Issuu on Google+

‫دختری در چنگال‬ ‫عشق و هوس‬

‫نوشته‪ :‬والتر ترابیش‬ ‫ترجمه‪ :‬محمود تاج‌بر‬


‫کشیش مهربان‬ ‫این نامه را بدان منظور به حضور شریفتان ارسال می‌دارم که بی‌اندازه مضطرب هستم‪ .‬مدت چهار هفته است که از‬ ‫فرانسوا خبری ندارم‪ .‬او درباره شخصیت و مهربانی‌های شما برایم حرف‌ها زده و نامه‌ها نوشته است‪ .‬به همین دلیل‬ ‫به خود جرأت دادم که به سوی شما روی آورم‪ .‬شاید بدانید که ما چگونه با هم آشنا شدیم‪ .‬توی اتوبوس بود‪ .‬عمه‌ام‬ ‫مریض بود و من داشتم بچه‌اش را به دهکده خودمان برمی‌گرداندم‪ .‬راننده چون عجله داشت‪ ،‬قبل از اینکه من‬ ‫چمدان‌هایم را از اتوبوس خارج کنم‪ ،‬ماشین را روشن کرد و رفت‪ ،‬ولی فرانسوا با زحمت زیاد آنها را برایم آورد و آن‬ ‫شب را در منزل ما گذراند‪ .‬روز بعد‪ ،‬او به سفرش ادامه داد و به دهکده خویش برگشت‪ .‬همانطوری که می‌دانید او به‬ ‫خاطر رابطه و اشکاالتی که در این زمینه با یک دختر داشت‪ ،‬شغلش را از دست داد‪ .‬از آن موقع به بعد من در (ی)‬ ‫به مدرسه می‌رفتم‪ .‬تقریبا ما هر روز برای هم نامه می‌فرستادیم‪ .‬از اوایل ماه جوالی او به هیچ کدام از نامه‌هایم پاسخ‬ ‫نداده است! خیلی پریشان هستم‪ .‬نمی‌دانم چه کار کنم؟ کمکی از دست شما ساخته است؟‬ ‫‪ 2‬جوالی‬ ‫سیسیل‬ ‫سیسیل عزیز‬ ‫خیلی خوشحالم که نامه نوشتید‪ .‬گرچه ما هنوز همدیگر را ندیده‌ایم‪ ،‬ولی احساس می‌کنم که سال‌هاست شما را‬ ‫می‌شناسم‪ .‬گاهی اوقات حس می‌کنم شما را از اشخاصی که هر روز می‌بینم بهتر می‌شناسم‪ .‬فرانسوا درباره شما نیز‬ ‫برایم به طور وضوح نوشته و در صحبت‌هایش خیلی از شما تعریف کرده است‪ .‬حاال می‌توانید متوجه شوید از موقعی‬ ‫که او یک شاگرد مدرسه بود‪ ،‬چقدر به من نزدیک بود‪ .‬ما با هم متحد بودیم‪ ،‬گویی در جنگ بسر می‌بردیم‪ ...‬ناراحتی‬ ‫او را با آن دختر ذکر کرده بودید‪ .‬وقتی که او از شغلش برکنار گردید واقعا از همه چیز مأیوس شده بود‪ .‬خوشبختانه‬ ‫بالفاصله تمام موضوع را با من در میان گذاشت‪ .‬همانطوری که می‌دانید مدت مدیدی با هم مکاتبه داشتیم‪ .‬دیگر اینکه‬ ‫او از کلیسا به سبب محروم شدن از شرکت در مجالس نومید شده بود‪ .‬او احساس می‌کرد که در منجالبی فرو افتاده‬ ‫که دیگر راه نجاتی برایش وجود ندارد‪ .‬بی‌اندازه عصبانی و سرگشته شده بود‪ .‬من در بیم آن بودم که مبادا ایمانش‬ ‫را از دست بدهد‪ .‬اما معجزه‌ای به وقوع پیوست که عکس این امر اتفاق افتاد‪ .‬از خدا طلب بخشش نمود‪ .‬آنچه خدا‬ ‫برایش انجام داده آنقدر عظیم و پرارزش است که از قدرت هیچ انسانی ساخته نبوده و نیست‪ .‬او خود را در پیشگاه‬ ‫خدا حقیر و کوچک کرد و بدین طریق خدا برایش عظیم و پرجالل شد‪ .‬او دوباره خود را در بازوان خدا انداخت‪.‬‬ ‫به راستی لحظه‌ای شگفت‌انگیز بود‪ .‬شما باید سپاسگزار باشید از اینکه با شوهری پیوند زناشویی می‌بندید که چنین‬ ‫تصمیمی اتخاذ نموده است‪ .‬او پس از رو به رو شدن با خدا هنگام مراجعت به خانه در حین سفر با شما آشنا شد‪ .‬آیا‬ ‫شانس بود یا تصادف؟ خدا می‌داند‪ .‬هر چه بود برای فرانسوا بی‌اندازه پرارزش و عزیز بود‪ .‬این اتفاق نشانه بارزی‬ ‫است بر اینکه با وجود تمام رنگها و نیرنگهای انسانی‪ ،‬خداوند بزرگ هنوز دوستش دارد و ترکش نکرده است‪ .‬این‬ ‫امر ایمان او را تقویت کرده دیگر برایش سخت نبود که به خاطر شما به خدا توکل نماید‪ .‬هنگامی که پدرتان مبلغ‬ ‫‪ 250‬لیره بابت مهریه از وی مطالبه نمود‪ ،‬ناگاه وجود این جوان در هم شکست و کاخ امید و آرزویش فرو ریخت و‬ ‫پایه ایمانش متزلزل گردید! بنابراین نامه‌ای آنچنان سوزناک با خشم و نفرت برایم نوشت‪ .‬نامه‌ای که حالت فرانسوا‬ ‫را توجیه می‌کرد‪ .‬شما او را خوب می‌شناسید‪ .‬به محض اینکه مانعی سد راهش گردید ناگهان خود را باخته‪ ،‬ایمان‪،‬‬ ‫عشق‪ ،‬خدا‪ ،‬کشور‪ ،‬کلیسا‪ ،‬مرا و شما را‪ ،‬دنیا و آخرت را به باد انتقاد و ناسزا می‌گیرد‪.‬‬ ‫اکنون نمونه‌ای از آن نامه را برایتان نقل می‌کنم‪« :‬اینک مرگ را بر زندگی ترجیح می‌دهم! من مسؤولین امور مملکتی‬ ‫را متهم می‌کنم‪ ،‬آنهایی که دسترنج دیگران را می‌برند و از بغل بیچارگان نان می‌خورند و به جای اینکه جلو این‬ ‫ثروتمندان حق‌ناشناس را که زنان را به انحصار خود درمی‌آورند بگیرند و رسوم پوسیده حیوانی و استثماری را‬ ‫منسوخ نمایند‪ ،‬پول و مال و ناموس اجتماع را می‌بلعند! من هیأت دولت و قضات مملکت را متهم می‌کنم‪ .‬نفرین بر‬ ‫این حکومت استبدادی و دیکتاتوری که دخترها را با جانوری مجبور به ازدواج می‌کند و فریاد از دست خانواده‌هایی‬ ‫که بدین وسیله کسب درآمد می‌نمایند! من رسوم و عادات و تشریفات را متهم می‌کنم که مانع ازدواج و توالد و‬ ‫تناسل گشته و به والدین اجازه می‌دهد که از فرزندانشان بهره‌برداری نمایند! من این عقاید موروثی را متهم می‌کنم‬ ‫که آزادی افراد ملت و جوانان را به دست پیرهای عوام‌صفت سپرده است! من این پدرهای بی‌عار را متهم می‌کنم که‬ ‫به خاطر تنبلی و تهیه مشروب و سیگار و‪ ...‬دختران معصوم خویش را می‌فروشند! من کلیسا را متهم می‌کنم که به‬ ‫‪1‬‬


‫جای راهنمایی و مساعدت و‪ ...‬مجازاتم کرد! چرا خداوند که خود حافظ پیوند زناشویی است‪ ،‬طریق ازدواج را نشانم‬ ‫نمی‌دهد و چرا به من قدرت نمی‌بخشد که در آن راه گام بردارم؟ اگر ازدواج کردن مستلزم پول داشتن است‪ ،‬چرا‬ ‫خداوند ‪ 250‬لیره از آسمان برایم نمیندازد؟»‬ ‫این نامه چندی پیش مرقوم شده است و از آن موقع به بعد دیگر از فرانسوا خبری ندارم‪ .‬سیسیل‪ ،‬این نامه را بارها‬ ‫خوانده‌ام‪ ،‬هر وقت که از نو شروع به خواندن آن می‌کنم‪ ،‬احساسی در من زنده می‌شود که این نامه باید پرارزش و‬ ‫عمیق‌تر از آنچه ما فکر می‌کنیم باشد‪ .‬گرچه او جز خودش همه چیز و همه کس را متهم می‌کند و رفتارش طوری‬ ‫است که گویی اولین شخص و تنها موجودی است که پول مهریه از وی مطالبه شده است‪ .‬ولی در بحبوحه خشم و‬ ‫غضب و بدبینی‪ ،‬باز صمیمی و بی‌ریاست‪ .‬هنگامی که دیگران در زحمت و مشقت میفتند برای او اصال مهم نیست و‬ ‫شاید بی‌تفاوت باشد! اما همین که خطر کوچکی متوجه خودش شد‪ ،‬آنچنان دستپاچه و نگران و ناراحت می‌گردد‬ ‫که گویی همین حاال وی را پای دار می‌برند! چه می‌شود کرد؟ اخالقش اینطور است‪ .‬باالخره هر چه باشد فرانسوای‬ ‫خودمان است‪ .‬نامه‌ای که او نوشته نباید بدون جواب بماند‪ .‬او صریحا همه چیز را اظهار کرده است‪.‬‬ ‫در ابتدا‪ ،‬نامه وی مرا الل و گیج کرده بود و نمی‌خواستم به این آسانی جوابش را بدهم که مبادا نامه‌ام در این مسأله‬ ‫بغرنج‪ ،‬مفید نباشد‪ .‬در ضمن این را هم می‌دانم که ما اروپایی‌ها تقصیر داریم‪ ،‬چونکه ما مسبب منسوخ گردیدن‬ ‫آن رسم دیرینه شدیم‪ .‬همان رسم فرستادن و اهدای گاو و گوسفند که شوهر به عنوان مهریه به خانواده عروس‬ ‫می‌بخشید‪ ،‬به وسیله اروپایی‌ها از میان برداشته شد‪ .‬قبل از اینکه نامه شما برسد‪ ،‬در فکر آن بودم که جواب او را‬ ‫چگونه بنویسم تا بهتر و مؤثرتر باشد و اقال گره‌ای از کار بگشاید‪ .‬سیسیل‪ ،‬می‌خواهم از شما خواهش کنم‪ ،‬می‌خواهم‬ ‫خواهش کنم که جواب این نامه را شما بنویسید‪ ،‬چون در حال حاضر کاری که از شما ساخته است از من برنمی‌آید‪.‬‬ ‫بگذارید در جنگ ازدواج شما هم عقیده باشیم‪ .‬به او نشان دهید که عشق برخالف عقیده اکثر مردم در سرزمین‬ ‫آفریقا ممنوع نمی‌باشد‪ .‬نشانش بدهید که آفریقایی‌ها قادرند عاشق بشوند و نیز می‌توانند معشوق گردند‪.‬‬ ‫حساب سر پول نیست‪ ،‬بلکه موضوع بسیار جدی بوده و در پیرامون امری حیاتی دور می‌زند‪ .‬به وی نشان دهید که‬ ‫عشق متهم نمی‌کند و تقبیح نمی‌نماید‪ ،‬بلکه در عوض می‌جنگد و مبارزه می‌کند‪ .‬موضوع دیگری نیز در نامه فرانسوا‬ ‫بود که فراموش کردم ذکر نمایم‪ .‬می‌گوید‪« :‬من دخترها را متهم می‌کنم که با مواجه شدن با اینگونه توهین‌ها و‬ ‫جنایات ضد تمدن و انسانی از جمله جهاز و مهریه‪ ،‬مهر سکوت بر لب می‌زنند و خودشان را بی‌تفاوت و بی‌اراده نشان‬ ‫می‌دهند‪ .‬چرا باید به والدینشان آنچنان آزادی دهند که آنها هر کاری دلشان می‌خواهد بدون چون و چرا در حق آنها‬ ‫بکنند؟» شما قادرید که به این اتهام‪ ،‬پاسخ صریح دهید‪ .‬می‌توانید به فرانسوا نشان دهید که دخترهایی هم در آفریقا‬ ‫هستند که غیر از آنچه او خیال می‌کند می‌باشند‪ .‬به شما اطمینان دارم و روی شما حساب می‌کنم‪.‬‬ ‫والتر ترابیش‬ ‫‪ 10‬جوالی‬ ‫کشیش مهربان‬ ‫آنچه از من خواسته بودید‪ ،‬دیروز انجام دادم و برای نامه فرانسوا پاسخی نوشتم‪ .‬برای این موضوع مدتی با خودم‬ ‫در جنگ و ستیز بودم‪ .‬در ابتدا اصال نمی‌خواستم چنین کاری بکنم‪ ،‬ولی باالخره دل را به دریا زدم و به تحریر نامه‬ ‫پرداختم‪ .‬نوشتن نامه بسیار سخت بود و از فرستادن آن هنوز ترس دارم‪ .‬تمام شب گذشته فکر می‌کردم که چه کنم‪.‬‬ ‫ناگهان این فکر به ذهنم رسید که بهتر است اول نامه را برای شما بفرستم و در صورت صالح دانستن برای فرانسوا‬ ‫ارسال دارم‪ .‬خواهش می‌کنم آن را برای خانمتان بخوانید‪ .‬اگر خانم شما فکر می‌کند که نامه‌ای باارزش است‪ ،‬آنگاه‬ ‫خواهم فرستاد‪ .‬واقعا دشوار است که انسان بخواهد همه چیز را رک و پوست ‌کنده برای کسی بنویسد و در عین حال‬ ‫نخواهد طرف را برنجاند‪ .‬از جواب نامه هم می‌ترسم‪ ،‬شاید بهتر است که جمله آخری را حذف کنم‪ ،‬چونکه خیلی‬ ‫زننده و بی‌پرده است‪.‬‬ ‫سیسیل‬ ‫‪ 15‬جوالی‬

‫‪2‬‬


‫فرانسوای عزیز‬ ‫من عاشق مرد جوانی هستم که اسمش فرانسواست‪ .‬تمنا می‌کنم در موقع خواندن نامه‪ ،‬خودت را برای یک لحظه‬ ‫دچار شک و تردید نکن‪ .‬در اولین لحظه‌ای که من تو را در اتوبوس دیدم و تو در حمل چمدان‌ها به خانه کمکم کردی‪،‬‬ ‫سخت مجذوبت شدم و به خاطر اینکه شب اول آشنایی فکر اغفال مرا نداشتی‪ ،‬احساس کردم که بیشتر به سویت‬ ‫کشیده شده‌ام‪ .‬حس کردم که تو تنها به خاطر اندام زیبایم به من عالقه نداری‪ ،‬بلکه به خاطر وجود خودم دوستم‬ ‫می‌داری‪ .‬احساس می‌کردم که مرا برای یک لحظه نمی‌خواهی‪ ،‬بلکه طالب آنی که همواره در تمام دوران زندگی از آن‬ ‫تو باشم‪ .‬نامه‌ای که چندی قبل برای کشیش والتر نگاشته بودی‪ ،‬وی قسمتی از آن را برایم نوشت‪ .‬او از من خواست که‬ ‫برایت بنویسم که درباره آن نامه چه عقیده‌ای دارم‪ .‬هنگامی که آن نامه را برای اولین بار می‌خواندم‪ ،‬برای تو نگران‬ ‫شدم‪ .‬پی بردم که چرا مدتی از تو خبری به من نرسیده است‪ .‬فرانسوا‪ ،‬من تو را خوب درک می‌کنم‪ .‬تمام نامه‌هایت را‬ ‫هنوز نگاه داشته‌ام‪ .‬هر وقت که آنها را مجددا می‌خوانم‪ ،‬می‌��وانم احساس کنم که مطالبه پدرم چه ضربه هولناکی بر‬ ‫پیکر تو کوبیده است‪ .‬می‌دانم که تو شغلت را از دست داده‌ای‪ .‬می‌توانم احساس کنم که چقدر دوستم داری‪...‬‬ ‫شاید حق با تو باشد که کلیسا را متهم تصور کنی‪ .‬مسلما حق با توست که بگویی بی‌عدالتی‌ و نابسامانی در کشور‬ ‫ضعیف ما ریشه دوانده است‪ .‬زمانی که عقاید کهنه با اندیشه‌های تازه برخورد می‌کند‪ ،‬غالبا نتایج مطلوب حاصل‬ ‫نمی‌گردد‪ .‬هرگز نباید فراموش کنی آن انقالبی که اروپا را عوض کرد‪ ،‬بدون شک تمدن ما را نیز دگرگون خواهد‬ ‫نمود‪ .‬همانطوری که کشیش والتر اظهار داشته از آداب و رسوم سؤاستفاده گردیده‪ ،‬اما اروپایی‌ها تنها تقصیر ندارند‪،‬‬ ‫ما هم مقصریم‪ .‬مهریه برای دخترها تا حدی اهمیت دارد‪ ،‬زیرا این امر به ما دخترها نشان می‌دهد که برای شوهران‬ ‫خود ارزش داریم‪ .‬باالخره این فکر ما دخترهاست‪ .‬ما مردی را دوست داریم که حاضر است به خاطر ما پول بدهد‪ ،‬به‬ ‫خاطر ما بجگند و فداکاری کند و باالخره به خاطر ما پیروز گردد‪.‬‬ ‫در آغاز نامه چنین نوشته‌ام‪ :‬من عاشق مرد جوانی هستم‪ ،‬مردی که پیوسته زبان به گله و شکایت نمی‌گشاید و مردی‬ ‫که همواره می‌جنگد‪ .‬متهم کردن چرخ و فلک‪ ،‬کاری که از پیش نمی‌برد‪ .‬من در آن صورت به تو احترام می‌گذارم‬ ‫که بر ضد این مظالم بجنگی و در آن زمان تو را دوست دارم که محترم باشی‪ .‬بدین جهت از تو دعوت می‌کنم که‬ ‫برای ازدواج با من مبارزه کنی و به خاطر من بجنگی‪ .‬نمی‌خواهم در این مبارزه تو را تنها بگذارم‪ ،‬می‌خواهم دوش به‬ ‫دوش تو بجنگم‪ ،‬باز هم حق را به تو می‌دهم که بگویی دخترها بدون اینکه اراده‌ای از خود نشان دهند به والدینشان‬ ‫اجازه می‌دهند که آنها را همانند کاالی تجارتی مورد داد و ستد قرار دهند‪ .‬از آنها دفاع نمی‌کنم‪ ،‬اما سیسیل تو که با‬ ‫تمام ذرات وجودش تو را دوست دارد با همه دخترها تفاوت فاحشی دارد‪ .‬هر قدر بیشتر نبرد کنیم به همان نسبت از‬ ‫زندگی زناشویی بیشتر لذت می‌بریم‪.‬‬ ‫هر عاملی که بخواهد بین ما جدایی افکند‪ ،‬مطمئنم که ما را بیشتر به هم نزدیک و متحد می‌سازد‪ .‬من می‌دانم که‬ ‫مشیت الهی این است که ما دو نفر با هم باشیم و از آن یکدیگر گردیم‪ ،‬اما دلیل دانستن این امر را نمی‌توانم تشریح‬ ‫کنم‪ .‬حتی نمی‌توانم برایت توجیه کنم که چگونه بر من الهام شده که پول مورد احتیاج ما نیز فراهم خواهد شد‪ .‬پدرم‬ ‫هم فکرش را عوض خواهد کرد و تو هم شغلی بدست خواهی آورد‪ .‬این را به خوبی می‌دانم و قلبم نیز گواهی می‌دهد‬ ‫که راهی هست و روزی فرا می‌رسد که ما آن طریق را خواهیم یافت‪ .‬خدا برای کمک به ما از آسمان پول نمی‌اندازد‪،‬‬ ‫اما اگر ما دستش را بگیریم‪ ،‬در تمام مسایل و مشکالت‪ ،‬قدم به قدم ما را هدایت خواهد کرد‪ .‬آنچه اکنون ما به آن‬ ‫محتاج هستیم‪ ،‬پول نیست‪ ،‬بلکه ایمان و توکل به خدای متعال می‌باشد‪ .‬باز هم فریاد برمی‌آورم که دوستت دارم‪ ...‬اما‬ ‫فرانسوایی را دوست می‌دارم که واقعا مرد است نه کهنه ظرفشویی‪.‬‬ ‫سیسیل تو‬ ‫‪ 20‬جوالی‬ ‫سیسیل عزیز‬ ‫نامه‌ای را که به فرانسوا نوشته بودید‪ ،‬شوهرم بنابه تقاضای شما برایم قرائت کرد‪ ...‬اما قبل از هر چیز باید بگویم من‬ ‫هرگز خواب آن را هم نمی‌دیدم که دختری به سن و سال شما بتواند نامه‌ای آنچنان جانگداز بنگارد‪ .‬بی‌اندازه خوشم‬ ‫آمد‪ .‬امیدوارم به زودی وسیله‌ای فراهم شود تا بتوانیم با هم آشنا شویم‪ .‬بلی‪ ،‬تصدیق می‌کنم که ارشاد و راهنمایی و‬ ‫کمک بدون رنجاندن طرف چقدر دشوار است‪ .‬اما یک دکتر همیشه نمی‌تواند با مرهم شفابخش بیمار را تحت معالجه‬ ‫‪3‬‬


‫قرار دهد‪ ،‬گاهی هم مجبور است از کارد جراحی استفاده نماید‪ .‬در زناشویی نیز هر یک از زوجین پزشک و معالج‬ ‫دیگری می‌باشد‪ .‬بنابراین‪ ،‬آن کسی که قادر است شفا بخشد‪ ،‬بیمار کردن هم از دستش ساخته است‪ .‬عشق زمانی‬ ‫جرأت آزار رساندن به خود می‌دهد که با قضاوت وجدان و صمیمیت آمیخته باشد‪ .‬عشق می‌تواند اینچنین بکند و‬ ‫می‌کند‪ ،‬زیرا عشق واقعی از احساسات ضعیف و هوس زودگذر‪ ،‬ناشی نمی‌گردد‪ .‬عشق حقیقی از دل حساس و شجاع‬ ‫سرچشمه می‌گیرد‪ .‬موضوعی که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد این است که توانسته‌اید ارتباط بین عشق و‬ ‫احترام را درک کنید‪.‬‬ ‫مارتین لوتر در تفسیر عبارت «زنا مکن» اینطور می‌نویسد‪« :‬معنی این عبارت چیست؟ ما موظف بر آن هستیم که‬ ‫خداترس و خداپرست باشیم‪ .‬باید در زندگی زناشویی کامال پاک باشیم‪ .‬زن و شوهر باید یکدیگر را دوست بدارند‬ ‫و احترام بگذارند‪ ».‬بین عشق و احترام ارتباط نزدیکی وجود دارد‪ .‬با وجود این «احترام» مفهوم عمیق‌تری از آنچه‬ ‫تصور می‌شود دارد! احترام گذاشتن یعنی در پی چیزی شایسته و باارزش رفتن و آن را یافتن و با آن عشق ورزیدن‬ ‫و خشنود بودن است‪ ،‬در حالی که دیگران از کشف این جوهر و اکسیر ذی‌قیمت عاجزند‪ .‬من معتقدم زنی که واقعا‬ ‫عاشق شوهرش باشد در بدترین شرایط و موقعیت‪ ،‬چه در زمان ورشکستگی و واماندگی و چه در لحظات شکست و‬ ‫ناکامی‪ ،‬حتی هنگامی که شوهرش مانند درختی خشکیده که جز چند برگ پالسیده چیزی بر شاخه‌هایش ندارد‪ ،‬باز‬ ‫دوستش خواهد داشت‪ .‬اگر زنی در یک چنین موقع‪ ،‬شوهرش را احترام گذاشت آنگاه نمی‌شود کتمان حقیقت کرد‬ ‫که وی شوهرش را واقعا دوست ندارد و او را نمی‌پرستد‪ .‬از فرستادن نامه نترسید‪ .‬نامه‌ای واقعا عالی و شگرف بود‪.‬‬ ‫خداوند به جرأت و پاکدلی شما برکت می‌بخشد‪ .‬هیچگونه ترسی به خود راه مدهید‪ .‬اگر دل فرانسوا با خشم و غضب‬ ‫سیاه شده‪ ،‬ولی شوهرم می‌داند که آن سیاهی را چگونه از قلبش بزداید‪ .‬فراموش نکنید که در عشق‪ ،‬خوف نیست‪.‬‬ ‫اینگرید ترابیش‬ ‫‪ 25‬جوالی‬ ‫آقای کشیش‬ ‫سرانجام با تدبیر خاصی خوب موفق شدید که باز هم مرا مجبور به نوشتن کنید‪ ...‬نامه‌ای را که سیسیل نوشته و شما‬ ‫آن را با پست ارسال داشته‌اید‪ ،‬اکنون به دستم رسید‪ .‬این نشانه هوش و ذکاوت شماست که برای این منظور از او‬ ‫استفاده کرده‌اید‪ .‬معلوم است مرا خوب می‌شناسید و نکات ضعف مرا خوب می‌دانید‪ ...‬اما متأسفانه این نامه‪ ،‬درست‬ ‫عکس نظر شما مؤثر واقع گردید‪ .‬او تنها از من انتقاد نمی‌کند‪ ،‬بلکه در نامه‌اش صراحتا توهین هم می‌کند! من او را‬ ‫یک فرشته می‌دانستم‪ ،‬اما فرشته‌ای که دندان‌های تیزش را به من نشان می‌دهد‪ ...‬در هر صورت مهم نیست‪ ،‬اما سر‬ ‫نخ تا حدی به دستم آمده است و خوشحالم که او آن نامه را برایم نوشته است‪ .‬از آن ظاهر فریبنده و افسونگرش‬ ‫باالخره پرده برداشته شد و دیگر نقطه ابهامی برایم باقی نمانده است‪ .‬این یأس و حرمان که اینک تمام وجودم را فرا‬ ‫گرفته است‪ ،‬بیشتر جرأتم می‌بخشد که خودم را آسان‌تر به دست سرنوشت و تقدیر بسپارم‪.‬‬ ‫به دختر اولی تجاوز کردم‪ ،‬چونکه مرا مرد به حساب نیاورد! این یکی هم را به این علت ترک می‌گویم که مرا مرد‬ ‫نمی‌داند! یادم می‌آید شما یک بار فرمودید‪« :‬گاهی اوقات جرأت واقعی‪ ،‬گریختن است‪ ».‬این هم جرأت‪ ...‬منظور‬ ‫کتاب مقدس در آیات ‪ 22‬و ‪ 23‬در فصل پنجم افسسیان چیست؟ من این آیات را می‌نویسم تا آقای کشیش زحمت‬ ‫پیدا کردن آنها را به خودشان ندهند‪ .‬آیه ‪« :22‬ای زنان‪ ،‬شوهران خود را اطاعت کنید چنانکه خداوند را‪ ».‬آیه ‪:23‬‬ ‫«زیرا که شوهر سر زن است چنانکه مسیح نیز سر کلیسا و او نجات‌دهنده بدن است‪ ».‬خالصه حاال که او این رویه را با‬ ‫من در پیش گرفته پس وای به روزی که ازدواج کنیم! بعد چه خواهد شد؟ مانند همه مردان آفریقایی‪ ،‬من همسری‬ ‫می‌خواهم که از من اطاعت کند و مطیع محض من در هر امری باشد‪ .‬این چیزی است که کتاب مقدس می‌گوید‪:‬‬ ‫«همچنان که کلیسا مطیع مسیح است‪ ،‬همچنین زنان نیز شوهران خود را اطاعت کنند‪ ».‬بحثی بسیار روشن و بدون‬ ‫ابهام است‪ .‬من دیگر همه چیز را فهمیده‌ام‪.‬‬ ‫متشکرم‪ ،‬فرانسوا‬ ‫‪ 28‬جوالی‬

‫‪4‬‬


‫فرانسوای عزیز‬ ‫فکر می‌کردم که چنین عکس‌العملی از خود نشان خواهی داد‪ .‬فرانسوا‪ ،‬تو خیلی احمق هستی! بگذار دوباره تکرار‬ ‫کنم‪ ،‬خیلی احمق! پیش از آنکه سیسیل آن نامه را برایت بفرستد من آن را خوب خوانده‌ام‪ .‬بنابه خواهش او حتی آن‬ ‫را برای خانمم قرائت کردم‪ .‬ما پس از خواندن نامه‪ ،‬آرزو کردیم که ای کاش تمام پدر و مادرها‪ ،‬پسرها و دخترها‬ ‫نه تنها در آفریقا بلکه در سراسر اروپا آن را می‌خواندند‪ .‬آن نامه‪ ،‬ما را تکان داد‪ .‬خوب به حرف‌هایم گوش کن‪.‬‬ ‫سیسیل نه یک تکه چوب است و نه یک بچه و یا یک حیوان بارکش که اراده‌ای از خود نداشته باشد‪ .‬یک کلفت خانه‬ ‫هم نیست‪ ،‬بلکه دختری است کامال طبیعی و با احساس‪ .‬من تو را برای یافتن یک چنین دختری تبریک می‌گویم‪ .‬تو‬ ‫نمی‌توانی درک کنی که خداوند چه گوهری به تو بخشیده است! هرگز نمی‌توانی بفهمی که او چه موجود صمیمی و‬ ‫دوست داشتنی است که تو را دوست دارد‪.‬‬ ‫تو پس از یک بار سرسری خواندن آن نامه‪ ،‬با خشم و غضب برایم نامه می‌نویسی‪ .‬نباید این کار را می‌کردی‪ ،‬بلکه‬ ‫باید اقال یک شب در اطراف آن تفکر می‌کردی‪ .‬سفارش می‌کنم باز هم آن نامه را عمیقا مطالعه کنی‪ .‬آیا می‌فهمی‬ ‫نوشتن آن نامه برای سیسیل چقدر دشوار و مشقت‌بار بود؟ اگر او چند کلمه نوشته که به مذاق تو خوش نیامد‪ ،‬فقط‬ ‫به خاطر آن است که تو را دوست دارد‪ .‬آیا نمی‌دانی که عشق کور نیست‪ ،‬بلکه عشق بصیر و بیناست؟ عشق تمام‬ ‫نکته‌های ضعف و عیب‌های طرف را می‌بینید‪ ،‬ولی با همه ضعف‌ها و زشتی‌ها‪ ،‬باز هم شخص مقابل را دوست دارد‪ .‬در‬ ‫یکی از نامه‌هایت از من خواستی که برایت بنویسم چطور انسان واقعا عاشق می‌شود‪ .‬من نیز پاسخ دادم‪« :‬هنگامی که با‬ ‫مواجه شدن با کوتاهی‌ها و ضعف‌های طرف مقابل‪ ،‬شخص عاشق عقب‌نشینی نمی‌کند‪ .‬گرچه از ضعف‌ها و تقصیرهای‬ ‫او خوشش نمی‌آید‪ ،‬ولی با تمام این اوصاف‪ ،‬وی را با همه بدی‌هایش دوست می‌دارد و نسبت به او احساس مسؤولیت‬ ‫می‌کند‪ ».‬این امر در سیسیل صادق است‪ .‬او از ضعف‌ها و قصورهایت‪ ،‬خوشحال نیست‪ ،‬اما چون تو را دوست دارد‪،‬‬ ‫مجبور است که تو را با تمام عیوبت بپذیرد‪ .‬حاال به جای اینکه تو سپاسگزار باشی‪ ،‬برای ما عصبانی می‌شوی؟‬ ‫آیا تاکنون درباره خطاها و عیب‌هایت هیچ فکر کرده‌ای؟ آیا کسی پیدا می‌شود که از تمام خطاها و عیوب‪ ،‬مبرا باشد؟‬ ‫بیا کمی صداقت از خودت نشان بده‪ .‬آنچه سیسیل گفت‪ ،‬بدون شک صحت دارد‪ .‬تنها اشکال کار تو در اینجاست‬ ‫که خودت را خیلی زود به دست حوادث می‌سپاری‪ .‬من می‌دانم که انتقاد‪ ،‬انسان را می���رنجاند مخصوصا انتقادی که‬ ‫بر مبنای صحیح باشد‪ ،‬چونکه حرف حق همیشه تلخ بوده است‪ .‬در این موارد همه ما احساساتی هستیم‪ .‬یک مرد‬ ‫در موقعی احساساتش شدیدتر می‌شود که مورد انتقاد یک زن قرار گیرد‪ .‬در کشور ما هم همین طور است‪ ،‬اما فکر‬ ‫می‌کنم که آفریقایی‌ها حتی تحملش را هم ندارند به دلیل اینکه حقوق زن و مرد را مساوی نمی‌دانند و به یک چشم‬ ‫نگاه نمی‌کنند‪ .‬اگر جوانان اجتماع‪ ،‬انتقاد بجایی کنند قابل قبول نیست‪ ،‬چونکه هنوز صغیرند روی همین اصل است که‬ ‫اغلب پیوندهای زناشویی توخالی و سست بنیاد است‪.‬‬ ‫یکی از دوستانم قبل از اینکه ازدواج کند‪ ،‬نامه‌ای برای نامزدش می‌نویسد و برای وی شرح می‌دهد که از همسر‬ ‫آینده‌اش چه انتظاراتی دارد‪ .‬از آن نامه مفصل‪ ،‬فقط چند جمله را برایت در اینجا می‌نویسم‪ .‬اولین جمله این بود‪« :‬از‬ ‫همسر آینده‌ام‪ ،‬انتظار دارم که صادقانه از من انتقاد کند‪ ».‬سپس ادامه داده اینطور می‌نویسد‪« :‬هنگامی که او از من‬ ‫نومید و مأیوس شود‪ ،‬نباید قوت قلب خود را از دست بدهد‪ .‬همواره باید کمکم کند تا بر ضعف‌هایم غالب شوم‪ ».‬آیا‬ ‫می‌فهمی؟ آنچه او می‌خواهد این است که او یک کلفت خانه نیست‪ .‬او نیازمند کسی است که شریک زندگی وی بوده‬ ‫و به تساوی در کنارش قرار گیرد تا با هم بتوانند در مقابل خدا بایستند‪ .‬با چنین شریکی می‌شود «یک تن» بود‪ ،‬آن‬ ‫هم به معنی واقعی که آغاز یک زندگی نوین و سعادت‌بخش باشد‪ .‬حاال می‌رسیم سر موضوع رساله به افسسیان فصل‬ ‫پنجم‪ .‬اگر قرار است ما فقط چند آیه منتخب برای اثبات ادعاهای خود برگزینیم‪ ،‬آن وقت بهتر است که کمی دست‬ ‫نگه داریم‪ .‬آیه‌های کتاب مقدس‪ ،‬مهر وزراتخانه نیست که گواهی بر کارهای ما باشد و ما هم فریاد برآوریم که ای‬ ‫مردم ببینید‪ ،‬حتی خدا با من موافق است‪.‬‬ ‫کالم خدا همچون گرزی است که صخره‌های عظیم را در هم می‌شکند و همچون شمشیری است که ما را مجروح‬ ‫می‌کند‪ ،‬قطعه قطعه می‌نماید‪ ،‬به ما شکل می‌بخشد‪ ،‬ما را عوض می‌کند و باالخره ما را به مبارزه می‌طلبد‪ .‬به آیات‬ ‫‪ 24 -22‬اشاره کردی‪ ،‬چونکه به نفع تو بود‪ ،‬ولی به آیه ‪ 21‬چون با نظرت موافق نبود‪ ،‬توجهی نداشتی! خیلی متشکرم‬ ‫که این آیات را برایم رونویس کردی‪ ،‬ولی برای اینکه به آیه ‪ 21‬نگاه دیگری بکنم‪ ،‬کتاب مقدس خود را باز کردم‪.‬‬ ‫‪5‬‬


‫آیه ‪ 21‬اطاعت متقابل را تأکید می‌کند و می‌گوید‪« :‬همدیگر را در خداپرستی اطاعت کنید‪ ».‬آیاتی را که اشاره کردی‬ ‫متعاقب آن می‌آید و آیه ‪ 25‬نیز اشاره به شوهران است‪ .‬به این آیه توجه نداشتی که می‌گوید‪« :‬ای شوهران‪ ،‬زنان‬ ‫خود را محبت نمایید چنانکه مسیح کلیسا را محبت نمود و خویشتن را برای آن داد‪ ».‬واقعا جمله‌ای بس عمیق است‪.‬‬ ‫یک عمر فکر کردن درباره‌اش‪ ،‬باز هم کافی نیست که انسان به ژرفنای مفهوم آن راه یابد‪ .‬چگونه مسیح کلیسایش را‬ ‫محبت کرد؟ با خدماتش و با مساعی خود برای کلیسا کار کرد‪ .‬او کلیسا را شفا می‌داد‪ ،‬تسلی می‌بخشید و پاک می‌کرد‪.‬‬ ‫کلیسا همه چیز مسیح بود و او همه چیزش را برای آن داد‪ ،‬حتی جانش را‪.‬‬ ‫حاال متوجه می‌شوی که کالم خدا چون شمشیری است که می‌برد و مجروح می‌کند؟ مسیح آنطور نبود که ما مردها‬ ‫می‌خواهیم باشیم‪ .‬ما می‌خواهیم رئیس کل یا یک فرمانروا باشیم و انتظار داریم که همه‪ ،‬ما را خدمت و اطاعت کنند‪.‬‬ ‫مسیح اینطور نبود‪ ،‬او غالم و خادم کلیسای خود شد‪ .‬او در عین حال که رأس و سر کلیسا بود غالمی و خدمت کلیسا‬ ‫را هم می‌کرد‪ .‬همچنین تو که سر خانواده می‌باشی در مقام مقایسه‪ ،‬غالم او هستی‪ .‬حتی تا زمانی که کلیسا مطیع مسیح‬ ‫نبوده و چون زمان حاضر راه خودش را پیش گرفته بود‪ ،‬باز هم مسیح برای آن غالمی می‌کرد‪ .‬از کلیسا خیلی می‌شود‬ ‫انتقاد کرد‪ ،‬من هم می‌توانم‪ .‬اگر تیرگی‌ها و اختالفات آن را در نظر بیاوری‪ ،‬کلیسا در نظرت مقبول نمی‌آید‪ ،‬اما این‬ ‫همان کلیسایی بوده که مسیح آن را محبت کرد و برای آن جان داد‪ .‬به وسیله محبت او بود که کلیسا الیق و شایسته‬ ‫محبت ما گردید‪.‬‬ ‫اگر کلیسا از مسیح متابعت می‌کند‪ ،‬برای این است که به این امر اعتقاد دارد نه اینکه کسی مجبورش می‌کند‪ .‬خودش‬ ‫می‌خواهد‪ ،‬همانطوری که بدنی بدون سر نمی‌تواند زنده بماند‪ .‬ادامه حیات برای کلیسا نیز بدون مسیح غیرممکن‬ ‫است‪ .‬آیا این را می‌توانی درک کنی که سیسیل فقط یک چیز می‌خواهد و آن هم تعلق داشتن به تو همانند سری که به‬ ‫یک بدن تعلق دارد؟ او با انتقادهایش می‌خواهد به این درجه و مقام نائل آید که تو چون شاه باشی و او مسرورانه در‬ ‫پی اطاعت تو باشد‪ .‬به همین علت از تو تقاضا می‌کند که به خاطرش بجنگی همانطوری که مسیح برای کلیسایش نبرد‬ ‫کرد‪ .‬مبارزه تو به خاطر او به منزله خدمتی است به وی‪ .‬جرأت واقعی در این موقعیت‪ ،‬گریختن نیست‪ ،‬بلکه حالت‬ ‫طبیعی یافتن‪ ،‬شهامت و استقامت است‪ .‬هر چه زودتر باید به (ی) بروی و با سیسیل حرف بزنی‪.‬‬ ‫دوستدار تو‪ ،‬والتر ترابیش‬ ‫‪ 3‬آگوست‬ ‫آقای عزیز‬ ‫باز هم سر به سر ما می‌گذاری؟ اگر شما را خوب نمی‌شناختم‪ ،‬آن نامه‌ها را پاره پاره می‌کردم‪ .‬می‌خواهید چه بگویم؟‬ ‫به هر حال موعظه خوبی بود! متأسفم که شما طوری به حول و حوش نظر می‌اندازید که گویی یک پایتان در زمین‬ ‫و پای دیگر در آسمان است‪ .‬حرف‌های شما یک ذره از شدت ناراحتی و مشکالت من نکاست! تنها پیشنهادی که‬ ‫جنبه عملی داشت و اجرای آن هم برای من امکان‌پذیر است در سطر آخر‪ ،‬مرقوم بود‪ .‬آخر من چطور می‌توانم با‬ ‫سیسیل مالقات کنم؟ اگر بعد از تعطیل شدن مدرسه به سراغش بروم‪ ،‬می‌دانید چه می‌شود؟ همین موقع است که‬ ‫شیپور بدگویی در سرتاسر شهر به صدا درآید و شایعات نفرت‌انگیزی در همه جا پخش گردد‪ .‬به عالوه‪ ،‬سیسیل‬ ‫حاال با دایی‌اش زندگی می‌کند‪ .‬توی یک پارک بزرگ که حتی نمونه‌اش در شهر نیست‪ .‬من جرأت نمی‌کنم در آنجا پا‬ ‫بگذارم‪ ،‬به عالوه اتومبیلی ندارم‪ .‬اگر اتومبیل داشتم‪ ،‬مسلما پول هم داشتم و آن وقت می‌توانستم عروسی کنم‪.‬‬ ‫شما از پول اصال یک کلمه هم نمی‌گویید! فقط حرف‌های شما در اطراف عشق دور می‌زند‪ ،‬اما پول و عشق از قدیم‪،‬‬ ‫دوستان ندیمند! فقط آنهایی می‌توانند ازدواج کنند که پول داشته باشند! به همین جهت است که به پول احتیاج دارم و‬ ‫پول را هنگامی می‌توانم به دست آورم که شاغل کاری باشم‪ .‬قبال معلم یکی از آموزشگاه‌های کلیسا بودم‪ ،‬ولی از بخت‬ ‫بد‪ ،‬کلیسا هم مرا اخراج کرد‪ .‬در ضمن می‌خواستم این را بگویم که اگر مسیح سر کلیساست و کلیسا هم بدن او و هر‬ ‫دو یکی هستند‪ ،‬پس چطور چنین چیزی امکان دارد که مسیح از گناهانم درمی‌گذرد‪ ،‬ولی کلیسا مرا عفو نمی‌نماید؟‬ ‫دیگر اینکه من شخصا مخارجم را متحمل می‌شوم‪ ،‬ولی اغلب جوانان‪ ،‬پدر یا فامیلی دارند که آنها را اداره می‌کنند‪.‬‬ ‫اکنون وضع رقت‌بار خودم را از ابتدا برایتان شرح می‌دهم‪« :‬پدربزرگم سه پسر داشت‪ :‬تونی‪ ،‬موئیز و اتو‪ .‬تونی پسر‬ ‫بزرگتر مسیحی نبود‪ ،‬چونکه دو همسر داشت! موئیز پسر وسطی مبشر بود که یک زن داشت و از او صاحب چهار‬ ‫فرزند شد که دو تا از آنها پسر بودند‪ .‬اتو برادر کوچکتر فقط دارای یک همسر بنام مارتا بود که از او پسری بنام‬ ‫‪6‬‬


‫جکس داشت‪ .‬اتو مرد و مارتا بیوه شد‪ .‬زن‌ها در آفریقا به راستی سرنوشت شومی دارند‪ .‬آن وقت سیسیل می‌گوید‬ ‫که «مهریه برایش ارزش دارد» از این مقوله بگذریم‪ ...‬اگر زنی فوت کند‪ ،‬اتفاق مهمی برای شوهرش به وقوع نپیوسته‬ ‫است‪ .‬او فقط تکه‌ای از «اموالش» را از دست داده است و در صورت لزوم‪ ،‬می‌تواند مال بهتری بدست آورد! اما یک‬ ‫بیوه زن که شوهر خود را از کف داده است‪ ،‬دیگر پناهگاهی برایش وجود ندارد! اینک مارتا بیوه‌ای بود که با کودکش‬ ‫جکس تنها مانده بود‪ .‬ظاهرا موئیز‪ ،‬برادر بعدی می‌بایست جای اتو را پر کند و مارتا ازدواج نماید! اما این کار امکان‬ ‫نداشت‪ ،‬زیرا او یک مسیحی بود و به عالوه جزو یکی از مبشرین به حساب می‌آمد‪ .‬مطابق قانون کلیسا او اجازه داشت‬ ‫که فقط یک همسر برگزیند‪ .‬خیلی مشکل است‪ .‬قانون و عقاید موروثی ما عادالنه‌تر است‪ .‬چونکه موئیز یک مبشر‬ ‫بود‪ ،‬بنابراین جرأت نداشت که عدالت را بجا آورد!‬ ‫موئیز آن بچه ده ساله را به خانه خویش برد و به مدرسه گذاشت‪ .‬این آخرین کمکی بود که از دستش برمی‌آمد‪.‬‬ ‫بنابراین مارتا به طرف تونی کشیده شد و به عقد وی درآمد‪ .‬تونی از ابتدا از او متنفر بود و به همان نسبت از مسیحیت‬ ‫منزجر بود‪ .‬تونی از مارتا دوری می‌کرد‪ ،‬او را نادیده می‌گرفت‪ ،‬اذیتش می‌نمود و عذابش می‌داد! برایش لباس و کفش‬ ‫نمی‌خرید! آلونکی برایش تهیه نمی‌کرد که در آنجا غذا بپزد و حتی یک قالب صابون برایش نمی‌خرید‪ ،‬با وجود این‬ ‫مارتا از او صاحب یک بچه شد که آن بچه من هستم‪ .‬تونی قبل از تولد من از زن دومش صاحب یک بچه شده بود‬ ‫که او تنها کودک دلخواه وی بود‪ .‬او مرا هرگز به عنوان فرزندش نمی‌شناخت‪ .‬فقط مادرم بود که از من توجه می‌کرد‪.‬‬ ‫من بچه کثیف و منفوری بودم‪ .‬چون مادرم صابون نداشت که مرا شستشو کند‪ ،‬بنابراین به بیماری جلدی دچار شدم‪.‬‬ ‫چون مادرم استطاعت نداشت که برایم لباس تهیه کند‪ ،‬من از رفتن به مدرسه خجالت می‌کشیدم‪ .‬باالخره از مدرسه‬ ‫فرار کردم و مدتی به ولگردی گذراندم تا اینکه به آموزشگاه میسیون راه یافتم‪ .‬آنجا بود که با شما آشنا شدم و شما‬ ‫زندگی مرا از آن زمان به بعد خوب می‌دانید‪.‬‬ ‫حاال درک می‌کنید که چرا هیچگونه انتظار کمکی از خانواده‌ام ندارم؟ تا زمانی که پدرم زنده است‪ ،‬من مرده به حساب‬ ‫می‌آیم‪ ،‬مخصوصا حاال که مسیحی هستم‪ .‬عمویم موئیز مخارج برادر ناتنی‌ام جکس را متقبل شد و غیر از او نیز چهار‬ ‫فرزند دیگر دارد‪ .‬مادرم باقی می‌ماند که او هم با آن باغ کوچک فقط می‌تواند خودش را اداره کند‪ .‬از ارثیه هم امیدی‬ ‫ندارم‪ .‬حتی اگر فرزند دلبند پدرم بمیرد‪ ،‬تازه برادر ناتنی‌ام و دو پسر موئیز بر من مقدم هستند‪ .‬حاال شما به من‬ ‫سفارش می‌کنید که به دیدن سیسیل بروم! با دست‌های خالی؟ نه‪ ،‬نه‪ ،‬هرگز!‬ ‫جوان سرگردان‪ ،‬فرانسوا‬ ‫‪ 14‬آگوست‬ ‫فرانسوای عزیز‬ ‫تشکر می‌کنم که تمام داستانت را برایم نوشتی‪ .‬تقریبا ده سال است که ما با هم آشنا هستیم‪ ،‬پس چطور شد که‬ ‫حتی کلمه‌ای از این حرف‌ها به میان نیامده است؟ نمی‌دانم چه بگویم‪ ...‬نامه‌ات به من نشان داد که ما میسیونرها‬ ‫واقعا چه مبشرین بدبخت و فلک‌زده‌ای هستیم! خوب یادم می‌آید که تو ده سال پیش نزد من آمدی و گفتی پدرت‬ ‫به تو و مادرت عالقه‌ای نشان نمی‌دهد! اما من شهامت نداشتم که قدری درد و رنج را بر خود متحمل شوم و با تو‬ ‫بیشتر در این باره سخن گویم‪ .‬بدون اینکه سؤال دیگری بنمایم‪ ،‬یک راست به اقامتگاه خود هدایتت کردم‪ .‬ما گاهی‬ ‫مرتکب اینگونه اشتباهات می‌شویم‪ ،‬چون دل ما نمی‌خواهد تمام جزئیات را بدانیم‪ .‬بنابراین سؤال هم نمی‌کنیم‪ ،‬زیرا‬ ‫می‌ترسیم که مبادا دلسوزی نسبت به دیگران قلب ما را واقعا آتش زند و بسوزاند! ما میسیونرها فکر می‌کنیم که تنها‬ ‫با مسافرت کردن به آفریقا‪ ،‬کارها را به حد کافی اصالح کرده‌ایم‪ .‬درست است که ما هر روز اشخاصی را می‌بینیم و‬ ‫با هم مصاحبت داریم‪ ،‬ولی در واقع دیواری بین ما کشیده شده و ما را از هم جدا کرده است‪.‬‬ ‫ما در حقیقت آنقدر تنبل هستیم که میل نداریم خودمان را به جای شما قرار دهیم و امور را از دیدگاه شما بنگریم!‬ ‫به جای این عمل‪ ،‬چشم‌های خود را می‌بندیم و با صدای رسا انجیل را چون یک قانون موعظه می‌کنیم‪ .‬مثل کسی‬ ‫که گلوله‌ای از طپانچه خالی کند‪ ،‬ولی در حین خالی کردن چشم‌هایش را ببندد و نداند چه کسی را هدف گرفته و‬ ‫می‌خواهد چه کسی را بزند! اگر با تیری که رها کرده‪ ،‬مادر و کودکی را از پای درآورد باز دلش نمی‌خواهد چیزی‬ ‫بداند! مسیح از این قبیل مبشرین چقدر احساس شرمندگی خواهد کرد‪ .‬هنگامی که نامه‌ات را می‌خواندم‪ ،‬پیش مسیح‬ ‫و وجدان خود احساس خجلت می‌کردم‪ .‬ما خیلی سنگدل هستیم و به همان نسبت تنبل و بی‌اراده در فکر کردن‪ .‬البته‬ ‫‪7‬‬


‫کسی که بیش از یک همسر داشته باشد از کلیسا باید محروم گردد‪ .‬هر گونه جوابی که برای حل مشکالت پیدا گردد‪،‬‬ ‫نمی‌شود گفت که در واقع پاسخ مسایل و مشکالت همه مردم است‪ .‬ما نمی‌توانیم بگوییم این امر برای همه مردم‬ ‫سودمند است و آن کار برای هر کس زیان دارد‪ .‬عشق تنبل و بی‌عار نیست‪ .‬ما باید زحمات و رنج‌ها را متحمل شویم‬ ‫و باید عمله‌ای پرکار برای عشق باشیم‪ .‬باید در هر کاری در جستجوی اراده خدا باشیم‪ .‬خواهش می‌کنم از اینکه تو‬ ‫را به حال خود باقی گذاشتم و سؤال بیشتری نکردم‪ ،‬مرا عفو کن‪ .‬با وجود این از نامه‌ات دو چیز برایم خوب آشکار‬ ‫شد‪ .‬اوال تعدد زوجات‪ ،‬حل مسأله زندگی زناشویی نیست‪ .‬حاال این را خودت از من بهتر می‌دانی‪ ،‬چونکه در گیرودار‬ ‫زندگی باالخره تجربه آموخته‌ای‪ .‬اگر یادت باشد در یکی از نامه‌هایت از من سؤال کردی که آیا امکان دارد یک‬ ‫مرد در آن واحد چند زن را دوست بدارد؟ حاال می‌بینی که اصال امکان ندارد‪ ،‬زیرا هیچگونه عشق واقعی و همبستگی‬ ‫نزدیک و شخصی بین مرد و همسرانش وجود نخواهد داشت‪ .‬اگر مرد همسر دلخواهش را بیش از زن‌های دیگر‬ ‫توجه کند‪ ،‬خوب ببین که چه ناراحتی‌ها و دؤیت‌ها در خانواده پیدا می‌شود‪ :‬حسادت‪ ،‬تنفر و انزجار‪ ،‬خانه را بر سر‬ ‫خانه‌نشینان خراب می‌کند! کتاب مقدس هم در این موضوع به طور وضوح بحث می‌کند‪.‬‬ ‫اگر تصور کنی که آن پسر دلبند پدرت مرده است‪ ،‬چه جنگ و ستیزی که روی نخواهد داد! در این وقت چه کسی‬ ‫قادر است که بتواند این کالف سر در گم را بگشاید و قضاوت کند چه کسی بیشتر حق دارد؟ جنگی بین برادران تنی‬ ‫و برادران ناتنی و پسر عموها روی خواهد داد که آدم آرزو می‌کند هرگز با چنان منظره‌ای رو به رو نگردد‪ .‬دومین‬ ‫موضوعی که از نامه‌ات استنباط می‌شود این است که خداوند برای تو نقشه‌ای داشته است‪ .‬با وجود تمام اغتشاشات‬ ‫خانوادگی‪ ،‬با وجود نابسامانی کارها در میسیون و کلیسا و با تمام پیچیدگی‌ها‪ ،‬او تو را به سوی ملکوت خود می‌خواند‪.‬‬ ‫خدا در تمام گوشه‌های زندگی تو بوده است‪ .‬در تحمل‌های مادرت‪ ،‬در فقدان محبت پدرت‪ ،‬باز هم خداوند وجود‬ ‫داشته است‪ .‬او بود که ما را با هم آشنا کرد‪ .‬او تو را نجات داد و تو را به سوی سیسیل هدایت کرد‪ .‬چه کارهای عظیمی‬ ‫است که آفریدگار ما نکرده است؟ گفتی که در نامه خود موضوعی عملی مطرح نکرده‌ام‪ .‬من که نمی‌توانم بیش از‬ ‫آنچه خدا به من آموخته و نشان داده برایت بنویسم‪ .‬غالبا خداوند حل نهایی مسایل را به ما نشان نمی‌دهد‪ ،‬بلکه‬ ‫طریقی را به ما می‌نمایاند که در آن راه گام برداریم‪.‬‬ ‫در مزمور ‪ 119‬چنین می‌خوانیم‪« :‬کالمت برای پاهای من چراغ و برای راه‌های من نور است‪ ».‬خداوند قول نمی‌دهد که‬ ‫نور را در تمام راه جلوی ما بتاباند‪ ،‬بلکه وعده او یک چراغ است‪ ،‬چراغی که جز چند قدمی تمام راه را روشن نخواهد‬ ‫کرد‪ .‬اولین قدمی که در نور این چراغ باید برداری‪ ،‬همان پیدا کردن شغل است‪ .‬خوشحالم که کمی به خود اندیشیدی‪.‬‬ ‫پیشنهاد می‌کنم که به دیدن کشیش عاموس بروی و تقاضا کنی که در صورت امکان استخدامت کند‪ .‬من نیز نامه‌ای‬ ‫به او می‌نویسم و از او خواهش خواهم کرد که با پدر سیسیل در آن موضوع صحبت کند‪ .‬حاال عملی هست؟ بار دیگر‬ ‫تکرار می‌کنم‪ ،‬شک و تردید را رها کن‪ ،‬باید با سیسیل صحبت کنی‪ .‬پریشان نباش که چطو می‌توانی او را مالقات کنی‪.‬‬ ‫یک زن با قلبش فکر می‌کند‪ ،‬نه با مغزش و غالبا در کارهای عملی‪ ،‬فکری به ذهن زن می‌رسد که هرگز به خاطر مرد‬ ‫خطور نمی‌کند‪ .‬به سیسیل اطمینان داشته باش‪ .‬عشق رؤیایی است شیرین و دلپذیر‪.‬‬ ‫دوست تو‪ ،‬والتر ترابیش‬ ‫‪ 20‬آگوست‬ ‫سیسیل عزیز‬ ‫فرانسوا دوباره برایم نامه نوشته است‪ .‬باالخره از آن تاری که دورش تنیده بود بیرون آمد‪ .‬آن نامه دل‌انگیز تو بود‬ ‫که موفق شد او را از دنیای تاریکش خارج کند‪ .‬اکنون آماده باش‪ .‬وقتی که مدرسه‌ها شروع شد‪ ،‬امکان آن هست که‬ ‫بعد از ظهرها به دیدن تو آید‪ ،‬حاال وقت خوبی است که تصمیم بگیری با هم به کجا روید تا بتوانید در صلح و آرامش‬ ‫بیشتری با هم گفتگو کنید‪...‬‬ ‫دوستدار تو والتر ترابیش‬ ‫‪ 25‬آگوست‬ ‫جناب آقای کشیش عاموس‬ ‫امروز این نامه را درمورد فرانسوا برایتان می‌نویسم‪ .‬داستان او را خوب می‌دانید و اطالع دارید که من او را تعمید‬ ‫دادم‪ .‬بعد معلم آموزشگاه شد و من معتقدم که در انجام وظیفه نیز کوشا و صادق بوده است‪ .‬آنگاه در نتیجه نادانی و‬ ‫‪8‬‬


‫وسوسه شیطان در اثر تماس با یک دختر گمراه‪ ،‬دچار گرفتاری‌هایی می‌گردد‪ .‬این موضوع او را بین بچه‌های مدرسه‬ ‫شرمنده و انگشت‌نما کرده است‪ .‬من شخصا بر آن عقیده‌ام که دامی در کار بوده است! این واقعه موجب شد که از‬ ‫آموزشگاه اخراج گردد و برای شش ماه از شرکت در عشای ربانی کلیسا محروم شود‪ .‬او موضوع را به وسیله نامه‬ ‫برایم شرح داده است‪ .‬چند نسخه از نامه‌های او را در جوف پاکت قرار می‌دهم که از واقعه اطالع بیشتری حاصل‬ ‫کنید‪ .‬مکاتبات بین من و او ادامه داشت تا همدیگر را دیدیم و من فرصتی یافتم که با او بیشتر گفتگو کنم و در این‬ ‫راه کمک و نصیحتش نمایم‪ .‬این امر منجر به واقعه عمیق‌تری که اعتراف و توبه باشد‪ ،‬گردید‪ .‬نمی‌توانم همه چیز را‬ ‫برایتان فاش کنم‪ ،‬چون اسراری هست که باید پوشیده بماند‪ .‬من چون یک قاضی عادل‪ ،‬شهادت می‌دهم که او در توبه‬ ‫کردن جدی و حتی بخشش خدا را پذیرفته است و در همان هنگام بود که به هدایت روح‌القدس به خود جرأت داد‬ ‫که زندگی را از سر نو شروع کند‪.‬‬ ‫در این تصمیم نوین‪ ،‬ما موظف هستیم که در کنار او بایستیم و مددکار وی باشیم‪ .‬شما بهتر می‌دانید که غالبا پس از‬ ‫چنین دگرگونی‪ ،‬خصوصا که با صمیمیت و صفای خاطر توأم باشد‪ ،‬باز وسوسه‌های زیادی انسان را تهدید می‌کند‪ .‬به‬ ‫نظر می‌رسد که شیطان همواره در پی آن است تا به اشخاصی که در دل خود چنین تصمیماتی اتخاذ می‌کنند‪ ،‬حمله‬ ‫نماید‪ .‬به این دلیل باید وظیفه خود بدانیم که محبت برادرانه خود را به فرانسوا که گام‌هایی در زندگی جدید برداشته‪،‬‬ ‫نشان دهیم‪ .‬در ابتدا می‌خواهم تقاضا کنم که به او اجازه دهید تا در عشای مقدس ربانی شرکت جوید‪ .‬تا آنجایی‬ ‫که من اطالع دارم‪ ،‬شرکت در این رسم مذهبی برای کسانی ممنوع است که با وجود اخطار و توبه‪ ،‬باز هم در انظار‬ ‫عمومی‪ ،‬مرتکب خالف و گناه می‌شوند‪ .‬دلیلی برای این امر نمی‌بینم که اگر شخصی اعتراف کرده و از گناهانش توبه‬ ‫نموده‪ ،‬ولی باز تحت مقررات و تنبیه‌های انضباطی کلیسا قرار گیرد! بلکه برعکس من به عنوان یک کشیش‪ ،‬فرانسوا‬ ‫را تشویق می‌کنم که در مجلس بعدی شرکت کند‪ .‬بعد از این شکست و تحقیر شاید برای اولین بار او تجربه و حس‬ ‫کند که شراکت عیسای مسیح با گناهکاران چگونه است‪.‬‬ ‫هرگاه ما گناهکارانی را که توبه کرده‌اند از عشای مقدس یا شام خداوند محروم کنیم‪ ،‬آنگاه درست برعکس همه‬ ‫چیز رفتار کرده‌ایم‪ .‬ما می‌خواهیم خود را مانند آن دسته از مردم نشان دهیم که وانمود می‌کنند هرگز گناه نکرده‌اند‬ ‫و اصال دچار عصیان نگردیده‌اند! بدون شک داستان پسر گمشده را پس از گذراندن زندگی نکبت‌بار با روسپی‌ها و‬ ‫رو به رو شدن با فقر و بدبختی به خاطر دارید‪ .‬هنگامی که به خانه پدرش برگشت‪ ،‬پدرش نگفت که باید شش ماه‬ ‫پشت در خانه به انتظار بایستد تا معلوم شود که توبه‌اش واقعی بوده یا خیر! بلکه وی را در آغوش کشیده بالفاصله‬ ‫او را همچون فرزند گمشده‌ای که اینک پیدا شده باز پذیرفت و برای اظهار خوشی و شادمانی و بخشش‪ ،‬جشنی برای‬ ‫او ترتیب داد‪ .‬یهودیان بدان دلیل از کارهای عیسی عصبانی و ناراحت بودند که چرا با گناهکاران آمیزش و دوستی‬ ‫دارد‪ .‬آنها این امر را بی‌حرمتی و کفر می‌دانستند و به همین علت‪ ،‬عیسی را مصلوب کردند‪ .‬من از خود سؤال می‌کنم‬ ‫آیا ما هم عصبانی و ناراحت نمی‌شویم هنگامی که از رفتن گناهکاران به سوی عیسی‪ ،‬ممانعت می‌کنیم؟ آیا ما هم‬ ‫عیسی را دوباره‪ ،‬مصلوب نمی‌کنیم؟‬ ‫اشکال واقعی فرانسوا در اینجاست‪ .‬او برایم می‌نویسد‪« :‬مسیح مرا عفو کرده است‪ ،‬اما کلیسا نه! آیا عیسی و کلیسا از‬ ‫هم جدا هستند؟» فکر می‌کنید که استخدام مجدد فرانسوا در آموزشگاه امکان دارد؟ در صورت امکان این امر نشان‬ ‫می‌دهد که نه شریعت‪ ،‬بلکه انجیل واقعی و نه مجازات بلکه بخشش الهی در کلیسا فرمانروایی می‌کند‪ .‬دلیلی برای‬ ‫اقامه این امر دارم‪ .‬فرانسوا تازگی با دختری آشنا شده و می‌دانم که آنها واقعا همدیگر را دوست دارند و برای هم‬ ‫ارزش حقیقی قائلند‪ .‬اشکال دیگر فرانسوا این است که او خانواده‌ای ندارد تا مخارج او را متحمل شود و از طرفی‪،‬‬ ‫اشکال مهریه گره دیگری بر گره‌ها افزوده است‪ .‬حتما از اوضاع مردم و رسوم و عادات آفریقایی‌ها باخبر هستید‪ .‬پدر‬ ‫دختر مبلغ ‪ 250‬لیره از فرانسوا بابت مهریه مطالبه کرده است! به قول فرانسوا حاال این اول کار است‪ .‬آیا برای شما‬ ‫امکان دارد ک�� از این خانواده دیدن کنید؟ چون شما آفریقایی هستید‪ ،‬پس بهتر می‌توانید در این امور دخالت کنید و‬ ‫از من بهتر می‌توانید قضاوت نمایید‪ .‬در هر صورت تقاضا می‌کنم که مرا از نظر و عقیده خود مطلع گردانید‪.‬‬ ‫دوست صمیمی شما‪ ،‬والتر ترابیش‬ ‫‪ 29‬آگوست‬

‫‪9‬‬


‫آقای کشیش والتر‬ ‫ما همدیگر را دیدیم مثل اینکه برای اولین بار با سیسیل آشنا می‌شدم‪ .‬همه چیز به کلی عوض شده بود‪ .‬چهار هفته‬ ‫بود که در دهکده کوچکی نزد مادرم زندگی می‌کردم‪ .‬در خالل روز‪ ،‬ساعت‌ها میان کلبه سایه روشن می‌نشستم و‬ ‫به سیسیل فکر می‌کردم‪ .‬به تصویرهایی که روی دیوار نصب بود‪ ،‬خیره می‌شدم‪ .‬آنقدر به آنها چشم دوخته بودم که‬ ‫گویی با من حرف می‌زدند و اندرزم می‌دادند! اما همواره ساکت و صامت بودند‪ .‬سرانجام طاقت نگاه کردن از من‬ ‫سلب می‌شد و در عین گمگشتگی به دنیای ساختگی خود پناه می‌بردم! اینک دیوارهای دنیای خیالی‪ ،‬در هم شکسته‬ ‫است‪ .‬ظاهرا هیچ چیز عوض نشده‪ ،‬ولی در همه جا آزادی مشاهده می‌گردد‪ .‬همانطوری که در گذشته فقیر و بی‌چیز‬ ‫بودم‪ ،‬حاال هم همانم! فقط یک اتفاق به وقوع پیوسته و آن هم این است که ما باز همدیگر را دیده‌ایم‪ .‬یکی از دوستانم‬ ‫مرا با ماشین خود به آنجا برد‪ .‬او می‌خواست عصر همان روز برگردد و با این ترتیب‪ ،‬من دو سه ساعت بیشتر وقت‬ ‫نداشتم‪.‬‬ ‫دم در خروجی مدرسه به انتظار ایستادم‪ .‬شاگردان‪ ،‬پسرها و دخترها دسته دسته از مدرسه بیرون می‌رفتند‪ ،‬اما اثری‬ ‫از سیسیل نبود‪ .‬دقایق سخت و پردلهره‌ای را می‌گذراندم‪ .‬ناگاه او را دیدم‪ ،‬آخرین شاگردی بود که مدرسه را ترک‬ ‫می‌گفت‪ .‬او مرا قبال دیده بود و ناچار صبر کرده بود تا همه شاگردان بروند و بعد به دیدنم شتافت‪ .‬نگاهی به من نکرد‪،‬‬ ‫فقط دست‌هایش را از هم باز و دراز کرد و مرا در بازوانش طلبید‪ .‬من دست‌هایش را گرفتم و چون ایام گذشته به‬ ‫هم سالم کردیم‪ .‬مثل اینکه لحظاتی طوالنی در انتظار من بود‪ .‬گفت دو جای خوب سراغ دارم یا می‌توانیم به «ردانکی»‬ ‫برویم و یا به کلیسای کاتولیکها که درش همیشه باز است‪ .‬کلیسای کاتولیکها را ترجیح دادم‪ ،‬چونکه پولی برای خرج‬ ‫کردن در رستوران نداشتم‪ .‬پیاده حرکت کردیم و نیم ساعت طول کشید تا به آنجا رسیدیم‪ .‬اول من داخل کلیسا شدم‬ ‫و بعد از چند دقیقه او به دنبالم آمد‪ .‬هیچ کس تصور نمی‌کرد که ما با هم می‌باشیم‪ .‬هرگز فکرش را هم نمی‌کردم‬ ‫که به کلیسای کاتولیک بروم‪ ،‬محیطی باز و دل‌انگیز بود‪ .‬از خود پرسیدم چرا در کلیساهای پروتستان همیشه بسته‬ ‫است‪.‬‬ ‫روی نیمکتی در پشت یکی از شاهزاده‌ها نشستیم و به همدیگر اصال نگاه نمی‌کردیم‪ .‬سرمان پایین بود و هر یک در‬ ‫عالم مخصوص به خود تفکر می‌کردیم‪ .‬اگر از من سؤال کنید که درباره چه چیزهایی حرف زدیم‪ ،‬نمی‌توانم جوابی‬ ‫بگویم‪ ،‬زیرا اصوال کلمه‌ای بین ما رد و بدل نشد‪ .‬فقط او گفت خوشحالم که آمدی‪ ،‬من هم گفتم برای آن نامه متشکرم‪.‬‬ ‫واقعا دلم می‌خواست که درباره موضوع‌های مختلف با هم حرف بزنیم‪ .‬قبال در نظر داشتم که او را توبیخ و سرزنش‬ ‫کنم و از خود دفاع نمایم‪ ،‬اما همین که او را دیدم‪ ،‬این افکار مثل اینکه بخار شد و به هوا رفت‪ .‬هر دو خاموش بودیم!‬ ‫نمی‌دانم این سکوت و خاموشی چقدر طول کشید! وقت مثل باد می‌گذشت‪ .‬اشتباه نکنید‪ ،‬این سکوت و خاموشی از‬ ‫لجاجت سرچشمه نمی‌گرفت‪ .‬این سکوت‪ ،‬رضای دل هر دوی ما بود‪ .‬این سکوت ما را به هم نزدیکتر می‌کرد و رشته‬ ‫عشق و امید ما را محکم‌تر می‌ساخت‪ .‬برای من چقدر سهل و آسان بود که به دختری بگویم تو را دوست دارم برای‬ ‫اینکه بتوانم او را تصاحب کنم و با او تفریح و معاشقه نمایم و از او لذت بجویم‪ .‬هنگامی که با سیسیل بودم‪ ،‬می‌بایست‬ ‫این حرف را بزنم‪ ،‬اما قدرت نداشتم که دهانم را باز کنم‪ .‬گویی کلمات آنقدر کوچک و حقیر و آنقدر فرسوده و ناتوان‬ ‫به نظر می‌آمدند که دل اجازه آن را نمی‌داد که سخنی از دهان برآید‪.‬‬ ‫باز هم ساکت بودیم‪ ،‬حرف نمی‌زدیم و بدون اینکه کلمه‌ای از دهانمان خارج شود‪ ،‬هر دو می‌دانستیم که یکدیگر را‬ ‫سخت دوست داریم‪ .‬این احساس آنقدر در دل ما عمیق و سوزناک بود که گویی دردی شیرین و رنجی شادی‌آفرین‬ ‫را متحمل می‌شویم‪ .‬زیباترین ساعات زندگی‌ام در آن لحظات بود‪ .‬هیچ کس بدون گذراندن چنان دقایق هرگز قادر‬ ‫نیست که عمق عشق را بداند و طعم آن را بچشد و تجربه کند‪ .‬آن لحظات آنچنان دلپذیر و رؤیایی بود که گویی ما‬ ‫از دیرباز همدیگر را می‌شناسیم و از گذشته‌های دور به یکدیگر تعلق داریم‪ .‬پنداری که ما دو موجودی بودیم که در‬ ‫هم آمیخته و شخص واحدی را تشکیل داده‌ایم‪ ،‬چنانکه او قسمتی از وجود من باشد و من تکه‌ای از جان او‪ .‬گویی هیچ‬ ‫نیرویی قدرت نداشت ما را از هم جدا کند‪ ،‬نه پدر‪ ،‬نه مادر‪ ،‬نه قانون‪ ،‬نه رسومات و نه کلیسا‪.‬‬ ‫پس از مدتی به خاطرم رسید که هنوز در کلیسا هستم‪ .‬احساس کردم که هر دو در حضور آفریدگار ایستاده‌ایم و با‬ ‫یکدیگر پیمان می‌بندیم و برای زندگی آینده قول وفاداری به هم می‌دهیم‪ .‬دست‌هایم روی دست‌هایش لغزید و برای‬ ‫مدتی دست‌های لطیفش توی دست‌های من بود‪ .‬حاال از شما می‌پرسم دیگر چه چیز مورد احتیاج است؟ آیا دیگر همه‬ ‫‪10‬‬


‫چیز تمام نشده است؟ آیا واقعا همه چیز باید از ساعت جشن عروسی آغاز گردد؟ ما که در نامزدی با هم عهد بستیم‬ ‫که تا آخر عمر از آن یکدیگر باشیم‪ ،‬آیا زندگی زناشویی از آن وقت به بعد شروع نگردیده است؟ آن لحظه که از‬ ‫هم خداحافظی می‌کردیم هرگز از یادم نمی‌رود‪ ،‬مثل اینکه خواب می‌دیدم‪ .‬او به من گفت که باز هم به دیدنش بروم‬ ‫و من گفتم عقب کار می‌گردم‪ .‬آنگاه یکی پس از دیگری کلیسا را ترک گفتیم و مسیر مختلفی را در پیش گرفتیم‪.‬‬ ‫ناراحت و نگران‪ ،‬فرانسوا‬ ‫‪ 10‬سپتامبر‬ ‫فرانسوای عزیز‬ ‫تمام شب را گریستم‪ ،‬خوابم نمی‌برد‪ .‬خودم را واجب سرزنش می‌دانم‪ ،‬چونکه با تو صحبت نکردم‪ .‬قلب من پر از‬ ‫گفتنی‌ها بود‪ .‬خیلی حرف‌ها بود که می‌خواستم به تو بگویم و هر چه در دلم بود پیش تو خالی کنم‪ ،‬اما نمی‌توانستم‪،‬‬ ‫می‌ترسیدم‪ .‬حتما شاید فکر کنید که من نسبت به تو بی‌تفاوت و خونسرد بوده‪ ،‬بنابراین توجهی به تو نکرده‌ام‪ .‬خواهش‬ ‫می‌کنم اشتباه نکنی‪ .‬من از خوشحالی‪ ،‬قدرت تکلم خود را از دست داده بودم‪ .‬من هیچ کس را جز تو ندارم‪.‬‬ ‫صمیمی تو‪ ،‬سیسیل‬ ‫‪ 16‬سپتامبر‬ ‫جان و دل من‪ ،‬سیسیل‬ ‫عزیزم سیسیل‪ ،‬چرا گریه کردی؟ خواهش می‌کنم دیگر گریه نکن‪ .‬من تو را درک می‌کنم‪ ،‬خوب هم تو را درک‬ ‫می‌کنم‪ .‬خیر احتیاج نیست که متأسف باشی و بترسی‪ .‬تا زمانی که من زنده هستم تو نباید بترسی‪ .‬همه تقصیر من بود‪،‬‬ ‫من باید زبان می‌گشودم‪ .‬من باید از تو سؤال می‌کردم‪ ،‬اما چه کنم‪ ،‬من هم قدرت حرف زدن نداشتم‪ .‬در شگفت بودم‬ ‫که در برخورد با تو‪ ،‬چگونه مرا پذیرفتی و چطور همه چیز را آماده کرده بودی‪ .‬آنگاه روی نیمکت در کنارم نشستی‪،‬‬ ‫پنداری از دیرباز‪ ،‬مال من و برای من بودی‪ .‬سکوت تو بیش از گفتگو با من حرف زد‪ .‬تو در سکوت با من سخن‬ ‫گفتی‪ ...‬امیدی دوباره و آرزویی تازه به من بخشیدی‪ .‬امروز به جای اینکه در خانه بنشینم و به ستون‌های خیزران‬ ‫خیره شوم به باغ رفتم و مادرم را کمک کردم‪ .‬او از این کار من متعجب شده بود‪.‬‬ ‫فرانسوای تو‬ ‫‪ 18‬سپتامبر‬ ‫فرانسوای عزیز‬ ‫پس به کلیسای کاتولیک رفتید! من که گفتم سیسیل راه بهتری در نظر خواهد داشت‪ .‬بدیهی است که در آفریقا‬ ‫مالقات یک پسر با یک دختر مشکل است‪ ،‬اما کلیسا موظف است این اشکال را برطرف کند‪ .‬خدا را سپاس می‌گویم‬ ‫که تو و سیسیل آن دقایق شیرین و شادی‌بخش را گذراندید‪ .‬به خوبی می‌توانم حدس بزنم که در آن لحظات در‬ ‫دل‌هایتان چه می‌گذشت‪ .‬همانطوری که می‌دانید بعضی از سفیدپوستان تصور می‌کنند که آفریقایی‌ها نمی‌توانند عشق‬ ‫را بشناسند و به مفهوم واقعی آن پی ببرند‪ ،‬ولی شما نشان دادید که آنها در اشتباه محض می‌باشند‪ .‬جواب دادن به‬ ‫سؤاالت شما دشوار است‪ ،‬مثل اینکه شما برکت سؤال کردن را یافته‌اید‪ .‬هر یک از سؤاالت شما یکی بعد از دیگری‬ ‫غامض و پیچیده‌تر است و من قبل از اینکه به آنها پاسخ دهم مجبورم که مدت درازی درباره آنها مطالعه و تفکر کنم‪.‬‬ ‫مثال می‌پرسید‪ ،‬زندگی زناشویی از کی آغاز می‌گردد؟ کتاب مقدس می‌گوید که رازی در ازدواج و زندگی زناشویی‬ ‫نهفته که تشریح آن امکان ندارد‪ ،‬اما آن راز را خوب می‌شود احساس کرد‪ ،‬رازی که پایانی برایش وجود ندارد‪ .‬این‬ ‫راز در آغاز ازدواج پدید می‌آید‪.‬‬ ‫می‌نویسید‪« :‬گویی که هر دوی ما شخص واحدی را تشکیل می‌دادیم‪ .‬آغاز یک انسان از کجاست؟» از نظر عمومی‪،‬‬ ‫آغاز یک انسان از بدو تولد شروع می‌گردد‪ ،‬اما مسلما حیات‪ ،‬قبل از تولد به وجود می‌آید‪ .‬حیات از کی آغاز می‌گردد؟‬ ‫زیست‌شناسی می‌گوید از لحظه‌ای که نطفه در رحم بسته شد از آن هنگام حیات آغاز گردیده و پیوسته در تکامل‬ ‫است‪ .‬در اینجا سعی می‌نمایم تا تصویری از نامزدی و ازدواج را با این مثل‪ ،‬تشریح و مجسم کنم‪ .‬زندگی دوجانبه‬ ‫شما آغاز گردیده‪ ،‬حاال آیا از کلیسا شروع شده یا قبل از آن؟ یا روزی که توی اتوبوس همدیگر را دیدید و این‬ ‫زندگی نوین بنا شد؟ یا در هفته اول که برای هم نامه می‌فرستادید؟ کسی چه می‌داند! باالخره این رازی است حسی‬ ‫نه تشریح کردنی‪ .‬از آن به بعد شخصیت جدید یا موجود تازه که همان عشق است و شما دو نفر با هم در بنای وجود‬ ‫‪11‬‬


‫و استحکامش شریک بودید‪ ،‬شکل نو و حیات تازه‌ای به خود گرفته و پیوسته در راه تکامل است‪ ،‬اما سیمای حقیقی‬ ‫و ظهورش‪ ،‬احتیاج به گذشت زمان دارد‪ .‬این موجود تازه همانطوری که یک کودک در رحم مادر به آهستگی رشد‬ ‫می‌کند‪ ،‬باید رشد نماید‪ .‬این رشد در مراحل نامزدی باید صورت گیرد‪ .‬تمام تجربیاتی که در این دوران فرا می‌گیرید‬ ‫در این رشد و نمو مؤثر است‪ .‬زیبایی و زشتی‪ ،‬شادی دیدار و رنج هجران‪ ،‬لذت مصاحبت‪ ،‬رنجش سکوت و شیرینی‬ ‫آن‪ ،‬نوشتن نامه و روزشماری برای جواب‪ ،‬امید و نومیدی‪ ،‬حتی مشکالت و موانع‪ .‬همه اینها در وجود شما دو نفر‬ ‫تأثیر بسزایی داشته و باالخره موجود و مولودی قوی و طبیعی عرضه می‌دارند‪ ،‬اما تمام این مراحل در راز نهان انجام‬ ‫می‌گیرد‪ .‬هیچ کس جز شما و خدا از این راز خبری ندارد‪ ،‬شاید فقط چند نفر که محرم راز شما هستند‪ .‬بنابراین ازدواج‬ ‫شما چون آغاز حیات کودک در رحم مادر شروع شده‪ ،‬ولی همانطوری که کودک قبل از تولد قابل دیدن نیست‪ ،‬حیات‬ ‫ازدواج و زناشویی شما هم قابل رؤیت نمی‌باشد‪ .‬روز جشن عروسی به منزله ساعت تولد زندگی زناشویی شماست‪ .‬در‬ ‫این هنگام موجود تازه‌ای که خودتان هستید در دنیا ظاهر می‌گردد و آنگاه همه کس می‌تواند آن را ببیند‪.‬‬ ‫منظور از نامزدی این است که شما به همدیگر می‌گویید ما می‌خواهیم امتحان و آزمایش کنیم که آیا می‌توانیم به‬ ‫یکدیگر تعلق داشته باشیم یا نه‪ .‬در روز جشن عروسی هم آشکارا به همه می‌گویید ما در امتحان قبول شده‌ایم و نمره‬ ‫عالی گرفته‌ایم‪ .‬ظاهرا ازدواج با عقدنامه شروع می‌شود‪ ،‬ولی در واقع اینطور نیست‪ ،‬همانطوری که کودک از شناسنامه‬ ‫متولد نمی‌گردد‪ ،‬بلکه از رحم مادرش متولد می‌شود‪ .‬نباید این چیزها را نادیده بگیری‪ ،‬ازدواج یک امر خصوصی‬ ‫هست‪ ،‬ولی امضای دفتر ازدواج و شهود الزم است‪ .‬ازدواج در آن هنگام محترم و مبارک است که در انظار عموم‬ ‫صورت گیرد‪ .‬در همین موقع است که ازدواج قانونی و رسمی شناخته می‌شود‪ .‬مارتین لوتر می‌گوید‪« :‬نهانی ازدواج‬ ‫کردن‪ ،‬ازدواج نمی‌باشد‪ ».‬به همین دلیل جشن عروسی برپا می‌گردد تا همه ببینند و شاهد پیوندهای حقیقی باشند‪.‬‬ ‫خواهش می‌کنم حرف‌هایم را باور کن‪ .‬من بی‌صبرانه منتظر روزی هستم که برای روز ازدواج شما «جشن تولد» بگیرم‪.‬‬ ‫ببینم که زندگی زناشویی شما تولد یافته است‪ .‬باز هم برای انجام این کار از هیچ کوششی روگردان نیستم‪ .‬به همین‬ ‫دلیل اخیرا نامه‌ای به کشیش عاموس نوشته‌ام‪ ،‬اما هنوز جوابی نرسیده است‪.‬‬ ‫غمخوار تو‪ ،‬والتر ترابیش‬ ‫‪ 19‬سپتامبر‬ ‫آقای کشیش والتر‬ ‫نامه شما از چندین جهت مرا به تعجب واداشت‪ .‬این میسیون بود که مقررات انضباطی را در آفریقا به کلیسا معرفی‬ ‫کرد‪ ،‬گرچه همین مقررات در کلیساهای اروپا و امریکا عملی نمی‌گردد‪ .‬تا زمانی که میسیونرها خودشان این مقررات‬ ‫را اجرا می‌کنند‪ ،‬هیچ صدایی نیست که بر ضد آنها برخیزد‪ ،‬اما همین که ما کشیش‌های آفریقایی‪ ،‬مقررات را رعایت‬ ‫کردیم‪ ،‬بالفاصله ما را به باد انتقاد و استیضاح می‌گیرند! ولی در واقع ما کاری را انجام می‌دهیم که شما به ما یاد داده‌اید!‬ ‫اگر کسی فرانسوا را لو نمی‌داد آیا او به نزد شما می‌آمد و اعتراف به گناه خویش می‌کرد؟ اگر اشتباه و جهالت او‬ ‫پوشیده می‌ماند‪ ،‬آن وقت من به شما حق می‌دادم و ممکن بود کاری برایش انجام داد‪ .‬اما او موقعی توبه کرد که «گیر»‬ ‫افتاده بود‪ .‬به همین دلیل ما باید او را واداریم تا ثابت کند که توبه‌اش واقعا از ته دل بوده است‪ .‬محروم شدن از شام‬ ‫خداوند عالمت این است که او دارد این امر را ثابت می‌کند نه اینکه او بخشیده نشده است‪.‬‬ ‫این امر برای دیگران هم درس بزرگی است‪ .‬با این سرمشق‪ ،‬آنها یاد می‌گیرند که در مقابل وسوسه‌ها ایستادگی‬ ‫کنند‪ .‬اگر من‪ ،‬فرانسوا را تحت مقررات انضباطی کلیسا قرار نمی‌دادم شاید باعث لغزش دیگران می‌گردیدم‪ .‬این‬ ‫کار از من محال بود‪ ،‬من مسؤول حفظ پاکی کلیسا هستم‪ .‬در اول قرنتیان فصل ‪ 11‬آیه ‪ 27‬می‌خوانیم‪« :‬پس هر که‬ ‫به طور ناشایسته نان را بخورد و پیاله خداوند را بنوشد‪ ،‬مجرم بدن و خون خداوند خواهد بود‪ ».‬این گناه‪ ،‬حیات یک‬ ‫نفر را تهدید نمی‌کند‪ ،‬بلکه جان تمام اعضای کلیسا را مورد تهدید قرار می‌دهد‪ .‬بدین سبب این وظیفه کلیساست که‬ ‫گناهکاران را در مقابل انظار مجازات نماید‪ .‬همچنین خداوند در کتاب مقدس تنبیه را واجب می‌داند‪ .‬حضرت داوود‬ ‫پس از آنکه اعتراف کرد که با زن اوریا زنا کرده است‪ ،‬پسرش مرد‪ .‬همچنین حنانیا و زنش سفیره به جهت دروغ‬ ‫گفتن‪ ،‬افتادند و جان دادند (اعمال رسوالن ‪ .)11 -1 :5‬من جوانان آفریقایی را از شما بهتر می‌شناسم‪ .‬برای اینکه از‬ ‫مجازات فرار کنند به اعتراف و توبه پناه می‌برند!‬ ‫راهی که شما انتخاب کرده‌اید خیلی خطرناک است‪ .‬اگر بخشیده شدن به این آسانی‌هاست که کسی نزد شما بیاید‬ ‫‪12‬‬


‫و اعتراف کند و بعد همه چیز به حال اول برگردد‪ ،‬آن وقت آدم به جای اینکه گناه را ترک کند و بر ضد آن بجنگد‬ ‫بیشتر مرتکب گناه می‌گردد‪ .‬از طرف دیگر مجازات‪ ،‬انسان را به توبه واقعی وامی‌دارد‪ .‬اگر ما فرانسوا را مجازات‬ ‫نمی‌کردیم‪ ،‬محتمال از کرده خویش توبه نمی‌کرد‪ .‬به این زودی نمی‌توانیم او را استخدام کنیم‪ ،‬زیرا تمام معلمین و‬ ‫شاگردان موضوع او را خوب می‌دانند‪ .‬اگر او را از مدرسه اخراج نمی‌کردیم‪ ،‬وضع مدرسه به هم می‌خورد‪ .‬به طور کلی‬ ‫در اجتماع آفریقایی‪ ،‬عمل خالف عفت کم دیده می‌شد و آنهایی که مرتکب چنین اعمالی می‌گشتند‪ ،‬به شدیدترین‬ ‫وجهی تا حد مرگ تنبیه می‌شدند‪ .‬میسیونرها هم از یک طرف در وعظهایشان این عمل را بزرگترین گناه شمرده و از‬ ‫طرف دیگر ما را از مجازات این دسته از گناهکاران بازمی‌دارند! پس ما چه کار کنیم؟ معلوم نیست! با کمال خوشوقتی‬ ‫تقاضای شما را می‌پذیرم و به دیدن خانواده سیسیل می‌روم‪ .‬گرچه اکنون می‌دانم که پدرش با چه حرف‌هایی خود را‬ ‫تبرئه خواهد کرد‪ .‬میل دارم فرانسوا را هم با خودم ببرم‪ .‬خواهش می‌کنم به او اطالع دهید که به دیدنم بیاید‪.‬‬ ‫دوستدار شما‪ ،‬کشیش عاموس‬ ‫‪ 20‬سپتامبر‬ ‫فرانسوای عزیز‬ ‫نامه‌ات برای من بی‌اندازه تسلی‌دهنده و آرامی‌بخش بود‪ .‬خوشحال هستم که از من رنجشی در دل نداری‪ .‬می‌خواستم‬ ‫قبال برایت نامه بنویسم‪ ،‬اما تکالیف مدرسه آنقدر زیاد بود که حد نداشت‪ .‬خبر خوشی برای تو دارم‪ ،‬دوست من «برتا»‬ ‫که دایی‌اش کارمند وزارت آموزش و پرورش است‪ ،‬می‌گوید که می‌تواند تو را در یکی از مدارس وزارت آموزش و‬ ‫پرورش استخدام کند‪ .‬خواهش می‌کنم این پیشنهاد را قبول کن‪ .‬بعد می‌توانی پول به دست آوری و ما می‌توانیم هر‬ ‫روز همدیگر را ببینیم‪.‬‬ ‫سیسیل تو‬ ‫‪ 22‬سپتامبر‬ ‫کشیش عزیز‬ ‫از نامه‌ای که در تاریخ نوزدهم سپتامبر برایم فرستادید‪ ،‬سپاسگزارم‪ .‬مجبور شدم که در اطراف آن موضوع بیشتر‬ ‫تفکر کنم‪ .‬مقایسه و تطبیق مرحله نامزدی و دوران بارداری جالب بود‪ .‬وقتی که نطقه در رحم مادر بسته شد‪ ،‬به طور‬ ‫تقریبی می‌شود حساب کرد که روز تولد طفل کی خواهد بود‪ ،‬ولی من نمی‌توانم به خود وعده دهم ازدواجم چه روزی‬ ‫خواهد بود‪ .‬به این سبب‪ ،‬انتظار بی‌جهت برایم دشوار است‪ .‬نامه شما هم زمان با نامه سیسیل به دستم رسید‪ ،‬آن را در‬ ‫جوف پاکت برایتان می‌فرستم‪ .‬نمی‌دانم درباره آن موضوع چه بگویم؟ آیا برای من که یک مسیحی هستم امکان آن‬ ‫هست که در مدرسه غیرمسیحی تدریس کنم؟ فکر می‌کنید برای من و سیسیل‪ ،‬اشکالی ندارد که هر دو در یک شهر‬ ‫زندگی کنیم؟ من که از خدا چنین امری را می‌خواهم‪.‬‬ ‫منتظر جواب‪ ،‬فرانسوا‬ ‫‪ 24‬سپتامبر‬ ‫فرانسوای عزیز‬ ‫البته می‌توانی در یک مدرسه غیرمسیحی تدریس کنی‪ ،‬مشروط بر اینکه ایمانت را حفظ کنی‪ .‬چه عیبی دارد! اگر کلیسا‬ ‫شغلی به تو پیشنهاد کند‪ ،‬بهتر است که آن را ترجیح دهی‪ .‬کشیش عاموس نامه‌ای به من نوشته و ذکر کرده که با‬ ‫اوضاع کنونی‪ ،‬امکان این امر فعال وجود ندارد‪ .‬باید به دالیلی که او اقامه می‌کند توجه کرد‪ ،‬زیرا او غالبا پس از تفکر‬ ‫و دعای زیاد درمورد موضوعی‪ ،‬دیر تصمیم می‌گیرد‪ .‬خالصه‪ ،‬راه باز است و جاده دراز‪ .‬خداوند هم قول داده که نان‬ ‫روزانه را عطا خواهد کرد‪ .‬اما فراموش نکن که نگفته است تمام معاش و ملزومات زندگی را فراهم خواهد کرد‪ ،‬بلکه‬ ‫از تو حرکت و از خداوند برکت‪ .‬اندرز من این است‪« :‬شغلی که در «ی» به تو پیشنهاد شده قبول کنی شاید شهادت تو‬ ‫در آنجا مؤثرتر باشد‪ ،‬اما هوشیار باش و چشم‌هایت را خوب باز کن‪».‬‬ ‫دیگر اینکه به خاطر ازدواج آینده‪ ،‬بد نیست که تو و سیسیل غالبا همدیگر را مالقات کنید‪ .‬قبال برایت نوشتم که دوره‬ ‫نامزدی فرصتی است برای آماده شدن ازدواج‪ .‬گرچه زندگی شما دو نفر با هم شروع شده‪ ،‬ولی هنوز در حال امتحان و‬ ‫آزمایش می‌باشد‪ .‬منظور این نیست که تو سیسیل را امتحان بکنی و یا او تو را مورد آزمایش قرار دهد خیر‪ ،‬بلکه باید‬ ‫همواره بکوشید تا با هم تفاهم داشته و بسنجید که آیا هر دو در حضور خداوند می‌توانید چون یک روح در دو قالب‬ ‫‪13‬‬


‫باشید؟ گاهی اوقات‪ ،‬نوشتن نامه بسیار سودمند و کمک کننده است‪ ،‬چون مطالبی که بر زبان جاری نمی‌شود و گفتنش‬ ‫دشوار است می‌توانید برای هم بنویسید‪ ،‬اما تصور نکنید که با نامه‌نگاری می‌توانید همدیگر را بشناسید‪ .‬واجب است‬ ‫که یکدیگر را در حاالت متفاوت مالقات کنید‪ ،‬مثال در حالت ناراحتی و یا خوشحالی‪ .‬احتیاج دارید که با هم صحبت و‬ ‫گفتگو کنید تا در اثر اینگونه مصاحبت‌ها همدیگر را بهتر بشناسید‪ .‬سکوت اختیار کردن نیز به نوبه خود قسمتی از‬ ‫مکالمه و همنشینی است‪ .‬این قسمت را خدا را شکر تجربه کرده‌اید‪ ،‬اما نه اینکه ساکت و خاموش باشید‪ .‬الزم است پی‬ ‫ببرید که آیا طریقه حرف زدن و هنر گوش دادن را فرا گرفته‌اید یا خیر؟ زندگی زناشویی بدون مصاحبت و صمیمیت‬ ‫و مشارکت همچون گل و گیاهی را می‌ماند که شیره گیاهی و غذایی نداشته و کم کم پژمرده و خشک شود‪.‬‬ ‫الزم نیست که در بحث و گفتگو دارای نظری ثابت و الیتغیر باشید‪ .‬باید همدیگر را دوست بدارید و نظر طرفین‬ ‫را محترم بشمارید و برای سخنان یکدیگر ارزش قائل شوید‪ .‬دیدار هر روزه مانعی ندارد‪ ،‬به شرط اینکه در اثر‬ ‫وسوسه‌های نفسانی حصار محدودیت را نشکنید و خود را مفتضح نکنید‪ .‬هر وقت که با هم هستید این حرف را از‬ ‫من به یاد داشته باشید که مادرت هم روزی‪ ،‬یک دختر باکره بوده است‪ .‬در ابتدای سال آنچه گفته باز هم تکرار‬ ‫می‌کنم تا ملکه ذهنت شود‪ .‬اگر یادت باشد درمورد «خویشتنداری» بحث مفصلی کرده بودم که خویشتنداری‪ ،‬پایه و‬ ‫اساس زندگی زناشویی است و در صورتی یک خانواده از سعادت و خوشبختی زندگی زناشویی برخوردار می‌گردد‬ ‫که اعضای آن خویشتنداری را قبل از ازدواج به مرحله اجرا گذاشته باشند‪ .‬کشیش عاموس برایم نوشته که به دیدن‬ ‫پدر سیسیل خواهد رفت و از تو می‌خواهد که همراهش باشی‪ .‬هنگام مراجعت به «ی» به منزلش برو و وقتی را برای‬ ‫مالقات پدر سیسیل با وی تعیین کن‪ .‬در آن روز مخصوصا برایت بیشتر دعا خواهم کرد‪.‬‬ ‫خیرخواه تو‪ ،‬والتر ترابیش‬ ‫‪ 27‬سپتامبر‬ ‫کشیش عزیز‪ ،‬عاموس‬ ‫برادر عزیز‪ ،‬نامه شما گرچه از ناراحتی سرچشمه گرفته بود‪ ،‬ولی حقایقی چند در بر داشت‪ .‬می‌دانم از نامه‌ام رنجیده‌اید‪،‬‬ ‫ولی احساس می‌کنم که پاسخ آن چقدر برایتان دشوار بود‪ .‬بسیار ممنون هستم که باالخره جواب دا��ید و مخصوصا‬ ‫تشکر می‌کنم که بسیار بی‌پرده و صادقانه همه چیز را مورد بررسی قرار داده‌اید‪ .‬بلی‪ ،‬ما میسیونرها اشتباهات زیادی‬ ‫را مرتکب شده‌ایم! از بعضی کارها که انجام داده‌ایم باید پشیمان باشیم و افسوس بخوریم‪ .‬برای فرانسوا نوشتم که‬ ‫ما میسیونرها هم مقصریم! اما معجزه‌ای در اینجا رخ داده که با وجود تمام اشتباهات‪ ،‬خدا کلیسایش را در آفریقا بنا‬ ‫و استوار کرده است‪ .‬حمد و سپاس به نامش باد‪ .‬باور کنید از سؤال‌هایی که در نامه‌ام کرده‌ام‪ ،‬هیچ منظوری نداشتم‪.‬‬ ‫هدف این نبود که از خود دفاع کنم‪ .‬تمام مقصودم‪ ،‬فرانسوا و افرادی که به وضع او گرفتارند بوده است‪ .‬مقصودم این‬ ‫بود که ما باید همواره در پی اراده باری تعالی باشیم‪.‬‬ ‫چرا راهی وجود دارد که ما به وسیله آن‪ ،‬توبه واقعی را بفهمیم؟ آیا گذشت زمانی محدود‪ ،‬توبه واقعی را به اثبات‬ ‫می‌رساند؟ مگر تنها خدا نیست که به قلب‌ها نظر می‌افکند و درون را می‌داند؟ به رساله اول قرنتیان فصل ‪ 11‬توجه‬ ‫کنید‪ .‬در آیه ‪ 28‬می‌خوانیم‪« :‬هر شخص خود را امتحان کند‪ ».‬آیا این آیه عکس آن نیست که ما در کلیسای آفریقا‬ ‫انجام می‌دهیم؟ در حالی که کشیش و رهبران باید خود را امتحان کنند‪ ،‬متأسفانه از اعضای کلیسا آزمایش به عمل‬ ‫می‌آورند! حتی اگر عبارت مذکور یک دستور کلی باشد‪ ،‬پس چرا کشیش‌ها و همچنین میسیونرها مورد امتحان قرار‬ ‫نمی‌گیرند؟ چه کسی کامال شایسته و بی‌گناه است؟ شما؟ اگر فقط شایستگان مجاز هستند که در مجالس کلیسایی‬ ‫حضور به هم رسانند‪ ،‬آن وقت چه کسی جرأت کلیسا رفتن را به خود می‌دهد؟ فقط آنهایی شایسته کلیسا رفتن‬ ‫هستند که ناشایستگی خود را درک کرده باشند‪ .‬این حقیقتی است که بر فرانسوا مکشوف گردیده و اینک او این‬ ‫موضوع را عمیقا و به طور وضوح بیش از پیش درک می‌کند‪ .‬به همین دلیل به انتظار شرکت در مجالس کلیسایی و‬ ‫شرکت در عشای مقدس ربانی و شرکت با عیسای مسیح‪ ،‬روزشماری می‌کند‪.‬‬ ‫بنابراین ما که انسان‌های ناشایسته هستیم‪ ،‬چگونه جرأت می‌کنیم که چنین دیوار و حجابی محکم بین او و خداوند‬ ‫قرار دهیم؟ آیا جرأت داریم آنچه مسیح می‌خواهد به او دهد‪ ،‬وی را از گرفتن آن منع نماییم؟ آری من قبول می‌کنم‬ ‫که خداوند مجازات می‌کند‪ ،‬اما تمام مثال‌هایی که از کتاب مقدس آورده‌اید‪ ،‬نشان می‌دهد که مجازات فقط در دست‬ ‫خداوند است‪ ،‬نه انسان‪ ،‬نه کلیسا‪ ،‬در ضمن نباید فراموش کنیم که داوود پادشاه قبل از اینکه مسیح بر صلیب بمیرد‬ ‫‪14‬‬


‫زندگی می‌کرد‪ ،‬ما که بعد از مسیح زندگی می‌کنیم‪ .‬اشعیای نبی در فصل ‪ 53‬آیه ‪ 5‬این وعده را به ما می‌دهد‪« :‬او به‬ ‫سبب تقصیرهای ما مجروح و به سبب گناهان ما کوفته گردید و تأدیب سالمتی ما بر وی آمد و از زخم‌های او ما شفا‬ ‫یافتیم‪ ».‬مسیح تمام دردها و رنج‌ها را به جای ما متحمل شد‪ .‬روی این اصل‪ ،‬اگر به گناهان خود اعتراف کنیم و به‬ ‫او ایمان آوریم‪ ،‬آزاد می‌گردیم‪ .‬این همان پیغامی است که خداوند به کلیسا داده و فیض عظیمی است که به رایگان‬ ‫تقدیم شده است‪ .‬فیضی که خداوند به ما می‌بخشد‪ ،‬بی‌ارزش نیست‪ ،‬بلکه گرانبها و پرقیمت است‪ .‬فیضی که با مرگ‬ ‫و قیام مسیح انجام پذیرفت و خاطره آن مافوق تصور انسانی است‪.‬‬ ‫به جای اینکه بگویید خطر دارد‪ ،‬بهتر است بفرمایید سؤاستفاده شده است‪ .‬شاید شما حق داشته باشید‪ ،‬اما این خود‬ ‫خداست که چنین مخاطراتی را به وجود آورده است‪ .‬اگر خدای بزرگ چنین مصلحت دیده‪ ،‬آیا ما باید دیواری به‬ ‫نام انضباط در مقابلش برافرازیم‪ .‬برادر عزیز من آقای عاموس‪ ،‬شما سؤال تازه‌ای برای ما کشیش‌ها مطرح کرده‌اید‬ ‫که آیا این چیزها فقدان ایمان نیست؟ آیا ایمان نداریم که خدا قادر است کلیسایش را پاک نگه دارد؟ آیا ما هم در‬ ‫حفظ پاکی کلیسا مسؤول هستیم؟ آیا وظیفه بیشتر اینطور ایجاب نمی‌کند که انجیل و فیض خداوند را بدون تعصب و‬ ‫تحمیل به مردم اعالم کنیم و بشارت دهیم؟ اگر خداوند را اطاعت کنیم‪ ،‬او خودش نتیجه کار را می‌داند‪ .‬مثال حنانیا و‬ ‫سفیره که به آن اشاره فرمودید‪ ،‬خود دلیل است بر اینکه خدا‪ ،‬گناهکاران را به عقوبت اعمالشان می‌رساند‪ ،‬زیرا این‬ ‫زن و همسر به گناه خود اعتراف نکرده بودند‪ ،‬دروغ گفتند و بالفاصله در همانجا جان سپردند‪ .‬اگر خوب به قضیه‬ ‫توجه کنیم می‌بینیم که اراده خداوند بر این امر تعلق گرفته نه اراده پطرس‪ .‬امروز هم اگر خداوند بخواهد‪ ،‬همانطور‬ ‫می‌کند‪ .‬آیا به این نکته ایمان داریم؟ آیا معتقد هستیم که امروز هم آنچنان می‌کند؟‬ ‫اما به سؤال آخر‪ .‬آیا واقعا فکر می‌کنید که اعتراف به گناه‪ ،‬خیلی سهل و آسان است؟ آنهایی که این کار را هرگز‬ ‫نکرده‌اند ممکن است بگویند که خیلی آسان است! برداشتن این قدم برای من دشوارترین گام‌ها بود‪ ،‬برای فرانسوا‬ ‫هم همین طور‪ .‬او برای این کار مدت‌ها با خود در جنگ و مجادله بود و من می‌توانم شهادت بدهم‪ .‬آنچه درمورد‬ ‫انضباط مدرسه نوشته بودید فهمیدم‪ ،‬مسلما مدرسه با کلیسا تفاوت دارد‪ .‬حاال به این فکر افتادم که برای فرانسوا‬ ‫چندان فایده نخواهد داشت که دوباره در همان مدرسه به کار خود ادامه دهد‪ ،‬اما ممکن است راه حل دیگری پیدا‬ ‫شود‪ .‬برای فرانسوا نوشته‌ام که به مالقات شما بیاید‪ .‬از اینکه حاضر شده‌اید با او به دیدن پدر سیسیل بروید‪ ،‬تشکر‬ ‫می‌کنم‪ .‬امیدوارم خداوند در این مالقات بصیرت بیشتری به شما عطا کند‪ .‬آن روز مخصوصا برایتان بیشتر دعا خواهم‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫ارادتمند‪ ،‬والتر ترابیش‬ ‫‪ 28‬سپتامبر‬ ‫کشیش عزیز‬ ‫دو هفته در «ی» بودم‪ ،‬نه ببخشید تقریبا سه هفته‪ .‬راستی وقت چقدر تند می‌گذرد! مثل باد! هنگام مراجعت‪ ،‬کشیش‬ ‫عاموس را مالقات کردم که خیلی دوستانه با من رفتار کرد‪ .‬واقعا تعجب کردم‪ .‬فردا با هم به دیدن پدر سیسیل‬ ‫می‌رویم‪ .‬برادر ناتنی‌ام جکس به عنوان نماینده خانواده من با ما خواهد بود‪ ،‬بنابراین یک تشریفات رسمی معمول‬ ‫خواهد شد‪ .‬اما قبل از اینکه به آنجا بروم می‌خواهم چند سطری برایتان بنویسم و بگویم که سیسیل در پیدا کردن‬ ‫کار برای من‪ ،‬موفق شد‪ .‬هر روز صبح وقتی که ساعت هشت داخل حیاط مدرسه می‌شوم‪ ،‬احساس می‌کنم که چقدر‬ ‫مرهون و مدیون سیسیل هستم و از ته دل از او تشکر می‌کنم‪ .‬اما عصرها ساعت پنج همین که همدیگر را می‌بینیم‬ ‫از او بیشتر سپاسگزاری می‌کنم و حس احترام و عالقه من نسبت به او بیشتر می‌شود‪ .‬سیسیل واقعا یک نابغه است‪،‬‬ ‫پیوسته عقاید تازه‌ای پیشنهاد می‌کند‪ .‬به تازگی دو تا دوچرخه از جایی قرض کرده که پس از تعطیل مدرسه‪ ،‬هر دو با‬ ‫آن دوچرخه به خارج از شهر می‌رویم و قبل از غروب آفتاب برمی‌گردیم‪ .‬سپس اجبارا او به منزل دایی خود می‌رود‬ ‫و من نیز راه خانه در پیش می‌گیرم‪.‬‬ ‫بله‪ ،‬به قول شما داریم همدیگر را «کشف و درک می‌کنیم‪ ».‬هر روز در وجود یکدیگر چیزهای تازه‌تری «اکتشاف»‬ ‫می‌نماییم‪ .‬یک دختر باکره در اصل به سرزمین ناشناخته‌ای شباهت دارد که باید به وسیله زوجش «کشف» گردد‪.‬‬ ‫اکنون برای اولین بار در زندگی با حقیقتی رو به رو شدم که در ابتدا نسبت به آن نابینا و نادان بودم مخصوصا آن زمانی‬ ‫که با یک دختر عمل خالفی انجام دادم! بعد هم می‌خواستم از دختری دیگر فقط به خاطر اینکه «جنسش» را بشناسم‪،‬‬ ‫‪15‬‬


‫استفاده کنم‪ .‬آه‪ ...‬از این خاطره‌های تلخ و غمگین! ولی حاال تنها آرزویم این است که فقط یک دختر را بشناسم که‬ ‫اسمش سیسیل است‪ .‬پنداری‪ ،‬دختر دیگری در دنیا برایم وجود نداشته و مفهومی ندارد‪ .‬در قالب وجود اوست که‬ ‫می‌توانم همه زن‌ها و دخترها را بشناسم‪...‬‬ ‫برای اینکه او را بهتر نگاه کنم‪ ،‬وی را جلوی دوچرخه‌ام می‌نشانم‪ .‬او تمام موهایش را دور هم جمع کرده و روی سرش‬ ‫می‌بندد به طوری که گردن بلند و زیبایش جلوه خاصی به او می‌دهد‪ .‬هنگامی که می‌خواهیم به دامنه تپه‌ها برویم‪ ،‬او‬ ‫مجبور است که بیشتر تقال کند و به رکاب چرخ بیشتر فشار آورد‪ .‬حرکت دست و پا و بدن و گردن او در نظرم یک‬ ‫حرکت موزون و یک آهنگ دلنشین جلوه می‌کرد‪ .‬ساعت‌ها مات و مبهوت او را می‌نگریستم و او را تحسین می‌کردم‪.‬‬ ‫بعد از دوچرخه‌سواری‪ ،‬پیاده می‌شدیم و روی چمن‌ها می‌نشستیم‪ .‬من و شما درباره همه چیز با هم گفتگو کردیم جز‬ ‫یک چیز و آن هم اظهارنظرهای اوست‪ .‬من می‌دانم که یک دختر می‌تواند فکر کند و قادر است عقاید شخصی خود‬ ‫را اظهار نماید‪ ،‬ولی آنچه او می‌گوید برایم زیاد اهمیت ندارد‪ ،‬اما طرز ادا کردن کلمات و عبارات‪ ،‬به راستی مرا بیشتر‬ ‫از هر چیز تحت تأثیر قرار می‌دهد‪ .‬فقط به آهنگ صدایش که مانند زمزمه ریزش آبشار است‪ ،‬گوش فرا می‌دهم و‬ ‫فقط دست‌ها و چشم‌هایش را نگاه می‌کنم‪.‬‬ ‫آیا تا چه اندازه جرأت جلو رفتن دارم؟ نصیحتم کردید که محدودیت را حفظ کنم‪ ،‬اما مفهوم محدودیت چیست؟ آه‪،‬‬ ‫بگذارید همین حاال بگویم‪ ،‬ما همدیگر را می‌بوسیم و بدین وسیله اظهار محبت می‌نماییم‪ .‬در ابتدا هر دو برای هم کمی‬ ‫غریب به نظر می‌رسیدیم‪ ،‬ولی به مرور زمان عالقه ما بیشتر می‌شود‪ .‬اکنون که با هم حرف می‌زنیم‪ ،‬دست‌های ما عقب‬ ‫یکدیگر می‌گردد‪ .‬خوب می‌توانم احساس کنم که او در انتظار من است تا وی را در بازوانم بگیرم و بفشارم‪ .‬حتی وقتی‬ ‫که سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد‪ ،‬خرسند می‌شود و لبخندی بر لب می‌آورد‪ .‬گویی در رنج‌ها و سختی‌ها بسی بردبار‬ ‫و شکیباست‪ .‬آنگاه بوسه‌های داغ و سوزان آغاز می‌گردد‪ .‬خیلی تند می‌روم؟ از یک مسیحی بعید است؟ وای به حال‬ ‫آن روزی که رهبران کلیسا ما را ببینند و ما را در انظار مفتضح نمایند! موضوع دیگری را نیز می‌خواستم محرمانه با‬ ‫شما در میان نهم‪ .‬هنگامی که او را می‌بوسم‪ ،‬اعصابم تحریک می‌شود و احساسی به من دست می‌دهد که او را متصرف‬ ‫شوم! نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم‪ ،‬چه کنم؟ اگر درباره مادرم به من ننوشته بودید که او نیز روزی دختر باکره‌ای‬ ‫بود و اگر سیسیل برایم نمی‌نوشت که من تو را دوست دارم به خاطر اینکه شب اول آشنایی فکر تصاحب مرا نداشتی‪،‬‬ ‫حاال همه چیز تمام شده بود و کارم زار و نکبت‌بار‪.‬‬ ‫وقتی که آن شب در منزل شما خودم را تسلیم مسیح کردم‪ ،‬فکر می‌کردم که آزاد شده‌ام‪ .‬شما نیز به من گفتید که‬ ‫مسیح شخصیت بی‌ارزش نیست‪ ،‬بلکه او مقتدر و تواناست و به وسیله قدرت اوست که انسان غالب می‌شود‪ .‬در ابتدا‬ ‫همه چیز همانطوری که شما بیان کرده بودید‪ ،‬به نظر می‌رسید‪ ،‬اما اکنون می‌بینم که حرف شما صحت ندارد! هوس‬ ‫از هر نیرویی مقتدرتر است! هوس و هوی نفس که آمد دیگر از ایمان خبری نیست! مثل اینکه مسیح دیگر دعاهایم‬ ‫را نمی‌شنود! تمام دعاهایم به محیطی صعود می‌کند که فقط خال آنجا را فرا گرفته است! امیال و هوس‌ها از مسیح‬ ‫پرقدرت‌ترند! چرا مسیح به من کمک نمی‌کند و چرا به این هوس‌های واهی پایان نمی‌دهد؟ چرا آرزوی تصاحب یک‬ ‫دختر معصوم را نیست و نابود نمی‌گرداند؟ فکر تصاحب یک دختر پایه ایمانم را متزلزل و معدوم کرده است‪ ،‬وگرنه‬ ‫باید از عشق و عاشقی بگریزم‪ .‬من می‌ترسم‪ ،‬از خود بیم دارم و از جانور درنده‌خویی که در نهاد من خفته وحشت‬ ‫دارم! منظورم را می‌فهمید؟ این نامه فریاد جوانی است که کمک می‌طلبد‪ .‬فردا به مسافرت می‌روم در مراجعت منتظر‬ ‫نامه شما هستم واال فاجعه‌ای غم‌انگیز به وقوع خواهد پیوست‪.‬‬ ‫با درود فراوان‪ ،‬فرانسوا‬ ‫‪ 17‬اکتبر‬ ‫فرانسوای عزیز‬ ‫تقریبا نصف شب است‪ ،‬اما همین حاال می‌خواهم جواب نامه‌ات را بنویسم‪ .‬می‌نویسی که مسیح دعایت را نشنیده‬ ‫است! از تو می‌پرسم درباره چه و برای چه دعا کردی؟ دعا می‌کردی که مردی و مردانگی‌ات محو شود؟ پس چه؟‬ ‫می‌خواهی تمایل جنسی از تو گرفته شود؟ می‌خواهی امیال و هوس‌هایت زائل شود؟ چنین چیزی اصال امکان ندارد‪.‬‬ ‫مرد یا زن فرق نمی‌کند‪ ،‬بلکه همه و همه دارای این امیال خداداد هستند‪ .‬تمایل جنسی تو چه در خواب و چه در‬ ‫بیداری‪ ،‬چه بخواهی و چه نخواهی در وجود تو می‌باشد‪ .‬وقتی که کار می‌کنی‪ ،‬بازی می‌کنی‪ ،‬این امیال تو را ترک‬ ‫‪16‬‬


‫نمی‌کنند‪ .‬در پاکترین احساسات و در گرم‌ترین دعاهایت باز هم تو را رها نمی‌کنند‪ .‬اگر به مسیح ایمان داشته باشی‪،‬‬ ‫آنگاه خواهی دانست که بدنت هیکل روح‌القدس می‌باشد‪ .‬البته اگر دعا کنی که مسیح این هیکل مقدس را ناقص‬ ‫کند‪ ،‬مسلم است که گوش او به اینگونه الطائالت بدهکار نیست‪ .‬مسیح می‌خواهد تو را با حس مردانگی‪ ،‬الیق زندگی‬ ‫نیکوتری بگرداند‪.‬‬ ‫آیا کسی که ایمان دارد از عشق فرار می‌کند؟ می‌دانم بسیاری از مسیحیان از عشق کناره می‌گیرند و از آن روی‬ ‫برمی‌گردانند‪ .‬آنها قدرت جنسی را در خود می‌کشند و تصور می‌نمایند که با این عمل‪ ،‬اشخاصی کامال طبیعی و‬ ‫مسیحیانی نجات یافته هستند! آنها خود را فریب می‌دهند! آنکه ایمان دارد نمی‌گریزد‪ .‬مسیح نیز این موضوع را‬ ‫نادیده نگرفت و طفره نرفت‪ .‬او به این دنیا آمد‪ ،‬جوان بود‪ ،‬زن‌ها او را لمس می‌کردند‪ ،‬او را می‌بوسیدند و به پایش‬ ‫اشکها می‌ریختند‪ .‬او در کنار بستر زن بیماری رفت‪ .‬دست دختر جوانی را گرفت‪ .‬زنی ردای او را لمس کرد‪ .‬دو زن که‬ ‫مریم و مارتا خوانده می‌شدند او را دوست می‌داشتند‪ .‬او با زن‌ها به تنهایی صحبت می‌کرد‪ .‬یک بار در کنار چاه آب‬ ‫و بار دیگر وقتی که زنی را برای داوری آورده بودند‪ .‬یکی از گناهکاران که پاهای مسیح را بوسید زنی بود معروف‬ ‫به بدنامی که همه حاضران از دیدن آن منظره متحیر و متعجب شده بودند‪ .‬با این کیفیت‌ها‪ ،‬مسیح در میان مردم به‬ ‫آزادی و طبیعی زیست می‌کرد‪.‬‬ ‫او چون انسان‌ها زندگی کرد‪ ،‬ولی بر هوی نفس غالب شد‪ .‬غالب شدن به معنی تسلط کامل بر نیروی اهریمنی و‬ ‫شیطانی است‪ .‬او تو را به شاهراه پیروزی هدایت می‌کند‪ ،‬نه اینکه گمراهت نماید‪ .‬از حس مردانگی و غریزه‌های‬ ‫طبیعی نمی‌توانی بگریزی‪ ،‬زیرا این امیال و احساسات به تو تعلق دارد و جزئی از اجزای وجودت است‪ .‬اکنون‬ ‫می‌خواهم قصه‌ای برایت تعریف کنم‪ .‬یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود‪ .‬ببری بود و در جنگلی زندگی‬ ‫یکرد‪ .‬یک روز این ببر را شکار کردند و توی قفس حبسش نمودند‪ .‬نگهبانی گماشتند تا به او غذا دهد و در عین‬ ‫م ‌‬ ‫حال مواظب باشد که فرار نکند‪ .‬نگهبان می‌خواست این ببر را تربیت کند و با او دوستی نماید‪ .‬هر وقت که به طرف‬ ‫قفس می‌رفت با ببر به گرمی و مهربانی بنای حرف زدن را می‌گذاشت‪ ،‬اما ببر با چشم‌های سبزش که از درندگی برق‬ ‫می‌زد از روی خصومت به وی نگاه می‌کرد و هر لحظه در پی فرصتی بود تا به نگهبان حمله کند‪.‬‬ ‫نگهبان از ببر می‌ترسید و پیوسته از خدا تقاضا می‌نمود تا در رام کردن این حیوان او را کمک کند‪ .‬تا اینکه یک شب‬ ‫دختر کوچکی در اطراف قفس ببر گم شد و به طرف میله‌های آهنین قفس آمد‪ .‬ببر نزدیک شد و با چنگال‌های تیزش‬ ‫خود را به دخترک رساند‪ .‬در این لحظه صدای شیون و فریاد برخاست و نگهبان به سوی قفس دوید‪ .‬بدن دخترک‬ ‫دریده و خون داغ او به اطراف پاشیده شده بود‪ .‬نگهبان پی برد که خدا هنوز ببر را رام نکرده است و با دیدن آن‬ ‫منظره بر شدت ترسش افزوده شد و همواره در فکر بود که مبادا او نیز به سرنوشت آن دختر بیچاره دچار گردد‪.‬‬ ‫آنگاه قفس ببر را به جای دورتر و تاریکتری برد تا در دسترس کسی نباشد‪ .‬ببر پشت میله‌ها غرش می‌کرد‪ ،‬صدای‬ ‫وحشتناکش نگهبان را آنقدر آزار می‌داد که شب‌ها نمی‌توانست بخوابد‪ .‬صدای ببر همیشه او را به یاد آن فاجعه‬ ‫مینداخت و بدن پاره پاره شدن دخترک را همیشه در خواب می‌دید‪ .‬سرانجام از بخت بد خویش به حضور خدا گریه‬ ‫کرد تا ببر را بکشد‪ .‬خداوند به دعایش پاسخ داد‪ ،‬اما آنچه نگهبان انتظار داشت‪ ،‬آن نبود‪.‬‬ ‫خداوند فرمان داد‪« :‬ببر را از قفس خارج کن و بگذار داخل اتاقت شود و با تو زندگی کند‪ ،‬حتی او را در زیباترین اتاق‬ ‫خود جای بده!» دیگر نگهبان از مرگ باکی نداشت‪ ،‬زیرا اکنون مرگ را بر شنیدن آن صدای خوفناک ترجیح می‌داد‪.‬‬ ‫بنابراین فرمان خدا را اطاعت کرد و در قفس را باز نمود و بدین طور دعا کرد‪« :‬ای خداوند اراده‌ات‪ ،‬کرده شود‪ ».‬ببر‬ ‫از قفس بیرون آمد و ساکت و آرام ایستاد‪ .‬آنها به چشمان هم خیره شده و یکدیگر را نگاه می‌کردند‪ .‬همین که ببر‬ ‫فهمید نگهبان دیگر ترسی ندارد و به راحتی نفس می‌کشد‪ ،‬به سویش رفت و در کنار پاهایش نشست! اما ببر باز هم‬ ‫شبانه‌روز بنای غرش را می‌گذاشت و خوف بر نگهبان بیشتر مستولی می‌شد تا اینکه یک روز نگهبان به ببر آزادی‬ ‫کامل داد که به تمام اتاق‌های خانه‌اش برود‪ ،‬ولی همیشه مراقب حرکات او بود! با این وصف حتی یک بار هم نشد که‬ ‫ببر تحت تسلط او باشد‪ ،‬گرچه هر روزه سعی می‌کرد تا او را رام نماید و می‌کوشید تا بر این حیوان درنده غالب گردد‬ ‫و همواره به خود جرأت می‌داد‪ .‬عاقبت پس از گذشت سالیان دراز‪ ،‬آنها با هم خود گرفتند و نگهبان می‌توانست بدون‬ ‫واهمه به ببر دست بزند و حتی آنقدر شهامت یافته بود که دستش را توی دهان او می‌کرد‪ .‬با این اوصاف هرگز جرأت‬ ‫نمی‌کرد که چشمانش را از چشمان ببر بردارد و از او غافل شود‪ .‬سرانجام وقتی فرا رسید که به آرامی و مالطفت‬ ‫‪17‬‬


‫همدیگر را نگاه می‌کردند‪ ،‬همدیگر را درک می‌کردند و خرسند بودند که دوست و مصاحب هم هستند‪ .‬فرانسوا‪،‬‬ ‫برای اینکه مسیح تو را آزاد کند‪ ،‬باید نکته‌هایی باریکتر از مو را بیاموزی تا جرأت و شهامت پیدا کنی و چشم در‬ ‫چشم ببر بدوزی و با او زندگی کنی‪ .‬اگر به او ایمان داشته باشی‪ ،‬آنگاه خوب می‌توانی احساس آرامش و اطمینان کنی‪.‬‬ ‫اغلب مسیحیان نیروی عشق را در خود خفه می‌کنند و با این کار احساس رضایت می‌نمایند‪ .‬این اشخاص بی‌احساسند‪.‬‬ ‫ایماندار واقعی از عشق نمی‌گریزد‪ .‬گفتی تا چه اندازه جرأت جلو رفتن دارم؟ هر اندازه‌ای که دلت بخواهد‪ .‬اگر هم‬ ‫می‌توانی دستت را توی دهان ببر بگذار‪ ،‬به شرط آنکه خودت را نبازی و نگریزی‪ .‬همه کس بوسه می‌دهد و بوسه‬ ‫می‌گیرد‪ ،‬بوسه دادن و بوسه گرفتن که هنر نیست‪ .‬هرگز سعی نکن که دیدگانت را از چشمان ببر برگیری‪ .‬این ببر‬ ‫همواره بیدار است و در پی شکار‪ .‬هر لحظه تو را تعقیب می‌کند و تمام نکات ضعف تو را خوب می‌داند‪ .‬فرانسوا‪ ،‬گرچه‬ ‫من تو را به سوی جاده‌ای خطرناک هدایت می‌کنم‪ ،‬اما دلم نمی‌خواهد که تجاهل کنی و خودت را به نادانی بزنی‪ .‬یک‬ ‫بار دیگر هم می‌گویم‪« :‬آنکه ایمان دارد فرار نمی‌کند‪ ».‬چون خیلی از نصف شب گذشته و می‌خواهم این نامه هر چه‬ ‫زودتر به تو برسد‪ ،‬بنابراین آن را توسط یکی از دوستانم که به «ی» می‌آید برای تو ارسال داشتم‪.‬‬ ‫با درود فراوان‪ :‬والتر ترابیش‬ ‫‪ 18‬اکتبر‬ ‫برادر گرامی‪ ،‬والتر‬ ‫می‌خواهم درباره مالقات با پدر سیسیل کمی برایتان تعریف کنم‪ ،‬اما قبال از نامه‌ای که در نوزده سپتامبر برایم فرستادید‬ ‫تشکر می‌کنم‪ .‬جمله‌ای در نامه شما دیده می‌شد که نوشته بودید با وجود تمام خرابکاری‌ها باز هم خدا کلیسایش را‬ ‫بنا می‌کند‪ .‬همین طور است‪ ،‬این حقیقت بی‌اندازه مرا تسلی بخشید‪ .‬تا آنجایی که مقررات کلیسا به امور ارتباط دارد‪،‬‬ ‫این سؤال برایم پیش می‌آید که آیا بخشش بدون مجازات امکان دارد یا خیر؟ حتی آدم کافر و بی‌ایمان هم اعتقاد‬ ‫دارد که هر کس احکام خدا را بشکند به جزای کردارش می‌رسد‪ .‬بعد میسیونرها می‌آیند و می‌گویند که خدا مجازات‬ ‫نمی‌کند‪ ،‬بلکه عفو می‌نماید! در نتیجه هر قدر دامنه مسیحیت وسیع‌تر گردد‪ ،‬الابالی‌گری زیادتر می‌گردد! المذهب‌ها‬ ‫از خدا می‌ترسند‪ ،‬اما مسیحیان نه‪ ،‬چون دلیلشان این است که خدا مجازات نمی‌کند‪ ،‬بلکه برعکس می‌بخشد و اگر‬ ‫مرتکب گناهی شدیم مانعی ندارد! پس ما چه خاکی بر سر خود بریزیم؟ من جرأت عمل کردن اوامر و پیشنهادات‬ ‫شما را ندارم‪ .‬شاید دلیل بر کم ایمانی‌ام باشد‪ .‬شاید ایمان شما اروپایی‌ها از ایمان ما بیشتر باشد‪ .‬آیا اعضای کلیسای‬ ‫شما واقعا بی‌گناه‌تر از اعضای کلیسای ما زندگی می‌کنند؟ یا اینکه شما چشم‌هایتان را می‌بندید و نمی‌خواهید گناه را‬ ‫ببینید؟‬ ‫برای ما آفریقایی‌ها وقتی که گناه یکی را اسیر می‌کند‪ ،‬مثل این است که تمام اجتماع را فاسد کرده است‪ .‬گرچه شما به‬ ‫این قسمت اشاره‌ای نکرده‌اید‪ ،‬ولی استدالل ما در این مورد بهتر است‪ .‬این امر درباره ازدواج سیسیل با فرانسوا یک‬ ‫امر خصوصی نیست‪ ،‬بلکه این موضوع به همه اعضای خانواده بستگی دارد‪ .‬او تنها موضوع مهریه را به میان نیاورده‪،‬‬ ‫بلکه برادرهایش‪ ،‬باالتر از همه‪ ،‬دایی‌ها و پدربزرگ سیسیل نیز موضوع مهریه را خیلی جدی گرفته‌اند‪ .‬او شخصا از‬ ‫فرانسوا کدورتی ندارد و می‌گوید که فرانسوا جوانی محجوب و درستکار است‪ .‬موضوع مهریه بحثی است که تنها به‬ ‫خود او ارتباط ندارد‪ ،‬بلکه تمام فامیل دخالت دارند! او از زن اولش صاحب بچه نشد‪ ،‬از این رو احساس می‌کرد که‬ ‫هر طور باشد احتیاج به یک پسر دارد‪ .‬او حیاتی را که از پدرش به ارث برده بود می‌بایست به اوالد دیگری که پسر‬ ‫باشد منتقل کند و دین خود را به پدرش ادا نماید‪ .‬در غیر آن صورت‪ ،‬زندگی بدون وجود پسر برایش هیچ و پوچ‬ ‫می‌بود‪ .‬بنابراین زنی دیگر اختیار کرد و خداوند سیسیل را از این زن و متعاقب او سه پسر‪ ،‬یکی پس از دیگری به او‬ ‫عطا کرد‪.‬‬ ‫درست است که او در دهکده‪ ،‬فقیر و بی‌چیز نیست و مردی کشاورز است که زمینی بزرگ برای کشت کاکائو دارد‪،‬‬ ‫ولی با این همه تا حاال توانسته فقط نصف مهریه مادر سیسیل را بپردازد‪ .‬نصف دیگرش هم باید از مهریه سیسیل‬ ‫حاصل گردد! گذشته از این‪ ،‬او سه پسر دارد که می‌خواهد هر سه نفر را به مدرسه بگذارد‪ .‬پول شهریه سال به سال‬ ‫باال می‌رود و باالخره یک روز این سه پسر باید ازدواج کنند‪ .‬اما در مقابل این پسرها فقط یک دختر دارد‪ .‬او طماع و‬ ‫تنبل نیست‪ ،‬بلکه از مسؤولیت خطیری که به عهده دارد واهمه می‌کند‪ ،‬ولی در مقابل باهوش و پرکار است‪ .‬دایی‌های‬ ‫سیسیل هم مراقب کارهایش هستند‪ .‬ما کامال با هم صحبت کردیم‪ .‬او عقیده دارد زن وقتی بیشتر مطیع شوهرش‬ ‫می‌شود که برایش پول داده باشد‪ ،‬در غیر این صورت بر اثر یک مشاجره کوچک ممکن است همه چیز را رها کند و‬ ‫‪18‬‬


‫برود‪ .‬او می‌گوید حتی زن به شوهرش خواهد گفت که‪« :‬من به تو تعلق ندارم‪ ،‬چونکه پولی برایم ندادی‪ ».‬همچنین اگر‬ ‫شوهر پولی برای زنش داده باشد‪ ،‬ارزش بیشتری برای وی قائل شده و نسبت به او وفادارتر می‌ماند‪.‬‬ ‫پدر سیسیل به گفته‌هایش ادامه داد و گفت‪« :‬در قدیم مهریه زن یک گله گاو بود‪ ،‬اما اگر بند زندگی از هم می‌گسست‬ ‫و طالق واقع می‌شد آن وقت گاوها باید پس داده شود‪ ،‬بنابراین این امر باعث می‌شد که زن و شوهر از هم جدا نشوند‬ ‫و متارکه ننمایند‪ ».‬او می‌گفت با رایج شدن پول در این سرزمین‪ ،‬اروپایی‌ها این رسم دیرینه را منسوخ کردند‪ .‬این‬ ‫طرز تفکر پدر سیسیل است در ضمن من هم مورد سرزنش هستم‪ ،‬چونکه دیگر خوی اروپایی‌ گرفته‌ام‪ .‬گرچه او‬ ‫آشکارا به من چیزی نگفت‪ ،‬ولی از حرکات و سخنان او حس تنفر مشهود بود‪ .‬به نظر او مهریه رسم محترمی است‬ ‫که با پرداخت مبلغی پول‪ ،‬داماد حق‌شناسی و قدرانی خود را به پدر عروس نشان می‌دهد و ثابت می‌کند که شایستگی‬ ‫همسری دخترش را دارد‪ .‬دلیل دیگر برای مطالبه این مبلغ گزاف بابت مهریه‪ ،‬این است که او می‌خواهد زن دیگری‬ ‫بگیرد! گرچه خودش چیزی نگفت‪ ،‬ولی من اینطور استنباط می‌کنم‪ .‬مادر سیسیل با زاییدن سه پسر در مدتی کم‪،‬‬ ‫خیلی ضعیف و الغر شده است‪ .‬تعدد زوجات‪ ،‬یک مسأله معمولی است در صورتی که کلیسا می‌گوید تعدد زوجات‬ ‫گناه است و توضیح نمی‌دهد که فاصله بچه آوردن چند سال و چطور است‪.‬‬ ‫حاال باز هم این سؤال پیش می‌آید که آقایان میسیونرها این مسأله را به چه طریق تجزیه و تحلیل می‌کنند و نمی‌دانم‬ ‫چرا با برخورد به اینگونه مشکالت‪ ،‬مهر سکوت بر لب می‌زنند؟ عکس این موضوع را در نظر بگیرد‪ .‬چاره چیست؟‬ ‫من خودم شخصا اگر دخترم را بدون مهریه شوهر بدهم‪ ،‬پول تحصیل بچه‌هایم را از کجا فراهم کنم؟ پدر سیسیل‬ ‫از عشق و عاشقی هیچ چیز سرش نمی‌شود‪ ،‬اصال نمی‌شود عشق را برایش تشریح کرد‪ .‬حتما مأیوس می‌شوید و‬ ‫می‌گویید‪ ،‬بیش از این انتظار می‌رفت که کاری انجام دهم‪ .‬درست است‪ ،‬پدر سیسیل هم بیش از آنچه انتظار داشتم با‬ ‫من صحبت کرد‪ ،‬اما از ناکامی و نابسامانی‪ .‬من و پدر سیسیل هر دو از یک قبیله هستیم‪ ،‬اما طرز تفکر او با من از زمین‬ ‫تا آسمان فرق دارد‪ .‬شما که خارجی هستید و در این خصوص بی‌طرف‪ ،‬شاید بهتر بتوانید با او صحبت کنید‪ .‬از فرانسوا‬ ‫خیلی خوشم آمد‪ ،‬زیرا خیلی آرام و سر به زیر بود و سعی نمی‌کرد خود را داخل گفتگوهای ما کند و از خویشتن دفاع‬ ‫نماید‪ ،‬اما چاره چیست باید صبر کند تا پول بیشتری به دست آورد‪ .‬راه دیگری به نظرم نمی‌رسد‪.‬‬ ‫برادر شما‪ :‬عاموس‬ ‫‪ 23‬اکتبر‬ ‫سیسیل عزیز‬ ‫حتما فرانسوا به شما گفته است که چگونه مالقاتش با پدرتان‪ ،‬نتیجه مطلوبی نداشته است‪ .‬ما در این مورد نامه‌ای هم‬ ‫از کشیش عاموس دریافت کرده‌ایم‪ .‬سیسیل‪ ،‬خواهش می‌کنم جرأت و پایداری را از دست ندهید‪ .‬خدا با ماست‪ ،‬حتی‬ ‫در تاریکی و ظلمت‪ .‬ایمان حقیقی از اینجا آغاز می‌گردد وقتی که دیدگاه ما دیگر قدرت بینایی ندارد‪ ،‬هنگامی که همه‬ ‫ما را ترک می‌گویند‪ ،‬زمانی که تمام امیدهای انسانی بر باد می‌رود و آرزوها بر خاک می‌نشیند‪ ،‬ناگاه راهی پیدا می‌شود‬ ‫که باید آن طریق را برگزینیم‪ ،‬آن هم افتادن به دست‌های خداوند بزرگ است‪ .‬در این مواقع‪ ،‬ایزد تعالی بیش از همه‬ ‫اوقات به ما نزدیکتر است‪ .‬کتاب مقدس می‌گوید‪« :‬مترس‪ ،‬فقط ایمان بیاور‪ ».‬ما کامال در دست‌های خداوند هستیم و‬ ‫تنها او ملجا و پناه ماست‪« .‬فقط ایمان بیاور» درس زندگی بلکه یک آیه طالیی است که باید آموخته شود‪ .‬اکنون شما‬ ‫و فرانسوا با هم باید این درس را یاد بگیرید‪ .‬هیچ چیز بهتر از این تعلیم نمی‌تواند شما را برای زناشویی آینده آماده‬ ‫سازد‪ .‬به این دلیل خدا شما را به تاریکی می‌فرستد و همه تکیه‌گاه‌ها را از پشت شما برمی‌دارد تا اینکه یاد بگیرید‬ ‫چگونه به هم اطمینان داشته و چطور ایمان آورده و خود را تنها به خداوند بسپارید‪.‬‬ ‫چگونه می‌شود یاد گرفت؟ قبل از هر چیز بگذارید خداوند با شما تکلم کند و به حرف‌های او گوش فرا دهید‪ .‬وقتی‬ ‫که شما و فرانسوا با هم هستید‪ ،‬کتاب مقدس را باز کنید و قسمتی را با هم بخوانید و آنچه خداوند می‌گوید عمل‬ ‫کنید‪ .‬خود را به او تسلیم کنید و اجازه دهید او شما را هدایت کند‪ .‬آنکه به درگاه حق تعالی رو آورد و تمام دلهره‌ها‪،‬‬ ‫مشکالت و پریشانی‌های خود را در مقابل او بیان نماید‪ .‬اوست که طریق را می‌داند و می‌شناسد و اوست که دست‌های‬ ‫شما را خواهد گرفت و در دوران زندگی‪ ،‬شما را حمایت و هدایت خواهد نمود‪ .‬او شما را به هم خواهد رسانید و از‬ ‫تالش مردم که می‌کوشند شما را از هم جدا سازند‪ ،‬ممانعت خواهد کرد‪ .‬با تمام وجود خود به او ایمان داشته باشید و‬ ‫به خدای قادر متعال توکل نمایید‪ .‬از دعا کردن با یکدیگر غافل مشوید و با او راز و نیاز نمایید‪ ،‬زیرا صبر و شکیبایی‬ ‫‪19‬‬


‫خواهید یافت‪ .‬حاال بهترین فرصتی است که این چیزها را با هم یاد بگیرید‪ .‬اگر به وعده‌های خداوند ایمان نداشته‬ ‫باشید آنگاه زندگی شما همچون بنایی خواهد بود که بر روی زمین سستی بنا شده است‪ .‬اگر کاشانه زناشویی را بر‬ ‫صخره ایمان بنا کنید‪ ،‬هیچ طوفانی قادر به ویران کردن آن نخواهد بود‪.‬‬ ‫دیروز راجع به شما با همسرم صحبت می‌کردم‪ .‬قبل از هر چیز پیشنهاد می‌کنم‪ ،‬نامه‌ای به کشیش عاموس بنویسید‬ ‫و از او تشکر کنید‪ ،‬زیرا او شبان خوبی است‪ .‬جای تقدیر است که این پیرمرد‪ ،‬متحمل سفری دراز و پر زحمت شده‬ ‫است‪ .‬ما بی‌اندازه به او احترام می‌گذاریم‪ .‬سیسیل‪ ،‬می‌خواهم از شما خواهش دیگر بکنم‪ .‬تمام مقصودم از نوشتن این‬ ‫نامه‪ ،‬روی همین خواهش بستگی دارد‪ .‬از نامه‌ای که در نوزدهم جوالی برای فرانسوا نوشته‌ای‪ ،‬اینطور استنباط می‌شود‬ ‫که فیض نامه‌نگاری به نحو احسن به تو عطا شده است‪ ،‬ولی می‌خواهم از تو بپرسم که آیا ممکن است نامه‌ای بدین‬ ‫منوال برای پدر خود بنویسی؟ می‌دانم که این کار برای یک دختر آفریقایی امری بس مشکل و غیرمنتظره است‪،‬‬ ‫زیرا تا حاال کسی علی رغم رسم اجتماعی چنین کاری نکرده است‪ .‬شاید برای اولین بار پیروز شوی‪ .‬دو نکته قابل‬ ‫توجه در نامه کشیش عاموس به چشم می‌خورد‪ .‬یکی اینکه پدرتان شخصا با فرانسوا کدورتی ندارد‪ ،‬دیگر اینکه او از‬ ‫عشق چیزی نمی‌فهمد!‬ ‫سیسیل‪ ،‬سعی کنید برای پدرتان شرح دهید که عشق شما نسبت به فرانسوا چگونه است‪ .‬بگذارید او واقعا این عشق‬ ‫جانسوز را احساس کند‪ .‬ما غالبا پدرها را مالمت می‌کنیم به سبب اینکه با دخترهایشان در اینگونه امور صحبت‬ ‫نمی‌کنند‪ .‬شاید برعکس باید دخترها را هم سرزنش کنیم که چرا با پدرانشان درد دل نمی‌کنند و نمی‌گویند چه‬ ‫احساسی در قلب خود دارند و چه بار گرانی را متحمل می‌شوند و چه امیدی در دل می‌پرورانند‪ .‬نامه‌ای با کمال حسن‬ ‫نیت برایش بنویسید و بگویید که او را کامال دوست دارید و به اظهاراتش احترام می‌گذارید‪ .‬پیشنهادی که عملی باشد‬ ‫برای پدر خود بنویسید‪ ،‬درباره هر چه دلتان می‌خواهد‪ .‬البته فرانسوا هم باید با این پیشنهاد موافق باشد‪ ،‬زیرا به این‬ ‫طریق شاید تیر به هدف بخورد‪ .‬بعد اگر اراده الهی باشد‪ ،‬می‌توانید جشن نامزدی خود را ترتیب دهید‪.‬‬ ‫در دوران نامزدی تنها این کافی نیست که ببینید آیا همدیگر را درک می‌کنید یا نسبت به هم احساس مسؤولیت‬ ‫می‌نمایید و یا می‌توانید با هم دعا کنید‪ .‬همچنین الزم است در مقابل امور مادی مثل پول‪ ،‬اهل حساب باشید‪ .‬یک زن‬ ‫باید بداند که شوهرش چقدر عایدات دارد و شما مسؤول هستید که نظارت کنید این پول چگونه خرج می‌شود و به‬ ‫چه مصرف می‌رسد‪ .‬سیسیل‪ ،‬موضوع دیگری را می‌خواهم با جرأت بگویم‪ ،‬در ابتدای سال حتی قبل از اینکه شما با‬ ‫فرانسوا آشنا شده باشید‪ ،‬در طی نامه‌ای من برای او نوشتم که تو در پیشگاه خداوند مسؤول نامزدت هستی‪ .‬حاال عین‬ ‫همان حرف را به شما می‌گویم‪« :‬شما ای دختر فهمیده‪ ،‬مسؤول فرانسوا هستید‪ .‬به او دستور دهید که چقدر خرج کند‬ ‫و پول را صرف چه نماید‪ .‬تا آنجایی که زن موافقت نکند‪ ،‬شوهر نمی‌تواند زیاده‌روی نماید‪ .‬بی‌جهت خجالت نکشید‪،‬‬ ‫بلکه مثل یک ملکه باشید‪ .‬شما این جوان را دوست دارید‪ ،‬پس او را کامل کنید‪».‬‬ ‫دوستدار تو‪ ،‬والتر ترابیش‬ ‫‪ 26‬اکتبر‬ ‫کشیش گرامی و بانو‬ ‫از آن نامه گرم و صمیمانه خیلی ممنونم‪ .‬آن را برای فرانسوا خواندم و هر دو از پی بردن به حقیقتی که شما خود را‬ ‫به جای ما قرار داده‌اید و آنچه ما احساس می‌کنیم شما نیز کامال همانطور حس می‌کنید‪ ،‬سخت به هیجان آمدیم‪ .‬ما‬ ‫نمی‌دانستیم که خداوند بزرگ اینقدر در فکر ماست و ایمان در نامزدی ما اینقدر دخالت دارد‪ .‬اگر ایمان نمی‌بود‪،‬‬ ‫نامزدی ما حاال به هم خورده بود‪ .‬گرچه ما از آینده تصویری نداریم‪ ،‬با وجود این پیوسته به هم نزدیکتر می‌شویم‪.‬‬ ‫برای اولین بار ما با هم کتاب مقدس را خواندیم‪ .‬در ابتدا خیلی عجیب و غریب به نظر می‌رسید‪ ،‬اما بعدا عادی و‬ ‫سودمند بود‪ .‬این امر روح ما را به هم بیشتر نزدیک کرد و در درون ما امید و آرامش آفرید‪ ،‬اما هنوز با هم دعا‬ ‫نکرده‌ایم‪ .‬من از بلند دعا کردن در مقابل فرانسوا خجالت می‌کشم‪.‬‬ ‫سعی کردم که برای پدرم نامه‌ای بنویسم‪ ،‬اما نه دست‌هایم حرکت می‌کند و نه کلمات از مغزم بیرون می‌آید!‬ ‫نمی‌توانم شرح بدهم که این کار چقدر برایم تألم‌آور و مشکل است‪ .‬از آنجایی که شما اروپایی هستید‪ ،‬تصور نمی‌رود‬ ‫که مقصودم را خوب درک کنید‪ .‬فقط تجسم کنید که بین من و پدرم دیواری بلند قرار دارد و ما از هم جدا و دور‬ ‫‪20‬‬


‫هستیم! پدرهای ما دوست ندارند که دخترهایشان با آنها صحبت کنند! می‌ترسند که مبادا پرده شرم و حیا بدرد و‬ ‫خدای ناکرده قدرت از کفشان خارج شود‪ .‬آنها فکر می‌کنند با این کار مرتکب عمل خالف اجتماعی گردیده و احترام‬ ‫خود را نزد ما از دست می‌دهند! پیشنهاد شما بسیار عالی و منطقی بود‪ .‬گرچه شروع به نوشتن کرده‌ام و کوشش‬ ‫می‌کنم که نامه‌ای بنویسم‪ ،‬ولی از هر سطر نامه‌ام بوی جنگ و مرگ برمی‌خیزد! بسیار دشوار است که احساسات خود‬ ‫را در قالب کلمات بریزم‪ ،‬اما هر طور شده این نامه را خواهم نوشت‪ ،‬ولی می‌دانم که جرأت فرستادنش را ندارم‪.‬‬ ‫با درود فراوان‪ ،‬سیسیل‬ ‫‪ 1‬نوامبر‬ ‫کشیش گرامی‪ ،‬والتر‬ ‫خوشحالم که پس از مراجعت از آن سفر بی‌ثمر که به دیدن پدر سیسیل رفته بودم‪ ،‬نامه‌ای از شما در اینجا بود‪ .‬دیگر‬ ‫بیچاره و دلسرد شده و امیدم از هر جا بریده بود‪ ،‬اما همین که چشمم به پاکت و خط شما افتاد‪ ،‬ناگهان جرأتی تازه‬ ‫در من پدیدار گردید‪ .‬مثل اینکه در همان لحظه شما در آنجا بودید و دست مرا گرفته‌اید‪ .‬حتی قبل از آنکه نامه را‬ ‫بگشایم و بخوانم‪ ،‬آرامشی چون آرامش بعد از طوفان در وجودم پیدا شده بود‪ .‬بالفاصله به این فکر افتادم که آن‬ ‫بیچاره‌هایی که کسی را ندارند تا برایشان نامه بنویسند و بدین وسیله عقده دل بگشایند‪ ،‬آنها به کجا پناه می‌برند و‬ ‫از که استمداد می‌طلبند! داستان ببر جالب بود‪ .‬این داستان به من نشان داد کسانی که ببر درون را در قفس می‌کنند‪،‬‬ ‫عمل اشتباهی مرتکب می‌گردند و آنهایی که جانور نهان را آزاد می‌گذارند آنها نیز خود را به خطر می‌افکنند‪ .‬همچنین‬ ‫یاد گرفتم که افراد خشکه مقدس هیچگونه تفاوتی با آن دسته از اشخاص که پیوسته در پی مادیات هستند ندارند‪ .‬به‬ ‫طور کلی اینطور استنباط می‌کنم که نباید از مبارزه دست برداشت‪ ،‬زیرا اگر شکست خوردیم‪ ،‬تقصیر ببر نیست‪ .‬در‬ ‫هر صورت مقصود حکایت را خوب درک نکردم‪.‬‬ ‫اما هنوز یک سؤال بدون جواب مانده است‪ .‬مقصود از «گذاشتن دست توی دهان ببر چیست؟» آیا منظور این است‬ ‫که اختیارات کامال در دست من است؟ آیا منظورتان از «هر اندازه» این است که در آمیزش‪ ،‬آزادی تام دارم؟ آیا به‬ ‫خاطر می‌آورید در یکی از نامه‌هایم درباره یک دختر از شما سؤال کرده بودم و نوشتم که پس از انجام عمل خالف‬ ‫قصد ازدواج با وی را نداشتم؟ بعدا برایتان نوشتم که می‌خواهم خود را برای ازدواج آماده کنم و شما برعکس جواب‬ ‫دادید که تو داری زندگی آینده‌ات را خراب و تباه می‌کنی‪ .‬برایتان نوشتم که ترس مریض شدن مجبورم کرد دختری‬ ‫را تصاحب کنم‪ .‬شما در جواب نوشتید‪« :‬با این کار سالمتی خود را به مخاطره می‌اندازی‪ ».‬نوشتم‪« :‬می‌خواستم ثابت کنم‬ ‫که مرد هستم‪ ».‬جواب دادید‪« :‬تو مرد نیستی‪ ،‬بلکه همان کهنه ظرفشویی هستی‪ ».‬با این حرف‌ها مرا متقاعد کردید‪ ،‬اما‬ ‫درمورد عشق حقیقی نه! اگر کسی دختری را دوست نداشته باشد و با وی همبستر شود و اگر دختری را در خیابان پیدا‬ ‫کنیم و با وی عمل خالف عفت انجام دهیم‪ ،‬آن وقت من حق را به شما می‌دهم که بگویید عملی زشت و حتی جنایتی‬ ‫غیرقابل بخشش انجام داده‌ایم‪ ،‬اما اگر شخصی با نامزدش همبستر شود و با دختری که دوستش دارد و با موجودی که‬ ‫احساس می‌کند با وی یکی است و به کسی که برای زندگی عهد و پیمان‌ها بسته‪ ،‬چطور؟ هنگامی که شما با آن جمالت‬ ‫عمیق می‌گویید از آن پس آن دو به هم تعلق دارند‪ ،‬پس به چه عنوانی ما را وامی‌دارید که از هم احتراز نماییم؟‬ ‫برایم نوشتید که مرد نباید با هیچ دختری که قصد ازدواج ندارد‪ ،‬نزدیکی کند‪ .‬با این توصیه کامال موافقم‪ ،‬اما با نامزدم‬ ‫چطور؟ اگر پسر و دختری که نامزد شده و همبستر شوند‪ ،‬آیا شما این کار را «زنا» می‌نامید؟ خواهش می‌کنم به درد‬ ‫دل من خوب توجه کنید‪ .‬منظورم این نیست که بروم در خیابان و دختری پیدا کنم و یک شب را با وی خوش بگذرانم‪.‬‬ ‫هدف و آرمان من سیسیل است‪ ،‬دختری که می‌خواهم با وی ازدواج کنم‪ .‬برای این کار آیا الزم است که از دفتر‬ ‫ازدواج یا از کلیسا اجازه گرفت؟ همین حاال ما احساس می‌کنیم که دیگر زن و شوهر هستیم‪ .‬گاهی حس می‌کنم که‬ ‫سیسیل بی‌نهایت مشتاق است تا روزی فرا رسد که کامال از آن من باشد‪ .‬دوستی دارم که نصف مهریه نامزد خود را‬ ‫پرداخته بود‪ ،‬اما میل نداشت قبل از عروسی او را تصرف کند‪ .‬روزی خانواده دختر پول را برایش فرستادند‪ ،‬چونکه‬ ‫تصور کرده بودند پسرک ناتوانی جنسی دارد! از اینکه در این مورد به سیسیل توجهی ندارم‪ ،‬پریشان و نگرانم‪ ،‬زیرا‬ ‫مبادا او هم به این خیال بیفتد‪ ،‬شاید اصوال فکر کند که من دوستش ندارم!‬ ‫اخیرا یک روز به طرف چمنزارها رفتیم‪ ،‬او روی علف‌ها دراز کشید و به آسمان خیره شده بود‪ ،‬لباسش خیلی تنگ‬ ‫بود به حدی که سینه‌هایش را برجسته‌تر نشان می‌داد‪ .‬دامنش باال رفته بود و زانوانش لخت که دیگر نمی‌توانستم‬ ‫‪21‬‬


‫خودداری کنم‪ .‬به دفعات او را در آغوش کشیدم و با تمام نیروی‌ام او را فشردم‪ .‬با دست‌هایش مرا از خود جدا کرد‬ ‫و به طرف جایگاهی که دوچرخه‌ها قرار داشتند دوید‪ .‬هنگام مراجعت به خانه یک کلمه بین ما رد و بدل نشد و حتی‬ ‫روز بعد هم حرفی از موضوع به میان نیامد‪ .‬این ناراحتی‌ها تا کی باید ادامه داشته باشد؟ تا کی باید از هم فرار کنیم؟‬ ‫شاید تا ابدالدهر! دیگر امیدی نیست که تا چهار یا پنج حتی ده سال دیگر مراسم ازدواج ما برگزار شود‪ .‬آیا بهتر است‬ ‫فرار را بر قرار ترجیح دهیم؟ به کجا فرار کنیم؟‬ ‫جوان سردرگم‪ ،‬فرانسوا‬ ‫‪ 7‬نوامبر‬ ‫فرانسوای عزیز‬ ‫یک نفر مرا نصیحت می‌کرد و می‌گفت‪« :‬مسیحی کسی است که صبر و تحمل داشته باشد» حاال من به تو اندرز می‌دهم‪.‬‬ ‫برای اتحاد و پیوند کامل صبر کنید‪ .‬با از دست دادن صبر و شکیبایی چیزی عاید شما نمی‌گردد‪ ،‬بلکه برعکس برایتان‬ ‫خیلی گران تمام خواهد شد‪ .‬آنچه را که در این مبارزه از دست خواهید داد‪ ،‬در چند کلمه خالصه می‌کنم که عبارتند‬ ‫از‪« :‬آزادی‪ ،‬شادی و راز موفقیت‪ ».‬چگونه آزادی را از کف خواهید داد‪ .‬اجازه دهید درباره دختر و جوانی که می‌شناسم‬ ‫چند کلمه بگویم‪ .‬آنها پس از مدت کوتاهی فکر می‌کردند که با هم تفاهم داشته و همدیگر را دوست دارند و از همان‬ ‫لحظه زن و شوهر هستند‪ ،‬اما پس از شش ماه متوجه شدند که در اشتباه بوده‌اند! بنابراین تصمیم گرفتند که متارکه‬ ‫نمایند و نامزدی را به هم بزنند‪ .‬این امر با کمال سادگی انجام شد و خاطره زشت و نفرت‌باری در ذهن هیچ کدام به‬ ‫جای نماند‪ ،‬اما اگر در ابتدا خود را تسلیم یکدیگر می‌کردند‪ ،‬بعد این کار امکان نداشت‪.‬‬ ‫می‌دانم که احساسات شما عمیق‌تر و پاکتر از آن است که بشود تصور کرد‪ ،‬ولی در مقایسه می‌خواهم آن دختری را‬ ‫که در ابتدای سال گرفتارش شده بودید‪ ،‬به خاطر شما بیاورم‪ .‬روی همین اصل است که شما را نصیحت می‌کنم که‬ ‫کمی تحمل به خرج دهید و صبر داشته باشید‪ .‬احساسات شما نسبت به یکدیگر در حال حاضر هر قدر لطیف و عمیق‬ ‫باشد‪ ،‬ولی سوز هجران و جدایی بعدی به مراتب سخت‌تر خواهد بود‪ .‬شنیده‌ام مردی پس از چندین سال زندگی به‬ ‫همسرش می‌گوید‪« :‬قبل از عروسی می‌دانستم که مرتکب چه اشتباه بزرگی می‌گردم‪ ،‬ولی قبال آنقدر کج‌روی کرده‬ ‫بودم که دیگر جرأت برگشت برایم نبود و نمی‌توانستم نامزدی را به هم بزنم‪ ،‬حاال باید خسارت آن روزها را بپردازم‬ ‫و تحمل کنم‪ ».‬خرسندم که در نامه‌های شما اثری عمیق از عشق حقیقی و ماورای ‌قدرت انسانی به چشم می‌خورد با‬ ‫یدهد‪ .‬زمانی دراز و تمرینی مداوم الزم است تا انسان بتواند‬ ‫وجود این مطمئنم که وسوسه‌های نفسانی شما را فریب نم ‌‬ ‫احساسات خود را تحت فرمان عقل درآورد‪.‬‬ ‫آمارگیری اخیر که در امریکا به عمل آمده‪ ،‬نشان داده اکثر ازدواج‌هایی که به خوشبختی گراییده‪ ،‬طرفین برای سال‌ها‬ ‫همدیگر را شناخته و قبل از ازدواج ماه‌ها نامزد بوده‌اند‪ .‬دوران نامزدی‪ ،‬دوران امتحان و آزمایش و فرصت تطبیق‬ ‫اخالق و روحیه با یکدیگر است تا در صورت نداشتن توافق اخالق و اجتماعی و خانوادگی بتوانند از هم جدا گردند‪.‬‬ ‫گرچه به هم زدن نامزدی‪ ،‬امری بسیار دشوار و مالمت‌بار است‪ ،‬اما اگر این امر پس از ازدواج به طالق منجر گردد‪ ،‬هر‬ ‫آینه دشوارتر و دردناکتر خواهد بود‪ .‬برای من غیرقابل قبول است که سیسیل به عشق شما شک داشته باشد‪ .‬امکان‬ ‫دارد که عشق و صمیمیت او روز به روز بیشتر و زنده‌تر گردد‪ .‬تماس و مالقات شما هنوز مخفیانه است‪ .‬در خفا شما‬ ‫هنوز خوب بر همدیگر ظاهر نشده و یکدیگر را آنطور که باید و شاید نشناخته‌اید‪ .‬در روز عروسی باز هم نکته‌ای‬ ‫کشف نشده در مقابل شما قرار دارد‪.‬‬ ‫البته ازدواج از جنبه جنسی حائز اهمیت است‪ ،‬ولی شما خوب می‌دانید که از نظر جنسی ناتوان نیستید و سیسیل هم‬ ‫از این امر باخبر است‪ .‬اگر نسبت به این مطلب مشکوک می‌باشید‪ ،‬آنگاه یک معاینه پزشکی صحت امر را روشن‬ ‫می‌گرداند و این امر نه احساسات سیسیل را جریحه‌دار می‌کند و نه سعادت شما را به مخاطره می‌اندازد‪ .‬رابطه جنسی‬ ‫اصوال قابل آزمایش نمی‌باشد‪ ،‬حتی نامزدها هم اجازه ندارند که این امر را در مرحله عمل و تجربه قرار دهند‪ .‬در‬ ‫دوران آشنایی و نامزدی اغلب دو نوع حالت بر همه ظاهر می‌گردد‪ ،‬یکی حس مسؤولیت و حفظ محدودیت و دیگری‬ ‫رهایی از ترس و وحشت می‌باشد‪ .‬اگر سیسیل مجبور است که با خود بگوید‪ ،‬امروز بین ساعت ‪ 6 -5‬بعد از ظهر باید‬ ‫به مالقات فرانسوا بروم و باید خود را حاضر کنم‪ ،‬زیرا در غیر این صورت او مرا ترک خواهد کرد‪ ،‬من به شما گوشزد‬ ‫‪22‬‬


‫می‌کنم که همین ترس و وحشت او را آزار می‌رساند و همین تصورات واهی او را از پای درخواهد آورد و همین افکار‬ ‫هر دوی شما را از هم مأیوس و دلسرد می‌کند! مجددا تصویری از دوران بارداری و تولد یک نوزاد را مثال می‌زنم‬ ‫تا مفهوم نامزدی روشن‌تر گردد‪ .‬دوران نامزدی را باید به روزهای قبل از تولد تشبیه کرد‪ ،‬زیرا اگر نامزدی به هم‬ ‫خورد‪ ،‬درست حالت جنین و کودکی را دارد که به سبب مقتضی نبودن شرایط سقط می‌شود‪ .‬اما از لحظه‌ای که شما با‬ ‫هم آمیزش جنسی کنید‪ ،‬دیگر جدا شدن امکان‌ناپذیر است و راه دیگری وجود ندارد‪ .‬در غیر این صورت‪ ،‬جدا شدن‬ ‫مفهومی جز خیانت و جنایت ندارد! بدین ترتیب آزادی خود را از دست خواهید داد‪ .‬گذشته از این‪ ،‬آن شادمانی که‬ ‫در آینده نزدیک به انتظار شما می‌باشد‪ ،‬تبدیل به یأس و حرمان و حزن و اندوه می‌گردد‪ .‬زن شوهرداری درمورد‬ ‫آمیزش جنسی قبل از ازدواج اینطور بیان می‌کند‪« :‬همه چیز برای مدتی طریق طبیعی خود را سیر می‌کند‪ ،‬اما همین که‬ ‫خبر حاملگی غیرمنتظره به گوش رسید‪ ،‬ناگهان همه نقشه‌ها به هم خورده و عذر و بهانه‌ها آورده می‌شود! با عجله و‬ ‫شتاب و به اجبار باید وسایل جشن عروسی را فراهم کرد‪ .‬این نوع ازدواج‌ها که خالی از ماجراهای عاشقانه و صمیمیت‬ ‫و بدون مفهوم واقعی آغاز می‌گردد‪ ،‬ازدواجی است که در نظر همه بی‌ارزش و ناشایسته‪ ،‬بلکه ناپایدار است!»‬ ‫تولد نابهنگام‪ ،‬حیات کودک را به مخاطره می‌اندازد‪ .‬گرچه بسیاری از کودکان پس از تولد نابهنگام و نارس زنده‬ ‫می‌مانند‪ ،‬اما با چه دشواری‌هایی رو به رو هستند که خدا می‌داند! هنگامی که سیسیل را به طور ناگهانی در آغوش‬ ‫کشیدی و او فرار کرد‪ ،‬عکس‌العمل وی بسیار طبیعی و خالی از ایراد بوده است‪ .‬غریزه طبیعی او‪ ،‬وی را بر آن داشت‬ ‫که از عفت و سالمت خود حفاظت کند‪ .‬مسلما او در آن لحظه احساس می‌کرد که هر دو قدمی به سوی نابودی و‬ ‫رسوایی برمی‌دارید‪ .‬از اینکه مدتی با هم صحبت نکردید‪ ،‬به این دلیل است که هماهنگی و توافق شما از حالت طبیعی‬ ‫خارج شده بود‪ .‬بر فرض عمل خالفی که نباید واقع شود‪ ،‬انجام می‌گرفت و نتیجه حاصله در مخیله شما منفی بود‪ ،‬در‬ ‫این صورت آیا بعد جرأت دارید که بگویید ما نامزدی را به هم می‌زنیم؟ آیا به گفته‌های من ایمان ندارید؟ عشق‬ ‫شما آنقدر سطحی و کم عمق نیست‪ ،‬عشق شما دارای ریشه‌ای عمیق و محکم است! چرا شک دارید و او را ناراحت‬ ‫می‌کنید و اراده خود را از کف می‌دهید؟‬ ‫هیچ کس از شما انتظار ندارد که روز عروسی زوجی کامل و بی‌نقص باشید‪ .‬تاکنون در هیچ جای دنیا زوجی کامل و‬ ‫بی‌عیب نبوده‪ ،‬بلکه طرفین باید در راه تکامل و توافق قدم بردارند و این سال‌ها وقت می‌خواهد تا زن و شوهر با هم‬ ‫هماهنگی پیدا کنند‪ .‬مرور زمان در زندگی زناشویی به رشد و تکامل معنوی شما کمک می‌کند‪ .‬آنچه باید قبل از این‬ ‫دوران فرا گیرید‪ ،‬این است که از کارها و عواملی که شما را از این مرحله خارج می‌کند‪ ،‬بپرهیزید‪ .‬شما اجازه ندارید‬ ‫که بالفاصله سیب خوش رنگ و بویی را بردارید و گاز بزنید و احیانا دور افکنید‪ .‬زیبایی و عظمت سحرانگیز دوران‬ ‫نامزدی در لفافه رازی نهفته که پس از عروسی آشکار می‌گردد‪ .‬فرض کنید پدرتان برای عید میالد دوچرخه‌ای به‬ ‫عنوان هدیه برایتان خریده و آن را با دقت جایی پنهان کرده که در ساعت معین به شما بدهد‪ ،‬ولی شما مخفیانه آن را‬ ‫بردارید و سوار شوید‪ ،‬آنگاه اگر روز میالد پدرتان آن دوچرخه را به عنوان عیدی به شما بدهد‪ ،‬معلوم است که دیگر‬ ‫آن هدیه مفهوم عیدی برای شما نداشته و ارزش خود را از دست داده است!‬ ‫اگر صبر و شکیبایی را پیشه خود سازید‪ ،‬روز عروسی و شب زفاف زیبا و باشکوه خواهد بود‪ .‬جشن عروسی و ازدواج‬ ‫یک نوع تشریفات بلکه شهادتی است در حضور خداوند و مردم که شما از آن پس به هم تعلق دارید‪ .‬ما اغلب برای‬ ‫بچه‌های خود در اروپا افسانه‌ای به این شرح تعریف می‌کنیم‪« :‬ساحره‌ای شاهزاده خانمی را افسون کرده بود که صد‬ ‫سال به خواب رود تا اینکه با بوسه یک شاهزاده از خواب برخیزد‪ .‬برای حفاظت شاهزاده خانم‪ ،‬وی را به خانه‌ای‬ ‫بردند و تمام اطرافش را سیم خاردار کشیدند! شاهزاده‌های بی‌شماری قبل از پایان صد سال به مرور زمان به سراغش‬ ‫می‌رفتند تا او را با بوسه‌ای بیدار کنند و کام دل برگیرند‪ ،‬ولی در البالی سیم‌های خاردار گیر می‌کردند و می‌مردند!‬ ‫اما یک شاهزاده فهمیده صبر کرد تا موعد معین فرا رسید و بند طلسم و سیم‌های خاردار پاره شد و راه باز گردید!»‬ ‫خالصه‪ ،‬من فقط می‌توانم شما را به دست‌های پدر آسمانی که خداوند متعال باشد‪ ،‬بسپارم‪ .‬اوست که تجربه‌های‬ ‫شیرین به شما خواهد آموخت‪ .‬اجازه دهید دوباره تکرار کنم‪« :‬مسیحی کسی است که صبر و شکیبایی داشته باشد‪».‬‬ ‫در هفته‌های بعد نمی‌توانید با من تماس بگیرید یا مکاتبه نمایید‪ ،‬زیرا وضعی پیش آمده که مجبورم به شمال سفر‬ ‫کنم‪ .‬امیدوارم قبل از عید میالد برگردم‪.‬‬ ‫غمخوار تو‪ ،‬والتر ترابیش‬ ‫‪ 11‬نوامبر‬ ‫‪23‬‬


‫خواهر گرامی‪ ،‬اینگرید‬ ‫دیروز وقتی که فرانسوا پس از مجلس کلیسایی‪ ،‬مرا به شما معرفی کرد در تعجب بودم که چرا نتوانستم یک کلمه‬ ‫حرف بزنم‪ .‬متأسفم که مجبور بودید به زودی بروید و شوهرتان نیز همراه شما نبود‪ .‬چقدر عالقه دارم که با ایشان‬ ‫نیز افتخار آشنایی پیدا کنم‪ .‬قبال می‌خواستم برایتان نامه‌ای بنویسم‪ ،‬اما حاال که همدیگر را دیده‌ایم‪ ،‬نوشتن نامه برای‬ ‫آسان‌تر شده است‪ .‬عجیب است‪ ،‬اما چرا نمی‌توانم برای پدرم چیزی بنویسم‪ .‬اکنون یادداشت‌هایی درست کرده‌ام و‬ ‫چیزهایی هم نوشته‌ام‪ ،‬ولی چندین بار در وقت نوشتن ناگهان لغاتی که در مخیله‌ام بود‪ ،‬گم می‌شد! مثل اینکه کلمات‬ ‫از مغزم فرار می‌کنند! هنوز آن احساس در من زنده است که شما مرا خوب درک می‌کنید و حرف‌های مرا خوب‬ ‫می‌فهمید‪ .‬حتما تصور می‌کنید که حاال خیلی خوشحال هستم‪ .‬البته خوشحالم‪ ،‬اما باز هم باری بر دوشم سنگینی می‌کند‪،‬‬ ‫زیرا شک و تردید وجودم را فرا گرفته و می‌ترسم!‬ ‫مردد هستم که آیا فرانسوا واقعا مرا دوست دارد! او هرگز از عشق خود چیزی اظهار نمی‌کند‪ ،‬ولی همیشه از من‬ ‫می‌پرسد که او را دوست دارم یا خیر‪ .‬وقتی که جواب می‌دهم‪ ،‬گوش به حرف‌هایم نمی‌دهد‪ ،‬اما خودش هرگز از‬ ‫عشق خود نسبت به من حرفی نمی‌زند! از این روی‪ ،‬شک و تردید در قلبم ریشه دوانده است‪ .‬من هنگامی می‌توانم او‬ ‫را دوست بدارم که او هم متقابال به من عشق بورزد‪ .‬او تصور می‌کند که احتیاجی به ابراز محبت و اظهار عشق نسبت‬ ‫به من ندارد! بنابراین من چطور می‌توانم نزدش اعتراف کنم که دوستش دارم در حالی که او حاضر نیست از عشق‬ ‫خود حتی یک کلمه حرف بزند! شک و تردید کم کم مرا می‌کشد‪ .‬چطور می‌شود عشق را آزمایش کرد و میزان و‬ ‫معیاری برای آن قائل شد؟ شوهر شما داستانی از یک شاهزاده خانم برای فرانسوا نوشته است‪ .‬از این در شگفتم‪ ،‬آن‬ ‫شاهزاده‌ای که شاهدخت را بیدار کرد‪ ،‬آیا توجه نداشت که مبادا او بترسد و بر خود بلرزد؟ آیا به وی اظهار عشق و‬ ‫محبت نکرد و نگفت که چرا دوستش دارد؟‬ ‫اخیرا بین من و فرانسوا اختالفی پیش آمده بود‪ ،‬فقط درباره یک موضوع جزئی و خنده‌آور‪ .‬وقتی که دوچرخه‌سواری‬ ‫می‌کردیم‪ ،‬یکی از چرخ‌های دوچرخه‌ام سوراخ شد‪ .‬من وسایل چسباندن داشتم و فرانسوا آن را تعمیر کرد‪ .‬وقتی‬ ‫می‌خواستیم الستیک را باد کنیم‪ ،‬متوجه شدیم که تلمبه را همراه نیاورده‌ایم‪ .‬این کار اوقات هر دوی ما را خیلی‬ ‫تلخ کرد‪ ،‬زیرا عالوه بر اینکه وقت زیادی برای مرمت دوچرخه تلف شده بود‪ ،‬در ضمن فاصله زیادی را می‌بایست‬ ‫پیاده برویم‪ .‬من غالبا برای اینکه تلمبه را ندزدند آن را از دوچرخه برمی‌داشتم و در منزل می‌گذاشتم‪ .‬فرانسوا از‬ ‫این پیشامد ناراحت و عصبانی شد و گفت دخترها ثابت کرده‌اند که اصال هوش و حواس ندارند! از این خشونت و‬ ‫بی‌تربیتی او ناراحت شدم و با کمال خونسردی‪ ،‬یک کلمه حرف نزدم‪ .‬عاقبت با کوشش زیاد در حالی که دوچرخه‌ها‬ ‫را می‌کشیدیم به منزل رفتیم‪ .‬توجه می‌کنید که چیز مهمی وجود نداشت! روز بعد هم دوباره با هم ساختیم‪ ،‬اما برای‬ ‫من این سؤال پیش آمده که اگر حاال در موضوعات ناچیز با هم اختالف و بگو مگو داریم‪ ،‬پس در موضوعات مهم‌تر‬ ‫چه خواهد شد؟‬ ‫ناراحتم! دلم می‌خواهد بدانم که بچه‌دار می‌شوم یا خیر‪ .‬می‌ترسم که اگر نازا باشم‪ ،‬مبادا فرانسوا طالقم دهد یا مثل‬ ‫پدرم زنی دیگر بگیرد! آیا اگر بچه‌دار نشوم‪ ،‬راه تبرئه‌ای برایم وجود دارد؟ مشکل دیگری هم زندگی‌ام را تهدید‬ ‫می‌کند‪ ،‬اخیرا نامه‌ای از شخصی به نام «هنری» گرفته‌ام که دایی کوچک دوستم «برتا» است و برادر همان کسی که‬ ‫برای فرانسوا کار پیدا کرده است‪ .‬آقای هنری کارمند عالی رتبه وزارت دارایی است و از قرار معلوم شغل مهمی‬ ‫دارد‪ .‬او از من تقاضا کرده که یک روز مرا با اتومبیل خود به گردش ببرد! البته من امتناع کردم‪ ،‬ولی اگر بار دیگر مرا‬ ‫دعوت کند چه خاکی بر سر کنم؟ دلم نمی‌خواهد نسبت به او با خشونت رفتار کنم‪ .‬خواهش می‌کنم جواب مرا زود‬ ‫مرقوم دارید و مرا هدایت فرمایید‪ .‬پیوست این نامه‪ ،‬رونوشت نامه «هنری» را برای مزید اطالع ارسال داشتم‪ .‬خواهر‬ ‫کوچک شما‪ ،‬سیسیل‬ ‫‪ 12‬نوامبر‬ ‫دوشیزه سیسیل‬ ‫دوست شما «برتا» از خصوصیات اخالقی شما برای من خیلی تعریف کرد‪ .‬جای مباهات و خوشوقتی است که با شما‬ ‫آشنا شوم‪ .‬بدین منظور با کمال افتخار فردا ساعت پنج بعد از ظهر بیرون از مدرسه جلوی در ورودی در اتومبیلم‬ ‫منتظر سرکار هستم‪.‬‬ ‫‪24‬‬


‫هنری‪ -‬وزارت دارایی‬ ‫‪ 9‬نوامبر‬ ‫سیسیل عزیز‬ ‫خواهر خوب من‪ ،‬چقدر روحیه شما را خوب درک می‌کنم‪ .‬می‌توانم نامه‌های دوران نامزدی خود را نیز به شما نشان‬ ‫دهم تا ببینید که من هم مثل شما چقدر مضطرب و سرگشته بودم‪ .‬سیسیل‪ ،‬برای مردها هم چندان سهل و آسان نیست‬ ‫که در این مورد خود را با طرف تطبیق دهند از طرفی ما مردی را می‌‌پسندیم که قوی‪ ،‬هوشیار و عاری از احساسات‬ ‫و‪ ...‬باشد‪ .‬از طرف دیگر نیز طالب مردی هستیم که نازک نارنجی و پر از احساسات بوده و نیاز مبرم به ما داشته‬ ‫باشد‪ .‬آخر چطور می‌شود یک شخص در عین حال‪ ،‬جامع جمیع کماالت انسانی و احساسات باشد؟ سعی می‌کنم برای‬ ‫فرانسوا مستقیما نامه‌ای بنویسم‪ .‬اگر او شخصا نامه را به شما نداد‪ ،‬چیزی از وی نپرسید‪ .‬فقط یک راه وجود دارد آن‬ ‫هم این است که هر وقت سؤتفاهمی پیش آمد‪ ،‬باید با صراحت لهجه و پوست کنده و با کمال صداقت و خونسردی‪،‬‬ ‫مطلب را برایش تشریح کنید‪ .‬تا زمانی که از این قانون پیروی می‌کنید‪ ،‬خطری ازدواج شما را تهدید نمی‌کند‪.‬‬ ‫مطلب دیگر این است که اندازه‌گیری و قیاس عشق قبل از ازدواج امکان ندارد‪ .‬من معتقد هستم که ازدواج جدا از‬ ‫عشق به کمال نمی‌رسد‪ ،‬اما عکس این امر صحت دارد‪ ،‬زیرا عشق در نتیجه ازدواج به کمال می‌رسد‪ .‬موضوع خیلی‬ ‫ساده است‪ .‬در عهد عتیق در داستان اسحق و رفقه در سفر خروج می‌خوانیم که اسحق‪ ،‬رفقه را به خیمه آورد و او را‬ ‫به زنی گرفته و دل در او بست‪ .‬آنها بدون اینکه قبال همدیگر را ببینند با هم ازدواج کردند‪ .‬بنابراین دلبستگی پس از‬ ‫ازدواج به وجود آمد نه قبل از آن‪ .‬اغلب خانواده‌هایی که در اطراف خود مشاهده می‌کنید‪ ،‬اغلب بدون آشنایی قبلی‬ ‫طرفین و هیچگونه دلبستگی و عشق قبلی به وجود آمده است‪ ،‬حتی غالبا اتفاق افتاده که نظر دختر را نخواسته و از او‬ ‫اجازه نمی‌گیرند‪ .‬اغلب عشق‌ها پس از عروسی به بار آمده و ثمره‌ای نیکو داده است‪.‬‬ ‫روزی یک نفر هندی به یک اروپایی رو کرد و گفت‪« :‬شما با دختری ازدوج می‌کنید که او را دوست دارید‪ ،‬اما ما‬ ‫دختری را دوست داریم که با وی ازدواج کرده‌ایم‪ ».‬هندی دیگری این موضوع را جدی‌تر بیان کرده و اینطور گفت‪:‬‬ ‫«ما آش سرد را روی آتش می‌گذاریم تا کم کم گرم شود‪ ،‬ولی شما آش داغ را توی کاسه سرد می‌ریزد تا به آهستگی‬ ‫سرد گردد‪ ».‬نمی‌دانم شما جزو کدام دسته هستید! عشق را از نظر مقدار و اندازه برآورد نکنید‪ .‬گرچه این امر حائز‬ ‫اهمیت است‪ ،‬اما عشق هنگامی به حد کمال می‌رسد و طریق نهایی خود را سیر می‌کند که در قالب و ظرف ازدواج‬ ‫پخته گردد‪ .‬عدم توافق فکری و عقیدتی نه تنها نیکوست‪ ،‬بلکه اهمیت بسزایی دارد‪ .‬شوهرم باور نمی‌کند که پسر و‬ ‫دختری قبل از ازدواج با هم نزاع نکرده باشند‪ .‬شما هم در آینده باالخره درباره یک موضوع کوچک با هم مخالفت‬ ‫خواهید کرد‪ .‬توافق فکری و هماهنگی‪ ،‬هنری است که قبل از ازدواج باید یاد گرفته شود‪ .‬تا زمانی که شما می‌توانید از‬ ‫خودگذشتگی نشان دهید و همدیگر را عفو کنید‪ ،‬احتیاج نیست که درباره زناشویی آینده دلواپس و پریشان باشید‪.‬‬ ‫شوهری که پس از یک اختالف جزئی حاضر به عذرخواهی نیست‪ ،‬نباید ازدواج کند و همچنین مردی که گشاده‌رو‬ ‫و لطیفه‌گو نیست‪ ،‬شایسته ازدواج نمی‌باشد‪ .‬چه شگفت‌انگیز و خوشمزه است که بعد از یک مشاجره لفظی با هم‬ ‫بخندید و شوخی کنید‪ .‬وقتی که از فرانسوا می‌گریزید‪ ،‬مثل این است که سیم خارداری دور خود می‌کشید‪ ،‬همان سیم‬ ‫خارداری که آن شاهزاده خانم را در خواب محافظت می‌کرد‪ .‬اکثر دخترهایی که خودشان را زود تسلیم مرد می‌کنند‪،‬‬ ‫ازدواجشان ثمره‌ای نیکو نخواهد داد‪ .‬به این دلیل سه بار در عزل‌ها سلیمان ذکر شده است‪« :‬تو را قسم می‌دهم‪ ...‬که‬ ‫محبوب مرا تا خودش نخواهد‪ ،‬بیدار نکنید و برنانگیزانید‪ ».‬گویی این عبارت در میان انوار جاودانی‪ ،‬مقابل در ازدواج‬ ‫نگاشته شده است‪ .‬شاید اگر همدیگر را هر روز نبینید‪ ،‬بهتر باشد‪ ،‬زیرا روزهای دیدار باارزش‌تر و پرالتهاب‌تر خواهد‬ ‫بود‪ .‬البته این قانونی نیست که شما حتما باید پیروی کنید‪ ،‬بلکه خودتان بهتر می‌توانید موقعیت و وضعیت را درک‬ ‫نمایید‪.‬‬ ‫من خوب درک می‌کنم که آرزوی مادر شدن در دل شما شدید است از این رو بزرگترین عاملی که در دل شما‬ ‫وسوسه می‌کند و یک نوع نابسامانی و سرگشتگی بیهوده ایجاد کرده همانا میل آمیزش است! همین امیال و هوس‌های‬ ‫زودرس است که اغلب دخترهای باکره زود از جا در می‌روند و قبل از ازدواج مادر می‌شوند! اما اراده خداوند بر این‬ ‫است تا هنگامی که ازدواج نکرده‌اید‪ ،‬نمی‌توانید مطمئن باشید‪ .‬ولی پس از آن مطمئن خواهید شد که مادر شدن‪،‬‬ ‫‪25‬‬


‫بخشش و تفضل الهی است‪ .‬تصور نکنید که مادر شدن قبل از ازدواج همان لذت مادری را پس از زناشویی دارد! ممکن‬ ‫است قبل از ازدواج‪ ،‬شما صاحب بچه گردید‪ ،‬اما می‌دانید که چه مسایل و مشکالتی بر سر راه شما خواهد بود؟ ممکن‬ ‫است در این مورد اختالفی پیش آید و مرد بگوید این بچه به که تعلق دارد؟ زیرا پدر تا زمانی که مهریه‌ای برای‬ ‫مادر نپرداخته حق ادعای پدری ندارد‪ .‬آن وقت باید مدرسه و محیط را ترک کنی و تحت تمسخر و انتقاد و ریشخند‬ ‫معلمین و همکالسی‌ها قرار بگیری و شئون و احترامات خود را از دست بدهی! آیا یک لحظه لذت بلکه غفلت‪ ،‬به تمام‬ ‫این بدبختی‌ها و رسوایی‌ها می‌ارزد؟‬ ‫یا اینکه فکر می‌کنید با حامله شدن‪ ،‬پدرتان را مجبور خواهید کرد که به شما اجازه ازدواج بدهد؟ خواهش می‌کنم و‬ ‫تمنا می‌نمایم که این کار را هرگز نکنید! برای نیل به مقصود خود‪ ،‬هرگز بچه را عامل این کار قرار ندهید‪ .‬خداوند‬ ‫چاره بهتری برای این امر دارد‪ .‬تمام اضطراب‌های خود را به خداوند بسپارید‪ ،‬حتی اگر بعدا بچه‌دار نشدید‪ ،‬صحبت‬ ‫طالق را به میان نیاورید‪ ،‬زیرا خداوند نقشه دیگری دارد‪ .‬وقتی که در دفتر ازدواج ثبت شود که شوهر شما حق اختیار‬ ‫عیال دیگری ندارد‪ ،‬آن وقت همسرتان اجازه انتخاب همسر دیگری را به هیچ وجه نخواهد داشت‪ .‬در ازدواج مسیحی‬ ‫حتی اگر خداوند نخواهد که زوجین صاحب فرزند شوند‪ ،‬هنوز دارای مفهوم و منظور عمیق‌تری است‪ .‬کتاب مقدس‬ ‫فقط در چند جا درمورد بچه سخن می‌گوید‪ ،‬اما آیه‌هایی وجود دارد که پیوسته تأکید شده است‪« :‬از این جهت باید‬ ‫مرد‪ ،‬پدر و مادر خود را ترک کرده با زن خویش بپیوندد و در این دو یک تن خواهند بود چنانکه از آن پس دو‬ ‫نیستند‪ ،‬بلکه یک جسد‪».‬‬ ‫در سفر پیدایش‪ ،‬انجیل متی و مرقس و رساله به افسسیان نظر کنید و مالحظه فرمایید تا در این باره چه فرمانی صادر‬ ‫شده که حتی از بچه یک کلمه به میان نیامده است‪ .‬در کتاب مقدس‪ ،‬بچه هدیه و نعمت گرانبهایی از طرف خداوند‬ ‫می‌باشد‪ ،‬اما مقصود و هدف ازدواج‪ ،‬تنها در بچه آوردن خالصه نمی‌گردد‪ .‬عاشق و معشوق بودن با همدیگر‪ ،‬یک تن‬ ‫و یک جسد بودن در پیشگاه الهی‪ ،‬خود یکی از مقاصد اصلی ازدواج می‌باشد‪ .‬از خواندن نامه «هنری» متعجب شدم! از‬ ‫لحن نامه‌اش هیچ خوشم نیامد! در این خصوص با فرانسوا صحبت کنید وگرنه باز هم سؤتفاهم پیش خواهد آمد‪ .‬به‬ ‫هیچ دلیل و به هیچ عنوان و به هیچ شرطی دعوت آن مرد را نپذیرید‪.‬‬ ‫صمیمی تو‪ ،‬اینگرید ترابیش‬ ‫‪ 18‬نوامبر‬ ‫فرانسوای عزیز‬ ‫شوهرم به مسافرت رفته و در حال حاضر نمی‌تواند برای شما نامه بنویسد‪ .‬بنابراین امروز من به جای او برای شما‬ ‫نامه می‌نویسم‪ .‬می‌خواهم مثل یک خواهر با شما صحبت کنم‪ .‬خداوند گنج بزرگی به شما سپرده است‪ ،‬دلم می‌خواهد‬ ‫در نگهداری و محافظت این گنج به شما کمک کنم‪ .‬عشق چیزی نیست که بشود آن را خریداری کرد یا شیئی که‬ ‫توی جیب گذاشت‪ .‬عشق گوهری است تابناک که همواره باید از فروغ تابانش نور گرفت و در سایه انوارش زندگی‬ ‫گذراند‪ .‬در طی روزهای نامزدیم‪ ،‬یک روز شوهرم والتر جمالت زیر را در نامه‌ای برایم نوشت‪« :‬کسی که عاشق است‬ ‫دیگر تنها نمی‌باشد‪ ،‬زیرا معشوق وی پیوسته همراه اوست‪ .‬کسی که محبت دارد‪ ،‬هرگز آرزو ندارد که سلطان مستبد‬ ‫زندگی خویشتن باشد‪ ،‬بلکه به موجودی دیگر اجازه می‌دهد که داخل کانون حیاتش گردد و با این عمل‪ ،‬احساس‬ ‫می‌کند که خوشبختی عظیمی را کسب کرده است‪ .‬خودش را به دست‌های معشوق می‌سپارد و با او راز و نیاز می‌کند‪.‬‬ ‫شخص عاشق از بیان نیازمندی خود به معشوق‪ ،‬شرمگین و سرافکنده نمی‌گردد‪».‬‬ ‫آنچه سیسیل احتیاج دارد این است که بداند تو به او نیازمندی‪ .‬این اطمینان را چگونه می‌شود به وی داد؟ فقط از این‬ ‫راه‪ ،‬همواره باید در گوشش زمزمه کنی که‪« :‬من تو را دوست دارم‪ ،‬به تو احتیاج دارم‪ ».‬شما هستید که باید جرأت‬ ‫داشته و به وی نشان دهید که به او نیازمند می‌باشید‪ .‬محبت زن و شوهر با محبت مادر و خواهر تفاوت فاحش دارد‪.‬‬ ‫عشق سیسیل مانند شکوفه بهاری است که با شبنم عشق تو طراوت پیدا می‌کند و از هم بازمی‌گردد‪ .‬پولس رسول در‬ ‫این باره می‌گوید‪« :‬ای شوهر‪ ،‬همسر خود را محبت کن همانطوری که مسیح‪ ،‬کلیسا را محبت کرد‪ ».‬ما مسیح را دوست‬ ‫داریم برای اینکه او در ابتدا ما را محبت نمود و محبت ما در مقابل محبت او مانند قطره آبی است در مقابل یک دریا‪.‬‬ ‫در اینجا منظور از محبت جسمانی نیست‪ .‬هرگز بوسه‌ها و نوازش‌های شما نمی‌تواند سیسیل را از نظر عشق متقاعد‬ ‫سازد‪ .‬او می‌خواهد احساس کند که قلب شما در تکاپوی یافتن دل اوست و شما او را به تمام معنی دوست دارید نه‬ ‫‪26‬‬


‫به خاطر اندام شکیل وی و به سبب ارضای خود‪ .‬سیسیل به یک عشق جاودانی و محبت آسمانی نیازمند است‪ .‬طرز‬ ‫رفتار شما نسبت به او آنطوری که انتظار اوست از زمین تا آسمان تفاوت دارد‪ .‬اگر او را احترام نمایید و نسبت به او‬ ‫مؤدب باشید‪ ،‬مثال در پایین آمدن از دوچرخه کمکش کنید‪ ،‬در را برایش باز کنید و اجازه دهید او قبل از شما داخل‬ ‫گردد‪ ،‬همه این چیزها برای او از صد بوسه پرارزش‌تر و بااهمیت‌تر است‪ .‬زنی پس از سال‌ها ازدواج‪ ،‬یک روز با آه‬ ‫جانکاهی گفت‪« :‬ای کاش شوهرم برای غذاهای خوبی که برایش آماده می‌کنم‪ ،‬حتی یک بار تشکر می‌کرد!» در ضمن‪،‬‬ ‫یک دختر خیلی ناراحت می‌شود وقتی که می‌بیند شما با دیگران مؤدب‌تر هستید تا نسبت به او‪ .‬شما سیسیل را به من‬ ‫معرفی کردید‪ ،‬بسیار خوب‪ ،‬اما در موقع صحبت فرصتی به او ندادید که اقال دهانش را باز کند‪ .‬یک بسته کتاب برایش‬ ‫آورده بودم تا قبل از ازدواج آنها را مطالعه کند‪ .‬به عوض اینکه آن بسته را از دستش بگیرید و برایش حمل کنید‪،‬‬ ‫بی‌اعتنا گذاشتید و گذشتید! از حرف‌های من ناراحت نشوید‪ .‬به او جرأت دهید تا بگوید چه چیز او را آزرده خاطر‬ ‫می‌کند و چه بدی‌هایی در شما می‌بیند‪ .‬با عشق و حوصله به حرف‌هایش گوش فرا دهید‪ .‬مهم‌تر از همه این است که‬ ‫گشاده‌رو و بشاش باشید و سعی کنید که او را شاد گردانید‪ .‬اهمیت ندارد که گذشته چطور گذشت‪ ،‬مهم اینجاست که‬ ‫اکنون به چه وضع می‌گذرد‪.‬‬ ‫دوستدار شما‪ ،‬اینگرید ترابیش‬ ‫‪ 19‬نوامبر‬ ‫خانم اینگرید‬ ‫نامه شما مرا تسلی بخشید‪ ،‬مخصوصا هنگامی که برایم نوشتید شما هم مثل من دچار شک و زحمت و اضطراب‬ ‫بوده‌اید‪ .‬سفیدپوست‌ها همیشه می‌خواهند به ما تلقین کنند که در محیط آنها طالق مفهومی ندارد‪ ،‬بلکه ازدواج آنها‪،‬‬ ‫ایده‌آل و خالی از اشکاالت است‪ ،‬ولی گاهی در روزنامه‌ها پیرامون طالق‌های متعدد در اروپا و امریکا مطالبی می‌خوانیم‬ ‫که عکس ادعاهای شما را ثابت می‌کند‪ .‬از این لحاظ نامه شما برایم خیلی ارزش داشت که احساس می‌کنم همه چیز را‬ ‫می‌توانم برای شما بیان کنم‪ .‬به هر حال‪ ،‬نامه‌ای که برای پدرم روی یادداشت‌های کوچک و پراکنده می‌نوشتم اینک‬ ‫به پایان رسیده است‪ .‬تا آنجایی که می‌توانستم‪ ،‬سعی کرده‌ام آنچه در دلم هست بیرون بریزم‪ ،‬اما نمی‌توانم خود را‬ ‫برای فرستادن نامه متقاعد کنم! از طرف دیگر آقای هنری‪ ،‬باز مرا ناراحت کرده است! یکی دیگر از نامه‌هایش را‬ ‫برای مطالعه و اظهارنظر برای شما فرستادم‪ .‬تقریبا هر روزه از این قبیل نامه‌ها با عباراتی بی‌معنی و خالی از حقیقت‬ ‫بلکه مسخره مانند‪ ،‬برایم می‌فرستد! از آهنگ نامه‌هایش پیداست که او آن جمالت را از کتاب «ن��مه‌های عاشقانه»‬ ‫اقتباس کرده است! از اندرزهای شما ممنونم‪ .‬به وسیله دوستم برتا‪ ،‬دعوت او را رد کرده‌ام و هیچ نامه‌ای هم به او‬ ‫ننوشته‌ام‪ .‬آرزو دارم که نامه‌ای از طرف من برای او در صفحه روزگار وجود نداشته باشد‪ ،‬بلکه تصورات و رؤیاهای‬ ‫شیطانی او برای همیشه معدوم گردد‪.‬‬ ‫خواهر کوچک شما‪ ،‬سیسیل‬ ‫‪ 30‬نوامبر‬ ‫دوشیزه سیسیل‬ ‫چرا از دیدن من بیزار می‌باشید و از من دوری می‌کنید؟ نهال عشقم روز به روز به خاطر شما بیشتر رشد می‌کند‪.‬‬ ‫شما تاج سرم هستید‪ ،‬شما زیبا هستید‪ ،‬همانقدر که مهتاب رؤیاانگیز است‪ .‬برادرم را نزد پدرتان به «ک» فرستادم‪.‬‬ ‫او موافق است و به زودی مبلغ سیصد لیره برای پدرتان می‌فرستم‪ .‬گرچه این پول مبلغ ناقابلی است‪ ،‬ولی هیچ چیز‬ ‫ارزش واقعی سعادت آتیه من و شما را ندارد‪ .‬هفته آینده‪ ،‬میهمانی مجللی برای کارمندان دولت در اداره ترتیب داده‬ ‫خواهد شد‪ ،‬از شما دعوت می‌کنم که با حضور خود مرا سرافراز فرمایید‪ .‬دایی شما هم در آنجا حضور خواهد داشت‪.‬‬ ‫مطمئنم که شما در زندگی با من خوشبخت خواهید شد‪ .‬خدمتکاران زیادی همیشه برای خدمت شما دست به کمر‬ ‫آماده خواهند بود‪ .‬حتی اگر شما بخواهید‪ ،‬می‌توانید کار کنید و با استقالل برای خود تحصیل پول نمایید‪ .‬می‌توانید‬ ‫مثل یک سفیدپوست زندگی کنید‪ .‬زندگی ما همیشه در اجتماع تحصیلکرده‌ها سپری خواهد شد‪ ،‬اما عشق شبانگاهان‪،‬‬ ‫زیباتر از هر لحظه زندگی است‪.‬‬ ‫منتظر تو‪ ،‬م‪ .‬هنری‬ ‫‪ 29‬نوامبر‬

‫‪27‬‬


‫بانوی ارجمند‬ ‫دو هفته به ناراحتی گذشت! هر روزه با قلبی پر از امید‪ ،‬چشمانم را به در دوخته و منتظر نامه‌ای از شما بودم‪ ،‬ولی‬ ‫می‌دانم که عید میالد فرا رسیده و شما نیز با بچه‌ها تک و تنها هستید و وقت بسیار تنگ است‪ .‬هنری هر روز با اتومبیل‬ ‫خود نزدیک در ورودی مدرسه می‌آید! وقتی که من و فرانسوا با دوچرخه از شهر خارج می‌شویم‪ ،‬او ما را تعقیب‬ ‫می‌نماید و مثل یک جاسوس دقت می‌کند که ما چه می‌کنیم و به کجا می‌رویم! اخیرا روزی به منزل دایی‌ام رفته بودم‬ ‫و او را در آنجا دیدم‪ .‬دایی «برتا» هم آنجا بود‪ .‬اگر یادتان باشد‪ ،‬او همان کسی است که برای فرانسوا کار پیدا کرده‬ ‫بود‪ .‬ظاهرا در این خانه یک مجلس شب‌نشینی ترتیب داده شده بود که ضمن میهمانی‪ ،‬فرنگی مآب‌ها می‌کوشیدند‬ ‫تا «تمدن» ملت و مرز و بوم خود را به رخ ما بکشند‪ ،‬اما ما دخترهای آفریقایی اگر پدرمان به ما دستوری بدهد هرگز‬ ‫جرأت نداریم که از گفته او سرپیچی کنیم‪ ،‬چه رسد به اینکه در این قبیل مجالس شرکت کنیم و همرنگ دیگران‬ ‫شویم! مرا به رقص دعوت کردند‪ ،‬اما نرقصیدم‪ ،‬ولی از دعوت «هنری» که خواست به تنهایی با اتومبیلش مرا به منزل‬ ‫برساند‪ ،‬نتوانستم سر باز زنم‪ .‬در طول راه او به من می‌گفت که خیال ازدواج با من دارد! حتی نظر مرا در این مورد‬ ‫نخواست و نپرسید که مخالفم یا موافق! می‌خواست بالفاصله مرا ببوسد! دهانش بوی گند آبجو و مشروب می‌داد! واقعا‬ ‫از او متنفر شدم و از کرده خود پشیمان گشتم‪.‬‬ ‫او بیست سال از من مسن‌تر است و اکنون هم یک زن و دو بچه دارد‪ .‬می‌گوید زنش بی‌سواد است‪ ،‬زیرا فرانسه‬ ‫نمی‌داند و از زندگی در شهر گریزان است! از موقعی که مقامی در اداره خود تحصیل کرده‪ ،‬می‌خواهد زنی داشته‬ ‫باشد که قابل نشست و برخاست بوده و بتواند از میهمانان خارجی پذیرایی کند و آنها را سرگرم نماید! به این دلیل‬ ‫مرا انتخاب کرده است‪ .‬اظهار کرده که تمام مهریه مرا بدون کم و کاست خواهد پرداخت‪ .‬می‌توان حدس زد که‬ ‫حقوقش تقریبا بیست برابر حقوق فرانسواست‪ .‬همیشه به مالقات پدرم می‌رود و با خودش همه نوع مشروب و همه‬ ‫نوع آبجو می‌برد‪ .‬تازگی یک رادیو برای پدرم و یک ماشین خیاطی برای مادرم خریداری کرده است‪ .‬از من پرسید‬ ‫که برادرانم چه نوع هدیه‌ای را می‌پسندند؟ جوابش را ندادم‪ .‬متأسفم که باعث تصدیع وقت شما شده‌ام‪ .‬سرانجام آن‬ ‫شب بدون اینکه بگذارم دستی به سوی من دراز کند از ماشینش پیاده شدم‪ ،‬اما تمام شب را از بخت بد خویش به‬ ‫تلخی گریستم‪.‬‬ ‫پول عامل عظیمی است که متمولین می‌توانند با آن زن را مثل همه کاالهای بازاری خریداری کنند! یک مرد هر قدر‬ ‫فقیر باشد‪ ،‬استطاعت آن را دارد که اقال دختری را برای چند شب صیغه کند! با این روحیه و با این طرز عمل‪ ،‬دختر‬ ‫بیچاره موجودی می‌گردد که نزد همگان مطرود و منفور شناخته می‌شود! آه از این بدبختی‌ها و ننگ و رسوایی‌ها!‬ ‫خیر‪ ،‬من در ابتدا اشتباه کرده بودم‪ ،‬زیرا پول به ما ارزش یا قدر و قیمتی نمی‌بخشد‪ ،‬بلکه برعکس از قدر و منزلت‬ ‫ما می‌کاهد! پول فقط ما را به عنوان یک نوع مال‌التجاره به بازار مردها عرضه می‌دارد! پول ما را به یک روسپی تبدیل‬ ‫می‌کند و به اجتماع شتاب‌زده و واخورده تقدیم می‌نماید! پول ما را مجبور می‌کند که زن دوم یا سوم پیرمردی پولدار‪،‬‬ ‫ولی حیوان‌صفت شویم! این امر یکی از رسومات متداول اجتماع آفریقایی است! والدین را سرزنش و محکوم کنید‪.‬‬ ‫خداوند بساط این برده‌فروشان بی‌رحم را برچیند‪ .‬اگر پدرم پول هنری را بپذیرد‪ ،‬دیگر زندگی‌ام فنا شده است!‬ ‫مجبورم می‌کنند که با وی ازدواج کنم! باید مثل یک تابلو بر در مغازه تجارتی هنری کوبیده شوم! مقصود و هدف این‬ ‫نوع ازدواج‌ها آن است که زن فروشنده کاال و دالل دکان شوهر خویش باشد!‬ ‫گرچه همه چیز را به فرانسوا گفته‌ام‪ ،‬ولی از عاقبت کار نگرانم‪ .‬اگر شوهرتان به مسافرت نمی‌رفت‪ ،‬فرانسوا مطلب‬ ‫را برایش می‌نوشت و از او استمداد می‌کرد‪ ،‬زیرا فرانسوا نومید شده و از همه چیز مشمئز گردیده است‪ ،‬ولی من‬ ‫همواره چون روزهای پیشین او را بیشتر دوست دارم‪ .‬شما را سوگند می‌دهم که بگویید چاره این بدبختی چیست؟‬ ‫فرانسوا می‌گوید اگر پدرم پول را قبول کند‪ ،‬آن وقت یک راه چاره وجود دارد که به حکم اجبار با هم فرار کنیم! در‬ ‫این خصوص چه فکر می‌کنید؟ شما را به خدا جوابم را بدهید‪ .‬می‌گویید‪« :‬کسی که ایمان دارد فرار نمی‌کند‪ »...‬درست‪،‬‬ ‫اما کسی که خودش را تسلیم می‌کند و با جبر و زور تن به ازدواج می‌دهد و عشق خود را به پول می‌فروشد‪ ...‬آیا از‬ ‫ایمانش فرار نمی‌کند؟‬ ‫منتظر جواب‪ ،‬سیسیل‬ ‫‪ 25‬دسامبر‬ ‫‪28‬‬


‫آقای کشیش و بانوی ارجمند‬ ‫این نامه را دو نفری با هم نوشته و برای شما ارسال داشته‌ایم‪ .‬چون جواب نامه سیسیل به موقع به دست ما نرسید‪،‬‬ ‫بنابراین به ناچار فرار کردیم! تصور می‌کردیم که اگر شما از تصمیم ما باخبر می‌شدید‪ ،‬محتمال ما را نصیحت می‌کردید‬ ‫که فرار کار شایسته‌ای نیست‪ ،‬اما چاره چه بود؟ شنیده بودیم که پدر سیسیل‪ ،‬سیصد لیره از آقای هنری گرفته است!‬ ‫می‌دانید معنی این کار چیست؟ یعنی از آن لحظه به بعد او قانونا حق داشت که سیسیل را تصاحب کند‪ ،‬بنابراین تنها‬ ‫اسلحه ما فرار بود و بس و راه دیگری نبود که از خود دفاع کنیم! ما با هم تصمیم گرفته و با هم رأی خود را عملی‬ ‫نمودیم و می‌خواهیم تا آخرین لحظه حتی در بدترین شرایط دوش به دوش هم گام برداریم‪ .‬حقیقت این است که‬ ‫تعطیالت مدرسه راه را برای ما آسان‌تر و بازتر کرد تا بدون ایجاد سؤظنی‪ ،‬بگریزیم‪ .‬نوشته بودید که روز عروسی‬ ‫هنگامی است که زندگی زناشویی متولد می‌گردد و نوشته بودید که تولد زودرس و بی‌موقع خطرناک است‪ ،‬اما وقتی‬ ‫که از موقع وضع حمل گذشته باشد بعد چه کار باید کرد؟ آیا اگر فورا اقدامی نشود‪ ،‬وضع خطرناک نمی‌شود؟ بله‪ ،‬در‬ ‫اینگونه مواقع دکترها برای اینکه جان مادر و نوزاد را نجات دهند به عمل جراحی متوسل می‌شوند‪ .‬فرار ما هم بدین‬ ‫منظور بود! نمی‌دانیم بعد چه اتفاقی خواهد افتاد و کجا زندگی خواهیم کرد یا به چه طریق ما ادامه حیات خواهیم داد!‬ ‫فقط این را خوب می‌دانیم که حاال زن و شوهر هستیم‪ ،‬تمام شد و بس‪.‬‬ ‫ما پدر و مادر را ترک کرده و به یکدیگر پیوسته‌ایم‪ .‬اکنون یک تن شده‌ایم‪ ،‬بنابراین فصل ‪ 2‬آیه ‪ 24‬از سفر پیدایش‬ ‫که می‌گوید‪« :‬مرد‪ ،‬پدر و مادر خود را ترک کرده با زن خویش خواهد پیوست و یک تن خواهند بود» درمورد ما به‬ ‫انجام رسیده است‪ .‬بنابراین نه به پول احتیاج داریم و نه به عروسی مجلل و نه به کشیش و کلیسا‪ ،‬نه به تشریفات و نه‬ ‫به قانون‪ ،‬نه شاهد می‌خواهیم‪ ،‬نه قلم و کاغذ و نه امضا‪ .‬فقط به خدای متعال و قادر ذوالجالل نیازمندیم‪ .‬او ما را ترک‬ ‫نمی‌کند‪ ،‬گرچه همه ما را تنها گذاشته‌اند‪ .‬ازدواج ما به پشتوانه نیازی ندارد‪ ،‬زیرا همین پشتوانه که به نام مهریه مقرر‬ ‫داشته‌اند‪ ،‬بنای ازدواج را خرد و خراب و ویران کرده است! همین رسومات و مقررات است که سعادت و پایه خانواده‬ ‫را در هم می‌شکند و متزلزل می‌سازد! آنهایی که ازدواج می‌کنند باید با دست‌های خالی به حجله بروند‪ .‬کلیسا ما را‬ ‫نصیحت می‌کند که صبر داشته باشیم‪ ،‬اما همین که خطایی از ما سر زد‪ ،‬ما را کمک و راهنمایی نمی‌نمایند‪ .‬گرچه فرار‬ ‫حل مشکل ما نبوده است‪ ،‬ولی هیچ کس وضع ما را به خوبی درک نمی‌کند و جرأت ندارد که به ما پناه دهد‪.‬‬ ‫از اینکه به نامه گذشته ما پاسخ نداده‌اید‪ ،‬شما را سرزنش نمی‌کنیم فقط می‌خواهیم شما هم ما را سرزنش نکنید و‬ ‫بدون تأمل درباره ما قضاوت بیهوده نفرمایید‪ .‬آرزو داریم که در آینده‪ ،‬فرزندان خوبی برای شما باشیم‪ .‬سیسیل‬ ‫مریض است و حاال هم بستری می‌باشد‪ ،‬زیرا شب قبل از فرار سرمای شدیدی خورده است‪ .‬در هر صورت مجبور‬ ‫بودیم که فاصله زیادی را پیاده بپیماییم‪ .‬او بچه‌های شما را از دور می‌بوسد‪ .‬به هیچ کس اطالع نمی‌دهیم که حاال کجا‬ ‫هستیم‪ ،‬حتی به شما‪ .‬بنابراین نمی‌توانید جواب نامه ما را بنویسید‪ ،‬ولی یک کار می‌توانید انجام دهید فقط برای ما دعا‬ ‫کنید‪ .‬ایمان داریم که این کار را خواهید کرد‪.‬‬ ‫منتظران اراده خداوند‪ ،‬فرانسوا و سیسیل‬ ‫‪ 29‬دسامبر‬ ‫خواننده گرامی‬ ‫هنگامی که از مسافرت مراجعت کردم‪ ،‬نامه فرانسوا و سیسیل را به دستم دادند‪ .‬با خواندن این نامه ناراحت و مأیوس‬ ‫شدم‪ ،‬زیرا در انتظار پایان مسرت‌باری برای این دو جوان بودم‪ .‬اما زندگی فیلم سینما نیست که اغب پایانش به خوشی‬ ‫انجامد و تماشاچی با خوشحالی سالن سینما را ترک کند‪ .‬خیر‪ ،‬زندگی واقعیت است و شوخی‌بردار هم نیست‪ .‬سیسیل‬ ‫و فرانسوا نیز مثل ما انسان‌هایی هستند که از گوشت و خون بوده و در میان ما و در اجتماع ما و در همسایگی ما زندگی‬ ‫می‌کنند‪ .‬اگر تمام وقایع و حقایق را به طور کامل شرح ندهم‪ ،‬هم به شما و هم به آنها بی‌عدالتی کرده‌ام‪ .‬داستانی که با‬ ‫خوشی و خرمی پایان یابد‪ ،‬ممکن است ما را به خواب و رؤیا وادارد‪ ،‬اما برعکس‪ ،‬حقیقت چشمانمان را می‌گشاید و ما‬ ‫را از خواب غفلت بیدار می‌کند‪ .‬زمانی که با واقعیت و حقیقت رو به رو می‌شویم‪ ،‬آنگاه تازه با مسایل بغرنج و سؤاالت‬ ‫مختلف برخورد می‌کنیم‪ .‬آیا این اراده خدا بود که سیسیل و فرانسوا با هم فرار کنند؟ آیا ادعاهای فرانسوا حقیقت‬ ‫دارد که حاال کامال ازدواج کرده‌اند؟ ما نمی‌توانیم این سؤال‌ها را نادیده بگیریم و از آنها بگریزیم‪.‬‬ ‫اگر با طرز تفکر انسانی‪ ،‬مطلبی بیان کنم باید همه موافق باشیم که آنها راهی جز فرار نداشتند! حتی می‌توانم به‬ ‫‪29‬‬


‫جرأت بگویم قدمی که آنها برداشتند‪ ،‬شهامت و شجاعت آنها را نشان می‌دهد! چه کسی می‌داند که سیسیل پس از‬ ‫ازدواج اجباری با آقای هنری فرار نمی‌کرد؟ مسلما اراده خدا نبود که او با هنری ازدواج کند‪ .‬اگر این کار را می‌کرد‬ ‫در حضور خدا مجرم و مقصر شناخته می‌شد‪ .‬در ضمن از لحن نامه گذشته ایشان احساس کردم که آنها نزد وجدان‬ ‫خود در عذابند‪ .‬از حقارت و شکستی که در نامه خود بدان اشاره کرده بودند‪ ،‬اینطور استنباط کردم که آنها تحت تأثیر‬ ‫آوای درونی خود قرار گرفته بودند‪ .‬صدایی که به آنها می‌گفت زندگی‌شان تحت آن شرایط و آن محیط مطابق اراده‬ ‫پروردگار نمی‌باشد‪ .‬گرچه آنها خیال نداشتند که به این زودی تصمیم بگیرند‪ ،‬اما پس از بررسی جوانب کار‪ ،‬عاقبت‬ ‫حس کردند که تصمیم نگرفتن و عمل نکردن‪ ،‬آنها را در پیشگاه آفریدگار مقصر می‌سازد!‬ ‫احساس جرم و قصور‪ ،‬روز به روز در نهاد آنها قوی‌تر می‌شد تا آنجایی که سیسیل روز به روز ضعیف‌تر گردید و‬ ‫سرماخوردگی معمولی وی به ذات‌الریه تبدیل گردید‪ .‬باالخره طوری مریض شده بود که به درخواستش او را به‬ ‫دهکده‌اش بردند‪ .‬فرانسوا از من کمک خواست‪ ،‬من نیز یک هفته فراموش نشدنی در کنار بستر او بودم‪ .‬روزها از پی‬ ‫هم سپری می‌شد و ما امیدی نداشتیم که سیسیل زنده بماند‪ .‬فرانسوا و سیسیل هر دو این بیماری را مجازاتی برای‬ ‫خود تلقی می‌کردند‪ ،‬نه به خاطر فرار بلکه به سبب عجله کردن در زفاف قبل از مراسم ازدواج‪ .‬در خالل این مدت فقط‬ ‫ایمان به عیسای مسیح بود که آنها را تسلی و آرامی می‌بخشید‪ .‬هنگامی که سیسیل از بیماری‪ ،‬بهبودی یافت پی برد که‬ ‫همه به فیض خداوند زیست می‌کنیم و تفضل الهی است که انسان را امیدوار و زنده نگه می‌دارد‪ .‬اما چرا راه دیگری‬ ‫وجود نداشت؟ چرا راه دیگری پیش پای آنها نبود؟ چرا محلی وجود نداشت که آنها به خاطر محافظت خود بدانجا‬ ‫پناه ببرند؟ چرا کسی را نداشتند که به آنها اطمینان کنند؟ اگر آنها در خانه شما را می‌کوبیدند‪ ،‬چه جوابی می‌دادید و‬ ‫به آنها چه می‌گفتید؟ آیا کسی جرأت می‌کرد که با پناه دادن آنها در میان مردم رسوا گردد؟ اگر بر فرض شما در‬ ‫منزل خود به آنها جا می‌دادید و بعدا بر اثر مخالفت و خصومت خانواده آنها‪ ،‬طوری پیش می‌آمد که به زحمت افتاده‬ ‫و ناراحت می‌شدید‪ ،‬آیا این نیکویی را در حق آنها می‌کردید؟‬ ‫چرا نمی‌خواهیم به خاطر آنچه اعتقاد داریم که صحیح و نیکوست خود را به خطر اندازیم؟ آیا بر ضد وجدان خود عمل‬ ‫کردن و تسلیم عواملی شدن که از ته دل از آن بیزار و متنفریم‪ ،‬آسان‌تر است؟ سیسیل و فرانسوا با فرار خود بر ضد‬ ‫چنین وضعی اعتراض کردند و بر ضد عدم مسؤولیت کلیسا و خانواده قیام نمودند! آنها با این عمل‪ ،‬ما را که در مقابل‬ ‫همه چیز خود را بی‌تفاوت و بی‌نظر نشان می‌دهیم‪ ،‬متهم کردند! آنها با کرده خود‪ ،‬اشخاصی را که با چشم خود می‌بینند‬ ‫کوری در چاه می‌افتد‪ ،‬ولی دست وی را نمی‌گیرند‪ ،‬متهم و مجرم معرفی می‌کنند! اغلب مردم این اتهامات و تقصیرها‬ ‫را بر خود می‌پسندند‪ ،‬ولی خداوند چشمان آنها را می‌گشاید و ضعف‌های آنها را نشان می‌دهد‪ .‬به آنها می‌فهماند که‬ ‫باید متحمل بار دیگران بود و با آنها همدردی نمود‪ .‬فقط مشاهده صلیب عیسای مسیح است که می‌توانیم بار دیگران‬ ‫را بر دوش ناتوان خود حمل کنیم‪ ،‬زیرا بدون درک واقعیت صلیب‪ ،‬ادامه زندگی واقعی امکان‌ناپذیر است‪.‬‬ ‫تقصیر از ماست که فرانسوا و سیسیل‪ ،‬مقصر و محکوم شناخته شده‌اند! من هم مقصرم‪ .‬از فرانسوا و سیسیل عاجزانه‬ ‫تقاضای بخشش دارم‪ ،‬زیرا تا آنجایی که می‌باید به اندازه کافی به خاطر ایشان نجنگیدم و هدایت خداوند را نطلبیدم‪.‬‬ ‫چقدر متأسفم! ای کاش در آن وقت به مسافرت نمی‌رفتم و به دیدن سیسیل می‌شتافتم‪ .‬حتی این زحمت را به خود‬ ‫هموار می‌کردم که شخصا به خانه سیسیل رفته و با پدرش صحبت می‌کردم‪ .‬همسرم نیز از این بابت ناراحت و‬ ‫افسرده‌خاطر است‪ .‬او پشیمان است که چرا نامه سیسیل را تا مدتی بدون جواب گذاشته است‪ .‬من و همسرم عوض‬ ‫اینکه به نزد سیسیل و فرانسوا برویم و دست‌های آنها را گرفته و با آنها راه رویم و حرف بزنیم‪ ،‬فقط برای ایشان‬ ‫پیغام رادیویی فرستادیم‪« .‬خیر‪ ،‬ما در این مورد قضاوت نمی‌کنیم‪ ،‬زیرا داوری از آن خداوند است‪ .‬به هر حال ایمان ما‬ ‫حکم می‌کند که عمال دست‌ها را باال زنیم و به کمک آنها بشتابیم و همچنین در دعاهای خود از روح‌القدس استمداد‬ ‫کنیم برای اینکه این دو نفر جوان در وادی بیم و امید حیران و سرگردانند‪».‬‬ ‫به هر حال این موقعیت مشقت‌بار و این وضع ناهنجار برای آنها فرصتی است تا خود را برای زندگی زناشویی آینده‬ ‫بهتر آماده کنند‪ .‬اکنون آنها فرا گرفته‌اند که تمایالت جنسی‪ ،‬تنها دلیل بر «یک تن واحد بودن» آنها نخواهد بود‪،‬‬ ‫بلکه اصطالح کتاب مقدس مفهوم عمیق‌تری از آنچه آنها تصور می‌کرده‌اند‪ ،‬دارد‪ .‬هنگامی که بچه‌ای متولد شد‪ ،‬همه‬ ‫کس می‌تواند او را ببیند‪ .‬این امر در ازدواج حقیقی و قانونی نیز صدق می‌کند‪ .‬یک اجتماع سالم به طور کلی بر سنگ‬ ‫ازدواج قانونی و رسمی بنا شده است‪ .‬امیدواریم که سیسیل و فرانسوا نیز به زودی قانونا زن و شوهر گردند و ما هم‬ ‫‪30‬‬


‫برای این مقصود از هیچ کوششی دریغ نخواهیم کرد‪ .‬امیدوارم در جلد سوم راجع به جشن عروسی آنها که مطمئنا‬ ‫طی مراسمی برگزار خواهد شد‪ ،‬جریانات را به طور مشروح بیان کنم‪ .‬فقط به نامه سیسیل اشاره می‌کنم که در پدرش‬ ‫خیلی اثر کرده است‪.‬‬ ‫از نامه‌ای که سیسیل برای پدرش نوشته تا موقعی که او مریض نشده بود‪ ،‬خبری نبود ولی فرانسوا آن را پیدا کرد و‬ ‫معلوم شد که نامه ارسال نشده است‪ .‬سیسیل افکار خود را بطور جسته گریخته در جمالتی ناتمام روی کاغذ آورده‬ ‫بود‪ .‬به هر حال قبل از ارسال نامه‪ ،‬بعضی از کلمات حذف یا تصحیح گردید‪ .‬این نامه احساسات و تمنیات دختری را‬ ‫نشان می‌دهد که می‌خواهد محبت پدر را به خود جلب نماید و در عوض محبت خویشتن را به وی بنمایاند‪ .‬اگر خوب‬ ‫به این نامه توجه شود‪ ،‬خواهیم دید که به ما اشاره می‌کند و با ما روی سخن دارد‪ .‬از شما خواننده عزیز تقاضا می‌شود‬ ‫که نامه سیسیل یا دختر جوانی را که به پدرش نوشته برای آنهایی که میل شنیدن دارند بخوانید‪ ،‬نه فقط برای پدر و‬ ‫مادرها‪ ،‬بلکه برای آنهایی که در آینده پدر می‌شوند و همچنین برای امثال «هنری‌ها‪ ».‬ماورای این سخنان و داستان‬ ‫ممکن است این گفتار‪ ،‬انقالب سپیدی برای دوشیزگان آفریقا و سایر کشورها باشد‪ .‬اکنون گوش فرا دارید که از دل‬ ‫پردرد سیسیل چه آهنگ غم‌انگیزی برمی‌خیزد‪.‬‬ ‫پدر مهربانم‬ ‫هرگز اتفاق نیفتاده که نامه‌ای برایتان بنویسم‪ ،‬اما جلوی شما ایستادن و حرف زدن‪ ،‬مشکل‌تر است‪ .‬به این جهت از‬ ‫شما تقاضا می‌کنم که این چند سطر را قرائت کنید و تصور کنید که دخترتان رو به رو با شما حرف می‌زند‪ .‬ای کاش‬ ‫تمام دختران آفریقایی جرأت داشتند که نزد پدر و مادر خویش رفته و آنچه را که در دل دارند بگویند و عقده دل‬ ‫بگشایند و سعی کنند تا کلماتی را که اکنون من در پی آنها می‌گردم‪ ،‬پیدا کنند و به آنها بگویند! می‌خواهم برای‬ ‫شما بیان کنم چرا فرانسوا را دوست دارم‪« :‬هر وقت که تصویر فرانسوا را در عالم خیال برای خود مجسم می‌کنم‪،‬‬ ‫می‌بینم که او دست‌هایش را گشوده و مرا می‌طلبد‪ .‬به او و دست‌های او اطمینان دارم‪ .‬گویی فرانسوا رو به روی من به‬ ‫آهستگی راه می‌رود‪ ،‬آنگاه ساکت و آرام می‌ایستد‪ ،‬رویش را به من می‌نماید و مرا در طوفان‌های زندگی کمک می‌کند‪.‬‬ ‫آنگاه به او نزدیک می‌شوم و او مرا تسلی می‌بخشد‪ .‬تسلی و آرامی او آنقدر شگفت‌انگیز است که هرگاه با من سخن‬ ‫گوید‪ ،‬به راحتی جوابش می‌دهم‪ .‬دست‌هایش را در دست خود حلقه می‌کنم‪ ،‬چونکه از او هراسی ندارم‪ .‬او از قدرت‬ ‫و نیرویش برای تحقیر من استفاده نمی‌کند‪ ،‬بلکه با تمام قوا همواره مرا محافظت می‌نماید‪ .‬اطمینان دارم که او از من‬ ‫قوی‌تر است‪ .‬در حضورش از ضعف و ناتوانی خود‪ ،‬احساس حقارت نمی‌کنم چونکه مرا مسخره و ریشخند نمی‌کند‪،‬‬ ‫بلکه برای من احترام قائل است‪.‬‬ ‫در عین حال به من نیازمند است و از ابراز این احتیاج شرمنده نمی‌شود‪ .‬گرچه او مردی است قوی و پر زور اما گاهی‬ ‫هم در مقابل من از یک کودک ناتوان‌تر است‪ .‬گاهی دست‌های پرقدرتش ضعیف می‌شود‪ ،‬در این هنگام من هستم که‬ ‫به او نیرو می‌بخشم‪ .‬پس وقتی که می‌گویم فرانسوا را دوست دارم‪ ،‬منظورم همین است‪ .‬می‌دانم وقتی که این نامه را‬ ‫می‌خوانید‪ ،‬فکر خواهید کرد که من نیمه سفیدپوست یا غرب‌زده شده‌ام به سبب اینکه رسم آفریقایی را حقیر شمرده‬ ‫و با مردی که به خاطرم پول نمی‌دهد‪ ،‬ازدواج می‌کنم و با کسی پیوند زناشویی می‌بندم که دوستش دارم‪ .‬حتما از این‬ ‫ماجرا ناراحت می‌شوید و در دلتان مرا توبیخ می‌کنید‪ .‬رسم مهریه نه تنها در آفریقا متداول است‪ ،‬بلکه در اروپا هم‬ ‫این رسم موجود بود! اما وقتی که مردم مسیحی می‌شوند‪ ،‬این رسوم و قیود کهنه‪ ،‬منسوخ و معدوم می‌گردد‪ .‬من یک‬ ‫آفریقایی غرب‌زده نیستم‪ ،‬بلکه به عنوان یک آفریقایی مسیحی این نامه را برای شما می‌نویسم‪ .‬به عنوان یک مسیحی‬ ‫اعتقاد دارم که خدا مرا آفریده و زندگی‌ام متعلق به اوست‪ .‬هیچ پدری‪ ،‬دخترش را از خدا نخریده‪ ،‬پس هیچ پدری‬ ‫هم حق ندارد که دخترش را مورد معامله قرار دهد و بدین وسیله کسب درآمد کند!‬ ‫به عنوان یک مسیحی‪ ،‬ایمان دارم که مسیح برای ما مرد و دین ما را با خونبهای خویش پرداخت‪ .‬او بر روی صلیب‪،‬‬ ‫کفاره گناهان ما شد تا عالمی را نجات دهد و حیات جاودانی بخشد‪ .‬به عنوان یک مسیحی‪ ،‬ایمان دارم که روح‌القدس‬ ‫مرا هدایت می‌کند‪ ،‬اما تا زمانی که آزادی عمل و اختیار داشته باشم‪ .‬چونکه فرانسوا را مطابق میل و نظر خودم‬ ‫برگزیده‌ام‪ ،‬باید نسبت به او وفادار و صمیمی باشم‪ .‬ای پدر مهربان آیا واق��ا فکر می‌کنید که مهریه مانع فرار زن از‬ ‫شوهرش می‌شود؟ دوستی دارم که پدرش مبلغ پانصد لیره از پسری که با او ازدواج می‌کرد‪ ،‬دریافت نمود‪ .‬دخترک‬ ‫پیش خود حساب کرد که اگر هیکل و وجودش تا این اندازه ارزش دارد‪ ،‬پس چرا خودش از آن بهره‌برداری نکند!‬ ‫‪31‬‬


‫بنابراین خویشتن را به مرد دیگری فروخت! اگر مهریه اینقدر پرارزش و مقبول است‪ ،‬پس چرا نمی‌گویید که‬ ‫فاحشگی هم ارزش دارد؟‬ ‫آیا تصور می‌کنید که اگر فرانسوا پولی برایم بپردازد از من بیشتر مواظبت خواهد کرد؟ اگر به دلیل پول از من‬ ‫نگهداری کند‪ ،‬من با او ازدواج نمی‌کنم‪ .‬من که جسم جامد نیستم‪ ،‬من انسانی هستم مثل همه انسان‌ها که فکر می‌کنم‬ ‫و احساسات و عواطف دارم‪ .‬پول‪ ،‬زن را نسبت به شوهر مطیع و باوفا نگاه نمی‌دارد! پول همانند زنجیری است که به‬ ‫جای عشق بر پای زن و شوهر بسته می‌شود‪ .‬پول گم می‌شود‪ ،‬خرج می‌گردد و از بین می‌رود‪ ،‬اما عشقی که به آزادی‬ ‫برگزیده شود چون نهالی روز به روز رشد می‌کند و برومند می‌شود‪ .‬پدر عزیز‪ ،‬تصور نکنید که من و فرانسوا حق‬ ‫ناشناس هستیم‪ .‬هر دو شما را واقعا دوست داریم‪ .‬هر دو می‌دانیم که شما با فرستادن من به مدرسه چه فداکاری‌های‬ ‫بزرگی کرده‌اید‪ .‬همچنین از مشکالت مالی شما باخبر می‌باشیم‪ ،‬بنابراین شما را تنها نمی‌گذاریم‪ .‬آنچه از شما تقاضا‬ ‫داریم این است که به ما فرصتی دهید تا دین خود را نسبت به شما ادا کنیم‪ .‬به ما اجازه دهید که برای خود کاشانه‌ای‬ ‫بسازیم‪ .‬آنگاه به یاری خداوند متعال‪ ،‬نشان خواهیم داد که حقیقتا فرزندان حق‌شناس و سپاسگزاریم‪ .‬فرانسوا پیشنهاد‬ ‫می‌کند وقتی که برادرانم در «ی» به مدرسه می‌روند‪ ،‬در منزل ما زندگی کنند‪ .‬آیا این اثبات عشق حقیقی نسبت به من‬ ‫نیست که ارزش آن از پول هم باالتر است؟ شما را به خدا چشمان خود را بگشایید و حقایق را ببینید‪ .‬پدرجان‪ ،‬آیا‬ ‫اجازه می‌دهید که زندگی نوین خود را شروع کنیم؟‬ ‫فرزند حقیقت‌بین شما‪ ،‬سیسیل‬

‫‪32‬‬


دختری در چنگال عشق و هوس