و یک بز را کشتند و کت را در خون فرو کردند‪.‬‬ ‫‪32‬و کت رنگارنگ فرستادند و برای پدر خود آوردند ‪.‬و گفت« ‪:‬این را یافتهایم‪ ،‬اکنون بدان که کت پسرت است یا نه‪.‬‬ ‫‪33‬و او آن را دانست و گفت ‪:‬این کت پسر من است ‪.‬وحشی بد او را خورده است ‪.‬یوسف بدون شک تکه تکه اجاره شده است‪.‬‬ ‫‪34‬و یعقوب جامههای خود را درید و بر کمر خود جامهای پوشانید و روزهای بسیار برای پسر خود ماتم گرفت‪.‬‬ ‫‪35‬و همه پسران و دخترانش برخاستند تا او را تسلی دهند ‪.‬اما او از تسلی دادن خودداری کرد ‪.‬و گفت« ‪:‬زیرا نزد پسرم سوگوار به قبر‬ ‫خواهم رفت ‪.‬بنابراین پدرش برای او گریست‪.‬‬ ‫‪36‬و مدیانیان او را به مصر به فوتیفار‪ ،‬افسر فرعون و فرمانده نگهبان فروختند‪.‬‬ ‫فصل ‪38‬‬ ‫‪1‬و در آن زمان واقع شد که یهودا از برادران خود فرود آمد و به شخصی عدلمی که نامش حیره بود بازگشت‪.‬‬ ‫‪2‬و یهودا در آنجا دختر یکی از کنعانیان را دید که نامش شوآ بود ‪.‬و او را گرفت و نزد او رفت‪.‬‬ ‫‪3‬و او حامله شد و پسری زایید ‪.‬و او نام خود را ‪Er.‬‬ ‫‪4‬و او دوباره آبستن شد و پسری زایید ‪.‬و او را اونان نامید‪.‬‬ ‫شللح نامید و در حزیب بود که او را زایید‪.‬‬ ‫‪5‬و او بار دیگر آبستن شد و پسری زایید ‪.‬و او را ل‬ ‫‪6‬و یهودا برای اولینزادهاش عیر زن گرفت که نامش تامار بود‪.‬‬ ‫‪7‬و عیر‪ ،‬نخستزاده یهودا‪ ،‬در نظر خداوند شریر بود ‪.‬و خداوند او را کشت‪.‬‬ ‫‪8‬و یهودا به اونان گفت« ‪:‬به نزد زن برادرت برو و با او ازدواج کن و فرزندانی برای برادرت بیاور‪.‬‬ ‫‪9‬و اونان می دانست که این دانه نباید از او باشد ‪.‬و چون نزد زن برادرش رفت‪ ،‬آن را بر زمین ریخت تا مبادا به برادرش بذر بدهد‪.‬‬ ‫‪10‬و کاری که کرد خداوند را خشمگین کرد‪ ،‬از این رو او را نیز کشت‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪11‬و یهودا به عروس خود تامار گفت« ‪:‬در خانه پدرت بیوه باش تا پسرم شله بزرگ شود‪ ،‬زیرا گفت ‪:‬مبادا او نیز مانند برادرانش بمیرد ‪.‬‬ ‫و تامار رفت و در خانه پدرش ساکن شد‪.‬‬ ‫‪12‬و به مرور زمان دختر شوح یهودا مرد ‪.‬و یهودا تسلی یافت و به همراه دوستش حیره ادولمی نزد گوسفندان خود به تیمنات رفت‪.‬‬ ‫‪13‬و به تامار گفته شد‪ ،‬اینک پدر شوهرت برای چیدن گوسفندان خود به تیمنات میرود‪.‬‬ ‫‪14‬و جامههای بیوهزن خود را از تن او درآورد و او را با پردهای پوشانید و خود را پیچید و در مکانی باز که در راه تیمنات است‪،‬‬ ‫نشست ‪.‬زیرا دید که شله بزرگ شده است و او را به همسری ندادند‪.‬‬ ‫‪15‬وقتی یهودا او را دید‪ ،‬او را فاحشه پنداشت ‪.‬چون صورتش را پوشانده بود‬ ‫‪16‬و در راه به سوی او برگشت و گفت« ‪:‬به نزد تو برو‪ ،‬اجازه بده تا نزد تو بیایم( ‪.‬زیرا او نمی دانست که او عروسش است )‪.‬و او گفت ‪:‬‬ ‫"چه می خواهی به من بدهی تا نزد من بیایی؟"‬ ‫‪17‬و او گفت‪ ،‬من برای تو بچه ای از گله می فرستم ‪.‬و او گفت ‪:‬آیا به من تعهدی می دهی تا آن را بفرستی؟‬ ‫‪18‬و او گفت« ‪:‬چه تعهدی به تو بدهم؟ و او گفت ‪:‬مهر تو و دستبند تو و عصای تو که در دست توست ‪.‬و آن را به او داد و نزد او آمد و او‬ ‫از او آبستن شد‪.‬‬ ‫‪19‬و او برخاست و رفت و پرده خود را از او برداشت و جامه بیوه خود را پوشید‪.‬‬ ‫‪20‬و یهودا بچه را به دست دوستش عدلمی فرستاد تا عهد خود را از دست زن بگیرد‪ ،‬اما او را نیافت‪.‬‬ ‫‪21‬سپس از مردان آن محل پرسید‪ ،‬فاحشه ای که آشکارا در کنار راه بود کجاست؟ و گفتند ‪:‬در این مکان فاحشه ای نبود‪.‬‬ ‫‪22‬و به یهودا بازگشت و گفت‪ ،‬نمی توانم او را بیابم ‪.‬و همچنین مردان آن محل گفتند که در این مکان فاحشه ای وجود ندارد‪.‬‬ ‫‪23‬و یهودا گفت‪ ،‬بگذار آن را نزد خود ببرد‪ ،‬مبادا شرمنده شویم ‪.‬اینک من این بچه را فرستادم و تو او را نیافتی‪.‬‬ ‫‪24‬و حدود سه ماه بعد به یهودا خبر دادند و گفتند ‪:‬عروست تامار فاحشه کرده است ‪.‬و همچنین‪ ،‬اینک‪ ،‬او با فاحشگی باردار شده است ‪.‬و‬ ‫یهودا گفت ‪:‬او را بیرون بیاور و بسوزان‪.‬‬ ‫‪25‬هنگامی که او را بیرون آوردند‪ ،‬نزد پدر شوهرش فرستاد و گفت« ‪:‬سوگند به آن مردی که اینها هستند‪ ،‬من باردار هستم‪.‬‬ ‫‪26‬و یهودا آنها را تصدیق کرد و گفت« ‪:‬او از من عادلتر بوده است ‪.‬زیرا او را به پسرم شله ندادم ‪.‬و او دیگر او را نمی شناخت‪.‬‬ ‫‪27‬و در زمان زایمان او چنین گذشت که اینک‪ ،‬دوقلوها در رحم او بودند‪.‬‬ ‫‪28‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که او درد می کرد‪ ،‬که یکی دست خود را دراز کرد‪ ،‬و قابله یک نخ قرمز بر دست او گرفت و گفت ‪:‬این‬ ‫اول بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪29‬و چون دستش را عقب کشید‪ ،‬اینک برادرش بیرون آمد و او گفت« ‪:‬چطور دریدی؟ این رخنه بر تو باد ‪.‬بنابراین نام او را فارص‬ ‫نامیدند‪.‬‬ ‫‪30‬و پس از آن برادرش که نخ قرمز بر دست داشت بیرون آمد و نام او را زرعه گذاشتند‪.‬‬ ‫فصل ‪39‬‬ ‫‪1‬و یوسف را به مصر آوردند ‪.‬و پوتیفار‪ ،‬افسر فرعون‪ ،‬فرمانده نگهبان‪ ،‬مصری‪ ،‬او را از دست اصمیلیان که او را به آنجا آورده بودند‬ ‫خرید‪.‬‬ ‫‪2‬و خداوند با یوسف بود و او مردی سعادتمند بود ‪.‬و او در خانه استادش مصری بود‪.‬‬ ‫‪3‬و اربابش دید که خداوند با اوست و خداوند هر چه کرد در دست او کامیاب ساخت‪.‬‬ ‫‪4‬و یوسف در نظر او فیض یافت و او را خدمت کرد و او را ناظر خانه خود کرد و هر چه داشت به دست او سپرد‪.‬‬ ‫‪5‬و چنین گذشت از زمانی که او را در خانه خود ناظر کرد و بر همه آنچه داشت‪ ،‬خداوند خانه مصری را به خاطر یوسف برکت داد ‪.‬و‬ ‫برکت خداوند بر تمام آنچه در خانه و صحرا داشت بود‪.‬‬ ‫‪6‬و هر چه داشت در دست یوسف گذاشت ‪.‬و او نمی دانست چیزی جز نانی که خورده بود ندارد ‪.‬و یوسف شخصی نیکو و مورد لطف‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪7‬و بعد از این اتفاق افتاد که زن اربابش چشمان خود را بر یوسف انداخت ‪.‬و او گفت ‪:‬با من دراز بکش‪.‬‬ ‫‪8‬اما او امتناع کرد و به زن ارباب خود گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬ارباب من از آنچه در خانه با من است آگاه نیست‪ ،‬و هر چه دارد به دست من‬ ‫سپرده است‪.‬‬ ‫‪9‬در این خانه کسی بزرگتر از من نیست ‪.‬او جز تو چیزی از من دریغ نکرده است‪ ،‬زیرا تو همسر او هستی‪.‬‬ ‫‪10‬و چنین گذشت‪ ،‬همانطور که او روز به روز با یوسف صحبت می کرد‪ ،‬او به او گوش نکرد‪ ،‬که کنار او دراز بکشد یا با او باشد‪.‬‬ ‫‪11‬و در این زمان گذشت که یوسف برای انجام امور خود به خانه رفت ‪.‬و هیچ یک از مردان خانه در آنجا نبود‪.‬‬ ‫‪12‬و او را به جامهاش گرفت و گفت ‪:‬با من بخواب‪.‬‬ ‫‪13‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که او دید که جامه خود را در دست او گذاشته‪ ،‬و فرار کرد‪،‬‬ ‫‪14‬که او مردان خانه خود را صدا زد و با آنها صحبت کرد و گفت ‪:‬ببینید او یک عبری را نزد ما آورده تا ما را مسخره کند ‪.‬او نزد من‬ ‫آمد تا با من دراز بکشد و من با صدای بلند فریاد زدم‪:‬‬ ‫‪15‬و چنین گذشت‪ ،‬چون شنید که من صدای خود را بلند کردم و گریه کردم‪ ،‬جامه خود را نزد من گذاشت‪ ،‬و فرار کرد و او را بیرون‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪16‬و جامه خود را نزد خود گذاشت تا اینکه سرورش به خانه آمد‪.‬‬ ‫‪17‬و او مطابق این کلمات با او صحبت کرد و گفت ‪:‬غلم عبری که برای ما آوردهای‪ ،‬نزد من آمد تا مرا مسخره کند‪.‬‬ ‫‪18‬و چنین واقع شد که صدای خود را بلند کردم و فریاد زدم که او جامه خود را نزد من گذاشت و گریخت‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪19‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که ارباب او سخنان زن خود را شنید که او به او گفت‪ ،‬گفت" ‪:‬بنده تو با من چنین کرد ‪.‬که خشم او برافروخته‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪20‬و ارباب یوسف او را گرفت و به زندان‪ ،‬جایی که اسیران پادشاه در آن بسته بودند‪ ،‬گذاشت و او در آنجا در زندان بود‪.‬‬ ‫‪21‬ا یما خداوند با یوسف بود و به او رحم کرد و او را در نظر نگهبان زندان مورد لطف قرار داد‪.‬‬ ‫‪22‬و نگهبان زندان تمام اسیران را که در زندان بودند به دست یوسف سپرد ‪.‬و هر چه در آنجا انجام دادند‪ ،‬او انجام دهنده آن بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬نگهبان زندان به چیزی که زیر دستش بود نگاه نکرد ‪.‬زیرا خداوند با او بود و آنچه او کرد‪ ،‬خداوند آن را کامیاب ساخت‪.‬‬ ‫فصل ‪40‬‬ ‫‪1‬و بعد از این اتفاق افتاد که ساقی پادشاه مصر و نانوای او ارباب خود‪ ،‬پادشاه مصر را آزار رساندند‪.‬‬ ‫‪2‬و فرعون بر دو تن از افسران خود‪ ،‬بر رئیس ساقیها و رئیس نانواها خشمگین شد‪.‬‬ ‫‪3‬و آنها را در بند در خانه فرمانده نگهبان‪ ،‬در زندان‪ ،‬جایی که یوسف محبوس شده بود‪ ،‬گذاشت‪.‬‬ ‫‪4‬و فرمانده نگهبان یوسف را به ایشان مأمور کرد‪ ،‬و او ایشان را خدمت کرد و ایشان مدتی در زندان ماندند‪.‬‬ ‫‪5‬و هر دو خواب دیدند‪ ،‬هر یک خواب خود را در یک شب‪ ،‬هر یک طبق تعبیر خواب خود‪ ،‬ساقی و نانوای پادشاه مصر که در زندان‬ ‫بسته بودند‪.‬‬ ‫‪6‬و یوسف در صبح نزد آنها آمد و آنها را نگریست و اینک آنها غمگین بودند‪.‬‬ ‫‪7‬و از افسران فرعون که با او در بند خانه اربابش بودند پرسید‪ ،‬گفت ‪:‬چرا امروز اینقدر غمگین میبینید؟‬ ‫‪8‬و به او گفتند ‪:‬ما خوابی دیدیم و تعبیری برای آن وجود ندارد ‪.‬و یوسف به آنها گفت ‪:‬آیا تفسیرها از آن خدا نیست؟ به من بگو‪ ،‬من از شما‬ ‫دعا می کنم‪.‬‬ ‫‪9‬و ساقی اعظم خواب خود را به یوسف گفت و به او گفت ‪:‬در خواب من‪ ،‬اینک درخت انگور پیش روی من بود‪.‬‬ ‫‪10‬و در درخت انگور سه شاخه بود ‪.‬و از خوشه های آن انگورهای رسیده بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪11‬و جام فرعون در دست من بود و انگورها را گرفتم و در جام فرعون فشار دادم و جام را به دست فرعون دادم‪.‬‬ ‫‪12‬یوسف به او گفت ‪:‬تفسیر آن این است ‪:‬سه شاخه سه روز است‪.‬‬ ‫‪13‬با این حال‪ ،‬در عرض سه روز فرعون سرت را بلند کرده‪ ،‬تو را به جای خود باز خواهد گرداند‪ ،‬و جام فرعون را به دست او خواهی‬ ‫داد‪ ،‬به همان روشی که قبلا پیشخدمت او بودی‪.‬‬ ‫‪14‬اما در مورد من بیندیش که برای تو خوب است‪ ،‬و به من احسان کن‪ ،‬و مرا نزد فرعون یاد کن‪ ،‬و مرا از این خانه بیرون بیاور‪.‬‬ ‫‪15‬زیرا که مرا از سرزمین عبرانیان دزدیدند و در اینجا نیز کاری نکردهام که مرا در سیاهچال بگذارند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬چون رئیس نانوا دید که تعبیر خوب است‪ ،‬به یوسف گفت ‪:‬من نیز در خواب بودم و اینک سه سبد سفید بر سرم بود‪.‬‬ ‫‪17‬و در سبد بالیی از انواع گوشتهای نان برای فرعون بود ‪.‬و پرندگان آنها را از سبد روی سر من خوردند‪.‬‬ ‫‪18‬یوسف پاسخ داد و گفت ‪:‬تفسیر آن این است ‪:‬سه سبد سه روز است‪.‬‬ ‫‪19‬اما در عرض سه روز فرعون سرت را از روی تو بلند خواهد کرد و تو را به درخت خواهد آویخت ‪.‬و پرندگان گوشت تو را از تو‬ ‫خواهند خورد‪.‬‬ ‫‪20‬و روز سوم‪ ،‬که روز تولد فرعون بود‪ ،‬واقع شد که برای جمیع بندگان خود ضیافتی ترتیب داد و سر ساقی اعظم و رئیس نانوا را در‬ ‫میان خادمان خود بلند کرد‪.‬‬ ‫‪21‬و رئیس ساقی را دوباره به ساقی خود بازگرداند ‪.‬و جام را به دست فرعون داد‪:‬‬ ‫‪22‬اما او رئیس نانوا را به دار آویخت‪ ،‬چنانکه یوسف برای ایشان تعبیر کرده بود‪.‬‬ ‫‪23‬با این حال رئیس ساقی یوسف را به یاد نیاورد‪ ،‬بلکه او را فراموش کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪41‬‬ ‫‪1‬و در پایان دو سال کامل واقع شد که فرعون خواب دید و اینک در کنار رودخانه ایستاد‪.‬‬ ‫‪2‬و اینک‪ ،‬هفت گاو مرغوب و گوشت چاق از رودخانه بیرون آمدند ‪.‬و در یک چمنزار تغذیه کردند‪.‬‬ ‫‪3‬و اینک‪ ،‬هفت گاو دیگر پس از آنها از رودخانه بیرون آمدند که مورد لطف و لغر بودند ‪.‬و در کنار گاو نر دیگر در لبه رودخانه‬ ‫ایستاد‪.‬‬ ‫‪4‬و گاوهای نحیف و لغر‪ ،‬هفت گاو مرغوب و چاق را خوردند ‪.‬پس فرعون از خواب بیدار شد‪.‬‬ ‫‪5‬و خوابید و بار دوم خواب دید و اینک هفت خوشه ذرت بر یک ساقه بلند شد‪ ،‬درجه و مرغوب‪.‬‬ ‫‪6‬و اینک‪ ،‬هفت گوش نازک و بادشکن باد شرق پس از آنها بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪7‬و هفت گوش نازک هفت گوش پر و ردیف را بلعیدند ‪.‬و فرعون از خواب بیدار شد و اینک خواب بود‪.‬‬ ‫‪8‬و در صبح واقع شد که روح او مضطرب شد ‪.‬و او فرستاد و همه جادوگران مصر و همه حکیمان آن را فرا خواند و فرعون خواب خود‬ ‫را به آنها گفت ‪.‬اما کسی نبود که آنها را به فرعون تفسیر کند‪.‬‬ ‫‪9‬سپس ساقی اعظم با فرعون خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬امروز خطاهای خود را به خاطر میآورم‪.‬‬ ‫‪10‬فرعون بر خادمان خود خشمگین شد و مرا و من و رئیس نانوا را در بند در سردار خانه نگهبان گذاشت‪.‬‬ ‫‪11‬و من و او در یک شب خواب دیدیم ‪.‬ما هر مردی را طبق تعبیر خوابش خواب دیدیم‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪12‬و در آنجا با ما مرد جوانی عبری خدمتکار فرمانده نگهبان بود ‪.‬و ما به او گفتیم و او خوابهای ما را برای ما تعبیر کرد ‪.‬برای هر کس‬ ‫مطابق خوابش تعبیر کرد‪.‬‬ ‫‪13‬و چنانکه برای ما تعبیر کرد چنین شد ‪.‬او مرا به دفترم بازگرداند و او را به دار آویخت‪.‬‬ ‫‪14‬پس فرعون فرستاد و یوسف را صدا زد و با عجله او را از سیاه چال بیرون آوردند و او خود را تراشید و لباس خود را عوض کرد و‬ ‫نزد فرعون آمد‪.‬‬ ‫‪15‬و فرعون به یوسف گفت ‪:‬من خوابی دیدم و کسی نیست که آن را تعبیر کند‪.‬‬ ‫‪16‬یوسف به فرعون پاسخ داد و گفت« ‪:‬در من نیست‪ ،‬خدا به فرعون پاسخ سلمتی خواهد داد‪.‬‬ ‫‪17‬و فرعون به یوسف گفت« ‪:‬در خوابم‪ ،‬اینک در ساحل نهر ایستادم‪.‬‬ ‫‪18‬و اینک‪ ،‬از نهر هفت گاو گوشت چاق و دلپذیر بیرون آمدند ‪.‬و در یک چمنزار تغذیه کردند‪:‬‬ ‫‪19‬و اینک‪ ،‬هفت گاو دیگر بعد از ایشان آمدند‪ ،‬فقیر و بسیار بد لطف و لغر‪ ،‬که هرگز در تمام سرزمین مصر بدی ندیدم‪.‬‬ ‫‪20‬و گاو لغر و بدخلق هفت گاو چاق اول را خوردند‪.‬‬ ‫‪21‬و چون آنها را خوردند‪ ،‬معلوم نشد که آنها را خورده اند ‪.‬اما آنها همچنان مانند ابتدا مورد حمایت قرار گرفتند ‪.‬پس بیدار شدم‪.‬‬ ‫‪22‬و در خواب دیدم که اینک هفت خوشه پر و نیکو در یک ساقه بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪23‬و اینک‪ ،‬هفت خوشه خشکیده‪ ،‬نازک و وزیده از باد شرقی‪ ،‬پس از آنها رویید‪.‬‬ ‫‪24‬و گوشهای نازک هفت گوش خوب را خوردند و این را به جادوگران گفتم ‪.‬اما کسی نبود که بتواند آن را به من اعلم کند‪.‬‬ ‫‪25‬یوسف به فرعون گفت ‪:‬رویای فرعون یکی است ‪:‬خدا به فرعون نشان داد که او چه خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪26‬هفت گاو خوب هفت سال است ‪.‬و هفت گوش خوب هفت سال است ‪:‬رویا یکی است‪.‬‬ ‫‪27‬و هفت گاو نازک و نازک که بعد از آنها آمد‪ ،‬هفت سال است ‪.‬و هفت گوش خالی که با باد مشرق کوبیده شده باشد‪ ،‬هفت سال قحطی‬ ‫خواهد بود‪.‬‬ ‫‪28‬این چیزی است که من به فرعون گفتم ‪:‬آنچه را که خدا میخواهد انجام دهد به فرعون میگوید‪.‬‬ ‫‪29‬اینک‪ ،‬هفت سال فراوانی در سراسر سرزمین مصر میآید‪.‬‬ ‫‪30‬و بعد از آنها هفت سال قحطی خواهد آمد ‪.‬و همه چیزهای فراوان در سرزمین مصر فراموش خواهد شد ‪.‬و قحطی زمین را خواهد‬ ‫بلعید‪.‬‬ ‫‪31‬و به دلیل قحطی که در پی خواهد آمد‪ ،‬فراوانی در زمین شناخته نخواهد شد ‪.‬زیرا بسیار دردناک خواهد بود‪.‬‬ ‫‪32‬و برای آن رویا برای فرعون دو برابر شد ‪.‬به این دلیل است که آن چیز را خدا ثابت کرده است و خداوند به زودی آن را تحقق می‬ ‫بخشد‪.‬‬ ‫‪33‬پس اکنون فرعون به مردی دانا و حکیم نگاه کند و او را بر سرزمین مصر بنشاند‪.‬‬ ‫‪34‬فرعون این کار را بکند و مأمورانی را برای زمین تعیین کند و در هفت سال فراوان‪ ،‬یک پنجم زمین مصر را تصاحب کند‪.‬‬ ‫‪35‬و همه آذوقه سالهای خوب را که میآیند جمع کنند و ذرت را زیر دست فرعون بگذارند و در شهرها غذا نگه دارند‪.‬‬ ‫‪36‬و آن غذا در برابر هفت سال قحطی که در زمین مصر خواهد بود‪ ،‬برای زمین ذخیره خواهد شد ‪.‬که زمین از قحطی از بین نرود‪.‬‬ ‫‪37‬و این کار در نظر فرعون و در نظر همه بندگانش نیکو بود‪.‬‬ ‫‪38‬و فرعون به بندگان خود گفت ‪:‬آیا میتوانیم چنین کسی را پیدا کنیم که روح خدا در او باشد؟‬ ‫‪39‬و فرعون به یوسف گفت ‪:‬چون خدا همه اینها را به تو نشان داده است‪ ،‬هیچ کس به اندازه تو دانا و حکیم نیست‪.‬‬ ‫‪40‬تو بر خانه من خواهی بود و برحسب کلم تو بر تمامی قوم من حکومت خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪41‬و فرعون به یوسف گفت« ‪:‬ببین‪ ،‬تو را بر تمام سرزمین مصر گماشتم‪.‬‬ ‫‪42‬و فرعون انگشتر خود را از دست خود درآورد و بر دست یوسف نهاد و او را جامههای کتان نازک پوشید و زنجیر طلیی بر گردن او‬ ‫انداخت‪.‬‬ ‫‪43‬و او را بر ارابه دومی که داشت سوار کرد ‪.‬و در برابر او فریاد زدند" ‪:‬زانو بزن"‪.‬‬ ‫‪44‬و فرعون به یوسف گفت ‪:‬من فرعون هستم و بدون تو کسی دست یا پای خود را در تمام سرزمین مصر بلند نخواهد کرد‪.‬‬ ‫‪45‬و فرعون یوسف را زفناتفانه نامید ‪.‬و او را به زن اسنات دختر پوتیفره کاهن اون داد ‪.‬و یوسف بر تمام سرزمین مصر رفت‪.‬‬ ‫‪46‬و یوسف سی ساله بود که در حضور فرعون پادشاه مصر ایستاد ‪.‬و یوسف از حضور فرعون بیرون آمد و در تمام سرزمین مصر‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪47‬و در هفت سال فراوان‪ ،‬زمین به تعداد انگشت شماری پدید آمد‪.‬‬ ‫‪48‬و جمیع آذوقه هفت سال را که در زمین مصر بود جمع کرد و در شهرها انباشته کرد ‪.‬غذای صحرا که در اطراف هر شهر بود‪ ،‬در آن‬ ‫گذاشت‪.‬‬ ‫‪49‬و یوسف ذرت را مانند ریگ دریا بسیار جمع کرد تا اینکه شمارش را ترک کرد ‪.‬چون بدون شماره بود‬ ‫‪50‬و برای یوسف دو پسر به دنیا آمد قبل از آمدن سالهای قحطی که آسنات دختر پوتیفره کاهن اون برای او زایید‪.‬‬ ‫‪51‬و یوسف نام نخستزاده را منسی نامید ‪:‬زیرا او گفت که خدا مرا تمام زحمات خود و تمام خانه پدرم را فراموش کرده است‪.‬‬ ‫‪52‬و نام دوم را افرایم نامید‪ ،‬زیرا خدا مرا در زمین مصیبت بارور ساخته است‪.‬‬ ‫‪53‬و هفت سال فراوانی که در زمین مصر بود به پایان رسید‪.‬‬ ‫‪54‬و همان طور که یوسف گفته بود هفت سال کمبود شروع شد ‪.‬اما در تمام سرزمین مصر نان بود‪.‬‬ ‫‪55‬و چون تمام سرزمین مصر قحطی شد‪ ،‬قوم برای نان نزد فرعون فریاد زدند و فرعون به همه مصریان گفت ‪:‬نزد یوسف بروید ‪.‬آنچه‬ ‫او به شما می گوید‪ ،‬انجام دهید‪.‬‬ ‫‪56‬و قحطی تمام روی زمین را فرا گرفت و یوسف تمام انبارها را گشود و به مصریان فروخت ‪.‬و قحطی در سرزمین مصر شدید شد‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪57‬و همه کشورها برای خرید ذرت نزد یوسف به مصر آمدند ‪.‬زیرا قحطی در همه سرزمین ها بسیار شدید بود‪.‬‬ ‫فصل ‪42‬‬ ‫‪1‬و چون یعقوب دید که در مصر ذرت است‪ ،‬یعقوب به پسران خود گفت ‪:‬چرا به یکدیگر نگاه می کنید؟‬ ‫‪2‬و گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬شنیدهام که در مصر ذرت وجود دارد ‪.‬به آنجا بروید و از آنجا برای ما بخرید ‪.‬تا زنده باشیم و نمردیم‪.‬‬ ‫‪3‬و ده برادر یوسف برای خرید ذرت در مصر رفتند‪.‬‬ ‫‪4‬اما بنیامین‪ ،‬برادر یوسف‪ ،‬یعقوب با برادران خود نفرستاد ‪.‬زیرا گفت ‪:‬مبادا مصیبتى به او برسد‪.‬‬ ‫‪5‬و بنیاسرائیل آمدند تا در میان کسانی که آمده بودند‪ ،‬ذرت بخرند‪ ،‬زیرا در زمین کنعان قحطی بود‪.‬‬ ‫‪6‬و یوسف والی زمین بود و او بود که به جمیع مردم زمین فروخت و برادران یوسف آمدند و با روی خود به زمین در برابر او تعظیم‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪7‬و یوسف برادران خود را دید‪ ،‬و آنها را شناخت‪ ،‬اما خود را برای آنها غریبه کرد‪ ،‬و با آنها سخت صحبت کرد ‪.‬و او به آنها گفت ‪:‬از‬ ‫کجا آمده اید؟ و گفتند ‪:‬از سرزمین کنعان برای خرید غذا‪.‬‬ ‫‪8‬و یوسف برادران خود را می شناخت‪ ،‬اما آنها او را نمی شناختند‪.‬‬ ‫‪9‬و یوسف خوابهایی را که از آنها دیده بود به یاد آورد و به آنها گفت« ‪:‬شما جاسوس هستید ‪.‬برای دیدن برهنگی زمین آمده اید‪.‬‬ ‫‪10‬و آنها به او گفتند‪ ،‬نه‪ ،‬سرور من‪ ،‬اما بندگان تو برای خرید غذا آمده اند‪.‬‬ ‫‪11‬ما همه پسران یک انسان هستیم ‪.‬ما مردان واقعی هستیم‪ ،‬بندگان تو جاسوس نیستند‪.‬‬ ‫‪12‬و او به آنها گفت‪ ،‬نه‪ ،‬اما برای دیدن برهنگی زمین آمده اید‪.‬‬ ‫‪13‬و گفتند‪ ،‬بندگان تو دوازده برادرند‪ ،‬پسران یک مرد در زمین کنعان ‪.‬و اینک کوچکترین آنها امروز نزد پدر ماست و یکی نیست‪.‬‬ ‫‪14‬و یوسف به آنها گفت ‪:‬این همان چیزی است که به شما گفتم که شما جاسوس هستید‪.‬‬ ‫‪15‬بدین وسیله شما ثابت خواهید شد ‪:‬به جان فرعون از اینجا بیرون نخواهید رفت‪ ،‬مگر اینکه کوچکترین برادرتان به اینجا بیاید‪.‬‬ ‫‪16‬یکی از خود را بفرست تا برادرتان را بیاورد و در زندان نگه داشته شوید تا سخنان شما ثابت شود که آیا حقیقتی در شما وجود دارد یا‬ ‫خیر‪.‬‬ ‫‪17‬و همه آنها را سه روز در بند گذاشت‪.‬‬ ‫‪18‬و یوسف روز سوم به ایشان گفت« ‪:‬این را انجام دهید و زنده بمانید ‪.‬زیرا من از خدا می ترسم‪:‬‬ ‫‪19‬اگر شما مردان راستین هستید‪ ،‬بگذارید یکی از برادرانتان در خانه زندان شما بسته شود‪.‬‬ ‫‪20‬اما کوچکترین برادرت را نزد من بیاور ‪.‬پس سخنان شما تأیید خواهد شد و نخواهید مرد ‪.‬و این کار را کردند‪.‬‬ ‫‪21‬و آنها به یکدیگر گفتند" ‪:‬ما در مورد برادر خود گناهکاریم‪ ،‬زیرا ما رنج روح او را دیدیم‪ ،‬هنگامی که او ما را التماس کرد‪ ،‬و ما‬ ‫نشنیدیم ‪.‬بنابراین این ناراحتی به سراغ ما آمده است‪.‬‬ ‫‪22‬و روبن به آنها پاسخ داد و گفت« ‪:‬به شما نگفتهام که به کودک گناه نکنید ‪.‬و شما نمی شنوید؟ بنابراین‪ ،‬بنگر‪ ،‬خون او نیز لزم است‪.‬‬ ‫‪23‬و آنها نمی دانستند که یوسف آنها را درک می کند ‪.‬زیرا او توسط مترجمی با آنها صحبت کرد‪.‬‬ ‫‪24‬و از آنها برگشت و گریست ‪.‬و دوباره نزد ایشان بازگشت و با ایشان گفتگو کرد و شمعون را از ایشان گرفت و در مقابل چشمان ایشان‬ ‫بستند‪.‬‬ ‫‪25‬سپس یوسف دستور داد که کیسه های آنها را از ذرت پر کنند و پول هرکس را در کیسه او برگردانند و برای راه به آنها رزق بدهند‪.‬‬ ‫‪26‬و آنها بر الغ خود را با ذرت بار کردند و از آنجا رفتند‪.‬‬ ‫‪27‬و چون یکی از آنها کیسه خود را باز کرد تا در مسافرخانه خرقه الغ خود را بدهد‪ ،‬از پول خود جاسوسی کرد ‪.‬زیرا اینک در دهان‬ ‫کیسه او بود‪.‬‬ ‫‪28‬و او به برادران خود گفت‪ ،‬پول من بازگردانده شد ‪.‬و اینک در کیسه من است ‪.‬دلشان ناامید شد و ترسیدند و به یکدیگر گفتند ‪:‬این چه‬ ‫کاری است که خدا با ما کرد؟‬ ‫‪29‬و آنها نزد پدر خود یعقوب به زمین کنعان آمدند و همه آنچه را که بر آنها گذشت به او گفتند ‪.‬گفتن‬ ‫‪30‬آن مرد که ارباب زمین است با ما سخت سخن گفت و ما را جاسوس کشور کرد‪.‬‬ ‫‪31‬و ما به او گفتیم‪ ،‬ما مردان واقعی هستیم ‪.‬ما جاسوس نیستیم‪:‬‬ ‫‪32‬ما دوازده برادر‪ ،‬پسران پدر خود هستیم ‪.‬یکی نیست‪ ،‬و کوچکترین آنها امروز با پدر ما در سرزمین کنعان است‪.‬‬ ‫‪33‬و مرد‪ ،‬ارباب کشور‪ ،‬به ما گفت‪ ،‬از این طریق می دانم که شما مردان واقعی هستید ‪.‬یکی از برادرانت را نزد من بگذار و برای‬ ‫قحطی خاندان خود غذا بگیر و برو‪.‬‬ ‫‪34‬و كوچكترین برادر خود را نزد من بیاورید تا بدانم كه شما جاسوس نیستید‪ ،‬بلكه مردان حقیقي هستید‪.‬‬ ‫‪35‬و چنین واقع شد که آنها کیسه های خود را خالی می کردند‪ ،‬که‪ ،‬اینک‪ ،‬بسته پول هر کس در کیسه او بود ‪:‬و چون آنها و پدرشان بسته‬ ‫های پول را دیدند‪ ،‬ترسیدند‪.‬‬ ‫‪36‬و پدرشان یعقوب به آنها گفت« ‪:‬من را از فرزندانم محروم کردهاید‪ ،‬یوسف نیست و شمعون نیست‪ ،‬و شما بنیامین را خواهید گرفت ‪.‬‬ ‫همه اینها علیه من است‪.‬‬ ‫‪37‬و روبن به پدر خود گفت‪ ،‬اگر او را نزد تو نیاورم‪ ،‬دو پسرم را بکش‪ ،‬او را به دست من بسپار و من او را دوباره نزد تو خواهم آورد‪.‬‬ ‫‪38‬و او گفت‪ ،‬پسر من با شما نخواهد آمد ‪.‬زیرا برادرش مرده و تنها مانده است‪ ،‬اگر در راهی که می روید به او بدی رسد‪ ،‬موهای سفید‬ ‫مرا با اندوه به گور فرود آورید‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫فصل ‪43‬‬ ‫‪1‬و قحطی در زمین شدید بود‪.‬‬ ‫‪2‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که آنها غلتی را که از مصر آورده بودند خوردند‪ ،‬پدرشان به آنها گفت« ‪:‬دوباره بروید‪ ،‬کمی غذا برای ما‬ ‫بخرید‪.‬‬ ‫‪3‬و یهودا با او صحبت کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬آن مرد به شدت به ما اعتراض کرد و گفت‪ ،‬صورت من را نخواهید دید‪ ،‬مگر اینکه برادرتان با شما‬ ‫باشد‪.‬‬ ‫‪4‬اگر برادر ما را با ما بفرستی‪ ،‬فرود میآییم و برایت غذا میخریم‪.‬‬ ‫‪5‬اما اگر او را نفرستي‪ ،‬پایین نخواهیم شد‪ ،‬زیرا آن مرد به ما گفت‪ ،‬صورت مرا نخواهي دید مگر اینكه برادرت با تو باشد‪.‬‬ ‫‪6‬و اسرائیل گفت« ‪:‬چرا به من بد کردی که به آن مرد گفتی که آیا هنوز برادری داری؟‬ ‫‪7‬و گفتند« ‪:‬آن مرد به سختی از حال ما و خویشاوندان ما سؤال کرد و گفت ‪:‬آیا پدرت هنوز زنده است؟ برادر دیگری دارید؟ و با توجه به‬ ‫اصل این کلمات به او گفتیم ‪:‬آیا مطمئنا ا میتوانیم بدانیم که میگوید ‪:‬برادرت را پایین بیاور؟‬ ‫‪8‬و یهودا به پدرش اسرائیل گفت« ‪:‬پسر را با من بفرست تا برخاسته برویم ‪.‬تا هم ما‪ ،‬هم تو و هم فرزندانمان زنده بمانیم و نمردیم‪.‬‬ ‫‪9‬من برای او ضامن خواهم بود ‪.‬از دست من او را طلب خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪10‬زیرا اگر درنگ کرده بودیم‪ ،‬مطمئنا ا اکنون برای بار دوم برگشته بودیم‪.‬‬ ‫‪11‬و پدر ایشان اسرائیل به ایشان گفت« ‪:‬اگر الن چنین است‪ ،‬این کار را بکنید ‪.‬از بهترین میوه های زمین در ظروف خود بگیرید و هدیه‬ ‫ای و اندکی مرهم و اندکی عسل و ادویه و مرم و آجیل و بادام به آن مرد ببرید‪.‬‬ ‫‪12‬و دو برابر پول در دست خود بگیرید ‪.‬و پولی را که دوباره در دهان کیسه هایت آوردند‪ ،‬دوباره در دستت ببر ‪.‬شاید یک غفلت بوده‬ ‫است‪:‬‬ ‫‪13‬برادرت را نیز بگیر و برخیز و نزد آن مرد برو‪.‬‬ ‫‪14‬و خدای قادر متعال در حضور آن مرد به شما رحم کند تا برادر دیگر شما و بنیامین را بفرستد ‪.‬اگر فرزندانم را از دست بدهم‪ ،‬داغدار‬ ‫شده ام‪.‬‬ ‫‪15‬و مردان آن هدیه را گرفتند و دو برابر پول و بنیامین در دست گرفتند ‪.‬و برخاست و به مصر فرود آمد و در برابر یوسف ایستاد‪.‬‬ ‫‪16‬و چون یوسف بنیامین را با ایشان دید‪ ،‬به حاکم خانه خود گفت ‪:‬این افراد را به خانه بیاور و بکش و آماده کن ‪.‬زیرا این مردان ظهر با‬ ‫من شام خواهند خورد‪.‬‬ ‫‪17‬و آن مرد همانطور که یوسف گفت عمل کرد ‪.‬و آن مرد مردان را به خانه یوسف آورد‪.‬‬ ‫‪18‬و مردان ترسیدند‪ ،‬زیرا آنها را به خانه یوسف آوردند ‪.‬و گفتند ‪:‬به خاطر پولی که در اولین بار در کیسه های ما برگردانده شد‪ ،‬ما را‬ ‫آوردند ‪.‬تا او برای ما مناسبت بجوید و بر ما بیفتد و ما را برده و الغ ما کند‪.‬‬ ‫‪19‬و به مباشر خانه یوسف نزدیک شدند و در درب خانه با او گفتگو کردند‪.‬‬ ‫‪20‬و گفت ‪:‬آقا‪ ،‬ما در اولین بار برای خرید غذا به زمین آمدیم‪.‬‬ ‫‪21‬و چنین واقع شد‪ ،‬چون به مسافرخانه رسیدیم‪ ،‬گونیهای خود را باز کردیم‪ ،‬و اینک‪ ،‬پول هر کس در دهان کیسه او بود‪ ،‬پول ما به وزن‬ ‫کامل‪ ،‬و آن را دوباره در دست خود آوردیم‪.‬‬ ‫‪22‬و پولهای دیگری را برای خریدن غذا در دستان خود آورده ایم ‪:‬نمی توانیم بگوییم چه کسی پول ما را در کیسه های ما گذاشته است‪.‬‬ ‫‪23‬و او گفت« ‪:‬سلم بر شما‪ ،‬نترسید‪ ،‬خدای شما و خدای پدرتان گنجی در کیسه هایتان به شما داده است ‪.‬من پول شما را داشتم ‪.‬و شمعون‬ ‫را نزد ایشان بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪24‬و آن مرد مردان را به خانه یوسف آورد و به آنها آب داد و پاهای خود را شستند ‪.‬و او به الغهایشان ضمانت داد‪.‬‬ ‫‪25‬و هدایایی را برای یوسف آماده کردند که در ظهر آمد‪ ،‬زیرا شنیدند که در آنجا نان بخورند‪.‬‬ ‫‪26‬و چون یوسف به خانه آمد‪ ،‬هدایایی را که در دست داشتند به خانه آوردند و تا زمین به او تعظیم کردند‪.‬‬ ‫‪27‬و او از حال آنها سؤال کرد و گفت« ‪:‬آیا پدر شما خوب است‪ ،‬پیرمردی که از او صحبت کردید؟ آیا او هنوز زنده است؟‬ ‫‪28‬و آنها پاسخ دادند« ‪:‬بنده تو‪ ،‬پدر ما‪ ،‬سالم است‪ ،‬او هنوز زنده است ‪.‬و سر به زیر افکندند و سجده کردند‪.‬‬ ‫‪29‬و چشمان خود را برداشته‪ ،‬برادر خود بنیامین‪ ،‬پسر مادرش را دید و گفت ‪:‬آیا این برادر کوچکتر شماست که در مورد او با من‬ ‫صحبت کردید؟ و گفت ‪:‬پسرم خدا بر تو رحمت کند‪.‬‬ ‫‪30‬و یوسف عجله کرد ‪.‬زیرا روده هایش مشتاق برادرش بود ‪.‬و او وارد اتاق خود شد و در آنجا گریست‪.‬‬ ‫‪31‬و صورت خود را شست و بیرون رفت و خودداری کرد و گفت ‪:‬نان بپوش‪.‬‬ ‫‪32‬و برای او به تنهایی و برای آنها به تنهایی و برای مصریانی که با او غذا میخوردند به تنهایی به راه افتادند ‪.‬زیرا این برای مصریان‬ ‫مکروه است‪.‬‬ ‫‪33‬و در حضور او نشستند‪ ،‬نخستزاده برحسب حق اولییت و کوچکترین برحسب جوانیاش‪.‬‬ ‫‪34‬و او گرفت و از حضور خود برای آنها ضایعات فرستاد ‪.‬و نوشیدند و با او شادی کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪44‬‬ ‫‪ ۱‬و به مباشر خانه خود دستور داد و گفت ‪:‬کیسههای مردم را به اندازهای که میتوانند حمل کنند‪ ،‬از غذا پر کن و پول هر کسی را در دهان‬ ‫کیسه او بگذار‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و جام من‪ ،‬جام نقرهای را در دهان گونی کوچکترین و پول ذرت او بگذار ‪.‬و طبق کلمی که یوسف گفته بود عمل کرد‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪3‬به محض روشن شدن صبح‪ ،‬آنها و الغهایشان فرستاده شدند‪.‬‬ ‫‪4‬و چون از شهر بیرون رفتند و هنوز دور نبودند‪ ،‬یوسف به مباشر خود گفت« ‪:‬برخیز‪ ،‬به دنبال مردان برو ‪.‬و چون آنها را گرفتی‪ ،‬به‬ ‫آنها بگو ‪:‬چرا بدی را به نیکی پاداش می دهید؟‬ ‫‪5‬آیا این چیزی نیست که پروردگار من در آن می نوشد و به راستی که به وسیله آن پیشگویی می کند؟ شما با این کار بد کرده اید‪.‬‬ ‫‪6‬و او آنها را پیش گرفت و همین کلمات را به آنها گفت‪.‬‬ ‫‪7‬و آنها به او گفتند ‪:‬چرا آقای من این سخنان را می گوید؟ خدا نکند که بندگانت این کار را انجام دهند‪:‬‬ ‫‪8‬اینک‪ ،‬پولی را که در دهان کیسههای خود یافتیم‪ ،‬از سرزمین کنعان نزد تو آوردیم‪ ،‬پس چگونه نقره یا طل را از خانه پروردگارت‬ ‫بدزدیم؟‬ ‫‪9‬نزد هر كه از بندگانت یافت شود‪ ،‬هر دو بمیرد و ما نیز غلم آقاي من خواهیم بود‪.‬‬ ‫‪10‬و او گفت« ‪:‬الن نیز طبق گفته شما باشد ‪.‬و شما بی عیب خواهید بود‪.‬‬ ‫‪11‬آنگاه به سرعت کیسهی هر کس را به زمین پایین آوردند‪ ،‬و کیسهی خود را باز کردند‪.‬‬ ‫‪12‬و جستوجو کرد و از بزرگتر شروع کرد و از کوچکتر رفت و جام در کیسه بنیامین پیدا شد‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه لباسهای خود را دریدهاند و هر کس الغ خود را بار کرده‪ ،‬به شهر بازگشتند‪.‬‬ ‫‪14‬و یهودا و برادرانش به خانه یوسف آمدند ‪.‬زیرا او هنوز آنجا بود‪.‬‬ ‫‪15‬و یوسف به آنها گفت« ‪:‬این چه کاری است که کردید؟ آیا نمیدانید که چنین مردی به یقین میتواند خدایی کند؟‬ ‫‪16‬و یهودا گفت« ‪:‬به آقای من چه بگوییم؟ چه حرفی بزنیم یا چگونه خودمان را پاک کنیم؟ خدا به گناه بندگان تو پی برده است ‪:‬اینک ما‬ ‫بندگان پروردگارم هستیم‪ ،‬هم ما و هم او که جام نزد او یافت می شود‪.‬‬ ‫‪17‬و او گفت" ‪:‬خدا نکند که من چنین کنم ‪.‬اما مردی که جام در دست او یافت شود‪ ،‬بنده من خواهد بود ‪.‬و اما تو‪ ،‬تو را با سلمتی نزد‬ ‫پدرت برخیز‪.‬‬ ‫‪18‬و یهودا نزد او آمد و گفت« ‪:‬ای سرور من‪ ،‬از تو میخواهم‪ ،‬بنده تو سخنی در گوش آقای من بگو و خشم تو بر غلمت شعله ور نشود‪،‬‬ ‫زیرا تو مانند فرعون هستی‪.‬‬ ‫‪19‬سرورم از غلمان خود پرسید ‪:‬آیا شما پدر یا برادر دارید؟‬ ‫‪20‬و به سرورم گفتیم‪ ،‬ما یک پدر داریم‪ ،‬یک پیرمرد‪ ،‬و یک فرزند در سنین پیری او کوچک ‪.‬و برادرش مرده است و از مادرش تنها‬ ‫مانده است و پدرش او را دوست دارد‪.‬‬ ‫‪21‬و تو به بندگانت گفتی‪ ،‬او را نزد من بیاور تا چشمان خود را بر او بنشانم‪.‬‬ ‫‪22‬و به سرورم گفتیم‪ ،‬پسر نمی تواند پدر خود را ترک کند‪ ،‬زیرا اگر پدر خود را ترک کند‪ ،‬پدرش خواهد مرد‪.‬‬ ‫‪23‬و تو به بندگانت گفتی‪ ،‬مگر اینکه برادر کوچکت با تو فرود آید‪ ،‬دیگر چهره مرا نخواهی دید‪.‬‬ ‫‪24‬و چنین واقع شد که وقتی نزد غلم تو‪ ،‬پدرم رسیدیم‪ ،‬سخنان آقایم را به او گفتیم‪.‬‬ ‫‪25‬و پدر ما گفت« ‪:‬دوباره برو و اندکی غذا برای ما بخر‪.‬‬ ‫‪26‬و گفتیم ‪:‬نمیتوانیم پایین برویم‪ ،‬اگر کوچکترین برادر ما با ما باشد‪ ،‬فرود خواهیم آمد‪ ،‬زیرا ممکن است صورت آن مرد را نبینیم‪ ،‬مگر‬ ‫اینکه برادر کوچک ما با ما باشد‪.‬‬ ‫‪27‬و غلم تو پدرم به ما گفت‪ ،‬میدانیم که همسرم برای من دو پسر به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪28‬و آن یکی از من بیرون رفت و من گفتم ‪:‬یقینا ا او تکه تکه شده است ‪.‬و من او را از آن زمان ندیدم‪:‬‬ ‫‪29‬و اگر این را نیز از من بگیرید‪ ،‬و بل به او برسد‪ ،‬موهای سفید مرا با اندوه به گور فرود آورید‪.‬‬ ‫‪30‬پس وقتی نزد بنده تو پدرم میآیم و آن پسر با ما نیست ‪.‬با دیدن اینکه زندگی او به زندگی پسر گره خورده است‪.‬‬ ‫‪31‬و هنگامی که ببیند آن پسر با ما نیست‪ ،‬خواهد مرد و بندگانت موهای سفید خادمت پدر ما را با اندوه به گور خواهند آورد‪.‬‬ ‫‪32‬زیرا غلم تو برای پسرم ضامن پدرم شد و گفت‪ ،‬اگر او را نزد تو نیاورم‪ ،‬تا ابد سرزنش پدرم خواهم بود‪.‬‬ ‫‪33‬پس اکنون‪ ،‬از تو میخواهم‪ ،‬بگذار غلم تو به جای آن پسر‪ ،‬غلم آقای من بماند ‪.‬و بگذار پسر با برادرانش برود‪.‬‬ ‫‪34‬زیرا چگونه نزد پدرم بروم و آن پسر با من نباشد؟ مبادا ببینم بلیی بر سر پدرم خواهد آمد‪.‬‬ ‫فصل ‪45‬‬ ‫‪1‬پس یوسف نتوانست خود را در برابر همه کسانی که در کنار او ایستاده بودند خودداری کند ‪.‬و فریاد زد ‪:‬همه را از من بیرون کن ‪.‬و در‬ ‫حالی که یوسف خود را به برادران خود می شناساند‪ ،‬هیچ کس با او نبود‪.‬‬ ‫‪2‬و با صدای بلند گریست و مصریان و خاندان فرعون شنیدند‪.‬‬ ‫‪3‬و یوسف به برادران خود گفت‪ ،‬من یوسف هستم ‪.‬آیا پدرم هنوز زنده است؟ و برادرانش نتوانستند به او پاسخ دهند ‪.‬زیرا از حضور او‬ ‫مضطرب شدند‪.‬‬ ‫‪4‬و یوسف به برادران خود گفت ‪:‬به من نزدیک شوید ‪.‬و نزدیک شدند ‪.‬و گفت ‪:‬من برادر شما یوسف هستم که او را به مصر فروختید‪.‬‬ ‫‪5‬پس اکنون غمگین نباشید و بر خود خشمگین نباشید که مرا در اینجا فروختید‪ ،‬زیرا خدا مرا پیش شما فرستاد تا حیات را حفظ کنم‪.‬‬ ‫‪6‬زیرا این دو سال قحطی در زمین بود‪ ،‬و با این حال پنج سال است که در آن نه محصول خواهد بود و نه درو‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خدا مرا پیش از شما فرستاد تا نسلی از شما را در زمین حفظ کنم و جان شما را با رهایی عظیم نجات دهم‪.‬‬ ‫‪8‬پس اکنون تو نبودی که مرا به اینجا فرستادی‪ ،‬بلکه خدا بود‪ ،‬و مرا پدر فرعون و سرور تمامی خاندان او و فرمانروای تمامی سرزمین‬ ‫مصر قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬بشتابید و نزد پدرم بروید و به او بگویید ‪:‬پسرت یوسف چنین میگوید‪ ،‬خدا مرا سرور تمام مصر قرار داده است‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪10‬و تو در زمین گشن ساکن خواهی شد و تو و فرزندانت و فرزندان فرزندانت و گلههایت و گلههایت و هر چه داری به من نزدیک‬ ‫خواهی شد‪.‬‬ ‫‪11‬و در آنجا تو را تغذیه خواهم کرد ‪.‬زیرا هنوز پنج سال قحطی وجود دارد ‪.‬مبادا تو و خاندانت و هر چه داری تهیدست خواهی شد‪.‬‬ ‫‪12‬و اینک چشمان شما و چشمان برادرم بنیامین می بینند که این دهان من است که با شما سخن می گوید‪.‬‬ ‫‪13‬و شما از تمام جلل من در مصر و از همه آنچه دیدهاید به پدرم بگویید ‪.‬و شما عجله کنید و پدرم را به اینجا بیاورید‪.‬‬ ‫‪14‬و بر گردن برادر خود بنیامین افتاد و گریست ‪.‬و بنیامین بر گردن او گریست‪.‬‬ ‫‪15‬و همه برادران خود را بوسید و بر آنها گریست و پس از آن برادرانش با او صحبت کردند‪.‬‬ ‫‪16‬و آوازه آن در خانه فرعون شنیده شد که میگفت ‪:‬برادران یوسف آمدهاند و فرعون و بندگانش را پسندید‪.‬‬ ‫‪17‬و فرعون به یوسف گفت« ‪:‬به برادرانت بگو‪ ،‬این کار را بکن ‪.‬حیوانات خود را بارگیری کنید و بروید و به سرزمین کنعان برسانید‪.‬‬ ‫‪18‬و پدر و خاندان خود را بگیرید‪ ،‬و نزد من بیایید‪ ،‬و من نفع زمین مصر را به شما خواهم داد و شما چربی زمین را خواهید خورد‪.‬‬ ‫‪19‬اکنون به شما دستور داده شده است‪ ،‬این را انجام دهید ‪.‬برای اطفال و زنان خود ارابه هایی را از سرزمین مصر بردار و پدرت را‬ ‫بیاور و بیا‪.‬‬ ‫‪20‬همچنین به چیزهای خود توجه نکنید ‪.‬زیرا خیر تمام سرزمین مصر از آن شماست‪.‬‬ ‫‪21‬و بنیاسرائیل چنین کردند و یوسف به فرمان فرعون گاریها را به آنها داد و برای راه به آنها آذوق داد‪.‬‬ ‫‪22‬به همه آنها لباس عوض کرد ‪.‬اما به بنیامین سیصد قطعه نقره و پنج تغییر لباس داد‪.‬‬ ‫‪23‬و برای پدرش به این ترتیب فرستاد ‪.‬ده الغ مملو از چیزهای خوب مصر و ده الغ با ذرت و نان و گوشت برای پدرش در راه‪.‬‬ ‫‪24‬پس برادران خود را فرستاد و آنها رفتند و به آنها گفت ‪:‬مواظب باشید که از راه خارج نشوید‪.‬‬ ‫‪25‬و از مصر بیرون رفته‪ ،‬به سرزمین کنعان نزد پدر خود یعقوب آمدند‪.‬‬ ‫‪26‬و به او گفت و گفت ‪:‬یوسف هنوز زنده است و او فرماندار تمام سرزمین مصر است ‪.‬و قلب یعقوب غش کرد‪ ،‬زیرا او آنها را باور‬ ‫نکرد‪.‬‬ ‫‪27‬و همه سخنان یوسف را که به ایشان گفته بود به او گفتند ‪:‬و چون ارابه هایی را که یوسف برای حمل او فرستاده بود دید‪ ،‬روح پدرشان‬ ‫یعقوب زنده شد‪.‬‬ ‫‪28‬و اسرائیل گفت ‪:‬بس است ‪.‬پسرم یوسف هنوز زنده است ‪:‬قبل از مرگ می روم و او را می بینم‪.‬‬ ‫فصل ‪46‬‬ ‫‪1‬و اسرائیل با هر چه داشت سفر کرد و به بئرشبع آمد و برای خدای پدرش اسحاق قربانی کرد‪.‬‬ ‫‪2‬و خدا در رؤیاهای شب به اسرائیل گفت و گفت ‪:‬یعقوب‪ ،‬یعقوب ‪.‬و او گفت ‪:‬اینجا هستم‪.‬‬ ‫‪3‬و او گفت« ‪:‬من خدا‪ ،‬خدای پدرت هستم ‪.‬زیرا در آنجا از تو قومی بزرگ خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪4‬با تو به مصر فرود خواهم آمد ‪.‬و حتما ا تو را باز خواهم آورد و یوسف دست خود را بر چشمانت خواهد گذاشت‪.‬‬ ‫‪5‬و یعقوب از بئرشبع برخاست و بنیاسرائیل پدر خود و فرزندان و زنان خود یعقوب را در ارابههایی که فرعون برای حمل او فرستاده‬ ‫بود حمل کردند‪.‬‬ ‫‪6‬و گاوهای خود و اموال خود را که در زمین کنعان به دست آورده بودند‪ ،‬گرفتند و با یعقوب و همه نسل او به مصر آمدند‪.‬‬ ‫‪7‬پسرانش و پسران پسرش با او‪ ،‬دخترانش و دختران پسرانش‪ ،‬و همه ذریتش او را با خود به مصر آوردند‪.‬‬ ‫‪8‬و این نامهای بنیاسرائیل است که به مصر آمدند‪ ،‬یعقوب و پسرانش ‪:‬روبین‪ ،‬نخستزاده یعقوب‪.‬‬ ‫‪9‬و پسران روبین ‪.‬هانوخ و فالو و حزرون و کارمی‪.‬‬ ‫‪10‬و پسران شمعون ‪.‬جموئیل و یامین و اوحد و یاکین و زوهر و شائول پسر یک زن کنعانی‪.‬‬ ‫‪11‬و پسران لوی ‪.‬گرشون‪ ،‬کاهات و مراری‪.‬‬ ‫‪12‬و پسران یهودا ‪.‬عیر و اونان و شله و فارص و زراح اما عیر و اونان در زمین کنعان مردند ‪.‬و پسران فارص حصرون و حمول بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و پسران ایساکار ‪.‬تول و فووه و ایوب و شمرون‪.‬‬ ‫‪14‬و پسران زبولون ‪.‬سرد و الون و جهلیل‪.‬‬ ‫‪15‬اینها پسران لیه هستند که برای یعقوب در پادانارام با دخترش دینه زایید ‪:‬تمام پسران و دخترانش سی و سه نفر بودند‪.‬‬ ‫‪16‬و پسران جاد ‪.‬زیفیون و هاگی و شونی و ازبون اری و آرودی و آرلی‪.‬‬ ‫‪17‬و پسران اشیر ‪.‬جمنا و ایشوا و ایسوی و بریا و سرح خواهر ایشان و پسران بریا ‪.‬هبر و مالکیل‪.‬‬ ‫‪18‬اینها پسران زیلفا هستند که لبان به دختر خود لیه داد و آنها را برای یعقوب به دنیا آورد‪ ،‬یعنی شانزده نفر‪.‬‬ ‫‪19‬پسران زن راحیل یعقوب ‪.‬یوسف و بنیامین‬ ‫‪20‬و برای یوسف در زمین مصر‪ ،‬منسی و افرایم به دنیا آمدند که آسنات دختر پوتیفره کاهن اون برای او زایید‪.‬‬ ‫‪21‬و پسران بنیامین بله و بکر و اشبیل و گرا و نعمان و اهی و روش و موپیم و هوپیم و ارد بودند‪.‬‬ ‫‪22‬اینها پسران راحیل هستند که از یعقوب به دنیا آمدند‪.‬‬ ‫‪23‬و پسران دان ‪.‬هوشیم‪.‬‬ ‫‪24‬و پسران نفتالی ‪.‬جحزیل و گونی و جزر و شیلم‪.‬‬ ‫‪25‬اینها پسران بیله هستند که لبان به دختر خود راحیل داد و او اینها را برای یعقوب زایید‪.‬‬ ‫‪26‬تمام جانهایی که با یعقوب به مصر آمدند و از صلب او بیرون آمدند‪ ،‬غیر از زنان پسران یعقوب‪ ،‬همه شصت و شش نفر بودند‪.‬‬ ‫‪27‬و پسران یوسف که او را در مصر به دنیا آوردند‪ ،‬دو تن بودند ‪:‬تمام ارواح خاندان یعقوب که به مصر آمدند‪ ،‬شصت و ده نفر بودند‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪28‬و یهودا را پیش از خود نزد یوسف فرستاد تا صورت خود را به سوی گشن معطوف سازد ‪.‬و به سرزمین گشن آمدند‪.‬‬ ‫‪29‬و یوسف ارابه خود را آماده کرد و برای ملقات پدر خود اسرائیل به گوشن رفت و خود را به او رساند ‪.‬و بر گردنش افتاد و مدتی بر‬ ‫گردنش گریست‪.‬‬ ‫‪30‬و اسرائیل به یوسف گفت« ‪:‬حال اجازه بده بمیرم‪ ،‬زیرا صورت تو را دیدهام‪ ،‬زیرا هنوز زندهای‪.‬‬ ‫‪31‬و یوسف به برادران خود و به خانۀ پدرش گفت‪ ،‬من بروم و فرعون را نشان دهم و به او خواهم گفت ‪:‬برادران من و خاندان پدرم که‬ ‫در زمین کنعان بودند نزد من آمده اند‪.‬‬ ‫‪32‬و مردان چوپان هستند‪ ،‬زیرا تجارت آنها به غذا دادن به احشام بوده است ‪.‬و گله ها و گله های خود و هر چه دارند آورده اند‪.‬‬ ‫‪33‬و هنگامی که فرعون شما را بخواند و بگوید شغل شما چیست؟‬ ‫‪34‬که بگویید ‪:‬تجارت بندگان تو از جوانی ما تا کنون‪ ،‬هم ما و هم پدران ما در مورد چهارپایان بوده است تا در زمین گشن ساکن شوید ‪.‬‬ ‫زیرا هر شبانی برای مصریان مکروه است‪.‬‬ ‫فصل ‪47‬‬ ‫‪1‬پس یوسف آمد و به فرعون خبر داد و گفت« ‪:‬پدر من و برادرانم و گلهها و گلههای ایشان و هر چه دارند از زمین کنعان بیرون آمدهاند ‪.‬‬ ‫و اینک آنها در زمین گشن هستند‪.‬‬ ‫‪2‬و چند نفر از برادران خود را که پنج نفر بودند گرفت و به فرعون عرضه داشت‪.‬‬ ‫‪3‬و فرعون به برادران خود گفت ‪:‬شغل شما چیست؟ و به فرعون گفتند ‪:‬بندگان تو‪ ،‬هم ما و هم پدران ما شبانند‪.‬‬ ‫‪4‬و به فرعون گفتند« ‪:‬ما برای اقامت در زمین آمدهایم ‪.‬زیرا بندگان تو چراگاهی برای گله های خود ندارند ‪.‬زیرا که قحطی در زمین‬ ‫کنعان شدید است ‪.‬پس اکنون از تو می خواهیم که بندگانت را در زمین گشن ساکن کنند‪.‬‬ ‫‪5‬و فرعون به یوسف گفت ‪:‬پدرت و برادرانت نزد تو آمدهاند‪.‬‬ ‫‪6‬زمین مصر پیش روی توست ‪.‬پدر و برادرانت را در بهترین زمین ساکن کن ‪.‬در زمین گشن ساکن شوند‪ ،‬و اگر در میان آنها مردی را‬ ‫می شناسید‪ ،‬او را بر چهارپایان من حاکم گردان‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و یوسف پدر خود یعقوب را آورد و او را نزد فرعون گذاشت و یعقوب فرعون را برکت داد‪.‬‬ ‫‪8‬و فرعون به یعقوب گفت ‪:‬چند سالته؟‬ ‫‪9‬و یعقوب به فرعون گفت ‪:‬ایام سالهای زیارت من صد و سی سال است ‪:‬روزهای سالهای زندگی من اندک و بد بوده و به روزهای‬ ‫سالهای زندگی پدرانم در روزهای زیارتشان نرسیده است‪.‬‬ ‫‪10‬و یعقوب فرعون را برکت داد و از حضور فرعون بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪11‬و یوسف پدر و برادران خود را قرار داد‪ ،‬و به آنها ملکی در زمین مصر‪ ،‬در بهترین زمین‪ ،‬در زمین رامسس‪ ،‬چنانکه فرعون دستور‬ ‫داده بود‪ ،‬داد‪.‬‬ ‫‪12‬و یوسف پدر و برادرانش و تمام اهل بیت پدرش را بر حسب خانوادههایشان با نان تغذیه کرد‪.‬‬ ‫‪13‬و در تمام زمین نانی نبود ‪.‬زیرا قحطی بسیار شدید بود‪ ،‬به طوری که سرزمین مصر و تمام سرزمین کنعان از قحطی بیهوش شدند‪.‬‬ ‫‪14‬و یوسف تمام پولی را که در زمین مصر و در زمین کنعان یافت شد برای ذرتی که خریده بودند جمع کرد و یوسف آن پول را به خانه‬ ‫فرعون آورد‪.‬‬ ‫‪15‬و چون پول در زمین مصر و در زمین کنعان کم شد‪ ،‬همه مصریان نزد یوسف آمدند و گفتند ‪:‬به ما نان بده‪ ،‬زیرا چرا باید در حضور‬ ‫تو بمیریم؟ برای پول شکست‪.‬‬ ‫‪16‬یوسف گفت ‪:‬چهارپای خود را بدهید ‪.‬و اگر پول کم شود‪ ،‬در ازای احشام به شما خواهم داد‪.‬‬ ‫‪17‬و آنها چهارپایان خود را نزد یوسف آوردند و یوسف در عوض اسب و گله و گله و الغ به آنها نان داد و آنها را با نان تمام چهارپایان‬ ‫آنها در آن سال تغذیه کرد‪.‬‬ ‫‪18‬هنگامی که آن سال تمام شد‪ ،‬در سال دوم نزد او آمدند و به او گفتند« ‪:‬ما این را از پروردگارم پنهان نمیکنیم که پول ما چگونه خرج‬ ‫میشود ‪.‬ارباب من نیز گله های گاو ما را دارد ‪.‬چیزی در نظر پروردگارم باقی نمانده است‪ ،‬جز اجساد و زمینهای ما‪.‬‬ ‫‪19‬پس چرا ما و سرزمینمان در برابر چشمان تو بمیریم؟ ما و زمین ما را به نان بخر و ما و زمینمان خدمتگزار فرعون خواهیم بود و به‬ ‫ما بذر بده تا زنده شویم و نمردیم تا زمین ویران نشود‪.‬‬ ‫‪20‬و یوسف تمام زمین مصر را برای فرعون خرید ‪.‬زیرا مصریان مزرعه خود را فروختند‪ ،‬زیرا قحطی بر آنها چیره شد ‪.‬پس زمین از‬ ‫آن فرعون شد‪.‬‬ ‫‪21‬و مردم را از یک سر مرزهای مصر تا انتهای آن به شهرها برد‪.‬‬ ‫‪22‬فقط زمین کاهنان را نخرید ‪.‬زیرا که کاهنان سهمی از فرعون به آنها اختصاص دادند و سهمی را که فرعون به آنها داده بود خوردند‪،‬‬ ‫بنابراین زمینهای خود را نفروختند‪.‬‬ ‫‪23.‬یوسف به مردم گفت« ‪:‬اینک من امروز شما و زمین شما را برای فرعون خریدم‪.‬‬ ‫‪24‬و در فزونی خواهد آمد که قسمت پنجم را به فرعون بدهید و چهار قسمت از آن خود شما خواهد بود‪ ،‬برای بذر مزرعه‪ ،‬و برای غذای‬ ‫شما‪ ،‬و برای آنها از خانواده شما‪ ،‬و برای غذای فرزندان کوچکتان‪.‬‬ ‫‪25‬و گفتند ‪:‬جان ما را نجات دادی‪ ،‬بگذار در نظر پروردگارم فیض پیدا کنیم و بندگان فرعون خواهیم بود‪.‬‬ ‫‪26‬و یوسف آن را بر سرزمین مصر تا به امروز شریعت کرد که قسمت پنجم را فرعون داشته باشد ‪.‬جز سرزمین کاهنان که متعلق به‬ ‫فرعون نبود‪.‬‬ ‫‪27‬و اسرائیل در زمین مصر در سرزمین گشن ساکن شد ‪.‬و آنها در آن دارایی بودند و رشد کردند و بسیار زیاد شدند‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪28‬و یعقوب هفده سال در زمین مصر زندگی کرد و تمام عمر یعقوب صد و چهل و هفت سال بود‪.‬‬ ‫‪29‬و زمان نزدیک بود که اسرائیل باید بمیرد‪ ،‬و پسر خود یوسف را صدا زد و به او گفت« ‪:‬اگر اکنون در نظر تو فیض یافتهام‪ ،‬دستت را‬ ‫زیر ران من بگذار و با من به نیکی و راستی رفتار کن ‪.‬من را در مصر دفن نکن‪.‬‬ ‫‪30‬اما من با پدران خود خواهم خوابید و تو مرا از مصر بیرون آورده و در مدفن ایشان دفن خواهی کرد ‪.‬و او گفت ‪:‬من همانطور که تو‬ ‫گفته ای عمل می کنم‪.‬‬ ‫‪31‬و گفت ‪:‬به من قسم بخور ‪.‬و او را قسم داد ‪.‬و اسرائیل بر سر تخت تعظیم کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪48‬‬ ‫‪1‬و بعد از این واقع شد که یکی به یوسف گفت‪ ،‬اینک پدرت مریض است‪ ،‬و او دو پسر خود‪ ،‬منسی و افرایم را با خود برد‪.‬‬ ‫‪2‬و یکی به یعقوب گفت‪ ،‬و گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬پسرت یوسف نزد تو می آید‪.‬‬ ‫‪3‬و یعقوب به یوسف گفت ‪:‬خدای قادر متعال در لوز در زمین کنعان بر من ظاهر شد و مرا برکت داد‪.‬‬ ‫‪4‬و به من گفت‪ ،‬بنگر‪ ،‬من تو را بارور خواهم کرد‪ ،‬و تو را زیاد خواهم کرد و از تو مردم زیادی خواهم ساخت ‪.‬و این زمین را پس از تو‬ ‫به ملکیت ابدی به نسل تو خواهد داد‪.‬‬ ‫‪5‬و اکنون دو پسر تو‪ ،‬افرایم و منسی‪ ،‬که قبل از آمدن من به مصر نزد تو در مصر برای تو به دنیا آمدند‪ ،‬مال من هستند ‪.‬مانند روبن و‬ ‫شمعون از آن من خواهند بود‪.‬‬ ‫‪6‬و مسئله تو که بعد از ایشان زایید‪ ،‬از آن تو خواهد بود و به نام برادران ایشان در میراث ایشان خوانده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪7‬و اما من هنگامی که از پادان آمدم‪ ،‬راحیل نزد من در زمین کنعان در راه مرد‪ ،‬در حالی که هنوز راه کمی برای رسیدن به افرات باقی‬ ‫مانده بود ‪.‬و او را در آنجا در راه افراث دفن کردم ‪.‬همان بیت لحم است‪.‬‬ ‫‪8‬و اسرائیل پسران یوسف را دید و گفت ‪:‬اینها چه کسانی هستند؟‬ ‫‪9‬و یوسف به پدر خود گفت‪ ،‬آنها پسران من هستند که خدا آنها را در این مکان به من داده است ‪.‬و گفت ‪:‬آنها را نزد من بیاور تا برکتشان‬ ‫بدهم‪.‬‬ ‫‪10‬اما چشمان اسرائیل از پیری تار شده بود‪ ،‬به طوری که نمی دید ‪.‬و آنها را نزد خود آورد ‪.‬و آنها را بوسید و در آغوش گرفت‪.‬‬ ‫‪11‬و اسرائیل به یوسف گفت‪ ،‬من فکر نمی کردم که صورت تو را ببینم‪ ،‬و اینک‪ ،‬خدا ذریت تو را نیز به من نشان داده است‪.‬‬ ‫‪12‬و یوسف آنها را از میان زانوهای خود بیرون آورد و با روی خود به زمین تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪13‬و یوسف هر دو را گرفت‪ ،‬افرایم را در دست راست خود به دست چپ اسرائیل و منسی را در دست چپ خود به دست راست اسرائیل‬ ‫گرفت و آنها را نزد خود آورد‪.‬‬ ‫‪14‬و اسرائیل دست راست خود را دراز کرده‪ ،‬آن را بر سر افرایم که کوچکتر بود‪ ،‬و دست چپش را بر سر منسی گذاشت و دستهای او را‬ ‫آگاهانه هدایت میکرد ‪.‬زیرا منسی نخست زاده بود‪.‬‬ ‫‪15‬و یوسف را برکت داد و گفت« ‪:‬خدایا که پدرانم ابراهیم و اسحاق پیش او راه میرفتند‪ ،‬خدایی که تمام عمر مرا تا امروز تغذیه کرد‪.‬‬ ‫‪16‬فرشتهای که مرا از شر هر شری نجات داد‪ ،‬پسران را برکت دهد ‪.‬و نام من و نام پدرانم ابراهیم و اسحاق بر آنها نامیده شود ‪.‬و آنها را‬ ‫در میان زمین به انبوهی تبدیل کنید‪.‬‬ ‫‪17‬و چون یوسف دید که پدرش دست راست خود را بر سر افرایم گذاشته‪ ،‬او را خشمگین کرد و دست پدر خود را گرفت تا آن را از سر‬ ‫افرایم به سر منسی بردارد‪.‬‬ ‫‪18‬و یوسف به پدر خود گفت« ‪:‬اینطور نیست‪ ،‬ای پدر‪ ،‬زیرا این اولزاده است ‪.‬دست راستت را بر سر او بگذار‬ ‫‪19‬و پدرش امتناع ورزید و گفت« ‪:‬این را میدانم‪ ،‬پسرم‪ ،‬من آن را میدانم ‪.‬او نیز قومی خواهد شد و او نیز بزرگ خواهد شد‪ ،‬اما به‬ ‫راستی که برادر کوچکترش از او بزرگتر خواهد بود و نسل او امتهای زیادی خواهند شد‪.‬‬ ‫‪20‬و در آن روز ایشان را برکت داد و گفت« ‪:‬اسرائیل در تو برکت خواهد داد و گفت« ‪:‬خدا تو را مانند افرایم و منسی قرار دهد »‪.‬و‬ ‫افرایم را بر منسی قرار داد‪.‬‬ ‫‪21‬و اسرائیل به یوسف گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬من می میرم‪ ،‬اما خدا با شما خواهد بود و شما را به سرزمین پدرانتان باز خواهد گرداند‪.‬‬ ‫‪22‬و بهعلوه یک سهم بالتر از برادرانت به تو دادم که آن را با شمشیر و کمان از دست اموری بیرون آوردم‪.‬‬ ‫فصل ‪49‬‬ ‫‪1‬و یعقوب پسران خود را صدا زد و گفت« ‪:‬خودتان را جمع کنید تا آنچه را که در روزهای آخر به شما خواهد رسید‪ ،‬به شما بگویم‪.‬‬ ‫‪2‬ای پسران یعقوب‪ ،‬جمع شوید و بشنوید ‪.‬و به پدرت اسرائیل گوش کن‪.‬‬ ‫‪3‬روبن‪ ،‬تو اولین زاده من‪ ،‬توان من‪ ،‬و سرآغاز قوت من‪ ،‬عظمت وقار‪ ،‬و برتری قدرت من هستی‪.‬‬ ‫‪4‬مثل آب ناپایدار‪ ،‬برتری نخواهی داشت ‪.‬چون بر بالین پدرت رفتی ‪.‬آنگاه آن را نجس کردی ‪.‬او به سمت مبل من رفت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬شمعون و لوی برادرند ‪.‬آلت ظلم و ستم در خانه هایشان است‪.‬‬ ‫‪6‬ای جان من‪ ،‬به راز آنها وارد مکن ‪.‬به مجلس ایشان‪ ،‬افتخار من‪ ،‬متحد مباش‪ ،‬زیرا در خشم خود مردی را کشتند و با اراده خود دیواری‬ ‫را فرو ریختند‪.‬‬ ‫‪7‬ملعون باد خشم ایشان زیرا شدید بود ‪.‬و خشم ایشان را‪ ،‬زیرا ظالمانه بود ‪.‬آنها را در یعقوب تقسیم خواهم کرد و در اسرائیل پراکنده‬ ‫خواهم کرد‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪8‬ای یهودا‪ ،‬تو کسی هستی که برادرانت او را ستایش خواهند کرد ‪.‬دست تو در گردن دشمنانت خواهد بود ‪.‬فرزندان پدرت در برابر تو‬ ‫سجده خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪9‬یهودا شیرخوار است ‪.‬پسرم‪ ،‬تو از طعمه بال رفتی ‪.‬چه کسی او را برانگیزد؟‬ ‫‪10‬عصا از یهودا دور نخواهد شد و قانونگذار از میان پاهای او تا زمانی که شیلو بیاید ‪.‬و اجتماع مردم نزد او خواهد بود‪.‬‬ ‫‪11‬کره اسب خود را به انگور و اسب الغ خود را به تاک برگزیده بستن ‪.‬جامه های خود را در شراب و لباس های خود را در خون‬ ‫انگور شست‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬چشمانش از شراب سرخ و دندانهایش از شیر سفید خواهد بود‪.‬‬ ‫‪13‬زبولون در پناه دریا ساکن خواهد شد ‪.‬و او پناهگاه کشتی ها خواهد بود ‪.‬و مرز او تا صیدون خواهد بود‪.‬‬ ‫‪14‬ایساکار الغی قوی است که بین دو بار نشسته است‪:‬‬ ‫‪15‬و او دید که استراحت خوب است و زمین که خوش است ‪.‬و شانه خود را خم کرد و برای خراج خدمتگزار شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬دان قوم خود را مانند یکی از اقوام اسرائیل داوری خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪17‬دان مار در راه خواهد بود‪ ،‬مار در راه‪ ،‬که پاشنه اسب را گاز میگیرد و سوارش به عقب میافتد‪.‬‬ ‫‪18‬ای خداوند‪ ،‬برای نجات تو منتظر بودهام‪.‬‬ ‫‪19‬لشکر گاد بر او غلبه خواهد کرد‪ ،‬اما او در آخر پیروز خواهد شد‪.‬‬ ‫‪20‬از آشیر نان او فربه خواهد شد و غذاهای سلطنتی خواهد داد‪.‬‬ ‫‪21‬نفتالی یک هندی است که آزاد شده است و سخنان نیکو می گوید‪.‬‬ ‫‪22‬یوسف شاخه ای پربار است‪ ،‬حتی شاخه ای پربار در کنار چاه ‪.‬که شاخه هایش از روی دیوار می گذرد‪:‬‬ ‫‪ ۲۳‬تیراندازان او را سخت اندوهگین کرده‪ ،‬به سوی او تیراندازی کرده‪ ،‬از او متنفرند‪.‬‬ ‫قوت ماند و بازوهای دستانش به دست خدای توانا یعقوب قوی گردید( ‪.‬از آنجا شبان‪ ،‬سنگ اسرائیل است)‪:‬‬ ‫‪24‬ا یما کمان او در ی‬ ‫‪25‬حتی به خدای پدرت که تو را یاری خواهد کرد ‪.‬و سوگند به حق تعالی که برکتهای بهشتی در بال و برکات اعماق زمین و برکات‬ ‫سینهها و رحم را به تو برکت دهد‪.‬‬ ‫‪26‬برکات پدرت بر نعمتهای اجداد من تا منتهی الیه تپههای ابدی غالب است ‪:‬آنها بر سر یوسف و بر تاج سر کسی که از برادرانش جدا‬ ‫بود خواهد بود‪.‬‬ ‫‪27‬بنیامین مانند گرگ درنده خواهد شد ‪:‬صبح طعمه را خواهد بلعید و در شب غنیمت را تقسیم خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪28‬همه اینها دوازده قبیله اسرائیل هستند ‪.‬هر کس را بر حسب نعمت خود برکت داد‪.‬‬ ‫‪29‬و ایشان را امر فرموده‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬من باید نزد قوم خود جمع شوم‪ ،‬مرا با پدرانم در غاری که در مزرعه افرون هیتی است دفن‬ ‫کنید‪.‬‬ ‫ل‬ ‫ک‬ ‫‪30‬در غاری که در مزرعه لمکفلله است‪ ،‬که پیش از ممره است‪ ،‬در زمین کنعان‪ ،‬که ابراهیم آن را با مزرعه افرون هیتی برای ملکی‬ ‫برای دفن خرید‪.‬‬ ‫‪31‬ابراهیم و همسرش ساره را در آنجا دفن کردند ‪.‬اسحاق و همسرش ربکا را در آنجا دفن کردند ‪.‬و لیا را در آنجا دفن کردم‪.‬‬ ‫‪32‬خرید مزرعه و غاری که در آن است از بنی حیث بود‪.‬‬ ‫‪33‬و هنگامی که یعقوب به فرمان پسران خود پایان داد‪ ،‬پاهای خود را در بستر جمع کرد‪ ،‬و روح را تسلیم کرد‪ ،‬و نزد قوم خود جمع شد‪.‬‬ ‫فصل ‪50‬‬ ‫‪1‬و یوسف بر روی پدرش افتاد و بر او گریست و او را بوسید‪.‬‬ ‫‪2‬و یوسف به بندگان خود پزشکان امر کرد که پدرش را مومیایی کنند و پزشکان اسرائیل را مومیایی کردند‪.‬‬ ‫‪3‬و چهل روز برای او تمام شد ‪.‬زیرا روزهای مومیایی شده به این ترتیب به پایان رسید و مصریان شصت و ده روز برای او سوگواری‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪4‬و چون ایام ماتم او به پایان رسید‪ ،‬یوسف به خاندان فرعون گفت« ‪:‬اگر اکنون در نظر شما فیض یافتهام‪ ،‬در گوش فرعون صحبت کنید‬ ‫و بگویید‪:‬‬ ‫‪ ۵‬پدرم مرا قسم داد و گفت« ‪:‬اینک من میمیرم ‪.‬مرا در قبری که در سرزمین کنعان برای خود حفر کردهام‪ ،‬آنجا دفن خواهی کرد »‪.‬اكنون‬ ‫اجازه بده بال بروم و پدرم را دفن كنم و باز خواهم آمد‪.‬‬ ‫‪6‬و فرعون گفت ‪:‬برو و پدرت را چنانکه تو را قسم داده بود دفن کن‪.‬‬ ‫‪7‬و یوسف برای دفن پدر خود برآمد و جمیع بندگان فرعون و مشایخ خاندان او و جمیع مشایخ زمین مصر با او رفتند‪.‬‬ ‫‪8‬و جمیع خاندان یوسف و برادرانش و خاندان پدرش فقط بچههای کوچک و گلهها و گلههای ایشان را در زمین گشن باقی گذاشتند‪.‬‬ ‫‪9‬و ارابهها و سواران با او رفتند و گروه بسیار بزرگی بود‪.‬‬ ‫‪10‬و به خرمنگاه عطاد که آن سوی اردن است رسیدند و در آنجا با نوحهای شدید و بسیار شدید ماتم گرفتند و او برای پدر خود هفت روز‬ ‫ماتم گرفت‪.‬‬ ‫‪11‬و چون ساکنان آن زمین‪ ،‬کنعانیان‪ ،‬عزاداری را در زمین عطاد دیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬این ماتمی سخت برای مصریان است‪ ،‬از این رو نام آن‬ ‫را ابلمیزرایم‪ ،‬که آن سوی اردن است‪ ،‬دادند‪.‬‬ ‫‪12‬و پسرانش طبق دستور او با او رفتار کردند‪:‬‬ ‫‪13‬زیرا پسرانش او را به زمین کنعان بردند و در غار مزرعه لمکفللله که ابراهیم با مزرعه به ملکیت دفن عفرون هیتی‪ ،‬پیش مامره خریده‬ ‫بود‪ ،‬دفن کردند‪.‬‬


‫پیدایش‬

‫‪14‬و یوسف پس از دفن پدرش‪ ،‬او و برادرانش و همه کسانی که برای دفن پدرش با او رفتند‪ ،‬به مصر بازگشت‪.‬‬ ‫‪15‬و چون برادران یوسف دیدند که پدرشان مرده است‪ ،‬گفتند‪ ،‬یوسف احتمالا از ما متنفر خواهد شد و قطعا ا تمام بدیهایی را که به او‬ ‫کردیم‪ ،‬به ما خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و رسولی نزد یوسف فرستادند و گفتند« ‪:‬پدرت قبل از مرگش دستور داد و گفت‪:‬‬ ‫‪17.‬پس به یوسف خواهید گفت‪ ،‬گناه برادرانت و گناه آنها را ببخش ‪.‬زیرا آنها به تو بدی کردند و اکنون از تو می خواهیم که از گناه بندگان‬ ‫خدای پدرت بگذر ‪.‬و یوسف چون با او صحبت کردند گریست‪.‬‬ ‫‪18‬و برادران او نیز رفتند و در برابر صورت او افتادند ‪.‬و گفتند ‪:‬اینک ما بندگان تو هستیم‪.‬‬ ‫‪19‬و یوسف به آنها گفت ‪:‬نترسید‪ ،‬زیرا آیا من به جای خدا هستم؟‬ ‫‪20‬اما شما در مورد من بد پنداشتید ‪.‬اما خدا آن را به خیر میخواست‪ ،‬مانند امروز‪ ،‬برای نجات بسیاری از مردم زنده بماند‪.‬‬ ‫‪21‬پس اکنون نترسید‪ ،‬من شما و فرزندانتان را تغذیه خواهم کرد ‪.‬و آنها را دلداری داد و با مهربانی با آنها سخن گفت‪.‬‬ ‫‪22‬و یوسف با خاندان پدرش در مصر ساکن شد و یوسف صد و ده سال زندگی کرد‪.‬‬ ‫‪23‬و یوسف فرزندان افرایم را از نسل سوم دید ‪.‬فرزندان ماخیر بن منسی نیز بر زانوهای یوسف بزرگ شدند‪.‬‬ ‫‪24‬و یوسف به برادران خود گفت‪ ،‬من می میرم‪ ،‬و خدا حتما ا شما را ملقات خواهد کرد و شما را از این سرزمین به سرزمینی که برای‬ ‫ابراهیم‪ ،‬اسحاق و یعقوب قسم خورده بود‪ ،‬بیرون خواهد آورد‪.‬‬ ‫‪25‬و یوسف از بنیاسرائیل سوگند یاد کرد و گفت ‪:‬خدا حتما ا شما را ملقات خواهد کرد و استخوانهای مرا از آنجا خواهید برد‪.‬‬ ‫‪26‬پس یوسف در صد و ده سالگی مرد و او را مومیایی کردند و در تابوت در مصر گذاشتند‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of Genesis by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu