گروه ادبیات گمانه زن
فانتزی 7 x
محل قرار گیری تصویر
«گروه ادبی گمانهزن در نظر دارد در پاییز 1389به بازخوانی شاهکارهای موجود در کتابخانهی خود و گروههای همکار بپردازد .کتابخانهی وبگاه «آکادمی فانتزی» پایگاه اینترنتی گروه ادبیات گمانهزن در طی شش سال موجودیت خود تبدیل به میزبان بیش از چهارصد اثر ادبیات گمانهزن (علمیتخیلی ،فانتزی و وحشت) شده است .در سومین بخش از برنامهی بازخوانی آثار، عضو تحریریه ،محمد ثابت ،دورهای بر آثار فانتزی را برعهده گرفته و طی یک هفته از ۷آبان تا ۱۳آبان با یاری فرزین سوری به مرور آثار فانتزی موجود در کتابخانهی آکادمی فانتزی پرداخت. کتابخانهی آکادمی فانتزی بیش از ۴۰داستان کوتاه فانتزی در خود دارد .در این هفته هفت اثر از نویسندگان مختلف با فضاهای گوناگون به نمایندگی از باقی آثار فانتزی بازخوانی شد. همچنین در روز چهارشنبه ۱۲آبان ماه در سی و یکمین نشست حضوری مشترک آکادمی فانتزی و انجمن نویسندگان کودک و نوجوان ،جمعبندی کلی بازخوانی این هفته صورت گرفت .به دلیل الویت داشتن قرائت آثار ،در این جلسه دو داستان «دوک ویلینگتن اسبش در جای اشتباه میبندد» نوشتهی سوزانا کالرک و «کسانی که از خیر امالس گذشتند» نوشتهی اورسال لیگویین بازخوانی شده و پیرامون آنان مختصر تبادل نظری صورت گرفت .همچنین به بهانهی سفری کوتاه به حکایات هزار و یک شب ،اندک صحبتی هم دربارهی ماهیت گونهی فانتزی انجام شد».
http://www.fantasy.ir pr©fantasy.ir
فهرست مطالب
/
دروازهی کیمیاگر 3........................................................................................ تد چیانگ /امیرسینا همایونی
فیلهای نپتون 24............................................................................................... مایک رسنیک /پریا آریا
هزارتوی مآل دوئب 37..................................................................................... کالرک اشتون اسمیت /سمیه کرمی
بئا و برادر پرندهاش 46......................................................................................
جین ولف /شیرین سادات صفوی
کالهِ متخصص 55............................................................................................. کلی لینک /مهدی مرعشی
پل ترول 65.......................................................................................................
تری پرچت /پریا آریا
چشمان هانسل 76.............................................................................................. گارث نیکس /محمدحسین عبدالهی ثابت
بازرگان و دروازهی کیمیاگر نوشته :تد چیانگ برگردان :امیرسینا همایونی این داستان در سال ۲۰۰۸جوایز هوگو و نبوال برای نولت را به خود اختصاص داده است. این داستان به مناسبت هفتهی سوم از برنامهی «بازخوانی آثار» بازنشر مییابد .هفتهی سوم به بازخوانی داستانهای فانتزی آکادمی فانتزی اختصاص یافته است.
TA SY .IR
ای خلیفهی توانمند و یا امیرالمونین ،در شکوه محضرتان خوارم .انسان نمیتواند برکتی بیشتر از این خواستار باشد .داستانی که باید بگویم ،به راستی عجیب است و اگر به تمامی در گوشهی چشم کسی حک شود ،اعجاز نمایش از اتفاقات بازگو شده فراتر نرود چرا که هشداری است آنان راکه اندرز گیرند و درسی است آنان را که فراخواهند گرفت.
W. FA N
نام من فواد بن عباس1است و در اینجا ،بغداد ،مدینه السالم ،به دنیا آمدهام .پدرم با تجارت حبوبات زندگی میگذراند، اما من بیشتر عمر خویش را به بازرگانی قماش اعال گذراندهام ،به تجارت ابریشم از دمشق و کتان از مصر و حمایل از مراکش که همگی مزین به طالیند .کامیاب بودم ،اما دلم آشفته بود و نه خرید کاالی زرق و وبرق دار مرهمی بر آن بود، نه دادن صدقه .اکنون بدون حتا یک درهم در برابر شما ایستادهام ،اما آرامش بر دلم حکمفرماست. اهلل ابتدای هر چیزی است ،اما با اذن شما اعلیحضرت ،داستان خود را از روزی آغاز میکنم که در محدودهی آهنگران گامگذاشتم .باید برای مردی که قصد تجارت با او داشتم ،تحفهای میخریدم و شنیده بودم که سینی سیمین او را خرسند خواهد ساخت .پس از کاوشی نیمساعته دریافتم که یکی از بزرگترین دکانهای بازار را بازرگانی جدید خریده است .آنجا مکانی ارزشمند بود و خریدن چنین دکانی ،بهایی گران داشت .چنین شد که به قصد دیدن متاعهایش وارد گشتم.
WW
پیشتر هیچگاه چنین مجموعهی حیرتانگیزی به چشم ندیده بودم .نزدیک ورودی اسطرالبی بود آراسته به هفت دوری مزین به سیم .ساعتی آبی که بر سر ساعت مینواخت و بلبلی از برنج که هنگام وزش باد میسرود .داخلتر ،دستگاههای پیشرفتهتری بود و من چون کودکی در تماشای تردستی ،به آنها چشمدوختم تا این که پیرمردی از راهرویی در عقب بیرون آمد و گفت« :به حجرهی حقیر من خوش آمدید .نام من بشارت 2است .چه خدمتی از من برمیآید؟» «اشیای فروشیِ شما چشمگیرند .من با بازرگانانی از هرگوشهی دنیا داد و ستد کردهام و هنوز هرگز چنین چیزی ندیدهام. میتوانم بپرسم که مالالتجارهی خود را از کجا به دست آوردهاید؟» ِ دست خویش در کارگاهِ خود ساختهام و او گفت« :از کلمات پرلطفتان سپاسگزارم .هرچیزی که در اینجا میبینید ،به یا دستیارانم زیر نظر من ساختهاند».
[Fuwaad ibn Abbas ]1 [Bashaarat ]2
فانتزی 7 x
3
این که این مرد در این همه هنر تبحر داشت ،بر من تأثیر گذاشت .از او دربارهی وسایل متعدد درون دکانش پرسیدم و به سخنان حکیمانهاش دربارهی نجوم ،ریاضیات ،رمل و طبابت گوش فرا دادم .بیش از ساعتی را به سخن گذراندیم و شیفتگی و ارجنهادن من به او لحظه به لحظه افزایش یافت ،همچون شکفتن غنچهای در سپیدهدم ،تا این که او به تجربیاتش در زمینهی کیمیا اشاره کرد. این گفتهاش شگفتزدهام کرد زیرا که به نظر چنان شخصی نمیرسید که چنین ادعای دغلکارانهای داشته باشد .پرسیدم: «کیمیا؟ منظورتان این است که میتوانید فلز پایه را به طال بدل کنید؟» «میتوانم سرورم ،اما در واقع این غایتی نیست که بیشت ِر افراد از کیمیا میجویند». «پس بیشتر افراد در کیمیا چه میجویند؟»
TA SY .IR
«آنها در پویش منبعی از طالیند که از استخراج سنگ معدن از دل زمین آسانتر باشد .کیمیا روشی برای ساختن زر دارد، اما پردازهی آن چنان دشوار است که در قیاس با آن ،حفر کردن زیر کوه به آسانی چیدن هلو از درخت است». لبخند زدم« .جوابی هوشمندانه .در این که انسانی فرهیختهاید شکی نیست ،اما من بیشتر از آن میدانم که به کیمیا اعتقادی داشته باشم». بشارت مرا نگریست و اندیشید« .اخیرا ً چیزی ساختهام که شاید بتواند عقیدهتان را تغییر دهد .شما اولین کسی خواهید بود که آن را به او نشان میدهم .آن را خواهید دید؟» «افتخار بزرگی خواهد بود».
W. FA N
«لطفاً به دنبالم بیایید ».او مرا به درون راهروی پشت مغازهاش راهنما شد .اتاق بعدی یک کارگاه بود ،آراسته با وسایلی که کاراییشان بر من پوشیده بود .میلههای فلزی که به اندازهای رشتهی سیم به دورشان پیچیده شده بود که بتوان با آن به ِ سنگ خارا قرارگرفته و در جیوه شناور بودند (؟) .اما افق دست یافت آینههایی که روی تکهی دایرهای شکل ،از جنس بشارت بدون نیمنگاهی به هیچیک ،از کنار آنها گذشت.
WW
در عوض ،مرا به سوی پایهای راهنمایی کرد که بر رویش حلقهای ستبر بنا شده بود .میانهی حلقه به اندازهی دو دست کام ً ال باز پهنا داشت و دورش چنان ضخیم بود که حتا ِ قویترین مردان هم برای حملش به مشقت میافتادند .فلز به تیرگی شب بود اما چنان برق انداخته شده بود که اگر از رنگی دیگر میبود ،میشد از آن به عنوان آینه استفاده کرد .بشارت به من امر کرد تا به گونهای بایستم که نگاهم به لبه باشد و خود در برابر شکاف آن قرار گرفت. او گفت« :لطفاً نظاره کن». ِ سمت راست به درون شکاف فرو برد اما دست او از سمت چپ بیرون نیامد .چنان مینمود که دستش بشارت دستش را از از آرنج قطع شده باشد .انتهای دستش را باال و پایین برد و سپس دستش را بی هیچ نقصی و به سالمت بیرون آورد. انتظار نداشتم که چنین فرهیختهای حقهی دغلکارانهای این چنین انجام دهد ،اما کارش خوب بود و من برای رعایت ادب تحسینش کردم. او درحالی که به عقب گام برمیداشت ،گفت« :اکنون اندکی شکیبا باش». به انتظار ایستادم و ناگهان دستی از سمت چپ حلقه ،بی هیچ پیکری که آن را نگاه دارد ،بیرون آمد .آستینِ آن دست به سان ردای بشارت بود .دست بیپیکر باال و پایین رفت و سپس به درون حلقه بازگشت و ناپدید شد. 4
فانتزی 7 x
ن یکی بسیار عالیتر به چشم میآمد ،چرا که پایه و حلقه به وضوح اولین حقه را نمایشی زیرکانه پنداشته بودم ،اما ای نازکتر از آن بودند که کسی بتواند در آنها مخفی شود .با هیجان ابراز داشتم« :بسیار زیرکانه بود!» «سپاسگزارم اما این تنها تردستی نیست .سمت راست حلقه چند ثانیهای پیشتر از سمت چپ است .گذشتن از حلقه به معنای گذر از آن چند لحظه است». گفتم« :درک نمیکنم». «اجازه بده تا این تجربه را باری دیگر تکرار کنم ».بشارت دوباره دستش را به میان حلقه برد و اینچنین آن را ناپدید ساخت .لبخندی زد و چنان دستش را عقب و جلو برد که انگار طنابی را میکشید .سپس بار دیگر دستش را بیرون آورد و کف دستش را بر من آشکار کرد .آنجا ،انگشتری بود که میشناختمش. «حلقهی من است!» فورا ً دست خود را بررسی کردم و به چشم دیدم که حلقهام همچنان بر انگشتم بود« .با جادو آن را دو تا ساختهای».
TA SY .IR
«نه ،این به راستی حلقهی شماست .شکیبایی پیشه کنید».
دوباره ،دستی از سمت چپ بیرون آمد .به آرزوی کشف ساز و کار آن حقه شتاب کردم تا دست را بگیرم .دستی دروغین نبود که هیچ ،مانند دست خودم کام ً ال گرم و زنده بود .آن را کشیدم و او به عملم واکنش نشان داده ،دستم را کشید .به ناگاه و به مهارت یک جیببر ،دست ،حلقه را از انگشتم برداشت و با بازگشت خود به درون حلقه کام ً ال ناپدید شد. فریاد زدم« :حلقهام را برد!»
W. FA N
او گفت« :خیر سرورم .حلقهتان اینجاست .پوزش مرا به خاطر بازیام بپذیرید ».و حلقهای را که در دست داشت به من واگذار کرد. آن را به انگشتم بازگرداندم و گفتم« :قبل از این که حقله ازمن گرفته شود ،آن را در دست داشتی».
درست در همان لحظه دست دیگری ،اینبار از سمت راست حلقه بیرون آمد .با تعجب پرسیدم« :این دیگر چیست؟» بار دیگر از روی آستین دریافتم که دست اوست ،اما فروبردن دستش را در حلقه ندیده بودم.
WW
او گفت« :برای بار دوم ،سمت راست حلقه چند ثانیهای پیشتر از سمت چپ است ».سپس به طرف چپ حلقه رفت و دستش را از آن سو به درون فرستاد تا باری دیگر ساعدش ناپدید شود. اعلیحضرت بدون شک تا کنون فهمیدهاند که ماجرا از چه قرار بوده اما تنها آن موقع بود که من ماجرا را دریافتم :هر چه در سمت راست حلقه روی میداد لحظاتی بعد ،با حادثهای در سمت چپ کامل میشد .از بشارت پرسیدم« :این افسونگری است؟» «نه سرورم .من هرگز جن ندیدهام و اگر میدیدم نیز به او اعتمادی نداشتم تا اوامرم را انجام دهد .چیزی که دیدید طریقهای از کیمیاست». او به شرح پرداخت و از پویشش به جستجوی منافذی در پوستهی واقعیت سخن گفت؛ منافذی همچون سوراخهایی که کرمها در چوب ایجاد میکنند .و این که چطور قادر بود وقتی یکی از این منافذ پیدا میکند ،آن را مانند شیشهگری
فانتزی 7 x
5
که شیشههای مذاب را به لولههای دراز تبدیل میکند ،گسترش دهد و اینکه چه طور پس از آن زمان را میگذاشت تا مانند آب به یک دهانه جاری شود و در عین حال از سوی دیگر مانند شهد غلیظ شود .اعتراف میکنم که به واقع حرفهایش را نفهمیدم و از تصدیق حقیقت آنها عاجزم .تنها توانستم در پاسخ بگویم« :چیزی به واقع متحیرکننده ساختهاید». او گفت« :سپاسگزارم اما این تنها پیشدرآمدی است بر آنچه قصد نمایشش به شما را دارم ».او از من خواست تا به دنبالش به اتاقی دیگر در قسمت پسین بروم .آنجا درگاهی دایرهای شکل قرار داشت ،که قاب عظیمش از همان فلز براق سیاه ساخته شده بود و در وسط اتاق قرار داشت. «آنچه پیش از این نشانتان دادم دروازهی ثانیهها بود ،اما این یکی دروازهی سالها است .میا ِن دو سوی درگاه ،بیست سال فاصله است».
TA SY .IR
اعترافم این است که سخنش را فورا ً نفهمیدم .او را تصور کردم که دستش را از سمت راست وارد کرده و بیست سال انتظار میکشید تا آن را در سمت چپ ببیند و این حقهی جادویی عجیب به نظر میآمد .آنچه در ذهن داشتم بر زبان راندم و او خندید و گفت« :اینگونه نیز میتوان از آن استفاده کرد ،اما بپندار که چه خواهد شد اگر کسی در آن پا بگذارد ».بشارت در سمت راست ایستاد ،مرا فراخواند که نزدیکتر بیایم و سپس به سمت درگاه اشاره کرد و گفت: «ببین!» من نگریستم و به نظرم چنین نمود که در سمت دیگر اتاق ،فرشهایی متفاوت از آنچه هنگام ورود دیده بودم وجود داشت .سرم را از این سو به آن سو تکان داده و آن گاه بود که دریافتم تصویر درون درگاه ،اتاقی متفاوت از اتاقی که در آن ایستاده بودم نشان میداد. بشارت گفت« :شما اتاق بیست سال بعد از این را نظارهگر هستید».
W. FA N
پلک زدم ،همچون کسی که با دیدن خیال آب در بیابان پلک میزند ،اما آنچه دیدم تغییری نیافت .پرسیدم« :یعنی میتوانم به درونش قدم بگذارم؟» «میتوانید و با آن گام ،بغداد بیست سال آینده را میبینید .میتوانید به جویش خویشتن بزرگترتان رفته و با او گفت و گویی داشته باشید .پس از آن قادرید از دروازهی سالها برگشته و به روز حاضر بازگردید».
افسانهی ریسمانتاب نیکبخت
WW
«هر کس چیزی متفاوت .اگر بخواهید ،میتوانم داستان یکی از این افراد را برایتان نقل کنم ».بشارت به نقل داستان برایم پرداخت و اگر اعلیحضرت مایل باشند ،اکنون آن را در حضورتان بازخواهم گفت.
روزگاری ،مرد جوانی به نام حسن 3به بافتن طناب روزگار میگذراند .او به درون دروازهی سالیان قدم گذاشت تا قاهرهی بیست سال بعد را ببیند و به محض ورود با دیدن تغییر شهر در شگفت ماند .احساس میکرد که به تصویر یک تابلوفرش قدم نهاده و گرچه شهر همان قاهره بود ،به عادیترین چیزها نیز همانند اشیایی شگفت مینگریست. حسن اطراف باب زویله 4جایی که رقصانندهی مارها و شمشیربازها نمایش میدادند پرسه میزد ،که به ناگهان منجمی او را خواند« :جوان! میخواهی که آینده را بدانی؟» [Hassan ]3 [Zuweyla ]4
6
فانتزی 7 x
حسن خندید و گفت« :خود از قبل از آن باخبرم». «بیشک میخواهی بدانی که ثروت در انتظارت است یا نه ،مگر نه؟» «من یک ریسمانتاب هستم .میدانم که چنین نخواهد شد». «به راستی میتوانی اینقدر مطمئن باشی؟ پس حسن الحبول ،5بازرگان شهیر را که روزی تنها یک ریسمانتاب بود ،چه میگویی؟» حسن با کنجکاوی برانگیخته ،از دیگر اهالی بازار دربارهی این بازرگان غنی پرسید و دریافت که نام او بر سر زبانهاست. میگفتند که او در محلهی غنینشین حبانیه 6زندگی میکند و چنین شد که حسن بدانجا رفت و از مردم نشانی خانهی او را خواست .خانهای که در خیابانش ،بزرگترین از آب درآمد.
TA SY .IR
او بر در کوبید و خدمتکاری او را به سرسرایی فراخ با فوارهای در میان هدایت کرد .حسن به انتظار ماند تا خدمتکار ِ آبنوس براق اطرافش ،احساس کرد که به چنین جایی تعلق ندارد و قصد رفتن اربابش را بیاورد ،اما با نگریستن به مرمر و داشت که خویشتن پیرترش پدیدار گشت. «در نهایت اینجایی! منتظرت بودم!» حسن با حیرت پرسید« :به راستی؟»
«البته ،چراکه من خویشتنِ پیرترم را همانطور که تو مرا میبینی دیدم .دیرزمانی از آن هنگام گذشته و روز دقیق از خاطرم پر کشیده بود .بیا ،شام را با من بخور».
W. FA N
آن دو به اتاق غذاخوری رفتند .خدمتگزاران مرغهای پر شده با پسته ،کلوچههای عسلین و برهی بریان آوردند .حسن بزرگتر جزئیاتی از زندگیاش را گفت :او به سود تجاری انواع مختلفی اشاره کرد ،اما از این که چهطور بازرگان شده است ،سخنی نگفت .از همسری نام برد اما گفت که برای حسن جوان ،مالقات او زمان مناسبی نیست .در عوض ،از حسن جوان خواست تا شیطنتهای کودکیاش را برایش بازگو کند و از شنیدن داستانهایی که از خاطر خودش محو شده بود ،به خنده افتاد. تا باالخره حسن از خود پیرترش پرسید« :چه طور چنین تغییرات عظیمی در بختت پدید آوردی؟»
«و این مرا قادر به ارتقاء زندگیام خواهد کرد؟»
WW
«تنها یک چیز به تو خواهم گفت و آن این که :وقتی به خرید کنف از بازار میروی و بر خیابان سگان سیاه 7گام برمیداری ،مطابق معمول از سمت جنوب نرو .مسیر شمالی را در پیش گیر».
«تنها آن را بکن که تو را گفتم .اکنون به خانه برو .باید ریسمان بتابی .خود خواهی دانست که بار دیگر مرا کی مالقات کنی». حسن جوان به دوران خویش بازگشت و آن کرد که خویشتن پیرش او را گفته بود .حتا هنگامی که سایهای وجود نداشت ،مسیر شمالی را در پیش میگرفت .تنها چند روز بعد بود که اسبی دیوانه دید که در جناح جنوبی خیابان و درست [Hassan al-Hubbaul ]5 [Habbaniya ]6 [Black Dogs Street ]7
فانتزی 7 x
7
بر خالف جهت حرکت او دیوانهوار میتاخت .اسب چندی از مردم را لگد زد ،با انداختن کوزهی سنگینی از روغن خرما یک نفر را مجروح و حتا شخصی را زیر سمهایش لگدمال کرد .پس از فرونشستن آشوب ،حسن به درگاه اهلل دعا کرد که مجروحین شفا یافته و مرده آرامش یابد و او را برای چشمپوشی از خود سپاس گفت. روز بعد ،حسن از دروازهی سالیان گذشت و خویشتن پیرترش را جویید .از او پرسید« :اسب به تو آسیب رساند؟» «نه ،من اندرز خویشتن پیرترم را به عمل بستم .فراموش نکن ،من و تو یکی هستیم .هر رویدادی که برای تو اتفاق افتاد، زمانی بر من اتفاق افتاده».
TA SY .IR
و بدینترتیب حسن بزرگتر به جوان راهکار نشان میداد و او آنها را به کار میبرد .او از خرید تخم مرغ از محل معمولش خودداری کرد و اینچنین از یک بیماری گریخت ،بیماری مشتریانی را که از سبد فاسدی تخممرغ خریده بودند ،مبتال کرد .او کنفی بیشتر از حد معمول خرید و با این کار هنگامی که دیگران از کمبودی که به خاطر کاروانی به تأخیر افتاده رنج میبردند ،مواد الزم را داشت .حسن با دنبال کردن راهنماییهای خویشتن بزرگترش از گزندهای بسیاری در امان ماند اما نمیدانست چرا حسن بزرگتر به او بیشتر نمیگوید .او با که ازدواج میکرد؟ چگونه ثروتمند میشد؟ سپس یک روز ،پس از فروختن تمام طنابهایش در بازار و حمل کیفی که به طور نامعمولی پُر بود ،در حال راه رفتن به پسری برخورد کرد .اندکی بعد متوجه شد که کیفش گم گشته و با فریادی چرخید تا در میان شلوغی به دنبال جیببر بگردد .پسر با شنیدن فریاد حسن ،فورا ً شروع به دویدن کرد .حسن متوجه پارگی لبادهی پسر در ناحیهی آرنج شد اما بعد فورا ً او از نظرش دور گشت.
W. FA N
حسن از روی دادن این ماجرا بی هیچ اخطاری از خویشتن بزرگترش هراسان شد .اما دیری نپایید که این هراس جای خود را به خشم داد و او به تعقیب رفت .در میان ازدحام و درحالی که به آرنج لبادهی پسران مینگریست ،میدوید تا این که بر حسب اتفاق ،جیببر را زیر ارابهی میوهای پیدا کرد .حسن او را گرفته و خطاب به همه بانگ برآورد که دزد گرفته بود و از آنان میخواست تا پاسداری را بیابند .پسر ،نگران از بازداشت شدن ،کیف را انداخته و به زاری پرداخت .حسن مدتی طوالنی به پسر چشم دوخت ،سپس خشمش فروکش کرده و او را رها ساخت. وقتی دفعهی بعد خود بزرگترش را دید ،از او پرسید« :چرا به من دربارهی جیببر اخطار ندادی؟» خویشتن بزرگترش پرسید« :از آن تجربه لذتی نبردی؟»
WW
حسن میخواست انکار کند اما خود را متوقف ساخت و اعتراف کرد« :آری ،به راستی که لذت بردم ».در تعقیب پسر با فقدان علم از این که موفق خواهد شد یا شکست خواهد خورد ،خروش خونش را حس کرد ،هفتهها بود که چنینی حسی را تجربه نکرده بود ،و دیدن اشکهای پسر او را به یاد تعالیم رسول دربارهی ارزش بخشش انداخت و حسن در رها ساختن پسر ،تقوا پیشه کرده بود. «اکنون آیا ترجیح میدهی که برایت آن را آشکار ساخته بوده باشم؟» درست همانگونه که ما با رشد خود ،هدف سنتهایی که در جوانی برایمان بیاستفاده مینمایند را درمییابیم ،حسن دریافت که در نگهداشتن برخی اسرار و برمال ساختنِ برخی دیگر از آنها ارزشی نهفته است .او گفت« :نه ،خوب کردی که مرا هشیار نساختی». حسن بزرگتر دانست که او فهمیده بود« .اکنون تو را چیزی بسیار مهم خواهم گفت .اسبی کرایه کن .به تو مسیری 8
فانتزی 7 x
نشان خواهم داد که تو را به سوی نقطهای در پایکوههای غرب رهنمون خواهد شد .آنجا در میان درختان ،درختی را ِ اطراف شالودهی درخت ،به دنبال سنگینترین سنگی که میتوانی واژگون کنی خواهی دید که صاعقه به آن زده .در بگرد و سپس زیر آن را حفر کن». «به جستجوی چه باید باشم؟» «آن گاه که آن را بیابی خواهی دانست». روز بعد ،حسن به سوی کوهپایهها روانه گشت و به جستجو پرداخت تا درخت مورد نظر را پیدا کرد .محوطهی اطراف آن از سنگ پوشیده بود ،بنابراین حسن یکی را واژگون ساخت تا زیر آن را حفر کند و بعد یکی دیگر و سپس یکی دیگر .در نهایت بیلچهاش به چیزی در میان صخره و خاک برخورد کرد .او خاک را کنار زد و صندوقی برنزی را پر از دینارهای طال و جواهر یافت .حسن هرگز مانند آن را در عمرش ندیده بود .او صندوق را روی اسب بار زد و به قاهره بازگشت.
TA SY .IR
وقتی دفعهی بعد با خویشتن بزرگترش سخن گفت ،پرسید« :از کجا محل گنج را میدانستی؟» حسن بزرگتر گفت« :خویشتنم مرا از آن خبر داد .همانگونه که به تو .این که چگونه محل آن را دانستیم ،توضیحی ندارم جز این که خواستهی اهلل بود و جز این چه توضیحی تواندم بود؟» حسن جوان گفت« :سوگند میخورم که از غنائمی که اهلل مرا با آن متنعم ساخته بهترین استفاده را بکنم».
W. FA N
حسن بزرگتر گفت« :و من نیز عهد خود را تجدید میکنم .این آخرین باری است که ما سخن خواهیم گفت .اکنون راه خود را پیدا خواهی کرد .بدرود». و بدین ترتیب حسن به خانه بازگشت .با طال ،قادر بود تا به مقدار بسیاری کنف تهیه کرده ،کارگرانی اجیر کند و به آنها مزدی عادالنه بدهد و سودمندانه به آنان که ریسمان میجستند ،بفروشد .او زنی زیبا و زیرک اختیار کرد و به توصیهی او به تجارت دیگر کاالها نیز پرداخت تا این که بازرگانی ثروتمند و محترم شد .در تمام این مدت سخاوتمندانه به فقیران بخشید و زندگی انسانیِ نیکوکارانهای را در پیش گرفت .اینگونه حسن به شادترین گونهها زیست تا این که مرگ، بازکنندهی گرهها و نابودکنندهی خوشیها او را دربرگرفت.
WW
بنده گفتم« :این داستانی شگفت است .مطمئناً برای کسی که در استفاده از دروازه در شک است ،به سختی انگیزهبخشی بهتر از این پیدا خواهد شد». بشارت گفت« :شک شما از س ِر فراست است .اهلل به هر که بخواهد پاداش میدهد وهر کس را اراده کند عقوبت میدهد 8.دروازه بر گونهای که او بر شما مینگرد تأثیری ندارد». به تصدیق سرم را جنبانده و پنداشتم که منظور او را فهمیدهام« .یعنی حتا اگر بتوان در بداقبالیهایی که خویشتن پیرتر تجربه کرده است اجتناب ورزید ،تضمینی بر این نیست که با بداقبالیهای دیگری مواجه نشد». «خیر ،این پیرمرد را به خاطر کژتابی سخنش عفو کن .استفاده از دروازه به سان کشیدن قرعه نیست که هر بار مهرهای که میکشید ،متفاوت باشد .در عوض ،استفاده از دروازه مانند استفاده از گذرگاهی مخفی در یک کاخ است که
[]8به نظر تضمینی از آیهی قرآن میرسد .اهلل یجزی من یشاء ...م.
فانتزی 7 x
9
اجازه میدهد تا به جای گذشتن از سرسرا سریعتر به یک اتاق دست یافت .اتاق همانطور خواهد ماند و به دری که از آن استفاده میشود ،وابسته نیست». این سخنش مرا در شگفت فرو برد« .پس آینده ثابت است؟ به تغییرناپذیری گذشته؟» «گفتهاند که توبه و کفاره گذشته را پاک میگرداند». «من نیز آن را شنیدهام اما آن را حقیقت نیافتهام». بشارت گفت« :از شنیدن آن متأسفم .تنها میتوانم بگویم که آینده با آن فرقی ندارد».
TA SY .IR
اندکی این فکر را در سر پروراندم« .اینچنین ،اگر کسی بداند که بیست سال بعد مرده ،برای اجتناب از مرگ از او کاری ساخته نیست؟» بشارت به تصدیق سر جنباند .این موضوع برایم دلسردکننده میآمد ،اما سپس در این فکر فرو رفتم که شاید این کار بتواند تضمینی فراهم کند و گفتم« :چنین بپندار که شخصی دانسته که بیست سال آینده زنده است .پس چیزی قادر به کشتن او در آن بیست سال نیست .از آن پس میتواند بی هیچ اظطراب و اندیشهای در جنگها شرکت جوید چرا که بقایش تضمین یافته». او گفت« :چنین امکانی هست .اما امکان این نیز هست که فردی که از چنین تضمینی استفاده میبرد ،خویشتن پیرترش را در همان اولین با ِر استفاده از دروازه هم زنده نیابد». گفتم« :آه ،پس این تنها افراد محتاطند که قادر به مالقات خویشتن بزرگترشاناند؟»
افسانهی بافندهای که از خودش دزدید
W. FA N
«بگذار تا داستان شخص دیگری را برایت بگویم که از دروازه استفاده کرد و آن گاه خود میتوانی تصمیم بگیری که آیا او محتاط بوده یا نه ».بشارت به شرح داستان پرداخت و اگر اعلیحضرت مایل باشند ،اکنون آن را بازگو خواهم کرد.
WW
بافندهی جوانی بود به نام عجیب 9که با بافتن قالی زندگی سادهای را میگذراند ،اما آرزو داشت که طعم رفاه و ثروت را بچشد .عجیب پس از شنیدن داستان حسن ،فورا ً به درون دروازهی سالیان گام گذاشت تا خویشتن بزرگترش را که مطمئن بود مانند حسن بزرگتر ،غنی و سخی خواهد بود ،بپوید. به محض رسیدن به قاهرهی بیست سال بعد به محلهی غنینشین حبنیه رفت و از مردم محل اقامت عجیب بن طاهر 10را پرسید .خود را آماد ه کرده بود تا اگر کسی که عجیب پیرتر را میشناخت را دید و به شباهت آنان ظنین شد ،خود را پسر عجیب معرفی کند که به تازگی از دمشق آمده است .اما او هرگز برای ارائهی این مطلب فرصتی نیافت زیرا هیچیک از کسانی که او از آنها پرسید ،آن نام را نمیشناختند. در نهایت او تصمیم گرفت تا به محلهی قدیمش رفته و جویا شود تا ببیند که آیا کسی میداند که او به کجا رفته یا نه. وقتی به خیابان قدیمش رسید ،پسری را متوقف ساخته و از او فردی به نام عجیب را جویا شد .پسر به سمت خانهی قدیم عجیب اشاره کرد. [Ajib ]9 [Ajib ibn Taher ]10
10
فانتزی 7 x
پسر گفت« :اگر او از دیروز تا کنون نقل مکان کرده باشد ،از مکان زندگیاش بیخبرم». عجیب بر باور این موضوع عاجز بود .آیا امکان این وجود داشت که خویشتن پیرترش پس از بیست سال در همان خانه زندگی کند؟ این بدان معنا بود که او هرگز ثروتمند نشده بود و خویشتن پیرترش نصیحتی برای گفتن به او نداشت یا حداقل چیزی برای گفتن نداشت که او با اندرز گرفتن از آن به سودی دست یابد .چه طور ممکن بود سرنوشتش تا این حد از سرنوشت ریسمانتاب متفاوت باشد؟ عجیب به امید این که پسر اشتباه کرده باشد بیرون خانه به انتظار ایستاد و نظارهگر شد. باالخره مردی را در حال ترک خانه دید و با دلی شکسته خویشتن پیرترش را شناخت .عجیب پیرتر را زنی دنبال کرد که عجیب او را همسرش پنداشت اما کوچکترین توجهی به زن نکرد ،زیرا تنها چیزی که در ذهنش جوالن میداد شکست در داشتن خویشتنی بهتر بود .او با ناامیدی به لباسهای سادهای که زوج پیرتر پوشیده بودند چشم دوخت تا این که آن دو از نظرش پنهان گشتند.
TA SY .IR
کنجکاویای که انسانها را به نگریستن بر معدومها وا میدارد ،عجیب را بر آن واداشت که به سمت در خانهاش برود. کلید خودش با شکاف قفل تناسب داشت و این چنین وارد خانه شد .اثاثیه تغییر کرده بود اما ساده و مستعمل بودند و عجیب از دیدنشان آزرده بود .آیا امکان داشت که پس از بیست سال حتا نتوانسته باشد بالشهای بهتری فراهم آورده باشد؟ انگیزهای ناگهانی او را به سمت صندوقی چوبی راند که معموالً پساندازش را در آن نگه میداشت .آن را باز کرد و پر از دینارهای طال یافتش.
W. FA N
عجیب متحیر بود .خویشتن بزرگترش صندوقی پر از طال داشت و هنوز چنین لباسهای سادهای میپوشید و بیست سال را در همان خانهی کوچک سپری کرده بود! عجیب با خود چنین پنداشت که خویشتن بزرگترش باید خسیس باشد که با وجود ثروت از آن لذتی نمیبرد .عجیب خوب میدانست که کسی قادر نیست مال خود را به درون قبر ببرد .آیا این چیزی بود که با سالخورده شدن از خاطرش برود؟ باخود اندیشید که این ثروت باید متعلق به کسی باشد که قدر آن را بداند و آن کس خودش بود .خود را متقاعد کرد که بردن ثروت خویشتنِ پیرترش دزدی نیست زیرا دریافتکنندهی آن خودش میبود .او صندوق را بر شانه گرفت و با تالش بسیار توانست آن را از دروازهی سالیان به قاهرهی زمان خودش بازگرداند.
WW
او چندی از ثروت تازه به دستآمدهاش را به یک صراف سپرد ،اما همیشه کیفی سنگین پر از طال با خود حمل میکرد. او ردایی دمشقی بر تن و کفشهایی قرطبهای بر پا کرد و عمامهای خراسانی مزین به جواهر بر سر گذاشت .خانهای در منطقهای غنینشین اجاره کرد ،آن را با بهترین فرشها و اثاثیه پر کرد و آشپزی را اجیر کرد تا برایش غذاهای مجلل تهیه کند. سپس به سراغ براد ِر زنی رفت که دیرزمانی آرزوی آن را در سر پرورانده بود ،زنی به اسم طاهره .11برادرش داروساز بود و طاهره او را در مغازهداری یاری میداد .عجیب گهگاهی به خرید دوا میرفت تا فرصت صحبت با او را بیابد .یکبار کنار رفتن حجاب او را دیده بود .چشمان طاهره به زیبایی چشمان آهو بودند .برادر طاهره به ازدواج او با یک بافنده رضایت نمیداد اما اکنون عجیب میتوانست خود را همتایی مناسب معرفی کند. برادر طاهره با ازدواج موافقت کرد و طاهره ،خود ،به آسانی رضایت داد چراکه او نیز آرزوی عجیب را داشت .عجیب از هیچ هزینهای برای ازدواجشان چشمپوشی نکرد .او یکی از کرجیهای تفریحی را که در کانا ِل جنوبیِ شهر شناور [Taahira ]11
فانتزی 7 x
11
بود ،کرایه کرد و جشنی همراه با خنیاگران و رقاصان برگزار کرد و در آن گردنبند مروارید باشکوهی به طاهره هدیه کرد .موضوع جشن در سرتاسر ناحیه دهان به دهان گشت. عجیب در خوشی لذتی که ثروت برای او و طاهره به ارمغان آورد غوطهور شد و به مدت یک هفته ،هر دوی آنها دلپذیرترین زندگی را داشتند و سپس یک روز عجیب به خانه آمد تا در خانهاش را شکسته و نقره و طالهای درون آن را چپاول شده بیابد .آشپز وحشتزده از مخفیگاهش بیرون آمد و به او گفت که دزدان طاهره را برده بودند. عجیب به درگاه اهلل پناه برد تا این که خسته از نگرانی به خواب رفت .صبح روز بعد با صدای کوبش روی در بیدار شد. غریبهای آنجا بود .او گفت« :پیامی برای تو دارم». عجیب پرسید« :چه پیامی؟» «همسرت در سالمت است».
TA SY .IR
عجیب لرزش خشم و ترس را مانند صفرای سیاه در شکمش حس کرد و پرسید« :چه قدر میخواهید؟» «ده هزار دینار». عجیب بانگ برآورد که« :این بیشتر از آنچه که دارم است!»
دزد گفت« :با من چانه نزن .خود تو را دیدهام که چه طور خرج میکنی». عجیب به زانو افتاد« .من افراط کار بودهام .به رسول سوگند که آنقدر ندارم».
W. FA N
دزد با دقت او را نگریست و گفت« :هر چه داری گرد بیاور و فردا در همین هنگام آن را اینجا داشته باش .اگر بدانم که چیزی را پیش خود نگاه داشتهای ،همسرت خواهد مرد .اگر صداقتت را باور کنم ،افراد من او را به تو باز خواهند گردانید». عجیب چارهای نداشت« .باشد ،قبول ».دزد رفت.
WW
روز بعد عجیب نزد صراف رفت و هر چه پول که باقیمانده بود بازستاند .او آن را به دزد واگذار کرد .دزد با دیدن ناامیدی در چشمان عجیب خرسند شد .او آن کرد که عهد بسته بود و شبهنگام طاهره بازگشته بود. پس از آن که آن دو یکدیگر را در آغوش گرفتند ،طاهره گفت« :فکر نمیکردم برای من اینهمه بپردازی».
عجیب گفت« :بی تو آن ثروت لذتی برایم نداشت ».و خود در شگفت آمد وقتی دریافت که این سخنش حقیقت داشت. «اما اکنون حسرت میخورم که نمیتوانم برای تو آنچه را بخرم که تو را میسزد». طاهره گفت« :هرگز حاجتی نیست که تو برای من دوباره چیزی بخری». عجیب سرش را پایین انداخت« .احساس میکنم که انگار به گناهانم مجازات شدهام». طاهره پرسید« :چه گناهانی؟» اما عجیب چیزی نگفت« .پیش از این از تو نپرسیدم اما میدانم که تمام ثروتت را به 12
فانتزی 7 x
ارث نبردی .به من بگو ،آن را دزدیدی؟» عجیب بیمیل به اعتراف به حقیقت به او یا به خودش گفت« :نه ،به من داده شده بود». «پس وام بود؟» «نه ،نیازی به بازپرداخت آن نیست». طاهره شوکه شده بود« .و تو قصد بازپرداخت آن را نداری؟ یعنی میگویی این فرد خرج عروسیمان را داده است؟ یعنی من آزادی خود را مدیون او هستم؟» به نظر میرسید که او در آستانهی اشکریختن است« .پس آیا من همسر تو هستم یا این فرد؟» «تو همسر من هستی».
TA SY .IR
«چه طور میتوانم همسر تو باشم وقتی زندگیام را به فرد دیگری مدیونم». عجیب گفت« :تو را در دین نمیگذارم ،عشق من .بر تو سوگند یاد میکنم که پول را تا آخرین درهم بازبپردازم».
W. FA N
و بدین ترتیب عجیب و طاهره به خانهی قدیم عجیب بازگشته و شروع به پسانداز پولشان کردند .هر دوی آنها نزد برادر طاهره مشغول کار شدند و وقتی برادر طاهره عطاری ثروتمند شد ،عجیب و طاهره کار فروش دوا را به دست آوردند. زندگی خوبی بود ،اما آنها تا جایی که میتوانستند کم خرج میکردند ،زندگی سادهای را میگذراندند و به جای خرید اثاثیهی جدید ،آنها را تعمیر میکردند .سالهای سال ،عجیب هنگامیکه سکهای به درون صندوق میانداخت لبخند زنان به طاهره میگفت که آن سکه یادآوری است بر ارزشی که برای او قائل بود .او میگفت حتا بعد از این که صندوق پر شد ،هنوز هم همانقدر برایش ارزش خواهد داشت. اما پر کردن صندوق با هر از گاه اضافه کردن چند سکه کار آسانی نیست و بنابراین آنچه به عنوان صرفهجویی شروع شد ،رفته رفته به لئامت بدل گشت و تصمیمات محتاطانه جایشان را به خساست دادند .بدتر از آن این که ،مهربانی عجیب و طاهره نسبت به یکدیگر در طی زمان محو گشت و هر کدام کمکم به خاطر ثروتی که از خرج کردنش عاجز بودند از دیگری منزجر شد.
WW
بدین شیوه ،سالها سپری شد و عجیب به انتظار لحظهای که طال برای بار دوم از او گرفته شود ،پیرتر گشت. گفتم« :چه داستان عجیب و ناراحت کننندهای». بشارت گفت« :به راستی که چنین است .به نظرت عجیب محتاطانه عمل کرد؟»
قبل از سخن لحظهای تأمل کردم« .من در جایگاهی نیستم که در مورد او قضاوت کنم .او باید با عواقب اعمالش زندگی میکرد ،همانطور که من باید با عواقب اعمالم زندگی کنم ».لحظهای را در سکوت به سر بردم و سپس گفتم« :من خلوص عجیب را تحسین میکنم که هر چه کرده بود را برایتان بازگفت». بشارت گفت« :آه ،اما عجیب جوان این داستان را برایم شرح نداد .پس از بیرون آمدن از دروازه به همراه صندوق ،او را تا بیست سال بعد ندیدم .عجیب بسیار مسنتر بود وقتی که برای بازدید دوبارهی من آمد .او به خانه آمده و صندوقش
فانتزی 7 x
13
را ندیده بود و علم بر این که قرضش را پرداخته بود باعث شد ،تا او بتواند به من هر آنچه را بر او روی داده بود ،شرح دهد». «به راستی؟ حسن پیرتر داستان اول هم به دیدنتان آمد؟» «خیر ،من داستان حسن را از حسن جوانتر شنیدم .حسن پیرتر هرگز به حجرهی من بازنگشت اما به جای او من مشتری دیگری داشتم .کسی که داستانی را دربارهی حسن با من در میان گذاشت که خود او هرگز نمیتوانست آن را شرح دهد ».بشارت به نقل داستان آن مشتری پرداخت و اگر اعلیحضرت مایل باشند ،آن را اینجا بازگو خواهم کرد.
افسانهی زن12و معشوقش
TA SY .IR
رانیه 13سالهای بسیاری را در عقد حسن بود و آنها شادترین زندگی را داشتند .یک روز شوهرش را در حال شام خوردن با مرد جوانی دید که به نظرش بسیار به حسن هنگام ازدواج شباهت داشت .حیرتش چنان عظیم بود که به سختی توانست خودش را از مداخله در گفت و گوی آنها باز دارد .پس از رفتن مرد جوان ،از حسن خواست که به او بگوید که مرد جوان که بوده و حسن افسانهای باورنکردنی را برایش بازگو کرد. او پرسید« :از من به او گفتهای؟ هنگامی که برای اولین بار آشنا شدیم میدانستی چه در پیش است؟» حسن لبخندزنان گفت« :از لحظهای که دیدمت دانستم که با تو ازدواج خواهم کرد اما نه بدین خاطر که کسی مرا مطلع کرده باشد .همسرم ،مطمئناً تو نمیخواهی که مزهی آن لحظه را برایش از بین ببری!»
W. FA N
این چنین شد که رانیه به همس ِر جوانترش چیزی نگفت اما گفت و گوی او را دزدانه گوش کرد و نگاههای دزدکی به او انداخت .با دیدن چهرهی جوانش نبضش شدت گرفت؛ گاهی اوقات خاطرات با شیرینیشان ما را فریب میدهند .وقتی او دو مرد را رو به روی هم نشسته دید ،میتوانست زیبایی جوانتر را تشخیص دهد .شبهنگام ،بیدار دراز میکشید و بدان میاندیشید. چند روزی بعد از بدرود حسن به خویشتن جوانترش ،او قاهره را ترک کرد تا به بازرگانی در دمشق بپردازد .در غیاب او رانیه حجرهای که حسن برایش شرح داده بود را یافت و از دروازهی سالیان به قاهرهی دوران جوانیش رفت.
WW
او مکانی که در آن زمان حسن اقامت داشت را به یاد آورد و این چنین به آسانی قادر بود تا حسن جوان را یافته و او را تعقیب کند .با نظارهی او ،اشتیاقی قویتر از آنچه در طی سالیان برای حسن پیرتر حس کرده بود ،احساس کرد و خاطراتی زنده را از معاشقهی جوانیشان به یاد آورد .او همیشه همسری وفادار بود اما اکنون فرصتی داشت که دیگر هرگز نمییافت .رانیه ،مصمم برای عمل به این آرمان ،خانهای کرایه کرد و در روزهای آتی برای آن اثاثیه خرید. وقتی خانه آماده بود ،درحالی که سعی میکرد برای نزدیک شدن به حسن ،دل و جرات پیدا کند ،محتاطانه به تعقیب او پرداخت .در بازار جواهرفروشان ،او را نگریست که وارد یک جواهر فروشی شده و به جواهر ساز گردنبندی با ده سنگ قیمتی نشان داد و از او پرسید که چه قدر بابت آن میپردازد .رانیه گردنبند را همان یافت که حسن در روزهای بعد از ازدواجشان به او داده بود .نمیدانست که او زمانی قصد فروش آن را داشته است .رانیه در فاصلهی کمی ایستاد و در حالی که وانمود میکرد به انگشترها نگاه میکند ،گوش فرا داد. جواهرساز گفت« :فردا آن را بازآور تا هزار دینار بابتش بپردازم ».حسن جوانتر با قیمت موافقت کرد و رفت. [Wife ]12 [Raniya ]13
14
فانتزی 7 x
رانیه که رفتن او را تماشا میکرد ،به طور اتفاقی صدای دو مرد را شنید که در آن نزدیکی سخن میگفتند« :آن گردنبند را دیدی؟ یکی از اموال ما بود». دیگری پرسید« :اطمینان داری؟» «آری .این همان حرامزادهای است که صندوقمان را از زیر زمین بیرون کشید». «بگذار راجع به او به رئیس بگوییم .پس از این که این مردک گردنبدش را فروخت ،پول و بقیهی اموالش را میگیریم».
TA SY .IR
آن دو مرد بدون توجه به رانیه رفتند .رانیه مانند آهویی که از دست پلنگ گریخته باشد با قلبی شتابان و پیکری ساکن، ایستاده بود .فهمید که گنجی که حسن با حفرکردن به دست آورده بود ،باید متعلق به دستهی دزدان باشد و این مردان دو نفر از اعضای آن بودند .آنها اکنون جواهر قاهره را بررسی میکردند تا فردی که ثروتشان را برده بود را شناسایی کنند. رانیه میدانست که چون گردنبند را در اختیار دارد ،حسن جوان نمیتوانسته آن را فروخته باشد .عالوه بر این میدانست که دزدان نمیتوانستند حسن را کشته باشند .اما خواست اهلل نبود که رانیه کاری نکند .اهلل او را آورده بود تا به حسن یاری رساند.
W. FA N
رانیه از دروازهی سالیان به روزگار خودش بازگشت و در خانه گردنبند را در جعبهی جواهرش یافت .سپس باری دیگر از دروازهی سالیان استفاده کرد ،اما به جای ورود به آن از سمت چپ ،از سمت راست بدان وارد گشت تا قاهرهی بیست سال بعد را ببیند .آنجا خویشتن پیرترش را جست که اکنون زنی سالخورده بود .رانیهی پیرتر به گرمی از او استقبال کرده و گردنبند را از جعبهی جوهراتش بازآورد .دو زن بر سر این که چگونه میتوانند حسن جوان را یاری کنند به بحث پرداختند. روز بعد ،دو دزد با مردی دیگر که رانیه آن را رئیسشان میپنداشت ،بازگشتند .آنها همگی حسن را تماشا کردند که گردنبند را به جواهرساز نمایاند.
جواهرساز گفت« :شگفتانگیز است .هرگز دو گردنبند را اینقدر شبیه ندیده بودم».
WW
درحالیکه جواهرساز آن را بررسی میکرد ،رانیه پیش رفته و گفت« :چه تصادفی! جواهرساز ،من نیز میخواهم گردنبندی درست مانند این را بفروشم ».او گردنبندش را از کیفی که با خود داشت بیرون آورد.
سپس رانیهی سالخورده به پیش رفت« .چه میبینم؟ به یقین چشمانم مرا فریب میدهند!» و اینگونه گردنبند همسان سومی را بیرون آورد و ادامه داد« :فروشنده با این تضمین آن را به من فروخت که بیهمتاست .کذب او بر من آشکار گشت». رانیه گفت« :شاید باید آن را بازپس دهید». رانیهی سالخورده گفت« :بستگی دارد ».او از حسن پرسید« :او برای آن چه قدر میپردازد؟» حسن ،سردرگم گفت« :هزار دینار».
فانتزی 7 x
15
«واقعاً! جواهرساز ،این را نیز میخری؟» جواهرساز گفت« :باید دوباره بر پیشنهادم بیندیشم». در حالی که حسن و رانیهی سالخورده با جواهرساز مذاکره میکردند ،رانیه به اندازهی کافی عقب آمد تا سرزنش سرکرده بر دیگر دزدان را بشنود. او گفت« :احمقها .این یک گردنبند معمولی است .اینگونه باعث میشدید نیمی از جواهرسازان قاهره را کشته و پاسداران را بر سر خود بیاوریم ».او بر سر آنها زد و به راهشان انداخت. رانیه توجه خود را به جواهرساز برگرداند که پیشنهادش برای خرید گردنبند حسن را پس گرفته بود .رانیهی مسنتر گفت« :بسیار خوب .سعی خواهم کرد تا گردنبند را به مردی که آن را به من فروخت پس دهم ».درحالیکه زن مسنتر میرفت ،رانیه میتوانست بگوید که زیر حجابش لبخند میزند.
NT AS Y.I R
خطاب به حسن گفت« :آن طور که پیداست هیچیک از ما امروز گردنبندی نخواهد فروخت». حسن گفت« :شاید روزی دیگر».
رانیه گفت« :من گردنبند خود را برای حفاظت به خانه میبرم .مایلی تا با هم قدم بزنیم؟»
W. FA
حسن موافقت کرد و با رانیه به خانهای که کرایهکرده بود رفت .آن گاه رانیه او را به داخل دعوت کرده ،به او شراب پیشنهاد کرد و پس از این که هر دو مست شدند ،او را به اتاقخوابش راهنمایی کرد .او پنجرهها را با پردههایی تیره پوشاند و چراغها را خاموش کرد تا این که اتاق به سیاهی شب شد .تنها پس از آن بود که حجابش را برداشت و او را به تخت برد. رانیه با انتظار این لحظه به وجد آمده بود ،و شگفتزده بود وقتی حرکات حسن را زمخت و ناشیانه یافت .او شب عروسیشان را به وضوح به خاطر میآورد .حسن در آن شب بیپروا بود و مالمسهاش نفس را از ریهی رانیه گرفته بود. رانیه میدانست که اولین مالقات حسن با رانیهی جوان چندان دور نیست و برای لحظهای متوجه نشد که چه طور این پسر خامدست ،میتواند اینقدر سریع تغییر یابد .و البته سپس پاسخ واضح بود.
WW
بدینترتیب عصرگاه بسیاری روزها ،رانیه حسن را در خانهاش میدید و او را در هنر عشق راهنمایی میکرد و با چنین عملی نشان داد همانطور که اغلب گفته میشود ،زنان شگرفترین مخلوق خدایند .رانیه به او گفت« :لذتی که میبخشی با لذتی که دریافت میکنی پاسخ داده میشود ».و وقتی بدان اندیشید که سخنانش چه قدر حقیقت داشتند ،از درون لبخند زد .دیری نپایید که حسن مهارتی که او به یاد میآورد را به دست آورد و رانیه لذتی بیشتر از آنچه در جوانی تجربه کرده بود ،یافت. بسیار زود ،روزی که رانیه به حسن جوان رفتنش را اعالم کرد ،فرا رسید .حسن آنقدر عاقل بود که او را تحت فشار نگذارد اما از او پرسید تا بداند که آیا میتوانند دوباره یکدیگر را مالقات کنند یا خیر .رانیه به نرمی به او نه گفت .پس از آن اثاثیه را به صاحب منزل فروخت و از درون دروازهی سالیان به قاهرهی دوران خودش بازگشت. وقتی حسن بزرگتر از سفر به دمشق بازگشت ،رانیه در خانه به انتظار او بود .رانیه به گرمی از او استقبال کرد اما اسرارش را پیش خود نگاه داشت. 16
فانتزی 7 x
وقتی بشارت این داستان را خاتمه داد ،در افکار خودم غرق بودم تا این که او گفت« :آن طور که پیداست این داستان به طور بیسابقهای شما را فریفته ساخته». اعتراف کردم که« :حق با شماست .اکنون درمییابم که اگرچه گذشته تغییرناپذیر است ،هنگام دیدن آن امکان مواجهه با چیزهای پیشبینی نشد ه نیز وجود دارد». «به راستی که چنین است .اکنون درک میکنید که چرا میگویم آینده و گذشته یکی هستند؟ ما توانایی تغییر هیچکدام را نداریم اما هر دو را میتوانیم بهتر بشناسیم». «درک میکنم؛ شما چشمانم را باز کردهاید و اکنون میل دارم تا از دروازهی سالیان استفاده کنم .چه بهایی باید بپردازم؟»
NT AS Y.I R
او دستش را تکان داد و گفت« :من مسیر درون دروازه را نمیفروشم .اهلل آنها را که میخواهد به حجرهی من رهنمون میشود و من از ابزار خواستهی او بودن ،خرسندم». اگر مرد دیگری بود ،حرفهایش را وسیلهی مذاکره میپنداشتم اما پس از تمام آن چیزهایی که بشارت به من گفته بود، میدانستم که او بیریاست .تعظیم کردم و گفتم« :سخاوتتان به سان آموزشتان بی حد و حصر است .اگر خدمتی از یک بازرگان قماش برآمد ،بر من حساب کنید». «سپاسگزارم .اکنون اجازه دهید تا راجع به سفرتان سخن بگوییم .موضوعاتی هست که باید قبل از دیدارتان از بغداد بیست سال آینده دربارهشان صحبت کنیم». به او گفتم« :من نمیخواهم آینده را ببینم .از طرف دیگر میروم تا جوانیم را بازببینم».
W. FA
«آه ،عمیقاً پوزش میطلبم .این دروازه شما را بدانجا نخواهد برد .میدانید ،من این دروازه را تنها هفتهای پیش بنا نهادم. بیست سال پیش اینجا درگاهی وجود نداشت تا از آن بیرون بیایید». ناامیدیام چنان شدید بود که باید همچون کودکی درمانده به نظر آمده باشم .گفتم« :اما طرف دیگر دروازه به کجا منتهی میشود؟» و دور درگاه دایرهای چرخیدم تا با طرف مخالفش رو در رو قرار گیرم.
WW
بشارت نیز دور درگاه چرخید و کنار من ایستاد .چشمانداز درون دروازه مانند بیرونش بود اما وقتی او دستش را پیش برد تا از آن عبور کند ،گویی که دستش به دیواری نامرئی برخورده باشد متوقف شد .من موشکافانهتر نگریستم و متوجه چراغی برنجی بر روی یک میز شدم .شعلهاش نمیلرزید ،چنان ثابت بود که گویی اتاق در روشنترینِ کهرباها گیر افتاده باشد. بشارت گفت« :آنچه اینجا میبینید اتاق به همان شکلی است که هفتهی پیش بود .پس از بیست سال ،سمت چپ این دروازه اجازهی ورود خواهد داد و افراد میتوانند از این سمت وارد شده و گذشتهشان را ببینند .یا »...او مرا به سمتی از درگاه که ابتدا نشانم داده بود برد و ادامه داد« :میتوانیم اکنون از این طرف وارد شویم و خودمان آنها را ببینیم .اما نگرانم که این دروازه هرگز به شما اجازهی دیدار از روزهای جوانیتان را ندهد». پرسیدم« :دروازهی سالیانی که در قاهره داشتید چه؟»
فانتزی 7 x
17
او سر تکان داد« .آن دروازه همچنان پابرجاست .اکنون پسرم مغازهام را در آنجا میگرداند». «پس من قادرم به قاهره سفر کرده و از دروازه برای بازدید قاهرهی بیست سال گذشته استفاده نمایم .از آنجا میتوانم به بغداد بازگردم». «آری ،اگر میخواهید میتوانید به آن سفر بروید». گفتم« :آری میخواهم .به من خواهید آموخت که چگونه حجرهتان را در قاهره بیابم؟» بشارت گفت« :ابتدا باید راجع به چند چیز سخن بگوییم .من از مقصودت نخواهم پرسید و تا وقتی آماده باشید آن را برایم شرح دهید شکیبایی پیشه میکنم .اما مایلم یادآوری کنم که آنچه روی داده ،غیرقابل بازگشت است». گفتم« :من میدانم».
NT AS Y.I R
«و این که نمیتوانید از سختیهایی که بر شما واگذار شده اجتناب بورزید .آنچه از جانب اهلل بر شما میرسد را باید بپذیرید». «هر روز عمرم آن را بر خودم یادآور میشوم».
او گفت« :پس باعث افتخار من است که در آنچه میتوانم یاریتان کنم».
او با تکهای کاغذ ،یک قلم و دوات شروع به نوشتن کرد« .برای کمک به شما در سفرتان نامهای برایتان مینویسم ».او نامه را تا کرد ،مقداری موم شمع روی لبهی آن ریخت و حلقهاش را بر آن فشرد« .وقتی به قاهره رسیدید ،این را به پسرم بدهید و او به شما اجازهی ورود به دروازهی سالیا ِن آنجا را خواهد داد».
بشارت گفت« :آری ،درست است».
WW
W. FA
بازرگانی مانند خود من در بیان قدردانی مهارت دارد اما من قب ً ال هرگز چنان سپاسگزاری پرحرارتی که نسبت به بشارت داشتم را تجربه نکرده بودم و تکتک کلمات از دلم برمیآمد .او مرا به حجرهاش در قاهره راهنمایی کرد و من به او اطمینان دادم که با بازگشت خود همه چیز را برایش تعریف خواهم کرد .هنگامیکه در آستانهی ترک مغازهاش بودم، اندیشهای به ذهنم خطور کرد« .چون دروازهی سالیانی که اینجا دارید به آینده باز میشود ،اطمینان دارید که دروازه و این حجره تا بیست سال آینده یا بیشتر پابرجا خواهند بود؟»
میخواستم از او بپرسم که آیا خویشتن پیرترش را مالقات کرده است یا نه اما فورا ً حرف خود را خوردم .اگر پاسخ نه میبود ،مطمئناً بدین خاطر بود که خویشتن پیرتر او مرده بود و این بدان معنا بود که من از او تاریخ مرگش را سؤال کرده باشم .من که بودم که چنین سؤالی کنم آن هم هنگامیکه این مرد بدون پرسیدن مقصودم نسبت به من لطف داشت؟ از سیمایش دانستم که میدانست قص ِد پرسیدن چه سوالی را داشتهام و من سرم را به نشانهی معذرتخواهی پایین آوردم .او پذیرش پوزشم را با جنباندن سرش اعالم کرد و به خانه بازگشتم تا آماده شوم. رسیدن کاروان به قاهره دو ماه طول کشید .اعلیحضرت ،برای آن که بدانید در طول سفر چه چیز فکرم را مشغول کرده بود ،اکنون به شما آن را میگویم ،این چیزی است که به بشارت نگفتم .بیست سال پیش همسری داشتم به نام ناجیه.14 پیکرش چون شاخهی بید در رقص بود و چهرهاش همچون مهتاب دوستداشتنی بود ،اما این عطوفت و لطافتش بود [Najya ]14
18
فانتزی 7 x
که قلبم را تسخیر کرد .تازه شغلم را به عنوان بازرگان آغاز کرده بودم که ازدواج کردیم .ما ثروتمند نبودیم اما فقدانی را احساس نمیکردیم. تازه یک سال از ازدواجمان گذشته بود که مجبور شدم به بصره سفر کنم تا با ناخدای یک کشتی مالقات کن .فرصتی یافته بودم تا با خرید و فروش برده سودی به جیب بزنم اما ناجیه موافقت نکرد .من به او یادآوری کردم که قرآن بردهداری را تا زمانی که با آنها خوب رفتار شود ممنوع نکرده است و خود حضرت رسول نیز بردگانی داشته است. اما او گفت که من نخواهم دانست که آیا خریداران برده با بردههایشان خوب رفتار میکنند یا نه ،و بهتر این است که به جای برده کاال داد و ستد کنم.
NT AS Y.I R
صبح روز عزیمتم ،ناجیه و من منازعه داشتیم .من به درشتی با او سخن گفتم و از کلماتی استفاده کردم که یادآوری آنها مرا به شرم وا میدارد و از اعلیحضرت پوزش میطلبم که آنها را اینجا تکرار نمیکنم .با خشم او را ترک گفتم و دیگر دوباره او را ندیدم .چند روز پس از رفتن من ،هنگام فروریختن دیوار مسجد ،آسیب بدی دید .او را به شفاخانه برده بودند اما طبیبان از پس نجات او بر نیامدند و او اندکی پس از آن جان سپرد .من تا وقتی که هفتهی بعد بازگشتم از مرگ او چیزی ندانستم و پس از آن چنان بودم که گویی خود ،او را با دستانم کشته بودم. آیا عذابهای جهنم میتوانند از روزهای بعد از ِ مرگ ناجیه ،برایم بدتر باشند؟ غم آن چنان مرا به مرگ نزدیک کرد که به نظر میرسید پاسخ این سؤال را به زودی مییافتم .و مطمئناً تجربه ای مشابه را نیز داشتم زیرا اندوه همانند آتش دوزخ میسوزاند و اما از بین نمیبرد و در عوض دل را برای رنج بیشتر آسیب پذیرتر می سازد.
W. FA
در نهایت دورهی سوگواری پایان یافت و من ،مردی اندوهگین ماندم .تنها پوستی تهی از من مانده بود .بردههایی که خریده بودم را آزاد کردم و تاجر قماش شدم .در طول سالها ،ثروتمند گشتم اما هیچگاه دوباره پیمان ازدواج نبستم. بعضی از کسانی که با آنها کسب و کار داشتم سعی کردند تا مرا به ازدواج با دختر یا خواهرشان ترغیب کنند و میگفتند که عشق یک زن دردها را از خاطرم میبرد .شاید حق با آنها بود اما با این کار دردی که انسان دیگری را بدان دچار ساخته از خاطرش نخواهد رفت .هرگاه فکر ازدواج با زن دیگری به سرم میزد ،نگاه آزردهی چشمان ناجیه را در آن آخرین بار به خاطر میآوردم و دلم نسبت به دیگران بسته میشد.
WW
با مالیی دربارهی آنچه کرده بودم سخن گفتم و این او بود که به من گفت توبه و کفاره گذشته را پاک میگرداند .به بهترین وجهی که می توانستم توبه کرده و کفاره پرداختم؛ بیست سال از زندگیام را در نقش فردی درستکار گذراندم. به عبادت پرداخته و روزه گرفتم و به آنان که از بخت کمتری برخوردار بودند صدقه دادم و برای زیارت به مکه رفتم و با این حال ،هنوز گناه مرا در بر داشت .اهلل بسیار بخشایشگر است ،و این چنین میدانستم که تقصیر از خودم بود. اگر بشارت از من مقصودم را پرسیده بود ،نمی توانستم آنچه را آرزوی حصول داشتم برایش بگویم .از داستانهای او پیدا بود که نمی توانستم آنچه میدانستم اتفاق افتاده است را تغییر دهم .هیچ کس خویشتن جوانتر مرا از آخرین نزاع با ناجیه بازنداشته بود .اما افسانهی رانیه که در افسانهی زندگی حسن بدون اطالع او پنهان مانده بود ،امیدی ضعیف به من داد :شاید میتوانستم درحالی که خویشتن جوانترم در سفر به دنبال تجارت بود نقشی در حوادث ایفا کنم. آیا نمیشد که اشتباهی شده باشد و ناجیهی من جان سالم به در برده باشد؟ شاید هنگامی که در سفر بودم زن دیگری بود که پیکرش را در کفن پیچیده و دفن کرده بودند .شاید میتوانستم ناجیه را نجات دهم و او را با خود به بغداد روزگار خود بازگردانم .میدانستم که تنها در حد رویا بود .بزرگان میگویند« :چهار چیز باز نمیگردد :سخن بر زبان رانده شده، تیر از کمان دررفته ،زندگی گذشته و فرصت بر باد رفته ».و من حقیقت آن کلمات را به بهترین وجه درک کردم .امید داشتم که اهلل بیست سال توبه را کافی پنداشته و اکنون به من فرصتی میداد تا آنچه از دست داده بودم را بازیابم.
فانتزی 7 x
19
سفر کاروان بی هیچ رویداد مهمی سپری گشت و پس از شصت طلوع خورشید و سیصد نماز ،به قاهره رسیدم .آنجا باید راه خود را از میان خیابانهایی مییافتم که نسبت به طرح متوازن مدینه السالم همچون هزارتویی سردرگم کننده بود .به سمت بین القصرین ،15خیابانی اصلی که از میان ناحیه فاطمیون 16قاهره میگذرد رفتم .از آنجا بود که خیابانی که حجرهی بشارت در آن واقع بود را پیدا کردم. به مغازهدار گفتم که من در بغداد با پدرش سخن گفتهام و نامهای که بشارت به من داده بود را به او دادم .او پس از خواندن آن مرا به ِ اتاق پسین هدایت کرد که در وسطش ،دروازهی سالیان دیگری بود و مرا فراخواند تا از سمت چپ آن داخل شوم.
NT AS Y.I R
درحالیکه پیشاپیش حلقهی عظیم فلزی ایستاده بودم ،سرمایی را حس کردم و خود را به خاطر عصبی بودنم نکوهش. با نفسی عمیق ،وارد گشتم و خود را در همان اتاق با اثاثیهای متفاوت یافتم .اگر به خاطر آنها نبود ،به ظن میافتادم که دروازه بیتأثیر بوده باشد .سپس متوجه شدم که سرمایی که حس کرده بودم تنها به خاطر خنکی این اتاق بوده چرا که روزهای اینجا به اندازهی روزهای روزگار خودم گرم نبود .میتوانستم نسیم گرم آن روزگار را بر پشت گردنم حس کنم که همچون آهی از نهاد دروازه برمیآمد. مغازهدار به دنبالم آمده و صدا زد« :پدر ،مهمان دارید».
مردی وارد اتاق گشت ،و او چه کسی میتوانست باشد جز بشارتی که بیست سال جوانتر از بشارتی بود که در بغداد دیده بودم .او گفت« :خوش آمدید ،سرورم .بنده بشارت هستم». پرسیدم« :مرا نمیشناسید؟»
«خیر ،شما باید با خویشتن پیرترم مالقات کرده باشید .برای من ،این نخستین آشنایی است ،اما به یاری شما مفتخر خواهم شد».
W. FA
اعلیحضرت ،باید اعتراف کنم که در سفر بغداد به قاهره آنقدر غرق درد و اندوه بودم که نفهمیدم ،بشارت همان موقعی که به حجرهاش پا گذاشته بودم مرا شناخته بود .حتا هنگامی که ساعت آبی و پرندهی آوازهخوان برنجیاش را نظاره میکردم ،او دانسته بود که من به قاهره سفر خواهم کرد و همین طور میدانست که من به هدفم دست یافتهام یا خیر.
WW
بشارتی که اکنون با او سخن میگفتم ،هیچیک از آنها را نمیدانست .گفتم« :بسیار از لطفتان سپاسگزارم ،آقا .نام من فواد بن عباس است و به تازگی از بغداد آمدهام». پسر بشارت آنجا را ترک گفت و من و بشارت به شور پرداختیم .از او روز و ماه را جویا شدم تا مطمئن شوم که برای بازگشتم به مدینه السالم زمان کافی دارم و با او عهد کردم که هنگامی که بازگشتم همه چیز را به او خواهم گفت .بشارت جوانتر به اندازهی خویشتن پیرترش رئوف بود .او گفت« :به امید سخن گفتن با شما هنگام بازگشتتان خواهم بود و همین طور کمک به شما در بیست سال بعد». سخنانش مرا به وقفه واداشت« .آیا پیش از امروز قصد داشتید که حجرهای در بغداد بگشایید؟» «چرا میپرسید؟» «در شگفت بودم که ما به طور تصادفی و بسیار به موقع در بغداد مالقات کردیم تا من به این سفر بیایم ،از دروازه [Fatimid ]16 [Bayn al-Qasrayn ]15
20
فانتزی 7 x
استفاده نمایم و بازگردم .اما اکنون بر تصادفی بودن آن ظنینم .آیا آمدن من به اینجا سبب رفتن شما به بغداد در بیست سال آینده است؟» بشارت لبخند زد« .تصادف و غرض دو روی یک فرشینهاند ،سرورم .شاید یک روی آن را چشمنواز بدانید اما نمیتوانید بگویید که یکی از آنها حقیقی و دیگری دروغین است». گفتم« :اکنون مانند همیشه چیزهای زیادی را برای اندیشیدن به من واگذار کردهاید». سپاس از او را به جای آورده و بدرود گفتم .درحال ترک مغازه ،از زنی گذشتم که با شتاب وارد مغازه شد .شنیدم که بشارت او را رانیه خواند و در شگفت ایستادم. از بیرون در ،میتوانستم صدای زن را بشنوم« .من گردنبند را دارم .امیدوارم خویشتن پیرترم آن را گم نکرده باشد». بشارت گفت« :اطمینان دارم که آن را در آینده حفظ کردهاید ،به امید دیدار».
NT AS Y.I R
متوجه شدم که این همان رانیهی داستان بشارت است .او میخواست خویشتن پیرترش را با خود همراه سازد تا هر دو به دوران جوانیشان برگشته ،با دو گردنبند چند دزد را گیج کنند و جان همسرشان را نجات دهند .لحظهای ،در شک بودم که آیا بیدارم یا نظارهگر رویا ،زیرا احساس میکردم درون یک افسانه گام برداشتهام و اندیشهی این که با صاحبان آن رؤیا سخن بگویم یا در وقایعش نقشی داشته باشم ،گیجکننده مینمود .وسوسه شدم که سخن بگویم و ببینم آیا میتوانم در آن افسانه نقشی پنهان ایفا کنم یا خیر ،اما پس از آن به خود یادآور شدم که آرمانم ایفای نقشی پنهان در افسانهی خودم است .بنابراین بیهیچ کالمی آنجا را ترک گفته و به سراغ کاروانی برای سفر رفتم.
W. FA
اعلیحضرت ،میگویند که سرنوشت به طرحهای انسانها میخندد .در آغاز چنین مینمود که من خوششانسترینم، زیرا کاروانی در همان ماه عازم بغداد بود و قادر بودم تا بدان بپیوندم .در هفتههای آتی به بخت خود نفرین میفرستادم زیرا سفر کاروان با تأخیر مواجه شده بود .چاههای شهری نه چندان دور از قاهره خشک بودند و هیأتی مجبور به جستجو به دنبال آب بودند .در روستایی دیگر ،سربازان محافظ کاروان به اسهال خونی مبتال گشتند و ما هفتهها مجبور به انتظار بودیم تا آنها بهبود یابند .با هر تأخیر ،من تخمین خود را از زمان رسیدنمان به بغداد نو میکردم و بسیار دلواپس میگشتم.
WW
سپس گرفتار طوفا ن شن شدیم که به نظر اخطاری از جانب اهلل میرسید و به حقیقت مرا نسبت به عاقالنه بودن اعمالم به ظن واداشت .اقبال با ما یار بود که هنگام اولین طوفان شن ،میتوانستیم در کاروانسرایی در غرب کوفه استراحت کنیم، اما اقامتمان از روزها به هفتهها کشید و به کرات آسمان شفاف میشد تا وقتی بار شترها بسته بودند ،بار دیگر تاریک شود .روز حادثهی ز به سرعت نزدیک میشد و من ناامید. به نوبت از هر شتررانی درخواست کردم تا شترشان را به من کرایه دهند تا تنها بروم ،اما در ترغیبشان ناکام ماندم .در نهایت کسی را یافتم که میخواست شتری را با قیمتی گزاف به من بفروشد اما من به شدت خواستار پرداختن بابت آن بودم .پس از آن تنها به راه افتادم. جای تعجبی نیست که پیشرفت کمی در طوفان داشتم ،اما وقتی بادها فرونشستند به سرعت شتاب گرفتم .به هر حال بدون سربازا ِن همراه کاروان ،هدفی آسان برای راهزنان بودم و پس از دو روز سواری متوقف گشتم .آنها پول و شتری که خریده بودم را بردند اما از جانم در گذشتند .نمیدانم که آیا از سر رحمشان بود یا زحمت کشتن مرا به خود ندادند. پیاده برگشتم تا دوباره به کاروان بپیوندم اما اکنون آسمان با بیابری خود مرا مجازات میکرد و من از گرما رنج میبردم. وقتی کاروان مرا پیدا کرد ،زبانم ورم کرده بود و لبانم همچون گل پخته شده توسط خورشید ترکدار گشته بود .پس از
فانتزی 7 x
21
آن چارهای نداشتم جز همراهی کاروان با سرعت معمولش. مانند گل سرخی که دانه به دانه گلبرگهایش میریزند ،امیدهایم با گذشت روزها محو میشد .وقتی کاروان به مدینه السالم رسید ،میدانستم که بسیار دیر است اما لحظهای که از دروازههای شهر گذشتیم از نگهبانان پرسیدم که آیا از ریزش یک مسجد چیزی شنیدهاند یا خیر .اولین نگهبانی که با او سخن گفتم پاسخش خیر بود و لحظهای امیدوار شدم که تاریخ حادثه را از خاطر برده و در واقع به موقع رسیده باشم. سپس پاسداری دیگر به من گفت که روز گذشته مسجدی در محدودهی کرخ 17ریخته بود .کلماتش با قدرت تبر اعدام بر من فرود آمدند .من آنهمه سفر کرده بودم تا بدترین خبر زندگیام را باری دیگر دریافت کنم.
NT AS Y.I R
قدمزنان به مسجد رفتم و در جایی که زمانی دیواری قرار داشت ،تودههای آجر دیدم .صحنهای بود که رؤیاهایم را بیست سال تسخیر کرده بود اما اکنون تصویر پس از باز کردن چشمهایم باقی ماند ،با وضوحی که تحمل آن را نداشتم .برگشتم و بیهدف به راه افتادم .نسبت به اطرافم نابینا بودم تا این که خودم را پیشاپیش خانهی قدیمم ،جایی که با ناجیه زندگی میکردم ،یافتم .سرشار از خاطره و دلتنگی در خیابان روبروی آن ایستادم. نمیدانم چه قدر گذشته بود وقتی زن جوانی به سراغم آمد و گفت« :سرورم ،من به دنبال منزل فواد بن عباس میگردم». گفتم« :پس آنطور که پیداست آن را یافتهاید». «شما فواد بن عباس هستید ،سرورم؟»
«آری و از شما تقاضا دارم لطفاً مرا به حال خود بگذارید».
چرخیدم تا او را بنگرم« .تو از ناجیه پرستاری کردی؟»
W. FA
«سرورم ،از شما عفو میطلبم .نام من میمونه 18است و پزشکان شفاخانه را مساعدت میکنم .قبل از مرگ همسرتان من از او پرستاری کردم».
«آری ،سرورم .سوگند خوردهام تا پیامی را از او به شما برسانم».
WW
«چه پیامی؟»
«او از من خواست تا آخرین افکارش را دربارهی شما به شما بگویم .او از من خواست تا به شما بگویم که با وجود کوتاهی عمرش ،سپری کردن آن دوران با شما آن را شاد ساخته بود». او جاری شدن اشکها را بر گونههایم دید و گفت« :مرا عفو کنید اگر کلماتم شما را دردمند ساخت ،سرورم». «چیزی برای عفوکردن وجود ندارد ،فرزندم .کاش طریقی بود که تو را آن قدر که این پیغام میارزید ،میپرداختم چراکه عمری سپاس هنوز مرا در دین باقی میگذارد». او گفت« :اندوه دینی را شامل نمیشود .بدرود سرورم». [Karkh ]17 [Maimuna ]18
22
فانتزی 7 x
گفتم« :بدرود». او مرا ترک کرد و من ساعتها را به گردش در خیابانها گذراندم و اشکهای خالصی را گریستم .در تمام این مدت بر حقیقت کلمات بشارت میاندیشیدم :گذشته و آینده یکی هستند و ما از تغییر هریک عاجزیم و تنها میتوانیم آنها را بهتر بدانیم .سفرم به گذشته چیزی را تغییر نداده بود اما آنچه آموخته بودم همه چیز را عوض کرده بود و آموختم که طور دیگر نمیتوانست باشد .اگر زندگیهای ما افسانههایی باشد که اهلل نقل میکند ،آن گاه ما هم اجرا کننده و هم شنوندهایم و با زیستن این افسانههاست که ما درسهای آنها را دریافت میکنیم. شب فرا رسید و پس از آن پاسداران شهر بودند که مرا بعد از زمان خاموشی در لباسهای گرد و خاک گرفته پیدا کردند و از من پرسیدند که هستم .من نام خود و محل زندگیام را به آنها گفتم و پاسداران مرا نزد همسایگانم آوردند تا ببینند که آیا کسی مرا میشناسد یا خیر اما آنها مرا نشناختند و من را به زندان انداختند.
NT AS Y.I R
داستان خود را برای سرکردهی پاسداران گفتم و او آن را سرگرم کننده یافت اما به آن ارزشی نداد؛ چه کسی میداد؟ پس از آن بود که اخباری را از دوران سوگواری بیست سال پیش به یاد آوردم و به او گفتم که نوادهی اعلیحضرتتان، زال به دنیا خواهد آمد .چند روز بعد ،خبر شرایط نوزاد به گوش سرکرده رسید و او مرا نزد فرماندار ناحیه برد .وقتی فرماندار داستانم را شنید ،مرا به کاخ آورد و وقتی پیشکارتان داستانم را شنید ،او نیز به نوبت مرا به اتاق اورنگ آورد تا بتوانم نعمت الیتناهی بازگو کردن آن را به اعلیحضرت داشته باشم.
W. FA
اکنون داستانم به زندگیام رسیده و جهتی که آن دو در پیش خواهند گرفت به تصمیم اعلیحضرت وابسته است .من چیزهای بسیاری میدانم که در بیست سال آینده ،اینجا در بغداد روی خواهند داد اما اکنون هیچچیز انتظار مرا نمیکشد. من پولی برای بازگشت به قاهره و دروازهی سالیان در آنجا ندارم اما خود را خوشاقبال و نیکبخت میدانم زیرا فرصتی برای بازدید دوبارهی اشتباهات گذشتهام یافتم و آموختهام که اهلل چه چارههایی دارد .اگر اعلیحضرت بپرسند مفتخر خواهم بود که هرچه راجع به آینده میدانم را به ایشان بگویم اما برای خودم ،ارزشمندترین دانشی که کسب کردم این است: هیچ چیز گذشته را پاک نمیگرداند .توبه هست ،کفاره هست ،مغفرت هم هست .همه این است و این کافی.
WW فانتزی 7 x
23
فیلهای نپتون نوشته :مایک رسنیک برگردان :پریا آریا ویراستهی محمد حاج زمان این داستان برای اولین بار در ۱۶مهر ۱۳۸۵منتشر شده و حاال به مناسبت هفتهی سوم از برنامهی «بازخوانی آثار» بازنشر مییابد .هفتهی سوم به بازخوانی داستانهای فانتزی آکادمی فانتزی اختصاص یافته است.
NT AS Y.I R
فيلهاى ساكن نپتون ،زندگى ايدهآلى داشتند. هيچ كدامشان مريض يا گرسنه نمیشدند .هيچ حيوان درندهاى به آنها حمله نمیكرد .در جنگى شركت نمیکردند. ضرر و زيانى به آنها نمیرسيد .ميزان تولدشان دقيقا مساوى تعداد مردگانشان بود .انگلى بر روى پوست و در معده آنها وجود نداشت .گله با سرعتى حركت میکرد كه همزمان مطابق حال جوانترین و ضعیفترین عضو گروه باشد .هيچ فيل مريض يا ناتوانى عقب نمیماند. فيلهاى نپتون نژادى عالى بودند .در صلح و آرامش زندگى میكردند ،هيچگاه مشاجرهای در بينشان در نمیگرفت، پيرها هميشه با فيلهاى جوان با ماليمت برخورد میكردند .وقتى فيلى به دنيا میآمد ،تمام گله براى جشن گرفتن دور هم جمع میشد ،هنگامى كه يكى میمرد ،همه در مرگ او اشك میريختند .دشمنى ،حسادت و دعواهاى حلنشدنی وجود نداشت.
W. FA
فقط یک چیز مانع بدل شدن آنها به نژاد آرمانی بود؛ این حقیقت که یک فيل هرگز چیزی را فراموش نمیکرد، هيچگاه .اهميتى نداشت كه چقدر تالش میكردند.
WW
هنگامى كه باالخره انسان در سال 2473ب.م .پا به نپتون گذاشت ،فيلها خيلى نگران بودند .با اين حال ،آنها از روى دوستى و حسن نيت به سفينه نزديك شدند .انسانها هم كمى نگران بودند .تمام بررسىها حاکی از این بود كه نپتون سيارهاى گازى شكل است ،ولى با اين حال ،آنها بر روى زمين سخت فرود آمده بودند و اگر نتیجه بررسیهای آنها اشتباه بود ،كسى چه میداند كه چه چيزهاى ديگرى میتوانست اشتباه باشد؟ مردى بلند قد ،پا به زمين سخت گذاشت .بعد يكى ديگر و بعد سومى .هنگامى كه همه از سفينه خارج شدند ،تعداد آنها تقريبا برابر فيلها بود. فرماندهی انسانها گفت« :خب ،لعنت به من! شما فيل هستيد!» فيلها با حالتی عصبی گفتند« :و شما انسانيد». انسانها گفتند« :درست است .ما به نام فدراسیون متحد زمين اين سياره را فتح میكنيم». فيلها كه احساس ناراحتی بیشتری میکردند ،پرسيدند« :شما اکنون متحد هستید؟» انسانها گفتند« :خب ،البته باقیماندگان»... 24
فانتزی 7 x
فيلها که با نارحتى از اين پا به آن میشدند گفتند« :سالحهايى كه شما حمل میكنيد؛ به نظر شوم میرسند». انسانها جواب دادند« :از روی عادت حمل میکنیم .جاى نگرانى نيست ،به چه دليلى بايد به شما صدمه بزنيم؟ هميشه رابطهی عميقى بين انسانها و فيلها وجود داشته است». اين دقيقاً آن چيزى نبود كه فيلها به ياد داشتند... 326ق.م.
217ق.م
NT AS Y.I R
اسكندر كبير1در جنگ رودخانهی كيلوم 2مقابل پادشاه پنجاب هند ،پوراس 3قرار گرفت .پوراس اولين ارتش فيلها را داشت كه تا به حال اسكندر ديده بود .او موقعيت را بررسى كرد ،سپس شب هنگام مردانش را فرستاد تا هزاران تير به نقاط بسیار حساس ،يعنى خرطومها و زير شكم فيلها پرتاب كنند .فيلها از درد ديوانه شدند و نخستين مردانی را كه به دستشان رسید که همان نگهبانان و فیلبانانشان بودند ،كشتند .بعد از پيروزى ،اسكندر باقى فيلها را قتل عام كرد تا ديگر مجبور به رویارويى با آنها در جنگى ديگر نباشد.
اولين جنگ بين دو گونهی مختلف از فيلها در گرفت .تولمى پنجم 4فيلهاى آفريقايى خود را با فيلهاى هندى آنتیاكوس كبير 5روبهرو كرد. فیلهاى نپتون مطمئن نبودند چه كسى جنگ را برد ،ولى میدانستند چه كسى نابود شد .حتى يك فيل از دو طرف سالم نماند.
W. FA
كمى بعد در 217ق.م
هنگامى كه تولمى سرگرم جنگ در سوريه بود،هانيبال 37 6فيل به آلپ برد تا با رومىها بجنگد .چهارده تاى آنها یخ زدند و به کام مرگ رفتند و بقيه فقط آنقدر زنده ماندند تا نيزههاى پرتاب شده از طرف دشمن را با بدن خود دفع كنند، زمانی كههانيبال داشت در جنگ كنا 7پيروز میشد.
WW
انسانها گفتند« :ما مسايل مهمى براى صحبت داريم .براى مثال ،اتمسفر نپتون به طور غريبى فاقد اكسيژن است .شما چطور تنفس میكنيد؟» [ :Alexander ]1پادشاه کشورگشای مقدونیه که امپراطوری ایران را شکست داد .وی یکی از بزرگترین نوابغ جهان در امور نظامی بود. [ :Jhelum River ]2رودى در شمال غرب هند كه از كاشمر به چناب میرود. [ :Porus ]3شاهزاده هندى و فرمانرواى ناحيهاى بين هيداسپاس (كيلوم) و رود آسه ساينز (چناب) ،در زمان حمله اسكندر كبير ( 327-326قبل از مسيح) به پنجاب. [ :Ptolemy IV ]4در زبان يونانى به معناى “دوست داشتن پدر او” است .پادشاه مقدونيهاى مصر ( 221-205قبل از مسيح) ،كه به علت فرمانروايى سست و خوش گذرانى او بسيارى از نواحى سوريه از مصر جدا شد و شورشهاى مردم باعث ناآرامى داخلى مصر شد. [ :Antiochus ]5نام تعدادى از پادشاهان دوران سليوسد كه در سالهاى 129-324قبل از مسيح بر سوريه حكم فرما بودند. [ :Hannibal ]6ژنرال کارتاژ و پسر همیلخار باراخا که در سال 217قبل از میالد از جانب اسپانیا و با گذر از رشته کوههای آلپ به روم حمله کرد. [ :Battle of Cannae ]7جنگى بزرگ در نزديكى روستاى باستانى كنا در آپوليا ،جنوب شرقى ايتاليا ،كه بين نظاميان روم و كارتاژ صورت گرفت.
فانتزی 7 x
25
فيلها گفتند« :با بينىهايمان». انسانها به شومی دست به اسلحهبردند و گفتند« :اين یک سوال جدى بود». فيلها توضيح دادند« :ما نمیتوانيم حالتى به غير از جديت داشته باشيم .شوخى به این احتياج دارد كه شخصی مورد تمسخر قرار گیرد و ما آموختیم که چنین رفتاری بسیار ظالمانه است». انسانها به طرز مبهمی از جواب آنها ناراضى بودند ،شايد به این دلیل که منظور جواب را درک نمیکردند .بعد گفتند: «خوب ،بگذاريد سوال ديگرى را امتحان كنيم .مكانيزمى كه ما از طريق آن گفتگو میكنيم چيست؟ شما فرستنده راديويى نداريد و به خاطر كالههاى فضايیمان ،ما نمیتوانيم صدايى را كه در فرستنده راديويیمان نباشد بشنويم». فيلها توضيح دادند« :ما از طريق نوعی رابطهی روانى ارتباط برقرار میكنيم». انسانها با رد کردن این جواب گفتند« :جوابتان زياد علمى نيست .مطمئن هستيد كه منظورتان تلهپاتى نيست؟»
TA SY .IR
فيلها جواب دادند« :نه ،اگر چه در آخر به همان معنى است .ما میدانيم كه به نظر میرسد با شما انگليسى صحبت میكنيم ،جز براى مرد سمت چپى كه فكر میكند هبرو صحبت میكنيم». انسانها پرسيدند« :و صداى ما براى شما چگونه است؟»
«صداى شما دقيقاً مانند صداى انقباض مالیم معده و روده است».
انسانها گفتند« :جالب هست ».در حالی که با خود فكر كردند كه بيشتر نفرت انگيز است تا جالب.
W. FA N
فيلها جواب دادند« :میدانيد واقعاً چه چيز جالب است؟ اين كه يك يهودى همراه شماست ».آنها متوجه شدند كه انسانها موضوع را درک نمیکنند ،پس ادامه دادند« :ما هميشه احساس میكرديم كه مسابقهای بين فيلها و يهوديان بر سر این که کدام یک زودتر منقرض میشویم برقرار است .ما عادت داشتیم که خودمان را يهوديان پادشاهى حيوانات صدا کنیم ».آنها برگشتند تا با فضانورد يهودى روبهرو شوند؛ بعد پرسیدند« :آيا يهودىها خود را به عنوان فيلهاى پادشاهى انسانها حساب میكردند؟»
WW
فضانورد يهودى جواب داد« :نه ،تا اين كه شما به آن اشاره كرديد ».او ناگهان متوجه شد كه با فيلها همعقيده است. 42ق.م
رومىها ،اسيران يهودى را در ميدان الكساندريا 8جمع كردند .سپس فيلهایى را که از شدت ترس به مرز جنون رسیده بودند در میان آنها رها کردند .تماشاگران به باال و پايين میجهيدند و براى دیدن خون فریاد میكشيدند .اما فيلها که سر ناسازگاری برداشته بودند به جاى حمله به يهوديان ،به تماشاچيان هجوم بردند و یک بار برای همیشه ثابت كردند كه نبايد به يك حيوان پوست كلفت اعتماد كرد. (هنگامى كه گرد و خاك خوابید ،يهوديان گمان كردند كه اتفاقات امروز بار ديگر اين ادعا را كه آنها مردان منتخب خداوند هستند ثابت میكند .البته از نظر روميان آنها مردمى منتخب نبودند .بعد از اين كه سربازان تمام فيلها را كشتند، گردن تمام يهوديان را هم به شمشیر سپردند). [Alexandria ]8
26
فانتزی 7 x
بقيهی انسانها جواب دادند« :تقصير او نيست كه يك يهودى است ،همان طور كه فيل بودن شما هم تقصير خودتان نيست .این ماجرا باعث نمیشود ما علیه شما موضع گیری کنیم». فيلها گفتند« :باور کردن چنین چیزی برای ما مشکل است». انسانها جواب دادند« :جدى؟ خب به اين موضوع توجه كنيد .هندىها– 9منظورمان هندوهای خوب ساكن هندوستان است ،نه سرخپوستهاى ب ِد آمريكايى -گانش 10را میپرستيدند ،كه خدايى با سر يك فيل بود». فيلها بيش از آن چه ابراز میكردند ،تحت تاثير قرار گرفته بودند .آنها اقرار كردند« :ما اين موضوع را نمیدانستيم .آيا هندىها هنوز هم گانش را میپرستند؟» انسانها گفتند« :خب ،مطمئنيم كه اگر همه آنها را در دفاع از راج 11نكشته بوديم ،هنوز هم گانش را میپرستيدند .در آن موقع فيلها ديگر در ارتش نبودند ».آنها اضافه كردند« :بايد از اين بابت سپاسگزار بود».
TA SY .IR
آخرين جنگ آنان زمانى بود كه تيمور لنگ کبیر 12به جنگ با سلطان محمود 13رفت .تيمور شاخههايى را به شاخ بوفالوها بست .شاخهها را به آتش كشيد و گله را َرم دادند تا به فيلهاى محمود هجوم ببرند .اين ترفند موثر واقع و منجر به این شد که فيلها مانند ماشينهاى جنگى عمل کنند .تيمور لنگ اين جنگ را برد و به خدمت در آوردن و تغذیه بوفالو از نیروهای جنگی به صرفهتر بود .تمام فيلهاى رام را كه باقى مانده بودند براى جنگ تمرين دادند كه اين دقيقا مانند جنگ خروسها بود؛ تنها در مقياسى بز رگتر .خيلى بزرگتر .به مدت سى تا چهل سال اين ورزش بسيار مشهور شد تا اين كه از تعداد شركت كنندگان كاسته شد.
W. FA N
انسانها ادامه دادند« :نه تنها ما شما را میپرستيديم ،حتى كشورى را براى شما نامگذارى كرديم ،ساحل عاج .اين بايد حسن نيت ما را ثابت كند». فيلها گفتند« :شما به خاطر ما آن كشور را نامگذارى نكرديد .شما براى اعضاى بدن ما كه ما را به خاطر آنها میكشتيد، آن كشور را نامگذارى كرديد». انسانها گفتند« :شما دیگر خیلی مته به خشخاش میگذارید .ما میتوانستيم اسم بیمسمای يك سياستمدار محلی را روى آن كشور بگذاريم».
WW
فيلها گفتند« :حال كه موضوع ساحل عاج را مطرح كرديد ،میدانيد كه اولين مالقات كنندگان بيگانه از زمين ،در سال 1883در آنجا پياده شدند؟» «آنها چه شكلى بودند؟»
فيلها جواب دادند« :پوشش خارجى آنها از عاج بود .آنها نگاهی به آن کشتارها کردند و رفتند». [ :Indian ]9در زبان انگلیسی این واژه برای دو قوم سرخپوستان آمریکایی و هندوها به طور مشترک استفاده میشود و به نوعی دارای ایهام تلقی میشود .به همین دلیل است که انسانها منظور خود را از این واژه با یک توضیح روشن میکنند. [ :Ganesh ]10خدايى هندى كه قبل از هر چيزى وجود داشته است. [ :Raj ]11خدايى اسالو ،ايزد زمين. [ :Tamerlane ]12حاكم مغولى سمرقند كه دسته چادرنشينش را براى فتح سرزمينى وسيع (از تركيه تا مغولستان) هدايت كرد)1336-1405( . [ ]13با سلطان محمود ،معروفترین و مقتدرترین پادشاه سلسله غزنویان به اشتباه گرفته نشود.
فانتزی 7 x
27
انسانها پرسيدند« :مطمئنيد كه همه اينها را از خود نمیسازيد؟» «براى چه بايد در اين دير وقت به شما دروغ بگوييم؟» انسانها پيشنهاد دادند« :شايد طبيعتتان اين باشد». فيل جواب دادند« :اوه ،نه .طبيعت ما اين است كه هميشه حقيقت را بگوييم .مصيبتمان اين است كه هميشه این را به خاطر داريم». انسانها به اين نتيجه رسيدند كه زمان شام ،رفع نیازهای انسانی و برقرای تماس با مرکز كنترل ماموريت برای گزارش يافتهها رسيده است .آنها همه به داخل سفينه بازگشتند جز مردى كه در رفتن مردد بود. همه فيلها نیز به غير از یک فيل نر رفتند .او گفت« :من فكر میكنم كه تو قصد پرسيدن سوالى را دارى».
TA SY .IR
مرد جواب داد« :بله .شما قوهی بويايى قوىاى داريد .چطور میتوانستند هنگام شكار دزدكى به دنبال شما حركت كنند؟» «بزرگترين شكارچيان فيل ،قبیلهی واندروبو 14از كنيا و اوگاندا بودند .آنها مدفوع ما را به تمام بدنشان میمالیدند تا بوى خود را مخفى كنند و بعد به آرامى به ما نزديك میشدند». مرد سرش را به موافقت تكان داد و گفت« :آها .قابل فهم است».
W. FA N
فيل تصديق كرد« :ممکن است ،ولى اگر ورق برگردد من ترجيح میدهم بميرم تا اين كه تمام بدنم را با مدفوع شما بپوشانم ».او برگشت تا دوباره به دیگر همراهانش بپيوندد. نپتون در ميان تمام دنياهاى كهكشان ،يكتا است .او به تنهايى اين مسأله واضح را درك میكند كه تغيير اجتناب ناپذير است و در اين مورد به نحوى عمل میكند كه به نظر تفاوت چندانی با جادو ندارد.
WW
به داليلى كه فيلها نمیتوانستند درك كنند و توضيح دهند ،نپتون دگرگونى و تغيير شكل را تقويت میكند ،نه فقط سازگارى را .البته كسى نمیتوانست اين حقيقت را انكار كند كه آنها با اتمسفر ،آب و هوا ،زمین بیثبات سياره و كمبود درختان اقاقيا سازگار شده بودند ،ولى تغيير یافته بودند .در برهه زمانی که فيلها پرخوری میکردند ،فهميده بودند كه نپتون به گونهای قابلیت رشد ارادی را به آنها اهدا كرده است؛ البته آنها مراقب بودند تا از اين هديه سو استفاده نكنند. و به دليل اين كه آنها فيل بودند و از درک کینه عاجز بودند ،به اين فكر کردند كه خيلى حيف است كه انسانها نمیتوانند به گونهای رشد كنند تا به جایی برسند که بتوانند از لباسهاى فضايى بزرگشان بيرون بيايند و كالههاى زشتشان را كنار بگذارند .بعد آنها میتوانستند آزادنه و بدون هیچ قید و بندی در بهترين سياره كهكشان قدم بزنند. هنگامى كه انسانها از سفينههايشان خارج شدند و با گامهاى بلند بر روى سطح نپتون قدم گذاشتند تا فيلها را مالقات كنند ،فيلها آنجا منتظرشان بودند. [wanderobo ]14
28
فانتزی 7 x
فرمانده گفت« :اين خيلى عجيب است». فيلها پرسيدند« :چه چيزى؟» فرمانده به آنها خيره شد و اخم كرد« :شما كوچكتر به نظر میرسيد». فيلها جواب دادند« :ما هم میخواستيم بگوييم كه شما بزرگتر به نظر میرسيد». فرمانده گفت« :اين به مسخرگى گفتگویی است كه من با مرکز كنترل ماموريت داشتم .آنها میگويند كه فيلى بر روى نپتون وجود ندارد». فيلها جواب دادند« :آنها فكر میكنند ما چه هستيم؟» فرمانده گفت« :توهم يا هيوالهاى فضايى .اگر شما توهم باشيد ،طبق دستور بايد شما را ناديده بگيريم».
TA SY .IR
به نظر میرسيد كه او منتظر است تا فيلها بپرسند اگر آنها هیوالهای فضایی هستند ،طبق دستور انسانها چه کار باید بکنند ،ولى فيلها اگر بخواهند ،میتوانند به سرسختى و لجاجت انسانها باشند و اين سوالى بود كه فیلها قصد پرسيدنش را نداشتند. انسانها در سکوت حدود پنج دقيقه به فيلها خيره ماندند .فيلها هم خيره به آنها نگاه میكردند. آخر سر ،فرمانده دوباره صحبت كرد.
W. FA N
او گفت« :مرا براى چند دقيقه ببخشيد .ناگهان ميل شديدى به خوردن سبزيجات پيدا كردم». او برگشت و به سوى سفينه رژه رفت ،بدون اين كه كلمهى ديگری بگوید. بقيهی انسانها براى چند ثانيه با ناراحتى اين پا و آن پا كردند. فيلها پرسيدند« :آيا مشكلى وجود دارد؟»
فيلها گفتند« :بله».
WW
انسانها جواب دادند« :ما بزرگ میشويم يا شما كوچكتر میشويد؟»
فرمانده که دوباره به افرادش پيوسته بود و رو به فيلها كرد و گفت« :حاال احساس بهترى دارم». فيلها موافقت كردند« :قيافهات بهتر شده .به نوعی خوشتيپتر به نظر میرسى». فرمانده كه واضح بود از تعريف خوشش میآيد ،گفت« :واقعا اين طور فكر میكنيد؟»
فيلها با صداقت جواب دادند« :تو بهترين نمونه از نژادت هستى كه ما تا به حال ديدهايم .ما مخصوصاً از گوشهايت خوشمان میآيد».
فانتزی 7 x
29
او در حالى كه گوشهايش را اندكى تکان میداد پرسيد« :واقعاً؟ كسى تا به حال به آنها اشاره نکرده بود». فيلها گفتند« :حتماً دقت نكرده بودند». فرمانده گفت« :حاال كه حرف گوش به ميان آمد ،شما فيلهاى آفريقايى هستيد يا هندى؟ امروز صبح من فكر میكردم كه آفريقايى هستيد –آنها گوشهاى بزرگترى دارند ،درست است؟ -ولى حاال مطمئن نيستم». آنها پاسخ دادند« :ما فيلهاى نپتونى هستيم». «اوه». آنها براى ساعتى ديگر شوخىهايشان را رد و بدل كردند و بعد انسانها به آسمان نگريستند.
TA SY .IR
آنها پرسيدند« :خورشيد كجا رفت؟»
فيلها توضيح دادند« :شب شده .روز ما تنها چهارده ساعت طول میکشد .ما هفت ساعت روشنایی و هفت ساعت تاريكى داريم». يكى از انسانها با تكانى كه گوشهايش را به لرزه انداخت ،گفت« :در هر صورت خورشيد زياد هم درخشان نبود». فيلها گفتند« :ديد ما خيلى ضعيف است براى همين به ندرت متوجه اين موضوع میشويم .ما متكى به قوه بويايى و شنواییمان هستيم».
W. FA N
انسانها خيلى ناآرام بودند .آخر سر آنها رو به فرماندهشان كردند .پرسيدند« :قربان ،میشود براى چند لحظه مرخص شويم؟» «چرا؟» انسانها گفتند« :ناگهان به شدت گرسنهمان شد».
دومى گفت« :من هم».
WW
يكى از آنها گفت« :و من بايد از دستشويى استفاده كنم».
صداى ديگرى پيچيد« :من هم همين طور». فرمانده پرسيد« :شما مردها ،حالتان خوب است؟» و دماغ بزرگش از نگرانى چين خورد. نزديكترين مرد جواب داد« :من عالى هستم! میتوانم يك اسب را بخورم!» بقيه كه از اين حرف بدشان آمده بود ،صورتشان را در هم کشیدند.
30
فانتزی 7 x
او حرفش را تصحيح كرد« :خب ،در هر حال میتوانم يك جنگل كوچك را بخورم». فرمانده گفت« :اجازه داده شد ».بعد انسانها به سرعت به سفينه برگشتند .فرمانده از پشت سرشان گفت« :و براى من دو تا كاهو بياوريد .و شايد هم يكى دو تا سيب» فيلها گفتند« :اگر بخواهى ،میتوانى به آنها ملحق شوى ».آنها داشتند به اين نتيجه میرسيدند كه خوردن اسب نصف آن اندازهای هم كه تصور میكردند منزجر كننده نيست. فرمانده توضيح داد« :نه ،مسئوليت من برقرارى ارتباط با بيگانههاست .البته وقتى فكر میكنم ،میبينم كه شما آن قدر هم که ما انتظار داشتیم بيگانه نيستيد». فيلها جواب دادند« :همان طور كه ما انتظار داشتيم ،تو از هر نظر شبيه انسانها هستى».
TA SY .IR
فرمانده گفت« :اين حرف را به عنوان تعريفى بزرگ ،حساب میكنم .البته خوب ،من چيز كمتری از دوستان سنتی چون شما ،انتظار نداشتم». فيلها كه فكر میكردند هنوز هم هيچ كدام از حرفهاى انسانها نمیتواند آنها را متعجب كند ،تكرار كردند« :دوستان سنتی؟» «البته ،حتی بعد از اين كه همراهى شما با ما در جنگ متوقف شد ،ما هميشه رابطهاى خاص با شما داشتيم». «داشتهايد؟»
W. FA N
«البته .ببينيد چطور ف.ت .بارنوم 15از جامبو 16واقعى يك سوپراستار بين المللى ساخت .آن حيوان مانند يك شاه زندگى كرد؛ يا حداقل تا زمانى كه اتفاقى با يك لوكوموتيو زير گرفته شد». فيلها گفتند« :ما نمیخواهيم بدگمان به نظر برسيم .ولى شما چگونه تصادفى يك حيوان هفت تنى را زير میگيريد؟»
WW
فرمانده كه چهرهاش از غرور میدرخشيد گفت« :در درجه اول اين كار را با اختراع لوكوموتيو انجام میدهيد .هر چيز ديگر كه باشیم ،شما بايد قبول كنيد كه ما نژادى هستيم كه میتواند به هنر و داناییهاى باشكوهش افتخار كند .مثل اختراع موتورهاى احتراق درونى ،شكافت اتم ،رسيدن به سيارات و مداوا كردن سرطان ».او مكث كرد ،بعد پرسید« :من نمیخواهم شما را بدنام كنم ،ولى واقعا شما چه چيزى درمقابل اينها داريد؟» فيلها به سادگى جواب دادند« :ما بدون انجام گناه زندگى میكنيم .به عقايد یکديگر احترام میگذاريم ،محيط زيستمان را آلوده نمیكنيم و هيچگاه علیه فيلهاى ديگر نجنگیدهايم». فرمانده كه كمى مدارا میكرد ،پرسيد« :و شما اينها را با پيوند قلب ،چيپهاى سيليكونى و تلويزيون سه بعدى مقايسه میكنيد؟» [ :P.T. Barnum ]15فينز تايلر بارنوم ،1810 -1891 ،نمايشگرى آمريكايى [ :Jumbo ]16فيلى عظيم الجثه كه توسط ف.ت .بانوم به معرض نمايش گذاشته شد .اين فيل يكى از بزرگترين نمونههاى نژادش بود.
فانتزی 7 x
31
فرمانده كه كمى مدارا میكرد ،پرسيد« :و شما اينها را با پيوند قلب ،چيپهاى سيليكونى و تلويزيون سه بعدى مقايسه میكنيد؟» فيلها گفتند« :عقايد و آرزوهای ما با شما متفاوت است .ولى همان قدر كه شما به قهرمانهايتان مینازيد ،ما هم به قهرمانانمان افتخار میكنيم». فرمانده كه نمیتوانست تعجبش را مخفى كند گفت« :شما قهرمان داريد؟» «قطعا »...فيلها بدون لحظهاى مكث ،طومار افتخاراتشان را برشمردند« .فيل كليمانجارو ،سلموندى ،17محمد مرسبيتی18و هفت فيل باشكوه پارك كرويگر :19مافيونين ،شينودزاى ،كامبكى ،جوااو ،زامبو ،ندلولمثى و فيلوين».20 فرمانده پرسيد« :آيا آنها در نپتون هستند؟» افرادش در حال بازگشت از سفينه بودند.
NT AS Y.I R
فيلها گفتند« :نه ،شما همهی آنها را كشتيد».
انسانها پافشارى كردند« :ما بايد دليلى داشته باشيم».
فيلها گفتند« :آنها آنجا بودند و عاجهای زيبايى هم داشتند». انسانها گفتند« :ديديد؟ میدانستيم كه دليلى داشتهايم».
گفتند« :نگاه كنيد! چه اتفاقى دارد میافتد؟»
W. FA
فيلها چندان از این جواب خشنود نبودند ،ولى آنها بيش از حد مودب بودند تا عدم رضايتشان را بيان كنند .دو گونه، نظراتشان را رد و بدل كردند و در طول شب كوتاه نپتون ،دروغهای واضحی در صحبتها وجود داشت .هنگامى كه دوباره خورشيد باال آمد ،انسانها تعجبشان را ابراز كردند.
فيلها گفتند« :ما از راه رفتن بر روى چهار پا خسته شديم .به این نتیجه رسیدیم كه اگر صاف بایستيم راحتتر است».
«آنها سر راه و مزاحم بودند».
WW
انسانها پرسيدند« :و خرطومهايتان كجا رفتند؟»
انسانها گفتند« :خب ،اگر اين لعنتیترين مسأله نباشد ».آنها به همديگر نگاه كردند« ...اگر دوباره به موضوع فكر كنيم، اين لعنتیترين اتفاق است! كالههاى ما دارند منفجر میشوند». فرمانده گفت« :گوشهاى ما شل و آويزان شدهاند». [Selemundi ]17 [Mohammed of Marsabit ]18 [ :Krueger Park ]19پارك ملى كرويگر در شمال شرق جمهورى آفريقاى جنوبى واقع است ،نزديك مرز موزامبيك ،با مساحتى حدود 8652كيلومتر مربع. [Mafunyane, Shingwedzi, Kambaki, Joao, Dzombo, Ndlulamithi, and Phelwane ]20
32
فانتزی 7 x
مردى ديگر گفت« :و بينىهايمان بزرگتر میشوند». فرمانده گفت« :موضوع وحشتناكتر اين است ».او مكثى كرد و گفت« :از طرف ديگر ،من مثل گذشته نسبت به شما احساس دشمنى و كينه ندارم .متعجبم كه چرا؟» فيلها که از صداي فرمانده كه حالتى ناله مانند پيدا كرده بود ،اذيت میشدند ،گفتند« :براى ما هم عجيب است». فرمانده ادامه داد« :به هر حال ،واقعیت این است که امروز احساس میکنم که انگار تمام فيلهاى جهان دوستان من هستند». فيلها با كج خلقى گفتند« :خيلى بد است كه اين احساس زمانى به شما منتقل شد كه ديگر نمیتواند فرقى در وضعيت كنونى داشته باشد .میدانستيد كه تنها شانزده ميليون از ما را در قرن بيستم كشتيد؟»
NT AS Y.I R
انسانها به اين موضوع اشاره كردند« :ولى ما جبران كرديم .ما پاركهاى بازى راه اندازى كرديم تا از شما حفاظت كنيم». فيلها تصديق كردند« :درست .ولى در اين فرآيند شما بيشتر محلهاى طبيعى سكونت ما را از بين برديد .بعد تصميم گرفتيد ما را گلچين كنيد تا ما ذخيره غذايى پارك را تمام نكنيم ».آنها اندکی مكث كردند و سپس ادامه دادند« :اين هنگامى بود كه زمين براى دومين بار پذیرای بيگانهها بود .آنها فرضيهی حفظ موجودات توسط گلچين كردنشان را بررسى كردند و به اين نتيجه رسيدند كه زمين پناهگاهى احمقانه است .بعد مقدمات اين را فراهم كردند تا در آينده تمام افراد عالج ناپذیر نژاد خود را از بین ببرند».
W. FA
از گونههاى بزرگ انسانها ،اشك سرازير شد .آنها با گريه و زارى گفتند« :ما احساس بسيار بدی در اين مورد داريم». چند نفر از آنها با انگشتان كوتاه و زبرشان که به نظر میآمد كه با هم رشد میكردند ،چشمانشان را خشك كردند. فرمانده انسانها گفت« :شايد ما بايد به سفينه برگرديم و در مورد تمامى اين مسايل فكر كنيم ».او بیهوده به اطرافش نگاه میانداخت تا شايد چيزى به اندازه كافى بزرگ پيدا كند و بينى اش را پاك كند« ...به عالوه من بايد از دستشويى استفاده كنم».
WW
يكى از انسانها گفت« :به نظر من عالی است .من عالقه شديدى به خوردن كلم دارم».
ديگرى گفت« :بچهها؟ میدانم به نظر احمقانه میآيد ولى اگر روى چهار دست و پا راه برويد راحتتر است».
فيلها صبر كردند تا تمام انسانها سوار سفينه شدند و بعد به دنبال كارشان رفتند .اين به نظرشان غيرعادى آمد ،چون قبل از آمدن انسانها ،آنها كارى نداشتند. يكى از فيلها گفت« :میدانيد ،ناگهان هوس همبرگر كردهام». دومى گفت« :من آبجو میخواهم ».بعد گفت« :اميدوارم كه راديو ساباسپيس 21گزارش بازى فوتبال داشته باشد». سومى اضافه كرد« :خيلى عجيب است .قصد دارم به زنم خيانت كنم؛ و البته حتى ازدواج هم نكردهام». [Subspace ]21
فانتزی 7 x
33
بدون اين كه بدانند چرا ،به طور مبهمى آشفته بودند .آنها به سرعت به خوابى آرام و بیرويا فرو رفتند. زمانى شرلوك هولمز[ ]22گفت بعد از اين كه غيرممكنها را از معادله حذف میكنى ،آن چه باقی میماند ،هر چقدر هم غير محتمل باشد ،حقيقت محض است. جوزف كنراد[ ]23گفته كه حقيقت مانند گلى است كه در اطرافش بقيه بايد پژمرده شوند. والت ويتمن[ ]24پيشنهاد داده كه هر چيز روح را خشنود میسازد همان حقيقت است. نپتون مطمئناً هر سه آنها به مرز جنون میکشید. جورج سنتايانا[ ]25گفته است« :حقيقت ،رويا است .مگر اين كه روياى من حقيقت باشد».
NT AS Y.I R
او به اندازه كافى ديوانه بوده كه تصميمگيرى را به عهده نپتون بگذارد.
هنگامى كه دو گروه صبح هنگام یکديگر را مالقات كردند ،انسانها گفتند« :ما در شگفت شدهایم كه چه اتفاقى براى آخرين فيل زمين افتاد؟» فيلها جواب دادند« :اسمش جمال بود .كسى با اسلحه او را كشت». «آيا در مكانى به نمايش گذاشته شده است؟»
انسانها در حالى كه حقيقتا وحشت زده بودند؛ گفتند« :ما اص ً ال اطالع نداشتيم».
WW
W. FA
«بر گوش راستش که به شکل طرحی کلی از قاره آفریقا است ،نقشه کشورها كشيده شده و در عمارت رياست جمهورى كنيا قرار دارد .آنها گوش چپش را پشت و رو كردند -و اگر بدانيد چند گوش چپ در طول قرون به دور انداخته شدند تا كسى در گوشهاى از دنيا به فكر پشت و رو كردن آنها بيفتند ،متعجب خواهيد شد -و نقشهاى ديگر بر روى آن كشيده شد و در حال حاضر در موزهاى در بمبئى آويزان است .پاهايش تبديل به يك سرى پايه هم اندازه براى میز ميكده شدند و اکنون ]26[AHSLداالس[ ]27در تگزاس[ ]28را آراستهاند .كيسه بيضهاش به عنوان كيسه تنباكو استفاده میشود كه در دست يكى از سياستمداران سالخوردهی اسكاتلندى است .يك عاجش در موزهاى در انگليس نمايش داده میشود. عاج ديگر منبت كارى شده و پشت ویترین مغازهاى در پكن واقع است .دمش تبديل به دسته مگسكش شده و مغرورانه در تصرف يكى از آخرين كابوىهاى آرژانتين است».
فيلها ادامه دادند« :آخرين كلمات جمال قبل از مرگش اين بود« :من شما را میبخشم »...او بی درنگ به جایی که هیچ انسانی نمیتواند تصور کند منتقل شد». [ :Sherlock Holmes ]22کارآگاه نابغه داستان های جنایی نویسنده انگلیسی سر آرتو کانن دویل. [ :Joseph Conrad ]23تئودور جوزف كنراد 1924 – 1857 ،اكراينى االصل و متولد شده از پدر و مادرى لهستانى ،رمان نويس. [ :Walt Whitman ]24والتر ويتمن ،1892 – 1819 ،شاعر آمريكايى. [ :George Santayana ]25جورج سانتايانا ،1952 – 1863 ،متولد اسپانيا ،شاعر و فيلسوف آمريكايى. [Aces High Show Lounge ]26 [Dallas ]27 [Texas ]28
34
فانتزی 7 x
انسانها به باال و آسمان نگاه كردند و پرسيدند« :میتوانيم از اينجا ببينيمش؟» «شك داريم كه بتوانيد». انسانها دوباره به فيلها نگاه كردند و با این وجود آنها باز هم تغيير شكل داده بودند .در حقيقت آنها تمام خصوصیات فیزیکی را كه باعث شكار آنها میشد ،حذف كرده بودند .عاجها ،گوشها ،پاها ،دم و حتى کیسه بيضه همه دچار تغييرات شگرفى شده بودند .فيلها حتى از نظر لباسها و كالههاى فضايى دقيقاً مانند انسانها شده بودند. از طرف دیگر انسانها لباسهاى فضايیشان را پاره كرده بودند( ،كه خردهها و تكههاى آن در اطراف پراكنده بود) عاج در آورده بودند و هنگام صحبت متوجه میشدند كه صداهايى مانند غرغر شكم از خود در میآورند. انسانها كه ديگر انسان نبودند گفتند« :اين خيلى آزار دهنده است .حاال كه به نظر میرسد ما فيل شدهايم شايد شما بتوانيد به ما بگوييد فيلها چه كارهايى انجام میدهند».
NT AS Y.I R
فيلها كه ديگر فيل نبودند گفتند« :خب ،در اوقات فراغتمان قاعدههاى جديد اخالقى بر پايه از خود گذشتگى ،بخشايش و ارزشهاى خانوادگى ايجاد میكنيم .سعی میکنیم كارهاى كانت[ ،]29دكارت[ ،]30اسپينوزا[ ،]31توماس آكويناز[]32 و اسقف بركلى[ ]33را با هم مخلوط کنیم و تبديل به چيزى منطقیتر و پيشرفتهتر كنيم .در اين حال هيچگاه فراموش نمیكنيم كه مسائل احساسى و زيبايیشناسى را در هر مرحلهاى با آنها بياميزيم». فيلهاى جديد بدون شور و شوق چندان گفتند« :تصور میکنیم که باید خيلى جالب باشد .ما میتوانيم كارهاى ديگرى هم انجام دهيم؟»
«اين امكان ندارد! شما خودتان ديروز فيل بوديد!» «درست .ولى حاال انسان هستيم».
انسانها در حالى كه ماشه اسلحه را میكشيدند گفتند« :فشار زندگى».
WW
فيلها پرسيدند« :ولى براى چه ما را میكشيد؟»
W. FA
فضانوردان جديد به آنها اطمينان دادند« :اوه ،بله »...آنها اسلحههاى نيترو اكسپرس کالیبر ،0.550هالند کالیبر 0.475و مگنوم هالندها را بيرون آوردند و به طرف آنها نشانه رفتند« .شما میتوانيد بميريد».
بعد ،هنگامى كه ديگر چيزى براى كشتن باقى نمانده بود ،انسانها كه قبال فيل بودند سوار سفينههايشان شدند و به فضا رفتند تا جسورانه به دنبال گونههاى جديد حيات بگردند. [ :Kant ]29امانوئل كانت ،1804 -1724 ،فيلسوف آلمانى. [ :Descartes ]30رنه دكارت ،1650 -1596 ،رياضيدان و فيلسوف فرانسوى. [ :Spinoza ]31بارخ (بنديكت) اسپينوزا ،1677 -1632 ،فيلسوف آلمانى. [ :Thomas Aquinas ]32سنت توماس آكويناس ،1274 -1225 ،دين شناس ايتاليايى. [ :Bishop Berkely ]33جورج بركلى ،1753 -1685 ،اسقف و فيلسوف ايرلندى.
فانتزی 7 x
35
نپتون شاهد آمد و رفت گونههاى زيادى بوده است .در طول ساليان دراز ميكروبها نه بار خود به خود توليد شدند .نپتون سى و هفت بار توسط بيگانگان مالقات شده است .او شاهد چهل و سه جنگ بوده كه پنج تا از آنها اتمى بودهاند ،همين طور 1026دين و مذهب در آن شكل گرفته كه هيچ كدام از آنها حقايق کیهان را بيان نمیكردند .بيشتر نمايشهاى بزرگ تاريخ كهكشانى در سطح شوم نپتون به اجرا درآمده است تا در ديگر دنياهاى منظومه شمسى. البته سيارات نمیتوانند نظراتشان را بيان كنند ،ولى اگر میتوانستند ،نپتون به طور حتم میگفت كه جالبترين مخلوقاتی كه تا به حال از آنها پذیرایی کرده است ،فيلها بودهاند كه رفتارهاى آرام و مهربان و ديدگاه خاص آنها ،واضح و روشن در ذهنش باقی خواهد ماند .او بر اين حقيقت كه آنها با دست خود از بين رفتند سوگواری میکند. مشكل زمانى پيش میآيد كه شما میپرسيد نپتون به فيلهاى قديم-جديد كه زندگىشان را به عنوان قاتل شروع كردند اشاره میكند يا به جديد-قديمها كه زندگیشان به عنوان قاتل خاتمه يافت. نپتون از اين گونه سوالها متنفر است.
NT AS Y.I R W. FA WW
36
فانتزی 7 x
هزارتوی مآل دوئب
1
نوشته :کالرک اشتون اسمیت برگردان :سمیه کرمی این داستان برای اولین بار در ۱۹مرداد ۸۷در آکادمی فانتزی منتشر شده است و و به مناسبت هفتهی سوم از برنامهی «بازخوانی آثار» بازنشر مییابد .هفتهی سوم به بازخوانی داستانهای فانتزی آکادمی فانتزی اختصاص یافته است.
NT AS Y.I R
زیر نور رنگپریدهی چهار ماهِ زیکارف ،2تیگالری 3از میا ِن مرداب بیانتهایی گذشت که هیچ خزندهای در آن ساکن نبود و هیچ اژدهایی در آن فرود نمیآمد ،ولی لجنی به سیاهی قیر در آن زنده بود و پیوسته نفس میکشید .عالقه نداشت رنج بسیار از جزیرهای به لبهی که از روی ساحلِ مرتف ِع سنگفرش که مرداب را در بر گرفته بود ،عبور کند ،و راهش را با ِ جزیرهی دیگری که چون ژالتین زیر پایش میلرزید ،باز کرد .وقتی به زمین سخت ساحل و کنار نیهایی رسید که به ِ سنگ آذرین که از روی پرتگاههای سرگیجهآور و از کنار سراشیبیهای صیقلی بلندای نخل بودند ،به پلههای ساخته از سر به آسمان میکشید و به خانهی مآل دوئب میرسید ،نزدیک نشد .ماشینهای بی صدا و عظیم مآل دوئب ،از ساحلِ سنگفرش و راهپله محافظت میکردند ،ماشینهایی که دستهایشان در انتها به تیغههای هاللی از جنس فوالد آبدیده ختم میشد و اگر کسی بدون اجازهی اربابشان به آنجا نزدیک میشد ،بی هیچ احساسی او را درو میکردند.
W. FA
بدن برهنهی تیلگاری آغشته به شیرهی گیاهی بود که همهی جانداران زیکارف از آن متنفر بودند .به همین خاطر امیدوار بود بتواند به سالمت از جلوی موجودات وحشی و گوریل شکلی که در میان باغهای صخرهای سلطا ِن ظالم میچرخیدند، عبور کند .یک ریسمان نیرومند و سبک از الیاف به هم پیچیده به همراه داشت که با توپی برنزی یک سر آن را سنگین کرده بود تا بتواند با کمک آن از شیب باال رود .روی پهلو ،در میان غالفی از جنس پوست شیمرا ،خنجری نوکتیز به همراه داشت که در سم افعی بالدار خیس خورده بود. قبل از تیگالری ،افراد زیادی با همان رویای باشکوهِ نابودی یک ستمگر ،تالش کرده بودند از مرداب بگذرند و از پلکا ِن پرشیب صعود کنند .ولی هیچ کدام بازنگشته بودند؛ و سرنوشت کسانی که به کاخ مآل دوئب رسیده بودند ،هنوز مورد بحث و مشاجره بود .ولی تیگالری ،شکارچی ماهر جنگل ،از ناشناختههای وحشتناک مقابلش هراسی نداشت.
WW
باال رفتن از آن شیب زیر نور سه خورشید زیکارف کار غیرممکنی بود .با چشمانی به تیزی چشمان پتروداکتیلهای شب پرواز ،تیگالری سر سنگین ریسمان خود را به سمت گوشهها و برجستگیهای باریک پرتاب کرد .به آسانی ،همچون یک میمون ،از یک جای پا به جای پای دیگری باال رفت؛ و زیر آخرین صخره ،پیش آمدگی کوچکی پیدا کرد .از این مکان ،پرت کردن ریسمانش به سمت یک درخت خمیده که شاخ و برگهای شمشیرمانندش ،از سمت باغ به سوی خلیج خم شده بودند ،کار آسانی بود. در حالی که تالش میکرد از برگهای تیز و فلزگونی اجتناب کند که با خم شد ِن درخت زیر بار وزن او ،رو به پایین چون تیغ حرکت میکردند ،ایستاد و با احتیاط روی شیب ترسناک و افسانهای خم شد. [Maal Dweb]1 [Xiccarph]2 [Tiglari]3
فانتزی 7 x
37
گفته میشد در اینجا بدون کمک هیچ انسانی ،جادوگ ِر نیمه اهریمن ،رئوس یک کوه را تبدیل به دیوار ،گنبد و مناره کرده و باقی کوه را دور تا دور آن ،مسطح کرده است .بعد تمام آن قسمت را با خاک رسی جادویی پوشانده؛ و درون آن ،درختهای عجیب و زهرآلودی از دنیاهای بیگانه و گلهایی کاشته است ،که احتماالً از دنیایی جهنمی ،ولی حاصلخیز آورده شده بودند. دانستنیهای اندکی از این باغها موجود بود؛ ولی اعتقاد بر این بود گیاهانی که در شمال ،جنوب و نواحی غربی کاخ میرویند ،کمتر از درختانی که رو به طلوع سه خورشید دارند ،مرگبار هستند .بر طبق افسانهها ،بیشتر این گیاهان آموزش دیده و به شکل هزارتویی که به طرز تهدیدآمیزی هوشمند بود آرایش یافته بودند؛ هزارتویی که دامهایی شرارتبار و نفرینهایی نامعلوم را در خود پنهان داشت .تیگالری با توجه به همین هزارتو ،از سمت غروب آفتاب به کاخ نزدیک شد.
NT AS Y.I R
از نفسافتاده به دلیل صعودش ،میان سایههای باغ قوز کرد .اطرافش ،شکوفههای هزارپر با سستیِ کینهتوزانه به جلو خم شده بودند ،چندک زده با دهانهای بازی که عطری سرگیجهآور منتشر میکرد و یا گردههای دیوانه کننده پخش میکردند .به نظر میرسید درختهای غیرعادی و چند شکل مآل دوئب با سایههایی که خون را منجمد میکرد یا کابوس را به یاد میآورد ،دور هم جمع شده و بر علیه او توطئهچینی میکنند .برخی منحنی شکل به صورت افعیهای بالدار یا اژدهایان پوشیده از پر قد برافراشته بودند .برخی دیگر با شاخههای درخشان ،چون پاهای پشمالوی عنکبوتهای غول آسا سر خم کرده بودند .به نظر میرسید دارند دور تا دور تیگالری را احاطه میکنند .داشتند تیغهای پیکان مانند و وحشتناک خود و برگهای داسی شکلشان را تکان میدادند .آنها نور چهار ماه را با سایههای تهدید آمیز ،چهل تکه میکردند.
W. FA
ِ احتیاط بیپایان راهش را به جلو باز کرد ،در آن پرچینِ هیوالوار به دنبا ِل شکافی میگشت .قوای ِ ذهنیِ شکارچی ،با همیشه هوشیارش ،به واسطهی ترس و نفرت بیش از پیش تسریع شده بود .ترسش برای خودش نبود ،برای آن دختر، آتله4بود ،معشوقهاش و زیباترین دختر قبیلهاش ،او آن روز غروب با احضار مآل دوب ،تنها از ساحلِ سنگ ِ فرش ساخته ِ ِ نفرت عاشقی هتکحرمت شده بود ،نفرت از سلطان سنگ آذرین ،باال رفته بود .نفرتش، از سنگ سنباده و از راهپلهی قدرتمند و وهمناکی که هیچ مردی هرگز ندیده بودش و هیچ زنی هرگز از مسکنش بازنگشته بود ،کسی که با صدایی آهنین سخن میگفت که در شهرهای دوردست و دورترین جنگلها شنید میشد ،کسی که نافرمانان را با نفرینِ آتشی که سریعتر از رعد فرو میافتاد ،مجازات میکرد.
WW
مآل دوب ،همیشه از میان دوشیزگان سیارهی زیکارف ،زیباترینها را برده بود و هیچ عمارتی در شهرهای محصور یا غارهای دوردست ،از بررسی موشکافانهی او مستثنی نبود .در دوران پادشاهیاش حداقل پنجاه دختر را انتخاب کرده بود ،و اینها که دلدادگان و خویشا ِن خود را به ارادهی خویش رها کرده بودند تا مبادا خشم مآل دوب بر آنها فرود نیاید ،یکی یکی به دژ کوهستانی رفته و پشت دیوارهای مرموزش ناپدید شده بودند .آنجا به عنوان کنیزان جادوگ ِر سالخورده ،بنا بود در تاالرهایی اقامت داشته باشند که با هزاران آینه زیباییشان را چند برابر میکرد و گفته میشد که زنانی مفرغین و مردانی از جنس آهن به آنان خدمت میکردند. تیگالری ،غنایم شکارش را همراه با ستایشی خامدستانه به آتله عرضه کرده بود ،اما از آنجا که رقیبان بسیار داشت ،از مرحمت او مطمئن نبود .آتله ،به زیبایی نیلوف ِر رودخانه ،ستایشهای او و دیگران را پذیرفته بود که شاید در میانشان جنگجو موکایر قویترینشان بود .تیگالری در بازگشت از شکار ،قبیله را در سوگواری یافت و با دانستن این که آتله به سوی حرمسرای مآل دوب رفته ،به سرعت به دنبالش رفته بود .از قصدش با کسی سخن نگفته بود ،چون گوشهای مآل ِ سلحشوری از جانگذشتهاش از او پیشی خواهد دوئب همهجا حاضر بودند ،و نمیدانست آیا موکایر یا کسی دیگر در گرفت یا نه .اما غیرمحتمل نبود که موکایر جرات رو به رو شدن با رنجهای هولناک و ناشناختهی کوهستان را برخود هموار کرده باشد. [Athlé]4
38
فانتزی 7 x
همین تفکر کافی بود که تیگالری را با سرعت و با نادیده انگاشتنِ گلهای خزندهسان و برگهایی که به او چنگ میانداختند ،به جلو براند .به شکافی در بیشهی وحشتناک رسید و نورهای زعفرانی رنگ پنجرههای جادوگر را دید. ِ هوشیاری شیطانی ،او را میپاییدند .اما تیگالری از میان شکاف، نورها همچون چشمان اژدها گوش به زنگ بودند ،و با به سویشان جهید و صدای برخورد برگهای شمشیرسان را شنید که پشت سرش به هم خوردند. در مقابلش علفزاری وسیع ،پوشیده از نوعی ِ علف غریب ،گسترده بود که همچون تعداد بیشماری کرم زیر پایش وول میخورد .هیچ ردپایی روی علف نبود ،اما ،به ایوان قصر که نزدیک میشد ،تودهای طناب باریک دید که کسی به کناری انداخته بود و گمان برد که موکایر از او پیشی گرفته. راههایی از مرمر خالدار اطراف قصر وجود داشت و فوارههایی که از گلوی هیوالهای حکاکی شده ،فرو میریختند. دروازههای باز ،بدون محافظ بودند و کل ساختمان همچون مقبرهای ساکت بود که با فانوسهایی بیرمق ،روشن شده بود .اما تیگالری به این آرامش و سکو ِن ظاهری اعتماد نکرد و پیش از آن که جرات کند به قصر نزدیکتر شود ،مسافتی روی مسیرهای حاشیه طی کرد.
NT AS Y.I R
ِ حیوانات بزرگ و سایهواری که او هیوالهای میمونوار مآل دوئب فرضشان کرد ،در تاریکی دنبالش رفتند .برخی از آنها چهار دست و پا دویدند و برخی دیگر شکلِ نیمایستادهی انسانهای میموننما را حفظ کردند ،اما همهشان پشمالو و نخراشیده بودند .قص ِد آزار تیگالری را نکردند ،به عوض در حالی که با پریشانی ناله میکردند ،دزدانه از او دور شدند، انگار که از او اجتناب میکردند .با این نشانه ،دانست که آنها جانوران واقعی هستند و نمیتوانند رایحهای را که او دست و پا و بدنش را به آن آغشته کرده ،تحمل کنند.
سرانجام به ایوانی بدون فانوس و پر از ستون رسید ،و در حالی که چون یک مار جنگلی بیصدا میخزید ،به سرای مرموز مآل دوئب وارد شد .پشت ستونهای تاریک ،دری باز بود و آن سوی در حدو ِد نامشخص یک تاالر خالی را تشخیص داد.
W. FA
تیگالری با احتیاطی دوچندان داخل شد و شروع کرد به دنبال کردن دیوا ِر پوشیده از پردههای قالبدوزی شده .قصر پر بود از رایحههای ناشناخته ،خوابآور و سست کننده ،بخاری رقیق همچون دودهایی برخاسته از مجمرهایی در آالچیقهای پنهانی ِ عشق .رایحهها را دوست نداشت ،و سکوت بیشتر و بیشتر آزارش میداد .به نظرش رسید که تاریکی انباشته از نفسهایی ناشنیده و زنده از حرکاتی نادیدنی بود.
WW
شعلهها به رنگ زرد ،به آرامی ،همچون باز شدن چشمانی بزرگ و زردرنگ ،در فانوسهای مسی در امتداد تاالر ،روشن شدند .تیگالری خودش را پشت یک پردهی نقاشی پنهان کرد و به سرعت به جلو خیره شده ،دید که تاالر همچنان تهی است .در نهایت جرات کرد ،حرکتش را از سر بگیرد .همه سو در اطرافش ،پردههای پرنقش و نگار ،با تصاویر گلدوزی شدهای از مردان بنفش و زنان آبی رنگ در میدانی خونگرفته ،با حالتی ناخوشایند از حیات ،در بادی که او قادر به حس کردنش نبود ،به جنبش در آمده بودند .اما هیچ نشانی از حضور مآل دوئب یا خدمتگذاران فلزیاش و یا کنیزان انسانیاش نبود. درها ،در هر دو سوی تاالر ،با لنگههایی از آبنوس و عاج که ماهرانه جفت شده بودند ،همگی بسته بودند .در انتها، تیگالری باریکهای از نور روی پرده ِ ی دلگی ِر دوتکهای دید .در حالی که به آرامی دو تکهی پرده را از هم میگشود ،به تاالر عظیمی که از نور میدرخشید خیره شد که به نظر میرسید حرمسرای مآل دوئب باشد و پر بود از تمام دخترانی که ساحر به سرای خویش احضار کرده بود .در حقیقت ،صدها نفر آنجا حضور داشتند ،روی تختهای آراسته تکیه داده یا دراز کشیده بودند یا با حالتهایی حاکی از ضعف و ترس ایستاده بودند .تیگالری در آن جمعیت ،زنان اومو-زاین 5را ِ که پوستشان از ِ باریک اوتمایی 6که از جریان ِ آب زنده و پرتپش، نمک صحرا سفیدتر است تشخیص داد و دخترا ِن [Ommu-Zain]5 [Uthmai]6
فانتزی 7 x
39
تراشیده شدهاند ،دخترا ِن یاقوتیِ ملکهسا ِن نواحی استوایی زاال 7و زنان کوچک ایالپ 8که بدنهایی همچون برنز بدون زنگار داشتند .اما میان آن همه ،نتوانست زیبایی نیلوفروار آتله را بیابد. از شمار زنان ،و سکو ِن کاملی که با آن ژستهای گوناگو ِن خود را حفظ کرده بودند ،بسیار در حیرت شد .همچون الههگانی بودند که در یک تاالر طلسمشدهی جاودانگی به خواب رفتهاند .تیگالری ،شکارچیِ دلیر ،ترسان و هراسناک شده بود .این زنان -البته اگر آنها واقعا زن بودند و نه تنها تعدادی مجسمه -به طور قطع در بند طلسمی همچون مرگ بودند .این مکان ،یقیناً مدرکی بود بر اثبات جادوگری مآل دوئب.
NT AS Y.I R
به هر حال ،تیگالری اگر میخواست به جستجویش ادامه دهد ،باید آن تاالر افسون شده را میپیمود .او که احساس میکرد ممکن است هنگام عبور از آستانه ،خوابی همچون سنگ مرمر بر او فرود آید ،با نفسی در سینه حبس شده و با گامهایی آهسته همچون پلنگ ،داخل شد .اطرافش ،زنها در سکون ابدیشان باقی ماندند .به نظر میرسید هر کدامشان، درست در لحظهی یک احساس به خصوص ،مقهور طلسم شده ،خواه آن احساس ترس بوده باشد ،یا شگفتی ،یا کنجکاوی ،یا سادهگی ،یا ضعف یا عصبانیت یا شهوترانی .تعدادشان کمتر از آنی بود که برآورد کرده بود ،و اتاق هم کوچکتر از تصورش ،اما آینههای آهنین ،که بردیوارها کوبیده شده بودند ،توهمی از عظمت و جمعیت ایجاد کرده بودند. در انتها ،یک پردهی دو تکهی دیگر را باز کرد و به تاالری تاریکروشن خیره شد .دو مجمر که نوری چند رنگ ایجاد میکردند ،اندکی روشنش کرده بودند .مجمرها روی دو سهپایه ،رو به روی یک دیگر قرار داشتند .میان آن دو ،زیر سایهبانی ساخته شده از مادهای تیرهرنگ و در حا ِل دودکردن که اتصاالتی همچون موی در هم بافته زنان داشت ،نیمکتی به رنگ ِ بنفش اعماق شب بود و پرندگانی نقرهای دورهاش کرده بودند که با مارهایی طالیی میجنگیدند.
W. FA
روی نیمکت ،مردی با لباسهایی موقر دراز کشیده بود ،انگار بیمار یا خواب باشد .چهرهی مرد با سایههای در حال اعوجاج تاریک شده بود ،اما هیچ از ذهن تیگالری نگذشت که این مرد کسی به جز پادشاه سهمناکی باشد که او برای ریختن خونش آمده .میدانست این مآل دوئب است ،کسی که هیچ مردی رو در رو با او مالقات نکرده بود ولی حاکم پنهان و بر همه چیز واقف زیکارف بود ،ارباب سه خورشید و تمام سیارهها و قدرتش بر همهکس آشکار بود ،او ِ ماههایش. ِ امپراطوری ترسناکش به پا خواستند تا مقابل تیگالری همچون نگهبانان روحمانند ،نشانههای عظمت مآل دوئب ،نمادهای بایستند .اما فکر آتله ،غباری قرمز رنگ بود که همهی آنها را زدود .هراسهای عجیبش را فراموش کرد و احترامش به ِ عطش یک شکارچی زیرک به خون ،در او بیدار شد .به ساحر بیهوش خشم یک عاشق داغدیده، آن مکان جادویی را. ِ نزدیک شد ،و دستش روی قبضهی خنجر نوکتیز که در زهر افعی آب دیده بود ،محکم بسته شد.
WW
مردی که مقابلش بود ،با چشمان بسته و ضعفی مرموز در دهان و پلکهایش دراز کشیده بود .بیشتر به نظر میرسید در حال مراقبه باشد ،تا این که خوابیده باشد ،مثل کسی که در هزارتوی خاطرات دوردست و یا تصوراتی عمیق سرگردان باشد .اطرافش ،دیوارها با پردههای سوگواری پوشانده شده بودند ،تصاویری تاریک .باالی سرش ،مجمرهای دوگانه، ابری درخشان تشکیل داده بودند و رایحهی خوابآورشان را در اتاق پخش میکردند که باعث میشد ،حسهای تیگالری در گنگیِ غریبی شناور شوند. در حالی که مثل یک پلنگ قوز کرده بود ،برای حمله آماده شد .سپس بر سرگیجهی لطیف ناشی از رایحه فائق آمد و برخاست و بازویش با حرکتی همچون یک افعی بزرگ ولی منعطف ،با قوت به قلب سلطان حمله برد. مثل این بود که تالش کرده باشد دیواری سنگی را سوراخ کند .خنجر در هوا ،درست پیش روی ساح ِر خوابیده ،به [Xala]7 [Ilap]8
40
فانتزی 7 x
چیزی نادیدنی و غیرقابل نفوذ برخورد کرد ،نوکش شکست و با سر و صدا روی زمین ،جلوی پای تیگالری ریخت. گیج و مبهوت به کسی خیره شد که در طلب کشتنش بود .مآل دوئب ،تکان نخورده و یا چشمانش را باز نکرده بود ،اما ِ ضعف رمزآلو ِد ظاهریاش ،تهرنگی از سرخوشیِ بیرحمانه داشت. تیگالری دست دراز کرد تا فک ِر عجیبی را که به ذهنش رسیده بود ،بیازماید .همانطور که گمان میبرد ،نیمکت یا سطح عمودی به شدت صیقلی و آسیبندیده بود که ظاهرا ً نیمکت و سایهبانی میان دو مجمر در کار نبود ،تنها یک ِ ساکنش ،در آن منعکس شده بودند .اما در کمال شگفتی ،خود او در آینه پدیدار نبود.
NT AS Y.I R
دور خودش چرخید ،داشت فکر میکرد مآل دوئب باید جایی در اتاق باشد .در همان لحظه که چرخید ،پردههای سوگواری با زمزمهای ابریشمین و شیطانی از دیوارها کنار رفتند ،انگار با دستهایی ناپیدا عقب زده شده باشند .تاالر ناگهان با نوری خیره کننده روشن شد ،دیوارها به شکلی باورنکردنی عقب رفتند ،و غولهای برهنه که دست و پای قهوه ِ ای مایل به زرد و تنههاشان طوری میدرخشید انگار که آغشته به روغن باشد ،با ژستی تهدید آمیز در هر طرف ایستادند .چشمانشان مانند جانوران جنگل میدرخشید ،و هر کدامشان خنجری عظیم در دست داشت که نوکش شکسته بود. تیگالری فکر کرد ،این جادویی ترسناک است ،و محتاطانه ،همچون جانوری به دام افتاده قوز کرد تا منتظر یورش غولها بشود .اما این جانوران ،بالفاصله قوز کرده و هر حرکت او را تقلید میکردند .به ذهنش رسید چیزی که میبیند ،بازتاب خودش است که در آینهها تکرار شده. ِ بنفش اعماق شب ،رویابینِ دراز کشیده ،همگی ناپدید شده بودند. دوباره چرخید .سایهبان منگولهدار ،نیمکت به رنگ ِ بازتاب خود تیگالری را مینمایاند. تنها مجمرها مانده بودند ،مقابل به دیواری شیشهای که مانند دیگر دیوارها
W. FA
تیگالری ،مبهوت و وحشتزده ،حس کرد مآل دوئب ،جادوگر همه بینا و توانا ،داشت با او بازی میکرد ،داشت با ِ مهارت جنگلی و عضالنیِ سادهی خود را بیمحابا علیه موجودی که مسخرهبازیهای استادانه ،فریبش میداد .تیگالری توانایی چنان هنرنماییهای شیطانیای دارد ،به کار انداخته بود .جرات تکان خوردن نداشت ،به سختی جرات کرد نفس بکشد .گویی بازتابهای عظیمالجثه او را همچون هیوالهایی که مراقب یک کوتولهی به دام افتاده هستند ،نگاه میکنند. نور که گویی از فانوسهایی نامرئی در آینهها میآمد ،زرق و برقی ترسانندهتر و بیرحمانهتر به خود گرفت .به نظر میرسید کرانههای اتاق در حال گسترش باشد و در دوردستها ،در سایهها میتوانست جمع شدن بخاراتی با چهرههای انسانی را ببیند که فرو میریختند و پیوسته شکل میگرفتند و هیچگاه مثل دفعهی قبل نبودند.
WW
پرت ِو عجیب پیوسته روشنتر میشد ،و م ِه صورتها پیوسته چون بخاری جهنمی محو میشد و دوباره خودش را پشت ِ وحشت غولهای بیحرکت و در کرانههای در حال گسترش ،شکل میداد .تیگالری چه مدت منتظر شد؟ نمیدانست، درخشان و منجمد آن اتاق چیزی ورای زمان بود. حاال ،در هوای روشن ،صدایی شروع به سخن گفتن کرد ،صدایی که بدون لحن ،کاوشگر و جدا از جسم بود .اندکی تحقیرآمیز بود ،اندکی بیحال ،قدری بیرحم .نزدیک بود ،همچون ضربان قلب تیگالری و در عین حال تا بینهایتها دور بود. صدا گفت« :در جستجوی چه هستی تیگالری؟ گمان میکنی میتوانی بدون مجازات وارد قصر مآل دوئب شوی؟ دیگران ،بسیاری از آنها با چنین مقاصدی قبل از تو آمدهاند .اما همهشان بهای بیپرواییشان را پرداختهاند». تیگالری گفت« :در جستجوی دوشیزه آتله هستم ،با او چه کردهای؟»
فانتزی 7 x
41
ِ انگیزی او استفادهای خاص ببرد .آن استفاده صدا پاسخ داد« :آتله بسیار زیباست .قصد مآل دوئب بر این است که از دل چیزی نیست که یک شکارچیِ حیوانات وحشی از آن سر در بیاورد...تو نادانی تیگالری». شکارچی اصرار کرد« :آتله کجاست؟» «او رفته تا سرنوشتش را در هزارتوی مآل دوئب بیابد .خیلی نگذشته که جنجگو موکایر ،که او را تا قصر من دنبال کرده بود ،به توصیهی من رفت که جستجویش را میان پیچ و خمهای آن هزارتوی بیمسیر و تمام نشدنی دنبال کند .حاال برو تیگالری و تو هم آتله را بجوی .رازهای بسیاری در هزارتوی من هستند و در میانشان شاید یکی باشد که مقدر شده تو حلش کنی». در دیوار آینه کوب ،دری باز شد .دو تا از بردههای آهنی مآل دوئب انگار که از آینهها خارج شده باشند ،ظاهر شدند. از مردا ِن زنده بلندتر بودند و از سر تا به پا با برقی کینهتوزانه ،همچون شمشیرهای جالداده میدرخشیدند؛ جلو آمدند ،به سوی تیگالری .در دست راست هر کدامشان یک داس بزرگ بود. شکارچی ،با شتاب از در باز عبور کرد و پشت سرش صدای به هم خوردن لنگههای در را شنید.
NT AS Y.I R
ِ ِ ورودی شب کوتاه سیارهی زیکارف هنوز به پایان نرسیده بود و تمام ماهها پایین رفته بودند .اما تیگالری در مقابلش، هزارتوی افسانهای را دید که با میوههای کروی شکلی روشن شده بود که چون فانوس از طاقیِ شاخ و برگ درختان آویخته بودند .او که تنها راهنمایش نور آنها بود ،وارد هزارتو شد.
WW
W. FA
در ابتدا همچون مکانی برآمده از افسانههای پریان بود .مسیرهایی عجیب وجود داشتند ،که با ستونهایی از درختان ِ غیرعادی نقوشی که به طرز مضحکی خیره شده بودند ،مشبک شده بودند ،مسیرهایی غریب برپا شده و با چهرههای که جستجوگر را به سایهبانهای پنهانی و شگفتانگیز اجنه هدایت میکردند .انگار آن هزارتوهای بیرونی تماماً برای فریفتن و به دام انداختن طرح شده بودند .پس از آن به طرز خفیفی به نظر میرسید ،حس و حال طراح به ظلمت میل کرده ،بدشگونتر و مصیبتبار ترشده .درختانی که با گلهای در هم پیچیده و پر پیچ و تابشان در امتداد مسیر به خط شده بودند ،نشان نبرد و شکنجه بودند ،و با قارچهای سمیِ عظیمی روشن شده بودند که به نظر میرسد شمعهای سمیِ بدشگون بر خود دارند .مسیر به سمت چالههای هراسناکی پایین میرفت که با آتشهای جادوییِ در پیچ و تاب ،روشن کاشیکاری شیطانی از میان حکاکیهای ِ ِ تنگ شاخ و برگهایی به سمت باال میرفت ،که شده بودند ،و یا از پلکانی با مانند چشمان اژدها میدرخشیدند .در هر پیچ ،مسیر دو قسمت میشد ،انشعابها چند برابر میشدند و اگرچه تیگالری در هنر جنگلیاش ماهر بود ،برایش غیرممکن بود که ر ِد پرسه زدنهایش را دوباره پیدا کند .او به راه ادامه داد ،امیدوار بود بخت او را به سوی آتله رهنمون کند و دفعات بسیاری نامش را بلند صدا زد اما تنها پژواکهایی دوردست و استهزاآمیز و یا غرشهای دردناک جانورانی ناپیدا پاسخش دادند. ِ مارهای نهس ِر بدطنیت باال میرفت ،که اطرافش به شکلی متالطم در پیچ و تاب بودند ،حلقه حاال داشت از میان علفزا ِر میشدند و باز میشدند .راه روشنتر و روشنتر شد ،میوههای شبتاب و شکوفهها ،رنگپریده و بیمارگون بودند، مرگ میهمانی یک ساحره .اولین از سه خورشید طلوع کرده بود و اشعههایش که به ِ ِ همچون شمع ِ رنگ زر ِد های رو به نارهندی بودند ،داشتند از میان شاخ و برگهای زهرآلود و به هم پیچیدهی درختان مو ،به داخل نفوذ میکردند. در دور دستها ،همسرایی صداهایی بیپروا را شنید که مانند زنگهایی واضح بودند و به نظر میرسید از ارتفاعی پنهانی ،یک جایی در هزارتوی مقابلش فرو می ریختند .نمیتوانست کلمات را تشخیص دهد ،اما لهجهها مانند یک اعالن رسمی ،مملو از پایانی بدشگون بودند .صداها قطع شدند و هیچ صدایی به جز هیسهیس و خشخش گیاها ِن در حال جنبش نبود. حاال ،همانطور که تیگالری به جلو میرفت ،به نظر میرسید هر قدمش از قبل مقدر شده .دیگر آزاد نبود راهش را انتخاب کند ،زیرا بسیاری از مسیرها چنان پوشیده از چیزهایی شده بودند که جرات رو به رو شدن با آنها را نداشت 42
فانتزی 7 x
و مسیرهای دیگر با دروازههایی ترسناک از کاکتوس مسدود شده بودند ،یا به چالههایی میرسیدند که پر بودند از زالوهایی که از مارهای آبی بزرگتر بودند .دومین و سومین خورشید هم طلوع کردند ،با پرتوهای زمردین و خونین ِ ِ توری عجیبی را که داشت به طرزی اجتنابناپذیر در اطرافش بسته میشد ،افزایش میدادند. وحشت خود، از پلکانی باال رفت که درختا ِن موی خزندهسان تسخیرش کرده بودند و گوشههایش را عودهای آشفته و درهم تنیده ،پر کرده بودند .به ندرت میتوانست ،حدود پایین را ببیند ،یا طبقاتی را که داشت به سویشان میرفت. یکجایی دربنبست یکی از حیوانات میمونوار مآل دوئب را دید ،جانوری تاریک و وحشی ،براق و درخشان مانند یک سمو ِر خیس بود ،انگار در یکی از آن چالهها حمام کرده باشد .با غرشی گرفته از کنارش عبور کرد ،به خودش میپیچید ،همانطور که دیگران از بد ِن مشمئز کنندهی او احتراز کرده بودند ...اما هیچکجا نمیتوانست دوشیزه آتله یا جنگجو موکایر را بیابد که در داخل شدن به هزارتو از او پیشی گرفته بود.
NT AS Y.I R
ِ کوچک عجیب از عقیقهای رنگارنگ و مستطیل شکل رسید که گلهای عظیم محاصرهاش کرده به یک سنگفرش بودند ،گلهایی که پرچمهایی چون برنز و زنگولههای خمیدهی عظیمی داشتند که میتوانست دهانهای شیمراهایی باشد که خمیازه میکشند تا گلوهای سرخشان را به نمایش بگذارند .روی سنگفرش و از میان شکافی باریک در این پرچین ِ ردیف شکوفهها خیره شد ،چون به نظر میرسید راه اینجا به پایان میرسد. منفرد به جلو گام برداشت و بعد با تردید به سنگفرش زیر پایش از مایعی ناشخناخته و چسبناک ،تر بود .احساسی از خطر درونش به جنبش درآمد و چرخید تا پرچم هر یک از گلها، قدمهای آمده را بازگردد .در اولین حرکتش به سوی ورودیای که از آن داخل شده بود ،از ِ ساقهای بلند همچون سیمی ساخته از برنز ،صاعقهوار خارج شد و دور مچ پایش حلقه زد .به دام افتاده و بیپناه وسط تو ِر محکم شده ،ایستاد .بعد ،در همان حال که با درماندگی تقال میکرد ،شاخهها شروع کردند به خم شدن و کج شدن به سوی او ،تا جایی که دهانهای قرمز شکوفههایشان همچون حقلهای از هیوالهای قوز کرده به نزدیکی زانوهایش رسید.
WW
W. FA
نزدیکتر آمدند و تقریباً لمسش کردند .ابتدا از لبهایشان مایعی شفاف و بیرنگ به آرامی شروع به چکه کرد و بعد در جویبارهایی کوچک سرازیر شد و روی پنجهها ،مچها و ساقهای پایش فرو ریخت .به شکلی وصفناپذیر ،گوشت تنش زیر آن چین میخورد ،بعد یک کرختی گذرا بود و بعد سوزشی شدید مانند نیش هزاران حشره .میان سرهای بیشمار گلها ،دید که پاهایش تغییری هولناک و اسرارآمیز یافتهاند .موهای طبیعیشان زیادتر شده ،و شکلی پشمالو مانند پوست میمونها به خود گرفته ،ساقهایش هم به نوعی کوتاهتر شده و مچ به پایینش بلندتر شده بود ،با پنجههای انگشتمانن ِد زمختی همچون حیوانات مآل دوئب. با آشفتگی از خطری بینام و نشان ،خنجر نوک شکستهاش را بیرون کشید و با سرعت شروع کرد به ضربه زدن به گلها .گویی به سرهای زرهپوش اژدهایان حملهور شده ،یا به زنگهای نواخوان آهنین حمله کرده باشد .تیغش از قبضه شکست .بعد شکوفهها ،که به شکلی هولناک بلند میشدند ،داشتند اطراف کمرش خم میشدند ،داشتند کفلها و رانهایش را با آبدهان شیطانیشان شستشو میداند. با احساساتی همچون کسی که در کابوسی غوطهور است ،فریا ِد وحشتزدهی یک زن را شنید .بر فراز گلهای مواج، نظارهگر صحنهای غریب بود؛ هزارتویی که پیش از این نفوذناپذیر بود ،گویی با جادو به دو نیم میشد .پنجاه پا آن سو تر، روی سطحی به موازات سنگفرش عقیق ،سکویی منحنی شکل از سنگی به سفیدی ماه قرار داشت؛ در مرکزش ،دوشیزه ِ حالت شگفتی مکث کرده بود. آتله که داشت بر روی پیادهرویی برافراشته از سنگآذرین ،از هزارتو خارج میشد ،با تمساح سنگیِ عظیمی که پشت به سکو ایستاده بود ،آینهای از فلزی سخت به سمت باال نگاه داشته مقابلش ،در پنجههای ِ شده بود .آتله که انگار از یک جور تصویر عجیب شگفزده شده باشد ،به قرص خیره شده بود .در میانهی راه
فانتزی 7 x
43
بین سنگفرش و سکو ،ردیفی از ستونهای باریک برنجی در فواصل زیاد از هم قد برافراشتند ،سرستونهایی داشتند که بر آن تصاویری از سرهای شیاطین حکاکی شده بود. تیگالری میخواست آتله را صدا کند .اما در آن لحظه او یک قدم به سوی آینه برداشت ،انگار چیزی که در اعماق آن میدید ،به سوی خود میکشیدش ،و به نظر میرسید قرص راکد با نوعی شعلهی تابان درونی روشن باشد .چشما ِن شکارچی از پرتوهای تیزی که یک لحظه از آن به بیرون جستند ،نابینا شد ،پرتوها دوشیزه را در خود گرفتند و در جا خشک کردند .وقتی تاری چشمش و لکههای چرخان رنگی برطرف شد ،آتله را دید در ژستی تندیسوار ،که هنوز داشت با چشمان حیرتزده به آینه خیره نگاه میکرد .دیگر تکان نخورد ،شگفتی در چهرهاش نقش بسته بود ،و به ذهن تیگالری رسید که او مانند زنانی بود که در تاالر طلسم شده در حرمسرای مآل دوئب به خواب رفته بودند .هم زمان که این فکر به ذهنش رسید ،زنگ همسرایی صداهایی آهنین را شنید که گویی از سرهای هیوالهای حکاکی شده بر ستونها سرچشمه گرفته باشد.
NT AS Y.I R
صدا با لحنی رسمی و بدشگون اعالم کرد« :دوشیزه آتله خود را در آینهی جاودانگی مشاهده کرده و از فساد و تغییر زمان فراتر رفته است». تیگالری حس کرد انگار دارد در مردابی وحشتناک و ناشناخته غرق میشود .نمیتوانست هیچ چیز از اتفاقی که برای آتله افتاده درک کند ،سرنوشت خودش هم رازی بود به همان تاریکی و ترسناکی و فراتر از راهحلهای یک شکارچی ساده. حاال شکوفهها تا شانههایش باال آمده بودند ،داشتند بازوها و بدنش را میشستند .زیر کیمیاگری منزجرکنندهشان ،تغییر ِ پوست خزی بلند ،روی سینههایی که ستبرتر میشدند سر برآورد؛ بازوها بلندتر و میمونسان شده شکل ادامه داشت. بودند ،و دستهایش هم شبیه به پاهایش شدند .از گردن به پایین ،تیگالری هیچ تفاوتی با جانوران میمونوار باغ نداشت.
WW
W. FA
ِ وحشت تحقیر آمیز و بیپناه ،منتظر تکمیل دگردیسی ماند .بعد آگاه شد که مردی در لباسهای موقر با چشمان در آن و دهانی مملو از بیزاری از چیزهای عجیب ،در مقابلش ایستاده .پشت سر مرد ،دو تا از ماشینهای داس به دست ایستاده بودند .مرد با صدایی که یکجورهایی سست بود ،کلمهای ناشناخته به زبان آورد که با پژواکی مرموز در هوا ارتعاش یافت .دایرهی گلهای خمیده از تیگالری عقب کشیدند و جایگاه قبلیشان در بیشهای انبوه را بازیافتند .پیچکهای انعطافپذیر از مچهای او عقب کشیدند .در حالی که به سختی میتوانست آزادیاش را درک کند ،صدایی برنجین شنید و با گنگی دانست که سرهای هیوالهای ستونها صحبت کرده و گفتهاند: «شکارچی تیگالری در شهد شکوفه ِ های نخستین عنص ِر زندگی شستشو کرده و از همه جهت ،از گردن به پایین به شکل جانورانی در آمده که شکارشان کرده». وقتی همسرایی به پایان رسید ،مر ِد ضعیف در لباس موقر نزدیکتر آمد و او را خطاب قرار داد: «من ،مآل دوئب ،تصمیم گرفتهام با تو دقیقاً همان گونه رفتار کنم که با موکائر و دیگران کردهام .موکایر همان جانوری بود که در هزارتو دیدی ،با پوستی تازه ساخته شده که هنوز از شهد گلها خیس و براق بود ،و برخی از قبلیها را هم در اطراف قصر دیدی .به هر حال ،من فهمیدم که هوسهایم همیشه یکجور نیستند .تو ،تیگالری بر خالف دیگران حداقل از سر به باال یک انسان باقی میمانی ،آزادی که سرگردانیات در هزارتو را از سر بگیری و اگر میتوانی از آن بگریزی. دوست ندارم دوباره ببینمت و بخشندگیام از جایی به جز احترام قائل شدن برای گونهی تو سرچشمه میگیرد .حاال برو، هزارتو پیچ و خمهای بسیار دارد که هنوز باید بپیماییشان».
44
فانتزی 7 x
احترامی عظیم در وجود تیگالری بود ،درندهخویی بومیاش ،خشونت وحشیانهاش با خواستهی بیحال ساحر رام شده بود .با یک نگاه به عقب ،از سر نگرانی و شگفتی به آتله ،مطیعانه عقب کشید ،همچون میمونی عظیم خمیده راه میرفت. در حالی که پوست خزش در مقابل سه خورشید ،با حالتی خیس میدرخشید ،در میان هزارتو ناپدید شد. مآل دوئب به خدمتگزاران آهنیاش پیوست و به سراغ پیکر آتله رفت که هنوز با چشمانی حیرتزده به آینه خیره شده بود. او که ماشینِ نزدیکتر به خود را با نام صدا میزد ،گفت« :مونگ لوت ،همان طور که میدانی میلم بر این بوده که زیبایی زودگذر زنان را جاودانه کنم .آتله ،مثل دیگران پیش از خودش ،هزارتوی نبوغآمیز من را اکتشاف کرده بود ،و به آن آینه نگاه کرده بود که پرتوهای ناگهانیاش گوشت را به سنگی زیباتر از مرمر که از آن کمطاقتتر نیست ،بدل میکند...همچنین تو میدانی هوسم بر این بوده که مردان را با شیرهی گلهای مصنوعی به جانوران بدل کنم ،تا صورت ظاهریشان با ِ ذات باطنیشان بیشتر همخوانی داشته باشد .خوب نیست که این کارها را کردهام مونگ لوت؟ آیا من مآل دوئب نیستم که صاحب تمام قدرتها و دانشها هستم؟»
NT AS Y.I R
ماشین پاسخ داد« :بله ارباب ،شما مآل دوئب هستین ،همهدانا و همهتوانمند و خوب است که شما این کارها را انجام دادهاید». مآل دوئب ادامه داد« :به هر حال ،حتا تکرار عالیترین معجزات هم بعد از چند بار ماللآور خواهد بود .فکر نمیکنم با هیچ زن دیگری به این روش برخورد کنم ،یا با هیچ مرد دیگری .بهتر نیست مونگ لوت ،که جادوگریهایم را در آینده تغییر دهم؟ آیا من مآل دوئب نیستم ،کاردان و مبتکر؟»
WW
W. FA
«به راستی که شما مآل دوئب هستی ،و بدون شک برایتان خوب خواهد بود که جادوهایتان را تغییر دهید». مآل دوئب از پاسخهایی که ماشین داده بود ،ناراضی نبود .او چندان اهل گفت و شنود نبود ،مگر در مورد طنین آهنین صدای خدمتگذاران فلزیاش که همیشه با هر چه او میگفت موافقت میکردند و او را از رنج مباحثه خالص کرده بودند .و شاید حتا زمانهایی بود که او از این هم خسته شده و سکوت زنان سنگشده را ترجیح میداد یا گنگیِ جانورانی را که دیگر نمیتوانستند خود را مرد بنامند.
فانتزی 7 x
45
بئا و برادر پرندهاش نوشته :جین ولف برگردان :شیرین سادات صفوی این داستان نخستین بار به تاریخ ۱۵تیر ١٣٨٧در آکادمی فانتزی منتشر شده است و به مناسبت هفتهی سوم از برنامهی «بازخوانی آثار» بازنشر مییابد .هفتهی سوم به بازخوانی داستانهای فانتزی آکادمی فانتزی اختصاص یافته است.
پرستار گفت« :برادرت همین االن رفت».
NT AS Y.I R
بئا 1نگاهی به ساعتش انداخت و گفت« :پس زیاد نمونده». ساعت شش بود؛ ساعات مالقات از شش تا هشت بود.
پرستار گفت« :اجازه نداشت بره تو .تا وقتی که بیرون نیومده بود ،ندیدمش».
بئا برگه را امضا کرد و به سمت آسانسور رفت .آسانسور نرم و بیصدا حرکت میکرد – با خودش فکر کرد برای بیمارستانی که در ۱۹۲۰ساخته شده ،عالی است.
W. FA
راهرو تمیز به نظر میرسید ،گرچه میدانست نیمهی سبز تیرهی دیوار که به اندازهی قد یک پسربچه بود و نیمهی سبز روشن که از ارتفاع سر پسربچه تا سقف امتداد داشت ،برای پوشاندن کثیفی انتخاب شدهاست .قبل از اینکه او به دنیا بیاید ،این دیوارها سفید و به طرزی معصومانه تمیز بودند و این سالنها به جای این که بوی خوشبو کنندهی محیط بدهند، بوی مایع ضدعفونی میدادند.
WW
اوضاع همیشه بهتر نمیشد .بعضی اوقات بدتر میشد .پدر میرفت .زود .خیلی زود .میرفت ،و دیگر به نزد او بر نمیگشت. بهترین و سرحالترین لبخندش را تحویل پیرمرد درون تخت داد و گفت« :سالم بابا .امروز حالت چطوره؟» «سبکم».
صدایش زیر ولی آهنگین بود ،انگار موجود کوچکی داشت درون گلویش فلوت میزد .پیرمردها هیچوقت چنین صدایی ندارند .برای اولین بار به ذهنش رسید که تا به حال هیچکس به این موضوع اشاره نکردهاست. «بشین بئا .نمیتونم ببینمت». Bea-1
46
فانتزی 7 x
او روی صندلی کوتاه بیمارستان نشست ،و در کنار آن تخت بلند ،صورتهایشان تقریبا در یک سطح قرار گرفت. «بابا ،بنجی 2اومده بود؟ یکی از پرستارها گفت که اومده بود». «اون؟» صدای آهنگین و ضعیفش تحقیرآمیز نبود ،خسته بود« :اون نمیآد .هیچوقت». چشمهایش به سمت او برگشتند ،چشمانی که نسبت به چشم سایر افراد ،آرامتر میچرخیدند .سفیدی چشمهایش زرد شده بود. «نشستهای .خوبه .میخوام از مردم پرندهای برات بگم». با خودش فکر کرد ،منظورش پرندهبینها است.
NT AS Y.I R
«مردم بزرگ ما را دوست نداشتند ،بئا .زهر پخش میکردند تا ما را نابود کنند .من و آنی ،3فرار کردیم .شاید بقیه هم فرار کردند .نمیدونم .ولی کسی با ما نبود .فقط من و آنی بودیم برای ...نمیدونم .بعضی اوقات وقتی بهش فکر میکنم، به نظر طوالنی میآد .فقط »... «آنی کی بود بابا؟»
«شاید فقط یک یا دو روز بود .شاید تا قبل از این که اون را بگیرند ،سه روز شده بود .بعد از این که دفنش کردم ،جلوتر و جلوتر رفتم تا از دستشون فرار کنم ،بئا .اوه ،میدونستم یه دروازه کجاست .ولی نمیخواستم برگردم .مساله این بود که ،برگردم سراغ چی؟ مساله همیشه همین بود .ساختمانهای زشت توی خیابونهای زشت و کاری که ازش متنفر بودم. به نظر من این طوری بود ،و خودم میدونستم و نمیخواستمش».
W. FA
«ولی بابا »...
«حتا نمیتونی بفهمی برای چی موندم ،چون هیچوقت اونجا را نخواهی دید .گلهایی بزرگتر از من ،با عطری چنان خوشبو که آدمو مست میکرد .چشمههای خنک برای نوشیدن ،و چشمههای داغ .بعضیهاشون آن قدر داغ بودند که برای شستشو باید یک مایل از چشمه پایینتر میرفتی .درختهای سر کشیده به آسمان ،با مردم بالداری که میون اونا زندگی میکردند».
WW
«مردم پرندهای بابا؟ منظورت همینه؟»
«من میتونستم از اون درختها باال برم بئا ،یا حداقل از چند تاشون .میدونی ،اونهایی که تنهی زبری داشتند .میتونستم خیلی باال برم .ولی من بال نداشتم .هر روز تماشا میکردم .شبها ،وقتی گودال کوچیک یا چیزی باالی سطح زمین پیدا میکردم ،خوابش را میدیدم – این که وقتی از خواب بیدار میشوم بال دارم و از درختی به درخت دیگه پرواز میکنم و بعضی اوقات تا باالی بلندترین درخت میروم ،جایی که هوا رقیق و سرد است .بیدار میشدم ،و برای یک یا دو دقیقه فکر میکردم واقعیت داشته و سعی میکردم بالهام را حس کنم و تکونشون بدم». پیرمرد درون رختخواب خندید؛ خندهاش انگار صدای جیرنگ جیرنگ خشکی بود که از ته چاه به گوش میرسید. Benjy -2 Annie -3
فانتزی 7 x
47
«بعدش ،بعضی اوقات فریاد میزدم بئا .مثل یه بچه گریه و زاری میکردم .اگر من را میدیدی شرمنده میشدی». «من هیچوقت به خاطر شما شرمنده نمیشم بابا». «گفتم امکان نداره روزی برسه که تصمیم بگیرم برگردم ،ولی اشتباه میکردم .باید دلم برای بعضی چیزهای خاص تنگ میشد و بعضی چیزها را فراموش میکردم ،تا تصمیم بگیرم که دیگه بسمه .میدونی ،زبونشون را یاد گرفتم ،یا حداقل کمی از اون را ،ولی هیچوقت یکی از اونها نبودم .و خودم هم این را میدونستم .به خودم میگفتم اونها از قماش من نیستند – که حقیقت هم داشت – و به نفعمه تا برگردم سراغ مردم خودم .که به نفعم نبود». «یعنی ما این قدر بد هستیم؟»
NT AS Y.I R
«تو نه بئا .بذار ادامه بدم .میدونی ،حرکت کند بود .اگر بال داشتم ،میتونستم یک ساعته انجامش بدم .ولی نداشتم و مشکل اساسی هم همین بود .مجبور بودم راه بروم ،و زمین هم خطرناکترین قسمت بود .هر چه باالتر میرفتی ،جات امنتر بود .همیشه همین طور بود .بنابراین تا وقتی که میتونستم از شاخهای به شاخهی دیگر میرفتم .بعضی اوقات اونا به هم میرسیدند و میتونستم روشون راه بروم .بعضی اوقات مجبور بودم بپرم ،و این کار خیلی خطرناک بود .بعضی اوقات هم هیچ چیز نزدیکی وجود نداشت .مجبور بودم بروم پایین روی زمین ،کلی بروم پایین و دوباره کلی برگردم باال .ترسناک هم بود .هر لحظهای که روی زمین بودم ،وحشتزده بودم ،و هر دقیقهای که به زمین نزدیک میشدم میترسیدم». بئا دامنش را روی زانوهایش مرتب کرد ،کاری که هر وقت داشت فکر میکرد ،انجام میداد« :بعضی چیزها هستند...بعضی چیزهایی که از بچگی یادم میآد بابا .سگی که وقتی بچه بودیم ،برای بنجی خرخر میکرد...تو هیچوقت نمیترسیدی، هیچوقت از هیچچیز یا هیچکس نمیترسیدی ،و همه هم این را میدونستند .همهی بچهها .همهی همسایهها».
«وقتی بچه بودم بابا؟»
W. FA
خندهی خشک و دوردست دوباره بازگشت« :بعد از مدتی که آنجا بودم؟ نه .نه .نمیترسیدم .من از دست چیزهایی فرار کردم که یه سگ کوچولو براشون پیش غذا بود .تو هم پنهان شدی .یک بار .یادت میاد؟»
WW
برای اولین بار ،بئا اتاق بیمارستان را واقعاً میدید ،تمام خاکستری و سبز روغنی ،بجز دسته گلی که از سر کارش برای پدر فرستاده بود. «معلومه .خیلی وقتها .بیشتر اوقات پشت کاناپه .زیر میز اتاق غذاخوری .حتا توی رختکن». «قبلتر از اون». دوباره دامنش را مرتب کرد« .خوب ،اون »... «اون دفعه نه .عقبتر برو». «حتا نمیذاری بگم بابا».
48
فانتزی 7 x
«ولی »... «عقبتر .برو عقب .من مدت زیادی باقی نمیمونم بئا». او چشمانش را بست ،و چیز وحشتناکی در سیاهی گام برداشت و بوی تندش را در هوای خوشبو و لطیف پخش کرد. «اینجا! همینه! کجایی؟» «میون برگها». صدای خودش را شنید ،و حتا خودش هم نمیدانست دارد چه میگوید« .برگهای بزرگ بابا »... چشمانش باز شد« .امکان نداره این قدر بزرگ بوده باشند».
NT AS Y.I R
«یادت اومد».
سعی میکرد لبخند بزند ،ولی مرگ (نامریی و همیشه حاضر) هر لبخند را نابود میکرد. «اگر میخواستی میتونستی ببینی .من مادرت را پیدا کردم بئا .یک روز که داشتم سعی میکردم به اینجا برگردم ،روی زمین پیداش کردم .بالش زخمی شده بود .به شاخه یا چیزی برخورد کرده بود .خودش هم هیچوقت نفهمید به چی خورده بود .السی 4نه .السی را نمیگویم». «مادر واقعیم».
W. FA
«درسته بئا .مادر واقعیت .بهش میگفتم آوا ،5حتا اگر اسمش این نبود .اسم واقعیاش را نمیتونستم آواز بخونم ،بنابراین آوا صداش میکردم». «تو و مامان همیشه میگفتید که من را به فرزند خواندگی قبول کردید».
WW
گلها میبایست اتاق را عطرآگین میکردند ،ولی به دالیلی این کار را نمیکردند .فقط بوی خوشبو کنندهی هوا میآمد. «تقریباً همین طور بود بئا .السی تو را به فرزندخواندگی قبول کرد ،و وقتی بنجی اومد با تو مثل »...
بئا سرش را تکان داد و گفت« :اون مرده بابا .دوباره یادم ننداز چطوری باهام رفتار میکرد .اسم اون زن آوا بود؟»
«نه ...نه واقعاً .ولی من این طوری صداش میکردم .نمیتونستم اسم واقعیش را آواز بخونم .نگفتم؟ بالش را زخمی کرده بود ،بال سمت راستی را .نه این که بریده یا چیز دیگهای شده باشه ،ولی نمیتونست درست جمعش کنه و نمیتونست پرواز کنه .عادت داشت وقتی میخوابیدیم اون را رومون بکشه». بئا میتوانست به این حرف اعتراض کند ،ولی انگار چیزی درونش جلوی او را گرفت. Elsie -4 Ava-5
فانتزی 7 x
49
«وقتی پیداش کردم ،در حال مرگ بود .چیزی برای خوردن نداشت .من از درخت باال رفتم ،یه کم خودم خوردم ،و چند تایی هم برای اون پایین بردم». چشمان پیرمرد بسته شد. «بابا؟» «فقط دارم به خاطر میارم بئا .هنوز آمادهی رفتن نیستم ،و تا وقتی آماده نباشم نمیرم». او ساکت شد و نفسهای عمیقی کشید.
NT AS Y.I R
بئا صبر کرد و عاقبت پدرش گفت« :باید التماسش میکردم تا بخوره .غذا رو میگذاشتم توی دهنش و التماسش میکردم که بجوه .میدونی ،همهاش هم با زبون اشاره .اون موقع نمیتونستم این آوازها را بخونم ،و هیچوقت هم آوازخوان خوبی نشدم .نصف چیزی که اونا بودند هم نشدم .ولی مجبورش کردم بخوره ،و بعدش کمی بهتر شد ،یه کم قویتر و مجبورش کردم یه مقدار باال بره .نه خیلی زیاد ،ولی از زمین دور شدیم و این طوری امنتر بود». بئا سری تکان داد و به این فکر فرو رفت که او همیشه همین طوری بود یا نه .آیا این همان چیزی بود که تمام این مدت پنهان میکرد؟ این دیوانگی را؟ «خیلی زود دو نفری باال و باالتر رفتیم .اون باال یه لونه ساختیم – حتا بهتر از اونی که پرندههاشون میساختند ،چون من از ساخت و ساز بیشتر سر در میآوردم .صبر بیشتری هم داشتم .وقتی تموم شد ،میدونستم که آمادهی تخمگذاریه .خودش بهم گفت ،بخشی با اشاره .ولی بخشی هم با آواز ،چون دیگه کمی میفهمیدم ،و حتا خودم هم یه کم آواز میخوندم. همیشه به آوازهام میخندید ،ولی اهمیتی نمیدادم».
W. FA
بئا گفت« :السی هم عادت داشت به تو بخنده .فقط اون موقعها بود که دلم برات میسوخت .تو خوب بودی ،خیلی عالی بودی .ولی سعی میکردی براش بیسبال رو توضیح بدی ،و انگار هیچوقت نمیفهمیدی که اون اص ً ال نمیخواد بدونه». «من هیچوقت آدمهایی که نمیخواستند بدونند را درک نکردم بئا».
«و پنهان نگه داشتن اون این همه سال ،تو رو عذاب میداد».
WW
صدای آهنگین حاال فروتن شده بود و طنین عذرخواهانهای در آن به گوش میرسید که فقط از یک دستگاه موسیقی بر میآمد« :خوب حاال ،شاید دلت نخواد اینها را بدونی .در مورد من و آوا .ولی این در مورد تو هم هست ،بنابراین باید بدونی».
بئا آهی کشید و به این فکر افتاد که انگار همان طور که خودش دارد از پا میافتد ،گلهایش هم دارند پژمرده میشوند. «بنابراین ادامه بده لطفاً .میخوام بدونم». آگاهی از این که پدرش در عین دیوانگی مرده ،تا چه مدت زمانی او را عذاب میداد؟
50
فانتزی 7 x
«اون تخم گذاشت ،و همون طور که میدونستم دو تا تخم بود .وقتی زنها تخم میگذاشتند ،همیشه دو تا بود .یک بار در این مورد ازش سوال پرسیدم ،اون هم سینههاش را نشونم داد – گفت هر بچهای یک سینه ،و حتا حاال هم که فکرش را میکنم ،به نظرم از کاری که ما میکنیم منطقیتر بود». احتماال تا آخر عمرش. تخم مرغها سفید یا قهوهای .تخمهای درشت آبی رنگ با خالهای طالیی و سفید. «تخمها خیلی قشنگ بودند .نه مثل ِ کاری که اونا میکنند ،اینه که معموالً زنها تخمها را گرم نگه میدارند تا مردها بروند و چیزی برای خوردن بیاورند و بعد جاشون را عوض میکنند .ولی من در غذا پیدا کردن از آوا ماهرتر بودم ،و بهتر از اون از درخت باال میرفتم ،بنابراین به اندازهی هر دومون غذا پیدا میکردم و به لونه میبردم ،و اونجا با هم غذا میخوردیم». بئا که سعی میکرد شجاع باشد ،سری تکان داد و گفت« :چه خوب».
NT AS Y.I R
«آره .واقعاً خوب بود .یادش میافتم و »... نمیدانست چه بگوید.
«و آرزو میکنم که کاش هیچوقت تمام نمیشد .خوب ،تمام شد .نه به خاطر این که آوا مرد – نمرد ،حداقل نه اون موقع – ولی به خاطر این که تخمها شکسته شدند .همیشه یک پسر و یک دختر بود .گفته بودم؟» «نه بابا .تا االن نگفته بودی».
«البته نه همیشه ،ولی تقریباً بیشتر اوقات این طوری بود .برای ما هم همین طور .دختره »...
W. FA
بئا دستهایش را در هم فشرد و گفت« :اوه بابا!»
«آبی روشن». «درسته .چشم اونا تیرهاست ،یا حداقل مال آوا این طور بود».
WW
«پس ِر بالدار بود .اول فکر میکردم بچهی من نیست .فقط یه چیز کوچیک بود .هر جفتتون این طوری بودید .اگر دکترها بودند میگفتند نارسید .البته میشد ازتون نگهداری کرد ،و هر روز بزرگتر میشدید .وقتی پس ِر بزرگتر شد ،فهمیدم بالخره مال خودمه .صورتش مثل صورت خودم بود ،همون صورتی که توی عکسهای مادرم دیده بودم ،و چشمهایش هم رنگ من بود».
«مثل من بابا؟» «درسته .درست مثل تو ،چون این تو بودی بئا .تو اون دخت ِر بودی .میدونم که یادت نمیآد ،ولی تو بودی و تو هم مثل من بالی نداشتی .آوا وانمود میکرد خوشحاله ،در حالیکه بدجور داشت نابودش میکرد .میتونستم زیر لبخندهایی که میزد رنجش را ببینم ،و این قلبم را میشکست». «بنجی بال نداره بابا».
فانتزی 7 x
51
سعی میکرد کلماتش را تا جایی که میتوانست آرام و دوستانه کند. «بدون لباس هم دیدمش ،خیلی این طوری دیدمش ،و اون بالی نداره». «معلومه که نه بئا». پیرمرد درون تخت اندکی بیصبر به نظر میرسید« :بنجی پسر السی است ،پسر السی و من .ولی این برادر تنی تو بود». «برادر تنی؟» احساس میکرد او و پدرش در یک رؤیا حرف میزنند. «درست همین را گفتم».
NT AS Y.I R
چشمان پیرمرد بسته شدند ،اول یک چشم و بعد از پنچ ثانیه ،چشم بعدی .او دستش را گرفت و آن را میان دست خودش گرم کرد و به نفسهای خشدار او گوش داد .نیم ساعت بعد ،وقتی عاقبت به خودش جرات داد که حرفی بزند ،دیگر جوابی در کار نبود. ِ دست پیرمرد را در دستانش گرفته بود. وقتی رایبورن 6و مگان 7کوچولو وارد شدند ،او هنوز رایبورن گفت« :حالش چطوره عزیزم؟»
او آهی کشید ،و رایبورن سوالش را اندکی بلندتر و این بار بدون ذکر «عزیزم» تکرار کرد.
W. FA
بئا زمزمه کرد« :مُرد».
رایبورن نگاهی به مگان انداخت و بعد دوباره به بئا نگاه کرد.
بئا دوباره آهی کشید و گفت« :باید یاد بگیره ،و االن هم وقت یاد گرفتنه .مگان ،اون قورباغهای که توی باغچه پیدا کردی را یادت میاد؟» و با تکان دادن سر ،حرفش را تصدیق کرد.
WW
«خشک شده بود».
«خوب ،اتفاقی که برای اون قورباغه افتاد ،برای بابابزرگ افتاده .بیا دستش را بگیر .اذیتت نمیکنه». «هیچوقت اذیت نکرده». دست سرد پیرمرد ،سه مرتبه بزرگتر از دست گرم و گوشتالود دخترک بود.
بئا گفت« :درسته .هیچوقت اذیت نکرده و هیچوقت هم اذیت نمیکنه .حاال رفته پیش فرشتهها عزیزم ،جایی که میتونه Raeburn -6 Megan-7
52
فانتزی 7 x
برای خدا تعریف کنه تو چه دختر خوبی هستی». مگان دوباره سری تکان داد. آن شب بئا – این بار جوانتر از مگان – یک بار دیگر میان برگها پنهان شد .چیزی عظیمالجثه میان شاخهها راه میرفت؛ صدای پایی آرامتر از صدای آه ،میان فریادهای مادرش به گوش میرسید .زود ،خیلی زود ،او را پیدا میکرد. بیدار شد. رایبورن از تخت بیرون رفت و داشت دنبال دمپاییهایش میگشت که بئا گفت« :مامان مرده». او بئا را در آغوش گرفت و صدایش آرامتر از همیشه بود«:اِیس 8بود عزیزم». و بعد ،وقتی حس کرد بئا درک نمیکند ،تکرار کرد«:بابا بود بئا .ایسا 9مرده».
NT AS Y.I R
**** مدیر برنامهی تشییع جنازه گفت« :و حاال ،یکی یکی از کنار تابوت بگذرید تا آخرین احترامات خود را به او نشان دهید». او مرد کوتاه قد و چاقی با سری کچل بود که او را مثل نقاشیهای قدیمی دیوارهای آشپزخانه میکرد. «یکی یکی لطفاً .و لطفا از ردیف این سمت شروع کنید». بئا بلند شد.
W. FA
شیء درون تابوت ،شاید یک پیکرهی مومی بدشکل از پدرش بود .میخواست بگوید پدرم ،سرشار از زندگی بود .پدرم یک جنگجو بود ،مردی که حتا زبان تند و تیز السی هم نمیتوانست او را به زیر بکشد. ی که مرگ کنار بسترش انتظار میکشید و ذهنش به کلی از بین رفته بود. مردی که شاید حقیقت را میگفت ،حتا در حال مردی که واقعاً امکان داشت پدرم باشد ،گرچه خدا شاهد است السی هیچوقت مادرم نبود.
WW
برگشت تا دوباره روی صندلیاش بنشیند .کسی به تنهایی در ردیف آخر صندلیهای سالن مراسم نشسته بود .بنجی؟ شبیه بنجی نبود ،و مطمئناً آن کت سیاه و بلند – آن هم در حالی که در یک روز معتدل پاییزی دکمههایش را تا باال بسته بود – شبیه لباسی نبود که بنجی در جایی بپوشد. بئا به سمت او رفت و موقتاً رایبورن و مگان را فراموش کرد .مرد ناگهان بلند شد و صدای «ببخشید؟» آرام بئا هم سرعت عقب نشینیاش را کم نکرد. مرد بلند قد و قوی هیکل بود .گرچه او نمیدوید و بئا هم تند حرکت میکرد ،با کفشهای پاشنهدارش عقب افتاد و به کندی به او نزدیک شد .هنوز ده قدم عقبتر بود و هنوز داشت صدایش میزد که مرد به یکی از کوچههای بی نام حاشیهی شهر پیچید .تا به کوچه برسد ،مرد رفته بود؛ گرچه کت بارانی سیاهش خالی ،روی یک جفت کفش سیاه Ace-8 Asa-9
فانتزی 7 x
53
روی پیادهرو افتاده بود. با حسی ناخودآگاه از وحشت ،نگاهی به باال انداخت. پرندهای به اندازهی کرکس ،با بالهای هشت فوتیاش آسمان را پر کرده بود .وقتی بادی نوک درختها را به لرزه انداخت ،پرنده مثل یک کایت به هوا بلند شد و پشت سرش چیزی باقی ماند که میتوانست ... ...که میتوانست پاهای انسان باشد. **** یک نفر دید که بئا به زانو افتاد ،و شاهد این بود که در حین گریه و فریاد ،به زمین سیمانی مشت میکوبد و به پلیس زنگ زد .چند ساعت بعد ،رایبورن برای یک گروهبان دلسوز توضیح میداد که آن روز ،تشییع جنازهی پدرش بودهاست.
NT AS Y.I R W. FA WW
54
فانتزی 7 x
کالهِ متخصص نوشته :کلی لینک برگردان :مهدی مرعشی این داستان نخستین بار به تاریخ ۱۸آبان ۱۳۸۶در آکادمی فانتزی منتشر شده است و به مناسبت هفتهی سوم از برنامهی «بازخوانی آثار» بازنشر مییابد .هفتهی سوم به بازخوانی داستانهای فانتزی آکادمی فانتزی اختصاص یافته است.
سامانتا 1میگوید« :وقتی مرده باشی ،دیگر الزم نیست دندانهایت را مسواک کنی».
NT AS Y.I R
کلهر 2میگوید« :وقتی مرده باشی ،در یک جعبه زندگی میکنی که درونش همیشه تاریک است ،اما هرگز نمیترسی». کلهر و سامانتا دوقلوهایی همسان هستند .سنشان را روی هم که بگذاری ،بیست سال و چهار ماه و شش روز میشود .پای مرده بودن که وسط باشد ،کلهر از سامانتا بهتر است.
W. FA
پرستار کودکان خمیازه میکشد ،با دست کشیدهی سفیدی دهانش را میپوشاند .میگوید« :بهتان گفتم که دندانهاتان را مسواک کنید و وقت خواب است ».روی روتختیِ گلگلی ،بین آن دو مینشیند و پاهایش را روی هم میاندازد .او داشت یک بازی ورق به اسم پاونس 3را به آنها یاد میداد ،بازیای که با سه دسته ورق بازی میشود .دسته ورق سامانتا سرباز پیک و دولوی دلش گم شده و کلهر هم که یک بند تقلب میکند .دست آخر پرستار است که برنده میشود. هنوز هم روی بازویش دستمال کاغذی و خمیر ریش خشکیده به چشم میخورد .به سختی میشود حدس زد چند ساله است -بچهها اول فکر کردند او یک بزرگسال است ،ولی حاال دیگر بزرگتر از آنها به نظر نمیرسد .سامانتا اسم پرستار را فراموش کرده است. از چهرهی کلهر یکدندگی میبارد .میگوید« :وقتی مرده باشی ،تمام شب را بیدار میمانی».
کلهر میگوید «:این خانه روح دارد».
WW
پرستار یکهو در میآید که« :وقتی مرده باشی ،هوا همیشه سرد و دم و گرفته است ،و باید تمام وقت ساکت ساکت بمانی، وگرنه متخصص از راه میرسد و میگیردت».
پرستار میگوید« :میدانم .آخر من هم پیشترها همین جا زندگی میکردم». چیزی از پلهها باال میخزد ،چیزی پشت در ایستاده است، ،Kelly Link -1این داستان از مجموعه داستان Stranger things happenانتخاب شده است. Samantha -2 Pounce-3
فانتزی 7 x
55
چیزی در میان تاریکی میگرید ،مینالد؛ چیزی از میان کف [اتاق] ،آه میکشد. کلهر و سامانتا تابستان را به همراه پدرشان ،در خانهای که عمارت هشت دودکش نامیده میشود ،میگذرانند .مادرشان مرده است .االن دقیقا 282روز میشود که او مرده. پدرشان سرگرم نوشتن تاریخچهای از عمارت هشت دودکش و سرگذشت شاعری به نام چارلز چیتهم راش 4است که در هنگام تحویل قرن اینجا زندگی میکرده و وقتی سیزده ساله بوده از خانه فرار کرده و به دریا رفته ،و وقتی سی و هشت ساله بوده به اینجا برگشته .او ازدواج کرد ،صاحب یک فرزند شد ،سه جلد اشعار مزخرف و درهموبرهم ،و یک رما ِن حتا مزخرفتر و درهموبرهمتر نوشت که اسمش بود :آن که از میان پنجره به من مینگرد ،و بعدش دوباره در سال 1907 غیبش زد ،و این بار درست و حسابی گم و گور شد .پدر سامانتا و کلهر میگوید بعضی از اشعار او را میشود راست راستی خواند ،و رمانش هیچ خوبیای نداشته باشد ،الاقل خیلی طوالنی نیست.
NT AS Y.I R
وقتی سامانتا از او پرسید که چرا دربارهی راش مطلب مینویسد ،جواب داد که چون هیچکس چیزی دربارهی او ننوشته است و بعدش هم پرسید که چرا او و سامانتا نمیروند بیرون بازی کنند؛ و وقتی او اشاره کرد که سامانتا خو ِد اوست، فقط اخم کرد و گفت که وقتی هر دوی آنها شلوار جین آبی و پیراهنهای فالنل میپوشند ،چطور انتظار دارند او از هم تشخیصشان بدهد ،و مگر چه میشود اگر یکی از آنها سراپا سبز و دیگری صورتی بپوشد.
W. FA
کلهر و سامانتا دلشان میخواهد داخل ساختمان بازی کنند و بیرون نروند .عمارت هشت دودکش به بزرگی یک قلعه است ،ولی نسبت به تصورات سامانتا از یک قلعه ،غبارآلودتر و تیرهتر است .بیشتر از قلعهها مبل و مجسمههای دختران چوپان با انگشتان لبپر شده دارد ،و کمتر از آنها زره .خندقی هم در کار نیست. 5 خانه برای بازدید عموم آزاد است ،و در طول روز ،مردمی-خانوادههایی -که از جادهی مشجر بلو ریج میگذرند، توقفی میکنند تا در محوطه و طبقهی اول عمارت گردشی بکنند .طبقهی سوم یکسر متعلق است به کلهر و سامانتا .گاهی اوقات جهانگردبازی میکنند ،گاهی هم میافتند دنبال سرایدار که عمارت را به بازدیدکنندهها نشان میدهد .در این چند هفته ،حرفهایش را از بر کردهاند و هر چه میگوید آنها لب میزنند .و به او در فروش کارت پستالها و ن َُسخ اشعا ِر راش به توریستهایی که به یادگاریفروشی کوچک خانه میآیند ،کمک میکنند.
سرایدار میگوید که جنگل امن نیست.
WW
وقتی مادرها به آنها لبخند میزنند و بهشان میگویند که چقدر بانمک هستند ،آنها در جواب زل میزنند و الم تا کام هیچ نمیگویند .نور کم خانه ،باعث میشود مادرها رنگ پریده و لرزان و خسته به نظر بیایند .مادرها و خانوادههایشان، عمارت هشت دودکش را ترک میکنند ،حاال که ورودیه را پرداختهاند ،دیگر مثل قبل واقعی به نظر نمیآیند ،و البته کلهر و سامانتا دیگر آنها را نخواهند دید ،پس شاید آنها راست راستی واقعی نباشند .میخواهند به خانوادهها بگویند که بهتر است در خانه بمانند ،یا اگر الزم است بروند ،بهتر است یکراست سوار ماشینهایشان بشوند. پدرشان تمام صبح را در کتابخان ه در طبقهی دوم میماند و تایپ میکند ،و بعد از ظهرها میرود و قدم میزند .ضبط صوت بغلیاش را میبرد و فالسک بغلی پر از جنتلمن جک 6را ،ولی کلهر و سامانتا را نمیبرد. سرایدا ِر عمارت هشت دودکش ،آقای کوسالک 7است .پای چپش یک هوا از پای راستش کوتاهتر است .یک لنگه کفش پاشنه بلند میپوشد .از گوشهایش و سوراخهای دماغش ،موهای کوتاه سیاه بیرون زده ،و فرق سرش حتا یک دانه مو هم ندارد ،ولی به سامانتا و کلهر اجازه داده تا تمام سوراخ سنبههای خانه را بگردند. Charles Cheatham Rash-4 Blue Ridge -5 Gentleman Jack -6 Mr. Coeslak -7
56
فانتزی 7 x
همین آقای کوسالک بود که به آنها گفت که در جنگل مار سر مسی 8پیدا میشود ،و خانه جنزده است .میگوید که این مارها و جنها ،یک مشت موجود زودرنج و بد خلق هستند ،و برای همین هم سامانتا و کلهر بهتر است که از مسیر نشانگذاری شده خارج نشوند و از اطاق زیر شیروانی هم دور بمانند. آقای کوسالک میتواند دوقلوها را از هم تشخیص بدهد ،هر چند پدرشان نمیتواند؛ میگوید که چشمهای کلهر 9 خاکستریاند ،مثل پوست گربه ،ولی چشمهای سامانتا خاکستریاند ،مثل اقیانوس وقتی که باران میبارد. روز دومی که در عمارت هشت دودکش بودند ،سامانتا و کلهر به جنگل رفتند .چیزی دیدند که سامانتا فکر کرد یک زن است ،ولی کلهر گفت که یک مار است .پلهکانی که به زیرشیروانی میرود قفل است .آنها از سوراخ قفل سر و گوشی آب دادند ،ولی خیلی تاریک بود و هیچ چیز معلوم نمیشد.
NT AS Y.I R
و خب ،او همسری داشت ،که میگویند خیلی زیبا بوده .مرد دیگری هم بوده که او را میخواسته ،اوائل زن نمیپذیرفت، چون از شوهرش میترسید ،ولی بعد قبول کرد .شوهرش فهمید ،و میگویند که یک مار را کشت ،قدری از خون مار را برداشت و در مقداری ویسکی ریخت و به او داد .این کلک را از یکی از جزیرهنشینانی که در کشتی با او بودند یاد گرفته بود .حدود شش ماه ،در بدن زن مارهایی به وجود میآمد و بین پوست و گوشت او قرار میگرفت .میگویند که حتا میشد مارها را ببینی که در امتداد پاهای او باال و پایین میرفتهاند .میگویند که او از سر تا پا توخالی شده بود ،و این ماجرا تا زمان مرگش ادامه داشت .پدرم میگوید که خودش اینها را به چشم دیده. -تاریخ شفاهی عمارت هشت دودکش
WW
W. FA
از ُعمر عمارت هشت دودکش بیشتر از دویست سال میگذرد .این نام را به خاطر هشت دودکش ساختمان به آن دادهاند، هشت دودکشی که آن قدر گنده هستند که سامانتا و کلهر ،میتوانند دو تایی داخل یک شومینه جا بشوند .دودکشها از آجر قرمز ساخته شده ،و در هر طبقه هشت شومینه هست ،که سر جمع میشود بیست و چهار شومینه .در خیال سامانتا، سر دودکشها که از بام بیرون زده ،به تنه درختهای ستبر قرمز رنگ میماند ،که تا باالی بام پوشیده از ورقههای سنگی امتداد دارد .کنار هر شومینه ،یک سه پایهی پیش بخاری سیاه و سنگین هست ،و یک دسته سیخ بخاری چدنی به شکل مار .کلهر و سامانتا جلوی شومینهی اتاق خوابشان در طبقهی سوم ،با سیخ بخاریهای مار مانند ادای دوئل را در میآورند. باد از پشت دودکش بلند میشود و باال میآید .سرشان را که توی شومینه میکنند ،میتوانند هوای مرطوب را که مثل رودخانهای باال میرود ،روی صورتشان احساس کنند .جریان هوا بوی کهنگی و دوده و رطوبت میدهد ،مثل سنگهای کف رودخانه. اتاق خوابشان روزگاری اتاق نوزاد بوده .دوتایی با هم در یک تختخواب پردهدار میخوابند که آدم را یاد یک کشتی چهار دکله میاندازد .بوی نفتالین میدهد ،و کلهر در خواب لگد میزند .چارلز چیتهم راش ،وقتی که پسرک خردسالی بود همین جا میخوابید .دخترش هم همین طور .وقتی پدرش غیبش زد ،او هم ناپدید شد .آقای کوسالک گفت که شاید سر بدهیهای قمار بوده .شاید رفته باشند نیواورلئان .گفت که دخترک آن موقع چهارده ساله بوده .کلهر پرسید که نامش چه بود ،و سامانتا میخواست بداند که چه به سر مادرش آمد .آقای کوسالک در حرکتی تقریباً شبیه چشمک ،چشمانش را بست و گفت که خانم راش یک سال قبل از ناپدید شدن شوهر و دخترش ،در اثر یک بیماری عجیب و غریب که او را تحلیل میبرد ،مرد .گفت که اسم دختر کوچولوی بیچاره را یادش نمیآید. عمارت هشت دودکش ،درست صد تا پنجره دارد ،که هنوز هم همهشان جامهای موج دار شیشهی دست ساز دارند. سامانتا با خودش فکر میکند که با این همه پنجره ،عمارت هشت دودکش باید همیشه پر از نور باشد ،ولی در عوض، درختها به عمارت چسبیدهاند ،و برای همین اتاقهای طبقهی اول و دوم-و حتا طبقهی سوم -سبز و کم نور هستند ،انگار سامانتا و کلهر در اعماق دریا زندگی کنند .همین نور است که توریستها را به اشباح تبدیل میکند .صبحها ،و دوباره دم غروب ،مه دور خانه را میگیرد .مه گاهی خاکستری است ،مثل چشمهای کلهر ،و گاهی هم خاکستری است ،مثل Copper head -8 -9کلمات greyو ،grayیک کلمه با دو امالی مختلف هستند و خاکستری معنا میدهند .برای فرق گذاشتن بین این دو کلمه ،از حروف ایرانیک استفاده کردم.
فانتزی 7 x
57
چشمهای سامانتا. در جنگل زنی را دیدم، لبانش دو مار سرخ بود؛ به من لبخند زد ،چشمانش پر بود از شهوت و چون آتش شعله میکشید. دو سه شب پیش ،باد در دودکش اتاق نوزاد مینالید .پدرشان پتو را کشیده بود رویشان و چراغ را خاموش کرده بود. کلهر سامانتا را ترغیب کرد تا سرش را ببرد توی تاریکی شومینه ،و او هم همین کار را کرد .هوای سرد مرطوب ،صورتش را لیسید ،و انگار صدایش ،صدای صحبتی آهسته بود و زمزمهای زیر لب .درست نتوانست بفهمد صداها چه میگویند.
NT AS Y.I R
از وقتی به عمارت هشت دودکش رسیده بودند ،پدرشان تقریباً دیگر به کلهر و سامانتا محل نمیگذاشت .هرگز هم یادی از مادرشان نکرده بود .یک روز عصر ،صدای فریادش را از کتابخانه شنیدند ،وقتی که به طبقهی پایین رسیدند ،روی میز ،جایی که یک لیوان ویسکی چپ شده بود ،لکهی چسبناکی افتاده بود .پدرشان گفت که او از میان پنجره نگاهش میکرده .گفت که چشمهای او 10نارنجی بوده. کلهر و سامانتا جلوی خودشان را گرفتند و تذکر ندادند که کتابخانه در طبقهی دوم است. شب ،پدرشان که نفسهایش از مشروب شیرین شده ،وقتش را بیشتر و بیشتر در جنگل ،و کمتر در کتابخانه میگذراند. موقع شام ،که معموالً هات داگ و کنسرو لوبیایی است که در بشقابهای کاغذی یک بار مصرف ،در اتاق غذاخوری طبقهی اول ،زیر لوستر اتریشی (که درست 632کریستال اشک مانند دارد) میخورند ،پدرشان اشعار چارلز چیتهم راش را از بر میخواند ،چیزی که نه سامانتا و نه کلهر ،هیچ کدام عالقهای به آن ندارند.
W. FA
این اواخر خاطرات دریا را که راش نگه داشته بود میخواند ،و میگوید که مدارکی در آنها کشف کرده که نشان میدهد معروفترین شعر راش ،یعنی «کاله متخصص » ،اص ً ال در واقع شعر نیست ،و حتا اگر هم باشد ،راش آن را ننوشته. چیزی است که یکی از آدمهای روی کشتی صید نهنگ ،عادت داشته که برای آن که نهنگها را جادو کند و آنها را به سمت کشتی بکشاند ،آن را تکرار کند .راش تنها کاری که کرده این بوده که آن را روی کاغذ بیاورد و یک پایانبندی هم به نافش ببندد و بگوید که کار خودش است.
کاله متخصص مثل یک آگوتی صدا میکند؛ کاله متخصص مثل یک گراز طوقدار صدا میکند؛ کاله متخصص مثل یک گراز لبسفید صدا میکند؛ کاله متخصص مثل یک خوک خرطومدار صدا میکند؛ کاله متخصص مثل یک خرگوش صدا میکند؛ کاله متخصص مثل یک موشخرما صدا میکند؛ کاله متخصص مثل یک قرقاول صدا میکند؛ کاله متخصص مثل یک نهنگ در آب مینالد؛
it -10 Mulatuppu -11
58
فانتزی 7 x
WW
آن مرد اهل موالتوپو 11بوده ،که جایی است که نه سامانتا و نه کلهر هرگز اسمش را هم نشنیدهاند .پدرشان میگوید که آنها عقیده داشتهاند که این مرد در نوع خودش جادوگری چیزی بوده ،ولی اندکی پیش از برگشتن راش به عمارت هشت دودکش ،غرق میشود .پدرشان میگوید که جاشوها میخواستهاند صندوق آن مرد را به دریا بیندازند ،ولی راش ترغیبشان میکند که بگذارند صندوق را نگه دارد ،تا وقتی که با صندوق ،در ساحل کارولینای شمالی پیاده میشود.
کاله متخصص مثل باد در موهای همسرم مینالد؛ کاله متخصص مثل یک مار صدا میکند؛ کاله متخصص را به دیوار اتاقم آویختهام. کلهر و سامانتا را به پرستار بچه سپردهاند ،چون پدرشان در جنگل با زنی مالقات کرده است .امشب هم میرود تا او را ببیند ،و قرار است بروند پیکنیک و شام بخورند و ستارهها را نگاه کنند .در این وقت سال میشود شهابهای برساووشی را دید که در شبهای بیابر ،از آسمان میبارند .پدرشان گفت که او هر روز عصر با آن زن قدم میزده .پدرشان گفت که او یکی از بستگان دور راش است و عالوه بر این ،میخواهد امشب دو نفری تنها باشند و کمی حرفهای بزرگانه بزنند. آقای کوسالک بعد از تاریکی هوا در عمارت نمیماند ،ولی قبول کرد که کسی را پیدا کند تا مراقب سامانتا و کلهر باشد .پدرشان دیگر نتوانست آقای کوسالک را پیدا کند ،ولی پرستار رأس ساعت هفت پیدایش شد .پرستار ،که اسمش را هیچ کدام از دوقلوها درست متوجه نشدند ،یک لباس نخی آبی میپوشد که آستینهای کوتاه پفی دارد .سامانتا و کلهر ،به نظر هر دویشان ،او یک جور زیبایی خاص قدیمی و از مد افتاده دارد.
NT AS Y.I R
وقتی که پرستار آمد ،آن دو در کتابخانه پیش پدرشان بودند و در اطلس جلد چرمی سرخ ،دنبال موالتوپو میگشتند. پرستار در نزده بود ،بلکه همین جوری راهش را کشیده بود و آمده بود تو ،و از پلهها آمده بود باال ،انگار از قبل میدانست آنها را کجا میتواند پیدا کند. پدرشان خداحافظی کرده بود و آنها را بوسیده بود ،بوسهای شتابزده ،به آنها گفته بود که دخترهای خوبی باشند ،و گفته بود که آخر هفته آنها را به شهر میبرد تا فیلم دیزنی را تماشا کنند .آنها به کنار پنجره رفتند تا او را که به درون جنگل میرفت ببینند .دیگر داشت تاریک میشد ،و کرمهای شبتاب بیرون آمده بودند ،جرقههایی زرد و گرم ،پرواز کنان در میان زمین و آسمان .وقتی پدرشان کام ً ال بین درختها ناپدید شد ،آنها برگشتند و بجای پدرشان ،به پرستار زل زدند .پرستار یکی از ابروهایش را باال برد ،گفت« :خب ،چه بازی کنیم؟»
W. FA
چرخزنان 12به دور دودکشها، یک بار ،دوباره ،از اول. اسپوکهای دوچرخه ،تیک تیک میکنند ،مثل ساعت؛ و گذر روزهای زندگی یک مرد را میشمارند.
WW
ِ «هفت خبیث ،» 14و بعدش با مالیدن خمیر ریش پدرشان به دست و پای پرستار اول «گو فیش »13بازی کردند ،و بعد از آن و با پیچیدن دستمال توالت به دور او ،او را مومیایی کردند .او بهترین پرستاری بود که تا آن موقع دیده بودند. ساعت نه و نیم ،او سعی کرد آنها را بخواباند .نه سامانتا و نه کلهر نمیخواستند بخوابند ،برای همین شروع کردند به «مردهبازی» .مردهبازی ،یک جور نقش بازی کردن بود که آن دو 274 ،روز بود که هر روز بازی کرده بودند ،ولی نه جلوی پدرشان و نه جلوی هیچ بزرگسال دیگری .وقتی آنها «مرده» بودند ،اجازه داشتند هر کاری دلشان میخواهد بکنند .حتا میتوانستند با پریدن از لبهی تخت اتاق نوزاد ،و فقط با تکان دادن دستهایشان پرواز کنند .اگر خوب تمرین میکردند ،باالخره یک روز به نتیجه میرسید. «مردهبازی» سه قانون دارد. ک .اعداد بسیار مهمند .دوقلوها ،لیستی از اعداد مهم را در دفترچه تلفن سبز رنگی که متعلق به مادرشان بود ،یادداشت کرده بودند .تور آقای کوسالک ،منبع بسیار خوبی از مقادیر مهم و آمار و ارقام بود :آن دو تاریخچهای غمبار از اعداد ،Widdershins -12گردش بر خالف گردش خورشید یا عقربههای ساعت ،که بد یمن دانسته میشود. ،Go fish -13نوعی بازی بچگانه با ورق که بر اساس مشابه آمدن ورقها بازی میشود و هر کس چهار ورق هم شماره را جمع کند ،یک امتیاز به دست آورده است. Crazy Eights -14
فانتزی 7 x
59
را یادداشت میکردند. دو .دوقلوها حق نداشتند جلوی بزرگترها مردهبازی کنند .تا آن موقع پرستار را هم جزو بزرگترها قلمداد کرده بودند، ولی بعد به این نتیجه رسیدند که او بزرگتر محسوب نمیشود؛ و میشود قوانین را برای او توضیح داد. سومی ،بهترین و مهمترین قانون است .وقتی مرده هستی ،الزم نیست از هیچ چیز بترسی .سامانتا و کلهر درست نمیدانند این «متخصص » کیست ،ولی از او نمیترسند. برای آن که مرده بشوند ،نفسشان را تا 35شماره میگیرند .مادرشان تا همین قدر توانست نفسش را نگه دارد ،البته صرف نظر از چند روز اضافه بر آن. کلهر میگوید« :تو این جا زندگی نمیکردی .آقای کوسالک این جا زندگی میکند».
NT AS Y.I R
پرستار میگوید« :االن که نه ،وقتی کوچک بودم ،این اتاق خواب من بود». سامانتا میگوید« :جدی؟ ثابت کن!»
پرستار نگاهی به سامانتا و کلهر میاندازد ،انگار که بخواهد آنها را بسنجد :سنشان چقدر است ،چقدر باهوشند ،چقدر شجاعند ،قدشان چقدر است .و بعد به عالمت قبول ،سر تکان میدهد .باد در دودکش میوزد ،و در نور ضعیف اتاق، میتوانند رشتههای شیری رنگ مه را ببینند که از شومینه بیرون میزند .به آنها میگوید« :بروید توی دودکش ،دستتان را تا جایی که میشود دراز کنید باال ،سمت چپ ،یک سوراخ هست که یک کلید در آن است».
W. FA
سامانتا به کلهر نگاه میکند که به او میگوید« :برو ».کلهر ،به اندازهی پانزده دقیقه و چند ثانیهی ناشمرده ،بزرگتر از سامانتاست ،و برای همین به سامانتا میگوید که چه کار بکند .سامانتا صداهای نجواگر درون دودکش را به یاد میآورد، و بعد به یاد خودش میآورد که مرده است .به طرف شومینه میرود و چهار دست و پا میرود تو.
WW
وقتی سامانتا در دودکش سر پا بلند میشود ،فقط یک گوشهی اتاق از آن جا معلوم است .حاشیهی قالی آبی بیدزده را میبیند ،یک پا میبیند و کنار آن ،پای کلهر را میبیند که مثل پاندول جلو و عقب تاب میخورد .بند کفش کلهر باز شده و روی قوزکش چسب زخم خورده .از توی دودکش ،همه چیز اتاق به نظر آرام و دلپذیر میآید ،درست مثل یک رؤیا، و برای یک لحظه ،او تقریباً آرزو میکند که ای کاش الزم نبود مرده باشد .ولی این جور واقعاً امنتر است. دست چپش را تا جایی که میتواند و دستش میرسد ،به باال دراز میکند .دستش را به دیوار ترد و خرد شونده میمالد ،تا آن که یک بیرون زدگی پیدا میکند .به عنکبوتها فکر میکند و به انگشتان قطع شده و به تیغ اصالحهای زنگار گرفته، و بعد دستش را میکند تو .چشمش به پایین است و به گوشهی اتاق ،و به پای کلهر که تکان تکان میخورد. درون سوراخ ،یک کلید کوچک و سرد هست ،که دندانههایش رو به بیرون قرار دارد .کلید را بیرون میکشد و چهار دست و پا میرود توی اتاق .به کلهر میگوید« :دروغ نمیگفت». پرستار میگوید« :معلوم است که دروغ نمیگفتم .وقتی مرده باشی ،حق نداری دروغ بگویی». کلهر میگوید« :مگر این که دلت بخواهد».
60
فانتزی 7 x
دلگیر و مهیب ،دریا ،به ساحل میکوبد. هولانگیز و نمناک ،مه ،پشت در ایستاده است. ساعت درون سرسرا ،زنگ میزند :یک ،دو ،سه ،چهار. صبح نمیآید ،نه ،هیچ گاه ،نه پس از این. سامانتا و کلهر از وقتی که هفت ساله بودهاند ،هر سال سه هفته کمپ میرفتند .امسال ،پدرشان از آنها نپرسید که آیا دلشان میخواهد بروند یا نه ،و آنها هم بعد از بحث و بررسی ،به این نتیجه رسیدند که همین طور بهتر است .دلشان نمیخواست مجبور بشوند برای همه توضیح بدهند که نیمه یتیم شدهاند .سابق بر این ،همه به آنها غبطه میخوردند ،چون آنها دو قلوهای همسان بودند .دلشان نمیخواست مایهی دلسوزی مردم بشوند.
NT AS Y.I R
هنوز حتا یک سال هم نشده ،ولی سامانتا متوجه است که قیافهی مادرش را دارد از یاد میبرد .چهرهی مادرش داشت از یادش میرفت ،ولی نه به اندازهی بویی که مادرش میداد ،که چیزی بود مثل علوفهی خشک و مثل عطر شمارهی پنج چنل ،و مثل یک چیز دیگر هم بود .یادش نمیآید که چشمان مادرش خاکستری بودهاند مثل او ،یا خاکستری بودهاند مثل کلهر .دیگر خواب مادرش را نمیدید ،ولی خواب پرنس چارمینگ 15را میدید ،که اسب کهری بود که او یک بار در کمپ در نمایشگاه اسبها سوارش شده بود .در خواب ،پرنس چارمینگ اص ً ال بوی اسب نمیداد .بوی عطر شمارهی پنج چنل میداد .وقتی او مرده میبود ،میتوانست که هر قدر که دلش بخواهد اسب داشته باشد و همهشان هم بوی عطر شمارهی پنج چنل را بدهند. سامانتا میپرسد« :این کلی ِد کجاست؟»
کلهر میگوید« :معلوم است».
«اگر به اندازهی کافی تند پایدان بزنی ،دست متخصص به تو نمیرسد». سامانتا میگوید« :متخصص دیگر چی است؟» دوچرخه خوب است، ولی اسبها تندتر میتازند.
WW
W. FA
پرستار دستش را دراز میکند و میگوید« :زیرشیروانی .کلید الزمتان نمیشود ،ولی از پلهها باال رفتن از این که بخواهید از دودکش باال بروید آسانتر است .حداقل بار اول این طور است». کلهر میگوید« :مگر نمیخواهی ما را بخوابانی؟» پرستار کلهر را نادیده میگیرد« :وقتی بچه بودم ،پدرم همیشه مرا در زیر شیروانی حبس میکرد ،ولی من اهمیت نمیدادم. آن باال یک دوچرخه بود ،من همیشه سوارش میشدم و دور دودکشها تاب میخوردم تا این که مادرم اجازه میداد بیایم بیرون .دوچرخهسواری بلدید؟»
پرستار میگوید« :متخصص یک کاله دارد .کاله از خودش صداهایی در میآورد». و هیچ چیز دیگری نمیگوید. وقتی بمیری ،علفها سبزترند. Prince Charming -15
فانتزی 7 x
61
بر فراز گورت ،بادها تندترند. چشمانت گود میرود ،گوشتت میپوسد. به کندی و آهستگی عادت میکنی و تأخیر برایت غیر منتظره نمیماند. زیرشیروانی بزرگتر و متروکتر از چیزی است که سامانتا و کلهر گمان میکردند .کلی ِد پرستار ،در قفل ته راهرو را میگشاید و پلکانی کم عرض هویدا میشود .به بچهها اشاره میکند بروند باال.
NT AS Y.I R
زیرشیروانی آن طورها که تصور میکردند ،تاریک نیست .بلوطهایی که راه نور را سد میکنند و روزها ،سه طبقهی اول را آن طور دلگیر و سبز و مرموز میسازند ،قدشان به این باالها نمیرسد .نور غافلگیر کنندهی ماه ،غبارآلود و رنگ پریده ،از پنجرههای پیشآمدهی زاویهدار ،به درون جاری میشود و تا ته زیر شیروانی را روشن میکند .فضای زیر شیروانی آن قدر جادار هست که بشود در آن وسطی بازی کرد ،16و کنار آن جامهدانهایی چیدهاند که به خیال سامانتا تماشاچیها میتوانند روی آنها بنشینند .یا میتوانند پشتشان پنهان شوند و تماشا کنند .سقف شیب میخورد و پایین میآید و در محل خروج هشت دودکش شکمگنده ،زهوار میخورد .دودکشها انگار زندهی زنده هستند ،یک جوری که انگار در این مکان متروک و فراموش شده ،زندانی شده باشند .یک جوری با عصبانیت از بام و کف زیرشیروانی بیرون زدهاند .در نور ماه انگار نفس میکشند .میگوید« :چقدر خوشگلند». کلهر میپرسد« :کدام یکی دودکش ِ اتاق نوزاد است؟» پرستار به نزدیکترین دودکش سمت راست اشاره میکند.
میگوید« :آن یکی .از طبقهی اول ،از سالن رقص باال میآید تا کتابخانه و اتاق نوزاد».
W. FA
روی دودکش اتاق نوزاد ،چیزی دراز و سیاه رنگ از میخی آویخته است .به نظر سنگین و قلمبه میآید؛ انگار داخلش پر از چیزی باشد .پرستار آن را پایین میآورد و روی انگشتش آن را میچرخاند .چیز سیاهرنگ سوراخ سوراخ است و وقتی که پرستار میچرخاندش ،سوت میزند ،انگار که مویه و زاری میکند .میگوید« :کاله متخصص ». کلهر میگوید« :شکل کاله نیست .اص ً ال شکل هیچ چیز نیست ».میرود ببیند در جعبهها و جامهدانهای کنار دیوار چه هست.
سامانتا میگوید« :پدر ما کتاب مینویسد».
WW
پرستار میگوید« :این یک کاله بخصوص است .از اول هم قرار نبوده شکل چیزی باشد .ولی میتواند صدای هر چیزی را که تصورش را بکنید ،در بیاورد .پدرم ساختهاش».
«پدر من هم کتاب مینوشت ».پرستار کاله را به میخ آویزان میکند .کاله روی میخ ،سیاهْسیاهْ تاب میخورد .سامانتا به آن چشم میدوزد .کاله برای سامانتا شیهه میکشد« .پدرم شاعر افتضاحی بود .ولی جادوگریاش از شعر گفتنش بدتر بود». تابستان پیش ،سامانتا بیش از هر چیز دیگر آرزو داشت یک اسب داشته باشد .فکر میکرد حاضر است هر چیزی بدهد و در عوض یک اسب بگیرد -حتا دو قلو بودن هم به خوبی اسب داشتن نبود .او هنوز هم اسب ندارد ،ولی مادر هم ندارد، و از این فکر در نمیآید که نکند [این اتفاق] تقصیر او بوده .کاله دوباره شیهه میکشد ،شاید هم صدای باد است داخل دودکش.
-16در اصل سافت بال ،که نوعی بیس بال در زمین کوچک است.
62
فانتزی 7 x
«بعد از این که کاله را ساخت ،متخصص آمد و او را با خودش برد .وقتی که دنبال او میگشت ،من در دودکش اتاق نوزاد قایم شده بودم و من را پیدا نکرد». «نترسیدی؟» صدای تقتق و لرزش و تیکتیک میآید .کلهر دوچرخهی پرستار را پیدا کرده ،دستههای فرمان را گرفته و دارد دوچرخه را با طرف آنها میآورد .پرستار شانه باال میاندازد .میگوید« :قانون شمارهی سه».
NT AS Y.I R
کلهر کاله را از میخ میقاپد .میگوید« :من متخصص هستم!» و کاله را روی سرش میگذارد .لبهی کاله روی چشمهایش میافتد .لبهی از شکل افتاده و لرزان آن با دکمههای کوچک نامتقارن دوخته شده ،دکمههایی که در نور ماه ،می درخشند و چشمک میزنند .انگار یک مشت دندان باشند .سامانتا دوباره نگاه میکند و میبیند که آنها واقعاً دندان هستند .بدون آن که بشماردشان ،یکباره میداند که آنها دقیقاً پنجاه و دو عدد دندان هستند؛ و میداند که آنها دندانهای آگوتی، دندانهای قرقاول ،دندانهای گراز لب سفید ،و دندانهای همسر چارلز چیتهم راش هستند .دودکشها مینالند و صدای کلهر زیر کاله طنینی تو خالی مییابد« :فرار کنید ،وگرنه میگیرمتان! میخورمتان!» سامانتا و پرستار میخندند و فرار میکنند ،و کلهر سوار دوچرخهی زنگ خورده و پر سر و صدا میشود و دیوانهوار دنبال آنها پایدان میزند .در همان حال دستش هم روی زنگ است و مدام زنگ میزند و کاله متخصص روی سرش باال و پایین میپرد .کاله مثل گربهای خشمگین خرناس میکشد .صدای زنگ زیر و تیز است ،و دوچرخه مویه میکند و جیغ میکشد .یک بار به راست و یک بار به چپ متمایل میشود .سر زانوهای کلهر مثل دو تا وزنهی تعادل از دو طرف بیرون زدهاند.
W. FA
کلهر بین دودکشها زیگزاگ میرود و میآید و سامانتا و پرستار را دنبال میکند .سامانتا سرعتش را کم کرده و بر میگردد و او را نگاه میکند .کلهر نزدیک میشود و یک دستش را روی دستهی فرمان نگه میدارد و دستش دیگرش را به طرف سامانتا دراز میکند .چیزی نمانده سامانتا را بگیرد ،و همین موقع پرستار برمیگردد و کاله را از سر کلهر میقاپد. یک باره میگوید« :ووی!» و کاله را میاندازد .روی قسمت گوشتی دستش ،قطرهای از خون در حال شکل گرفتن است و در نور ماه سیاه به نظر میرسد ،همان جایی که کاله متخصص گازش گرفته.
پرستار میگوید« :نه ».دارد کف دستش را میمکد« .وقت خواب است».
WW
کلهر پیاده میشود و از خنده دارد ریسه میرود .سامانتا کاله متخصص را نگاه میکند که قل میخورد و دور میشود. سرعت میگیرد ،روی کف زیر شیروانی تغییر جهت میدهد ،تلپ تلپ از پلهها پایین میرود و از دید خارج میشود. کلهر میگوید« :برو بیاورش .این دفعه نوبت تو است که متخصص بشوی».
از پلهها که پایین میروند ،اثری از آثار کاله متخصص نیست. دندانهایشان را مسواک میکنند ،به تخت-کشتیشان میروند و پتو را تا گردن باال میکشند .پرستار بین پاهایشان مینشیند .سامانتا میگوید« :آدم که مرده باشد ،باز هم خسته میشود و باید بخوابد؟ خواب هم میبیند؟» پرستار میگوید« :آدم که مرده باشد ،همه چیز خیلی آسان میشود .هیچ کاری که خوشت نیاید الزم نیست بکنی .الزم نیست اسمی داشته باشی .الزم نیست چیزی به یاد بیاوری .حتا الزم نیست نفس بکشی».
فانتزی 7 x
63
و نشانشان میدهد که دقیقاً منظورش چیست.
*** سامانتا ،موقعی که وقت داشته باشد به این موضوع فکر کند( ،و االن هر قدر وقت که بخواهد دارد) با جرقهای از درد متوجه میشود که تا ابد بین ده و یازده سالگی با کلهر و با پرستار گیر افتاده .در این موضوع تعمق میکند .عدد ،10 خشنود کننده و گرد است ،مثل یک توپ بادکنکی ،ولی سر جمع که حساب کنی ،سال آسانی نبوده .در این فکر است که 11چه شکلی خواهد بود .شاید تیزتر ،شبیه سوزن .بجای آن ،انتخاب کرده است که مرده باشد .امیدوار است انتخابش درست از آب در بیاید .در این فکر است که چه میشد اگر مادرش ،بجای مردن ،مردن را انتخاب میکرد .چه میشد اگر این کار را کرده بود.
NT AS Y.I R
سال پیش در مدرسه کسرها را به آنها یاد میدادند که مادرشان مرد .کسر ،سامانتا را یاد گلههای اسب وحشی میاندازد؛ اسبهای کهر و کرند و توسن .خیلی هستند ،و خب ،سرکش هستند و متمرد .همین که فکر میکنی توانستهای یکشان را کنترل کنی ،سرش را باال میبرد و پرتت میکند روی زمین .شمارهی محبوب کلهر 4 ،است ،شمارهای که کلهر میگوید پسری است قد بلند و نی قلیانی .سامانتا چندان حواسش پی پسرها نیست .او عددها را دوست دارد .مث ً ال عدد 8را در نظر بگیرید ،میتواند در عین حال خیلی چیزها باشد .از یک طرف که نگاهش کنی ،شبیه زنی است که خم شده است و موهای مجعد دارد .ولی اگر روی پهلو بخوابانیاش ،شبیه ماری میشود که چنبره زده و دمش در دهانش است .فرق بین مردن و مردن ،یک چنین چیزهایی است .شاید وقتی سامانتا از این یکی خسته شد ،برود سراغ آن یکی. میشنود که کسی در چمنزار ،زیر درخت بلوط ،او را صدا میزند. سامانتا از تخت پایین میآید و به کنار پنجرهی اتاق نوزاد میرود .از شیشهی موجدار ،بیرون را نگاه میکند .آقای کوسالک است« .سامانتا ،کلهر!» او را صدا میزند« .شماها حالتان خوب است؟ پدرتان آن جاست؟» سامانتا تقریباً میتواند مهتاب را از میان او ببیند« .همیشه من را در انباری زندانی میکنند .شبحهای لعنتی! شماها آن جا هستید؟ سامانتا؟ کلهر؟ دخترها؟»
W. FA
پرستار میآید و کنار سامانتا میایستد .انگشتش را روی لبش میگذارد .از طرف تخت تاریک ،چشمهای کلهر به طرف آنها برق میزند .سامانتا هیچ چیز نمیگوید ،ولی برای آقای کوسالک دست تکان میدهد .پرستار هم دست تکان میدهد .شاید آنها را بتواند ببیند ،چون کمی بعد ،دست از فریاد زدن بر میدارد و میرود .پرستار میگوید« :مواظب باشید .االن دیگر پیدایش میشود». 17
WW
دست سامانتا را میگیرد و او را به رختخواب بر میگرداند .کلهر آن جا منتظرشان است .مینشینند و صبر میکنند .زمان میگذرد ،ولی آنها خسته نمیشوند ،و بزرگتر هم نمیشوند. کیست آن جا؟ 18 هیچ کس جز باد. د ِر ورودی طبقهی اول باز میشود ،و سامانتا ،کلهر و پرستار میتوانند صدای چیزی را بشنوند که میخزد ،میخزد و از پلهها باال میآید .پرستار میگوید« :ساکت باشید .متخصص است». سامانتا و کلهر ساکت هستند .اتاق نوزاد تاریک است و باد ،مثل آتش داخل شومینه ،ترق ترق صدا میکند. «کلهر؟ سامانتا؟ سامانتا؟ کلهر؟» صدای متخصص ،محو و خیس است .شبیه صدای پدرشان است ،ولی علتش این است که کاله میتواند هر صدایی ،هر ندایی را تقلید کند« .هنوز بیدارید؟»
-17با توجه به ضمیر ،مشخص میشود که متخصص را میگوید. .Who’s there? Just air -18
64
فانتزی 7 x
پل ترول نوشته :تری پرچت برگردان :پریا آریا این داستان نخستین بار به تاریخ ۱۳تیر ۱۳۸۵در آکادمی فانتزی منتشر شده است و به مناسبت هفتهی سوم از برنامهی «بازخوانی آثار» بازنشر مییابد .هفتهی سوم به بازخوانی داستانهای فانتزی آکادمی فانتزی اختصاص یافته است.
NT AS Y.I R
«ترنس دیوید جان پرچت» در تاریخ هشتم آوریل ماه سال 1948در انگلیس به دنیا آمد .او که ابتدا به حرفهی خبرنگاری روی آورده بود بعد از منتشر کردن چهارمین کتابش در سری «دنیای گرد» ،1تمام وقتش را اختصاص به نویسندگی داد. فروش دوازده میلیونی کتابهای پرچت در سال 1990باعث شد تا او خود را به عنوان موفقترین نویسندهی داستانهای فانتزی در بریتانیا معرفی کند. داستان حاضر ،پل ترول ،2یکی از معدود داستانهای کوتاه تری پرچت است؛ زیرا او اعتقاد دارد که نوشتن داستان کوتاه، نیازمند وقت و کاری به اندازهی رمان است. ***
W. FA
باد از کوهها برخاست و آسمان را مملو از کریستالهای یخی کرد.
برای برف آمدن ،هوا زیادی سرد بود .در هوایی این چنینی گرگها به روستاها میآمدند و درختان در قلب جنگل یخ میزدند و میترکیدند.
WW
در هوایی این چنین ،مردم عاقل داخل خانههایشان بودند و در جلوی آتش داستان قهرمانان را تعریف میکردند.
یک اسب پیر بود و یک سوارکار پیر .اسب مانند لفاف نایلونی جا تستی ،چروک خورده بود و تنها دلیل نیفتادن مرد از روی اسب ،این بود که نمیتوانست تمام نیرویش را برای این كار جمع کند .برخالف باد بسیار سردی که میوزید ،او تنها کیلتی 3چرمی و کوتاه به پا داشت و باندی کثیف روی یک زانویش بسته بود. مرد باقی ماندهی سیگاری تر را از میان دو لبش بیرون آورد و آن را در کف دستش خاموش کرد. او گفت« :خب ،بریم کار رو تموم کنیم». [DiscWorld ]1 [ ]2ترولها یا همان غولها ،انواع مختلفی دارند .در این داستان ترولها در زیر پل زندگی میکنند و هنگام عبور مسافرین ،بر روی پل میپرند تا جواهرت و اشیاء قیمتی آنها را بدزدند. [ ]3دامن مردانهی اسکاتلندی
فانتزی 7 x
65
اسب گفت« :گفتناش برای تو راحته .ولی اگه دوباره یکی از اون طلسمهای گیج کنندهات برگرده چی؟ و یا این که خودنماییات گل کنه؟ اگه به خاطر یکی از بزرگنماییهای احمقانهی تو خورده شوم ،چه احساسی باید داشته باشم؟» مرد گفت« :چنین چیزی هرگز اتفاق نمیافته ».از اسب پایین آمد و بر روی سنگهای سرد ایستاد .سپس بر انگشتان یخزدهاش دمید و شمشیری را از خورجین اسب بیرون کشید؛ لبهی شمشیر مثل ارهای کهنه بود که بد نگه داشته شده باشد .مرد با تردید ضربههایی در هوا زد. او گفت« :هنوز هم همون قلق قدیمی رو داره ».بعد چشمکی زد و به درختی تکیه داد. «حاضرم قسم بخورم که این شمشیر لعنتی هر روز برایت سنگینتر میشه .میدونی ،باید دیگه کنارش بگذاری .این جور کارها دیگه مناسب سن تو نیستند». مرد چپ چپ اسب را نگاه کرد.
NT AS Y.I R
او که بیشتر دنیای یخ زده را خطاب قرار داده بود ،گفت« :لعنت بر اون حراجی محنت زده .وقتی یکی از لوازم یه جادوگر رو بخری همین میشه دیگه! من هم دندونها و هم نعلهایت رو نگاه کردم ،ولی اص ً ال به ذهن احمقم نرسید که کمی گوش بدم»... اسب پرسید« :فکر میکنی کسی مبلغی باالتر از تو پیشنهاد میداد؟»
کوهن وحشی 4همانطور به درخت تکیه داده بود و زیاد اطمینان نداشت که بتواند دوباره صاف بایستد. اسب گفت« :باید مقداری از گنجهایت رو در جایی برای روز مبادا مخفی کرده باشی .میتونیم به ریم واردز 5بریم .نظرت چیه؟ اونجا خوب و گرمه .یه جای درست و حسابی کنار ساحل پیدا میکنیم .چی میگی؟»
W. FA
کوهن گفت« :گنجی در کار نیست .همش خرج شد .شراب خریدم ،به این و اون بخشیدم و توی قمار باختم». «باید چیزی برای زمان پیری ذخیره کرده باشی». «هیچوقت فکر نمیکردم که پیر بشم». «میدونم .فکر میکنی برای چی اینجا اومدم؟»
WW
اسب گفت« :یک روز میمیری .ممکنه امروز باشه».
اسب برگشت و به پایین و به درهی تنگ نگاهی انداخت .جاده گودالهای زیادی داشت و در بعضی نقاط ترک برداشته بود .نهالها سعی میکردند راهی از میان سنگها پیدا کنند و بیرون بیایند .جنگل از دو سمت به سوی جاده هجوم آورده بود .در چند سال آینده ،دیگری اثری از راه باقی نمیماند و کسی هم نمیفهمید که زمانی راهی اینجا بوده است .اینطور که به نظر میرسید ،همین حاال هم کسی نمیدانست. «برای مردن به اینجا اومدی؟» [ ،Cohen the Barbarian ]4کوهن وحشی که قهرمان چند کتاب پرچت است ،مردی الغر 87ساله ،با سری تاس و ریشی بسیار بلند است که تقریباً به زانویش میرسد .او یک چشمش را از دست داده و روی آن را مانند دزدان دریایی پوشانده است .کوهن همچنین از بیماریهای کمردرد، آرتروز و سوءهاضمه رنج میبرد. [Rimwards ]5
66
فانتزی 7 x
«نه .ولی همیشه چیزی بود که دوست داشتم انجام بدم .از زمانی که یک پسر بچه بودم». «خب؟» کوهن سعی کرد با ایستادن خود را آرام کند .تاندونهای پایش پیغامهای داغ و سرخشان را از پایش پایین فرستادند. او فریادی کشید .بعد خود را کنترل کرد و در حالی که نفس نفس میزد ،گفت« :پدرم ...پدرم به من گفت»... اسب برای این که کمکی کرده باشد ،گفت« :پسرم». «چی؟»
NT AS Y.I R
اسب تکرار کرد« :پسرم .هیچ پدری بچهاش رو پسرم خطاب نمیکنه مگر این که بخواد سخنی ادیبانه بگه .همه این رو میدونند!» «این خاطرهی منه!» «ببخشید».
«او گفت ...پسرم ...خب باشه ،تو درست گفتی ...پسرم ،هر وقت توانستی در جنگی به تنهایی بر یک ترول غلبه کنی ،بعد از آن به همه چیز میرسی».
اسب احساس بدی در این باره داشت. او گفت« :ریم واردز .گرم و خوب».
«مگه کشتن یه ترول خوبه؟ از کشتنش چی گیر تو میآد؟»
WW
«نع».
W. FA
اسب او را نادیده گرفت .بعد برگشت و دوباره به پایین نگاه کرد .نگاهش از جاده پر درخت به تاریکی افسردهی دره افتاد .یک پل سنگی آن پایین بود.
«یه ترول مرده! نکته همینجا است .الزم نیست بکشمش .فقط باید بهش غلبه کنم .یک جنگ یه نفری ...مرد و یه ترول. اگه سعیام رو نکنم ،تن پدرم در گور میلرزه». «ولی تو گفتی زمانی که یازده سال داشتی از قبیله بیرون انداختت». «تنها کار درست زندگیاش همین بود .چون یاد گرفتم متکی به افراد دیگهای باشم .میشه بیای اینجا؟» اسب کجکی به طرف او رفت .کوهن دستش را به زین گرفت و خود را کام ً ال باال کشید.
فانتزی 7 x
67
اسب گفت« :و امروز میخوای با یه ترول بجنگی». کوهن خورجین را زیر و رو کرد تا کیسهی تنباکویش را بیرون بکشد .زمانی که او یک سیگار الغر در کف دستش درست میکرد ،باد خرده ریزها را با خود میبرد. او گفت« :آره». «و این همه راه اومدی تا انجامش بدی». کوهن گفت« :باید انجام بدم .آخرین باری که یه پل و ترولی زیر اون دیدی کی بود؟ وقتی که پسر بچه بودم ،هزاران ترول وجود داشت .حاال اونها بیشتر در شهرها هستند تا کوهستان .اغلب هم مثل کره پر از چربیاند .پس اون همه جنگ برای چی بود؟ حاال ...از پل رد شو».
NT AS Y.I R
پل به تنهایی بر روی رودخانهای کم آب ،سفید و خروشان ،در درهای عمیق ،ایستاده بود .از آنجور جاهایی که انسان... اندامی خاکستری از دیوار پل باال پرید و با پاهایی باز جلوی اسب فرود آمد .او چماقش را تکان داد و غرید« :چی میخوای؟» اسب گفت« :اوه»...
ترول پلک زد .آب و هوای سرد و ابری به طور عجیبی رسانایی مغز سیلیکونی ترولها را كم میکرد و زمان زیادی گذشت تا او بفهمد اسب سواری ندارد.
صدایی در گوشش گفت« :سالم». ترول با احتیاط آب دهانش را قورت داد.
WW
W. FA
ترول دوباره پلک زد چرا كه ناگهان نوک شمشیری را بر پشت گردنش حس كرد.
او با بیچارگی گفت« :ببین ...این یه رسم است ،نه؟ یک پل این شکلی و مردی که دونبال ترول میگردد ...ا ٍ اٍ »...او به یاد چیزی دیگر افتاده بود« .چوجوری من اص ً ال صودای آمدنت را نشنیدم؟» پیرمرد گفت« :برای این که من در این کار ماهرم».
اسب گفت« :راست میگه .او بیشتر از تعداد شامهای وحشتناک تو ،پشت مردم خزیده و تهدیدشون کرده». ترول ریسک کرد و نگاهی یک وری به کوهن انداخت. او زمزمه کرد« :لعنتی ،نکنه فکر میکنی کوهن وحشی هستی؟» کوهن وحشی گفت« :خودت چی فکر میکنی؟» 68
فانتزی 7 x
اسب گفت« :گوش کن ...اگه او پارچه دور زانوهاش نبسته بود ،میتونستی صدای پاهاش رو بشنوی». مدتی سپری شد تا ترول منظور اسب را بفهمد. او نفس نفس زنان گفت« :اوه ...وای ...روی پل من! وااااای!» کوهن پرسید« :چی شده؟» ترول سرش را از بین بازوی کوهن بیرون کشید و دستهایش را با سراسیمگی در هوا تکان داد .او فریادزنان به کوهن که با احتیاط جلو میآمد ،گفت« :قبوله! قبوله! تو من رو گرفتی! من هیچ مشکلی با این موضوع ندارم! فقط میخوام خانوادهام رو صدا بزنم ،باشه؟ در غیر این صورت هیچکس حرف من رو قبول نمیکنه .کوهن وحشی! روی پل من!» او سینه بزرگ و سنگیاش را بیشتر باد کرد و ادامه داد« :برادر لعنتی زن من همیشه به پل چوبی مزخرف و بزرگش مینازد .زنم همیشه از اون تعریف میکنه .ها ها! دوست دارم حاال قیافهاش رو ببینم ...اوه ،نه! حاال شما چه فکری راجع به من میکنید؟»
NT AS Y.I R
کوهن گفت« :سؤال خوبیه».
ترول چماقش را انداخت و یکی از دستهای کوهن را قاپید.
او گفت« :اسمم میکاست .6نمیتوانید تصور کنید دیدن شما برای من چه افتخاری هست!» او از دیوار خم شد و فریاد زد« :بریل !7بیا باال! بچهها رو هم بیار!»
او که صورتش از غرور و خوشحالی میدرخشید ،به سمت کوهن برگشت.
W. FA
«بریل همیشه میگه که باید از اینجا به یه جای بهتر بریم ولی من به اون میگم که پل نسل به نسل در خانواده ما بوده، همیشه ترولی زیر «پل مرگ» بوده .این یه رسمه!»
زن ترول کوهن را برانداز کرد.
WW
یک خانم ترول بزرگ با دو بچه در بغل ،لخلخ کنان از کنارهی رود باال میآمد .پشت او صفی از ترولهای کوچکتر بود .آنها پشت پدرشان صف کشیدند و مانند جغد به کوهن خیره شدند. ترول گفت« :این بریله ».زن ترول اخمی به کوهن کرد« .و این »...او یک نمونه کوچک از خودش که چماقی کوچک در دست داشت به جلو هل داد« .پسرم اسکری 8است .نگاه کن پسر ،این کوهن وحشی است .چی فکر میکنی ،هان؟ روی پل ما! این مثل اون تاجرهای چاق و پیری نیست که روی پل داییت پایراتز 9میروند ».او که هنوز با پسرش حرف میزد ،پوزخندی به زنش زد« .ما قهرمان واقعی داریم ،مثل زمانهای قدیم». او پرسید« :پولداره؟» ترول جواب داد« :این مسائل ربطی به پول ندارن». [ ،Mica ]6سنگ طلق [ ،Beryl ]7سنگ بهادار [ ،Scree ]8سنگریزه [ ،Pyrites ]9سنگ چخماق
فانتزی 7 x
69
سکری با تردید پرسید« :شما میخواهید پدر ما رو بکشید؟» میکا با تأکید گفت« :معلومه که میکشه .کارش همینه .و بعد اسم من در داستانها و آهنگها میره .این کوهن وحشیه دیگه ،نه یه آدم پست از دهکدههای اطراف که به جای شمشیر با خودش چنگال داره .اون یه قهرمانه که این همه راه اومده تا ما رو ببینه ،یک کم احترام بگذارید». او به کوهن گفت« :از این بابت معذرت میخوام قربان .میدونید که بچههای این دور و زمونه چطورند». اسب شروع کرد به شیهه کشیدن و خندیدن. کوهن خواست بگوید« :ببین»...
NT AS Y.I R
ولی میکا حرف او را قطع کرد« :یادم میآد وقتی یک سنگریزه بودم پدرم راجع به شما برام میگفت .او میگفت کوهن مثل غولی عظیمالجثه سوار بر دنیا میشه». همهجا ساکت بود .کوهن با خود فکر میکرد که غول عظیم الجثه چیست و بعد حس کرد که چشمان سنگی بریل روی او قفل شدهاند. بریل گفت« :او فقط یه پیرمرده .از نظر من که مثل قهرمانها نیست .اگه خیلی خوبه چرا پول نداره؟» میکا گفت« :گوش کن»...
«تو فقط یه دقیقه»...
W. FA
زنش وسط حرف او پرید« :این چیزیه که منتظرش بودیم؟ تمام مدت برای این زیر پلی که چکه میکرد نشستیم؟ منتظر آدمهایی بودیم که هیچوقت نمیآیند؟ منتظر مردی با یه پای بانداژ شده بودیم؟ باید به حرف مادرم گوش میکردم! تو میخواهی پسرمون زیر یه پل بشینه و بعد بخواد که مردی کوتوله و پیر اون رو بکشه؟ ترول بودن یعنی همین؟ خب، مطمئن باش که این چیزها هیچوقت اتفاق نمیافتند!»
«ترجیح میدم کرم بخورم!» «کرم؟ هان؟ کی پولمون رسید که بخوایم کرم بخریم؟»
WW
«هاها! پایراتز با پیرمردهای کوتوله کاری نداره! اون با تاجرهای چاق معامله میکنه! برای خودش شخصیتیه .وقتی شانس بهت رو کرده بود ،باید باهاش میرفتی!»
کوهن گفت« :میشه چند کلمه خصوصی حرف بزنیم؟» او قدم زنان به انتهای پل رفت و شمشیرش را از یک دست به دست دیگر تاب داد .ترول هم تاپ تاپ کنان او را دنبال کرد. کوهن کورمال کورمال به دنبال کیسه تنباکویش گشت .بعد سرش را باال گرفت ،به ترول نگاه کرد و کیسه را باال نگه 70
فانتزی 7 x
داشت. او پرسید« :میکشی؟» ترول جواب داد« :این مزخرفا میکشنت». «آره .ولی امروز نه». بریل از انتهای دیگر پل فریاد کشید« :زیاد با دوستهای نابابت این طرف و آن طرف پرسه نزنی! امروز باید به کارگاه چوببری بروی! میدونی که کرت 10گفته اگه کار نکنی نمیتونه برای مدت زیادی این کار رو برات نگه داره!» میکا لبخند تلخی به کوهن زد. او گفت« :زنم خیلی هوام رو داره».
NT AS Y.I R
بریل دوباره فریاد کشید« :من نمیتوانم تمام راه رو برگردم تا تو رو راهی کنم! آقای ترول بزرگ ،شاید دلت بخواهد راجع به بزهای نر 11هم با دوستت حرف بزنی!» کوهن پرسید« :بزهای نر؟»
میکا چشمکی زد و گفت« :من چیزی در مورد بزها نمیدونم .اون همیشه این بحث رو پیش میکشه .من هیچ اطالعی ندارم». آنها به بریل که ترولهای جوان را به پایین و تاریکی زیر پل راهنمایی میکرد ،نگاه کردند. وقتی که باالخره تنها شدند ،کوهن گفت« :مسأله اینه که من نمیخواستم تو رو بکشم». صورت ترول پر از غم شد.
W. FA
«نمیخواستی؟»
«فقط میخواستم از پل پرتت کنم و هر چی گنج داری بدزدم». «بدزدی؟»
ترول سعی میکرد با نزاکت صحبت کند.
WW
کوهن دستش را دوستانه بر پشت او زد و گفت« :به عالوه این که دوست دارم از مردم ...خاطرههای خوب داشته باشم. این سرزمین فقط همین را نیاز دارد .خاطرههای خوب». او گفت« :قربان ،من تمام سعیم را میکنم .پسرم میخواهد در شهر کار کند ولی من به او گوفتم که در این پنج صد سال اخیر ،هر شب ترولی زیر پل بوده»... [ ،chert ]10سنگ آتشزنه [ ]11روزی سه بز نر که در راه رفتن به کوهستان بودند ،به پلی چوبی میرسند .زیر پل ،جریان سریع آب وجود داشت و ترولی هم در آنجا زندگی میکرد که اجازهی عبور به کسی نمیداد .بز اولی ،روی پل میرود .ترول جلو او را میگیرد و بز توضیح میدهد که فقط برای خوردن علف تازه به آن سمت میرود .و این که بز دیگری بعد از او خواهد آمد که از او چاقتر است و میتواند برای ترول غذای بهتری باشند .ترول اجازه میدهد بز کوچک عبور کند ،به امید این که بز کوچک بعد از بازگشت از کوهستان چاق میشود و او میتواند آن را بخورد .بز دوم هم به همین طریق از پل عبور میکند و بز سوم که از دو بز قبلی بزرگتر و قویتر بوده ،هنگام مواجه با ترول ،با شاخهایش به او حمله میکند .ترول بیچاره در آب پرت شده و غرق میشود .از آن پس ،تمام ترولهای زیر پل از بزهای نر میترسند.
فانتزی 7 x
71
کوهن گفت« :خب ،پس اگر فقط گنج رو بدهی ،من دنبال کارم میروم». ترس تمام صورت ترول را گرفت. «گنج؟ چیزی ندارم». کوهن گفت« :اوه ،اذیت نکن .پلی خوش ساخت مثل این؟» میکا گفت« :آره ولی دیگه کسی از این راه استفاده نمیکنه .دلیلش هم اینه که در این چند ماه شما اولین نفر هستید .بریل میگه وقتی جادهای روی پل برادرش میکشیدند ،من هم باید میرفتم ولی »...او صدایش را بلند کرد« .همیشه ترولی زیر پل بوده»... کوهن گفت« :میدونم».
NT AS Y.I R
ترول گفت« :مشکل اینجاست که سنگها دائم میافتند و فکر نکنم بتوانی تصور کنی که آجرکاری چه هزینهای بر میداره .به کوتولههای لعنتی هم که نمیشه اعتماد کرد ».او به سمت کوهن خم شد« .راستش رو بخواهی باید سه روز در هفته در کارگاه چوب بری برادر زنم کار کنم تا یک لقمه نان بخور و نمیر در بیارم». کوهن گفت« :فکر میکردم برادر زنت یک پل دارد؟» ترول با افسردگی به جریان رود نگاه کرد و گفت« :یکی از آنها .تعداد برادرهای زنم به اندازه شپش سگها است .یکی از آنها در سور واتر 12تاجر چوب است .یکی دیگه پل داره و چاقالوهه هم در بیتر پایک 13تاجر است .آخه این کار مناسب یه تروله؟»
W. FA
کوهن گفت« :خب ،به هر حال یکیشون که حرفه پلداری ،داره».
«حرفه پلداری؟ روی یک جعبه نشستن و از هرکسی که میخواد بگذره یه سکه نقره گرفتن؟ نصف روزها هم که اص ً ال اونجا نیست! او به کوتولهها پول میده تا سکهها رو بگیرند بعد اسم خودش رو هم ترول گذاشته! تا وقتی بهش نزدیک نشدی اص ً ال فرقش رو با یه انسان نمیفهمی!»
WW
کوهن سری تکان داد تا نشان دهد درک میکند.
ترول گفت« :میدونی که باید هر هفته پیش آنها نهار بخورم؟ با هر سه تای آنها؟ و به حرفهای آنها درباره پیشرفت با زمانه گوش بدم»... او صورت بزرگ و غمگینش را به سمت کوهن برگرداند. میکا گفت« :اشکال یه «ترول زیر پل» بودن چیه؟ من بزرگ شدم تا ترول زیر پلی باشم .اشکالش چیه؟ حتماً باید ترولی زیر پل باشه .در غیر این صورت این چیزها برای چیه؟ به چه دردی میخوره؟» آنها با کج خلقی به دیوارهی پل تکیه دادند و به آب سفید چشم دوختند. [Sour Water ]12 [Bitter Pike ]13
72
فانتزی 7 x
کوهن به آرامی گفت« :میدونی ،من زمانی رو به یاد میآرم که یک سوارکار از اینجا تا کوههای بلید14میرفت و هیچ موجود زندهای نمیدید ».او شمشیرش را با انگشت لمس کرد« .حداقل تا مدت زیادی جانوری در مسیرش نبود». او انتهای سیگارش را در آب انداخت« .االن همهاش مزرعه است .همهاش مزرعههای کوچک که مردم کوچک ادارهاش میکنند و همه جا نرده کشیدهاند .هر جا که نگاه کنی ،مزرعه ،نرده و مردم کوچک هستند». ترول ،انگار که با خود حرف میزند ،ادامه داد« :البته زنم درست میگه .هیچ آینده ای در پریدن بر روی پل نیست». کوهن گفت« :منظورم این نیست که با مزرعهها مخالفم ...یا مزرعهداران .باالخره باید وجود داشته باشند .فقط موضوع اینجا است که اون موقع خیلی دورتر بودند .نزدیک مرزها .حاال اینجا مرزه». ترول گفت« :همیشه عقب نشینی کردن .همیشه تغییر کردن .مثل برادر زنم کرت .یک کارگاه چوببری! ترولی که کارگاه چوببری دارد! و باید ببینی چه بالیی سر جنگل کات شید 15میآورد!»
NT AS Y.I R
کوهن با تعجب او را نگاه کرد.
«کدوم؟ همونی که توش عنکبوتهای گنده داره؟»
«عنکبوت؟ االن دیگه عنکبوتی نیست .فقط کندههای درخت مونده».
«کندهی درخت؟ کندهی درخت؟ من از اون جنگل خوشم میاومد .اونجا ...خب ،تاریکی شاعرانهای داشت .در این زمونه دیگه تاریکیای مثل تاریکی اونجا پیدا نمیشه .در یک همچین جنگلی واقعاً میفهمیدی وحشت چیه». میکا گفت« :تاریکی میخوای؟ اون جاش درخت کاج و صنوبر 16میکاره». «کاج و صنوبر!»
سر کوهن گیج رفت« :کلی کیه؟»
W. FA
«ایدهی او نبود .او فرق یک درخت رو از دیگری نمیفهمد .همهاش تقصیر ِکلی 17است .اون فکر این کار رو تو سرش انداخت».
WW
«گفتم که سه برادر زن دارم ،نه؟ اون تاجره .برای همین گفت که کاشت دوباره باعث میشه زمین بهتر فروش بره».
مدت زیادی طول کشید تا کوهن این موضوع را هضم کند .او گفت« :اما کسی نمیتونه جنگل کات شید رو بفروشه. اونجا که مال کسی نیست». «آره .اون میگه برای همین میشه فروختش».
کوهن مشتش را محکم بر دیواره پل کوبید .تکه سنگی جدا شد و رقص کنان خود را در دره انداخت. او گفت« :ببخشید». [Blade ]14 [Cutshade ]15 [ ،Spruce ]16به معنی تمیزی و آراستگی نیز میباشد. [ ، Clay ]17خاک رس
فانتزی 7 x
73
«مهم نیست .همونطور که گفتم ،تکهها همیشه میافتند». کوهن برگشت« .چه اتفاقی افتاده؟ من همه جنگهای بزرگ و قدیمی رو به خاطر میآرم .تو چی؟ تو حتماً جنگیدهای». «آره ،یه چماق با خودم بردم». «اون جنگها برای آیندهای روشن و قانون و این جور چیزها بودند .یعنی مردم اینطور میگفتند». میکا با احتیاط گفت« :خب ،من برای این جنگیدم که یه ترول بزرگ با یه شالق به من گفت .ولی میدونم منظورت چیه».
NT AS Y.I R
«یعنی ،میگم همه اونها برای درست کردن مزرعه و کاشتن درخت صنوبر که نبود ،نه؟» میکا سرش را پایین انداخت و گفت« :و حاال من به خاطر وضعیت پل از تو معذرت خواهی میکنم .خیلی احساس بدی دارم .تو این همه راه اومدی و»... کوهن که به آب نگاه میکرد با ابهام گفت« :و یک شاه و افراد دیگری هم بودند .فکر میکنم جادوگرها هم بودند .ولی شاهی هم بود ،در اینباره مطمئنم .میدونی؟ هیچ وقت ندیدمش ».او لبخندی تلخ به ترول زد« .اسمش یادم نیست .فکر نمیکنم کسی اسمش رو به من گفته باشد». نیم ساعت بعد ،اسب کوهن از جنگلهای افسرده بیرون آمد تا به دشتی متروک و بادخیز برسد .او قبل از حرف زدن هن هنی کرد و بعد گفت« :خیلی خب ...چقدر بهش دادی؟»
«برای چی دوازده سکه طال دادی؟»
«تو دیوونهای».
WW
«بیشتر از دوازده تا نداشتم».
W. FA
کوهن گفت« :دوازده سکه طال».
کوهن گفت« :وقتی که داشتم شغلم رو به عنوان وحشی شروع میکردم ،زیر هر پلی یک ترول بود .و اون موقع نمیتونستی مثل االن از یک جنگل رد شوی .یک دوجین جن 18دنبالت میافتادند تا سرت رو گوش تا گوش ببرند ».او آه کشید« .یعنی سر اونها چی اومده؟» اسب گفت« :بالیی مثل تو». «خب ،آره .ولی من همیشه فکر میکردم باز هم هستند .همیشه فکر میکردم مرزهای بیشتری وجود داره». اسب پرسید« :چند سالته؟» [Goblin ]18
74
فانتزی 7 x
«نمیدونم». «به هر حال آنقدر سن داری که بیشتر از اینها بفهمی». کوهن گفت« :آره ،راست میگی ».او سیگاری دیگر روشن کرد و آنقدر سرفه کرد تا آب از چشمانش سرازیر شود. «دلت نرم شده!» «آره». «آخرین پولت رو به یه ترول دادی!» «آره ».و بعد از دهانش رودی از دود به سمت غروب خورشید بیرون داد.
NT AS Y.I R
«چرا؟»
کوهن به آسمان خیره شد .تابش سرخ خورشید به سرمای سراشیبی جهنم بود .بادی سرد از دشت برخاست و باقی ماندهی موهای کوهن را تازیانه تکان داد. او گفت« :به خاطر اینکه چیزها باید اینجوری باشند». «ها!»
«ها!»
W. FA
«و به خاطر چیزهایی که بودند».
کوهن به پایین نگاه کرد .او پوزخندی زد و گفت« :و من یک روز خواهم مرد .ولی فکر نکنم امروز باشد».
WW
باد از کوهها برخاست و آسمان را مملو از کریستالهای یخی کرد.
برای برف آمدن ،هوا زیادی سرد بود .در هوایی این چنینی گرگها به روستاها میآمدند و درختان در قلب جنگل یخ میزدند و میترکیدند .البته این روزها تعداد گرگها کمتر و کمتر میشدند و جنگلها یکی پس از دیگری از بین میرفتند. در هوایی این چنین ،مردم عاقل داخل خانههایشان بودند و در جلوی آتش داستان قهرمانان را تعریف میکردند...
فانتزی 7 x
75
چشمان هانسل نوشته :گارث نیکس برگردان :محمدحسین عبدالهی ثابت این داستان نخستین بار به تاریخ ۵مرداد ۱۳۸۷در آکادمی فانتزی منتشر شده است و به مناسبت هفتهی سوم از برنامهی «بازخوانی آثار» بازنشر مییابد .هفتهی سوم به بازخوانی داستانهای فانتزی آکادمی فانتزی اختصاص یافته است.
NT AS Y.I R
زمانی که هانسل 1ده و گرتل 2تنها یازده سال داشتند ،زنپدرشان تصمیم گرفت تا از شرشان خالص شود .آنها در آغاز متوجه نبودند ،چون مامان عجوزه( 3نامی سری که آنها برایش انتخاب کرده بودند) همیشه از آنها متنفر بود .بنابراین جا گذاشتن آنها در سوپر مارکت و یا بعد از مدرسه دنبالشان نیامدن ،مسالهی قابل توجهی به شمار نمیرفت. تنها هنگامی که پدرشان هم در «ناپدیدسازی کودکان» مداخله کرد ،فهمیدند که موضوع جدی است .اگرچه پدرشان مرد ضعیفالنفس و سست ارادهای بود ،با این حال آنها فکر میکردند هنوز آنقدر فرزندانش را دوست دارد که در مقابل مامان عجوزه مقاومت کند. روزی به اشتباهشان پی بردند که پدرشان آنها را به جنگل برد .هانسل میخواست مثل پیشآهنگها خودش را آماده کرده و یک بطری آب و کلی وسایل دیگر بردارد ،اما پدر گفت که آنها نیازی به این جور وسایل ندارند و این تنها یک پیادهروی ساده خواهد بود.
W. FA
سپس آنها را ول کرد و رفت .وقتی او گاز داد و رفت ،تازه از ماشین پیاده شده بودند .حتا تالش نکردند تا تعقیبش کنند .شرایط را میدانستند .مامان عجوزه یا بار دیگر پدر را هیبنوتیزم کرده بود یا به هر صورت کاری انجام داده بود تا او را وادار به اطاعت کند.
گرتل بدون هیچ حرفی ،قطبنمایی را که در جورابش جاسازی کرده بود ،به او داد.
WW
هانسل در حالی که نقشهی چپانده شده در زیر لباسش را بیرون میآورد ،گفت« :حتما حسابی تعجب میکنه وقتی ببینه ما برگشتیم».
سه ساعت طول کشید تا به خانه رسیدند .نخست پیاده و سپس با یک ماشین گشت بزرگراه و سر آخر هم با ماشین پدر. تقریبا به خانه رسیده بودند که مامان عجوزه به موبایل پدر زنگ زد .هانسل و گرتل صدای جیغ و دادش را میشنیدند .با این حال وقتی سرانجام به خانه رسیدند ،او لبخندی زد و حتا وانمود کرد که دارد آنها را میبوسد. گرتل گفت« :داره یه نقشهای میکشه ،یه نقشهی بد». [Hansel ]1 [Gretel ]2 [Hogmom ]3
76
فانتزی 7 x
او به سمت تخت هانسل رفت و اسفنج را در مقابل صورت و بینی او فشرد .دست و پاهای هانسل برای چند ثانیه لرزیدند و سپس شل شدند .مثل این که مرده باشد. گرتل مدام تالش میکرد از خواب بیدار شود ،اما عاقبت وقتی چشمانش را باز کرد که اسفنج زرد رنگ و صورت خندان مامان عجوزه مقابل چشمانش قرار داشتند .در همین لحظه رویا پایان یافت و دیگر هیچ چیز باقی نماند جز تاریکی مطلق. وقتی سرانجام بیدار شد ،دیگر در خانه نبود .در کوچهای روی زمین دراز کشیده بود .سرش درد میکرد و انگار نور خورشید زیادی درخشان بود ،چون به زحمت میتوانست چشمانش را باز کند. هانسل زیر لب گفت« :کلروفورم .مامان عجوزه مسموممون کرد و بعد هم بابا رو مجبور کرد که ما رو گم و گور کنه». گرتل گفت« :من حالم خوب نیست».
NT AS Y.I R
به زحمت سر پا ایستاد و متوجه شد که دیگر چیزی همراهشان ندارند .نقشه ،آبنباتها و قطبنما ناپدید شده بودند. هانسل گفت « :اینکه خیلی بده ».و در همین حال دستانش را در مقابل چشمانش سپر کرد و نگاهی به کپهی زبالهها و پنجرههای شکسته انداخت و بوی کهنهی زغال باقی مانده از آتشی کهنه به دماغش خورد .هانسل ادامه داد« :ما تو قسمت قدیمی شهریم که بعد از آشوب و شورش حصارکشی شد». گرتل اخم کرد و گفت« :حتما امیدوار بوده یکی ما رو بکشه».
W. FA
و قطعه شیشهی شکستهای را برداشت و تکه پارچهی کهنهایی را دور آن پیچید تا بتواند مثل یک خنجر از آن استفاده کند. هانسل هم تایید کرد« :احتماال» .لحن مطمئن گرتل نمیتوانست او را فریب دهد ،میدانست گرتل ترسیده است ،خودش هم ترسیده بود. گرتل گفت« :بیا یه نگاهی به اطراف بندازیم».
WW
انجام هر کاری به نظر بهتر از این بود که همین طور بایستند و اجازه دهند که ترس سر تا پای وجودشان را دربر گیرد. به آرامی در سکوت گام بر میداشتند و این در حالی بود که بیش از حد معمول همیشه به هم چسبیده بودند ،به طوریکه مدام بازوهاشان به هم میخورد. کوچه به خیابانی راه پیدا میکرد که وضع چندان بهتری نداشت و تنها نشانهی حیات ،دستهای کبوتر بود.
ولی سر پیچ بعدی ،هانسل چنان ناگهانی به عقب پرید که خنجر شیشهای گرتل تقریبا در پهلویش فرو رفت .گرتل آنقدر ناراحت شد که خنجرش را به کناری پرتاب کرد .صدای شکستن شیشه در خیابان پیچید و کبوترها را از جا پراند. گرتل با عصبانیت فریاد کشید« :نزدیک بود زخمیات کنم احمق! چرا وایسادی؟» هانسل گفت« :یک فروشگاه اونجاست .از اون تازه افتتاح شدهها«».بذار یه نگاهی بندازم ببینم».
فانتزی 7 x
77
و آنطرف پیچ را برای مدتی طوالنی وارسی کرد تا این که هانسل بی طاقت شد و یقهاش را کشید ،جوری که نفسش را بند آورد« .یه مغازه است .یه مغازهی پلی استیشن .از ویترینهایش که اینطور پیدا است .یه عالمه بازی». هانسل گفت« :عجیبه! منظورم اینه که ،اینجا هیچ چیزی نیست .هیچ کس نیست که چیزی بخره». گرتل اخم کرد .مغازه به دلیلی او را میترساند ،اما هرچه سعی میکرد به آن فکر نکند ،ترسش بیشتر میشد. هانسل اضافه کرد« :شاید تصادفی این جا ولش کردن .میدونی که ،همون موقع که کل منطقه رو بعد از آتش سوزیها حصارکشی کردن». «آره شاید »... «بیا یه گشتی توش بزنیم».
NT AS Y.I R
میتوانست نارضایتی گرتل را حس کند ،اما در نظر او پیدا شدن فروشگاه نشانهی خوبی به حساب میآمد. گرتل در حالی که دستش را به عالمت نفی تکان میداد گفت« :نه ،دلم نمیخواد». «خیلی خوب ،خودم میرم».
بعد از این که 5یا 6قدم جلو رفت ،گرتل خود را به او رساند .هانسل در دل خندهای کرد .گرتل هرگز نمیخواست عقب بماند.
W. FA
مغازه عجیب بود .ویترینها آنقدر تمیز بودند که میشد به خوبی در داخل مغازه ردیف پلیاستیشنهای متصل به نمایشگرهای بزرگ و آمادهی بازی را دید .حتا یک دستگاه خودکار فروش نوشابه و یک دستگاه فروش خوراکیهم در انتهای سالن قرار داشت.
WW
هانسل با کمی تردید ،با یک انگشت در را لمس کرد .نیمی از وجودش میخواست که در قفل باشد ،و نیمی دیگر میخواست که در زیر فشار دستش مقاومت کمی نشان دهد .اما عکسالعمل در ،فراتر از اینها بود .در به راحتی و به صورت خودکار کنار رفت و نسیم خنکی از هوای تهویه شده به صورتش خورد. هانسل به داخل قدم گذاشت و گرتل هم با بیمیلی او را دنبال کرد .در پشت سر آنها بسته شد و همزمان تمام صفحههای نمایشگر روشن شدند و بازیها به راه افتادند .بعد ماشین فروش نوشابه چند قوطی کوکا بیرون داد و ماشین خوراکیها، پس از کمی غژغژ و لرزش یک مشت آبنبات و شکالت از شکاف مخصوص بیرون ریخت. هانسل از فرط هیجان جیغ کشید« :عالیه!» و جلو رفت تا یک کوکا بر دارد .گرتل دستش را دراز کرد تا جلوی او را بگیرد ،اما دیگر دیر شده بود. گرتل که به سمت در برمیگشت ،گفت« :هانسل ،من از این وضع خوشم نمیاد». چیز عجیبی در جریان بود ،صفحههای نمایشگر چشمک زنان به او رو کرده بودند و او را به بازی فرا میخواندند 78
فانتزی 7 x
و سعی میکردند تا هر دو را با هم به سوی خود بکشند... هانسل طوری او را نادیده گرفت انگار اصال وجود ندارد .او جرعهای از نوشابهاش نوشید و شروع به بازی کرد .گرتل به سوی او دوید و دستش را کشید ،اما چشمان هانسل حتا برای یک لحظه هم صفحهی نمایشگر را ترک نکرد. گرتل جیغ کشید« :هانسل! باید همین االن از اینجا بریم بیرون». و صدایی نرم در جواب او پرسید« :چرا؟» گرتل به خود لرزید .صدا به اندازهی کافی شبیه به صدای انسان بود ،اما بالفاصله تصویری از عنکبوت را در ذهنش تداعی میکرد که دارد به مگسها خوشامد میگوید .مگسهایی که میخواست خشکشان کند و مثل غنیمت به تار خود آویزان کند.
NT AS Y.I R
آهسته سرش را برگرداند و سعی کرد به خود تلقین کند که امکان ندارد یک عنکبوت در کار باشد؛ سعی کرد تصویر هیوالیی با هشت پای وحشتناک ،با شکمی بزرگ و دندانهای دراز را از ذهنش بیرون کند. هنگامی که دید صدا فقط متعلق به یک زن است ،ابدا احساسش بهتر نشد .زنی حدودا در نیمههای دههی چهارم زندگیش ،با لباسی سیاه و ساده با بازوهای برهنه .بازوهایی بلند و نیرومند که به دستانی باریک و انگشتانی دراز و چنگال مانند ختم میشدند .گرتل قادر نبود مستقیما به صورتش نگاه کند و فقط یک نظر رنگ قرمز روشن ماتیک ،دهانی حریص و عینک آفتابی فوقالعاده تیرهای را دید. زن گفت« :پس تو بر خالف برادرت هانسل ،نمیخوای با اینها بازی کنی ...ولی حتما میتونی قدرتشون را حس کنی ،مگر نه گرتل؟»
W. FA
گرتل نمیتوانست حرکت کند .تمام وجودش از ترس پر شده بود؛ با خودش فکر کرد ترسش به خاطر این است که این زن واقعا یک عنکبوت است ،یک عنکبوت شکارچی به شکل انسان و او و هانسل کامال گرفتار شدهاند .بدون فکر زمزمه کرد« :عنکبوت». دهان قرمز زن به خنده از هم باز شد؛ لبانش عقب رفت تا دندانهایی زرد شده از نیکوتین را به نمایش بگذارد.
WW
«عنکبوت؟ من عنکبوت نیستم گرتل .من سایهای هستم بر ضد روشنایی ماه ،شکلی تیره در درگاه شب ،موجودی که هرچه را بتواند میگیرد ...یک ساحره!» گرتل زمزمه کرد« :یه ساحره .میخوای با ما چی کار کنی؟»
ساحره به آرامی جواب داد« :میخوام به تو فرصتی بدم که قبل از این ،هرگز به کسی ندادهام .تو استعداد خامی برای قدرت داری ،گرتل .رویای صادقه میبینی و اونقدر قوی هستی که ماشینهای من نمیتونن اغوات کنن .بذر یک ساحره در قلب تو قرار داره و من این بذر رو پرورش میدم و کاری میکنم که رشد کنه .تو شاگرد من خواهی شد و اسرار قدرت من رو یاد میگیری .اسرار شب و اسرار ماه ،اسرار سپیدهدم و غروب .جادو گرتل ،جادو! قدرت و سروری و سلطه بر انسانها و حیوانات». بعد آنقدر به جلو خم شد که نفسش بینی گرتل را پر کرد؛ نفسی متعفن که بوی سیگار و ویسکی میداد .ادامه داد:
فانتزی 7 x
79
«یا میتونی راه دوم رو انتخاب کنی .راهی که به پایان گرتل ختم میشه .البته قلب ،ریهها ،کلیهها و کبدت از این موضوع مستثنی هستند .اعضای پیوندی االن خیلی خواهان داره .مخصوصا برای بچه کوچولوهای مریضی که پدر و مادرهای پولدار دارند .عجیبه ...چون اونها هیچ وقت از من نمیپرسن این اعضا رو از کجا آوردهام». گرتل بدون توجه به خطری که خودش را تهدید میکرد و بی اعتنا به بذر درونش که تمنای شکفتن داشت و میخواست یک ساحره شود ،زمزمه کرد« :پس هانسل چی؟» ساحره فریاد زد« :آه! هانسل »... و بشکنی زد .هانسل که هنوز دستانش بر اثر بازی به خود میپیچید ،مثل یک زامبی به سوی آنها آمد. ساحره با لحنی آهنگین گفت« :برنامه خاصی برای هانسل دارم .هانسل با اون چشمهای آبی ِ آبی ِ قشنگش».
NT AS Y.I R
ساحره سر هانسل را به سمت عقب کج کرد تا چشمان او در زیر نور چراغ ،برقی آبی رنگ پیدا کردند .سپس او عینک آفتابیاش را برداشت و گرتل دید چشمان ساحره مثل کشمش چروکیده است و پر از خطهای سفید و ضخیم تار مانند است. ساحره زمزمه کرد« :چشمان هانسل به دست یک مشتری خیلی خاص میرسه .و باقی اعضایش؟ این دیگه بستگی داره به گرتل .اگر اون شاگرد خوبی باشه ،هانسل زنده میمونه .کور بودن بهتر از مردنه .تو این طور فکر نمیکنی؟» و در حال ادای این جمله ،دستانش را سریع دراز کرد و گرتل را که داشت به سمت در میرفت ،گرفت.
W. FA
ساحره گفت« :نمیتونی بدون اجازهی من اینجا رو ترک کنی ،گرتل .هنوز خیلی چیزها هست که باید ببینی .آه! دوباره دیدن همه چیز ،واضح و درست ،اون هم با چشمهایی که اینقدر آبی و روشنه! الزاروس »!4 حیوانی از انتهای مغازه بیرون پرید و نزد ساحره آمد .نوعی گربه بود .قدش تقریبا تا کمر ساحره میرسید و چند رنگ بود؛ به سختی زخمی شده بود و نوارهایی از پوست برهنه میان کرک و پشمهای رنگارنگش ،تنش را مثل یک جورچین کرده بود .حتا رنگ گوشهایش هم متفاوت بود و به نظر میرسید دمش از 7حلقهی پشم جداگانه تشکیل شده است.
WW
گرتل وقتی فهمید او یک حیوان چند تکه است که از دوختن چند گربهی مختلف به هم وجود آمده و به واسطهی قدرت ساحره زنده شده است ،نزدیک بود حالش به هم بخورد. گرتل متوجه این نکته نیز شد که هرگاه ساحره سرش را میچرخاند ،الزاروس هم همین کار را میکرد .اگر جادوگر باال را نگاه میکرد ،گربه هم باال را نگاه میکرد .اگر سرش را به چپ بر میگرداند ،گربه هم به چپ میچرخید .واضح بود که جادوگر جهان را از دریچهی چشم گربه میبیند. ساحره که گربه در کنارش راه میرفت ،گرتل را به جلو هل داد و سوتی زد تا هانسل هم دنبالشان بیاید .آنها از دری در انتهای مغازه گذشتند ،سپس از پلکانی طویل به اعماق زمین سرازیر شدند .در پایین پلکان جادوگر قفل دری را با استفاده از کلیدی صیقل داده شده از جنس استخوان ،گشود. آن سوی در ،غاری عظیم نمایان شد که با هفت فانوس دود گرفته ،به زحمت روشن میشد .در یک طرف ،تعدادی قفس خالی کنار دیوار قرار داده شده بود .فضای هر کدام،تنها به اندازهای بود که کودکی رادر حالت ایستاده در خود [Lazarous ]4
80
فانتزی 7 x
جا دهد. یک سردخانهی صنعتی -یخچالی به اندازهی یک آلونک که ردیفی از قندیلهای دندانهدار از ناودان سقف درب و داغانش آویزان بود – طرف دیگر غار را پر کرده بود .در نزدیکی سردخانه ،تخته سنگ مرمرینی قرار داشت که به عنوان میز استفاده میشد .پشت میز ،به قالبهای فرو رفته در دیوار مرطوب غار ،یک دوجین چاقو و وسایل ترسناک فوالدی آویزان بود. ساحره فرمان داد« :برو داخل قفس ،هانسل جوان». و هانسل بدون چون و چرا ،به فرمان او عمل کرد .گربهی چهل تکه به آهستگی پشت او راه افتاد و با ضربهی یک پنجه، چفت در قفس را جا انداخت. ساحره گفت« :خوب گرتل ،حاال میخوای ساحره بشی یا قطعهقطعه؟»
NT AS Y.I R
گرتل به هانسل در قفس نگاه کرد و سپس نگاهی به میز مرمرین و چاقوها انداخت. ظاهرا انتخاب دیگری نداشت .حداقل اگر او راه ساحری را انتخاب میکرد ،هانسل فقط ...فقط ...چشمانش را از دست میداد .و شاید آنها فرصتی برای فرار پیدا میکردند. عاقبت گفت« :من ساحری را یاد میگیرم ...به شرطی که قول بدی به جز چشمهای هانسل ،با اعضای دیگهاش کاری نداشته باشی». ساحره خندید و بدون توجه به لرزش دختر ،دستان گرتل را در دستان استخوانی خود گرفت .بعد شروع به رقصیدن کرد و گرتل را چرخاند و چرخاند؛ الزاروس هم میان آن دو باال و پایین میپرید و جیغ میکشید.
W. FA
در حالی که میرقصیدند ،ساحره شروع به خواندن کرد« :گرتل راه ساحری را انتخاب کرد ،و هانسل باید بهای آن را بپردازد .خواهر بیشتر میبیند و برادر کمتر ...هانسل و گرتل ،عجب ماجرایی!»
WW
و بعد به طور ناگهانی ایستاد و گرتل را رها کرد .گرتل در طول غار به دور خود چرخید و به دریچهی یکی از قفسها خورد. ساحره گفت« :تو همین پایین زندگی میکنی .توی سردخونه غذا هست و حمام و دستشویی هم در آخرین قفس است. هر روز صبح ،وظایفت را به تو آموزش میدهم .اگر سعی کنی فرار کنی ،تنبیه میشوی». گرتل سری تکان داد ،اما نتوانست جلوی خودش را بگیرد که به تاللوی چاقوهای آویزان از دیوار خیره نشود .ساحره و الزاروس هم نگاهی به آن سمت انداختند و ساحره دوباره خندهای سرد داد. «هیچ چاقویی به من کارگر نیست و هیچ چماقی هم کمرم رو نمیشکنه .اما اگر بخوای خودت امتحان کنی ،این هانسل است که تنبیه خواهد شد». سپس ساحره به همراه الزاروس که به نرمی کنار او راه میرفت ،آنجا را ترک کردند .گرتل سریع به سمت هانسل رفت، اما او همچنان اسیر طلسم پلیاستیشن بود و چشمان و دستانش مدهوش یک بازی خیالی بودند.
فانتزی 7 x
81
بعد به سمت در رفت ،اما وقتی چاقویی را در قفل فرو کرد ،چیزی شبیه جریان الکتریکی دستش را سوزاند .در سردخانه به آسانی باز شد ،و هوای یخ زده و درخشش المپهای فلورسنت ،به بیرون جریان یافت .داخل آن خیلی سردتر از یخچالهای معمولی بود .یک سوی آن انباشته از یخدانهایی بود که روی هر کدام صلیبی قرمز وجود داشت و روی برچسبهای براق نوشته شده بود« :اضطراری ،اعضای پیوندی انسان» .گرتل تالش کرد تا به آنها نگاه نکند یا حتا در مورد محتوای آنها فکر نکند .طرف دیگر اتاقک با انواع و اقسام غذاهای منجمد اشغال شده بود .گرتل مقداری اسفناج برداشت .از اسفناج بیزار بود ،اما این تنها چیزی بود که هیچ شباهتی با هرگونه گوشت قابل تصور نداشت .او حتا خیال خوردن گوشت را هم از ذهنش بیرون کرد. روز بعد ،شروع روزهای بسیار اقامت او در غار بود .ساحره یک سری کارهای معمولی به او محول میکرد .کارهایی مثل پاک کردن و منتقل کردن جعبهها از سردخانه به داخل بستههای پستی که ساحره از باال میآورد .سپس به او چیزهایی از جادو آموزش میداد ،مثل افسونهایی برای گرم نگه داشتن خودش و هانسل.
NT AS Y.I R
گرتل در تمام این مدت با این ترس به سر میبرد که امروز همان روزی است که ساحره کودک دیگری را به آنجا میآورد و بر روی میز مرمرین قطعهقطعه میکند ،یا همان روزی است که چشمان هانسل را از او میگیرد .اما ساحره همیشه تنها میآمد و از پنجرهی چشمان الزاروس ،فقط نگاهی به هانسل میانداخت و زیر لب میگفت« :هنوز آماده نیست». بنابراین گرتل کار میکرد و میآموخت ،به هانسل غذا میداد و برایش زمزمه میکرد .دائم به او میگفت تا بهتر نشود و وانمود کند که هنوز تحت تاثیر افسون است .یا هانسل میفهمید و حتا در مقابل گرتل هم تظاهر میکرد ،یا واقعاً هنوز تحت تاثیر طلسم بود.
W. FA
روزها سپریشدند ،بعد هفتهها گذشت و کم کم گرتل فهمید که از آموختن ساحری لذت بسیاری میبرد .او چشم به انتظار آموزشهایش مینشست و حتا بعضی اوقات برای ساعتها هانسل را فراموش میکرد؛ فراموش میکرد که او به زودی چشمانش را از دست خواهد داد. وقتی که گرتل فهمید ممکن است به طور کامل هانسل را از یاد ببرد ،به این نتیجه رسید که باید ساحره را بکشد .آن شب ،در این مورد برای هانسل حرف زد ،ترسهایش را برای او زمزمه کرد و سعی کرد تا نقشهای بکشد .اما هیچ طرحی به ذهنش نرسید ،چون االن گرتل آنقدر آموخته بود تا بداند فلز بر او کارگر نیست یا ضربات چماق به او آسیبی نمیرساند.
WW
صبح روز بعد زمانی که ساحره در غار بود ،هانسل در خواب شروع به حرف زدن کرد .گرتل که مشغول سابیدن زمین بود ،فریادی کشید و سعی کرد تا آن را ماسمالی کند ،اما دیگر خیلی دیر شده بود .ساحره نزدیکتر آمد و از پشت میلهها نگاهی به او انداخت. گفت« :پس داشتی تظاهر میکردی .ولی االن دیگر چشم چپت را میگیرم ،چون طلسمی که آن را به گودی چشم من پیوند میدهد ،از ترس تو انرژی میگیرد .و خواهرت به من کمک خواهد کرد». گرتل فریاد زد« :نه ،من اینکار را نمیکنم!» اما ساحره فقط خندید و به سینهی گرتل دمید .نفس درون قلب او فرو رفت و جرقههای ساحری که آنجا بود ،گر گرفت و زبانه کشید و تمام بدنش را در خود بلعید .آنقدر رشد کرد تا جایی که گرتل درون خودش کوچک و حقیر شد و حس میکرد تنها به میل ساحره حرکت میکند. 82
فانتزی 7 x
سپس ساحره هانسل را از قفس بیرون آورد و با ریسمانی قرمز بست .او را روی میز مرمر خواباند و الزاروس هم باال پرید تا ساحره بتواند ببیند .گرتل هم برایش گیاهان دارویی ،ترکهی عاج ،ترکهی کهربا و ترکهی شاخ را آورد و سرانجام ساحره افسونش را اجرا کرد. و سپس ذهن گرتل به کلی در هم ریخت .وقتی به خود آمد ،هانسل در قفس خود بود .یک چشمش با تکهای باند توری شکل پانسمان شده بود .با چشم دیگرش که پر از اشک بود ،نگاهی به گرتل کرد. زمزمه کرد« :اون یکی رو هم فردا میگیره». و گرتل با صدایی پر از بغض گفت« :نه». هانسل گفت« :میدونم اون واقعا تو نبودی که کمکش میکردی .ولی چه کاری از دستت بر میآد؟»
NT AS Y.I R
گرتل گفت« :نمیدونم .مجبوریم بکشیمش .اما اگر تالش کنیم و موفق نشیم ،اون تو رو مجازات میکنه». هانسل گفت« :خدا خدا میکردم که ای کاش همهاش یه خواب بود .رویاها تموم میشن و بعدش از خواب بیدار میشی. اما من خواب نیستم ،نه؟من خیلی سردمه و چشمم ...درد میکنه».
W. FA
گرتل در قفس را باز کرد تا او را در آغوش بگیرد و افسونی را اجرا کند تا او را گرم نگه دارد .اما داشت به سرما و ساحر فکر میکرد. به آرامی گفت« :اگر بتونیم یه جوری ساحره و الزاروس رو توی سردخونه گیر بندازیم ،احتماال یخ میزنند و میمیرند. ولی باید اون رو خیلی سردتر کنیم تا فرصت نکنه افسونی اجرا کنه».
WW
رفتند تا نگاهی به سردخانه بیندازند و فهمیدند که تنها به اندازهی فعلی سرد میشود .ولی هانسل پشت اتاقک یک بشکه نیتروژن مایع پیدا کرد و نقشهای به سرش زد. ساعتی بعد ،آنها تلهی فوریشان را برای منجمد کردن ساحره بر پا کرده بودند .هانسل با استفاده از یکی از چاقوها ،پیچ دستگیرهی در سردخانه را از داخل باز کرده بود و با این حساب راهی به بیرون وجود نداشت .بشکه را روی تعدادی جعبه ،درست کنار در قرار دادند .در آخر هم همه جا آب ریختند تا تمام زمین یخ زده و لغزنده شود .سپس به نوبت خوابیدند ،تا زمانی که گرتل صدای پیچاندن کلید ساحره در قفل را شنید .او به سرعت ایستاد و به سردخانه رفت .الی در اتاقک را باز گذاشت ،بعد با احتیاط روی یخ ایستاد و درپوش نیتروژن مایع را برداشت .سپس در حالی که دماغش را گرفته بود و به سختی نفس میکشید ،گامی به عقب برداشت. فریاد زد« :بانو ،یه ایرادی پیش اومده .همه چیز فاسد شده». ساحره که تک چشم آبیاش میدرخشید ،به سرعت در طول غار جلو دوید و فریاد زد« :چی؟»
فانتزی 7 x
83
اگرچه او دیگر به بینایی الزاروس احتیاجی نداشت ،اما گربه بر طبق عادت پا به پای او حرکت کرد .همچنان که او به سوی سردخانه میدوید ،گرتل کنار ایستاد و سپس او را به آرامی هل داد .جادوگر روی یخها لیز خورد به جعبهها برخورد کرد و به پشت روی زمین افتاد و بشکه واژگون شد .لحظهای بعد ،آخرین جیغ او در مه سرد انجماد محو شد. اما الزاروس که از هر گربه عادی سریعتر حرکت میکرد ،حتا زمانی که گرتل در را به هم کوبید ،پشتکی در هوا زد. بخیههای قدیمی از هم گسستند و گربه از هم باز شد و با انفجاری از گردهای جادویی نقرهای که درون او انباشته شده بود و به او زندگی میداد ،متالشی شد.
NT AS Y.I R
در مدتی که هالهی جادویی جانور را در خود محو کرده بود ،گرتل لحظهای آرام گرفت .اما به محض این که قسمت جلویی الزاروس با دندانهای باز به سمت او پرید ،جیغ کشید .با پا ضربهای به آن زد ،اما گربه خیلی سریع بود و آروارههای بزرگش دور قوزک پای او حلقه شد .گرتل دوباره جیغ کشید و در همین موقع هانسل ظاهر شد و هالهی عجیب دور بدن تکهتکهی جانور را طوری تکاند ،انگار کیسهی جاروبرقی را خالی میکرد .پس از چند ثانیه ،به جز سر و پوستی تهی ،چیز دیگری از الزاروس باقی نمانده بود .حتا همان موقع هم آروارههایش گرتل را رها نمیکرد تا هانسل به زور جارودستی دهانش را باز کرد و تکههای باقی مانده را با زور درون یکی از قفسها کرد. گرتل لنگ لنگان جلو رفت و حیوان را که هنوز داشت میلهها را گاز میگرفت ،نگاه کرد .چشمان سبزش هنوز از جادو و نفرت برق میزد. گفت« :هانسل ،چشم خودت با ساحره یخ زد .ولی فکر کنم بتونم ورد مخصوص را به یاد بیارم ...و این جا هم یه چشم برای پیوند زدن هست». اینطور شد که وقتی به سردخانه رفتند تا کلید استخوانی را از دست ساحره که بدنش در هم پیچیده شده بود دربیاورند، هانسل جهان اطراف را با یک چشم آبی و یک چشم سبز میدید.
W. FA
بعدها ،زمانی که آنها راه خانه را پیدا کردند ،این منظرهی چشم سبز هانسل بود که باعث شد مامان عجوزه دچار سکتهی قلبی شود و بمیرد .اما پدرشان همچنان مردی سست اراده بود و در مدت یک سال ،او به فکر ازدواج با زنی افتاد که هیچ عالقهای به بچهها نداشت.
اما این به کلی حکایت دیگری است ...
84
فانتزی 7 x
WW
ولی این بار مامان عجوزهی جدید با گرتلی روبرو بود که نسبتا یک ساحره بود و هانسلی که از چشم جادویی گربهایش، قدرت عجیبی به دست آورده بود.