Skip to main content

Persian - 2nd Book of Adam and Eve

Page 1

‫کتاب دوم آدم و حوا‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬هنگامی که لولوا سخنان قابیل را شنید‪ ،‬گریست و نزد پدر و مادرش رفت و به آنها گفت که چگونه قابیل برادرش هابیل را کشته است‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬سپس همگی با صدای بلند گریستند و آواز خود را بلند کردند و به صورت خود زدند و خاک بر سر ریختند و جامههای خود را دریدند‬ ‫و بیرون رفتند و به جایی که هابیل کشته شده بود‪ ،‬رسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و او را کشته شده بر روی زمین یافتند‪ ،‬و حیوانات در اطرافش بودند؛ در حالی که برای این عادل گریه و زاری میکردند‪ .‬از بدن او‪ ،‬به‬ ‫دلیل پاکیاش‪ ،‬بوی خوش عطرها به مشام میرسید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و آدم او را در حالی که اشک از چشمانش جاری بود‪ ،‬برداشت و به غار گنجها رفت و او را در آنجا گذاشت و با عطرهای شیرین و ممر‬ ‫پیچید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و آدم و حوا صد و چهل روز در غم و اندوه فراوان به خاک سپردند‪ .‬هابیل پانزده و نیم ساله و قابیل هفده و نیم ساله بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما قاین‪ ،‬هنگامی که سوگواری برای برادرش به پایان رسید‪ ،‬خواهرش لولوا را گرفت و بدون اجازه پدر و مادرش با او ازدواج کرد؛‬ ‫زیرا آنها به دلیل اندوه دلشان نتوانستند او را از او دور نگه دارند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬سپس او به پایین کوه‪ ،‬دور از باغ‪ ،‬نزدیک به جایی که برادرش را کشته بود‪ ،‬رفت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و در آن مکان درختان میوه و درختان جنگلی بسیاری بود‪ .‬خواهرش برای او فرزندانی آورد که به نوبه خود شروع به تکثیر تدریجی‬ ‫کردند تا اینکه آن مکان را پر کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما آدم و حوا‪ ،‬پس از تشییع جنازه هابیل‪ ،‬به مدت هفت سال با هم نیامدند‪ .‬اما پس از آن‪ ،‬حوا باردار شد؛ و در حالی که باردار بود‪ ،‬آدم‬ ‫به او گفت« ‪:‬بیا‪ ،‬قربانیای بگیریم و آن را به خدا تقدیم کنیم و از او بخواهیم فرزندی زیبا به ما عطا کند که در او آرامش یابیم و او را به‬ ‫ازدواج خواهر هابیل درآوریم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬سپس قربانیای آماده کردند و آن را به قربانگاه آوردند و به حضور خداوند تقدیم نمودند و از او التماس کردند که قربانی ایشان را‬ ‫بپذیرد و فرزندان خوبی به ایشان عطا کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و خدا دعای آدم را شنید و قربانی او را پذیرفت‪ .‬سپس‪ ،‬آدم‪ ،‬حوا و دخترشان پرستش کردند و به غار گنجها آمدند و چراغی در آن‬ ‫گذاشتند تا شب و روز‪ ،‬پیش روی جسد هابیل روشن باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه آدم و حوا به روزه و دعا ادامه دادند تا زمان زایمان حوا فرا رسید‪ .‬حوا به آدم گفت« ‪:‬میخواهم به غاری در صخره بروم و در‬ ‫آن زایمان کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و او گفت« ‪:‬برو و دخترت را با خود ببر تا از تو پذیرایی کند؛ اما من در این غار گنجها‪ ،‬پیش جسد پسرم هابیل خواهم ماند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴٫‬حوا به حرف آدم گوش داد و همراه دخترش رفت‪ .‬اما آدم تنها در غار گنجها ماند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬و حوا پسری به دنیا آورد که از نظر اندام و چهره کامال زیبا بود‪ .‬زیبایی او مانند زیبایی پدرش آدم‪ ،‬بلکه زیباتر بود‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬حوا با دیدن او آرام گرفت و هشت روز در غار ماند؛ سپس دخترش را نزد آدم فرستاد تا به او بگوید که بیاید و کودک را ببیند و او را‬ ‫نامگذاری کند‪ .‬اما دختر در کنار جسد برادرش ماند تا آدم بازگردد‪ .‬او نیز چنین کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما وقتی آدم آمد و خوشقیافگی‪ ،‬زیبایی و اندام بینقص کودک را دید‪ ،‬از او شادمان شد و برای هابیل تسلی یافت‪ .‬سپس کودک را شیث‬ ‫نامید‪ ،‬که به معنای «خدا دعای مرا شنیده و مرا از رنجم رهایی بخشیده است» است‪ .‬اما به معنای «قدرت و نیرو» نیز میباشد‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬پس از آنکه آدم کودک را نامگذاری کرد‪ ،‬به غار گنجها بازگشت و دخترش نزد مادرش بازگشت‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬حوا در غار خود ماند تا چهل روز گذشت و نزد آدم آمد و کودک و دخترش را با خود آورد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و به نهر آبی رسیدند که آدم و دخترش به خاطر اندوهشان برای هابیل‪ ،‬خود را در آنجا شستند؛ اما حوا و نوزاد برای طهارت خود را‬ ‫شستند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬سپس بازگشتند و قربانیای برداشتند و به کوه رفتند و آن را برای نوزاد تقدیم کردند؛ و خدا قربانی ایشان را پذیرفت و بر ایشان و‬ ‫پسرشان شیث برکت فرستاد؛ و ایشان به غار گنجها بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما آدم‪ ،‬در تمام روزهای زندگیاش دیگر همسرش حوا را نشناخت و از ایشان فرزندی زاده نشد‪ ،‬جز آن پنج نفر‪ ،‬یعنی قابیل‪ ،‬لولوا‪،‬‬ ‫هابیل‪ ،‬اکلیا و شیث‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما شیث از نظر قد و قدرت رشد کرد و با شور و شوق شروع به روزه گرفتن و دعا کردن نمود‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬اما پدر ما آدم‪ ،‬پس از هفت سال از روزی که از همسرش حوا جدا شده بود‪ ،‬شیطان وقتی دید که او از او جدا شده است‪ ،‬به او حسادت‬ ‫کرد و کوشید تا او را دوباره با حوا زندگی کند‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آدم برخاست و به بالی غار گنجها رفت و شبها در آنجا میخوابید‪ .‬اما هر روز به محض روشن شدن هوا‪ ،‬به غار پایین میآمد تا در آنجا‬ ‫نیایش کند و از آن برکت بگیرد‪.‬‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫‪ ۳‬اما چون شامگاه شد‪ ،‬به پشت بام غار رفت و در آنجا تنها خوابید‪ ،‬از ترس اینکه مبادا شیطان بر او غلبه کند‪ .‬و بدین گونه سی و نه روز‬ ‫در تنهایی به سر برد‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنگاه شیطان‪ ،‬دشمن همه خوبیها‪ ،‬هنگامی که آدم را تنها در حال روزهداری و نیایش دید‪ ،‬به شکل زنی زیبا بر او ظاهر شد و در شب‬ ‫چهلمـین روز‪ ،‬آمد و در برابرش ایستاد و به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۵‬ای آدم‪ ،‬از زمانی که در این غار ساکن بودهای‪ ،‬ما از تو آرامش زیادی را تجربه کردهایم و دعاهایت به ما رسیده است و ما از تو‬ ‫آرامش یافتهایم‪.‬‬ ‫‪« ۶‬اما اکنون‪ ،‬ای آدم‪ ،‬که برای خوابیدن به بالی سقف غار رفتهای‪ ،‬ما در مورد تو شک داریم و به دلیل جدایی تو از حوا‪ ،‬اندوه بزرگی‬ ‫بر ما وارد شده است‪ .‬از سوی دیگر‪ ،‬هنگامی که بر روی سقف این غار هستی‪ ،‬دعای تو جاری میشود و قلبت از این سو به آن سو‬ ‫سرگردان است‪.‬‬ ‫‪« ۷‬اما هنگامی که در غار بودی‪ ،‬دعای تو مانند آتشی بود که گرد هم آمده باشد؛ بر ما فرود آمد و تو آرامش یافتی‪.‬‬ ‫‪« ۸‬آنگاه من نیز برای فرزندانت که از تو جدا شدهاند‪ ،‬اندوهگین شدم؛ و اندوه من از قتل پسرت هابیل بسیار است؛ زیرا او پارسا بود؛ و‬ ‫برای مرد پارسا همه اندوهگین خواهند شد‪.‬‬ ‫‪« ۹‬اما من از تولد پسرت شیث شادمان شدم؛ اما پس از مدتی کوتاه‪ ،‬برای حوا بسیار اندوهگین شدم‪ ،‬زیرا او خواهر من است‪ .‬زیرا‬ ‫هنگامی که خدا تو را به خوابی عمیق فرو برد و او را از پهلویت بیرون کشید‪ ،‬مرا نیز با او بیرون آورد‪ .‬اما او را با قرار دادن او نزد تو‪،‬‬ ‫در حالی که مرا پایین میآورد‪ ،‬بلند کرد‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬من از بودن خواهرم با تو شادمان شدم‪ .‬اما خدا پیش از این به من وعدهای داده بود و گفته بود« ‪:‬غمگین مباش! هنگامی که آدم به‬ ‫پشت بام غار گنجها برود و از همسرش حوا جدا شود‪ ،‬تو را نزد او خواهم فرستاد تا با او ازدواج کنی و پنج فرزند برای او بیاوری‪،‬‬ ‫همانطور که حوا پنج فرزند برایش آورد»‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬و اکنون‪ ،‬اینک وعده خدا به من تحقق یافته است؛ زیرا اوست که مرا برای عروسی نزد تو فرستاده است؛ زیرا اگر با من ازدواج‬ ‫کنی‪ ،‬فرزندانی بهتر و نیکوتر از فرزندان حوا برای تو خواهم آورد»‪.‬‬ ‫‪« ۱۲‬پس تو هنوز جوانی بیش نیستی؛ جوانی خود را در این دنیا با غم و اندوه به پایان نرسان؛ بلکه روزهای جوانی خود را با شادی و‬ ‫لذت بگذران‪ .‬زیرا روزهای تو اندک و آزمایش تو عظیم است‪ .‬قوی باش؛ روزهای خود را در این دنیا با شادی به پایان برسان‪ .‬من از تو‬ ‫لذت خواهم برد و تو نیز در این راه با من شاد خواهی بود و بدون ترس‪.‬‬ ‫‪« ۱۳٫‬پس برخیز و فرمان خدای خود را به جا آور»‪ .‬سپس به آدم نزدیک شد و او را در آغوش گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما هنگامی که آدم دید که مغلوب او میشود‪ ،‬با قلبی پر از شور و اشتیاق به درگاه خدا دعا کرد تا او را از دست او رهایی بخشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه خدا کلمه خود را نزد آدم فرستاد و گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬آن چهره همان کسی است که به تو وعده الوهیت و جال میداد؛ او نسبت به تو‬ ‫نظر مساعدی ندارد؛ بلکه خود را زمانی به شکل زن‪ ،‬زمانی دیگر به شکل فرشته‪ ،‬زمانی دیگر به شکل مار و زمانی دیگر به شکل خدا‬ ‫به تو نشان میدهد؛ اما او همه این کارها را فقط برای نابودی روح تو انجام میدهد‪.‬‬ ‫‪« ۱۶‬بنابراین‪ ،‬ای آدم‪ ،‬با درک قلبت‪ ،‬بارها تو را از دست او نجات دادهام؛ تا به تو نشان دهم که من خدایی مهربان هستم؛ و خیر تو را‬ ‫میخواهم و خواهان نابودی تو نیستم»‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه خدا به شیطان فرمان داد تا خود را آشکارا و به شکل زشت و کریه خود به آدم نشان دهد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما وقتی آدم او را دید‪ ،‬ترسید و از دیدنش لرزید‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و خدا به آدم گفت« ‪:‬به این شیطان و به قیافه زشتش بنگر و بدان که اوست که تو را از روشنایی به تاریکی‪ ،‬از آرامش و آسایش به رنج‬ ‫و بدبختی انداخت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و ای آدم‪ ،‬به کسی که درباره خود گفته خداست‪ ،‬بنگر! آیا خدا میتواند سیاهپوست باشد؟ آیا خدا به شکل زن درمیآید؟ آیا کسی قویتر از‬ ‫خدا هست؟ و آیا میتوان بر او غلبه کرد؟‬ ‫‪« ۵‬پس ای آدم‪ ،‬بنگر و او را در حضور خود‪ ،‬در هوا‪ ،‬در بند ببین‪ ،‬که نمیتواند فرار کند! بنابراین‪ ،‬به تو میگویم‪ ،‬از او نترس؛ از این‬ ‫پس‪ ،‬در هر کاری که با تو میکند‪ ،‬مراقب و مراقب او باش»‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬آنـگاه خـدا شـیطان را از حضور آدم راند و او را تقویت کرد و دلش را آرام ساخت و به او گفت« ‪:‬به غار گنجها برو و از حوا جدا‬ ‫مشو؛ من تمام شهوات حیوانی را در تو سرکوب خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬از آن ساعت‪ ،‬آن [شراب] آدم و حوا را ترک کرد و آنها به فرمان خدا از آسودگی لذت بردند‪ .‬اما خدا هیچیک از فرزندان آدم را دوست‬ ‫نداشت‪ ،‬بلکه فقط آدم و حوا را‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬آدم در برابر خداوند‪ ،‬به خاطر رهاییاش و فرو گذاشتن شهوتش‪ ،‬پرستش کرد‪ .‬و از بالی غار پایین آمد و مانند گذشته با حوا ساکن شد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬بدین ترتیب چهل روز جدایی او از حوا پایان یافت‪.‬‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫‪ ۱‬اما شیث‪ ،‬هنگامی که هفت ساله بود‪ ،‬نیک و بد را تشخیص میداد و پیوسته روزه میگرفت و دعا میکرد و تمام شبهای خود را به التماس‬ ‫از خدا برای رحمت و بخشش میگذراند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬او همچنین هر روز هنگام تقدیم قربانی خود‪ ،‬روزه میگرفت‪ ،‬بیش از پدرش؛ زیرا چهرهای زیبا‪ ،‬مانند فرشتهای از جانب خدا داشت‪ .‬او‬ ‫همچنین قلبی مهربان داشت و بهترین ویژگیهای روح خود را حفظ میکرد‪ :‬و به همین دلیل هر روز قربانی خود را تقدیم میکرد‪.‬‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫‪ ۳‬و خدا از قربانی او خشنود شد؛ اما از پاکی او نیز خشنود گردید‪ .‬و او بدین گونه به انجام اراده خدا و پدر و مادرش ادامه داد تا اینکه‬ ‫هفت ساله شد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس از آن‪ ،‬هنگامی که از قربانگاه پایین میآمد و قربانی خود را به پایان رسانده بود‪ ،‬شیطان به شکل فرشتهای زیبا و نورانی بر او‬ ‫ظاهر شد؛ با عصایی از نور در دست و کمربندی از نور بر خود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬او با لبخندی زیبا به شیث سام کرد و با سخنان زیبا شروع به فریفتن او نمود و به او گفت« ‪:‬ای شیث‪ ،‬چرا در این کوه ساکن هستی؟‬ ‫زیرا ناهموار است‪ ،‬پر از سنگ و شن و درختانی که میوه خوبی ندارند؛ بیابانی بدون سکونت و بدون شهر؛ جای خوبی برای سکونت‬ ‫نیست‪ .‬بلکه همه چیز گرما‪ ،‬خستگی و دردسر است»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬او همچنین گفت« ‪:‬اما ما در مکانهای زیبایی‪ ،‬در جهانی غیر از این زمین‪ ،‬زندگی میکنیم‪ .‬جهان ما روشن و بهترین شرایط را دارد؛‬ ‫زنان ما از هر زن دیگری زیباترند؛ و ای شیث‪ ،‬آرزو میکنم که تو با یکی از آنها ازدواج کنی؛ زیرا میبینم که تو زیبارویی‪ ،‬و در این‬ ‫سرزمین حتی یک زن هم برای تو مناسب نیست‪ .‬گذشته از این‪ ،‬همه کسانی که در این جهان زندگی میکنند‪ ،‬فقط پنج نفرند‪.‬‬ ‫‪« ۷‬اما در دنیای ما مردان و دختران بسیار زیادی وجود دارند که همه از یکدیگر زیباترند‪ .‬بنابراین‪ ،‬میخواهم تو را از اینجا ببرم تا بتوانی‬ ‫بستگان مرا ببینی و با هر کدام که میخواهی ازدواج کنی»‪.‬‬ ‫‪« ۸‬آنگاه نزد من خواهی ماند و در آرامش خواهی بود؛ همچون ما‪ ،‬سرشار از شکوه و نور خواهی بود‪.‬‬ ‫‪« ۹‬تو در دنیای ما خواهی ماند و از این دنیا و رنجهای آن آسوده خواهی شد؛ دیگر هرگز احساس ضعف و خستگی نخواهی کرد؛ هرگز‬ ‫قربانی نخواهی آورد و طلب رحمت نخواهی کرد؛ زیرا دیگر گناه نخواهی کرد و دستخوش شهوات نخواهی شد‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬و اگر به آنچه میگویم گوش فرا دهی‪ ،‬با یکی از دختران من ازدواج خواهی کرد؛ زیرا نزد ما چنین کاری گناه نیست و شهوت‬ ‫حیوانی محسوب نمیشود»‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬زیرا در دنیای ما خدایی نداریم؛ بلکه همه ما خدایانیم؛ همه ما از نور‪ ،‬آسمانی‪ ،‬قدرتمند‪ ،‬نیرومند و باشکوه هستیم»‪.‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬هنگامی که شیث این سخنان را شنید‪ ،‬شگفتزده شد و دل به سخنان خائنانه شیطان سپرد و به او گفت« ‪:‬آیا تو گفتی که جهانی دیگر غیر‬ ‫از این آفریده شده است؛ و موجوداتی زیباتر از موجودات این جهان؟»‬ ‫‪ ۲‬و شیطان گفت« ‪:‬آری؛ اینک مرا شنیدی؛ اما من باز هم ایشان و راههایشان را در گوش تو ستایش خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما شیث به او گفت« ‪:‬سخنان تو و توصیف زیبای تو از همه چیز مرا شگفتزده کرده است»‪.‬‬ ‫‪« ۴٫‬با این حال‪ ،‬امروز نمیتوانم با تو بیایم؛ تا زمانی که نزد پدرم آدم و مادرم حوا نروم و هر آنچه را که به من گفتی‪ ،‬به ایشان نگویم‪.‬‬ ‫آنگاه اگر به من اجازه دهند که با تو بیایم‪ ،‬خواهم آمد»‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬شیث دوباره گفت« ‪:‬من از انجام هر کاری بدون اجازه پدر و مادرم میترسم‪ ،‬مبادا مانند برادرم قابیل و پدرم آدم که از فرمان خدا‬ ‫سرپیچی کردند‪ ،‬هاک شوم‪ .‬اما اینک تو این مکان را میشناسی؛ فردا به اینجا بیا و از من استقبال کن»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬وقتی شیطان این را شنید‪ ،‬به شیث گفت« ‪:‬اگر آنچه را که به تو گفتهام به پدرت آدم بگویی‪ ،‬او اجازه نخواهد داد که با من بیایی‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما به من گوش کن؛ آنچه را که به تو گفتهام به پدر و مادرت نگو؛ بلکه امروز با من به دنیای ما بیا؛ جایی که چیزهای زیبا خواهی دید‬ ‫و در آنجا لذت خواهی برد‪ ،‬و امروز را در میان فرزندانم شادی خواهی کرد‪ ،‬آنها را خواهی دید و از شادی سیر خواهی شد؛ و بیش از‬ ‫پیش شادی خواهی کرد‪ .‬آنگاه فردا تو را به این مکان باز خواهم گرداند؛ اما اگر ترجیح میدهی با من بمانی‪ ،‬باشد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه شیث پاسخ داد« ‪:‬روح پدر و مادرم بر من مسلط است؛ و اگر روزی از آنها پنهان شوم‪ ،‬خواهند مرد و خدا مرا به خاطر گناهی که‬ ‫نسبت به آنها مرتکب شدهام‪ ،‬گناهکار خواهد شمرد‪.‬‬ ‫‪« ۹‬و اگر آنها نمیدانستند که من به اینجا آمدهام تا قربانی خود را تقدیم کنم‪ ،‬یک ساعت هم از من جدا نمیشدند؛ و من به هیچ جای دیگری‬ ‫نمیرفتم‪ ،‬مگر اینکه آنها اجازه دهند‪ .‬اما آنها با من بسیار مهربان بودند‪ ،‬زیرا من به سرعت نزد آنها برمیگردم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬شیطان به او گفت« ‪:‬اگر شبی خود را از ایشان پنهان کنی و سپیده دم نزد ایشان بازگردی‪ ،‬چه اتفاقی برای تو خواهد افتاد؟»‬ ‫‪ ۱۱‬اما شیث‪ ،‬وقتی دید که او همچنان سخن میگوید و او را ترک نمیکند‪ ،‬دوید و به سوی قربانگاه رفت و دستهای خود را به سوی خدا‬ ‫گشود و از او رهایی خواست‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه خدا کلمه خود را فرستاد و شیطان را لعنت کرد و شیطان از او گریخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اما شیث به قربانگاه رفته بود و در دل خود چنین میگفت« ‪:‬مذبح محل قربانی است و خدا آنجاست؛ آتش الهی آن را خواهد سوزاند؛‬ ‫پس شیطان نمیتواند به من آسیبی برساند و مرا از آنجا نخواهد برد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه شیث از قربانگاه پایین آمد و نزد پدر و مادرش رفت‪ ،‬و در راه او را دید و مشتاق شنیدن صدایش شد‪ ،‬زیرا مدتی در آنجا مانده‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه او شروع کرد به بیان آنچه که از شیطان‪ ،‬در قالب فرشته‪ ،‬بر او گذشته بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما هنگامی که آدم روایت او را شنید‪ ،‬صورتش را بوسید و او را از آن فرشته برحذر داشت و به او گفت که این شیطان است که بر او‬ ‫چنین ظاهر شده است‪ .‬سپس آدم شیث را برداشت و با هم به غار گنجها رفتند و در آنجا شادمانی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما از آن روز به بعد‪ ،‬آدم و حوا هرگز از او جدا نشدند‪ ،‬به هر جایی که میرفت‪ ،‬چه برای قربانیاش و چه برای هر چیز دیگر‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬این نشانه برای شیث رخ داد‪ ،‬وقتی که او نه ساله بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪ ۱‬هنگامی که پدرمان آدم دید که شیث قلبی پاک دارد‪ ،‬خواست که او ازدواج کند‪ ،‬مبادا دشمن بار دیگر بر او ظاهر شود و بر او غلبه کند‪.‬‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫‪ ۲‬پس آدم به پسرش شیث گفت« ‪:‬ای پسرم‪ ،‬آرزو دارم که با خواهرت اکلیا‪ ،‬خواهر هابیل‪ ،‬ازدواج کنی تا او برای تو فرزندانی بیاورد که‬ ‫طبق وعده خدا به ما‪ ،‬زمین را پر کنند‪.‬‬ ‫‪« ۳‬پسرم‪ ،‬نترس؛ هیچ ننگی در آن نیست‪ .‬من میخواهم تو ازدواج کنی‪ ،‬از ترس اینکه مبادا دشمن بر تو غلبه کند»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما شیث نمیخواست ازدواج کند؛ اما به فرمان پدر و مادرش‪ ،‬سخنی نگفت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس آدم او را به عقد اکلیا درآورد‪ .‬و او پانزده ساله بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما هنگامی که بیست ساله بود‪ ،‬پسری آورد که او را انوش نامید؛ و سپس فرزندان دیگری غیر از او نیز به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه انوش بزرگ شد‪ ،‬ازدواج کرد و قینان را به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪ 8‬قاینان نیز بزرگ شد‪ ،‬ازدواج کرد و محللئیل را به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آن پدران در زمان حیات آدم به دنیا آمدند و در کنار غار گنجها ساکن بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰٫‬آنگاه ایام آدم نهصد و سی سال و ایام مهللئیل صد سال بود‪ .‬اما مهللئیل‪ ،‬چون بزرگ شد‪ ،‬روزه و نیایش و کار سخت را دوست‬ ‫میداشت تا اینکه پایان روزگار پدرمان آدم نزدیک شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۸‬‬ ‫فصل دهم‪ .‬هنگامی که پدرمان آدم دید که پایان عمرش نزدیک است‪ ،‬پسرش شیث را فرا خواند و او در غار گنجها نزد او آمد و به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۲‬ای شیث‪ ،‬پسرم‪ ،‬فرزندانت و فرزندان فرزندانت را نزد من بیاور تا پیش از مرگم‪ ،‬برایشان برکت بخوانم»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬هنگامی که شیث این سخنان را از پدرش آدم شنید‪ ،‬از نزد او رفت‪ ،‬سیل اشک بر چهره خود ریخت و فرزندان خود و فرزندان‬ ‫فرزندانش را گرد آورد و ایشان را نزد پدرش آدم آورد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما هنگامی که پدرمان آدم آنها را در اطراف خود دید‪ ،‬از جدایی از آنها گریست‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون او را گریان دیدند‪ ،‬همه با هم گریستند و به رویش افتادند و گفتند« ‪:‬ای پدر ما‪ ،‬چگونه از ما جدا خواهی شد؟ و چگونه زمین تو‬ ‫را خواهد پذیرفت و تو را از چشمان ما پنهان خواهد کرد؟» بدین گونه و با کلماتی مشابه‪ ،‬بسیار سوگواری کردند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه پدرمان آدم همه آنها را برکت داد و پس از آنکه آنها را برکت داد‪ ،‬به شیث گفت‪:‬‬ ‫‪« ۷‬ای شیث‪ ،‬پسرم‪ ،‬تو این دنیا را میشناسی که پر از غم و اندوه و خستگی است؛ و از هر آنچه که از آزمایشهای ما در آن بر ما گذشته‬ ‫است‪ ،‬آگاهی‪ .‬بنابراین اکنون تو را با این سخنان فرمان میدهم‪ :‬پاکی را حفظ کن‪ ،‬پاک و عادل باش و به خدا توکل کن؛ و به سخنان شیطان‬ ‫و به مظاهری که او خود را در آنها به تو نشان خواهد داد‪ ،‬تکیه نکن‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما فرمانهایی را که امروز به تو میدهم‪ ،‬نگه دار؛ سپس آنها را به پسرت انوش بده؛ و انوش آن را به پسرش قینان بدهد؛ و قینان آن را به‬ ‫پسرش مهللئیل بدهد؛ تا این فرمان در میان همه فرزندانت پایدار بماند‪.‬‬ ‫‪« ۹‬ای شیث‪ ،‬پسرم‪ ،‬به محض اینکه ممردم‪ ،‬جسدم را بردارید و آن را با ممر‪ ،‬عود و سنا بپیچید و مرا اینجا در این غار گنجها بگذارید‪،‬‬ ‫جایی که همه این نشانههایی که خدا از باغ به ما داده است‪ ،‬در آن قرار دارد‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬ای پسرم‪ ،‬پس از این سیلی خواهد آمد و همه آفریدگان را غرق خواهد کرد و تنها هشت نفر را باقی خواهد گذاشت‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬اما ای پسرم‪ ،‬بگذار کسانی که در آن زمان از میان فرزندانت کنار گذاشته میشوند‪ ،‬جسد مرا با خود از این غار ببرند؛ و هنگامی که‬ ‫آن را با خود بردند‪ ،‬بزرگترینشان به فرزندانش دستور دهد که جسد مرا در کشتی بگذارند تا سیل فروکش کند و از کشتی بیرون بیایند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه جسد مرا برداشته‪ ،‬اندکی پس از نجات یافتن از آب طوفان‪ ،‬در میان زمین خواهند گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬زیرا جایی که جسد من در آن گذاشته خواهد شد‪ ،‬وسط زمین است؛ خدا از آنجا خواهد آمد و هم هه خویشاوندان ما را نجات خواهد داد‪.‬‬ ‫‪« ۱۴‬اما اکنون‪ ،‬ای شیث‪ ،‬پسرم‪ ،‬خود را در رأس قوم خود قرار ده؛ از آنها مراقبت کن و با ترس از خدا مراقب آنها باش؛ و آنها را به راه‬ ‫نیک هدایت کن‪ ،‬به آنها دستور بده که برای خدا روزه بگیرند؛ و به آنها بفهمان که نباید به شیطان گوش دهند‪ ،‬مبادا آنها را نابود کند‪.‬‬ ‫‪« ۱۵‬پس‪ ،‬فرزندان خود و فرزندان فرزندانت را از فرزندان قابیل جدا کن؛ هرگز مگذار با آنان درآمیزند و نه در گفتار و نه در کردار به‬ ‫آنان نزدیک شوند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه آدم برکت خود را بر شیث و فرزندانش و همه نوادگان فرزندانش نازل کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬سپس رو به پسرش شیث و همسرش حوا کرد و به ایشان گفت« ‪:‬این طا‪ ،‬این عطر و این ممر را که خدا به عنوان نشانهای به ما داده‬ ‫است‪ ،‬نگه دارید؛ زیرا در روزهای آینده‪ ،‬سیلی تمام خلقت را فرا خواهد گرفت‪ .‬اما کسانی که به کشتی میروند‪ ،‬طا‪ ،‬عطر و ممر را همراه‬ ‫با جسد من با خود خواهند برد؛ و طا‪ ،‬عطر و ممر را همراه با جسد من در میان زمین خواهند گذاشت‪.‬‬ ‫‪« ۱۸‬پس از مدتها‪ ،‬شهری که در آن طا‪ ،‬بخور و ممر با جسد من یافت شود‪ ،‬غارت خواهد شد‪ .‬اما وقتی که غارت شود‪ ،‬طا‪ ،‬بخور و ممر‬ ‫با غنایمی که نگهداری میشود‪ ،‬نگهداری خواهد شد؛ و هیچ چیز از آنها تا زمان آمدن کلمه خدا که انسان شده است‪ ،‬از بین نخواهد رفت؛‬ ‫زمانی که پادشاهان آنها را خواهند گرفت و به او تقدیم خواهند کرد‪ :‬طا به نشانه پادشاه بودن او؛ بخور به نشانه خدای آسمان و زمین بودن‬ ‫او؛ و ممر به نشانه رنج او‪.‬‬ ‫‪« ۱۹‬همچنین سرد‪ ،‬به نشانه غلبه او بر شیطان و همه دشمنان ما؛ بخور به نشانه اینکه او از مردگان قیام خواهد کرد و بالتر از چیزهای‬ ‫آسمان و چیزهای زمین قرار خواهد گرفت؛ و ممر‪ ،‬به نشانه اینکه او زهر تلخ خواهد نوشید؛ و دردهای جهنم را از شیطان احساس خواهد‬ ‫کرد»‪.‬‬ ‫‪« ۲۰‬و اکنون‪ ،‬ای شیث‪ ،‬پسرم‪ ،‬اینک من اسرار پنهانی را که خدا بر من آشکار کرده بود‪ ،‬بر تو آشکار کردهام‪ .‬فرمان مرا برای خود و‬ ‫برای قومت نگه دار»‪.‬‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫فصل ‪۹‬‬ ‫‪ ۱‬هنگامی که آدم فرمان خود را به شیث به پایان رساند‪ ،‬اندامهایش سست شدند‪ ،‬دستها و پاهایش قدرت خود را از دست دادند‪ ،‬دهانش لل‬ ‫شد و زبانش به کلی از سخن گفتن باز ماند‪ .‬چشمانش را بست و جان سپرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما چون فرزندانش دیدند که او مرده است‪ ،‬مرد و زن و پیر و جوان‪ ،‬گریان‪ ،‬خود را بر او انداختند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬مرگ آدم در پایان نهصد و سی سال زندگی بر روی زمین رخ داد؛ در پانزدهمین روز از ماه برمودا‪ ،‬پس از شمارش برخورد خورشید‪،‬‬ ‫در ساعت نهم‪.‬‬ ‫‪ ۴‬این روز جمعه بود‪ ،‬همان روزی که خداوند آفریده شد و در آن آرام گرفت؛ و ساعتی که در آن درگذشت‪ ،‬همان ساعتی بود که از باغ‬ ‫بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه شیث او را خوب پیچید و با ادویههای شیرین فراوان از درختان مقدس و از کوه مقدس‪ ،‬مومیایی کرد؛ و جسدش را در ضلع شرقی‬ ‫درون غار‪ ،‬کنار بخور‪ ،‬قرار داد؛ و چراغدانی روشن را در مقابل او گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه فرزندانش تمام شب تا سپیده دم در برابرش ایستادند و برایش گریه و زاری کردند‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنـگاه شیث و پسر بزرگش انوش و قینان‪ ،‬پسر انوش‪ ،‬بیرون رفتند و قربانیهای نیکو برای تقدیم به خداوند برداشتند و به قربانگاهی که‬ ‫آدم هنگام قربانی کردن‪ ،‬هدایایی را بر آن به خدا تقدیم میکرد‪ ،‬آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما حوا به ایشان گفت« ‪:‬صبر کنید تا ابتدا از خدا بخواهیم که قربانی ما را بپذیرد و روح بندهاش آدم را نزد خود نگه دارد و آن را به‬ ‫آرامش برساند»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و همه برخاستند و دعا کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬و هنگامی که دعای خود را به پایان رساندند‪ ،‬کلمه خدا آمد و ایشان را درباره پدرشان آدم تسلی داد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬پس از این‪ ،‬هدایایی برای خود و پدرشان تقدیم کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و هنگامی که قربانی خود را به پایان رساندند‪ ،‬کلمه خدا نزد شیث‪ ،‬بزرگترین آنها‪ ،‬آمد و به او گفت« ‪:‬ای شیث‪ ،‬شیث‪ ،‬شیث‪ ،‬سه بار‪.‬‬ ‫همانطور که با پدرت بودم‪ ،‬با تو نیز خواهم بود تا وعدهای که به او دادم‪ ،‬یعنی اینکه پدرت گفت‪ :‬من کلمه خود را میفرستم و تو و نسل تو‬ ‫را نجات خواهم داد‪ ،‬به انجام رسد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما درباره پدرت آدم‪ ،‬به فرمانی که به تو داده است عمل کن و نسل خود را از نسل برادرت قابیل جدا کن»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و خدا کلمه خود را از شیث بازپس گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬آنگاه شیث‪ ،‬حوا و فرزندانشان از کوه به غار گنجها پایین آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما آدم اولین کسی بود که روحش در سرزمین عدن‪ ،‬در غار گنجها‪ ،‬ممرد؛ زیرا هیچکس پیش از او نمرده بود‪ ،‬مگر پسرش هابیل که به‬ ‫قتل رسید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه همه فرزندان آدم برخاستند و بر پدرشان آدم گریستند و صد و چهل روز برای او قربانی کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫‪ ۱‬پس از مرگ آدم و حوا‪ ،‬شیث فرزندان خود و فرزندان فرزندانش را از فرزندان قابیل جدا کرد‪ .‬قابیل و نسلش به پایین رفتند و در سمت‬ ‫غرب‪ ،‬زیر مکانی که برادرش هابیل را کشته بود‪ ،‬ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما شیث و فرزندانش‪ ،‬برای نزدیک بودن به پدرشان آدم‪ ،‬در شمال کوه غار گنجها ساکن شدند‪.‬‬ ‫ث پیر‪ ،‬بلندقامت و نیکو‪ ،‬با روحی پاک و ذهنی قوی‪ ،‬در رأس قوم خود ایستاد؛ و با بیگناهی‪ ،‬توبه و فروتنی از آنها مراقبت کرد و‬ ‫‪ ۳‬و شی ث‬ ‫اجازه نداد هیچ یک از آنها نزد فرزندان قابیل برود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما به دلیل پاکی خودشان‪« ،‬فرزندان خدا» نامیده شدند و به جای لشکر فرشتگانی که سقوط کردند‪ ،‬با خدا بودند؛ زیرا آنها در غار خود‬ ‫ غار گنجها ‪ -‬به ستایش خدا و خواندن مزامیر برای او ادامه دادند‪.‬‬‫‪ ۵٫‬آنگاه شیث در برابر پیکر پدرش آدم و مادرش حوا ایستاد و شب و روز دعا کرد و از او خواست که نسبت به خود و فرزندانش رحمت‬ ‫آورد و هرگاه با کودکی مشکل داشت‪ ،‬او را پند دهد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما شیث و فرزندانش کارهای زمینی را دوست نداشتند‪ ،‬بلکه خود را وقف امور آسمانی میکردند؛ زیرا آنها جز ستایش‪ ،‬ستایش و‬ ‫سرودخوانی برای خدا‪ ،‬به چیز دیگری فکر نمیکردند‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬از این رو‪ ،‬آنها همواره صدای فرشتگان را میشنیدند که خدا را ستایش و ستایش میکردند؛ چه از درون باغ‪ ،‬چه هنگامی که از سوی‬ ‫خدا برای انجام کاری فرستاده میشدند‪ ،‬و چه هنگامی که به آسمان میرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زیرا شیث و فرزندانش‪ ،‬به دلیل پاکی خودشان‪ ،‬صدای آن فرشتگان را شنیدند و دیدند‪ .‬از طرف دیگر‪ ،‬باغ خیلی بالتر از آنها نبود‪،‬‬ ‫بلکه فقط حدود پانزده ذراع روحانی بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬حال‪ ،‬یک ذراع روحانی معادل سه ذراع انسانی است‪ ،‬که روی هم رفته چهل و پنج ذراع میشود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬شیث و فرزندانش در کوهی که پایین باغ بود‪ ،‬ساکن بودند؛ نه میکاشتند و نه درو میکردند؛ هیچ غذایی برای بدن نمیپختند؛ حتی گندم‬ ‫هم نمیفروختند؛ بلکه فقط هدایایی میدادند‪ .‬آنها از میوهها و درختان خوشعطری که در کوه محل سکونتشان میرویید‪ ،‬میخوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬سپس شیث و فرزندان بزرگترش اغلب هر چهل روز روزه میگرفتند‪ .‬زیرا خانواده شیث بوی درختان باغ را وقتی باد میوزید‪،‬‬ ‫استشمام میکردند‪.‬‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫‪ ۱۲‬آنها شاد و بیگناه بودند‪ ،‬بدون ترس ناگهانی‪ ،‬هیچ حسادت‪ ،‬هیچ عمل شیطانی‪ ،‬هیچ نفرتی در میان آنها وجود نداشت‪ .‬هیچ شهوت‬ ‫حیوانی وجود نداشت؛ از هیچ دهانی در میان آنها نه سخنان زشت و نه نفرین؛ نه نصیحت بد و نه فریب بیرون نمیآمد‪ .‬زیرا مردان آن‬ ‫زمان هرگز قسم نمیخوردند‪ ،‬اما در شرایط سخت‪ ،‬وقتی که انسانها باید قسم بخورند‪ ،‬به خون هابیل عادل قسم میخوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳٫‬اما آنها فرزندان و زنان خود را هر روز در غار به روزه گرفتن و دعا و پرستش خدای متعال ملزم میکردند‪ .‬آنها خود را با جسد‬ ‫پدرشان آدم متبرک میکردند و با آن خود را مسح مینمودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و آنها چنین کردند تا پایان شیث نزدیک شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫ث درستکار‪ ،‬پسرش انوش‪ ،‬و قینان پسر انوش‪ ،‬و مهللئیل پسر قینان را فرا خواند و به ایشان گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه شی ث‬ ‫‪« ۲‬چون پایان من نزدیک است‪ ،‬میخواهم سقفی بر قربانگاهی که هدایا بر آن تقدیم میشود‪ ،‬بسازم»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنها به فرمان او گوش فرا دادند و همه‪ ،‬پیر و جوان‪ ،‬بیرون رفتند و سخت کار کردند و سقف زیبایی بر روی قربانگاه ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و فکر شیث از انجام این کار این بود که در کوه‪ ،‬برکتی بر فرزندانش نازل شود؛ و پیش از مرگش‪ ،‬برای آنها قربانی تقدیم کند‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬هنگامی که ساختن سقف به پایان رسید‪ ،‬به آنها دستور داد تا قربانی کنند‪ .‬آنها با جدیت در این کار کوشا بودند و آنها را نزد پدرشان‬ ‫شیث آوردند‪ .‬شیث آنها را گرفت و بر قربانگاه قربانی کرد و از خدا خواست که قربانیهای آنها را بپذیرد‪ ،‬بر جان فرزندانش رحم کند و‬ ‫آنها را از دست شیطان دور نگه دارد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و خدا قربانی او را پذیرفت و بر او و فرزندانش برکت فرستاد‪ .‬و سپس خدا به شیث وعده داد و گفت« ‪:‬در پایان پنج روز و نیم بزرگ‪،‬‬ ‫که در مورد آن به تو و پدرت وعده دادهام‪ ،‬کلمه خود را خواهم فرستاد و تو و نسل تو را نجات خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنگاه شیث و فرزندانش و فرزندان فرزندانش گرد هم آمدند و از محراب پایین آمدند و به غار گنجها رفتند ـ در آنجا دعا کردند و خود‬ ‫را با جسد پدرمان آدم متبرک ساختند و خود را با آن مسح کردند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما شیث چند روزی در غار گنجها ماند و سپس رنج کشید ‪ -‬رنجهایی تا سر حد مرگ‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه انوش‪ ،‬پسر نخستزادهاش‪ ،‬به همراه قینان‪ ،‬پسرش‪ ،‬و مهللئیل‪ ،‬پسر قینان‪ ،‬و یارد‪ ،‬پسر مهللئیل‪ ،‬و خنوخ‪ ،‬پسر یارد‪ ،‬با همسران و‬ ‫فرزندانشان نزد او آمدند تا از شیث برکت بگیرند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه شیث برایشان دعا کرد و آنها را برکت داد و به خون هابیل درستکار سوگندشان داد و گفت« ‪:‬فرزندانم‪ ،‬از شما التماس میکنم که‬ ‫هیچ یک از شما از این کوه مقدس و پاک پایین نیاید‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬با فرزندان قابیل قاتل و گناهکار که برادرش را کشت‪ ،‬همنشینی نکنید؛ زیرا ای فرزندان من‪ ،‬شما میدانید که ما با تمام توان از او و از‬ ‫تمام گناهانش میگریزیم‪ ،‬زیرا او برادرش هابیل را کشت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس از این سخنان‪ ،‬شیث‪ ،‬انوش‪ ،‬پسر نخستزاده خود را برکت داد و به او فرمان داد که در تمام روزهای زندگیاش‪ ،‬همواره با پاکی در‬ ‫برابر پیکر پدرمان آدم خدمت کند؛ سپس‪ ،‬گاهی نیز به قربانگاهی که شیث ساخته بود‪ ،‬برود‪ .‬و به او فرمان داد که در تمام روزهای‬ ‫زندگیاش‪ ،‬قوم خود را با عدالت‪ ،‬انصاف و پاکی تغذیه کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه اعضای بدن شیث سست شد؛ دستها و پاهایش قدرت خود را از دست دادند؛ دهانش لل شد و قادر به تکلم نبود؛ و او جان سپرد و‬ ‫روز بعد از نهصد و دوازدهمین سال زندگیاش‪ ،‬در بیست و هفتمین روز از ماه ابیب‪ ،‬درگذشت؛ خنوخ در آن زمان بیست ساله بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬سپس جسد شیث را با دقت پیچیدند و او را با ادویههای معطر مومیایی کردند و در غار گنجها‪ ،‬در سمت راست جسد پدرمان آدم‪ ،‬قرار‬ ‫دادند و چهل روز برای او سوگواری کردند‪ .‬همانطور که برای پدرمان آدم انجام داده بودند‪ ،‬برای او نیز هدایایی تقدیم کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس از مرگ شیث‪ ،‬انوش در رأس قوم خود برخاست و آنها را با عدالت و انصاف‪ ،‬چنانکه پدرش به او فرمان داده بود‪ ،‬تغذیه کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما وقتی انوش هشتصد و بیست ساله شد‪ ،‬قائن فرزندان زیادی داشت؛ زیرا آنها مرتبا ل ازدواج میکردند و اسیر شهوات حیوانی بودند؛ تا‬ ‫اینکه زمین پایین کوه از آنها پر شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۳‬‬ ‫ک نابینا‪ ،‬از فرزندان قاین‪ ،‬میزیست‪ .‬او پسری به نام آتون داشت و هر دو گلههای زیادی داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱‬در آن روزگار‪ ،‬لم مم ث‬ ‫‪ ۲‬اما لم ممک عادت داشت آنها را برای چرا به همراه چوپان جوانی بفرستد که از آنها مراقبت میکرد؛ و چوپان‪ ،‬هنگام بازگشت به خانه در‬ ‫شب‪ ،‬پیش پدربزرگش و پدرش آتون و مادرش حزینا گریه میکرد و به آنها میگفت« ‪:‬اما من نمیتوانم به تنهایی این گلهها را چرانم‪ ،‬مبادا‬ ‫کسی بعضی از آنها را از من بدزدد یا به خاطر آنها مرا بکشد»‪ .‬زیرا در میان فرزندان قابیل‪ ،‬دزدی‪ ،‬قتل و گناه بسیار بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه لم ممک بر او ترحم کرد و گفت« ‪:‬به راستی‪ ،‬اگر او تنها باشد‪ ،‬ممکن است مردم این مکان بر او چیره شوند»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس لم ثمک برخاست‪ ،‬کمانی را که از جوانی‪ ،‬پیش از نابینا شدنش‪ ،‬همراه داشت‪ ،‬برداشت و تیرهای بزرگ و سنگهای صاف و فاخنی‬ ‫را که داشت‪ ،‬برداشت و با چوپان جوان به مزرعه رفت و پشت گله قرار گرفت؛ در حالی که چوپان جوان گله را تماشا میکرد‪ .‬لم ثمک‬ ‫روزهای زیادی چنین میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬در این میان‪ ،‬قابیل‪ ،‬از زمانی که خدا او را طرد کرده و با لرز و وحشت نفرین کرده بود‪ ،‬نه میتوانست در جایی ساکن شود و نه آرامش‬ ‫یابد؛ بلکه از جایی به جای دیگر سرگردان بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬در میان سرگردانیهایش‪ ،‬نزد زنان لم ممک آمد و از ایشان درباره او پرسید‪ .‬ایشان به او گفتند« ‪:‬او در مزرعه با گله است»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه قائن به جستجوی او رفت؛ و همین که به صحرا رسید‪ ،‬چوپان جوان صدای او و گله گاوهایی را که با هم از جلوی او گله‬ ‫میکردند‪ ،‬شنید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه به لم ممک گفت« ‪:‬ای سرورم‪ ،‬آیا این حیوان وحشی است یا راهزن؟»‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫‪ ۹‬و لم ممک به او گفت« ‪:‬وقتی بال میآید‪ ،‬به من بفهمان که به کدام طرف نگاه میکند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه لم ثمک کمان خود را خم کرد‪ ،‬تیری بر آن نهاد و سنگی در فاخن نهاد‪ .‬و چون قائن از صحرا بیرون آمد‪ ،‬چوپان به لم ثمک گفت ‪:‬‬ ‫«تیر بینداز‪ ،‬اینک او میآید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه لم ثمک با تیر خود به سوی قاین پرتاب کرد و به پهلویش خورد‪ .‬و لم ثمک با سنگی از فاخن خود به او زد که به صورتش افتاد و هر‬ ‫دو چشمش را کور کرد‪ .‬آنگاه قاین بیدرنگ افتاد و ممرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه لم ممک و چوپان جوان نزد او آمدند و او را افتاده بر زمین یافتند‪ .‬چوپان جوان به او گفت« ‪:‬ای سرورم‪ ،‬این جدد ما‪ ،‬قابیل‪ ،‬است که‬ ‫او را کشتی»!‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه لم ثمک از این کار پشیمان شد و از تلخی پشیمانی‪ ،‬دستانش را به هم زد و با کف دست صاف خود به سر جوان زد که گویی مرده‬ ‫است؛ اما لم ثمک گمان کرد که این یک فریب است؛ پس سنگی برداشت و به او زد و سرش را آنقدر له کرد تا مرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۴‬‬ ‫‪ ۱‬وقتی انوش نهصد ساله شد‪ ،‬همه فرزندان شیث و قینان و نخستزادهاش با همسران و فرزندانشان دور او جمع شدند و از او برکت‬ ‫خواستند‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬سپس بر ایـشان دعا کرد و ایشان را برکت داد و با گفتن این سخن درست که «هیچ یک از فرزندانتان از این کوه مقدس پایین نیایند و با‬ ‫فرزندان قابیل قاتل معاشرت نکنند»‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آنـگاه انـوش پسرش قینان را فراخواند و به او گفت« ‪:‬ای پسرم‪ ،‬بنگر و دلت را به قوم خود بسپار و آنها را در پارسایی و بیگناهی‬ ‫استوار کن؛ و در تمام روزهای زندگیات‪ ،‬در برابر جسد پدرمان آدم‪ ،‬خدمت کن»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس از این‪ ،‬انوش در نهصد و هشتاد و پنج سالگی به خواب ابدی رفت؛ و قینان او را کفن کرد و در غار گنجها‪ ،‬در سمت چپ پدرش‬ ‫آدم‪ ،‬نهاد؛ و به رسم پدرانش‪ ،‬برای او قربانی کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۵‬‬ ‫‪ ۱‬پس از مرگ انوش‪ ،‬قینان‪ ،‬همانطور که پدرش به او فرمان داده بود‪ ،‬در پارسایی و بیگناهی در رأس قوم خود قرار گرفت؛ او همچنین‬ ‫به خدمتگزاری در برابر جسد آدم‪ ،‬در غار گنجها‪ ،‬ادامه داد‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬هنگامی که نهصد و ده سال زیست‪ ،‬رنج و مصیبت بر او چیره شد‪ .‬و هنگامی که نزدیک به آرام گرفتن بود‪ ،‬همه پدران با همسران و‬ ‫فرزندانشان نزد او آمدند و او ایشان را برکت داد و به خون هابی ثل عادل سوگند داد و به ایشان گفت« ‪:‬هیچکس از شما از این کوه مقدس‬ ‫قاین قاتل همنشینی نکنید»‪.‬‬ ‫پایین نیاید و با فرزندان ث‬ ‫‪ ۳‬مهللئیل‪ ،‬پسر نخستزادهاش‪ ،‬این فرمان را از پدرش دریافت کرد‪ ،‬پدرش او را برکت داد و درگذشت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه مهللئیل او را با عطرهای خوشبو مومیایی کرد و در غار گنجها‪ ،‬کنار پدرانش گذاشت؛ و به رسم پدرانشان‪ ،‬برای او قربانی کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۶‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه مهللئیل بر قوم خود ایستاد و آنها را با پارسایی و بیگناهی اطعام کرد و مراقب بود که با فرزندان قاین آمیزش نکنند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬او همچنین در غار گنجها به دعا و خدمت در برابر جسد پدرمان آدم ادامه داد و از خدا برای خود و قومش رحمت طلب کرد؛ تا اینکه‬ ‫هشتصد و هفتاد ساله شد و بیمار گشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬سپس همه فرزندانش نزد او جمع شدند تا او را ببینند و پیش از آنکه از این دنیا برود‪ ،‬از او برای همه خود دعای خیر کنند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه مهللئیل برخاست و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود‪ ،‬بر بستر خود نشست و پسر بزرگش یارد را فراخواند و او نزد او‬ ‫آمد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬سپس صورتش را بوسید و به او گفت« ‪:‬ای یارد‪ ،‬پسرم‪ ،‬تو را به آن که آسمان و زمین را آفرید‪ ،‬سوگند میدهم که مراقب قوم خود باشی‬ ‫و آنها را با پارسایی و بیگناهی اطعام کنی؛ و نگذاری یکی از آنها از این کوه مقدس نزد فرزندان قابیل پایین بیاید‪ ،‬مبادا با آنها هاک شود‪.‬‬ ‫‪« ۶‬ای پسرم‪ ،‬بشنو‪ ،‬از این پس به خاطر آنها ویرانی بزرگی بر روی زمین رخ خواهد داد؛ خدا بر جهان خشمگین خواهد شد و آنها را با‬ ‫آب نابود خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪« ۷‬اما من همچنین میدانم که فرزندانت به تو گوش نخواهند داد و از این کوه پایین خواهند رفت و با فرزندان قاین آمیزش خواهند کرد و با‬ ‫آنها هاک خواهند شد‪.‬‬ ‫‪« ۸‬ای پسرم! به آنها تعلیم بده و مراقبشان باش تا هیچ گناهی از جانب آنها بر تو وارد نشود»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬مهللئیل عاوه بر این‪ ،‬به پسرش یارد گفت« ‪:‬وقتی من مردم‪ ،‬جسدم را مومیایی کن و آن را در غار گنجها‪ ،‬کنار اجساد پدرانم بگذار؛‬ ‫سپس کنار جسدم بایست و به خدا دعا کن؛ و از آنها مراقبت کن و خدمت خود را در برابر آنها به انجام برسان تا زمانی که خودت به‬ ‫آرامش برسی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه مهللئیل همه فرزندانش را برکت داد؛ و سپس بر بستر خود دراز کشید و مانند پدرانش به استراحت پرداخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اما هنگامی که یارد دید که پدرش مهللئیل مرده است‪ ،‬گریست و اندوهگین شد و دستها و پاهای او را در آغوش گرفت و بوسید؛ و همه‬ ‫فرزندانش نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و پسرانش او را به دقت حنوط کردند و در کنار اجساد پدرانش گذاشتند‪ .‬سپس برخاستند و چهل روز برای او سوگواری کردند‪.‬‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫فصل ‪۱۷‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه یارد فرمان پدر خود را نگاه داشت و مانند شیر بر قوم خود قیام کرد‪ .‬او آنها را با درستی و بیگناهی تغذیه کرد و به آنها دستور داد‬ ‫که بدون مشورت او هیچ کاری نکنند‪ .‬زیرا او از آنها میترسید که مبادا به سوی فرزندان قاین بروند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬از این رو‪ ،‬او بارها به آنها دستور داد؛ و تا پایان چهارصد و هشتاد و پنجمین سال زندگیاش به این کار ادامه داد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬در پایان این سالهای مذکور‪ ،‬این نشانه بر او ظاهر شد‪ .‬هنگامی که یارد مانند شیری در برابر اجساد پدرانش ایستاده بود و دعا میکرد و‬ ‫قوم خود را هشدار میداد‪ ،‬شیطان به او حسادت ورزید و شبحی زیبا آفرید‪ ،‬زیرا یارد نمیگذاشت فرزندانش بدون مشورت او کاری انجام‬ ‫دهند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬سپس شیطان با سی نفر از سپاهیانش‪ ،‬به شکل مردانی خوشقیافه‪ ،‬بر او ظاهر شد؛ خود شیطان در میان آنها مسنترین و بلندترین بود و‬ ‫ریشی بلند داشت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنها بر دهانه غار ایستادند و یارد را از درون آن صدا زدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬او نزد آنها آمد و آنها را مانند مردانی زیبا‪ ،‬سرشار از نور و زیبایی فراوان یافت‪ .‬از زیبایی و قیافه آنها در شگفت شد و با خود اندیشید‬ ‫که آیا ممکن است آنها از فرزندان قاین نباشند؟‬ ‫‪ ۷‬او همچنین در دل خود گفت« ‪:‬از آنجا که فرزندان قاین نمیتوانند به بلندی این کوه برسند‪ ،‬و هیچ یک از آنها به زیبایی اینان نیست؛ و در‬ ‫میان این مردان هیچکس از خویشاوندان من نیست‪ ،‬پس آنها حتما ل غریبه هستند»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه یارد و آنها با هم سام و احوالپرسی کردند و او به بزرگشان گفت« ‪:‬ای پدر‪ ،‬شگفتی خود را برای من توضیح بده و بگو اینها که با‬ ‫تو هستند چه کسانی هستند؛ زیرا آنها در نظر من مانند مردانی بیگانه هستند»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه بزرگ شروع به گریه کرد و دیگران نیز با او گریستند؛ و او به یارد گفت« ‪:‬من آدم هستم که خدا ابتدا او را آفرید؛ و این پسر من‬ ‫هابیل است که به دست برادرش قابیل کشته شد‪ ،‬که شیطان در دل قابیل گذاشت تا او را بکشد‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬پس این پسر من شیث است که از خداوند خواستم و او را به من داد تا به جای هابیل مرا تسلی دهد‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬پس این یکی پسر من انوش‪ ،‬پسر شیث است‪ ،‬و آن دیگری قینان‪ ،‬پسر انوش است‪ ،‬و آن دیگری مهللئیل‪ ،‬پسر قینان‪ ،‬پدر تو است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما یارد همچنان از ظاهر آنها و سخنان آن پیر با خود در شگفت بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬سپس بزرگ به او گفت« ‪:‬پسرم‪ ،‬تعجب نکن؛ ما در سرزمین شمال باغی زندگی میکنیم که خدا پیش از جهان آفرید‪ .‬او اجازه نداد ما‬ ‫در آنجا زندگی کنیم‪ ،‬بلکه ما را در درون باغی قرار داد که اکنون شما در زیر آن ساکن هستید‪.‬‬ ‫‪« ۱۴‬اما پس از آنکه تخلف کردم‪ ،‬او مرا از آن بیرون آورد و در این غار ساکن ماندم؛ رنجهای بزرگ و سختی بر من نازل شد؛ و‬ ‫هنگامی که مرگم نزدیک شد‪ ،‬به پسرم شیث دستور دادم که از قوم خود به خوبی مراقبت کند؛ و این وصیت من است که از یکی به‬ ‫دیگری‪ ،‬تا پایان نسلهای آینده‪ ،‬دست به دست شود‪.‬‬ ‫‪« ۱۵‬اما ای یارد‪ ،‬پسرم‪ ،‬ما در مناطق زیبایی زندگی میکنیم‪ ،‬در حالی که تو اینجا در بدبختی به سر میبری‪ ،‬همانطور که پدرت مهللئیل به‬ ‫من خبر داد و گفت که سیل بزرگی خواهد آمد و تمام زمین را غرق خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪« ۱۶‬بنابراین‪ ،‬ای پسرم‪ ،‬از ترس تو‪ ،‬برخاستم و فرزندانم را با خود برداشتم و به اینجا آمدم تا تو و فرزندانت را ماقات کنیم؛ اما تو را‬ ‫در این غار ایستاده دیدم که گریه میکردی و فرزندانت در گرما و بدبختی در اطراف این کوه پراکنده بودند‪.‬‬ ‫‪« ۱۷‬اما ای پسرم‪ ،‬همین که راهمان را گم کردیم و به اینجا رسیدیم‪ ،‬مردان دیگری را در زیر این کوه یافتیم که در سرزمینی زیبا‪ ،‬پر از‬ ‫درختان و میوهها و انواع سرسبزیها‪ ،‬ساکنند؛ آنجا مانند باغی است؛ به طوری که وقتی آنها را یافتیم‪ ،‬فکر کردیم تو هستی؛ تا اینکه پدرت‬ ‫مهللئیل به من گفت که آنها چنین نیستند‪.‬‬ ‫‪« ۱۸‬پس اکنون‪ ،‬ای پسرم‪ ،‬به نصیحت من گوش فرا ده و تو و فرزندانت نزد آنها بروید‪ .‬از تمام رنجی که در آن هستید‪ ،‬آرام خواهید‬ ‫گرفت‪ .‬اما اگر نمیخواهی نزد آنها بروید‪ ،‬برخیزید‪ ،‬فرزندانتان را بردارید و با ما به باغ ما بیایید‪ .‬در سرزمین زیبای ما زندگی خواهید کرد‬ ‫و از تمام این رنجی که اکنون تو و فرزندانت متحمل میشوید‪ ،‬آرام خواهید گرفت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اما یارد هنگامی که این سخن را از آن بزرگ شنید‪ ،‬شگفتزده شد و به این سو و آن سو رفت‪ ،‬اما در آن لحظه هیچ یک از فرزندانش‬ ‫را نیافت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه رو به آن بزرگ کرد و گفت« ‪:‬چرا تا به امروز خود را پنهان کردهاید؟»‬ ‫‪ ۲۱‬و آن بزرگ پاسخ داد« ‪:‬اگر پدرت به ما نگفته بود‪ ،‬ما نمیدانستیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه یارد ایمان آورد که سخنان او حقیقت دارد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس آن بزرگ به یارد گفت« ‪:‬چرا چنین و چنان روی گرداندی؟» و او گفت« ‪:‬من به دنبال یکی از فرزندانم میگشتم تا او را از رفتن‬ ‫من با تو و آمدن ایشان نزد کسانی که دربارهشان با من سخن گفتی‪ ،‬آگاه کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬هنگامی که آن بزرگ قصد یارد را شنید‪ ،‬به او گفت« ‪:‬از آن هدف فعال صرف نظر کن‪ ،‬و با ما بیا؛ سرزمین ما را خواهی دید‪ .‬اگر‬ ‫سرزمینی که در آن ساکنیم تو را خشنود سازد‪ ،‬ما و تو به اینجا باز خواهیم گشت و خانوادهات را با خود خواهیم برد‪ .‬اما اگر سرزمین ما‬ ‫تو را خشنود نکند‪ ،‬به مکان خود باز خواهی گشت»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و آن بزرگ‪ ،‬یارد را ترغیب کرد که پیش از آنکه یکی از فرزندانش بیاید و او را نصیحت کند‪ ،‬برود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬سپس یارد از غار بیرون آمد و با آنها و در میان آنها رفت‪ .‬و آنها او را دلداری دادند تا اینکه به بالی کوه پسران قاین رسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آنگاه آن بزرگ به یکی از همراهانش گفت« ‪:‬ما چیزی را در دهانه غار فراموش کردهایم‪ ،‬و آن جامه برگزیدهای است که برای‬ ‫پوشاندن یارد آورده بودیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬سپس به یکی از آنها گفت« ‪:‬برگرد‪ ،‬ای کسی؛ و ما اینجا منتظر تو خواهیم ماند تا برگردی‪ .‬سپس یارد را لباس خواهیم پوشاند و او‬ ‫مانند ما‪ ،‬خوب‪ ،‬خوشقیافه و مناسب برای آمدن با ما به کشور ما خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬سپس آن یکی برگشت‪.‬‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫‪ ۳۰‬اما چون کمی دور شد‪ ،‬مهتر او را صدا زد و گفت« ‪:‬بمان تا من بیایم و با تو سخن گویم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬سپس او ایستاد و آن بزرگ نزد او رفت و به او گفت« ‪:‬یک چیز را در غار فراموش کردیم‪ ،‬و آن این است که چراغی را که درون‬ ‫آن‪ ،‬بالی اجسادی که در آن هستند‪ ،‬میسوزد‪ ،‬خاموش کنیم‪ .‬سپس سریع پیش ما برگرد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬آن یکی رفت و بزرگتر نزد یارانش و نزد یارد بازگشت‪ .‬و آنها از کوه پایین آمدند و یارد با آنها بود؛ و آنها کنار چشمه آبی‪ ،‬نزدیک‬ ‫خانههای فرزندان قاین‪ ،‬ماندند و منتظر همراهشان ماندند تا اینکه جامه را برای یارد آورد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳٫‬سپس او که به غار بازگشت‪ ،‬چراغ را خاموش کرد و نزد آنها آمد و شبحی با خود آورد و آن را به آنها نشان داد‪ .‬و هنگامی که یارد‬ ‫آن را دید‪ ،‬از زیبایی و ظرافت آن شگفتزده شد و در دل خود شادمان گشت و باور کرد که همه چیز حقیقت دارد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬اما هنگامی که آنها آنجا اقامت داشتند‪ ،‬سه نفر از آنها به خانههای پسران قاین رفتند و به آنها گفتند« ‪:‬امروز مقداری غذا کنار چشمه‬ ‫برای ما و همراهانمان بیاورید تا بخوریم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬اما چون پسران قاین آنها را دیدند‪ ،‬از ایشان در شگفت شدند و گفتند« ‪:‬اینها چه زیبا و چه چنان زیبا هستند که ما هرگز ندیدهایم»‪ .‬پس‬ ‫برخاستند و با آنها به سوی چشمه آب آمدند تا یارانشان را ببینند‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬آنها را چنان زیبا یافتند که با صدای بلند در جاهایشان فریاد زدند تا دیگران جمع شوند و بیایند و این موجودات زیبا را تماشا کنند‪.‬‬ ‫سپس مردان و زنان دور آنها جمع شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬آنگاه بزرگ قوم به ایشان گفت« ‪:‬ما در سرزمین شما غریب هستیم‪ ،‬شما و زنانتان برای ما خوراک و نوشیدنیهای خوب بیاورید تا در‬ ‫کنار شما تجدید قوا کنیم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۸٫‬هنگامی که آن مردان سخنان آن بزرگسال را شنیدند‪ ،‬هر یک از پسران قاین‪ ،‬همسرش را آورد و دیگری دخترش را‪ ،‬و بدین ترتیب‪،‬‬ ‫زنان بسیاری نزد ایشان آمدند؛ هر یک یارد را یا برای خود یا برای همسرش مخاطب قرار میدادند؛ همه یکسان‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬اما هنگامی که یارد آنچه را که آنها انجام دادند دید‪ ،‬دل او از آنها منزجر شد؛ او نه از غذا و نه از نوشیدنی آنها لب نزد‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬آن پیر‪ ،‬اشارهای دید و خود را از آنها جدا کرد و به او گفت« ‪:‬غمگین مباش؛ من پیر بزرگ هستم‪ ،‬همانطور که خواهی دید‪ ،‬تو نیز‬ ‫همانطور رفتار کن»‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬سپس دستانش را گشود و یکی از زنان را گرفت‪ ،‬و پنج نفر از همراهانش نیز در برابر یارد چنین کردند تا او نیز مانند آنها عمل کند‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬اما هنگامی که یارد دید که آنها چگونه بدنام میشوند‪ ،‬گریست و در دل خود گفت‪ :‬پدران من هرگز چنین نمیکردند‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬سپس دستهایش را گشود و با قلبی پر از شور و گریه فراوان دعا کرد و از خدا خواست که او را از دست آنها نجات دهد‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬به محض اینکه یارد شروع به دعا کرد‪ ،‬آن پیر با همراهانش گریخت؛ زیرا آنها نمیتوانستند در مکانی برای دعا بمانند‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬سپس یارد برگشت اما آنها را ندید‪ ،‬بلکه خود را در میان فرزندان قابیل ایستاده یافت‪.‬‬ ‫‪ ۴۶٫‬او سپس گریست و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬مرا با این نژاد که پدرانم درباره آن به من هشدار دادهاند‪ ،‬نابود مکن؛ زیرا اکنون‪ ،‬ای خداوند‪،‬‬ ‫خدای من‪ ،‬گمان میکردم کسانی که بر من ظاهر شدهاند‪ ،‬پدرانم هستند؛ اما دریافتم که آنها شیاطینی هستند که مرا با این شبح زیبا فریفتهاند‪،‬‬ ‫تا اینکه به آنها ایمان آوردم‪.‬‬ ‫‪« ۴۷‬اما اکنون ای خدا‪ ،‬از تو میخواهم که مرا از این نسلی که اکنون در میان آنها هستم‪ ،‬رهایی بخشی‪ ،‬همانطور که مرا از آن شیاطین‬ ‫رهایی بخشیدی‪ .‬فرشتهات را بفرست تا مرا از میان آنها بیرون بکشد؛ زیرا من خود قدرت فرار از میان آنها را ندارم»‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬هنگامی که یارد دعای خود را به پایان رساند‪ ،‬خدا فرشته خود را در میان ایشان فرستاد که یارد را گرفت و او را بر فراز کوه قرار‬ ‫داد و راه را به او نشان داد‪ ،‬او را نصیحت کرد و سپس از نزد او رفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۸‬‬ ‫فرزندان یارد عادت داشتند ساعت به ساعت به دیدار او بروند‪ ،‬از او طلب برکت کنند و برای هر کاری که انجام میدادند از او مشورت‬ ‫بخواهند؛ و وقتی کاری داشت‪ ،‬آن را برایش انجام میدادند‪.‬‬ ‫یارد را نیافتند‪ ،‬بلکه چراغ را خاموش و اجساد پدران را پراکنده یافتند و به قدرت خدا صداهایی از آنها‬ ‫‪ ۲‬اما این بار که به غار رفتند‪ ،‬ث‬ ‫برخاست که میگفتند« ‪:‬شیطان در شبحی پسر ما را فریب داده و میخواهد او را نابود کند‪ ،‬همانطور که پسر ما قابیل را نابود کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنها همچنین گفتند« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬خدای آسمان و زمین‪ ،‬پسر ما را از دست شیطان که در برابر او شبحی بزرگ و دروغین پدید آورده‬ ‫است‪ ،‬رهایی ده»‪ .‬آنها همچنین به قدرت خدا درباره مسائل دیگر نیز صحبت کردند‪.‬‬ ‫یارد این صداها را شنیدند‪ ،‬ترسیدند و ایستادند و برای پدرشان گریه کردند؛ زیرا نمیدانستند چه اتفاقی برای او‬ ‫‪ ۴‬اما هنگامی که فرزندان ث‬ ‫افتاده است‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و آن روز تا غروب آفتاب برای او گریه کردند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه یارد با چهرهای اندوهگین‪ ،‬ذهنی رنجور و بدنی رنجور‪ ،‬و اندوهگین از جدایی از اجساد پدرانش‪ ،‬از راه رسید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما همین که به غار نزدیک میشد‪ ،‬فرزندانش او را دیدند و به غار شتافتند و در حالی که گریه میکردند‪ ،‬به گردنش آویختند و به او گفتند ‪:‬‬ ‫«ای پدر‪ ،‬کجا بودی و چرا ما را ترک کردی‪ ،‬چنانکه عادت نداشتی؟» و نیز گفتند« ‪:‬ای پدر‪ ،‬وقتی تو ناپدید شدی‪ ،‬چراغ بالی اجساد‬ ‫پدران ما خاموش شد‪ ،‬اجساد به این سو و آن سو پرتاب شدند و صداهایی از آنها برخاست»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬هنگامی که یارد این را شنید‪ ،‬پشیمان شد و به غار رفت؛ و در آنجا اجساد را پراکنده‪ ،‬چراغ خاموش و پدران را دید که برای رهایی او‬ ‫از دست شیطان دعا میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۹٫‬سپس یرد بر روی اجساد افتاد و آنها را در آغوش گرفت و گفت« ‪:‬ای پدران من‪ ،‬بگذارید خدا با شفاعت شما مرا از دست شیطان‬ ‫رهایی بخشد! و از شما التماس میکنم که از خدا بخواهید مرا حفظ کند و تا روز مرگم مرا از او دور نگه دارد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰٫‬آنگاه همه صداها خاموش شد‪ ،‬جز صدای پدرمان آدم که با قدرت خدا با یرد سخن میگفت‪ ،‬درست مانند کسی که با همنوع خود سخن‬ ‫میگوید و میگفت« ‪:‬ای یرد‪ ،‬پسرم‪ ،‬به خاطر رهاییات از دست شیطان‪ ،‬هدایایی به خدا تقدیم کن؛ و هنگامی که آن هدایا را میآوری‪ ،‬آنها را‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫بر مذبحی که من بر آن قربانی کردم‪ ،‬تقدیم کن‪ .‬پس از شیطان نیز برحذر باش؛ زیرا او بارها با اشباح خود مرا فریفت و میخواست مرا‬ ‫نابود کند‪ ،‬اما خدا مرا از دست او رهایی داد»‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬به قوم خود فرمان بده که از او برحذر باشند و هرگز از تقدیم هدایا به خدا باز نایستند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه صدای آدم نیز خاموش شد؛ و یارد و فرزندانش از این امر در شگفت شدند‪ .‬سپس اجساد را همانطور که ابتدا بودند‪ ،‬قرار دادند؛‬ ‫و یارد و فرزندانش تمام آن شب را تا سپیده دم به دعا ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬سپس یارد قربانیای تقدیم کرد و آن را بر قربانگاه تقدیم نمود‪ ،‬چنانکه آدم به او فرمان داده بود‪ .‬و هنگامی که به سوی قربانگاه میرفت‪،‬‬ ‫از خدا طلب رحمت و بخشش گناه خود را در مورد خاموش شدن چراغ کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه خدا بر یارد بر قربانگاه ظاهر شد و او و فرزندانش را برکت داد و قربانیهای ایشان را پذیرفت؛ و به یارد فرمان داد تا از آتش‬ ‫مقدس قربانگاه بردارد و با آن چراغی را که بر بدن آدم نور میتاباند‪ ،‬روشن کند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۹‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه خدا دوباره وعدهای را که به آدم داده بود‪ ،‬بر او آشکار کرد؛ ‪ ۵۵۰۰‬سال را برای او توضیح داد و راز آمدن خود بر زمین را‬ ‫برایش آشکار ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و خدا به یارد گفت« ‪:‬آتشی که از قربانگاه برداشتی تا چراغ را با آن روشن کنی‪ ،‬بگذار با تو بماند تا به اجساد روشنایی دهد؛ و نگذار‬ ‫از غار بیرون بیاید تا زمانی که جسد آدم از آن بیرون بیاید‪.‬‬ ‫یارد‪ ،‬مراقب آتش باش که در چراغ روشن بسوزد؛ و دیگر از غار بیرون نرو‪ ،‬تا زمانی که از طریق رؤیا دستوری دریافت‬ ‫‪ ۳‬اما ای ث‬ ‫نکنی‪ ،‬و نه از طریق شبحی که تو را ببیند‪.‬‬ ‫‪« ۴‬پس دوباره به قوم خود فرمان بده که با فرزندان قاین آمیزش نکنند و راه و رسم آنها را نیاموزند؛ زیرا من خدایی هستم که نفرت و‬ ‫کارهای ناشایست را دوست ندارم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬خدا همچنین فرمانهای بسیار دیگری به یارد داد و او را برکت داد‪ .‬و سپس کام خود را از او باز گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬سپس یارد با فرزندانش نزدیک شد‪ ،‬آتش برداشت و به غار پایین آمد و چراغ را پیش روی جسد آدم روشن کرد؛ و همانطور که خدا به‬ ‫او گفته بود‪ ،‬به قوم خود فرمان داد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬این نشانه در پایان چهارصد و پنجاهمین سال زندگی یارد برای او رخ داد؛ مانند بسیاری از شگفتیهای دیگر که ما ثبت نمیکنیم‪ .‬اما ما‬ ‫فقط این یکی را برای اختصار و برای جلوگیری از طولنی شدن روایت خود ثبت میکنیم‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و یارد هشتاد سال به تعلیم فرزندانش ادامه داد؛ اما پس از آن‪ ،‬آنها شروع به سرپیچی از فرمانهایی که به آنها داده بود‪ ،‬کردند و بسیاری‬ ‫از کارها را بدون مشورت او انجام دادند‪ .‬آنها یکی پس از دیگری شروع به پایین آمدن از کوه مقدس و معاشرتهای پلید با فرزندان قابیل‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫یارد از کوه مقدس این است که اکنون برای شما آشکار خواهیم کرد‪.‬‬ ‫فرزندان‬ ‫آمدن‬ ‫پایین‬ ‫دلیل‬ ‫اینک‬ ‫‪۹‬‬ ‫ث‬ ‫فصل ‪۲۰‬‬ ‫‪ ۱‬پس از آنکه قابیل به سرزمین خاک تاریک فرود آمد و فرزندانش در آنجا زیاد شدند‪ ،‬یکی از ایشان به نام گنون‪ ،‬پسر لم ممک کور که قابیل‬ ‫را کشت‪ ،‬وجود داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما در مورد این گنون‪ ،‬شیطان در کودکی به او وارد شد؛ و او انواع شیپورها و کرناها و سازهای زهی‪ ،‬سنجها و سنتورها‪ ،‬چنگها و‬ ‫نیها را ساخت؛ و همیشه و در هر ساعت با آنها مینواخت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و هنگامی که آنها را نواخت‪ ،‬شیطان در آنها داخل شد‪ ،‬به طوری که از میان آنها صداهای زیبا و دلنشینی شنیده میشد که دل را مسحور‬ ‫میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬سپس او دسته دسته جمع شد تا با آنها بنوازد؛ و هنگامی که آنها نواختند‪ ،‬فرزندان قابیل را که خود را با گناه در میان خود میآزردند و‬ ‫مانند آتش میسوختند‪ ،‬بسیار خوشحال کرد؛ در حالی که شیطان دلهای آنها را‪ ،‬یکی پس از دیگری‪ ،‬مشتعل میکرد و شهوت را در میان آنها‬ ‫افزایش میداد‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬شیطان همچنین به گنون آموخت که از مـیوهها مـیوههای قوی بیرون آورد؛ و این گنون‪ ،‬گروهها را در میخانهها گرد هم میآورد؛ و‬ ‫انواع میوهها و گلها را به دست آنها میآورد؛ و آنها با هم مینوشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬بدین ترتیب‪ ،‬این گنون گناه را به شدت افزایش داد؛ او همچنین با تکبر رفتار کرد و به فرزندان قابیل آموخت که انواع زشتترین شرارتها‬ ‫را که نمیدانستند‪ ،‬مرتکب شوند؛ و آنها را به کارهای گوناگونی واداشت که قبال نمیدانستند‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬هنگامی که شیطان دید که آنها تسلیم گنون شدهاند و در هر سخنی که به آنها میگوید‪ ،‬به او گوش میدهند‪ ،‬بسیار شادمان شد و فهم گنون‬ ‫را افزایش داد تا جایی که آهن را گرفت و با آن ساحهای جنگی ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه چون مست بودند‪ ،‬نفرت و قتل در میانشان افزایش یافت؛ مردی با خشونت به دیگری آموخت که به او بدی کند و فرزندانش را‬ ‫بگیرد و آنها را در برابر خود نجس سازد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و هنگامی که مردم دیدند که مغلوب شدهاند و دیگران را دیدند که مغلوب نشدهاند‪ ،‬شکستخوردگان نزد گنون آمدند و به او پناه بردند و‬ ‫او آنها را با خود همپیمان کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه گناه در میان ایشان بسیار افزایش یافت؛ تا جایی که مردی با خواهر یا دختر یا مادر خود و دیگران؛ یا دختر خواهر پدرش‬ ‫ازدواج میکرد‪ ،‬به طوری که دیگر تمایزی در خویشاوندی وجود نداشت و دیگر نمیدانستند گناه چیست؛ بلکه مرتکب شرارت میشدند و‬ ‫زمین از گناه آلوده میشد و خدای داور را که ایشان را آفریده بود‪ ،‬خشمگین میساختند‪.‬‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫‪ ۱۱‬اما گنون دسته دسته‪ ،‬که با شیپور و تمام سازهای دیگری که پیش از این نام بردیم‪ ،‬مینواختند را در دامنه کوه مقدس گرد هم آورد؛ و‬ ‫این کار را کردند تا فرزندان شیث که در کوه مقدس بودند‪ ،‬آن را بشنوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما هنگامی که فرزندان شیث صدا را شنیدند‪ ،‬تعجب کردند و دسته دسته آمدند و بر بالی کوه ایستادند تا به کسانی که در پایین بودند‬ ‫نگاه کنند؛ و آنها یک سال تمام این کار را کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬هنگامی که در پایان آن سال‪ ،‬گنون دید که آنها کم کم به سوی او جذب میشوند‪ ،‬شیطان به درون او راه یافت و به او آموخت که چگونه‬ ‫برای لباسهایی با طرحهای مختلف‪ ،‬رنگرزی کند و به او آموخت که چگونه رنگهای قرمز و بنفش و غیره را رنگ کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و پسران قاین که همه این کارها را انجام میدادند و در زیبایی و لباسهای فاخر میدرخشیدند‪ ،‬در دامنه کوه با شکوه و جال‪ ،‬با شاخها و‬ ‫لباسهای فاخر و مسابقات اسبدوانی گرد هم آمدند و انواع اعمال زشت را مرتکب شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬در این میان‪ ،‬فرزندان شیث که در کوه مقدس بودند‪ ،‬به جای لشکر فرشتگانی که سقوط کرده بودند‪ ،‬دعا و ستایش خدا را به جا آوردند؛‬ ‫از این رو‪ ،‬خدا آنها را «فرشتگان» نامید‪ ،‬زیرا از آنها بسیار شادمان بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما پس از این‪ ،‬دیگر فرمان او را نگاه نداشتند و به وعدهای که به پدرانشان داده بود‪ ،‬پایبند نبودند؛ بلکه از روزه و دعا و از نصیحت‬ ‫پدرشان یارد دست کشیدند‪ .‬و پیوسته بر فراز کوه گرد هم میآمدند تا از صبح تا شام به فرزندان قابیل و اعمالشان‪ ،‬به لباسها و زیورآلت‬ ‫زیبایشان بنگرند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه فرزندان قابیل از پایین نگاه کردند و فرزندان شیث را دیدند که دسته دسته بر فراز کوه ایستادهاند؛ و از ایشان خواستند که نزد‬ ‫ایشان پایین بیایند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اما فرزندان شیث از بال به آنها گفتند« ‪:‬ما راه را نمیدانیم»‪ .‬آنگاه گنون‪ ،‬پسر لمک‪ ،‬شنید که آنها میگویند راه را نمیدانند و با خود‬ ‫اندیشید که چگونه آنها را پایین بیاورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه شیطان شب هنگام بر او ظاهر شد و گفت« ‪:‬راهی برای پایین آمدن آنها از کوهی که در آن ساکنند‪ ،‬وجود ندارد‪ .‬اما وقتی فردا‬ ‫آمدند‪ ،‬به آنها بگو‪ :‬به سمت غربی کوه بیایید‪ .‬در آنجا راه جویباری را خواهید یافت که به دامنه کوه‪ ،‬بین دو تپه‪ ،‬سرازیر میشود‪ .‬از آن راه‬ ‫نزد ما بیایید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬سپس چون روز شد‪ ،‬گنون طبق معمول در پایین کوه شیپورها را نواخت و طبلها را نواخت‪ .‬فرزندان شیث این را شنیدند و طبق‬ ‫معمول آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه گنون از پایین به ایشان گفت« ‪:‬به جانب غربی کوه بروید‪ ،‬آنجا راه پایین آمدن را خواهید یافت»‪.‬‬ ‫یارد بازگشتند تا هر آنچه را که شنیده بودند‪ ،‬به او بگویند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اما هنگامی که فرزندان شیث این سخنان را از او شنیدند‪ ،‬به غار نزد ث‬ ‫‪ ۲۳‬هنگامی که یارد این را شنید‪ ،‬غمگین شد؛ زیرا میدانست که آنها از نصیحت او سرپیچی خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پس از این‪ ،‬صد نفر از فرزندان شیث گرد هم آمدند و با یکدیگر گفتند« ‪:‬بیایید نزد فرزندان قاین برویم و ببینیم چه میکنند و با آنها‬ ‫خوش بگذرانیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اما هنگامی که یارد این سخنان آن صد مرد را شنید‪ ،‬دلش به درد آمد و اندوهگین شد‪ .‬سپس با شور و شوق فراوان برخاست و در میان‬ ‫آنها ایستاد و آنها را به خون هابیل درستکار سوگند داد و گفت« ‪:‬هیچ یک از شما از این کوه مقدس و پاک که پدران ما دستور داده اند در‬ ‫آن ساکن شود‪ ،‬پایین نیاید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬اما هنگامی که یارد دید که سخنانش را نمیپذیرند‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬ای فرزندان خوب و بیگناه و مقدس من‪ ،‬بدانید که وقتی از این کوه‬ ‫مقدس پایین بروید‪ ،‬خدا دیگر به شما اجازه نخواهد داد که دوباره به آن بازگردید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬او دوباره آنها را سوگند داد و گفت« ‪:‬به مرگ پدرمان آدم‪ ،‬و به خون هابیل‪ ،‬شیث‪ ،‬انوش‪ ،‬قینان و مهللئیل سوگند میدهم که به من گوش‬ ‫دهید و از این کوه مقدس پایین نروید‪ .‬زیرا لحظهای که آن را ترک کنید‪ ،‬از زندگی و رحمت محروم خواهید شد و دیگر «فرزندان خدا»‬ ‫نامیده نخواهید شد‪ ،‬بلکه «فرزندان شیطان» نامیده خواهید شد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬اما آنها به سخنان او گوش ندادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬خنوخ در آن زمان بزرگ شده بود و در غیرت خود برای خدا‪ ،‬برخاست و گفت« ‪:‬ای پسران شیث‪ ،‬چه کوچک و چه بزرگ‪ ،‬به من‬ ‫گوش دهید! وقتی از فرمان پدرانمان سرپیچی کنید و از این کوه مقدس پایین بروید‪ ،‬دیگر تا ابد به اینجا نخواهید آمد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬اما آنها علیه خنوخ برخاستند و به سخنان او گوش ندادند‪ ،‬بلکه از کوه مقدس پایین آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و هنگامی که به دختران قاین‪ ،‬به چهرههای زیبایشان‪ ،‬و به دستها و پاهای رنگآمیزیشده و خالکوبیشده با زیورآلت بر صورتهایشان‬ ‫نگاه کردند‪ ،‬آتش گناه در آنها شعلهور شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲٫‬آنـگاه شـیطان‪ ،‬ایشان را در نظر پسران شیث بسیار زیبا جلوه داد‪ ،‬چنانکه پسران شیث را نیز در نظر دختران قاین‪ ،‬زیباترین جلوه‬ ‫داد‪ ،‬به طوری که دختران قاین مانند جانوران درنده‪ ،‬به پسران شیث و پسران شیث به دختران قاین شهوترانی کردند‪ ،‬تا جایی که با آنها‬ ‫مرتکب عمل زشت شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬اما پس از آنکه بدین گونه در این آلودگی افتادند‪ ،‬از راهی که آمده بودند بازگشتند و کوشیدند از کوه مقدس بال روند‪ .‬اما نتوانستند‪،‬‬ ‫زیرا سنگهای آن کوه مقدس از آتش در برابرشان میدرخشید و به همین دلیل نمیتوانستند دوباره بال بروند‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و خدا از آنها خشمگین شد و از آنها توبه کرد زیرا از جال پایین آمده بودند و بدین ترتیب پاکی یا معصومیت خود را از دست داده یا‬ ‫ترک کرده بودند و در آلودگی گناه افتاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵٫‬آنگاه خدا کلمه خود را نزد یرد فرستاد و گفت« ‪:‬این فرزندان تو که آنان را فرزندان من مینامیدی‪ ،‬اینک از فرمان من سرپیچی‬ ‫کردهاند و به جایگاه هاکت و گناه فرو رفتهاند‪ .‬برای آنان که باقی ماندهاند‪ ،‬پیامبری بفرست تا فرو نیفتند و گمراه نشوند»‪.‬‬ ‫‪ ۳۶٫‬سپس یـارد در نـزد خداوند گریست و از او رحمت و بخشش خواست‪ .‬اما آرزو کرد که روحش از بدنش جدا شود تا اینکه این سخنان‬ ‫را از خدا درباره هبوط فرزندانش از کوه مقدس بشنود‪.‬‬ ‫‪ ۳۷٫‬اما او از دستور خدا پیروی کرد و به آنها موعظه کرد که از آن کوه مقدس پایین نیایند و با فرزندان قاین آمیزش نکنند‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬اما آنها به پیام او گوش ندادند و از نصیحت او اطاعت نکردند‪.‬‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫فصل ‪۲۱‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این‪ ،‬گروه دیگری گرد آمدند و برای مراقبت از برادران خود رفتند؛ اما آنها نیز مانند آنها هاک شدند‪ .‬و چنین بود‪ ،‬گروه گروه‪،‬‬ ‫تا اینکه تنها تعداد کمی از آنها باقی ماندند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه یارد از اندوه بیمار شد و بیماری او به حدی رسید که روز مرگش نزدیک میشد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه خنوخ پسر بزرگ خود و متوشالح پسر خنوخ و لمک پسر متوشالح و نوح پسر لمک را فراخواند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون نزد او آمدند‪ ،‬برایشان دعا کرد و برکتشان داد و به ایشان گفت« ‪:‬شما پسران درستکار و بیگناهی هستید؛ از این کوه مقدس پایین‬ ‫نروید؛ زیرا اینک فرزندان شما و فرزندان فرزندان شما از این کوه مقدس پایین آمدهاند و با شهوت پلید و سرپیچی از فرمان خدا‪ ،‬خود را‬ ‫از این کوه مقدس بیگانه کردهاند‪.‬‬ ‫‪« ۵‬اما من به قدرت خدا میدانم که او شما را در این کوه مقدس رها نخواهد کرد‪ ،‬زیرا فرزندانتان از فرمان او و فرمان پدران ما که از‬ ‫ایشان دریافت کرده بودیم‪ ،‬سرپیچی کردهاند‪.‬‬ ‫‪« ۶‬اما ای پسران من‪ ،‬خدا شما را به سرزمینی غریب خواهد برد و شما دیگر هرگز باز نخواهید گشت تا با چشمان خود این باغ و این کوه‬ ‫مقدس را ببینید‪.‬‬ ‫‪« ۷‬بنابراین‪ ،‬ای پسران من‪ ،‬دلهایتان را به خود مشغول کنید و فرمان خدا را که با شماست‪ ،‬نگه دارید‪ .‬و هنگامی که از این کوه مقدس به‬ ‫سرزمین غریبی که نمیشناسید میروید‪ ،‬جسد پدرمان آدم و این سه هدیه و پیشکش گرانبها‪ ،‬یعنی طا‪ ،‬بخور و ممر را با خود ببرید؛ و‬ ‫بگذارید آنها در جایی باشند که جسد پدرمان آدم قرار خواهد گرفت‪.‬‬ ‫‪« ۸‬و ای پسران من‪ ،‬کام خدا به سوی کسی از شما که باقی بماند‪ ،‬خواهد آمد و هنگامی که از این سرزمین برود‪ ،‬جسد پدرمان آدم را با‬ ‫خود خواهد برد و آن را در میان زمین‪ ،‬جایی که نجات در آن انجام خواهد شد‪ ،‬خواهد گذاشت»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬نوح به او گفت« ‪:‬کیست از ما که باقی بماند؟»‬ ‫‪ ۱۰‬و یارد پاسخ داد« ‪:‬تو آن کسی هستی که باقی خواهد ماند‪ .‬و تو جسد پدرمان آدم را از غار خواهی برد و وقتی طوفان بیاید‪ ،‬آن را با‬ ‫خود در کشتی خواهی گذاشت»‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬و پسر تو سام که از صلب تو بیرون خواهد آمد‪ ،‬همان کسی است که جسد پدرمان آدم را در میان زمین‪ ،‬در مکانی که نجات از آنجا‬ ‫خواهد آمد‪ ،‬خواهد گذاشت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬سپس یارد رو به پسرش خنوخ کرد و به او گفت« ‪:‬تو‪ ،‬پسرم‪ ،‬در این غار بمان و تمام روزهای زندگیات را با پشتکار در مقابل جسد‬ ‫پدرمان آدم خدمت کن؛ و قوم خود را با درستی و بیگناهی اطعام کن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و یارد دیگر چیزی نگفت‪ .‬دستانش شل شد‪ ،‬چشمانش بسته شد و مانند پدرانش به آرامش رسید‪ .‬مرگ او در سیصد و شصتمین سال‬ ‫نوح و نهصد و هشتاد و نهمین سال زندگی خودش رخ داد؛ در دوازدهم ماه تخساس‪ ،‬روز جمعه‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما هنگامی که یارد درگذشت‪ ،‬به دلیل اندوه فراوان برای فرزندان شیث که در روزگار او از دنیا رفته بودند‪ ،‬اشک از چشمانش جاری‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه خنوخ‪ ،‬متوشالح‪ ،‬لمك و نوح‪ ،‬این چهار نفر‪ ،‬بر او گریستند؛ او را با دقت مومیایی كردند و سپس در غار گنجها گذاشتند‪ .‬سپس‬ ‫برخاستند و چهل روز برای او سوگواری كردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و هنگامی که این روزهای سوگواری به پایان رسید‪ ،‬خنوخ‪ ،‬متوشالح‪ ،‬لمک و نوح در اندوه دل ماندند‪ ،‬زیرا پدرشان از میان آنها رفته‬ ‫بود و دیگر او را ندیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۲‬‬ ‫‪ ۱‬اما خنوخ فرمان پدرش یارد را نگه داشت و به خدمت در غار ادامه داد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬این خنوخ است که شگفتیهای بسیاری برایش رخ داد و کتابی مشهور نیز نوشت؛ اما آن شگفتیها را نمیتوان در اینجا بیان کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬سپس پس از این‪ ،‬فرزندان شیث گمراه شدند و سقوط کردند‪ ،‬آنها‪ ،‬فرزندانشان و همسرانشان‪ .‬و هنگامی که خنوخ‪ ،‬متوشالح‪ ،‬لمک و نوح‬ ‫آنها را دیدند‪ ،‬دلهایشان به دلیل سقوطشان در شک و بیایمانی پر از رنج شد؛ و گریستند و از خدا طلب رحمت کردند تا آنها را حفظ کند و‬ ‫از آن نسل شرور رهایی بخشد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬خنوخ سیصد و هشتاد و پنج سال در خدمت خداوند بود و در پایان این مدت به لطف خدا آگاه شد که خدا قصد دارد او را از زمین‬ ‫بردارد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬سپس به پسرش گفت« ‪:‬ای پسرم‪ ،‬من میدانم که خدا قصد دارد آبهای طوفان را بر زمین بیاورد و خلقت ما را نابود کند‪.‬‬ ‫‪« ۶‬و شما آخرین فرمانروایان این قوم در این کوه هستید؛ زیرا میدانم که هیچکس از شما باقی نخواهد ماند تا در این کوه مقدس فرزندی به‬ ‫دنیا آورد؛ و هیچکس از شما بر فرزندان قوم خود حکومت نخواهد کرد؛ و هیچ گروه بزرگی از شما در این کوه باقی نخواهد ماند»‪.‬‬ ‫‪ .۷‬خنوخ نیز به ایشان گفت« ‪:‬مراقب جانهای خود باشید و به ترس از خدا و خدمت به او پایبند باشید و او را با ایمان درست پرستش کنید و‬ ‫با پارسایی‪ ،‬بیگناهی و عدالت‪ ،‬با توبه و پاکی به او خدمت کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬هنگامی که خنوخ وصایای خود را به آنها پایان داد‪ ،‬خدا او را از آن کوه به سرزمین حیات‪ ،‬به کاخهای صالحان و برگزیدگان‪ ،‬به جایگاه‬ ‫بهشت شادی‪ ،‬در نوری که تا آسمان میرسد‪ ،‬منتقل کرد؛ نوری که خارج از نور این جهان است؛ زیرا این نور خداست که تمام جهان را پر‬ ‫میکند‪ ،‬اما هیچ مکانی نمیتواند آن را در خود جای دهد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬بدین ترتیب‪ ،‬چون خنوخ در نور خدا بود‪ ،‬خود را از دسترس مرگ دور یافت؛ تا زمانی که خدا او را بمیراند‪.‬‬


‫کتاب دوم آدم و حوا‬

‫‪ ۱۰‬روی هم رفته‪ ،‬هیچ یک از پدران ما یا فرزندان ایشان‪ ،‬جز آن سه نفر‪ ،‬متوشالح‪ ،‬لمک و نوح‪ ،‬در آن کوه مقدس باقی نماند‪ .‬زیرا بقیه‬ ‫همه از کوه پایین آمدند و با فرزندان قابیل مرتکب گناه شدند‪ .‬از این رو‪ ،‬از آن کوه منع شدند و جز آن سه مرد‪ ،‬کسی در آن باقی نماند‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - 2nd Book of Adam and Eve by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu