Skip to main content

تروریست ها هم گریه می کنند/علیرضا میراسداله

Page 1

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪1‬‬


‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪2‬‬


‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪3‬‬


‫آغاز داستان‬ ‫بعضی ها ادعا می کنن که همه کارهاشون رو در زندگی‪ ،‬از روی حساب و کتاب انجام می دن و‬ ‫اگه موفق نمی شن یا به مصیبتی دچار می شن همش گردن روزگاره که باهاشون سر سازگاری‬ ‫نداره و سر راهشون سگ می اندازه و چاله می کنه‪.‬‬ ‫ولی روزگار من با من رفیق بوده و خوب تا کرده‪ ،‬چون من کار بی حساب کتاب زیاد کردم و‬ ‫همیشه یه جورایی قسر در رفتم یا حداکثر یه سیلی نرم خورده زیر گوشم‪.‬‬ ‫روزگار من‪ ،‬معموال پلک هاشو می ذاره روی هم و خودش رو به خواب می زنه یا روش رو بر‬ ‫می گردونه و می گه هر غلطی می خوای بکن من بهت سخت نمی گیرم‪.‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪4‬‬


‫فصل اول‬ ‫همه چیز از یه تلفن شروع شد‪...‬نه‪...‬از یه تلفن شروع نشد این جمله خیلی تکراریه و برای شروع‬ ‫یه قصه بلند اصال خوب نیست ضمن اینکه حقیقت هم نداره ‪ ،‬در واقع همه چیز از یه مهمونی‬ ‫فامیلی اجباری شروع شد ‪ ...‬آره یه مهمونی از اونا که معموال از زیرش در می رفتم و دایی و خاله‬ ‫و عمو و عمه رو ناراحت می کردم ( که خب البته می دونین ناراحت نمی شدن اینجوری می‬ ‫گفتن که مراسم گوز و گله رو به جا آورده باشن)‬ ‫ولی اون بار بی خود و بی جهت مالقاتشون کردم‪ ...‬یه دایی و چند تا بچه دایی ‪ ...‬اگه به خودم‬ ‫بود صد سال یه بار هم یادشون نمی افتادم‪...‬مادرم اصرار داشت که دایی بدجوری ناراحت می‬ ‫شه و باید بمونی خونه‪ ،‬ده دفعه قبلی نموندی و ایندفعه دیگه راه نداره‪ ،‬باید بمونی!‬ ‫به اجبار موندم خونه ‪ ...‬وقت شام اومدن‪ ،‬دایی و زن دایی و سه تا بچه دایی که یکیشون خودش‬ ‫زن و بچه داشت و بچه بچه دایی هم با وق وقش از بدو ورود تا آخر شب ‪ -‬لحظه ایکه از سر‬ ‫کوچه دور می شدن‪ -‬دل همه رو شاد کرد‪.‬‬ ‫یه زمانی اون وسط های مهمونی و یه جایی این گوشه یا اون گوشه سفره شام‪ ،‬بحث حمله‬ ‫آمریکا به عراق پیش اومد و یکی از بچه دایی ها با هیجان از تحوالت عراق بعد از جنگ گفت و‬ ‫به خصوص از سلیمانیه تعریف کرد‪.‬‬ ‫سلیمانیه شده اروپا‪...‬مشروب آزاد‪ ...‬حجاب آزاد‪...‬ماشینای آخرین مدل‪...‬آدمای تحصیلکرد از‬ ‫فرنگ برگشته‪...‬مک دونالد‪...‬گوچی و موچی و ژان پل گوتیه‬ ‫تازه پاس و ماس و ویزا میزا هم نمی خواد!‬ ‫مزخرفاتش راجع به آزادی و مدرنیته برام مهم نبود ولی وقتی فهمیدم ورود به عراق بدون‬ ‫پاسپورت هم مقدوره‪ ،‬فکری به ذهنم رسید از اون فکرای بی حساب کتاب که بی خود و بی‬ ‫جهت در جا های نادرست از ال به الی توده های چرب توی جمجمه که اسمش مغزه به سوراخ‬ ‫دهن می ریزه و روی زبون جاری می شه‪.‬‬ ‫پرسیدم‪ :‬فرودگاه هم داره این سلیمانیه‪ ،‬پرواز خارجی به اروپا چی‪،‬داره یا نه؟‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪5‬‬


‫سه سال بود که با داشتن پاسپورت نیوزلندی ممنوع الخروج بودم و نمی تونستم از ایران خارج‬ ‫بشم‪ .‬منع خروجم به واسطه درگیری با یه مامور توی فرودگاه بود که قصه اش طوالنیه و حوصله‬ ‫بازگو کردنشو ندارم‪ ،‬همین بس که بعد از سه شب توی بازداشتگاه و کلی بازجویی شدن‪ ،‬عاقبت‬ ‫به دلیل ایجاد اغتشاش در محیط روحانی و نورانی مهر آّباد پاسپورت ایرانیم رو ازم گرفتن و تا‬ ‫اطالع ثانوی‪ -‬که هیچوقت نرسید‪ -‬ممنوع الخروج شدم‪.‬‬ ‫دایی زاده با هیجان جواب داد‪:‬‬ ‫معلومه که داره فرودگاه مدرن و شیک عین اروپا‬ ‫پرسیدم از کجا میدونی؟‬ ‫گفت‪ :‬همین دو ماه پیش سلیمانیه بودم‬ ‫موضوع دیگه جدی شد ‪ ،‬و همین طور که بحث پیش رفت فهمیدم می شه فقط با در دست‬ ‫داشتن شناسنامه از مرزی به اسم پنجوین به عراق ورود کرد و بعد در اونجا با پاسپورت نیوزلندی‬ ‫به سادگی سوار هواپیما شد و رفت اروپا یا آمریکا یا حتی کره ماه!‬ ‫القصه ماجرا این جوری پیش رفت که من شدم مشتری و بچه دایی عزیز فروشنده‪.‬‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫یه رفیق کرد دارم آقای کریمی‪ ،‬یه پولی بهش می دی صاف می بردت قلب سلیمانیه بهشت‬ ‫روی زمین‬ ‫اولش گفته بود که با شناسنامه‪ ،‬قانونی وارد می شی ولی حاال داشت از دالل و مسافر پرون‬ ‫حرف می زد ومن هم که هیچوقت درست فکر نمی کنم با یه لبخند احمقانه نگاش می کردم‬ ‫و توی ذهنم دوباره خودم رو آزاد می دیدم فکر می کردم چه خوب‪ ،‬اصال الزم نیست از این به‬ ‫بعد پام رو بذارم توی اون اداره گذرنامه خرابشده‪ .‬می تونم هروقت خواستم برم و بیام‪ .‬بذار تا‬ ‫ابد برگ ممنوع الخروجی روی پرونده ام بمونه‪ .‬بذار تبدیل بشه به یه سند تاریخی‪ .‬بذار بره توی‬ ‫موزه نمی رم دنبالش‪.‬‬ ‫اون شب‪ ،‬دایی جان و بچه دایی ها رفتن‪ .‬ولی بذر سفر به این بهشت نوپا رو چنان در دل من‬ ‫پاشیدن که از تمام سوراخ سنبه های ذهنم چمن سر زد و دیگه به هیچی به جز سفر به عراق‬ ‫فکر نکردم‪.‬‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪6‬‬


‫چند روز بعدش‪ ،‬من که هیچوقت به فک و فامیل سرنمی زدم با گل و شیرینی رفتم خونه دایی‬ ‫زاده که تولد نورسیده رو تبریک بگم‪ .‬دایی زاده گل ها رو گرفت و گفت البته نورسیده االن هفده‬ ‫ماهشه‪.‬‬ ‫بعدش نشستیم به گپ زدن و با یکی دو تا تلفن قرار شد آقای کریمی عزیز رو توی همون هفته‬ ‫ببینم ‪،‬آقای کریمی سنندج زندگی می کرد ولی خواهرش تهران بود و شد رابط من و برادرش‪.‬‬ ‫آخر مهمونی هم دایی زاده یه جوری که خانمش متوجه نشه زیر لب گفت‪ :‬خواهره خیلی خوبه‬ ‫دمش گرم گرمه‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪7‬‬


‫فصل دوم‬ ‫اسم خواهره ژینوس بود یه دختر الغر خیلی سفید که زیاد حرف نمی زد و هر چی گشتم توی‬ ‫چهره رنگ پریده اش روح ندیدم‪.‬‬ ‫خونه اش باالی جمشیدیه تقریبا نوک کوه بود همون جا پشت در نگهمون داشت تا برادرش‬ ‫رسید‪ ،‬توی اون زمان انتظار آمیخته با سکوت‪ ،‬با خودم فکر کردم که این مرده کی و کجا دم‬ ‫گرمش رو به دایی زاده زن و بچه دار من نشون داده و اصال چه جوری‬ ‫توی فامیلمون همه چیز داشتیم به جز مرده باز که اونم پیدا شد‪ ،‬داشتم با رشته افکار مریضم‬ ‫خودمو حلق آویز می کردم که برادره رسید‪.‬‬ ‫یه مرد سرخ و سفیده گت و گنده با سبیل پت و پهن مشکی‬ ‫سالم‬ ‫سالم‬ ‫اینه؟‬ ‫نه اونه‬ ‫تازه دوزاریم افتاد که دایی زاده جون اصال آقای کریمی رو تا حاال ندیده و اون آقا هم همینطور‪.‬‬ ‫باید از همون راهی که اومده بودم بر می گشتم ولی پر رو تر از این حرفام‬ ‫اولش قرارشده بود که من خودم برم سنندج و از اونجا به بعد با آقای کریمی همراه بشم ولی‬ ‫همون روزی که می خواستم‬ ‫راهی بشم دایی زاده جون زنگ زد و هول و هراسون گفت‪ :‬نرفتی که هنوز؟‬ ‫گفتم‪ :‬نه ولی راهیم‬ ‫گفت‪ :‬نه نرو کریمی خودش اینجاس از همین جا می بردت‬ ‫و حاال روبه روی هم بودیم در حالی که اون با دقت من رو برانداز می کرد و من اون رو‪.‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪8‬‬


‫فصل سوم‬ ‫اعتماد کردن به آدما کار سختی نیست‪ .‬به شرطی که کامال ظاهری باشه‪ .‬به تجربه فهمیدم که‬ ‫اعتماد یک فرایند مدت داره ‪ ،‬بخوام نخوام از بین می ره و بهتره خودمو از قبل آماده کنم و نذارم‬ ‫بهم صدمه جدی بخوره‬ ‫اون سیبیالی پرپشت و چین های پیشونی و چشمای سرخ به من نمی گفتن که با خیال راحت‬ ‫پی ما رو بگیر و بیا‪ ،‬ولی من پر روتر از این حرفام‬ ‫قرار و مدارهامو با صاحب سیبیال گذاشتم و فرداش راهی شدم‬ ‫البته یادم رفت بگم که‬ ‫دایی زاده من همون روز اول یا دوم هفتصد دالر از من گرفت که بده به خواهر آقای کریمی‪.‬‬ ‫گفت‪ :‬این آقای کریمی خیلی آدم حسابیه اصال روحش هم خبر نداره که ما به خواهرش پول‬ ‫دادیم ‪-‬از لفظ ما استفاده کرد در حالی که من پول دادم‪ -‬بعدش اضافه کرد‪ :‬خواهره گفته که تو‬ ‫برادر همکارش هستی که اینجا اشتباها ممنوع الخروج شدی و یه آدم با خدا باید پیدا بشه که‬ ‫نجاتت بده‪ ،‬کریمی خواهرش رو عین چشاش دوست داره به همین خاطر‪ ،‬محض رضای خدا‬ ‫می بردت‪ ،‬سفارش نکنم دیگه ها ‪ ،‬مبادا یه دفعه جلوی کریمی اسم پول مول بیاری واز دهنت‬ ‫بپره که پای پول در میون بوده ها‪ .‬واقعا دم دختر گرمه که داری می ری‪ .‬مبادا خرابکاری کنی و‬ ‫بدبخت رو بندازی توی هچل‪ .‬یادت نره این کریمی کرده اصیله‪ ،‬یهو بد برداشت می کنه غیرتی‬ ‫می شه کار می ده دستمون ها‬ ‫ترجمه همه این حرفها به فارسی قابل فهم می شد‪ ،‬خواهره دالله ‪،‬دایی زاده منم جاکش‪.‬‬ ‫یادم افتاد که توی مهمونی خونه ما گفته بود که پول رو باید بده به خود کریمی ولی خب یا‬ ‫یادش رفته بود یا همون مسئله دم گرم و این حرفا بود ‪ ،‬در هر صورت به روی خودم نیاوردم و‬ ‫تازه باید خودش رو هم یه جوری راضی می کردم که بهش برنخوره ‪ -‬آخه اینم توی زندگی یاد‬ ‫گرفتم که هیچکس محض رضای خدا برام کاری نمی کنه ‪.‬‬ ‫همه دار و ندارم سی تا اسکناس صد دالری بود که هفت تاش هم خرج انسانیت خواهر کریمی‬ ‫کرده بودم‬ ‫دو تای دیگه اش رو به عنوان چشم روشنی بابت تولد نو رسیده به دایی زاده عزیز دادم‪ ،‬بهونه‬ ‫دیگه ای به ذهنم نمی رسید‪ .‬یه خورده تعارف کرد و دستمو پس زد‪ ،‬ولی آخرش پول رو گرفت‪،‬‬ ‫گذاشت جیبش و گفت البته نو رسیده هفده ماهشه‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪9‬‬


‫فصل چهارم‬ ‫من اگه یه کار رو توی زندگیم خوب بلد باشم ‪ ،‬به سر ذوق آوردن دیگرونه‬ ‫آدمها هم وقتی سر ذوق میان و کبکشون خروس می خونه‪ ،‬هر چی نباید بخونه رو یهو می‬ ‫خونه‪.‬‬ ‫همونطور که حدس می زدم هیچی پشت اون سیبیالی به ظاهر خطرناک نبود‬ ‫اولش سعی کرد از زیر زبون من در آره که خواهرش رو از کجا می شناسم ولی لو ندادم و‬ ‫چسبیدم به قصه دایی زاده عزیز‪.‬‬ ‫کریمی نسبت به دایی زاده هم مشکوک بود ولی به هر حال با هر دوز و کلکی بود سرو ته‬ ‫بحث رو یکی کردم و توپ رو انداختم توی زمین اون و شروع کردم به کند و کاو شخصیتش‬ ‫کریمی مرد ساده ای بود که سعی می کرد خودشو پیچیده نشون بده و یه جوری حرف می زد‬ ‫که انگار خیلی چیزا داره که پنهون کنه‬ ‫اما توی همون راه سنندج ‪ ،‬از دهنش پرید که کومله بوده و یه مدت طوالنی مبارزه مسلحانه‬ ‫می کرده ولی حاال‬ ‫نقاشی ساختمون می کنه و زن و بچه داره ‪ ،‬چند کیلومتر جلوتر‬ ‫معلوم شد که برادرش هم از روسای حزب کومله بوده که توی حلبچه کشته شده و همینطور‬ ‫همه اطرافیانش عضو حزب بودن و حاال هم داره می ره عراق که بر و بچه های حزب رو ببینه‪،‬‬ ‫منم دنبال خودش راه انداخته‬ ‫هر کی جای من بود همون جا وسط جاده یه بهونه می آورد پیاده می شد و برمی گشت تهران‬ ‫سر خونه و زندگیش و با ممنوع الخروج بودنش می‬ ‫ساخت‪ ،‬ولی من پر رو تر از این حرفام‬ ‫با هم گفتیم و خندیدیم و راه ها رو اشتباهی رفتیم‬ ‫کریمی مرتب جاده ها رو گم می کرد و هی بهونه میاورد که فقط جاده های استان کردستان رو‬ ‫خوب بلده و تمام کوره راه هاشو هم عین کف دستش‬ ‫می شناسه‪ .‬ولی توی کردستان هم چند بار گم شدیم و حتی نزدیک خونه اش هم یه جاده رو‬ ‫عوضی رفتیم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪10‬‬


‫مونده بودم با این بلد که پیدا کردم آخرش از کدوم کشور سر در میارم‬ ‫نزدیک سنندج برام توضیح داد که شهرش از نظر جغرافیایی ته دره اس و دهه شصت بعد از‬ ‫فرمان خمینی برای مبارزه با احزاب چپی و جدایی طلب کردستان‪ ،‬نیروهای سپاه میان و از باالی‬ ‫کوه هزاران هزار خمپاره روی سر شهروندان معمولی سنندج می ریزن و نصف مردم شهر رو قتل‬ ‫عام می کنن‪ .‬می گفت که کمتر سنندجی ای پیدا می شه که یک یا چند عضو خونواده اش رو‬ ‫این جوری مفت و مسلم از دست نداده باشه‬ ‫از نیمه شب گذشته بود که رسیدیم خونه اش‪ ،‬و اونجا بود که تصویر نصفه نیمه ای که ازش‬ ‫توی راه ساختم‪ ،‬کامل شد‬ ‫یه مرد به ظاهر خشن با روحی بسیار لطیف ‪،‬دیوارهای سالن نشیمن خونه اش نارنجی کمرنگ‬ ‫بودن و به سقف یه دست رنگ آبی بسیار روشن زده بود‪ ،‬کنتراست عجیبی که توی اتاق ها هم‬ ‫با رنگ های دیگه تکرار می شد‪ .‬اتاقی که من توش خوابیدم زرد و بنفش بود و فردا صبحش که‬ ‫آشپزخونه رو قرمز و سبز دیدم باورم شد که کریمی اصول اولیه هنر نقاشی رو می دونه‬ ‫کتاب هم زیاد داشت ‪ ،‬عموما شعر بودن ‪،‬قدیمی و جدید از حافظ تا سهراب و کلی کتاب هم به‬ ‫زبون کردی‬ ‫تنها عیبش این بود که مثل بعضی از کردهایی که می شناختم و طی یک ماه بعد از اون شب‬ ‫به شمارشون حسابی اضافه شد همش سعی می کرد ثابت کنه که همه‬ ‫نویسنده ها و هنرمند ها و چهره های تاریخی ایران رگ و ریشه کردی دارن‬ ‫کلی بحث کردیم و سعی کردم براش توضیح بدم که اصال مهم نیست کجایی باشن همین‬ ‫که این میراث رو به زبونی به جا گذاشتن که برای هر دوی ما قابل فهمه کافیه ولی خب اصرار‬ ‫داشت و منم طبق عادت همه حرفامو زدم ولی آخرش کوتاه اومدم و با خنده و شوخی بحث رو‬ ‫تموم کردم‬ ‫فکر می کنم چهار یا پنج صبح بود که خوابیدم ‪ .‬کریمی گفت هشت صبح بیدارت می کنم که‬ ‫زود بریم ‪ ،‬فردا روز طوالنی و سختی رو پیش رو داریم ‪ .‬ولی از ده گذشته بود که بیدار شدیم و تا‬ ‫صبحونه خوردیم و راه افتادیم شد اذون ظهر‬ ‫قبل از رفتن بچه هاشو دیدم دوتا دختر کوچولوی بسیار زیبا حتما به مامانشون رفته بودن‬ ‫موقع دور شدن از خونه از پشت شیشه برامون دست تکون دادن و من نمی دونم چرا دلم‬ ‫گرفت‪.‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪11‬‬


‫فصل پنجم‬ ‫از سنندج تا مریوان حداقل دو ساعت راهه یا حتی بیشتر ‪ ،‬ولی چند تا راننده تاکسی هستن که با‬ ‫پیکانهای فکسنی این مسیر کوهستانی خطرتاک و پیچ‬ ‫در پیچ رو در کمتر از یک ساعت طی می کنن‪.‬‬ ‫بهشون می گن فالکن!‬ ‫باور نکردنیه سر هر پیچ چشمام رو می بستم و می گفتم تموم شد ولی کریمی می خندید و به‬ ‫جای دلداری دادن مرتب از تلفات این جاده صحبت می کرد ‪ .‬با یه جور احساس افتخار و غرور‬ ‫می گفت که تعداد کشته های این مسیر از مسیر تهران‪ /‬شمال بیشتره‬ ‫به راست یا دروغش کاری ندارم‪ ،‬این حس افتخاره لجم رو در می آورد‬ ‫مرد حسابی به خونواده ات فکر کن‪.‬‬ ‫خالصه بعد از یک ساعتی که منو پونزده سال پیر کرد بالخره رسیدیم مریوان‪،‬‬ ‫جاییکه باید منتظر می شدیم تا یکی بیاد سراغمون و ببرمون عراق‪.‬‬ ‫همون جا دور میدون اصلی شهر روی بلوکای سیمانی نشستیم و کریمی تالش کرد به یکی‬ ‫زنگ بزنه ولی طرف بر نداشت!‬ ‫گفته بود تا برسیم مریوان رابطمون میاد پای تاکسی‪ ،‬ولی خب اونجا نبود‬ ‫و کریمی با یه جور اضطراب ناراحت کننده ای می گفت‪:‬‬ ‫حتما براش مشکل پیش اومده‪ ،‬این آدم سرش بره قولش نمی ره‪،‬‬ ‫پرسیدم‪:‬‬ ‫این بابا دوستتون مریوان زندگی می کنه؟‬ ‫آره همبین جاست‬ ‫خب بریم در خونه اش‬ ‫نه نمی شه خطرناکه‪ ،‬االن اینجا هم که نشستیم خطرناکه ‪،‬نصف این شهر لباس شخصی های‬ ‫دولتی ان‬ ‫از حرفاش یه خورده ترسیدم‪،‬اگه می گرفتنم‪ ،‬می گفتم اومدم مریوان گردش‪ ،‬ولی خب دالر و‬ ‫پاسپورت خارجی توی کیفم بود‪ ،‬اینا اگه توی تهران به چیز خاصی داللت ندارن توی شهری مثه‬ ‫مریوان که چسبیده به مرز حرف دیگه ای می زنن‪.‬‬ ‫کریمی هم هی دلداری می داد‪:‬‬ ‫اون رو ببین اون ریشوهه اونور خیابون‪ ،‬داره آمار ما رو داره می گیره اینجا اینجوریه‪.‬‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪12‬‬


‫خیلی از برادرای ما رو این مریوانی ها لو دادن‬ ‫اصال کارشون آدم فروشیه‬ ‫فوری هم غیرت کردی اش می اومد سراغش و اضافه می کرد‪:‬‬ ‫البته نه اینکه کردا آدم فروش باشن ها مریوانی های اصل این کارها رو نمی کنن این مزدورها‬ ‫رو از شهرستان ها اوردن اینجا خونه زندگی دادن که جاسوسی کنن‪.‬‬ ‫استاد ایجاد دلهره بود‬ ‫نیم ساعتی عین کارگرای ساختمون که منتظر کارفرما هستن روی اون بلوکها نشستم و حرص‬ ‫خوردم چون کریمی موفق نمی شد شماره رفیقشو بگیره‬ ‫اون ریشوهه هم که کریمی می گفت داره آمار ما رو می گیره‪ ،‬بر و بر نگاهمون می کرد‬ ‫جون آقای کریمی پاشو بریم توی یه ساندویچی یا قهوه خونه بشینیم‬ ‫توی این شهر به ساندویچی و قهوه چیش هم نمی شه اعتماد کرد‬ ‫حداقل تابلو نیستیم اینجوری‬ ‫صبر کن یه بار دیگه شماره رو بگیرم‬ ‫بالخره بعد از اینکه از دوستش ناامید شد قبول کرد که از روی اون بلوک ها پاشیم و میدون رو‬ ‫ترک کنیم‪.‬‬ ‫یه چرخ کوتاه زدیم و رفتیم توی یه قهوه خونه نشستیم‬ ‫اونجا هم باز گوشیش رو دستش گرفت و یکی دو بار دیگه زنگ زد ولی هر چی تالش کرد‬ ‫نتونست با رفیقش ارتباط برقرار کنه و دست آخر گوشی رو با ناراحتی گذاشت توی جیب بزرگ‬ ‫شلوار کردیش و پاشد رفت‪ ،‬ایستاد کنار پیشخون و شروع کرد با قهوه چی به کردی حرف زدن‪.‬‬ ‫وسط صحبتش هم هی با انگشت منو بهش نشون می داد‬ ‫بعد از چند دقیقه برگشت و گفت‪:‬‬ ‫درست شد ‪ .‬کارگر همین قهوه چیه می بردمون‪ ،‬بلده‪.‬‬ ‫مگه به کارگر این بابا اعتماد داری ‪،‬مگه می شناسیش‬ ‫خندید و گفت‪:‬‬ ‫نگران نباش ‪ ،‬کریمی می دونه داره چی کار می کنه ‪ ،‬مردم این شهر همه اینکاره ان‪ ،‬همشون‬ ‫کولبرن‬ ‫چی چی بر؟‬ ‫کولبر‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪13‬‬


‫یعنی چی‪ ،‬کول می کنن ‪ ،‬می برن؟‬ ‫نه یعنی مسافر جا به جا می کنن‪ .‬به اونا که جنس قاچاق هم کول می کنن و میارن می گن‬ ‫کولبر‪ ،‬هر کی کارش رفت و اومد غیر قانونی از مرزه بهش می گن کولبر‪ ،‬توی مریوان هم همه‬ ‫کولبرن‬ ‫همین نیم ساعت پیش اصرار داشت که نصف مردم مریوان مزدور دولتن حاال می گفت همشون‬ ‫کولبرن!‬ ‫همونجا چند تا چایی دیگه خوردیم تا کولبرمون آماده شد‪.‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪14‬‬


‫فصل ششم‬ ‫اسمش سامان بود‪ .‬بیست سالش هم نمی شد‪ ،‬یه صورت گرد سرخ پر از جوش داشت و با لهجه‬ ‫غلیظ کردی حرف می زد‪ .‬من و کریمی رو آورده بود کنار دریاچه زریوار و منتظر بود تا رفیق‬ ‫بلدش با جیپ برسه و ببردمون لب مرز‪.‬‬ ‫دریاچه زریوار زیباس ‪،‬محو تماشاش بودم که جیپ رسید‪ .‬در کمال تعجب یه جیپ سبز نظامی‬ ‫بود‪ ،‬صاف اومد تا توی شکم ما‪ ،‬بعد ترمز کرد ‪،‬نزدیک بود پس بیفتم‪ ،‬با خودم گفتم دیدی این‬ ‫کریمی خنگ کار دستت داد و به جای بلد مامور اومد‪.‬‬ ‫ولی مامور نبود‪ ،‬بلد بود‪ .‬یعنی نفهمیدم که ماموره یا بلده یا اینکه مامور بلده‪ ،‬چون لباس نظامی‬ ‫تنش نبود ولی مطمئنا ماشین نیروی انتظامی رو ندزدیده بود که باهاش خالف کنه‪.‬‬ ‫دو کلمه با سامان و کریمی کردی حرف زد و رفت نشست توی ماشین‬ ‫کریمی اومد سمت من و گفت نفری پنجاه تومن می خوان داری؟‬ ‫گفتم فقط دالر دارم‪.‬‬ ‫گفت خوبه صد دالر بده بدم بهشون‬ ‫صد دالر‪ ،‬کمتر از نفری پنجاه تومن می شد ولی راحت قبول کرد و سوار شدیم‬ ‫سر راه تا لب مرز دو تا ایست و بازرسی بود‪ .‬نزدیک هر کدومشون که می شدیم‪ ،‬سامان و‬ ‫کریمی و راننده هر سه تاشون به من می گفتن سرتو ببر زیر صندلی‪ ،‬زودباش زودباش‪.‬‬ ‫سرم رو می بردم زیر و منتظر می شدم تا راه و باز کنن و بریم‬ ‫خیلی عجیب بود که هیچکس به جز من سرش رو نمی برد زیر صندلی‬ ‫نتونستم طاقت بیارم و بعد از گذر از پست دوم از کریمی پرسیدم چرا به شماها کاری ندارن فقط‬ ‫من باید سرم رو ببرم پایین‬ ‫چون سبیل نداری!‬ ‫کردستان رو برای یه لحظه با همه وجودم حس کردم‪ ،‬خاک بر سر من که با اینهمه ادعا به‬ ‫ذهنم نرسیده بود که سبیل بذارم‪ .‬تازه شمار سبیل های کردستان ایران از عراق کمتره و طی‬ ‫روزهای بعدش چه مصیبتها که از بی سیبلی نکشیدم‪.‬‬ ‫بگذریم‪ ،‬مرز پنجون یه قرارگاه کوچیک بود که یه در گنده داشت ولی خوشبختانه ماشین توی‬ ‫قرارگاه نرفت‪ ،‬ساختمون رو دور زد و ما رو به فاصله پنجاه متر از سربازایی که با اسلحه ایستاده‬ ‫بودن و نگاهمون می کردن پیاده کرد‪.‬‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪15‬‬


‫خب‪ ،‬از اون ور برین‪ ،‬مرز اونجاس‬ ‫از کدوم ور؟‬ ‫بدون اینکه جواب بده دنده عقب گرفت و رفت‬ ‫من و سامان و کریمی موندیم وسط سربازا‪ ،‬سامان گفت همین جا باشین تکون هم نخورین‬ ‫چون خطرناکه یکهو با تیر می زنن ‪ ،‬من می رم ببینم از این سربازا کدومو می شناسم‪ .‬این رو‬ ‫گفت و رفت طرف دو تا سرباز که بیرون قرار گاه بودن و به فاصله کمی از هم ایستاده بودن‪ .‬با‬ ‫یکیشون دو سه دقیقه ای حرف زد و بعد به ما اشاره کرد که بریم به سمتش‪.‬‬ ‫کریمی زیر لب گفت‪ :‬تو فقط دالر داری؟ ریال نداری نه؟‬ ‫گفتم نه ریال ندارم‬ ‫تا رسیدیم ‪ ،‬سربازه با عصبانیت به سامان گفت‪ :‬این که کرد نیست‪ ،‬غیر قانونیه نمی شه!‬ ‫سامان گفت ‪:‬پسر خالمه بابا‪ ،‬چی کارش داری بذار بره‪.‬‬ ‫سربازه زیر بار نرفت و دوباره گفت‪:‬این کرد نیست برام دردسر می شه‪.‬‬ ‫کریمی از جیبش یه اسکناس هزار تومنی در آورد که بده به سربازه‬ ‫سربازه با همون عصبانیت که به نظر ساختگی می رسید گفت‪:‬می خوایین تهرونی قاچاقی ببرین‬ ‫هزارتومن می دین؟‬ ‫سامان جواب داد‪ :‬تهرونی و کرد نداره که‪ ،‬آدم آدمه‪.‬‬ ‫سربازه گفت نمی شه‬ ‫من وارد گفتگو شدم و گفتم ‪ :‬قیمت تهرونی چقدره حاال‬ ‫چار هزار تومن اونم چون پسر خاله سامانی وگرنه بیشتره قیمتش‬ ‫آقای کریمی چهار هزارتومن بهش بده بی زحمت باهات حساب می کنم‬ ‫کریمی دست کرد توی جیب گشاد و عمیق شلوار کردیش و از نزدیکای زانوش چند تا دیگه‬ ‫اسکناس هزار تومنی کشید بیرون و داد به سربازه‬ ‫سربازه تا پولو گرفت‪ ،‬گذاشت توی جیبش و از سر راه کنار رفت و گفت‪ :‬برین ‪ ،‬برین‬ ‫سامان دوید و منو کریمی هم دنبالش دویدیم در حالیکه حداقل دو تا سرباز دیگه‬ ‫داشتن از دور نگاهمون می کردن و از توی قرار گاه هم همه می تونستن سه تا احمق نترس رو‬ ‫ببینن که جلوی چشم مامورها دارن فرار می کنن و می دون به سمت خاک عراق‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪16‬‬


‫صد یا دویست متر که از سربازه دور شدیم شنیدم که داد زد ک‬ ‫گوسفندا کجا فرار می کنین؟ برگردین و گرنه با تیر می زنم‬ ‫سامان هراسون گفت‪ :‬بخواب رو زمین بخواب‬ ‫خوابیدم روی زمین خشک و داغ خاکی‬ ‫دو دقیقه در اون حالت موندیم تا سامان گفت حاال پاشو دوال دوال دنبال من بیا الی اون بوته ها‬ ‫به بوته هایی که در فاصله پنجاه شصت متریمون یود نگاه کردم و دنبال سامان رفتم پشت بوته ها‬ ‫دوباره صدای سربازه اومد که داد می زد‪ :‬ایست گوسفندا می زنمتون با تیر ها‬ ‫سامان باز خوابید پشت بوته ها و ما هم به تقلید از اون خوابیدیم‬ ‫اینبار ده دقیقه ایی در اون حالت موندیم تا سامان دوباره پاشد و گفت‪ :‬دنبال من بیاین‬ ‫دیگه سربازه داد نزد و ما چند دقیقه بعدش رسیدیم به یک جاده خاکی‪ ،‬به عرض ده متر و طول بی‬ ‫انتها‬ ‫توی راه از کریمی پرسیدم‪ :‬چرا سربازه اینجوری کرد‬ ‫کریمی با حالت دلسوزانه ایی گفت‪ :‬بیچاره وظیفه اشه باید داد بزنه ناراحت نشو‬ ‫سامان دنباله حرف کریمی رو گرفت و با لحنی جدی حرفشو رو کامل کرد و گفت بعضی وقتها تیر‬ ‫هوایی هم در می کنن وظیفشونه‬ ‫کریمی هم گفته سامان رو تایید کرد و ادامه داد ‪ :‬دفعه قبل همون قسمت رو که می اومدم ‪،‬چهارده‬ ‫پونزده بار بهم ایست داد پدرم در اوم‬ ‫سامان سر تکون داد و گفت‪ :‬یه دفعه منو اینقدر نگه داشت که شب شد‬ ‫حتی سر یه همچی موضوعی هم داشتن پز می دادن‬ ‫از خدا طلب مرگ می کردم که از دست اون دو تا دیوونه نجاتم بده‪ ،‬ولی خوشبختانه خیلی زود‬ ‫و پیش از اینکه خدا به خواسته ام فکر کنه و احیانا هوس اجابت کردن به سرش بزنه‪ ،‬رسیدیم به‬ ‫عجیب و غریب ترین مارکت دنیا‬ ‫یه بازار‪ ،‬یه مرکز خرید استثنایی با رستوران و کافه همه چیز‪ .‬یکی از اون جاها که به تصور‬ ‫هیچکس نمیاد مگه دیده باشدش‪.‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪17‬‬


‫فصل هفتم‬ ‫یکی صرافی زده بود یکی دل و جیگر می فروخت یکی نوشابه و کیک اونم نوشابه زمزم وکیکی‬ ‫که جامونده کارخونه های کیک سازی دهه شصت بود یکی هم لباس کردی می فروخت‬ ‫مغازه های دیگه هم بود و حتی سوغاتی فروشی هم دیدم که تمام سوغاتی هاش همراه با طرح‬ ‫پرچم دولت خودمختار کردستان بود‬ ‫یه بازار منحصر به فرد‪ ،‬که با تخته پاره و پیت حلبی و برزنت برپا شده بود توی شرایطی کامال‬ ‫استراتژیک‪ ،‬بین دو تا قرار گاه پلیس مرزی‬ ‫کریمی برام توضیح داد که بیشتر کسانی که اینجا کاسبی می کنن توی یکی از این دو کشور‬ ‫یا حتی هردوش تحت تعقیبن و اگه پاشون رو بذارن اونور دستگیر می شن واز اون جالبتر اینکه‬ ‫‪ ،‬کسی اگه اینجا توی این محوطه خالف کنه در واقع توی خاک هیچ کشوری خالف نکرده و‬ ‫شامل قوانین مجازاتی نمیشه مگر اینکه پاشو بذاره توی خاک ایران یا عراق و شاکی پیدا کنه‬ ‫به عبارت واضح تر اگه جلوی چشمای مامورین دو طرف‪ ،‬یکی با چاقو یکی دیگه رو بکشه تا‬ ‫زمانی که این وسط ایستاده هیچکس اقدام به دستگیریش نمی کنه و می تونه تا آخر عمرش‬ ‫همین ال وایسه‬ ‫قرارگاه پلیس ایران با توری سیمی از جاده جدا می شد ‪ ،‬قرار گاه پلیس عراق ‪ ،‬همون توری رو‬ ‫هم نداشت و کامال‬ ‫فرضی بود‪ .‬کسبه و مشتری ها می دونستن پاشون رو کجا می تونن بذارن که مورد اصابت‬ ‫گلوله قرار نگیرن‬ ‫در واقع خیلی ها از اون منطقه رد می شدن‪ .‬کسانی که عموما هر دوتا مرز رو غیر قانونی طی‬ ‫می کردن‪ .‬ولی قرار من با کریمی این بود که قانونی وارد عراق بشیم‬ ‫توری های سیمی مرز ایران‪ ،‬قلقلکم می دادن‬ ‫با خودم فکر کردم اگه برم بچسبم بهشون و انگشتامو از الشون رد کنم داخل چه اتفاقی می‬ ‫افته ‪ ،‬بعد فکر کردم هیچی‬ ‫البد یه سرباز میاد می گه انگشتی هزار تومن بده اگه خواستی می تونی دماغت رو هم از همین‬ ‫ال بکنی داخل و هوای وطن که ده دقیقه اس ازش دور موندی رو تنفس کنی‪ ،‬قیمتش هم برای‬ ‫کردها دوهزارتومنه برا تهرونی ها به معرفت و کرم شون‬ ‫داشتم با افکار مریضم ور می رفتم که کریمی به یه ساختمون سبز بزرگ که باالی یه تپه‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪18‬‬


‫خاکی‪ ،‬توی خاک ایران بود‪ ،‬اشاره کرد‬ ‫به اون ساختمون خیره نشو روتو بکن اینور‬ ‫ناخوداگاه به برج سبز باالی تپه که گنبد منبد هم داشت نگاه کردم و بعد برگشتم به سمت‬ ‫کریمی و پرسیدم‬ ‫مسجده؟‬ ‫نه مال اطالعاته‪ ،‬بیست و چهارساعته با دوربین از داخلش اینجا رو دید می زنن‬ ‫حرفش عجیب بود‪ .‬از پشت همون توری ها به فاصله چند قدمی بدون دوربین هم می تونستنن‬ ‫همون کار رو بکنن دیگه چه نیازی به ساخت برج و بارو بود‬ ‫به قرارگاه ایرانی ها پشت کردم و به پایگاه عراقی ها خیره شدم ‪ .‬هرچی اطرافش رو نگاه کردم‬ ‫برجی ندیدم‪ .‬ظاهرا برای اونها مهم نبود که کی توی این ده متری آزاد داره تردد می کنه‬ ‫چند دقیقه ای گذشت تا کریمی دوباره به حرف اومد و گفت‪ :‬اینجا یه خورده از دالرهاتو بفروش‬ ‫دینار بخر‬ ‫فکر خوبی بود ولی تا دست کردم توی کیفم که دالر درآرم دستشو گذاشت روی دستم و‬ ‫سراسیمه گفت‪:‬‬ ‫اینجوری که نه !! یواشکی‪ ،‬همه پوالت رو هم در نیاری ها ‪ ،‬اینا ببینن زدن‬ ‫یه لحظه احساس کردم که همه دارن منو نگاه می کنن آروم دستمو از توی کیفم در آوردم و‬ ‫لبخند زدم و قیافه عادی به خودم گرفتم‬ ‫سامان رفته بود پای بساط جیگر فروشه و داشت باهاش کردی گپ می زد‬ ‫کریمی پیشنهاد کرد که ما هم بریم زیر سایه برزنت جیگریه بشینیم و ته بندی کنیم تا‬ ‫حساسیت آدمها نسبت بهمون کم بشه بعد پول عوض کنیم و کم کم بریم داخل خاک عراق‬ ‫من توی زندگیم تا اون روز جیگر نخورده بودم ‪ ،‬نفرت داشتم ‪ .‬ولی نتونستم به کریمی اینو بگم‪،‬‬ ‫با خودم فکر کردم یه سیخ جیگر که کسی رو نکشته ‪ ،‬به جهنم می خورم بره‬ ‫ولی متاسفانه کریمی جیگر سفارش دادنش هم به آدم نمی برد‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪19‬‬


‫شونزده تا سیخ جیگر قرمز بده هشت تا سفید‬ ‫آب گلومو به سختی قورت دادم و به فروشنده زل زدم که سیخها رو شمرد و گذاشت رو آتیش‬ ‫آقای کریمی من یه سیخ بیشتر نمی خورم ها‬ ‫یه سیخ خوردی که اینجوری الغری دیگه ‪،‬بخور برات خوبه ‪،‬نفری هشت تا می خوریم‬ ‫این دوتا جمله رو هم هنوز رد و بدل نکرده بودیم که جیگرکیه سیخا رو از روی آتیش برداشت‬ ‫و همونطور خونچکان کشید الی نون‬ ‫خدایا منو بکش‬ ‫اومدم بگم لطفا جیگر منو خوب بپزید که به قول فرنگی ها ول دان بشه ولی زبونم رو گاز‬ ‫گرفتم و با احتیاط دور و برم رو نگاه کردم ‪.‬برق سبیلها نطق کور کن بود‬ ‫کاش سبیل داشتم‪ ،‬کاش برای یه دفعه توی زندگیم قبل از اینکه یه کاری رو انجام بدم بهش‬ ‫فکر می کردم ‪.‬کاش قبل از ورود به عراق سبیل می ذاشتم اون وقت می تونستم ادعا کنم فقط‬ ‫جیگری رو حاظرم بخورم که خودم شکار کرده باشم‬ ‫ولی خب سبیل نداشتم و مجبور شدم پا به پای کریمی و سامان جیگرای خونی الی نون رو‬ ‫توی دهنم بچپونم و جویده و نجویده قورتشون بدم‬ ‫بدترین قسمتش اونجا بود که کریمی هی الی نون های جلوی من جیگر سفید می چپوند و می‬ ‫گفت‪ :‬بخور توی تهران یه همچی جیگری گیرت نمیاد‬ ‫بعد همین حرف رو با لحن پرسشی در حالی که ابروش رو هم باال انداخته بود تکرار می کرد‬ ‫ولی واقعا تهران جیگر اینجوری طبیعی و خوشمزه درست می کنن؟‬ ‫جواب هم که مشخص بود باید سر تکون می دادم و می گفتم نه واهلل کجا توی تهران یه‬ ‫همچی جیگری الی نون آدم می ذارن‬ ‫دلم می خواست بزنم توی سرش و بگم مرد حسابی جیگر خام هر جای دنیا بخوری همینقدر‬ ‫طبیعه دیگه‬ ‫از مصیبت خوردن جیگر خام که فارغ شدم یواشکی صد دالر از کیفم در آوردم و دادم به کریمی‬ ‫که برام با دینار عوض کنه‬ ‫بهم گفت همین جا بشین تا بیام‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪20‬‬


‫رفت چند دقیقه ای با صرافه چونه زد و پولها رو عوض کرد سامان هم رابط عراقیشو پیدا کرد‪.‬‬ ‫یه پسر جوونی بود که شناسنامه هامون رو گرفت و برد داخل قرارگاه‪ .‬برام عجیب بود که اون‬ ‫آدم حق تردد توی اون منطقه رو داشت بعدش هم زود برگشت و دو سه جمله به سامان گفت‬ ‫و منتظر ما شد‪ .‬ماموریت سامان اینجا تموم می شد و باید بیست هزارتومنی رو که باهاش طی‬ ‫کرده بودم بهش می دادم گفتم سامان دینار قبول داری؟‬ ‫پول پوله فرقی نمی کنه‬ ‫پول رو بهش دادم و باهاش خداحافظی کردیم و به دنبال جوونی که قرار بود ببردمون بیست‬ ‫متر جلوتر در قرارگاه راه افتادیم ‪.‬‬ ‫اصال سر در نمی آوردم از همون دروازه فرضی که تا چند دقیقه قبل اگه پامونو می ذاشتیم‬ ‫تیربارون می شدیم به راحتی گذشتیم و رفتیم نشستیم روی سکوی پشت در قرارگاه عراقی ها‬ ‫اوج گرمای خورشید بود و عرق می ریختیم‬ ‫کریمی یه دستمال به بزرگی یه سفره هشت نفره از توی یکی از جیبهای گشادش در آورد و‬ ‫عرقشو پاک کرد ولی من دستمال نداشتم و همونطور خیس به نشستن روی سکو ادامه دادم و‬ ‫خیلی زود نشستن زیر سایه برزنت جیگرکیه هم برام تبدیل به رویا شد‬ ‫از کریمی پرسیدم ‪ :‬نمی شه این چند قدم رو برگردیم و بریم همون جا توی جیگرکیه بشینیم‬ ‫کریمی نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت تکون بخوریم با تیر زدن‬ ‫خدایا منو از این دیوونه خونه نجات بده‬ ‫همین االن اونجا بودیم‬ ‫در قرار گاه باز شد و یکی از فرمانده ها صدامون کرد داخل‬ ‫علی‪-‬رضا‪-‬مهدی‬ ‫علی‪-‬رضا‪-‬مهدی‬ ‫این اسمی بود که منو باهاش صدا کرد اسم خودم در دو قسمت و اسم بابام‬ ‫از کریمی با شک و تردید پرسیدم‪:‬‬ ‫تنها برم داخل ؟‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪21‬‬


‫آره پاشو‪ ،‬بدو تا عصبانی نشده‪ ،‬همونا که توی راه گفتمو بگو‬ ‫رفتم داخل قرارگاهی که به شدت برام یادآور قرارگاه های بسیج توی ایران بود‪ ،‬یه چیزی شبیه‬ ‫پایگاه شهید بهشتی توی میدون رسالت که یکی دو بار گذرم بهش افتاده بود‬ ‫توی یکی از اتاقها یه مرد سیبیلو نشسته بود و شناسنامه منو زیر و رو می کرد‬ ‫وقتی رفتم داخل‪ ،‬شناسنامه رو بست و در کمال تعجب به زبون فارسی پرسید‪ :‬پاسپورت نداری؟‬ ‫نه‬ ‫چرا؟ چون سربازی نرفتی؟‬ ‫بله به خاطر سربازی‬ ‫دروغ گفتم و از پاسپورت نیوزلندی ‪ ،‬که توی جدار کیفم مخفی کرده بودم حرفی نزدم سکوت‬ ‫کوتاهی کرد و گفت‪ :‬کوله ات رو باز کن چیزای توش رو بچین روی میز‬ ‫کوله رو باز کردم و لباسها و آت و آشغالهای توش رو چیدم روی میز‬ ‫نگاه گذرایی به لباس مباس ها کرد و گفت جمش کن‬ ‫همینطور که جمع می کردم سوال کرد‪:‬جمال رو از کجا می شناسی؟‬ ‫از تهران‬ ‫براش کار می کردی‬ ‫بله براش کار می کردم‬ ‫اگه جای جمال بودم هیچوقت به فارسا اعتماد نمی کردم فارس قابل اعتماد نیست‬ ‫ولی من هستم‬ ‫برو تا ببینیم‬ ‫اینو گفت و روی یه برگه ایی که زیر دستش بود مهر زد و تا کرد و داد به من‬ ‫عین سوالهایی رو ازم کرد که کریمی توی راه گفته بود‬ ‫در واقع ما از طرف یه نفر به اسم جمال دعوت نامه داشتیم و به همین دلیل تونستیم از اون مرز‬ ‫بریم داخل‬ ‫دعوت نامه هم همون روز به صورت فکس به دست مامور قرارگاه رسیده بود ولی این جمال‬ ‫هرکی بود خرش می رفت‬ ‫فقط نمی فهمیدم چطور ما که دعوت نامه داشتیم‪ ،‬خودمون نمی تونستیم بریم داخل قرار گاه و‬ ‫باید برای اون مرحله آخر هم از سامان که یه کولبر ساده بود کمک می گرفتیم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪22‬‬


‫برگه عبور به دست از در اومدم بیرون‪ .‬کریمی هنوز زیر آفتاب نشسته بود‬ ‫چقدر طولش دادی نگران شدم‬ ‫کیفمو گشت‪ .‬شما چی؟ برگه تون روگرفتین‬ ‫نه هنوز صدام نکرده ولی مال من کاری نداره هر کی اون تو باشه باهاش رفیقم‬ ‫بعد صداشو آورد پایین و ادامه داد‪ ،‬اینا خیلیاشون همرزمای سابقم هستن‬ ‫همون موقع در دوباره باز شد و کریمی بر خالف من کوله اش رو گذاشت و دست خالی رفت‬ ‫داخل‬ ‫مطمئن بودم برگه اش رو بالفاصله میدن و میاد‪ .‬ولی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم‬ ‫طول کشید ضمن اینکه با رفتنش متوجه یه نکته مهم شدم ‪ ،‬ما روی اون سکو درست روبه روی‬ ‫ساختمون سبز وزارت اطالعات ایران نشسته بودیم و کریمی که بیست قدم اونطرف تر هول و‬ ‫هراسون به من هشدار داده بود که به ساختمون خیره نشم‪ ،‬بدون اینکه حواسش باشه تمام مدت‬ ‫‪ ،‬رو به روش نشسته بود‬ ‫توی اون گرمای ‪ 50‬درجه‪ ،‬انتظار کشیدن سخت بود ‪.‬کریمی هم نمیومد بیرون که زودتر بریم‪.‬‬ ‫حتما همونطور که خودش گفت هم رزمهای سابقش رو دیده بود و داشت باهاشون دل می داد و‬ ‫قلوه می گرفت‬ ‫بعد بیست دقیقه یا بیشتر بالخره اومد بیرون‪ .‬یه مامور هم همراهش بود‪ ،‬که به زبون کردی و‬ ‫لی با لحنی که تندیش معلوم بود یه چیزایی بهش می گفت‬ ‫کریمی در حالی که رنگش پریده بود و سر تکون می داد کیفشو برداشت و دوباره رفت داخل‬ ‫عجب همرزمای عجیب و غریبی‬ ‫سرمو تکیه دادم به دیوار و برای لحظاتی چشمامو بستم‬ ‫خدایا من توی عراق چه غلطی می کنم‬ ‫اینجا همون جاس که هشت سال باهاش می جنگیدیم و از قضا منم توی اون جنگ بودم‪.‬‬ ‫پونزده سالم نشده بود ‪ ،‬وقتی که با بابام دعوام شد و برای اینکه حالشو بگیرم رفتم جبهه‬ ‫سر و جمع چهار ماه و شونزده روز جبهه بودم‪ .‬یه جاهایی همون اطراف‬ ‫بار دوم کریمی تنها از در اومد بیرون در حالیکه زیر لب فحش میداد‬ ‫ولی خوشبختانه برگه ورودش دستش بود‪ .‬سربازا راهو برامون باز کردن و رفتیم به سمت‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪23‬‬


‫خروجی قرارگاه‬ ‫وقتی ازشون دور شدیم از کریمی که هنوز آشفته وعصبانی بود پرسیدم‬ ‫چی شد آقای کریمی‬ ‫هیچی موبایلم زنگ خورد‬ ‫خب بخوره یعنی چی‬ ‫به در اتاقش زده بود موبایلتون رو خاموش کنید و بیاین داخل‬ ‫برای یه موبایل زنگ خوردن اینقدر طولش دادن‪-‬با شیطنت اضافه کردم‪ -‬من فکر کردم‬ ‫همرزماتون رو دیدین‬ ‫این پدرسوخته رو من می شناسم‪ ،‬این بعثی بود زمان صدام‪ ،‬اصال کرد هم نیست‬ ‫بیرون قرارگاه یه قهوه خونه بود و چند تا تاکسی پاسات‬ ‫یه چایی خوردیم و راه افتادیم به سمت سلیمانیه‬ ‫مسیری که طی کردنش برای کردها و به خصوص کردهایی که سبیل دارن یک ساعت و نیم‬ ‫طول می کشه و برای من چهار ساعت طول کشید‬ ‫هرگز توی زندگیم اونهمه ایست و بازرسی رو قدم به قدم ندیده بودم‬ ‫هر ده کیلومتر یک بار‬ ‫ایست‪ ،‬ایست‬ ‫نگاهی داخل ماشین می انداختن و بالفاصله منو می کشیدن بیرون و می بردن برای سوال و‬ ‫جواب و تفتیش کوله پشتیم‬ ‫هر بار که برمی گشتم داخل ماشین افسرده تر از بار قبل به کریمی نگاه می کردم‬ ‫واون با لبخند به سبیل هاش اشاره می کرد‬ ‫و من نمی دونستم که تازه دارم قسمتهای خوب و توریستی سفرم رو سپری می کنم و طبل‬ ‫بزرگ هنوز صدا نکرده‬ ‫به تجربه فهمیدم که توی زندگی نباید روی هیچکس حساب کنم‬ ‫به خصوص روی اون شخصی که هر روز صبح در آیینه می بینم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪24‬‬


‫فصل هشتم‬ ‫بالخره رسیدیم به شهر سلیمانیه‪ ،‬بهشتی که بوی بنزین می داد و تمام کشتزارهای اطرافش‬ ‫سوخته بود‬ ‫خونه های بهشتی از پشت بلوکهای سیمانی قطور و بلند قابل دیدن نبودن‬ ‫و دریغ از یک باغچه گل یا یک ردیف درخت زیبا‬ ‫راننده تاکسی جلوی یه گاراژ پیادمون کرده بود و داشت با کریمی سر پول چونه می زد‪ ،‬احتماال‬ ‫می گفت‪:‬راه دوساعته رو چهار ساعت اومدم‪ ،‬به خاطر این مرتیکه فارس بی سبیل‬ ‫کریمی هم با لحن تند یه چیزایی می گفت و جوابش رو می داد ‪،‬ولی برام مهم نبود‪ ،‬به پسرک‬ ‫ده دوازده ساله ای خیره شده بودم که اونطرف خیابون بنزین می فروخت‬ ‫دورتا دورش پر از دبه های پر بود ‪ .‬دبه های پالستکی که به خاطر گرمای پنجاه درجه تغییر‬ ‫شکل داده بودن وبه نظر می رسید که عنقریب آتیش می گیرن‬ ‫پسرک کله کچلش رو می خاروند و خمیازه می کشید‪ ،‬احتماال منتظر بود تا برادرش ‪،‬پدرش یا‬ ‫مادرش بیان و پست رو‬ ‫تحویل بگیرن که بره به بازی با دوستاش برسه‬ ‫ده دالر داری بدی؟‬ ‫سوال کریمی رشته خیالمو پاره کرد‬ ‫ده دالر رو که یادم نیست چند دینار می شد دادم به کریمی که بده به راننده تاکسی ودر کمال‬ ‫تعجب متوجه شدم که راننده که تا اون لحظه داشت داد و هوار می کرد ‪ ،‬تعارف کرد و دست‬ ‫کریمی رو پس زد ‪ ،‬کریمی هم که توی داد و هوار کردن ال اقل در این صحنه خودی نشون‬ ‫داده بود و صداش از حد معمول باالتر رفته بود‪ ،‬حالتش عوض شد و با لبخند به راننده اصرار‬ ‫کرد که پول رو بگیره‪ ،‬عاقبت راننده پول رو گرفت و گذاشت توی جیبش بعدش بالفاصله با هم‬ ‫دست دادن ‪ ،‬روی شونه همدیگه زدن و راننده نشست توی تاکسیش‪ ،‬حتی کریمی براش دست‬ ‫هم تکون داد و دور که شد به من اشاره کرد که بریم‪.‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪25‬‬


‫پس چرا اینجوری کرد رانندهه؟ دل و قلوه دادن آخرش چی بود؟‬ ‫کریمی گره ای به ابروهاش انداخت و جواب داد‪ :‬می خواست به پلیس زنگ بزنه‪ ،‬شانس آوردیم‬ ‫پرسیدم ‪:‬مگه ما داریم کار غیر قانونی می کنیم االن؟‬ ‫کریمی به جای اینکه جواب سوالم رو بده ‪ ،‬بعد از یه مکث کوتاه‪ ،‬گفت‬ ‫ولی کرد نبودا این جاکش ‪ ،‬عرب بود ‪ ،‬کردا زیر حرفشون نمی زنن این بغدادی بود‬ ‫گفتم‪ :‬کردی حرف می زد که آقای کریمی‬ ‫نه لهجه داشت از این عربا بود که مهاجرت کردن کردستان‪،‬تا صدام بود کردا می رفتن بغداد‬ ‫کار پیدا کنن حاال از حمله آمریکا به اینور برعکس شده عربا می ان کردستان کارگری‪ ،‬این‬ ‫راننده از اون عربا بود که سالهاست اینجان‬ ‫توی مسیر کریمی یکی دو بار دیگه باز رانندهه رو فحش داد تا رسیدیم به بازاری که شبیه‬ ‫کوچه مروی بود با عرض بیشتر‬ ‫مغازه های کوچیکی که پر از جنس های به ظاهر بنجل بودن و چند تا صرافی و سی دی‬ ‫فروشی و آبمیوه ای ‪.‬‬ ‫گوشه خیابون یه کتاب فروش بساط کرده بود که کتابهای فارسی هم داشت‬ ‫‪ ،‬یه فرهنگ زبان کردی به فارسی خریدم و کتاب ‪-‬قطار به موقع رسید‪ -‬اثر نویسنده محبوبم‬ ‫هاینریش بل‬ ‫از این که اون کتاب رو الی معدود کتابای فارسی توی اون بساط پیدا کردم کلی هیجان زده‬ ‫شدم‬ ‫کریمی نگاهی به کتاب هاینریش بل انداخت‬ ‫و من با ذوق همیشگی که در مورد چیزای دلخواهم دارم گفتم این یکی از بهترین کتابای‬ ‫هاینریش بله‪ ،‬دو سه بار خوندمش‬ ‫کریمی نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت اگه خوندیش پس برای چی دوباره خریدیش‬ ‫میتونستم بگم چون دلم خواست ولی برای اینکه احمق جلوه نکنم گفتم‪ :‬برای شما خریدم که‬ ‫بخونینش‪ .‬لبخند زد و دستشو دراز کرد که کتابو بگیره‪ ،‬زیر لب فحشش دادم و از خیر کتاب‬ ‫محبوبم گذشتم‬ ‫آخه چرا من باید برای مسافرپرونی که قاچاقی از مرز ردم کرده کتاب هاینریش بل بخرم‬ ‫از اون مهمتر چرا باید از عادتای همیشگیم اینقدر پی روی کنم و توی اون شرایط پای بساط‬ ‫کتابفروشها پا سست کنم‬ ‫از بچگی همینطور بودم‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪26‬‬


‫مادرم می گه‪ :‬هر بار از در کتابفروشی رد می شده با من بدبختی داشته‬ ‫وای می ایستادم و دستامو سفت می چسبوندم به شیشه کتابفروشی و به کتابا خیره می شدم‬ ‫انگار می خواستم برم توشون‬ ‫راستش حاال بعد از گذشت سالها می خوام از توی اون کتابها بیام بیرون ولی راه رو گم کردم و‬ ‫مرتب از یه صفحه به‬ ‫صفحه دیگه و از یه فصل به فصل دیگه می رم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪27‬‬


‫فصل نهم‬ ‫هوا دیگه داشت تاریک می شد که رسیدیم به کوچه ای که خونه میزبانمون جمال ته اش بود‬ ‫یه نفر با اسلحه سر کوچه نشسته بود و یه نفر مسلح هم جلوی در خونه‬ ‫ظاهرا همه چیز هماهنگ شده بود چون راه رو بی دردسر باز کردن‬ ‫کریمی پیش از ورود به خونه بهم گفت از لحظه ای که وارد این خونه می شی سرت رو بنداز‬ ‫پایین و به هیچکس خیره نشو‬ ‫ممکنه اولش بفرستنت توی یه اتاق و یه مدت تنها بمونی ‪،‬‬ ‫توی حیاط نرو ‪ ،‬از پنجره اتاق بیرون رو نگاه نکن و هر صدایی هم که شنیدی به روی خودت‬ ‫نیار‬ ‫اگه خواستی بری دستشویی در بزن از داخل‬ ‫میزبانمون جمال ‪ ،‬مرد چهار شونه خوش قیافه ای بود با چشمان نافذ‪ .‬سبیلش به نسبت بقیه کم‬ ‫پشت تر بود و لباس کردیش درست برش خورده بود‪ ،‬اندازه بود و بهش میومد‬ ‫کریمی و جمال پونزده بار همدیگه رو بوسیدن ‪ ،‬اولش فکر کردم چون خیلی رفیقن اینهمه ماچ‬ ‫و بوسه می کنن ولی بعدش که کریمی با بقیه آدمای دور و بر جمال هم همونقدر ماچ و بوسه‬ ‫کرد فهمیدم که یه سنته‪ ،‬بوسیدن همیشه زیباس حتی بوسه دوتا مرد یا دو تا زن ‪ ،‬اما بدی اون‬ ‫تعداد بوس جدا از اتالف وقت اینه که حفظ حساب و کتابش سخته‪ ،‬نمی دونی پونزده تا شد یا‬ ‫هفده تا یا خدای نکرده یکی کم اومد و چهارده تا موند‬ ‫من پشت سر جماعت ایستاده بودم و آدمها بعد از بوس باران کردن کریمی برمی گشتن نگاهم‬ ‫می کردن و باهام‬ ‫فقط دست می دادن یکی دوتاشون هم با تردید براندازم می کردن‬ ‫جمال یکی از اصلی ترین افراد حزب کموله بود و اونجا هم یکی از مهمترین خونه های حزب‬ ‫که معموال جلسات مهمی توش برگزار می شد‬ ‫داخل خونه هم همه اسلحه داشتن‬ ‫یکی دو نفر هم صورتهاشون رو پوشونده بودن‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪28‬‬


‫خوشبختانه به اتاق انفرادی تبعید نشدم ‪،‬جمال چند کلمه ای که باهام حرف زد گفت بشین‬ ‫توی همون یکی دو جمله فهمیده بود که من خنگ تر از اونم که جاسوس کسی باشم‬ ‫روزهای بعد که باهم رفیق شدیم بهم گفت‪،‬تا دیدمت احساس کردم از خودمونی‬ ‫هنوز هم نمی دونم چرا چنین احساسی کرده بود ولی توی اون سی وپنج روز بارها کمکم کرد و‬ ‫از مصیبت های بزرگی‬ ‫نجاتم داد‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪29‬‬


‫فصل دهم‬ ‫من فقط می خواستم از عراق رد بشم و برم اروپا ولی یهو سر از حزب کموله در آوردم و با‬ ‫کسانی دمخور شدم‬ ‫که تا پیش از اون شناختم ازشون در حد شناخت یه نوزاد پرتغالی از بازیکنان تیم ملی فوتبال‬ ‫ایران بود‬ ‫موقع جنگ شنیده بودم که کموله ها سر می برن و پوست می کنن‪ ،‬شنیده بودم که یکیشون به‬ ‫تنهایی از پس یه پادگان بسیجی برمیاد‪ .‬شنیده بودم که یه کموله با یه تیکه سیم سر شصت تا‬ ‫بسیجی رو نصف شب توی یه خوابگاه بریده بدون اینکه کسی تکون‬ ‫بخوره و کسی بیدار بشه‬ ‫شنیده بودم ‪ ،‬سر فارس هایی رو که می برن با جعبه پست میکنن در خونه ها شون‬ ‫اما دور تا دور اتاقی که توش نشسته بودیم پر از کتاب بود‬ ‫یه ضبط صوت و چندتا کاست موسیقی سنتی هم روی تاقچه بود‬ ‫با اینکه همه کرد بودن به احترام من با هم فارسی حرف می زدن‬ ‫و اگه یکیشون به کردی چیزی می گفت یکی دیگشون‪ ،‬فارسیشو برای من تکرار می کرد‬ ‫عموما هم سخنورهای بدی نبودن و با اینکه بحث سیاسی می کردن ولی گفته هاشون شیرین‬ ‫بود و به دل می نشست‬ ‫هیچ نشونه ای از خشونت در اون آدما نمی دیدم و اگه به خاطر اسلحه ها و سبیل ها نبود می‬ ‫تونستم فراموش کنم که توی کردستان عراق و پایگاه حزب کموله هستم‬ ‫نیم ساعت که نشستیم چند تا سینی غذا اومد داخل اتاق‪ ،‬آبگوشت با نون لواش‬ ‫گفتم می تونم دستامو قبل از غذا بشورم ‪ ،‬یکیشون پاشد راهنماییم کرد تا در دستشویی و همون‬ ‫جا ایستاد که دستامو بشورم‪ .‬شیر آب رو با فشار باز کردم ودستامو شستم بعدش یه مشت اب هم‬ ‫به سر و صورتمم زدم و داشتم همونطور که شیر باز بود توی ایینه به ته ریش دو روزه ام فکر می‬ ‫کردم و تیغ که یادم رفته بود بیارم که مرد محافظ اشاره کرد آب رو الکی هدر نده‬ ‫اولش جا خوردم ولی بعد فهمیدم که شهر سلیمانیه مشکل آب داره و سهم هر خونه از آب فقط‬ ‫هفته ای یه مخزنه نه چندان بزرگه که باید جواب آشامیدن و شستن و طهارت و حموم یک‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪30‬‬


‫خونواده رو در طول هفته بده‬ ‫وقتی برگشتم داخل اتاق دیدم هنوز هیچکس به غذا دست نزده و منتظر من هستن‬ ‫خجالت زده نشستم و با نشستنم همه شروع کردن به تیلیت کردن آبگوشتها‬ ‫نمی دونم شام رو تا آخر خورده بودیم یا نه که برق رفت‬ ‫به کریمی گفتم ‪ :‬چه جالب اینجا هم برق می ره‬ ‫جمال توی تاریکی خنده بلندی کرد و جواب داد نه اینجا برق نمی ره‪ ،‬برق میاد‪ .‬چون هر خونه‬ ‫فقط روزی چهار ساعت سهم برق داره و شما خوش شانس بودین که ساعت وصل برق رسیدین‬ ‫دقایقی بعدش وقتی سفره جمع شد ‪ ،‬جمال به من و کریمی پیشنهاد داد که از خونه بریم بیرون‬ ‫و توی یه ناوی بشینیم چون ناوی ها معموال ژنراتور دارن‬ ‫من نمی دونستم ناوی چیه تا وقتیکه رفتیم توی یکیشون و نشستیم‪ .‬اسمش ناوی مهندسین‬ ‫بود‬ ‫یه بار خلوت که دو سه جور مشروب بیشتر نداشت و از موسیقی بلند و شلوغی و رقص هم‬ ‫خبری نبود‬ ‫در دوره صدام این بارها بنا به کیفیت و امکاناتشون نامگذاری می شدن‬ ‫ناوی دکترها بود ‪ ،‬ناوی سرهنگ ها ‪ ،‬ناوی سربازها‬ ‫در اون دوره یک افسر ساده نمی تونست و اجازه نداشت که پاشو توی ناوی سرهنگ ها بذاره و‬ ‫یک سرهنگ هم نمی تونست بره داخل ناوی سرتیپ ها‬ ‫دکتر از مهندس باالتر بود و مهندس از خیلی های دیگه‬ ‫اما با سقوط صدام اون قوانین باطل شد و ناوی ها به عرق فروشی های کم مشتری تبدیل‬ ‫شدن‬ ‫جمال برام توضیح داد که یه زمانی برای مردم معمولی این شهر تخیل و رویا بود که بتونن‬ ‫پاشون رو توی این ناوی ها بذارن‪ ،‬هر شب برنامه رقص و آواز برای مهندسین و خونواده هاشون‬ ‫به پا بود و فقرا دور و بر می پلکیدن و حسرت می خوردن‬ ‫اما دیگه دوره ناوی ها به اون شکل سر اومده و مردم ترجیح می دن که مشروب ارزون بخرن و‬ ‫هر جا عشقشون کشید بخورن‪.‬‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪31‬‬


‫فصل یازدهم‬ ‫گاهی دل آدم برای چیزهای کوچیک تنگ می شه‪ ،‬یه تخت خواب معمولی کنج اتاق و دریچه‬ ‫کولری که ازش باد سرد میاد و پتویی که مالفه اش تازه عوض شده و می تونی نوک دماغ‬ ‫یخزدتو بکنی زیرش‬ ‫‪...‬‬ ‫شب اول اقامتم‪ ،‬در خونه کوموله ها‪ ،‬توی یه اتاق بزرگ و خالی از اسباب و وسایل به سر شد‪.‬‬ ‫کولر کار نمی کرد چون برق نبود‪ .‬به جای متکا و لحاف و تشک هم دو تا پتوی زبر و زمخت‬ ‫سربازی بهم دادن که یکشو پهن کردم روی موکت کف اتاق و دومی رو لوله کردم و گذاشتم زیر‬ ‫سرم‬ ‫کریمی اولش رفت اتاق جمال و نیم ساعتی اونجا بود ولی بعد برگشت توی همون اتاقی که من‬ ‫بودم‪ ،‬کنار در دراز کشید ‪...‬تا سرش رو گذاشت روی پتوی لوله شده خودش خوابش برد‬ ‫اون دلش برای باد کولر و پتوی تازه مالفه شده تنگ نبود ولی من مثه شاهزاده نخودی همش‬ ‫توی جام لولیدم و تا صبح خوابم نبرد‬ ‫ساعت هفت یا هشت بود که یکی در اتاق رو زد‪ .‬کریمی همونطور که بی مقدمه خوابش برده‬ ‫بود بی مقدمه هم از جاش پرید و در رو باز کرد ‪.‬توی اینجور مواقع من معموال پونزده بار کش و‬ ‫قوس می دم به بدنم و هی می پرسم کیه که شاید یه فرجی بشه و نیاز نباشه تا دم در برم ولی‬ ‫کریمی مثه یه سرباز آماده به خدمت بود‪.‬‬ ‫پشت در یه مرد جوون عینکی بدون سبیل و لباس کردی ایستاده بود‪ -‬یه پیرهن کرم رنگ‬ ‫تنش بود و یه شلوار پارچه ای خاکستری هم پاش‪ -‬یه سینی هم توی دستش بود‪،‬چای و نون و‬ ‫پنیر‪.‬‬ ‫گل و از گل کریمی شکفت ‪ ،‬دو سه کلمه کردی گفت ‪ ،‬بغلش کرد و پونزده بار بوسیدش‬ ‫من نگران سینی بودم که زیر فشار بوسه ها از دست مرد تازه وارد نیفته‬ ‫اسمش کمال بود‪ .‬کریمی طوری معرفیش کرد و مقامش رو باال برد که از اینکه چرا برای دو تا‬ ‫آدم عاطل و باطل چایی آورده سر در نیاوردم با خودم گفتم بی خیال حتما خیلی با کریمی رفیقه‬ ‫ولی کم کم از البه الی حرفاش فهمیدم که انگلیسی هم بلده و عنوانش توی حزب یه چیزی‬ ‫مثه گفتگوگر بین المللی یا مثال دبیر امور خارجیه‬ ‫شاید به همین دلیل هم سبیل نداشت‪ ،‬دلش نمی خواست که هنگام مذاکره با آدمهای بی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪32‬‬


‫سبیلی که دنیا رو می گردونن و تعدادشون خیلی بیشتر از سیبیلوهاست احساس بیگانه بودن کنه‪.‬‬ ‫هرچند که به نظرم بعد از فروپاشی کمونیسم دیگه سبیل با گفتگوهای بین المللی در تضاد نیست‬ ‫و هر سیاستمداری می تونه یه دونه پشت لبش بذاره‬ ‫و نگران هیچی نباشه‬ ‫کمال حتی راحت تر از جمال با من گرم گرفت و بعد از کمی خوش و بش گفت‪ :‬ما شنیدیم که‬ ‫شما روزنامه نگارهستی ؟‬ ‫بدون فکر کردن جواب دادم‬ ‫آره روزنامه نگارم چطور مگه؟‬ ‫ما به آدمهای آگاه مثل تو نیاز داریم‬ ‫داشتم پنیر الی نون می ذاشتم که برق از سه فازم پرید‬ ‫چه نیازی؟‬ ‫اینکه یه چهره درست از کوموله ها ترسیم بشه‪ .‬حتی از کردها هم همینطور‬ ‫شوخی می کرد یه حزب قدیمی و شناخته شده مثه حزب کوموله و یه ملت چندین و چند‬ ‫میلیونی چه نیازی به یه روزنامه نگاری داشتن که از سر اجبار‪ ،‬محض پرداخت قبض آب و برق‬ ‫و اجاره خونه روزنامه نگار شده‪ ،‬یه روزنامه نگار که بزرگترین کارش معرفی راک استارهای دهه‬ ‫هفتادی بوده‪ .‬با اینکه مسیر فکریم درست بود و داشت خوب هدایتم می کرد زبونم یه جور دیگه‬ ‫توی دهنم چرخید و با من و من گفتم‪ :‬خب‪ ...‬البته‪...‬درسته‪ ...‬تصویری که از شما هست باید‬ ‫تصحیح بشه‬ ‫من خودم تا دیشب قبل از اینکه با آقا جمال سر یه میز بشینم و حرف بزنم خیال می کردم‬ ‫کوموله ها سر می برن و از تمدن بویی نبردن‬ ‫حاال چه جور کمکی ازم می خوایین‬ ‫کمال طوری نگاهم می کرد که انگار با سردبیر گاردین طرفه ‪ ،‬شرح احوال خالصه شده ای از‬ ‫زندگی کوموله های ایرانی در عراق برام گفت و ادامه داد‬ ‫ما دنبال آدمهایی می گردیم که به رسانه های غربی دسترسی داشته باشن و صدامون رو به‬ ‫گوش همه برسونن‪ ،‬ما اینجا به کلی از دنیا جدا شدیم و پرت افتادیم‪ ،‬سپاه پاسداران ایران هنوز‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪33‬‬


‫هم نفوذی می فرسته و بچه های ما رو ترور می کنه ‪ ،‬ما هم که سالهاست دست از خشونت‬ ‫کشیدیم و جوابی براشون نداریم‪ ،‬تنها چاره کار ‪ ،‬دادگاهی کردن دولت ایرانه که اونم در شرایط‬ ‫فعلی ممکن نیست‬ ‫کمال همینطور حرف می زد و من همچنان با خودم کلنجار می رفتم که یعنی چه چیزی در‬ ‫من دیده که فکر می کنه می تونم از پس انجام یه همچی ماموریتی بر بیام‪ ،‬من بر حسب قضا و‬ ‫قدر و مقدار زیادی هم حماقت توی اون خونه بودم و قصد داشتم با اولین پرواز از سلیمانیه برای‬ ‫همیشه خارج بشم ولی کمال جدی جدی داشت استخدامم می کرد‪ .‬یاد کتاب تن تن و پیکاروها‬ ‫افتاده بودم و خودم هم با حرفای نسنجیده سرعت این استخدام رو باال می بردم ‪ .‬از طرفی می‬ ‫تونستم هر قولی بدم و بزنم به چاک‪ ،‬کی به کیه اونا هم از یه فارس مطمئنا توقع زیادی نداشتن‬ ‫ولی از طرف دیگه منصفانه نبود که اون میزبانان خوب رو سر کار بذارم ضمن اینکه از میزان‬ ‫هوشمندیشون هم اطالعی نداشتم و خالصه ضریب خطا باال بود‬ ‫توی ذهنم ‪ ،‬موضوع رو همینجور سبک سنگین می کردم و دنبال یه راهی می گشتم که بدون‬ ‫نا امید کردن کمال و با حفظ ادب و البته رعایت احتیاط بگم که من روزنامه نگار بخش فرهنگی‬ ‫نشریات بودم و قصد دارم همین امروز بلیط بخرم و در اسرع وقت مزاحمت رو کم کنم که یهو‬ ‫شوکه شدم‬ ‫کمال وسط صحبتهاش گفت‬ ‫برای شما که با بی بی سی کار می کنی خیلی آسون تره که بتونی صدای ما رو به گوش دنیا‬ ‫برسونی‬ ‫اون موقع هنوز تلویزیون بی بی سی فارسی راه نیفتاده بود و همکاری من با شبکه بی بی‬ ‫سی انگلیسی محدود می شد به مستندی که درباره ایران ساخته بود‪ .‬مستندی درباره تهران که‬ ‫من حضوری کامال اتفاقی در اون داشتم و جالبتر اینکه در اون ایام هنوز پخش هم نشده بود و‬ ‫درمرحله تدوین بود‬ ‫حسابی جا خوردم ولی قبل از اینکه فکرم بره هزارجا و هزار جور تئوری توطئه رو بررسی کنم‪،‬‬ ‫فهمیدم که کوموله ها به اندازه وزارت اطالعات ایران از جیک و پوک همه خبر ندارن و ماجرا‬ ‫همش از داییزاده عزیز و کریمی بی مغز آب می خوره‬ ‫بعد از اومدن و رفتن فیلمسازای انگلیسی بی بی سی به خونه ما‪ ،‬مادرم پز پسرشو‪ ،‬به دایی و‬ ‫زن دایی عزیزم داده بود اونا برای پسرخودشون تعریف کرده بودن و پسرشون چربترش کرده بود‬ ‫و برای خواهر کریمی گفته بود خواهره برای برادره نقل کرده بود برادره هم شب قبل توی اون‬ ‫نیم ساعتی که با جمال گذروند یادش افتاده بود و به اون گفته بود ‪ .‬جمال هم به کمال گوشی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪34‬‬


‫رو داده بود که این یارو رو که با کریمیه بپا‪ ،‬ممکنه بشه کشیدش توی باغ‪ ...‬و حاال من که می‬ ‫خواستم آروم و بی سر و صدا فلنگ رو ببندم و برم اروپا و باقی عمرم رو به یه کار آبرومند‪ ،‬دور‬ ‫از روزنامه نگاری همراه با تماشای فوتبال و مشارکت در کنسرت های روباز و رو بسته موسیقی‬ ‫بگذرونم در مرکز توجه حزب کوموله قرار گرفته بودم‬

‫فصل دوازدهم‬ ‫گاهی احساس می کنم که ما هممون مثه توپ فوتبالیم‪ ،‬نه بیشتر ‪ ،‬نه کمتر‬ ‫زندگی باهامون بازی می کنه ‪ ،‬شوتمون می کنه‪ ،‬پاسمون می ده‪ ،‬باهامون روپایی می زنه و‬ ‫استوپ سینه می کنه‬ ‫ما هیچ کاره ایم‪ ،‬یه باد خالی که به سوزنی در می ره‬ ‫هنوز حرفهای کمال با من تموم نشده بود که جمال هم به ما پیوست‬ ‫این سران حزب ظاهرا زیاد هم پر مشغله نبودن چون تا کریمی پیشنهاد داد که بریم سر قبر‬ ‫شهدای کوموله در سلیمانیه هر دو قبول کردن‬ ‫من سر قبر پدرم هم تا حاال نرفتم چه برسه به شهدای کوموله ‪ ،‬ولی مگه چاره دیگه ای هم‬ ‫داشتم‬ ‫با حفظ همه تدابیر امنیتی و رعایت جوانب ادب با صدای ته حلقی پرسیدم‪ :‬می شه من اول برم‬ ‫یه آژانس هوایی فیمت بلیط ها رو چک کنم بعد بریم قبرستون‬ ‫نه اول می ریم قبرستون‬ ‫یه پاترول اومد دم در و همگی رفتیم و سوارش شدیم ‪ ،‬خیابونها خلوت بود ولی احتیاط بیش از‬ ‫حد راننده و عدم و جود چراغ قرمز و پیچیدن ماشین ها به چپ و راست بدون راهنما زدن حسابی‬ ‫از سرعتمون کم کرده بود و با اینکه مسافت زیادی تا قبرستون نبود ولی نیم ساعتی توی ماشین‬ ‫نشستنیم‪ .‬توی اون نیم ساعت با کمال‪ ،‬بحث کتاب پیش اومد ‪ ،‬سر یه جمله ای که من بر‬ ‫حسب تصادف از میالن کوندرا نقل کردم‪ -‬این عادت احمقانه که با هر جور آدمی که طرف باشم‬ ‫‪ ،‬از دلمشغولی هام دست نمی کشم‪ -‬در نهایت تعجب متوجه شدم که هم کمال و هم جمال هر‬ ‫دو کتابخون های قهاری هستن و هر چند سلیقه کمونیستی دارن‬ ‫ولی از ادبیات روز جهان هم غافل نیستن‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪35‬‬


‫کمال حتی اسم کتاب رو که جهالت ترجمه شده یادداشت کرد که بگه براش بفرستن!!!‬ ‫هر دو شون کتاب دیگه ای از کوندرا به اسم بار هستی رو خونده بودن ولی بحث به این کتاب‬ ‫محدود نشد و تا مرز ادبیات معاصر آمریکا پیش رفت‪.‬‬ ‫با پدیدار شده نرده های قبرستون از بحث شیرین کتاب خارج شدیم و برگشتیم یه موضوع‬ ‫شهدای کوموله و ترورهای سپاه پاسداران‬ ‫یه قبرستون معمولی بود که روی تپه های کوچیک بنا کرده بودن و از البه الی هر مجموعه‬ ‫قبر که می گذشتیم‬ ‫یکی دو قبر رو نشون می دادن و می گفتن کوموله بود‬ ‫گاهی هم قصه های عجیب و غریبی تعریف می کردن که بیشتر شبیه افسانه بود‬ ‫مثال سر یکی از قبرها توقف کردن و گفتن این آدم که قبرش اینجاس برای اینکه مجبور نشه‬ ‫بچه های حزب رو لو بده رگش رو با رنده آشپزخونه زد و مرد اما برادرش خیلی از این شیوه‬ ‫خودکشی سرافکنده شد و اصال سر‬ ‫قبرش نمیاد‬ ‫خب ‪ ،‬چه مدلی باید خودکشی می کرد که کسی رو لو نداده باشه و برادره رو هم سرافکنده‬ ‫نکنه؟‬ ‫با گلوله‪ .‬باید می رفت زیر شکنجه و لو نمی داد‪ ،‬مرد که با رنده آشپزخونه خودکشی نمی کنه‬ ‫عجیب بود همون آدمهایی که تا چند دقیقه قبلش در باره میالن کوندرا حرف می زدن حاال‬ ‫طوری صحبت می کردن که موهای پس گردنم سیخ می شد و با هیچ منطقی نمی تونستم‬ ‫جوابشون رو بدم‬ ‫قبر دیگه ای بود متعلق یه یه سرباز کوموله که می گفتن سپاهی ها برای اعتراف گرفتن ازش‬ ‫توی اسید انداختنش و شناسایی جسدش فقط از روی زخم عمیقی که پشت آرنج دستش داشت و‬ ‫اسید سوخته نشده بود میسر شد‬ ‫اما ماجرای بازدید از قبرستون به گشت و گذار و یافتن قبرهای پراکنده ختم نشد‬ ‫تا قبل از اون روز فکر می کردم که فقط جمهوری اسالمی با عدد هفتاد و دو پیوند خویشاوندی‬ ‫داره‪ ،‬ولی وقتی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪36‬‬


‫رسیدیم به قطعه هفتاد و دو شهید از تعجب شاخ در آوردم‬ ‫در جریان بمباران شیمیایی حلبچه هفتاد و دو نفر از سران احزاب مختلف کرد که در اون شهر و‬ ‫در اون روز نشست داشتن کشته شدن‬ ‫همین موضوع تئوری دست داشتن صدام با دولت ایران بر سر پاکسازی مخالفین دو دولت رو‬ ‫تقویت کرده بود و جمال و کمال و کریمی هر سه متفق القول بودن که این بمباران با اطالع‬ ‫دولت ایران انجام شده و هدف فقط ناکار کردن این احزاب بوده‬ ‫قبر برادر کریمی هم در بین اون هفتاد و دونفر بود و جمال مرثیه ای طوالنی در رسای مردانگی‬ ‫و شرف برادر کریمی ایراد کرد‬ ‫من به دلیلی که هنوز هم ازش سر در نمیارم شروع کردم به شمردن قبرها و متوجه شدم که‬ ‫هفتاد و پنج تاس ولی جرات نکردم بگم چون اونا مرتب در باره هفتاد و دو نفر حرف می زدن‪،‬‬ ‫برام عجیب بود که بزرگان حزبی که تشکلشون بر مبنای اندیشه مارکسیستی شکل گرفته چرا‬ ‫پابند این عدد هفتاد و دو هستن‬ ‫هیچکدومشون فاتحه نمی خوندن فقط سر بعضی قبرها می نشستن و لحظه ای سکوت می‬ ‫کردن‪ ،‬منم با تبعیت از اونها سر قبر چند نفر که خب طبیعتا نمی شناختمشون نشستم و سکوت‬ ‫کردم‬ ‫از قبرستون که اومدیم بیرون جمال پیشنهاد داد که بریم نهار کباب بخوریم ولی کمال کار‬ ‫داشت و بعد از کمی گفتگو قرار شد که راننده‪ ،‬اون رو ببره و من و جمال و کریمی بریم پیاده‬ ‫روی در شهر و بعدش ناهار‬ ‫موقعیت خوبی بود که دوباره سراغ آژانس هوایی رو بگیرم و بلیطم رو ردیف کنم و بزنم به‬ ‫چاک‬ ‫بی خبر از اینکه خرید بلیط هواپیما در سلیمانیه لزوما به معنی پرواز هواپیما در روز قید شده روی‬ ‫بلیط و همینطور اجازه ورود به طیاره و خروج از کشور نیست‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪37‬‬


‫فصل دوازده ‪ +‬یک‬ ‫من خیلی خوشحالم از اینکه نصف عمرم رو خوابیدم‬ ‫چون نصف دیگه رو واقعا حروم کردم‬ ‫‪...‬‬ ‫مولوی هم کرد بود مگه نه؟‬ ‫چند دقیقه ای بود که تالش می کردم گوشت نپخته و سفتی که الی نون بود رو بجوم‬ ‫کریمی باز هم ده‪ ،‬پونزده تا سیخ کباب سفارش داده بود و داشت چنان از کبابای کردستان‬ ‫تعریف می کرد که نپرس‬ ‫کباب فروشه سیخ کباب ها رو که در واقع فقط تکه های قلمبه سلمبه گوشت بود‪ ،‬توی تشت‬ ‫خون آبه گذاشته بود و دقیقه ای یکبار با یه تیکه مقوا‪ ،‬هزاران مگسی رو که روی گوشت ها می‬ ‫نشستن می پروند‬ ‫اگه بگم اون گوشت ها رو می پخت دروغ گفتم ‪ ،‬هر سیخی رو که بر می داشت کمتر از یک‬ ‫دقیقه روی آتیش می ذاشت‪ .‬اونم فقط برای اینکه سطح گوشت خونی نباشه‪ ،‬بعد همون جور خام‬ ‫می کشیدش الی نون و رنگ نون مثه باندی که از روی زخم باز شده قرمزمی شد‬ ‫کریمی هم دوباره اون رگش زده بود باال و هی می پرسید ‪ ،‬واقعا توی تهران یه همچی کبابی‬ ‫گیر میاد ‪ ،‬نه واقعا می گم یه همچی کبابی خوردی تا حاال‪ ،‬اونجا همه چی غیر طبیعیه ‪ ،‬کباب‬ ‫واقعی اینه ‪...‬بخور‪...‬بخور‪...‬از دست می دی‬ ‫در همین حیص و بیص جمال که داشت آروم غذاشو می خورد بدون مقدمه پرسید‬ ‫از مشاهیر کردستان کسی رو می شناسی؟‬ ‫اومدم بگم شهرام ناظری و کامکارها که خوشبختانه لقمه کبابی که توی دهنم بود اجازه نداد‬ ‫حرف بزنم و خیلی زود فهمیدم منظور جمال کال یه چیز دیگه اس‬ ‫با یه مکث کوتاه سوالش رو تکمیل کرد و گفت‪:‬مولوی کرد بوده مگه نه؟‬ ‫لقمه رو با فشار و بدبختی قورت دادم و با چشمای گشاد شده گفتم‬ ‫نه با با ‪ ،‬فارس بوده‪ ،‬البته ترکها و تاجیک ها و افغان ها هم می گن که مولوی متعلق به اوناس‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪38‬‬


‫ولی خب شعرهاشو فارسی نوشته‪ ،‬مهم همینه دیگه‪ ،‬مگه نه؟‬ ‫نه‪ ،‬مهم نیست به چه زبونی نوشته‪ ،‬ترکها و افغانها هم بیخود می گن‪ ،‬مولوی مال اونا نیست‪.‬‬ ‫مولوی کرد بوده ‪ ،‬مدارکی هم هست که نشون می ده مال این آب و خاکه‬ ‫چه مدرکی ‪ ،‬شناسنامه اش پیدا شده؟‬ ‫نه یه شعر به زبون کردی داره‪ ،‬اگه کرد نبود که شعر کردی نمی تونست بگه‬ ‫جمال جان یه چیزی می گی ها ‪ ،‬هزاران هزار بیت هم به زبون فارسی داره این که دلیل نمی‬ ‫شه‬ ‫جمال سگرمه هاشو کشید توی هم و با اطمینان گفت‪ :‬مرد حسابی اگه کرد نبود همون یکدونه‬ ‫شعر کردی رو هم نمی تونست بگه‪ ،‬می تونست؟‬ ‫کریمی در حالیکه سیخ سوم یا چهارم رو الی نون کشیده بود‪ ،‬حرف جمال روتایید کرد و گفت‬ ‫که به عقیده اون هم کسی که کرد نباشه دلیل نداره حتی یه دونه هم شعر کردی بگه‬ ‫من در اقلیت قرار داشتم و نمی تونستم بگم باید راجع به مرجع و منبع اون تک شعر تحقیق‬ ‫کرد‬ ‫ضمن اینکه آدم ناسیونالیستی هم نیستم ‪ .‬بنابراین با خودم فکر کردم خب کرد باشه چه عیبی‬ ‫داره که مولوی کرد باشه ‪ ،‬اصال اسکاتلندی باشه یا سرخپوست‬ ‫مهم شعرشه که عمده اش به زبون فارسیه‬ ‫برای اینکه بحث به درازا نکشه و به جدل ختم نشه ابرویی به نشونه عدم دانش کافی‪ -‬برای‬ ‫پی گیری موضوع ‪-‬باال انداختم و به جویدن لقمه دوم از حیوان نپخته مشغول شدم‬ ‫چند ثانیه ای به سکوت گذشت تا جمال دوباره نطقش گل کرد‬ ‫فردوسی خیلی حرومزاده بوده‪ ،‬کل تاریخ رو تحریف کرده‬ ‫مستاصل از جویدن بیهوده گوشت خام و جا خورده از کالم بی مفهوم جمال نگاهش کردم و با‬ ‫اشاره سر پرسیدم چرا؟‬ ‫چون ضحاک شاه خوبی بوده ‪ ،‬ضحاک کرد بوده و در اورامانات پادشاهی می کرده‪ ،‬کاوه آهنگر‬ ‫یه شورشی بی سرو پای فارس بوده که میاد به جنگش و با کلک قدرت رو ازش می گیره‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪39‬‬


‫ضحاک مار روی دوشش نداشته کاوه آهنگر داشته‪ ،‬اونم نشان مار ‪ ،‬مار واقعی که نه‬ ‫کریمی هم با دهن پر وارد بحث شد و گفت احمد شاملو رو که همه قبول داریم دیگه ‪ ،‬شاعری‬ ‫بزرگتر از اون نداریم‪ ،‬شاملو از فردوسی متنفر بود‪ ،‬به دلیل همین تحریف تاریخ و نادیده گرفتن‬ ‫کردستان ‪ ،‬شاملو تنها کسی بود‬ ‫که جرات کرد ‪ ،‬دروغ های فردوسی رو رو کنه‬ ‫خدایا منو نجات بده اینا همون آدمان که توی ماشین از میالن کوندرا حرف می زدن‪ ،‬توی‬ ‫قبرستون از خودکشی با رنده االن هم دارن این مزخرفات رو می گن‪،‬‬ ‫خیلی دلم می خواست بگم که اوال این حرفا قدیمیه ثانیا با تموم احترامی که برای بعضی از‬ ‫کارها و نوشته های شاملو قائلم ولی گیر دادنش به فردوسی و سعدی فقط برای این بود که اسم‬ ‫خودشو بندازه سر زبون ها و گفته هاش هیچ ریشه و اساس تحقیقی نداشت‬ ‫ولی نگفتم و خودمو کنترل کردم‪ .‬سرمو انداختم پایین و بدون اینکه تایید یا تکذیب کنم به لقمه‬ ‫سوم پرداختم‬ ‫من اون آدمها رو نمی شناختم ‪ ،‬شاید داشتن سر به سرم می ذاشتن که ببینن چند مرده حالجم‬ ‫و توی سرم چی می گذره‬ ‫‪....‬‬ ‫بالخره کبابخوری با اعمال شاقه تموم شد و جمال دست از سر ادبیات ایران و تقسیم بندی‬ ‫جغرافیاییش برداشت‬ ‫و دوباره شد معاون حزب کوموله‪ ،‬با موبایلش به یکی دو نفر زنگ زد و گفت که باید از همون‬ ‫جا یه راست بره‬ ‫اردوگاه‬ ‫قبل از رفتن تاکید کرد‪:‬‬ ‫شما حاال برگردین خونه اگه بتونم منم شب میام و دوباره می بینمتون‬ ‫بهترین موقعیت بود که برم و بلیط هواپیما بخرم ‪ ،‬کریمی اصرار داشت که یکی دو جای دیدنی‬ ‫دیگه از شهر سلیمانیه رو نشونم بده ولی من زیر بار نرفتم و مجبورش کردم که یه آژانس هوایی‬ ‫پیدا کنیم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪40‬‬


‫فصل چهاردهم‬ ‫زندگی یک تله بزرگه که روی زمین پهن شده‪ .‬تا وقتی سرت پایینه و به دونه های کوچیک‬ ‫نوک می زنی‪ ،‬کاری به کارت نداره اما به محض اینکه هوس کنی بپری‪ ،‬بندها به پات گره می‬ ‫خورن و هر چی بال بال بزنی به جایی نمی رسی‬ ‫آژانس هوایی یه مغازه کوچیک هفت یا هشت متری بود با یه میز چوبی و دو تا صندلی که اگه‬ ‫بخوام خوب توصیفش کنم‪ ،‬باید بگم شکل کوچیکترین بنگاه های ملک و امالک در جنوب شهر‬ ‫تهران بود‬ ‫پشت میز یه زن میون سال نشسته بود که فارسی خوب حرف می زد‬ ‫لندن که نه‪ ،‬از اینجا پرواز نداره‪...‬بذار ببینم ‪...‬آهان‪...‬پنجشنبه یه پرواز هست به آمستردام ‪...‬می‬ ‫خوای ؟‬ ‫تازه یکشنبه بود ولی چاره ای نداشتم قیمتش هشتصد دالر بود نه یه دالر باالتر نه یه دالر‬ ‫پایین تر‪ ...‬اکونومی و بیزینس کالس و فرست کالس هم نداشت‬ ‫گفت پول رو با پاسپورتت بده فردا عصر بیا بلیط رو بگیر‪...‬پول و پاسپورت رو دادم و بدون اینکه‬ ‫حتی یک تیکه کاغذ بگیرم از در اومدیم بیرون‪...‬بیرون در به کریمی گفتم چرا بهمون رسید نداد‬ ‫کریمی خندید و گفت الزم نیست شناختت دیگه!!! فردا میای بلیط رو می گیری‬ ‫احساس بدی داشتم آژانسش به قدری قالبی به نظر می رسید که باور نداشتم فردا هم همون‬ ‫جا باشه‬ ‫یه خورده که پیاده رفتیم دیدم تا فرداش طاقت نمیارم‬ ‫من برمی گردم رسید بگیرم‬ ‫رسید برای چی میخوای ‪ ،‬فردا بیا یه دفعه بلیط رو بگیر دیگه‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪41‬‬


‫نمی تونم‪ ،‬پاسپورتم هم دستشه می ترسم‬ ‫برگشتم همون جا و با عذر خواهی فراون‪ ،‬از زنه خواستم که رسید بهم بده‪ .‬اونم از توی کشو یه‬ ‫دسته قبض نو که هیچ برگی ازش کنده نشده بود درآورد و رسید دستی نوشت و داد بهم‬ ‫کریمی که انگار از کار من خوشش نیومده بود شروع کرد از امانت داری و درست کاری کردها‬ ‫حرف زدن‬ ‫اجازه دادم خوب حرف هاش رو بزنه و بعد خواهش دومم رو کردم‬ ‫آقای کریمی امکانش هست که من دیگه امشب مزاحم دوستان شما نشم و برم مسافرخونه ؟‬ ‫خندید و جواب نداد‪ ،‬دوباره با حالتی جدی تر پرسیدم‬ ‫امکان داره که من امشب برم مسافرخونه؟‬ ‫نه‪ ،‬اماکنش نیست‪ ،‬تو مهمون مایی‬ ‫آخه بده آقای کریمی ‪ ،‬من می تونم از پس خودم بربیام‬ ‫نه‪ ،‬اینجا نمی تونی من مسئولیت دارم‬ ‫چه مسئولیتی؟‬ ‫که تو بری برسی‬ ‫بابا تا اینجاش هم مدیونتم باقیشو خودم درست می کنم‬ ‫نمیشه ‪ ،‬تو به ما پول دادی که از سلیمانیه بفرستیمت بری‬ ‫برق از سه فازم پرید‪ ،‬طبق گفته داییزاده عزیز‪ ،‬کریمی از ماجرای هفتصد دالری که داده بودم‬ ‫بی خبر بود و محض رضای خدا و به توصیه خواهرش منو آورده بود اینجا‬ ‫چه پولی آقای کریمی؟‬ ‫همون پونصد دالر که داده بودین به خواهرم دیگه‬ ‫دوزاریم افتاد داییزاده دویست دالر دیگه از پول رو برای خودش برداشته بود و برای لو نرفتن‬ ‫ماجرا اون سناریوی احمقانه رو چیده بود و کریمی با رسوندن من ‪ ،‬فقط داشت به وظیفه اش‬ ‫عمل می کرد ‪ ،‬و تازه اون پولهایی رو هم که توی راه ازم گرفته بود رو نباید می گرفت‪ .‬هنوز‬ ‫توی شوک این قسمت بودم که جمالت بعدی کریمی کار رو سخت تر کرد‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪42‬‬


‫مبادا به جمال بگی که من ازت پول گرفتم ها ‪ ،‬تو تا وقت رفتنت به جمال احتیاج داری ضمن‬ ‫اینکه من تو رو به عنوان دوست خبرنگارم که مشتاقه راجع به وضعیت کردستان و کوموله ها‬ ‫بدونه آوردم اینجا‬ ‫عجب پازلی‪ ،‬ولی داشت تکمیل می شد تمام اون مدت فکر می کردم چقدر همه اینها‪ ،‬آدمهای‬ ‫خوب و بی توقعی هستن‪ ،‬چه مهمون نواز و مهربونن‪ ،‬چقدر کریمی انسان شریفیه بدون چشم‬ ‫داشت داره بهم کمک می کنه‪ .‬کوتاه نیومدم و با شنیدن این قصه حتی مصمم تر شدم و به‬ ‫کریمی گفتم به هیچ وجه نمی خوام برگردم خونه کوموله ها مگه دقیقا بدونم چه نیازی به جمال‬ ‫دارم‬ ‫یه چایی فروشی همون جا سر راهمون بود ‪ ،‬نشستیم روی چهارپایه های چوبیش و چایی‬ ‫سفارش دادیم‪ ،‬چای سیاه غلیظ‪ ،‬توی استکانهای کمر باریک که تا نصفه پر از شکر بود‬ ‫کریمی برام توضیح داد که در سلیمانیه اگه پارتی کلفت نداشته باشم آب هم نمی تونم بخورم‬ ‫و هر لحظه ممکنه به جرم جاسوسی یا بدتر از اون ارتباط با تروریست ها دستگیر بشم و بهترین‬ ‫راه برای من اینه که تا پنج شنبه بشم خبرنگاری‬ ‫که عالقه مند مسائل کوموله هاست و بعد از اون برم رد کارم‬ ‫باور نکردم ‪ ،‬گفتم این همه فارس میاد سلیمانیه همشون به جرم جاسوسی دستگیر می شن‬ ‫مگه؟‬ ‫قضیه تو فرق می کنه‪ ،‬اونا میان موبایل و آشغال پاشغال می خرن و برمی گردن ایران‪ ،‬تو از این‬ ‫ور اومدی می خوای بری اونور‪ ،‬یه پارتی حسابی نیاز داری‪ ،‬حزب کوموله توی سلیمانیه خیلی‬ ‫نفوذ داره‬ ‫ضمن اینکه مسئله آبروی منم هست‬ ‫جالب اینجا بود که در حالیکه از من خواهش می کرد دروغ بگم و داشت سر رفقای کوموله اش‬ ‫هم کاله می ذاشت باز هم تبلیغ حزب رو می کرد و انگار بدش نمیومد که من رو واقعا به حزب‬ ‫عالقه مند کنه‬ ‫آقای کریمی شما خودت هنوز برای حزب کار می کنی‬ ‫جواب داد‪:‬اصال و ابدا‬ ‫چرا؟‬ ‫من چند سال زندان بودم‪ ،‬حاال هم بچه کوچیک دارم‪ .‬باید یکیشو انتخاب کنم یا زن و بچه و‬ ‫زندگی یا حزب‪ .‬اونقدر قوی نیستم که حزب رو انتخاب کنم ‪،‬ولی کاش می تونستم‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪43‬‬


‫پرسیدم ‪ :‬هیچکس توی حزب زن و بچه نداره؟‬ ‫چرا دارن ولی یا سالهاست ازشون بی خبرن یا اگه آوردنشون اینجا با فالکت و بدبختی دست و‬ ‫پنجه نرم می کنن‪ .‬من توی سنندج زندگی خوب آرومی دارم‪ ،‬نمی خوام خرابش کنم‬ ‫چایی رو خوردیم و برگشتیم خونه کوموله ها‪ .‬قبل از رسیدن یه سری اطالعات ضروری راجع‬ ‫به حزب و آدمهاش از کریمی گرفتم و خودم رو برای نقش جدیدم توی سه چهار روز بعدش در‬ ‫میون کوموله ها آماده کردم‬ ‫با خودم فکر کردم ‪ ،‬مهم نیست‪ ،‬نهضتی که علمدارهاش جمال و کمال باشن قابل تحمله‪ .‬با یه‬ ‫مشت مرتجع عقب افتاده که طرف نیستم‪ ،‬اینا افکار سوسیالیستی و ناسیونالیستی دارن ولی القل‬ ‫چهار تا کتاب هم خوندن و می شه بهشون اعتماد کرد‬ ‫در اون لحظات فکر می کردم زندگی در خونه کوموله ها سخته‪ ،‬ولی اتفاقاتی که طی روزهای‬ ‫بعد برام افتاد ثابت کرد که به کلی اشتباه می کردم و معنی کلمه عراق رو درک نکرده بودم‬

‫فصل پونزدهم‬ ‫من از وقتیکه یادم میاد از زندگی فرار کردم‬ ‫راه بهتری برای زندگی کردن نمی شناسم‬ ‫‪...‬‬ ‫و گاهی دروغ همونقدر مشکالت رو حل می کنه که حقیقت‬ ‫من برای هیچکدوم بیشتر از اون یکی ارزش قائل نیستم‬ ‫عتیقه می خری؟‬ ‫نه مرسی؟‬ ‫بخر ضرر نمی کنی؟‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪44‬‬


‫نه ممنونم؟‬ ‫بهت می گم بخر‪ ،‬خودت نمی دونی چه گنجیه؟‬ ‫روز سوم اقامتم در سلیمانیه بود‪ .‬کریمی برای دیدار از دوستش رفته بود حلبچه و من برای اولین‬ ‫بار موفق شده بودم تنها از خونه کوموله ها بزنم بیرون‪.‬‬ ‫بیرون اومدن از خونه کوموله ها دنگ و فنگ داشت‪ ،‬کی می ری ؟ کی برمی گردی؟ کجا می‬ ‫ری؟ چی کار داری؟ برای من که همیشه در حال ولگردی هستم و معموال به کسی جواب پس‬ ‫نمی دم یه خورده سخت بود ضمن اینکه اصال نمی دونستم جای دیدنی شهر سلیمانیه کجاس‬ ‫که بگم دارم می رم اونجا‪ ،‬به همین دلیل فکرمو سر هم کردم و گفتم که می خوام برم بگردم‬ ‫موسیقی خوب کردی پیدا کنم ‪ ،‬عاشق موسیقی کردیم و حاال که اینجام بهتره ساکم رو پر از‬ ‫سی دی های کردی بکنم‬ ‫اینو که گفتم کلی تحویلم گرفتن و کمال آدرس چند تا مغازه رو بهم داد و کروکی هم برام‬ ‫کشید‪ ،‬حتی یه لیست بلند باال از بهترین آثار کردی هم برام تهیه کرد و مخصوصا تاکید کرد‬ ‫آلبوم های حسن زیرک رو بخرم‬ ‫توی خیابون‪ ،‬ریه هامو با لذت از هوای گرم و خشک پنجاه درجه پر می کردم و با اینکه دور تا‬ ‫دورم بلوکهای سیمانی بود و هیچ دختر زیبایی هم از روبه رو نمی اومد ولی احساس خوبی داشتم‬ ‫و اگه در همون لحظه ازم می پرسیدن سلیمانیه چه جور شهریه می گفتم عالیه‬ ‫قبل از رسیدن به بازاری که کمال آدرس داده بود به یک مک دونالد بزرگ بی نظیر رسیدم که‬ ‫به جز همبرگر ‪ ،‬کباب ترکی و مرغ سوخاری و پیتزا و یخ در بهشت و آش رشته و هات داگ و‬ ‫دوغ خانگی و چایی قند پهلو هم می فروخت‬ ‫برای اینکه نفسی تازه کنم همون جا نشستم و چایی سفارش دادم‬ ‫یه نفر با یه کتری بزرگ اومد و استکانم رو پر کرد‬ ‫به جز من فقط دو سه نفر دیگه توی مغازه به اون بزرگی بودن که یکیشون از همون اول که‬ ‫وارد شدم بهم خیره شد و تازه می خواستم اولین قلپ چایی رو توی حلقم خالی کنم که اومد و‬ ‫نشست کنارم‬ ‫سالم‬ ‫با کمی مکث جوابشو دادم‪ :‬سالم‬ ‫تهرونی هستی؟‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪45‬‬


‫آره چه طور مگه؟‬ ‫عتیقه می خری؟‬ ‫می خواست یه تیکه پوست رو به اسم عتیقه بهم بندازه‬ ‫گفتم ‪ :‬نه مرسی‬ ‫دور و برش رو نگاه کرد و بعد پوست لوله شده رو باز کرد و گفت‪:‬بخر ضرر نمی کنی‬ ‫نه ممنونم؟‬ ‫این یه گنجه بخر سود می کنی‬ ‫نه بابا جان من عتیقه باز نیستم‬ ‫هر چی می گفتم دست برنمی داشت و بیشتر اصرار می کرد‬ ‫این تیکه پوست که می بینی یه صفحه از اولین تورات دنیاس که از زیر خاک اورامانات کشیدم‬ ‫بیرون ‪ ،‬بیا بو کن‬ ‫بو کن‬ ‫تیکه پوست رو چسبوند به دماغ من و اصرار کرد که بو کنم‬ ‫بوی کاپشن چرمی قالبی می داد‬ ‫من تالش میکردم دماغمو از الی اون پوست بکشم بیرون و اون به حرفش ادامه می داد‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫سیصد و شصت و پنج صفحه اس‪ ،‬مشتری اسرائیلی دارم براش صفحه ای یک میلیارد دالر می‬ ‫خره‬ ‫یک میلیارد دالر!!!‬ ‫آه که من چقدر خوشبختم درست کنار دستم کسی نشسته بود که سیصد و شصت و پنج میلیارد‬ ‫دالر پول داشت یعنی بیشتر از پول فروش نفت ایران توی تمام دوران ریاست جمهوری خاتمی‬ ‫بالخره با بدبختی پوست رو از جلوی دماغم دور کردم و بعد از یه عطسه محکم گفتم‬ ‫خب من که یه میلیارد دالر ندارم بخرمش‪ ،‬بفروشش به همون اسرائیلی ها‬ ‫به تو که نمی خوام یه میلیارد دالر بفروشم ‪ ،‬ارزون می دم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪46‬‬


‫چقدر ارزون‬ ‫خیلی ارزون تقریبا مفت‬ ‫کرمم گرفت که ببینم تا کجا می خواد پیش بره پرسیدم‪:‬‬ ‫دقیقا چقدر مفت ؟‬ ‫ده هزار دالر به خاطر اینکه ازت خوشم اومد‪ ،‬خوبه؟‬ ‫خنده ام گرفت ‪ ،‬بیچاره داشت به خاطر من نهصد و نود میلیون و نهصد و نود هزار دالر ضرر‬ ‫می داد ولی من همون مبلغ ناقابل رو هم نداشتم‪ ،‬به همین دلیل گفتم‬ ‫من ده هزار دالر ندارم وگرنه می خریدم‬ ‫یه خورده نگام کرد و پرسید چقدر می تونی بدی‬ ‫می تونم پول چاییت رو بدم به عالوه پنج دالر به خاطر قصه ای که گفتی‬ ‫نمی دونم چرا اینو گفتم انگار یکی با لقد زد بیخ حلقم و این کلمات ریخت بیرون‬ ‫رنگش سرخ شد و با اون سیبیل های پت و پهن مشکی کنتراست عجیبی پیدا کرد اومدم سریع‬ ‫از جام پاشم و تا دخلم رو نیاورده بزنم به چاک که با دستای گنده اش مچم رو گرفت و گفت‬ ‫بشین‬ ‫از پسش بر نمی اومدم برای همین نشستم و به باقی حرفاش گوش کردم‬ ‫تو مثه اینکه حالیت نیست ‪ ،‬من گدا نیستم میلیاردرم ‪ ،‬این پوست یه میلیارد دالر می ارزه ‪،‬‬ ‫من به این علت ارزون می دمش چون سیصد وشصت و پنج تاش رو دارم و فقط می خوام پول‬ ‫بلیطم به اسرائیل در بیاد که برم باقیشو بفروشم به اون مشتری اصلی که اونجا دارم ‪،‬مشتریم‬ ‫برام فکس زده منتظرمه‪ ،‬این قدیمی ترین تورات جهانه به دست خود موسی نوشته شده ‪ ،‬همین‬ ‫یه برگی که دارم بهت می دم زندگیتو از این رو به اون رو می کنه ‪،‬‬ ‫رنگش سرخ شده بود ولی‬ ‫خدا رو شکر اونقدر عصبانی نبود که بخواد بالیی سرم بیاره میتونستم داد بزنم و کمک بخوام‬ ‫ولی اصال تصوری از اتفاقات بعدش نداشتم برای همین فکر کردم با زبون بازی سر و ته قضیه‬ ‫رو هم بیارم و اینبار با احتیاط بیشتری گفتم‬ ‫من که االن پول ندارم به همون مشتریت نمیتونی بگی پول بلیطت رو بفرسته‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪47‬‬


‫نه نمی تونم بگم‪ .‬پول فرستادن از اسرائیل به اینجا سخته خودم باید تهیه کنم ‪ ،‬حاال چقدر پول‬ ‫داری بالخره باید یه چیزی داشته باشی دیگه الکی که نیومدی سلیمانیه‬ ‫یه جوری گفت سلیمانیه که انگار می گفت الس وگاس‬ ‫گیر کرده بودم و می دونستم هر جوری شده می خواد گوشمو ببره‪ ،‬گاهی وقت ها آدم توی‬ ‫شرایط سخت کارهایی می کنه و چیزهایی می گه که بعدن خنده اش می گیره‪ ،‬تیری در تاریکی‬ ‫انداختم و گفتم‪:‬‬ ‫ببین کاک ‪-‬این کلمه رو از خودشون یاد گرفته بودم همه به هم می گفتن‪ -‬من نیومدم‬ ‫سلیمانیه تجارت کنم به دعوت حزب کوموله اومدم و خود کاک جمال و کاک کمال دعوتم‬ ‫کردن با ماشین ویژه مقامات هم توی شهر می گردم االن هم چون دیر کردم میان اینجا‬ ‫یه خورده نگاهم کرد که بفهمه دارم بهش یه دستی می زنم یا جدی می گم‪ ،‬مچ دستم هنوز‬ ‫توی دستش بود‪ .‬با اون یکی دست پاکت سیگارم رو از جیب پیرهنم در آوردم و سعی کردم‬ ‫خودمو بی تفاوت نشون بدم حتی بهش تعارف کردم‬ ‫سیگار رو نگرفت ولی مچ دستم رو ول کرد و گفت ‪ :‬یعنی کوموله اینقدر بدبخت شده که‬ ‫پیشمرگ فارس می گیره‬ ‫پیشمرگ به سربازای حزب می گن اینو همون روز اول فهمیدم‪ .‬بادی به غبغبم انداختم و گفتم‬ ‫من پیشمرگ نیستم خبرنگارم و مسائل و مشکالت حزب رو توی مطبوعات خارجی انعکاس می‬ ‫دم ‪ ،‬من رابط مطبوعاتی حزبم !!! االن هم دعوت شدم که ازنزدیک ببینم چه خبره‬ ‫این مزخرفات رو در حالی گفتم که قلبم سه برابر سرعت عادی می زد و توقع داشتم هر لحظه‬ ‫پاشه گلومو محکم بچسبه و بگه فالن فالن شده مگه با خر طرفی ‪ ،‬درست همون کاری که‬ ‫من دوست داشتم باهاش بکنم موقعی که راجع به پوستش حرف می زد ولی جثه و جسارتش رو‬ ‫نداشتم‬ ‫ولی اونم به رغم داشتن یکی از کلفت ترین سبیل های عالم انگار طبل تو خالی بود یه خورده‬ ‫دیگه با نگاهش آنالیزم کرد و پاشد رفت‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪48‬‬


‫نفس راحتی کشیدم و قبل از اینکه نظرش عوض شه از در مک دونالد زدم بیرون‬ ‫توی راه‪ ،‬تا بازار مرتب پشت سرم رو نگاه می کردم ولی خوشبختانه تعقیبم نکرد‬ ‫برای خودم یکی دو ساعتی در بازار چرخیدم و چند تا سی دی از جمله آلبوم های حسن زیرک‬ ‫که اسمش رو نوشته بودن حه سه نه زیرک خریدم‬

‫فصل شونزدهم‬ ‫زندون انفرادی جای خوبیه ‪ ،‬همه باید تجربه اش کنن‪ ،‬نه به این دلیل که قدر زندگی بیرون رو‬ ‫بدونن به این دلیل که لذت تنهایی واقعی رو درک کنن‬ ‫پیپ می شه سبیل‪ ،‬فندک می شه چرخ‪ ،‬زیپ می شه زنجیر‪ ،‬زانو می شه قاچ‪ ،‬سینه می شه‬ ‫سنگ‪ ،‬سیگار می شه جیگره‪ ،‬گرد می شه خر‪ ،‬تپه می شه گرد‪ ،‬والیبال می شه باله ‪...‬داشتم‬ ‫فرهنگ کردی به فارسی رو که روز اول با کریمی از دستفروش گوشه خیابون خریده بودم ورق‬ ‫می زدم و از کلمات کردی معادل بعضی کلمات فارسی انگشت به دهن می شدم که یهو از توی‬ ‫حیاط خونه سر و صدا شنیدم‬ ‫بهم گفته بودن اگه توی حیاط سر و صدا شنیدی به هیچ وجه از اتاق بیرون نیا و پشت پنجره‬ ‫که البته کامال با روزنامه پوشیده بود! نرو‬ ‫من هم همون کار رو کردم ‪ ،‬با یه تفاوت‪ ،‬از درز کنار کولر که کانالش از پنجره اومده بود داخل‬ ‫اتاق ‪ ،‬حیاط رو تماشا کردم‬ ‫سه چهار نفر اسلحه به دست با صورتهای پوشیده با پارچه سیاه ‪ ،‬ریختن داخل خونه و هرکدوم‬ ‫رفتن یه گوشه حیاط ‪ ،‬سنگر گرفتن ‪ ،‬دو سه تا اسلحه به دست هم زودتر رفته بودن باالی بوم‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪49‬‬


‫خونه‬ ‫اینا که همه جاگیر شدن در حیاط باز شد و چند نفر اومدن داخل که آخریشون جمال بود اسلحه‬ ‫به دست‬ ‫تازه متوجه شدم که یه میز هم وسط حیاط چیدن که فقط دو سه پارچ آب روشه‬ ‫داشتم همینطوری دید می زدم که یکی در رو باز کرد و من از ترس پس افتادم‬ ‫خوشبختانه نفهمید که چرا کنار کانال کولرم و ازم خواست که همراهش برم بیرون و سرم رو‬ ‫پایین بگیرم‬ ‫همونطور با سر پایین رفتم و نشستم روی تنها صندلی خالی که دور میز مونده بود‬ ‫صدای گرم جمال گفت سالم کاک علیرضا‬ ‫سرمو بلند کردم و به جمال و بقیه همه سالم کردم‬ ‫درست رو به روم مردی نشسته بود که یک دست لباس تمیز کردی به رنگ خاکستری تیره‬ ‫تنش بود و ترکیب صورت کوچیکش با سبیل پهنش جالب بود‬ ‫نگاه نافذی داشت و به دقت منو برانداز می کرد‬ ‫پس شما روزنامه نگار هستی؟‬ ‫این اولین سوالش بود‬ ‫بله هستم می خوایین بریده های نشریاتی که توشون کار کردم رو بیارم ببینین‬ ‫نه‪ ،‬حرف شما برای ما سنده‪ ،‬حاال فکر می کنین چه طوری بتونین با ما همکاری کنین‬ ‫اسمش ر‪.‬ک بود رئیس کل حزب کوموله‪ ،‬کسی که شش ماه سال در کردستان عراق به‬ ‫نیروهاش رسیدگی می کنه و باقیشو در انگلستان می گذرونه و رستوران داره‪ ،‬خودش در پایان‬ ‫گفتگو کارت مغازه اش رو بهم داد‬ ‫اومده بود که برام توضیح بده که چقدر مطبوعات دنیا نسبت به مسئله کردها بی تفاوتن و چطور‬ ‫باید اونها رو‬ ‫ترغیب کرد که به مسائل کردستان بپردازن‬ ‫از همه حرفهاش فقط یک قسمت توی ذهنم باقی مونده‪ ،‬قسمتی که از قتل عام مردم سه‬ ‫روستای کرد نشین به دست نیروهای سپاه حرف زد‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪50‬‬


‫قارتا‪ ،‬قاالتان و ایندرقاش‪ ،‬نمی دونم که اسمها درست یادم مونده یا نه ولی فکر می کنم همین‬ ‫سه تا بود‪ ...‬سکنه این سه تا روستا در دوره جنگ ایران و عراق و موقعی که همه در حال تف و‬ ‫لعنت کردن صدام بودن قتل عام شدن‪ ،‬بی سر و صدا و در کمال خونسردی‬ ‫نیروهای سپاه به بهانه اینکه کوموله ها و دموکراتها توی این روستاها پناه گرفتن ‪ ،‬حمله کردن‬ ‫و مرد و زن و پیر و جوون رو به فجیع ترین شکل ممکن کشتن‬ ‫ادعا می کرد فیلمهایی دارن که در اون نشون می ده چطور سپاهی ها بچه های شش هفت‬ ‫ساله رو با طناب به سپر جیپ هاشون بستن و روی زمین کشیدن تا تیکه پاره شدن‬ ‫می گفت که نیروهاش در هنگام عملیات سپاه در سومین روستا سر رسیدن و دخل سپاهی ها‬ ‫رو آوردن و فیلم و عکس هم تهیه کردن که به موقع اش در دادگاه های بین المللی رو می کنن‬ ‫در حالیکه باهاش احساس همدردی می کردم ولی از نقش خودم در اون جمع سر در نمی آوردم‬ ‫تعریف کردن های بیجای کریمی از من و اطالعات غلطی که در ارتباط با کارم بهشون داده بود‬ ‫باعث همه اون جنجال و هیاهو بود‬ ‫من نه سر پیاز بودم و نه ته پیاز ولی به جای اینکه مثه انسان اینو توضیح بدم بازم جوگیر شدم‬ ‫و انواع و اقسام پیشنهادات‪ ،‬برای دیده شدن حزب سه هزار نفری غیر فعال کوموله رو در سطح‬ ‫بین المللی مطرح کردم‬ ‫پیشنهاداتی که فقط توی دنیای تن تن امکان عملی کردنشون بود‬ ‫اما اگه من نقش تن تن رو داشتم اونها هم عین پیکاروها بودن و از هر طرح کشکی که می‬ ‫دادم استقبال می کردن‪ .‬از مجموع مون یک کمیک بوک حسابی در میومد‬ ‫وقتی گفتگو تموم شد و من رو به اتاقم برگردوندند‪ ،‬به فکر فرو رفتم ‪-‬یکی از کارهایی که‬ ‫خیلی به ندرت انجام می دم‪ -‬برام خیلی عجیب بود که دولت ایران بابت سر این آدمها جایزه‬ ‫تعیین کرده اونا هیچ شباهتی به تصویری که ازشون در ایران ترسیم شده نداشتن و لی خب‬ ‫کامال هم بی گناه نبودن و هرچند که در اون شرایط فقط دنبال راهی برای احقاق حقوق ضایع‬ ‫شده مادی و معنویشون می گشتن ‪ ،‬ولی در اعماق وجودشون سودای حکومت بر کردستان‬ ‫مستقل رو هم داشتن‬ ‫خوشبختانه دو روز بیشتر به موعد پروازم نمونده بود و می تونستم با تحمل اون دو روز دیگه‬ ‫تا ابد به اون فضای سورآل بر نگردم‪ .‬البته اگه هواپیما به وظیفه قانونی خودش یعنی پریدن در‬ ‫ساعت و روز مقرر عمل می کرد‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪51‬‬


‫فصل هفدهم‬ ‫سیبیلوها‪ ،‬بی سبیل ها‪ ،‬ریشوها و ته ریشوها‪ ،‬مردها به چهار گونه تقسیم می شن‬ ‫ولی زنها فقط یک گونه دارن‬ ‫‪...‬‬ ‫این جمالت هیچ ربطی به فصل هفدهم قصه عراق ندارن ‪ ،‬متوجه شدم که از جمالت پیش از‬ ‫شروع فصل ها خوشتون میاد‪ ،‬همینجوری محض خالی نبودن عریضه نوشتمشون‬ ‫باقی قصه عراق‬ ‫با یه مرغ سوخاری و دو تا نون اومده بود توی اتاق من که با هم شام بخوریم‬ ‫مرد پهن سبیل و خنده رویی که با حسرت از روزهای مبارزات مسلحانه حرف می زد و قصه می‬ ‫گفت‬ ‫گرگ و میش هوا بود‪ ،‬اسیرش کرده بودم و داشتم می بردم قرارگاه تحویلش بدم‬ ‫یه بند داد می زد‪ ،‬یا امام حسین قسم داده بودمت که شهیدم کنی‪ ،‬منو انداختی گیر این بی دین‬ ‫و ایمون ها‬ ‫گفتم ‪ ،‬چیه بیخ گوشم عربده می کشی ‪ ،‬خفه شو دیگه‬ ‫یا امام حسین شهیدم کن‬ ‫خفه شو تا برسیم اعصاب معصاب ندارم ها‬ ‫یا امام حسین ‪ ،‬یا امام حسین‬ ‫گفتم می خوای شهید یشی‬ ‫باز عربده کشید یا امام حسین شهیدم کن ‪ ،‬منو ببر پیش خودت‪ ،‬یا امام حسین‬ ‫نشوندمش روی یه تخته سنگ ‪ ،‬چند قدم ازش فاصله گرفتم و رگبار بستم بهش ‪ .‬گفتم برو‬ ‫به سالمت‪ ،‬برو پیش امام حسینت‬ ‫باور کن به جان عزیزت پونزده سالش هم نبود‬ ‫در حالی این قصه رو تعریف می کرد که رون و سینه مرغ سوخاری شده روتا ته خورده بود و‬ ‫داشت البه الی استخون رو لیس می زد که چربی دورش حروم نشه‬ ‫‪....‬‬ ‫بعد از مالقاتم با رهبر حزب بالفاصله شرایطم توی خونه تغییر کرد و چپ و راست کوموله هایی‬ ‫که نمی شناختم در اتاق رو می زدن و می اومدن خودشون رو کاک فالن و کاک بهمان معرفی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪52‬‬


‫می کردن و می نشستن به قصه گویی‬ ‫چون اسماشون یادم نمی موند از روی قطر سبیل به خاطر می سپردمشون‬ ‫بعضی هاشون قصه های دردناکی تعریف می کردن مثه همین یارو که بسیجیه رو کشته بود‬ ‫ولی بیشترشون از قوانین مکتوب برخورد با اسیر و مالیمت و انسانیت و هدایت بسیجی ها به راه‬ ‫راست حرف می زدن‬ ‫یکیشون تعریف کرد که طی یک عملیات غافلگیر کننده چند تا اسیر می گیرن و می برن‬ ‫قرارگاه و زندانیشون می کنن ‪ .‬بین شون یک بسیجی میون سال بوده که همش گریه می کرده‬ ‫‪ ،‬این پیشمرگه می ره سراغش و می گه که چرا گریه می کنی‪ ،‬بسیجی جواب می ده جا نماز‬ ‫ندارم‬ ‫پیشمرگه می گرده براش جا نماز و مهر تهیه می کنه‬ ‫بسیجیه باورش نمی شده ‪ ،‬می گه مگه شما کمونیست نیستین‬ ‫این بابا هم جواب می ده دین هر کس به خودش ربط داره ما که با مسلمون بودنت مشکل‬ ‫نداریم‬ ‫طرف از این رو به اون رو می شه و طی دو سه ماهی که اسیرشون بوده کال طرز تفکرش‬ ‫عوض می شه‪ ،‬اینا هم آزادش می کنن بره‬ ‫چند وقت بعد با یه کامیون برمی گرده توی همون منطقه و پارچه و چرخ خیاطی میاره‪ ،‬شیش‬ ‫ماه برای کموله ها لباس می دوخته‪ ،‬آخه خیاط بوده‬ ‫یکی هم بود که اسمش یادم مونده ‪،‬کاک فرهاد‪ ،‬با یه بطری ودکای بی نام و نشون اومد اتاق‬ ‫من و تا دم صبح موند‬ ‫برام تعریف کرد که موقع خمپاره بارون سنندج توسط سپاه‪ ،‬مادرش توی تنور قایمش می کنه و‬ ‫اون که شیش هفت سالش بیشتر نبوده از سوراخ تنور کشته شدن همه‬ ‫اعضاء خونواده اش رو می بینه‬ ‫مادرش داشته سعی می کرده بچه ها رو یکی یکی اینور و اونور قایم کنه که یه خمپاره مستقیم‬ ‫می خوره به سرش‬ ‫می گفت مادرم در یک لحظه بی سر شد و من بدنش رو می دیدم که تکون تکون می خورد‬ ‫انگار بدون سر هم می خواست به غریزه مادریش عمل کنه‬ ‫کاک فرهاد آدم عجیبی بود رک و راست و راحت حرف می زد ‪ ،‬از کم و کسری های حزب‬ ‫گفت و از اینکه بیشتر اعضاء حزب توی شرایط خوبی نیستن ‪ .‬توضیح که وفاداری اعضاء باقی‬ ‫مونده حزب به این دلیله که راه دیگه ای برای زندگی نمی شناسن وهمه کس و کارشون رو طی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪53‬‬


‫سالها از دست دادن‬ ‫حزب تنها خونه وآخرین پناهگاهشونه وگرنه هیچکس مایل نیست سالیان سال در اردوگاه‬ ‫زندگی کنه‬ ‫اون شب بطری ودکا رو تموم کردیم و فرداش که قرار بود روز آخر اقامت من در سلیمانیه باشه‬ ‫به اتفاق جمال که کار و زندگی رو ول کرده بود و منو همه جا همراهی می کرد به یه تلفن خونه‬ ‫رفتیم‬ ‫برای اولین بار از زمان خروجم از ایران به مادرم زنگ زدم و بعد به دوست دخترم در اون تاریخ‬ ‫‪ ،‬دختری که زیبایی فقط یکی از صفات خوبش بود و من هنوزهم وقتی که فکر می کنم بدون‬ ‫اینکه بهش خبر بدم ترکش کردم افسرده می شم‬ ‫من عادت کرده بودم به این که دائم دیگرون رو شگفت زده کنم‪ ،‬شاید چون از تکراری شدن‬ ‫می ترسیدم شاید هم چون اعتماد به نفس و توانایی کافی برای دنبال کردن زندگی به شکلی‬ ‫معقول و قابل پیشبینی رو نداشتم که البته هنوز هم ندارم‬ ‫عصر همون روزکریمی که دید دور و برمن در کمتر از بیست و چهار ساعت چطور شلوغ شده‪،‬‬ ‫بار و بندیلش رو بست که برگرده سنندج‪ .‬قبل از رفتن جلوی بقیه با صدای بلند به من گفت که‬ ‫پسر شجاعی هستم و دلم پاکه و دمم گرمه‪ ،‬منم در حالیکه لبخند می زدم و می گفتم ای بابا‬ ‫این که چیزی نیست‪ ،‬توی دلم به جد و آبادش فحش می دادم که منو قاطی یه همچی بازی‬ ‫سختی کرده‪ .‬بعد رو به جمال کرد وگفت که دیگه جون تو و جون این پسر به تو می سپرمش ‪،‬‬ ‫سفارشش که تموم شد و خیالش راحت شد با همه خداحافظی کرد‪ ،‬پونزده بار بوسیدشون و رفت‬ ‫و من خوشبختانه دیگه هیچوقت در زندگی ندیدمش‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪54‬‬


‫فصل هجدهم‬ ‫تمام این فصل درباره جماله و دوستی محکمی که بینمون شکل گرفت و در روزهای بعد چنان‬ ‫به کمکم اومد که هنوز هم مدیونش هستم ولی چون قصه داره توی فیسبوک نوشته می شه‬ ‫و ممکنه حوصله تون رو سر ببره می رم سراغ فصل بعدی که در واقع آغاز قصه اس و به این‬ ‫مقدمه چینی طوالنی پایان می ده‬ ‫این فصل رو وقتی که قصه تموم شد برای اون تعداد انگشت شماری که ممکنه دوام آورده‬ ‫باشن و تا آخرش اومده باشن می نویسم‬

‫فصل نوزدهم‬ ‫روی تابلوی کنار جاده نوشته بود فروکه خانه یعنی فرودگاه ولی اثری از برج پرواز و ساختمون‬ ‫ترانزیت و هواپیما و باقی متعلقات فرودگاه دیده نمی شد‬ ‫یه جاده بی انتهای آسفالت وسط یه دشت سوخته بود که توی حاشیه اش دو سه تا آلونک‬ ‫سیمانی ساخته بودن ‪،‬‬ ‫حتی از پرچم کردستان مستقل که به تمام در و دیوار شهر آویزونه هم در اون فروکه خانه‬ ‫مضحک خبری نبود‬ ‫راننده تاکسی بغل یکی از آلونک ها کنار زد و پیاده شدیم‬ ‫چهار ساعت به پروازم مونده بود و من وسط ناکجا آباد بودم‬ ‫خوشبختانه جمال همراهم بود ‪ ،‬رفت جلو و در آلونک رو زد‬ ‫آخه این چه جور فرودگاهیه که برای ورود بهش باید در بزنی‬ ‫هیس ممکنه فارسی بلد باشن‬ ‫خوشبختانه نرفت توی اون قالب همیشگی و نگفت که فرودگاههای ما بهترین فرودگاههای‬ ‫دنیان؟‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪55‬‬


‫یه خورده گذشت و کسی نیومد در رو باز کنه اما از اونطرف جاده ‪ ،‬از یکی دیگه از آلونکها یه‬ ‫سرباز خارج شد‬ ‫اونجان ‪ ،‬بریم اونجا‬ ‫کی اونجاس خدمه پرواز و مسافرها؟ هواپیماش کجاس؟ توی سایه پشت دیوار پارک کردن که‬ ‫صندلی هاش زیر آفتاب داغ نشن و داخل طیاره دم نکنه؟‬ ‫با بهت و حیرت جمال رو تعقیب کردم تا رسیدیم به اون یکی آلونک‬ ‫سربازه فارسی بلد نبود ‪ .‬جمال کمی کردی باهاش اختالط کرد و به من گفت بلیطت رو بده می‬ ‫خواد ببینه‬ ‫بلیط رو دادم دست سربازه‬ ‫اونم عین کالنترهای فیلمای وسترن نشست روی صندلی و هلش داد به عقب تا چسبید به‬ ‫دیوار بلیط رو خوب وارسی کرد و گفت پاسپورت‬ ‫پاسپورتم رو هم دادم بهش ‪ ،‬یه خورده ورقش زد و برش گردوند به خودم بلیط رو هم پس داد و‬ ‫گفت برین داخل آلونک‬ ‫داخل آلونک یه میز بود و دو تا صندلی هیچکس هم پشت میز ننشسته بود ولی یه خورده که‬ ‫این پا و اون پا کردیم یه دری که همرنگ دیوار بود و توجه منو تا اون لحظه جلب نکرده بود باز‬ ‫شد و یه افسر که دستهاشو شسته بود و داشت می تکوند اومد بیرون‬ ‫پشت اون در توالت بود‬ ‫جمال دوباره به کردی براش توضیح داد که من پرواز دارم به آمستردام! و خواهش کرد که‬ ‫راهنماییمون کنه‬ ‫افسره هم مثه سربازش پاسپورت منو ورق زد و به فارسی دست و پا شکسته رو به من گفت که‬ ‫مهر نداره‬ ‫چه مهری‬ ‫مهر ورود و خروج‬ ‫من با شناسنامه از مرز زمینی ورود کردم‬ ‫باشه از هر جا که ورود کنی باید بری اداره آسایش پاسپورتت رو مهر بزنی‬ ‫اداره چی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪56‬‬


‫اداره آسایش‪ ،‬توی شهر‬ ‫بلیطم رو نشونش دادم و گفتم وقت زیادی به پرواز نمونده نمی رسم برم شهر و بیام‬ ‫گفت نگران نباش هواپیما نمی پره تا برگردی ‪ ،‬برو مهر بزن و زود بیا‬ ‫گفتم نه ممکنه که بره و من پول ندارم که دوباره بلیط بخرم‬ ‫گفت نگه اش می داریم نترس!!!‬ ‫احساس می کردم توی فیلم شبح آزادی بونوئل گیر کردم از کدوم هواپیما حرف می زدیم؟ واون‬ ‫هواپیمای فرضی به خاطر یه مسافر معمولی مثه من چرا باید پروازشو به تعویق می انداخت؟‬ ‫با خودم فکر کردم طرف دیوونه اس و ازش پرسیدم توی این فرودگاه ‪-‬بیابون‪ -‬مقام باالتر از‬ ‫شما وجود نداره که باهاش دو کلمه حرف بزنم ‪ ،‬شاید همین جا برام مهر زدن‬ ‫در کشوی میز رو باز کرد و با همون لحن معتدل اولیه گفت یه موقع همه مهرها همین جا بود‬ ‫خودمون می زدیم ولی می بینی که کشو خالیه مهرها رو بردن اداره آسایش و اونجا می زنن‬ ‫چاره ای نیست باید بری و برگردی‪ ،‬هواپیما نمی پره نترس‪ ،‬برو دو دقیقه کار داره انجام بده و بیا‬ ‫قبل از اینکه از در بیرون بیایم و راهی اداره مجهول الهویه آسایش بشیم با شک و تردید‬ ‫پرسیدم‬ ‫حاال واقعا هواپیمایی در کار هست یا نه‬ ‫سگرمه هاش رفت توی هم و جواب داد ‪ :‬خب اینجا فرودگاهه دیگه اگه هواپیما نبود که‬ ‫فرودگاه نمی ساختن‬ ‫برگشتیم توی تاکسی که راننده اش هنوز منتظر جمال بود ولی به جای اینکه جمال رو‬ ‫برگردونه‪ ،‬راهی اداره آسایش شدیم‬ ‫توی راه جمال به فکر فرو رفت و تنها سوال من رو بی جواب گذاشت‬ ‫ازش پرسیدم اداره آسایش چه معنی می ده؟‬ ‫از حالت نگاهش و دستی که به سبیالش کشید حدس زدم که آسایش در کردی معنی متفاوتی‬ ‫با فارسی داره‪.‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪57‬‬


‫فصل بیستم‬ ‫آزادی تعریف مشخصی نداره اگه در توالت رو به روی آدم قفل کنن ‪ ،‬معنی آزادی می شه اتاق‬ ‫نشیمن‬ ‫‪...‬اولین بار که توی زندگی بازداشت شدم شونزده سالم بود‬ ‫پسر عموم عشق موتور سنگین داشت‬ ‫ترک هندا هزارش نشسته بودم و دور دایره عشرت آباد می چرخیدیم که‬ ‫ماشین کمیته دنبالمون کرد‪ ،‬اول سعی کردیم فرار کنیم ولی دم ضلع غربی‬ ‫پادگان تیر مشقی شلیک کردن و پسرعموم مجبور شد بزنه کنار‬ ‫بردنمون کمیته ملک ‪ ،‬توی حیاط نشوندنمون تا برامون پرونده درست کنن‬ ‫اولش هیجان انگیز بود‪ ،‬حس خالفکارای حرفه ای رو داشتم اما یه خورده که توی حیاط‬ ‫نشستیم نظرم عوض شد‬ ‫یه معتاده رو آوردن لب یه حوضچه سیمانی و مایع ظرفشویی ریختن توی حلقش که باال بیاره‪،‬‬ ‫آخه انباری زده بود یعنی کیسه های کوچیک هرویین توی شکمش مخفی کرده بود‬ ‫طرف با صدای بلند عق می زد و باال میاورد ماموره هم هی می زد پشت سرشو فحشش می داد‬ ‫توی همین حیص و بیص یه جوونکی رو آوردن که کفش قرمز پوشیده بود و پشت مو گذاشته‬ ‫بود‪ ،‬بیچاره دو سه تا سیلی محکم بابت کل کل کردن از مامور همراهش خورد‪ ،‬با گونه های‬ ‫سرخ نشست یه گوشه دیگه حیاط‬ ‫‪ ،‬تکیه داد به دیوار سیمانی و سرش رو گذاشت روی زانوهاش‬ ‫چند دقیقه بعد یکی دیگه رو آوردن که یه ریش توپی داشت و تسبیح می چرخوند ‪ ،‬یه سربازی‬ ‫به یک سرباز دیگه که ظاهرا تازه وارد بود اطالعات می داد که این جاکش رو دیدی با او ریشش‬ ‫‪ ،‬کالهبرداره‪ ،‬هفته ای یه دفعه میارنش اینجا‬ ‫معلوم نیست چه کلکی می زنه که نمی فرستنش دادگاه‬ ‫اداره آسایش شهر سلیمانیه در بدو ورود‪ ،‬منو هفده‪ ،‬هجده سال عقب برد و یاد کمیته ملک‬ ‫انداخت ولی خیلی زود متوجه شدم که کمیته ملک در قیاس با اداره آسایش ‪ ،‬باغ فردوسه‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪58‬‬


‫‪...‬‬ ‫با جمال از تاکسی پیاده شدیم و دوان دوان رفتیم ته صفی ایستادیم که جلوی یه دیوار سیمانی‬ ‫بلند تشکیل شده بود‬ ‫درش همین جاس؟‬ ‫آره صف زود می ره جلو نگران نباش‬ ‫من به جز دیوار چیزی نمی دیدم ولی صف با سرعت مناسبی حرکت می کرد و بعد از چند‬ ‫دقیقه رسیدم به یک شکاف که اونورش یه دیوار سیمانی کوتاه تر بود‬ ‫دو تا مامور اینور و اونور شکاف ایستاده بودن و از مردم سوال می کردن که با کدوم قسمت کار‬ ‫دارن‪ ،‬هر کی هر چی جواب می داد با دست به سمت راست اشاره می کردن ‪ ،‬ظاهرا همون یه‬ ‫سمت رو داشت و سوالها فرمالیته بود‬ ‫من و جمال رو هم به همون سمت راست هدایت کردن‪ ،‬جایی که دوباره همون صف تشکیل‬ ‫شده بود و با همون سرعت جلو می رفت‬ ‫بعد از رد کردن دیوار دوم از دیوار سوم و چهارم هم گذشتیم تا به دیوار پنجم رسیدیم ‪ ،‬هر‬ ‫کدوم از دیوارهای سیمانی یه شکاف داشتن که ازش رد می شدیم و دم یه دیوار دیگه صف می‬ ‫کشیدیم ‪ .‬شک نداشتم که با چشمان باز دارم خواب می بینم و الی صفحات کتاب قصر کافکا‬ ‫گیر کردم‬ ‫جمال متوجه حیرت من شد و گفت ‪:‬چیزی نیست این سختگیری برای مقابله با تروریست‬ ‫هاست‪ ،‬اگه دستشون برسه اینجا رو می ترکونن‬ ‫بالخره با رد شدن از شکاف آخرین دیوار سیمانی به یک عمارت زشت رسیدیم که شکل اداره‬ ‫گذرنامه در شهر آرا بود‪ ،‬انگار که معمارش یکی باشه‪ ،‬از همون جنس در و پنجره داشت و حتی‬ ‫اتمسفر و بوی محیط هم یکی بود‬ ‫برای درک اینکه به جای خطرناکی پا گذاشتم نیاز به حس شیشم نداشتم‪ ،‬بعضی ها رو با‬ ‫دستبند جا به جا می کردن و بعضی ها روی نیمکتهای چوبی پشت اتاقها پرونده به دست‬ ‫خوابشون برده بود‬ ‫از دو سه نفر پرسیدیم‪ :‬بخش پاسپورت کجاس ‪ ،‬که نمی دونستن‪ ،‬اما بالخره یکی راهنمایی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪59‬‬


‫کرد و به یک اتاق دو متر در دو متر رسیدیم‪ ،‬اتاقی که بر خالف بقیه اتاقها خلوت بود و به جز‬ ‫یک مرد الغر سیبیلو که همون داخل داشت سیگار می کشید کسی دیگه ای دور و بر نبود‬ ‫جمال دو سه جمله ای باهاش حرف زد و مرد سیبیلو در حالی که سیگارشو توی استکان خالی‬ ‫چاییش می تکوند از من پاسپورت خواست‬ ‫پاسپورت و بلیط و برگه ورودم به عراق رو یکجا دادم دستش‬ ‫سیگارشو با لبش محکم نگه داشت و یک چشمش رو بست که دود نره توش و با اون یکی‬ ‫چشم عکس پاسپورتم رو با خودم مطابقت داد‬ ‫من با خوش خیالی لبخند زدم و عینکم رو برداشتم که شکل عکس قدیمی توی پاسپورت بشم‬ ‫و زود مهرش بزنه و بهم برگردونه‬ ‫ولی مرد سیبیلو که سیگارش به فیلتر رسیده بود فکر دیگه ای توی سرش داشت‪ ،‬ته سیگارشو‬ ‫توی استکانش خاموش کرد‪ ،‬بلند شد‪ ،‬از پشت میزش اومد اینور و به ما گفت که دنبالش بریم‬ ‫دنبالش راه افتادیم تا رسیدیم به یک اتاقی که یه سرباز پشت درش نشسته بود ‪ ،‬سربازه جلوی‬ ‫ما رو گرفت و همون جا نگه داشت و فقط مرد سیبیلو داخل اتاق شد‬ ‫چند دقیقه ای موندیم تا در دوباره باز شد ‪ ،‬یه سرباز دیگه کله اش رو کرد بیرون و به ما اشاره‬ ‫کرد که بریم داخل‬ ‫اتاق بزرگی بود‪ ،‬که بیخش‪ ،‬پای پنجره‪ ،‬یه میز گرد بود‪ .‬دو سه نفر دور میزه جمع بودن و به‬ ‫زبون کردی بحث می کردن‪ ،‬با دیدن ما ساکت شدن و یکیشون که کت و شلوار سورمه ای‬ ‫پوشیده بود و کروات صورتی خال خال داشت به انگلیسی از من پرسید که چرا پاسپورتم مهر‬ ‫ورود نداره‬ ‫این اولین بار بود که توی کردستان مستقل یکی خودشو موظف می دید که با یه تبعه نیوزلند به‬ ‫جای فارسی انگلیسی حرف بزنه‬ ‫با خوشحالی براش توضیح دادم که از مرز پنجون با شناسنامه اومدم و حاال هم می خوام از مرز‬ ‫هوایی با گذر نامه خارج بشم‬ ‫یه خورده با دقت نگاهم کرد و یهو‬ ‫نیشش تا بناگوشش باز شد همونطور که پاسپورتم رو با یه دست ورق میزد و براندازم می کرد‬ ‫با دست دیگه گوشی تلفن رو برداشت و یک شماره داخلی سه رقمی گرفت من احمق به خیال‬ ‫اینکه مرد متمدن و انگلیسی بلد متوجه مشکلم شده در جواب لبخندی که از چهره اش پاک نمی‬ ‫شد ‪ ،‬نیشمو تا بنا گوش باز کردم و منتظر مهر های مورد نیاز شدم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪60‬‬


‫اما به محض اینکه چند جمله پشت تلفن به کردی گفت‪ ،‬چهره جمال درهم رفت و شروع به داد‬ ‫و هوار کرد‬ ‫لبخند از چهره من پاک شد‪ ،‬از میون حرفهاشون فقط کلمه کوموله برام آشنا بود ‪ ،‬جمال باهاش‬ ‫یکی به دو می کرد ولی اونای دیگه بالخره جمال رو ساکت کردن و مرد کرواتی دوباره به حرف‬ ‫اومد واینبار به فارسی بی لهجه رو به من گفت‬ ‫چون برای حزب کوموله کار می کنی مشکلی نداری فقط می ری پیش ماموسا محسن چند تا‬ ‫فرم پر می کنی‬ ‫پیش چی چی محسن ؟‬ ‫ماموسا محسن‪ ،‬ساختمونش همین پشته سرباز باهات می فرستم‬ ‫فرم چی پر می کنم؟‬ ‫چند تا سوال ساده اس برای خروجته مشکلی نیست‬ ‫به جمال نگاه کردم که هنوزعصبانی بود نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته‪ .‬اون مرد با‬ ‫من خیلی مهربون حرف می زد و دلیل جر و بحثش با جمال رو نمی فهمیدم و نمی تونستم‬ ‫در همون لحظه بپرسم‪ .‬با خودم فکر کردم شاید جمال از اینکه باید معطل فرم پر کردن بشیم‬ ‫عصبانیه و می خواد سرعت کار رو ببره باال به همین دلیل دوباره به همون جنتلمن گفتم‪:‬ببخشید‬ ‫یه نکته‪ ،‬یک ساعت و نیم دیگه به پروازمن بیشتر نمونده‪ ،‬پر کردن فرم ها چقدر طول می کشه‬ ‫با همون خنده مرموز جواب داد‪ :‬حداکثر ده دقیقه‬ ‫پشت بند این جواب سرباز جدیدی وارد اتاق شد ودستورات الزم رو روی تکه ای کاغذ کوچیک‬ ‫دریافت کرد و من و جمال رو همراه خودش برد‬ ‫به یک ساختمون دیگه‬ ‫توی همون فاصله کوتاه سعی کردم ببینم روی تکه کاغذی که دستشه چی نوشته شده ولی‬ ‫فقط عدد و رقم روی کاغذ بود و بیشتر شبیه رمزعملیات‬ ‫بود تا چیز دیگه‬ ‫به مقر ماموسا محسن که رسیدیم سربازه‬ ‫پشت یه درآهنی نگهمون داشت و در زد‬ ‫چند دقیقه ای طول کشید تا در رو باز کنن و توی این فاصله‬ ‫فرصت کوتاهی برای گپ زدن با جمال پیش اومد‬ ‫جمال یه بند به مرد کرواتی فحش می داد‬ ‫مادر‪......‬خار‪......‬فالن ‪...‬به‪ ...‬فالن‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪61‬‬


‫چرا جمال چی شده مگه؟ چی گفت یارو؟‬ ‫این خواهر جنده زمان صدام بعثی بود‪ ،‬من می شناسمش‪ ،‬اینا رنگ عوض کردن برای ما شدن‬ ‫رییس‪ ...‬زن ‪...‬فالن‬ ‫حاال ولش کن ‪ ،‬شاید این سربازه فارسی بلد باشه‬ ‫‪...‬ننه اش ‪...‬مادر فالن‬ ‫جمال جان اونو بی خیال سر من چی میاد‪ ،‬سری تکون داد و گفت خدا کنه نگه ات ندارن‪...‬‬ ‫پشت این درجهنمه‬ ‫چهار ستون تنم لرزید ولی قبل از اینکه اطالعات بیشتری بگیرم یکی در رو باز کرد و بعد از دو‬ ‫کلمه صحبت با سربازه به من اشاره کرد که برم داخل‬ ‫مثل توله سگی که می خوان به زور از مادرش جداش کنن ‪ ،‬ملتمسانه به جمال نگاه کردم که‬ ‫تنهام نذاره و دنبالم بیاد اون بیچاره هم تا الی در اومد ولی ماموری که در رو باز کرده بود با کف‬ ‫دست زد به سینه ستبر جمال وبا صدای بلند دو سه جمله کردی گفت که احتماال معنیش می شد‬ ‫کجا یابو‪ ،‬با تو کسی کاری نداره‬ ‫در آهنی بسته شد‬ ‫اونور یه راهروی نیمه تاریک بود‪ ،‬ماموره یه دست بند چرمی کثیف به دستام زد و بازوم رو‬ ‫گرفت و به سمت انتهای راهرو برد‬ ‫در انتهای راهرو پلکانی بود که ازش باال رفتیم و وارد اتاقی در طبقه دوم شدیم‬ ‫یک اتاق بازجویی کالسیک‪ ،‬چارپایه‪ ،‬میز کوتاه ‪ ،‬چراغ مطالعه‪ ،‬و ماموسا محسن ‪ ،‬مرد بازجویی‬ ‫که لباس نظامی پلنگی به تن داشت و سبیلش مثل فرچه بود‪ ،‬اما بیشتر از هر چیز تکه تسمه ای‬ ‫که دور دستش پیچیده بود جلب توجه می کرد‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪62‬‬


‫فصل بیست و یک‬ ‫روی کاغذ خط خطی کردن آسان است‬ ‫می توان راهی کشید‪ ،‬پا در آن گذاشت و تا انتها رفت‬ ‫‪...‬‬ ‫دور اتاق می چرخید‪...‬فحش می داد‪...‬داد می زد‪...‬برگه هایی رو که پر می کردم پاره می کرد‪...‬با‬ ‫مشت روی میز می کوبید ‪...‬ولی از تسمه ای که دور دستش پیچیده بود استفاده نمی کرد‬ ‫بلوف بدی خورده بود‪ ،‬ماموسا محسن اعتراف گیر‪...‬تازه داشت پاسپورتم رو ورق می زد وبا‬ ‫خودش سبک سنگین می کرد که با چه سوالی بازجویی رو شروع کنه که من به صورت کامال‬ ‫ناخودآگاه و غریزی با پیروی از تئوری من درآوردی خودم به اسم ‪،‬خالقیت هنگام وحشت‪ ،‬زیر‬ ‫لب بهش گفتم من خبرنگارم دست بهم بزنی آبرو و حیثیتتون رو می برم‪ ،‬همه عالم می دونن‬ ‫که‬ ‫اینجام‬ ‫‪...‬‬ ‫ماموسا به کردی یعنی معلم‪ ،‬ماموسا محسن منو یاد معلم پنجم ابتدایم انداخت‪...‬آقای آیتی‪...‬اونم‬ ‫یه سبیل مشکی کلفت داشت و همیشه کمربندشو دور دستش می پیچید و آماده ادب کردن ما‬ ‫بچه ها بود‪.‬‬ ‫سالهای اول دهه شصت‪ ،‬هنوز مدارس آیین نامه مشخصی برای برخورد با کودکان نداشتن‪،‬‬ ‫هرج و مرج بعد از انقالب هم مزید بر علت بود‪ ،‬آیتی از این فرصت سوء استفاده می کرد و عقده‬ ‫هاشو سر ما خالی می کرد‬ ‫اون وحشی ترین حرومزاده ای بود که توی زندگیم دیدم‪ ،‬اگه روزی دو سه نفر رو با کمربند‬ ‫نمی زد شب نمی تونست سرشو راحت روی بالش بذاره‬ ‫ما بچه ها فهمیده بودیم که چه وقتی دقیقا از کوره در می ره ‪ ،‬درست موقعی که با دست‬ ‫راستش تارهای سمت چپ سبیلش رو می تابوند‬ ‫ماموسا محسن هم دقیقا داشت همین کار رو می کرد که بهش گفتم خبرنگارم‬ ‫مثه شیری که شکار توی چنگشو ازش کش رفته باشن خرناس می کشید و دور خودش می‬ ‫چرخید‬ ‫دلش می خواست تیکه پاره ام کنه ولی از ترس کونش فقط عربده می زد‪ ...‬احتماال بهش سپرده‬ ‫بودن سوتی موتی جلوی خبرنگارای خارجی ندی ها‪ ،‬قراره که همه دنیا فکر کنن کردستان‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪63‬‬


‫مستقل بعد از فروپاشی دیکتاتوری صدام ‪ ،‬با کمک آمریکایی ها شده بهشت‬ ‫حتی اگه نود و نه درصد هم مطمئن بود که دروغ می گم باز جرات نمی کرد کتکم بزنه فقط‬ ‫داد می زد‪ ،‬دروغ می گی خبرنگار نیستی‪ ،‬تو میخواستی بری آمستردام که بمب کار بذاری‬ ‫منم جواب می دادم ‪ ،‬نه‪ ،‬می خواستم برم آمستردام بگردم بعدش هم برم سر کارم توی انگلیس‬ ‫کارت چیه توی انگلیس‬ ‫خبرنگارم‬ ‫مخصوصا این کلمه رو تکرار می کردم و اون مثه اسفند روی آتیش باال پایین می پرید و سعی‬ ‫می کرد موضوع رو عوض کنه‬ ‫تا حاال افغانستان بودی‬ ‫نه نفرستادنم تا حاال‬ ‫کی نفرستاده‪ ،‬تروریستهایی که باهاشون کار می کنی‬ ‫نه نشریات خبری که براشون کار می کنم‪ ،‬خدمتتون عرض کردم که خبرنگارم‬ ‫با اینکه هیچ مدرک خبرنگاری همراهم نبود ولی رعایت احتیاط می کرد‪...‬هی میومد جلو چونه‬ ‫ام رو می گرفت و می گفت دروغ می گی دروغ می گی ثابت کن‬ ‫بدون اینکه تالش کنم که چونه ام رو از دستش بیرون بکشم آهسته می گفتم من موظف به‬ ‫جواب دادن نیستم زنگ بزن سفارت نیوزلند همه چیز‬ ‫روشن می شه‬ ‫توی زندان فهمیدم که کتک نخوردنم بیشتر به این دلیل بوده که از صلیب سرخ می ترسیدن‪...‬‬ ‫البته ذکر اینکه خبرنگارم هم به کمکم میومده ولی ترس واقعی از همون صلیب سرخ بود که هر‬ ‫بیست روز یه بار نماینده هاش رو می فرستاد‪ ،‬از بازداشتگاه و زندان دیدن می کردن‪ .‬اونا اتباع‬ ‫اروپایی رو‪ ،‬سوا می کردن و می بردن به اتباع عرب و‬ ‫آسیایی هم لبخند و وعده وعید دروغی تحویل می دادن‬ ‫حتی از نگاه صلیب سرخ هم فقط اروپایی ها آدم هستن‪ ،‬چون ظاهرا نژاد اروپایی مثه نژاد ببر‬ ‫سفید قطبی رو به انقراضه در حالیکه از نژاد بقیه روی زمین زیاد مونده و الزم نیست نگران‬ ‫شکنجه شدن و مرگ یه عده محدودشون بود‬ ‫آخرش چیزی از من در نیومد یعنی چیزی نبود که دربیاد ‪...‬ماموسا محسن خسته شد و صدا زد‬ ‫یکی دیگه اومد کمکش‪،‬‬ ‫این یکی مثه اطالعاتی های ایران بود‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪64‬‬


‫به چه زبونی حرف می زنی‬ ‫انگلیسی‪ ،‬اگه امکان داره‬ ‫امکان نداره‪ ،‬مگه همین فارسی چشه‬ ‫خب فارسی هم می شه من فقط کردی بلد نیستم‬ ‫مگه من باهات کردی حرف زدم‬ ‫نه قربان‪ ،‬منظورم اینه که‪...‬‬ ‫منظورت مال خودت ‪...‬بچه تهرانی‬ ‫بله بچه تهرانم‬ ‫پس این پاسپورت رو از کجا دزدیدی؟‬ ‫ندزدیدم مال خودمه‬ ‫خفه شو جواب سوالو بده‬ ‫جواب دادم که‬ ‫نه جواب ندادی ‪ ،‬پرسیدم پاسپورت رو از کجا دزدیدی‬ ‫ندزدیدمش ‪،‬این پاسپورت رو به علت اینکه مقیم کشور نیوزلندم بهم دادن‬ ‫کشور نیوزلند دیگه کدوم گوریه‬ ‫نیوزلند گور نیست فقط دوره و رفت و آمد بهش سخته‬ ‫خفه شو‪ ،‬منظورم اینه که اصال کشور نیوزلند مگه داریم ‪ ،‬کشور نیست که‪ ،‬پاسپورتت قالبیه‬ ‫سرمو انداختم پایین و فکر کردم‬ ‫ای خدا‪ ،‬حاال من توی این اتاق بازجویی نقشه جهان از کجا پیدا کنم و به این االغ ثابت کنم‬ ‫که نیوزلند کشوری مستقل در ته عالم هستی است ‪ ،‬این بابا از ب بسم اهلل شروع کرده به ایراد‬ ‫گرفتن‪ ،‬داشتم توی ذهنم با کلمات ور می رفتم که جواب قانع کننده بدم که این یکی هم مثه‬ ‫قبلی چونه ام رو گرفت و سرمو آورد باال و گفت‬ ‫مرد توی چشمای مرد نگاه می کنه سرشو نمی اندازه پایین‬ ‫راستشو به من بگو چرا اومدی عراق و نقشه ات چیه‪ ،‬ما روزی صد تا مجرم گنده تر از تو رو به‬ ‫حرف می اریم‬ ‫اینم از اون حرفهای احمقانه بازجوهاست که تا حاال زیاد شنیدم آخه تا مجرمی اعتراف نکرده‬ ‫از کجا می دونن که در قیاس با باقی مجرمین گنده تره یا کوچیکتر‪ ،‬یعنی نمیشه یه آدم بی برو‬ ‫بازویی مثه من جرم سنگین کرده باشه‬ ‫نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم شما ممکنه اینجا روزی صد تا مجرم بگیرین ولی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪65‬‬


‫من نیستم‬ ‫این یکی هم یهو عربده کشید‪...‬اگه مجرم نبودی نمی آوردنت اینجا‪...‬کسی رو که میارن اینجا‬ ‫جرمش محرزه ‪...‬ازت پرسیدم چرا اومدی عراق‬ ‫اومدم دوستانم در حزب کوموله رو ببینم و یه گزارش ازشون تهیه کنم‬ ‫دروغ می گی‬ ‫راست می گم‬ ‫دروغ می گی‬ ‫بیا زنگ بزن به کاک جمال‬ ‫اون دیگه کدوم خریه‪...‬تا اعتراف نکنی از تلفن خبری نیست‬ ‫ببین آقای محترم‪ ،‬من خبرنگارم ‪ ،‬یک آقای کرواتی اونطرف گفت که شما بهم فرم می دین پر‬ ‫می کنم و تموم می شه نمی دونستم مراحل اداری پر کردن فرمها اینقدر دنگ و فنگ داره‪ ،‬بسه‬ ‫دیگه هرچی می خواستین بدونین رو گفتم ‪...‬نه تروریستم نه خالفکار ‪ ،‬حاال مهر رو شما خودتون‬ ‫می زنین یا باید برم یه قسمت دیگه ‪ ،‬واقعا دیگه از هواپیما جا موندم بسکه سوال تکراری کردین‬ ‫نمی دونم چرا هر بار که کلمه هواپیما رو ذکر می کردم نیششون باز می شد و به سختی خنده‬ ‫شون رو قورت می دادن‬ ‫در همین حیص و بیص یه جوونک عینکی در نزده وارد اتاق شد‬ ‫آدرس و رمز میل باکست رو بده‪ ،‬باید نامه هاتو بازرسی کنیم‬ ‫یه آدرس جی میل داشتم و یه یاهو ‪ ،‬آدرس و رمز یکیشون که نامه های کمتری توش بود‬ ‫رو بهشون دادم‬ ‫آدرس دیگه نداری‬ ‫نه ندارم‬ ‫جوونکه رفت دنبال فضولیش توی میل باکس من و این دوتا دوباره شروع کردن به سوال و‬ ‫جواب‬ ‫بسکه چونه ام رو باال پایین کردن گردن بندم از زیر یقه پیرهنم زد بیرون‬ ‫و توجه یکیشون رو جلب کرد‬ ‫این چیه گردنت‬ ‫گردنبنده‬ ‫درش بیار ببینم‬ ‫با دستبند که نمی تونم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪66‬‬


‫سعی کرد خودش درش بیاره ولی قالبش قلق داشت و نتونست‪ ،‬برای همین مجبور شد‬ ‫دستبندم رو باز کنه‬ ‫حاال درش بیار ببینم‬ ‫درش آوردم‪ ،‬گردنبندی که از سی چهل تا سنگ کوچیک و یه کلید و یه مشت فنر و فلز ساخته‬ ‫شده بود‬ ‫ماموسا محسن برش داشت و سنگاشو یکی یکی کوبید روی میز و صداشون رو امتحان کرد‪،‬‬ ‫بعدش شروع کرد به ور رفتن با کلیده‬ ‫این کلید بهشته؟‬ ‫سوال غریبی بود ولی چون خودم جنگ بودم‪ ،‬بالفاصله منظورش رو فهمیدم‪ ،‬دوره خمینی‬ ‫بعضی از بسیجی ها از آخوند محلشون یا از مسجد یا حتی پایگاهی که ازش اعزام می شدن ‪،‬‬ ‫کلید کوچیکی می گرفتن و به زنجیر پالکشون آویزون می کردن‪ .‬می گفتن کلیدها را خمینی‬ ‫تبرک کرده‪ ،‬حاال خیالمون راحته که اگه شهید بشیم پشت در بهشت معطل نمی شیم و با این‬ ‫کلید بازش می کنیم و می ریم داخل‬ ‫نه کلید بهشت نیست‬ ‫پس کلید چیه؟‬ ‫یه کلید زنگ زده اس که رنگش با باقی سنگای گردنبندم جوره‬ ‫نیم ساعت به خاطر اون کلید لعنتی سوال و جوابم کردن‬ ‫تازه بعدش به یکی از سنگهای گردنبند گیر دادن که معتقد بودن یه جور سنگ افغانیه و می‬ ‫خواستن به واسطه اون چس مثقال سنگ هر جور شده منو بچسبونن به القاعده و طالبان‬ ‫تا حاال افغانستان بودی‬ ‫نه‬ ‫تا حاال لباس افغانی پوشیدی‬ ‫نه‬ ‫تا حاال دوست افغانی داشتی‬ ‫نه‬ ‫جوونک فضول هم بعد از زیر و رو کردن میل باکس من برگشت و گذارش مکتوبش رو که فقط‬ ‫یه تیکه کاعذ کوچیک صورتی رنگ بود داد دست ماموسا محسن‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪67‬‬


‫حاال نوبت یه پیرمرد خوش اخالق بود که بیاد و با انگلیسی دست و پا شکسته بازجوییم کنه‪،‬‬ ‫وسط بازجویی فهمیدم که فارسی هم بلده ولی داره با من تمرین انگلیسی می کنه بیچاره ‪ .‬با‬ ‫اونای دیگه فرق داشت اولین چیزی که بهم گفت این بود‬ ‫ما خیلی بدبختی کشیدیم تا به این استقالل نصفه نیمه رسیدیم برای همین مجبوریم که سخت‬ ‫بگیریم و مراقب خرابکاری های جمهوری اسالمی باشیم ‪ ،‬تو به نظرم آدم بدی نیومدی برای‬ ‫من تعریف کن که کجا به دنیا اومدی‪ ،‬چه کارهایی توی زندگیت کردی‪ ،‬کدوم کشورها رفتی و‬ ‫برنامه زندگیت کال چیه‬ ‫حداقل دو ساعت طول کشید تا خالصه ای از زندگیم برای این بابا به انگلیسی تعریف کردم‪....‬‬ ‫آدم خوبی بود و فقط گوش می داد ‪...‬نه داد میزد و نه به دروغگویی متهمم می کرد‬ ‫فقط انگلیسیش خیلی خوب نبود و تا ماجرا پیچیده می شد می گفت اینجاشو فارسی بگو ‪،‬‬ ‫هر چند دقیقه یکبارهم اشاره می کرد که ساکت بشم و روی کاغذ جمالتی رو به خط کردی‬ ‫یادداشت می کرد‬ ‫تموم که شد ازجاش پاشد و باهام دست داد و گفت هیچ مشکلی نیست من شما رو می فرستم‬ ‫توی حیاط ‪ ،‬یکی دو ساعت باید تحمل کنی و اونجا بشینی بعدش کارهات راه میفته و آزاد می‬ ‫شی‬ ‫گفتم بلیط هواپیمام چی می شه‬ ‫مثه همه اونای دیگه نیشش باز شد و گفت ‪ :‬نمی پره امروز‪ ،‬نگران نباش‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪68‬‬


‫فصل بیست و دوم‬ ‫آدمها توی شرایط سخت‪ ،‬معموال به تنها چیزی که فکر می کنن زندگیه‪ ،‬توی شرایط خوب و‬ ‫گل و بلبله که خودکشی می کنن‬ ‫‪...‬پاسپورت و بلیط و کیف پول و ساعت و گردنبندم رو ازم گرفتن‪ ،‬کوله پشتیم هم که پیش‬ ‫جمال پشت اون در بزرگ آهنی جا موند‪ ،‬تمام دارایی من در اون لحظه شد همون دستبند چرمی‬ ‫کثیف که دوباره زدن به دستام و بردنم توی حیاط‬ ‫حیاط که نبود ‪ ،‬یک محوطه بزرگ سیمانی بود در حصار دیوارهای نسبتا بلند‪ .‬به اون دیوارها‬ ‫درهای کوچیکی دیده می شد که کلون های بزرگ آهنی داشتن ولی اثری از پنجره نبود‬ ‫سربازی که منو تا اونجا همراهی کرده بود ‪ ،‬دستبندم رو باز کرد و بدون گفتن یک کلمه رفت‬ ‫به جز من فقط یکنفر دیگه اونجا بود ‪ ،‬مردی که ته حیاط روی یه صندلی نشسته بود و با یه‬ ‫شلنگ آب مشغول شستن پاهاش بود‪ ،‬با انگشت به من اشاره کرد که برم به سمتش‬ ‫آروم و بدون عجله رفتم اونطرف و ایستادم روبه روش‪ .‬شیر آب رو بست ‪ ،‬شلنگ رو انداخت‬ ‫کنار و دستهاشو با شلوارش خشک کرد‬ ‫بچه کجایی‬ ‫این اولین سوالش بود جواب دادم‬ ‫تهران‬ ‫منم بچه سنندجم‪...‬اینجا چی کار می کنی؟ مواد ازت گرفتن؟‬ ‫نه اهل این حرفا نیستم‬ ‫ای بابا مواد که کمترین خالف اینجاس‬ ‫من خالف نکردم‬ ‫همه همین رو می گن‪ ،‬وقتی برات پونزده سال بریدن می فهمی که اعتراف کردن و نکردن‬ ‫اینجا فرقی نداره‬ ‫بازم مثه ساده لوح ها گفتم ‪ ،‬من فقط اینجام که پاسپورتم رو مهر بزنن و پرواز کنم برم‬ ‫طرف از ته دل خندید و در حالیکه از زور خنده به سکسه افتاده بود گفت یا خیلی ساده ای یا‬ ‫خیلی مادرقهوه‬ ‫نه هیچکدوم نیستم فقط بیگناهم‬ ‫خب منم بیگناهم‬ ‫مگه تو هم زندونی هستی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪69‬‬


‫نه من اعدامی هستم‬ ‫جا خوردم‪ ،‬در حالی که توی ذهنم سبک سنگین می کردم که منظورش از اعدامی چیه ‪ ،‬ادامه‬ ‫داد و گفت‬ ‫با عرض معذرت باید بگردمت ‪ ،‬وایسا رو به دیوار‬ ‫گیج شده بودم ولی به حرفش گوش کردم و ایستادم روبه دیوار ‪ ،‬اونم مثه پلیسای فیلمای‬ ‫دوزاری هالیوودی یه دست سرسری بهم کشید گفت خوبه‪ ،‬همین جا بشین و جم نخور ‪ ،‬به دیوار‬ ‫نگاه کن‪ ،‬برنگردی به حیاط نگاه کنی ها‪ ،‬هر صدایی که شنیدی به روی خودت نمیاری‪ ،‬همینجا‬ ‫همینجور می شینی ‪ ،‬فهمیدی؟‬ ‫آره فهمیدم‪ ،‬برنمی گردم‬ ‫مثل معتادها چتلی نشستم ‪ ،‬زانوهامو بغل کردم و سرم رو تکیه دادم به دیوار روبرو که درست‬ ‫کنار یه در کوچیک بود‪ .‬صدای پای بچه سنندج رو هم شنیدم که دور شد‪ ...‬بعد از چند لحظه‬ ‫چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم بلکه وقتی بیدار شدم تمام اینها رو خواب دیده باشم و از‬ ‫همون تخت خواب لق و پق خودم توی تهران سر دربیارم‬ ‫حاضر بودم به هر کاری تن بدم و فقط از اون جیاط بیام بیرون‬ ‫حتی دو سه بار به خدایی که قبول ندارم متوسل شدم که از اون وضعیت نجاتم بده ‪ ،‬ولی نمی‬ ‫دونستم که به زودی نشستن در اون حیاط با اون وضعیت هم برام تبدیل به رویا می شه‬ ‫‪....‬‬ ‫ساعت نداشتم که بفهمم دقیقا چقدر اون گوشه نشستم‪ ،‬ولی بعد از مدتی نسبتا طوالنی‪ ،‬صدای‬ ‫باز شدن در اصلی حیاط و پشت بندش صدای رفت و آمد چند نفر رو شنیدم‪ ،‬لحظه ای بعد یکی‬ ‫اومد و همون درکوچیکی رو که کنار من بود باز کرد‬ ‫به محض باز شدن در‪ ،‬لشگر القاعده ریخت داخل حیاط‪ ،‬ریش و پشم و لباس افغانی و شال و‬ ‫عمامه چرک بود که از اتاق میومد داخل حیاط‬ ‫بویی که از اتاق بیرون زد مثه گاز جمع شده در دل یخچالی بود که هفته هاست از برق کشیده‬ ‫شده ولی گوشت ولبنیات توش رو تخلیه نکردن‬ ‫با خودم گفتم این بیچاره ها در چه وضعیت بدی به سر می برن خدا به دادشون برسه‪ ،‬بی‬ ‫خبر از اینکه دوران عیش و عشرت من در اون حیاط سیمانی رو به اتمامه و به زودی به خیل‬ ‫بیچارگان داخل قوطی می پیوندم‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪70‬‬


‫زندانی ها بیست دقیقه در حیاط قدم زدن و بعدش یکی یکی برگشتن داخل همون اتاق‪ ،‬منم‬ ‫همونطور رو به دیوار باقی موندم و سعی کردم با کسی چشم توی چشم نشم‪ .‬همه که رفتن‬ ‫داخل یه نفر اومد که در رو پشت سرشون ببنده‪ ،‬متوجه من شد‪ ،‬فکر کرد که گوسفند از گله‬ ‫جا مونده ام‪ ،‬پسه یقه ام رو گرفت و پرتم کرد توی اتاق‪ ،‬تا اومدم بهش بگم من منتظر مهر‬ ‫پاسپورتم هستم و اشتباه شده در رو بست و کلونش رو انداخت‬ ‫لحظاتی به در بسته چسبیدم ‪ ،‬جرات برگشتن و رودر رویی با حقیقت رو نداشتم ولی تا نوبت‬ ‫بعدی که در باز می شد نمیتونستم در همون حالت بمونم ‪،‬بنابراین به ناچار چرخیدم و به جماعتی‬ ‫خیره شدم که تا پیش از اون فکر می کردم فقط در بخش های خبری رسانه های دنیا حیات‬ ‫دارن و جایی دیگه دیده نمی شن‬ ‫اندازه اتاق حداکثر چهل متر بود و لب به لب آدم نشسته بود ‪ ،‬نه جایی برای پا دراز کردن بود و‬ ‫نه جایی برای رفت و آمد‪ ،‬عین کنسروی که به زور پر کرده باشن‬ ‫ته اتاق بیست سی نفری روشون به دیوار بود که بعدا فهمیدم قفل شدن یعنی قفلشون کردن ‪.‬‬ ‫بقیه جماعت رو به هم دیگه نشسته بودن ولی هیچ حرفی نمی زدن و کامال ساکت بودن‬ ‫یکی از اونا که رو به در بود با دست اشاره کرد که بشینم‬ ‫نشستم و به در تکیه دادم ولی همون آدم با وحشت اشاره کرد که بیام جلو و به در تکیه ندم‬ ‫همونطور نشسته به زور خودمو بهش رسوندم ولی تا اومدم حرف بزنم ‪ ،‬انگشتش رو روی‬ ‫دماغش گذاشت و هیس کرد‬ ‫هوای داخل اتاق به قدری گرم بود که در کمتر از ده دقیقه سرتاپام خیس عرق شد به طوریکه‬ ‫آب ازم چکه می کرد و قطره قطره روی زمین می چکید یکنفر کنار دستم یک تیکه مقوا از‬ ‫زیرش در آورد و بهم داد که خودمو باد بزنم‪ ،‬هرگز توی زندگیم از یک تیکه مقوا اونهمه لذت‬ ‫نبرده بودم ‪ ،‬اثرش باورنکردنی بود‬ ‫توی اون وضعیت عجیب بودیم و هیچ حرفی نمیزدیم که یهو همه همه شروع کردن به حرف‬ ‫زدن و همونکه منو راهنمایی کرده بود به عربی چیزهایی گفت که نفهمیدم ‪ ،‬یکی دیگه از همونا‬ ‫که کنارمون بود به فارسی ولی با لهجه عربی گفت‬ ‫ایرانی هستی‬ ‫بله ایرانیم‬ ‫قاچاقچی هستی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪71‬‬


‫نه‬ ‫اینجا چند تا ایرانی هم هست‬ ‫اون ته رو ببین دم اون دیوار اونطرف نشستن‬ ‫چند نفر که لباس معمولی تنشون بود و ریش و پشم نداشتن یه گوشه نشسته بودن و با هم‬ ‫حرف می زدن‬ ‫خواستم از جام بلند شم که هم استراحتی به زانوهام داده باشم هم ایرانی ها رو برانداز کنم که‬ ‫دستمو گرفت و نشوند‬ ‫مگه کتک می خوای که پا میشی‬ ‫چرا مگه کتک می زنن‬ ‫آره با شالق می زنن‬ ‫کیا می زنن‬ ‫به سمت دیگه اتاق اشاره کرد که چند تا زندونی سبیل کلفت نشسته بودن‬ ‫اونا می زنن‬ ‫اونا مگه زندانبانن‬ ‫نه اونا اعدامین‬ ‫اعدامی!!!‬ ‫بعله اعدامی‪ ،‬شما باید مراقب باشی همه جا نشسته بری‪ ،‬حتی اگه توالت خواستی بری با دست‬ ‫اجازه می گیری بعدش هم همینجور نشسته می ری تا‬ ‫اونجا‪ .‬به دری که به یکی از دیوارها بود اشاره کرد‬ ‫خیلی مضحک بود انگار اون اتاق مرغداری باشه و ما آدمها هم مرغهاش‬ ‫سیگار می خوای‬ ‫ا‪...‬مگه میشه اینجا کشید!‬ ‫آره چرا نشه بعضی ها می کشن‪ ،‬تو هم می کشی‬ ‫آره می کشم مرسی‬ ‫وقتی که داشت از جیب لباس بلندش سیگار و فندک در میاورد تازه متوجه شدم که یه دست‬ ‫بیشتر نداره‪ ،‬با همون یه دست در پاکتو باز کرد‪ ،‬دو تا سیگار در آورد و یکیشو به من داد‪ ،‬فندک‬ ‫رو هم با مصیبت پیدا کرد و سیگارها رو آتیش کرد‬ ‫دنبال جا سیگاری می گشتم که یه نفر یه قوطی کنسرو که تقریبا پر از خاکستر و فیلتر بود هل‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪72‬‬


‫داد به سمتمون‬ ‫از یک طرف دلم می خواست که برم به سمت ایرانی ها از طرف دیگه بسکه توی دنیا ایرانی‬ ‫نامرد و حرومزاده دیدم جراتش رو نداشتم‪ ،‬داشتم با خودم سبک سنگین می کردم که برم یا نه‪،‬‬ ‫که یکی از ایرانی ها خودش اومد به سمت ما‬ ‫مرد یک دست که داشت خاکستر سیگارشو توی قوطی می تکوند ‪ ،‬فوری در گوشم گفت‪:‬‬ ‫این که داره میاد اسمش لقمانه یه وانت تریاک آورده اینجا‪ ،‬ولی آدم خوبیه اینجا همه دوستش‬ ‫دارن‬ ‫لقمان کمی شکل جمشید آریا بود با همون دک و پوزه و نوع نگاه‪ ،‬تا رسید به ما لبخند زد و‬ ‫گفت به جهنم خوش اومدی‬ ‫سالم آقا لقمان‬ ‫اسم منو از کجا می دونی‬ ‫این آقا گفت‬ ‫ها‪...‬این حاج ممد خیلی کارش درسته‬ ‫اسم اون مرد محمد بود بعدا فهمیدم که اسم نصف آدمای توی اون زندون محمده‬ ‫لقمان اشاره کرد که دنبالش برم به گوشه ایرانی ها‬ ‫از محمد تشکر کردم و تنها دستی که داشت رو با دو تا دستم به نشونه دوستی فشردم‪ .‬بعدش‬ ‫نشسته عین مرغ از البه الی جمعیت رد شدم و به جمع پنج نفره ایرانی ها که با هم می شدیم‬ ‫شیش تا رسیدم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪73‬‬


‫فصل بیست و سوم‬ ‫اگه خالق بهشت‪ ،‬هنرمند با استعدادیه‪ ،‬خالق جهنم‪ ،‬قطعا‬ ‫نابغه ای بی همتاس‬ ‫بازگشت یعنی مرگ‪ ،‬به هر کجا به هر چیز و به هر کس‬ ‫اما مرگ لزوما چیز بدی نیست‬ ‫‪...‬‬ ‫چقدر جنس ازت گرفتن؟‬ ‫هیچی این کاره نیستم‬ ‫قیافه ات که عملیه‬ ‫نه واهلل عملی نیستم‪ ،‬صورتم استخونیه‬ ‫حاال جون من پرونده ات چیه؟ بهت نمیاد آدم کش باشی؟‬ ‫آدم کش هم نیستم ‪ ،‬اصال پرونده ندارم‬ ‫جون عمه ات‬ ‫همونطور مرغ وار دنبال لقمان از البه الی جمعیت گذشتم تا رسیدم به جماعت ایرانی ‪ ،‬اونا هم‬ ‫از ب بسم اهلل شروع کردن به سوال و جواب و کنجکاوی در باره علت دستگیریم‬ ‫با شوخی و خنده و زبل بازی سعی می کردن به حرفم بیارن و بفهمن که چرا اونجام ‪ ،‬ولی من‬ ‫طفره می رفتم‬ ‫بابا یه چس تریاک که اینهمه الپوشونی نداره‪ ،‬بگو چقدر ازت گرفتن؟‬ ‫هیچی به خدا‬ ‫یعنی پای مواد وسط نیست؟‬ ‫نه به خدا‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪74‬‬


‫به جز لقمان‪ ،‬ارسالن ملقب به گنده ‪ ،‬رضا ملقب به قزوین‪ ،‬جمشید با اسم مستعار گرتی و قاسم‬ ‫که پسرخاله صداش می کردن‪ -‬چون پسرخاله رضا بود‪ -‬چهار ایرانی دیگه داخل اون بند‬ ‫بودن‪ .‬لقمان اسم مستعار نداشت‪ .‬چون اون چهار نفر معتقد بودن که اسم خودش به اندازه کافی‬ ‫مسخره هست و نمی شه خنده دارترش کرد‬ ‫هیچکدومشون تروریست نبودن‪،‬جرم همشون قاچاق مواد مخدر بود و سعی داشتن به من حالی‬ ‫کنن که ایرونی‪ ،‬پاش به زندون عراق باز نمی شه مگه به واسطه مواد و من هم چه اعتراف بکنم‬ ‫چه نکنم به همون دلیل اونجام‪.‬‬ ‫آخر دیدم دست بردار نیستن‪ ،‬مجبور شدم یکی از همون مزخرفات کارگشایی رو که به بر و بچه‬ ‫های حزب کوموله گفته بودم به اینا هم بگم‬ ‫گفتم‪:‬‬ ‫راستش دلم می خواست مواد فروش بشم ولی دست روزگار نذاشت و یک شغل کم درآمد‬ ‫معمولی پیدا کردم‪ ،‬من خبرنگارم‬ ‫چی؟ خبرنگار!! توی این جهنم!!!‬ ‫آره خبرنگارم‬ ‫یعنی نفوذی هستی‬ ‫آره اومدم ببینم اینجا چه خبره و با زندانیا چه جوری تا می کنن‬ ‫بیچاره ها اونقدر نور ندیده بودن که کرم شبتاب رو با خورشید عوضی گرفتن و بی درنگ سفره‬ ‫دلشون رو وا کردن‬ ‫به خدا سگ رو یک هفته بندازن این تو می میره من االن دو ساله که اینجام‪ ،‬رفتی بیرون به‬ ‫خبرگزاریت بگو که اینجا چی دیدی‬ ‫خار ک ‪...‬ه ها خار عالمو به اسم مقابله با تروریسم گاییدن‬ ‫ما رو با این آدمکش های جاکش انداختن یه جا‬ ‫اینا نمی ذارن هیچ خبری از این خرابشده بره بیرون‬ ‫جون جمشید برای ما یه کاری بکن ما هیچ امیدی اینجا نداریم‬ ‫شرایط اون آدمها غیر قابل توصیفه‪ .‬زندگی در قوطی کنسرو فاسد شده‪ ،‬هر کدومشون فقط یک‬ ‫تیکه گوشت بد بو بود که تکلم می کرد‪،‬‬ ‫وهر کدومشون قصه خودشو داشت که با اون یکی فرق می کرد‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪75‬‬


‫لقمان‪ ،‬یک وانت تریاک آورده بودعراق ولی ادعا می کرد که نمی دونسته بار وانتش چی بوده‬ ‫ارسالن می گفت شلوار دست دوم باعث بدبختیش شده‪ ،‬می گفت که صاحب قبلی شلواره‬ ‫ظاهرا معتاد بوده و ته جیبش یه نخود تریاک جا گذاشته‪ ،‬همون یه نخود براش شده پرونده‬ ‫جمشید که صورت استخونی داشت و از همه نچسب تر بود به ارسالن می خندید و می‬ ‫گفت البته نخودش خیلی گنده بوده گذاشتن توی ترازو‪ ،‬پنج کیلو نشون داده‪ .‬ارسل جواب می‬ ‫داد‪:‬گرتی هاش خفه‬ ‫از جمشید هم هروئین گرفته بودن‪ ،‬ادعا می کرد ساکش لب مرز با مال یه بغدادیه جا به جا شده‬ ‫که متاسفانه توش پر هروئین بوده‬ ‫رضا و قاسم می گفتن که یک پلیس کرد برای اینکه درجه بگیره گولشون زده و دم مرز یک‬ ‫کیسه تریاک داده دستشون و نگفته توش چیه‪ ،‬مرز رو که رد کردن خودش دستگیرشون کرده و‬ ‫تحویلشون داده‬ ‫برای من در اون شرایط ‪ ،‬اعتراف آمیخته با قصه گویی اون آدما اصال مهم نبود و اهمیتی‬ ‫نداشت که چی کار کردن و حکمشون چیه‬ ‫توی زندون همه بیگناهن‪...‬آره‪...‬توی زندون همه بی گناهن‪...‬اونم توی اون زندون‬ ‫به این جماعت هم مثل جمال و دار و دسته اش نگفتم که خبرنگار بخش فرهنگی ام و دری‬ ‫وری های هنری می نویسم‬ ‫هر چی می گفتن سر تکون می دادم و وانمود می کردم که دارم خوب به خاطر می سپرم‬ ‫از البه الی حرفهاشون فهمیدم که مجازات حمل بیشتر از یک کیلو تریاک اعدامه و لقمان و‬ ‫یکی از دوتا قزوینی ها‪ ،‬رضا یا قاسم‪ ،‬احتمال اعدام شدنشون باالست‬ ‫رضا گفت که یه پسر دو ساله داره ولی فقط تا دو ماهگیشو دیده بعدش اسیر این ماجرا شده و‬ ‫امیدی به دیدن دوباره فرزندش در آینده نزدیک نداره ولی قاسم می خواست فداکاری کنه و توی‬ ‫دادگاه‪ ،‬کل جرم رو گردن بگیره و بگه که‪ :‬رضا بی خبر بود از محتویات بسته ها‪ .‬بلکه اینجوری‬ ‫رضا آزاد بشه و بچه اش بی پدر نشه‬ ‫عجیب ترین نکته این بود که هیچکدوم از اونها هنوز دادگاه نرفته بودن و تمام اون مدت رو‬ ‫توی همون بازداشتگاه در انتظار روز موعود بودن‬ ‫در واقع شهر سلیمانیه در اون ایام فقط یک قاضی دادگستری داشت که اونم به بررسی یک‬ ‫یا دو پرونده در طول روز افاقه می کرد‪ .‬تازه در اون چند روزی که من بازداشت بودم هیچکس‬ ‫دادگاه نرفت چون قاضی برای تعطیالت پایان تابستون‪ ،‬چند هفته ای به ایتالیا سفر کرده بود و‬ ‫جایگزین هم نداشت‪.‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪76‬‬


‫گرم صحبت شده بودیم که یهو در قوطی باز شد و یکی کله اش رو کرد داخل و داد زد‪ :‬علی‪-‬‬ ‫رضا ‪ -‬مهدی‬ ‫اولش نفهمیدم که با منه‪ ،‬ولی دوبار دیگه که صدا زد یاد روز ورودم به عراق افتادم و یهو از جام‬ ‫بلند شدم و داد زدم‪ :‬منم ‪ ،‬منم‬ ‫به خیال اینکه دارم آزاد می شم خداحافظی گرمی از دوستان جدیدم کردم ‪ ،‬بهشون قول دادم‬ ‫که از طریق رسانه های جهانی کمکشون کنم و در حالیکه دست و پای این و اونو لقد می کردم‬ ‫از الی جمعیت گذشتم و خودم رو به در رسوندم‬ ‫اونی که صدام کرده بود غضبناک نگاهم کرد که چرا لفتش دادم‪ ،‬بعد اشاره کرد که دستامو ببرم‬ ‫جلو که دستبند بزنه‬ ‫با خودم فکر کردم اگه داره آزادم می کنه پس چرا بهم دستبند می زنه ولی بعد یادم افتاد که‬ ‫توی کشوری هستم که با قوانین آمریکایی ها اداره می شه و ضد و نقیض بودن امور‪ ،‬طبیعیه‬ ‫منو با خودش برد همون جا که ظهر بازجویی شده بودم و روی همون صندلی نشوند‪ ،‬اینبار یک‬ ‫نفر جدید رو به روم نشسته بود که نه سبیل داشت و نه شکل کردها بود‪ .‬از لهجه اش فهمیدم‬ ‫که عربه‬ ‫اعتراف می کنی؟‬ ‫به چی؟‬ ‫به کاری که می خواستی بکنی به قصد شومی که داشتی؟‬ ‫آره اعتراف می کنم‬ ‫گل از گلش شکفت ؛ فوری یک تیکه کاغذ و خودکار گذاشت جلوم و گفت بنویس‬ ‫اینجانب علیرضا میراسداهلل پسر مهدی‪ ،‬اعتراف می کنم که شهروند کشور نیوزلند هستم و با‬ ‫پاسپورت قانونی کشورم‪ ،‬قصد خروج قانونی از عراق را داشتم‪ ،‬به مقصد آمستردام در کشور هلند‪.‬‬ ‫کاغذ رو امضا کردم و برگردوندم به سمتش‬ ‫فارسی رو به سختی می خوند اونم دست خط کج و کوله منو‬ ‫با خوندن اون دو سه خط چهره اش رو در هم کشید و گفت‪ :‬پس اعتراف نمی کنی‬ ‫من که اعتراف کردم‬ ‫ببین پسر جان خیلی از اونایی که توی سلول دیدی سالهاست که اونجان‪ ،‬چون اعتراف نکردن‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪77‬‬


‫تو هم اگه اعتراف نکنی به سرنوشتشون دچار می شی‪ ،‬بیا و اعتراف کن تا زود بفرستیمت دادگاه‬ ‫قاضی حکمتو بده و کارت رو راه بندازه شاید یه حبس کوتاهی بخوری و زود آزاد بشی‬ ‫نمی دونم چرا وقتی گفت قاضی‪ ،‬تصویر یه پیرمرد گوزو اومد توی ذهنم که یه وری توی ساحل‬ ‫ایتالیا لم داده و آخرین چیزی که بهش فکر می‬ ‫کنه راه انداختن کار منه‬ ‫جواب دادم نه‪ ،‬مرسی از لطفتون‪ ،‬باید یه چیزی باشه که بهش اعتراف کنم ‪ ،‬من که کاری‬ ‫نکردم‬ ‫پس اعتراف نمی کنی؟‬ ‫به کاری که نکردم‪ ،‬نه‬ ‫سزشو انداخت پایین و شروع به ورق زدن پرونده ام کرد ‪ ،‬همون کاغذهایی که ظهر پرکرده‬ ‫بودم و حاال الی یه پوشه مرتب شده بود‬ ‫در اون لحظات سکوت دو نفره‬ ‫با خودم فکر کردم سنگ مفته و گنجیشک مفت یه بار دیگه به حربه خبرنگاری متوسل بشم‬ ‫ببینم چی می شه‪ .‬آهسته ولی با اعتماد به نفس کافی گفتم‬ ‫براتون خیلی بد می شه که با یه خبرنگار بین المللی این برخورد رو می کنید بالخره که‬ ‫مدارک من میاد؟‬ ‫سرشو باال گرفت ‪ ،‬نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت خبرنگار اگه برای کار خبرنگاری‬ ‫اومده باشه مدارکش همراهشه و کارش به اینجا نمی کشه‪ ،‬اگه به حرف باشه اون پایین به جز‬ ‫خبرنگار چند تا نخست وزیر و دوتا پادشاه هم داریم که چند سالیه منتظر ان که هویتشون تائید‬ ‫بشه‬ ‫فهمیدم که با بد کسی طرفم ‪ ،‬دهنمو بستم و ساکت شدم‬ ‫به جز پرونده ‪ ،‬پاسپورت و کیف پولم هم زیر دستش بود‪ ،‬کیف پولم رو باز کرد دالرها و پولهای‬ ‫عراقی رو شمرد و روی یه تیکه کاغذ مبلغشو یادداشت کرد و کاغذ رو گذاشت جلوم که امضا‬ ‫کنم‬ ‫بعد که امضاءکردم‪ ،‬بهم گفت توی بازداشتگاه باید یه خورده پول داشته باشی ولی زیاد نه ازت‬ ‫می دزدن‪ ،‬یه مقدار پول برای سیگار و چیزای ضروری‬ ‫پرسیدم مگه اون داخل مغازه داره‬ ‫نه‪ ،‬پول می دی به مسئول سلول اون خودش می دونه چی کار کنه‪ .‬حاال چقدر از پولتو می‬ ‫خوای‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪78‬‬


‫هر چی دینار دارم رو بهم بدین‬ ‫دینارها زیاد نبود و روی هم بیست دالر هم نمی شد ولی قیمت سیگار کمتر از پاکتی پنجاه‬ ‫سنت بود و به نظرم کافی اومد‬ ‫دینارها رو بهم داد و روی کاغذ یادداشت کرد‪ ،‬بعدش کیفمو بست و صدا زد همون که منو آورده‬ ‫بود اونجا اومد و دوباره برم گردوند به همون سلول‬ ‫داخل سلول که شدم‪ ،‬دست هر کسی یه کاسه دیدم که پر شده بود از یه جور آب تقریبا سیاه‬ ‫رنگ به همراه پوست مرغ‬ ‫زندانیها آب توی کاسه رو هف هف سر می کشیدن و پوست مرغ رو الی یک کف دست نونی‬ ‫که بهشون داده بودن می ذاشتن و می خوردن‬ ‫آروم آروم خودمو به جمع ایرانی ها رسوندم‬ ‫هان چی شد پس چرا برگشتی؟‬ ‫می خوام یه چند روزی بمونم و بیشتر از وضعیت اینجا سردرآرم‬ ‫یعنی چی مگه نفهمیدن که خبرنگاری‬ ‫چرا ازم عذرخواهی هم کردن ولی چون مدارکم فکس شده باید کپی برابر اصل بشه و چند روز‬ ‫طول می کشه‪ ،‬کار خبرنگاری همینه‪ ،‬هی باید برا همه چیز پروف بیاد‬ ‫خودم هم نمی فهمیدم چی میگم ولی خوشبختانه اون جماعت اصال از چیزایی که می گفتم سر‬ ‫در نیاورد و فوری موضوع عوض شد‬ ‫شام که نخوردی بیرون؟ بگم یه کاسه سوپ مرغ برات بیاره‬ ‫چرا اتفاقا شام همون باال خوردم اونی که داشت کارامو راه می انداخت‪ ،‬زنگ زد پیتزا آوردن!!‬ ‫با اینکه ساعتها بود چیزی نخورده بودم ولی اون سوپ مرغ بد رنگ در اون فضا حالم رو به هم‬ ‫میزد و از زور ناامیدی‪ ،‬فقط برای دور کردن وحشت از دلم بدون فکر کردن مزخرف می گفتم‬ ‫بعد از شام رضا بهم یه تیشرت نازک و یه شلوار کردی داد که از شر پیرهن تنگ و شلوار لی پام‬ ‫خالص بشم ‪ ،‬اون دو تا تیکه لباس متکاش بودن‬ ‫برای عوض کردن لباسم دست بلند کردم و اجازه گرفتم و مرغ وار خودمو به‬ ‫توالت رسوندم‬ ‫سه تا حفره توی دیوار بود که کف شون چاهک توالت داشت و یه حفره هم بود از پایین تا باال‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪79‬‬


‫پر از لباس‪ .‬یکی از زندانبانها موظف به تماشای شاشیدن و ریدن و لباس عوض کردن بقیه بود‬ ‫و همیشه توی توالت می نشست‪ ،‬یه سطل آب و چند تا تیکه تخته پهن هم بود که بعدا فهمیدم‬ ‫برای حموم کردنه‬ ‫زندانی ها برای حموم گرفتن یه تیکه تخته رو روی چاهک توالت می انداختن وسطل پر آب رو‬ ‫می ریختن روی سرشون‬ ‫اون تخته ها مصرف دیگه هم داشتن‪ ،‬تختخواب می شدن ‪ .‬وقت خواب بین ساعت ‪ 11‬تا ‪6‬‬ ‫صبح کسی حق توالت رفتن نداشت چون زندانبانها‪ ،‬تخته ها رو روی چاهک توالت می انداختن‬ ‫و روی هر تحته دو یا سه نفر می خوابیدن ‪ .‬اما فقط کسانی می تونستن توی توالت بخوابن که‬ ‫قدیمی تر بودن و حق آب و گل بیشتری داشتن‪ .‬برای خوابیدن توی توالت بین زندانی ها هر‬ ‫شب جنگ و دعوا بود‪ ،‬همه می خواستن اون تو بخوابن که از وضعیت اسف بار خوابیدن روی هم‬ ‫در اون فضای کوچیک فرار کنن‬ ‫به هر حال لباسمو اونجا عوض کردم و برگشتم پیش بر و بچه های ایرانی‬ ‫اما موقع برگشت متوجه شدم که‬ ‫اون جماعت بیست سی نفره که از لحظه ورودم رو به دیوار نشسته بودن هنوز هم در همون‬ ‫وضعیتن ‪ ،‬از لقمان پرسیدم اینا چشونه اعتصاب کردن‬ ‫لقمان از خنده ترکید‬ ‫اعتصاب‪ ،‬اونم اینجا‪ ،‬می برنت توی حیاط اینقدر با شالق می زننت که یادت بره اعتصاب رو چه‬ ‫جوری می نویسن‪ ،‬اینارو قفلشون کردن‬ ‫یعنی چی کارشون کردن؟‬ ‫اینا کسایی هستن که پرونده های سنگین تروریستی دارن و برای اینکه نتونن با بقیه ارتباط‬ ‫بگیرن قفل شدن یعنی نه حق دارن حرف بزنن و نه حق دارن به دیگرون نگاه کنن فقط وقت‬ ‫توالت رفتن دستشون رو باال می گیرن از همون کنار دیوار خودشون می رن داخل توالت‬ ‫برام جالب بود که آدمها چقدر می تونن خالقانه عمل کنن و حتی یک همچون مستراحی رو هم‬ ‫به یک جامعه کوچک طبقاتی بدل کنن‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪80‬‬


‫فصل بیست و چهارم‬ ‫مصائب خواب‬ ‫پیش از اینکه وقت خواب بشه و بیان عین ماهی کیلکا از پهلو ردیفمون کنن و سر یکی بره‬ ‫توی کون اون یکی و پای اون یکی بره توی دهن یکی دیگه ‪ ،‬با مسعود آشنا شدم‪ ،‬فالگیرعرب‬ ‫پیری که به جرم قتل‪ -‬بریدن سر همسر و دخترش‪ -‬اونجا بود و و ادعا می کرد که سیصد تا‬ ‫بچه در عراق و ایران داره‬ ‫قسمت بیست و چهارم‬ ‫من از غم بدم نمی آد از آدمای غمگین بدم می آد‪ ،‬مخصوصا از اونا که غمشون روی‬ ‫پوستشونه‪ ،‬توی صورتشون‪.‬‬ ‫‪ ...‬دنیا به خودی خودش مزخرف و حوصله سربره‪ .‬همزیستی با آدمای غمگین از اینکه هست‬ ‫هم بدترش می کنه‪.‬‬ ‫‪....‬‬ ‫فالگیر بودم و دعا نویس‪،‬‬ ‫توی شهرای کوچیک و دهاتها می گشتم و کاسبی می کردم‬ ‫مردم به ریش بلند و کشکولم اعتماد می کردن و می بردنم توی خونه هاشون‪ ،‬از درد و مرض‬ ‫هاشون می گفتن و نسخه می خواستن‪ ،‬منم براشون دعا می نوشتم‬ ‫یک دفعه یه زنی رو که بچه دار نمی شد حامله کردم‪.‬‬ ‫رفته بودم فالشو بگیرم که زد زیر گریه و گفت بچه دار نمی شه و شوهرش می خواد طالقش‬ ‫بده‪ ،‬شروع کردم به زبون بازی و هر حیله ای که بلد بودم رو به کار بردم تا بالخره راضیش کردم‬ ‫و همون جا سرپایی نسخه شو پیچیدم‬ ‫آخه می دونی معموال ایراد از مردهاس که بچه دار نمی شن ولی توی در و دهاتی که دکتر‬ ‫نیست می اندازن گردن زنه که آبروشون کمتر بره‬ ‫از شانس من‪ ،‬زنه حامله شد و توی دهات اطراف خبرش پیچید که یه فالگیری به اسم‬ ‫مسعود عراقی اومده این ورا که حامله می کنه‬ ‫نونم افتاد توی روغن‬ ‫زنها اولش با ترس و لرز و بدون اجازه شوهرشون میومدن سراغم ولی آمار حامله ها که باال‬ ‫رفت خود همون زنها کمک کردن و برام اونقدر تبلیغ کردن که از یه فالگیر آسمون جل تبدیل‬ ‫شدم به یه شیخ روحانی که خدا روش رو زمین نمی ذاره و دعاشو مستجاب می کنه‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪81‬‬


‫یادمه یه مدتی توی دهات اطراف ساوه می گشتم که یه روز یه آخوند با پراید اومد دنبالم‪ ،‬بهش‬ ‫خبر داده بودن که مسعود عراقی اینجاس اونم گازشو گرفته بود و یه راست اومده بود دهات‬ ‫گفت باید همراهش برم ساوه و مشکلش رو حل کنم‪ .‬اولش ترسیدم و خواستم یه جوری از‬ ‫دستش فرار کنم ولی کم کم متوجه شدم خره‪ ،‬از این آخوند بیسواداس که الکی به یه نون و‬ ‫نوایی رسیده و چیزی بارش نیست‬ ‫باهاش رفتم ساوه‪ ،‬توی راه برام گفت که زنش حامله نمی شه‬ ‫گفتم غمت نباشه که نسخه ات پیش مسعوده‬ ‫یه خونه دو طبقه داشت ‪ ،‬بعد ازاینکه توی طبقه اول ازم کلی پذیرایی کردن‪ ،‬زنشو که چادر‬ ‫سفید خال خال سرش بود و روشو طوری گرفته بود که گوشه چشمش رو هم نمی شد دید‪ ،‬بردم‬ ‫طبقه باال‪ .‬به آخونده گفتم این دعا دو ساعت کار داره آرامش و سکوت می خواد‪ ،‬شما این پایین‬ ‫بشین سر نماز‪ ،‬مبادا از سر جانماز پا شی ها ‪ ،‬دعا باطل می شه ‪ ،‬اثر نمی کنه‬ ‫رفتیم طبقه باال در رو بستم پرده ها رو هم کشیدم و مشغول شدم‪...‬‬ ‫زیر اون چادر سفید خال خال‪ ،‬یه دختر بچه شونزده‪ ،‬هفده ساله تپل مپل بود‬ ‫ولی عاقل و بالغ ‪ ،‬توی تمام اون مدت جیک نزد و گذاشت من تر و تمیز دعاشو بنویسم‬ ‫وقتی اومدم پایین برام نا نمونده بود‪،‬ولی آخونده هنوز سر نماز بود و دوال و راست می شد‬ ‫پنج هزار تومن همون روز بهم داد‪ ،‬پونزده هزارتومن هم دو سه ماه بعدش که زنش حامله شد‬ ‫مسعود چون فارسی رو مثل ما حرف می زد و می فهمید دوست داشت قاطی گفتگو با ایرانی ها‬ ‫بشه ولی ارسالن و لقمان و جمشید بهش محل نمی ذاشتن‪ .‬فقط پسرخاله ها گاهی باهاش گپ‬ ‫می زدن و شوخی می کردن‬ ‫مسعود به خاطر حامله کردن زنهای ایرانی توی زندون نبود ‪ ،‬می گفتن سر زن و دخترشو بریده‬ ‫انکار نمی کرد که اونا رو به قتل رسونده ولی نمی گفت چرا‬ ‫رضا و قاسم سر به سرش می ذاشتن و مسعود غیرتی صداش می کردن‪ ،‬به خنده می گفتن‬ ‫زنش با دخترش رابطه داشته اینم غیرتی شده سر جفتشونو بریده‪ ،‬مسعود هم بهشون فحشای‬ ‫ناموسی می داد و می گفت بعید نیست که این دو تا بچه های من باشن‪ ،‬توی دهاتای اطراف‬ ‫قزویین کم زن حامله نکردم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪82‬‬


‫فصل بیست و پنجم‬ ‫خدا خیلی کم جنبه اس ‪ ،‬من معموال ازش چیزی نمی خوام‪ ،‬چون میدونم یا اون چیز رو‬ ‫بهم نمی ده‪ ،‬یا اگه سر حال باشه و بده چند برابرشو پس می گیره‬ ‫ولی وقت خواب توی زندون سلیمانیه دست به دامنش شدم‪ ،‬حاظر بودم هرچی می خواد بهش‬ ‫بدم‪ ،‬دست‪ ،‬پا‪ ،‬چشم اما از اون هلفدونی بیام بیرون‬ ‫مسئولین سلول که توی در توالت نشسته بودن اومدن البه الی جمعیت و هممون رو مجبور‬ ‫کردن کف سالن که از سیمان زبر ناخالص بود دراز بکشیم‪ ،‬باورم نمیشد که بشه اون جمعیت رو‬ ‫توی اون سالن کوچیک خوابوند چون جا برای خوابیدن به شکل طبیعی موجود نبود باید از پهلو‬ ‫دراز می کشیدیم و پاهامون رو صاف صاف می‬ ‫ذاشتیم که جای زیادی نگیره‪ ،‬اگه کسی زانوهاشو خم می کرد‪ ،‬با لگد می زدن توی پاش که‬ ‫جمشون کنه‬ ‫مثه کفش که لنگه به لنگه توی جعبه میذارن ما رو هم لنگه به لنگه دراز کردن‬ ‫یک نفر سرش رو می ذاشت پایین و یک نفر باال‪ ،‬چوب کبریتهایی که یکی در میون‪ ،‬سر و‬ ‫ته توی جعبه چیده بشن‪ ،‬اینجوری هم جای کمتری می گرفتیم و هم اینکه کسی نمی تونست‬ ‫ترتیب کسی دیگه رو بده‬ ‫بدترین قسمت ماجرا دستم بود که باید می ذاشتم زیرم که جا نگیره‪ ،‬اولش غیر ممکن بود و‬ ‫اونقدر آزارم داد که از همون خدای کم جنبه‪ ،‬طلب مرگ کردم ولی بعد به مرور چنان خواب رفت‬ ‫که فراموشم شد و به درد‬ ‫پاهام که روی هم بودن و تکون نمی خوردن فکر کردم‪.‬‬ ‫درد فیزیکی دست و پا بدترین قسمت ماجرا نبود از اون بدتر یه جفت کف پایی بود که توی‬ ‫صورتم می لولید‪ ،‬چرک و کثیف‪ ،‬سعی می کردم دهنم رو ازشون دور نگه دارم ولی پشت سرم‬ ‫هم جای چندانی نبود و یک جفت کف پای دیگه پس کله ام رو قلقلک می داد‬ ‫به جای متکا هم به هر کس یه تیکه پتوی زبر سربازی داده بودن که پوست گردنمو عین پشم‬ ‫شیشه می خراشید تراژدی زمانی تکمیل شد که فهمیدم حق نشستن هم ندارم یعنی اگه خوابم‬ ‫نبره باید تا صبح در همون حالت بمونم و حتی سرم رو هم نباید بلند کنم‬ ‫قبل از اینکه نور رو کم کنن ‪ -‬زندان برق داشت و از قاعده چهار ساعت برق در شبانه روز‬ ‫مستثنی بود‪ -‬تلویزیون کوچکی رو که ته اتاق به دیوار باالی توالت نصب بود روشن کردن و‬ ‫برامون فوتبال گذاشتن‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪83‬‬


‫یه بازی قدیمی از لیگ اسپانیا اونم از وسط نیمه دوم‬ ‫یه طرف بازی بارسلون بود و از هنرنمایی هریستو استویچکوف فهمیدم که حداقل مال ده سال‬ ‫پیشه‬ ‫زندانی ها با بی میلی بازی رو نگاه می کردن و طبعا کسی بابت گلی که ده سال پیشتر زده شده‬ ‫بود هیجان نشون نمی داد‬ ‫خوشبختانه بیست دقیقه بعد تموم شد و کانال رو عوض کردن‪ .‬اینبار فیلمی رو از وسطش تماشا‬ ‫کردیم کهچند تا بازیگر زن خوشگل داشت‪ .‬کیفیت پخش فیلم باور کردنی نبود انگار از روی‬ ‫نسخه خط خطی شده وی اچ اس پخش می شد تمام مدت باالی تصویر لرزش داشت و رنگ‬ ‫فیلم هم هی می پرید‬ ‫از اون جالب تر اینکه قسمتهایی که بازیگرای زن لخت می شدن یا به یه صحنه سکسی می‬ ‫رسید فیلم با دور تند‬ ‫پخش می شد یعنی یه نفر توی استودیوی پخش نشسته بود و صحنه های مسئله دار!! رو با‬ ‫دور تند می زد که بره‪ ،‬اما از طرف دیگه یکی دو تا از صحنه های بزن بزن رو عقب زد و دوبار‬ ‫دیدیم‬ ‫اولش فکر کردم که این تلویزیون ویژه خود زندانه ولی روزای بعد فهمیدم که یکی از شبکه‬ ‫های سراسری کردستان عراقه و همیشه همون کیفیت رو داره‬ ‫هنوز فیلم تموم نشده بود که یهو یکی از زندونی ها از جاش بلند شد و شروع کرد به عربده‬ ‫کشیدن من از فرصت استفاده کردم و نیم خیز شدم که هم ببینم چه خبره و هم حرکتی به دست‬ ‫و پام داده باشم که یکی از زندونی ها با دست فشارم داد و برم گردوند به حالت اول‬ ‫مگه کتک دلت می خواد بگیر بخواب‬ ‫اینو آهسته بهم گفت و ساکت شد‪ ،‬از لحظه ایکه زندونیه عربده کشید تا لحظه ای که از در‬ ‫بردنش بیرون بیست ثانیه هم نشد‪ ،‬تا بلند شد و دهن باز کرد زندان بانها همه رو لگد کردن و‬ ‫پریدن سرش ‪ ،‬گرفتنش و همونجوری کشون کشون از روی سر و کله جماعت بردنش بیرون ‪،‬‬ ‫پشت بندش از توی حیاط سر و صدا راه افتاد و صدای شالق‪...‬شرق‪...‬شرق‪...‬شرق‬ ‫دو سه نفر جلوتر از من ارسالن خوابیده بود از اغتشاش حاصل استفاده کردم و ازش پرسیدم‬ ‫چی شده‬ ‫هیچی‪ ،‬اینجا هرشب یکی خل می شه تا کتک نخوره حالش نمیاد سرجاش‪ ،‬بخواب االن صداها‬ ‫می افته‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪84‬‬


‫همین هم شد دو سه دقیقه بعد زندانبانها برگشتن و رفتن در توالت سر پستشون نشستن‪ ،‬اما‬ ‫خبری از زندانی عربده جو نشد‬ ‫فرداش فهمیدم هرکی از فشار توی این اتاق به تنگ میاد وعربده می کشه ‪ ،‬می برن می زننش‬ ‫و دو سه روز می اندازنش توی سلول انفرادی‬ ‫اما سلول انفرادی هم توی اون زندان معنی دیگری داشت‪ ،‬منظور از انفرادی در واقع یه سوراخ‬ ‫تنگ‪ ،‬شکل تنور نونوایی بود که زندانی رو توش فرو می کردن‪-‬مثه شمشیری که بره توی‬ ‫غالف‪ -‬و می ذاشتن بمونه تا حالش جا بیاد‬ ‫رضا گفت که یکبار به خاطر کتک کاری با زندانبان هفده روز انداختنش اون تو و توی اون‬ ‫هفده روز بزرگترین آرزوش این بوده که برش گردونن توی همین اتاق‬ ‫برام توضیح داد که بعد از هفده روز وقتی برش گردونن اینجا‪ ،‬از زور خوشحالی گریه کرده‪.‬‬ ‫فکر می کنم ساعت ‪ 12‬بود که دیگه تلویزیون خاموش شد و همه به خواب رفتن به جز من‬ ‫باورم نمی شد که بعضی ها توی اون وضعیت نه تنها خوابشون برده بود بلکه خروپف هم می‬ ‫کردن‬ ‫من بیدار موندم تا حتی نگهبان کنار در توالت هم روی چهارپایه کوچیکش خوابش برد‬ ‫اون شب اول عجیبترین شب زندگیم بود مثه ماهی ساردین مثه کیلکا‪ ،‬همه کنار هم توی‬ ‫قوطی بودیم‬ ‫یاد فیلم مستندی از جنگ جهانی دوم افتادم که درباره یکی از افسران نازی بود که بهش می‬ ‫گفتن ساردین پکر یعنی کسی که ساردین درست می کنه‪ .‬کار افسره این بود که یهودی ها رو‬ ‫هزارتا هزارتا می کشت و به همین ترتیب که ما خوابیده بودیم جنازه هاشون رو توی گودال می‬ ‫چید از پهلو و سر وته‪ .‬یک بار این افسره طی دو سه روز سی هزارتا رو قتل عام کرد و ازشون‬ ‫ساردین ساخت‪ ،‬بزرگترین ساردین دنیا !!! ولی خب خوشبختانه ما فقط صد نفر بودیم و با اینکه‬ ‫ساردینمون کرده بودن ولی هنوز نفس می کشیدیم و حتی خروپف می کردیم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪85‬‬


‫فصل بیست و ششم‬ ‫دلم برای وقتی که توی کوچه با بچه ها هفت سنگ بازی می کردم و قد ام به قدری کوتاه بود‬ ‫که از آدم بزرگ ها فقط پاهاشون رو می دیدم ‪ ،‬تنگ شده‪.‬‬ ‫دلم برای وقتی که بابام داد می زد‪ :‬ساکت‪ ،‬دارم اخبار می بینم و من بدون توجه به اینکه کجا‬ ‫جنگه و کدوم دیکتاتور وقت مرگشه‪ ،‬با خواهرم به کتک کاری ادامه می دادم‪ ،‬تنگ شده‪.‬‬ ‫‪...................‬‬ ‫جلویی ام‪ ،‬یعنی اون که شصت پاش توی حلقم بود‪ ،‬نفس تنگی داشت و مثه پنکه پره شکسته‬ ‫خر خر می کرد‪.‬‬ ‫پشت سری ام اون که کف پاش گردنمو قلقلک می داد‪ ،‬خارشک گرفته بود و هی دست آزادشو‬ ‫می کرد الی خشتکش و تخماشو می خاروند‪ ،‬اولش فکر کردم قصد و غرضی داره و اون کاره‬ ‫اس‪ ،‬ولی بعد فهمیدم که بیچاره کپک زده و شپش گذاشته بسکه توی اون دخمه بوده‬ ‫‪.................‬‬ ‫ولی نه! فصل بیست و ششم رو فعال بی خیال‪ .‬دلم می خواد اول فصل بیست و هفتم رو‬ ‫بنویسم بعدش برمی گردم و این فصل رو تموم می کنم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪86‬‬


‫فصل بیست و هفتم‬ ‫بعد از پایان جنگ عراق با ایران‪ ،‬صدام حسین شمشیرش رو‪ ،‬به روی مردم خودش کشید و‬ ‫فاجعه بزرگ انفال رو پیش آورد‪ .‬صدام برای عرب نشین کردن کل استان کرکوک و حوالی‬ ‫اون ‪ ،‬حدود دویست هزار کرد بارزانی و گرمیانی رو قتل عام کرد‪ .‬این آمار به روایت کردها تا‬ ‫هشتصد هزار نفر هم ذکر شده‪ .‬قتل عام انفال یکی از بزرگترین نسل کشی های سالهای اخیره‬ ‫که سازمانهای دفاع از حقوق بشر تا مدتها چشمشون رو به روش بستن و فقط بعد از دستگیری‬ ‫صدام بود که مثه غده چرکی سر باز کرد و دادگاهی براش به راه افتاد‪.‬‬ ‫جلسات این دادگاه دقیقا مصادف شد با زمانی که من عراق بودم‬ ‫هرشب بخشی از این دادگاه از تلویزیون پخش می شد و اگه در ساعت پخشش برق قطع نبود‪،‬‬ ‫می شد جلسات رو دنبال کرد‪.‬‬ ‫جلسات دادگاه به زبان عربی و کردی بود و من توی زندان یکی از این جلسات رو دیدم‪ .‬جلسه‬ ‫ای که لقمان برام ترجمه اش کرد‪.‬‬ ‫در اون جلسه از دادگاه‪ ،‬زن میانسالی که آدرس یک گور دسته جمعی رو داده بود‪ ،‬به عنوان‬ ‫شاهد در جایگاه شهود حاظر شد و تعریف کرد‪:‬‬ ‫سربازان صدام به روستای ما حمله کردن و همه اهالی ده رو از خونه هاشون کشیدن بیرون‪،‬‬ ‫زنها و مردها رو از هم سوا کردن و مردها رو بالفاصله‪ ،‬همون جا‪ ،‬جلوی چشم ما تیر بارون‬ ‫کردن ‪ ،‬اونا حتی پسر بچه های ده دوازده ساله رو هم کشتن‪ .‬بعدش از بین ما زنها‪ ،‬دخترهای‬ ‫جوون و زیبا رو جدا کردن و با یه ماشین بردن به جایی که ما هیچوقت نفهمیدیم کجاست و‬ ‫هنوز هم نمی دونیم‪ .‬باقی ما زنها رو که زیبا یا جوون نبودیم‪ ،‬دسته دسته توی اتاقک پشت‬ ‫تریلی چپوندن و کنسرو کردن‪ .‬بعد در اتاقک رو بستن و راه افتادن به سمت مقصدی نامعلوم‬ ‫پشت اون تریلی و داخل اون قفش تنگ‪،‬که شاید صدتامون رو جا داده بودن‪ ،‬جای نشستن نبود‪،‬‬ ‫هوای تازه هم از هیچ کجا وارد نمی شد به طوریکه بعد از یکی دو ساعت از زور گرما و کمبود‬ ‫اکسیژن همه به حالت خفگی افتادیم‬ ‫در میون ما زنی بود که دو تا دختر داشت یکیشون یک ساله بود وتوی بغلش و دومی هفت‬ ‫ساله و البه الی جمعیت‪ .‬دختر یکساله فشار بیش از حد داخل اتاقک رو تحمل نکرد و همون جا‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪87‬‬


‫توی بغل مادرش از گرمازدگی یا خفگی مرد‬ ‫مادره باورش نمی شد که بچه اش مرده‪ ،‬جنازه رو همونطور محکم بغل کرد و به خودش فشرد‬ ‫تا رسیدیم به جایی که قرار بود برسیم‪ .‬سربازها هممون رو پیاده کردن و بردن داخل یک سوله‬ ‫سیمانی که در ایام جنگ با ایران ساخته بودن‪ ،‬دورتادور اون سوله پر از سیم خاردار بود‬ ‫مادره از جنازه دخترش دست نمی کشید واون تکه گوشت بی روح رو محکم به خودش‬ ‫چسبونده بود‪ ،‬می دونستیم که توی اون گرما جنازه زود فاسد می شه و بو می گیره و باید فکری‬ ‫به حالش بکنیم‪ .‬به زنه گفتیم جنازه رو رها کن و بچسب به اون یکی دخترت‪ ،‬اولش زیر بار‬ ‫نرفت ولی بعد از اینکه یکی از زنها با زبون بازی و کلک جنازه دخترک رو از بغلش کشید بیرون‬ ‫و گفت که می خواد خاکش کنه‪ ،‬قبول کرد و اون یکی دخترش رو به سینه اش چسبوند و زار زار‬ ‫زد زیر گریه‬ ‫همون زنی که جنازه رو گرفته بود به یکی از سربازای پشت در گفت که می خواد بره و جنازه رو‬ ‫خاک کنه ولی سربازه‬ ‫اجازه نداد و گفت‪ :‬جنازه رو بده خودمون خاک می کنیم‪ .‬زنه هم جنازه رو داد و سربازه رفت‬ ‫چند ساعت بعدش بهمون اجازه دادن که در صورت نیاز به دستشویی یکی یکی با کسب اجازه‬ ‫از نگهبان‪ ،‬سوله رو ترک کنیم و پشت دیوارهاش قضای حاجت کنیم‪ ،‬اما اولین زنی که بیرون‬ ‫رفت‪ ،‬وحشت زده برگشت و به ما گفت اگه مادر دختره خواست بره بیرون نذارین‪ ،‬تا هوا تاریک‬ ‫نشده همین داخل نگهش دارین چون جنازه بچه اش رو پرت کردن الی سیم خاردارها و چند تا‬ ‫سگ دارن می خورنش‬ ‫اونشب با هر کلکی که بود مادر بچه رو سرگرم کردیم و نذاشتیم بره بیرون ولی چند روز بعد‬ ‫دختر هفت ساله اش هم مریض شد و مرد‬ ‫اینبار هم سربازها جنازه رو بردن که خاک کنن‪ ،‬ولی مثه دفعه قبل پرتش کردن همون جا پشت‬ ‫سیم خاردارها و اینبار مادره جنگ سگها رو بر سر جسد دخترش دید‬ ‫با تمام تالشی که کردیم نتونستیم مانع بیرون رفتنش بشیم و رفت و اونجا پشت سیمهای‬ ‫خاردار ایستاد و تماشا کرد که چطور سگها دخترش رو تا ته خوردن و سر استخونهاش جنگیدن‪.‬‬ ‫وقتی برگشت داخل سوله به مدت دو روز تمام با دهن نیمه باز به یک گوشه خیره شد طوری که‬ ‫به زور‪ ،‬اندک غذایی رو که بهمون می دادن توی حلقش می ریختیم‬ ‫اما روز سوم یهو سکوتش رو شکست و زد زیر خنده‪ ،‬به قدری بلند می خندید که نمیتونستیم‬ ‫جلوی دهنشو بگیریم وبالخره سربازها ریختن داخل سوله و گرفتنش به باد کتک با پوتین و‬ ‫قنداق تفنگ‪ ،‬ولی هر چی زدنش دست از خنده برنداشت تا یکی از سربازها گلنگدن رو کشید و‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪88‬‬


‫یه گلوله زد توی سرش‬ ‫جنازه خودش رو هم همون جایی پرت کردن که جنازه دخترهاش رو انداخته بودن‬ ‫در تمام مدتی که این زن مشاهداتش رو تعریف می کرد صدام روی صندلیش در دادگاه نشسته‬ ‫بود و کوچکترین عکس العملی نشون نمی داد‬ ‫اون زن از معدود نجات یافته های کمپ بود که بعد از ماه ها مقاومت‪ ،‬یک روز صبح متوجه‬ ‫میشه هیچ سربازی دور و بر سوله نیست و دل رو می زنه به دریا و از اونجا فرار می کنه‪ .‬بعد از‬ ‫مدتی سرگردونی در کویر‪ ،‬به شیعه های چادر نشین می رسه و مورد استقبالشون قرار می گیره و‬ ‫همون‬ ‫جا می فهمه که آمریکا به عراق حمله کرده و نسل کشی کردها علی الحصاب متوقف شده و به‬ ‫همین دلیل سربازها کمپ رو ترک کردن‬ ‫بعد از اظهارات این شاهد‪ ،‬تصاویری از گور دسته جمعی مردم همون روستا نشون داده شد و‬ ‫بقایای اون کمپ که هنوز دورش پر از سیمهای خاردار بودو اطرافش پر از اسکلت‪.‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪89‬‬


‫ادامه فصل بیست و ششم‬ ‫هفت ساعت‪ ،‬زمان زیادیه‪ ،‬بیست و پنج هزار و دویست ثانیه اس‪ .‬من تمام اون بیست و پنج‬ ‫هزار و دویست ثانیه رو شمردم تا صبح شد و زندانبانها باقی زندانی ها رو هم ‪ -‬مثه من ‪ -‬بیدار‬ ‫کردن‪.‬‬ ‫قفل شده ها دوباره رو به دیوار نشستن و ما مثه روز قبل همونطور مرغوار دور هم چمباتمه زدیم‬ ‫دقایقی بعد‪ ،‬وقت صبحونه شد‪.‬‬ ‫به هر کدوممون یه تیکه نون و یه قالب کره کوچیک دادن‬ ‫با اینکه از روز قبلش چیزی نخورده بودم ولی هنوز اشتها نداشتم‪ ،‬نون و کره رو دادم به لقمان و‬ ‫به جاش ازش سیگار گرفتم‬ ‫پک اول و دوم رو زدم و تازه داشتم حالشو می بردم که در باز شد و یکی داد زد‪:‬‬ ‫علی‪-‬رضا‪-‬مهدی‬ ‫سیگار نصفه رو دادم به بغل دستیم و‬ ‫اینبار بدون اینکه از کسی خداحافظی کنم‪ ،‬به سرعت خودمو به در خروجی رسوندم‪.‬‬ ‫دیدن آفتاب‪ ،‬لذت بخش بود‪ .‬دیدن خورشید سوزان و درخشان ‪...‬دستامو جلو بردم که سربازه‬ ‫دستبند بزنه و سرمو رو به آسمون گرفتم‪ .‬در حالیکه چشمام زیر نور تند خورشید تنگ شده بود‪،‬‬ ‫نفس عمیقی کشیدم و هوای داغ اما تمیز رو توی ریه هام فرو دادم‬ ‫لحظاتی بعد توی همون اتاق بازجویی کذایی بودم‪ .‬برای بار سوم در کمتر از بیست و چهار‬ ‫ساعت‪ .‬اینبار بازجوم یه جوون الغر عینکی بود که عالقه عجیبی به یادداشت کردن جز به جز‬ ‫صحبتهای من داشت و برخالف قبلی ها کنار پنجره باز نشسته بود‪.‬‬ ‫اولش به نظر آدم معقولی اومد ولی بعد چنان‬ ‫سوالهای پرت و پالیی ازم پرسید که مجبور به قصه گویی شدم‬ ‫تا حاال شده ویدیویی از القاعده یا بن الدن دیده باشی و فکر کنی که طرز تفکرش درسته و‬ ‫حق به جانبشه؟‬ ‫نه! به اینجور فیلما عالقه ندارم‪.‬‬ ‫چرا نه؟ چرا به این فیلما عالقه نداری؟‬ ‫جاکش مگه ویدیوهای ته غاری بن الدن فیلمن که بهشون عالقه داشته باشم‪-‬‬‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪90‬‬


‫طبعا اینو نگفتم به جاش جواب دادم‪ :‬چون بن الدن و القاعده برام مهم نیستن و بهشون عالقه‬ ‫ندارم‪.‬‬ ‫پس به چه فیلمهایی عالقه داری؟‬ ‫بیشتر به فیلمهای جیم جارموش و برادران کوهن عالقه مندم‬ ‫کیا؟ برادران چی؟‬ ‫جیم جارموش و برادران کوهن‬ ‫کجایی هستن اینا؟ ارتباطشون با هم چیه؟ با القاعده و بن الدن چه جوری آشنا شدن؟‬ ‫کی؟ جیم جارموش با القاعده‪!!...‬؟‬ ‫سوال و جوابها به همین اندازه بی معنی بود‪ ،‬من قصد نداشتم که مسخره اش کنم‪ ،‬اصال توی‬ ‫اون شرایط دل و دماغ و نای این کار رو نداشتم ولی بیچاره خیلی پرت بود و چرند و پرند می‬ ‫پرسید منم چون جوابی برای سوالهاش نداشتم‪ ،‬هر چی به ذهنم می رسید می گفتم‪ .‬تند تند‬ ‫یادداشت می کرد و سر می جنبوند انگار کار مهمی کرده و قراره از البه الی این اعترافات نکات‬ ‫بسیار مهمی در باره فعالیت بن الدن و دار و دسته اش کشف بشه و به امید خدا دیگه اصل و‬ ‫اساس تروریزم از جامعه جهانی کنده بشه‬ ‫وسط بازجویی‪ ،‬وقتی اعترافاتم به ده پونزده صفحه مکتوب رسید‪ ،‬یهو هوا شوخیش گرفت و‬ ‫یک باد تند اومد و تمام کاغذهایی رو که این بابا با دقت و خوش خط نوشته بود با خودش از‬ ‫پنجره برد‪.‬‬ ‫بعضی از صحنه های زندگی هیچوقت از یاد آدم نمی ره واین تصویر مسخره هم از همون‬ ‫هاست‪ ،‬تصویر بازجوی جوانی که دنبال چند ورق کاغذ‪ ،‬دور اتاق می دوه و فقط موفق می شه‬ ‫یکی دو تاش رو بگیره‪.‬‬ ‫بعد با استیصال نگاهشون می کنه و چون شماره صفحه ندارن و ارتباطشون رو با هم درک نمی‬ ‫کنه مچاله شون می کنه و می اندازه توی سطل‬ ‫من خوشحال شدم که برگه ها رو باد برد چون بازجو که احساس می کرد مردونگی اش با یه‬ ‫باد چسکی به فنا رفته خیلی جدی و خشک گفت که باید از نو شروع کرد‪،‬و این یعنی حداقل‬ ‫یکی دو ساعت دیگه از اون دخمه بو گندو دور می موندم و می تونستم از لذت نشستن در اتاقی‬ ‫که فقط یکنفر دیگه به جز من داخلش بود بهره مند بشم‬ ‫دوباره شروع شد‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪91‬‬


‫تا حاال شده کسی ازت بخواد بسته ای رو جابه جا کنی که از محتویاتش خبر نداشته باشی؟‬ ‫نه نشده‪،‬‬ ‫چرا نشده؟‬ ‫چون من فقط بسته های خودمو که می دونم توش چیه جا به جا می کنم‬ ‫خب معموال توی بسته هات چیه؟‬ ‫چیزای مهمی نیست کاغذ و خودکار و مجله و چه می دونم ‪ ،‬واهلل من اصال بسته جا به جا نمی‬ ‫کنم؟‬ ‫مگه می شه؟‬ ‫آره به خدا می شه‪ ،‬من اصال یادم نیست کی بود آخرین بار که یه بسته رو جا به جا کردم‬ ‫حاال اگه فرض کنیم یکی ازت خواسته باشه بسته ای رو جا به جا کنی‪ ،‬چی کار می کنی؟‬ ‫هیچی ازش می پرسم توی بسته چیه‪ ،‬خودمم هم اگه بسته ای به کسی بدم ببره جایی‪ ،‬حتما‬ ‫بهش می گم توش چیه و اگه شکستنی باشه روی جعبه اش می نویسم که مراقب باشه زمین‬ ‫نخوره‬ ‫‪...‬‬ ‫وقتی دیگه سوالی به ذهنش نرسید برگه ها رو با کلیپس به هم چسبوند و گذاشت الی پرونده‬ ‫ام که قطرش‪ ،‬تزایدی باال می رفت‪ .‬بعدش صدا زد‪ ،‬سربازه اومد و به دخمه برم گردوند‬ ‫ورودم به دخمه اینبار با یه اتفاق پیشبینی نشده دیگه همراه شد‪ ،‬در غیابم یکی از زندانی ها‬ ‫ادعا کرده بود که منو توی تلویزیون دیده و می شناسه!!! من هیچوقت تا اون موقع توی هیچ‬ ‫تلویزیونی نبودم و طرف اشتباه گرفته بود‬ ‫‪.........................‬‬ ‫عرب بود‪ ،‬سی ساله ای که چروکهای صورتش سنش رو بیشتر نشون می داد‪ ،‬در غیابم ‪ -‬وقت‬ ‫بازجوئی ‪-‬ادعا کرده بود که منو می شناسه و توی تلویزیون دیده‪.‬‬ ‫یکی بود که می رفت پوستر فروشی ها و با اعتماد به نفس زیاد می پرسید‪ :‬پوستر تمام قد منو‬ ‫دارین؟ فروشندها می گفتن نه! طرف مشتشو می کوبید رو میز و می گفت‪:‬عجب! پس شما هم‬ ‫تموم کردید!‬ ‫منم همون کار رو کردم بهش نگفتم اشتباه گرفته و منم یه بدبختی هستم مثه خودش‪ ،‬به‬ ‫جاش با اعتماد به نفس گفتم‪ :‬آره‬ ‫خودمم‪ ،‬پس شما هم منو شناختین‪...‬قرار بود پنهون بمونه‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪92‬‬


‫توی زندگی یک چیز رو یاد گرفتم‪ ،‬وقتی می گی نه‪ ،‬هزار تا در رو می بندی ‪ ،‬درهایی که لزوما‬ ‫پشتش مستراح نیست‪.‬‬ ‫مرد جوون گل از گلش شکفت و دست به دامنم شد‪ .‬التماس می کرد که وقتی ماموریتم تموم‬ ‫شد و رفتم بیرون برای نجاتش تالش کنم‪ ،‬بیچاره توی اون سن پایین سه تا زن و ده تا بچه‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫می گفت بهش تهمت زدن و بمب گذار نیست قسم می خورد که هرگز آزارش به یک مورچه‬ ‫هم نرسیده ولی حاال براش پرونده درست کردن که چهل نفر رو کشته‬ ‫یادم نیست‪ ،‬اونی که حرفاشو برام ترجمه می کرد لقمان بود یا جمشید‪ ،‬ولی وقتی رسید به‬ ‫قسمتی که گفت سه تا زن داره زیر لب به فارسی گفت ‪ ،‬خار فالن رو باید از اونجاش دار بزن‬ ‫با دقت به حرفاش گوش می کردم و هر جا الزم بود لبخند می زدم یا برعکس چهره ام رو در‬ ‫هم می کشیدم ‪ ،‬ولی در عین حال دلم مثه سیر و سرکه می جوشید‪ .‬نه می دونستم که چقدر‬ ‫توی اون دخمه خواهم موند و نه ایده ای از اندازه و شکل و نحوه مجازات احتمالی خودم داشتم‪.‬‬ ‫با این وجود با اعتماد به نفسی که هنوز هم نمی دونم از کجا اومده بود سراغم ‪ -‬حرفاشو که‬ ‫تمام و کمال زد و تموم کرد‪ -‬بهش گفتم‪:‬‬ ‫اسم و مشخصاتت یادم می مونه‪ ،‬رفتم بیرون حتما توی مطبوعات مطرح می کنم‬ ‫‪...........‬‬ ‫بچه های مواد فروش کلی با این قضیه حال کرده بودن و مرتب بهم سیگار می دادن‪ ،‬جمشید‬ ‫می گفت ما ایرانی ها هممون آدم حسابی هستیم‪ .‬ببین یک دونه ایرانی تروریست اینجا نیست‪.‬‬ ‫هممون یا مواد فروشیم یا خبرنگار ‪ ،‬ملت با فرهنگ یعنی همین دیگه‪ .‬رضا هم تصمیم گرفت یه‬ ‫حال اساسی بهم بده‪.‬‬ ‫تو از دیروز تا حاال اصال چیزی خوردی؟‬ ‫نه نخوردم‬ ‫رفت سراغ نگهبان و بهش پول داد که برامون تخم مرغ سفارش بده‪ ،‬از قضا نگهبانه خودش‬ ‫تخم مرغ داشت‪ ،‬پول رو گرفت و چهار تا تخم مرغ به رضا داد‬ ‫بهش گفتم مگه اینجا آشپزی هم می شه کرد‬ ‫کله تکون داد و گفت چه آشپزیی هم‪ ،‬رستوران نایبه‪ ،‬صبر کن تا ببینی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪93‬‬


‫خیلی زود وقت ناهار شد و نگهبانه به من و رضا اجازه داد که بریم داخل توالت و بساط آشپزی‬ ‫رو به راه کنیم‬ ‫من هنوز مونده بودم که اجاق گازمون کجاست و کاسه کوزه مون رو سر چاهک توالت از کجا‬ ‫می خوایم ردیف کنیم که نگهبانه ده تا فندک از اون مدلی که گازش با فشار می زنه بیزون به‬ ‫عالوه یه کاسه فلزی و یه سه پایه کوتاه سیمی به رضا داد ‪ ،‬رضا یه تیکه کره که اونم از نگهبانه‬ ‫گرفته بود‪ ،‬انداخت داخل کاسه و کاسه رو گذاشت روی سه پایه فلزی‪ ،‬بعد سر نه تا از فندک ها‬ ‫رو طوری شکست که وقتی ضامنشون رو فشار می داد‪ ،‬گاز با فشار زیاد ازشون بیرون می زد‪.‬‬ ‫سنگ و چرخشون رو هم انداخت دور‪.‬‬ ‫من مثه گاوی که به پیانو نگاه کنه به دستای رضا خیره شده بودم‬ ‫چیه؟ مهندس فندک ندیدی؟فکر کردی ما از شکم ننمون مواد فروش اومدیم بیرون؟‬ ‫یه فندک داد دست من یکی هم خودش برداشت و با تنها فندکی که سرشو نشکونده بود‬ ‫آتیششون کرد و اشاره کرد که آتیشو بگیرم زیر کاسه‬ ‫‪ ،‬شعله آتیش فشار زیادی داشت و بلند بود‪ ،‬عین دستگاه جوشکاری‪ ،‬به همین دلیل ظرف یک‬ ‫دقیقه گاز فندک تموم شد‪ ،‬ولی کره توی کاسه روحسابی آب کرد و جلز و ولزشو در آورد‬ ‫بعد نوبت تخم مرغها شد هر چهار تا شو شکست و ریخت توی کاسه و دوتا دیگه از فندکها رو‬ ‫روشن کرد‬ ‫تخم مرغ زود نیمرو می شه‪ ،‬با مصرف شیش تا فندک‪ ،‬نهارحاضر شد‬ ‫نگهبانه جسد هشت تا فندک مصرف شده و همینطور دو تای دیگه رو تحویل گرفت و اجازه‬ ‫داد که کاسه تخم مرغ به دست‪ ،‬کالغ پر بریم بشینیم سر جامون‪ ،‬من واقعا نمی فهمیدم ایستاده‬ ‫راه رفتن چه ضرری برای کسی داشت که باید اونجوری جا به جا می شدیم‪ ،‬شاید می خواستن‬ ‫تحقیرمون کنن ولی مگه دیگه تحقیری بزرگتر از بودن توی همون سوله وجود داشت؟‬ ‫گفتم سوله‪ ،‬تصاویر غریبی اومد توی ذهنم از دادگاه انفال‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪94‬‬


‫فصل بیست و هفتم‬

‫انفال‬ ‫(رجوع کنید به فصل بیست و ششم)‬

‫فصل بیست و هشتم‬ ‫بیدار می شم‪ ،‬سیگار می کشم‪ ،‬دوش می گیرم‪ ،‬لباس می پوشم‪ ،‬از خونه می رم بیرون‪ ،‬پیاده‬ ‫روی می کنم‪ ،‬سوار قطار می شم‪ ،‬دخترهای داخل قطار رو دید می زنم‪ ،‬از پله برقی می رم باال‪،‬‬ ‫قهوه می خرم‪ ،‬از ورودی محل کارم می گذرم‪ ،‬به دربون لبخند می زنم‪ ،‬با آسانسور باال می رم‪،‬‬ ‫کامپیوترم رو روشن می کنم‪ ،‬به همکارها که یکی یکی میان س‪...‬الم می کنم و ‪ ...‬من از تک‬ ‫تک این رفتارهای ساده و اجباری لذت می برم و احساس خوشبختی می کنم‪ ،‬چون زندگی‬ ‫می تونه به آدم طوری سخت بگیره که حتی روزمره ترین رفتارها به شکل رویا دربیان وانجام‬ ‫دادنشون بشه حسرت‬ ‫باید انگلیسی یاد بگیرین‬ ‫که چی بشه؟‬ ‫بتونین انگلیسی حرف بزنین دیگه‬ ‫که وقت اعدام اشهدمون رو اینگلیسی بگیم؟‬ ‫نه ‪ ،‬که وقتی از صلیب سرخ و حقوق بشر میان اینجا بازدید‪ ،‬بتونین باهاشون ارتباط برقرار کنین‬ ‫و از بدبختیتون بگین‬ ‫بعد از ناهار شدم معلم انگلیسی برو بچه های ایرانی و البته مسعود عراقی و همون بابا که ده تا‬ ‫بچه داشت‪.‬‬ ‫سعی می کردم بهشون یاد بدم که بگن‪ :‬وی آر نات انیمال‪ ،‬دیس پریزون ایز بیلد بای سام‬ ‫مادرفاکر شت هد ازهول‬ ‫تکرار این کلمات با لهجه های مختلف کردی و فارسی و عربی مایه خنده و سرخوشی بود و‬ ‫جمعمون روح پیدا می کرد‪.‬‬ ‫با اینکه معلوم بود بچه ها به محتوی جمله ها توجه ندارن و فقط از تکرار کردن کلمات با من‬ ‫لذت می برن ولی باز هم تجربه معلمی دلچسبی بود و می تونم بگم هیجان انگیزترین کالس‬ ‫درسی که توی عمرم داشتم همون بود‪ .‬چون بهتر از هر تفریح و سرگرمی و فیلمی از واقعیت‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪95‬‬


‫جدام می کرد‬ ‫سعی می کردیم آروم صحبت کنیم که نگهبانها نیان سراغمون‪ ،‬ولی خواه ناخواه توجه دور و‬ ‫بری ها جلب شده بود و قبل از زنگ تنفس عصرگاهی‪ ،‬تصمیم گرفتیم که موقتا تمومش کنیم و‬ ‫فارسی حرف بزنیم‬ ‫‪..............‬‬ ‫تنفس عصرگاهی همون بود که روز قبلش دیده بودم‪ ...‬در و باز کردن و به ما اجازه دادن که‬ ‫بریم توی حیاط برای بیست دقیقه پیاده روی‪.‬‬ ‫همه باید راه می رفتن‪ ،‬کسی حق نداشت داخل دخمه بمونه‬ ‫موقع قدم زدن حق حرف زدن با هم نداشتیم ‪ ،‬حق سیگار کشیدن نداشتیم‪ ،‬حق ایستادن یک‬ ‫گوشه رو نداشتیم و حق نگاه کردن به تنها پنجره ای که به دیوار طبقه باال بود رو هم نداشتیم‬ ‫چون‬ ‫بعدا فهمیدم که اونجا بازداشتگاه زنانه و حداقل صد تا هم زن توی اون ساختمون اسیرن‬ ‫مگه زنها هم تروریست می شن؟‬ ‫در حالیکه سرم پایین بود و شونه به شونه لقمان راه می رفتم خیلی آروم و زیر لب باهاش حرف‬ ‫می زدم‬ ‫آره زنها هم تروریست می شن نه اینکه خودشون بمب گذاشته باشن یا کسی رو کشته‬ ‫باشن‪ ،‬بیشترشون به طور غیر مستقیم با تروریست ها همکاری کردن‪ .‬اینجان که اعتراف کنن‬ ‫شوهراشون‪ ،‬بچه هاشون یا فک و فامیلشون چه غلطی می کردن‬ ‫زن ایرانی هم توشون هست‬ ‫فکر نمی کنم‬ ‫همینطور که قدم می زدیم‪ ،‬متوجه شدم که یک مرد ریشوی درب و داغونی رو دستبند زدن و‬ ‫نشوندن سه کنج یکی از دیوارها‬ ‫اون چرا نشسته اونجا‪ ،‬راه نمی ره‬ ‫کدوم؟‬ ‫اون یارو داغونه اون گوشه‬ ‫آهان اون‪ ،‬اون ایدز داره‬ ‫ایدز داره؟‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪96‬‬


‫آره کثافت ایدز داره‬ ‫خب مگه ایدز جرمه؟‬ ‫نه ولی توی کردستان خیلی بده‬ ‫چون بده جرمه؟‬ ‫خب فقط به خاطر ایدز داشتن که نگرفتنش‪ ،‬پنجاه تا بچه کوچیک رو هم آلوده کرده بیشرف‬ ‫ای خدا منو بکش همین یه قلم رو کم داشتیم بچه باز ایدزی!‬ ‫با وحشت پرسیدم این حرومزاده توی سلول ما که نیست؟‬ ‫هیس‪ ،‬نترس بابا ‪ ،‬بیچاره یک ساله توی انفرادیه گاهی میارنش بیرون یه آفتابی بخوره‬

‫فصل بیست و نهم‬ ‫من تا حاال نمردم که بدونم مردن سخته یا راحت‪ .‬ولی مدتیه که زندگی می کنم و‬ ‫می تونم بگم که زندگی کردن کار راحتی نیست‬ ‫‪...‬‬ ‫زانا نصرت شیخ عبدالکریم برزنجی‪ ،‬معروف به شیخ زانا‪...‬ماجرا از این قرار بود‬ ‫بعد از تنفس عصرگاهی و خوردن سوپ پوست مرغ و آموزش زبان انگلیسی به اعدامی ها‪،‬‬ ‫وقت دراز کشیدن به شیوه ماهی کیلکا و تماشای اجباری تلویزیون فرا رسید‪.‬دوباره با فشار‪ ،‬سر و‬ ‫تهمون رو یکی کردن و الی دل و روده همدیگه جامون دادن‪ .‬اینبار کسی که جلوی من خوابیده‬ ‫بود‪ ،‬یه مرد افغانی با لباس سنتی افغان و ریش مشکی بلند بود‪ .‬می شد به جای مالعمر به هر‬ ‫کسی قالبش کرد‬ ‫اما این مال عمر نسبت به اون یکی یه خوبی داشت‪ ،‬تک پا بود‪ .‬یعنی یک پاش قطع شده بود و‬ ‫طبعا پنجه و شصت پا نداشت که توی دهنم بره‪ .‬به جاش بو می داد پاشو تازه قطع کرده بودن‬ ‫و باندپیچی دورش آغشته به خونابه و داروی ضد عفونی بود و بو می داد‪ .‬نمی دونستم از اینکه‬ ‫دستم کمی آزادنتر از شب قبله و جای حرکت داره‪ ،‬خوشحال باشم‪ ،‬یا از اینکه بوی الش مرده‬ ‫ضد عفونی شده رو باید تا صبح تحمل کنم ناراحت‪...‬زیاد بهش فکر نکردم چون دقایقی بعد‬ ‫اتفاقی افتاد که حواسم رو به کلی از پای قطع شده و مال عمر منحرف کرد‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪97‬‬


‫تلویزیون روی کانال خبر بود و سر یکی از خبرها‪ ،‬زندانی ها همه ساکت شدن و چهارچشمی‬ ‫زل زدن به صفحه تلویزیون‪ ،‬من طبعا چیزی نمی فهمیدم ولی به قدری همه ساکت شده بودن‬ ‫که نمی تونستم از کسی بپرسم ماجرا چیه‪ .‬بعد از اینکه مجری خبر حرفهاش رو زد‪ ،‬فیلمی از‬ ‫تلویزیون رسمی کشور پخش شد که نمونه اش رو هرگز در هیچ کجای دنیا ندیدم‬ ‫مردی با ریش بسیار بلند با یک گونی بزرگ سفید می رقصید‪ ،‬داخل گونی یک نفر اسیر بود‬ ‫و پیچ و تاب بدن یک انسان رو می شد دید‪ .‬مرد ریش بلند فقط یک شورت به پا کرده بود‬ ‫که اون رو هم بعد از دو سه بار چرخ زدن با گونی‪ ،‬از پاش در آورد‪ .‬تلویزیون کردستان قسمت‬ ‫ناجور مرده رو بلر کرد‪ ،‬و به پخش تصاویر ادامه داد‪ .‬مرد ریش بلند‪ ،‬یک چاقوی بزرگ هم توی‬ ‫دستش داشت و بعد از اینکه کامال لخت شد دوباره گونی سفید رو به بغل کشید و اینبار بعد از‬ ‫هر چرخش یک ضربه با چاقو به گونی زد‪ .‬دقیقه ای بعد‪ ،‬گونی سفید به کلی خون آلود شد و به‬ ‫زمین افتاد ‪ ،‬ریشوی لخت‪ ،‬قربانیشو بلند کرد و دو سه بار دیگه باهاش چرخید و اینبار با همون‬ ‫چاقو‪ ،‬گونی رو پاره پاره کرد و بدن لخت مرد جوونی که غرق به خون بود از داخل گونی به زمین‬ ‫افتاد‪ ،‬ریشوی لخت روی بدن نیمه جان مرد افتاد و مشغول تجاوز شد‪ .‬تلویزیون کردستان کل‬ ‫صحنه رو بلر کرد و فقط صدای ناله و جان دادن مرد رو برای لحظاتی پخش کرد‪ ،‬این تصاویر‬ ‫کات خورد به تصویر دو مرد ریشو که یکیشون دوال شده بود و اون یکی ترتیبشو می داد و بعد‬ ‫صحنه آخر‪ ،‬چند مرد ریشوی دیگه بودن که داشتن قمه تیز می کردن و کنار دست یکیشون یک‬ ‫گوش بریده افتاده بود‪.‬بعد از پخش این تصاویر بالفاصله تصاویری از دستگیری یک مرد چاق‬ ‫ریشو پخش شد‬ ‫خبر که به پایان رسید آرامش زندان به هم خورد و همه با هم شروع کردن به حرف زدن‪ ،‬من‬ ‫به اطرافم نگاه کردم و متوجه شدم لقمان به فاصله دو نفر از من دراز کشیده‬ ‫آقا لقمان این چی بود نشون داد؟‬ ‫شیخ زانا بود؟‬ ‫شیخ زانا کیه؟‬ ‫زانا نصرت شیخ عبدالکریم برزنجی از پیروان دو باند تروریستی انصار السنه و انصار االسالم‪،‬‬ ‫فارق التحصیل دانشکده فنی و مهندسی و صاحب دو تا فرزند بود که سال گذشته بعد از‬ ‫دادگاهی که چهار سال طول کشید در استان هولیر کردستان اعدام شد‪ .‬شیخ زانا سرکرده یک‬ ‫گروه اسالمگرای افراطی بود که معتقد بودن‪ ،‬مسلمان واقعی باید تجربه هر نوع کاری رو داشته‬ ‫باشه اونا‪ ،‬شکنجه تجاوز‪ ،‬همجنس گرایی و سر بریدن رو نه تنها جایز‪ ،‬بلکه الزم می دونستن‪.‬‬ ‫شیخ زانا و دار و دسته اش در مدت ده سال‪ ،‬مردها و زن های فراوانی رو با شکنجه کشتن و از‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪98‬‬


‫مراحل مختلف شکنجه ها و تجاوز جنسی و سربریدن قربانیانشون فیلم گرفتن‪ .‬در فاصله جنگ‬ ‫اول و دوم آمریکا با عراق‪ ،‬کردستان دولت مشخصی نداشت و کسی به کسی نبود بنابراین زانا‬ ‫و افرادش بی دردسر جنایت کردن و طبق آمار غیر رسمی به جز افرادی که ربودن و تک تک‬ ‫به قتل رسوندن‪ ،‬چهارصد نفر رو هم توسط عملیات های تروریستی و بمبگذاری کشتن‪ .‬زانا با‬ ‫پخش کپی بعضی از فیلمها قصد داشت که جو وحشت و هراس در کردستان به وجود بیاره ولی‬ ‫این جو بین خود اعضا گروه هم حاکم بود‪ ،‬یاران زانا موظف بودن که با هم دیگه ارتباط جنسی‬ ‫داشته باشن و فقط به خاطر رضای خدا درد این ارتباط رو تحمل کنن و به این ترتیب در هر‬ ‫زمان آماده خدمت به دینشون باشن‪ .‬یکی از افراد گروه در اعترافاتش گفت که می ترسید از شیخ‬ ‫جدا بشه چون در سال ‪ 2000‬دوتا از اعضا گروه که خسته شده بودن و تصمیم داشتن بی خیال‬ ‫زندگی به اون شکل در کوه و کمر بشن و به ترکیه فرار کنن‪ ،‬توسط زانا کشته شدن‪ .‬شیخ زانا‬ ‫از همه اعضا خواست که به اون دو نفر تجاوز کنن و بعد از اینکه خودش هم همین کار رو کرد ‪،‬‬ ‫کشتشون و اجسادشون رو سوزوند‬ ‫حاال بعد از سالها جرم و جنایت به اسم دفاع از اسالم‪ ، ،‬آقای زانا نصرت شیخ عبدالکریم‬ ‫برزنجی و دار و دسته اش به دام افتاده بودن و تلویزیون کردستان هر چند وقت یکبار به بهونه‬ ‫دادگاهشون در ایالت هولیر تصاویری رو نمایش می داد که با استاندارد صدا و سیمای جهنم هم‬ ‫مجوز پخش تلویزیونی نمی گرفتن‬ ‫بوی پای تازه قطع شده و خونابه و چرکش یادم رفت‪ .‬به خصوص وقتی بعد از اخبار‪ ،‬تلویزیون‬ ‫بالفاصله یه فیلم احمقانه هالیوودی ‪ -‬مثه همه فیلمای آشغالی که توی آمریکا تولید می شه‪-‬‬ ‫گذاشت‪ .‬فیلمه راجع به یه مشت جوون بود که برای تعطیالت می رن توی یه جزیره و بعدش‬ ‫یکی یکی توسط یه مرتیکه روانی کشته می شن‪ .‬سعی می کردم چشمام رو ببندم و مزخرف‬ ‫تماشا نکنم ولی صداش میومد و متاسفانه دوبله به کردی هم نبود که نفهمم‬ ‫دلم برای فوتبال تاریخ مصرف گذشته تنگ شد‪ .‬کاش دوباره فوتبال نشون می دادن‪ .‬با خودم‬ ‫فکر می کردم شب قبل چه خوشبخت بودم‪ ،‬وقتیکه گل ده سال پیش استویچکوف رو می دیدم‬ ‫سعی می کردم به هیچی فکر نکنم ولی نمی شد و هی تصاویر پخش شده از دار و دسته زانا‬ ‫توی سرم رژه می رفت‬ ‫آقا لقمان‪ ،‬آقا لقمان‬ ‫دارم فیلم می بینم‪ ،‬چیه؟‬ ‫همه افراد این یارو زانا همون نه نفری بودن که دستگیر شدن؟‬ ‫فکر کنم چطور مگه؟‬ ‫هیچی می خواستم خیالم راحت بشه‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬

‫‪99‬‬


‫از کجا معلوم همون نه نفر باشن‪ ،‬لقمان از کجا می دونه‪ ،‬شاید دو تاشون هم اینجا باشن دو تا‬ ‫شون هم اون بیرون توی خیابون های شهر‪ ،‬زانا قطعا لوشون نمی ده که سنتش حفظ بشه‬ ‫اقا لقمان‪ ،‬آقا لقمان‬ ‫چیه دارم فیلم می بینم؟‬ ‫اینا رم اعدام می کنن دیگه؟‬ ‫نه‪ ،‬فقط ما رو اعدام می کنن‪ ،‬معلومه که اعدامشون می کنن‬ ‫ولی من می گم نباید اعدامشون کنن باید مخشون رو بشکافن ببینن با چه جور گهی پر شده‬ ‫بوده‪ ،‬پادزهرشو بسازن برای باقی مسلمونای افراطی‬ ‫اوه اوه اوه دیدی چه جوری پسره رو کشت؟‬ ‫کی زانا؟‬ ‫نه بابا‪ ،‬این توی فیلم‪ ،‬مگه نمی بینی؟‬

‫فصل سی ام‬ ‫صبح روز سوم غم سراسر وجودم رو گرفت‪ .‬یادم افتاد که فقط چند روز پیشتر کنار دوست دختر‬ ‫زیبام دراز کشیده بودم‪ ،‬موسیقی گوش می کردم و تنها نگرانیم از این بود که مادرم زودتر از‬ ‫موعد مقرر از‬ ‫امامزاده صالح برگرده و نرسیم رخت و لباسمون رو تن کنیم‬ ‫خاک بر سرت علیرضا‪ ،‬هیچکس نمی دونه کجایی‪ ،‬تنها کسی که می دونه جماله‪ ،‬اونم که‬ ‫سرش به حزبش گرمه و ممکنه تا االن به قدری گرفتار شده باشه که اصال یادش نیاد سه روز‬ ‫پیش با یه فارس اومده بود اینجا‪ .‬تعهدی که نداره‪ .‬اینجا هم که همه فکر می کنن خبرنگار‬ ‫نفوذی هستی و امروز یا فردا آزاد می شی‪ .‬خب مرتیکه دروغگو دو روز دیگه گندش در می آد‬ ‫که زر مفت زدی‪ ،‬همینا کونتو پاره می کنن‪ ،‬خاک بر سرت علیرضا‬ ‫داشت گریه ام می گرفت‪ ،‬چشمام پر اشک بود که رضا دید و با تعجب پرسید چی شده؟‬ ‫هیچی رضا جون دلم برای شما ها می سوزه که این همه مدته اینجا هستین و تحمل می کنین‬ ‫بازم دروغ گفتم و بدترش کردم‪ ،‬بیچاره انگار منتظر بود یکی یه همچی حرفی بهش بزنه‪ ،‬یهو‬ ‫پقی زد زیر گریه ‪...‬گریه هم مسری‪...‬به گریه رضا اشک منم سرازیر شد و یهو دیدم ده نفر توی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪100‬‬


‫گوشه ما دارن گریه می کنه‬ ‫سر صبحی عین مجلس ختم شد‪ ،‬همه دلشون پر‪ ،‬همه نا امید‪ ،‬همه داغون‪...‬حتی تروریستها هم‬ ‫گریه می کردن‬ ‫(حتی تروریست ها هم گریه می کنن‪ ،‬همین عنوان رو می ذارم روی کتاب‪ -‬اگه چاپش کنم ) ا‬ ‫خوشبختانه قبل از اینکه گریه‪ ،‬به یه اپیدمی بزرگ تبدیل بشه و به زندانبانها هم سرایت کنه‪،‬‬ ‫وقت صبحونه شد و با یه کف دست نون و یه قالب کوچیک کره همه ساکت شدن‬ ‫منم که خودم رو دوباره پیدا کرده بودم پیشنهاد دادم که بالفاصله بعد از صبحونه کالس زبان‬ ‫انگلیسی رو به پا کنیم‬ ‫جلسه آموزش رو مثه روز قبل با کلمات و جمالت کلیدی شروع کردم راجع به حقوق زندانی ها‬ ‫و این حرفا ولی حوصله بچه ها زود سررفت و جمشید ازم پرسید‪:‬‬ ‫اگه بخوام به یکی بگم فالنم به فالن ننه ات چی باید بگم به انگلیسی‬ ‫جمشید جان چند مدل مختلف داره‪ .‬مودبانه اش رو می خوای یا بی تربیتیشو؟‬ ‫جفتشو بگو‬ ‫خب می تونی ساده اش کنی و بگی‪ :‬مادر فاکر‬ ‫این که خیلی کوتاهه ‪ ،‬یعنی لپ مطلبو می رسونه؟‬ ‫خب اگه دقیق عین فارسیشو می خوای بگو‪ :‬مای پینس تو یور گراندمادر ویجینا‬ ‫از اون لحظه کنترل کالس از دستم خارج شد همه می خواستن براشون فحش ترجمه کنم و‬ ‫چنان استعدادی در حفظ کردن فحش ها نشون می دادن که به تمام متدهای آموزشی مبتنی بر‬ ‫اخالقیات شک کردم ضمن اینکه فهمیدم زبان انگلیسی‪ ،‬وقتیکه پای احساسات عمیق قلبی و‬ ‫بیان دقیقشون بیاد وسط‪ ،‬اصال در حد زبان فارسی نیست‬ ‫علی‪-‬رضا‪-‬مهدی‬ ‫علی‪-‬رضا‪-‬مهدی‬ ‫آخ جون بازجویی‪ ،‬کالس رو ول کردم و کالغ پر رفتم سمت در‪ .‬بیرون در تا چشمم به سربازه‬ ‫افتاد دستامو بردم جلو و سرم رو گرفتم رو به آسمون ولی در کمال تعجب بهم دستبند نزد‬ ‫منو برد توی همون اتاق بازجوییه روزای قبل‪ ،‬ولی اونجا هم برخالف تصورم خبری از بازجو‬ ‫نبود‪ ،‬یه مرد بور اروپایی روی صندلیی نشسته بود که معموال منو می نشوندن روش‪ .‬بنابراین‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪101‬‬


‫روی صندلی کنار پنجره نشستم و سربازه رفت بیرون‬ ‫گاهی وقت ها تجربه به داد آدم می رسه و گاهی وقت ها هوش‪ ،‬حس شیشمم گفت که با این‬ ‫آدم توی این شرایط حرف نزنم‬ ‫بهم سالم کرد ولی جواب ندادم‪ ،‬دو سه کلمه ای هم گفت ولی ازش رو برگردوندم و به آسمون‬ ‫بیرون پنجره خیره شدم‪ .‬از لهجه اش وقتی اون دو سه کلمه رو می گفت حس کردم سوئدیه‬ ‫نیم ساعت توی همون شرایط بی معنی موندیم تا بالخره یه بازجو اومد سراغمون‪ ،‬همون‬ ‫بازجوی روز اول که انگلیسی بلد بود‬ ‫شما همدیگه رو نمی شناسین نه؟‬ ‫نه نمیشناسم‬ ‫خوب نگاه کنین به همدیگه‪ ،‬هیچ جا همدیگه رو دیدین تا حاال؟‬ ‫نه گمون نمی کنم‬ ‫گمون نمی کنی یا مطمئنی؟‬ ‫مطمئنم‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪102‬‬


‫فصل سی و یکم‬ ‫یک گرداب از دایره های متعددی تشکیل شده‪.‬‬ ‫وقتی که توش بیفتی‪ ،‬چرخ می خوری و از دایره ای بزرگ به دایره ای کوچکتر می ری و از‬ ‫اون دایره به دایره ای بازهم کوچکتر و عاقبت به سوراخ گرد وسطش می رسی و فرو می ری‪.‬‬ ‫‪...‬‬ ‫وسط حیاط با شلنگ آب می زدنش‪ ،‬مرد سیاه پوست قوی هیکلی رو که یه گوشه دخمه می‬ ‫نشست و با کسی حرف نمی زد‪ .‬کتک هم که می خورد لب از لب باز نمی کرد‪.‬‬ ‫بازجویی روز سوم نا امید کننده بود‬ ‫نه سوال خنده داری‪ ،‬نه جواب بانمکی‪ ،‬نه تهدید بی اساسی و نه حتی نگاه پر شک و تردید‬ ‫بازجویی که هیچ چیز رو باور نداره‪ ،‬وقتی گفتم ‪ -‬مردی که به نظرم سوئدی بود رو ‪ -‬نمی‬ ‫شناسم ‪ .‬بالفاصله یک سرباز صدا کردن و منو سپردن دستش‪ .‬فکر کردم که طبق معمول‪ ،‬برمی‬ ‫گردم داخل سلول‪ .‬ولی سربازه هدایتم کرد به سمت یه حیاط دیگه ‪ ،‬و در یک سوراخی رو باز‬ ‫کرد که شکل لوله پولیکای ته بسته بود و اشاره کرد که برم توش‪.‬‬ ‫نمی دونستم باید با کله برم داخل یا با پا‪ ،‬سربازه کمکم کرد و با پا رفتم داخل‪ ،‬طوریکه سرم‬ ‫رو به در بود‪ .‬در که نه‪ ،‬دریچه فلزی که خوشبختانه سوراخ داشت و هوا ازش رد می شد‪ .‬سربازه‬ ‫دریچه رو بست و سوراخ تاریک شد‬ ‫برای اولین بار طی اون چند روز تونستم روی کمرم دراز بکشم‬ ‫و نگران مالش و سایش اعضا نامربوط دیگرون به تنم نباشم‪.‬‬ ‫در اون لحظه های نخست به نظر زیاد هم بد نبود‪ ،‬یاد بچگی افتادم که توی جاهای تنگ و‬ ‫ترش قایم می شدیم و لبخند زدم‪ .‬ولی لبخندم کم کم محو شد و ذهنم پر شد از سوال‪.‬‬ ‫چر انداختنم اینجا؟ نکنه می خوان برام پرونده بسازن و وادارم کنن که اعتراف کنم به کارهایی‬ ‫که نکردم؟ نکنه این اولین مرحله از یه شکنجه جدی تر باشه؟ نکنه بخوان هفده روز در این‬ ‫شرایط نگهم دارن؟‬ ‫ترس از اینکه روزهای متوالی در اون حالت بمونم طوری وجودم رو گرفت که ضربان قلبم تند‬ ‫شد و احساس خفگی و گرمازدگی اومد سراغم‪ ،‬یهو خیس عرق شدم و تب کردم‪ .‬می خواستم‬ ‫عربده بکشم ولی صدام درنمی اومد‪ ،‬انگار بیخ گلوم رو چسیبده باشن ‪ ،‬به خس خس و هق هق‬ ‫افتادم ؛ عضالت صورتم می پریدند و احساس می کردم همه وجودم مثه پارچه اتو نشده چروک‬ ‫خورده‪.‬‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪103‬‬


‫اینم می گذره‪ ...‬اینم می گذره‪ ...‬می گذره‪...‬می گذره‪ ...‬خودمو کنترل کردم و قبل از اینکه از‬ ‫وحشت سکته کنم و بمیرم حمله عصبی رو رد کردم‪ .‬دقایقی بعد همه چیز فروکش کرد و به‬ ‫آرامش رسیدم‪.‬‬ ‫اما خیلی زود نوبت باریکه نوری شد که از سوراخ دریچه می تابید‪ .‬اولش حتی متوجه نور نشدم‬ ‫ولی بعد اروم آروم رفت روی اعصابم‪ .‬برای فرار از اون نور‪ ،‬چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم‬ ‫مثل مواقعی که توی اتوبوس و هواپیما برای فرار از حال تهوع خودم رو به خواب می زنم‪ .‬ولی‬ ‫به محض بستنشون خیاالتی شدم‪ .‬صدای پاهای خودم رو می شنیدم که روی شنزار حرکت می‬ ‫کنن‬ ‫قرچ‪...‬قرچ‪...‬قرچ‬ ‫اولش فقط صدای شن بود بعد کم کم صدای آب هم بهش اضافه شد‪ ،‬مطمئن شدم که لب‬ ‫ساحلم حتی صدای آدمهایی که آب بازی می کردن رو می شنیدم‪ ،‬بعد صداها زیادتر شد ‪ ،‬از‬ ‫چهار طرف می اومدن‪ ،‬همه چیزهایی که توی زندگی شنیده بودم‪ .‬صدای آمبوالنسی که منو به‬ ‫بیمارستان می رسوند‪ ،‬وقتی که در هفده سالگی به قصد خودکشی قرص خوردم‪ .‬صدای فک و‬ ‫فامیل ناله ها و سرکوفتها‬ ‫حتما عاشق شده‬ ‫می خواسته جلب توجه کنه‬ ‫ببریدش پیش روانپزشک‬ ‫این بچه از اولش نا خلف بود‬ ‫از اون پدر همین پسر در می آد‬ ‫مادرش مادر نبود‬ ‫احساس کردم‪ ،‬تمام سالهای بعد از هفده سالگی ام‪ ،‬رویا بودن‪ .‬و من هیچوقت بیشتر از اون‬ ‫زندگی نکردم‪ .‬عراق خیاالته‪ ،‬حزب کوموله و جمال توهم هستن‪ ،‬تمام اون دنیاگردی ها‪ -‬که‬ ‫دوستانم می گفتن هفت سال طول کشید‪ -‬زاییده خیالم بودن و دوستانم‪...‬کدوم دوستان؟ من‬ ‫االن در بیمارستان فیروزگر روی تخت دراز کشیدم و جان از بدنم به کل خارج شده‬ ‫نه‪ ،‬نه‪ ،‬حتی اونجا روی تخت بیمارستان نه ‪ ،‬من االن توی گورم خوابیدم و خاک روی سرم‬ ‫ریختن ‪...‬خاک روی سرم ریختن‪...‬خاک روی سرم‪...‬هیچ تصویری از خاک شدن به‬ ‫ذهنم نیومد و چون فهمیدم که خاک نشدم‪ ،‬صداها کم شدن و همون صدای اولیه قدم زدن‬ ‫روی شن ها باقی موند‬ ‫چشمام رو باز کردم ‪ ،‬باریکه نور آزار دهنده بدون ذره ای تغییر روی صورتم افتاد‬ ‫اون نور غیر قابل تحمل بود‪ ،‬کاش با سر وارد لوله شده بودم‪.‬دوباره چشمام رو بستم و اینبار به‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪104‬‬


‫جای صداها‪ ،‬تصاویر به ذهنم حمله کردن‪ .‬سعی کردم اون صدای قرچ‪ ،‬قرچ شنی رو دوباره پیدا‬ ‫کنم ‪ ،‬ولی تصاویر مثل تصویر فیلمهای صامت‪ ،‬توی ذهنم پخش می شدند و صدایی نمی اومد‪.‬‬ ‫هفت سالم بود‪ ،‬کف دستم با شیشه طوری جر خورد که هنوز هم بعد از سی سال رد عمیق و‬ ‫طوالنیش دیده می شه‪ .‬با کف دست پاره در حالیکه خون ازش سرازیر بود‪ ،‬دویدم داخل کالسی‬ ‫که مادرم اونجا به زنهای بی سواد قران درس می داد‬ ‫دستم رو نشونش دادم‪ .‬مادرم درهمون حالیکه قران دستش بود و لبهاش تکون می خورد ‪-‬‬ ‫کلماتی از قران رو می خوند که من به دلیل خفه شدن صدای ذهنم در اون لحظه نمی شنیدم‬ ‫ با حرکت سر اشاره کرد که مزاحم کالس نشم و برم درمانگاه‪ .‬ساختمون دیوار به دیوار همون‬‫مدرسه‬ ‫باز چشمامو باز کردم و باز باریکه نور آزارم داد‪ .‬نمی دونستم به کدومش پناه ببرم‪ .‬خاطرات و‬ ‫خیاالت تلخی که سر شوخی رو باهام باز کرده بودن یا باریکه نوری که برخالف ذات روشنش به‬ ‫تیره روزی من دامن می زد‪.‬‬ ‫در همین رفت و برگشت ها ‪-‬از دو دنیای نه چندان خوشایند‪ -‬یکهو احساس کردم که جونوری‬ ‫در ته لوله مشغول ور رفتن با کف پامه‪ ،‬ضربان قلبم دوباره باال رفت ‪ ،‬عرق سرد روی پیشونیم‬ ‫نشست ودر یک لحظه‪ ،‬چنان پاهامو جمع کردم که زانوم به شدت به سقف لوله خورد و دردش‬ ‫در تمام تنم پیچید‪ .‬با بدبختی غلتیدم‪ ،‬به پهلو خوابیدم و زانوهامو تا جاییکه می تونستم توی‬ ‫شکمم جمع کردم که از موش دور بشن‪ .‬موشه هم انگار از حرکت ناگهانی من جا خورده بود‪،‬‬ ‫عقب نشینی کرد‪ .‬یاد تمام موشهایی افتادم که توی خونه گل و گشاد و قدیمی مادر بزرگم‬ ‫زندگی می کردن و ما مرتب براشون تله می ذاشتیم‪ ،‬این موش که هنوز هم نمی دونم خیالی‬ ‫بود یا واقعی یکی از نواده های همون موشها بود که رنج سفر رو به جان خریده بود و تا زندون‬ ‫سلیمانیه عراق اومده بود که به من بفهمونه حتی اون گور تنگ هم مال خود خودم نیست‬ ‫دیگه جرات نداشتم چشمامو ببندم ‪ ،‬می ترسیدم موشه حمله کنه به سمت سر و صورتم‪ ،‬و چقدر‬ ‫خوشحال بودم که با سر وارد لوله نشدم‪ .‬اینبار با چشمای باز خیال می کردم و در بیداری خواب‬ ‫می دیدم‬ ‫یک گرداب از دایره های متعددی تشکیل شده‪ ،‬وقتی که توش بیفتی‪ ،‬چرخ می خوری و از‬ ‫دایره ای بزرگ به دایره ای کوچکتر می ری و از اون دایره به دایره ای بازهم کوچکتر و عاقبت‬ ‫به سوراخ گرد وسطش می رسی و فرو می ری‪ .‬ولی ته گرداب اقیانوسه با تمام زیبایی هاش فقط‬ ‫باید آبشش داشته باشی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪105‬‬


‫ایران مبدا گرداب بود و اون سوراخ مقصد‪ .‬تالش کردم به زیباییهای ته اقیانوس فکر کنم‪ ،‬به‬ ‫صخره های مرجانی و مرواریدهای داخل صدف‪.‬‬ ‫‪.....‬‬ ‫حتی در اون شرایط هم زمان طی شد‬ ‫وقتی دریچه فلزی باز شد دیگه از باریکه نور خبری نبود‪ .‬سربازی که در رو باز کرده بود دستمو‬ ‫گرفت و از سوراخ بیرونم کشید‪.‬‬ ‫نمیدونستم چقدر گذشته ولی از جایگاه خورشید در آسمون حدس زدم که بیش از نصف روز‬ ‫اونجا بودم‬ ‫سربازه از همون راهی که منو آورده بود‪ ،‬برگردوند‬ ‫توی حیاط خودمون شلوغ پلوغ بود‪ ،‬هم سلولی سیاه پوستم رو با شلنگ می زدن‬ ‫نگاه نکن ‪ ،‬نگاه نکن‬ ‫سربازه نمی خواست کتک خوردن سیاه پوسته رو ببینم‪ .‬ولی من از دیدن صحنه رو برنگردونم و‬ ‫ادامه دادم‪ .‬سربازه با کف دستش‪ -‬نه چندان محکم ‪ -‬زد پشت سرم و هلم داد سمت در سلول‪،‬‬ ‫بازم زیر چشمی نگاه کردم تا در رو باز کرد و هلم داد داخل سلول‬ ‫ایرانی ها با دیدن من جا خوردن و یکیشون گفت‪:‬‬ ‫تو که برگشتی‪ ،‬ما فکر کردیم آزادت کردن‬ ‫نه‪ ،‬بی خداحافظی که نمی رفتم‬ ‫رنگم پریده بود‪ ،‬لقمان متوجه حالت عصبی ام شد و گفت‪:‬‬ ‫چیه زدنت بالیی سرت آوردن؟‬ ‫نه‪ ،‬این سیاهپوسته رو می زدن حالم بد شد‬ ‫بابا تو چقدر حساسی‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪106‬‬


‫از فرصت سو استفاده کردم و فوری رفتم توی اون قالبی که از سه روز قبل انتخاب کرده بودم و‬ ‫گفتم‪:‬‬ ‫چرا می زدنش آقا لقمان؟ این بیچاره که خیلی ساکته؟‬ ‫یعنی نمی دونی؟ کجای ساختمون بودی سر و صداش حسابی پیچید؟‬ ‫چی رو باید بدونم؟‬ ‫امروز از یه جایی توی این یارو اسمش چیه‪...‬سازمان حقوق بشر اومده بودن بازدید‪ ،‬مگه‬ ‫ندیدیشون؟ این بیچاره سیاهه انگلیسی بلده ولی کسی خبر نداشته یهو زیپ دهنشو کشید و‬ ‫بهشون گفت که اینجا دارن باهامون چی کار می کنن‬ ‫اومدم داد بزنم‪ :‬پس مادر جنده ها منو انداخته بودن توی لوله پولیکا که با مامورا حرف نزنم ولی‬ ‫خودمو کنترل کردم و به جاش گفتم‪:‬‬ ‫از همه جا خوب بازدید کردن؟‬ ‫آره معموال همه جا رو می بینن‪ .‬حتی توالت ها و سوراخ سنبه های دور و اطراف رو هم فراموش‬ ‫نمی کنن‬ ‫برام روشن شد که چرا توی اون لوله پولیکا گذاشتنم و با اینکه خیلی عصبانی بودم ولی ته دلم‬ ‫به آرامش رسیدم که حداقل مسئله پرونده سازی و شکنجه و اعتراف قالبی در کار نیست‬ ‫اما پسر سوئدیه در اتاق بازجویی از ذهنم خارج نمی شد‪ ،‬چرا فکر کرده بودن که ممکنه ما‬ ‫همدیگه رو بشناسیم؟‬

‫فصل سی و دوم‬ ‫انجیر میوه ای مقوی و شیرین است که در قرآن به آن قسم خورده شده است و منبع غنی فیبر‬ ‫غذایی لیگنین می باشد که نقش عمده ای در جلوگیری و رفع یبوست دارد‪.‬‬ ‫فردا روز چهارمه که توی این زندانم‪ ،‬ممکنه باز برای بازجویی ببرنم بیرون و کمی هوا بخورم یا‬ ‫اینکه ببرنم توی همون لوله پولیکا ‪ ،‬ولی بعیده که آزادم کنن‪ .‬اگه می خواستن آزاد کنن تا االن‬ ‫می کردن ‪ ،‬زندانی ها کم کم دارن به خبرنگار بودنم شک می کنن باید یه فکر تازه بکنم‪ ،‬یه‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪107‬‬


‫حرف جدید بزنم‬ ‫معموال زندانی هایی رو که می بردن توی حیاط و کتک می زدن‪ ،‬مستقیم برنمی گردوندن توی‬ ‫سلول‪ .‬چند روزی می انداختن توی انفرادی که آه و ناله اشون بیفته بعد می آوردن سلول‬ ‫ولی اون مرد سیاه با شلنگ کتک خورده رو‪ ،‬همونجور آش و الش برگردوندن داخل سلول‪ ،‬دو‬ ‫نفر زیر بغلشو گرفته بودن‪ .‬کشون کشون آوردن انداختنش یه گوشه ‪ .‬زندونی ها با فشار بیشتری‬ ‫به هم چسبیدن و جا باز کردن که بیچاره بتونه روی شکمش دراز بکشه و درد رو کمتر حس کنه‬ ‫همینه آقا لقمان برای همین من قبول نکردم که آزادم کنن‬ ‫چی؟ از چی حرف می زنی؟‬ ‫امروز که بردنم بیرون ازم خواستن که وقتی آزاد می شم از اتفاقات داخل این زندون الم تا کام‬ ‫حرف نزنم منم قبول نکردم‪ .‬از دفتر رییس زندون مستقیم بردنم انفرادی که نماینده های صلیب‬ ‫رو نبینم و حاال هم معلوم نیست‪ -‬تا وقتی که دوستام بتونن از بیرون فشار بیارن و منو آزاد‬ ‫کنن‪ -‬چند وقت طول بکشه و چقدر اینجا بمونم‬ ‫لقمان ابروشو باال انداخت و گفت‪:‬‬ ‫خب قبول می کردی می رفتی بیرون‪ ،‬بعد می زدی زیرش و خار و مادرشون رو یکی می‬ ‫کردی‪.‬‬ ‫نه آقا لقمان اونجوری نمی تونم چیزی رو ثابت کنم‪ .‬اگه با فشار بیرونی آزاد بشم خیلی بیشتر‬ ‫بهشون صدمه می خوره خودشون نمی دونن که چه اشتباهی کردن منو نگه داشتن‪ .‬فقط مسئله‬ ‫اینه که حاال یه مدت دیگه باید همین جا در خدمت شما باشم‬ ‫بیچاره لقمان بازم شر و وری رو که گفتم باور کرد و با مهربونی گفت ‪ :‬به تو می گن مرد‪،‬‬ ‫خوب کاری کردی آره اگه یهو از شبکه های تلویزیونی بریزن این جا که تو رو ببرن بیرون آبرو‬ ‫و حیثیتشون می ره‪ ،‬فکر کن یه موقعیتی پیش بیاد که همه ما بتونیم بگیم که چه بالهایی دارن‬ ‫سرمون میارن‬ ‫من نمی دونم لقمان چه جور قاچاقچی بود که اونقدر ساده فکر می کرد‪ ،‬وقایع اون زندون برای‬ ‫شبکه های تلویزیونی دنیا اندازه نوک ممه های بریتنی اسپرز هم اهمیت نداشت‪.‬‬ ‫ولی به هر حال تیر من به هدف خورده بود و می دونستم حداقل برای چند روز دیگه تحت‬ ‫حمایت لقمان باقی می مونم‬ ‫اون شب تلویزیون کردستان که با همه تلویزیون ها جهان فرق داره دادگاه صدام رو نشون می‬ ‫داد و موضوع دادگاه بررسی پرونده نسل کشی کردها و ماجرای انفال بود‬ ‫بعد از زنی که شاهد خورده شدن جنازه هم والیتی هاش توسط سگها بود نوبت به مردی رسید‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪108‬‬


‫که در زمان حمله سربازهای صدام به روستاش‪ ،‬دوازده سال بیشتر نداشت‬ ‫خودم رو زدم به مردن و الی جنازه ها مخفی شدم‪ ،‬سربازها جنازه ها رو ریختن توی یک‬ ‫گودال و من هم البه الشون وارد گودال شدم بعد اونقدر خاک روی سرمون ریختن که گودال‬ ‫پرشد‬ ‫من روی جنازه ها خوابیده بودم‪ .‬وفتی که دیگه خاک روی سرمون نریختن و فکر کردن کافیه‬ ‫من هنوز می تونستم نفس بکشم‬ ‫خاک ها رو کنار زدم و از گودال اومدم بیرون‪ .‬سربازها رفته بودن و صبح زود بود‪ .‬توی بیابون‬ ‫اونقدر پیاده رفتم تا سر از جاده ای در آوردم که به بصره می رفت‬ ‫بعد از اون تاریخ هر سال یکی دو بار بر می گشتم سر اون گور دسته جمعی که تمام خونواده‬ ‫ام توش بودن و برای روحشون دعا می کردم‪ .‬چند وقت پیش که فهمیدم صدام قراره به خاطر‬ ‫انفال محاکمه بشه محل گورستان رو افشا کردم‬ ‫تلویزیون کردستان بعد از گفته های این شاهد‪ ،‬تصاویری از اون گور دسته جمعی پحش کرد‪،‬‬ ‫در حالیکه یک کارشناس انگلیسی زبان‪ ،‬جمجمه ها رو یکی یکی به دوربین نشون می داد و می‬ ‫گفت‪ :‬تقریبا همه از پشت سر گلوله خوردن‪ .‬سربازها‪ ،‬مردم روستا رو در ردیف های چندتایی روی‬ ‫زمین می نشوندن و از پشت به سرشون شلیک می کردن‪.‬‬ ‫با خودم فکر می کردم خوابیدن روی اون همه جنازه زیر خاک حتما از خوابیدن داخل لوله پولیکا‬ ‫سخت تره‪ .‬برای اولین بار طی اون ساعت ها لبخند زدم و احساس کردم هنوز بچه ننه ام و باالتر‬ ‫از سیاهی باز هم رنگ هست‬ ‫دادگاه ادامه داشت و قصه های شهود یکی از یکی دردناکتر بود‬ ‫از یک طرف تلویزیون رو تماشا می کردم و از بالیی که سر مردم کردستان اومده بود غصه می‬ ‫خوردم و از طرف دیگه به اون مرد سیاه پوست که مثل جنازه افتاده بود و به سختی نفس می‬ ‫کشید نگاه می کردم و نمی تونستم بفهمم‪ ،‬مردمی که خودشون اینهمه زجر کشیدن‪ ،‬چطور می‬ ‫تونن بالفاصله بعد از آزادی‪ ،‬چنین زجری رو به یه آدم دیگه تحمیل کنن‬ ‫اون شب‪ ،‬در آرشیو خونه ذهنم باز شد و تا صبح تصاویری رو دیدم که مدتهای مدیدی‬ ‫فراموششون کرده بودم‪ .‬تصاویری از جنگ ایران و عراق توی ذهنم رژه می رفتن که در جبهه‪-‬‬ ‫طی چهار ماه و شونزده روزی که در منطقه کوزران بودم ‪ -‬دیدم‪.‬‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪109‬‬


‫فصل سی و دو ‪1 +‬‬ ‫با بابام دعوام شد‪...‬از اون دعواهای بد‪...‬تصمیم گرفتم حالشو بگیرم‪.....‬رفتم جبهه‪.‬‬ ‫زیر شونزده سال نمی بردن‪...‬کپی شناسنامه ام رو دستکاری کردم‪...‬شدم شونزده ساله‪...‬رفتم‬ ‫پایگاه شهید بهشتی توی میدون رسالت خودمو معرفی کردم‪.‬‬ ‫یه رضایت نامه به خط و امضای بابام خواستن‪...‬اومدم بیرون‪ ،‬پشت در رضایت نامه رو نوشتم و‬ ‫برگشتم داخل‪...‬دادم دستشون‬ ‫یکی بود به اسم برادر خاوری‪...‬بهم گفت‪:‬‬ ‫تو که همین االن اومدی و نامه نداشتی‪ ،‬پس یهو از کجا سبز شد؟‬ ‫چرا داشتم توی کیفم دست دوستم بیرون جا مونده بود‬ ‫برو به دوستت بگو بیاد اینجا‬ ‫رفتش ‪ ،‬کار داشت‪ .‬شما گیر نده کارمو راه بنداز برم‬ ‫نمی شه بری من بهت شک دارم‬ ‫اومدم داخل حیاط پایگاه ‪...‬یه پیرمرد ریش سفید بود داشت وضو می گرفت‪ ...‬رفتم سراغش و‬ ‫زدم زیر گریه‪...‬توی همون سن هم بازیگر بدی نبودم‪...‬بهش گفتم‬ ‫حاج آقا من می خوام برم جبهه در راه خدا بجنگم و شهید بشم این برادر خاوری نمی ذاره‬ ‫چند سالته پسرم؟‬ ‫به خدا شونزده سالمه‬ ‫پس چرا نمی ذاره؟‬ ‫نمی دونم‪ ،‬شما ازش بپرسین‬ ‫پیرمرده آستیناشو زد پایین‪ ،‬نعلنگش رو پوشید و اومد دنبالم‪ ،‬سراغ خاوری‬ ‫چرا نمی ذاری این برادر بره جبهه؟‬ ‫نامه باباش ایراد داره حاجی‬ ‫داد زدم چه ایرادی داره نامه داده دیگه‬ ‫پیرمرده به نامه نگاه کرد و به خاوری گفت ‪ :‬چه ایرادی داره این نامه؟‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪110‬‬


‫باباش ننوشته‪ .‬بره باباشو بیاره که حضوری رضایت بده‬ ‫حاجی رو به من کرد و گفت خب پسرم برای جبهه رفتن دیر نمی شه برو با بابات بیا‬ ‫هق هق کنان جواب دادم‪ :‬بابام بندر عباسه رفته ماموریت ‪ ...‬پیش از اینکه بره این نامه رو به‬ ‫من داد و گفت پسرم برو جبهه و سربلندمون کن‪ ،‬حاج آقا من می خوام برم شهید بشم و همه‬ ‫خونواده ام رو سربلند کنم و خودم هم برم بهشت ولی این برادر خاوری گیر داده الکی جلومو‬ ‫گرفته‪ .‬به خدا نامه خود بابامه‪ ،‬خودش بهم گفت که آرزوشه پدر شهید بشه‬ ‫حاجیه یهو حالتش عوض شد و با عصبانیت به خاوری گفت‪:‬‬ ‫برادر‪ ،‬نمی بینی با چه اشتیاقی از شهادت حرف می زنه‪ .‬بچه های هم سن این‪ ،‬هزار جور‬ ‫کثافت کاری می کنن‪ .‬حاال این طفلی اینجوری مشتاق شهادته‪ ،‬درسته که تو مانعش بشی‪ .‬اومد‬ ‫و نرفت جبهه افتاد توی راه گناه‪ ،‬اون دنیا تو جواب گناهاشو پس می دی‬ ‫خاوری یه دو دو تا چهارتا با خودش کرد و دید نمی صرفه بار گناهان یکی دیگه رو هم روی‬ ‫پل صراط به دوش بکشه ‪...‬امضا کرد‪ ،‬رفتم‬ ‫شصت و پنج روز توی پادگان پشت افسریه آموزش دیدم‪ .‬توی اون مدت دو بار دمام شکست‪.‬‬ ‫یه بار از فاصله پنج سانتی گلوله مشقی خورد پشت دستم که هنوز جاش هست‪ .‬و یه بار هم از‬ ‫طناب که می رفتم باال پاره شد و افتادم توی گودال پر از خار‪ .‬ولی بر نگشتم خونه‬ ‫بابام همه شهر رو گشت تا بالخره پیدام کرد‪...‬اومد پادگان دیدنم و ایستاد پشت توری سیمی که‬ ‫مخصوص مالقات بود‪...‬چشماش پر از اشک شده بود‪ .‬التماس کرد که برگردم‪...‬گفتم‪ :‬نمیشه‪ .‬اگه‬ ‫بخوای به زور برم گردونی با همین اسلحه که روی کولمه خودکشی می کنم‪...‬اسلحه خالی بود‬ ‫ولی اون که نمی دونست‪...‬باورش شد و رفت‪.‬‬ ‫فرداش دوباره اومد‪...‬اینبار محکم تر باهام حرف زد‪...‬بازم اشک توی چشماش جمع می شد ولی‬ ‫خودشو کنترول می کرد‬ ‫پسرم پول داری‬ ‫نه الزم ندارم توی جبهه که پول نمی شه خرج کرد‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪111‬‬


‫دست کرد جیبش و چهارصد تومن درآورد و از الی توری رد کرد که بگیرم‬ ‫الزم ندارم مرسی‬ ‫بگیر الزمت می شه جبهه که همش بیابون نیست بالخره در و دهات هم اون اطراف هست که‬ ‫بری یه چیزی بخری‪ .‬تازه وقتی برگردی تهران‪ ،‬باید پول تاکسی داشته باشی بدی‬ ‫پول رو ازش گرفتم ‪...‬یه خورده دیگه بهم زل زد و اشاره کرد که صورتم رو ببرم جلو ‪...‬فکر‬ ‫کردم می خواد بوسم کنه ولی تا صورتم رو چسبوندم به توری گوشم رو پیچوند و با صدایی که از‬ ‫فرط عصبانیت می لرزید گفت‪:‬‬ ‫پسر تو با من عرق خوردی‪ .‬نماز هم بلد نیستی بخونی‪ .‬این بساط چیه که راه انداختی؟ تو رو چه‬ ‫به جبهه رفتن‪ .‬برگرد سر درس و مشقت‪ ،‬مثه بچه آدم زندگی کن‬ ‫گوشم رو از دستش کشیدم بیرون و به جای هر جوابی فقط بر و بر نگاهش کردم تا راهشو‬ ‫کشید و رفت‬ ‫چند هفته بعد با هلیکوپتر باری بردنمون دو کوهه‪...‬هلیکوپتره اونقدر تکون تکون خورد که‬ ‫هممون همون کف باال آوردیم‬ ‫من کوچکترین بسیجی جمع نبودم‪ .‬دو سه تا دیگه هم بودن‪ ،‬همون سن و سال‬ ‫ولی کوچکترینمون یکی بود به اسم کبودانی که توی دوره آموزشی کشته شد‪.‬‬ ‫برده بودنمون پای سد لتیان‪...‬فرمانده بی شعور تشخیص داده بود که کبودانی با اون جثه نحیف‬ ‫به درد عملیات آبی و خاکی می خوره‪...‬پسر بیچاره رو مجبور کرده بود با لباس و اسلحه و فانسقه‬ ‫و قمقمه پر شنا کنه‪ ...‬اونم غرق شد‪ ،‬جنازه اش هم باال نیومد‪.‬‬ ‫هر موقع به کبودانی فکر می کنم یاد دریچه های سد می افتم ‪...‬نمی دونم چرا همش خیال‬ ‫می کنم که جسدش رفته داخل اون پره های بزرگ و متالشی شده‪.‬فکر می کنم که تک تک‬ ‫سلولهای بدنش همراه آب آشامیدنی از شیر آب خونه های مردم خارج شده و رفته توی پارچ آب‬ ‫خنک سر سفره هاشون‪...‬کبودانی االن توی شکم همه کسانیه که از آب سد لتیان نوشیدن‬ ‫هلی کوپتر باری‪ -‬بعد از صد و پنجاه تا تکون شدید‪ -‬بالخره به دو کوهه رسید و باد گرم‬ ‫درهوای پنجاه و پنج درجه جنوب اولین چیزی بود که بعد از خروج از اون آهن پاره پوستم رو‬ ‫نوازش کرد‪..‬بادی که با خودش گرد و خاک در حلقم می کرد و گرد و خاکی که بوی خون می‬ ‫داد ‪....‬پر بود از ذرات چشم و مغز و دل و روده‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪112‬‬


‫‪...................‬‬ ‫می تونم ده فصل‪ ،‬بیست فصل‪ ،‬صدفصل طوالنی درباره اون چهار ماه و شونزده روز در جبهه‬ ‫بنویسم‪ .‬ولی االن ساعت سه و نیم صبح‪ ،‬اونم توی لندن و داخل اتاقم در حالیکه روی تخت‬ ‫لمیدم‪ ،‬حوصله لگد زدن به مرده ندارم‪ .‬شاید یه روز این کار رو کردم‪ .‬فقط چند تصویر قاب شده‪-‬‬ ‫آماده برای آویزان کردن به دیوار‪ -‬توی ذهنم مونده که مجبورم در همین حالت نیمه خواب و‬ ‫بیدار بنویسم‬ ‫‪.........................‬‬ ‫سر ظهر بود‬ ‫یه جسد بود که باال تنه نداشت‪ .‬یعنی دوتا پا بود و نصف شکم‪ ،‬باقیش با گلوله توپ رفته بود‪.‬‬ ‫دست و پنجه و انگشت و گوش و دماغی هم اطراف نیفتاده بود که بشه شناسایی کرد‬ ‫یکی از بچه ها دست کرد توی جیبای شلواری که به پای اون دو تا پا بود و یهو گل از گلش‬ ‫شکفت‬ ‫پالک یارو به جای اینکه به گردنش باشه توی جیب شلوارش بود‬ ‫به خدا معجزه اس ‪ ،‬معجزه اس‬ ‫چقدر خدا دوستش داشته برادر می بینی‬ ‫اگه پالکش به گردنش بود می شد مفقود االثر‪ .‬ولی خدا دوستش داشته و االن خونواده اش‬ ‫هم خوشحال می شن‪.‬‬ ‫طرف هی می گفت معجزه اس و دعا می کرد‪ .‬بهش گفتم‪:‬‬ ‫مگه قرار نیست معجزه آدمها رو نجات بده‬ ‫خب این برادر رو نجات داده‪ ،‬هم خودش االن توی بهشته و هم خونواده اش خوشحالن چون تا‬ ‫آخرعمر نگاهشون به در نمی مونه که باز شه و پسرشون بیاد داخل‬ ‫‪...........................‬‬ ‫طرف غروب بود‬ ‫شکوری‪...‬تا جاییکه یادمه اسمش شکوری بود‪ .‬برادر شکوری‪ ،‬از بسیجی های نمونه و شیر‬ ‫جبهه‪ .‬با انگشت جنازه یه مجاهدی‪ -‬دو روز بعد از عملیات مرصاد‪ -‬که جسدش روی تپه افتاده‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪113‬‬


‫بود ور می رفت‬ ‫چی کار می کنی برادر شکوری؟‬ ‫انگشتر این منافقه رو در میارم‬ ‫اون جسد باد کرده‪ ،‬انگشتره در نمیاد‬ ‫من درش میارم‬ ‫شب توی سنگر دوباره دیدمش داشت با انگشتره بازی می کرد‬ ‫چه جوری درش آوردی؟‬ ‫حدس بزن‬ ‫انگشتشو قطع کردی؟‬ ‫نه‪ ،‬چاقو ماقو همراهم نبود‬ ‫پس چه جوری در آوردی؟‬ ‫انقدر انگوشتش رو لیسیدم تا حسابی لیز شد و انگشتره در اومد‬ ‫‪.......................‬‬ ‫اسمش مصطفی خراسانی بود‬ ‫جنازه چند روز مونده و پوسیده رو به درخت آویزون کرده بود و سعی می کرد انگشتای دست و‬ ‫پاشو با گلوله یکی یکی بزنه‬ ‫وقتی نتونست عصبانی شد و یه خشاب پر گذاشت و رگبار بست وسط جنازه‬ ‫وقتی گلوله ها تموم شد و صدای شلیک افتاد از بدن مرده صدایی شبیه ذوب شدن یونولیت زیر‬ ‫یونولیت بر می اومد یه صدای توخالی‪ ،‬یه صدای محو‬ ‫‪....................‬‬ ‫یه روز گرم گرم بود‬ ‫بسیجی ها چند کیلو انجیر خریده بودن ولی تا بیارن باالی تپه‪ ،‬توی قرار گاه همش لهیده و‬ ‫ترش شده بود‬ ‫یکیشو می خوردن و یکیشو توی سر و کله همدیگه می زدن‬ ‫شب‪ ،‬نصفشون اسهال گرفتن‪ ،‬هی از چادر می دویدن بیرون به سمت توالت صحرایی‪ ،‬یه‬ ‫گودال پر از گه‪ ،‬در حصار چند تا دیوار از جنس گونی‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪114‬‬


‫با اون وضعیت‪ ،‬آب محدود توی مخزن تموم شد و چون اون وقت شب نمی شد از تپه رفت‬ ‫پایین و آب آورد‬ ‫بوی گه‪ ،‬همه جا رو برداشت‬ ‫از چادر رفتم بیرون و با اینکه اون اطراف پر از عقرب بود روی زمین کنار یه درختچه خوابیدم‬ ‫تازه پونزده ساله شده بودم و فکر می کردم که با اومدن به جبهه خیلی چیزها رو ثابت کردم‪.‬‬ ‫ولی اون بوی گه‪ ،‬بدجوری توی دماغم رفته بود‬ ‫‪...............................‬‬

‫فصل سی و سه‬ ‫علی‪-‬رضا‪-‬مهدی‬ ‫علی‪-‬رضا‪-‬مهدی‬ ‫صبح بود وقت صبحونه ‪ ،‬مثه هر روز خودمو تندی رسوندم به در و دستامو بردم جلو که سربازه‬ ‫دستبند بزنه‬ ‫اما دستبند نزد و به جاش فقط کلمه آزاد رو به کار برد و اشاره کرد که برم لباسام رو بپوشم‪،‬‬ ‫لباسهایی که روز اول در آورده بودم و به جاشون تی شرت و زیرشلواری تن کرده بودم‬ ‫یعنی می خواست آزادم کنه؟ گل از گلم شکفت و از زور هیجان به جای اینکه نشسته برم به‬ ‫سمت توالت ها‪ ،‬سراسیمه دویدم‬ ‫یکی از زندان بانها در آستانه در توالت زد پس گردنم و گفت چرا نشسته نیومدی؟ از فرط‬ ‫هیجان همون دستش رو که باهاش منو زد مثه دیوانه ها بوسیدم و عذر خواهی کردم‬ ‫خنده اش گرفت و به فارسی ولی با لهجه غلیظ کردی گفت‬ ‫چیه آزاد شدی؟‬ ‫آره فکر کنم آزاد شدم‪ .‬سربازه گفته لباسامو بپوشم‬ ‫ایشاهلل که آزاد شده باشی‪ .‬برو بپوش‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪115‬‬


‫رفتم داخل توالت ولباسهامو پیدا کردم و پوشیدم‪ ،‬توی این فاصله بچه های ایرانی متوجه فعل و‬ ‫انفعاالت شدن و اومدن جلوی در توالت‬ ‫یکی یکی بغلشون کردم و بوسیدم در حالیکه از زور هیجان می لرزیدم و می خواستم بدوم و‬ ‫با کله از اون دخمه برم بیرون‬ ‫لقمان بیچاره با حسرت نگاهم می کرد‪ .‬گفت‪ :‬پس از تلویزیون دیگه خبری نیست نمی آن‬ ‫اینجا وضع ما رو ببینن‪ ،‬نه؟‬ ‫می آرمشون آقا لقمان قول می دم قول شرف‪ ،‬همه رو می ریزم این تو‬ ‫مبادا قبول کنی که دهنتو ببندی ها‪ ،‬رفتی بیرون پدر پدرسوخته شون رو در آر‬ ‫در می آرم در می آرم خداحافظ‬ ‫سربازه از اینکه جلوی در معطلش کرده بودم عصبانی شده بود و فحشم می داد ولی من از زور‬ ‫خوشحالی می خواستم اونم ببوسم‬ ‫همراهش رفتم تا دوباره رسیدیم به همون اتاق بازجویی‪ .‬اینبار اتاق شلوغ بود و از صندلی اون‬ ‫وسط خبری نبود‪ .‬بازجوها داشتن چایی می خوردن‪ .‬اون پیرمردی که روز اول مهربون تر از بقیه‬ ‫باهام رفتار کرده بود اونجا بود و با دیدن من لبخند زد و اشاره کرد که برم بغل دستش بشینم‬ ‫چایی می خوری‬ ‫نه مرسی‬ ‫حاال یه استکان بخور تمک نداره‬ ‫نه متشکرم‬ ‫اومدن دنبالت که ببرنت ولی باید قبلش یه قولی به من بدی‬ ‫چه قولی؟‬ ‫مبادا درباره ما بد بنویسی ها‪ ،‬ما مردم بی فرهنگی نیستیم آدمهایی که توی این زندان دیدی‬ ‫دستشون به خون صدها نفر آلوده است‪ .‬ما چاره ای نداریم جز اینکه با زبان خودشون باهاشون‬ ‫حرف بزنیم‪ .‬ما از کجا باید می دونستیم که شما انسان شریفی هستین و دارین برای رسوندن‬ ‫صدای ما به گوش مردم دنیا تالش می کنین‪ .‬مدارکتون رو که روز اول نشون ندادین‪ .‬باید به‬ ‫ما حق بدین که شک کنیم‪ ،‬اگر می دونستیم شما خبرنگار هستین و برای انجام وظیفه به شهر‬ ‫ما اومدین که چنین رفتاری باهاتون نمی کردیم‪ .‬ما کردها مهمون نواز ترین مردم دنیا هستیم‬ ‫فرهنگ ما‪...‬‬ ‫یک لحظه فکر کردم که دچار توهم شدم عین دروغ هایی که به لقمان گفته بودم به حقیقت‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪116‬‬


‫پیوسته بود‪ .‬حرف هایی که پیرمرد می زد عین خیاالت من بود انگار از توی سر من می گفت‪.‬‬ ‫یک حسی بهم می گفت که حرف نزن و فقط گوش کن‪ .‬اجازه دادم خطابه اش رو درباره‬ ‫فرهنگ کردستان تموم کنه‬ ‫وقتی حرف هاش تموم شد بهش لبخند زدم و قول دادم که افشاگری نکنم و به عنوان یک‬ ‫خبرنگار فقط از خوبی های کردستان مستقل بگم‪ .‬اونم کیف پول و پاسپورت و مدارکم رو بهم‬ ‫برگردوند و گفت دوستانت بیرون در منتظرن این سرباز می بردت پیششون‬ ‫دنبال سربازه رفتم و از در اون فالکت خونه خارج شدم‪ .‬بیرون در یه مرد سن وسال دار چاق‬ ‫منتظر بود که با دیدن من جلو اومد و محترمانه دست داد و اشاره کرد که دنبالش برم‬ ‫اسمش کاک محمد بود‪ .‬رابط بین المللی حزب کوموله ‪ .‬توی راه بهم گفت که از هفتخوان‬ ‫رستم گذشته تا تونسته منو آزاد کنه‪ .‬می گفت با اینکه وقت دستگیری من جمال همراهم بوده‬ ‫و دیده که منو بردن داخل زندون ولی مسئولین اداره آسایش زیر بار نمی رفتن و می گفتن‬ ‫بازداشتی با این مشخصات نداریم‬ ‫آخرش از توی ساکم والی آت و آشغالها عکس پرسنلی سه در چهار پیدا می کنن و برام کارت‬ ‫عضویت حزب کوموله می زنن و مستقیم می رن سراغ رئیس کل اداره آسایش و می گن که‬ ‫من رابط مطبوعاتیشون توی رسانه های غربی هستم که اشتباها دستگیرم کردن و مسئولین‬ ‫بازداشتگاه برای آزادیم همکاری نمی کنن‬ ‫اونم دستور می ده که اگه بازداشتی با این مشخصات توی زندون دارن اشتباه دستگیر شده‪،‬‬ ‫خبرنگاره‪ ،‬وباید بالفاصله آزاد بشه‬ ‫می تونم کارت رو ببینم‬ ‫دست کرد توی جیبش و یه کارت آبی رنگ در آورد و داد دستم‬ ‫اسم و مشخصاتم دقیقا درست بود و زیرش زده بودن کوموله‪،‬‬ ‫یادم نمی اومد که کی اسم فامیلم رو به جمال گفتم‪ .‬اون چند روز که مهمونشون بودم یا‬ ‫علیرضا صدام می کردن یا حال می دادن و می گفتنک کاک علیرضا‬ ‫کاک محمد یه سوال دارم‪ ،‬اسم و مشخصات دقیقم رو از کجا پیدا کردین؟‬ ‫جمال از آژانس هوایی که ازش بلیط خریده بودی پرسید‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪117‬‬


‫فصل سی و چهارم‬ ‫قصه نوشتن مثه رانندگی توی یه جاده نا آشناس‪ ،‬هر لحظه ممکنه برسی به یه کوره راه فرعی‬ ‫کم رفت و آمد که وسوسه ات کنه بپیچی توش و ببینی ته اش چه خبره‬ ‫کالس پنجم ابتدایی بودم‪ .‬پدرم کارمند بود‬ ‫توی شهرک کوچیکی زندگی می کردیم به اسم سیستان که نزدیک اصفهان بود‬ ‫من و دو سه تا از بچه ها‪ ،‬بیشتر وقتمون به دوچرخه سواری و الک دولک وفوتبال و هفت‬ ‫سنگ می گذشت‪ .‬ولی چند تا از بچه ها کفتر بازی می کردن مخصوصا یکیشون به اسم‬ ‫ظهوری که با بچه های بزرگتر از خودش کفتر بازی می کرد و درسش هم از همه ضعیف تر بود‬ ‫و می گفتن که حتما رفوزه می شه‪.‬‬ ‫یه روز معلممون آقای آیتی که فتیش کتک زدن داشت و مطمئنم که از این کار لذت جنسی‬ ‫می برد‪ ،‬از دست ظهوری کفرش در اومد و بعد از مشورت با مدیر مدرسه و پدر و مادر ظهوری‬ ‫کاری کرد که من بعید می دونم هیچکدوم از شما ها که االن دارین این قصه رو می خونین‪،‬‬ ‫حتی بتونین تصورش کنین‪.‬‬ ‫پدر ظهوری ‪-‬که مثه خیلی از پدرهای نفهم دوست داشت بچه اش دکتر بشه که وقت پیری و‬ ‫کوری آمپولشو بزنه و اگه نیاز به شیافی چیزی داشت راه دور نره‪ -‬همه کبوترهای پسرش رو‬ ‫جمع کرد‪ .‬گذاشت توی یک جعبه و آورد مدرسه‪ .‬اون روز زنگ زودتر از موعد مقرر خورد و همه‬ ‫ما بچه ها رو به صف بردن توی حیاط ‪ ،‬دور یه بشکه ای ردیفمون کردن که توش آتیش به پا‬ ‫بود‪ .‬اول مدیر مدرسه خطابه ای درباب درس نخوندن ما به واسطه بازیگوشی و به خصوص کفتر‬ ‫بازی ایراد کرد‪ .‬بعد آیتی دست به کار شد‪ .‬کبوتراول رو از جعبه در آورد و کله اش رو با دست‬ ‫مثه در بطری پیچوند و از تنش جدا کرد و انداخت توی بشکه آتیش‪ .‬چشمای ما از تعجب گرد‬ ‫شد‪ .‬خون کبوتر به چند تا از بچه ها پاشید ولی بیشتر از همه دست و بال خود آیتی رو سرخ‬ ‫کرد‪ .‬لحظاتی جنازه بی سر کبوتر رو توی دستش نگه داشت ‪ -‬در حالیکه لب پایینشو با دندون‬ ‫می فشرد‪ -‬بعد پرتش کرد داخل بشکه آتیش همون جا که سرش رو انداخته بود‪.‬‬ ‫اینه سزای هر کی که به جای درس خوندن کفتر بازی کنه‬ ‫این جمله خردمندانه رو فریاد کرد و ‪ -‬با همون شور انقالبی که اولین کبوتر مجرم رو به‬ ‫سزای عملش رسونده بود‪ -‬باقی کبوترهای داخل جعبه رو هم یکی یکی بیرون کشید و کشت‪.‬‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪118‬‬


‫کبوترهای بی سر‪ ،‬داخل آتیش بال بال می زدن و مثه گلوله های افروخته از دهنه بشکه می‬ ‫اومدن باال و می رفتن پایین‪ .‬این آخرین رفلکت های عصبی شون بود و تموم که می شد‪ ،‬ته‬ ‫بشکه ‪ ،‬آروم می گرفتن و جز بوی سوختگی چیزی نمی موند‬ ‫ظهوری مثه ابر بهار گریه می کرد و مرتب می گفت‬ ‫گناه دارن‬ ‫گناه دارن‬ ‫گناه دارن‬ ‫باقی بچه ها با چشمای گشاد‪ ،‬صحنه رو نگاه می کردن و من فقط در تعجب بودم که چطور‬ ‫لب آیتی خون نمی آد‪ .‬آخه در تمام مدت چنان با دندونهای ردیف باال لب پایینش رو فشار می‬ ‫داد و سر کبوتر ها رو جدا می کرد که فکر کردم دست آخر لب خودش هم جدا می شه و می‬ ‫افته‪.‬‬ ‫دو سه روز بعد که کمی آبها از آسیاب افتاد با دوچرخه رفتم در خونه ظهوری و سوت زدم تا‬ ‫اومد بیرون‬ ‫می کشمش‪ .‬وقتی بزرگ بشم کله خودشو همینجوری می چرخونم و گردنش رو می شکونم ‪.‬‬ ‫جنازه اش رو هم آتیش می زنم‪ .‬قول می دم‪ .‬بهت قول می دم‬ ‫اینا تنها کلماتیه که از اون همکالس دوره دبستانم در خاطرم مونده‬ ‫ما از اون شهرک اومدیم تهران و من هرگز نفهمیدم که آیا ظهوری موفق شد به قولش عمل‬ ‫کنه یا نه‬ ‫ظهوری در اون سال تحصیلی رفوزه شد‪.‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪119‬‬


‫فصل آخر‬ ‫کباب می خوری؟‬ ‫بله می خورم‬ ‫چند تا سیخ؟‬ ‫یکی برام بسه‪ ،‬مرسی‬ ‫یکی که کمه بیشتر بخور‪ .‬توی زندون ضعیف شدی‬ ‫بعد از آزادی از زندون همراه کاک محمد یک راست رفتیم خونه کوموله ها‬ ‫جمال نبود ولی کمال و یکی دو نفر دیگه بودن که با روی باز به استقبالم اومدن‬ ‫پس چرا اینجوری شد کاک علیرضا‬ ‫دست رو دلم نذار آقا کمال‬ ‫اذیتت کردن؟‬ ‫زندگی قصه اس آقا کمال اینم یه فصلش بود ولی فصل بدی بود‪ .‬مگه دستم به نویسنده اش‬ ‫نرسه‬ ‫همه خندیدن و یه کم سر به سرم گذاشتن تا ازشون خواهش کردم که اجازه بدن برم دوش‬ ‫بگیرم‬ ‫توی حموم از دیدن چهره خودم وحشت کردم باورم نمی شد که اون همه تکیده شده باشم کلی‬ ‫وزن کم کرده بودم‪ .‬و گونه هام طوری فرو رفته بود که انگار ده سال اهل عمل بودم‪ .‬از همه‬ ‫بدتر چشمام بود که عین چشمای وزغ از حدقه بیرون زده بود‪ .‬اون اولین و آخرین باری بود که‬ ‫چشمام رو در اون حالت دیدم ‪ .‬دیگه خوشبختانه هیچوقت توی زندگیم اون نگاه وحشت زده و‬ ‫بی نوا رو توی آیینه ندیدم‬ ‫اولش با آرامش ناشی از آزادی‪ ،‬ریش چند روزه رو تراشیدم‪ .‬بعد با کاسه از تشت‪ ،‬آب برداشتم‬ ‫و موهای به هم چسبیده و بدن عرق کرده ام رو شستم‪ .‬اما یهو زد به سرم مثه سگی بودم که‬ ‫ماهها شسته نشده و حاال زیر آب گرم بوی گندش در اومده‪ .‬با خشونتی که نمی فهمیدم از کجا‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪120‬‬


‫می آد به بدنم چنگ می زدم تا رسوبات اون زندون رو از تنم پاک کنم‪،‬دیوانه شده بودم‪ .‬احساس‬ ‫می کردم چرک دست و پاهای قطع شده آدمای توی زندون مخصوصا اونی که سر و ته کنارم‬ ‫خوابیده بود روی پوستم مونده‪.‬‬ ‫وقتی که همه بدنم رو از فرط خاروندن حسابی زخم کردم دوباره به آرامش رسیدم و باز در آیینه‬ ‫به خودم نگاه کردم‪ .‬به جای اون دو تا چشم از حدقه بیرون زده دو جفت چشم خمار و خسته‬ ‫دیدم‪ .‬آشنا تر بود‬ ‫دلم می خواست همون جا توی گودالی که مثال حموم بود ولو بشم و بخوابم اما جماعتی‬ ‫منتظرم بودن‪.‬‬ ‫کباب می خوری؟‬ ‫توی اون فاصله که حموم بودم جمال هم رسیده بود و وسط حیاط بساط کباب و به اصطالح‬ ‫بار بی کیو راه انداخته بود‪.‬نمی دونستم چه جوری ازش تشکر کنم که کمکم کرده آزاد بشم‪ .‬به‬ ‫رسم خودشون پونزده بار بوسیدمش‬ ‫موقع باد زدن کباب‪ ،‬جمال‪ ،‬قصه اون طرف در رو برام گفت‬ ‫موندم پشت اون در آهنی بزرگ و کوله پشتی تو هم جلوی پام‬ ‫یکی دو ساعت که گذشت دوزاریم افتاد که قرار نیست پاسپورتت مهر بخوره و برگردی بیرون‬ ‫من خودم یه بار اشتباهی دستگیر شدم و نصف روز توی اون بازداشتگاه بودم‪ .‬می دونستم دنیا‬ ‫چه خبره ولی فکر کردم ازت دو تا سوال می کنن و می آی بیرون‪ .‬چون نیومدی به شک افتادم‬ ‫که نکنه خالفکار باشی و ما رو گول زدی‬ ‫کوله پشتی ات رو برداشتم و رفتم بیرون‪ .‬توی یه قهوه خونه نشستم و کوله ات رو خوب گشتم‪.‬‬ ‫دیدم که مواد مخدر توش نیست‪ ،‬بمب و اسلحه هم قایم نکردی‬ ‫خیالم راحت شد و دوباره رفتم داخل اداره آسایش که خار و مادرشون رو یکی کنم و از زندون‬ ‫درت بیارم‪ .‬ولی همون هایی که ما رو با هم دیده بودن و حکم جلبت رو داده بودن‪ .‬زدن زیرش‬ ‫و گفتن که اصال یه همچی کسی به اداره آسایش رجوع نکرده‬ ‫هر چی سر و صدا کردم که بابا جان‪ ،‬من خودم تا پشت در زندون باهاش بودم ‪ ،‬ابروهاشون‬ ‫رو باال انداختن و قیافه حیرون به خودشون گرفتن و گفتن از کی حرف می زنی؟ از چی؟ کدوم‬ ‫زندون؟ ما اینجا زندون نداریم‪ ،‬برو خدا روزیت رو جایی دیگه بده‬ ‫ولی نمی دونستن که من می دونم دنیا از چه قراره‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪121‬‬


‫برگشتم اینجا و برای بچه ها سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کردم‪ .‬فکرامون رو گذاشتیم روهم و به‬ ‫این نتیجه رسیدیم که سریعترین راه نجاتت اینه که برات کارت صادر کنیم و بهشون بگیم یکی‬ ‫از افراد کوموله رو اشتباهی گرفتین‪ .‬از ته کیفت عکس پرسنلی پیدا کردم و همون شب برات‬ ‫کارت زدیم‪ .‬ولی فرداش که رفتم اداره آسایش بهم گفتن‪ :‬ای وای رفتش که‪ ،‬اونی که دنبالش‬ ‫بودی رو پیدا کردیم و صبح زود‪ -‬به درخواست خودش‪ -‬دیپورتش کردیم کشورش‬ ‫بازم باور نکردم‪ .‬برگشتم اینجا و از کاک محمد که رابط بین المللی حزبه خواهش کردم که بره‬ ‫پیش رئیس اداره آسایش و خیلی رسمی درخواست آزادی تو رو‪ -‬به عنوان یکی از مهره های‬ ‫کلیدی حزب ‪-‬مطرح کنه‬ ‫اما رئیس آسایش رفته بود کرکوک و خالصه دو سه روز دیگه هم طول کشید تا تونستیم‬ ‫بیاریمت بیرون‬ ‫بوی گوشت پخته همه جا پیچیده بود‬ ‫چهار روز فقط چهار روزه نه بیشتر و نه کمتر‬ ‫زمان طی می شه‪ ،‬اینطرف در‪ ،‬یا اونطرفش‬ ‫بوی گوشت پخته‪...‬‬

‫موخره‬ ‫بعد از آزادی از زندون بیست و پنج روز دیگه در عراق موندم‪ .‬ولی چون وقایع اون بیست و‬ ‫پنج روز‪ ،‬هیجانی قابل مقایسه با وقایع روزهای اول نداره از نوشتنشون پرهیز می کنم و قصه رو‬ ‫همین جا تموم می کنم‬ ‫پایان غیر قطعی‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪122‬‬


‫علیرضا میراسداهلل(زاده ‪ ۲۰‬خرداد ‪ ۱۳۵۲‬در تهران) نویسنده‪ ،‬نقاش‪ ،‬روزنامه‌نگار‪ ،‬مترجم و فیلمساز ایرانی است‪.‬میراسداهلل کارش را به عنوان‬ ‫نویسنده از سال ‪ ۱۳۷۲‬شروع کرد و آثاری را در زمینه ی شعر و قصه کوتاه نگاشت‪ .‬او به‌عنوان روزنامه‌نگار کارش را از سال ‪ ۱۳۸۳‬درهفته‌نامه چلچراغ‪ ‬آغاز کرد‬ ‫و دبیر صفحات موسیقی جهان و هنرهای تجسمی بود‪ .‬وی همچنین در روزنامه‌های شرق و اعتماد به صورت پراکنده مطالبی را نگاشته‌است‪.‬‬ ‫میراسداهلل اولین نمایشگاه نقاشی‌اش را در سال ‪ ۱۳۷۳‬در تهران و در نگارخانه نقش جهان برپا کرد و بعد از آن چندین نمایشگاه نقاشی و عکس و عروسک در‬ ‫کشورهای نیوزیلند و بریتانیا‪ ‬نیز داشته‌است‪ .‬میراسداهلل هم اکنون تهیه‌کننده ی تلویزیون فارسی بی بی سی است‪.‬‬

‫آثار‬

‫کتاب‬

‫ ‪‬در قلمرو پادشاهان (زندگی من در عربستان سعودی)‪ :‬پرده برداری از اسرار بزرگترین و قدرتمندترین خانواده سعودی‪ ،‬کارمن بن الدن‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‬ ‫(مترجم)‪ ،‬ناشر ‪:‬نشر ثالث‬ ‫ ‪‬قصه‌های غیرمعمولی ‪ ،۱‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر ‪:‬نشر مرکز‬ ‫ ‪‬قصه‌های غیرمعمولی ‪ ،۲‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز‬ ‫ ‪‬خوی وارونه دیوها‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز‬ ‫ ‪‬ویزای کوه قاف‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪,‬مهدی سحابی(‪ ‬ویراستار)‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز‬ ‫ ‪‬مردم معمولی‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز‬ ‫ ‪‬همین روزها ‪ ،...‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬لیال هدایت پور (ویراستار)‪ ،‬مهدی کریم زاده (تصویرگر)‪ ،‬ناشر‪ :‬مثلث‬ ‫ ‪‬نیم آدم و درناز‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۶ -‬‬ ‫ ‪‬مدارما و سم سلطان‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۶ -‬‬ ‫ ‪‬شاید‪ ،‬لیلیان هلمن‪ ،‬علیرضا میراسداهلل (مترجم)‪ ،‬ناشر‪ :‬مروارید‬ ‫ ‪‬پشه ی غیرمعمولی‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۳ -‬‬ ‫ ‪‬دختری که فقط یک آرزو داشت‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۳ -‬‬ ‫ ‪‬سفر به آفریقا‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۳ -‬‬ ‫ ‪‬شاه نامه ی من‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۳ -‬‬ ‫ ‪‬قصه ی تقریبا واقعی مادربزرگ‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۳ -‬‬ ‫ ‪‬آلبوم خانوادگی‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۳ -‬‬ ‫ ‪‬ماهیگیر‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۳ -‬‬ ‫ ‪‬ضد هنر‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۳ -‬‬ ‫ ‪‬فینجیشک‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۳ -‬‬ ‫ ‪‬قصه‌های غول بیابانی‪ ،‬علیرضا میراسداهلل‪ ،‬ناشر‪ :‬نشر مرکز ‪۱۳۸۳ -‬‬ ‫ ‪“‬فلسطین ‪ :۴۸ - ۰۸‬سلب مالکیت شصت ساله‪ ،‬آرلین ای کلمشا‪ ،‬علیرضا میراسداهلل (مترجم)‪ ،‬ناشر‪ :‬ماتیکان‬

‫فیلم‬

‫او فیلم‌هایی در زمینه انیمیشن عروسکی پیکسلیشن و مستند ساخته‌است که از آن جمله می‌توان به فیلم‌های زیر اشاره کرد‪:‬‬ ‫ ‪‬دیو من‬ ‫ ‪‬زنگ انشا)برنده جایزه جشنواره فیلم‌های ایرانی در کانادا)‬ ‫ ‪‬بند ناف‬ ‫ ‪‬زندگی در زمان حال (مستندی درباره مهدی سحابی)‬

‫اسدالهکنند | علیرضا میر اسداله ‪123‬‬ ‫گریه می‬ ‫علیرضا میر‬ ‫تروریست ها هم‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند |‬


‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪124‬‬


‫‪w w w .35 a n j . net‬‬ ‫‪35anjlitr@gmail.com‬‬

‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله ‪125‬‬ ‫تروریست ها هم گریه می کنند | علیرضا میر اسداله‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
تروریست ها هم گریه می کنند/علیرضا میراسداله by نشريه الكترونيكی سه‌پنج - Issuu