Skip to main content

Persian - The Book of 2nd Kings

Page 1

‫‪ ۲‬پادشاهان‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬سپس موآبیان پس از مرگ اخاب بر اسرائیل شوریدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و اخزیا از پنجره بالخانه خود که در سامره بود‪ ،‬افتاد و بیمار شد ‪.‬پس قاصدانی فرستاده‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬بروید و از بعل زبوب‪ ،‬خدای‬ ‫عقرون‪ ،‬بپرسید که آیا از این بیماری شفا خواهم یافت؟»‬ ‫‪ ۳‬اما فرشته خداوند به ایلیای تشبی گفت« ‪:‬برخیز و به استقبال فرستادگان پادشاه سامره برو و به ایشان بگو ‪:‬آیا از این جهت که خدایی در‬ ‫اسرائیل نیست‪ ،‬شما برای پرسش از بعل زبوب‪ ،‬خدای عقرون‪ ،‬نمیروید؟»‬ ‫‪ ۴‬پس اکنون خداوند چنین میگوید ‪:‬از بستری که بر آن برآمدی‪ ،‬فرود نخواهی آمد‪ ،‬بلکه البته خواهی مرد »‪.‬و ایلیا رفت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون فرستادگان نزد او برگشتند‪ ،‬بدیشان گفت« ‪:‬چرا اکنون برگشتید؟»‬ ‫‪ ۶‬و به او گفتند« ‪:‬مردی به استقبال ما آمد و به ما گفت ‪:‬بروید و نزد پادشاهی که شما را فرستاده است‪ ،‬برگردید و به او بگویید ‪:‬خداوند‬ ‫چنین میگوید ‪:‬آیا از این جهت که خدایی در اسرائیل نیست‪ ،‬تو برای مشورت نزد بعلزبوب‪ ،‬خدای عقرون‪ ،‬فرستادهای؟ پس از بستری که‬ ‫بر آن رفتهای‪ ،‬فرود نخواهی آمد‪ ،‬بلکه حتما ا خواهی مرد»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و به ایشان گفت« ‪:‬آن که به استقبال شما آمد و این سخنان را به شما گفت‪ ،‬چگونه مردی بود؟»‬ ‫‪ ۸‬به او جواب دادند« ‪:‬مردی پرمو بود و کمربندی چرمی بر کمر داشت »‪.‬گفت« ‪:‬ایلیای تشبی است»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه پادشاه سرداری پنجاه نفره را با پنجاه نفرش نزد او فرستاد ‪.‬و او نزد وی رفت و اینک او بر فراز تپهای نشسته بود ‪.‬و به او گفت ‪:‬‬ ‫«ای مرد خدا‪ ،‬پادشاه فرموده است که فرود آی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬ایلیا در جواب سردار پنجاه نفر گفت« ‪:‬اگر من مرد خدا هستم‪ ،‬پس آتش از آسمان نازل شود و تو و پنجاه نفرت را بسوزاند »‪.‬پس آتش‬ ‫از آسمان نازل شد و او و پنجاه نفرش را سوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬بار دیگر سردار پنجاهه دیگری را با پنجاه نفرش نزد او فرستاد ‪.‬او در جواب گفت« ‪:‬ای مرد خدا‪ ،‬پادشاه چنین فرموده است ‪:‬زود‬ ‫پایین بیا»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬ایلیا در جواب ایشان گفت« ‪:‬اگر من مرد خدا هستم‪ ،‬آتش از آسمان نازل شود و تو را و پنجاه نفرت را بسوزاند »‪.‬پس آتش خدا از‬ ‫آسمان نازل شد و او را و پنجاه نفرش را سوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و دوباره سردار پنجاهه سوم را با پنجاه نفرش فرستاد ‪.‬و سردار پنجاهه سوم بال رفت و آمد و در برابر ایلیا زانو زد و از او التماس‬ ‫کرد و گفت« ‪:‬ای مرد خدا‪ ،‬التماس میکنم که جان من و جان این پنجاه نفر از بندگانت در نظر تو عزیز باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اینک آتش از آسمان فرود آمد و دو سردار پنجاه سال هه اول را با پنجاه سال هه ایشان سوزانید ‪.‬پس اکنون جان من در نظر تو عزیز باد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و فرشته خداوند به ایلیا گفت« ‪:‬همراه او برو و از او مترس »‪.‬پس برخاست و همراه او نزد پادشاه رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و به او گفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬چون تو رسولن فرستادی تا از بعل زبوب‪ ،‬خدای عقرون‪ ،‬سؤال کنند‪ ،‬آیا این به این دلیل نیست‬ ‫که در اسرائیل خدایی نیست تا از کلم او سؤال کنی؟ پس از بستری که بر آن برآمدی‪ ،‬فرود نخواهی آمد‪ ،‬بلکه حتما ا خواهی مرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬پس او مطابق کلم خداوند که ایلیا گفته بود‪ ،‬ممرد ‪.‬و یهورام در سال دوم سلطنت یهورام پسر یهوشافاط‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬به جای او پادشاه‬ ‫شد‪ ،‬زیرا او پسری نداشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و اما بقیه وقایع اخزیا که کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬و هنگامی که خداوند میخواست ایلیا را با گردباد به آسمان بال ببرد‪ ،‬ایلیا همراه الیشع از جلجال رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و ایلیا به الیشع گفت« ‪:‬اینجا بمان‪ ،‬زیرا خداوند مرا به بیتئیل فرستاده است »‪.‬الیشع به او گفت« ‪:‬به حیات خداوند و به حیات خودت قسم‬ ‫که تو را ترک نخواهم کرد »‪.‬پس آنها به بیتئیل رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پسران انبیایی که در بیتئیل بودند‪ ،‬نزد الیشع بیرون آمده‪ ،‬به او گفتند« ‪:‬آیا میدانی که خداوند امروز آقای تو را از سرت خواهد‬ ‫برداشت؟ »او گفت« ‪:‬آری‪ ،‬میدانم؛ خاموش باشید»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و ایلیا به او گفت« ‪:‬ای الیشع‪ ،‬اینجا بمان‪ ،‬زیرا خداوند مرا به اریحا فرستاده است »‪.‬و او گفت« ‪:‬به حیات خداوند و به حیات تو سوگند‬ ‫که تو را ترک نخواهم کرد »‪.‬پس به اریحا آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و پسران انبیایی که در اریحا بودند‪ ،‬نزد الیشع آمده‪ ،‬به او گفتند« ‪:‬آیا میدانی که خداوند امروز آقای تو را از سرت خواهد برداشت؟ »او‬ ‫پاسخ داد« ‪:‬آری‪ ،‬میدانم؛ خاموش باشید»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬ایلیا به او گفت« ‪:‬اینجا بمان‪ ،‬زیرا خداوند مرا به اردن فرستاده است »‪.‬ایلیا گفت« ‪:‬به حیات خداوند و به حیات تو سوگند که تو را ترک‬ ‫نخواهم کرد »‪.‬و آن دو به راه خود ادامه دادند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و پنجاه نفر از پسران انبیا رفته‪ ،‬از دور ایستادند و ایشان دو نفر نزد اردن ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و ایلیا ردای خود را گرفت و آن را پیچید و آب را زد و آب از این سو و آن سو شکافته شد‪ ،‬به طوری که هر دو بر روی خشکی عبور‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و چون ایشان عبور کردند‪ ،‬ایلیا به الیشع گفت« ‪:‬پیش از آنکه از نزد تو برداشته شوم‪ ،‬بپرس چه کنم؟ »الیشع گفت« ‪:‬التماست که دو‬ ‫برابر روح تو بر من باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬گفت« ‪:‬چیز دشواری خواستی ‪.‬با این حال‪ ،‬اگر وقتی از تو گرفته شوم مرا ببینی‪ ،‬برایت چنین خواهد بود؛ و گرنه‪ ،‬چنین نخواهد بود»‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۱۱‬و چون ایشان میرفتند و گفتگو میکردند‪ ،‬ناگاه ارابهای آتشین و اسبانی آتشین ظاهر شد و ایشان را از هم جدا کرد و ایلیا در گردبادی به‬ ‫آسمان صعود نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و الیشع این را دید و فریاد زد« ‪:‬ای پدر من‪ ،‬ای پدر من‪ ،‬ای ارابه اسرائیل و سوارانش »‪.‬و دیگر او را ندید ‪.‬پس جامه خود را گرفت‬ ‫و آن را به دو تکه پاره کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و ردای ایلیا را که از او افتاده بود‪ ،‬برداشت و برگشت و در کنار اردن ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و ردای ایلیا را که از او افتاده بود‪ ،‬گرفت و آب را زد و گفت« ‪:‬یهوه خدای ایلیا کجاست؟ »و هنگامی که او نیز آب را زد‪ ،‬آب از این‬ ‫سو و آن سو شکافته شد و الیشع عبور کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و چون پسران انبیایی که در اریحا بودند‪ ،‬او را دیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬روح ایلیا بر الیشع ساکن است »‪.‬و به استقبال او آمدند و در برابرش‬ ‫سجده کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و به او گفتند« ‪:‬اینک اکنون پنجاه مرد نیرومند با بندگانت هستند؛ تمنا داریم که بروند و آقای خود را بجویند‪ ،‬مبادا روح خداوند او را‬ ‫برداشته‪ ،‬به کوهی یا درهای انداخته باشد »‪.‬گفت« ‪:‬نفرستید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و چون او را چندان اصرار کردند که شرمنده شد‪ ،‬گفت« ‪:‬بفرستید »‪.‬پس پنجاه نفر فرستادند و سه روز جستجو کردند‪ ،‬اما او را نیافتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و چون ایشان نزد او برگشتند‪ ،‬زیرا که او در اریحا توقف کرده بود‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬مگر به شما نگفتم که نروید؟»‬ ‫‪ ۱۹‬و مردان شهر به الیشع گفتند« ‪:‬اینک‪ ،‬التماس میکنم که وضع این شهر نیکوست‪ ،‬چنانکه آقایم میبیند‪ ،‬اما آب ندارد و زمینش بایر‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و گفت« ‪:‬کوزهای نو نزد من بیاورید و در آن نمک بریزید »‪.‬پس آن را نزد او آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و او به سوی چشمه آب رفت و نمک را در آن ریخت و گفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬من این آب را شفا دادهام که دیگر مرگ یا زمین‬ ‫بیحاصلی از آنجا نخواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس آب تا به امروز شفا یافت‪ ،‬چنانکه الیشع گفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و از آنجا به بیتئیل برآمد ‪.‬و چون از راه بال میرفت‪ ،‬اطفال کوچک از شهر بیرون آمده‪ ،‬او را مسخره کرده‪ ،‬گفتند« ‪:‬ای کچل‪ ،‬برو‬ ‫بال !ای کچل‪ ،‬برو بال»!‬ ‫‪ ۲۴‬و او برگشته‪ ،‬ایشان را نگریست و ایشان را به نام خداوند لعنت کرد ‪.‬ناگاه دو خرس ماده از جنگل بیرون آمده‪ ،‬چهل و دو پسر از‬ ‫ایشان بدرید‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و از آنجا به کوه کرمل رفت و از آنجا به سامره مراجعت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬و یهورام پسر اخاب در هجدهمین سال یهوشافاط‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬در سامره بر اسرائیل سلطنت آغاز کرد و دوازده سال سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آنچه را که در نظر خداوند بد بود‪ ،‬به عمل آورد‪ ،‬اما نه مانند پدرش و نه مانند مادرش‪ ،‬زیرا تمثال بعل را که پدرش ساخته بود‪ ،‬از‬ ‫خود دور کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬با این حال‪ ،‬او به گناهان یربعام پسر نباط که اسرائیل را به گناه کشانده بود‪ ،‬پایبند ماند و از آنها دوری نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و میشع‪ ،‬پادشاه موآب‪ ،‬صاحب گله بود و صد هزار بره و صد هزار قوچ را با پشم آنها به پادشاه اسرائیل ادا میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما پس از مرگ اخاب‪ ،‬پادشاه موآب بر پادشاه اسرائیل شورید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و یهورام پادشاه در همان زمان از سامره بیرون رفت و تمام اسرائیل را سرشماری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و او رفت و نزد یهوشافاط‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬فرستاد و گفت« ‪:‬پادشاه موآب بر من شوریده است ‪.‬آیا تو با من برای جنگ با موآب خواهی‬ ‫آمد؟ »او گفت« ‪:‬من خواهم رفت ‪.‬من چون تو‪ ،‬قوم من چون قوم تو و اسبان من چون اسبان تو هستند»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و او پرسید« ‪:‬از کدام راه برویم؟ »او پاسخ داد« ‪:‬از راه بیابان ادوم»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس پادشاه اسرائیل و پادشاه یهودا و پادشاه ادوم رفتند و مسیری هفت روزه را پیمودند‪ ،‬اما برای لشکر و برای مواشی که از عقب ایشان‬ ‫میآمدند‪ ،‬آب نبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و پادشاه اسرائیل گفت« ‪:‬افسوس که خداوند این سه پادشاه را خوانده است تا ایشان را به دست موآب تسلیم کند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اما یهوشافاط گفت« ‪:‬آیا در اینجا پیامبری از جانب خداوند نیست تا به واسطه او از خداوند مسألت کنیم؟ »و یکی از خادمان پادشاه‬ ‫اسرائیل در جواب گفت« ‪:‬اینک الیشع بن شافاط‪ ،‬همان که آب بر دستهای ایلیا ریخت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و یهوشافاط گفت« ‪:‬کلم خداوند با اوست »‪.‬پس پادشاه اسرائیل و یهوشافاط و پادشاه ادوم نزد او فرود آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و الیشع به پادشاه اسرائیل گفت« ‪:‬مرا با تو چه کار است؟ نزد انبیای پدرت و انبیای مادرت برو »‪.‬پادشاه اسرائیل به او گفت« ‪:‬نی‪،‬‬ ‫زیرا خداوند این سه پادشاه را خوانده است تا ایشان را به دست موآب تسلیم کند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬الیشع گفت« ‪:‬به حیات یهوه صبایوت که در حضورش ایستادهام قسم‪ ،‬اگر احترام یهوشافاط‪ ،‬پادشاه یهودا را پاس نمیداشتم‪ ،‬به سوی تو‬ ‫نظر نمیکردم و تو را نمیدیدم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اما اکنون نوازندهای برای من بیاورید ‪.‬و هنگامی که نوازنده مینواخت‪ ،‬دست خداوند بر او فرود آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و او گفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬این دره را پر از خندق کن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا خداوند چنین میگوید« ‪:‬باد نخواهید دید و باران نخواهید دید‪ ،‬اما آن وادی از آب پر خواهد شد تا شما و مواشی و بهایم شما از آن‬ ‫بنوشید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و این در نظر خداوند چیزی جز اندکی نیست ‪:‬او موآبیان را نیز به دست شما تسلیم خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و شما هر شهر حصاردار و هر شهر برگزیده را ویران خواهید کرد‪ ،‬و هر درخت نیکو را خواهید برید‪ ،‬و همه چاههای آب را خواهید‬ ‫بست‪ ،‬و هر قطعه زمین نیکو را با سنگها خراب خواهید نمود‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۲۰‬و بامدادان‪ ،‬هنگام گذرانیدن هدیه آردی‪ ،‬اینک آب از راه ادوم آمد و آن سرزمین از آب پر شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون تمامی موآبیان شنیدند که پادشاهان برای جنگ با ایشان میآیند‪ ،‬هر که را که میتوانستند زره بپوشند و بالتر از آن را‪ ،‬جمع‬ ‫کردند و در مرز ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و بامدادان برخاستند و آفتاب بر آب تابید و موآبیان آب را از آن طرف مثل خون سرخ دیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و گفتند« ‪:‬این خون است ‪.‬پادشاهان بیشک کشته شدهاند و یکدیگر را زدهاند ‪.‬پس اکنون ای موآب‪ ،‬به غنیمت بروید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چون به اردوی اسرائیل رسیدند‪ ،‬بنیاسرائیل برخاسته‪ ،‬موآبیان را شکست دادند‪ ،‬چنانکه از حضور ایشان فرار کردند ‪.‬اما ایشان پیش‬ ‫رفته‪ ،‬موآبیان را در وطنشان شکست دادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و شهرها را ویران کردند و بر هر قطعه زمین نیکو‪ ،‬هر کس سنگ خود را انداخت و آن را پر کرد؛ و همه چاههای آب را مسدود‬ ‫قیرحار سست را باقی گذاشتند؛ اما فلخناندازان در اطراف آن گشتند و آن را زدند‪.‬‬ ‫کردند و همه درختان نیکو را قطع نمودند؛ اما سنگهای‬ ‫ر‬ ‫‪ ۲۶‬و چون پادشاه موآب دید که جنگ برای او سخت است‪ ،‬هفتصد مرد شمشیرزن با خود برداشت تا نزد پادشاه ادوم رخنه کنند‪ ،‬اما‬ ‫نتوانستند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آنگاه پسر بزرگ خود را که میبایست به جای او سلطنت کند‪ ،‬گرفت و او را بر دیوار به عنوان قربانی سوختنی گذرانید ‪.‬آنگاه خشم‬ ‫عظیمی بر اسرائیل افروخته شد و ایشان از نزد او رفتند و به سرزمین خود بازگشتند‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬و زنی از زنان پسران انبیا نزد الیشع فریاد زد و گفت« ‪:‬بنده تو‪ ،‬شوهرم‪ ،‬مرده است و تو میدانی که بندهات از خداوند میترسیده است‪ ،‬و‬ ‫طلبکار آمده است تا دو پسر مرا برای بندگی نزد خود ببرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و الیشع به او گفت« ‪:‬برایت چه کنم؟ بگو در خانه چه داری؟ »گفت« ‪:‬کنیزت چیزی در خانه ندارد جز ظرفی روغن»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس گفت« ‪:‬برو و از همه همسایگانت ظروف خالی قرض بگیر‪ ،‬و از همه آنها زیاد قرض نگیر»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون داخل شدی‪ ،‬در را بر خود و پسرانت ببند‪ ،‬و در همه آن ظرفها بریز‪ ،‬و آنچه را که پر میشود‪ ،‬کنار بگذار‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس او از نزد او رفت و در را بر خود و پسرانش بست‪ ،‬و پسرانش ظرفها را نزد او آوردند و او آب میریخت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون ظرفها پر شدند‪ ،‬به پسرش گفت« ‪:‬ظرفی دیگر برای من بیاور »‪.‬و او به وی گفت« ‪:‬ظرفی دیگر نیست »‪.‬و روغن باز ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس او آمد و به مرد خدا خبر داد ‪.‬او گفت« ‪:‬برو‪ ،‬روغن را بفروش و قرض خود را ادا کن و تو و فرزندانت از باقیمانده آن زندگی‬ ‫کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و روزی واقع شد که الیشع به شونیم رفت‪ ،‬جایی که زنی بزرگ بود و او را به خوردن غذا مجبور کرد ‪.‬و هرگاه که او از آنجا‬ ‫میگذشت‪ ،‬به آنجا روی میآورد تا غذا بخورد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و به شوهرش گفت« ‪:‬اینک من دریافتهام که این مرد مقدس خداست که همیشه از نزد ما میگذرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس‪ ،‬اجازه دهید بالخانهای کوچک بر دیوار بسازیم و برای او در آنجا تختی‪ ،‬سفرهای‪ ،‬صندلیای و شمعدانی بگذاریم تا وقتی که نزد‬ ‫ما میآید‪ ،‬به آنجا پناه ببرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و روزی واقع شد که او به آنجا آمد و به آن اتاق برگشت و در آنجا خوابید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و به خادم خود‪ ،‬جیحزی‪ ،‬گفت« ‪:‬این زن شونمی را بخوان »‪.‬و چون او را خواند‪ ،‬او در برابرش ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و به او گفت« ‪:‬به او بگو ‪:‬اینک تو با تمام این مراقبت‪ ،‬ما را به خاطر ما محافظت کردی ‪.‬برای تو چه باید کرد؟ آیا تو را به پادشاه یا‬ ‫به سردار لشکر خواهند گفت؟ »او پاسخ داد« ‪:‬من در میان قوم خود ساکن هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و او گفت« ‪:‬پس برای او چه باید کرد؟ »جیحزی پاسخ داد« ‪:‬اینک او فرزندی ندارد و شوهرش پیر است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و گفت« ‪:‬او را بخوان »‪.‬و چون او را خواند‪ ،‬او دم در ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و او گفت« ‪:‬در این زمان‪ ،‬مطابق با زمان حیات‪ ،‬پسری در آغوش خواهی گرفت »‪.‬او گفت« ‪:‬نه‪ ،‬آقایم‪ ،‬ای مرد خدا‪ ،‬به کنیز خود‬ ‫دروغ مگو»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و آن زن حامله شد و در آن زمانی که الیشع به او گفته بود‪ ،‬پسری به دنیا آورد‪ ،‬مطابق زمان حیات‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و چون کودک بزرگ شد‪ ،‬روزی واقع شد که نزد پدرش نزد دروگران رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و به پدرش گفت« ‪:‬سرم‪ ،‬سر من »‪.‬و به پسری گفت« ‪:‬او را نزد مادرش ببر»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و چون او را برداشته‪ ،‬نزد مادرش آورد‪ ،‬تا ظهر بر زانوهای او نشست و سپس مرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پس بال رفت و او را بر بستر مرد خدا خواباند و در را بر او بست و بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس شوهرش را صدا زد و گفت« ‪:‬یکی از جوانان و یکی از الغها را برای من بفرست تا نزد مرد خدا بدوم و برگردم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬او گفت« ‪:‬چرا امروز نزد او میروی؟ نه هلل ماه است و نه سبت »‪.‬زن گفت« ‪:‬خوب خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه الغی را زین کرد و به غلم خود گفت« ‪:‬بران و برو؛ تا وقتی که من به تو فرمان ندهم‪ ،‬سواریات را برای من کند مکن»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬پس او روانه شد و نزد مرد خدا به کوه کرمل رسید ‪.‬و چون مرد خدا او را از دور دید‪ ،‬به خادم خود جیحزی گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬آن زن‬ ‫شونمی آنجاست»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬اکنون به استقبالش بشتاب و از او بپرس« ‪:‬آیا حالت خوب است؟ آیا شوهرت خوب است؟ آیا فرزندش خوب است؟ »او پاسخ داد ‪:‬‬ ‫«خوب است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و چون نزد مرد خدا به تپه رسید‪ ،‬پاهای او را گرفت ‪.‬اما جیحزی نزدیک آمد تا او را دور کند ‪.‬مرد خدا گفت« ‪:‬او را واگذار‪ ،‬زیرا‬ ‫جانش در درونش غمگین است ‪.‬و خداوند این را از من پنهان داشته و به من نگفته است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬پس او گفت« ‪:‬آیا من از آقایم پسری خواستم؟ آیا نگفتم مرا فریب مده؟»‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۲۹‬سپس به جیحزی گفت« ‪:‬کمر خود را ببند و عصای مرا به دست خود بگیر و برو ‪.‬اگر کسی را دیدی‪ ،‬به او سلم مکن و اگر کسی به‬ ‫تو سلم کرد‪ ،‬جوابش را نده و عصای مرا بر روی کودک بگذار»‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و مادر طفل گفت« ‪:‬به حیات خداوند و به حیات تو قسم که تو را ترک نخواهم کرد »‪.‬و او برخاست و از عقب او رفت‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و جیحزی از ایشان پیش رفته‪ ،‬عصا را بر روی طفل گذاشت‪ ،‬اما نه صدایی بود و نه شنوایی ‪.‬پس برگشت تا به استقبال او برود و به‬ ‫او خبر داده‪ ،‬گفت« ‪:‬طفل بیدار نشده است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و چون الیشع به خانه درآمد‪ ،‬اینک طفل مرده و بر بسترش خوابیده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬پس داخل شد و در را بر هر دو بست و نزد خداوند دعا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و بال رفت و بر کودک دراز کشید و دهان خود را بر دهان او و چشمان خود را بر چشمان او و دستهای خود را بر دستهای او گذاشت‬ ‫و خود را بر کودک دراز کرد و بدن کودک گرم شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬سپس برگشت و در خانه این سو و آن سو میگشت و بال رفت و بر او خم شد ‪.‬کودک هفت بار عطسه کرد و چشمانش را باز کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و جیحزی را صدا زد و گفت« ‪:‬این زن شونمی را صدا بزن »‪.‬پس او را صدا زد ‪.‬و چون او نزد او آمد‪ ،‬او گفت« ‪:‬پسرت را بردار»‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬آنگاه به داخل رفت‪ ،‬به پاهای او افتاد و خود را به زمین خم کرد‪ ،‬و پسر خود را برداشت و بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و الیشع به جلجال بازگشت و قحطی در زمین بود و پسران انبیا پیش او نشسته بودند ‪.‬پس به خادم خود گفت« ‪:‬دیگ بزرگ را بگذار و‬ ‫برای پسران انبیا آش بپز»‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و کسی برای چیدن سبزی به صحرا رفت و یک تاک وحشی یافت و از آن کدوهای وحشی چید و دامن خود را پر کرد و آمد و آنها را‬ ‫در دیگ آش خرد کرد زیرا آنها آنها را نمیشناختند‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬پس برای آن مردان آش ریختند تا بخورند ‪.‬و چون ایشان از آش میخوردند‪ ،‬فریاد زده‪ ،‬گفتند« ‪:‬ای مرد خدا‪ ،‬مرگ در دیگ است »‪.‬و‬ ‫نتوانستند از آن بخورند‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬اما او گفت« ‪:‬پس آرد بیاورید »‪.‬و آن را در دیگ ریخت و گفت« ‪:‬برای مردم بریزید تا بخورند »‪.‬و هیچ آسیبی در دیگ نبود‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬و مردی از بعلشرلیشه آمد و برای مرد خدا نانی از نوبر میوهها‪ ،‬یعنی بیست قرص نان جو و خوشههای پر در پوست آورد ‪.‬و او گفت ‪:‬‬ ‫«به مردم بده تا بخورند»‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬خادمش گفت« ‪:‬این را چه کنم‪ ،‬جلوی صد نفر بگذارم؟ »او دوباره گفت« ‪:‬به مردم بده تا بخورند‪ ،‬زیرا خداوند چنین میگوید ‪:‬خواهند‬ ‫خورد و از آن خواهند گذاشت»‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬پس آن را پیش ایشان گذاشت و ایشان خوردند و از آن باقی ماندند‪ ،‬چنانکه خداوند فرموده بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫‪ ۱‬و نعمان‪ ،‬سردار لشکر پادشاه سوریه‪ ،‬نزد آقایش مردی بزرگ و محترم بود‪ ،‬زیرا خداوند به وسیله او سوریه را نجات داده بود ‪.‬او‬ ‫همچنین مردی شجاع اما جبار بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و سوریان دسته دسته بیرون رفته‪ ،‬کنیزی کوچک را از زمین اسرائیل به اسیری آورده بودند و او در خانه همسر نعمان خدمت میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و به خاتون خود گفت« ‪:‬کاش که آقایم با نبیای که در سامره است میبود‪ ،‬زیرا او را از جذامش شفا میداد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و یکی داخل شده‪ ،‬آقای خود را خبر داده‪ ،‬گفت« ‪:‬چنین و چنان گفت آن کنیز که از زمین اسرائیل است»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و پادشاه سوریه گفت« ‪:‬برو‪ ،‬برو‪ ،‬و من نامهای برای پادشاه اسرائیل خواهم فرستاد »‪.‬و او رفت و ده وزنه نقره و شش هزار تکه طل و‬ ‫ده دست لباس با خود برد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و نامه را نزد پادشاه اسرائیل آورد و گفت« ‪:‬اکنون که این نامه به دست تو رسیده است‪ ،‬اینک بنده خود نعمان را با آن نزد تو فرستادهام‬ ‫تا او را از جذامش شفا دهی»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و واقع شد که چون پادشاه اسرائیل نامه را خواند‪ ،‬جامه خود را درید و گفت« ‪:‬آیا من خدا هستم که بمیرانم و زنده کنم که این شخص نزد‬ ‫من فرستاده است تا مردی را از جذامش شفا دهم؟ پس حال تأمل کنید و ببینید که چگونه میخواهد با من مجادله کند»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و چون الیشع‪ ،‬مرد خدا‪ ،‬شنید که پادشاه اسرائیل لباس خود را دریده است‪ ،‬نزد پادشاه فرستاد و گفت« ‪:‬چرا لباس خود را دریدهای؟ نزد‬ ‫من بیاید تا بداند که در اسرائیل پیامبری هست»‪.‬‬ ‫در خان هه اسلیشرع ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس نمعمان با اسبان و ارابههایش آمد و در مقابل س‬ ‫‪ ۱۰‬و الیشع رسولی نزد او فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬برو و هفت بار در اردن خود را بشوی‪ ،‬و گوشتت به تو باز خواهد گشت و طاهر خواهی‬ ‫شد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اما نمعمان خشمگین شد و رفت و گفت« ‪:‬اینک گمان بردم که او البته نزد من بیرون خواهد آمد و خواهد ایستاد و نام یهوه خدای خود را‬ ‫خواهد خواند و دست خود را بر جای جذام خواهد زد و جذام را شفا خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آیا ابانه و فرفر‪ ،‬نهرهای دمشق‪ ،‬از همه آبهای اسرائیل بهتر نیستند؟ آیا نمیتوانم در آنها شست و شو کنم و پاک شوم؟ پس روی‬ ‫برگرداند و با خشم رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و غلمانش نزدیک آمده‪ ،‬با او سخن گفتند و گفتند« ‪:‬ای پدر من‪ ،‬اگر نبی تو را به کاری بزرگ امر میکرد‪ ،‬آیا آن را انجام نمیدادی؟‬ ‫پس چگونه بیشتر وقتی که به تو میگوید ‪:‬خود را بشوی و پاک شو؟»‬ ‫‪ ۱۴‬پس فرود آمده‪ ،‬هفت بار در اردن فرو رفت‪ ،‬چنانکه مرد خدا گفته بود ‪.‬و گوشت او مثل گوشت کودک خردسال برگشت و پاک شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس او با تمامی همراهانش نزد مرد خدا بازگشت و آمده‪ ،‬در حضور او ایستاد و گفت« ‪:‬اینک اکنون میدانم که در تمامی زمین خدایی‬ ‫جز خدای اسرائیل نیست ‪.‬پس اکنون از تو التماس دارم که دعایی از بندهات بپذیری»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما او گفت« ‪:‬به حیات خداوند که در حضورش ایستادهام قسم که چیزی نخواهم پذیرفت »‪.‬و از او خواهش کرد که آن را بپذیرد‪ ،‬اما او‬ ‫قبول نکرد‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۱۷‬نعمان گفت« ‪:‬پس آیا به بندهات دو بار قاطر از خاک داده نخواهد شد؟ زیرا بندهات از این پس نه قربانی سوختنی و نه قربانی قربانی‬ ‫برای خدایان دیگر‪ ،‬بلکه برای خداوند تقدیم خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬در این امر‪ ،‬خداوند بندهات را بیامرزد‪ ،‬که چون آقایم به خانه رمون رود تا در آنجا عبادت کند‪ ،‬و بر دست من تکیه کند‪ ،‬و من در‬ ‫خانه رمون سجده کنم ‪.‬وقتی در خانه رمون سجده کنم‪ ،‬خداوند بندهات را در این امر بیامرزد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس به او گفت« ‪:‬به سلمت برو »‪.‬پس اندکی از او دور شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬اما جیحزی‪ ،‬خادم الیشع‪ ،‬مرد خدا‪ ،‬گفت« ‪:‬اینک آقایم نعمان سوری را از آنچه آورده بود‪ ،‬بازداشت کرد ‪.‬اما به حیات خداوند سوگند که‬ ‫من از پی او خواهم دوید و از او چیزی خواهم گرفت»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پس جیحزی به دنبال نعمان رفت ‪.‬و چون نعمان او را دید که از عقبش میدود‪ ،‬از ارابه پایین آمد تا به استقبالش برود و گفت« ‪:‬آیا همه‬ ‫چیز خوب است؟»‬ ‫‪ ۲۲‬گفت« ‪:‬همه چیز خوب است ‪.‬آقایم مرا فرستاده‪ ،‬گفته است ‪:‬اینک‪ ،‬اکنون دو جوان از پسران انبیا از کوهستان افرایم نزد من آمدهاند ‪.‬‬ ‫تمنا دارم یک وزنه نقره و دو دست لباس به ایشان بدهی»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و نعمان گفت« ‪:‬راضی باش‪ ،‬دو قنطار بگیر »‪.‬پس او را الحاح کرد و دو قنطار نقره را در دو کیسه با دو دست لباس بست و بر دوش‬ ‫دو نفر از نوکران خود گذاشت و آنها را پیش او بردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چون به برج رسید‪ ،‬آنها را از دست ایشان گرفت و در خانه گذاشت و آن مردان را مرخص کرد و ایشان رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اما او داخل شد و در حضور آقای خود ایستاد ‪.‬الیشع از او پرسید« ‪:‬ای جیحزی‪ ،‬از کجا آمدهای؟ »او گفت« ‪:‬بنده تو به هیچ جا نرفته‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و به او گفت« ‪:‬آیا وقتی آن مرد از ارابهاش به استقبال تو برگشت‪ ،‬دل من با تو نرفت؟ آیا وقت گرفتن پول و لباس و باغهای زیتون و‬ ‫تاکستانها و گوسفندان و گاوان و غلمان و کنیزان است؟»‬ ‫‪ ۲۷‬پس جذام نعمان تا ابد به تو و به نسل تو خواهد چسبید »‪.‬و او از حضور او جذامی سفید چون برف بیرون رفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬و پسران انبیا به الیشع گفتند« ‪:‬اینک مکانی که ما با تو در آن ساکنیم‪ ،‬برای ما تنگ است»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬پس تمنا اینکه به اردن برویم و هر کدام چوبی از آنجا برداریم و در آنجا برای خود جایی بسازیم که در آن ساکن شویم »‪.‬او گفت ‪:‬‬ ‫«بروید»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و یکی گفت« ‪:‬راضی باش و با بندگانت برو »‪.‬او گفت« ‪:‬میروم»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس او با آنها رفت و چون به اردن رسیدند‪ ،‬هیزم شکستند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما هنگامی که یکی از آنها تیری را قطع میکرد‪ ،‬سر تبر در آب افتاد؛ پس فریاد زد و گفت« ‪:‬افسوس‪ ،‬ای آقا »!زیرا آن را عاریه گرفته‬ ‫بودم‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و مرد خدا گفت« ‪:‬کجا افتاد؟ »و او جای آن را به او نشان داد ‪.‬و او چوبی برید و آن را در آنجا انداخت و آهن شناور شد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس گفت« ‪:‬آن را برای خود بردار »‪.‬و دست خود را دراز کرد و آن را گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه پادشاه سوریه با اسرائیل جنگید و با خادمان خود مشورت کرد و گفت« ‪:‬اردوی من در فلن مکان خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و مرد خدا نزد پادشاه اسرائیل فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬باحذر باش که از چنین جایی عبور نکنی‪ ،‬زیرا سوریان به آنجا فرود آمدهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و پادشاه اسرائیل به مکانی که مرد خدا او را از آن خبر داده و هشدار داده بود‪ ،‬فرستاد و خود را از آنجا نجات داد‪ ،‬نه یک بار و نه دو‬ ‫بار‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬از این رو‪ ،‬دل پادشاه سوریه از این امر بسیار مضطرب شد و خادمان خود را فراخواند و به ایشان گفت« ‪:‬آیا به من نشان نمیدهید که‬ ‫کدام یک از ما طرفدار پادشاه اسرائیل است؟»‬ ‫‪ ۱۲‬و یکی از خادمانش گفت« ‪:‬هیچکس‪ ،‬ای آقایم‪ ،‬پادشاه‪ ،‬بلکه الیشع‪ ،‬نبیای که در اسرائیل است‪ ،‬سخنانی را که تو در خوابگاه خود‬ ‫میگویی‪ ،‬به پادشاه اسرائیل مخبر میسازد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬او گفت« ‪:‬برو و ببین او کجاست تا بفرستم و او را بیاورم »‪.‬به او خبر دادند که «اینک او در دوتان است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس اسبان و ارابهها و لشکر عظیمی به آنجا فرستاد و ایشان شبانه آمدند و شهر را محاصره کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و چون بنده مرد خدا صبح زود برخاسته‪ ،‬بیرون رفت‪ ،‬اینک لشکری با اسبان و ارابهها شهر را احاطه کرده بودند ‪.‬بندهاش به او‬ ‫گفت« ‪:‬آه‪ ،‬آقایم !چه کنیم؟»‬ ‫‪ ۱۶‬او پاسخ داد« ‪:‬مترسید‪ ،‬زیرا آنان که با ما هستند از آنان که با ایشانند بیشترند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و الیشع دعا کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬از تو تمنا دارم چشمان او را باز کن تا ببیند »‪.‬و خداوند چشمان مرد جوان را باز کرد و او دید ‪:‬و‬ ‫اینک کوههای اطراف الیشع پر از اسبان و ارابههای آتشین بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و چون ایشان نزد او فرود آمدند‪ ،‬الیشع نزد خداوند دعا کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬این قوم را به کوری مبتل کن »‪.‬و او ایشان را به موجب کلم‬ ‫الیشع به کوری مبتل ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و الیشع به ایشان گفت« ‪:‬راه این نیست و این شهر نیز این نیست ‪.‬از عقب من آیید تا شما را به کسی که میجویید‪ ،‬برسانم »‪.‬اما او ایشان‬ ‫را به سامره هدایت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و چون وارد سامره شدند‪ ،‬الیشع گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬چشمان این مردان را باز کن تا ببینند »‪.‬و خداوند چشمان ایشان را گشود و دیدند و‬ ‫اینک در میان سامره بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و پادشاه اسرائیل چون ایشان را دید‪ ،‬به الیشع گفت« ‪:‬ای پدر من‪ ،‬آیا ایشان را بزنم؟ آیا ایشان را بزنم؟»‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۲۲‬او پاسخ داد« ‪:‬ایشان را نخواهی زد ‪.‬آیا کسانی را که با شمشیر و کمان خود اسیر کردهای‪ ،‬خواهی زد؟ نان و آب پیش رویشان بگذار‬ ‫تا بخورند و بنوشند و نزد آقای خود بروند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و برای ایشان آذوقه فراوان فراهم کرد ‪.‬و چون خوردند و نوشیدند‪ ،‬ایشان را روانه کرد و نزد آقای خود رفتند ‪.‬پس لشکرهای سوریه‬ ‫دیگر به سرزمین اسرائیل نیامدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و بعد از این‪ ،‬واقع شد که بنهدد‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬تمام لشکر خود را جمع کرد و برآمده‪ ،‬سامره را محاصره نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و قحطی سختی در سامره بود و اینک آن را محاصره کرده بودند‪ ،‬تا جایی که سر الغی به هشتاد مثقال نقره و یک ربع قاب مگهن‬ ‫کبوتر به پنج مثقال نقره فروخته میشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و چون پادشاه اسرائیل بر بارو میگذشت‪ ،‬زنی نزد او فریاد برآورد و گفت« ‪:‬ای آقای من‪ ،‬پادشاه‪ ،‬کمکم کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و او گفت« ‪:‬اگر خداوند تو را یاری نکند‪ ،‬از کجا تو را یاری کنم؟ از انبار یا از چرخشت؟»‬ ‫‪ ۲۸‬پادشاه از او پرسید« ‪:‬تو را چه شده است؟ »او پاسخ داد« ‪:‬این زن به من گفت ‪:‬پسرت را بده تا امروز او را بخوریم و پسر مرا فردا‬ ‫خواهیم خورد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬پس پسر مرا پختیم و خوردیم ‪.‬و روز بعد به او گفتم ‪:‬پسرت را بده تا او را بخوریم ‪.‬و او پسر خود را پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و چون پادشاه سخنان زن را شنید‪ ،‬جامه خود را چاک زد و از دیوار عبور میکرد و مردم دیدند که اینک پلس بر تن دارد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬آنگاه گفت« ‪:‬خدا با من چنین و زیاده از این نیز بکند‪ ،‬اگر سر الیشع بن شافاط امروز بر او بایستد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬اما الیشع در خانه خود نشسته بود و بزرگان نزد او نشسته بودند و پادشاه مردی را از پیش خود فرستاد‪ ،‬اما پیش از آنکه فرستاده نزد‬ ‫او بیاید‪ ،‬به بزرگان گفت« ‪:‬آیا میبینید که این پسر قاتل فرستاده است تا سر مرا از تن جدا کند؟ وقتی فرستاده آمد‪ ،‬در را ببندید و او را‬ ‫محکم دم در نگه دارید ‪.‬آیا صدای پای آقایش از پشت سرش نیست؟»‬ ‫‪ ۳۳‬و چون او هنوز با ایشان سخن میگفت‪ ،‬ناگاه قاصد نزد وی آمد و او گفت« ‪:‬اینک این بل از جانب خداوند است؛ دیگر برای خداوند چه‬ ‫انتظار بکشم؟»‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه الیشع گفت« ‪:‬کلم خداوند را بشنوید !خداوند چنین میگوید ‪:‬فردا در همین وقت‪ ،‬یک پیمانه آرد نرم به یک مثقال و دو پیمانه جو به‬ ‫یک مثقال در دروازه سامره فروخته خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه اربابی که پادشاه به دست او تکیه داده بود‪ ،‬در جواب مرد خدا گفت« ‪:‬اگر خداوند پنجرههایی در آسمان میساخت‪ ،‬آیا چنین چیزی‬ ‫ممکن بود؟ »او گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬آن را با چشمان خود خواهی دید‪ ،‬اما از آن نخواهی خورد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چهار مرد جذامی نزد دهنه دروازه بودند و به یکدیگر گفتند« ‪:‬چرا اینجا بنشینیم تا بمیریم؟»‬ ‫‪ ۴‬اگر بگوییم که به شهر داخل میشویم‪ ،‬آنگاه قحطی در شهر است و ما در آنجا خواهیم مرد‪ ،‬و اگر اینجا بنشینیم‪ ،‬ما نیز خواهیم مرد ‪.‬پس‬ ‫اکنون بیایید و به دست لشکر سوریان بیفتیم ‪.‬اگر ما را زنده نگه دارند‪ ،‬زنده خواهیم ماند و اگر ما را بکشند‪ ،‬خواهیم مرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و هنگام شام برخاستند تا به اردوی سوریان بروند ‪.‬و چون به دورترین نقطه اردوی سوریان رسیدند‪ ،‬اینک هیچکس در آنجا نبود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬زیرا خداوند صدای ارابهها و غرش اسبان‪ ،‬یعنی غرش لشکری عظیم را به اردوی سوریان رسانده بود‪ ،‬و ایشان به یکدیگر میگفتند ‪:‬‬ ‫«اینک پادشاه اسرائیل‪ ،‬پادشاهان حتیان و پادشاهان مصریان را به ضد ما اجیر کرده است تا بر ما هجوم آورند»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس برخاستند و هنگام غروب فرار کردند و خیمهها و اسبان و الغهای خود و اردوگاه را به همان شکلی که بود‪ ،‬رها کرده‪ ،‬از ترس‬ ‫جان خود گریختند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و چون این جذامیان به دورترین نقطه اردوگاه رسیدند‪ ،‬به یک خیمه داخل شدند و خوردند و نوشیدند و از آنجا نقره و طل و لباس‬ ‫برداشتند و رفتند و آن را پنهان کردند؛ و دوباره آمدند و به خیمه دیگری وارد شدند و از آنجا نیز بردند و رفتند و آن را پنهان کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس به یکدیگر گفتند« ‪:‬ما خوب نیستیم ‪.‬امروز روز بشارت است و ما خاموش میمانیم ‪.‬اگر تا روشنایی صبح بمانیم‪ ،‬بلیی بر ما خواهد‬ ‫آمد ‪.‬پس اکنون بیایید تا برویم و به خاندان پادشاه خبر دهیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس آمدند و دربان شهر را صدا زدند و او به ایشان خبر داده‪ ،‬گفت« ‪:‬ما به اردوگاه سوریان رسیدیم و اینک هیچ کس و هیچ صدایی در‬ ‫آنجا نبود‪ ،‬جز اسبان بسته شده و الغان بسته شده و خیمهها به همان شکلی که بودند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس دربانان را خواند و ایشان به کاخ پادشاه در اندرون خبر دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و پادشاه شب هنگام برخاست و به خادمان خود گفت« ‪:‬الن به شما اعلم میکنم که سوریها با ما چه کردهاند ‪.‬آنها میدانند که ما‬ ‫گرسنهایم‪ ،‬بنابراین از اردوگاه بیرون رفتهاند تا خود را در صحرا پنهان کنند و میگویند« ‪:‬چون از شهر بیرون آیند‪ ،‬آنها را زنده میگیریم و‬ ‫به شهر میرویم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬یکی از خادمانش در جواب گفت« ‪:‬اجازه دهید پنج اسب از اسبهای باقیمانده در شهر را که مانند تمامی جمعیت اسرائیل هستند و مانند‬ ‫تمامی جمعیت اسرائیل که در شهر تلف شدهاند‪ ،‬برای خود بگیرند و بفرستیم تا ببینیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس دو اسب ارابهای برداشتند و پادشاه از پی لشکر سوریان فرستاد و گفت« ‪:‬بروید و ببینید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و از عقب ایشان تا اردن رفتند و اینک تمام راه پر از جامهها و ظروفی بود که سوریان از عجله خود انداخته بودند ‪.‬پس فرستادگان‬ ‫برگشته‪ ،‬پادشاه را خبر دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و قوم بیرون رفته‪ ،‬خیمههای سوریان را غارت کردند ‪.‬پس یک پیمانه آرد نرم به یک مثقال و دو پیمانه جو به یک مثقال‪ ،‬طبق فرمان‬ ‫خداوند‪ ،‬فروخته شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و پادشاه‪ ،‬سرداری را که به دست او تکیه میداد‪ ،‬بر دروازه گماشت ‪.‬اما قوم او را در دروازه پایمال کردند و او ممرد‪ ،‬چنانکه مرد خدا‬ ‫که هنگام نزول پادشاه به حضورش سخن گفته بود‪ ،‬گفته بود‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۱۸‬و واقع شد چنانکه مرد خدا به پادشاه گفته‪ ،‬گفته بود« ‪:‬دو کیل جو به ازای یک مثقال و یک کیل آرد نرم به ازای یک مثقال‪ ،‬فردا تقریبا ا‬ ‫در همین وقت در دروازه سامره خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و آن ارباب در جواب مرد خدا گفت« ‪:‬حال‪ ،‬بنگرید‪ ،‬اگر خداوند پنجرههایی در آسمان بسازد‪ ،‬آیا چنین چیزی ممکن است؟ »او گفت ‪:‬‬ ‫«اینک‪ ،‬آن را با چشمان خود خواهی دید‪ ،‬اما از آن نخواهی خورد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و چنین بر او واقع شد‪ ،‬زیرا خلق او را نزد دروازه پایمال کردند و او مرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۸‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه الیشع به زنی که پسرش را زنده کرده بود‪ ،‬گفت« ‪:‬برخیز و تو و خانوادهات بروید و در هر جایی که میتوانید ساکن شوید‪ ،‬ساکن‬ ‫شوید‪ ،‬زیرا خداوند قحطی خوانده است و آن نیز هفت سال بر زمین خواهد آمد»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬پس آن زن برخاست و مطابق گفته مرد خدا عمل کرد و با خانوادهاش رفت و هفت سال در سرزمین فلسطینیان اقامت گزید‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و واقع شد که بعد از انقضای هفت سال‪ ،‬آن زن از زمین فلسطینیان مراجعت کرد و بیرون رفت تا نزد پادشاه برای خانه و زمین خود‬ ‫فریاد برآورد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و پادشاه با جیحزی‪ ،‬بنده مرد خدا‪ ،‬گفتگو کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬تمنا دارم از همه کارهای بزرگی که الیشع کرده است‪ ،‬برایم بگو»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و واقع شد که چون برای پادشاه تعریف میکرد که چگونه مردهای را زنده کرده است‪ ،‬اینک زنی که پسرش را زنده کرده بود‪ ،‬نزد‬ ‫پادشاه برای خانه و زمین خود فریاد برآورد ‪.‬و جیحزی گفت« ‪:‬ای آقایم پادشاه‪ ،‬این زن است و این پسرش است که الیشع او را زنده کرده‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون پادشاه از زن پرسید‪ ،‬او او را خبر داد ‪.‬پس پادشاه مأموری برای او گماشت و گفت« ‪:‬تمام مایملک او و تمام میوههای زمین را‬ ‫از روزی که زمین را ترک کرده تا به حال‪ ،‬به او بازگردان»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و الیشع به دمشق آمد و بنهدد‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬بیمار بود و به او خبر دادند که مرد خدا اینجا آمده است‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و پادشاه به حزائیل گفت« ‪:‬هدیهای به دست خود بگیر و برو و به ملقات مرد خدا برو و به وسیله او از خداوند بپرس که آیا از این‬ ‫بیماری شفا خواهم یافت؟»‬ ‫‪ ۹‬پس حزائیل به استقبال او رفت و از هر نعمت دمشق‪ ،‬یعنی بار چهل شتر‪ ،‬هدیهای با خود برداشت و آمد و در حضور او ایستاد و گفت ‪:‬‬ ‫«پسرت بنهدد‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬مرا نزد تو فرستاده و میگوید ‪:‬آیا از این بیماری شفا خواهم یافت؟»‬ ‫‪ ۱۰‬الیشع به او گفت« ‪:‬برو و به او بگو ‪:‬البته شفا خواهی یافت‪ ،‬زیرا خداوند به من نشان داده است که او مطمئنا ا خواهد مرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس روی خود را همچنان بر زمین دوخت تا اینکه شرمنده شد و مرد خدا گریست‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬حزائیل گفت« ‪:‬چرا گریه میکنی‪ ،‬سرورم؟ »او پاسخ داد« ‪:‬زیرا میدانم چه بلیی بر سر بنیاسرائیل خواهی آورد ‪:‬قلعههایشان را به آتش‬ ‫خواهی کشید‪ ،‬جوانانشان را با شمشیر خواهی کشت‪ ،‬کودکانشان را تکهتکه خواهی کرد و شکم زنان حاملهشان را پاره خواهی کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬حزائیل گفت« ‪:‬مگر بندهات سگ است که چنین کار بزرگی بکند؟ »الیشع پاسخ داد« ‪:‬خداوند به من نشان داده است که تو پادشاه‬ ‫سوریه خواهی شد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس از نزد الیشع رفت و نزد آقایش آمد ‪.‬آقایش از او پرسید« ‪:‬الیشع به تو چه گفت؟ »او پاسخ داد« ‪:‬او به من گفت که البته شفا خواهی‬ ‫یافت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و فردای آن روز‪ ،‬پارچهای ضخیم برداشت و آن را در آب فرو برد و روی خود پهن کرد تا ممرد و رحزائیل به جای او پادشاه شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و در سال پنجم یورام پسر اخاب‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬هنگامی که یهوشافاط در آن زمان پادشاه یهودا بود‪ ،‬یهورام پسر یهوشافاط‪ ،‬پادشاه‬ ‫یهودا‪ ،‬آغاز سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬او سی و دو ساله بود که به سلطنت رسید و هشت سال در اورشلیم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و او نیز مانند خاندان اخاب‪ ،‬راه پادشاهان اسرائیل را در پیش گرفت‪ ،‬زیرا دختر اخاب همسر او بود و آنچه در نظر خداوند ناپسند‬ ‫بود‪ ،‬به جا میآورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اما خداوند به خاطر بندهاش داوود‪ ،‬یهودا را نابود نکرد‪ ،‬زیرا به او وعده داده بود که همیشه نوری به او و فرزندانش بدهد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬در ایام او‪ ،‬ادوم از زیر دست یهودا عاصی شدند و پادشاهی بر خود نصب کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پس یورام با تمام ارابههایش به صعیر رفت و شبانگاه برخاست و ادومیان را که او را احاطه کرده بودند و سرداران ارابهها را شکست‬ ‫داد و قوم به خیمههای خود فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬با این حال‪ ،‬ادوم تا به امروز از زیر دست یهودا عاصی شده است ‪.‬در همان زمان‪ ،‬لبنه نیز عاصی شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و بقیه وقایع یورام و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۲۴‬پس یورام با پدران خود خوابید و در شهر داوود با پدرانش دفن شد و پسرش اخزیا به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬در دوازدهمین سال سلطنت یورام‪ ،‬پسر اخاب‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬اخزیا‪ ،‬پسر یهورام‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬آغاز سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬اخزیا بیست و دو ساله بود که پادشاه شد و یک سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬و نام مادرش عتلیا‪ ،‬دختر عمری‪ ،‬پادشاه اسرائیل بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و او در راه خاندان اخاب گام برداشت و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬مانند خاندان اخاب به جا آورد‪ ،‬زیرا او داماد خاندان‬ ‫اخاب بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و او با یورام پسر اخاب برای جنگ با حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬به راموت جلعاد رفت‪ ،‬و سوریان‪ ،‬یورام را زخمی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و یورام پادشاه به یزرعیل بازگشت تا از زخمهایی که سوریها در رامه به او وارد کرده بودند‪ ،‬هنگامی که با حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه‪،‬‬ ‫جنگ میکرد‪ ،‬شفا یابد ‪.‬و اخزیا پسر یهورام پادشاه یهودا برای عیادت یورام پسر اخاب به یزرعیل فرود آمد‪ ،‬زیرا او بیمار بود‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫فصل ‪۹‬‬ ‫‪ ۱‬و الیشع نبی یکی از فرزندان انبیا را خوانده‪ ،‬به او گفت« ‪:‬کمر خود را ببند و این ظرف روغن را به دست خود بگیر و به راموت جلعاد‬ ‫برو»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و چون به آنجا رسیدی‪ ،‬ییهو پسر یهوشافاط پسر نمشی را آنجا ببین و داخل شو و او را از میان برادرانش برخیزان و به اتاق اندرونی‬ ‫ببر‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه ظرف روغن را بگیر و بر سرش بریز و بگو ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬من تو را به پادشاهی بر اسرائیل مسح کردهام ‪.‬پس در را باز‬ ‫کن و فرار کن و درنگ منما‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس آن جوان‪ ،‬آن جوان نبی‪ ،‬به راموتجلعاد رفت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون رسید‪ ،‬اینک سرداران لشکر نشسته بودند ‪.‬و او گفت« ‪:‬ای سردار‪ ،‬مأموریتی با تو دارم »‪.‬و ییهو گفت« ‪:‬به کدام یک از همه‬ ‫ما؟ »گفت« ‪:‬به تو‪ ،‬ای سردار»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس برخاسته‪ ،‬به خانه درآمد و روغن را بر سرش ریخت و به او گفت« ‪:‬خداوند‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬چنین میگوید ‪:‬من تو را به پادشاهی‬ ‫قوم خداوند‪ ،‬یعنی اسرائیل‪ ،‬مسح کردم»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خاندان آقایت‪ ،‬اخاب‪ ،‬را خواهی زد تا انتقام خون بندگانم‪ ،‬انبیا‪ ،‬و خون همه بندگان خداوند را از دست ایزابل بگیرم‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زیرا تمامی خاندان اخاب هلک خواهند شد و من از اخاب هر که را که به دیوار ادرار کند و هر که را که در اسرائیل بسته و رها شده‬ ‫باشد‪ ،‬منقطع خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و خاندان اخاب را مانند خاندان یربعام پسر نباط و مانند خاندان بعشا پسر اخیا خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و سگان‪ ،‬ایزابل را در ملک یزرعیل خواهند خورد‪ ،‬و کسی نخواهد بود که او را دفن کند ‪.‬پس در را باز کرد و گریخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه یسیهو نزد بندگان آقایش بیرون آمد و کسی از او پرسید« ‪:‬آیا حالش خوب است؟ این دیوانه چرا نزد تو آمده است؟ »یسیهو به ایشان‬ ‫گفت« ‪:‬شما آن مرد و سخنش را میشناسید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬گفتند« ‪:‬این دروغ است؛ اکنون به ما بگو »‪.‬گفت« ‪:‬چنین و چنان با من سخن گفت و گفت ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬من تو را به پادشاهی‬ ‫اسرائیل مسح کردم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬پس ایشان شتابان رفتند و هر کدام جامه خود را برداشتند و آن را زیر خود بر بالی پلهها گذاشتند و شیپورها را نواختند و گفتند« ‪:‬ییهو‬ ‫پادشاه است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس ییهو پسر یهوشافاط پسر نمشی بر ضد یورام دسیسه کرد( ‪.‬یورام و تمام اسرائیل به خاطر حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬راموت جلعاد را‬ ‫در تصرف خود داشتند)‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اما یورام پادشاه برای شفا یافتن از زخمهایی که سوریها هنگام جنگ با حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬به او وارد کرده بودند‪ ،‬به یزرعیل‬ ‫بازگردانده شد )‪.‬و ییهو گفت« ‪:‬اگر صلح میدانید‪ ،‬پس هیچکس نباید از شهر بیرون برود یا فرار کند تا به یزرعیل برود و این خبر را‬ ‫برساند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس ییهو سوار بر ارابهای به یزرعیل رفت‪ ،‬زیرا یورام در آنجا بستری بود ‪.‬و اخزیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬برای عیادت یورام آمده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و دیدهبانی بر برج یزرعیل ایستاده بود و گروه یی مهو را که میآمد‪ ،‬دید و گفت« ‪:‬گروهی میبینم »‪.‬و یورام گفت« ‪:‬سواری بگیر و به‬ ‫استقبال ایشان بفرست تا بگوید ‪:‬آیا سلمتی است؟»‬ ‫‪ ۱۸‬پس سواره به استقبال او رفت و گفت« ‪:‬پادشاه چنین میگوید ‪:‬آیا صلح است؟ »ییهو گفت« ‪:‬تو را با صلح چه کار؟ از پشت سر من‬ ‫برگرد »‪.‬و دیدهبان خبر داد و گفت« ‪:‬قاصد نزد ایشان آمد‪ ،‬اما دیگر برنمیگردد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس سوار دیگری فرستاد و او نزد ایشان آمد و گفت« ‪:‬پادشاه چنین میگوید ‪:‬آیا صلح است؟ »ییهو پاسخ داد« ‪:‬تو را با صلح چه کار؟‬ ‫پشت سر من برگرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و دیدهبان خبر داده‪ ،‬گفت که «او نزد ایشان رسید و دیگر برنمیگردد »‪.‬و راندن او مانند راندن ییهو ابن نمشی است‪ ،‬زیرا که به‬ ‫غضب میراند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و یورام گفت« ‪:‬آماده شوید »‪.‬و ارابه او آماده شد ‪.‬و یورام‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬و اخزیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬هر یک بر ارابه خود بیرون رفتند‪،‬‬ ‫و به مقابله با ییهو رفتند‪ ،‬و او را در ملک نابوت یزرعیلی ملقات کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و چون یورام ییهو را دید‪ ،‬گفت« ‪:‬ای ییهو‪ ،‬آیا سلمتی است؟ »ییهو پاسخ داد« ‪:‬چه سلمتی‪ ،‬مادامی که زناکاری مادرت ایزابل و‬ ‫جادوگریهایش اینقدر زیاد است؟»‬ ‫‪ ۲۳‬و یورام دست خود را برگردانیده‪ ،‬فرار کرد و به اخزیا گفت« ‪:‬ای اخزیا‪ ،‬خیانتی در کار است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و ییهو کمان را با تمام قوت خود کشیده‪ ،‬به میان بازوهای یهورام زد‪ ،‬و تیر به قلبش فرو رفت و او در ارابهاش فرو رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه ییهو به بدکار‪ ،‬سردار خود‪ ،‬گفت« ‪:‬او را بردار و در قسمت مزرعه نابوت یزرعیلی بینداز ‪.‬زیرا به یاد آور که چگونه هنگامی‬ ‫که من و تو با هم از پی پدرش اخاب سواره میرفتیم‪ ،‬خداوند این بار را بر دوش او نهاد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬خداوند میگوید« ‪:‬من دیروز خون نابوت و خون پسرانش را دیدم و تو را در این قطعه زمین مجازات خواهم کرد »‪.‬پس اکنون او را‬ ‫بردار و طبق کلم خداوند‪ ،‬در قطعه زمین بینداز»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬اما چون اخزیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬این را دید‪ ،‬از راه خانه باغ فرار کرد ‪.‬و ییهو از عقب او رفت و گفت« ‪:‬او را نیز در ارابه بزنید »‪.‬و‬ ‫ایشان چنین کردند در فراز جور که نزد یبلعام است ‪.‬و او به مجدو فرار کرد و در آنجا مرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و خادمانش او را در ارابهای به اورشلیم بردند و در آرامگاهش‪ ،‬در کنار پدرانش در شهر داوود‪ ،‬به خاک سپردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و در یازدهمین سال یورام پسر اخاب‪ ،‬اخزیا بر یهودا پادشاه شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و چون ییهو به یزرعیل آمد‪ ،‬ایزابل از آن باخبر شد و صورت خود را رنگ کرد و سر خود را خسته نمود و از پنجرهای نگریست‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و چون ییهو از دروازه داخل شد‪ ،‬او گفت« ‪:‬آیا زمری که آقای خود را کشت‪ ،‬آرامش یافت؟»‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۳۲‬و روی خود را به سوی پنجره بلند کرد و گفت« ‪:‬کیست که از من طرفداری میکند؟ »و دو یا سه نفر از خواجهسرایان به او نگاه‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و گفت« ‪:‬او را به پایین بیندازید »‪.‬پس او را به پایین انداختند و مقداری از خونش بر دیوار و بر اسبان پاشیده شد و او را پایمال کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و چون داخل شد‪ ،‬خورد و آشامید و گفت« ‪:‬بروید و این زن ملعون را ببینید و او را دفن کنید‪ ،‬زیرا او دختر پادشاه است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و رفتند تا او را دفن کنند‪ ،‬اما جز کاسه سر و پاها و کف دستهایش چیزی از او نیافتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬پس دوباره آمدند و به او خبر دادند ‪.‬او گفت« ‪:‬این کلم خداوند است که به واسطه بنده خود ایلیای تشبی گفته بود ‪:‬سگان گوشت ایزابل‬ ‫را در ملک یزرعیل خواهند خورد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬و لشه ایزابل مانند سرگین بر روی مزرعه در ملک یزرعیل خواهد بود‪ ،‬تا نگویند که این ایزابل است‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬و اخاب در سامره هفتاد پسر داشت ‪.‬و ییهو نامههایی نوشت و به سامره‪ ،‬نزد رؤسای یزرعیل‪ ،‬بزرگان و کسانی که فرزندان اخاب را‬ ‫تربیت میکردند‪ ،‬فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬اکنون که این نامه به شما برسد‪ ،‬چون پسران آقایتان با شما هستند و ارابهها و اسبان‪ ،‬و شهر حصاردار و زره نیز با شماست‪،‬‬ ‫‪ ۳‬حتی بهترین و زیباترین پسران آقای خود را نیز برگزین و او را بر تخت پدرش بنشان و برای خانه آقای خود بجنگ‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما ایشان بسیار ترسیدند و گفتند« ‪:‬اینک دو پادشاه در برابر او مقاومت نکردند‪ ،‬پس چگونه ما مقاومت خواهیم کرد؟»‬ ‫‪ ۵‬و ناظر خانه و ناظر شهر و همچنین بزرگان و مربیان کودکان‪ ،‬نزد ییهو فرستاده‪ ،‬گفتند« ‪:‬ما بندگان تو هستیم و هر چه به ما بگویی‬ ‫انجام خواهیم داد؛ هیچکس را پادشاه نخواهیم کرد ‪.‬آنچه در نظر تو پسند آید‪ ،‬انجام ده»‪.‬‬ ‫آن من هستید و اگر سخن مرا میشنوید‪ ،‬سرهای پسران آقایتان را بردارید و‬ ‫‪ ۶‬پس بار دیگر نامهای به ایشان نوشت و گفت« ‪:‬اگر شما از س‬ ‫فردا همین موقع نزد من به یزرعیل بیایید »‪.‬و پسران پادشاه که هفتاد نفر بودند‪ ،‬نزد بزرگان شهر بودند که ایشان را بزرگ کرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون نامه به ایشان رسید‪ ،‬پسران پادشاه را گرفته‪ ،‬هفتاد نفر را کشتند و سرهای ایشان را در سبدها گذاشته‪ ،‬به یزرعیل نزد او‬ ‫فرستادند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و قاصدی آمده‪ ،‬او را خبر داد و گفت که «سرهای پسران پادشاه را آوردهاند »‪.‬او گفت« ‪:‬آنها را تا صبح در دو توده نزد دهنه دروازه‬ ‫بگذارید»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و بامدادان بیرون رفت و ایستاد و به تمامی قوم گفت« ‪:‬شما عادل هستید !اینک من بر آقای خود فتنه انگیختم و او را کشتم ‪.‬اما چه کسی‬ ‫همه اینها را کشت؟»‬ ‫‪ ۱۰‬اکنون بدانید که از کلم خداوند که خداوند درباره خاندان اخاب گفته است‪ ،‬چیزی به زمین نخواهد افتاد‪ ،‬زیرا خداوند آنچه را که به‬ ‫وسیله بنده خود ایلیا گفته بود‪ ،‬به انجام رسانده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس ییهو تمام بازماندگان خاندان اخاب را در یزرعیل و همه بزرگان و برادران و کاهنانش را کشت تا اینکه کسی از او باقی نماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس برخاسته‪ ،‬روانه شد و به سامره آمد ‪.‬و چون در سر راه‪ ،‬در خانه پشمچینی بود‪،‬‬ ‫‪ ۱۳‬یی مهو با برادران اخزیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬ملقات کرد و گفت« ‪:‬شما کیستید؟ »آنها پاسخ دادند« ‪:‬ما برادران اخزیا هستیم و برای احوالپرسی‬ ‫از پسران پادشاه و پسران ملکه پایین میرویم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و او گفت« ‪:‬ایشان را زنده بگیرید »‪.‬پس ایشان را زنده گرفتند و ایشان را که چهل و دو نفر بودند‪ ،‬در چاه خانه پشمچینی کشتند‪ ،‬و‬ ‫هیچیک از ایشان را باقی نگذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و چون از آنجا روانه شد‪ ،‬به یهوناداب پسر رکاب که به استقبالش میآمد‪ ،‬برخورد ‪.‬پس به او سلم کرد و گفت« ‪:‬آیا دل تو راست است‪،‬‬ ‫چنانکه دل من با دل توست؟ »یهوناداب پاسخ داد« ‪:‬درست است ‪.‬اگر چنین است‪ ،‬دستت را به من بده »‪.‬پس دستش را به او داد و او را نزد‬ ‫خود به ارابه برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و او گفت« ‪:‬با من بیا و غیرت مرا برای خداوند ببین »‪.‬پس او را بر ارابهاش سوار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و چون به سامره رسید‪ ،‬تمامی باقیماندگان اخاب را که در سامره بودند‪ ،‬کشت تا او را هلک کرد‪ ،‬موافق کلمی که خداوند به ایلیا گفته‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و ییهو تمامی قوم را جمع کرده‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬اخاب بعل را اندک پرستش کرد‪ ،‬اما ییهو او را بسیار پرستش خواهد نمود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس اکنون همه انبیای بعل‪ ،‬همه بندگانش و همه کاهنانش را نزد من بخوانید؛ هیچکس ناقص نباشد‪ ،‬زیرا من قربانی بزرگی برای بعل‬ ‫دارم؛ هر که ناقص باشد‪ ،‬زنده نخواهد ماند ‪.‬اما ییهو این کار را از روی حیله و تزویر انجام داد تا پرستندگان بعل را نابود کند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و ییهو گفت« ‪:‬برای بعل محفل مقدس برپا کنید »‪.‬و آن را اعلم کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و ییهو در تمام اسرائیل فرستاد و همه پرستندگان بعل آمدند‪ ،‬به طوری که کسی باقی نماند که نیامده باشد ‪.‬و به خانه بعل داخل شدند و‬ ‫خانه بعل از سر تا سر پر شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و به ناظر ظروف گفت« ‪:‬برای همه پرستندگان بعل لباس بیرون بیاور »‪.‬و او برای ایشان لباس بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و ییهو و یهوناداب بن رکاب به خانه بعل رفتند و به پرستندگان بعل گفتند« ‪:‬تفتیش کنید و ببینید که در اینجا کسی از بندگان خداوند با‬ ‫شما نباشد‪ ،‬مگر فقط پرستندگان بعل»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چون برای گذرانیدن قربانیها و هدایای سوختنی داخل شدند‪ ،‬ییهو هشتاد نفر را بیرون گماشت و گفت« ‪:‬اگر کسی از کسانی که به‬ ‫دست شما سپردهام‪ ،‬رهایی یابد‪ ،‬جانش به عوض جانش خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و چون از گذرانیدن قربانی سوختنی فارغ شد‪ ،‬ییهو به نگهبانان و سرداران گفت« ‪:‬بروید و ایشان را بکشید و کسی بیرون نیاید »‪.‬پس‬ ‫ایشان را به دم شمشیر کشتند و نگهبانان و سرداران ایشان را بیرون انداختند و به شهر خانه بعل رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و تمثالها را از خانه بعل بیرون آورده‪ ،‬آنها را سوزاندند‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۲۷‬و تمثال بعل را شکستند و خانه بعل را منهدم ساختند و آن را تا امروز مزبله ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬بدین ترتیب ییهو‪ ،‬بعل را از اسرائیل نابود کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬اما ییهو از گناهان یربعام پسر نباط که اسرائیل را مرتکب گناه کرد‪ ،‬دست نکشید و از پیروی آنها‪ ،‬یعنی از گوسالههای طلیی که در‬ ‫بیتئیل و دان بودند‪ ،‬دست نکشید‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و خداوند به ییهو گفت« ‪:‬چونکه تو در انجام آنچه در نظر من درست است‪ ،‬نیکویی کردی و با خاندان اخاب موافق هر آنچه در دل من‬ ‫بود‪ ،‬عمل نمودی‪ ،‬فرزندان تو تا نسل چهارم بر تخت اسرائیل خواهند نشست»‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬اما ییهو توجه نکرد که با تمام دل خود در شریعت یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬سلوک کند‪ ،‬زیرا از گناهان یربعام که اسرائیل را مرتکب گناه‬ ‫کرده بود‪ ،‬دوری نورزید‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬در آن روزها‪ ،‬خداوند شروع به نابود کردن اسرائیل کرد و حزائیل آنها را در تمام مرزهای اسرائیل شکست داد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬از اردن به سمت شرق‪ ،‬تمامی سرزمین جلعاد‪ ،‬جادیان‪ ،‬رئوبینیان و منسیان‪ ،‬از عروعیر که کنار نهر ارنون است‪ ،‬تا جلعاد و باشان‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و اما بقیه وقایع یی مهو و هر چه کرد و تمامی قدرت او‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۳۵‬و یسیهو با پدران خود خوابید و او را در سامره دفن کردند ‪.‬و پسرش یسهوارخاز به جای او سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و مدت سلطنت یی مهو بر اسرائیل در سامره بیست و هشت سال بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫‪ ۱‬و چون عتلیا‪ ،‬مادر اخزیا‪ ،‬دید که پسرش مرده است‪ ،‬برخاست و تمامی ذریت سلطنتی را هلک کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما یهوشبع‪ ،‬دختر یورام پادشاه و خواهر اخزیا‪ ،‬یوآش پسر اخزیا را گرفت و او را از میان پسران پادشاه که کشته شده بودند‪ ،‬دزدید و او‬ ‫را‪ ،‬حتی او و دایهاش را‪ ،‬در خوابگاه از عتلیا پنهان کرد تا کشته نشود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و او شش سال نزد او در خانه خداوند پنهان ماند ‪.‬و عتلیا بر زمین سلطنت میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و در سال هفتم‪ ،‬یهویاداع فرستاد و رؤسا را که بیش از صد نفر بودند‪ ،‬با سرداران و نگهبانان احضار کرد و ایشان را نزد خود به خانه‬ ‫خداوند آورد و با ایشان عهد بست و در خانه خداوند از ایشان سوگند یاد کرد و پسر پادشاه را به ایشان نشان داد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و ایشان را امر فرموده‪ ،‬گفت« ‪:‬کاری که باید بکنید این است ‪:‬یک سوم شما که در روز سبت داخل میشوید‪ ،‬نگهبانان خانه پادشاه خواهند‬ ‫بود»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و یک سوم نزد دروازه سور و یک سوم نزد دروازه پشت سر کشیکچیان خواهند بود؛ پس خانه را نگهبانی دهید تا خراب نشود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و دو دسته از همه شما که در روز سبت بیرون میروید‪ ،‬ایشان نیز در خانه خداوند پادشاه را نگهبانی دهند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و شما هر کس سلح خود را در دست داشته‪ ،‬پادشاه را از هر طرف احاطه کنید ‪.‬و هر که از میان صفوف درآید‪ ،‬کشته شود ‪.‬و شما‬ ‫هنگام خروج و ورود پادشاه‪ ،‬همراه او باشید‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و سرداران صدها نفر موافق هر آنچه یهویاداع کاهن امر فرموده بود‪ ،‬عمل کردند و هر کس کسان خود را که باید در روز سبت داخل‬ ‫میشدند و آنانی را که باید در روز سبت بیرون میرفتند‪ ،‬برداشته‪ ،‬نزد یهویاداع کاهن آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و کاهن نیزهها و سپرهای داوود پادشاه را که در معبد خداوند بودند‪ ،‬به سرداران صدها نفر داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و نگهبانان‪ ،‬هر کدام با سلح خود‪ ،‬از گوشه راست معبد تا گوشه چپ معبد‪ ،‬در امتداد قربانگاه و معبد‪ ،‬گرداگرد پادشاه ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و پسر پادشاه را بیرون آورد و تاج را بر سرش گذاشت و شهادتنامه را به او داد و او را پادشاه ساختند و مسح کردند و دست زدند و‬ ‫گفتند« ‪:‬خدا پادشاه را زنده بدارد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و چون عتلیا سر و صدای نگهبانان و مردم را شنید‪ ،‬نزد قوم به معبد خداوند آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون نگریست‪ ،‬اینک پادشاه به رسم معمول نزد ستونی ایستاده بود و امرا و شیپورچیان نزد پادشاه و تمامی قوم زمین شادی‬ ‫میکردند و شیپورها را مینواختند ‪.‬و عتلیا جامه خود را درید و فریاد زد ‪:‬خیانت‪ ،‬خیانت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اما یهویاداع کاهن‪ ،‬سرداران صدها نفر‪ ،‬یعنی سرداران لشکر را فرمان داده‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬او را از صفوف بیرون ببرید و هر که‬ ‫از عقب او رود‪ ،‬به شمشیر بکشد »‪.‬زیرا کاهن گفته بود« ‪:‬او در خانه خداوند کشته نشود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس او را گرفتند و از راهی که اسبان به خانه پادشاه میآمدند‪ ،‬رفت و در آنجا کشته شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و یهویاداع میان خداوند و پادشاه و قوم عهد بست که ایشان قوم خداوند باشند؛ و نیز میان پادشاه و قوم‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و تمامی قوم زمین به خانه بعل داخل شده‪ ،‬آن را منهدم ساختند؛ مذبحها و بتهایش را کاملا شکستند‪ ،‬و متان‪ ،‬کاهن بعل را در برابر‬ ‫مذبحها کشتند ‪.‬و کاهن‪ ،‬ناظرانی بر خانه خداوند گماشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و او رؤسا و صدها نفر و سرداران و نگهبانان و تمامی قوم زمین را برداشت و پادشاه را از خانه خداوند پایین آوردند و از راه دروازه‬ ‫نگهبانان به خانه پادشاه آمدند و او بر کرسی پادشاهان نشست‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و تمامی قوم زمین شادی کردند و شهر آرام گرفت ‪.‬و عتلیا را در کنار خانه پادشاه به شمشیر کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬سیهوآش هفت ساله بود که به سلطنت رسید‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪ ۱‬در سال هفتم سی مهو‪ ،‬سی مهوآش پادشاه شد و چهل سال در اورشلیم پادشاهی کرد ‪.‬و نام مادرش سظبیه از بئر سشبرع بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و یهوآش در تمام روزهایی که یهویاداع کاهن او را تعلیم میداد‪ ،‬آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬به جا میآورد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما مکانهای بلند برداشته نشد ‪:‬مردم هنوز در مکانهای بلند قربانی میکردند و بخور میسوزاندند‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۴‬و یهوآش به کاهنان گفت« ‪:‬تمام پول موقوفاتی که به خانه خداوند آورده میشود‪ ،‬یعنی پول هر کسی که حساب را میگذراند‪ ،‬پولی که‬ ‫برای هر کس تعیین شده است‪ ،‬و تمام پولی که به ذهن کسی خطور میکند تا به خانه خداوند بیاورد‪،‬‬ ‫‪ ۵‬کاهنان آن را نزد خود ببرند‪ ،‬هر کس از آشنایان خود‪ ،‬و خرابیهای خانه را هر جا که یافت شود‪ ،‬تعمیر کنند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما چنین شد که در سال بیستم و سوم سلطنت یهوآش پادشاه‪ ،‬کاهنان هنوز خرابیهای خانه را تعمیر نکرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه یهوآش پادشاه‪ ،‬یهویاداع کاهن و دیگر کاهنان را فراخواند و به ایشان گفت« ‪:‬چرا خرابیهای خانه را تعمیر نمیکنید؟ پس اکنون‬ ‫دیگر از آشنایان خود پول نگیرید‪ ،‬بلکه آن را برای خرابیهای خانه بدهید»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و کاهنان رضایت دادند که دیگر از مردم پولی نگیرند و خرابیهای خانه را تعمیر نکنند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما یهویاداع کاهن صندوقی برداشت و سوراخی در سرپوش آن ایجاد کرد و آن را در کنار قربانگاه‪ ،‬در سمت راست‪ ،‬جایی که وارد‬ ‫خانه خداوند میشوند‪ ،‬گذاشت ‪.‬کاهنانی که در را نگاه میداشتند‪ ،‬تمام پولی را که به خانه خداوند آورده میشد‪ ،‬در آن میگذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و چون دیدند که پول زیادی در صندوق است‪ ،‬کاتب پادشاه و رئیس کهنه آمدند و آنها کیسهها گذاشتند و پولی را که در خانه خداوند‬ ‫یافت میشد‪ ،‬خبر دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و پول را طبق دستور‪ ،‬به دست کسانی که کار میکردند و بر خانه خداوند نظارت داشتند‪ ،‬سپردند و آنها آن را به نجاران و بنایانی که‬ ‫در خانه خداوند کار میکردند‪ ،‬سپردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و به معماران و سنگتراشان و برای خرید چوب و سنگ تراشیده به جهت تعمیر خرابیهای خانه خداوند‪ ،‬و برای هر آنچه که برای‬ ‫تعمیر خانه لزم بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اما از پولی که به خانه خداوند آورده میشد‪ ،‬کاسههای نقره‪ ،‬گلگیرها‪ ،‬کاسهها‪ ،‬شیپورها‪ ،‬و هیچ ظرف طل یا نقرهای برای خانه خداوند‬ ‫ساخته نشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما آن را به کارگران دادند و با آن خانه خداوند را تعمیر کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و از کسانی که پول را برای پرداخت به کارگران به دستشان میدادند‪ ،‬حساب نبردند‪ ،‬زیرا ایشان با امانت رفتار میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پول جرم و پول گناه به خانه خداوند آورده نمیشد‪ ،‬بلکه از آن کاهنان بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬برآمد و با جت جنگید و آن را تصرف کرد ‪.‬حزائیل روی خود را به سوی اورشلیم دوخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و یهوآش‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬تمام موقوفاتی را که یهوشافاط و یهورام و اخزیا‪ ،‬پدرانش‪ ،‬پادشاهان یهودا‪ ،‬وقف کرده بودند‪ ،‬و موقوفات خود‬ ‫و تمام طلیی را که در خزانههای خانه خداوند و در خانه پادشاه یافت میشد‪ ،‬گرفته‪ ،‬آن را برای حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه فرستاد و او از‬ ‫اورشلیم رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و بقیه وقایع یوآش و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۲۰‬و بندگانش برخاسته‪ ،‬فتنه انگیختند و یوآش را در خانه ملو که به سوی سس لل پایین میرود‪ ،‬کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬زیرا خادمانش‪ ،‬یوزاکار پسر شمعت و یهوزاباد پسر شومیر‪ ،‬او را زدند که مرد و او را با پدرانش در شهر داوود دفن کردند و پسرش‬ ‫امصیا به جای او سلطنت نمود‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۳‬‬ ‫‪ ۱‬در بیست و سومین سال سلطنت یوآش‪ ،‬پسر اخزیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬یهوآخاز‪ ،‬پسر ییهو‪ ،‬در سامره بر اسرائیل سلطنت کرد و هفده سال‬ ‫سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و در پی گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب گناه کرده بود‪ ،‬رفت و از‬ ‫آن دوری نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و ایشان را برای همیشه به دست حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬و به دست بنهدد‪ ،‬پسر حزائیل‪ ،‬تسلیم‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و یهوآخاز نزد خداوند تضرع کرد و خداوند او را اجابت فرمود‪ ،‬زیرا او ظلم اسرائیل را دید‪ ،‬زیرا پادشاه سوریه بر ایشان ظلم میکرد‪.‬‬ ‫‪( ۵‬و خداوند نجاتدهندهای به اسرائیل داد‪ ،‬پس ایشان از زیر دست سوریان بیرون آمدند‪ ،‬و بنیاسرائیل مانند سابق در خیمههای خود ساکن‬ ‫شدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬با این حال‪ ،‬ایشان از گناهان خاندان یربعام که اسرائیل را به گناه کشاند‪ ،‬دوری نجستند‪ ،‬بلکه در آن سلوک کردند و بتپرستی نیز در‬ ‫سامره باقی ماند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و از قوم برای یهوآخاز جز پنجاه سوار و ده ارابه و ده هزار پیاده باقی نگذاشت‪ ،‬زیرا پادشاه سوریه ایشان را هلک کرده‪ ،‬پایمال‬ ‫ساخته‪ ،‬همچون غبار ساخته بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و اما بقیه وقایع یهوآخاز و هر چه کرد و تهور او‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۹‬پس یهوآخاز با پدران خود خوابید و او را در سامره دفن کردند و پسرش یوآش به جای او سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬در سی و هفتمین سال سلطنت یوآش‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬یهوآش پسر یهوآخاز در سامره بر اسرائیل سلطنت کرد و شانزده سال سلطنت‬ ‫نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و از تمامی گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب گناه ساخته بود‪،‬‬ ‫اجتناب نکرد‪ ،‬بلکه در آنها سلوک مینمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و بقیه وقایع یوآش و هر چه کرد و قدرتی که در جنگ با امصیا‪ ،‬پادشاه یهودا به کار برد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل‬ ‫مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۱۳‬پس یوآش با پدران خود خوابید و یربعام بر تخت او نشست و یوآش در سامره با پادشاهان اسرائیل دفن شد‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۱۴‬و الیشع از بیماریای که از آن درگذشت‪ ،‬بیمار شد ‪.‬و یوآش‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬نزد او آمد و بر چهرهاش گریست و گفت« ‪:‬ای پدر من‪،‬‬ ‫ای پدر من‪ ،‬ارابه اسرائیل و سوارانش»!‬ ‫‪ ۱۵‬و الیشع به او گفت« ‪:‬کمان و تیرها را بگیر »‪.‬و او کمان و تیرها را برای خود گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و به پادشاه اسرائیل گفت« ‪:‬کمان را به دست بگیر »‪.‬پس او کمان را به دست گرفت و الیشع دستهای خود را بر دستهای پادشاه گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و گفت« ‪:‬پنجره را به سمت شرق باز کن »‪.‬و آن را باز کرد ‪.‬آنگاه الیشع گفت« ‪:‬تیر بینداز »‪.‬و او انداخت ‪.‬و الیشع گفت« ‪:‬تیر رهایی‬ ‫خداوند و تیر رهایی از سوریه‪ ،‬زیرا که سوریان را در افیق خواهی زد تا ایشان را هلک کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و گفت« ‪:‬تیرها را بگیر »‪.‬و آنها را گرفت ‪.‬و به پادشاه اسرائیل گفت« ‪:‬بر زمین بزن »‪.‬پس سه بار زد و ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬مرد خدا بر او خشمگین شد و گفت« ‪:‬میبایست پنج یا شش بار میزدی؛ آنگاه سوریه را تا نابودی کاملش شکست میدادی‪ ،‬اما اکنون فقط‬ ‫سه بار سوریه را شکست خواهی داد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و الیشع ممرد و او را به خاک سپردند ‪.‬و لشکرهای موآبیان در هنگام تحویل سال به آن سرزمین حمله کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و واقع شد که چون مردی را دفن میکردند‪ ،‬گروهی از مردان را دیدند و آن مرد را در قبر الیشع انداختند و چون آن مرد به‬ ‫استخوانهای الیشع برخورد کرد‪ ،‬زنده شد و بر پاهای خود ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اما حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬در تمام دوران سلطنت یهوآخاز‪ ،‬بر اسرائیل ظلم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و خداوند به خاطر عهد خود با ابراهیم‪ ،‬اسحاق و یعقوب‪ ،‬بر ایشان رأفت و شفقت نمود و به ایشان احترام گذاشت و نخواست ایشان را‬ ‫هلک کند‪ ،‬و هنوز هم ایشان را از حضور خود دور نینداخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پس حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬درگذشت و پسرش‪ ،‬بنهدد‪ ،‬به جای او پادشاه شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و یهوآش پسر یهوآخاز‪ ،‬شهرهایی را که حزائیل از دست پدرش یهوآخاز به جنگ گرفته بود‪ ،‬از دست بنهدد پسر حزائیل بازپس‬ ‫گرفت ‪.‬یوآش سه بار او را شکست داد و شهرهای اسرائیل را بازپس گرفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۴‬‬ ‫‪ ۱‬در سال دوم سلطنت یوآش‪ ،‬پسر یهوآخاز‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬امصیا‪ ،‬پسر یوآش‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬او بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و بیست و نه سال در اورشلیم پادشاهی کرد ‪.‬و نام مادرش یهوعدان اورشلیمی بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬به جا میآورد‪ ،‬اما نه مانند پدرش داوود‪ ،‬بلکه در هر کاری مانند پدرش یوآش عمل میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬با این حال‪ ،‬مکانهای بلند برداشته نشد‪ ،‬بلکه مردم هنوز در مکانهای بلند قربانی میکردند و بخور میسوزاندند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون سلطنت در دست او استوار شد‪ ،‬خادمان خود را که پدرش‪ ،‬پادشاه‪ ،‬را کشته بودند‪ ،‬کشت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما فرزندان قاتلن را نکشت‪ ،‬مطابق آنچه در کتاب تورات موسی نوشته شده است‪ ،‬که در آن خداوند فرمان داده و گفته است« ‪:‬پدران به‬ ‫خاطر فرزندان کشته نشوند و فرزندان به خاطر پدران کشته نشوند‪ ،‬بلکه هر کس به خاطر گناه خود کشته شود»‪.‬‬ ‫سلرح را در جنگ تصرف کرد و نام آن را تا به امروز یمقتئیل نامید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬او ده هزار نفر از ادوم را در وادی نمک کشت و ر‬ ‫‪ ۸‬آنگاه امصیا قاصدانی نزد یهوآش‪ ،‬پسر یهوآخاز‪ ،‬پسر ییهو‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬فرستاد و گفت« ‪:‬بیا تا رو در روی یکدیگر بایستیم»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و یهوآش پادشاه اسرائیل نزد امصیا پادشاه یهودا فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬خاری که در لبنان بود نزد سرو لبنان فرستاده‪ ،‬گفت ‪:‬دخترت را به‬ ‫پسر من به زنی بده »‪.‬اما حیوان وحشیای که در لبنان بود از آنجا گذشت و خار را پایمال کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬تو واقعا ا ادوم را شکست دادی و دلت تو را مغرور کرده است ‪.‬از این [شکست ]خوشحال باش و در خانه بمان ‪.‬زیرا چرا باید به ضرر‬ ‫خود عمل کنی تا تو و یهودا با تو سقوط کنید؟‬ ‫‪ ۱۱‬اما امصیا گوش نداد ‪.‬پس یهوآش‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬برآمد و او و امصیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬در بیتشمس که از آن یهودا است‪ ،‬با یکدیگر‬ ‫روبرو شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و یهودا از حضور اسرائیل منهزم شد‪ ،‬و هر کس به خیمههای خود فرار کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و یهوآش پادشاه اسرائیل‪ ،‬امصیا پسر یهوآش پسر اخزیا‪ ،‬پادشاه یهودا را در بیتشمس دستگیر کرد و به اورشلیم آمد و دیوار اورشلیم را‬ ‫از دروازه افرایم تا دروازه زاویه‪ ،‬به طول چهارصد ذراع‪ ،‬منهدم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و تمام طل و نقره و تمام ظروفی را که در خانه خداوند و در خزانههای خانه پادشاه یافت میشد و گروگانها را گرفته‪ ،‬به سامره‬ ‫بازگشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و اما بقیه اعمال یهوآش که کرد و شجاعت او و اینکه چگونه با امصیا‪ ،‬پادشاه یهودا جنگید‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل‬ ‫مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۱۶‬و یهوآش با پدران خود خوابید و در سامره با پادشاهان اسرائیل دفن شد و پسرش یربعام به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و امصیا ابن یوآش پادشاه یهودا‪ ،‬پس از وفات یهوآش بن یهوآخاز پادشاه اسرائیل‪ ،‬پانزده سال زندگانی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و بقیه وقایع امصیا‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۱۹‬پس در اورشلیم بر ضد او توطئه کردند و او به لکیش فرار کرد‪ ،‬اما ایشان از عقب او به لکیش فرستادند و او را در آنجا کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و او را بر اسبان آوردند و در اورشلیم با پدرانش در شهر داود دفن کردند‪.‬‬ ‫صیا پادشاه ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و تمامی قوم یهودا‪ ،‬رعزر صریا را که شانزده ساله بود‪ ،‬گرفته‪ ،‬به جای پدرش ا ر رم ص‬ ‫‪ ۲۲‬او ایلت را ساخت و آن را پس از آنکه پادشاه با پدران خود خوابید‪ ،‬برای یهودا استرداد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬در پانزدهمین سال سلطنت امصیا‪ ،‬پسر یوآش‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬یربعام‪ ،‬پسر یوآش‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬در سامره به سلطنت رسید و چهل و‬ ‫یک سال سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و از تمامی گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب گناه ساخته بود‪،‬‬ ‫اجتناب نکرد‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۲۵‬او سواحل اسرائیل را از مدخل حمات تا دریای همواری بازسازی کرد‪ ،‬مطابق کلمی که یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬به واسطه بنده خود‬ ‫یونس‪ ،‬پسر امیتای نبی‪ ،‬که از جت حافر بود‪ ،‬گفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬زیرا خداوند مصیبت اسرائیل را دید که بسیار تلخ بود‪ ،‬زیرا نه کسی در آنجا بود و نه کسی باقی مانده بود و نه یاوری برای اسرائیل‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و خداوند نگفت که نام اسرائیل را از زیر آسمان محو خواهد کرد‪ ،‬بلکه ایشان را به دست یربعام بن یوآش نجات داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و اما بقیه وقایع یربعام و هر چه کرد و قدرت او و اینکه چگونه جنگ کرد و چگونه دمشق و حمات را که از آن یهودا بود برای‬ ‫اسرائیل بازپس گرفت‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۲۹‬و یربعام با پدران خود‪ ،‬یعنی با پادشاهان اسرائیل‪ ،‬خوابید و پسرش زکریا به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۵‬‬ ‫‪ ۱‬در بیست و هفتمین سال سلطنت یربعام‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬عزریا‪ ،‬پسر امصیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬آغاز سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬او شانزده ساله بود که پادشاه شد و پنجاه و دو سال در اورشلیم پادشاهی کرد ‪.‬و نام مادرش یکلیای اورشلیمی بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬موافق هر آنچه پدرش امصیا کرده بود‪ ،‬به عمل آورد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬جز اینکه مکانهای بلند برداشته نشدند ‪:‬قوم هنوز در مکانهای بلند قربانی میکردند و بخور میسوزاندند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و خداوند پادشاه را مبتل ساخت که تا روز مرگش جذامی بود و در خانهای چند ساکن شد ‪.‬و یوتام پسر پادشاه بر خانه بود و بر مردم‬ ‫کشور داوری میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و بقیه وقایع عزریا و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۷‬پس رعزر صریا با پدران خود خوابید و او را در شهر داوود با پدرانش به خاک سپردند و پسرش‪ ،‬یوتام‪ ،‬به جای او پادشاه شد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬در سی و هشتمین سال سلطنت عزریا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬زکریا پسر یربعام شش ماه در سامره بر اسرائیل سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬چنانکه پدرانش کرده بودند‪ ،‬به عمل آورد و از گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب‬ ‫گناه ساخته بود‪ ،‬اجتناب نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و شلوم پسر یابیش بر او دسیسه کرد و او را در حضور مردم زد و کشت و به جایش سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و بقیه وقایع زکریا‪ ،‬اینک‪ ،‬در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬این کلم خداوند بود که به ییهو فرمود« ‪:‬پسران تو تا نسل چهارم بر تخت سلطنت اسرائیل خواهند نشست »‪.‬و چنین نیز شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬شلوم‪ ،‬پسر یابیش‪ ،‬در سی و نهمین سال سلطنت عزیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬به سلطنت رسید و یک ماه کامل در سامره سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬زیرا سمنرحیم پسر جادی از تسرصه برآمد و به سامره آمد و شرللوم پسر یابیش را در سامره زد و او را کشت و به جایش سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و بقیه وقایع شلوم و دسیسهای که کرد‪ ،‬اینک در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب است‪.‬‬ ‫صه زد‪ ،‬زیرا که برای او باز نکردند‪ ،‬پس آن را زد و همه زنان حاملهاش‬ ‫صح و هر چه در آن بود و حدودش را از تسر ر‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه سمنرحیم تسف ر‬ ‫را شکم پاره کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬در نهمین و سیامین سال سلطنت عزریا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬مناخیم پسر جادی بر اسرائیل سلطنت کرد و ده سال در سامره سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و در تمام عمر خود از گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب گناه کرده‬ ‫بود‪ ،‬دوری نورزید‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و فول‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬به آن سرزمین حمله کرد و سمنرحیم هزار وزنه نقره به فول داد تا با او باشد و سلطنت را در دست خود استوار‬ ‫سازد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و سمنرحیم از بنیاسرائیل‪ ،‬یعنی از جمیع ثروتمندان‪ ،‬پنجاه مثقال نقره از هر نفر به زور گرفت تا به پادشاه آشور بدهد ‪.‬پس پادشاه آشور‬ ‫برگشت و در آنجا در زمین نماند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و بقیه وقایع مناخیم و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۲۲‬پس سمنرحیم با پدران خود خوابید و پسرش فرقرحیا به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬در پنجاهمین سال سلطنت عزریا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬فرقرحیا‪ ،‬پسر سمنرحیم‪ ،‬در سامره بر اسرائیل سلطنت کرد و دو سال سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و از گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب گناه ساخته بود‪ ،‬اجتناب‬ ‫نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اما فرقرح‪ ،‬پسر رر رملیا‪ ،‬که سردار او بود‪ ،‬بر او دسیسه کرد و او را در سامره‪ ،‬در کاخ کاخ پادشاه‪ ،‬با اررجوب و ارریه و پنجاه نفر از‬ ‫سجلعادیان کشت و او را کشت و به جایش سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و بقیه وقایع فرقرحیا و هر چه کرد‪ ،‬اینک در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬در سال پنجاه و دوم سلطنت عزریا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬فقح‪ ،‬پسر رملیا‪ ،‬در سامره بر اسرائیل سلطنت کرد و بیست سال سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و از گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب گناه ساخته بود‪ ،‬اجتناب‬ ‫نکرد‪.‬‬ ‫ر‬ ‫سر‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬آمد و سعیون‪ ،‬آبسلبیت رمعکه‪ ،‬یانوح‪ ،‬قادسش‪ ،‬حاصور‪ ،‬سجلعاد و جلیل‪ ،‬یعنی تمام‬ ‫‪ ۲۹‬در ایام فرقرح‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬تسغلتپر سل ر‬ ‫سرزمین نفتالی را گرفت و آنها را به آشور به اسیری برد‪.‬‬ ‫ع لزیا به جایش سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و هوشع بن ایله بر فرقرح بن رر رملیا توطئه کرد و او را زد و کشت و در بیستمین سال یوتام بن م‬ ‫‪ ۳۱‬و بقیه وقایع فقح و هر چه کرد‪ ،‬اینک در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب است‪.‬‬ ‫ع لزیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬به سلطنت رسید‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬در سال دوم سلطنت فرقرح‪ ،‬پسر سر رملیا‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬یوتام‪ ،‬پسر م‬ ‫‪ ۳۳‬او بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و شانزده سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬و نام مادرش یروشا‪ ،‬دختر صادوق بود‪.‬‬ ‫ع لزیا کرده بود‪ ،‬عمل نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬به جا آورد‪ ،‬موافق هر آنچه پدرش م‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫دروازه بلند خان هه خداوند را‬ ‫‪ ۳۵‬با این حال‪ ،‬مکانهای بلند برداشته نشد ‪:‬قوم هنوز در مکانهای بلند قربانی میکردند و بخور میسوزاندند ‪.‬او‬ ‫ه‬ ‫ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و اما بقیه وقایع یوتام و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۳۷‬در آن روزها‪ ،‬خداوند شروع به فرستادن سرصین‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬و فرقرح پسر سر رملیا بر یهودا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬پس یوتام با پدران خود خوابید و در شهر پدرش داوود با پدرانش دفن شد و پسرش آحاز به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۶‬‬ ‫‪ ۱‬در هفدهمین سال سلطنت فرقرح پسر سر رملیا‪ ،‬آحاز پسر یوتام‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬آغاز سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آحاز بیست ساله بود که پادشاه شد و شانزده سال در اورشلیم سلطنت کرد و مانند پدرش داوود‪ ،‬آنچه را که در نظر یهوه‪ ،‬خدایش درست‬ ‫بود‪ ،‬به جا نیاورد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬بلکه او به راه پادشاهان اسرائیل رفت‪ ،‬و حتی پسر خود را نیز از آتش گذراند‪ ،‬موافق رجاسات امتهایی که خداوند ایشان را از حضور‬ ‫بنیاسرائیل بیرون رانده بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و در مکانهای بلند و بر تپهها و زیر هر درخت سبز قربانی کرد و بخور سوزانید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه رصین‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬و فرقرح‪ ،‬پسر سر رملیا‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬برای جنگ به اورشلیم آمدند و آحاز را محاصره کردند‪ ،‬اما نتوانستند‬ ‫بر او پیروز شوند‪.‬‬ ‫ر‬ ‫ر‬ ‫ر‬ ‫‪ ۶‬در آن زمان‪ ،‬ررصین‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬ایلت را برای سوریه بازپس گرفت و یهودیان را از ایلت بیرون راند ‪.‬سوریها به ایلت آمدند و تا به‬ ‫امروز در آنجا ساکن هستند‪.‬‬ ‫ر‬ ‫‪ ۷‬پس آحاز رسولنی نزد تسغلتپر سلسسر‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬فرستاد و گفت« ‪:‬من بنده و پسر تو هستم ‪.‬بیا و مرا از دست پادشاه سوریه و از دست‬ ‫پادشاه اسرائیل که علیه من قیام کردهاند‪ ،‬نجات بده»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و آحاز نقره و طلیی را که در خانه خداوند و در خزانههای خانه پادشاه یافت میشد‪ ،‬گرفته‪ ،‬آن را برای پادشاه آشور پیشکش فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و پادشاه آشور او را اجابت کرد‪ ،‬زیرا پادشاه آشور به دمشق حمله کرده‪ ،‬آن را تصرف کرد و مردم آن را به اسیری به قیر برد و‬ ‫رصین را کشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و آحاز پادشاه برای ملقات تغلتفلسر‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬به دمشق رفت و مذبحی را که در دمشق بود دید ‪.‬و آحاز پادشاه‪ ،‬شکل مذبح و‬ ‫نمونه آن را بر اساس تمام صنایعش برای اوریای کاهن فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و اوریای کاهن‪ ،‬مذبحی موافق آنچه آحاز پادشاه از دمشق فرستاده بود‪ ،‬بنا کرد ‪.‬پس اوریای کاهن آن را در مقابل آحاز پادشاه که از‬ ‫دمشق آمده بود‪ ،‬ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و چون پادشاه از دمشق آمد‪ ،‬پادشاه مذبح را دید و پادشاه به مذبح نزدیک شده‪ ،‬بر آن قربانی گذرانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و قربانی سوختنی و هدیه آردی خود را سوزانید‪ ،‬و هدیه ریختنی خود را ریخت‪ ،‬و خون قربانیهای سلمتی خود را بر مذبح پاشید‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و مذبح برنجینی را که پیش روی خداوند بود‪ ،‬از جلوی خانه‪ ،‬از میان مذبح و خانه خداوند‪ ،‬آورد و آن را در سمت شمالی مذبح‬ ‫گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و آحاز پادشاه به اوریای کاهن امر فرمود و گفت« ‪:‬قربانی سوختنی صبحگاهی و هدیه آردی شامگاهی و قربانی سوختنی پادشاه و‬ ‫هدیه آردی او را با قربانی سوختنی تمامی قوم زمین و هدیه آردی ایشان و هدایای ریختنی ایشان بر مذبح بزرگ بسوزان‪ ،‬و تمام خون‬ ‫قربانی سوختنی و تمام خون قربانی را بر آن بپاش ‪.‬و مذبح برنجی برای من خواهد بود تا از آن طریق جویا شوم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس اوریای کاهن‪ ،‬موافق هر آنچه آحاز پادشاه فرمان داده بود‪ ،‬عمل نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و آحاز پادشاه حاشیه پایهها را برید و حوض را از آنها برداشت و دریاچه را از بالی گاوان برنجینی که زیر آن بودند‪ ،‬پایین آورد و‬ ‫آن را بر سنگفرشی از سنگ گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و رواقی را که برای سبت در خانه ساخته بودند‪ ،‬و راه ورودی پادشاه را از بیرون‪ ،‬از خانه خداوند به خاطر پادشاه آشور تغییر داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و بقی هه وقایع دوران سلطنت آحاز که انجام داد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۲۰‬پس آحاز با پدران خود خوابید و در شهر داود با پدرانش دفن شد و پسرش حزقیا به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۷‬‬ ‫‪ ۱‬در دوازدهمین سال سلطنت آحاز‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬هوشع پسر ایله به مدت نه سال در سامره بر اسرائیل سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد‪ ،‬اما نه مانند پادشاهان اسرائیل که پیش از او بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬شرل رمناسر‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬به مقابله با او برخاست و هوشع بنده او شد و هدایایی به او داد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و پادشاه آشور در هوشع فتنهای یافت‪ ،‬زیرا که او رسولن نزد سو‪ ،‬پادشاه مصر فرستاده بود و هدیهای برای پادشاه آشور نیاورده بود‪،‬‬ ‫چنانکه سال به سال میکرد ‪.‬پس پادشاه آشور او را حبس کرده‪ ،‬در زندان بست‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه پادشاه آشور از سراسر سرزمین بیرون آمد و به سامره هجوم آورد و آن را سه سال محاصره کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬در نهمین سال سلطنت هوشع‪ ،‬پادشاه آشور سامره را تصرف کرد و بنیاسرائیل را به آشور برد و ایشان را در حلح و خابور‪ ،‬کنار رود‬ ‫جوزان‪ ،‬و در شهرهای مادها اسکان داد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬زیرا چنین بود که بنیاسرائیل به یهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬که ایشان را از سرزمین مصر‪ ،‬از زیر دست فرعون‪ ،‬پادشاه مصر‪ ،‬بیرون آورده‬ ‫بود‪ ،‬گناه کرده بودند و از خدایان دیگر ترسیده بودند‪،‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۸‬و به فرایض ا لمتهایی که خداوند از حضور بنیاسرائیل بیرون رانده بود و به فرایض پادشاهان اسرائیل که خودشان ساخته بودند‪ ،‬سلوک‬ ‫نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و بنیاسرائیل مخفیانه کارهایی را که علیه یهوه خدای خود ناشایست بود‪ ،‬انجام دادند و در تمام شهرهای خود‪ ،‬از برجهای دیدهبانان‬ ‫گرفته تا شهرهای حصاردار‪ ،‬مکانهای بلند برای خود ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و برای خود بتها و ارشیرهها در هر تپ هه بلند و زیر هر درخت سبز برپا کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و در آنجا در همه مکانهای بلند بخور سوزاندند‪ ،‬چنانکه ا لمتهایی که خداوند از حضور ایشان رانده بود‪ ،‬چنین کردند و کارهای زشت‬ ‫کرده‪ ،‬خشم خداوند را به هیجان آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬زیرا بتها را پرستش میکردند‪ ،‬در حالی که خداوند به ایشان گفته بود« ‪:‬این کار را نکنید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬با این حال‪ ،‬خداوند به وسیل هه هم هه انبیا و هم هه پیشگویان علیه اسرائیل و یهودا شهادت داد و گفت« ‪:‬از راههای زشت خود بازگردید و‬ ‫احکام و فرایض مرا‪ ،‬مطابق با تمام شریعتی که به پدرانتان امر فرمودم و به وسیل هه بندگانم‪ ،‬انبیا‪ ،‬برای شما فرستادم‪ ،‬نگه دارید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما ایشان نشنیدند‪ ،‬بلکه گردنهای خود را سخت کردند‪ ،‬مانند گردنهای پدرانشان که به یهوه خدای خود ایمان نیاوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و فرایض او و عهدی را که با پدرانشان بسته بود و شهاداتی را که علیه ایشان گواهی داده بود‪ ،‬رد کردند و از باطل پیروی نمودند و‬ ‫خودپسند شدند و از پی ا لمتهایی که اطرافشان بودند رفتند‪ ،‬در حالی که خداوند به آنها فرموده بود که مانند آنها عمل نکنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و تمامی فرامین یهوه خدای خود را ترک کردند و برای خود بتهای ریختهشده‪ ،‬یعنی دو گوساله ساختند و بیشهای ساختند و به تمامی‬ ‫لشکر آسمان سجده کردند و بعل را عبادت نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و پسران و دختران خود را از آتش گذرانیدهاند و فالگیری و جادوگری کردهاند و خود را فروختهاند تا در نظر خداوند پلیدی به عمل‬ ‫آورند و خشم او را برانگیزند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬پس خداوند بر اسرائیل بسیار خشمگین شد و آنها را از نظر خود دور انداخت‪ ،‬به طوری که جز قبیله یهودا کسی باقی نماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و یهودا نیز احکام یهوه خدای خود را نگاه نداشتند‪ ،‬بلکه به فرایضی که اسرائیل ساخته بود‪ ،‬سلوک نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و خداوند تمامی ذریت اسرائیل را طرد کرد و ایشان را ذلیل ساخت و ایشان را به دست تاراجکنندگان سپرد‪ ،‬تا جایی که ایشان را از‬ ‫نظر خود انداخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬زیرا او اسرائیل را از خاندان داوود جدا کرد و ایشان یربعام پسر نباط را پادشاه ساختند و یربعام اسرائیل را از پیروی خداوند منحرف‬ ‫ساخت و ایشان را به گناهی بزرگ واداشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬زیرا بنیاسرائیل در تمامی گناهانی که یربعام مرتکب شده بود‪ ،‬سلوک کردند و از آنها دوری نورزیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬تا اینکه خداوند‪ ،‬چنانکه به وسیل هه هم هه بندگانش‪ ،‬انبیا‪ ،‬گفته بود‪ ،‬اسرائیل را از نظر خود دور کرد ‪.‬به این ترتیب‪ ،‬اسرائیل از سرزمین‬ ‫خود به آشور تبعید شدند و تا به امروز در آنجا هستند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و پادشاه آشور مردانی از بابل و کوت و عوا و حمات و سفروایم آورد و ایشان را به جای بنیاسرائیل در شهرهای سامره جای داد و‬ ‫ایشان سامره را تصرف کرده‪ ،‬در شهرهایش ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و در ابتدای سکونتشان در آنجا‪ ،‬از خداوند نترسیدند ‪.‬پس خداوند شیرهایی در میانشان فرستاد که بعضی از ایشان را کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬پس به پادشاه آشور گفتند« ‪:‬امتهایی که تو کوچاندهای و در شهرهای سامره ساکن ساختهای‪ ،‬از رسم خدای آن سرزمین خبر ندارند ‪.‬از‬ ‫این رو‪ ،‬او شیرها را در میان آنها فرستاده است و آنها آنها را میکشند‪ ،‬زیرا رسم خدای آن سرزمین را نمیدانند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آنگاه پادشاه آشور فرمان داد و گفت« ‪:‬یکی از کاهنانی را که از آنجا آوردهاید‪ ،‬به آنجا ببرید تا بروند و در آنجا ساکن شوند و او به آنها‬ ‫آداب خدای آن سرزمین را بیاموزد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬سپس یکی از کاهنانی که از سامره کوچانده بودند‪ ،‬آمد و در بیتئیل ساکن شد و به آنها آموخت که چگونه از خداوند بترسند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬اما هر امتی خدایان خود را ساختند و آنها را در خانههای مکانهای بلند که سامریان ساخته بودند‪ ،‬گذاشتند‪ ،‬یعنی هر امتی در شهرهای‬ ‫خود که در آنها ساکن بودند‪.‬‬ ‫سکوتبنوت را ساختند و مردان کوت‪ ،‬نسرگال را و مردان حمات‪ ،‬ارشیما را‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و مردان بابل‪ ،‬م‬ ‫ر‬ ‫ر‬ ‫ر‬ ‫ر‬ ‫سفرروایم‪ ،‬در آتش سوزاندند‪.‬‬ ‫خدایان‬ ‫ک‪،‬‬ ‫ل‬ ‫م‬ ‫ن‬ ‫ع‬ ‫و‬ ‫ک‬ ‫ل‬ ‫م‬ ‫صر‬ ‫د‬ ‫ا‬ ‫برای‬ ‫را‬ ‫خود‬ ‫فرزندان‬ ‫رواییان‬ ‫ف‬ ‫س‬ ‫و‬ ‫ساختند‬ ‫را‬ ‫ررتاک‬ ‫ت‬ ‫و‬ ‫‪ ۳۱‬و عویان‪ ،‬نسب رحز‬ ‫س‬ ‫ر م‬ ‫ر م‬ ‫ر‬ ‫ر‬ ‫‪ ۳۲‬پس ایشان از خداوند ترسیدند و از کوچکترین خود‪ ،‬کاهنانی برای مکانهای بلند تعیین کردند که برای ایشان در خانههای مکانهای بلند‬ ‫قربانی میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬ایشان از خداوند میترسیدند و خدایان خود را پرستش میکردند‪ ،‬به رسم امتهایی که از آنجا کوچانده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬تا امروز آنها طبق رسوم پیشین عمل میکنند ‪:‬آنها از خداوند نمیترسند‪ ،‬نه از فرایض و نه از احکام و نه از شریعت و فرمانی که‬ ‫خداوند به فرزندان یعقوب‪ ،‬که او را اسرائیل نامید‪ ،‬امر فرمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬که خداوند با آنها عهد بسته بود و ایشان را امر فرموده‪ ،‬گفته بود« ‪:‬از خدایان غیر مترسید‪ ،‬و در برابر آنها سجده نکنید‪ ،‬و آنها را‬ ‫عبادت نکنید‪ ،‬و برای آنها قربانی نگذرانید»‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬بلکه از خداوند که شما را با قدرت عظیم و بازوی توانمند از سرزمین مصر بیرون آورد‪ ،‬بترسید و او را پرستش کنید و برای او‬ ‫قربانی بگذرانید‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬و فرایض و احکام و شریعت و فرمانی را که برای شما نوشت‪ ،‬همیشه متوجه باشید و به جا آورید و از خدایان غیر مترسید‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و عهدی را که با شما بستهام فراموش نکنید و از خدایان دیگر نترسید‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬بلکه از یهوه خدای خود بترسید‪ ،‬و او شما را از دست جمیع دشمنانتان رهایی خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬اما ایشان نشنیدند‪ ،‬بلکه موافق عادت نخستین خود عمل نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬پس این امتها از خداوند ترسیدند و بتهای تراشیده ایشان را عبادت کردند‪ ،‬هم پسران ایشان و هم پسران پسران ایشان‪ ،‬چنانکه پدران‬ ‫ایشان کردند‪ ،‬همچنان تا امروز میکنند‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫فصل ‪۱۸‬‬ ‫‪ ۱‬و در سال سوم هوشع بن ایله‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬واقع شد که حزقیا بن آحاز‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬آغاز سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬او بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و بیست و نه سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬نام مادرش نیز ابی‪ ،‬دختر زکریا بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬مانند هر آنچه پدرش داوود کرده بود‪ ،‬به جا آورد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬او مکانهای بلند را برداشت و تمثالها را شکست و ارشیرهها را قطع کرد و مار برنجی را که موسی ساخته بود‪ ،‬تکهتکه کرد‪ ،‬زیرا تا آن‬ ‫زمان بنیاسرائیل برای آن بخور میسوزاندند و او آن را نر محشتان نامید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬او به یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬توکل داشت‪ ،‬به طوری که بعد از او از تمامی پادشاهان یهودا و نه از کسانی که قبل از او بودند‪ ،‬کسی مانند‬ ‫او نبود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬زیرا او به خداوند چسبیده بود و از پیروی او انحراف نورزید‪ ،‬بلکه فرمانهای او را که خداوند به موسی امر فرموده بود‪ ،‬نگاه میداشت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خداوند با او میبود و هر جا که میرفت‪ ،‬کامیاب میشد؛ و بر پادشاه آشور عاصی شده‪ ،‬او را خدمت نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬او فلسطینیان را تا غزه و مرزهایش‪ ،‬از برجهای دیدهبانان تا شهر حصاردار‪ ،‬شکست داد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و در سال چهارم حزقیا پادشاه‪ ،‬که سال هفتم هوشع بن ایله پادشاه اسرائیل بود‪ ،‬واقع شد که شلمناسر‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬به سامره برآمده‪ ،‬آن‬ ‫را محاصره کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و در پایان سه سال آن را تصرف کردند ‪:‬در سال ششم حزقیا‪ ،‬که نهمین سال هوشع‪ ،‬پادشاه اسرائیل است‪ ،‬سامره تصرف شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و پادشاه آشور اسرائیل را به آشور اسیر کرد و ایشان را در حلح و خابور نزد نهر جوزان و در شهرهای مادها ساکن ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬زیرا که ایشان به آواز یهوه خدای خود گوش ندادند‪ ،‬بلکه از عهد او و از هر آنچه موسی بنده خداوند امر فرموده بود‪ ،‬تجاوز کردند و‬ ‫به آنها گوش ندادند و عمل ننمودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و در چهاردهمین سال سلطنت حزقیا‪ ،‬سنحاریب‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬به تمام شهرهای حصاردار یهودا حمله کرد و آنها را تصرف نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و حزقیا پادشاه یهودا نزد پادشاه آشور به لکیش فرستاد و گفت« ‪:‬من گناه کردهام؛ از من برگرد ‪:‬آنچه را که بر من وارد کردی‪،‬‬ ‫خواهم پرداخت »‪.‬و پادشاه آشور سیصد وزنه نقره و سی وزنه طل به حزقیا پادشاه یهودا داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و حزقیا تمام نقرهای را که در خانه خداوند و در خزانههای خانه پادشاه یافت میشد‪ ،‬به او داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬در آن زمان‪ ،‬حزقیا طل را از درهای معبد خداوند و از ستونهایی که حزقیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬آنها را پوشانده بود‪ ،‬جدا کرد و به پادشاه‬ ‫آشور داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و پادشاه آشور‪ ،‬ت ررتان و رربصساریس و رربصشاقی را از لکیش نزد حزقیای پادشاه با لشکری عظیم به اورشلیم فرستاد ‪.‬و ایشان روانه شده‪،‬‬ ‫به اورشلیم رسیدند ‪.‬و چون بال آمدند‪ ،‬آمده‪ ،‬نزد مجرای برکه بالیی که در راه مزرعه گازر است‪ ،‬ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و چون پادشاه را خواندند‪ ،‬الیاقیم بن حلقیا که ناظر خانه بود و شبنای کاتب و یوآخ بن آساف وقایعنگار نزد ایشان بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬ربشاقی به ایشان گفت« ‪:‬به حزقیا بگویید ‪:‬پادشاه بزرگ‪ ،‬پادشاه آشور چنین میگوید ‪:‬این چه اعتمادی است که بر آن توکل میکنی؟»‬ ‫‪ ۲۰‬تو میگویی (اما اینها سخنان باطلی هستند که میگویند )من مشورت و قدرت برای جنگ دارم ‪.‬اکنون به چه کسی اعتماد داری که علیه‬ ‫من شورش میکنی؟‬ ‫نی خرد شده‪ ،‬یعنی بر مصر‪ ،‬توکل میکنی‪ ،‬که اگر کسی بر آن تکیه کند‪ ،‬به دستش فرو رفته‪ ،‬آن را سوراخ‬ ‫این‬ ‫عصای‬ ‫‪ ۲۱‬اینک‪ ،‬تو بر‬ ‫س‬ ‫میکند ‪.‬فرعون‪ ،‬پادشاه مصر‪ ،‬نیز برای همه کسانی که بر او توکل میکنند‪ ،‬چنین است‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اما اگر به من گویید که ما به یهوه خدای خود توکل داریم‪ ،‬آیا او آن نیست که حزقیا اماکن بلند و مذبحهای او را برداشته است و به‬ ‫یهودا و اورشلیم گفته است که در مقابل این مذبح در اورشلیم سجده خواهید کرد؟‬ ‫‪ ۲۳‬پس حال‪ ،‬از تو تمنا دارم که با سرورم‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬پیمان ببندی و اگر از جانب خود بتوانی سوارکارانی بر آنها بگماری‪ ،‬دو هزار‬ ‫اسب به تو خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پس چگونه روی یک سردار از کوچکترین بندگان آقایم را خواهی برگردانید و بر مصر برای ارابهها و سواران توکل خواهی کرد؟‬ ‫‪ ۲۵‬آیا من اکنون بدون اذن خداوند به این مکان برای نابودی آن آمدهام؟ خداوند به من گفته است ‪:‬به این سرزمین حمله کن و آن را ویران‬ ‫کن‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬آنگاه الیاقیم پسر حلقیا و شبنا و یوآخ به ربشاقی گفتند« ‪:‬تمنا اینکه با بندگانت به زبان آرامی سخن بگویی زیرا آن را میفهمیم و با ما به‬ ‫زبان یهود در گوش مردمی که بر حصارند گفتگو مکن»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬ربشاقی به ایشان گفت« ‪:‬آیا آقایم مرا نزد آقای تو و نزد تو فرستاده است تا این سخنان را بگویم؟ آیا مرا نزد مردانی که بر دیوار‬ ‫نشستهاند نفرستاده است تا با شما مدفوع خود را بخورند و ادرار خود را بنوشند؟»‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه ربشاقی ایستاد و با صدای بلند به زبان یهودیان فریاد زد و گفت« ‪:‬به سخنان پادشاه بزرگ‪ ،‬پادشاه آشور گوش دهید‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬پادشاه چنین میگوید ‪:‬حزقیا شما را فریب ندهد‪ ،‬زیرا او نمیتواند شما را از دست او رهایی دهد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و حزقیا شما را بر خداوند مطمئن نسازد و نگوید که خداوند ما را البته خواهد رهانید و این شهر به دست پادشاه آشور تسلیم نخواهد‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬به حزقیا گوش مدهید‪ ،‬زیرا پادشاه آشور چنین میگوید« ‪:‬با من عهد کنید و هدیهای به من بدهید و نزد من بیایید و هر کس از مو و‬ ‫انجیر خود بخورد و هر کس از آب چشمه خود بنوشد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬تا بیایم و شما را به سرزمینی مانند سرزمین خودتان ببرم‪ ،‬سرزمین غله و شراب‪ ،‬سرزمین نان و تاکستانها‪ ،‬سرزمین زیتون روغنی و‬ ‫عسل‪ ،‬تا زنده بمانید و نمیرید ‪.‬و به حزقیا گوش ندهید وقتی که شما را ترغیب میکند و میگوید ‪:‬خداوند ما را نجات خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬آیا هیچیک از خدایان امتها‪ ،‬سرزمین خود را از دست پادشاه آشور رهایی داده است؟‬ ‫‪ ۳۴‬خدایان حمات و ارفاد کجایند؟ خدایان سفروایم‪ ،‬هینع و عوا کجایند؟ آیا سامره را از دست من رهانیده اند؟‬ ‫خدایان کشورها‪ ،‬کدامند که سرزمین خود را از دست من نجات دادهاند تا خداوند اورشلیم را از دست من نجات دهد؟‬ ‫‪ ۳۵‬از میان تمامی‬ ‫س‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۳۶‬اما قوم خاموش ماندند و به او هیچ جوابی ندادند‪ ،‬زیرا پادشاه فرمان داده بود که به او جواب ندهید‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬آنگاه الیاقیم پسر حلقیا که ناظر خانه بود و شبنای کاتب و یوآخ پسر آساف وقایعنگار با جامههای دریده نزد حزقیا آمدند و سخنان‬ ‫ربشاقی را به او گفتند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۹‬‬ ‫‪ ۱‬و چون حزقیای پادشاه این را شنید‪ ،‬لباس خود را چاک زد و پلس پوشید و به خانه خداوند درآمد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و الیاقیم‪ ،‬ناظر خانه‪ ،‬و شبنای کاتب و مشایخ کاهنان را که پلس پوشیده بودند‪ ،‬نزد اشعیا پسر آموص نبی فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و به او گفتند« ‪:‬حزقیا چنین میگوید ‪:‬امروز روز مصیبت و سرزنش و کفر است‪ ،‬زیرا که پسران به رحم رسیدهاند و قوت زاییدن‬ ‫نیست»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬شاید یهوه‪ ،‬خدایت‪ ،‬سخنان ربشاقی را که پادشاه آشور‪ ،‬آقایش‪ ،‬او را فرستاده است تا خدای زنده را تحقیر کند‪ ،‬بشنود و سخنانی را که‬ ‫یهوه‪ ،‬خدایت‪ ،‬شنیده است‪ ،‬توبیخ کند ‪.‬پس برای بازماندگان دعا کن‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس خادمان حزقیای پادشاه نزد اشعیا آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و اشعیا به ایشان گفت« ‪:‬به آقای خود چنین گویید ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬از سخنانی که شنیدهای و بندگان پادشاه آشور به آنها مرا کفر‬ ‫گفتهاند‪ ،‬مترس»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اینک من بانگی بر او خواهم فرستاد و خبری خواهد شنید و به سرزمین خود باز خواهد گشت و او را در سرزمین خودش به شمشیر‬ ‫خواهم کشت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس ربشاقی برگشت و پادشاه آشور را دید که با لبنه میجنگد‪ ،‬زیرا شنیده بود که از لکیش رفته است‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و چون خبر تسرهاقه‪ ،‬پادشاه حبشه را شنید که اینک برای جنگ با تو بیرون آمده است‪ ،‬بار دیگر رسولنی نزد حزقیا فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۰‬به حزقیا پادشاه یهودا چنین بگویید ‪:‬خدای تو که به او توکل داری‪ ،‬تو را فریب ندهد و نگوید که اورشلیم به دست پادشاه آشور تسلیم‬ ‫نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اینک شنیدهای که پادشاهان آشور با هم هه سرزمینها چه کردهاند و آنها را به کلی نابود ساختهاند ‪.‬آیا رهایی خواهی یافت؟‬ ‫سر بودند‪ ،‬ایشان را نجات‬ ‫‪ ۱۲‬آیا خدایان امتهایی که پدران من آنها را هلک کردند‪ ،‬مانند جوزان و حاران و سر سزف و بنیعدن که در ستل ر‬ ‫دادند؟‬ ‫‪ ۱۳‬پادشاه حمات و پادشاه ارفاد و پادشاه شهر سفروایم و هینع و عوا کجا هستند؟‬ ‫‪ ۱۴‬و حزقیا نامه را از دست فرستادگان گرفته‪ ،‬آن را خواند ‪.‬و حزقیا به خانه خداوند رفت و آن را در حضور خداوند پهن کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و حزقیا نزد خداوند دعا کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬ای یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل که بر کروبیان ساکن هستی‪ ،‬تو به تنهایی خدای تمامی ممالک زمین‬ ‫هستی؛ تو آسمان و زمین را آفریدهای»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬ای خداوند‪ ،‬گوش خود را فرا گیر و بشنو ‪.‬ای خداوند‪ ،‬چشمان خود را باز کن و ببین ‪.‬سخنان سنحاریب را که او را فرستاده است تا‬ ‫خدای زنده را تحقیر کند‪ ،‬بشنو‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬ای خداوند‪ ،‬به راستی که پادشاهان آشور‪ ،‬قومها و سرزمینهایشان را نابود کردهاند‪،‬‬ ‫‪ ۱۸‬و خدایان ایشان را به آتش افکندند‪ ،‬زیرا که خدا نبودند‪ ،‬بلکه ساخته دست بشر از چوب و سنگ ‪.‬از این جهت ایشان را هلک کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس حال ای یهوه خدای ما‪ ،‬از تو التماس میکنم که ما را از دست او نجات دهی تا جمیع ممالک جهان بدانند که تو تنها یهوه خدا هستی‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه اشعیا پسر آموص نزد حزقیا فرستاد و گفت« ‪:‬یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید ‪:‬آنچه را که درباره سنحاریب‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬نزد‬ ‫من دعا کردی‪ ،‬شنیدم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬این کلمی است که خداوند درباره او گفته است ‪:‬آن باکره‪ ،‬دختر صهیون‪ ،‬تو را حقیر شمرده و به تو استهزا کرده است؛ دختر اورشلیم‬ ‫سر خود را به تو جنبانده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬که را تحقیر و کفر گفتی و بر که آواز خود را بلند کردی و چشمان خود را به اعلی برافراشتی‪ ،‬حتی بر قدوس اسرائیل؟‬ ‫‪ ۲۳‬به وسیل هه فرستادگانت‪ ،‬خداوند را سرزنش کردهای و گفتهای« ‪:‬با کثرت ارابههایم به بلندی کوهها و به کنارههای لبنان آمدهام و‬ ‫درختان سرو بلند و صنوبرهای مرغوب آن را قطع خواهم کرد و به اقامتگاههای مرزهای او و به جنگل کرملش وارد خواهم شد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬من حفر کرده و آبهای غریب نوشیدهام‪ ،‬و با کف پای خود تمام نهرهای سرزمینهای محاصرهشده را خشکاندهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آیا از قدیم نشنیدهای که چگونه این را کردهام و از ایام قدیم که آن را شکل دادهام؟ اکنون آن را به انجام رساندهام که تو شهرهای‬ ‫حصاردار را ویران و به تودههای ویران تبدیل خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬از این رو‪ ،‬ساکنان آنها کمتوان‪ ،‬هراسان و شرمنده بودند؛ مانند علف صحرا و مانند علف سبز‪ ،‬مانند علف پشت بامها و مانند غله ای‬ ‫که پیش از رسیدن پژمرده میشود‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬اما من از اقامت تو و خروج و دخول تو و خشمی که بر من داری‪ ،‬آگاهم‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬چون خشم تو بر من و غوغای تو به گوشهای من رسیده است‪ ،‬بنابراین مهار خود را بر بینی تو و لگام خود را بر لبانت خواهم گذاشت‬ ‫و تو را از راهی که آمدهای‪ ،‬باز خواهم گرداند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و این برای تو نشانهای خواهد بود که امسال از آنچه خود میروید‪ ،‬خواهید خورد و در سال دوم از آنچه از آن بروید‪ ،‬و در سال سوم‬ ‫بکارید و درو کنید و تاکستانها غرس کنید و میوه آنها را بخورید‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و بقیهای که از خاندان یهودا رستگار شوند‪ ،‬بار دیگر به پایین ریشه خواهند دوانید و به بال میوه خواهند داد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬زیرا که از اورشلیم بقیهای بیرون خواهند آمد و نجاتیافتگان از کوه صهیون ‪.‬غیرت یهوه صبایوت این را به جا خواهد آورد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬بنابراین خداوند درباره پادشاه آشور چنین میگوید ‪:‬او به این شهر داخل نخواهد شد و به آنجا تیری نخواهد انداخت و با سپر در مقابلش‬ ‫نخواهد آمد و سنگری در برابرش نخواهد افراشت‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۳۳‬خداوند میگوید ‪:‬از راهی که آمده است‪ ،‬به همان نیز باز خواهد گشت و به این شهر داخل نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬زیرا من از این شهر دفاع خواهم کرد و آن را نجات خواهم داد‪ ،‬به خاطر خودم و به خاطر بندهام داوود‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و در آن شب واقع شد که فرشته خداوند بیرون رفته‪ ،‬صد و هشتاد و پنج هزار نفر از اردوی آشوریان را زد و چون صبح زود‬ ‫برخاستند‪ ،‬اینک همه آنها لشههای مرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬پس سنحاریب‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬کوچ کرد و رفت و بازگشت و در نینوا ساکن شد‪.‬‬ ‫آصر او را به شمشیر زدند و ایشان به‬ ‫‪ ۳۷‬و واقع شد که چون او در خانه خدای خود‪ ،‬نسسصروک‪ ،‬عبادت میکرد‪ ،‬پسرانش ارد رصر رملرک و ش ررر س‬ ‫سر رحددون‪ ،‬به جای او سلطنت نمود‪.‬‬ ‫زمین ارمنستان فرار کردند ‪.‬و پسرش‪ ،‬ا ر ر‬ ‫فصل ‪۲۰‬‬ ‫‪ ۱‬در آن روزها حزقیا بیمار و مشرف به مرگ بود ‪.‬و اشعیا پسر آموص نبی نزد او آمد و به او گفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬خانه خود را‬ ‫آماده کن‪ ،‬زیرا خواهی مرد و زنده نخواهی ماند»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه روی خود را به سوی دیوار کرد و نزد خداوند دعا کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۳‬ای خداوند‪ ،‬از تو التماس میکنم که اکنون به یاد آوری که چگونه با راستی و با دل کامل در حضور تو سلوک کردهام و آنچه را که در‬ ‫نظر تو نیکو بوده است‪ ،‬انجام دادهام »‪.‬و حزقیا به شدت گریست‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و واقع شد پیش از آنکه اشعیا به حیاط میانی شهر برود‪ ،‬که کلم خداوند بر او نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۵‬برگرد و به حزقیا‪ ،‬پیشوای قوم من‪ ،‬بگو ‪:‬خداوند‪ ،‬خدای پدرت داوود‪ ،‬چنین میگوید ‪:‬دعای تو را شنیدهام و اشکهایت را دیدهام ‪.‬اینک تو‬ ‫را شفا خواهم داد ‪.‬در روز سوم به خانه خداوند خواهی رفت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و من پانزده سال بر عمر تو خواهم افزود و تو و این شهر را از دست پادشاه آشور رهایی خواهم داد و به خاطر خودم و به خاطر بندهام‬ ‫داوود از این شهر دفاع خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و اشعیا گفت« ‪:‬مقداری انجیر بردارید »‪.‬پس آن را گرفته‪ ،‬بر دمل گذاشتند و او شفا یافت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و حزقیا به اشعیا گفت« ‪:‬نشانه شفای من توسط خداوند و رفتن من به خانه خداوند در روز سوم چیست؟»‬ ‫‪ ۹‬و اشعیا گفت« ‪:‬این نشانهای از جانب خداوند خواهی داشت که خداوند آنچه را که گفته است‪ ،‬انجام خواهد داد ‪:‬آیا سایه ده درجه به جلو‬ ‫میرود یا ده درجه به عقب؟»‬ ‫‪ ۱۰‬حزقیا پاسخ داد« ‪:‬پایین رفتن سایه ده درجه آسان است ‪.‬بلکه سایه ده درجه به عقب برگردد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و اشعیا نبی نزد خداوند فریاد برآورد و او سایه را ده درجه به عقب آورد‪ ،‬همان درجهای که در ساعت آحاز پایین رفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬در آن زمان‪ ،‬رمرودرکبرلدان‪ ،‬پسر برلدان‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬نامهها و هدیهای نزد سح صزقیا فرستاد‪ ،‬زیرا شنیده بود که سح صزقیا بیمار شده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و حزقیا ایشان را اجابت کرد و تمامی خان هه اشیای نفیس خود را از نقره و طل و ادویه و روغن گرانبها و تمامی خان هه اسلحهاش و هر‬ ‫آنچه را که در خزانههایش یافت میشد‪ ،‬به ایشان نشان داد ‪.‬چیزی در خانهاش و در تمامی قلمروش نبود که حزقیا به ایشان نشان نداده باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه اشعیا نبی نزد حزقیای پادشاه آمده‪ ،‬به او گفت« ‪:‬این مردان چه گفتند و از کجا نزد تو آمدند؟ »حزقیا گفت« ‪:‬از سرزمین‬ ‫دوردست‪ ،‬یعنی از بابل آمدهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و او گفت« ‪:‬در خانه تو چه دیدهاند؟ »حزقیا پاسخ داد« ‪:‬همه چیزهایی را که در خانه من است دیدهاند و چیزی در خزانههای من‬ ‫نیست که به ایشان نشان نداده باشم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و اشعیا به حزقیا گفت« ‪:‬کلم خداوند را بشنو»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اینک ایامی میآید که هر آنچه در خانه توست و آنچه پدرانت تا امروز ذخیره کردهاند‪ ،‬به بابل برده خواهد شد و هیچ چیز باقی نخواهد‬ ‫ماند‪ ،‬میگوید خداوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و از پسرانت که از تو پدید آیند و تو آنها را تولید کنی‪ ،‬آنها را خواهند برد و آنها در قصر پادشاه بابل خواجه خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه حزقیا به اشعیا گفت« ‪:‬کلم خداوند که گفتی نیکوست »‪.‬و او گفت« ‪:‬آیا نیکو نیست اگر در روزگار من سلمتی و راستی باشد؟»‬ ‫‪ ۲۰‬و بقیه وقایع حزقیا و تمامی قدرت او و اینکه چگونه استخر و قنات ساخت و آب را به شهر آورد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان‬ ‫یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۲۱‬پس حزقیا با پدران خود خوابید و پسرش‪ ،‬منسی‪ ،‬به جای او پادشاه شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۱‬‬ ‫‪ ۱‬منسی دوازده ساله بود که پادشاه شد و پنجاه و پنج سال در اورشلیم پادشاهی کرد ‪.‬و نام مادرش سح صفصیبره بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬موافق رجاسات ا لمتهایی که خداوند ایشان را از حضور بنیاسرائیل اخراج کرده بود‪ ،‬به عمل‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬زیرا او مکانهای بلندی را که پدرش حزقیا ویران کرده بود‪ ،‬دوباره بنا کرد و مذبحهایی برای بعل ساخت و مانند اخاب‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪،‬‬ ‫بتخانهای ساخت و به تمامی لشکر آسمان سجده کرد و آنها را عبادت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و مذبحها در خانه خداوند بنا کرد‪ ،‬که دربارهاش خداوند گفته بود« ‪:‬نام خود را در اورشلیم خواهم گذاشت»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و او در دو صحن خانه خداوند‪ ،‬برای تمامی لشکر آسمان قربانگاهها ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و پسر خود را از آتش گذرانید و فالگیری و افسونگری میکرد و با اجنه و جادوگران مراوده داشت ‪.‬او در نظر خداوند شرارت بسیار‬ ‫ورزیده‪ ،‬خشم او را برانگیخت‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۷‬و تمثالی تراشیده از بتخانهای که ساخته بود‪ ،‬در خانهای که خداوند دربارهاش به داوود و به پسرش سلیمان گفته بود« ‪:‬در این خانه و در‬ ‫اورشلیم که از میان تمام قبایل اسرائیل برگزیدهام‪ ،‬نام خود را تا ابد قرار خواهم داد »‪.‬نصب کرد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و پایهای اسرائیل را دیگر از زمینی که به پدرانشان دادم‪ ،‬بیرون نخواهم راند‪ ،‬مگر به شرطی که توجه کنند تا بر حسب هر آنچه به‬ ‫ایشان امر فرمودهام و بر حسب تمام شریعتی که بندهام موسی به ایشان امر فرمود‪ ،‬عمل نمایند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما ایشان گوش ندادند ‪.‬و منسی ایشان را اغوا کرد تا از امتهایی که خداوند پیش روی بنیاسرائیل هلک کرده بود‪ ،‬بدتر عمل کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و خداوند به واسطه بندگان خود‪ ،‬انبیا‪ ،‬تکلم فرموده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۱‬چونکه منسی‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬این رجاسات را بجا آورده‪ ،‬و بدتر از جمیع اعمال اموریانی که قبل از او بودند‪ ،‬عمل نموده‪ ،‬و به بتهای‬ ‫خود یهودا را نیز مرتکب گناه ساخته است‪،‬‬ ‫‪ ۱۲‬بنابراین یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید ‪:‬اینک من چنان بلیی بر اورشلیم و یهودا میآورم که هر که آن را بشنود‪ ،‬گوشهایش از‬ ‫تعجب مورمور خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و من بر اورشلیم طناب سامره و شاقول خاندان اخاب را خواهم کشید و اورشلیم را پاک خواهم کرد‪ ،‬چنانکه کسی ظرفی را پاک میکند‬ ‫و آن را وارونه میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و بقی هه میراث خود را ترک خواهم کرد و ایشان را به دست دشمنانشان خواهم سپرد؛ و ایشان برای هم هه دشمنانشان غنیمت و غارت‬ ‫خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬زیرا از روزی که پدرانشان از مصر بیرون آمدند تا به امروز‪ ،‬آنچه را که در نظر من پلید بود‪ ،‬انجام دادهاند و خشم مرا‬ ‫برانگیختهاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و منسی خون بیگناهان را بسیار ریخت‪ ،‬تا اورشلیم را از این سر تا آن سر پر کرد‪ ،‬گذشته از گناهی که او یهودا را به آن مرتکب گناه‬ ‫ساخت تا آنچه را که در نظر خداوند بد بود‪ ،‬بجا آورند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و اما بقیه وقایع منسی و هر چه کرد و گناهی که ورزید‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫عزا‪ ،‬دفن شد و پسرش‪ ،‬آمون‪ ،‬به جای او پادشاه شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬پس منسی با پدران خود خوابید و در باغ خانهاش‪ ،‬در باغ م‬ ‫‪ ۱۹‬آمون بیست و دو ساله بود که پادشاه شد و دو سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬و نام مادرش مشلمت‪ ،‬دختر هاروز از یطبه بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬مانند پدرش منسی به عمل آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و به تمامی طریقی که پدرش سلوک میکرد‪ ،‬سلوک نمود و بتهایی را که پدرش میپرستید‪ ،‬عبادت نمود و آنها را سجده نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و یهوه خدای پدران خود را ترک کرد و در راه خداوند سلوک ننمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و بندگان آمون بر او توطئه کردند و پادشاه را در خانهاش کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و اهل زمین همه کسانی را که بر آمون پادشاه توطئه کرده بودند‪ ،‬کشتند و اهل زمین پسرش‪ ،‬یوشیا‪ ،‬را به جای او به پادشاهی نصب‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و بقی هه اعمال آمون که کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫عزا دفن کردند و پسرش‪ ،‬یوشیا‪ ،‬به جای او سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و او را در مقبرهاش در باغ م‬ ‫فصل ‪۲۲‬‬ ‫‪ ۱‬یوشیا هشت ساله بود که پادشاه شد و سی و یک سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬و نام مادرش یدیده‪ ،‬دختر عدایا از بم صسقرت بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬به جا میآورد و در تمامی راه پدرش‪ ،‬داود‪ ،‬سلوک میکرد و به طرف راست یا چپ انحراف‬ ‫نورزید‪.‬‬ ‫ر‬ ‫صلیا‪ ،‬پسر رم م‬ ‫ش لل سم کاتب را به خانه خداوند فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫ا‬ ‫پسر‬ ‫شافان‬ ‫پادشاه‪،‬‬ ‫یوشیا‪،‬‬ ‫سلطنت‬ ‫سال‬ ‫هجدهمین‬ ‫‪ ۳‬و در‬ ‫ر‬ ‫‪ ۴‬نزد سحلقیا‪ ،‬کاهن اعظم‪ ،‬برو تا نقرهای را که به خانه خداوند آورده میشود و نگهبانان در‪ ،‬آن را از مردم جمع کردهاند‪ ،‬جمع کند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و آن را به دست کسانی که بر خانه خداوند نظارت دارند‪ ،‬بسپارند تا آن را به کسانی که در خانه خداوند کار میکنند‪ ،‬بدهند تا خرابیهای‬ ‫خانه را تعمیر کنند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬به نجاران و بناان و بنلایان‪ ،‬و تا چوب و سنگ تراشیده برای تعمیر خانه بخرند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما پولی که به دستشان سپرده شد‪ ،‬از ایشان حساب گرفته نشد‪ ،‬زیرا با امانت معامله کردند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و سح صلقیا‪ ،‬کاهن اعظم‪ ،‬به شافان کاتب گفت« ‪:‬کتاب تورات را در خانه خداوند یافتهام »‪.‬و سح صلقیا کتاب را به شافان داد و او آن را خواند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس شافان کاتب نزد پادشاه برگشت و به پادشاه خبر داده‪ ،‬گفت« ‪:‬بندگانت پولی را که در خانه یافت شد‪ ،‬جمعآوری کردهاند و آن را به‬ ‫دست کسانی که کار میکنند و بر خانه خداوند نظارت دارند‪ ،‬سپردهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و شافان کاتب به پادشاه خبر داده‪ ،‬گفت« ‪:‬حلقیای کاهن کتابی به من داده است »‪.‬و شافان آن را در حضور پادشاه خواند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون پادشاه سخنان کتاب تورات را شنید‪ ،‬لباس خود را چاک زد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و پادشاه به حلقیای کاهن و اخیقام بن شافان و عکبور بن میکایا و شافان کاتب و عسایا یکی از خادمان پادشاه امر فرموده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۳‬بروید و از خداوند برای من و برای قوم و برای تمامی یهودا درباره سخنان این کتاب که یافت میشود‪ ،‬مسئلت کنید ‪.‬زیرا خشم خداوند‬ ‫که بر ما افروخته شده است‪ ،‬عظیم است‪ ،‬از این جهت که پدران ما به سخنان این کتاب گوش ندادند تا مطابق هر آنچه درباره ما نوشته شده‬ ‫است‪ ،‬عمل کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس حلقیای کاهن و اخیقام و عکبور و شافان و عسایا نزد محلده نبیه‪ ،‬همسر شلوم پسر تقوه‪ ،‬پسر رحرحاس‪ ،‬لباسدار‪ ،‬رفتند و با او گفتگو‬ ‫کردند( ‪.‬او اکنون در اورشلیم در محله زندگی میکرد)‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و او به ایشان گفت« ‪:‬یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید ‪:‬به کسی که شما را نزد من فرستاده است بگویید‪:‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۱۶‬خداوند چنین میگوید ‪:‬اینک من بلیی بر این مکان و بر ساکنانش نازل خواهم کرد‪ ،‬یعنی تمام سخنان کتابی که پادشاه یهودا خوانده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا مرا ترک کردهاند و برای خدایان دیگر بخور سوزانیدهاند تا با تمام اعمال دست خود خشم مرا برانگیزند‪ ،‬از این رو خشم من بر‬ ‫این مکان افروخته شده و خاموش نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اما به پادشاه یهودا که شما را برای مشورت با خداوند فرستاده است‪ ،‬چنین بگویید ‪:‬خداوند‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬در مورد سخنانی که‬ ‫شنیدهاید‪ ،‬چنین میگوید‪:‬‬ ‫‪ ۱۹‬چونکه دل تو نرم بود و هنگامی که سخن مرا درباره این مکان و ساکنانش شنیدی که ایشان ویران و مورد لعنت خواهند شد‪ ،‬در‬ ‫حضور خداوند فروتن شدی و جامه خود را دریدی و پیش من گریه کردی‪ ،‬خداوند میگوید ‪:‬من نیز تو را اجابت نمودم‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس اینک من تو را نزد پدرانت جمع خواهم کرد و تو به سلمتی در قبر خود جمع خواهی شد و چشمانت تمام بلئی را که من بر این‬ ‫مکان وارد خواهم آورد‪ ،‬نخواهد دید »‪.‬و به پادشاه خبر دادند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۳‬‬ ‫‪ ۱‬و پادشاه فرستاد و جمیع بزرگان یهودا و اورشلیم را نزد او جمع کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و پادشاه به خانه خداوند برآمد و تمامی مردان یهودا و جمیع ساکنان اورشلیم با وی و کاهنان و انبیا و تمامی قوم‪ ،‬چه کوچک و چه‬ ‫بزرگ‪ ،‬و تمامی سخنان کتاب عهد را که در خانه خداوند یافت شد‪ ،‬در گوش ایشان خواند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پادشاه نزد ستونی ایستاد و در حضور خداوند عهد بست که از خداوند پیروی کنند و فرامین و شهادات و فرایض او را با تمامی دل و‬ ‫تمامی جان خود نگاه دارند و سخنان این عهد را که در این کتاب نوشته شده است‪ ،‬به جا آورند ‪.‬و تمامی قوم به عهد خود وفادار ماندند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و پادشاه به سحلقیا‪ ،‬کاهن اعظم و کاهنان درجه دو و نگهبانان در‪ ،‬فرمان داد تا تمام ظروفی را که برای بعل و اشیره و برای تمامی لشکر‬ ‫آسمان ساخته شده بود‪ ،‬از معبد خداوند بیرون آورند ‪.‬و آنها را در خارج از اورشلیم‪ ،‬در مزارع قسدرون سوزاند و خاکستر آنها را به سبیتئیل‬ ‫برد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و کاهنان بتپرست را که پادشاهان یهودا برای سوزاندن بخور در مکانهای بلند شهرهای یهودا و اطراف اورشلیم تعیین کرده بودند‪ ،‬و‬ ‫نیز آنانی را که برای بعل و خورشید و ماه و سیارات و تمامی لشکر آسمان بخور میسوزاندند‪ ،‬برکنار کرد‪.‬‬ ‫شیره را از خانه خداوند‪ ،‬بیرون اورشلیم‪ ،‬به وادی قسدرون بیرون آورد و آن را در کنار وادی قسدرون سوزانید و آن را خرد کرد تا‬ ‫‪ ۶‬و ار ر‬ ‫غبار شود‪ ،‬و غبارش را بر قبرهای پسران قوم پاشید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خانههای لواط را که نزد خانه خداوند بود‪ ،‬ویران کرد‪ ،‬جایی که زنان برای بتکده جامه میبافتند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و تمامی کاهنان را از شهرهای یهودا بیرون آورد و مکانهای بلند را که کاهنان در آنها بخور میسوزاندند‪ ،‬از جبع تا بئرشبع‪ ،‬نجس‬ ‫ساخت و مکانهای بلند دروازههایی را که در مدخل دروازه یهوشع‪ ،‬فرماندار شهر‪ ،‬و در دست چپ مردی در دروازه شهر بود‪ ،‬منهدم‬ ‫ساخت‪.‬‬ ‫کاهنان مکانهای بلند به قربانگاه خداوند در اورشلیم نیامدند‪ ،‬بلکه در میان برادران خود از نان فطیر خوردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬با این حال‪،‬‬ ‫س‬ ‫‪ ۱۰‬و توفت را که در وادی بنیهنوم است‪ ،‬نجس ساخت تا هیچکس پسر یا دختر خود را برای مولک از آتش نگذراند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و اسبهایی را که پادشاهان یهودا به خورشید داده بودند‪ ،‬از مدخل خانه خداوند‪ ،‬نزد حجره نتنملک خواجهسرا که در حومه شهر بود‪،‬‬ ‫دور کرد و ارابههای خورشید را به آتش سوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و مذبحهایی را که بر بالی بالخانه آحاز بود و پادشاهان یهودا ساخته بودند‪ ،‬و مذبحهایی را که منسی در دو حیاط خانه خداوند ساخته‬ ‫بود‪ ،‬پادشاه ویران کرد و آنها را از آنجا خراب نمود و گرد و غبار آنها را به نهر قدرون پاشید‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و مکانهای بلند که روبروی اورشلیم در سمت راست کوه فساد بود و سلیمان‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬آنها را برای رع صشتموت‪ ،‬رجس صیدونیان‪،‬‬ ‫و برای رک مموش‪ ،‬رجس موآبیان‪ ،‬و برای سمل م‬ ‫کوم‪ ،‬رجس بنیعمون ساخته بود‪ ،‬پادشاه آنها را نجس ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و تمثالها را خرد کرد و اشیرهها را قطع نمود و جایهای آنها را با استخوانهای مردم پر نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و نیز مذبحی که در بیتئیل بود و مکان بلندی که یربعام بن نباط‪ ،‬که اسرائیل را به گناه کشاند‪ ،‬ساخته بود‪ ،‬هم آن مذبح و هم مکان بلند‬ ‫را ویران کرد و مکان بلند را سوزانید و آن را خرد و غبارآلود ساخت و اشیره را سوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون یوشیا متوجه شد‪ ،‬مقبرههایی را که در کوه بودند‪ ،‬دید و فرستاد و استخوانها را از مقبرهها بیرون آورد و آنها را بر قربانگاه‬ ‫سوزاند و آن را نجس کرد‪ ،‬موافق کلم خداوند که آن مرد خدا که این سخنان را بیان میکرد‪ ،‬آن را اعلم کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬پس گفت« ‪:‬این چه عنوانی است که میبینم؟ »مردان شهر به او گفتند« ‪:‬این قبر مرد خداست که از یهودا آمده و از این کارهایی که تو‬ ‫علیه قربانگاه بیتئیل انجام دادهای‪ ،‬خبر داده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و او گفت« ‪:‬او را واگذارید؛ هیچکس استخوانهایش را جابجا نکند »‪.‬پس استخوانهایش را با استخوانهای پیامبری که از سامره آمده‬ ‫بود‪ ،‬واگذاردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و یوشیا تمامی خانههای مکانهای بلند را که در شهرهای سامره بودند و پادشاهان اسرائیل آنها را ساخته و خشم خداوند را برانگیخته‬ ‫بودند‪ ،‬برداشت و با آنها موافق تمامی کارهایی که در بیتئیل کرده بود‪ ،‬عمل نمود‪.‬‬ ‫کاهنان مکانهای بلند را که آنجا بودند‪ ،‬بر مذبحها کشت و استخوانهای مردم را بر آنها سوزانید و به اورشلیم بازگشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و جمیع‬ ‫س‬ ‫‪ ۲۱‬و پادشاه به تمامی قوم فرمان داد و گفت« ‪:‬عید فصح را برای یهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬چنانکه در کتاب این عهد نوشته شده است‪ ،‬برگزار‬ ‫کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬به راستی که چنین عید فصحی از ایام داورانی که بر اسرائیل داوری میکردند‪ ،‬و نه در تمامی ایام پادشاهان اسرائیل و نه در پادشاهان‬ ‫یهودا برگزار نشده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬اما در هجدهمین سال سلطنت یوشیا‪ ،‬که در آن عید فصح برای خداوند در اورشلیم برگزار شد‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫‪ ۲۴‬و یوشیا‪ ،‬احضارکنندگان ارواح‪ ،‬جادوگران‪ ،‬مجسمهها‪ ،‬بتها و تمام رجاساتی را که در سرزمین یهودا و اورشلیم دیده شده بود‪ ،‬از بین‬ ‫برد تا سخنان شریعت را که در کتابی که حلقیای کاهن در خانه خداوند یافته بود‪ ،‬نوشته شده بود‪ ،‬به جا آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و هیچ پادشاهی پیش از او نبود که با تمامی دل و تمامی جان و تمامی توان خود‪ ،‬مطابق تمامی شریعت موسی‪ ،‬به سوی خداوند روی‬ ‫آورد‪ ،‬و پس از او نیز پادشاهی مانند او ظهور نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬با این حال‪ ،‬خداوند از شدت خشم عظیم خود که به سبب تمام کارهایی که منسی او را به آنها تحریک کرده بود‪ ،‬بر یهودا افروخته شده‬ ‫بود‪ ،‬برنگشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و خداوند گفت« ‪:‬یهودا را نیز از نظر خود دور خواهم کرد‪ ،‬چنانکه اسرائیل را دور کردم‪ ،‬و این شهر اورشلیم را که برگزیدهام و‬ ‫خانهای را که گفتم نام من در آنجا خواهد بود‪ ،‬ترک خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و اما بقیه وقایع یوشیا و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۲۹‬در ایام او‪ ،‬فرعون نرکوه‪ ،‬پادشاه مصر‪ ،‬برای جنگ با پادشاه آشور به رود فرات رفت‪ ،‬و یوشیای پادشاه نیز برای جنگ با او رفت و‬ ‫چون فرعون او را دید‪ ،‬در سم سجدو او را کشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و خادمانش او را در ارابهای از مجدو مرده حمل کرده‪ ،‬به اورشلیم آوردند و در مقبرهاش دفن کردند ‪.‬و مردم آن سرزمین‪ ،‬یهوآحاز‬ ‫پسر یوشیا را گرفتند و او را مسح کرده‪ ،‬به جای پدرش به پادشاهی نصب کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬یهوآحاز بیست و سه ساله بود که پادشاه شد و سه ماه در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬و نام مادرش حمیطل‪ ،‬دختر ارمیا از لبنه بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬موافق هر آنچه پدرانش کرده بودند‪ ،‬به عمل آورد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و فرعوننرکوه او را در سربله در زمین حمات در بند کشید تا در اورشلیم سلطنت نکند و صد وزنه نقره و سی وزنه طل بر زمین جزیه‬ ‫گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و فرعوننرکو‪ ،‬اسلیاقیم‪ ،‬پسر یوشیا را به جای پدرش‪ ،‬یوشیا‪ ،‬به پادشاهی نصب کرد و نام او را به سیهویاقیم تبدیل نمود و سیهوآحاز را با‬ ‫خود برد و او به مصر آمد و در آنجا ممرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و یهویاقیم نقره و طل را به فرعون داد‪ ،‬اما از زمین مالیات گرفت تا آن را طبق فرمان فرعون بدهد‪ ،‬و از هر کس به اندازه مالیاتش‬ ‫نقره و طل گرفت تا آن را به فرعون نکوه بدهد‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬یهویاقیم بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و یازده سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬و نام مادرش زبودا‪ ،‬دختر فدایا از رومه بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬موافق هر آنچه پدرانش کرده بودند‪ ،‬به عمل آورد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۴‬‬ ‫‪ ۱‬در ایام او‪ ،‬نبوکدنصر‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬آمد و یهویاقیم سه سال بنده او بود ‪.‬سپس برگشت و از او سرکشی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و خداوند فوجهایی از کلدانیان و فوجهایی از سوریان و فوجهایی از موآبیان و فوجهایی از بنیعمون را بر او فرستاد و ایشان را بر یهودا‬ ‫فرستاد تا آن را هلک کنند‪ ،‬موافق کلم خداوند که به واسطه بندگان خود انبیا گفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬بهیقین‪ ،‬این به فرمان خداوند بر یهودا نازل شد تا ایشان را از نظر خود دور کند‪ ،‬به سبب گناهان منسی و هر آنچه او کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و نیز به سبب خون بیگناهانی که او ریخت‪ ،‬زیرا اورشلیم را از خون بیگناهان پر کرده بود‪ ،‬خونهایی که خداوند نخواست آنها را ببخشد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و اما بقیه وقایع یهویاقیم و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۶‬پس یهویاقیم با پدران خود خوابید و پسرش یهویاکین به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و پادشاه مصر دیگر از سرزمین خود بیرون نیامد‪ ،‬زیرا پادشاه بابل هر آنچه را که متعلق به پادشاه مصر بود‪ ،‬از نهر مصر تا نهر‬ ‫فرات تصرف کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬یهویاکین هجده ساله بود که پادشاه شد و سه ماه در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬و نام مادرش نحوشطا‪ ،‬دختر الناتان‪ ،‬از اورشلیم بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬موافق هر آنچه پدرش کرده بود‪ ،‬به عمل آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬در آن زمان‪ ،‬بندگان نبوکدنصر‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬به اورشلیم حمله کردند و شهر محاصره شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و نبوکدنصر‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬به شهر حمله کرد و مأمورانش آن را محاصره نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و یهویاکین‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬به همراه مادرش‪ ،‬بندگانش‪ ،‬سرورانش و خواجهسرایانش نزد پادشاه بابل بیرون رفت‪ ،‬و پادشاه بابل او را‬ ‫در سال هشتم سلطنت خود گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و تمام خزانههای خانه خداوند و خزانههای خانه پادشاه را از آنجا بیرون برد و تمام ظروف طلیی را که سلیمان‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪،‬‬ ‫برای معبد خداوند ساخته بود‪ ،‬همانطور که خداوند فرموده بود‪ ،‬خرد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و تمام اورشلیم و همه سروران و جمیع مردان جنگی را که ده هزار نفر بودند‪ ،‬اسیر کرد و جمیع صنعتگران و آهنگران را نیز به‬ ‫اسیری برد‪ ،‬چنانکه جز فقیرترین مردم زمین کسی باقی نماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و یهویاکین را به بابل برد و مادر پادشاه و زنان پادشاه و سردارانش و بزرگان زمین را از اورشلیم به بابل به اسیری برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و تمامی مردان جنگی‪ ،‬یعنی هفت هزار نفر‪ ،‬و یک هزار صنعتگر و آهنگر‪ ،‬یعنی جمیع کسانی که قوی و جنگآزموده بودند‪ ،‬را پادشاه‬ ‫بابل به بابل به اسیری برد‪.‬‬ ‫م‬ ‫صدسقیا تغییر داد‪.‬‬ ‫به‬ ‫را‬ ‫نامش‬ ‫و‬ ‫کرد‬ ‫نصب‬ ‫پادشاهی‬ ‫به‬ ‫او‬ ‫جای‬ ‫به‬ ‫را‬ ‫نیا‬ ‫ت‬ ‫م‬ ‫پدرش‪،‬‬ ‫‪ ۱۷‬و پادشاه بابل‪ ،‬برادر‬ ‫س‬ ‫ر‬ ‫‪ ۱۸‬صدقیا بیست و یک ساله بود که پادشاه شد و یازده سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬و نام مادرش حمیطل‪ ،‬دختر ارمیا از لبنه بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬موافق هر آنچه یهویاقیم کرده بود‪ ،‬به عمل آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬زیرا به سبب خشم خداوند بر اورشلیم و یهودا‪ ،‬تا زمانی که آنها را از حضور خود بیرون راند‪ ،‬صدقیا بر پادشاه بابل شورید‪.‬‬


‫‪ ۲‬پادشاهان‬

‫فصل ‪۲۵‬‬ ‫‪ ۱‬و واقع شد که نبوکدنصر‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬در روز دهم ماه دهم‪ ،‬از سال نهم سلطنت خود‪ ،‬با تمامی لشکر خود بر اورشلیم آمد و در برابر آن‬ ‫اردو زد و قلعههایی گرداگرد آن ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و شهر تا یازدهمین سال سلطنت صدقیا پادشاه در محاصره بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و در نهمین روز از ماه چهارم‪ ،‬قحطی در شهر حاکم شد و برای اهل زمین نان نبود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و شهر ویران شد و تمام مردان جنگی شبانه از راه دروازهای که در میان دو دیوار‪ ،‬نزد باغ پادشاه بود‪ ،‬گریختند( ‪.‬و کلدانیان از هر‬ ‫طرف شهر را محاصره کرده بودند )‪.‬و پادشاه به راه دشت رفت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و لشکر کلدانیان‪ ،‬پادشاه را تعقیب کرده‪ ،‬در دشت اریحا به او رسیدند و تمامی لشکرش از او پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس پادشاه را گرفته‪ ،‬او را نزد پادشاه بابل به ربله آوردند و بر او فتوی دادند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و پسران صدقیا را پیش چشمان صدقیا کشتند و چشمان او را از کاسه در آوردند و او را با زنجیرهای برنجی بستند و به بابل بردند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و در ماه پنجم‪ ،‬در روز هفتم از ماه‪ ،‬که نوزدهمین سال سلطنت نبوکدنصر پادشاه بابل است‪ ،‬نبوزردان‪ ،‬رئیس جلدان‪ ،‬خدمتگزار پادشاه‬ ‫بابل‪ ،‬به اورشلیم آمد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و خانه خداوند و خانه پادشاه و همه خانههای اورشلیم و هر خانه بزرگ را به آتش سوزانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و تمامی لشکر کلدانیان که همراه رئیس جلدان بودند‪ ،‬دیوارهای اورشلیم را از هر طرف منهدم ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و بقیه قوم را که در شهر باقی مانده بودند و فراریانی را که به پادشاه بابل پیوسته بودند و بقیه جمعیت را نبوزرادان‪ ،‬رئیس جلدان‪ ،‬به‬ ‫اسیری برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما رئیس جلدان‪ ،‬برخی از فقیران زمین را برای باغبانی و کشاورزی واگذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و کلدانیان ستونهای برنجینی را که در خانه خداوند بود و پایهها و دریاچه برنجینی را که در خانه خداوند بود‪ ،‬شکستند و برنج آنها را‬ ‫به بابل بردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و دیگها و بیلچهها و گلگیرها و قاشقها و تمام ظروف برنجینی را که با آنها خدمت میکردند‪ ،‬بردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و رئیس جلدان‪ ،‬منقلها و کاسهها و هر آنچه از طل‪ ،‬از طل و هر آنچه از نقره‪ ،‬از نقره بود‪ ،‬برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬دو ستون‪ ،‬یک دریاچه و پایههایی که سلیمان برای خانه خداوند ساخته بود؛ برنج همه این ظروف بیوزن بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬ارتفاع یک ستون هجده ذراع بود و تاج بالی آن برنجین بود‪ ،‬و ارتفاع تاج سه ذراع‪ ،‬و تاج و انارهای اطراف تاج‪ ،‬همه از برنج‬ ‫بودند‪ ،‬و ستون دوم نیز مانند اینها تاجگذاری شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و رئیس جلدان‪ ،‬سرایا‪ ،‬کاهن اعظم‪ ،‬و صفنیا‪ ،‬کاهن دوم‪ ،‬و سه نفر از نگهبانان درگاه را گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و از شهر‪ ،‬سرداری را که بر مردان جنگی گماشته شده بود و پنج نفر از کسانی را که در حضور پادشاه بودند و در شهر یافت‬ ‫میشدند‪ ،‬و کاتب رئیس لشکر را که اهل ولیت را جمعآوری میکرد و شصت نفر از اهل ولیت را که در شهر یافت شدند‪ ،‬برد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و نبوزرادان رئیس جلدان ایشان را برداشته‪ ،‬نزد پادشاه بابل به ربله برد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و پادشاه بابل ایشان را در ربله در زمین حمات زد و کشت ‪.‬پس یهودا از زمین خود اسیر شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و اما قومی که در سرزمین یهودا باقی مانده بودند و نبوکدنصر‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬ایشان را واگذاشته بود‪ ،‬جدلیا پسر اخیقام پسر شافان را‬ ‫نیز بر ایشان فرمانروا ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و چون تمامی سرداران لشکرها با مردانشان شنیدند که پادشاه بابل‪ ،‬جدلیا را والی قرار داده است‪ ،‬اسماعیل بن نتنیا و یوحانان بن‬ ‫قاریح و سرایا بن تنحومت نطوفاتی و یازنیا پسر معکاتی با مردانشان نزد جدلیا به مصفه آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و جدلیا برای ایشان و برای مردانشان قسم خورد و به ایشان گفت« ‪:‬از بندگی کلدانیان مترسید ‪.‬در این زمین ساکن شوید و پادشاه بابل‬ ‫را خدمت کنید و برای شما نیکو خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اما در ماه هفتم‪ ،‬اسماعیل پسر نتنیا‪ ،‬پسر الیشمع‪ ،‬از نسل پادشاه‪ ،‬به همراه ده نفر آمد و جدلیا را زد که او و یهودیان و کلدانیانی که با‬ ‫او در مصفه بودند‪ ،‬مردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و تمامی قوم‪ ،‬چه کوچک و چه بزرگ‪ ،‬و سرداران لشکرها برخاسته‪ ،‬به مصر آمدند‪ ،‬زیرا از کلدانیان میترسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و در هفتمین و سیمین سال اسارت یهویاکین‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬در روز بیستم و هفتم ماه دوازدهم‪ ،‬واقع شد که ا ر سویل رمرودرک‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬در‬ ‫سالی که سلطنت خود را آغاز کرد‪ ،‬سر یهویاکین‪ ،‬پادشاه یهودا را از زندان برافراشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و با او سخنان دلویز گفت‪ ،‬و تخت او را بالتر از تخت پادشاهانی که با او در بابل بودند‪ ،‬گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و لباس زندان او را عوض کرد و او در تمام روزهای عمرش پیوسته در حضور وی نان میخورد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و مقرری او مستمریای بود که پادشاه به او میداد‪ ،‬به نرخ روز برای هر روز‪ ،‬در تمام ایام عمرش‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of 2nd Kings by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu