Page 1

‫رپرتاژ‬ ‫او‬

‫‪ 15‬اکتبر ‪2011‬‬

‫‪1‬‬

‫یک شورشی است‬ ‫جدایی نادر از سیمین‪ :‬فیلمی علیه حقیقت؟‬ ‫مالقات خونین در الرناکا‬ ‫در اتاق بغلی چه می گذرد؟‬ ‫و‬ ‫‪...‬‬


‫‪2‬‬

‫یادداشت‬ ‫نخست‬

‫یک نشریه می تواند همچون شبکه ای از رگ ها و‬ ‫مویرگ ها که خون را در البه الی بافت ها و سلول‬ ‫های بدن جاری می کند‪ ،‬حیاتبخش ایده ها و اندیشه‬ ‫های تبعیدی و آزاد باشد‪.‬‬ ‫رسم است که در شماره نخست‬ ‫هر نشریه ای‪ ،‬بیانیه ی انتشار آن‬ ‫نیز منتشر شود‪ .‬بیانیه ای که در آن‬ ‫چهارچوبی که نشریه در آن فعالیت‬ ‫خواهد کرد‪ ،‬هدف هایی که برگزیده‬ ‫است و مسیری که در آن طی طریق‬ ‫خواهد کرد را مشخص و اعالم کند‪.‬‬ ‫چنین رسمی نا به جا نیست‪ .‬مخاطب‬ ‫حق دارد بداند با چه چیزی روبروست‪،‬‬ ‫با چه کسانی و با چه اندیشه ای‪ .‬البته‬ ‫در بسیاری موارد‪ ،‬بیانیه ی انتشار یک‬ ‫نشریه کمتر به مخاطب نظر دارد‪ ،‬و‬ ‫بیشتر می خواهد جایگاه خود را اعالم‬ ‫کند‪ ،‬مواضعش را و نظرگاه هایش را‪.‬‬ ‫که البته هر مؤلفی نیز این حق را دارد‬ ‫که آزادانه خود را بیان کند و حرف ها‪،‬‬ ‫مواضع و نظرگاه هایش را به جامعه ی‬ ‫مخاطب عرضه کند‪.‬‬ ‫رپرتاژ اما فاقد بیانیه است‪ .‬این بدان‬ ‫معنی نیست که اندیشه ای در پس‬ ‫آن نیست و یا چهارچوبی برای آن‬ ‫تصور نشده است‪ .‬نه‪ .‬در این یادداشت‬ ‫نخستین برخی از مهم ترین خطوط‬ ‫و اهدافی که این نشریه آن را دنبال‬ ‫می کند بیان خواهند شد‪ ،‬اما پیش از‬ ‫آن باید اشاره کنم که تا حدی ناممکن‬ ‫است که قبل از تولد‪ ،‬مسیر زندگی را‬ ‫تصویر نمود‪ .‬این نکته برای یک نشریه‬ ‫نیز می تواند صادق باشد‪ .‬بسیاری از‬ ‫عوامل وجود دارند که خارج از نیات‬ ‫اولیه‪ ،‬بر حیات یک نشریه تأثیر می‬ ‫گذارند‪ .‬اینکه قادر باشیم رپرتاژ را به‬ ‫صورت دو هفته نامه‪ ،‬و یا حتی بعدتر به‬ ‫صورت هفته نامه منتشر کنیم‪ ،‬با اینکه‬ ‫بر اثر مشکالت انتشار آن به صورت‬ ‫ماهنامه و یا فصلنامه رخ دهد‪ ،‬تفاوت‬ ‫هایی کیفی در محتوا و مسیر نشریه‬ ‫خواهد گذارد‪ .‬اینکه چه گروهی از‬ ‫جامعه ی فارسی زبان با نشریه ارتباط‬ ‫برقرار کنند نیز در مسیر آتی نشریه‬ ‫تأثیر خواهد گذارد‪ .‬پس به راحتی نمی‬

‫توان برای یک نشریه بیانیه صادر کرد‪.‬‬ ‫شکل یابی یک نشریه محصول عوامل‬ ‫متعددی است و هستی آن متغییر و‬ ‫دگرگون شونده است‪ .‬تنها می توان از‬ ‫ایده های آغازین مطمئن بود‪:‬‬ ‫اینکه وضعیت کنونی هشدار دهنده‬ ‫است‪ .‬جمهوری اسالمی قادر شده است‬ ‫حتی در فراتر از مرزهای خود عرصه‬ ‫های فرهنگی و اجتماعی را به تصرف‬ ‫خود درآورد‪ .‬آن ایده ها و اندیشه هایی‬ ‫که امکان بقا در جامعه ی خود را‬ ‫نیافتند و مجبور به تبعید شدند‪ ،‬حتی‬ ‫در فضای تبعیدی نیز نحیف باقی مانده‬ ‫اند‪ .‬کافی است به کتابفروشی سری‬ ‫بزنیم‪ .‬قفسه هایی ماالمال از کتابهای‬ ‫چاپ داخل‪ .‬نبض فرهنگی این سوی‬ ‫جهان با تهران می زند‪ .‬بحث ها‪ ،‬کتاب‬ ‫ها‪ ،‬ایده ها و محصوالت فرهنگی‬ ‫درون کشور بر عرصه ی فرهنگی‬ ‫و فکری مهاجر یا تبعیدی نیز سایه‬ ‫افکنده است‪ .‬همه ی نگاه ها به درون‬ ‫است‪ .‬با اینکه بسیاری از این نگاه ها‬ ‫به آن دلیل که در حصار تنگ حاکم بر‬ ‫کشور نگنجیدند اکنون ایام را دور از‬ ‫سرزمین مادری به سر می برند‪.‬‬ ‫این وضعیت دو خطر عمده دارد‪.‬‬ ‫یکم آنکه این سیاست های فرهنگی‬ ‫جمهوری اسالمی و وزارت ارشاد این‬ ‫رژیم است که خطوط عمده ی حیات‬ ‫فکری فارسی زبانان را کنترل می کند‪.‬‬ ‫دوم آنکه این خیره شدن به درون‪،‬‬ ‫به برآمد موجی از روشنفکران ساخت‬ ‫جمهوری اسالمی در فضای تبعید مدد‬ ‫رسانده است‪ .‬به این معنا که تمرکز‬ ‫توجهات به عرصه های فرهنگی داخلی‬ ‫باعث شده است تا صفحات روزنامه‬ ‫های دو خردادی به سازندگان روزنامه‬ ‫نگاران و روشنفکران و نویسندگان‬ ‫و اندیشمندان اجتماعی بدل شوند‪.‬‬ ‫این جماعت که عموما کارمندان‬ ‫احزاب اصالح طلب ایران هستند و‬

‫سطحی ترین و بیمایه ترین الیه های‬ ‫فکری یک جامعه ی آزادند‪ ،‬از قبل‬ ‫این رویکرد عمومی به شاخص ترین‬ ‫چهره های اجتماعی بدل می شوند و‬ ‫با تزریق مداوم آنها به خارج از ایران‪،‬‬ ‫حتی فضای فرهنگی بیرون از سلطه ی‬ ‫جمهوری اسالمی را نیز متأثر می کنند‪.‬‬ ‫اما اگر جمهوری اسالمی سیاست‬ ‫فرهنگی خود را دارد و ارتش فرهنگی‬ ‫خود را سازمان می دهد‪ ،‬جامعه ایرانی‬ ‫نیز بی دست و پا ننشسته است و با‬ ‫ابتکارات متعدد فرهنگی خود‪ ،‬زنده‬ ‫ماندن جامعه را در تالش است‪.‬‬ ‫این نشریه نیز در کنار دیگر تالش ها‬ ‫آمده است تا به طور ویژه در پویایی‬ ‫حیات فرهنگی اجتماعی تبعید نقش‬ ‫ایفا کند‪ .‬یک نشریه می تواند همچون‬ ‫شبکه ای از رگ ها و مویرگ ها که‬ ‫خون را در البه الی بافت ها و سلول‬ ‫های بدن جاری کند‪ .‬حیاتبخش ایده‬ ‫ها و اندیشه های تبعیدی و آزاد باشد‪.‬‬ ‫به سراغ حرف ها‪ ،‬بحث ها و ایده های‬ ‫در تبعید رود‪ ،‬فعالیت ها و رویدادهای‬ ‫فرهنگی در تبعید را منعکس کند‪،‬‬ ‫آثار تولید شده را بررسی و مرور کند‪،‬‬ ‫و چون شبکه ای از مویرگ ها برای‬ ‫بافت تبعیدی جامعه عمل کند‪ .‬تنها‬ ‫با پویاتر شدن و پرتکاپوتر شدن ایده‬ ‫های تبعیدی است که می توان امید‬ ‫داشت جامعه ی ایرانی از کانون های‬ ‫آزاد تبعیدی خود بیشترین بهره را‬ ‫برد‪ ،‬همانگونه که در عصر مشروطه‬ ‫از کانون های تبعیدی در کلکته و‬ ‫استانبول و ‪ ...‬بهره برد‪.‬‬ ‫اما اینهمه تمام داستان نیست‪ .‬رپرتاژ‬ ‫نیز چون نشریات بسیار دیگری سری‬ ‫پر از سوداهای متفاوت دارد‪ .‬این‬ ‫سوداها اما به زمان و کار نیاز دارند‪ .‬و‬ ‫نیز همبستگی‪.‬‬

‫وحید ولی زاده‬

‫‪reportxaneh@gmail.com‬‬ ‫نشریه رپرتاژ هر دو هفته یکبار منتشر می شود‪/‬سردبیر‪ :‬وحید ولی زاده‪/‬محل انتشار‪ :‬سوئد‪ -‬استکهلم‪/‬رپرتاژ نشریه ای فرهنگی هنری اجتماعی است‪/‬آدرس تماس‪reportxaneh@gmail.com :‬‬


‫گزارش کتاب‬

‫آذر محلوجیان نویسنده ی رمان‬ ‫«تو را در الرناکا مالقات می کنم»‬

‫مالقات خونین‬ ‫در الرناکا‬ ‫در ماه آگوست انتشارات اطلس جدیدترین رمان آذر محلوجیان را‬ ‫روانه کتابفروشی ها کرد‪ .‬آذر محلوجیان از سال ‪ 1995‬و با کتاب‬ ‫تصاویر پاره پاره به عرصه ادبی سوئد پا گذاشت‪ .‬رمان جدید او با‬ ‫نام تو را در الرناکا مالقات می کنم با استقبال فوق العاده ای روبرو‬ ‫شده است‪.‬‬ ‫در یکی از نخستین روزهای پاییز‬ ‫استکهلم در رستوران فالستاف در‬ ‫نزدیکی بندرگاهی قدیمی‪ ،‬جمعیت‬ ‫قابل توجهی به گرد یک کتاب و‬ ‫نویسنده ی آن جمع آمده اند‪ .‬نویسنده‬ ‫ای ایرانی که رمان های خود را به زبان‬ ‫سوئدی می نویسد و در رونمایی کتاب‬ ‫او نه تنها نویسندگان و روشنفکرانی از‬ ‫ایران و سوئد‪ ،‬بلکه روشنفکران کرد‪،‬‬ ‫ترک‪ ،‬عرب و حتی از آمریکای التین‬ ‫به چشم می خورند‪.‬‬ ‫آخرین رمان آذر محلوجیان داستانی‬ ‫است درباره ی ترور یک تبعیدی‬ ‫سیاسی‪ .‬رمان با دختر جوانی به نام‬ ‫رزا آغاز می شود که مادرش سوئدی‬ ‫است و پدرش یک تبعیدی سیاسی‬ ‫بوده است که بیست سال پیش به‬ ‫قتل رسیده است‪ .‬رزا چیزی درباره‬ ‫ی چگونگی و چرایی مرگ پدرش‬ ‫نمی داند و به جستجوی واقعیت در‬ ‫داالن های زمان برمی خیزد‪ .‬رمانی با‬

‫مضمون قتل یک تبعیدی سیاسی می‬ ‫تواند توجه بسیاری از تبعیدیان را به‬ ‫خود جلب کند‪.‬‬ ‫اما تنها این مضمون رمان نیست که‬ ‫تبعیدیان سیاسی ایرانی را به جلسه‬ ‫رونمایی کتاب کشانده است‪ .‬محلوجیان‬ ‫رمان خود را بر اساس حادثه ای واقعی‬ ‫بنا کرده است‪ :‬یعنی قتل غالم کشاورز‬ ‫عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست‬ ‫ایران به دست مأموران جمهوری‬ ‫اسالمی‪ .‬غالم کشاورز هنگامی که‬ ‫در سال ‪ 1989‬برای دیدار مادرش به‬ ‫قبرس سفر کرد‪ ،‬با شلیک چند گلوله‬ ‫به قتل رسید‪ .‬ترور او نمونه ای از‬ ‫موج ترورهای مخالفین رژیم توسط‬ ‫جمهوری اسالمی در خارج از کشور‬ ‫بود‪ .‬اکنون و در میان جمعیت‪ ،‬بسیاری‬ ‫از دوستان و همرزمان قدیمی غالم‬ ‫کشاورز نیز به چشم می خورند‪.‬‬ ‫نویسنده در میان جمعیت بر روی یک‬ ‫صندلی می ایستد و بسیار کوتاه برای‬

‫با اشتراک نشریه ی رپرتاژ‬ ‫‪ -1‬هر دو هفته یکبار نشریه را در منزل و یا محل‬ ‫کار خود دریافت کنید‬ ‫‪ -2‬به پاگیری و تداوم انتشار نشریه یاری رسانید‬ ‫در صورتی که بتوانیم به میزان معینی از مشترکین نشریه دست‬ ‫یابیم‪ ،‬قادر خواهیم بود به جای کپی نشریه را چاپ کنیم و با‬ ‫کیفیت بهتر و با تعداد صفحات بیشتر آن را به دست شما برسانیم‬ ‫برای اشتراک نشریه به ما ایمیل بزنید‬

‫‪3‬‬

‫جمعیت سخن می گوید‪ .‬محلوجیان‬ ‫اشاره می کند که نوشتن رمان «تو را‬ ‫در الرناکا مالقات می کنم» چهار سال‬ ‫به طول انجامیده است و او می خواسته‬ ‫از طریق این رمان برای نسل دوم‬ ‫مهاجرت داستان نسل خود را بگوید‪.‬‬ ‫ «من می خواستم به فرزندانمان که‬‫در تبعید و مهاجرت بربالیده اند داستان‬ ‫نسل خودم را بگویم‪ .‬بگویم که چرا پدر‬ ‫و مادرانشان تلخند و چرا با جامعه ی‬ ‫جدید کنار نیامده اند‪ .‬بگویم که چه چیز‬ ‫آنان را به تبعید کشاند و رفتار دولت‬ ‫های غربی با این تبعیدیان سیاسی چه‬ ‫بود‪».‬‬ ‫ «غالم کشاورز به این دلیل برای‬‫دیدار مادرش به قبرس رفت که دولت‬ ‫سوئد درخواست سفر مادر او را به سوئد‬ ‫رد کرد‪ .‬و پس از قتل او نیز دولت سوئد‬ ‫هیچگونه پیگردی را بر عهده نگرفت‪.‬‬ ‫مادر او تنها پس از ترور غالم ویزای‬ ‫سوئد را دریافت کرد تا تنها دیدار با‬

‫پسرش در سوئد در گورستان و در‬ ‫مراسم خاکسپاری او صورت گیرد‪.‬‬ ‫تصویر آن مراسم خاکسپاری هنوز در‬ ‫ذهنم هست‪ .‬در آن زمان که هنوز‬ ‫تعداد ایرانیان بسیار اندک بود‪ ،‬حدود‬ ‫هفتصد نفر بر سر قبر او گرد آمدند‪».‬‬ ‫در مقاالتی که در نشریات سوئدی‬ ‫درباره ی این کتاب منتشر شده است‪،‬‬ ‫برخی آن را رمانی درباره عشق به‬ ‫اطرافیان توصیف کرده اند‪ .‬توصیفی‬ ‫که بیراه نیست‪ .‬غالم کشاورز که یک‬ ‫هفته قبل از ترورش با گریم به یک‬ ‫جلسه سیاسی عمومی رفته بود‪ ،‬در‬ ‫قبرس و در کنار مادرش مالحظات‬ ‫امنیتی را از یاد می برد و می خواهد‬ ‫چند روزی را مثل همگان زندگی کند‪.‬‬ ‫اما گلوله های تروریست های جمهوری‬ ‫اسالمی مردی را که عشق به مردم‬ ‫و خانواده را در دل حمل می کرد به‬ ‫خاک می اندازند‪.‬‬

‫اگر دست اندرکار برگزاری رویدادها‪ ،‬جلسات و برنامه های فرهنگی هستید‬ ‫رپرتاژ اول و پانزدهم هر ماه منتشر می شود و ستونی را برای اطالع رسانی درباره ی رخدادها‬ ‫و برنامه های محلی خواهد گشود‪ .‬برنامه های آتی خود را به اشتراک بگذارید‪.‬‬ ‫اگر ناشر‪ ،‬نویسنده یا آفرینشگر فرهنگی هستید‬ ‫در صورت ارسال نسخه ای از کتاب خود‪ ،‬رپرتاژ نسبت به معرفی کتاب ها در صفحات خود‬ ‫اقدام خواهد نمود‪.‬‬ ‫اگر عالقه مند به همکاری قلمی با نشریه می باشید‬ ‫با آدرس نشریه تماس بگیرید‪.‬‬ ‫رپرتاژ در ابتدای انتشار خود است و با مشکالت خاص خود گریبانگیر است‪ .‬پشتیبانی شما از‬ ‫نشریه بسیار ارزشمند است‪ .‬اگر عالقه مند به پشتیبانی از نشریه بودید با ما تماس بگیرید‪.‬‬ ‫از دریافت نظرات شما بسیار خوشحال می شویم و از آنها در ارتقای نشریه بهره می بریم‬


‫‪4‬‬

‫متن و عکس‪:‬‬ ‫وحید ولی زاده‬

‫او یک شورشی است‬ ‫خبر اعتصاب غذای زندانیان سیاسی از‬ ‫جمله اخباری است که هر از چند گاهی به‬ ‫یاد می آورد که جهانی که در آن زندگی می‬ ‫کنیم جهانی عادالنه نیست و بسیاری به‬ ‫دلیل عقاید سیاسی خود در زندان ها به سر‬ ‫می برند و از کمترین حقوق اولیه برخوردار‬ ‫نیستند‪ ،‬به طوری که در بسیاری از موارد‬ ‫برای برخی از ابتدایی ترین حقوقی که از آنها‬ ‫دریغ شده است مجبور می شوند تنها چیزی‬ ‫را که در سلولهای تاریک زندان در اختیار‬ ‫دارند‪ ،‬یعنی جسم و زندگی خود را‪ ،‬وسیله ای‬ ‫برای اعتراض کنند‪.‬‬ ‫اما برای بسیاری شگفت انگیز خواهد بود که‬ ‫بدانند طوالنی ترین اعتصاب غذا را در جهان‬ ‫یک نویسنده و هنرمند ایرانی متحمل شده‬ ‫است که اکنون به مدت سه دهه است که در‬ ‫تبعید زندگی می کند‪ .‬او عباس سماکار است‪،‬‬ ‫از متهمان یکی از جنجالی ترین پرونده های‬ ‫سیاسی تاریخ معاصر ایران‪.‬‬ ‫در مترو نشسته ام و از مرکز شهر دور می‬ ‫شوم‪ .‬هر ایستگاهی که رد می شوم‪ ،‬تراکم‬ ‫موهای طالیی و آوای زبان سوئدی کاسته‬ ‫می شود و کم کم از پس آن یکدستی‬ ‫ی اولیه‪ ،‬تنوع جهان شکوفا می شود‪ .‬در‬ ‫همین تکه ای که من نشسته ام‪ ،‬چندین‬ ‫زبان متفاوت به گوش می رسد‪ .‬هر چه‬ ‫به سمت محله های فقیر نشین می رویم‪،‬‬ ‫استکهلم جهان وطن تر می شود‪ .‬آری‪ ،‬تمدن‬ ‫انترناسیونال آتی جز از همین حومه های‬ ‫کارگر نشین سر برنخواهد کرد‪ .‬در ایستگاهی‬ ‫دور و در ردیفی از بلوک های مسکونی‬ ‫همسان‪ ،‬آپارتمان کوچکی است که نسبتا به‬ ‫تازگی سماکار در آن سکنی گزیده است‪.‬‬ ‫عباس سماکار نویسنده ی نام آشنایی در‬ ‫جامعه ی فرهنگی خارج از کشور ایران است‪.‬‬ ‫کتاب های فراوانی را در دوران تبعید منتشر‬ ‫کرده است و در مجامع بیشماری حضور‬ ‫داشته است‪ .‬صدای آرام و پر احساس او‬ ‫هنگامی که شعر می خواند را بسیاری شنیده‬ ‫اند‪ .‬اما نسل انقالب ‪ 57‬او را از پیش می‬ ‫شناسد‪ .‬عباس سماکار کارمند اداره تلویزیون‬

‫بود که به همراه گروهی از هنرمندان و‬ ‫روشنفکران دیگر به اتهام تالش برای ترور‬ ‫ولیعهد دستگیر شد‪.‬‬ ‫به دالیلی پیچیده دادگاه علنی برگزار شد و‬ ‫از تلویزیون ملی کشور نیز پخش شد‪ .‬نتیجه‬ ‫برای شاه یک شکست بزرگ بود‪ .‬اگر چه‬ ‫بخشی از متهمین‪ ،‬مطابق خواسته های‬ ‫رژیم سخن گفتند اما آن دادگاه تاریخی‬ ‫شد‪ .‬خسرو گلسرخی‪ ،‬شاعر‪ ،‬و کرامت اهلل‬ ‫دانشیان‪ ،‬معلم‪ ،‬دست از جان شسته و از‬ ‫فراز سر رئیس دادگاه و دادگستری و دولت‬ ‫ها و رژیم ها‪ ،‬با «خلق و تاریخ» سخن‬ ‫گفتند‪ .‬آنان به روشنی از شکنجه هایی که‬ ‫بر آنها اعمال شده بود در جلوی میلیون‬ ‫ها بیننده ی تلویزیونی و دهها خبرنگار‬ ‫خارجی پرده برداشتند و با صدایی رسا اعالم‬ ‫کردند که تنها جرم آنها‪ ،‬شیوه ی تفکر آنها‪،‬‬ ‫یعنی باور به مارکسیسم لنینیسم است‪ .‬شاه‬ ‫خشمگین‪ ،‬کینه توزانه فرمان اعدام آن دو را‬ ‫صادر کرد‪ .‬و تاریخ ما دوباره به خون شاعر‬ ‫گلگون شد‪.‬‬ ‫عباس سماکار اما به آن گروه کوچکی تعلق‬ ‫داشت که دفاع حقوقی را برگزیدند‪ .‬او به‬ ‫حبس ابد محکوم شد و آن اعتصاب غذای‬ ‫هشتاد و شش روزه برگی از مبارزات او‬ ‫است‪ .‬این انقالب مردم بود که به او آزادی‬ ‫مجدد بخشید‪ .‬بالفاصله پس از آزادی از‬ ‫زندان‪ ،‬فعالیت های سیاسی خود را همراه‬ ‫با چریک های فدایی خلق آغاز نمود و‬ ‫مسئولیت کمیته هنری سازمان را برعهده‬ ‫گرفت‪ .‬انتشار ترانه سرودهای معروف آن‬ ‫دوران‪ ،‬از جمله «سر اومد زمستون» در زمره‬ ‫ی فعالیت های این کمیته بود‪.‬‬ ‫اما او می گوید که فرصتی برای سازمان‬ ‫دادن به فعالیت های فرهنگی و هنری‬ ‫انقالبی نبود چرا که نویسندگان و هنرمندان‬ ‫مجبور بودند عمده ی انرژی خود را صرف‬ ‫فعالیت های سیاسی کنند‪.‬‬ ‫ تنها می توانم بگویم که سعید سلطان پور‬‫به رغم مسئولیت های سنگین تشکیالتی‬ ‫که در اقلیت داشت به طور خاص فعالیت‬

‫های هنری انقالبی را پیگیری می کرد‪.‬‬ ‫بهار آزادی اما ناقص و کوتاه بود‪ .‬در انشعاب‬ ‫فدائیان او که انشعاب را زودرس می دانست‬ ‫با اکثریت باقی مانده بود اما مدت کوتاهی‬ ‫بعد از اکثریت کناره گرفت‪.‬‬ ‫با شروع موج دستگیری ها و اعدام ها به‬ ‫دلیل آنکه در معرض دستگیری قرار داشت‬ ‫همراه با همسر و فرزند خردسالش به کوه‬ ‫های مرزی زد و به ترکیه رفت و سپس‬ ‫بصورت غیرقانونی به آلمان رفت و در آنجا‬ ‫پناهنده شد‪.‬‬ ‫او که در زندان دو مجموعه داستان نوشته بود‬ ‫اما آن داستان ها را منتشر نکرده بود در تبعید‬


‫‪5‬‬

‫چهره نگاری‬

‫به نوشتن روی آورد‪ .‬نجربه های عبور قاچاقی‬ ‫از مرز‪ ،‬پناهجویی‪ ،‬کمپ های پناهندگی‪ ،‬و‬ ‫‪ ...‬در برخی از بهترین داستان های او تصویر‬ ‫می شوند‪ .‬درباره ی تبعید نوشت و نقدهایی را‬ ‫بر آثار ادبی و نمایشی منتشر کرد‪ .‬مقدر شده‬ ‫بود که او پس از دهه ها‪ ،‬خاطرات آن دادگاه‬ ‫معروف را بنویسد‪ .‬کتاب «من یک شورشی‬ ‫هستم» داستان یکی از جنجالی ترین‬ ‫محاکمات سیاسی ایران است‪ ،‬که بصورت‬ ‫یک رمان مستند نوشته شده است‪ .‬او می‬ ‫گوید تالش داشتم آن فضایی را که جوانان‬ ‫را به مبارزه می کشاند تصویر کنم‪ .‬اینکه چرا‬ ‫نسلی به چنان پیکاری برخاست‪.‬‬

‫کتاب او که در خارج منتشر شده بود را‬ ‫ناشری بدون اجازه در ایران ناشری منتشر‬ ‫کرد‪ .‬او مخالفت خود را با چنین عملی اعالم‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫ چرا؟ آیا اینکه بسیاری از مردم توانستند‬‫کتاب شما را بخوانند بهتر نبود؟‬ ‫او پاسخ می دهد که نه‪ .‬من یک نویسنده‬ ‫تبعیدی ام‪ .‬صرفا جسم من در تبعید نیست‪.‬‬ ‫من بدلیل ایده ها و اندیشه ها و افکارم در‬ ‫تبعیدم‪ .‬اینکه بخشی از نوشته های من در‬ ‫ایران منتشر شود‪ ،‬درحالیکه نوشته های‬ ‫دیگرم در مخالفت با رژیم کنونی اجازه چاپ‬ ‫نمی یابند تنها به این نتیجه می انجامد که‬

‫توهمی از آزادی بیان و نشر در میان جوانان‬ ‫دامن زده شود‪.‬‬ ‫و با لحنی آرام اضافه می کند‪ :‬حاال مردم‬ ‫نوشته های مرا نخوانند هم اتفاق خاصی‬ ‫نمی افتد‪ .‬آنقدر مهم نیستند که حتما بایستی‬ ‫خوانده شوند‪.‬‬ ‫در چشم های روشنش آرامشی اطمینان‬ ‫بخش موج می خورد‪ .‬اگر شکاف های‬ ‫طبقاتی ایران را از پشت دوربین تلویزیون‬ ‫بررسی کرده بود‪ ،‬سرمایه داری پیشرفته ی‬ ‫آلمان را با تاکسی پیموده است‪ .‬او اگر به‬ ‫کرات کشور و خانه تعویض کرده اما همچنان‬ ‫یک شورشی مانده است‪.‬‬


‫‪6‬‬

‫داستان یک قلب‬ ‫حسین نوش‌آذر‬

‫صالحی گفته بود برویم‬ ‫جلو مجلس‪ .‬کالس‌ها را از چند روز‬ ‫قبل تعطیل کرده بودیم‪ .‬آن موقع‌ها‬ ‫من هنوز یک مرد کامل بودم‪ .‬یک‬ ‫معلم‪ .‬یک مرد فرهنگی‪ .‬با دو دست‬ ‫کت و شلوار و سه سر عائله‪ .‬خانه‌‌ی‬ ‫پول آب و برق‪ .‬رخت و‬ ‫استیجاری‪ِ .‬‬ ‫پخت همین دو تا دختر و هر چند گاه‬ ‫ِ‬ ‫یک بار هزینه‌ی دوا و درمان مث ً‬ ‫ال‪.‬‬ ‫در همین حدود‪ .‬یک مرد کامل در‬ ‫همین حدود‪ .‬با عقاید و عالئقی در‬ ‫همین حدود‪ .‬اول نمی‌خواستم بروم‪ .‬اما‬ ‫نتوانستم به صالحی نه بگویم‪ .‬گفتم‬ ‫نهایتش چوب می‌خوریم دیگر‪ .‬مگر‬ ‫ما چه می‌خواهیم؟ خون که نکرده‌ایم‪.‬‬ ‫یکی مثل من یا فرض کن صالحی‬ ‫مگر چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد‪.‬‬ ‫بود و نبو ِد یکی مثل من‪ ،‬یا فرض کن‬ ‫بود و نبود یکی مثل صالحی در کار‬ ‫دنیا چه تاثیری مگر دارد‪ .‬برای همین‬ ‫رفتم‪ .‬به خانم نگفتم‪ .‬گفتم اگر بگویم‬ ‫دل‌نگران می‌شود‪ .‬گفتم اگر دیر آمدم‪،‬‬ ‫نگران نشو‪ .‬من با صالحی هستم‪ .‬گفت‬ ‫کجا می‌خواهی بروی مرد‪ .‬یک دفعه‬ ‫کار دست خودت ندهی‪ .‬اگر به فکر‬ ‫من نیستی‪ ،‬به فکر این بچه‌ها باش‬ ‫الاقل‪ .‬سر بلند کردم‪ .‬آسمان آبی بود‪،‬‬ ‫بی هیچ لکه ابری‪ .‬درست مثل آسمانی‬ ‫که وصفش در داستان‌ها می‌آید‪.‬‬ ‫کبوتری هم از روی هره‌ی دیوار پر‬ ‫کشید‪ .‬صالحی دم در منتظر بود‪ .‬هر‬ ‫چه بفرما زده بودم‪ ،‬نیامد تو که نیامد‪.‬‬ ‫تکیه داده بود به دیوار‪ .‬یک روزنامه‬ ‫هم توی جیب کتش بود‪ .‬اگر سیگاری‬ ‫آتش می‌زد‪ ،‬آن وقت همه چیز کامل‬ ‫می‌شد‪ ،‬همانطور که بایست باشد و‬ ‫نبود‪ .‬مثل تصویر بچه‌ها که چسبیده به‬ ‫هم پشت نیمکت‌هاشان می‌نشستند‪ .‬با‬ ‫آن گردن‌های باریک و بلند و دانه‌های‬ ‫ریز – ریز ِ گج که توی هوا موج‬ ‫می‌زد‪ .‬بیست سال بود که با این تصویر‬ ‫زندگی کرد ‌ه بودم‪ ،‬در کنار مردهایی که‬ ‫کت و شلوار خاکستری به تن دارند و‬ ‫پیرهن‌شان از فرط شست و شو حاال‬ ‫دیگر نخ‌نماست‪ .‬یکی مثل صالحی‪ ،‬یا‬ ‫من‪ ،‬در آن روز که هنوز کامل بودم‪،‬‬ ‫هرچند دست به دهان‪ .‬مبتالی زندگی‪،‬‬ ‫با چهار دندان آسیا که کشیده بودند‪ ،‬و‬ ‫جز این چهار دندان‪ ،‬به خدا چیزی‪ ،‬به‬

‫هر حال‪ ،‬باور کنید کم نداشتم‪.‬‬ ‫جلو مجلس‪ ،‬خب معلوم است‪،‬‬ ‫همانطور که در خبرها آمد اغتشاش‬ ‫شد‪ .‬روز اول کمتر‪ .‬روزهای بعد بیشتر‬ ‫تا آن بگیر و ببندها که گفتن ندارد‪.‬‬ ‫چون همه می‌دانند‪ .‬این‌ها مهم نیست‪.‬‬ ‫مهم این است که نمی‌دانم چطور شد‬ ‫شست‬ ‫دستم را که بلند کردم‪ ،‬دیدم‬ ‫ِ‬ ‫دست راستم نیست‪ .‬وحشت کرده بودم‪.‬‬ ‫درد نداشتم‪ .‬خون نمی‌آمد‪ .‬جاییم زخم‬ ‫نبود‪ .‬حتی مث ً‬ ‫ال جای خالی شستم‬ ‫مور مور نمی‌شد‪ .‬یعنی اگر به تصادف‬ ‫چشمم نمی‌افتاد به جایی که شست آدم‬ ‫به دستش چسبیده است‪ ،‬شاید اص ً‬ ‫ال‬ ‫متوجه جای خالی‌اش نمی‌شدم‪ .‬مثل‬ ‫خیلی چیزهای دیگر که در زندگی باید‬ ‫باشد‪ ،‬اما نیست‪ .‬دستم را به صالحی‬ ‫نشان دادم‪ .‬گفتم‪ :‬تو هم می‌بینی؟‬ ‫گفت‪ :‬چی؟ چرا شلوغ می‌کنی؟ داشت‬ ‫شعار می‌داد‪ .‬معیشت‪ ،‬منزلت حق مسلم‬ ‫ماست‪ .‬من هم شعار دادم‪ :‬معیشت‪،‬‬ ‫منزلت‪ ،‬و در همان حال نگران ِ دست‬ ‫راستم بودم‪ .‬یادم است حتی زیر پام‬ ‫را نگاه می‌کردم با این امید که شاید‬ ‫شستم را ببینم‪ .‬اما‪ ،‬فقط پا می‌دیدم‪.‬‬ ‫پاهایی که همه شبیه پاهای من بودند‪،‬‬ ‫با کفش‌هایی که انگار همه کفش‌های‬ ‫من بودند‪ .‬هر جور بود‪ ،‬به همان وضع‬ ‫برگشتیم خانه‪ .‬صالحی در تاکسی‬ ‫که نشسته بود‪ ،‬انگار هنوز یک مشت‬ ‫گره کرده بود‪ .‬شاید هم نا نداشت‪ .‬از‬ ‫هم که جدا شدیم‪ ،‬دیروقت بود که‬ ‫به خانه برگشتم‪ .‬بچه‌ها خواب بودند‪.‬‬ ‫خانم هم خواب بود یا وانمود می‌کرد‬ ‫که خواب است‪ .‬رخت خانه پوشیدم‬ ‫و با احتیاط خودم را زیر پتو جا دادم‪.‬‬ ‫خانم عادت داشت رو به دیوار بخوابد‪.‬‬ ‫می‌خواستم بیدارش کنم‪ .‬می‌خواستم‬ ‫بگویم خانم شستم نیست‪ .‬نگاه کن‪ .‬اما‬ ‫صدایی نکردم‪ .‬به تاریکی خیره ماندم‬ ‫تا خوابم برد‪ .‬فردای آن روز سه‌شنبه‬ ‫بود‪ .‬بله‪ .‬سه‌شنبه بود‪ .‬صالحی باز با‬ ‫همان وضع دم در منتظر بود‪ .‬گفت‪:‬‬ ‫«چطوری‪ ،‬دیر کردی؟» گفتم‪« :‬دیر‬ ‫کردم؟ تو زود آمدی‪ .‬تازه هفت و نیم‬ ‫صبح است‪ ».‬ریشش را هم نتراشیده‬ ‫بود‪ .‬من هم ریشم را نتراشیده بودم‪.‬‬ ‫از خانم هم خداحافظی نکرده بودم‪.‬‬ ‫یعنی تا از خواب بیدار شوم‪ ،‬دیدم‬

‫بچه‌ها را با خود به مدرسه برده‪ ،‬هر‬ ‫چند که گفتم – کالس‌ها دایر نبود‪.‬‬ ‫اما مدارس باز بود‪ .‬به صالحی گفتم‪:‬‬ ‫شستم‪ ...‬گفت‪« :‬می‌دانم‪ .‬مهم نیست‪.‬‬ ‫پیش می‌آید‪ ».‬انگار به تسلی دستی به‬ ‫شانه‌ام گذاشت‪ .‬اگر دستش را آن‌طور‬ ‫به شانه‌ام نمی‌گذاشت نگران نمی‌شدم‪.‬‬ ‫در تاکسی که نشسته بودیم‪ ،‬خوب‬ ‫یادم است که اول یکی از گوش‌هام‪،‬‬ ‫گوش چپم بود یا راستم نمی‌دانم‪،‬‬ ‫یعنی یادم نیست‪ ،‬مهم هم البته نیست‪،‬‬ ‫یعنی االن مهم نیست که گوش چپم‬ ‫بود یا راستم که افتاد‪ .‬یعنی من از‬ ‫خستگی که دست بردم به صورتم‪،‬‬ ‫دیدم یکی از گوش‌هام‪ ،‬حاال گوش‬ ‫چپم یا راستم توی دستم آمد‪ .‬بعدش‬ ‫هم که داشتم پیاده می‌شدم آن یکی‬ ‫گوشم افتاد و خالصه تا به بهارستان‬ ‫برسیم‪ ،‬خیال می‌کنم حتی بینی‌ام هم‬ ‫افتاده بود‪ .‬اما چشم‌هام هنوز سر جاش‬ ‫بود‪ .‬می‌دیدم که این تو بمیری دیگر‬ ‫از آن تو بمیری‌ها نیست که مث ً‬ ‫ال ما‬ ‫شعار بدهیم وزیر بی‌لیاقت اخراج باید‬ ‫گردد‪ .‬من شعار نمی‌دادم‪ .‬یعنی حتی‬ ‫اگر می‌خواستم نمی‌توانستم مثل بقیه‬ ‫فریاد بزنم‪ .‬می‌ترسیدم‪ .‬می‌ترسیدم‬ ‫اگر فریاد بزنم چیزی از من کنده‬ ‫شود‪ .‬می‌ترسیدم باقی‌مانده‌ی تنم هم‬ ‫بریزد‪ .‬مثل یک دیوار فروریخته یا یک‬ ‫خانه‌ی کلنگی‪ ،‬یا فرض کن مثل همان‬ ‫جامی که پارسال پیرارسال‌ها از دستم‬ ‫افتاد و شکست‪ .‬حیف‪ .‬باقی‌ش گمانم‬ ‫معلوم است‪ .‬در روزنامه‌ها و جاهای‬ ‫دیگر خبرش درج شد‪ .‬عده‌ای را هم‬ ‫گرفتند‪ .‬همان روز بود دیگر‪ .‬بله‪ .‬همان‬ ‫روز که عده‌ی زیادی را گرفتند‪ ،‬توی‬ ‫آن شلوغی من صالحی را گم کردم‪.‬‬ ‫می‌دویدم و با هر قدمی که برمی‌داشتم‪،‬‬ ‫اینطور بود که انگار چیزی از من جدا‬ ‫می‌شد‪ .‬نمی‌دیدم‪ .‬اما می‌دانستم که‬ ‫ابروهام ریخته است‪.‬‬ ‫می‌دانستم‪ ،‬این را دیگر خوب‬ ‫می‌دانستم که وقت دویدن یکی از‬ ‫دست‌هایم افتاد‪ .‬جای خوشوقتی بود‬ ‫که پام چیزیش نشد‪ .‬وگرنه معلوم نبود‬ ‫چه بر سرم می‌آمد‪ .‬به خانه که رسیدم‪،‬‬ ‫با آن وضع که گفتم‪ ،‬دیدم خانم سفره‬ ‫را چیده است‪ .‬انگار منتظرم بود‪ .‬بهار و‬ ‫شقایق شام‌شان را خورده بودند‪ .‬داشتند‬ ‫تکلیف مدرسه‌شان را انجام می‌دادند‪.‬‬ ‫می‌ترسیدم خانم مرا که ببیند زهره‌اش‬

‫بریزد‪ .‬حتی توی چشم‌هام هم نگاه‬ ‫کرد‪ .‬انگار ندید‪ .‬حاال اگر برق رفته‬ ‫بود‪ ،‬می‌گفتم در تاریکی نمی‌بیند‪ .‬اما‬ ‫همه جا روشن بود و نمی‌دید‪ .‬گفتم‬ ‫نمی‌بینی؟ گفت‪ :‬بشین‪ ،‬شام‌ات سرد‬ ‫می‌شود‪ .‬کوکو پخته بود‪ .‬نان تازه‌ی‬ ‫برشته هم از نانوایی خریده بود‪.‬‬ ‫لقمه‌های بزرگ برمی‌داشتم‪ .‬من اصو ًال‬ ‫کم‌غذا بودم‪ .‬اما آن شب لقمه‌های‬ ‫بزرگ برمی‌داشتم‪ .‬گمانم کنار سفره‬ ‫خوابم برد‪ .‬یعنی سرم را که به دیوار‬ ‫تکیه دادم‪ ،‬چشم‌هایم روی هم افتاد‪.‬‬ ‫وقتی بیدار شدم‪ ،‬دیدم دیگر جایی را‬ ‫نمی‌بینم‪ .‬دست به چشمهام که بردم‪،‬‬ ‫دیدم دو حفره‌ی خالی آنجا هست‪.‬‬ ‫ترسیدم‪ .‬فریاد زدم انگار‪ .‬اما طوری بود‬ ‫که کسی صدایم را نمی‌شنید‪ .‬صالحی‬ ‫آن روز نیامد‪ .‬روزهای بعد هم نیامد‪.‬‬ ‫موهای سرم ریخته بود‪ .‬از پا افتاده‬ ‫بودم‪ .‬یعنی پاهام نبود که از پا بیفتم‪.‬‬ ‫باقی خیلی سریع اتفاق افتاد‪ .‬یادم‬ ‫نیست‪ .‬فرض کن در چشم به هم‌زدنی‪.‬‬ ‫فرض کن چشم‌هات را می‌بیندی و‬ ‫وقتی چشم‌هات را باز می‌کنی‪ ،‬می‌بینی‬ ‫چیزی دیگر از تو باقی نمانده است‪ ،‬جز‬ ‫همان قلبی که کنار سفره‪ ،‬کنار ظرف‬ ‫کوکوی شب‌مانده می‌تپد‪ .‬بعد دستی‬ ‫می‌آید که آن را خوب می‌شناسی‪ .‬این‬ ‫دست همان دستی‌ست که اولین بار‬ ‫وقتی آن را در دست گرفتی‪ ،‬احساس‬ ‫کردی زندگی می‌تواند زیبا هم باشد‪.‬‬ ‫بعد‪ ،‬همین دست که االن سال‌هاست‬ ‫که دیگر با تن تو غریبه است‪ ،‬تو‬ ‫را که تند تند می‌تپی‪ ،‬از روی زمین‬ ‫برمی‌دارد‪ ،‬و با دقت‪ ،‬حتی با عشق‪،‬‬ ‫بله حتی با عشق تو را می‌اندازد توی‬ ‫ظرفی شبیه تنگ بلور‪ ،‬توی یک محیط‬ ‫مایع که سرد است‪ ،‬و تو‪ ،‬در آن سرما‬ ‫هیج کاری نمی‌توانی بکنی‪ ،‬جز آن‬ ‫که به تپیدن ادامه بدهی و از خودت‬ ‫بپرسی که کی این تپش منظم‪ ،‬در‬ ‫دقیقه شصد تا هشتاد بار‪ ،‬شب‌ها کمتر‪،‬‬ ‫روزها اندکی بیشتر اما نامنظم‌تر ادامه‬ ‫پیدا می‌کند که برسی که شاید برسیم‪،‬‬ ‫که برسم به همین یک کلمه‪ :‬تمام‪.‬‬ ‫بله‪ .‬همین یک کلمه‌ی ساده‪ :‬تمام‪.‬‬ ‫باور کن بعدش هم مهم نیست چی‬ ‫می‌شود‪ .‬مهم این است که تمام شود‪.‬‬ ‫تمام‪ .‬این‌طور مث ً‬ ‫ال‪ :‬تپ تپ‪ .‬تمام‪ .‬تپ‪...‬‬ ‫تپ‪ .‬تم‌‬


‫‪7‬‬

‫علیه حقیقت‬ ‫این روزها فیلم جدایی نادر از سیمین در سینماهای‬ ‫سوئد و اروپا به اکران در آمده است‪ .‬پریسا نصرآبادی‬ ‫نگاهی انداخته است به این فیلم بحث برانگیز‪.‬‬

‫شاید بتوان گفت که بارز ترین ویژگی‬ ‫سینمای اصغر فرهادی‪،‬این است که سینمای‬ ‫او چندان شباهتی با سینمای متعارف ایران‪،‬‬ ‫چه جشنواره و چه غیر آن ندارد و در مفهوم‬ ‫خاص کلمه «غربی» است‪ .‬روایت های ساده‬ ‫ّ‬ ‫داستان‪ ،‬تکنیک های فیلمبرداری‪ ،‬دیالوگ‬ ‫ها‪ ،‬میزانسن های درخشان در لوکیشن های‬ ‫بسته‪ ،‬بُرشی که در زمان زده می شود و‬ ‫د ّقت ویژه فرهادی به جزئیات و توانایی وی‬ ‫در گرفتن بازی از بازیگران از ویژگی های‬ ‫بارز فیلم «جدایی نادر از سیمین» است که‬ ‫مانند دو فیلم دیگر فرهادی‪ ،‬زمینه متفاوت‬ ‫شدن سبک فرهادی در سینمای ایران را‬ ‫فراهم کرده است‪ .‬بی شک سینمای فرهادی‬ ‫قدرتمند است و قادر است مخاطب را وارد‬ ‫زمین بازی خودش کند؛ اما آنچه که در این‬ ‫یادداشت مورد نظر نگارنده است‪ ،‬اشاره ای‬ ‫کوتاه به ساختار داستان یک جدایی‪ ،‬و نحوه‬ ‫مواجهه فرهادی با حقیقت –واقعیت است‪.‬‬

‫مواجهه با واقعیت‪:‬‬

‫بسیاری بر این اعتقادند که سینمای فرهادی‪،‬‬ ‫بازنمایاننده احواالت طبقه متوسط مدرن‪،‬‬ ‫سبک زندگی‪ ،‬چالش های فرهنگی‪-‬اجتماعی‬ ‫و روایت دغدغه های این طبقه در کشمکش‬ ‫های روزمره است‪.‬‬ ‫فرهادی در این فیلم‪ ،‬بارها با ایجاد دوگانه‬ ‫هایی میان افرادی از دو طبقه اجتماعی‬ ‫مختلف‪ ،‬یعنی طبقه متوسط مدرن‪ /‬طبقه‬ ‫کارگر‪ ،‬تقابل انسان مذهبی‪/‬سکوالر‪ ،‬دوگانه‬ ‫زن‪/‬مرد‪ ،‬شکاف میان نسل ها و‪...‬شائبه‬ ‫این را ایجاد کرده است که فیلمی ساخته‬ ‫که به واقعیتی در متن زندگی اجتماعی‬ ‫این شخصیت ها با خاستگاه های متفاوت‬ ‫فرهنگی‪ ،‬اقتصادی و اجتماعی ارجاع می‬ ‫دهد‪ .‬آیا واقعن چنین است؟‬ ‫به باور من چنین نیست‪ .‬فرهادی هیچ‬ ‫رسالتی برای بازنمایی واقعیت بر دوش‬ ‫خود نمی بیند‪ .‬اساسن به نظر نمی رسد که‬ ‫بازنمایی واقعیت اجتماعی بخشی از پروژه‬

‫پرسوناژ های با‬ ‫بک گراندهای‬ ‫اجتماعی‪-‬‬ ‫فرهنگی مختلف‪،‬‬ ‫تنها از آن رو‬ ‫که بتوانند بازی‬ ‫ذهنی کارگردان‬ ‫تجسد‬ ‫را‬ ‫ّ‬ ‫ببخشند‪ ،‬به کار‬ ‫گرفته شده اند‪.‬‬

‫فرهادی در این فیلم (و شاید دیگر فیلم های‬ ‫او) باشد‪ .‬مواجهه مخاطب با کلیشه مهاجرت‪،‬‬ ‫ذهنی بودن مناسبات مدرن میان زن و مرد‬ ‫در جامعه و جایگاه آن ها و نیز و ساختار‬ ‫خانواده‪ ،‬تصویری که از دادگاه خانواده به‬ ‫روی مخاطب گشوده می شود‪ ،‬چهره قاضی‬ ‫و‪ ...‬همگی در لحظه ای مخاطب را به خود‬ ‫مشغول می کند که گویا قرار نیست روایتی از‬ ‫زندگی روزمره که به امر واقع ارجاع می دهد‬ ‫پیش رویش گشوده شود‪.‬‬ ‫آنچه که مخاطب با آن مواجه می شود‪،‬‬ ‫انتزاعی از واقعیت است که در سکانس های‬ ‫مختلف‪ ،‬صرفن به این دلیل ساده که فرهادی‬ ‫می خواهد معنایی را به مخاطب منتقل کند‪،‬‬ ‫به خدمت گرفته می شود تا در آن موقعیت‬ ‫کنکرت و مشخّ ص‪ ،‬مخاطب بتواند ذه ّنیت‬ ‫آقای کارگردان و معنای منظور وی را دریابد‪،‬‬ ‫همین‪ .‬این بدان معنی است که پرسوناژ های‬ ‫با بک گراندهای اجتماعی‪-‬فرهنگی مختلف‪،‬‬ ‫تنها از آن رو که بتوانند بازی ذهنی کارگردان‬ ‫تجسد ببخشند‪ ،‬به کار گرفته شده اند‪.‬‬ ‫را ّ‬

‫مواجهه با حقیقت‪:‬‬

‫فرهادی از سکانس اول مخاطب را به‬ ‫موقعیتی پرتاب می کند که باید در آن به‬ ‫مسند قضاوت بنشیند‪ .‬حق با چه کسی‬ ‫است؟ سیمین که می خواهد برود‪ ،‬یا نادر‬ ‫که می خواهد بماند؟ کشمکش مخاطب از‬ ‫همان دقایق اول فیلم آغاز می شود‪ .‬در تمام‬ ‫طول فیلم‪ ،‬مخاطب در حال قضاوت اخالقی‬ ‫است و مدام در یافتن مبنای حکم خود دچار‬ ‫تردید می شود‪ .‬در سکانس آخر‪ ،‬فرهادی باز‬ ‫مخاطب را به حال خود رها می کند‪ .‬تعلیقی‬ ‫به مراتب ُکشنده تر از آنچه در «درباره الی»‬ ‫برای مخاطب رخ می دهد‪ .‬فرهادی مدام‬ ‫مخاطب را غافلگیر می کند‪ ،‬به محض این‬ ‫که مخاطب به خود می جنبد تا مبنایی جدید‬ ‫برای قضاوت اخالقی خود به دست دهد‪،‬‬ ‫فرهادی برگ جدیدی رو می کند و هرگونه‬ ‫امکان پیش بینی را از مخاطب سلب می کند‪.‬‬

‫ّ‬ ‫تفکر فرهادی‪ ،‬تمامن پست مدرن است‪.‬‬ ‫معرفت در چارچوب فیلم های فرهادی معلّق‬ ‫است‪ .‬هیچ بنیادی برای معرفت نمی توان‬ ‫متصور شد و در نتیجه تمام کنش ها مدام‬ ‫ّ‬ ‫به تاخیر می افتند‪ .‬مخاطب نیز درست مانند‬ ‫حجت در یکی از سکانس های آخری فیلم‬ ‫ّ‬ ‫دچار سردرگمی می شود و دو دستی بر سر و‬ ‫روی خود می کوبد‪ ،‬که سرانجام چه؟‬ ‫جدایی نادر از سیمین‪ ،‬به این اعتبار‪ ،‬تردید و‬ ‫ناباوری فرهادی به فرا روایت اخالق است‪.‬‬ ‫شاخص اخالقی بودن ُکنش ها از سکانسی‬ ‫به سکانس دیگر تغییر می کند و دست‬ ‫مخاطب در پوست گردو می ماند‪.‬‬ ‫معین‬ ‫جهانی که فرهادی در آن بُرش زمانی ّ‬ ‫برای مخاطب به تصویر می کشد‪ ،‬جهانی‬ ‫اعتباری و انباشته از ّ‬ ‫شکاکیت هاست‪.‬‬ ‫فرد مذهبی در لحظه ای بعد انسانی است که‬ ‫به حکم نیاز و منفعت شخصی اش از مذهب‬ ‫(حجت) و به همان نسبت‬ ‫فاصله می گیرد ّ‬ ‫پافشاری همسر او راضیه بر دینداری اش‬ ‫(آن هم صرفن از روی ترس) به حماقت تنه‬ ‫می زند‪ .‬کارگزار دین‪ ،‬در لحظه ای‪ ،‬انسان‬ ‫مدرن و به ظاهر سکوالری چون نادر می‬ ‫شود که می خواهد برای اثبات حقانیت اش‬ ‫«قرآن» به میان آورده شود‪ ،‬و سیمین‪ ،‬علی‬ ‫رغم تمام دک و ُپز های روشنفکری اش‪،‬‬ ‫یک خُ رده بورژوای ابله و ترسو بیش نیست‪،‬‬ ‫و نیز «ترمه» به مثابه کودکی که سرانجام او‬ ‫هم در جهان در هم ریخته بزرگترها‪ ،‬در دفاع‬ ‫از پدر خود دروغ می گوید‪ .‬فرهادی با نسبی‬ ‫کردن اخالق و بی بنیاد جلوه دادن آن‪ ،‬عملن‬ ‫به مخاطب چنین می گوید که معصومیت و‬ ‫فضیلتی وجود ندارد‪.‬‬ ‫این فیلم به زعم من نه رویارویی طبقات بود‬ ‫شر‪ .‬این‬ ‫و نه جایگاهی برای تقابل خیر و ّ‬ ‫فیلم پیام آور سرگشتگی در جهان اعتبارات‬ ‫بود‪ ،‬جهان بُن بست کنش های اجتماعی‪-‬‬ ‫سیاسی‪ .‬فیلمی علیه پروژه حقیقت‪-‬واقعیت‪.‬‬

‫پریسا نصر آبادی‬


‫‪8‬‬

‫شهر فرنگ‬

‫در اتاق بغلی چه می گذرد؟‬

‫‪Foto: Viktor Kjellberg‬‬

‫در تئاتر پلی هاوس استکهلم نمایشی با عنوان «در اتاق بغلی» بر روی صحنه رفته است که از سوی منتقدان و تماشاگران به گرمی مورد استقبال‬ ‫قرار گرفته است‪ .‬یرما اسپیندلر در بخش فرهنگ روزنامه ی سونسکا داگبالدت به این نمایش پرداخته است که در زیر ترجمه آن را می خوانید‪:‬‬

‫طرح های مهندسین در حوزه فنآوری‬ ‫الکتریک در اواخر قرن نوزدهم تنها انقالبی‬ ‫در صنعت نبود‪ ،‬بلکه در سپهر خصوصی‬ ‫نیز انقالبی بوجود آورد‪ .‬کافی است تنها به‬ ‫المپ‪ ،‬بخاری‪ ،‬و توستر فکر کنیم‪ .‬اما با‬ ‫دیدن نمایش در اتاق بغلی به ویبراتور نیز‬ ‫فکر خواهید کرد‪ .‬ویبراتور به منظور درمان‬ ‫هیستریکا‪ ،‬که نامگذاری علمی پزشکان بر‬ ‫روی نوعی بیماری روانی رایج نزد زنان در‬ ‫اواخر قرن نوزدهم بود‪ ،‬ابداع شد‪.‬‬ ‫مطب دکتر پذیرای زنان و حتی مردانی است‬ ‫که تا حدی از محرومیت جنسی رنج می برند‬ ‫و دکتر آن را بیماری می داند‪ .‬به کمک یک‬ ‫ویبراتور برقی آنها آرامش خود را باز می یابند‬ ‫و دوباره به شهروندانی اجتماعی بدل می‬ ‫شوند‪ .‬درمان به صورت بالینی و با کمک یک‬ ‫کرونومتر و یک پرستار صورت می پذیرد‪.‬‬ ‫این رویه محور نمایش را شکل می دهد‪،‬‬ ‫همزمان درام کامال متفاوتی در سالن‬

‫‪I rummet‬‬ ‫ویکتوریایی و تزیئین شده با مخمل سرخ در‬ ‫‪intill (eller‬‬ ‫در آنسوی در جریان دارد‪ ،‬جایی که همسر‬ ‫)‪vibratorpjäsen‬‬ ‫دکتر خود را با بچه ی تازه تولد یافته شان‬ ‫‪Text: Sarah Ruhl.‬‬ ‫می یابد که قادر به شیر دادن به او نیست‪ ،‬و‬ ‫‪Övers: Joachim‬‬ ‫خود را با روشن کردن و خاموش کردن المپ‬ ‫‪Siegård. Regi:‬‬ ‫‪Elisabet Klason.‬‬ ‫های التریکی جدید خانواده مشغول می کند‪.‬‬ ‫‪Playhouse teater‬‬ ‫تئاتر پلی هاوس با این نمایش‪ ،‬نمایشنامه‬ ‫‪Scenografi: Cian‬‬ ‫نویس آمریکایی معاصر و معرفی نشده ای را‬ ‫‪Bornebusch.‬‬ ‫نیز به سوئد معرفی می کند‪.‬‬ ‫‪Kostym: Ingabritt‬‬ ‫سارا راهل (متولد ‪ )1974‬متن تأمل برانگیزی‬ ‫‪Adrianson.‬‬ ‫را درباره ی تقاطع شکوفایی دوران مدرن با‬ ‫‪Medv: Jonatan‬‬ ‫‪Blode, Johan‬‬ ‫عصر محافظه کار ویکتوریایی نوشته است‪ .‬او‬ ‫‪Hallström,‬‬ ‫برای این نمایش و نمایشنامه های قبلی خود‬ ‫‪AnnaKarin‬‬ ‫برنده ی جایزه ی پولیتزر شد‪.‬‬ ‫‪Hirdwall, Donald‬‬ ‫در سوئد کاتارینا فرسترسن به مضمون‬ ‫‪Högberg, Jennifer‬‬ ‫هیستریکا در نمایشنامه های سول پ و‬ ‫‪Lila, Kajsa‬‬ ‫بالنش و ماری پرداخته است‪ .‬اما سارا روهل‬ ‫‪Linderholm,‬‬ ‫‪Anna Sise‬‬ ‫این مضمون را کمی تحریک کننده تر مطرح‬

‫می کند‪ ،‬حتی اگر آهنگ زیرین آن به همان‬

‫اندازه تاریک باشد‪ .‬اینکه در زمانه ای که‬ ‫زندگی تحت سلطه ی علم و فن آوری‬ ‫است چگونه می توان به لحاظ فیزیکی به‬ ‫یکدیگر نزدیک شد؟‬ ‫همین دیدگاه کلینیکی قرن نوزدهمی درباره‬ ‫ی سکسوالیته و عشق را امروزه نیز ما می‬ ‫توانیم در رابطه با باروری ببینیم‪ ،‬زمانی که‬ ‫می توان بدون تماس فیزیکی با یکدیگر‪،‬‬ ‫بچه دار شد‪ .‬برای مثال از طریق لقاح‬ ‫مصنوعی‪ ،‬و غالبا در محیط های بیمارستانی‬ ‫استریلیزه که در آن جای چندانی برای‬ ‫عشق باقی نمی ماند‪.‬‬ ‫هر عصری نقاط کور خود را دارد‪ ،‬اما سرخی‬ ‫گونه های تماشاگرانی که از تئاتر خارج می‬ ‫شوند از جای دیگری آب می خورد‪.‬‬ ‫یرما الگرکرانتز اسپیندلر‬ ‫ترجمه رپرتاژ‬

reportage1  

a cultural publicaton in exile

Read more
Read more
Similar to
Popular now
Just for you