Skip to main content

Persian - The Acts of Paul and Thecla

Page 1

‫اعمال پولس و کال‬ ‫فصل‪۱‬‬ ‫‪۱‬وقتی پولس پس از فرار از انطاکیه به قونیه رفت ‪،‬دیماس و هرموجنس با او همراه شدند ‪،‬که در آن زمان پر از ریاکاری بودند‪.‬‬ ‫‪۲‬اما پولس فقط به خوبی خدا نظر داشت و به آنها بدی نکرد ‪،‬بلکه آنها را بسیار دوست داشت‪.‬‬ ‫‪۳‬بر این اساس ‪،‬او کوشید تا تمام سخنان و آموزههای مسیح و طرح انجیل پسر محبوب خدا را برای آنها قابل فهم سازد و آنها را در‬ ‫شناخت مسیح ‪،‬آنگونه که بر او آشکار شده بود ‪،‬آموزش دهد‪.‬‬ ‫‪۴‬و مردی به نام ا ل‬ ‫ت‬ ‫نیسیفورس چون شنید که پوللس به قونیه آمده است ‪،‬به اتفاق همسرش لل تکترا و پسرانش سیمیا و زنو به استقبال او رفتند تا‬ ‫ل‬ ‫او را به خانه خود دعوت کنند‪.‬‬ ‫‪۵‬زیرا تی ل‬ ‫طس توصیفی از شخصیت پولس به ایشان داده بود ‪،‬در حالی که آنها هنوز او را از نزدیک نمیشناختند ‪،‬بلکه فقط با شخصیت او‬ ‫آشنا بودند‪.‬‬ ‫‪۶‬ایشان از طریق شاهراه به لستره رفتند و در آنجا منتظر او ایستادند و هر که از آنجا میگذشت را با توصیفی که تیطس به ایشان داده بود ‪،‬‬ ‫مقایسه میکردند‪.‬‬ ‫‪۷‬سرانجام مردی را دیدند( که نامش پولس بود )که میآمد ‪،‬کوتاهقد ‪،‬طاس( یا تراشیده ‪)،‬رانهای کج ‪،‬پاهای زیبا ‪،‬چشمان گود رفته؛ بینی‬ ‫کج؛ و سرشار از ظرافت؛ زیرا گاهی به صورت انسان و گاهی به صورت فرشته ظاهر میشد ‪.‬و پولس اونیسیفوروس را دید و خوشحال‬ ‫شد‪.‬‬ ‫ل‬ ‫ل‬ ‫نیسیفورس گفت« ‪:‬سلم بر تو ‪،‬بنده خدای متبارک »‪.‬پولس پاسخ داد« ‪:‬فیض خدا با تو و خانوادهات باد»‪.‬‬ ‫‪۸‬و ا‬ ‫ل‬ ‫‪۹‬اما دمو و هرموگنس حسادت ورزیدند و دیماس با تظاهر به دینداری فراوان گفت« ‪:‬مگر ما نیز بندگان خدای متبارک نیستیم؟ چرا به ما‬ ‫سلم نکردی؟»‬ ‫‪۱۰‬ا ل‬ ‫نیسیفورس پاسخ داد« ‪:‬چون من در شما ثمره پارسایی ندیدهام؛ با این حال ‪،‬اگر چنین هستید ‪،‬به خانه من نیز راه خواهید یافت»‪.‬‬ ‫ل‬ ‫ل‬ ‫نیسیفورس رفت و از این بابت شادی عظیمی در میان اهل خانه پدید آمد و ایشان به دعا و پاره کردن نان مشغول‬ ‫‪۱۱‬آنگاه پولس به خان هه ا‬ ‫ل‬ ‫شدند و به موعظ هه پولس در مورد کلم خدا در مورد پرهیز از گناه و رستاخیز گوش فرا دادند ‪،‬به این شرح‪:‬‬ ‫‪۱۲‬خوشا به حال پاکدلن ‪،‬زیرا ایشان خدا را خواهند دید‪.‬‬ ‫‪۱۳‬خوشا به حال کسانی که جسم خود را پاک( یا بیآلیش )نگه میدارند؛ زیرا ایشان معبد خدا خواهند بود‪.‬‬ ‫‪۱۴‬خوشا به حال پارسایان( یا پاکدامن)؛ زیرا خدا خود را بر ایشان آشکار خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬خوشا به حال کسانی که از لذات دنیوی خود دست میکشند؛ زیرا ایشان مورد قبول خدا قرار خواهند گرفت‪.‬‬ ‫‪۱۶‬خوشا به حال آنان که زن دارند ‪،‬چنانکه گویی زن ندارند؛ زیرا ایشان فرشتگان خدا خواهند شد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬خوشا به حال کسانی که از کلم خدا میلرزند ‪،‬زیرا ایشان تسلی خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪۱۸‬خوشا به حال کسانی که تعمید خود را پاک نگه میدارند؛ زیرا ایشان با پدر ‪،‬پسر و روحالقدس آرامش خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪۱۹‬خوشا به حال کسانی که حکمت( یا آموزه )عیسی مسیح را دنبال میکنند؛ زیرا ایشان پسران خدای متعال نامیده خواهند شد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬خوشا به حال کسانی که از دستورات عیسی مسیح پیروی میکنند؛ زیرا ایشان در نور ابدی ساکن خواهند بود‪.‬‬ ‫‪۲۱‬خوشا به حال آنان که به خاطر عشق به مسیح ‪،‬شکوه دنیا را رها میکنند؛ زیرا ایشان فرشتگان را داوری خواهند کرد و در دست‬ ‫راست مسیح قرار خواهند گرفت و تلخی داوری آخر را نخواهند چشید‪.‬‬ ‫‪۲۲‬خوشا به حال جسم و جان باکرهها؛ زیرا ایشان مقبول خدا هستند و پاداش بکارت خود را از دست نخواهند داد؛ زیرا کلم پدر‬ ‫(آسمانی )ایشان در روز پسرش برای نجات ایشان مؤثر خواهد بود و ایشان تا ابد از آرامش بهرهمند خواهند شد‪.‬‬ ‫فصل‪۲‬‬ ‫‪۱‬هنگامی که پولس این موعظه را در کلیسایی که در خانه النیسیفوروس بود ‪،‬ایراد میکرد ‪،‬باکرهای به نام تکل که نام مادرش تئوکلیا بود‬ ‫و نامزد مردی به نام تامیریس بود ‪،‬کنار پنجرهای در خانهاش نشسته بود‪.‬‬ ‫‪۲‬از آنجا ‪،‬از طریق پنجرهای در خانهای که پولس در آن بود ‪،‬شب و روز موعظههای پولس را در مورد خدا ‪،‬نیکوکاری ‪،‬ایمان به مسیح‬ ‫و دعا میشنید؛‬ ‫‪۳‬و از پنجره جدا نمیشد ‪،‬مگر اینکه با شادی فراوان مطیع آموزههای ایمان میشد‪.‬‬ ‫‪۴‬سرانجام ‪،‬چون زنان و دوشیزگان بسیاری را دید که نزد پولس میرفتند ‪،‬سخت آرزو کرد که شایسته حضور در حضور او و شنیدن کلم‬ ‫مسیح شود؛ زیرا او هنوز خود پولس را ندیده بود ‪،‬بلکه فقط موعظههای او را شنیده بود ‪،‬آن هم فقط به همین‪.‬‬ ‫‪۵‬اما چون او راضی نشد که از پنجره بیرون برود ‪،‬مادرش کسی را نزد تامیریس فرستاد و تامیریس با کمال میل آمد ‪،‬به این امید که‬ ‫اکنون با او ازدواج کند ‪.‬پس او به تئوکلیا گفت« ‪:‬تکلی من کجاست؟»‬ ‫‪۶‬تئوکلیا پاسخ داد« ‪:‬تامیریس ‪،‬میخواهم چیزی بسیار عجیب به تو بگویم؛ زیرا تکل ‪،‬به مدت سه روز ‪،‬از پنجره تکان نمیخورد ‪،‬نه برای‬ ‫خوردن و آشامیدن ‪،‬بلکه چنان مشتاق شنیدن سخنان فریبنده و فریبندهی یک خارجی است که من کاملل تحسین میکنم ‪،‬تامیریس ‪،‬که زن‬ ‫جوانی با حجب و حیا که او میشناسد ‪،‬چنین تحمل میکند که دیگران او را چنین تحت تأثیر قرار دهند»‪.‬‬


‫اعمال پولس و تکل‬

‫‪۷‬زیرا آن مرد تمام شهر ایقونیه و حتی کلیسای تکلی شما را در میان دیگران آشفته کرده است ‪.‬همه زنان و مردان جوان برای دریافت‬ ‫آموزههای او به سوی او هجوم میآورند؛ کسی که علوه بر همه ‪،‬به آنها میگوید که فقط یک خدا وجود دارد که تنها باید پرستش شود و ما‬ ‫باید در پاکدامنی زندگی کنیم‪.‬‬ ‫‪۸‬با وجود این ‪،‬دخترم تکل ‪،‬مانند تار عنکبوتی که به پنجره بسته شده باشد ‪،‬مجذوب سخنان پولس میشود و با اشتیاقی شگرف و لذتی‬ ‫عظیم به آنها گوش میدهد؛ و بدین ترتیب ‪،‬با گوش دادن به سخنان او ‪،‬آن زن جوان اغوا میشود ‪.‬اکنون برو و با او صحبت کن ‪،‬زیرا او‬ ‫نامزد توست‪.‬‬ ‫‪۹‬پس تامیریس رفت و پس از سلم کردن به او و مواظب بودن که او را غافلگیر نکند ‪،‬گفت« ‪:‬تکل ‪،‬همسر من ‪،‬چرا با این حالت افسرده‬ ‫نشستهای؟ چه تأثیرات عجیبی بر تو گذاشته شده است؟ »به سوی تامیریس برگرد و سرخ شو‪.‬‬ ‫‪۱۰‬مادرش نیز به همین منوال با او سخن گفت و گفت« ‪:‬فرزندم ‪،‬چرا چنین غمگین نشستهای و مانند کسی که متحیر است ‪،‬پاسخی‬ ‫نمیدهی؟»‬ ‫‪۱۱‬آنگاه آنها بسیار گریستند ‪،‬ثثمیریا ‪،‬که همسرش را از دست داده بود؛ تئوکلیا ‪،‬که دخترش را از دست داده بود؛ و کنیزان ‪،‬که معشوقه‬ ‫خود را از دست داده بودند؛ و سوگواری همگانی در خانواده بر پا شد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬اما هیچ یک از این چیزها بر تکل تأثیری نگذاشت تا او را چنان متمایل کند که به آنها روی آورد و به آنها توجه کند؛ زیرا او هنوز به‬ ‫سخنان پولس توجه میکرد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬آنگاه تامیریس به کوچه دوید تا ببیند چه کسانی نزد پولس رفتند و از نزد او بیرون آمدند؛ و دو مرد را دید که با هم بحث داغی‬ ‫میکردند ‪،‬پس به آنها گفت‪:‬‬ ‫‪۱۴‬ای آقایان ‪،‬اینجا چه کار دارید؟ و کیست آن مر لد از میان شما که در میان شما ‪،‬ذهن مردان ‪،‬چه جوانان و چه دوشیزگان را فریب میدهد‬ ‫و ایشان را ترغیب میکند که ازدواج نکنند و به همین منوال ادامه دهند؟‬ ‫‪۱۵‬اگر گزارش درستی از او به من بدهید ‪،‬قول میدهم مبلغ قابل توجهی به شما بدهم ‪،‬زیرا من رئیس این شهر هستم‪.‬‬ ‫‪۱۶‬دیماس و هرموجنز پاسخ دادند« ‪:‬ما نمیتوانیم دقیقا ل بگوییم او کیست ‪،‬اما این را میدانیم که او مردان جوان را از همسرانشان و‬ ‫دوشیزگان را از شوهرانشان محروم میکند ‪،‬زیرا تعلیم میدهد که رستاخیزی در آینده وجود نخواهد داشت ‪،‬مگر اینکه در پاکدامنی بمانید و‬ ‫جسم خود را آلوده نکنید»‪.‬‬ ‫فصل‪۳‬‬ ‫‪۱‬آنگاه تامیریس گفت« ‪:‬با من به خانهام بیایید و تجدید قوا کنید »‪.‬پس آنها به مهمانی بسیار باشکوهی رفتند ‪،‬جایی که شراب فراوان و‬ ‫آذوقه فراوان بود‪.‬‬ ‫‪۲‬آنها را به سفره ای بسیار پهن شده آوردند و تامیریس به خاطر عشقی که به تکل داشت و آرزوی ازدواج با او ‪،‬آنها را به وفور نوشاند‪.‬‬ ‫‪۳‬آنگاه تامیریس گفت« ‪:‬از تو میخواهم که مرا از عقاید این پولس آگاه کنی تا آنها را بفهمم؛ زیرا من نگران تکل هستم ‪،‬زیرا او چنان از‬ ‫سخنان آن غریبه لذت میبرد که در خطر از دست دادن همسر دلخواهم هستم»‪.‬‬ ‫‪۴‬آنگاه دیماس و هرموگنس هر دو با هم پاسخ دادند و گفتند« ‪:‬بگذارید او را نزد فرماندار کاستلیوس ببرند ‪،‬به عنوان کسی که میکوشد‬ ‫مردم را به دین جدید مسیحیان ترغیب کند ‪،‬و او ‪،‬به دستور قیصر ‪،‬او را خواهد کشت ‪،‬و به این وسیله تو همسر خود را به دست خواهی‬ ‫آورد»‪.‬‬ ‫‪۵‬در عین حال ‪،‬ما به او خواهیم آموخت که رستاخیزی که او از آن سخن میگوید ‪،‬اکنون فرا رسیده است و شامل فرزندان ما میشود؛ و‬ ‫اینکه ما آنگاه که به شناخت خدا رسیدیم ‪،‬دوباره برخاستیم‪.‬‬ ‫‪۶‬چون تامیریس این روایت را از ایشان شنید ‪،‬سخت آزرده خاطر شد‪:‬‬ ‫‪۷‬و بامدادان برخاسته ‪،‬به خانه ا ل‬ ‫نیسیفورس رفت ‪،‬در حالی که والیان و زندانبان و گروه کثیری از مردم با چوبدستیها حضور داشتند ‪،‬و به‬ ‫ل‬ ‫پوللس گفت‪:‬‬ ‫‪۸‬تو شهر ایقونیه و از جمله شهر دیگر ‪،‬تکل را که نامزد من است ‪،‬به فساد کشاندهای ‪،‬به طوری که اکنون او حاضر به ازدواج با من‬ ‫نیست ‪.‬پس تو باید با ما نزد فرماندار کاستلیوس بروی‪.‬‬ ‫‪۹‬و تمام جمعیت فریاد زدند« ‪:‬این شیاد را نابود کنید ‪،‬زیرا او ذهن زنان ما را منحرف کرده است »‪.‬و همه مردم به او گوش دادند‪.‬‬ ‫فصل‪۴‬‬ ‫‪۱‬آنگاه تامیریس در برابر کرسی قضاوت والی ایستاد و با صدای بلند به شرح زیر سخن گفت‪.‬‬ ‫‪۲‬ای والی ‪،‬من نمیدانم این مرد از کجا آمده است؛ اما او کسی است که تعلیم میدهد ازدواج حرام است ‪.‬پس به او دستور بده تا در حضور‬ ‫تو توضیح دهد که به چه دلیل چنین عقایدی را منتشر میکند‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪۳‬در حالی که او این سخنان را میگفت ‪،‬دیماس و هرموجنز( به آرامی به تامیریس گفتند« ‪):‬بگو که او مسیحی است ‪،‬و او را فورا خواهند‬ ‫کشت»‪.‬‬ ‫‪۴‬اما والی محتاطتر شد و پولس را صدا زد و گفت« ‪:‬تو کیستی؟ چه تعلیم میدهی؟ گویا گناهان بزرگی را به گردن تو میاندازند»‪.‬‬ ‫‪۵‬آنگاه پولس با صدای بلند گفت« ‪:‬ای فرماندار ‪،‬از آنجایی که اکنون فراخوانده شدهام تا درباره آموزههای خود توضیح دهم ‪،‬مشتاقم که به‬ ‫سخنان تو گوش فرا دهم»‪.‬‬ ‫‪۶‬آن خدایی که خدای انتقام است و جز نجات آفریدگانش به چیزی نیاز ندارد ‪،‬مرا فرستاده است تا ایشان را از شرارتها و فسادهایشان ‪،‬از‬ ‫همه لذتهای( گناهآلود )و از مرگ بازستانم و ایشان را ترغیب کنم که دیگر گناه نکنند‪.‬‬


‫اعمال پولس و تکل‬

‫‪۷‬به همین دلیل ‪،‬خدا پسر خود عیسی مسیح را فرستاد ‪،‬که من او را موعظه میکنم و به مردم دستور میدهم که به آن شخص که چنین‬ ‫شفقتی بر جهان گمراه داشت ‪،‬امید ببندند تا ای حاکم ‪،‬محکوم نشود ‪،‬بلکه ایمان ‪،‬ترس از خدا ‪،‬شناخت دین و عشق به حقیقت داشته باشد‪.‬‬ ‫‪۸‬پس اگر فقط چیزهایی را که از خدا به من الهام شده است تعلیم دهم ‪،‬جرم من کجاست؟‬ ‫‪۹‬وقتی والی این را شنید ‪،‬دستور داد پولس را ببندند و به زندان بیندازند تا زمانی که بتواند سخنان او را بهتر بشنود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬اما شب هنگام ‪،‬تکل گوشوارههایش را درآورد و آنها را به کلیددار زندان داد ‪،‬که سپس درها را به رویش باز کرد و او را به داخل راه‬ ‫داد؛‬ ‫‪۱۱‬و چون آینهای نقرهای به زندانبان هدیه داد ‪،‬اجازه یافت به اتاقی که پولس در آن بود ‪،‬داخل شود؛ سپس نزد پاهای او نشست و از او‬ ‫سخنان عظیم خدا را شنید‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و چون دریافت که پولس از رنج نمیترسد ‪،‬بلکه به یاری الهی با شجاعت رفتار میکند ‪،‬ایمانش چنان افزایش یافت که زنجیرهای او را‬ ‫بوسید‪.‬‬ ‫فصل‪۵‬‬ ‫‪۱‬سرانجام تکل گم شد و خانواده و تامیریس در هر خیابان به دنبالش گشتند ‪،‬گویی گم شده است ‪،‬اما یکی از خدمتکاران همکار دربان به‬ ‫آنها گفت که او شبانه بیرون رفته است‪.‬‬ ‫‪۲‬آنگاه دربان را بازپرسی کردند و او به ایشان گفت که زن به زندان نزد مرد بیگانه رفته است‪.‬‬ ‫‪۳‬پس طبق دستور او رفتند و او را در آنجا یافتند و چون بیرون آمدند ‪،‬گروهی را گرد آوردند و رفتند و تمام ماجرا را به والی گفتند‪.‬‬ ‫‪۴‬که در پی آن دستور داد پولس را به پیشگاه تخت داوری او بیاورند‪.‬‬ ‫‪۵‬در این میان ‪،‬تکل در زندان ‪،‬در همان مکانی که پولس برای تعلیم او نشسته بود ‪،‬بر زمین میغلتید؛ والی نیز دستور داد که او را به‬ ‫پیشگاه مسند قضاوتش ببرند؛ و او با شادی این احضار را پذیرفت و رفت‪.‬‬ ‫‪۶‬وقتی پولس را به آنجا آوردند ‪،‬جمعیت با شدت بیشتری فریاد زدند« ‪:‬او جادوگر است ‪،‬بگذارید بمیرد»‪.‬‬ ‫‪۷‬با این وجود ‪،‬والی با کمال میل به سخنان پولس درباره اعمال مقدس مسیح گوش فرا داد؛ و پس از تشکیل شورا ‪،‬تکل را احضار کرد و‬ ‫به او گفت« ‪:‬چرا طبق قانون ایکونیانها با تامیریس ازدواج نمیکنی؟»‬ ‫‪۸‬او بیحرکت ایستاد و چشمانش را به پولس دوخت؛ و چون دید که او پاسخی نمیدهد ‪،‬تئوکلیا ‪،‬مادرش ‪،‬فریاد زد و گفت« ‪:‬بگذارید این‬ ‫موجود ظالم سوزانده شود؛ بگذارید او را در میان تماشاخانه بسوزانند ‪،‬زیرا از تامیریس امتناع ورزیده است ‪،‬تا همه زنان از او بیاموزند‬ ‫که از چنین اعمالی اجتناب کنند»‪.‬‬ ‫‪۹‬آنگاه والی بسیار نگران شد و دستور داد پولس را از شهر تازیانه بزنند و تکل را آتش بزنند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬پس والی برخاست و بیدرنگ به تماشاخانه رفت و هم هه مردم بیرون آمدند تا آن منظره دلخراش را تماشا کنند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬اما تکل ‪،‬همانطور که برهای در بیابان برای دیدن چوپانش به هر سو نگاه میکند ‪،‬به دنبال پولس گشت؛‬ ‫‪۱۲‬و چون به جمعیت مینگریست ‪،‬خداوند عیسی را به شکل پولس دید و با خود گفت« ‪:‬پولس آمده است تا مرا در این حال پریشانم ببیند »‪.‬‬ ‫و چشمان خود را بر او دوخت؛ اما پولس در همان لحظه ‪،‬در حالی که او بر او مینگریست ‪،‬به آسمان صعود کرد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬آنگاه مردان و زنان جوان برای سوزاندن تکل چوب و کاه آوردند؛ او را برهنه به آتش کشیدند و والی را به گریه انداختند ‪،‬در حالی که‬ ‫از عظمت زیباییاش شگفتزده شده بود‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و هنگامی که هیزم را مرتب کردند ‪،‬مردم به او دستور دادند که بر روی آن برود؛ و او چنین کرد و ابتدا علمت صلیب را کشید‪.‬‬ ‫‪۱۵‬آنگاه مردم توده را آتش زدند؛ اگرچه شعله بسیار بزرگ بود ‪،‬اما به او نرسید ‪،‬زیرا خدا بر او رحم کرد و از زمین زیرین فوران‬ ‫بزرگی ایجاد کرد و ابری از بال باران و تگرگ فراوان فرو ریخت‪.‬‬ ‫‪۱۶‬تا آنجا که بر اثر شکافتن زمین ‪،‬بسیاری در معرض خطر بزرگی قرار گرفتند و برخی کشته شدند ‪،‬آتش خاموش شد و تکل نجات‬ ‫یافت‪.‬‬ ‫فصل‪۶‬‬ ‫‪۱‬در این میان ‪،‬پولس به همراه النیسیفوروس و همسر و فرزندانش در غاری که در راه ایقونیه به دافنه بود ‪،‬روزه میگرفتند‪.‬‬ ‫‪۲‬و چون چند روز روزه گرفته بودند ‪،‬بچهها به پولس گفتند« ‪:‬ای پدر ‪،‬ما گرسنهایم و چیزی برای خریدن نان نداریم ‪،‬زیرا النیسیفوروس‬ ‫تمام دارایی خود را گذاشته بود تا با خانوادهاش به دنبال پولس برود»‪.‬‬ ‫‪۱.‬ورود به محدوده جهنم‪.‬‬ ‫‪۲.‬شارون در پوست خود‪.‬‬ ‫‪۳.‬مینوتور با نزدیک شدن ارواح محکوم غرش میکند‪.‬‬ ‫‪۴.‬ارواحی که از نفس ناپاک ارواح شیطانی آشفته شدهاند‪.‬‬ ‫‪۵.‬سربروس در حال بلعیدن روح شکموها‪.‬‬ ‫‪۶.‬خسیس و ولخرج محکوم به حمل بار‪.‬‬ ‫‪۷.‬حسودان و خشمگینان به درون استیکس افکنده شدند‪.‬‬ ‫‪۸.‬برج و دیوار شهر شیطانی‪.‬‬ ‫‪۹.‬در این خندق کسانی هستند که علیه همسایگان خود گناه کردهاند؛ قنطورسها به سوی آنها تیر پرتاب میکنند‪.‬‬


‫اعمال پولس و تکل‬

‫‪۱۰.‬کسانی که علیه خود گناه کردهاند ‪،‬در اینجا توسط هارپیها شکنجه میشوند‪.‬‬ ‫‪۱۱.‬باران آتش برای کسانی که معصیت خدا را کرده اند‪.‬‬ ‫‪۱۲.‬روح جریون ستمگر به شعلههای آتش افکنده شد‪.‬‬ ‫‪۱۳.‬عیاشها و فاسدکنندگان جوانان که توسط شیاطین شلق میخورند‪.‬‬ ‫‪۱۴.‬ورطهای مسموم که چاپلوسان در آن فرو میروند‪.‬‬ ‫‪۱۵.‬دریاچه آتش در دیگهایی که سیمونیها را در آنها میاندازند‪.‬‬ ‫‪۱۶.‬جادوگران و کاهنان ‪،‬رویشان به عقب برگشته است‪.‬‬ ‫‪۱۷.‬باتلقی از قیر جوشان برای فریبکاران ‪،‬دزدان و فریبکاران‪.‬‬ ‫‪۱۸.‬ریاکار مصلوب شد‪.‬‬ ‫‪۱۹.‬مشاوران خائن در گودالی شعلهور فرو رفتند‪.‬‬ ‫‪۲۰.‬برای افراد رسوا ‪:‬سرشان را در دست میگیرند‪.‬‬ ‫‪۲۱.‬دزدان و دیگر مجرمان که توسط یک سنتور مسلح به مار شکنجه میشوند‪.‬‬ ‫‪۲۲.‬کیمیاگران و شارلتانها طعمه جذام میشوند‪.‬‬ ‫‪۲۳.‬چاه یخ ‪،‬برای خائنان و ناسپاسان‪.‬‬ ‫‪۲۴.‬پلوتو در میان یخچالی که نفرینشدهها را میبلعد‪.‬‬ ‫‪۲۵.‬شهر مقدس اورشلیم‪.‬‬ ‫‪۳‬آنگاه پوللس ردایش را درآورد و به پسر گفت« ‪:‬ای فرزند ‪،‬برو و نان بخر و اینجا بیاور»‪.‬‬ ‫‪۴‬اما وقتی پسر داشت نان میخرید ‪،‬همسایهاش تکل را دید و تعجب کرد و به او گفت« ‪:‬تکل ‪،‬کجا میروی؟»‬ ‫‪۵‬او پاسخ داد« ‪:‬من که از آتش نجات یافتهام ‪،‬در تعقیب پولس هستم»‪.‬‬ ‫‪۶‬پسر گفت« ‪:‬تو را پیش او میبرم ‪،‬زیرا او به خاطر تو بسیار نگران است و این شش روز را در دعا و روزه گذرانده است»‪.‬‬ ‫‪۷‬چون تکل به غار رسید ‪،‬پولس را دید که زانو زده دعا میکند و میگوید« ‪:‬ای پدر مقدس ‪،‬ای خداوند عیسی مسیح ‪،‬عطا فرما که آتش به‬ ‫تکل نرسد ‪،‬بلکه او را یاری کن ‪،‬زیرا او بنده توست»‪.‬‬ ‫‪۸‬آنگاه تکل پشت سر او ایستاد و با این کلمات فریاد زد ‪:‬ای خداوند متعال ‪،‬خالق آسمان و زمین ‪،‬پدر پسر عزیز و مقدس خود ‪،‬تو را‬ ‫ستایش میکنم که مرا از آتش نجات دادی تا دوباره پولس را ببینم‪.‬‬ ‫‪۹‬آنگاه پولس برخاست و چون او را دید ‪،‬گفت« ‪:‬ای خدایی که دلها را میآزمایی ‪،‬ای پدر خداوند من عیسی مسیح ‪،‬تو را ستایش میکنم که‬ ‫دعای مرا اجابت کردی»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و در غار ‪،‬میان ایشان محبت کامل نسبت به یکدیگر حکمفرما بود ‪،‬چنانکه پولس و انیسیفورس و همه کسانی که با ایشان بودند ‪،‬از‬ ‫شادی لبریز بودند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬آنها پنج قرص نان ‪،‬مقداری سبزی و آب خوردند و با تأمل در اعمال مقدس مسیح ‪،‬یکدیگر را تسلی دادند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬آنگاه تکل به پولس گفت« ‪:‬اگر مایل باشی ‪،‬هر جا که بروی ‪،‬تو را پیروی خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬او به او پاسخ داد« ‪:‬مردم اکنون به زنا گرایش زیادی دارند ‪،‬و تو که زیبا هستی ‪،‬میترسم که با وسوسهای شدیدتر از وسوسههای قبلی‬ ‫روبرو شوی و در برابر آن مقاومت نکنی ‪،‬بلکه مغلوب آن شوی»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬تکل پاسخ داد« ‪:‬فقط لمهر مسیح را به من عطا کن ‪،‬و هیچ وسوسهای بر من تأثیر نخواهد گذاشت»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬پولس پاسخ داد« ‪:‬ای تکل ‪،‬با صبر منتظر بمان که موهبت مسیح را خواهی یافت»‪.‬‬ ‫فصل‪۷‬‬ ‫‪۱‬آنگاه پولس ‪،‬النیسیفوروس و خانوادهاش را به خانهشان فرستاد و تلکل را با خود برداشت و به انطاکیه رفت‪.‬‬ ‫‪۲‬و به محض ورود به شهر ‪،‬مردی سوری به نام اسکندر ‪،‬قاضی شهر ‪،‬که در دوران قضاوت خود خدمات قابل توجهی برای شهر انجام‬ ‫داده بود ‪،‬تکل را دید و عاشق او شد و با هدایای گرانبهای فراوان کوشید تا نظر پولس را جلب کند‪.‬‬ ‫‪۳‬اما پولس به او گفت« ‪:‬من آن زنی را که میگویی نمیشناسم و او از من نیست»‪.‬‬ ‫‪۴‬اما او که مردی قدرتمند در انطاکیه بود ‪،‬او را در خیابان گرفت و بوسید؛ اما تکل تحمل نکرد ‪،‬بلکه به دنبال پولس گشت و با صدای بلند‬ ‫و غمگین فریاد زد« ‪:‬مرا مجبور نکنید ‪،‬که بیگانهام؛ مرا مجبور نکنید ‪،‬که بنده خدا هستم؛ من یکی از بزرگان ایقونیه هستم و مجبور شدم‬ ‫آن شهر را ترک کنم زیرا نمیخواستم با تامیریس ازدواج کنم»‪.‬‬ ‫‪۵‬سپس اسکندر را گرفت ‪،‬لباسش را پاره کرد و تاجش را از سرش برداشت و او را در نظر همه مردم مسخره کرد‪.‬‬ ‫‪۶‬اما اسکندر ‪،‬از یک سو به دلیل عشقی که به او داشت و از سوی دیگر به دلیل شرمساری از آنچه انجام شده بود ‪،‬او را نزد حاکم برد و‬ ‫پس از اعتراف او به آنچه انجام داده بود ‪،‬او را به انداختن در میان حیوانات محکوم کرد‪.‬‬ ‫فصل‪۸‬‬ ‫‪۱‬وقتی مردم این را دیدند ‪،‬گفتند« ‪:‬احکامی که در این شهر صادر شده ناعادلنه است »‪.‬اما تکل از والی درخواست کرد که به عفت او‬ ‫حمله نشود ‪،‬بلکه تا زمانی که به حیوانات انداخته شود ‪،‬حفظ شود‪.‬‬


‫اعمال پولس و تکل‬

‫‪۲‬سپس والی پرسید ‪:‬چه کسی از او پذیرایی خواهد کرد؟ در پاسخ ‪،‬بیوهای بسیار ثروتمند به نام تریفینا ‪،‬که دخترش به تازگی فوت کرده‬ ‫بود ‪،‬درخواست کرد که از او مراقبت کند؛ و او در خانهاش با او مانند دختر خود رفتار میکرد‪.‬‬ ‫‪۳‬سرانجام روزی فرا رسید که قرار بود حیوانات را برای تماشا بیرون بیاورند؛ و تکل را به آمفیتئاتر آوردند و در حضور انبوهی از‬ ‫تماشاگران ‪،‬او را در لنهای که یک شیر مادهی بسیار درنده در آن بود ‪،‬قرار دادند‪.‬‬ ‫‪۴‬تریفینا ‪،‬بدون هیچ تعجبی ‪،‬تکل را همراهی کرد و شیر ماده پاهای تکل را لیسید ‪.‬عنوانی که بر روی آن نوشته شده بود و نشان دهنده‬ ‫جرم او بود ‪،‬توهین به مقدسات بود ‪.‬سپس زن فریاد زد ‪:‬ای خدا ‪،‬احکام این شهر ناعادلنه است‪.‬‬ ‫‪۵‬پس از نمایش حیوانات ‪،‬تریفینا تکل را با خود به خانه برد و با هم به رختخواب رفتند؛ و ناگهان دختر تریفینا که مرده بود ‪،‬بر مادرش‬ ‫ظاهر شد و گفت« ‪:‬مادر ‪،‬بگذار این زن جوان ‪،‬تکل ‪،‬به جای من ‪،‬دختر تو باشد؛ و از او بخواه که برای من دعا کند تا به سعادت برسم»‪.‬‬ ‫‪۶‬که در پی آن ‪،‬تریفینا با حالتی اندوهگین گفت« ‪:‬دخترم فالکونیل بر من ظاهر شده و به من دستور داده است که تو را در اتاقش بپذیرم؛‬ ‫از این رو ‪،‬تکل ‪،‬از تو میخواهم که برای دخترم دعا کنی تا به سعادت و زندگی ابدی برسد»‪.‬‬ ‫‪۷‬وقتی تکل این را شنید ‪،‬بیدرنگ به درگاه خداوند دعا کرد و گفت ‪:‬ای خداوند ‪،‬خدای آسمان و زمین ‪،‬عیسی مسیح ‪،‬تو پسر خدای متعال ‪،‬‬ ‫به دخترش فالکونیل عمر جاودان عطا فرما ‪.‬تریفینا با شنیدن این حرف دوباره ناله کرد و گفت ‪:‬ای قضاوتهای ناعادلنه !ای شرارت‬ ‫بیمنطق !که چنین موجودی( دوباره )به دامان حیوانات انداخته شود!‬ ‫‪۸‬فردای آن روز ‪،‬هنگام طلوع آفتاب ‪،‬اسکندر به خانه تریفینا آمد و گفت ‪:‬حاکم و مردم منتظرند؛ مجرم را بیاورید‪.‬‬ ‫‪۹‬اما تریفینا چنان با خشونت به او حمله کرد که ترسید و فرار کرد ‪.‬تریفینا یکی از اعضای خانواده سلطنتی بود؛ و بدین ترتیب اندوه خود‬ ‫را ابراز کرد و گفت« ‪:‬افسوس !من در خانهام به دو دلیل مشکل دارم و کسی نیست که مرا تسکین دهد ‪،‬نه به خاطر از دست دادن دخترم ‪،‬‬ ‫و نه به خاطر ناتوانی من در نجات تکل ‪.‬اما اکنون ‪،‬ای خداوند ‪،‬تو یاور بندهات تکل باش»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬در حالی که او بدین گونه نامزد کرده بود ‪،‬فرماندار یکی از مأموران خود را فرستاد تا تکل را بیاورد ‪.‬تریفینا دست او را گرفت و با‬ ‫خود برد و گفت ‪:‬من با فالکونیل به گورش رفتم و اکنون باید با تکل به گور حیوانات بروم‪.‬‬ ‫‪۱۱‬وقتی تکل این را شنید ‪،‬گریان دعا کرد و گفت ‪:‬ای خداوند ‪،‬خدایی که تو را تکیهگاه و پناه خود ساختهام ‪،‬تریفینا را به خاطر شفقتش‬ ‫نسبت به من و حفظ عفتم پاداش ده‪.‬‬ ‫‪۱۲‬در این هنگام ‪،‬سر و صدای زیادی در آمفیتئاتر برخاست؛ حیوانات غرش کردند و مردم فریاد زدند« ‪:‬این جنایتکار را بیاورید»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬اما زن فریاد زد و گفت« ‪:‬بگذار تمام شهر به خاطر چنین جنایاتی رنج بکشد؛ و ای والی ‪،‬همه ما را به همین مجازات محکوم کن ‪.‬ای‬ ‫قضاوت ناعادلنه !ای منظره ظالمانه»!‬ ‫‪۱۴‬دیگران گفتند« ‪:‬بگذار تمام شهر به خاطر این عمل زشت نابود شود ‪.‬ای والی ‪،‬همه ما را بکش ‪.‬ای منظره ظالمانه !ای قضاوت‬ ‫ناعادلنه»!‬ ‫فصل‪۹‬‬ ‫‪۱‬آنگاه تکل را از دست تریفینا گرفتند ‪،‬برهنهاش کردند ‪،‬کمربندی بر او بستند و او را به مکانی که برای جنگ با حیوانات تعیین شده بود ‪،‬‬ ‫انداختند و شیرها و خرسها را بر او رها کردند‪.‬‬ ‫‪۲‬اما شیر مادهای که از همه درندهتر بود ‪،‬به سوی تکل دوید و به پاهایش افتاد ‪.‬زنان زیادی با صدای بلند فریاد زدند‪.‬‬ ‫‪۳‬آنگاه خرسی ماده با خشم به سوی او دوید؛ اما شیر ماده به خرس برخورد و او را تکه تکه کرد‪.‬‬ ‫‪۴‬بار دیگر ‪،‬شیر نری که عادت داشت آدمیان را ببلعد و به اسکندر تعلق داشت ‪،‬به سوی او دوید؛ اما شیر ماده با شیر نری روبرو شد و‬ ‫آنها یکدیگر را کشتند‪.‬‬ ‫‪۵‬سپس زنان بیشتر نگران شدند ‪،‬زیرا شیر مادهای که به تکل کمک کرده بود ‪،‬مرده بود‪.‬‬ ‫‪۶‬پس از آن ‪،‬بسیاری از حیوانات وحشی دیگر را بیرون آوردند؛ اما تکل با دستانش به سوی آسمان ایستاد و دعا کرد؛ و هنگامی که‬ ‫دعاهایش تمام شد ‪،‬برگشت و گودالی از آب دید و گفت« ‪:‬اکنون زمان مناسبی برای تعمید من است»‪.‬‬ ‫‪۷‬پس خود را به آب انداخت و گفت« ‪:‬به نام تو ‪،‬ای خداوند من عیسی مسیح ‪،‬من در این روز آخر تعمید یافتهام »‪.‬زنان و مردم با دیدن این‬ ‫صحنه فریاد زدند و گفتند« ‪:‬خود را به آب نینداز »‪.‬و خود فرماندار فریاد زد ‪،‬مبادا ماهیها( بچههای دریا )بخواهند این همه زیبایی را‬ ‫ببلعند‪.‬‬ ‫‪۸‬با وجود هم هه اینها ‪،‬تکل خود را به نام خداوند ما عیسی مسیح به آب انداخت‪.‬‬ ‫‪۹‬اما ماهیها( گوسالههای دریایی )وقتی روشنایی و آتش را دیدند ‪،‬کشته شدند و مرده بر سطح آب شنا کردند و ابری از آتش تکل را احاطه‬ ‫کرد ‪،‬به طوری که همانطور که حیوانات نمیتوانستند به او نزدیک شوند ‪،‬مردم نیز نمیتوانستند برهنگی او را ببینند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬با این حال ‪،‬حیوانات وحشی دیگری را به سوی او روانه کردند؛ و بر او فریاد بسیار سوزناکی برآوردند؛ و برخی از آنها سنبل‬ ‫الطیب ‪،‬برخی دیگر فلوس ‪،‬برخی دیگر آموموس( نوعی سنبل الطیب یا گیاه اورشلیم یا گل نسترن )و برخی دیگر پماد پاشیدند؛ به طوری‬ ‫که مقدار پماد به نسبت تعداد مردم زیاد بود؛ و همه حیوانات روی آن دراز کشیده بودند ‪،‬گویی در خواب عمیقی بودند و به تکل دست‬ ‫نزدند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬پس اسکندر به والی گفت« ‪:‬من چند گاو نر بسیار وحشتناک دارم؛ بگذار او را به آنها ببندیم »‪.‬والی با نگرانی پاسخ داد« ‪:‬هر کاری که‬ ‫صلح میدانی میتوانی انجام دهی»‪.‬‬ ‫‪۱۲‬سپس طنابی به دور کمر تکل انداختند که پاهایش را نیز بست و با آن او را به گاوها بستند و به عورت آنها آهن گداخته وصل کردند تا‬ ‫هرچه بیشتر عذاب بکشند ‪،‬تکل را با خشونت بیشتری بکشند تا او را بکشند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬گاوها به این ترتیب از هم جدا شدند و صدای بسیار وحشتناکی ایجاد کردند؛ اما شعلهای که در اطراف تکل بود ‪،‬طنابهایی را که به‬ ‫اعضای گاوها بسته شده بود ‪،‬سوزاند و او در وسط صحنه ایستاده بود ‪،‬چنان بیتفاوت که گویی بسته نشده است‪.‬‬


‫اعمال پولس و تکل‬

‫‪۱۴‬اما در این میان ‪،‬تریفینا ‪،‬که روی یکی از نیمکتها نشسته بود ‪،‬غش کرد و درگذشت؛ مرگی که تمام شهر را به شدت نگران کرد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و خود اسکندر ترسید و از والی خواهش کرد و گفت« ‪:‬از تو التماس میکنم که بر من و شهر رحم کن و این زن را که با حیوانات‬ ‫جنگیده است ‪،‬آزاد کن ‪،‬مبادا هم تو و هم من و تمام شهر نابود شویم»‪.‬‬ ‫‪۱۶‬زیرا اگر قیصر از آنچه اکنون گذشته است ‪،‬گزارشی داشته باشد ‪،‬بیشک شهر را نابود خواهد کرد ‪،‬زیرا تریفینا ‪،‬یکی از نوادگان‬ ‫سلطنتی و از خویشاوندان او ‪،‬بر تخت خود مرده است‪.‬‬ ‫‪۱۷‬پس از این ‪،‬والی ‪،‬تکل را از میان حیوانات احضار کرد و به او گفت« ‪:‬تو کیستی و چه شده که هیچ یک از حیوانات به تو آسیبی‬ ‫نمیرسانند؟»‬ ‫‪۱۸‬تکل به او پاسخ داد ‪:‬من بنده خدای زنده هستم و در مورد وضعیتم ‪،‬من به عیسی مسیح ‪،‬پسر او ‪،‬که خدا از او خشنود است ‪،‬ایمان دارم‬ ‫و به همین دلیل هیچ یک از حیوانات نمیتوانند به من دست بزنند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬او تنها راه نجات ابدی و پایه و اساس حیات جاودان است ‪.‬او پناهگاهی برای کسانی است که در سختی هستند؛ تکیهگاهی برای‬ ‫رنجدیدگان ‪،‬امید و دفاع برای ناامیدان؛ و در یک کلم ‪،‬همه کسانی که به او ایمان نیاورند ‪،‬زنده نخواهند ماند ‪،‬بلکه به مرگ ابدی دچار‬ ‫خواهند شد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬وقتی حاکم این چیزها را شنید ‪،‬دستور داد لباسهایش را بیاورند و به او گفت لباسهایت را بپوش‪.‬‬ ‫‪۲۱‬تکل پاسخ داد ‪:‬باشد که خدایی که مرا در میان جانوران برهنه پوشانید ‪،‬در روز داوری ‪،‬روح تو را با ردای رستگاری بپوشاند ‪.‬سپس‬ ‫لباسهایش را برداشت و پوشید؛ و فرماندار بیدرنگ فرمانی با این کلمات صادر کرد ‪:‬تکل ‪،‬بنده خدا را برای تو آزاد میکنم‪.‬‬ ‫‪۲۲‬آنگاه زنان با صدای بلند فریاد برآوردند و یکصدا خدا را ستایش کردند و گفتند« ‪:‬فقط یک خدا وجود دارد ‪،‬و آن خدای تکل است؛‬ ‫همان خدایی که تکل را نجات داد»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬صدای آنها چنان بلند بود که گویی تمام شهر لرزید؛ و خود تریفینا نیز این مژده را شنید و دوباره برخاست و با جمعیت به استقبال تکل‬ ‫دوید؛ و او را در آغوش گرفت و گفت« ‪:‬اکنون من ایمان دارم که رستاخیز مردگان خواهد بود؛ اکنون متقاعد شدهام که دخترم زنده است ‪.‬‬ ‫پس با من به خانه بیا ‪،‬دخترم تکل ‪،‬و من هر آنچه دارم را به تو خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬پس تکل با تریفینا رفت و چند روزی در آنجا پذیرایی شد و کلم خداوند را به او آموخت ‪،‬که به موجب آن بسیاری از زنان جوان‬ ‫ایمان آوردند؛ و شادی بزرگی در خانواده تریفینا پدید آمد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬اما تکل مشتاق دیدار پولس بود و از همه جا جویا شد و برای یافتن او فرستاد؛ و چون سرانجام مطلع شد که او در میرا ‪،‬در لیکیه‬ ‫است ‪،‬بسیاری از مردان و زنان جوان را با خود برداشت؛ و کمربندی بست و لباس مردانه پوشید و نزد او به میرا ‪،‬در لیکیه رفت ‪،‬و در‬ ‫آنجا پولس را یافت که کلم خدا را موعظه میکرد؛ و در میان جمعیت در کنار او ایستاده بود‪.‬‬ ‫فصل‪۱۰‬‬ ‫‪۱‬اما وقتی پولس او و همراهانش را دید ‪،‬تعجب چندانی نکرد ‪،‬زیرا گمان کرد که آزمایش تازهای بر آنها در حال وقوع است‪.‬‬ ‫‪۲‬وقتی تکل این را دید ‪،‬به او گفت« ‪:‬ای پولس ‪،‬من تعمید یافتهام ‪،‬زیرا کسی که تو را در موعظه یاری میدهد ‪،‬مرا در تعمید دادن یاری‬ ‫کرده است»‪.‬‬ ‫‪۳‬آنگاه پولس او را برداشته به خانه هرمس برد و تکل تمام آنچه را که در انطاکیه برایش اتفاق افتاده بود برای پولس تعریف کرد ‪،‬به‬ ‫طوری که پولس بسیار متعجب شد و همه کسانی که شنیدند در ایمان استوار شدند و برای خوشبختی تریفینا دعا کردند‪.‬‬ ‫‪۴‬آنگاه تکل برخاست و به پولس گفت« ‪:‬من به قونیه میروم »‪.‬پولس به او پاسخ داد« ‪:‬برو و کلم خداوند را تعلیم بده»‪.‬‬ ‫‪۵‬اما تریفینا مبالغ هنگفتی پول برای پولس فرستاده بود ‪،‬و همچنین به دست تکل لباسهایی برای کمک به فقرا فرستاده بود‪.‬‬ ‫‪۶‬پس تکل به قونیه رفت ‪.‬و چون به خانه النیسیفوروس رسید ‪،‬بر زمینی که پولس در آن نشسته و موعظه میکرد ‪،‬افتاد و در حالی که اشک‬ ‫میریخت و دعا میکرد ‪،‬خدا را با این سخنان ستایش و تمجید کرد‪:‬‬ ‫‪۷‬ای خداوند ‪،‬خدای این خانه ‪،‬که در آن برای اولین بار از تو روشن شدم؛ ای عیسی ‪،‬پسر خدای زنده ‪،‬که یاور من در برابر حاکم ‪،‬یاور‬ ‫من در آتش ‪،‬و یاور من در میان حیوانات بودی؛ تنها تو تا ابد خدا هستی ‪.‬آمین‪.‬‬ ‫‪۸‬تکل( در بازگشت )اکنون تامیریس را مرده یافت ‪،‬اما مادرش را زنده یافت ‪.‬پس مادر او را صدا زد و به او گفت ‪:‬تئوکلیا ‪،‬مادر من ‪،‬آیا‬ ‫ممکن است که تو به این باور برسی که جز یک خداوند ‪،‬خدا ‪،‬وجود ندارد که در آسمانها ساکن است؟ اگر ثروت فراوان میخواهی ‪،‬خدا آن‬ ‫را به وسیله من به تو خواهد داد ‪.‬اگر دوباره دخترت را میخواهی ‪،‬من اینجا هستم‪.‬‬ ‫‪۹.‬او اینها و بسیاری چیزهای دیگر را برای مادرش بازگو کرد و( سعی داشت )او را( به عقیده خودش )متقاعد کند ‪.‬اما مادرش تئوکلیا به‬ ‫چیزهایی که توسط شهید تکل گفته شده بود ‪،‬اعتباری نداد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬پس تکل که فهمید سخن گفتن او بیفایده است و تمام بدن خود را با علمت( صلیب )امضا میکند ‪،‬خانه را ترک کرد و به سوی دافین‬ ‫رفت؛ و چون به آنجا رسید ‪،‬به غاری که پولس را با اونیسیفوروس یافته بود ‪،‬رفت و به زمین افتاد؛ و در حضور خدا گریست‪.‬‬ ‫‪۱۱‬پس از آنجا روانه شده ‪،‬به سلوکیه رفت و بسیاری را در شناخت مسیح روشن ساخت‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و ابری درخشان او را در سفرش هدایت کرد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و چون به سلوکیه رسید ‪،‬به مکانی در خارج از شهر ‪،‬تقریبا ل به مسافت یک فرسخ ‪،‬رفت ‪،‬زیرا از ساکنان آنجا میترسید ‪،‬زیرا آنها‬ ‫بتپرست بودند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و او( توسط ابر )به کوهی به نام کالمون یا رودئون هدایت شد ‪.‬او سالهای زیادی در آنجا ماند و وسوسههای بسیار و شدید شیطان را‬ ‫تحمل کرد ‪،‬که او آنها را به شیوهای شایسته و با کمک مسیح تحمل کرد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬سرانجام ‪،‬برخی از زنان محترم ‪،‬با شنیدن خبر باکره تکل ‪،‬نزد او رفتند و از او در کلم خدا تعلیم گرفتند و بسیاری از آنها این دنیا را‬ ‫ترک کردند و با او زندگی رهبانی در پیش گرفتند‪.‬‬


‫اعمال پولس و تکل‬

‫‪۱۶‬بدین وسیله ‪،‬خبر خوبی در همه جای تکل پیچید و او چندین شفای( معجزهآسا )انجام داد ‪،‬به طوری که تمام شهر و کشورهای مجاور ‪،‬‬ ‫بیماران خود را به آن کوه میآوردند و قبل از اینکه به دروازه غار برسند ‪،‬فورا ل از هر بیماری که داشتند ‪،‬شفا مییافتند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬ارواح پلید با سر و صدا بیرون رانده شدند؛ همه بیماران خود را شفا یافته یافتند و خدایی را که چنین قدرتی را به باکره تکل عطا کرده‬ ‫بود ‪،‬ستایش کردند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬تا آنجا که پزشکان سلوکیه دیگر ارزشی نداشتند و تمام سود حرفه خود را از دست دادند ‪،‬زیرا هیچ کس به آنها توجهی نمیکرد؛ و به‬ ‫همین دلیل حسادت ورزیدند و شروع به تدبیر روشهایی کردند که با این بنده مسیح در پیش گیرند‪.‬‬ ‫فصل‪۱۱‬‬ ‫‪۱‬آنگاه شیطان به ذهن آنها پند بدی القا کرد؛ و چون در روزی معین برای مشورت گرد هم آمدند ‪،‬با یکدیگر چنین استدلل کردند ‪:‬باکره ‪،‬‬ ‫کاهن الهه بزرگ دیانا است و هر چه از او بخواهد ‪،‬به او داده میشود ‪،‬زیرا او باکره است و از این رو محبوب همه خدایان است‪.‬‬ ‫‪۲‬پس اکنون بیایید چند مرد شهوتران پیدا کنیم و پس از آنکه آنها را به اندازه کافی مست کردیم و پول زیادی به آنها دادیم ‪،‬به آنها دستور‬ ‫دهیم که بروند و این باکره را عیاش کنند و به آنها قول دهیم که اگر این کار را انجام دهند ‪،‬پاداش بیشتری خواهند گرفت‪.‬‬ ‫( ‪۳‬زیرا بدین ترتیب در میان خود نتیجه گرفتند که اگر بتوانند او را بیبند و بار کنند ‪،‬خدایان دیگر به او توجهی نخواهند کرد و دیانا دیگر‬ ‫بیماران را برایش شفا نخواهد داد)‪.‬‬ ‫‪ ٫۴‬آنان طبق این تصمیم عمل کردند و آن دو به کوه رفتند و همچون شیرهای درنده به غار رفتند و در را کوبیدند‪.‬‬ ‫‪۵‬شهید مقدس تکل ‪،‬با تکیه بر خدایی که به او ایمان داشت ‪،‬در را باز کرد ‪،‬اگرچه پیش از آن از نقشه آنها آگاه شده بود ‪،‬و به آنها گفت ‪:‬‬ ‫«جوانان ‪،‬کار شما چیست؟»‬ ‫‪۶‬آنها پرسیدند« ‪:‬آیا کسی به نام تکل در آنجا هست؟ »او پاسخ داد« ‪:‬با او چه میخواهید؟ »آنها گفتند« ‪:‬ما میخواهیم با او بخوابیم»‪.‬‬ ‫‪۷.‬تلکلی مقدس پاسخ داد ‪:‬اگرچه من پیرزنی بدجنس هستم ‪،‬اما بندهی خداوندم عیسی مسیح هستم؛ و اگرچه شما نقشهی پلیدی علیه من‬ ‫دارید ‪،‬نمیتوانید آن را به انجام برسانید ‪.‬آنها پاسخ دادند ‪:‬این غیرممکن است ‪،‬اما ما باید بتوانیم آنچه را که در ذهن داریم با شما انجام دهیم‪.‬‬ ‫‪۸‬و در حالی که ایشان این را میگفتند ‪،‬او را به زور گرفتند و خواستند او را غارت کنند ‪.‬آنگاه او با( نهایت )ملیمت به ایشان گفت ‪:‬‬ ‫«جوانان صبر کنید و جلل خداوند را ببینید»‪.‬‬ ‫‪۹‬و در حالی که او را در آغوش گرفته بودند ‪،‬به آسمان نگاه کرد و گفت ‪:‬ای خدای بسیار محترم ‪،‬که هیچ کس را نمیتوان به تو تشبیه کرد؛‬ ‫که خود را بر دشمنانت جلل میبخشی؛ که مرا از آتش رهایی دادی و به تامیریس تسلیم نکردی ‪،‬مرا به اسکندر تسلیم نکردی؛ که مرا از‬ ‫حیوانات وحشی رهایی دادی؛ که مرا در آبهای عمیق حفظ کردی؛ که در همه جا یاور من بودهای و نام خود را در من جلل دادهای؛‬ ‫‪۱۰‬اکنون نیز مرا از دست این مردان شرور و بیخرد رهایی بخش ‪،‬و نگذار که عفت مرا که تاکنون برای آبروی تو حفظ کردهام ‪،‬‬ ‫بیحرمت کنند؛ زیرا من تو را دوست دارم و مشتاق تو هستم و تو را میپرستم ‪،‬ای پدر ‪،‬پسر و روحالقدس ‪،‬تا ابد ‪.‬آمین‪.‬‬ ‫‪۱۱‬آنگاه ندایی از آسمان آمد که میگفت« ‪:‬ای تکل ‪،‬بنده وفادار من ‪،‬مترس ‪،‬زیرا من با تو هستم ‪.‬بنگر و مکانی را که برای تو گشوده شده‬ ‫است ببین ‪:‬آنجا مسکن ابدی تو خواهد بود؛ آنجا رؤیای سعادتمندانه را خواهی یافت»‪.‬‬ ‫‪۱۲‬تکلی مقدس با مشاهده ‪،‬دید که صخره تا حد امکان برای ورود یک انسان باز شد؛ او همانطور که به او دستور داده شده بود عمل‬ ‫کرد ‪،‬شجاعانه از دست آن گروه پست گریخت و به درون صخره رفت ‪،‬که فورا ل چنان بسته شد که هیچ شکافی در محل باز شدن آن دیده‬ ‫نمیشد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬مردان از چنین معجزهی شگفتانگیزی کاملل شگفتزده شدند و هیچ قدرتی برای بازداشتن بندهی خدا نداشتند؛ بلکه فقط با گرفتن نقاب یا‬ ‫کله او ‪،‬تکهای از آن را کندند؛‬ ‫‪۱۴‬و حتی این به اذن خدا بود ‪،‬برای تأیید ایمان آنها که برای دیدن این مکان مقدس میآمدند ‪،‬و برای رساندن برکت به کسانی که در‬ ‫اعصار آینده از قلبی پاک به خداوند ما عیسی مسیح ایمان خواهند آورد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬بدینگونه ‪،‬آن شهید اول و رسول خدا و باکره ‪،‬تکل ‪،‬که در هجده سالگی از ایکونیوم آمد ‪،‬رنج کشید؛ پس از آن ‪،‬بخشی از زندگی خود‬ ‫را در سفرها و مسافرتها و بخشی دیگر را در زندگی رهبانی در غار گذراند و هفتاد و دو سال زیست؛ به طوری که نود ساله بود که‬ ‫خداوند او را به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬بدین ترتیب زندگی او به پایان میرسد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬روزی که به یاد او مقدس نگه داشته میشود ‪،‬بیست و چهارم سپتامبر است ‪،‬برای جلل پدر و پسر و روح القدس ‪،‬اکنون و تا ابد ‪.‬آمین‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Acts of Paul and Thecla by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu