اعمال پولس و کال فصل۱ ۱وقتی پولس پس از فرار از انطاکیه به قونیه رفت ،دیماس و هرموجنس با او همراه شدند ،که در آن زمان پر از ریاکاری بودند. ۲اما پولس فقط به خوبی خدا نظر داشت و به آنها بدی نکرد ،بلکه آنها را بسیار دوست داشت. ۳بر این اساس ،او کوشید تا تمام سخنان و آموزههای مسیح و طرح انجیل پسر محبوب خدا را برای آنها قابل فهم سازد و آنها را در شناخت مسیح ،آنگونه که بر او آشکار شده بود ،آموزش دهد. ۴و مردی به نام ا ل ت نیسیفورس چون شنید که پوللس به قونیه آمده است ،به اتفاق همسرش لل تکترا و پسرانش سیمیا و زنو به استقبال او رفتند تا ل او را به خانه خود دعوت کنند. ۵زیرا تی ل طس توصیفی از شخصیت پولس به ایشان داده بود ،در حالی که آنها هنوز او را از نزدیک نمیشناختند ،بلکه فقط با شخصیت او آشنا بودند. ۶ایشان از طریق شاهراه به لستره رفتند و در آنجا منتظر او ایستادند و هر که از آنجا میگذشت را با توصیفی که تیطس به ایشان داده بود ، مقایسه میکردند. ۷سرانجام مردی را دیدند( که نامش پولس بود )که میآمد ،کوتاهقد ،طاس( یا تراشیده )،رانهای کج ،پاهای زیبا ،چشمان گود رفته؛ بینی کج؛ و سرشار از ظرافت؛ زیرا گاهی به صورت انسان و گاهی به صورت فرشته ظاهر میشد .و پولس اونیسیفوروس را دید و خوشحال شد. ل ل نیسیفورس گفت« :سلم بر تو ،بنده خدای متبارک ».پولس پاسخ داد« :فیض خدا با تو و خانوادهات باد». ۸و ا ل ۹اما دمو و هرموگنس حسادت ورزیدند و دیماس با تظاهر به دینداری فراوان گفت« :مگر ما نیز بندگان خدای متبارک نیستیم؟ چرا به ما سلم نکردی؟» ۱۰ا ل نیسیفورس پاسخ داد« :چون من در شما ثمره پارسایی ندیدهام؛ با این حال ،اگر چنین هستید ،به خانه من نیز راه خواهید یافت». ل ل نیسیفورس رفت و از این بابت شادی عظیمی در میان اهل خانه پدید آمد و ایشان به دعا و پاره کردن نان مشغول ۱۱آنگاه پولس به خان هه ا ل شدند و به موعظ هه پولس در مورد کلم خدا در مورد پرهیز از گناه و رستاخیز گوش فرا دادند ،به این شرح: ۱۲خوشا به حال پاکدلن ،زیرا ایشان خدا را خواهند دید. ۱۳خوشا به حال کسانی که جسم خود را پاک( یا بیآلیش )نگه میدارند؛ زیرا ایشان معبد خدا خواهند بود. ۱۴خوشا به حال پارسایان( یا پاکدامن)؛ زیرا خدا خود را بر ایشان آشکار خواهد کرد. ۱۵خوشا به حال کسانی که از لذات دنیوی خود دست میکشند؛ زیرا ایشان مورد قبول خدا قرار خواهند گرفت. ۱۶خوشا به حال آنان که زن دارند ،چنانکه گویی زن ندارند؛ زیرا ایشان فرشتگان خدا خواهند شد. ۱۷خوشا به حال کسانی که از کلم خدا میلرزند ،زیرا ایشان تسلی خواهند یافت. ۱۸خوشا به حال کسانی که تعمید خود را پاک نگه میدارند؛ زیرا ایشان با پدر ،پسر و روحالقدس آرامش خواهند یافت. ۱۹خوشا به حال کسانی که حکمت( یا آموزه )عیسی مسیح را دنبال میکنند؛ زیرا ایشان پسران خدای متعال نامیده خواهند شد. ۲۰خوشا به حال کسانی که از دستورات عیسی مسیح پیروی میکنند؛ زیرا ایشان در نور ابدی ساکن خواهند بود. ۲۱خوشا به حال آنان که به خاطر عشق به مسیح ،شکوه دنیا را رها میکنند؛ زیرا ایشان فرشتگان را داوری خواهند کرد و در دست راست مسیح قرار خواهند گرفت و تلخی داوری آخر را نخواهند چشید. ۲۲خوشا به حال جسم و جان باکرهها؛ زیرا ایشان مقبول خدا هستند و پاداش بکارت خود را از دست نخواهند داد؛ زیرا کلم پدر (آسمانی )ایشان در روز پسرش برای نجات ایشان مؤثر خواهد بود و ایشان تا ابد از آرامش بهرهمند خواهند شد. فصل۲ ۱هنگامی که پولس این موعظه را در کلیسایی که در خانه النیسیفوروس بود ،ایراد میکرد ،باکرهای به نام تکل که نام مادرش تئوکلیا بود و نامزد مردی به نام تامیریس بود ،کنار پنجرهای در خانهاش نشسته بود. ۲از آنجا ،از طریق پنجرهای در خانهای که پولس در آن بود ،شب و روز موعظههای پولس را در مورد خدا ،نیکوکاری ،ایمان به مسیح و دعا میشنید؛ ۳و از پنجره جدا نمیشد ،مگر اینکه با شادی فراوان مطیع آموزههای ایمان میشد. ۴سرانجام ،چون زنان و دوشیزگان بسیاری را دید که نزد پولس میرفتند ،سخت آرزو کرد که شایسته حضور در حضور او و شنیدن کلم مسیح شود؛ زیرا او هنوز خود پولس را ندیده بود ،بلکه فقط موعظههای او را شنیده بود ،آن هم فقط به همین. ۵اما چون او راضی نشد که از پنجره بیرون برود ،مادرش کسی را نزد تامیریس فرستاد و تامیریس با کمال میل آمد ،به این امید که اکنون با او ازدواج کند .پس او به تئوکلیا گفت« :تکلی من کجاست؟» ۶تئوکلیا پاسخ داد« :تامیریس ،میخواهم چیزی بسیار عجیب به تو بگویم؛ زیرا تکل ،به مدت سه روز ،از پنجره تکان نمیخورد ،نه برای خوردن و آشامیدن ،بلکه چنان مشتاق شنیدن سخنان فریبنده و فریبندهی یک خارجی است که من کاملل تحسین میکنم ،تامیریس ،که زن جوانی با حجب و حیا که او میشناسد ،چنین تحمل میکند که دیگران او را چنین تحت تأثیر قرار دهند».
اعمال پولس و تکل
۷زیرا آن مرد تمام شهر ایقونیه و حتی کلیسای تکلی شما را در میان دیگران آشفته کرده است .همه زنان و مردان جوان برای دریافت آموزههای او به سوی او هجوم میآورند؛ کسی که علوه بر همه ،به آنها میگوید که فقط یک خدا وجود دارد که تنها باید پرستش شود و ما باید در پاکدامنی زندگی کنیم. ۸با وجود این ،دخترم تکل ،مانند تار عنکبوتی که به پنجره بسته شده باشد ،مجذوب سخنان پولس میشود و با اشتیاقی شگرف و لذتی عظیم به آنها گوش میدهد؛ و بدین ترتیب ،با گوش دادن به سخنان او ،آن زن جوان اغوا میشود .اکنون برو و با او صحبت کن ،زیرا او نامزد توست. ۹پس تامیریس رفت و پس از سلم کردن به او و مواظب بودن که او را غافلگیر نکند ،گفت« :تکل ،همسر من ،چرا با این حالت افسرده نشستهای؟ چه تأثیرات عجیبی بر تو گذاشته شده است؟ »به سوی تامیریس برگرد و سرخ شو. ۱۰مادرش نیز به همین منوال با او سخن گفت و گفت« :فرزندم ،چرا چنین غمگین نشستهای و مانند کسی که متحیر است ،پاسخی نمیدهی؟» ۱۱آنگاه آنها بسیار گریستند ،ثثمیریا ،که همسرش را از دست داده بود؛ تئوکلیا ،که دخترش را از دست داده بود؛ و کنیزان ،که معشوقه خود را از دست داده بودند؛ و سوگواری همگانی در خانواده بر پا شد. ۱۲اما هیچ یک از این چیزها بر تکل تأثیری نگذاشت تا او را چنان متمایل کند که به آنها روی آورد و به آنها توجه کند؛ زیرا او هنوز به سخنان پولس توجه میکرد. ۱۳آنگاه تامیریس به کوچه دوید تا ببیند چه کسانی نزد پولس رفتند و از نزد او بیرون آمدند؛ و دو مرد را دید که با هم بحث داغی میکردند ،پس به آنها گفت: ۱۴ای آقایان ،اینجا چه کار دارید؟ و کیست آن مر لد از میان شما که در میان شما ،ذهن مردان ،چه جوانان و چه دوشیزگان را فریب میدهد و ایشان را ترغیب میکند که ازدواج نکنند و به همین منوال ادامه دهند؟ ۱۵اگر گزارش درستی از او به من بدهید ،قول میدهم مبلغ قابل توجهی به شما بدهم ،زیرا من رئیس این شهر هستم. ۱۶دیماس و هرموجنز پاسخ دادند« :ما نمیتوانیم دقیقا ل بگوییم او کیست ،اما این را میدانیم که او مردان جوان را از همسرانشان و دوشیزگان را از شوهرانشان محروم میکند ،زیرا تعلیم میدهد که رستاخیزی در آینده وجود نخواهد داشت ،مگر اینکه در پاکدامنی بمانید و جسم خود را آلوده نکنید». فصل۳ ۱آنگاه تامیریس گفت« :با من به خانهام بیایید و تجدید قوا کنید ».پس آنها به مهمانی بسیار باشکوهی رفتند ،جایی که شراب فراوان و آذوقه فراوان بود. ۲آنها را به سفره ای بسیار پهن شده آوردند و تامیریس به خاطر عشقی که به تکل داشت و آرزوی ازدواج با او ،آنها را به وفور نوشاند. ۳آنگاه تامیریس گفت« :از تو میخواهم که مرا از عقاید این پولس آگاه کنی تا آنها را بفهمم؛ زیرا من نگران تکل هستم ،زیرا او چنان از سخنان آن غریبه لذت میبرد که در خطر از دست دادن همسر دلخواهم هستم». ۴آنگاه دیماس و هرموگنس هر دو با هم پاسخ دادند و گفتند« :بگذارید او را نزد فرماندار کاستلیوس ببرند ،به عنوان کسی که میکوشد مردم را به دین جدید مسیحیان ترغیب کند ،و او ،به دستور قیصر ،او را خواهد کشت ،و به این وسیله تو همسر خود را به دست خواهی آورد». ۵در عین حال ،ما به او خواهیم آموخت که رستاخیزی که او از آن سخن میگوید ،اکنون فرا رسیده است و شامل فرزندان ما میشود؛ و اینکه ما آنگاه که به شناخت خدا رسیدیم ،دوباره برخاستیم. ۶چون تامیریس این روایت را از ایشان شنید ،سخت آزرده خاطر شد: ۷و بامدادان برخاسته ،به خانه ا ل نیسیفورس رفت ،در حالی که والیان و زندانبان و گروه کثیری از مردم با چوبدستیها حضور داشتند ،و به ل پوللس گفت: ۸تو شهر ایقونیه و از جمله شهر دیگر ،تکل را که نامزد من است ،به فساد کشاندهای ،به طوری که اکنون او حاضر به ازدواج با من نیست .پس تو باید با ما نزد فرماندار کاستلیوس بروی. ۹و تمام جمعیت فریاد زدند« :این شیاد را نابود کنید ،زیرا او ذهن زنان ما را منحرف کرده است ».و همه مردم به او گوش دادند. فصل۴ ۱آنگاه تامیریس در برابر کرسی قضاوت والی ایستاد و با صدای بلند به شرح زیر سخن گفت. ۲ای والی ،من نمیدانم این مرد از کجا آمده است؛ اما او کسی است که تعلیم میدهد ازدواج حرام است .پس به او دستور بده تا در حضور تو توضیح دهد که به چه دلیل چنین عقایدی را منتشر میکند. ل ۳در حالی که او این سخنان را میگفت ،دیماس و هرموجنز( به آرامی به تامیریس گفتند« ):بگو که او مسیحی است ،و او را فورا خواهند کشت». ۴اما والی محتاطتر شد و پولس را صدا زد و گفت« :تو کیستی؟ چه تعلیم میدهی؟ گویا گناهان بزرگی را به گردن تو میاندازند». ۵آنگاه پولس با صدای بلند گفت« :ای فرماندار ،از آنجایی که اکنون فراخوانده شدهام تا درباره آموزههای خود توضیح دهم ،مشتاقم که به سخنان تو گوش فرا دهم». ۶آن خدایی که خدای انتقام است و جز نجات آفریدگانش به چیزی نیاز ندارد ،مرا فرستاده است تا ایشان را از شرارتها و فسادهایشان ،از همه لذتهای( گناهآلود )و از مرگ بازستانم و ایشان را ترغیب کنم که دیگر گناه نکنند.
اعمال پولس و تکل
۷به همین دلیل ،خدا پسر خود عیسی مسیح را فرستاد ،که من او را موعظه میکنم و به مردم دستور میدهم که به آن شخص که چنین شفقتی بر جهان گمراه داشت ،امید ببندند تا ای حاکم ،محکوم نشود ،بلکه ایمان ،ترس از خدا ،شناخت دین و عشق به حقیقت داشته باشد. ۸پس اگر فقط چیزهایی را که از خدا به من الهام شده است تعلیم دهم ،جرم من کجاست؟ ۹وقتی والی این را شنید ،دستور داد پولس را ببندند و به زندان بیندازند تا زمانی که بتواند سخنان او را بهتر بشنود. ۱۰اما شب هنگام ،تکل گوشوارههایش را درآورد و آنها را به کلیددار زندان داد ،که سپس درها را به رویش باز کرد و او را به داخل راه داد؛ ۱۱و چون آینهای نقرهای به زندانبان هدیه داد ،اجازه یافت به اتاقی که پولس در آن بود ،داخل شود؛ سپس نزد پاهای او نشست و از او سخنان عظیم خدا را شنید. ۱۲و چون دریافت که پولس از رنج نمیترسد ،بلکه به یاری الهی با شجاعت رفتار میکند ،ایمانش چنان افزایش یافت که زنجیرهای او را بوسید. فصل۵ ۱سرانجام تکل گم شد و خانواده و تامیریس در هر خیابان به دنبالش گشتند ،گویی گم شده است ،اما یکی از خدمتکاران همکار دربان به آنها گفت که او شبانه بیرون رفته است. ۲آنگاه دربان را بازپرسی کردند و او به ایشان گفت که زن به زندان نزد مرد بیگانه رفته است. ۳پس طبق دستور او رفتند و او را در آنجا یافتند و چون بیرون آمدند ،گروهی را گرد آوردند و رفتند و تمام ماجرا را به والی گفتند. ۴که در پی آن دستور داد پولس را به پیشگاه تخت داوری او بیاورند. ۵در این میان ،تکل در زندان ،در همان مکانی که پولس برای تعلیم او نشسته بود ،بر زمین میغلتید؛ والی نیز دستور داد که او را به پیشگاه مسند قضاوتش ببرند؛ و او با شادی این احضار را پذیرفت و رفت. ۶وقتی پولس را به آنجا آوردند ،جمعیت با شدت بیشتری فریاد زدند« :او جادوگر است ،بگذارید بمیرد». ۷با این وجود ،والی با کمال میل به سخنان پولس درباره اعمال مقدس مسیح گوش فرا داد؛ و پس از تشکیل شورا ،تکل را احضار کرد و به او گفت« :چرا طبق قانون ایکونیانها با تامیریس ازدواج نمیکنی؟» ۸او بیحرکت ایستاد و چشمانش را به پولس دوخت؛ و چون دید که او پاسخی نمیدهد ،تئوکلیا ،مادرش ،فریاد زد و گفت« :بگذارید این موجود ظالم سوزانده شود؛ بگذارید او را در میان تماشاخانه بسوزانند ،زیرا از تامیریس امتناع ورزیده است ،تا همه زنان از او بیاموزند که از چنین اعمالی اجتناب کنند». ۹آنگاه والی بسیار نگران شد و دستور داد پولس را از شهر تازیانه بزنند و تکل را آتش بزنند. ۱۰پس والی برخاست و بیدرنگ به تماشاخانه رفت و هم هه مردم بیرون آمدند تا آن منظره دلخراش را تماشا کنند. ۱۱اما تکل ،همانطور که برهای در بیابان برای دیدن چوپانش به هر سو نگاه میکند ،به دنبال پولس گشت؛ ۱۲و چون به جمعیت مینگریست ،خداوند عیسی را به شکل پولس دید و با خود گفت« :پولس آمده است تا مرا در این حال پریشانم ببیند ». و چشمان خود را بر او دوخت؛ اما پولس در همان لحظه ،در حالی که او بر او مینگریست ،به آسمان صعود کرد. ۱۳آنگاه مردان و زنان جوان برای سوزاندن تکل چوب و کاه آوردند؛ او را برهنه به آتش کشیدند و والی را به گریه انداختند ،در حالی که از عظمت زیباییاش شگفتزده شده بود. ۱۴و هنگامی که هیزم را مرتب کردند ،مردم به او دستور دادند که بر روی آن برود؛ و او چنین کرد و ابتدا علمت صلیب را کشید. ۱۵آنگاه مردم توده را آتش زدند؛ اگرچه شعله بسیار بزرگ بود ،اما به او نرسید ،زیرا خدا بر او رحم کرد و از زمین زیرین فوران بزرگی ایجاد کرد و ابری از بال باران و تگرگ فراوان فرو ریخت. ۱۶تا آنجا که بر اثر شکافتن زمین ،بسیاری در معرض خطر بزرگی قرار گرفتند و برخی کشته شدند ،آتش خاموش شد و تکل نجات یافت. فصل۶ ۱در این میان ،پولس به همراه النیسیفوروس و همسر و فرزندانش در غاری که در راه ایقونیه به دافنه بود ،روزه میگرفتند. ۲و چون چند روز روزه گرفته بودند ،بچهها به پولس گفتند« :ای پدر ،ما گرسنهایم و چیزی برای خریدن نان نداریم ،زیرا النیسیفوروس تمام دارایی خود را گذاشته بود تا با خانوادهاش به دنبال پولس برود». ۱.ورود به محدوده جهنم. ۲.شارون در پوست خود. ۳.مینوتور با نزدیک شدن ارواح محکوم غرش میکند. ۴.ارواحی که از نفس ناپاک ارواح شیطانی آشفته شدهاند. ۵.سربروس در حال بلعیدن روح شکموها. ۶.خسیس و ولخرج محکوم به حمل بار. ۷.حسودان و خشمگینان به درون استیکس افکنده شدند. ۸.برج و دیوار شهر شیطانی. ۹.در این خندق کسانی هستند که علیه همسایگان خود گناه کردهاند؛ قنطورسها به سوی آنها تیر پرتاب میکنند.
اعمال پولس و تکل
۱۰.کسانی که علیه خود گناه کردهاند ،در اینجا توسط هارپیها شکنجه میشوند. ۱۱.باران آتش برای کسانی که معصیت خدا را کرده اند. ۱۲.روح جریون ستمگر به شعلههای آتش افکنده شد. ۱۳.عیاشها و فاسدکنندگان جوانان که توسط شیاطین شلق میخورند. ۱۴.ورطهای مسموم که چاپلوسان در آن فرو میروند. ۱۵.دریاچه آتش در دیگهایی که سیمونیها را در آنها میاندازند. ۱۶.جادوگران و کاهنان ،رویشان به عقب برگشته است. ۱۷.باتلقی از قیر جوشان برای فریبکاران ،دزدان و فریبکاران. ۱۸.ریاکار مصلوب شد. ۱۹.مشاوران خائن در گودالی شعلهور فرو رفتند. ۲۰.برای افراد رسوا :سرشان را در دست میگیرند. ۲۱.دزدان و دیگر مجرمان که توسط یک سنتور مسلح به مار شکنجه میشوند. ۲۲.کیمیاگران و شارلتانها طعمه جذام میشوند. ۲۳.چاه یخ ،برای خائنان و ناسپاسان. ۲۴.پلوتو در میان یخچالی که نفرینشدهها را میبلعد. ۲۵.شهر مقدس اورشلیم. ۳آنگاه پوللس ردایش را درآورد و به پسر گفت« :ای فرزند ،برو و نان بخر و اینجا بیاور». ۴اما وقتی پسر داشت نان میخرید ،همسایهاش تکل را دید و تعجب کرد و به او گفت« :تکل ،کجا میروی؟» ۵او پاسخ داد« :من که از آتش نجات یافتهام ،در تعقیب پولس هستم». ۶پسر گفت« :تو را پیش او میبرم ،زیرا او به خاطر تو بسیار نگران است و این شش روز را در دعا و روزه گذرانده است». ۷چون تکل به غار رسید ،پولس را دید که زانو زده دعا میکند و میگوید« :ای پدر مقدس ،ای خداوند عیسی مسیح ،عطا فرما که آتش به تکل نرسد ،بلکه او را یاری کن ،زیرا او بنده توست». ۸آنگاه تکل پشت سر او ایستاد و با این کلمات فریاد زد :ای خداوند متعال ،خالق آسمان و زمین ،پدر پسر عزیز و مقدس خود ،تو را ستایش میکنم که مرا از آتش نجات دادی تا دوباره پولس را ببینم. ۹آنگاه پولس برخاست و چون او را دید ،گفت« :ای خدایی که دلها را میآزمایی ،ای پدر خداوند من عیسی مسیح ،تو را ستایش میکنم که دعای مرا اجابت کردی». ۱۰و در غار ،میان ایشان محبت کامل نسبت به یکدیگر حکمفرما بود ،چنانکه پولس و انیسیفورس و همه کسانی که با ایشان بودند ،از شادی لبریز بودند. ۱۱آنها پنج قرص نان ،مقداری سبزی و آب خوردند و با تأمل در اعمال مقدس مسیح ،یکدیگر را تسلی دادند. ۱۲آنگاه تکل به پولس گفت« :اگر مایل باشی ،هر جا که بروی ،تو را پیروی خواهم کرد». ۱۳او به او پاسخ داد« :مردم اکنون به زنا گرایش زیادی دارند ،و تو که زیبا هستی ،میترسم که با وسوسهای شدیدتر از وسوسههای قبلی روبرو شوی و در برابر آن مقاومت نکنی ،بلکه مغلوب آن شوی». ۱۴تکل پاسخ داد« :فقط لمهر مسیح را به من عطا کن ،و هیچ وسوسهای بر من تأثیر نخواهد گذاشت». ۱۵پولس پاسخ داد« :ای تکل ،با صبر منتظر بمان که موهبت مسیح را خواهی یافت». فصل۷ ۱آنگاه پولس ،النیسیفوروس و خانوادهاش را به خانهشان فرستاد و تلکل را با خود برداشت و به انطاکیه رفت. ۲و به محض ورود به شهر ،مردی سوری به نام اسکندر ،قاضی شهر ،که در دوران قضاوت خود خدمات قابل توجهی برای شهر انجام داده بود ،تکل را دید و عاشق او شد و با هدایای گرانبهای فراوان کوشید تا نظر پولس را جلب کند. ۳اما پولس به او گفت« :من آن زنی را که میگویی نمیشناسم و او از من نیست». ۴اما او که مردی قدرتمند در انطاکیه بود ،او را در خیابان گرفت و بوسید؛ اما تکل تحمل نکرد ،بلکه به دنبال پولس گشت و با صدای بلند و غمگین فریاد زد« :مرا مجبور نکنید ،که بیگانهام؛ مرا مجبور نکنید ،که بنده خدا هستم؛ من یکی از بزرگان ایقونیه هستم و مجبور شدم آن شهر را ترک کنم زیرا نمیخواستم با تامیریس ازدواج کنم». ۵سپس اسکندر را گرفت ،لباسش را پاره کرد و تاجش را از سرش برداشت و او را در نظر همه مردم مسخره کرد. ۶اما اسکندر ،از یک سو به دلیل عشقی که به او داشت و از سوی دیگر به دلیل شرمساری از آنچه انجام شده بود ،او را نزد حاکم برد و پس از اعتراف او به آنچه انجام داده بود ،او را به انداختن در میان حیوانات محکوم کرد. فصل۸ ۱وقتی مردم این را دیدند ،گفتند« :احکامی که در این شهر صادر شده ناعادلنه است ».اما تکل از والی درخواست کرد که به عفت او حمله نشود ،بلکه تا زمانی که به حیوانات انداخته شود ،حفظ شود.
اعمال پولس و تکل
۲سپس والی پرسید :چه کسی از او پذیرایی خواهد کرد؟ در پاسخ ،بیوهای بسیار ثروتمند به نام تریفینا ،که دخترش به تازگی فوت کرده بود ،درخواست کرد که از او مراقبت کند؛ و او در خانهاش با او مانند دختر خود رفتار میکرد. ۳سرانجام روزی فرا رسید که قرار بود حیوانات را برای تماشا بیرون بیاورند؛ و تکل را به آمفیتئاتر آوردند و در حضور انبوهی از تماشاگران ،او را در لنهای که یک شیر مادهی بسیار درنده در آن بود ،قرار دادند. ۴تریفینا ،بدون هیچ تعجبی ،تکل را همراهی کرد و شیر ماده پاهای تکل را لیسید .عنوانی که بر روی آن نوشته شده بود و نشان دهنده جرم او بود ،توهین به مقدسات بود .سپس زن فریاد زد :ای خدا ،احکام این شهر ناعادلنه است. ۵پس از نمایش حیوانات ،تریفینا تکل را با خود به خانه برد و با هم به رختخواب رفتند؛ و ناگهان دختر تریفینا که مرده بود ،بر مادرش ظاهر شد و گفت« :مادر ،بگذار این زن جوان ،تکل ،به جای من ،دختر تو باشد؛ و از او بخواه که برای من دعا کند تا به سعادت برسم». ۶که در پی آن ،تریفینا با حالتی اندوهگین گفت« :دخترم فالکونیل بر من ظاهر شده و به من دستور داده است که تو را در اتاقش بپذیرم؛ از این رو ،تکل ،از تو میخواهم که برای دخترم دعا کنی تا به سعادت و زندگی ابدی برسد». ۷وقتی تکل این را شنید ،بیدرنگ به درگاه خداوند دعا کرد و گفت :ای خداوند ،خدای آسمان و زمین ،عیسی مسیح ،تو پسر خدای متعال ، به دخترش فالکونیل عمر جاودان عطا فرما .تریفینا با شنیدن این حرف دوباره ناله کرد و گفت :ای قضاوتهای ناعادلنه !ای شرارت بیمنطق !که چنین موجودی( دوباره )به دامان حیوانات انداخته شود! ۸فردای آن روز ،هنگام طلوع آفتاب ،اسکندر به خانه تریفینا آمد و گفت :حاکم و مردم منتظرند؛ مجرم را بیاورید. ۹اما تریفینا چنان با خشونت به او حمله کرد که ترسید و فرار کرد .تریفینا یکی از اعضای خانواده سلطنتی بود؛ و بدین ترتیب اندوه خود را ابراز کرد و گفت« :افسوس !من در خانهام به دو دلیل مشکل دارم و کسی نیست که مرا تسکین دهد ،نه به خاطر از دست دادن دخترم ، و نه به خاطر ناتوانی من در نجات تکل .اما اکنون ،ای خداوند ،تو یاور بندهات تکل باش». ۱۰در حالی که او بدین گونه نامزد کرده بود ،فرماندار یکی از مأموران خود را فرستاد تا تکل را بیاورد .تریفینا دست او را گرفت و با خود برد و گفت :من با فالکونیل به گورش رفتم و اکنون باید با تکل به گور حیوانات بروم. ۱۱وقتی تکل این را شنید ،گریان دعا کرد و گفت :ای خداوند ،خدایی که تو را تکیهگاه و پناه خود ساختهام ،تریفینا را به خاطر شفقتش نسبت به من و حفظ عفتم پاداش ده. ۱۲در این هنگام ،سر و صدای زیادی در آمفیتئاتر برخاست؛ حیوانات غرش کردند و مردم فریاد زدند« :این جنایتکار را بیاورید». ۱۳اما زن فریاد زد و گفت« :بگذار تمام شهر به خاطر چنین جنایاتی رنج بکشد؛ و ای والی ،همه ما را به همین مجازات محکوم کن .ای قضاوت ناعادلنه !ای منظره ظالمانه»! ۱۴دیگران گفتند« :بگذار تمام شهر به خاطر این عمل زشت نابود شود .ای والی ،همه ما را بکش .ای منظره ظالمانه !ای قضاوت ناعادلنه»! فصل۹ ۱آنگاه تکل را از دست تریفینا گرفتند ،برهنهاش کردند ،کمربندی بر او بستند و او را به مکانی که برای جنگ با حیوانات تعیین شده بود ، انداختند و شیرها و خرسها را بر او رها کردند. ۲اما شیر مادهای که از همه درندهتر بود ،به سوی تکل دوید و به پاهایش افتاد .زنان زیادی با صدای بلند فریاد زدند. ۳آنگاه خرسی ماده با خشم به سوی او دوید؛ اما شیر ماده به خرس برخورد و او را تکه تکه کرد. ۴بار دیگر ،شیر نری که عادت داشت آدمیان را ببلعد و به اسکندر تعلق داشت ،به سوی او دوید؛ اما شیر ماده با شیر نری روبرو شد و آنها یکدیگر را کشتند. ۵سپس زنان بیشتر نگران شدند ،زیرا شیر مادهای که به تکل کمک کرده بود ،مرده بود. ۶پس از آن ،بسیاری از حیوانات وحشی دیگر را بیرون آوردند؛ اما تکل با دستانش به سوی آسمان ایستاد و دعا کرد؛ و هنگامی که دعاهایش تمام شد ،برگشت و گودالی از آب دید و گفت« :اکنون زمان مناسبی برای تعمید من است». ۷پس خود را به آب انداخت و گفت« :به نام تو ،ای خداوند من عیسی مسیح ،من در این روز آخر تعمید یافتهام ».زنان و مردم با دیدن این صحنه فریاد زدند و گفتند« :خود را به آب نینداز ».و خود فرماندار فریاد زد ،مبادا ماهیها( بچههای دریا )بخواهند این همه زیبایی را ببلعند. ۸با وجود هم هه اینها ،تکل خود را به نام خداوند ما عیسی مسیح به آب انداخت. ۹اما ماهیها( گوسالههای دریایی )وقتی روشنایی و آتش را دیدند ،کشته شدند و مرده بر سطح آب شنا کردند و ابری از آتش تکل را احاطه کرد ،به طوری که همانطور که حیوانات نمیتوانستند به او نزدیک شوند ،مردم نیز نمیتوانستند برهنگی او را ببینند. ۱۰با این حال ،حیوانات وحشی دیگری را به سوی او روانه کردند؛ و بر او فریاد بسیار سوزناکی برآوردند؛ و برخی از آنها سنبل الطیب ،برخی دیگر فلوس ،برخی دیگر آموموس( نوعی سنبل الطیب یا گیاه اورشلیم یا گل نسترن )و برخی دیگر پماد پاشیدند؛ به طوری که مقدار پماد به نسبت تعداد مردم زیاد بود؛ و همه حیوانات روی آن دراز کشیده بودند ،گویی در خواب عمیقی بودند و به تکل دست نزدند. ۱۱پس اسکندر به والی گفت« :من چند گاو نر بسیار وحشتناک دارم؛ بگذار او را به آنها ببندیم ».والی با نگرانی پاسخ داد« :هر کاری که صلح میدانی میتوانی انجام دهی». ۱۲سپس طنابی به دور کمر تکل انداختند که پاهایش را نیز بست و با آن او را به گاوها بستند و به عورت آنها آهن گداخته وصل کردند تا هرچه بیشتر عذاب بکشند ،تکل را با خشونت بیشتری بکشند تا او را بکشند. ۱۳گاوها به این ترتیب از هم جدا شدند و صدای بسیار وحشتناکی ایجاد کردند؛ اما شعلهای که در اطراف تکل بود ،طنابهایی را که به اعضای گاوها بسته شده بود ،سوزاند و او در وسط صحنه ایستاده بود ،چنان بیتفاوت که گویی بسته نشده است.
اعمال پولس و تکل
۱۴اما در این میان ،تریفینا ،که روی یکی از نیمکتها نشسته بود ،غش کرد و درگذشت؛ مرگی که تمام شهر را به شدت نگران کرد. ۱۵و خود اسکندر ترسید و از والی خواهش کرد و گفت« :از تو التماس میکنم که بر من و شهر رحم کن و این زن را که با حیوانات جنگیده است ،آزاد کن ،مبادا هم تو و هم من و تمام شهر نابود شویم». ۱۶زیرا اگر قیصر از آنچه اکنون گذشته است ،گزارشی داشته باشد ،بیشک شهر را نابود خواهد کرد ،زیرا تریفینا ،یکی از نوادگان سلطنتی و از خویشاوندان او ،بر تخت خود مرده است. ۱۷پس از این ،والی ،تکل را از میان حیوانات احضار کرد و به او گفت« :تو کیستی و چه شده که هیچ یک از حیوانات به تو آسیبی نمیرسانند؟» ۱۸تکل به او پاسخ داد :من بنده خدای زنده هستم و در مورد وضعیتم ،من به عیسی مسیح ،پسر او ،که خدا از او خشنود است ،ایمان دارم و به همین دلیل هیچ یک از حیوانات نمیتوانند به من دست بزنند. ۱۹او تنها راه نجات ابدی و پایه و اساس حیات جاودان است .او پناهگاهی برای کسانی است که در سختی هستند؛ تکیهگاهی برای رنجدیدگان ،امید و دفاع برای ناامیدان؛ و در یک کلم ،همه کسانی که به او ایمان نیاورند ،زنده نخواهند ماند ،بلکه به مرگ ابدی دچار خواهند شد. ۲۰وقتی حاکم این چیزها را شنید ،دستور داد لباسهایش را بیاورند و به او گفت لباسهایت را بپوش. ۲۱تکل پاسخ داد :باشد که خدایی که مرا در میان جانوران برهنه پوشانید ،در روز داوری ،روح تو را با ردای رستگاری بپوشاند .سپس لباسهایش را برداشت و پوشید؛ و فرماندار بیدرنگ فرمانی با این کلمات صادر کرد :تکل ،بنده خدا را برای تو آزاد میکنم. ۲۲آنگاه زنان با صدای بلند فریاد برآوردند و یکصدا خدا را ستایش کردند و گفتند« :فقط یک خدا وجود دارد ،و آن خدای تکل است؛ همان خدایی که تکل را نجات داد». ۲۳صدای آنها چنان بلند بود که گویی تمام شهر لرزید؛ و خود تریفینا نیز این مژده را شنید و دوباره برخاست و با جمعیت به استقبال تکل دوید؛ و او را در آغوش گرفت و گفت« :اکنون من ایمان دارم که رستاخیز مردگان خواهد بود؛ اکنون متقاعد شدهام که دخترم زنده است . پس با من به خانه بیا ،دخترم تکل ،و من هر آنچه دارم را به تو خواهم داد». ۲۴پس تکل با تریفینا رفت و چند روزی در آنجا پذیرایی شد و کلم خداوند را به او آموخت ،که به موجب آن بسیاری از زنان جوان ایمان آوردند؛ و شادی بزرگی در خانواده تریفینا پدید آمد. ۲۵اما تکل مشتاق دیدار پولس بود و از همه جا جویا شد و برای یافتن او فرستاد؛ و چون سرانجام مطلع شد که او در میرا ،در لیکیه است ،بسیاری از مردان و زنان جوان را با خود برداشت؛ و کمربندی بست و لباس مردانه پوشید و نزد او به میرا ،در لیکیه رفت ،و در آنجا پولس را یافت که کلم خدا را موعظه میکرد؛ و در میان جمعیت در کنار او ایستاده بود. فصل۱۰ ۱اما وقتی پولس او و همراهانش را دید ،تعجب چندانی نکرد ،زیرا گمان کرد که آزمایش تازهای بر آنها در حال وقوع است. ۲وقتی تکل این را دید ،به او گفت« :ای پولس ،من تعمید یافتهام ،زیرا کسی که تو را در موعظه یاری میدهد ،مرا در تعمید دادن یاری کرده است». ۳آنگاه پولس او را برداشته به خانه هرمس برد و تکل تمام آنچه را که در انطاکیه برایش اتفاق افتاده بود برای پولس تعریف کرد ،به طوری که پولس بسیار متعجب شد و همه کسانی که شنیدند در ایمان استوار شدند و برای خوشبختی تریفینا دعا کردند. ۴آنگاه تکل برخاست و به پولس گفت« :من به قونیه میروم ».پولس به او پاسخ داد« :برو و کلم خداوند را تعلیم بده». ۵اما تریفینا مبالغ هنگفتی پول برای پولس فرستاده بود ،و همچنین به دست تکل لباسهایی برای کمک به فقرا فرستاده بود. ۶پس تکل به قونیه رفت .و چون به خانه النیسیفوروس رسید ،بر زمینی که پولس در آن نشسته و موعظه میکرد ،افتاد و در حالی که اشک میریخت و دعا میکرد ،خدا را با این سخنان ستایش و تمجید کرد: ۷ای خداوند ،خدای این خانه ،که در آن برای اولین بار از تو روشن شدم؛ ای عیسی ،پسر خدای زنده ،که یاور من در برابر حاکم ،یاور من در آتش ،و یاور من در میان حیوانات بودی؛ تنها تو تا ابد خدا هستی .آمین. ۸تکل( در بازگشت )اکنون تامیریس را مرده یافت ،اما مادرش را زنده یافت .پس مادر او را صدا زد و به او گفت :تئوکلیا ،مادر من ،آیا ممکن است که تو به این باور برسی که جز یک خداوند ،خدا ،وجود ندارد که در آسمانها ساکن است؟ اگر ثروت فراوان میخواهی ،خدا آن را به وسیله من به تو خواهد داد .اگر دوباره دخترت را میخواهی ،من اینجا هستم. ۹.او اینها و بسیاری چیزهای دیگر را برای مادرش بازگو کرد و( سعی داشت )او را( به عقیده خودش )متقاعد کند .اما مادرش تئوکلیا به چیزهایی که توسط شهید تکل گفته شده بود ،اعتباری نداد. ۱۰پس تکل که فهمید سخن گفتن او بیفایده است و تمام بدن خود را با علمت( صلیب )امضا میکند ،خانه را ترک کرد و به سوی دافین رفت؛ و چون به آنجا رسید ،به غاری که پولس را با اونیسیفوروس یافته بود ،رفت و به زمین افتاد؛ و در حضور خدا گریست. ۱۱پس از آنجا روانه شده ،به سلوکیه رفت و بسیاری را در شناخت مسیح روشن ساخت. ۱۲و ابری درخشان او را در سفرش هدایت کرد. ۱۳و چون به سلوکیه رسید ،به مکانی در خارج از شهر ،تقریبا ل به مسافت یک فرسخ ،رفت ،زیرا از ساکنان آنجا میترسید ،زیرا آنها بتپرست بودند. ۱۴و او( توسط ابر )به کوهی به نام کالمون یا رودئون هدایت شد .او سالهای زیادی در آنجا ماند و وسوسههای بسیار و شدید شیطان را تحمل کرد ،که او آنها را به شیوهای شایسته و با کمک مسیح تحمل کرد. ۱۵سرانجام ،برخی از زنان محترم ،با شنیدن خبر باکره تکل ،نزد او رفتند و از او در کلم خدا تعلیم گرفتند و بسیاری از آنها این دنیا را ترک کردند و با او زندگی رهبانی در پیش گرفتند.
اعمال پولس و تکل
۱۶بدین وسیله ،خبر خوبی در همه جای تکل پیچید و او چندین شفای( معجزهآسا )انجام داد ،به طوری که تمام شهر و کشورهای مجاور ، بیماران خود را به آن کوه میآوردند و قبل از اینکه به دروازه غار برسند ،فورا ل از هر بیماری که داشتند ،شفا مییافتند. ۱۷ارواح پلید با سر و صدا بیرون رانده شدند؛ همه بیماران خود را شفا یافته یافتند و خدایی را که چنین قدرتی را به باکره تکل عطا کرده بود ،ستایش کردند. ۱۸تا آنجا که پزشکان سلوکیه دیگر ارزشی نداشتند و تمام سود حرفه خود را از دست دادند ،زیرا هیچ کس به آنها توجهی نمیکرد؛ و به همین دلیل حسادت ورزیدند و شروع به تدبیر روشهایی کردند که با این بنده مسیح در پیش گیرند. فصل۱۱ ۱آنگاه شیطان به ذهن آنها پند بدی القا کرد؛ و چون در روزی معین برای مشورت گرد هم آمدند ،با یکدیگر چنین استدلل کردند :باکره ، کاهن الهه بزرگ دیانا است و هر چه از او بخواهد ،به او داده میشود ،زیرا او باکره است و از این رو محبوب همه خدایان است. ۲پس اکنون بیایید چند مرد شهوتران پیدا کنیم و پس از آنکه آنها را به اندازه کافی مست کردیم و پول زیادی به آنها دادیم ،به آنها دستور دهیم که بروند و این باکره را عیاش کنند و به آنها قول دهیم که اگر این کار را انجام دهند ،پاداش بیشتری خواهند گرفت. ( ۳زیرا بدین ترتیب در میان خود نتیجه گرفتند که اگر بتوانند او را بیبند و بار کنند ،خدایان دیگر به او توجهی نخواهند کرد و دیانا دیگر بیماران را برایش شفا نخواهد داد). ٫۴آنان طبق این تصمیم عمل کردند و آن دو به کوه رفتند و همچون شیرهای درنده به غار رفتند و در را کوبیدند. ۵شهید مقدس تکل ،با تکیه بر خدایی که به او ایمان داشت ،در را باز کرد ،اگرچه پیش از آن از نقشه آنها آگاه شده بود ،و به آنها گفت : «جوانان ،کار شما چیست؟» ۶آنها پرسیدند« :آیا کسی به نام تکل در آنجا هست؟ »او پاسخ داد« :با او چه میخواهید؟ »آنها گفتند« :ما میخواهیم با او بخوابیم». ۷.تلکلی مقدس پاسخ داد :اگرچه من پیرزنی بدجنس هستم ،اما بندهی خداوندم عیسی مسیح هستم؛ و اگرچه شما نقشهی پلیدی علیه من دارید ،نمیتوانید آن را به انجام برسانید .آنها پاسخ دادند :این غیرممکن است ،اما ما باید بتوانیم آنچه را که در ذهن داریم با شما انجام دهیم. ۸و در حالی که ایشان این را میگفتند ،او را به زور گرفتند و خواستند او را غارت کنند .آنگاه او با( نهایت )ملیمت به ایشان گفت : «جوانان صبر کنید و جلل خداوند را ببینید». ۹و در حالی که او را در آغوش گرفته بودند ،به آسمان نگاه کرد و گفت :ای خدای بسیار محترم ،که هیچ کس را نمیتوان به تو تشبیه کرد؛ که خود را بر دشمنانت جلل میبخشی؛ که مرا از آتش رهایی دادی و به تامیریس تسلیم نکردی ،مرا به اسکندر تسلیم نکردی؛ که مرا از حیوانات وحشی رهایی دادی؛ که مرا در آبهای عمیق حفظ کردی؛ که در همه جا یاور من بودهای و نام خود را در من جلل دادهای؛ ۱۰اکنون نیز مرا از دست این مردان شرور و بیخرد رهایی بخش ،و نگذار که عفت مرا که تاکنون برای آبروی تو حفظ کردهام ، بیحرمت کنند؛ زیرا من تو را دوست دارم و مشتاق تو هستم و تو را میپرستم ،ای پدر ،پسر و روحالقدس ،تا ابد .آمین. ۱۱آنگاه ندایی از آسمان آمد که میگفت« :ای تکل ،بنده وفادار من ،مترس ،زیرا من با تو هستم .بنگر و مکانی را که برای تو گشوده شده است ببین :آنجا مسکن ابدی تو خواهد بود؛ آنجا رؤیای سعادتمندانه را خواهی یافت». ۱۲تکلی مقدس با مشاهده ،دید که صخره تا حد امکان برای ورود یک انسان باز شد؛ او همانطور که به او دستور داده شده بود عمل کرد ،شجاعانه از دست آن گروه پست گریخت و به درون صخره رفت ،که فورا ل چنان بسته شد که هیچ شکافی در محل باز شدن آن دیده نمیشد. ۱۳مردان از چنین معجزهی شگفتانگیزی کاملل شگفتزده شدند و هیچ قدرتی برای بازداشتن بندهی خدا نداشتند؛ بلکه فقط با گرفتن نقاب یا کله او ،تکهای از آن را کندند؛ ۱۴و حتی این به اذن خدا بود ،برای تأیید ایمان آنها که برای دیدن این مکان مقدس میآمدند ،و برای رساندن برکت به کسانی که در اعصار آینده از قلبی پاک به خداوند ما عیسی مسیح ایمان خواهند آورد. ۱۵بدینگونه ،آن شهید اول و رسول خدا و باکره ،تکل ،که در هجده سالگی از ایکونیوم آمد ،رنج کشید؛ پس از آن ،بخشی از زندگی خود را در سفرها و مسافرتها و بخشی دیگر را در زندگی رهبانی در غار گذراند و هفتاد و دو سال زیست؛ به طوری که نود ساله بود که خداوند او را به دنیا آورد. ۱۶بدین ترتیب زندگی او به پایان میرسد. ۱۷روزی که به یاد او مقدس نگه داشته میشود ،بیست و چهارم سپتامبر است ،برای جلل پدر و پسر و روح القدس ،اکنون و تا ابد .آمین.