شـ ــــمار ه پ ن ج ـ ـ ـ صـ ــاه و دو ــدای مس ـ ـ ت ق ل ا دب یات ایــ . N E T J N ــــران A 5
. 3 W W W
1
شــــامره پنجـــــاه و دو
ســــــردبیــــــر :ناما جعفـــــــری
nama61j@gmail.com
دبیر باجــــــه ی شــــــعر:پیـــــام فتـــوحیه پور
payam.fotouhi@gmail.com
دبیر باجــــــه ی ترجـــمه :مــــودب میرعـــالیی
moaddabm@yahoo.com طـــــــــراح گرافیــــــــک :مرضـــــیه بابائیــان
آماده تازه دیدن و تازه خواندن است پس دوستانی که احساس میکنند مطالبی خارج از گرایشهای نوشتاری رایج مینویسند سه پنج را خانهی خود بدانند .تنها شـرط ما یک مسئله است که تـامم دبیران ســـــه پنج ،اوی مخاطب و حتی خـــــالق اثر ،بتوانیم بارها و بارها دچـــــار وســـوســـــهی خواندنش بشویم. : 3 p a n j l i t r @ g m a i l . c o mایمیل : w w w . 3 5 a n j . n e tوب سایت
: w w w . f a c e b o o k . c o m / 3 p a n jفیس بوک
شــــــــــــــــــــــــــــــــــامره پنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــاه و دو ما در خطـــــــر بی تفــــــــاوتی هســـــــــــــتیم /ناما جعفـــــری 4 در بــــــــاره ی بی ثــــــــــــمری نوشـــــــــــتـن /پیام فتوحیه پور 5 شــــــــــــــــــعری از ژان لوک-نانســــــــــــــــی
فیلســـوف پساساختـــــــــارگرای فرانســـــــــــوی ترجمه حسـین مکی زاده 7
از هر گوشـــــــــــــــــه ی این تیامرســــــــــــتان /آزیتا حقیقـــت جو8 کاناپـــــــــــــــــــــــــــــه ســــــــــــــــــــــــیاه /سپهـــر مســـاکنی 9 ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلولی /هانیه بخــــتیار10 تو خـــــــــــــــــوابت گــــــــــــرفته اســـــــــت/علی آموخــــته نژاد 11
بیـــــــــــــــــــــــــــــــــوگرافـــــــــــــــــــــــی/پروانه ســــــتاری 12 آشـنایی با مولفه های ادبیات داستانی پســـت مدرن 14
ما در خطر کمبود معنی قرار نداریم،کامالً برعکس ،چنان تا خرخره به ما معنی می خورانند که داریم خفه می شویم.هرچقدر چیزها بیشرت به ورطه ی معنی بغلطند،کمرت و کمرت جذابیت ظاهری شان را حفظ می کنند. در ظواهر،چیزهایی پنهان وجود دارد،دقیقاً به این علت راه به تآویل منی دهند.این ها ناگشودنی و غیرقابل فهم می مانند. می خواهم فضایی را برای وجود ارسارآمیز و اغواگری بازیابم که به ظواهر امکان می دهد تا گردش کنند و همچون رازی به حرکت درآیند.این سطرها را “ژن بودریار”در “شعف ارتباط”می گوید .اما بیایید برعکسش را درباره کلمه بی تفاوتی به کار بربیم. باید گفت ما در خطر بی تفاوتی هستیم. ما به شدت در خطر بی تفاوتی هستیم. ما بی تفاوتانی هستیم که به زندگی روزمره خود برگشته ایم و هیچ اتفاقی را به وجود منی آوریم.یعنی ما ناتوانی را به شکلی در خودمان نهادینه کرده ایم که بی تفاوت شده ایم .این تصور پذیرش همگانی یافته است که بی تفاوتی در همه ی سوراخ و سنبه ها نفوذ کرده و ما را به سمت “عقل افرسده” پیش می برد.بی تفاوتی را در اینجا به معنای آن
4
شــــامره پنجـــــاه و دو
بگیرید که اتفاق را ایجاد منی کند.رسچشمه ی جریانی منی شود.حرکت به را منی اندازد. اما چرا می خواهم بگویم ما نسل بی تفاوت هستیم.مگر به غیره از این است که ادبیات ایران هامنند جامعه ایران جریانی رنگارنگ، متنوع و برآمده از رشایط اجتامعی وسیاسی نقاط مختلف ایران است .مگر به غیر از این است که ادبیات برخالف آنچه تصور می شود و به اشتباه تبلیغ می شود محدود به شهر بزرگ تهران منی شود بلکه در شهرستان هائی مانند اهواز ،اصفهان،ابادان،مشهد و … ادامه دارد.مگر به غیره از این است که وقتی بی تفاوتی را به زبان می آوریم خود به خود یک سنگینی راحس می کنیم ،مگر به غیره از این است که در اینجا یک پارادوکس به وجود می آید که درمیان هم نسالن من در جریان است. یک پارادوکسی که از شبیه سازی فرهنگی می آید.ما جلسات شعر و داستان و ترجمه و نقد را داریم اما هیچ اتفاقی را منایندگی منی کند یا به وجود آورنده اش نیست.منی تواند به وجود بیاورد هامن بی تفاوتی ست و بی تفاوتی و اختگی.اختگی در بی تفاوتی.رشایط اجتامعی جامعه چنان با سیاست و حکومت و ضد حکومت گره خورده است که منی شود بی تفاوت بود.آن هم در حوزه ادبیات،ادبیاتی که اعرتاض است و اعرتاض است و اعرتاض. ذهن بسیاری از ما ها را ادبیات اشغال کرده است که زمانی متعلق به مذهب بود.ادبیات برای ما وحی منزل شده است.باور ما براین اسطوره ی مدرنیسم چنان عمیق و ریشه ای است که سایر اعتقادات خود را با آن هامهنگ می کنیم.ما پذیرفته ایم که ادبیات حقیقت است.جامعه است.زندان و شکنجه و تجاوز است.ادبیات اوین است.رجایی شهر و کودکان خیابانی ست.ادبیات درد و اعدام است.ادبیات وطن است.باری،ادبیات جای حقیقت نشسته است. بی تفاوتی اما کابوس هولناکی ست.
چه چیزی از این گذار سالها باقی مانده است جز خاطره های از امیدواری های عقیم مانده .سالهای دل بسنت به امیدی که در هر شعری بود که به انسانی خوشبخت تر اشاره داشت، دیگر سالهای رفته ای هستند از نوستالژی خاطرات سبک رسی های جوانی و ساده اندیشی های آرمانی .فاشیسم همیشه سایه اش را بر زندگی ما انداخته است و مصیبت حاشیه نشین هایی که قدرت را ناعادالنه می خواهد هر روز بیشرت و بدتر می شود. کشنت و زندانی کردن و شکنجه کردن و زدن و بسنت و بردن قاعده ی از رس نوشته ی مواجهه با قدرت است و ناامنی و بی پناهی و ترس و بغض پایان ناپذیر می منایند .انگار که هیچ مثره ای نیست در دلبسنت به اخالق و معیارهای خیر و رش .انگار در هر شکلی که بخواهی تصویری بیان کننده از زشتی و کراهت انسانی بسازی ،ناتوان می مانی از آرا یش
متثالی که خلق می کنی که غایت آن چه که عریان و بی رشم از قساوت و پلیدی در تجسد و تکرث است بارها عظیم تر است از تخیل تو. هیچ چیز از فاشیسم چهره ای رشم زده نساخت .متاشاگر رشم زده ماند وقتی که پازولینی جشنواره ی اماله و کشتار را به تصویر کشید اما فاشیسم هم چنان کریه و وقیح رخ منود و هم چنان بی رشم تر .ریتسوس از صلح خواند و فاشیسم به جنگ دامن زد .پیکاسو وحشت را در خاکسرتی بی خونی ترسیم کرد و چراغی که همه ی امید را در بی نوری اش جستجو می کنی، فاشیسم مبب ها را بزرگ تر ساخت و چراغ ها باید خاموش می ماند در وحشت از مبب افکن ها .شاملو به رعایت انسان اعرتاف کرد و زندان ها انباشه از گوشتهای زنده برای سالخی های شعف آلود عقده های جنسی حاشیه نشین ها شدند.
درباره ی بی ثـمری داوری وقتی که ناما از من خواست که دبیر بخش شعر سپنج باشم ،با خودم فکر کردم که به عنوان یک آدم در بین راه یک شاعر تا مجله ی سپنج قرار است چه کار کنم .به نتیجه ای نرسیدم .پس قبول کردم که بشوم دبیر شعر سپنج .طبق روال همیشه گی زندگی ام نتوانستم متوجه دلیل حضورم در آن موقعیت باشم و به هر ترتیب این وضعیت برای من طبیعی به نظر می رسد و می توانم مطمنئ باشم کاری خالف طبیعت ذاتی ام انجام منی دهم. شعرها که می رسیدند باید می نشستم و می خواندم و تصمیم می گرفتم چه شعری باید منترش شود .طبیعی بود که از خیلی از شعرها خوشم نیاید .تقرینب از اکرث شعرها خوشم منی آمد .ولی قرار نبود خواننده ی مجله باشم .باید دبیر بخش شعر باشم .به این نتیجه رسیدم که دبیرهای شعر به خاطر این که از شعرها خوششان می آید آنها را منترش منی کنند .دو خصوصیت هست که تصمیم گیری درباره ی انتشار شعر را ساده می کند .اول این که اسم شاعر را قبلن شنیده باشی .این طور که باشد خیالت راحت هست که آن
بیرون هستند کسانی که از خواندن شعر آن آدم خوشحال شوند، حتی اگر از شعر خوششان نیاید .دوم این که آن قدر شعر بلند باشد که حوصله ی خواندن همه ی شعر را نداشته باشی و بعد آخرش را بخوانی ببینی آخرش چه شد .اگر آخرش خوب بود و خوشت آمد منترش می کنی و اگر خوب نبود و خوشت نیامد منترش منی کنی. اما حاال جدای از این شوخی ها ،داوری من قرار است چه چیزی را حل کند؟ سعی ام را می کنم که کام فی السابق در بین راه شاعر و سپنج نقش بی ربط خودم را ایفا کنم .ولی شام هم یک کم از خودتان سلیقه و همت به خرج بدهید .شعرتان اگر خوب نیست، نفرستید .با این دنیای گهی که داریم از رس می گذرانیم ،واقعن چقدر فرصت هست که به حدیث نفس های سنتیمنتال ننه من غریبم در آر گذراند؟ چقدر از چشم و ابروی طرف باید تعریف کرد؟ چقدر این عشق زمینی را این قدر به فانتزی های مالیخولیایی افیون زده و احساسات ورقلمبیده ی اضافی و آه و اوه های بناگوش در رفته باید تلخکش کرد و مجبورش کرد که با اداهای همیشه گی برقصد و برقصد. 5
شــــامره پنجـــــاه و دو
اما چه قدر هم دلهره آور است که هیچ چیز ثابت و ساکن منی ماند و تو از تکرار مداوم تالشهای بی مثر برای منایش جهان به وجه زیبای آن خسته می شوی .در واقع افرسده می شوی .کسی قرار نیست متوقف شود ولی همه می خواهند تاریخ در زمانی متوقف شود که آنها هنوز زنده هستند .پس تالش ها متوقف منی شوند .همه می خواهند انقالب کنند و تغییر دهند و تغییر را پایدار کنند و تغییر ناپذیر .همه به دنبال ایمن سازی چیزی هستند که در آرمان هایشان متجلی است و در حرکتشان به سمت آینده چشم اندازه می سازد. هیچ چیز عوض منی شود اما .این طور است که فقط تغییرناپذیری تغییر می پذیرد .وجه مسدود همیشه گشوده می شود .ولی هنوز تاریکی هست .پلی می زنیم بین روشنایی گذشته و تاریکی آینده. آفرینش و خلق زیبایی بدون التزام کاربرد و بدون معامری .
درباره ی بی ثـمری زیبــــــایـــــــی
دربارهیبیثـمریسکــــــــــوت
اما نـمی توان ســـــــاکت ماند .پس دوباره سه پنج را شــــــــــروع می کنیم.
6
شــــامره پنجـــــاه و دو
حسین مکی زاده :از ایده های مورد عالقه ومحوری ژان لوک نانسی در دوران اولیه فلسفیدن اش شناخت دیگری و غیریت است .در این متـن دو موقعیت را در دو فضا ،یا بهتـر بگویم دو فضای موقعیت از یک چیز/موضوع را توصیف می کند “دیگری” تجاوز و “یکی” پیوستگی ،باروری و زایش است .شکل ترسیمی که به وضوح دوگانگی (تقابل های دریدایی) و تصلیب را تداعی می کند از دیگرسو بر یگانگی کنش های دوگانه و ریشه های فلسفی-مذهبی آن که حتی می توان تا هرمتیسیسم نیز ردیابی کرد اشاره دارد. شعر “در یک سو ” در نشـریه اسمبالژ آوریل ۱۹۹۳و با ترجمه پیتـر کانر به صورت دوزبانه منتشـر شده است Jean-Luc Nancy; Peter Connor .59-58 .pp ,)1993 ,.Apr( ,20 .Assemblage, No در
در یک سو اشتـراک فضاست ،شکافت سلولی و پارگی کُس ،چارپاره کردن از راست به چپ و باال به پایین از جلو به عقب ،فاصله ای ناگذشتنی ،نفوذناپذیری، پل هایی که بدست طبیعت آماده فروریخنت اند، چیزهایی که در محدوده ی چشم نـمی آیند بیرونهای زمخت ،اندرونهای غایب رهاکردن پوستها و پلهها هر کدام و به متامی همه بسی نازک، ِ تهدید بسی شکننده،بسی ناپایدار ،بسی نحیف ،به بی مجا ِل تیغ ها و قیدوبندها، گشوده همچون شکافی ،گسلی ،یا شکستی،
سو
یک
در سوی دیگر اشتـراک فضاست ،امتزاج سلولهای جنسی پیچیدگی اسیدهای مارپیچی، برآمدگی شکم ،تصـرف فضاها ،نگاهی لغزان بر دستها،چشمها ،ردیابی و یافتـن، پیوستـن از سمت وسو ها و از فاصله ها ،افق ِ آرامش بخش ،درها و پنجره ها ،کوچه ها ،خیابانها، بزرگراه ها با خطوط بسیار ،مکان های مقدس، مکان های عمومی، گشوده همچون کف دست ،مثل بهار ،مانند دهانی باز به هنگام خواندن آواز، در سوی دیگر چیزی هست که گسرتده می شود و گستـرش اش آسوده اش می سازد،
در یک سو چیزی هست که گستـرده می شود ،و گستـرش اش خسته و بی رمق اش می سازد،
در سوی دیگر یکی است،
در یک سو دیگری است،
آشکار
آشکار
7
شــــامره پنجـــــاه و دو
دیدم خانه تنهاست گفتم بیایی کمی عاشقم بشوی از هر گوشه ی این تیمارستان دیوانه ای گریخته از من جا دارد اینجا کف بزنید بکنید دستی هر جایی که نمی دانستم کجا بنشیند سطری شد که بر صورت تو تمامش کردم نقطه سر خط دست نشانده ام روی گونه هات دستی که سینه به سینه گشت تا مانده ام روی دستی که رو شده ای زیرورو شده ای مرا دستگیره ای که تویی باز کرد دیوانه شدم که از خودم پرتم کنی بیرون کار سختی نبود نیست مثل نقطه جا به جا حال این شعر را بگیر
8
شــــامره پنجـــــاه و دو
لمیده ام روی کاناپه سیاه سرش میان کشاله های رانم از راه رسیده حجم پریشان موهایش روی من اسکناسش را لول میکند باال پایین میکند پشت کارت بانک پاهایم ماری پیچ خورده بر گردنش ذره های سپید به سیگارم پوک میزنم ، درست روی امضایش خیره به دیوار بی قاب اتاق روی پشت کارت بانک باالپایین میکند عمیق دماغیش مکش ِ ِ پوک دیگر گلویی که شیرین میشود فقط همین ……….. روی کاناپه سیاه بدن های المسه ………. سرِشدگی زمان بی زمانی ،رعشه سوزشی ،خراشی انقباظ و انبساط ماهیچه های ماشینی برشی می خواهیم افسون مصنوعیِ بی قراری تا اتصال ،با این جهان بی اتصال جرقه ای از روزهایی که هنوز،سپهر نامم بود یورش دندان هایم اتصالی میکند آرواره هایت ،روی سرخی گلوی من میان پیچش جیغ و ناله ای جویدن یکدیگر که دود میشود لذت میکشیم تنها بوسه هایت را میخواهم دست های من روی زخم های تو پنجه ی تو روی گونه های زرده پالسیده ام فقط همین ……………… به تاریخ این روزها جرقه ای روزی هزار نوبت ،شوک الکتریکی روی کاناپه سیاه
9
شــــامره پنجـــــاه و دو
اتصال ناگهانی مهره تو ،روی دنده من ناخن های من ،گورک ِن زخم های تو فرو رفتگی های ما فوران مکث سکسکه آروغ کارخانه ای که به کار خود ادامه میدهد کرختگی پس از هم آغوشی دوباره هیچ نمی خواهم ……. توی دستشویی دست هایم را برای بار سوم می شویم زیرِ ناخن م ،خون خشکیدهِ تن اش را ……… پشت سرم لباسش را نیمه کار به تن میکند برای بار چهارم که دستم را میشویم بوسه ای سرد و تشریفاتی ……… صدای بسته شدن در تاق خالء خون خشکیده ای زیر ناخن هایم برای بار پنجم ………….
این دوک می چرخد اگر ریسنده ای اتفاقی یک رشته نازک از سهم سلّولی من را به انگشت بالتکلیف تو ببندد که مثل شاخه ای زائد رو به جاده ی بی تأثیر شبیه کلمه “بُهت” مانده؛ اگر ببندد به همین بُهت و تو کلمه را ب ِکشی به جاده و بربی، من می چرخم به محوری از بیهوشی و جنون و ریسامن از من می رود از پهلو به سینه و از سینه به دهان. تو به چاه ام می اندازی قرقره را می چرخانی َو پایین می روم َو صدا می کنم چیزی شبی ِه ت َش ش ش … و آب می خورم تا گلو تو از آب ،سیر تو َعذ آب ،دور طناب را می کشی باال به دور انگشتت
من در ت َه می مانم. کنار کلمه ی بُهت که در چاه افتاده. من را بگردان! انگشتت را بچرخان! این نوا ِر کاست جایی گیر کرده است که روی متام اوج ها صدای رسفه می آید خش های عمیق تارهای صوتی ام را سال هاست جویده اند.
10
شــــامره پنجـــــاه و دو
تو خوابت گرفته است و کسی به گشودن پنجره ها نمی آید تو خوابت گرفته است و باران روی این دیوارهای کاه گلی فراموش می شود خسته ای شاعر؟ آوازی گمنام برای همیشه از خواب تو می گذرد و کودکان ، از گل بازی دیروز برمی گردند آن طرف دختری با جنون بندریش ایستاده میان اینکه تو چشم باز می کنی و دست می بری به سمت گیتاری که دیگر نمانده است.
11
شــــامره پنجـــــاه و دو
آوازهای ویتنام اذان پدر بود در گوش ما و کنیه مان “حیرانی” شد. ما آب می خوردیم و مین ها رشد می کردند و سرنوشت زمین را خدا با دست های آتل بسته پشت کتابش نوشته بود. پیاله پیاله نفت می نوشیدیم به سالمتی مصدق مست فشنگ ها را در خشاب می کردیم و لقمه ی نشنالیزم را در دهان دنیا می چپاندیم . و این یعنی طعم گس بوسه ای که پشت دیوار برلین پیر شد و ندانست آزادی در مشت های گره خورده دیگر نفس نمی کشد.
12
شــــامره پنجـــــاه و دو
موچین زنجیره ی سیگار و دختری که در اینه نمی شناخت خود را جهیزیه ی ما بود برای آینده ی روشن که فالگیر در فنجان قهوه ی سرزمینم دید.
و هیچ کس مادر نبود برای خاک ما او زخم هاش را زوزه کشان در انزوای خویش لیس می زد.
و ما بی رحم تر از شاعرانی که شعرهاشان میآن خاطرات گم شده بود شبنامه ها را دود می کردیم.
عکس :رضا دریاکناری
13
شــــامره پنجـــــاه و دو
داستان پست مدرن چیست؟ چه گونه بدانیم یک داستان پست مدرن است؟ ویژگی های یک داستان پست مدرن چیست؟ تفاوت ادبیات کالسیک و مدرن با پست مدرن چیست؟ این پرسش ها که ذهن مخاطبان داستان و حتا نویسندگان آن را به خود معطوف می کند از جمله پرسش هایی است که منابع بسیار محدودی در زمینه ی آن ها وجود دارد و همین اندک منابع هم پراکنده و غیر منسجم به آن ها پرداخته اند .از این رو من بر آن شدم تا مولفه هایی که در ارتباط با ادبیات پست مدرن در منابع پراکنده وجود دارد را به صورت منسجم گرد آوری کنم .البته این ویژگی ها تنها بخشی از ساختارهای پیچیده ی ادبیات پست مدرن است ،در واقع هر لحظه امکان خلق ویژگی تازه ای برای ادبیات فرا معارص(!) وجود دارد. برای آغاز بحث به تفاوت های موجود در داستان کالسیک و پست مدرن می پردازیم:
تفــــاوت داســــتان کالســـــیک و پســــــت مــــــدرن
ق ســمت اول
داستان های پستمدرن از بسیاری جهات با داستان های مدرن و کالسیک متفاوتاند و توجه به مؤلفههای این نوع داستان به خواننده کمک می کند تا آن ها را به تر درک کند و بسرت و فضای فرهنگی و اجتامعیای را که این آثار در آن ها شکل گرفته ،به تر بشناسد .به لحاظ تبارشناسی داستان ،سه دورهی مهم را میتوان در این چهار سده ی گذشته به طور کلی از هم متامیز کرد :دوران داستان های کالسیک ،دوران داستان مدرن ،دوران داستان های پسامدرن. در دورهی داستان های کالسیک که از اوایل سده ی هفدهم آغاز میشود و تا اوایل سده ی بیستم ادامه دارد ،از نظر طرح ما با یک طرح کالسیک رو به رو هستیم ،یعنی گرهگشایی، گره افکنی ،زاویه ی دید ،تعلیق و جز آن در داستان های کالسیک به به ترین شکل بیان میشود و زمان خطی رویدادها یکی پس از دیگری اتفاق میافتند و شخصیتپردازی آن ها، در هامن بسرت رخ میدهد .بر خالف داستان های کالسیک، در داستان های مدرن ما با چنین طرحی رو به رو نیستیم. در داستان های مدرن با طرحی کاملن فرشده و کوتاه مواجهایم .در این نوع داستان ها تکیهی داستان بر پرداخت صحنه در موقعیتی است که داستان در آن روی میدهد. در داستان های پستمدرن اساسا ما با طرحی رو به رو نیستیم و گویی نوعی فروپاشی و ویرانگری در طرح داستان روی داده است به طوری که ظاهرن هیچ انسجام و نظم کالسیک و حتا مدرنی در طرح دیده منیشود .به لحاظ شخصیتپردازی هم این سه نوع داستان با هم تفاوتهای بنیادی دارند. در داستان های کالسیک ما غالنب با یک شخصیت مرکزی رو به رو هستیم که به صورت فعال ( )Activeدر داستان 14
شــــامره پنجـــــاه و دو
حضو ر دارد و بر رویدادها و د ا ستا ن افراد پیرامون خود تأثیر میگذارد در حالی که در داستان به طریقهی علت و معلولی به هم پیوند می دهد. های مدرن ما با چند شخصیت رو به روایم که نه تنها هیچ کدام در داستان های پستمدرنیستی چون سببیت غایب است بر دیگری برتری ندارد (چون همهی شخصیتها به نوعی در زنجیرهی رخدادها هم وجود ندارد .به همین دلیل است که یک سطح قرار دارند) بلکه به شدت شخصیتهای کنشپذیر در داستان های پسامدرن رئالیسم و ناتورالیسم به عمد کنار و منفعلی ( )Passiveهستند .در داستان پستمدرنیستی ولی گذاشته میشوند ،زیرا نفی سببیت با جوهر این دو سبک اساسن شخصیت به مفهوم کالسیک و مدرنیستی اش نداریم و مخالف است .در حقیقت به لحاظ فلسفی پستمدرنیستها شخصیتها به صورتی کاریکاتورگونه در روایت حضور دارند. معتقدند تجربههای انسان امروز منیتواند در ساختار و طرحهای به لحاظ پایانبندی هم در داستان های کالسیک پایانبندیها داستان کالسیک و مدرن بازتاب یابد .به تعبیری دیگر در باور عمومن بسته است و با پایان داستان ،خواننده اقناع میشود پستمدرنیستها جهان بدون معنا ،نظم ،انسجام و یکپارچگی که داستان پایان یافته است زیرا ناپایداری نحستین داستان است از این رو برای طرح چنین جهانی باید به شیوه های متناسب به پایداری منتهی شده است .در داستان های مدرن پایان با آن روی آورد. ها باز هستند و با پایان فیزیکی داستان ،گویی داستان در به طور کلی داستان های پسامدرن چه در ساخت و چه در زبان، ذهن خواننده آغاز می شود و این خواننده است که میتواند مولفههای ویژهای دارند .نخست این که عنرص هجو ( )Parody تفسیرهای گوناگونی برای پایان داستان تاویل کند .در واقع در در آن ها زیاد است و گویی به کمک این ویژگی میکوشد تا چیزی این نوع روایت نویسنده قرار نیست داستان را در یک نقطه را که پیش از آن در دوران کالسیک و مدرن شکل گرفته ،هجو و ببندد و همهی ،رویدادها را به رسانجام برساند .بدین گونه او سپس نقض کند .عنرص زبانی دیگر آثار پست مدرن طنز به خوانندهاش اجازه میدهد تا تفسیرهای بسیاری از داستان ( )Satireاست .طنز هم ابزار مؤثری است در دست داشته باشد .ولی در داستان های پست مدرنیستی اساسن پستمدرنها برای به سخره گرفنت روابط پایانی وجود ندارد و شام میتوانید اجزای داستان را جا به و پیوندهای شکلگرفته در جهان جا کنید بیآنکه در ساختار داستان تغییر کلی رخ دهد. واقعی و داستانی دوران کالسیک علت این که ما در داستان های پستمدرنیستی با یک طرح و مدرن .همچنین است عنرص منسجم و نظم روایی مواجه نیستیم این است که عنرص طعنه ( )Ironyکه کارکردی مشابه با سببیت در اینجا غایب است ،عنرصی که اجزای طرح را در طنز و هجو دارد .این سه ویژگی به
15
شــــامره پنجـــــاه و دو
ویژه در آثار براتیگان به عنوان نویسنده شاخص پستمدرن دیده می شود. ویژگی دیگر آثار پست مدرن در نوع روایت آن ها است .در واقع در داستان های پست مدرنیستی نوعی گسست وجود دارد و روایت آن ها تکه تکه و پاره پاره است .رمان ها با تکه تکه کردن روایت در پی نفی نظم و انسجامی هستند که داستان های کالسیک و مدرن داشتند ،نظمی که کاشف وحدت زمان و مکان بود .از سوی دیگر داستان های پستمدرنیستی همواره در الیهای از ابهام روایت میشوند تا به خواننده اجازه دهند برداشتهای چندی از جهان داستان داشته باشد .عدم وضوحی که در این نوع آثار دیده میشود نوعی تاویل پذیری مفرط و نسبیانگاری را بازتاب می دهند.
تفاوت داســـتان مــــــدرن با داستان پســـــت مـــدرن
)۱در داستان پست مدرنیستی ،برخالف داستان مدرنیتسی که شخصیت ،جهان را به خود و دیگری تقسیم می کند ،شخصیت از هامن آغاز به تقسیم بدنی خود و دیگری اعتقادی ندارد .دنیای واحد و سخت عقالنی ،به عنوان تنها دنیای ممکن کنار می رود، دنیاهای متعدد تجربه می شوند .روایت های کبیر حذف می شوند؛ زیرا در پی یکسان سازی هستند تا بتوانند جهان را در یک نظام معین جای دهند و بشناسند .پس ادبیات پست مدرنیستی در برابر روایت های کبیر موضع گیری می کند. “ )۲دیگرها” در ادبیات پست مدرن به مرکز پرتاب می شوند و “دیگر مکان ها” حضور می یابند .دیگرمکان سازی بوتیقای ادبیات پست مدرن است و هرگونه آرزو برای شبیه سازی منت با جهان واقع
را از میان می برد .منت با جهان واقع هیچ نسبت آینه گونی ندارد. وجود خالق اثر انکار می شود تا منت بتواند به خود بازگردد .این ادبیات با مفهوم بازمنایی به صورتی دیگر برخورد می کند. َ )۳س ُبکی ،تندی (هم در مفهوم کاربست ابزار و هم رسعت در جریان روایت) ،دقت (هم در فرمان و هم در بیان لفظی ) ،روایت پذیری (هم در جزییات شگفت آور و هم در حدود خیال ابداعی حتا در شکل فانتزی) چند گانگی (هم در ترکیب هرنی و هم در منایش تقاطع بی پایان چیزها) )۴در یک داستان پست مدرن ممکن است خود نویسنده چه به عنوان راوی و چه غیر راوی حضور پیدا کند .حتا ممکن است از شگردهای داستان نویسی خود حرف بزند و چه بسا به موارد کم اهمیت تر اشاره کند .مثلن بگوید ـ االن که دارم جنگل رسد و تاریک و پر از جانوران درنده را برای شام می نویسم ،خودم در اتاقی گرم و راحت و امن پشت میز کارم نشسته ام .چنین متنی با زندگی نامه یا رسگذشت نامه فرق دارد. )۵در داستان مدرنیستی ما با منت هایی رسو کار داریم که به نوعی نامتامند ،یعنی پایان ندارند و منت ها به شکلی نا کاملند .شخصیت ها به شناخت خود از جهان پیرامون تردید دارند و همواره در پی آنند که دامنه و حدود آگاهی شان را مشخص کنند .شخصیت به دنبال آن است که هویت واقعی خویش را دریابند ،از این رو به تفسیر جهان مشغول می شود .به همین دلیل می توان گفت که منطق داستان مدرنیستی ،هامن منطق داستان پلیسی است .همیشه ترس از افشای راز هم وجود دارد .به عبارتی ،داستان مدرنیستی، روایت حرکت از بحران هویت به آگاهی است .بنابراین ،این پرسش ها مطرح اند :چه چیزهایی را باید شناخت؟ چه گونه می توان به شناخت رسید و چه قدر می توان به درستی این شناخت یقین پیدا کرد ؟ حدود شناخت و آگاهی ممکن کجاست ؟ و چه گونه می توان جهانی را تفسیر کرد که من هم جزیی از آن هستم .این پرسش های معرفت شناسانه موضوعهایی را نظیر ولیدگی انسان برای تحصیل آگاهی ،ساختارهای متفاوت دانش و مسأله شناساییناپذیری محدودههایآگاهیرا شامل میشود. )۶در مدرنیسم انسان با نام سوژه به شناسایی ابژه میپردازد .به اعتباری ،جهان به خود و دیگری تقسیم شده است و در هر حوزه ای“ ،غیر سازی” انجام می شود و انسان می تواند با این عمل برای خود هویتی بسازد .ولی در ساختار گرایی ،تضاد میان خود و دیگری ذاتی نیست و جایگاه برتر خود نسبت به دیگری متایزی است که از نظر معرفت شناختی ،اثبات ناپذیر و رصفن انتخابی اخالقی است .در ادبیات کالسیک ،داستان بازسازی زندگی واقعی نیست ،بلکه آینه متام منای زندگی (بازمنایی زندگی) است ،ولی در ادبیات پست مدرنیستی ما رابطه ای با واقعیت نداریم .
16
شــــامره پنجـــــاه و دو
ص TـEــدای م
ســتقل ادبیات ایـ
N J . N A 5 3 . W W W ـ
ــــران