__MAIN_TEXT__

Page 14

‫پرواز عــاشق‬ ‫ش��هيد ولی اهلل فالحي در س��ال ‪1310‬در طالقان متولد ش��د‪ .‬در س��ال ‪ 1327‬وارد دبيرس��تان‬ ‫نظام و پس از اخذ ليس��انس در س��ال‪1333‬از دانش��كده افس��ري فارغ التحصيل شد‪ .‬از سال‬ ‫‪ 1351‬تا اواس��ط س��ال ‪ 1353‬با درجه س��رهنگ دومي ب��ه همراه گروهي از افس��ران ايراني‬ ‫ب��ه عن��وان ناظر صلح س��ازمان ملل در آتش‌بس ويتنام به آن كش��ور اعزام ش��د‪ .‬در ‪ 12‬مهر‬ ‫س��ال ‪ 1357‬ب��ه درجه س��رتيپي ارتقا يافت‪ .‬پ��س از پيروزي انقالب اس�لامي ب��ه فرماندهي‬ ‫نيروي زميني منصوب ش��د‪ .‬با ش��روع جن��گ تحميلي وي اكثر اوقات خوي��ش را در جبهه‌هاي‬ ‫نب��رد مي‌گذران��د و عمليات‌ه��اي نظام��ي را از نزدي��ك نظ��ارت مي‌ك��رد‪ .‬هواپيماي ش��هید‬ ‫فالح��ي روز هفتم مهر در حوالي كهريزك س��قوط كرد و سرلش��كر فالحي به ش��هادت رس��يد‪.‬‬

‫ویترین‬

‫برگزاي مسابقه دلنوشته‌ها‬

‫باغ م��وزه دف��اع مق��دس به‬ ‫منظ��ور ترويج فرهن��گ مقاومت‬ ‫اقدام به برگزاري مسابقه دلنوشته‬ ‫كرده است‪.‬‬ ‫ب��ه گ��زارش گ��روه فرهنگ و‬ ‫پايداري‪ ،‬عالقه مندان به ش��ركت‬ ‫در اين مس��ابقه كه ب��ا محوريت‬ ‫دف��اع مق��دس برپا خواهد ش��د‬ ‫مي‌توانن��د تا ‪ 30‬مرداد ماه آثار خود را به روابط عمومي باغ موزه‬ ‫دفاع مق��دس و يا ب��ه آدرس الكترونيك��ي ‪pub.iranhdm.ir‬‬ ‫ارسال كنند‪.‬‬ ‫بنا بر اين گزارش متقاضيان ش��ركت در اين مسابقه بايد آثار‬ ‫خ��ود را در كمتر از ‪ 1500‬كلمه كه تاكن��ون در هيچ كتب و يا‬ ‫فضاي مجازي چاپ و درج نش��ده است را به صورت تايپ شده و‬ ‫در قالب يك لوح فشرده ارسال کنند‪.‬‬ ‫گفتني اس��ت ب��ه ‪ 30‬نفر از برگزيدگان طي مراس��مي جوايز‬ ‫اهدا خواهد شد‪.‬‬

‫پشت خاکریز‬

‫ديو هفت سر‬

‫با نعره مجتبي تمام بچه‌هايي‬ ‫كه ت��و س��نگ ِر دم ك��رده خواب‬ ‫بودند‪ ،‬از جا پريدند‪ .‬فرمانده هاج‬ ‫و واج گفت‪« :‬چه شده؟» مجتبي‬ ‫سراسيمه و بدون توجه به كساني‬ ‫كه لگد مي‌كرد‪ ،‬دويد و ته سنگر‬ ‫چپيد زير پتو و مثل بيد ش��روع‬ ‫كرد به لرزيدن‪.‬‬ ‫حاال تمام بچه‌ها دل نگران و ترس��يده‪ ،‬داشتند دورش جمع‬ ‫مي‌ش��دند‪ .‬تا فرمانده آمد دست بر شانه مجتبي بگذارد و بپرسد‬ ‫كه چه باليي س��رش آم��ده‪ ،‬مجتبي از جا جهيد و با چش��مان‬ ‫رميده و وحش��تزده ناليد‪« :‬اي واي‪ ،‬بدبخت ش��ديم! دايناس��ور!‬ ‫اژدها‪»...‬‬ ‫فرمانده باحيرت به مجتبي كه س��ر و صورتش خيس عرق و‬ ‫س��رخ و موهاي سرش سيخ شده بود‪ ،‬نيم نگاهي كرد و بعد آب‬ ‫دهانش را به س��ختي قورت داد و نگاهي به بچه‌هاي ديگر كرد‪.‬‬ ‫هواي سنگر دم كرده بود و حاال همه خيس عرق بودند‪ .‬فرمانده‬ ‫گفت‪« :‬چي‌داري ميگي پس��ر؟ اژدها كجا بود؟» مجتبي دس��ت‬ ‫فرمان��ده را گرف��ت و در حالي كه كم مانده ب��ود زير گريه بزند‬ ‫ناليد‪« :‬بدبخت شديم! يك غول بياباني بيرونه‪ .‬يك ديو! بچه‌ها‬ ‫را بردار فرار كنيم! مطمئنم كه عراقي‌ها را خورده و حاال اومده‬ ‫س��ر وقت ما! فرمانده ش��انه‌هاي مجتبي را ت��كان داد و گفت‪:‬‬ ‫«اژدها و دايناس��ور كجا بود؟ اي��ن دري‌وري‌ها چيه مي‌بافي‪.‬‬ ‫نكنه مخت عيبناك ش��ده!» يكي از بچه‌ها گفت‪« :‬آفتاب زده‬ ‫تو كله‌اش و قاطي كرده!»‬ ‫مجتب��ي در حالي كه مثل بيد مي‌لرزيد و دندان‌هايش به هم‬ ‫مي‌خورد و چش��مش به ورودي سنگر بود ناله كرد كه‪« :‬دروغم‬ ‫كجاست؟ با چشمانم ديدم‪ .‬چشم‌هايش مثل دو كاسه خون بود‬ ‫و ه��ي مي‌چرخيد‪ .‬از پش��تش هم پره‌هاي اس��تخواني مثل باله‬ ‫ماهي زده بود بيرون‪« .‬قيافه‌اش مثل ديو بود!» دوباره خزيد زير‬ ‫پتو‪ .‬تو آن گرما همه به هم نگاه مي‌كردند و منتظر بودند كس��ي‬ ‫حرف بزند‪ .‬آخر س��ر فرمانده بلند شد و سالحش را مسلح كرد و‬ ‫گفت‪« :‬تقي و ياسر‪ ،‬با من بياييد‪».‬‬ ‫هر س��ه آماده رفتن مي‌شدند كه مجتبي س��ر بيرون آورد و‬ ‫فرياد زد‪« :‬كجا مي‌ريد؟ همه تان را مي‌خورد!» فرمانده و ياس��ر‬ ‫و تق��ي رفتند‪ .‬بچه‌ها دلواپس و ترس��يده‪ ،‬يك ن��گاه به مجتبي‬ ‫داشتند و يك نگاه به بيرون كه چه مي‌شود‪.‬‬ ‫چند دقيقه بعد صداي چند ش��ليك بلند ش��د و منطقه پر از‬ ‫صداي ش��ليك و انفجار ش��د‪ .‬مجتبي نعره زد ك��ه‪« :‬اي خدا به‬ ‫دادم��ان برس! اي خ��دا نگذار اين هيوال م��ا را بخورد!» كم‌كم‬ ‫ديگران آماده مي‌شدند كه با ديدن ديو خونخوار فرار كنند كه از‬ ‫ميان گرد و غبار انفجارها فرمانده و تقي و ياس��ر‪ ،‬سر رسيدند و‬ ‫شيرجه رفتند تو سنگر‪.‬‬ ‫اول چند س��رفه كردند و گرد و غبار از س��ينه زدودند و بعد‬ ‫نگاهي به هم و به بچه‌ها كردند و پقي زدند زير خنده‪ .‬تو دست‬ ‫فرمانده يك آفتاب پرست سرخ و گنده بود كه از سينه‌اش خون‬ ‫مي‌رفت‪.‬‬ ‫فرمانده خنده خنده گفت‪« :‬پاش��و آقا مجتبي‪ .‬پاش��و رزمنده‬ ‫ش��جاع‪ .‬آن‌كه تو ديدي نه اژدها بود نه ديو هفت سر‪ .‬يك آفتاب‬ ‫پرس��ت بدبخت بود كه از ديدن دوربيني كه تو به چش��م گرفته‬ ‫بودي و عراقي‌ها را ديد مي‌زدي تعجب كرده بود و هي به دوربين‬ ‫نگاه كرده بود‪ .‬راستش ما هم اول كه رسيديم آفتاب پرست نبود‪.‬‬ ‫ام��ا چند بار كه به دوربين نگاه كردم يك هو آمد جلوي دوربين‬ ‫و من��م زدم اين بيچ��اره را ناكار كردم‪ .‬بايد پانس��مانش كنيم تا‬ ‫خوب بشه!»‬ ‫حاال خمپاره بود كه دور و بر ما منفجر مي‌شد‪ ،‬اما خنده آن‌ها‬ ‫صداي انفجارها را مي‌شكافت و به آسمان مي‌رفت‪.‬‬

‫سبزي خوران‬ ‫یک روز در مق��ر داخل چادر‬ ‫مش��غول ناهار خوردن بودیم‪ .‬از‬ ‫چ��ادر بغلی یکی از ب��رادران که‬ ‫حدود ‪ 30‬س��ال داش��ت‪ ،‬آمد با‬ ‫حالت بچگان��ه‌ای رو به ما کرد و‬ ‫گفت‪ :‬بابا گفتم اگر سبزی دارین‬ ‫یک خرده بدین!‬ ‫رفقا که سرش��ان درد می‌کرد‬ ‫ب��رای این طور حرف‌ها‪ ،‬یکی گفت‪ :‬بارک اهلل پس��ر خوب که به‬ ‫حرف بابا گوش می‌کنی‪ .‬خ��وب عمو جان کالس چندمی‪ ،‬چند‬ ‫سالته؟‬ ‫او ک��ه س��عی می‌کرد نقش��ش را خوب بازی کند‪ ،‬س��رش را‬ ‫انداخت پایین و با حجب و حیا شکسته بسته جواب داد‪ ،‬کالس‬ ‫مدرسه می‌روم‪ 30 .‬سالمه!‬ ‫آفرین بیا این س��بزی‌ها را بگیر و به بابا بگو‪ :‬مگر دستم بهت‬ ‫نرسد‪ .‬بالیی به روزگارت بیاورم که آن سرش ناپیدا باشد‪.‬‬

‫‪14‬‬

‫پایداری‬

‫سال نوزدهم‬ ‫شماره ‪5391‬‬ ‫دوشنبـه‬ ‫‪ 27‬خرداد ‪1392‬‬ ‫‪ 8‬شعبان ‪1434‬‬ ‫‪ 17‬ژوئن ‪2013‬‬

‫معـلم ایـثار‬

‫‪W W W. i r a n - n e w s p a p e r. c o m‬‬

‫عبدالمجي��د عراق��ي‌زاده مرداد ‪ 1336‬در بندر عباس چش��م به جهان گش��ود‪ .‬وي پس از‬ ‫ط��ي دوره دانشس��راي عالي كرم��ان و اخذ مدرك ف��وق ديپلم رياضي‪ ،‬خدمت س��ربازي‬ ‫را ب��ه ص��ورت معلم در بخش في��ن بندر عباس آغاز ک��رد‪ .‬با آغاز حم�لات رژيم عراق‬ ‫ب��ه ميهن اس�لامي به حراس��ت از حريم مق��دس انق�لاب پرداخت و ب��ه جبهه‌هاي نبرد‬ ‫ش��تافت‪ .‬س��ردار ش��هيد عبدالمجيد عراقي‌زاده در طول خدمت در جنگ‪ ،‬در پس��ت‌هاي‬ ‫قائ��م مقام��ي و فرمانده��ي بهداري مش��غول خدمت ب��ود‪ .‬وی دبير نمون��ه و معلم رياضي‬ ‫دبيرس��تان ه��اي بندر عباس ب��ود‪ .‬او در عمليات خيبر در خط مقدم جبهه از ناحيه ش��كم‬ ‫م��ورد اصاب��ت تركش قرار گرفت و قبل از رس��يدن به بيمارس��تان به ش��هادت رس��يد‪.‬‬

‫نخبه‌گرايي عرفاني در برابر تقديرگرايي صوفيانه‬ ‫محمد مطلق‬ ‫گــروه فرهنگ و هنر‬

‫يادگاران‬

‫شجاعت يك سرباز را‬ ‫از خدا مي‌خواهم‬

‫«ابن‌س��ینا فهم فرهنگ اس�لامی را احیا و عقالنی‬ ‫کرده اس��ت اما متاسفانه در طول این هزار سال تنها با‬ ‫کتاب «شفا» شناخته شده‪ .‬در حالی که اگر ابن سینا‬ ‫نبود‪ ،‬از فرهنگ مدون اسالمی تنها فرهنگ سعودی و‬ ‫طالبانی باقی می‌ماند‪».‬‬ ‫اين بخشي از گفته دكتر ديناني فيلسوف و نويسنده‬ ‫كتاب «سخن ابن‌سینا و بیان بهمن‌یار» است كه بايد‬ ‫مورد كنكاش قرار گيرد‪ .‬وي همچنين براي نخس��تين‬ ‫بار ابن س��ينا را عارف معرفي كرده كه باز در ارتباط با‬ ‫صورت‌بندي نظري ايرانيان براي اس�لام و پايداري در‬ ‫برابر اس�لام اموي و س��فياني در قالب تشيع و عرفان‬ ‫ايراني‪ -‬اسالمي بسيار اهميت دارد‪.‬‬ ‫در نهاي��ت ارتباط همه اين موضوع��ات با پايداري‬ ‫فرهنگ��ي ك��ه در آثار جامعه‌شناس��ان تح��ت عنوان‬ ‫تفاوت‌هاي نخبه‌گرايي عرفان��ي با تقديرگرايي صوفيه‬ ‫مطرح اس��ت‪ ،‬يكي از ش��اه كليدهاي اصلي است براي‬ ‫درك بهت��ر تاريخ ايران و راز ماناي��ي هويت ايراني در‬ ‫كوران حوادث عظيم تاريخي‪.‬‬ ‫‪ ë‬عرفان و تصوف‬ ‫حس��ن قاض��ي م��رادي‪ ،‬پژوهش��گر روانشناس��ي‬ ‫اجتماع��ي در «خودم��داري ايراني��ان» از تفاوت‌هاي‬ ‫عرفان به عن��وان جريان نخبه‌گ��را و تصوف به عنوان‬ ‫ش��كلي از تقديرگراي��ي وارداتي يونان��ي كه در كيش‬ ‫مان��وي ادامه پيدا كرده‪ ،‬ياد مي‌‌كند‪ .‬بگذريم از اين كه‬ ‫ريش��ه‌هاي زروانيسم يا پرستش خداي زمان كه ديني‬ ‫تقديرگراس��ت بنا به تحقيقات دوش��ن گيمن بسيار‬ ‫كهن‌تر از زرتش��ت اس��ت و در تفكر فالس��فه پيش از‬ ‫س��قراط نيز تاثير داشته است‪ .‬آيا گنوسيسم يا عرفان‬ ‫يوناني تحت تاثير زروانيسم ايراني بوده؟‬ ‫بگذري��م‪ ،‬آنچ��ه اهمي��ت دارد اي��ن اس��ت كه به‬ ‫تفاوت‌ه��اي عرف��ان و تصوف فكر كني��م و اگر عرفان‬ ‫را در مقابل تقديرگراي��ي صوفيه يافتيم و نيز جرياني‬ ‫نخبه‌گرا‪ ،‬آن وقت مي‌توانيم ابن س��ينا را نيز عارفي در‬ ‫كنار عين‌القضات همداني و موالنا به حس��اب آوريم و‬ ‫همه اين جريان را عاملي براي پايداري فرهنگي و نيز‬ ‫تمدن بخشي به ساير ملل مسلمان بدانيم‪.‬‬

‫يكي از علل شكس��ت ايرانيان در برابر نيروي اندك‬ ‫مغول را گسترش تصوف و تقديرگرايي دانسته‌اند؛ اين‬ ‫كه چگونه امكان دارد قومي با ‪ 30‬هزار سرباز در حالي‬ ‫ك��ه خود نيز ب��اور به پيروزي‌اش نداش��ته تمام خاك‬ ‫ايران را از شرق به غرب درنوردد و شهرها را يكي پس‬ ‫از ديگري ويران كند؟ فرزندان جهانگشاي كوروش آن‬ ‫روزه��ا كجا بودند كه «تاريخ جهانگش��اي جويني» از‬ ‫زب��ان آن اهل بخارا ثبت مي‌ك��رد‪« :‬آمدند و کندند و‬ ‫سوختند و کشتند و بردند و رفتند‪».‬‬ ‫چرا وقتي كوچه‌هاي نيشابور زير سم ستوران اجنبي‬ ‫مي‌لرزي��د و بوي خ��اك و خون مي‌داد‪ ،‬س��بزواري‌ها‬ ‫تكان��ي نمي‌خوردند تا الاقل ديوار فروريخته ش��هر را‬ ‫به سامان كنند؟‬ ‫آموزه‌هاي تص��وف و تقديرگرايي صوفيه‪ ،‬آن روزها‬ ‫«از توحرك��ت از خدا برك��ت» را از ذهن‌ها زدوده بود‪.‬‬ ‫زمزم��ه مردان ش��ده بود «خدا خ��ودش بهتر مي‌داند‬ ‫ب��ه ما چه؟ ما چكاره‌ايم؟ ياه��و» و چه تلخ و دردناك‬ ‫مرگ عطار كه در دل آن ماجرا هم فرياد انديش��ه‌هاي‬ ‫تقديرگرايانه و تسليم و بي عملي بلند است‪:‬‬ ‫«ش��یخ عطار به دس��ت لش��کر مغول اسیر گشت‪.‬‬ ‫گویند مغولی می‌خواس��ت او را بکشد‪ ،‬شخصی گفت‪:‬‬ ‫ای��ن پیر را مکش که به خونبه��ای او هزار درم بدهم‪.‬‬ ‫عطار گفت‪ :‬مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید‪.‬‬ ‫دیگری گفت‪ :‬این پیر را مکش که به خونبهای او یک‬ ‫کیسه کاه ترا خواهم داد‪ .‬شیخ فرمود‪ :‬بفروش که بیش‬ ‫از این نمی‌ارزم‪ .‬مغول از گفته او خشمناک شد و او را‬ ‫هالک کرد‪ ».‬و عطار با س��ري كه در بغل گرفته بود به‬ ‫راه افتاد و چند قدمي رفت تا فرو غلتيد و جان داد‪.‬‬

‫‪ ë‬نخبه‌گرايي عرفاني‬ ‫در براب��ر اين بي عمل��ي‪ ،‬حكايت عرف��ان حكايت‬ ‫ديگري اس��ت؛ ايس��تادن در برابر كج فهمي از اسالم‬ ‫و تالش براي روش��ن س��اختن چه��ره رحماني آن در‬ ‫برابر «ناسيوناليس��م كودكانه عرب��ي‪ -‬اموي» به تعبير‬ ‫دكتر عبدالحس��ين زرين كوب‪ .‬و چ��ه جان‌ها در اين‬ ‫راه تقديم نش��ده و چه سرها كه باالي دار نرفته و چه‬ ‫موالناها كه ترك دي��ار نكرده و چه عين‌القضات‌ها كه‬ ‫شمع آجين نشده!‬ ‫عين‌‌‌‌‌القضات همداني در «لوايح» تا آنجا پيش رفت‬ ‫كه جاي عاشق و معشوق را عوض كرد‪ .‬مي‌نويسد اياز‬ ‫آن هنگام كه در كنار تخت س��لطنت محمود ايستاده‪،‬‬ ‫بنده اوس��ت نه در خلوت كه آنجا اياز محمود مي‌شود‬ ‫و محمود اياز‪.‬‬ ‫حكايت «موس��ي و ش��بان» مثنوي را ك��ه به ياد‬ ‫داري��د؛ ش��باني كه آرزو دارد گيس��وي خدا را ش��انه‬ ‫كن��د و ش��پش‌‌‌هايش را بكش��د‪« :‬تو كجايي تا ش��وم‬ ‫من چاكرت‪ /‬چارقت دوزم كنم ش��انه سرت‪ /‬جامه‌ات‬ ‫شویم شپش‌هايت کشم‪ /‬شیر پیشت آورم ای محتشم‪/‬‬ ‫دس��تکت بوس��م بمالم پایکت‪ /‬وقت خواب آید بروبم‬ ‫جایک��ت‪ /‬ای ف��دای تو همه بزهای م��ن‪ /‬ای به یادت‬ ‫هی هی و هی های من‪ /‬زین نمط بیهوده می‌گفت آن‬ ‫ش��بان‪ /‬گفت موسی با که هستي ای فالن‪ /‬گفت با آن‬ ‫کس که ما را آفرید‪ /‬این زمین و چرخ ازو آمد پدید»‬ ‫ب��ه راس��تي اگ��ر اي��ن ايس��تادگي‌ها در برابر آن‬ ‫سخت س��ري‌ها نب��ود‪ ،‬اگر عين‌القض��ات‌ وموالنا و ابن‬ ‫س��يناها نبودن��د‪ ،‬اكن��ون از ما و از اس�لام چيزي جز‬ ‫فرهنگ سعودی و طالبانی باقي مي‌ماند؟‬

‫بازخوانی اسرار نظامي شكست دشمن در عمليات دارخوين‬ ‫عمليات فرماندهي كل قوا‪ ،‬خميني‬ ‫روح خدا ك��ه در منطق��ه دارخوين در‬ ‫‪ 21‬خ��رداد ‪ 1360‬انجام ش��د‪ ،‬با توجه‬ ‫به اوضاع سياس��ي كش��ور و همچنين‬ ‫به لحاظ منطق��ه عمليات و تاثيرات آن‬ ‫در شكس��تن محاصره آبادان از اهميت‬ ‫بسياري برخوردار بود‪ .‬در اين عمليات كه‬ ‫نيروهاي سپاه آن را طراحي كرده بودند‪،‬‬ ‫‪ 364‬نفر از رزمندگان با فرماندهي سپاه‬ ‫شركت داشتند‪ .‬اجراي آتش پشتيباني‬ ‫نيز ب��ا نيروهاي ارتش ب��ود‪ .‬هدف اين‬ ‫عمليات‪ ،‬تصرف خاكريزهاي دش��من و‬ ‫س��ه كيلومتر پيشروي به سمت جنوب‬ ‫(به طرف پل مارد) بود‪ .‬مهمترين تالش‬ ‫در اين عمليات‪ ،‬حفر كانال براي نزديك‬ ‫ش��دن به مواضع دش��من بود كه براي‬ ‫نخستين بار در جنگ به دست نيروهاي‬ ‫سپاه انجام گرفت‪ .‬حفر اين كانال كه سه‬ ‫ماه طول كشيد‪ ،‬در غافلگيري دشمن و‬ ‫موفقيت عمليات نقش كارسازي داشت‪.‬‬ ‫‪ ë‬آغاز عمليات با پيشروي‬ ‫عمليات دارخوين س��اعت ‪ 3‬و ‪30‬‬ ‫بامداد ‪ 21‬خرداد ‪ 1360‬از س��ه محور‬ ‫آغ��از ش��د‪.‬در اين عملي��ات‪ ،‬نيروهاي‬ ‫خودي با دو تا س��ه كيلومتر پيشروي‬ ‫در منطقه حدفاص��ل رودخانه كارون‬ ‫تا ج��اده آبادان ـ اه��واز ضمن نابودي‬ ‫بيش از ‪ 30‬دس��تگاه تان��ك و نفربر و‬ ‫يك فروند بالگرد دشمن‪ ،‬موفق شدند‬ ‫س��يصد نفر از متجاوزان را به اس��ارت‬ ‫درآورند‪ .‬عملي��ات دارخوين با اين‌كه‬ ‫در مقايسه با عمليات وسيع پس از آن‬ ‫وسيع و طوالني نبود‪ ،‬ويژگي ارزشمند‬ ‫آن در اي��ن اس��ت ك��ه نقط��ه پايان‬ ‫ي��ك دوره رك��ود و زمينگيري و نقطه‬ ‫آغ��از حركت و پيروزي‌ه��اي بزرگ و‬ ‫حماسي نيروهاي جهادگر اسالمي‌مان‬ ‫در تاريخ دفاع مقدس است‪.‬‬ ‫ابت��كار س��پاه پاس��داران انقالب‬ ‫اس�لامي در حفر كانال��ي به طول دو‬ ‫كيلومتر و با عمق يك متر و هش��تاد‬ ‫س��انتيمتر در دل تاري��ك ش��ب از‬ ‫جلوه‌هاي زيبا و باشكوه اين عمليات‬ ‫در زمان خود بود‪.‬‬ ‫نيروهاي سپاه پاس��داران انقالب‬ ‫اس�لامي‪ ،‬چهار ماه بدون س��ر و صدا‬ ‫و جل��ب توجه دش��من و در نزديكي‬ ‫نيروهاي عراق‪ ،‬ش��بانه يك كانال به‬ ‫طول ‪ 1300‬متر و به شكل«‪ »T‬حفر‬ ‫كردن��د كه پايان آن وارد ميدان مين‬

‫چند قدم تا پیروزی‬

‫در جلوي خاكريز و خط آتش دش��من‬ ‫شده بود‪ .‬پيشاني اين كانال به موازات‬ ‫خط آتش دش��من و ب��ه فاصله ‪400‬‬ ‫تا‪ 500‬متر قرار داش��ت‪ .‬در اين حمله‬ ‫نيروهاي سپاه پاسداران عمل‌كننده و‬ ‫ارتش پش��تيباني و پدافند را به عهده‬ ‫داش��تند‪ .‬قرار ب��ود در س��اعت ‪3:30‬‬ ‫بامداد‪ 21‬خرداد ماه‪ 1360‬حمله آغاز‬ ‫شود‪ .‬س��اعت‪ 11‬ش��ب خبر بركناري‬ ‫بني‌صدر از فرماندهي كل قوا توس��ط‬ ‫امام خميني(ره) از راديو پخش ش��د‬ ‫و وضعيت در بهترين حالت ممكن قرار‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫‪ ë‬مقدمه شكست حصر آبادان‬ ‫اين عمليات كليدي براي باز شدن‬ ‫طلسم محاصره آبادان و آزمايشي براي‬ ‫عمليات بزرگ ثامن‌االئمه و شكس��ت‬ ‫حص��ر آب��ادان ب��ود‪ .‬در اي��ن حمله با‬ ‫سه كيلومتر پيش��روي‪ ،‬مواضع محكم‬ ‫و مهم دش��من در اين جناح به تصرف‬

‫درآمد و دس��ت كم ‪ 32‬دستگاه تانك‬ ‫و نفربر ناب��ود و ‪ 1496‬نفر از نيروهاي‬ ‫دشمن كشته‪ ،‬زخمي و اسير شدند‪.‬‬ ‫اين عمليات توس��ط س��ردار رحيم‬ ‫صفوي و ش��هيد حسن باقري طراحي‬ ‫و اجرا ش��د كه فرماندهي س��ه محور‬ ‫اصلي آن را ش��هيدان منصور موحدي‪،‬‬ ‫پهلوان‌ن��ژاد و رض��ا رضايي ب��ه عهده‬ ‫داشتند‪.‬‬ ‫نيروهای دشمن در مواضع پدافندی‬ ‫جنوب محمديه؛ ي��ك گردان مكانيزه‬ ‫تقويت ش��ده با يك گروهان اضافی و‬ ‫يك گروهان تانك برآورد شده بود‪.‬‬ ‫ب��ا توج��ه با اين‌ك��ه در چن��د ماه‬ ‫گذشته‪ ،‬دش��من قدرت دست درازي‬ ‫خود را از دس��ت داده بود و با بررس��ی‬ ‫وضعي��ت زمي��ن‪ ،‬گس��ترش رودخانه‬ ‫كارون در جن��اح غرب��ی منطق��ه و‬ ‫آبگرفتگ��ی در جن��اح ش��رقی زمين‬ ‫عملي��ات‪ ،‬ق��ادر به اس��تفاده از قدرت‬ ‫مانوری نيروهای زرهی و مكانيزه خود‬

‫نبود و حداكثر می‌توانست به نگهداري‬ ‫مواضع پدافندی موجود بسنده كند‪.‬‬ ‫در اي��ن عمليات‪ ،‬يكان‌های لش��كر‬ ‫‪ 77‬پياده مس��تقر در منطقه عمليات‬ ‫ماهش��هر ـ آبادان در جناح ش��رقی و‬ ‫جنوب سرپل دشمن در شرق كارون‪،‬‬ ‫ماموري��ت تثبيت دش��من و پدافند از‬ ‫مواضع را به عهده داش��تند و نيروهای‬ ‫سپاه پاس��داران دارخوين با همكاری‬ ‫گ��ردان ‪ 214‬زرهی و ي��ك گروهان از‬ ‫گردان ‪ 107‬ژاندارمری تحت پوش��ش‬ ‫يكان‌های توپخانه لشكر ‪ ،77‬ماموريت‬ ‫«ت��ك» به مواضع دش��من را به عهده‬ ‫داشتند‪.‬‬ ‫‪ ë‬آن گاه پي�روزي رزمن�دگان‬ ‫ايران‬ ‫عمليات دارخوين در س��اعت ‪3:30‬‬ ‫بامداد ‪ 21‬خرداد ‪ 1360‬از س��ه محور‬ ‫آغاز ش��د‪ .‬پ��س از اج��رای ‪ 10‬دقيقه‬ ‫آت��ش تهيه‪ ،‬هجوم رزمندگان اس�لام‬ ‫در س��اعت ‪ 4:15‬دقيق��ه بام��داد روز‬ ‫‪ 21‬خرداد به مواضع دش��من آغاز شد‪.‬‬ ‫واحدهای تك‌كنن��ده همچنان در روز‬ ‫‪ 21‬خرداد به پيشروی خود ادامه دادند‬ ‫و مواضع دشمن را كه در خاكريزهای‬ ‫متناوب تهيه ش��ده ب��ود فتح كردند و‬ ‫افراد دش��من را نابود يا اسير ساختند‪،‬‬ ‫به گونه‌ای كه تا ساعت ‪ 10:30‬دويست‬ ‫نفر از نيروهای دشمن اسير شدند‪.‬‬ ‫نزدي��ك س��اعت ‪11‬هم��ان روز‬ ‫واحده��ای ايران��ی ب��ه آخري��ن حد‬ ‫پيشروی تعيين شده رسيدند و منطقه‬ ‫را از وجود دشمن پاك كردند‪ .‬دشمن‬ ‫از ساعت ‪ 12‬به بعد شروع به پاتك كرد‬ ‫كه پاتك ه��ای او در اثر آتش توپخانه‬ ‫و گ��ردان های تانك و مقاومت دليرانه‬ ‫رزمندگان اسالم خنثی شد‪.‬‬ ‫به هر حال‪ ،‬ه��دف نهايی عمليات‬ ‫فرمانده��ی كل قوا كه عق��ب راندن‬ ‫نيروهای دش��من به غرب كارون بود‬ ‫به دس��ت آمد و به اي��ن ترتيب پس‬ ‫از عمليات‪ ،‬دش��من در سه روز پشت‬ ‫س��ر هم براي بازپس‌گي��ري منطقه‬ ‫آزاد ش��ده تالش كرد‪ ،‬ولي نتيجه‌اي‬ ‫نگرفت و س��رخورده و شكست ديده‬ ‫ب��ه عق��ب برگش��ت‪ .‬اي��ن عمليات‪،‬‬ ‫ت جنگ در‬ ‫يك��ي از مهمترين عمليا ‌‬ ‫آغ��از حمله ع��راق بود ك��ه به نوعي‬ ‫به تمرين��ي براي حمله‌ه��اي بعدي‬ ‫رزمندگان ايران بدل شد‪.‬‬

‫س��يدجعفر آقايى‌ميب��دى‪ ،‬فرمانده‬ ‫گ��ردان ام��ام علي(ع) لش��کر ‪ 8‬نجف‬ ‫اش��رف وصيتنامه‌اي از خود به يادگار‬ ‫گذاش��ته اس��ت ك��ه اين‌ط��ور آغ��از‬ ‫مي‌شود‪:‬‬ ‫در اين لحظه كه به جبهه مى‌روم و‬ ‫لباس رزم را مى‌پوشم و پاى در چكمه‬ ‫مى‌كنم و حربه را در دست مى‌گيرم و‬ ‫قلب دش��من را نشان مى‌روم و تركش خمپاره را مى‌خورم‪ ،‬نه به‬ ‫خاطر كينه و انتقام بلكه از خداى يگانه مى‌خواهم كه اس��تقامت‬ ‫و ش��جاعت يك سرباز را به من بدهد تا بتوانم در اين جبهه نور‬ ‫و ظلمت يك قدمى برداشته باشم‪.‬‬ ‫خدايا! از تو مى‌خواهم كه قدرت صبر به مادر و خواهرانم‬ ‫و برادرانم عنايت كنى تا همان گونه كه من از س��ر شوق به‬ ‫اين راه مى‌روم و خوش��حال هس��تم‪ ،‬آنها هم همين طورى‬ ‫باشند‪.‬‬ ‫م��ادر! از ش��ما مى‌خواهم در اين موقع كه خبر ش��هادت من‬ ‫به گوش ات رس��يد‪ ،‬مانند آن برادر عزيزم سيدقاس��م مرا آزرده‬ ‫نكنى‪ ،‬نمى‌گويم دلت نس��وزد‪ ،‬البته الزمه عالقه‪ ،‬دل سوختن و‬ ‫اشك ريختن است‪.‬‬ ‫اما از ش��ما مى‌خواهم در بين زن‌ها سرت را باال بگيرى چون‬ ‫جوانى را در راه اس�لام پرورش دادى و به سوى خدا سوق دادى‬ ‫و اين را هم بدان مادر‪ ،‬جان دادن و جان گرفتن دست خداست‪.‬‬ ‫چ��ون يادم اس��ت دفعه اول كه در جبه��ه دارخوين بودم‪ ،‬گفتم‬ ‫م��زدوران عراقى حمله كردند تا يك مت��رى ما هم آمدند و خدا‬ ‫پس و پيش آنها را سد بست و چشم‌هايشان را پرده افكند‪ ،‬در آن‬ ‫لحظه خدا نخواست‪ .‬ولى اگر صالح بود اين دفعه هم مى‌توانست‬ ‫م��را زنده نگ��ه دارد تا در اين دنيا كه هر نفس��ى مى‌كش��م‪ ،‬به‬ ‫معصيت و گناه نگه دارد‪.‬‬ ‫سالم برادران و خواهرانم‪ ،‬مى‌دانم كه دل‌تان گواهى نمى‌دهد‬ ‫كه شهادت من را بپذيريد ولى اين خواست خداست و هيچ گونه‬ ‫ترديدى در اين راه نبايد داشت‪.‬‬ ‫سالم بر ش��ما دوس��تان گرامى كه مانند برادر برايم بوديد‪،‬‬ ‫مرا ببخشيد چون آن دوس��تى كه بايد براى شما باشم‪ ،‬نبودم‪.‬‬ ‫از فرصت اس��تفاده كنيد و به اين جبهه‌ها بياييد‪ .‬انسان مومن‬ ‫نبايد از مرگ بدش بيايد و از آن وحش��ت داش��ته باش��د بلكه‬ ‫ه��ر وقت خداوند مرگ او را خواس��ت‪ ،‬بايد م��رگ در آن حال‬ ‫نعمت بداند‪.‬‬

‫راوي‬

‫سوت زدن مين‬ ‫عي��د س��ال ‪ 73‬بود ك��ه در‬ ‫منطقه شلمچه به دو تيم تقسيم‬ ‫شديم تا به تفحص برويم‪ .‬از كنار‬ ‫«خين» آمدي��م و به فاصله‬ ‫نه��ر ّ‬ ‫‪ 10-20‬متر از ه��م‪ ،‬رفتيم توي‬ ‫ميدان كه معبر باز كنيم و پخش‬ ‫ش��ويم توي ميدان مين و زمين‬ ‫را بگرديم‪.‬‬ ‫تيمي ك��ه من توي آن ب��ودم تيم برادر «منص��ور عزيزي»‬ ‫بود‪ .‬او س��ر س��تون مي‌رفت و ما هم پش��ت س��رش‪ .‬منصور از‬ ‫بچه‌هاي تخريب بود‪ .‬همين طور كه پش��ت س��رش مي‌رفتيم‪،‬‬ ‫ناگه��ان دي��دم يك چيزي زير پايش صدا كرد و دود س��فيدي‬ ‫باال آمد‪ .‬يك انفجار كوچك بود كه فقط او را به جلو پرت كرد‪.‬‬ ‫خيلي ترس��يدم‪ ،‬چون منصور توي عملي��ات خيبر پاي چپش‬ ‫رفته بود روي مين و چهار انگش��ت و بخشي از كف پايش قطع‬ ‫شده بود‪.‬‬ ‫انفجار هم زير پاي س��المش يعني پاي راستش زد‪ .‬يك آن با‬ ‫خودم گفتم پاي ديگرش هم قطع ش��د‪ .‬احساس كردم بايد مين‬ ‫گوجه‌اي زده باشد زير پايش‪.‬‬ ‫منصور پرت ش��ده بود‪.‬بچه‌ها رفتند جلو ببينند كه چي شده؛‬ ‫جراحتي به چش��م نمي‌خورد‪ ،‬نگاهي به مح��ل انفجار انداختم‪،‬‬ ‫درس��ت حدس زده بودم‪ .‬يك مين گوجه‌اي پوكيده بود‪ .‬پوسته‬ ‫مي��ن و خرج‌هاي داخلش پرت ش��ده بود بي��رون و ته آن توي‬ ‫زمين مانده بود‪ .‬مواد منفجره داخل مين ناقص عمل كرده بودند‪.‬‬ ‫منصور ايستاده بود و نگاه مي‌كرد كه ببيند چي شده‪ ،‬هاج و واج‬ ‫مانده بود‪ .‬باورش نمي‌شد‪.‬‬ ‫هرك��س از بچه‌ه��ا كه به منصور مي‌رس��يد‪ ،‬نگاه��ي از روي‬ ‫تمسخر به مين مي‌انداخت و نگاهي به منصور‪ .‬بعضي‌ها كه توي‬ ‫سرش مي‌زدند و مي‌گفتند‪:‬‬ ‫ خاك بر س��رت كنن‪ ،‬چه وضعشه؟ مين هم براي تو سوت‬‫مي‌زنه‪ .‬ديدي مين هم تو رو اليق ندونست‪.‬‬ ‫هرك��س تيكه مي‌انداخت‪ ،‬البته همه از روي مزاح و ش��وخي‬ ‫بود؛ خودمان هم باورمان نمي‌ش��د‪ .‬ميدان مين آنجا خيلي به‌هم‬ ‫ريخته و آشفته بود و به هيچ چيز نمي‌شد اطمينان كرد‪.‬‬ ‫نگاهي به منصور انداختم؛ نگاهي به آس��مان و خدا را ش��كر‬ ‫كردم كه پاي سالمش آسيبي نديد‪.‬‬

‫لبخند در سنگر‬

‫سفره خاکی‬ ‫در منطقه سومار‪ ،‬خط مقدم بودیم که با خودرو ناهار را آوردند‪.‬‬ ‫به اتفاق یکی از برادران رفتیم غذا را گرفتیم و آوردیم‪.‬‬ ‫در فاصله خودرو تا س��نگر خمپاره زدند‪ .‬سطل غذا را گذاشتیم‬ ‫روی زمین و درازکش شدیم‪ ،‬برخاستیم دیدیم ای دل غافل سطل‬ ‫برگشته و تمام برنج‌ها نقش خاک شده است‪.‬‬ ‫از همانج��ا با هم بچه‌ها را صدا زدیم و گفتیم‪ :‬با عرض معذرت‪،‬‬ ‫امروز اینجا س��فره انداخته‌ایم‪ ،‬تشریف بیاورید سر سفره تا ناهار از‬ ‫دهان نیفتاده و س��رد نشده‪ .‬همه از س��نگر آمدند بیرون‪ .‬اول فکر‬ ‫می‌کردند ش��وخی می‌کنیم‪ ،‬نزدیک‌تر که آمدند‪ ،‬باورشان شد که‬ ‫قضیه جدی است!‬

Profile for Zagros

Iran 5391 1392-03-27  

روزنامه ایران شماره ٥٣٩١ بیست و هفتم خرداد ١٣٩٢ Ruznāmeye IRĀN Shomāreye 5391 27-03-1392 Daryāft (6 MB)

Iran 5391 1392-03-27  

روزنامه ایران شماره ٥٣٩١ بیست و هفتم خرداد ١٣٩٢ Ruznāmeye IRĀN Shomāreye 5391 27-03-1392 Daryāft (6 MB)

Advertisement