Skip to main content

Persian - Gideon, A Mighty Man of Valour

Page 1

‫جدعون‪ ،‬مرای الور و قدرتمند‬ ‫ااوران ‪۶‬‬ ‫‪.‬و بنیاسرائیل در نظر خداوند شرارت ورزیدند‪ ،‬و خداوند ایشان را هفت سال به دست مدیان تسلیم کرد ‪۱‬‬ ‫‪،‬و دست مدیان بر اسرائیل غالب آمد‪ ،‬و به سبب مدیانیان‪ ،‬بنیاسرائیل برای خود غارها و غارها و دژهایی که در کوهها هستند ‪۲‬‬ ‫‪.‬ساختند‬ ‫‪.‬و چنین شد که چون اسرائیل زراعت کردند‪ ،‬مدیانیان و عمالیقیان و بنیمشرق برآمدند‪ ،‬و ایشان نیز بر ایشان هجوم آوردند ‪۳‬‬ ‫‪،‬و ایشان بر ایشان اردو زدند و محصول زمین را تا غزه نابود کردند‪ ،‬و هیچ آذوقهای برای اسرائیل باقی نگذاشتند‪ ،‬نه گوسفند ‪۴‬‬ ‫‪.‬نه گاو و نه الغ‬ ‫زیرا که ایشان با مواشی و خیمههای خود بیرون آمدند و چون ملخ بیشمار هجوم آوردند‪ ،‬زیرا که ایشان و شترانشان بیشمارش ‪۵‬‬ ‫‪.‬بودند و به زمین داخل شدند تا آن را خراب کنند‬ ‫‪.‬و اسرائیل به سبب مدیانیان بسیار فقیر شدند‪ ،‬و بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند ‪۶‬‬ ‫‪،‬و واقع شد که چون بنیاسرائیل از دست مدیانیان نزد خداوند فریاد برآوردند ‪۷‬‬ ‫اینکه خداوند نبیای نزد بنیاسرائیل فرستاد که به ایشان گفت‪» :‬یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید‪ :‬من شما را از مصر برآوردم و ‪۸‬‬ ‫‪.‬از خانه بندگی بیرون آوردم‬ ‫و شما را از دست مصریان و از دست همه کسانی که بر شما ظلم کردند‪ ،‬رهایی دادم و آنها را از پیش روی شما بیرون راندم ‪۹‬‬ ‫‪.‬و سرزمینشان را به شما دادم‬ ‫و به شما گفتم‪ ،‬من یهوه خدای شما هستم؛ از خدایان اموریانی که در سرزمین ایشان ساکن هستید‪ ،‬مترسید‪ ،‬اما شما به صدای ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬من گوش ندادید‬ ‫عون گندم را در ‪۱۱‬‬ ‫عفره بود و مال یوآش ابیعزری بود‪ ،‬نشست‪ .‬و پسرش جِد ع‬ ‫و فرشته خداوند آمده‪ ،‬زیر درخت بلوطی که در ع‬ ‫‪.‬چرخشت میکوبید تا آن را از مدیانیان پنهان کند‬ ‫فرشته خداوند بر او ظاهر شد و به او گفت‪» :‬ای مرد دلور‪ ،‬خداوند با توست‪۱۲ «.‬‬ ‫ِدعون به او گفت‪» :‬ای خداوند‪ ،‬اگر خداوند با ماست‪ ،‬پس چرا این همه بر ما واقع شده است؟ و کجاست آن همه معجزاتی ‪۱۳‬‬ ‫که پدران ما برای ما تعریف میکردند و میگفتند‪ :‬آیا خداوند ما را از مصر بیرون نیاورد؟ اما اکنون خداوند ما را ترک کرده و به‬ ‫»‪.‬دست مدیانیان سپرده است‬ ‫و خداوند بر او نظر کرد و گفت‪» :‬با این قدرت خود برو و اسرائیل را از دست مدیانیان نجات خواهی داد‪ .‬آیا من تو را ‪۱۴‬‬ ‫»نفرستادم؟‬ ‫و به او گفت‪» :‬ای خداوند من‪ ،‬به چه چیز اسرائیل را نجات دهم؟ اینک خانواده من در منسی فقیرند و من در خانه پدرم ‪۱۵‬‬ ‫»‪.‬کوچکترین هستم‬ ‫خداوند به او گفت‪» :‬یقینا ا من با تو خواهم بود و تو مدیان را مانند یک نفر شکست خواهی داد‪۱۶ «.‬‬

‫‪1‬‬


‫جدعون‪ ،‬مرای الور و قدرتمند‬

‫به او گفت‪» :‬اگر اکنون در نظر تو فیض یافتهام‪ ،‬پس نشانهای به من بنما که با من سخن میگویی‪۱۷ «.‬‬ ‫پس از اینجا نرو تا نزد تو برگردم و هدیه خود را آورده‪ ،‬پیش تو بگذارم‪ .‬او گفت‪» :‬تا آمدنت میمانم‪۱۸ «.‬‬ ‫پس ِدعون داخل شد و بزغالهای و قرصهای نان فطیر از یک ایفه آرد درست کرد‪ .‬گوشت را در سبدی و آب گوشت را در ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬قابلمهای ریخت و آن را زیر درخت بلوط نزد او آورد و تقدیم نمود‬ ‫فرشته خدا به او گفت‪» :‬گوشت و قرصهای نان فطیر را بردار و آنها را روی این صخره بگذار و آب گوشت را بریز‪ «.‬و او ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬چنین کرد‬ ‫آنگاه فرشته خداوند نوک عصایی را که در دستش بود دراز کرد و گوشت و قرصهای فطیر را لمس نمود و آتش از سنگ ‪۲۱‬‬ ‫‪.‬برخاست و گوشت و قرصهای فطیر را سوزاند‪ .‬آنگاه فرشته خداوند از نظرش ناپدید شد‬ ‫و چون ِدعون دانست که او فرشته خداوند است‪ِ ،‬دعون گفت‪» :‬ای خداوند یهوه‪ ،‬افسوس که فرشته خداوند را روبرو ‪۲۲‬‬ ‫»‪.‬دیدهام‬ ‫خداوند به او گفت‪» :‬سلم بر تو باد؛ مترس‪ :‬نخواهی مرد‪۲۳ «.‬‬ ‫آنگاه ِدعون در آنجا برای خداوند قربانگاهی ساخت و آن را یهوه شالوم نامید که تا به امروز در عفره‪ ،‬در سرزمین ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬ابیعزریان‪ ،‬باقی است‬ ‫و در همان شب واقع شد که خداوند به او گفت‪» :‬گاو نرینه پدرت‪ ،‬یعنی گاو دومین هفت ساله را بگیر و مذبح بعل را که از ‪۲۵‬‬ ‫»‪.‬آن پدرت است‪ ،‬منهدم کن و اشیره را که نزد آن است‪ ،‬قطع نما‬ ‫و برای یهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬بر سر این صخره‪ ،‬در ِای مقرر‪ ،‬مذبحی بساز‪ ،‬و گاو دومین را گرفته‪ ،‬با چوب درخت اشتر که ‪۲۶‬‬ ‫‪.‬قطع خواهی کرد‪ ،‬قربانی سوختنی بگذران‬ ‫پس ِدعون ده نفر از نوکران خود را برداشت و چنانکه خداوند به او گفته بود‪ ،‬عمل کرد‪ .‬و چون از خاندان پدرش و مردان ‪۲۷‬‬ ‫‪.‬شهر میترسید‪ ،‬نتوانست این کار را در روز انجام دهد‪ ،‬پس آن را در شب انجام داد‬ ‫و چون مردان شهر صبح زود برخاستند‪ ،‬اینک مذبح بعل منهدم شده و اشیره ای که نزد آن بود‪ ،‬بریده شده و گاو دومین بر ‪۲۸‬‬ ‫‪.‬مذبحی که ساخته شده بود‪ ،‬قربانی گردید‬ ‫»ِدعون پسر یوآش ‪۲۹‬‬ ‫و از یکدیگر پرسیدند‪» :‬کیست که این کار را کرده است؟« و چون تحقیق و پرس و ِو کردند‪ ،‬گفتند‪ :‬ج‬ ‫»‪.‬این کار را کرده است‬ ‫آنگاه مردان شهر به یوآش گفتند‪» :‬پسرت را بیرون بیاور تا بمیرد‪ ،‬زیرا مذبح بعل را منهدم کرده و بتکدهای را که کنار آن ‪۳۰‬‬ ‫»‪.‬بود‪ ،‬بریده است‬ ‫و یوآش به همه کسانی که علیه او ایستاده بودند گفت‪» :‬آیا شما از بعل دفاع میکنید؟ آیا او را نجات خواهید داد؟ هر که از او ‪۳۱‬‬ ‫»‪.‬دفاع کند‪ ،‬بگذارید تا صبح کشته شود‪ .‬اگر او خداست‪ ،‬بگذارید برای خود دفاع کند‪ ،‬زیرا کسی قربانگاه او را ویران کرده است‬ ‫از این رو در آن روز او را یربعل نامید و گفت‪» :‬بگذارید بعل از او دفاع کند‪ ،‬زیرا قربانگاه او را ویران کرده است‪۳۲ «.‬‬ ‫‪.‬آنگاه تمامی مدیانیان و عمالیقیان و بنیمشرق ِمع شدند و عبور کرده‪ ،‬در وادی یزرعیل اردو زدند ‪۳۳‬‬ ‫‪.‬اما روح خداوند بر ِدعون نازل شد و او شیپور را نواخت و مردم ابیعزر به دنبال او ِمع شدند ‪۳۴‬‬ ‫و رسولنی به تمامی منسی فرستاد که ایشان نیز در عقب او ِمع شدند‪ ،‬و رسولنی به اشیر و زبولون و نفتالی فرستاد و ‪۳۵‬‬ ‫‪.‬ایشان به استقبال ایشان آمدند‬ ‫‪ِ،‬دعون به خدا گفت‪» :‬اگر چنانکه گفتی‪ ،‬اسرائیل را به دست من نجات خواهی داد ‪۳۶‬‬ ‫اینک من پشم گوسفندی را در کف زمین میگذارم‪ ،‬و اگر شبنم فقط بر پشم باشد و زمین اطراف آن خشک باشد‪ ،‬آنگاه خواهم ‪۳۷‬‬ ‫‪.‬دانست که اسرائیل را به دست من نجات خواهی داد‪ ،‬چنانکه گفتهای‬ ‫‪.‬و چنین شد‪ ،‬زیرا بامدادان برخاسته‪ ،‬پشم را به هم زد و شبنم را از پشم فشرد‪ ،‬کاسهای پر از آب شد ‪۳۸‬‬ ‫ِدعون به خدا گفت‪» :‬خشم تو بر من افروخته نشود‪ ،‬و فقط همین یک بار سخن خواهم گفت‪ .‬خواهش میکنم این یک بار با ‪۳۹‬‬ ‫‪.‬پشم امتحان کنم؛ این بار فقط پشم خشک باشد و بر تمام زمین شبنم‬ ‫‪.‬و خدا آن شب چنین کرد‪ ،‬زیرا فقط بر پشم خشکی بود و بر تمام زمین شبنم ‪۴۰‬‬

‫ااوران ‪۷‬‬ ‫عون باشد‪ ،‬و تمامی قومی که با او بودند‪ ،‬بامدادان برخاستند و در کنار چاه حَ عرود اردو زدند‪ ،‬و لشکر ‪۱‬‬ ‫آنگاه یج عربب دعل‪ ،‬که همان جِ دد ع‬ ‫‪.‬مدیانیان در سمت شمال ایشان‪ ،‬نزد کوه موره‪ ،‬در دره بودند‬ ‫ج‬ ‫و خداوند به ِدعون گفت‪» :‬قومی که با تو هستند‪ ،‬زیاده از آنند که من مدیان را به دست ایشان تسلیم کنم‪ ،‬مبادا اسرائیل بر من ‪۲‬‬ ‫»‪.‬فخر کرده‪ ،‬بگویند که دست خودمان ما را نجات داده است‬ ‫‪.‬پس اکنون برو و به گوش قوم ندا کن و بگو‪ :‬هر که ترسان و هراسان است‪ ،‬صبح زود از کوه ِلعاد بازگردد و روانه شود ‪۳‬‬ ‫‪.‬پس بیست و دو هزار نفر از قوم بازگشتند و ده هزار نفر باقی ماندند‬ ‫و خداوند به ِدعون گفت‪» :‬قوم هنوز زیادند؛ ایشان را نزد آب بیاور تا ایشان را آنجا برای تو بیازمایم؛ و هر که را به تو گویم ‪۴‬‬ ‫»‪.‬این با تو برود‪ ،‬او با تو خواهد رفت؛ و هر که را به تو گویم این با تو نرود‪ ،‬او نخواهد رفت‬

‫‪2‬‬


‫جدعون‪ ،‬مرای الور و قدرتمند‬

‫پس قوم را نزد آب آورد و خداوند به ِدعون گفت‪» :‬هر که مانند سگ از آب بنوشد‪ ،‬او را به َال خود بگذار‪ ،‬و همچنین هر ‪۵‬‬ ‫»‪.‬که برای نوشیدن زانو بزند‬ ‫‪.‬و عدد کسانی که دست به دهان برده‪ ،‬نوشیدند‪ ،‬سیصد نفر بود‪ .‬اما بقیه قوم همگی زانو زده‪ ،‬آب نوشیدند ‪۶‬‬ ‫و خداوند به ِدعون گفت‪» :‬به وسیل هه آن سیصد نفر که نوشیدند‪ ،‬تو را نجات خواهم داد و مدیانیان را به دست تو تسلیم خواهم ‪۷‬‬ ‫»‪.‬کرد‪ ،‬و بگذار سایر قوم هر کدام به ِای خود بروند‬ ‫پس قوم‪ ،‬آذوقه و شیپورهای خود را به دست گرفتند‪ .‬و او بقیه بنیاسرائیل را به خیمه خود فرستاد و آن سیصد نفر را نگه ‪۸‬‬ ‫‪.‬داشت‪ .‬و لشکر مدیان در دره‪ ،‬زیر پای او بود‬ ‫و در همان شب واقع شد که خداوند به او گفت‪» :‬برخیز و به اردو فرود شو‪ ،‬زیرا آن را به دست تو تسلیم کردهام‪۹ «.‬‬ ‫‪.‬اما اگر از رفتن میترسی‪ ،‬با بندهات فوره به اردو برو ‪۱۰‬‬ ‫و آنچه ایشان میگویند خواهی شنید‪ ،‬و بعد از آن دستهای تو قوی خواهد شد تا به لشکرگاه بروی‪ .‬پس او با غلم خود فوره به ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬بیرون از لشکریان مسلح که در لشکر بودند‪ ،‬فرود آمد‬ ‫و مدیانیان و عمالیقیان و ِمیع بنیشرق مانند ملخهای بیشمار در وادی پراکنده بودند‪ ،‬و شتران ایشان بیشماراست‪ ،‬چنانکه ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬ریگ کنار دریا بیشمار‬ ‫و چون ِدعون رسید‪ ،‬ناگاه مردی خوابی برای رفیق خود تعریف کرده‪ ،‬گفت‪» :‬اینک خوابی دیدم که ناگاه قرص نان ِوین ‪۱۳‬‬ ‫در میان اردوی مدیان غلطید و به خیمهای برخورد کرد و آن را چنان زد که افتاد و آن را واژگون ساخت که خیمه بر زمین‬ ‫»‪.‬افتاد‬ ‫رفیقش در ِواب گفت‪» :‬این چیزی ِز شمشیر ِدعون پسر یوآش‪ ،‬مردی اسرائیلی نیست‪ ،‬زیرا خدا مدیان و تمامی لشکر او ‪۱۴‬‬ ‫»‪.‬را به دست او تسلیم کرده است‬ ‫و چون ِدعون روایت خواب و تعبیر آن را شنید‪ ،‬سجده کرد و به اردوی اسرائیل برگشت و گفت‪» :‬برخیزید‪ ،‬زیرا خداوند ‪۱۵‬‬ ‫»‪.‬اردوی مدیان را به دست شما تسلیم کرده است‬ ‫و آن سیصد نفر را به سه دسته تقسیم کرد و به دست هر کدام یک شیپور و کوزههای خالی داد و چراغها را در کوزهها ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬گذاشت‬ ‫و به ایشان گفت‪» :‬به من نگاه کنید و شما نیز چنین کنید‪ .‬و اینک چون من به بیرون لشکرگاه بیایم‪ ،‬چنانکه من میکنم‪ ،‬شما ‪۱۷‬‬ ‫»‪.‬نیز چنین کنید‬ ‫وقتی من و همه کسانی که با من هستند‪ ،‬شیپورها را به صدا درآوردیم‪ ،‬شما نیز در اطراف اردوگاه شیپورها را به صدا ‪۱۸‬‬ ‫‪.‬درآورید و بگویید‪ :‬شمشیر خداوند و ِدعون‬ ‫پس ِدعون و صد نفری که با او بودند‪ ،‬در ابتدای پاس میانی به بیرون اردوگاه آمدند؛ و تازه پاسبان را گذاشته بودند؛ پس ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬شیپورها را نواختند و کوزههایی را که در دست داشتند شکستند‬ ‫و هر سه دسته شیپورها را نواختند و کوزهها را شکستند و چراغها را به دست چپ و شیپورها را به دست راست خود ‪۲۰‬‬ ‫گرفتند تا با آنها بنوازند و فریاد زدند‪» :‬شمشیر خداوند و ِدعون!«‬ ‫‪.‬و هر کس در ِای خود در اطراف اردو ایستاد و تمامی لشکر دویدند و فریاد برآوردند و گریختند ‪۲۱‬‬ ‫و سیصد نفر شیپورها را نواختند و خداوند شمشیر هر کس را بر رفیقش و بر تمامی لشکر گردانید و لشکر تا بیتشطه در ‪۲۲‬‬ ‫‪.‬ص جریرات و تا سرَد آبجل حمحوله تا طبات فرار کردند‬ ‫ج‬ ‫‪.‬و مردان اسرائیل از نفتالی و اشیر و از تمامی منسی ِمع شده‪ ،‬مدیانیان را تعاقب نمودند ‪۲۳‬‬ ‫و ِدعون به تمام کوهستان افرایم رسولن فرستاده‪ ،‬گفت‪» :‬به مقابله با مدیانیان بیایید و آبها را تا بیت باره و اردن پیش روی ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬ایشان بگیرید‪ «.‬پس تمامی مردان افرایم ِمع شدند و آبها را تا بیت باره و اردن گرفتند‬ ‫و دو سردار مدیان‪ ،‬غراب و ذئب را گرفتند و غراب را بر صخره غراب و ذئب را در چرخشت ذئب کشتند و مدیان را ‪۲۵‬‬ ‫‪.‬تعاقب کرده‪ ،‬سرهای غراب و ذئب را به آن طرف اردن نزد ِدعون آوردند‬

‫ااوران ‪۸‬‬ ‫و مردان افرایم به او گفتند‪» :‬چرا با ما چنین کردی که وقتی برای ِنگ با مدیان رفتی‪ ،‬ما را نخواندی؟« و آنها با او به سختی ‪۱‬‬ ‫‪.‬درگیر شدند‬ ‫و به ایشان گفت‪» :‬الن من در مقایسه با شما چه کردم؟ آیا خوشهچینی افرایم از انگورچینی ابیعزر بهتر نیست؟« ‪۲‬‬ ‫‪،‬خدا غراب و ذئب‪ ،‬سرداران مدیان را به دست شما تسلیم کرده است‪ .‬و من چه میتوانستم بکنم‪ ،‬مثل شما؟ پس چون این را گفت ‪۳‬‬ ‫‪.‬خشم ایشان از او فرو نشست‬ ‫‪.‬و ِدعون به اردن رسید و عبور کرد‪ ،‬او و سیصد نفر که همراهش بودند‪ ،‬اگرچه خسته بودند‪ ،‬اما ایشان را تعاقب میکردند ‪۴‬‬ ‫‪،‬و به اهل سکوت گفت‪» :‬به قومی که مرا پیروی میکنند‪ ،‬چند قرص نان بدهید‪ ،‬زیرا ایشان خسته شدهاند و من زبح و صلمونع ‪۵‬‬ ‫»‪.‬پادشاهان مدیان‪ ،‬را تعقیب میکنم‬ ‫و سروران سکوت گفتند‪» :‬مگر دست زبح و صلمونع الن در دست توست تا به لشکر تو نان بدهیم؟« ‪۶‬‬

‫‪3‬‬


‫جدعون‪ ،‬مرای الور و قدرتمند‬

‫ِدعون گفت‪» :‬پس چون خداوند زبح و صلمونع را به دست من تسلیم کند‪ ،‬آنگاه گوشت شما را با خارها و خسهای بیابان ‪۷‬‬ ‫»‪.‬خواهم درید‬ ‫کوت به او پاسخ داده بودند‪ ،‬پاسخ ‪۸‬‬ ‫س‬ ‫اهل‬ ‫چنانکه‬ ‫را‬ ‫او‬ ‫نوئیل‬ ‫ف‬ ‫اهل‬ ‫و‬ ‫گفت‪،‬‬ ‫را‬ ‫همین‬ ‫نیز‬ ‫ایشان‬ ‫با‬ ‫و‬ ‫رفت‬ ‫نوئیل‬ ‫ف‬ ‫و از آنجا به‬ ‫ج‬ ‫ج‬ ‫ع‬ ‫و‬ ‫‪.‬دادند‬ ‫و به مردان فجنوئیل نیز خطاب کرده‪ ،‬گفت‪» :‬وقتی به سلمتی برگردم‪ ،‬این برج را ویران خواهم کرد‪۹ «.‬‬ ‫و زبح و صلمونع در قحرقور بودند و لشکر ایشان‪ ،‬قریب پانزده هزار نفر‪ ،‬یعنی تمام باقیمانده از تمامی لشکر بنیاحشرق‪ ،‬زیرا ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬صد و بیست هزار مرد شمشیرزن افتاده بودند‬ ‫‪.‬و ِدعون از راه چادرنشینان در شرق نوبح و یعجبهه رفت و لشکر آنها را شکست داد‪ ،‬زیرا لشکر آنها در امان بود ‪۱۱‬‬ ‫و چون زبح و صلمونع فرار کردند‪ ،‬ایشان را تعاقب نمود و دو پادشاه مدیان‪ ،‬زبح و صلمونع را گرفت و تمامی لشکر را ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬منهزم ساخت‬ ‫‪.‬و ِدعون بن یوآش قبل از طلوع آفتاب از ِنگ برگشت ‪۱۳‬‬ ‫و ِوانی از اهل سکوت را گرفته‪ ،‬از او استفسار کرد‪ .‬و او برای او شرح َال سروران سکوت و بزرگان آن را که هفتاد و ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬هفت نفر بودند‪ ،‬نوشت‬ ‫و نزد اهل سکوت آمده‪ ،‬گفت‪» :‬اینک زبح و صلمونع‪ ،‬که مرا نزد ایشان سرزنش کرده‪ ،‬گفتید‪ :‬مگر دست زبح و صلمونع ‪۱۵‬‬ ‫»الن در دست توست تا به مردان خستهات نان بدهیم؟‬ ‫کوت را تعلیم داد ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬و بزرگان شهر و خار و خس بیابان را گرفته‪ ،‬به آنها مردم ع‬ ‫س و‬ ‫‪.‬و برج جفنوئیل را منهدم کرد و مردان شهر را کشت ‪۱۷‬‬ ‫آنگاه به زبح و صلمونع گفت‪» :‬آنان که در تابور کشتید چگونه مردمانی بودند؟« پاسخ دادند‪» :‬آنان نیز مانند تو بودند؛ هر ‪۱۸‬‬ ‫»‪.‬یک از ایشان به فرزندان پادشاه شباهت داشت‬ ‫گفت‪» :‬ایشان برادران من و پسران مادرم بودند‪ .‬به خداوند زنده سوگند‪ ،‬اگر ایشان را زنده نگه میداشتید‪ ،‬شما را نمیکشتم‪۱۹ «.‬‬ ‫و به نخستزادهاش جیت حر گفت‪» :‬برخیز و آنها را بکش‪ «.‬اما آن ِوان شمشیر خود را نکشید‪ ،‬زیرا ترسید‪ ،‬زیرا هنوز ِوانی ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬بیش نبود‬ ‫آنگاه زبح و صلمونع گفتند‪» :‬برخیز و ما را بکش‪ ،‬زیرا قدرت مرد هر چه باشد‪ ،‬همانقدر است‪ «.‬پس ِدعون برخاست و ‪۲۱‬‬ ‫‪.‬زبح و صلمونع را کشت و زیورآلتی را که بر گردن شترانشان بود‪ ،‬برداشت‬ ‫آنگاه مردان اسرائیل به ِدعون گفتند‪» :‬تو بر ما َکومت کن‪ ،‬هم تو و هم پسرت و هم پسر پسرت‪ ،‬زیرا که ما را از دست ‪۲۲‬‬ ‫»‪.‬مدیان رهایی دادی‬ ‫ِدعون به ایشان گفت‪» :‬من بر شما سلطنت نخواهم کرد‪ ،‬و پسر من نیز بر شما سلطنت نخواهد نمود‪ ،‬خداوند بر شما سلطنت ‪۲۳‬‬ ‫»‪.‬خواهد نمود‬ ‫ِدعون به ایشان گفت‪» :‬از شما خواهشی دارم و آن اینکه هر یک گوشوارههای غنیمت خود را به من بدهید‪) «.‬زیرا ایشان ‪۲۴‬‬ ‫)‪.‬گوشوارههای طل داشتند‪ ،‬زیرا اسماعیلی بودند‬ ‫و ایشان ِواب دادند‪» :‬با کمال میل به ایشان خواهیم داد‪ «.‬و ردایی پهن کردند و هر یک گوشوارههای غنیمت خود را در آن ‪۲۵‬‬ ‫‪.‬انداختند‬ ‫و وزن گوشوارههای طلیی که درخواست کرده بود‪ ،‬هزار و هفتصد مثقال طل بود؛ سوای زیورآلت و قلدهها و ِامههای ‪۲۶‬‬ ‫‪.‬ارغوانی که بر پادشاهان مدیان بود‪ ،‬و سوای زنجیرهایی که بر گردن شتران ایشان بود‬ ‫عفره‪ ،‬قرار داد‪ .‬و تمامی اسرائیل به آنجا رفته‪ ،‬در پی آن زنا ‪۲۷‬‬ ‫و ِدعون از آنها ایفودی ساخت و آن را در شهر خود‪ ،‬یعنی ع‬ ‫‪.‬کردند‪ .‬و این امر برای ِدعون و خانهاش دامی شد‬ ‫‪،‬بدینسان‪ ،‬مدیانیان در برابر بنیاسرائیل مغلوب شدند‪ ،‬به گونهای که دیگر سر خود را بال نگرفتند‪ .‬و در روزگار ِدعون ‪۲۸‬‬ ‫‪.‬چهل سال آرامش بر سرزمین َاکم بود‬ ‫یربب دعل بن یوآش رفته‪ ،‬در خانه خود ساکن شد ‪۲۹‬‬ ‫‪.‬و ع‬ ‫‪.‬و ِدعون هفتاد پسر از صلب خود داشت‪ ،‬زیرا زنان بسیار داشت ‪۳۰‬‬ ‫‪.‬و کنیز او که در شکیم بود‪ ،‬او نیز برای وی پسری زایید که او را ابیملک نام نهاد ‪۳۱‬‬ ‫‪.‬و ِدعون پسر یوآش در سن پیری درگذشت و در مقبره پدرش یوآش در عفره ابیعزریان دفن شد ‪۳۲‬‬ ‫‪.‬و واقع شد که به مجرد وفات ِدعون‪ ،‬بنیاسرائیل برگشته‪ ،‬در پیروی بعل زنا کردند و بعل بریت را خدای خود ساختند ‪۳۳‬‬ ‫‪.‬و بنیاسرائیل یهوه خدای خود را که ایشان را از دست ِمیع دشمنانشان از هر طرف رهایی داده بود‪ ،‬به یاد نیاوردند ‪۳۴‬‬ ‫‪.‬و به خاندان یربعل‪ ،‬یعنی ِدعون‪ ،‬آن همه اَسانی که او به اسرائیل کرده بود‪ ،‬نشان ندادند ‪۳۵‬‬

‫‪4‬‬


‫جدعون‪ ،‬مرای الور و قدرتمند‬

‫تفکیک آیه به آیه‬ ‫یکی از ِذابترین روایتهای کتاب مقدس است‪ .‬این داستان‪ ،‬چرخه شورش و ‪ ،‬تا ‪ ۸‬داستان ِدعون در کتاب ااوران‪ ،‬فصلهای ‪۶‬‬ ‫مرد به دست آمد و ظلم یک ملت‪ ،‬ندای اکراه و ترس یک قهرمان غیرمنتظره‪ ،‬پیروزی نظامی معجزهآسا که تنها با ‪۳۰۰‬‬ ‫‪.‬پیامدهای پیچیده این موفقیت را شرح میدهد‬

‫فصل ششم‪ :‬ستم‪ ،‬فراخوان و آمااگی‬ ‫)ظلم مدیانیها(‪ :‬چون بنیاسرائیل در نظر خداوند شرارت ورزیدند‪ ،‬خدا آنها را به مدت هفت سال به دست مدیانیها آیات ‪۶-۱‬‬ ‫تسلیم کرد‪ .‬مدیانیها‪ ،‬عمالیقیان و بنیشرق‪ ،‬زمین را ویران کردند‪ ،‬محصولت و دامها را از بین بردند و بنیاسرائیل را مجبور‬ ‫‪.‬کردند در غارها‪ ،‬غارها و کوهها پنهان شوند‬ ‫)توبیخ نبوی(‪ :‬هنگامی که بنیاسرائیل به خاطر مدیانیان به درگاه خداوند فریاد برآوردند‪ ،‬خداوند پیامبری فرستاد تا آیات ‪۱۰-۷‬‬ ‫ لطف خود را به آنها یادآوری کند ‪ -‬اینکه چگونه آنها را از مصر بیرون آورد و به آنها دستور داد که از خدایان اموریان نترسند‬‫‪.‬اما آنها از صدای او اطاعت نکردند‬ ‫)فرشته خداوند ظاهر میشوا(‪ :‬فرشته خداوند آمد و زیر درخت بلوطی در عفره نشست که متعلق به یوآش آیات ‪۱۶-۱۱‬‬ ‫ابیعزری بود‪ .‬پسرش‪ ،‬جدعون ‪ ،‬گندم را در چرخشت میکوبید تا آن را از مدیانیان پنهان کند‪ .‬فرشته اعلم کرد‪» :‬خداوند با‬ ‫توست‪ ،‬ای مرا شجاع و نیرومند‪ِ «.‬دعون این را زیر سوال برد و به فقر اسرائیل و ِایگاه پایین خودش در خانه پدرش اشاره‬ ‫کرد‪ .‬خداوند به او اطمینان داد و گفت‪» :‬مطمئنا ا من با تو خواهم بوا‪«.‬‬ ‫)نشانه پذیرش(‪ِ :‬دعون در َالی که گوشت و نان فطیر آماده میکرد‪ ،‬نشانهای خواست تا ثابت کند که واقعا ا خدا تا ‪ ۲۴‬آیات ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬سخن میگوید‪ .‬وقتی فرشته با نوک عصایش قربانی را لمس کرد‪ ،‬آتش از سنگ برخاست و آن را سوزاند و فرشته ناپدید شد‬ ‫ِدعون که فهمید چه کسی است‪ ،‬از ِان خود ترسید‪ ،‬اما خداوند به او گفت‪» :‬سلم بر تو باا؛ مترس‪ :‬نخواهی مرا‪ِ «.‬دعون در‬ ‫‪.‬آنجا قربانگاهی به نام یهوه شالوم )خداوند سلمتی است( ساخت‬ ‫)تخریب قربانگاه بعل(‪ :‬همان شب‪ ،‬خدا به ِدعون گفت که گاو نر دوم پدرش را بردارد و قربانگاه پدرش را برای آیات ‪۳۲–۲۵‬‬ ‫بعل ویران کند و درختستان چوبی )اشره( کنار آن را قطع کند‪ِ .‬دعون این کار را شبانه با ده خدمتکار از ترس خانوادهاش و‬ ‫‪:‬مردم شهر انجام داد‪ .‬وقتی صبح روز بعد او را پیدا کردند‪ ،‬مردم شهر خواستار مرگ او شدند‪ ،‬اما یوآش از او دفاع کرد و گفت‬ ‫»آیا شما برای بعل اااخواهی میکنید؟‪ ...‬بگذارید او برای خواش اااخواهی کند‪ «.‬به همین الیل‪ ،‬جدعون یروبعل نامیده شد‬ ‫‪»).‬بگذارید بعل علیه او دادخواهی کند«(‬ ‫)روح خدا به جدعون قدرت میبخشد(‪ :‬مدیانیان و عمالیقیان گرد هم آمدند و در دره یزرعیل اردو زدند‪» .‬روح آیات ‪۳۵–۳۳‬‬ ‫خداوند بر جدعون نازل شد« )به معنای واقعی کلمه او را پوشاند(‪ ،‬و او شیپور را نواخت و قبایل ابیعزر‪ ،‬اشیر‪ ،‬زبولون و نفتالی‬ ‫‪.‬را برای پیروی از خود ِمع کرد‬ ‫‪).‬نشانه پشم(‪ِ :‬دعون که همچنان به دنبال اطمینان خاطر بود‪ ،‬از خدا با استفاده از پشم گوسفند‪ ،‬نشانهای خواست آیات ‪۴۰-۳۶‬‬ ‫ابتدا‪ ،‬او درخواست کرد که فقط روی پشم گوسفند شبنم ببارد در َالی که زمین خشک بماند؛ خدا آن را اِابت کرد‪ .‬سپس‪ ،‬او‬ ‫‪.‬درخواست کرد که پشم گوسفند خشک باشد در َالی که زمین شبنم داشته باشد؛ خدا نیز این کار را کرد‬

‫فصل ‪ :7‬ارتش ضعیف و پیروزی بر مدیان‬ ‫)کوچک کران ارتش(‪ :‬یربعل )ِدعون( و لشکرش در نزدیکی چاه هارود اردو زدند‪ ،‬در َالی که مدیانیان در شمال آیات ‪۳-۱‬‬ ‫بودند‪ .‬خدا به ِدعون گفت که تعداا مرام زیاا است ‪ ،‬مبادا اسرائیل ادعای افتخار بر خدا را داشته باشد‪ .‬خدا به ِدعون دستور‬ ‫‪.‬نفر باقی ماندند نفر آنجا را ترک کردند و ‪ ۱۰۰۰۰‬داد که اعلم کند هر کسی که میترسد میتواند آنجا را ترک کند‪۲۲۰۰۰ .‬‬ ‫)آزمایش آب(‪ :‬خدا گفت که هنوز تعدادشان زیاد است‪ .‬او به ِدعون گفت که آنها را به آب بیاورد‪ِ ،‬ایی که او آنها تا ‪ ۸‬آیات ‪۴‬‬ ‫را از هم ِدا خواهد کرد‪ .‬کسانی که مانند سگ با زبان خوا آب را مینوشیدند )‪ ۳۰۰‬نفر( ِدا شدند‪ .‬کسانی که برای نوشیدن زانو‬ ‫‪.‬نفر‪ ،‬مدیان را به دست ِدعون تسلیم کند زدند به خانه فرستاده شدند‪ .‬خدا قول داد که با تنها ‪۳۰۰‬‬

‫‪5‬‬


‫جدعون‪ ،‬مرای الور و قدرتمند‬

‫‪).‬رویای مدیانیها(‪ :‬آن شب‪ ،‬خدا به ِدعون گفت که به اردوگاه دشمن برود زیرا آن را به دست او سپرده بود تا ‪ ۱۵‬آیات ‪۹‬‬ ‫ِدعون به همراه خدمتکارش فوره‪ ،‬شنید که یک سرباز مدیانی خوابی را برای همراهش تعریف میکند که در آن یک کیک نان‬ ‫‪ِ:‬و به سمت لشکر مدیانیها غلتیده و به چادری برخورد کرده و آن را فرو ریخته است‪ .‬سرباز دیگر آن را اینگونه تعبیر کرد‬ ‫»این چیزی جز شمشیر جدعون نیست‪ ...‬زیرا خدا مدیانیها را به است او سپراه است‪ِ «.‬دعون با پرستش خدا‪ ،‬با اطمینان به‬ ‫‪.‬نزد افرادش بازگشت‬ ‫مرد را به سه دسته تقسیم کرد‪ .‬او به هر نفر یک شیپور‪ ،‬یک )استراتژی چراغها و کوزهها(‪ِ :‬دعون ‪ ۳۰۰‬تا ‪ ۲۲‬آیات ‪۱۶‬‬ ‫کوزه خالی و یک مشعل )چراغ( ااخل کوزه ااا ‪ .‬آنها شب هنگام اردوگاه را محاصره کردند‪ ،‬شیپورها را نواختند‪ ،‬کوزهها را‬ ‫شکستند‪ ،‬مشعلها را در دست چپ و شیپورها را در دست راست خود گرفتند و فریاد زدند‪» :‬شمشیر خداوند و جدعون«‪ .‬وَشت‬ ‫‪.‬اردوگاه مدیان را فرا گرفت و خداوند شمشیر هر کس را در سراسر لشکر علیه رفیقش قرار داد‬ ‫)تعقیب(‪ :‬مردان اسرائیلی از نفتالی‪ ،‬اشیر و منسی‪ ،‬مدیانیان فراری را تعقیب کردند‪ِ .‬دعون قاصدانی را از کوه آیات ‪۲۵–۲۳‬‬ ‫افرایم فرستاد تا آبهای پیش روی آنها در بیت باره و اردن را تصرف کنند و دو شاهزاده مدیانی‪ ،‬غراب و ذئب ‪ ،‬را دستگیر و‬ ‫‪.‬اعدام کردند و سرهایشان را برای ِدعون آوردند‬

‫تعقیب‪ ،‬ارگیریها و پیامدهای آن ‪:‬فصل ‪۸‬‬ ‫‪).‬قطعنامه ایپلماتیک با افرایم(‪ :‬مردان افرایم به تلخی شکایت کردند که چرا زودتر برای ِنگ فراخوانده نشدهاند آیات ‪۳-۱‬‬ ‫ِدعون با فروتنی و تدبیر پاسخ داد‪» :‬من اکنون ار مقایسه با شما چه کراهام؟ آیا خوشهچینی افرایم از انگورگیری ابیعزر بهتر‬ ‫‪.‬نیست؟« پاسخ نرم او خشم آنها را فرو نشاند‬ ‫کوت و ففنوئیل(‪ِ :‬دعون و ‪ ۳۰۰‬تا ‪ ۹‬آیات ‪۴‬‬ ‫مرد خستهاش از رود اردن عبور کردند و به دنبال پادشاهان باقیمانده )امتناع ار س‬ ‫س و‬ ‫کوت و فجنوئیل نان خواستند تا به سربازان خسته غذا بدهند‪ ،‬اما رهبران‪ِ ،‬دعون‬ ‫صلمونبع‪ ،‬رفتند‪ .‬آنها از بزرگان ع‬ ‫س و‬ ‫مدیان‪ ،‬زح بحح و ح‬ ‫را مسخره کردند و با گفتن اینکه هنوز پادشاهان را دستگیر نکردهاند‪ ،‬از این کار خودداری کردند‪ِ .‬دعون به آنها هشدار داد که‬ ‫‪.‬برمیگردد و آنها را با خار و خس تنبیه میکند‬ ‫)مجازات و اسارت(‪ِ :‬دعون سپاه باقیمانده مدیانیها را غافلگیر کرد و زبح و صلمونع‪ ،‬پااشاهان را اسیر کرا ‪ .‬در آیات ‪۱۷-۱۰‬‬ ‫‪.‬بازگشت‪ ،‬بزرگان سوکوت را با استفاده از خار و خس بیابانی تنبیه کرد و برج فنوئیل را ویران کرد و مردان شهر را کشت‬ ‫)سرنوشت پااشاهان(‪ِ :‬دعون از زبح و صلمونع پرسید که چه نوع مردانی را در تابور کشتند‪ ،‬و فهمید که آنها آیات ‪۲۱–۱۸‬‬ ‫برادران خودش بودند‪ .‬او به پسر بزرگش‪ ،‬یتر‪ ،‬دستور داد که آنها را بکشد‪ ،‬اما پسر ترسید زیرا هنوز ِوان بود‪ .‬سپس دو پادشاه‬ ‫‪.‬از ِدعون خواستند که خودش آنها را بزند‪ ،‬و ِدعون آنها را کشت و هللهای گردن شترهایشان را برداشت‬ ‫)ایفوا الیی و لغزش اسرائیل(‪ :‬اسرائیل سعی کرد ِدعون و دودمانش را به عنوان َاکمان موروثی منصوب آیات ‪۲۷-۲۲‬‬ ‫‪:‬کند‪ ،‬اما ِدعون قاطعانه امتناع ورزید و اعلم کرد‪» :‬خداوند بر شما حکومت خواهد کرا‪ «.‬با این َال‪ِ ،‬دعون درخواستی کرد‬ ‫مثقال طل ِمعآوری کرد و یک ایفوا ساخت و آن را در شهر اینکه هر مرد یک گوشواره از غنیمت خود به او بدهد‪ .‬او ‪۱۷۵۵‬‬ ‫‪.‬خود‪ ،‬عفره‪ ،‬قرار داد‪ .‬متأسفانه‪ ،‬تمام اسرائیل ار آنجا به انبال آن روسپیگری کراند و این برای ِدعون و خاندانش دامی شد‬ ‫سال در طول زندگی ِدعون )مرگ جدعون و فراموشی اسرائیل(‪ :‬مدیان مغلوب شد و سرزمین به مدت ‪ ۴۰‬تا ‪ ۳۵‬آیات ‪۲۸‬‬ ‫آرام گرفت‪ِ .‬دعون در سن پیری درگذشت و در آرامگاه پدرش یوآش دفن شد‪ .‬بلفاصله پس از مرگ او‪ ،‬بنیاسرائیل به زنای‬ ‫معنوی بازگشتند‪ ،‬بعل بریت را پرستش کردند و با وِود تمام خوبیهایی که یروبعل )ِدعون( انجام داده بود‪ ،‬به خاندان او لطفی‬ ‫‪.‬نشان ندادند‬

‫ارسهای کلیدی از ااستان جدعون‬ ‫خدا از موارا بعید و ضعیف استفااه میکند‪ِ :‬دعون در ابتدا از ترس پنهان شد و قبیله خود را ضعیفترین قبیله در منسی‬ ‫نفر کاهش داد تا ثابت کند که پیروزی از قدرت الهی ناشی میشود‪ ،‬نه نفر به ‪ ۳۰۰‬میدانست‪ .‬خدا عمدا ا ارتش خود را از ‪۳۲۰۰۰‬‬ ‫‪.‬قدرت انسانی‬

‫‪6‬‬


‫جدعون‪ ،‬مرای الور و قدرتمند‬

‫صبر ار برابر شک و ترایدهای انسانی‪ :‬خداوند با صبر و شکیبایی باورنکردنی‪ ،‬با ناامنیهای عمیق گیدئون و درخواستهای او‬ ‫‪.‬برای نشانهها )آتش و پشم گوسفند( روبرو شد و به آرامی و گام به گام ایمان او را تقویت کرد‬ ‫رهبری واقعی مستلزم فروتنی است‪ِ :‬دعون با موفقیت سیاستهای قبیلهای شکننده )آرام کردن افرایمیها( را مدیریت کرد و‬ ‫‪.‬قاطعانه قدرت پادشاهی را رد کرد و اذعان داشت که تنها خدا باید بر اسرائیل َکومت کند‬ ‫خطر سازش ار موفقیت‪ :‬با وِود پیروزیهای باورنکردنیاش‪ ،‬ساخت ایفود طلیی توسط گیدئون به یک دام معنوی )بتپرستی(‬ ‫‪.‬برای خانواده و ملتش تبدیل شد و ثابت کرد که هوشیاری معنوی َتی ‪ -‬و به ویژه ‪ -‬پس از یک پیروزی بزرگ نیز لزم است‬

‫‪7‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook