Page 1

‫معني درماني چيست‬

‫در‬ ‫انسان‬ ‫نخستمعنا‬ ‫جستجوي‬ ‫بخش‬ ‫نويسنده‬

‫برگرداننده‬ ‫تايپ بخش‬ ‫يك‬ ‫تايپ بخش‬ ‫دو‬ ‫ویرایش‬

‫دكتر ويكتور فرانكل‬

‫دكتر نهضت صالحيا ن‪ -‬مهين‬ ‫ميلني‬ ‫آزاده‬ ‫‪azy_bazmandeh@yahoo.com‬‬ ‫برديا گوران‬ ‫‪Bardya179@yahoo.com‬‬ ‫خسروسلجوقی‬ ‫‪ksaljoghi@yahoo.com‬‬

‫پ يش گفتار کتاب‪:‬‬

‫‪1‬‬


‫خطرابها و دردهخخاي‬ ‫‌‬ ‫دکتر فرانکل روانپزشک – نويسنده‪ ،‬گاهي از بيماران خخخود کخخه از اضخ‬ ‫نمیکنيخخد؟« او اغلخخب‬ ‫‌‬ ‫میکنند می‌پرسخخد‪» ،‬چخخرا خودکشخخي‬ ‫‌‬ ‫میبرند و شکوه‬ ‫‌‬ ‫کوچک و بزرگ رنج‬ ‫میتواند از پاسخ بيماران خط اصلي روان درماني خويش را بيابد‪ .‬در زندگي هخخر کسخخي‪ ،‬چيخخزي‬ ‫‌‬ ‫میدهد؛ در زندگي‬ ‫‌‬ ‫وجود دارد‪ .‬در زندگي يک نفر عشق وجود دارد که او را به فرزندانش پيوند‬ ‫خاطرههخخاي کشخخداري‬ ‫‌‬ ‫ديگري‪ ،‬استعدادي که بتواند آن را بکار گيرد؛ در زندگي سومي‪ ،‬شايد تنها‬ ‫که ارزش حفظ کردن دارد‪ .‬يافتن اين رشته‌هاي ظريف يک زندگي فرو پاشخخيده‪ ،‬بخخه شخخکل يخخک‬ ‫انگاره استوار‪ ،‬از معنا و مسئوليت هدف و موضوع مبارزه طلبي »لوگوتراپي« اسخخت‪ ،‬کخخه تعخخبير‬ ‫دکتر فرانکل »از تحليل اگزيستانسياليستي« نوين )هستي درماني( است‪.‬‬ ‫میدهخخد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫تجربهای را که منجر به کشف »لوگوتراپي« شد توضيح‬ ‫‌‬ ‫در اين کتاب‪ ،‬دکتر فرانکل‬ ‫وي مدت زيادي در اردوگاه کار اجباري اسير بود که تنها وجخخود بخخرهنه‌اش بخخراي او بخخاقي مانخخد و‬ ‫اردوگاهها جان سخخپردند و يخخا بخخه کوره‌هخخاي آدم سخخوزي‬ ‫‌‬ ‫بس‪ .‬پدر‪ ،‬مادر‪ ،‬برادر و همسرش يا در‬ ‫اردوگاههاي کار اجباري جان سالم‬ ‫‌‬ ‫سپرده شدند‪ .‬خواهرش تنها بازمانده اين خانواده بود که از‬ ‫بدر برد‪ .‬او چگونه زندگي را قابل زيستن می‌دانست؟ در حاليکه همه امخخوالش را از دسخخت داده‬ ‫ارزشهايش ناديده گرفته شده بود؛ از گرسنگي و سخخرما و بی‌رحمخخی ‌رنخخج می‌بخخرد و‬ ‫‌‬ ‫بود؛ همه‬ ‫هر لحظه در انتظار مرگ بود‪ .‬او به راستي چگونه زنده ماند؟ پيام چنين روانکخخاوي کخخه خخخود بخخا‬ ‫چنان شرايط خوفناکي روياروي بوده است‪ ،‬شنيدن دارد‪ .‬اگر کسي بتواند به شرايط انسخخاني مخخا‬ ‫بيترديد بايد دکتر فرانکخخل باشخخد‪ .‬واژه‌هخخايي کخخه از دل‬ ‫عاقلنه و با دلسوزي بنگرد؛ اين شخص ‌‬ ‫دکتر فرانکل بر می‌خيزد‪ ،‬بر دل می‌نشيند‪ .‬چون بر تجربه‌هاي بسيار ژرف استوار است‪ .‬صادقانه‬ ‫ژرفتر از آن است که انسخخان کوچکخخترين رنگخخي از فريخخب در آن ببينخخد‪ .‬پيامهخخاي او والسخخت و‬ ‫‌‬ ‫و‬ ‫ارزنده؛ و کارهايش به خاطر موقعيت کنوني او در دانشکده پزشکي دانشگاه ويخخن‪ ،‬و بخخه علخخت‬

‫‪2‬‬


‫کلينيکهاي »لوگوتراپي« کخخه امخخروزه در بسخخياري از سخخرزمين‌ها بخخا الگخخو بخخرداري از پلخخي‬ ‫‌‬ ‫آوازه‬ ‫کلينيک شناخته شدهي عصب شناسي او در وين آغاز به کار می‌کند‪ ،‬شهرت جهاني دارد‪.‬‬ ‫نمیتواند نظريه و شيوه کخخار ويکتخخور فرانکخخل را بخخا کخخار زيگمونخخد فرويخخد سخخنجش و‬ ‫‌‬ ‫انسان‬ ‫مقايسه نکند‪ .‬چه‪ ،‬هر دو پزشخخک در آغخاز بخه طخبيعت و درمخان »روان نژنخديها« تخخوجه داشخختند‪.‬‬ ‫»اختللهخخای« پريشخخان کننخخده را در »اضخخطرابي« می‌يابخخد کخخه در اثخخر‬ ‫‌‬ ‫فرويخخد ريشخخه‌ی ايخخن‬ ‫»انگيزههاي« »تعارضي« و »نا آگاه« به وجود آمده است‪ .‬اما فرانکخخل »نوروزهخخا« را بخخر چنخخد‬ ‫‌‬ ‫میداند و برخي از آنها را )روان نژندي نئوژنيک(‪ ،‬نتيجه ناتواني بيمخخار در پيخخدا کخخردن معنخخا و‬ ‫‌‬ ‫نوع‬ ‫میدانخد‪ .‬فرويخد بخر »ناکخامي« در زنخدگي جنسخخي تاکيخخد دارد‪ ،‬امخخا‬ ‫‌‬ ‫مسئوليتي در زندگي خخخويش‬ ‫فرانکخخل بخخر »ناکخخامي« در »معنخخا خخخواهي«‪ .‬امخخروزه در اروپخخا روان شناسخخان و روان پزشخخکان‬ ‫آوردهانخخد کخخه مکتخخب »لوگخخوتراپي«‬ ‫‌‬ ‫آشکارا از فرويد روي برگردانده و به »هستي درماني« روي‬ ‫نمیکنخخد‪،‬‬ ‫‌‬ ‫يکي از آنهاست‪ .‬يکي از ويژگي‌هاي ديد گنجاي فرانکل اين است که هرگز فرويد را رد‬ ‫مینهد‪ .‬او حتي بخخا سخخاير شخخکل‌هاي »هسخختي‬ ‫‌‬ ‫بلکه روش خود را بر آنچه او انجام داده است بنا‬ ‫درماني« نيز سر ستيز ندارد‪ ،‬بلکه به آنان خوشامد گفته و از در خويشي در می‌آيد‪.‬‬ ‫داستان اين کتاب گر چه کوتاه است‪ ،‬ولي بسيار هنرمنخخدانه و گيراسخخت‪ .‬مخخن دو بخخار در يخخک‬ ‫نشست آنرا از آغاز تا پايان خوانده‌ام‪ .‬افسون آن چنان مرا گرفت که ياراي اينکخخه آنخخرا بخخه زميخخن‬ ‫بگذارم نداشتم‪ .‬دکتر فرانکخخل در جخخايي از داسخختان‪ ،‬فلسخخفه »لوگخخوتراپي« خخخود را بخخه خواننخخده‬ ‫میدهخخد کخخه خواننخخده تنهخخا پخخس از بخخه پايخخان‬ ‫‌‬ ‫میشناساند‪ ،‬او آن را چنان مليم به داستان پيونخخد‬ ‫‌‬ ‫میبرد و می‌بيند که ديگر اين بخش از کتاب دنباله داسخختان‬ ‫‌‬ ‫رساندن کتاب به ژرفاي نوشته او پي‬ ‫اردوگاههاي کار اجباري نيست‪.‬‬ ‫‌‬ ‫سبعيت‬ ‫میگيخخرد‪ ،‬کخخه‬ ‫‌‬ ‫میآموزد‪ .‬خواننخخده فخخرا‬ ‫‌‬ ‫خواننده از همين زندگي نامه دردناک بسياري چيزها‬ ‫میکند که »چيزي براي از دست دادن به جز بدن مسخره‬ ‫‌‬ ‫انسان هنگامی ‌که به ناگهان احساس‬ ‫‪3‬‬


‫شخخدهی بخخرهنه‌اش نخخدارد‪ ،‬چخخه می‌کنخخد‪ «.‬بخخا توصخخيفي کخخه فرانکخخل از آميختخخه »هيجخخان« و‬ ‫‌‬ ‫میدهد‪ ،‬روح انسان تسخير می‌شود‪ ،‬نخستين چيزي کخه بخه نجخات انسخان‬ ‫‌‬ ‫»بیاحساسي« به ما‬ ‫‌‬ ‫میکند‪ .‬پخخس از آن‬ ‫‌‬ ‫میآيد‪ ،‬کنجکاوي سرد جدا مانده‌ای است که انسان را متوجه سرنوشت خود‬ ‫‌‬ ‫به کار بسختن شخگردهايي بخراي حفخظ باقيمانخده زنخدگي‪ ،‬بخا آنکخه شخانس زنخده مانخدن بسخيار‬ ‫هالههخايي از افخراد‬ ‫‌‬ ‫ناچيزست‪ .‬گرسخخنگي‪ ،‬تحقيخر‪ ،‬تخرس و خشخم ژرف ناشخي از بی‌دادگخخري ‌‬ ‫را‬ ‫محبوب و مورد علقه‪ ،‬مذهب‪ ،‬شوخ طبعخي و حختي زيبايي‌هخاي آرام بخخش طخبيعت ماننخد يخک‬ ‫درخت يا غروب آفتاب قابل تحمل می‌کند‪.‬‬ ‫لحظههاي آرامش بخش ميل به ادامه زندگي را در زنداني بر می‌انگيزد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫گمان مبريد که اين‬ ‫آنها در صورتي مفيد خواهند بود که بتوانند زنداني را ياري دهند معنايي براي رنخخج بيهخخوده خخخود‬ ‫میشويم کخخه اگخخر زنخخدگي‬ ‫‌‬ ‫بيابد؛ و در اينجاست که ما با هسته مرکزي اگزيستانسياليسم روياروي‬ ‫کردن رنج بردن است؛ براي زنده ماندن بايد ناگزير معنايي در رنج بردن يافت‪ .‬اگر اصخخل زنخخدگي‬ ‫نمیتوانخخد ايخخن‬ ‫‌‬ ‫خود هدفي داشته باشد‪ ،‬رنج و ميرندگي نيز معنا خواهد داشت‪ .‬امخخا هيخخچ کخخس‬ ‫معنا را براي ديگري بيابد‪ .‬هر کس بايد معناي زندگي خود را‪ ،‬خود جستجو کند و‬ ‫تحميقها به زندگي ادامه‬ ‫‌‬ ‫مسئوليت آنرا نيز پذيرا باشد‪ .‬اگر موفق شود‪ ،‬با وجود همه تحقيرها و‬ ‫میدهد‪ .‬فرانکل که به نيچه علقه مند است به اين گفته‌اش نيز ايمان‪ ،‬دارد‪ » ،‬کسي که‬ ‫‌‬ ‫چگونه ای خواهد ساخت‪«.‬‬ ‫‌‬ ‫چرايي زندگي را يافته‪ ،‬با هر‬ ‫میشود‪ ،‬که زنداني کنترل خخخود را از دسخخت‬ ‫‌‬ ‫در اردوگاه کار اجباري هر حادثه‌ای موجب اين‬ ‫بدهد‪ .‬همه هدفهاي عادي زندگي از او گرفته می‌شخخود‪ .‬تنهخخا چيخخزي کخخه برايخخش بخخاقي می‌مانخخد‬ ‫»واپسين آزادي‌هخاي بشخري اسخت‪ «.‬آزادي در گزينخش شخيوه انديشخه و برخخورد بخا يخک سخري‬ ‫حوادث اين آزادي نهايي که هم بوسيله رواقيون ]‪ [7‬شناخته شخخده اسخخت و هخخم هسخختي گرايخخان‬ ‫نوين‪ ،‬در داستان فرانکل داراي اهميت درخشاني است‪ .‬زنخخدانيان مردمخخی ‌معمخخولي بودنخخد‪ ،‬امخخا‬

‫‪4‬‬


‫دست کم شماري از آنان ثابت کردند که »ارزش رنج‌هايشان را دارنخخد و بخخا ايخخن کخخار شايسخختگي‬ ‫بشر را در برخاستن عليه سرنوشت خود به ثبوت رساندند‪«.‬‬ ‫البته نويسنده اين کتاب به عنوان يک »روان درمانگر« می‌خواهد پي ببرد چگونه می‌توان به‬ ‫میتخخوان در بيمخخار ايخخن‬ ‫‌‬ ‫انسان کمک کرد تا به اين شايستگي برجسته بشري دست يابخخد‪ .‬چگخخونه‬ ‫حس را برانگيخت که به خاطر چيزي مسئول زندگي است‪ ،‬هر چند کخخه در بخخدترين شخخرايط قخخرار‬ ‫دهندهای از يک جلسه »گروه درمخخاني« کخه بخخا زنخخدانيان ديگخخر‬ ‫‌‬ ‫گرفته باشد؟ فرانکل نمونه تکان‬ ‫میدهد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫داشت به ما ارايه‬ ‫دکتر فرانکل به درخواست ناشر خود‪ ،‬بخش مختصر ولي آشکار و گويايي‪ ،‬از اصول اساسی‬ ‫»لوگوتراپي« و هم چنين فهرست کتب مربوطه را نيز به اين زندگي نخخامه افخخزوده اسخخت‪ .‬گرچخخه‬ ‫درباره دو مکتب ديگر وين يعني فرويد و آدلخخر نوشخخته‌هاي بسخخياري بخخه زبخخان انگليسخخي موجخخود‬ ‫است‪ ،‬ولي بيشتر انتشارات مکتب سوم وين در رشته روان درمانگري )لوگوتراپي( به طور عمده‬ ‫به زبان آلماني چاپ شده است‪ .‬از اين رو جا دارد که خواننده از دکتر فرانکل که اين کتاب را بخخه‬ ‫زبان انگليسي نگاشته است سپاسگذار باشد‪.‬‬ ‫فرانکل برخلف بسياري از هستي گرايان اروپايي نه بخدبين اسخخت و نخه ضخخد مخخذهب‪ .‬بلکخخه‬ ‫برعکس نويسنده‌ای که خود شاهد همه رنجها و نيروهاي شيطاني شکنجه بوده‪ ،‬بخخه خخخوبي بخخه‬ ‫توانايي بشر در چيره گشتن بر شرايط موجود و کشف حقيقتي روشنگر و بسنده آگاهي دارد‪.‬‬ ‫ژرفتريخخن مشخخکلت بشخخر‬ ‫‌‬ ‫واژههايش چون گوهر می‌درخشد و بخخر‬ ‫‌‬ ‫خواندن اين کتاب را که‬ ‫میتابد‪ ،‬از همگان خواستارم‪ .‬زيرا کتخخابي اسخخت داراي ارزش ادبخخي و فلسخخفي و پيخخش گفتخخاري‬ ‫‌‬ ‫ارزندهترين جنبش روانشناسي روزگار ما‪.‬‬ ‫‌‬ ‫است پر جذبه و‬ ‫گوردون و‪ .‬آلپورت‬

‫‪5‬‬


‫تجاربي از‬ ‫اردوگاه کار‬ ‫‪1‬‬

‫اجباري‬

‫‪1‬‬

‫‪1-Concentration Camb‬‬ ‫‪6‬‬


‫اين کتاب سر آن ندارد که از اتفاقات و رويدادها گزارشي ارائه دهد‪ ،‬بلکخخه تجخخارب شخصخخي را‬ ‫بردهاند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میسازد که ميليونها انسان آن را لمس کرده و از آن رنج‬ ‫‌‬ ‫منعکس‬ ‫میتوان گفت کتاب شرحي است از درون اردوگاه کار اجباري که به وسيله يکي از کسخخاني کخه‬ ‫‌‬ ‫جان سالم از آن بدر برده‪ ،‬بازگو می‌شود‪ .‬داستان به رويدادهاي هولناک )که کمخختر در حخخد بخخاور‬ ‫واژهای‬ ‫‌‬ ‫میشخکافد‪ ،‬بخه‬ ‫‌‬ ‫نمیپردازد‪ ،‬بلکه به زجرهاي کوچک اشاره می‌کند و آنهخا را‬ ‫‌‬ ‫مردم بوده(‬ ‫ديگر تلش ما در اين داستان بر اينست که به اين پرسش پاسخ دهيم‪:‬‬ ‫زندگي روزانه اردوگاه کار اجباري‪ ،‬در ذهن يک انسان متوسط چگونه بازتابي دارد؟‬ ‫میشود‪ ،‬در اردوگاههاي بزرگ و مشهور روي نداده‪،‬‬ ‫‌‬ ‫بيشتر رويدادهايي که در اينجا نشان داده‬ ‫بلکه در اردوگاههاي کوچکي رخ داده است که بيشتر آدم سوزيها در آن انجام گرفت‪.‬‬ ‫واژهای ديگر اين داسخختان بخه رنخج و مخخرگ قهرمانخخان بخزرگ و زنخدانيان شخخناخته شخخده و يخا‬ ‫‌‬ ‫به‬ ‫میگرفتند و در نخختيجه از‬ ‫‌‬ ‫کاپوهاي برجسته ‪-‬زندانياني که به عنوان افراد امين مورد استفاده قرار‬ ‫نمیپخخردازد‪ .‬سخخخن از فخخداکاري‌هاي مصخخلوب شخخدگان و مخخرگ‬ ‫‌‬ ‫امتيازهخخايي برخخخوردار بودنخخد –‬ ‫تودههاي نآشناخته و مجرميني است که گزارشي از آنان در دست نداريم‪ .‬اينهخخا همخخان زنخخدانيان‬ ‫‌‬ ‫ويژهای روي آستين خود نداشتند و کساني بودند که به شدت مخخورد تحقيخخر‬ ‫‌‬ ‫عادي بودند که نشان‬ ‫نمیچشخخيدند‪ ،‬در حخخاليکه آنخخان يخخا‬ ‫‌‬ ‫میشدند‪ .‬کاپوهايي که هرگخخز مخخزه گرسخخنگي را‬ ‫‌‬ ‫کاپوها واقع‬ ‫میخواباندند‪ .‬اما زندگي و گخخذران‬ ‫‌‬ ‫چيزي براي خوردن نداشتند و يا با اندک غذايي فرياد شکم را‬ ‫بسياري از کاپوها در اردوگاهها‪ ،‬بهتر از زندگي پيشينشان بود‪ .‬اغلخخب کاپوهخخا بخخا زنخخدانيان سخخخت‬ ‫اس‪.‬اسها بخخه بخخاد کتخخک می‌گرفتنخخد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫رحمانهتر از‬ ‫‌‬ ‫گيرتر از زندانبانان رفتار می‌کردند و آنان را بی‌‬ ‫برمیگزيدند که شخصيت‌شان نشان دهنده آن چنخخان‬ ‫‌‬ ‫ناگفته نماند که کاپوها را از ميان زندانياني‬

‫‪7‬‬


‫اس‪.‬اسهخخا‬ ‫‌‬ ‫رفتاري بود که اس‪.‬س‌ها انتظار داشتند و چنآنچه در عمل خلف خواسته و انتظخخار‬ ‫میشد بيدرنگ از کارشان برکنار می‌شدند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫تشخيص داده‬ ‫میکردند‪ .‬بنابراين‬ ‫‌‬ ‫زندانبانهاي اردوگاهها را پيدا‬ ‫‌‬ ‫اس‪.‬اسها و‬ ‫‌‬ ‫کاپوها به سرعت خلق و خوي‬ ‫میتوان بر پايه اصول روان شناسي داوري کرد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫در مورد آنان نيز‬ ‫کساني که در خارج زندان بودند‪ ،‬درباره زندانيان‪ ،‬به علت اينکه زير تاثير عواطف و احساسخخات‬ ‫میشدند‪ ،‬تصورات نادرستي داشتند‪ .‬زيرا آنان از مبارزه‌ای که در ميخخان زنخخدانيان‬ ‫‌‬ ‫ترحم آميز واقع‬ ‫میشد و می‌جوشيد آگاهي کمتري داشتند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫براي زنده ماندن تکوين‬ ‫تکهای نخخان بخخخور و‬ ‫‌‬ ‫بیرحمانه تنها بخخراي بخخه چنخخگ آوردن‬ ‫اين مبارزه و تلش به طرز خشن و ‌‬ ‫نمير روزانه پيوسته در جريان بود‪.‬‬ ‫میشد بايد شمار ويژه‌ای از زنخخدانيان‬ ‫‌‬ ‫براي نمونه کاميوني را در نظر می‌گيريم که رسما اعلم‬ ‫را به اردوگاه ديگري حمل کند‪ ،‬اما حدس نزديک به يقين همه اين بود‪ ،‬که مقصد نهايي کخخاميون‬ ‫عدهای از زندانيان بيمار و ناتوان و از کخخار افتخخاده‬ ‫‌‬ ‫به اتاقهاي گاز منتهي خواهد شد‪ .‬به اين ترتيب‬ ‫کورههخخاي آدم‬ ‫‌‬ ‫را برگزيده و به يکي از اردوگاههاي مرکخخزي بخخزرگ کخه مجهخخز بخه اتاقهخخاي گخخاز و‬ ‫سوزي بود‪ ،‬روانه می‌کردند‪ .‬شيوه کار زنخخگ خطخخري بخخود بخخراي يخخک درگيخخري آزادانخخه بيخخن همخخه‬ ‫زندانيان‪ ،‬يا برخورد يک گخخروه بخخا گروهخخي ديگخخر‪ ،‬آنچخخه جنبخخه حيخخاتي داشخخت ايخخن بخخود کخخه همخخه‬ ‫میکوشيدند نام خود يا دوستشان از فهرست دسته اعزامی‌حذف شخخود‪ ،‬در حخخاليکه می‌دانسخختند‬ ‫‌‬ ‫که به جاي نام حذف شده‪ ،‬حتما بايد يکنفر را جانشين او کرد‪ .‬چون با هر کاميوني شمار معيني‬ ‫میشدند؛ و از آنجا که موجوديت هر زنداني با يک شماره مشخص می‌شد‬ ‫‌‬ ‫از زندانيان بايد روانه‬ ‫اين مهم نبود که چه کسي با کاروان براه می‌افتد‪ .‬تنها کافي بود تعداد نفرات درست باشد‪.‬‬

‫‪8‬‬


‫شيوهای بود کخخه در آشويتس خ‪ 1‬بخخه‬ ‫‌‬ ‫مدارک زندانيان را به محض ورود به اردوگاه )دست کم اين‬ ‫میگرفتند‪ .‬تنها بخخه هخخر زنخخداني ايخخن فرصخخت داده‬ ‫‌‬ ‫میشد( همراه با ساير وسايل‌شان‬ ‫‌‬ ‫کار گرفته‬ ‫میشد که نام يا حرفه‌ای ساختگي براي خود برگزينخد کخه عخده زيخادي بخه دليخل مختلخف چنيخن‬ ‫‌‬ ‫میکردند‪ .‬سرپرست زندانيان تنها به شماره‌هاي اسرا علقمند بود‪ .‬اغلب شماره زنداني را روي‬ ‫‌‬ ‫میدوختنخخد‪ .‬هخخر‬ ‫‌‬ ‫ويژهای از کت‪ ،‬پالتو يخخا شخخلوارش‬ ‫‌‬ ‫میکردند و يا روي قسمت‬ ‫‌‬ ‫بدن آنها خالکوبي‬ ‫میخواست زنداني رو تنبيه کند‪ ،‬کافي بود نيم نگاهي به شماره‌اش بيندازد )که چه‬ ‫‌‬ ‫زندانباني که‬ ‫قدر ما از اين نيم نگاهها وحشت داشتيم!( و نيازي نبود اسمش را بپرسد‪.‬‬ ‫برگرديم به کاميوني که در حال حمل زندانيان بود‪ .‬در اينجا هخخم وقخخت تنخخگ بخخود و هخخم اينکخخه‬ ‫مسايل وجداني و اخلقي ديگر مطرح نبود‪.‬‬ ‫در ذهن هر زنداني تنها يک انديشه جولن می‌داد‪ :‬خود را براي خخخانواده‌اش کخخه در انتظخخار او‬ ‫بود زنده نگاهدارد و جان دوستانش را نجات بخشد‪ .‬بنابراين بدون کوچکترين ترديخخدي‪ ،‬زنخخداني‬ ‫ديگر يا شماره ديگري را برمی‌گزيد تا به جاي او راهي شود‪.‬‬ ‫همانطور که در پيش‌تر يادآور شديم‪ ،‬جريان گزينش کاپوها يخک جريخان منفخخي بخود‪ ،‬زيخرا تنهخا‬ ‫میشدند )گرچه گاهي اسختثناهايي نيخز بخه چشخم‬ ‫‌‬ ‫رحمترين زندانيان براي اين شغل برگزيده‬ ‫‌‬ ‫بی‬ ‫‌‬ ‫میخورد(‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میگرفت‪ ،‬نوعي خودگزيني نيز همخخاره‬ ‫‌‬ ‫علوه بر گزينش کاپوها که توسط اس‪.‬اس‌ها صورت‬ ‫در ميان همه زندانيان جريان داشت‪ .‬رويهم رفته تنها زندانياني می‌توانستند زنده بمانند کخخه پخخس‬ ‫از سالها جابجايي از اردوگاهي به اردوگاه ديگر و در مبارزه براي زنده ماندن‪ ،‬فاقد همخخه گخخونه‬ ‫‪ ، Auschwitz- 1‬شهري در لهستان كه آلمانها در جنگ جهاني دوم اردوي كار اجباري در اينجا داشتند‪ .‬و در آن‬ ‫چهار ميليون تن از اسيران به ويژه يهوديان به وسيله گاز‪ ،‬تزريق اسيد فينيخخك‪ ،‬گلخخوله‪ ،‬دار‪ ،‬گرسخخنگي و بيمخخاري از‬ ‫بين رفتند‪) .‬برگردان كننده(‬ ‫‪9‬‬


‫ارزشهاي اخلقي شده بودند‪ .‬آنان براي نجات جان خود حاضر بودند دست بخخه هخخر کخخاري بزننخخد‬ ‫اعم از کار شرافتمندانه يا غير شرافتمندانه‪.‬‬ ‫میدادنخخد و سخخرانجام از تواناييهخخاي خخخود ‪ -‬ولخخو خشخخن و‬ ‫‌‬ ‫میکردند و دوستانشان رو لخخو‬ ‫‌‬ ‫دزدي‬ ‫میکردند‪ .‬ما که از بخت خوب يا حسن اتفاق يخخا معجخخزه ‪ -‬يخخا هخخر آنچخخه کخخه‬ ‫‌‬ ‫بیرحمانه‪-‬استفاده‬ ‫‌‬ ‫میدانيم که بهترينهاي ما برنگشتند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫بازگشتهایم‪ ،‬خوب‬ ‫‌‬ ‫مینهيد‪ -‬از اين اردوگاهها‬ ‫‌‬ ‫شما نامش‬ ‫از رويدادهاي اردوگاههاي کار اجباري حقايق بسياري گزارش و نوشته شده است‪.‬‬ ‫در اينجا‪ ،‬حقايق تنها زماني معنا خواهد داشت‪ ،‬که همراه با تجارب شخصخخي باشخخد‪ .‬تلش مخخا‬ ‫در اين کتاب اينست که اين تجارب را توضيح دهيم‪.‬‬ ‫ما در اينجا سر آن داريم که در پرتو دانش امروز تجارب کساني را که در ايخخن اردوگاههخخا اسخخير‬ ‫نيافتهاند‪ ،‬ياري دهيم تخخا‬ ‫‌‬ ‫بودهاند‪ ،‬بشکافيم و کساني را هم که هرگز به درون اين اردوگاهها راه‬ ‫‌‬ ‫بتوانند اين تجارب را جذب کنند و بالتر از آن تجارب‪ ،‬درصد کمی ‌از زندانياني را که از آنجخخا جخخان‬ ‫میيابند لمس کنند‪ .‬اين زندانيان از بند رسته اغلب‬ ‫‌‬ ‫سالم بدر بردند و اکنون زندگي را بس دشوار‬ ‫تجاربمان بيزاريم‪ .‬بخراي کسخخاني کخخه درون اردوگاههخخا بودنخخد‪ ،‬نيخخازي‬ ‫‌‬ ‫میگويند‪» ،‬از بازگو کردن‬ ‫‌‬ ‫نيست سخني بگوييم و ديگخخران هخخم قخخادر بخخه فهميخخدن ايخخن تجربخخه نخواهنخخد بخخود کخخه مخخا در آن‬ ‫نمیتوانند درک کنند که اکنون چه احساسي داريم‪«.‬‬ ‫‌‬ ‫اردوگاهها چه احساسي داشتيم و‬ ‫تلش براي ارائه يخک بررسخخي پژوهشخگرانه از ايخخن موضخخوع‪ ،‬کخخاري بخس دشخخوار اسخخت‪ ،‬زيخخرا‬ ‫بیطرفي علمی ‌ويژه‌ای توجه داشته باشخخد‪ .‬امخا آيخخا کسخي کخه مشخاهدات و‬ ‫روانشناسي بايد به ‌‬ ‫میتوانخخد ايخخن‬ ‫‌‬ ‫میسازد‪ ،‬در صورتيکه خود زنداني بوده باشخخد‬ ‫‌‬ ‫بررسيهاي خود را بر کاغذ جاري‬ ‫‌‬ ‫بودهاند‪ .‬امخخا‬ ‫‌‬ ‫بیطرفي را حفظ کند؟ چنان بی‌طرفي از آن کساني است که در بيرون اردوگاهها‬ ‫‌‬ ‫نمیتواند مطالبي عرضخخه دارد کخخه از ارزش‬ ‫‌‬ ‫اين هم تهي از اشتباه نخواهد بود زيرا چنين فردي‬

‫‪10‬‬


‫واقعي برخوردار باشد‪ ،‬چون اسير اردوگاه نبوده و جريان آنجا را نديخخده و لمخخس نکخخرده اسخخت‪.‬‬ ‫ارزيابيهخخايش دور از ذهخخن باشخخد‪ .‬پخخس بايخخد‬ ‫‌‬ ‫بنابراين ممکن است داوريهايش نادرسخخت و هخخم‬ ‫بکوشيم تا از هر گونه جهت گيري شخصي اجتناب شود که اين مساله مشخخکل واقعخخي کتخخابي از‬ ‫اين دست است‪ .‬زيرا گاهي لزم به نظر می‌رسد که شخص بايد شهامت گفتن تجخخارب شخصخخي‬ ‫خود را داشته باشد‪ .‬ابتدا تصميم داشختم ايخن کتخخاب را بخخا نخام مسختعار بنگخارم و تنهخخا از شخماره‬ ‫هنگامیکه کار نوشتن کتاب به پايان رسيد‪ ،‬پي بردم که چخخاپ کتخخاب بخخا‬ ‫‌‬ ‫زندانيم استفاده کنم‪ .‬اما‬ ‫نويسنده گمنام‪ ،‬از ارزش آن خواهد کاست‪ .‬درست آنست که من بخخا نخخام مشخخخص همخخه عقايخخد‬ ‫استوار خود را به روشني بيان کنم‪ .‬بنابراين با اينکه به شدت از خودنمايي نفخخرت دارم‪ ،‬کوشخيدم‬ ‫از حذف هر مطلبي در کتاب خودداري کنم‪.‬‬ ‫اينک بر خوانندگان است که چکيده محتويات کتاب را بخه صخورت تئوريهخاي خشخک در آورنخد تخا‬ ‫شايد اين تئوري بتواند به روانشناسي زندگي زندان‪ ،‬که پس از جنگ جهاني اول به آن توجه شد‬ ‫و ما را با نشانه )سندروم( »بيماري سيم خاردار« آشنا کرد کمک کند‪ .‬ما دانش خود را در مخخورد‬ ‫میدانيخخم کخخه بخخه‬ ‫‌‬ ‫تودههخخا تخخا حخخد زيخخادي مخخديون جنخخگ جهخخاني دوم‬ ‫‌‬ ‫آسخخيب شناسخخي روانخخي‬ ‫میآورم‬ ‫‌‬ ‫دآنستههايمان افزود و آن را غني ساخت‪) .‬من در اينجا عبارت معروف و نخام کتخابي را‬ ‫‌‬ ‫که لوبون‪ 1‬نگاشته بود‪ (.‬جنگ‪ ،‬به ما جنگ اعصاب را آموخت و جنگ اعصاب نيز اردوگاههاي کار‬ ‫اجباري را به ارمغان آورد‪.‬‬ ‫اين کتاب از آن لحاظ حائز اهميت است که درباره تجارب شخصي من بخه عنخوان يخک زنخداني‬ ‫میشوم کخخه بخه جخخز چنخخد هفتخخه آخخخر در اردوگخخاه بخه‬ ‫‌‬ ‫عادي نگاشته است‪ .‬من با سربلندي يادآور‬ ‫عنوان روانپزشخخک زنخخدان يخخا حخختي پزشخخک‪ ،‬شخخغلي را در اردوگخخاه نپخخذيرفته بخخودم‪ .‬تنخخي چنخخد از‬ ‫اتاقهاي سرد‪ ،‬بيماران را‬ ‫‌‬ ‫کمکهاي اوليه و در‬ ‫‌‬ ‫همکاران من اين فرصت را يافتند که در مشاغل‬ ‫‪- Lebon‬‬ ‫‪11‬‬

‫‪1‬‬


‫پارههاي کاغذ باطله زخم بنخخدي کننخخد‪ .‬امخخا شخخماره مخخن در زنخخدان ‪ 119104‬بخخود و بيشخختر‬ ‫‌‬ ‫با تکه‬ ‫اوقات مشغول کندن زمين براي کار گذاشتن خط آهن بودم‪ .‬زماني هم‪ ،‬کخخارم کنخخدن تونخخل راه‬ ‫بیاجر نماند‪ .‬زيرا درست پيش‬ ‫آب بود بدون اينکه کوچکترين کمکي به من شود‪ .‬اما اين کار من ‌‬ ‫از کريسمس ‪ ،1944‬يک کوپن به عنوان جايزه دريافت داشتم‪.‬‬ ‫میکرد کخخه عمل مخخا را بخخه عنخخوان بخخرده خريخخداري‬ ‫‌‬ ‫کوپنها را يک شرکت ساختماني صادر‬ ‫‌‬ ‫اين‬ ‫کرده بود‪ :‬به اين شکل که شرکت ياد شده روزانخه بخخراي هخخر يخخک از زنخخدانيان قيمخخت مقطخخوعي‬ ‫میپرداخت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میشد و مخخا می‌توانسخختيم آنخخرا گخخاهي حخختي چنخخد‬ ‫‌‬ ‫کوپنها براي شرکت‪ ،‬پنجاه فينيک تمام‬ ‫‌‬ ‫اين‬ ‫هفته بعد در برابر شش عدد سيگار خرج کنيم‪ ،‬گرچه گاهي هم باطل می‌شد‪ .‬اکنون من مالخخک‬ ‫میتوانسخختم‬ ‫‌‬ ‫خوشبخت بني بودم که دوازده عدد سيگار ارزش داشخخت‪ .‬امخخا مهمخختر ايخخن بخخود کخخه‬ ‫سيگارها را با دوازده کاسه سوپ معاوضه کنم و گاهي همين دوازده کاسه سوپ ما را از مرگ‬ ‫میداد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫ناشي از گرسنگي نجات‬ ‫امتياز سيگار کشيدن واقعي از آن کاپوها بخود کخه از جيخخره هفتگخخي برخخوردار بودنخد‪ .‬احتمخخال‬ ‫زندانياني که به عنوان سرکارگر در انبارها و کارگاهها کار می‌کردند در قبال کارهخخاي خطرنخخاکي‬ ‫میگرديخخد‪ .‬تنهخا در يخک مخورد‪ ،‬اسختثنا ديخده‬ ‫‌‬ ‫نصيبشخان‬ ‫‌‬ ‫که به آنان واگذار می‌شد چنخخد سخخيگاري‬ ‫میخواسخختند از‬ ‫‌‬ ‫میشد و آنهم در مورد کساني بود که اميد بخخه زنخخدگي را از دسخخت داده بودنخخد و‬ ‫‌‬ ‫آخرين روزهاي زندگي خود لذت ببرند‪ .‬از اينرو وقتي رفيقي را می‌ديديم که سيگارهايش را پي‬ ‫در پي دود می‌کند پي می‌برديم که ايمان خود را به نيروي پايخخداريش در ادامخخه زنخخدگي از دسخخت‬ ‫میگشت و آن‬ ‫‌‬ ‫میداد ميل به زندگي به ندرت باز‬ ‫‌‬ ‫داده است؛ و وقتي کسي اين ايمان را از دست‬ ‫میپنداشتيم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫شخص را بايد از دست رفته‬

‫‪12‬‬


‫وقتي منابع بيشماري را که نتيجه مشاهدات و تجارب زندانيان بيشماري است بررسي می‌کنيم‪،‬‬ ‫میشخخود‪:‬‬ ‫‌‬ ‫واکنشهاي رواني زندانيان در برابر زندگي اردوگاه سخخه مرحلخخه بخخه روشخخني ديخخده‬ ‫‌‬ ‫در‬ ‫مرحلهای است که زنداني بخخه کارهخخاي روزمخخره زنخخدان‬ ‫‌‬ ‫مرحله نخست ورود او به زندان بود‪ ،‬دوم‬ ‫آموخته شده و مرحله سوم آزادي است‪.‬‬ ‫نشانهای که مرحله نخست را مشخص می‌سازد ضربه روحي است‪ .‬ممکن است حتي ضربه‬ ‫‌‬ ‫روحي زير شرايط ويژه‌ای پيش از ورود به زندان نيز ديده شود‪ .‬به عنوان نمونه تجربه شخصخخي‬ ‫میکنم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫خودم را بازگو‬ ‫میکردند‪ .‬در هر واگن هشخختاد نفخخر را جخخا داده‬ ‫‌‬ ‫يکبار هزار و پانصد نفر چندين شبانه روز سفر‬ ‫بودند‪ .‬همه مسافرين بايد روي بار خود که تنها پس مانده اموالشان بود دراز می‌کشيدند‪ .‬واگنهخخا‬ ‫روزنهای براي تابش نور گرگ و ميش سپيده دم به‬ ‫‌‬ ‫پنجرهها‬ ‫‌‬ ‫آنقدر پر بود که تنها در قسمت بالي‬ ‫میخورد‪ .‬همه انتظار داشتند قطار سر از کارخانه اسلحه سازي در آورد و اين جايي بخخود‬ ‫‌‬ ‫چشم‬ ‫نمیدانسختيم کخه هنخوز در سيلسخيا‪ 1‬هسختيم يخا بخه لهسختان‬ ‫‌‬ ‫که ما را به بيگاري می‌کشخيدند و مخا‬ ‫میکخخرد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫رسيدهایم‪ .‬سوت قطار مانند ضجه کسي بود که التماس کنان به سوي نيسخختي سخخقوط‬ ‫‌‬ ‫سپس قطار به خط ديگري تغيير مسير داد و پيدا بود که به ايستگاه بزرگي نزديک‬ ‫میشويم‪ .‬ناگهان از ميان مسافران مضطرب‪ ،‬فريادي به گخخوش رسخخيد‪» ،‬تخخابلو آشخخويتس! « بلخخه‬ ‫‌‬ ‫میکخخرد‪ :‬اتاق‌هخخاي گخخاز‪ ،‬کوره‌هخخاي آدم سخخوزي‪،‬‬ ‫‌‬ ‫آشخخويتس نخخامی‌ کخخه مخخو بخخر تخخن همخخه راسخخت‬ ‫کشتارهاي جمعي‪ .‬قطار آن چنان آهسته و با تاني مرگباري در حرکت بود که گويي می‌خواست‬ ‫لحظههاي وحشت ناشي از نزديک شدن به آشويتس را کشدارتر از آنچه هست بگرداند‪:‬‬ ‫‌‬ ‫آش‪ ...‬ويتس!‬

‫‪1‬‬

‫‪1- Silesia‬‬ ‫‪13‬‬


‫با بال آمدن خورشيد در سپيده دم منظره اين اردوگاه سهمناک با چندين رديخخف سخخيم خخخاردار‪،‬‬ ‫برج نگهباني‪ ،‬نور افکن‌هاي چرخان‪ ،‬و صف‌هاي دراز از زندانيان ژنده پوش و غمزده‪ ،‬در سپيده‬ ‫دم تيخخره ديخخده می‌شخخد‪ .‬زنخخدانيان در امتخخداد جاده‌هخخاي مسخختقيم مخختروک بخخه دشخخواري خخخود را‬ ‫نمیدانستيم‪ .‬صداي تک نعره‌ها و سوتهاي‬ ‫‌‬ ‫میکشيدند‪ .‬به سوي کدامين مقصد در حرکت بودند‪،‬‬ ‫‌‬ ‫میرسيد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫فرمان‪ ،‬به گوش‬ ‫چوبههخخاي دار بخخرد کخخه‬ ‫‌‬ ‫چشمهايم را بخخه ديخخدن‬ ‫‌‬ ‫نمیآورديم‪ .‬تصور من‬ ‫‌‬ ‫ما از اين صداها سر در‬ ‫میخورد‪ .‬من وحشتزده بودم و اين نشان دهنده آن بود که گام بخخه‬ ‫‌‬ ‫جسد زندانيان بر آنها تلو تلو‬ ‫گام بايد با وحشت خوفناک نامحدودي آشنا شويم و بايد به آن عادت کنيم‪.‬‬ ‫سرانجام به ايستگاه رسيديم‪ .‬سکوت پيشين با فريادهخخاي فرمانخخدهان درهخخم شکسخخت‪ .‬از آن‬ ‫پس محکوم بوديم با آن فريادهاي گوش خراش و خشن زندگي کنيم و بارها و بارهخخا در همخخه‬ ‫میشخخد‪ .‬صخخداي فرمانخخدهان سخخوهان روح بخخود و ماننخخد‬ ‫‌‬ ‫اردوگاهها گوشمان از شنيدن آن آزرده‬ ‫واپسين فرياد يک محکوم که گويي از حلقوم مردي بيخخرون می‌جهيخخد کخه مجبخخور بخود همخانگونه‬ ‫میکشتند‪ .‬درهاي قطار باز شد و گروه کخخوچکي‬ ‫‌‬ ‫فرياد بکشد‪ ،‬مردي که او را می‌کشتند و دگربار‬ ‫کوپههخخا شخخدند‪ .‬ايخن زنخدانيان لباسخخهاي يخک شخکل راه راه بخه تخن‬ ‫‌‬ ‫از زندانيان توفان گخونه وارد‬ ‫میرسيد از تغذيه خوبي برخوردارند‪ .‬آنخخان بخخه زبانهخخاي‬ ‫‌‬ ‫داشتند‪ ،‬سرشان تراشيده بود اما به نظر‬ ‫میرسخخيد‪ .‬خخخوش‬ ‫‌‬ ‫اروپايي و با خوش مزگي حرف می‌زدند که در شرايط موجود عجيب به نظخخر‬ ‫بيني ذاتي من مانند غريقي که به پرکاهي چنگ می‌انخخدازد )کخخه اغلخخب احساسخخات مخخرا حخختي در‬ ‫بدترين شرايط مهار کرده است( اين انديشه را در ذهن من ريخت که‪ :‬ظاهرا اين زندانيان کخخامل‬ ‫خوب به نظر می‌رسيدند‪ ،‬خوش خلقند‪ ،‬حتي می‌خندند‪ .‬چه کسي می‌داند؟ شايد من هم بتوانم‬ ‫در شرايط خوب زندگي آنان شريک باشم‪.‬‬

‫‪14‬‬


‫در روانپزشکي حالتي است به نام »تخوهم رهخايی«‪ .‬مخرد محکخوم بخه مخرگ در چنيخن حخالتي‬ ‫میشخخود کخخه‬ ‫‌‬ ‫لحظهای پيش از اينکه حکم به مرحله اجرا گخخذارده شخخود ايخخن تخخوهم برايخخش پيخخدا‬ ‫‌‬ ‫احتمال در واپسخخين لحظخخه‪ ،‬از مخخرگ رهخخايي خواهخخد يخخافت‪ .‬مخخا نيخخز چنيخخن حخخالتي داشخختيم و بخخه‬ ‫کوچکترين چيزي اميخخد می‌بسخختيم و تخخا آخريخخن لحظخخه فکخخر می‌کرديخم بخخه خيخخر خواهخخد گذشخخت‪.‬‬ ‫میساخت و دانخخه‬ ‫‌‬ ‫چهرههاي گوشتالوي آن زندانيان خود به تنهايي دل گرم‌مان‬ ‫‌‬ ‫گونههاي سرخ و‬ ‫‌‬ ‫نمیدانستيم آنخخان برگزيخخدگاني بودنخخد بخخراي پخخذيرايي‬ ‫‌‬ ‫اميد را به دلمان بارور می‌کرد‪ .‬در آن زمان‬ ‫میشدند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫زندانياني که همه روزه وارد آنجا‬ ‫آنان مسئول زندانيان و اثاثيه آنان بودند‪ ،‬که شامل چيزهخخاي مختصخخر و گخخاهي جخخواهرات هخخم‬ ‫میشخخد‪ .‬احتمخخال آشخخويتس بايخخد بخخا گنجينه‌هخخاي منحصخخر بخخه فخخرد جخخواهرات‪ ،‬نقخخره‪ ،‬پلتيخخن و‬ ‫‌‬ ‫میشد‪ ،‬در اروپاي جنگ زده مرکخخز‬ ‫‌‬ ‫الماسهايي که با زندانيان به آنجا سرازير و به غنيمت گرفته‬ ‫‌‬ ‫عجيبي بوده باشد‪ .‬اين غنائم نه تنها در انبارهخخا ديخخده می‌شخخد بلکخخه در دسخخت اس‪ .‬اس‌هخخا هخخم‬ ‫مشاهده می‌گرديد‪.‬‬ ‫در آلونکي که احتمال حداکثر گنجايش دويست نفر را داشخخت‪ ،‬هخخزار و پانصخخد نفخخر اسخخير را جخخا‬ ‫میلرزيديم‪ ،‬گرسنه بوديم و براي همه‪ ،‬جخاي کخافي نبخود کخه دسخت کخم‬ ‫‌‬ ‫داده بودند‪ .‬ما از سرما‬ ‫روي زمين خشک‪ ،‬چمباتمه بزنيم چه رسد به اينکه دراز بکشيم‪ .‬در مدت چهار روز يک تکخخه نخخان‬ ‫میشنيدم زنخخدانيان ارشخخدي‬ ‫‌‬ ‫پنج اونسي تنها چيزي بود که غذاي ما را تشکيل می‌داد‪ .‬با اين حال‬ ‫که مسئول آلونک بودند‪ ،‬بر سر يک سنجاق کراوات پلتين يا المخخاس‪ ،‬بخخا يکخخي از اعضخخاي هيخخات‬ ‫میشد‪ .‬ديگر بخخه يخخاد نخخدارم بخخراي‬ ‫‌‬ ‫پذيرايي چانه می‌زدند‪ .‬سرانجام همه غنايم با مشروب مبادله‬ ‫خريد مقدار مشروب مصرفي يک »شب باشخخکوه« چنخخد هخخزار مخخارک لزم بخخود‪ ،‬تنهخخا چيخخزي کخخه‬ ‫میدانم اينست که آن زندانيان مسئول نياز به مشروب داشتند‪ .‬کلهمان را هم کخخه قاضخخي کنيخخم‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانيم آنان را در چنان شرايطي به خخخاطر اينکخخه می‌خواسخختند خخخود را تخخخدير کننخخد‬ ‫‌‬ ‫میبينيم‬ ‫‌‬ ‫‪15‬‬


‫دستهای ديگر از زندانيان بودند که به مقدار نامحدود ليکوري را که اس‪.‬اس‌ها تهيه‬ ‫‌‬ ‫ملمت کنيم‪.‬‬ ‫مینوشيدند‪ :‬اين زندانيان مسئول کسخخاني بودنخخد کخخه در اتاقهخخاي گخخاز و کوره‌هخخاي آدم‬ ‫‌‬ ‫میکردند‬ ‫‌‬ ‫دستهای ديگر جاي آنان را گرفتخخه و‬ ‫‌‬ ‫میدانستند روزي‬ ‫‌‬ ‫سوزي به کار گرفته شده بودند و به خوبي‬ ‫کورهها سپرده خواهند شد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫در نتيجه از سمت مجري حکم اعدام محکومين‪ ،‬يکراست به‬ ‫تقريبا همه کساني که در آن قطار همراه ما بودند اين تخخوهم را داشخختند کخخه در آخريخخن لحظخخه‬ ‫نمیکرديخخم در پخخس‬ ‫‌‬ ‫رهايي يافته و همه چيز دگربار وضع عادي به خود خواهد گرفخخت‪ .‬مخخا درک‬ ‫میگذرد و چه چيزي در انتظار ماست‪ .‬به ما گفتند اثاثيه خود را در قطخخار بگخخذاريم و در‬ ‫‌‬ ‫پرده چه‬ ‫دو صف بايستم‪-‬زنان در يک سو و مردان در سوي ديگر ‪ -‬تا از جلوي افسران اس‪.‬اس بگخخذريم‪.‬‬ ‫خوشبختانه من جرات کردم کوله پشتيام را زير پالتويم پنهخخان کنخخم‪ .‬گخروه مخخا يخک يخخک از جلخخوي‬ ‫افسر اس‪.‬اس گذشت‪ .‬احسخخاس کخخردم اگخخر افسخخر چشخخمش بخخه کخخوله پشخختي مخخن بيفتخخد وضخخع‬ ‫میدانستم دست کم مرا به زمين خواهخخد کوبيخخد‪ .‬از اينخخرو‬ ‫‌‬ ‫خطرناک خواهد بود‪ .‬از تجارب پيشين‬ ‫میرفتم تا متوجه بار سنگينم نشود‪.‬‬ ‫‌‬ ‫همچنان که به افسر نزديکتر می‌شدم‪ ،‬با قامتي کشيده راه‬ ‫حال ديگر چهره به چهره بوديم‪ .‬افسر مردي بود بلند قامت و لغخخر انخخدام بخخا اونيفخخورمی ‌شخخيک‪،‬‬ ‫قيافههخخايي نخخامرتب و گرفتخخه داشخختيم‪ ،‬در‬ ‫‌‬ ‫ظاهرا او با ما که سفر درازي را پشت سخخر گذاشخخته و‬ ‫تضاد بود‪ ،‬قيافه‌اش از آرامش برخوردار بود و نگاهي بی‌اعتنا داشت‪ .‬با دست چخخپ آرنخخج دسخخت‬ ‫بیقيخخدانه‬ ‫راستش را نگهداشته بود‪ .‬دست راستش بلند می‌شد و با انگشت اشاره همان دسخخت‪‌ ،‬‬ ‫میکرد‪ .‬هيچ يک از مخخا معنخخاي اشخخاره دسخخت او را کخخه گخخاهي بخخه‬ ‫‌‬ ‫به سمت راست يا چپ اشاره‬ ‫نمیدانستيم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫راست و اکثرا به چپ بود‬ ‫میشخخوند‬ ‫‌‬ ‫نوبت من رسيد‪ .‬يک نفر در گوشم زمزمه کرد‪ ،‬کساني که به سمت راسخخت فرسخختاده‬ ‫به کار گمارده خواهند شد و کساني را که به سمت چپ هدايت می‌کنند‪ ،‬افراد بيماري هستند که‬ ‫ويژهای فرستاده خواهند شد‪ .‬منهم منتظر بودم ببينم تکليفخخم‬ ‫‌‬ ‫توان کار کردن ندارند و به اردوگاه‬ ‫‪16‬‬


‫میکخخردم‪ .‬سخخنگيني‬ ‫‌‬ ‫چه خواهد شد و اين تازه آغاز مسايل زيادي بود که در آينده با آنها برخخخورد‬ ‫کمی به سمت چپ متمايل کرد اما کوشيدم کشيده قامت گام بردارم‪ .‬افسر اس‪.‬‬ ‫‌‬ ‫کوله پشتي مرا‬ ‫شخخانههايم‬ ‫‌‬ ‫چهرهاش خواندم‪ .‬سپس دسخختهايش را روي‬ ‫‌‬ ‫اس سراپايم را برانداز کرد‪ .‬ترديد را در‬ ‫شخانههايم را چرخانخد‬ ‫‌‬ ‫قيافهام نيرومند جلوه کند‪ .‬تا اينکه به آرامی ‌‬ ‫‌‬ ‫گذاشت‪ .‬تلش بسيار کردم تا‬ ‫و به سمت راست هدايتم کرد و منهم به همان سمت حرکت کردم‪.‬‬ ‫معناي اين بازي انگشت را همان شب برايمان توضيح دادند‪ .‬اين نخستين گزينش بود‪ ،‬بودن يا‬ ‫نبودن‪ ،‬زيستن يا نابودي‪ .‬براي اکثر همراهان ما‪ ،‬يعني در حدود نود درصد حکم مرگ صادر شخخد‬ ‫و حکم طي چند ساعت به مرحله اجرا در آمد‪ .‬کساني که به سمت چپ فرستاده شده بودنخخد‪ ،‬از‬ ‫ايستگاه يکسره به کوره‌هاي آدم سوزي روانه شدند‪ .‬چنانکه يکي از کارگران اين سخخاختمان بخخه‬ ‫من گفت‪ ،‬روي درهاي کوره‌ها به چنخخدين زبخخان اروپخخايي واژه »گرمخخابه« نوشخخته شخخده بخخود‪ .‬بخخه‬ ‫نمیبينخخم آنچخخه را کخخه‬ ‫‌‬ ‫زندانيان به محض ورود به آنجا يه قالب صابون داده می‌شد و بعد‪ -‬نيازي‬ ‫میداد توضيح دهم‪ .‬مطالب بسياري از اين صحنه وحشتناک نگاشته شده است‪.‬‬ ‫‌‬ ‫در آنجا روي‬ ‫شمار کمی ‌از ما که از مرگ جسته بوديم شب هنگام به حقيقت امر پي برديم‪ .‬از زندانياني که‬ ‫مدتي در آنجا بودند پرسيدم دوست و همکار من پ به کدام سمت فرستاده شد‪.‬‬ ‫»آيا او را به سمت چپ فرستادند؟ «‬ ‫»بله«‬ ‫به من گفتند‪» :‬می‌تواني او را در آنجا ببيني‪« .‬‬ ‫»کجا؟ «‬ ‫با دستش دودکشي را که در فاصله چند صد متري بود نشانم داد‪ .‬ستوني از شخعله بخه آسخمان‬ ‫خاکستري لهستان زبانه می‌کشيد‪ .‬او‪ ،‬يعني دوستم تبديل به ابر شوم دود شد‪.‬‬

‫‪17‬‬


‫»آنجا همان جايي است که دوستتان در بهشت شناور است«‬ ‫واژههايي ساده برايم توضيح دادند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نمیفهميدم تا اينکه با‬ ‫‌‬ ‫اما من هنوز معناي اين حرفها را‬ ‫از مطلب دور افتادم بهتر است رويدادها را به ترتيب بيخخان کنخخم‪ .‬از نظخخر روانشناسخخي از سخخپيده‬ ‫دمیکه وارد ايستگاه شديم‪ ،‬تا نخسخختين اسخختراحت‌مان در اردوگخخاه راهخخي بخخس دراز پيخخش روي‬ ‫‌‬ ‫داشتيم‪.‬‬ ‫در حاليکه افسران مسلح اس‪ .‬اس ما را همراهي می‌کردند‪ ،‬مجبور بوديم از ايستگاه بخخدويم‪،‬‬ ‫گرمابههخخا برسخخيم‪ .‬بخخراي مخخا کخخه‬ ‫‌‬ ‫سيمهاي خارداري که برق داشت و از اردوگاه بگذريم تا بخخه‬ ‫‌‬ ‫از‬ ‫نخستين گزينش را پشت سر گذارده بوديم اين يک حمام واقعي بود‪ .‬بار ديگر توهم رهايي‬ ‫میرسيدند و مخخا بخخه زودي بخخه دليخخل‬ ‫‌‬ ‫در ما جان گرفت‪ .‬افسران اس‪ .‬اس به نظر دوست داشتني‬ ‫میتوانستند با چرب زباني راممان کخخرده‬ ‫‌‬ ‫اين امر پي برديم‪ .‬تا زماني که ساعت به مچ داشتيم و‬ ‫ساعتمان را بگيرند‪ ،‬خوب بودند‪ .‬آيا بهتر نبود همه چيز خود را به آنان بدهيم؟ و چرا نبايد اين‬ ‫‌‬ ‫و‬ ‫افسران خوش ظاهر ساعت داشته باشند؟ شايد روزي بخخه هميخخن مناسخخبت‪ ،‬ايخخن گذشخخت مخخا را‬ ‫تلفي می‌کردند‪.‬‬ ‫در آلونکي که به نظر می‌رسيد اتاق انتظار بخش ضدعفوني باشد‪ ،‬به انتظار نشستيم‪ ،‬افسران‬ ‫اس‪ .‬اس آمدند و پتويي روي زمين پهن کردند که بايد همه اثاث‌مان‪ ،‬ساعتها و جواهرات‌مخخان را‬ ‫میريختيم‪ .‬در ميان ما هنوز افراد ساده لوحي بودند که از زندانيان کارکشخخته‌ای کخخه بخخه‬ ‫‌‬ ‫روي آن‬ ‫میتوانند حلقه ازدواج‌شان‪ ،‬يا يک قطعه نشخخان يخخا چيخخزي را‬ ‫‌‬ ‫میپرسيدند آيا‬ ‫‌‬ ‫کمک ما آمده بودند‬ ‫که شانس می‌آورد نگه دارند يا نه‪ .‬هيچکس هنوز به اين حقيقت پي نبرده بود که همه چيخخز مخخا‬ ‫را از ما خواهند گرفت‪.‬‬

‫‪18‬‬


‫کوشيدم اعتماد يکي از زندانيان را به خود جلب کنم‪ .‬پنهاني به سويش رفتم و به لوله کاغخخذي‬ ‫نوشتهها يک کتخخاب علمخخی ‌اسخخت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫که در جيب دروني پالتويم بود اشاره کردم و گفتم‪» ،‬ببين اين‬ ‫میدانم به من چه خواهي گفت‪ ،‬بايد خيلي خوشحال باشم که تن سالم از اين محل به در بخخرم‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانم به اين‬ ‫‌‬ ‫و اين بايد تنها چيزي باشد که از سرنوشت خود انتظار داشته باشم‪ .‬اما من‬ ‫نوشتهها حاصل‬ ‫‌‬ ‫نوشتهها را به هر قيمتي که باشد نگاهدارم‪ .‬اين‬ ‫‌‬ ‫مسايل بينديشم‪ .‬بايد اين‬ ‫میگويم؟«‬ ‫‌‬ ‫يک عمر کار منست‪ .‬می‌فهمی ‌چه‬ ‫چهرهاش نقش بست‪ .‬ايخخن لبخنخخد‬ ‫‌‬ ‫میگويم‪ .‬به آرامی ‌لبخندي بر‬ ‫‌‬ ‫بله‪ ،‬کم کم متوجه می‌شد چه‬ ‫ابتدا از روي تفريح بود‪ ،‬سپس جنبه مسخره به خود گرفت و اخر سر توهين آميز شد و سرانجام‬ ‫به شکل يک واژه »گه« در فضا پيچيد‪ .‬اين بود پاسخ من‪ ،‬تکخخرار ايخخن واژه در اردوگخخاه در ميخخان‬ ‫زندانيان معمول بود‪ .‬در آن لحظه بود که حقيقت عريان را ديدم و کاري کردم کخخه بخخر نقطخخه اوج‬ ‫نخستين مرحله واکنش رواني من داغي گذاشت‪ ،‬من با زندگي پيشين خود بدرود گفتم‪.‬‬ ‫چهرههخخاي وحشخخت زده‬ ‫‌‬ ‫ناگهان جنب و جوشي در ميان همسفرانم ديده شد که با رنگ پريده‪،‬‬ ‫میزدنخخد‪ .‬ديگخخر بخخار نعره‌هخخاي خشخخن فرمانخخدهان‬ ‫‌‬ ‫بیدفخخاعي حخخرف‬ ‫ايستاده بودند و در نهخخايت ‌‬ ‫گوشمان را آزار داد‪ .‬با فشار به درون اتاق انتظار گرمابه رانده شديم‪ .‬در آنجا به دور يک افسخخر‬ ‫اس‪.‬اس که صبر کرد تا همه وارد شويم گرد آمديم‪ .‬آنگاه گفت‪» ،‬از روي ساعت مخخن دو دقيقخخه‬ ‫فرصت داريد کامل لخت شويد‪ ،‬همه چيزتان را روي زميخخن‪ ،‬همانجخخايي کخخه ايسخختاده‌اید بگذاريخخد‪.‬‬ ‫کفشها‪ ،‬کمربند يا بند شلوار و يک شکم بنخخد‪ .‬از هميخخن حخخال‬ ‫‌‬ ‫نمیداريد مگر‬ ‫‌‬ ‫هيچ چيز با خود بر‬ ‫وقت می‌گيرم! «‬ ‫زندانيان بدون کوچکترين درنخگ خخخود را عريخخان کردنخد‪ .‬هخخر چخه بخه پايخان دو دقيقخخه نزديکختر‬ ‫میشديم‪ ،‬حالت عصبي آنان فزوني می‌گرفت و زيرپوش و کمربندهاي خود را با حالتي دست و‬ ‫‌‬

‫‪19‬‬


‫پا چلفتي از تن به در می‌کردنخخد و بنخخد کفش‌هايشخخان را بخخاز می‌کردنخخد‪ .‬سخخپس نخسخختين صخخداي‬ ‫میآمد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫شلق را شنيديم‪ .‬شلقهاي چرمی ‌بود که بر بدن عريان زندانيان فرود‬ ‫پس از آن ما را گله وار به سوي اتاقي راندند‪ ،‬که بايد موهاي بدنمان تراشيده می‌شد‪ ،‬نخخه تنهخخا‬ ‫سرمان را تراشيدند بلکه در هيچ جاي بدنمان تار مويي باقي نگذاشتند‪ .‬نوبت حمام گرفتخخن فخخرا‬ ‫میتوانستيم همديگر را به جخخاي‬ ‫‌‬ ‫رسيد و در اينجا بود که ديگر بار به صف ايستاديم‪ .‬ما به سختي‬ ‫آوريم اما حال بعضي از زندانيان با آرامش بسيار ريزش آب واقعي را بر تنشان لمس کردند‪.‬‬ ‫هنگامیکه منتظر بوديم تا نوبت‌مان برسخد متخخوجه شخديم‪ ،‬تخخن برهنخخه مخا تنهخخا چيخزي بخخود کخه‬ ‫‌‬ ‫برايمان باقي مانده بود‪ .‬ما همه چيزمان را از دست داده بوديم‪ ،‬حخختي کوتخخاهترين تخخار مخخو‪ .‬تخخن‬ ‫برهنه ما تنها دارايي ما بود‪ .‬به راستي ديگر چه چيخخزي برايمخخان مانخخده بخخود کخخه مخخا را بخخا زنخخدگي‬ ‫پيشينمان پيوند دهد؟ عينک و کمربند تنها چيزهايي بودند که براي من مانده بود‪ ،‬که من کمربندم‬ ‫را هم در قبال يک تکه نان از دست دادم‪ .‬کسانيکه شکم بند داشتند دچخخار هيجخخان شخخدند‪ .‬زيخخرا‬ ‫شب هنگام زنداني ارشدي که مسئول کلبه ما بود‪ ،‬ضخخمن سخخخناني بخخه مخخا خوشخخامد گفخخت و بخخه‬ ‫شرافتش سوگند خورد که اگر کسي توي شکم بندش پول يا سنگ قيمخختي مخفخخي کخخرده باشخخد‪،‬‬ ‫خودش شخصا او را »به همان تير« ‪ -‬که با دستش به آن اشاره کرد ‪ -‬به دار خواهد آويخت و با‬ ‫غرور توضيح داد که قوانين اردوگاه اين حق را به او به عنوان يک ساکن اردوگاه می‌دهد‪.‬‬ ‫میبايخخد از آنهخخا نگهخخداري کنيخخم‪ ،‬امخخا‬ ‫‌‬ ‫داشتن کفش‪ ،‬خود در زندان مساله مهمی ‌بود‪ .‬گرچخخه مخخا‬ ‫کفشهاي نسبتا خوبي داشتند مجبور می‌شدند آنهخخا را تحويخخل مسخخئولين بدهنخخد؛ و در‬ ‫‌‬ ‫آنهايي که‬ ‫میکردند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫عوض يک جفت کفشي که اندازه پايشان نبود دريافت‬ ‫میشخدند کخه بخه حخرف دلسخوزانه زنخدانيان مسخئول )در اتخاق‬ ‫‌‬ ‫زندانياني دچار دردسر واقعخي‬ ‫انتظار( گوش کردند و ساق چکمه‌هايشان را بريدند و براي اينکه جاي بريدگي پيدا نباشد صابون‬ ‫به آن ماليدند‪ .‬گويا افسران اس‪.‬اس منتظر همين بودند‪ .‬کساني را که مرتکخخب ايخخن جخخرم شخخده‬ ‫‪20‬‬


‫میشخنيديم‪ .‬ايخن بخار‬ ‫‌‬ ‫ضجههاي آنخان را‬ ‫‌‬ ‫بودند به اتاق پهلويي بردند و ما تا مدتها صداي تازيانه و‬ ‫شکنجه مدتها به درازا کشيد‪.‬‬ ‫میبينيد که خيالت واهي ما يکي پس از ديگري نقش بر آب می‌شد و پس از آن به طخخور غيخخر‬ ‫‌‬ ‫منتظرهای خوش خلق می‌شديم‪ .‬ما به خوبي می‌دانستيم کخخه چيخخزي نداشخختيم از دسخخت بخخدهيم‬ ‫‌‬ ‫مگر زندگي مسخره و تن عريان خود را‪ .‬وقتي دوش آب باز شد‪ ،‬همگي سعي می‌کرديخخم هخخم‬ ‫خودمان را دست بيندازيم و هم يکديگر را‪.‬‬ ‫صرف نظر از شوخ طبعي که پيدا کرده بوديم‪ ،‬احساس ديگري نيز در ما پيدا شد و آنهم حخخس‬ ‫کنجکخخاوي بخخود‪ .‬مخخن پيخخش از ايخخن‪ ،‬اينگخخونه کنجکاويهخخا را بخخه عنخخوان واکنخخش اساسخخي در برابخخر‬ ‫موقعيت‌هاي ويژه و استثنايي تجربه کرده بودم‪ .‬موقعي که جانم يکبار در يک حادثه کوهنوردي‬ ‫به خطر افتاد در آن لحظه بحراني تنها يک احساس داشتم‪ :‬کنجکاوي‪ ،‬کنجکاوي در اين مورد که‬ ‫آيا جان سالم به در خواهم برد يا با جمجمه شکسته و بدن زخمی ‌باز خواهم گشت‪.‬‬ ‫اين کنجکاوي تلخ در آشويتس نيخخز حخخاکم بخخود‪ ،‬کخخه بخخه گخخونه‌ای ذهخخن مخخا را از محيخخط اطخخراف‬ ‫میساخت‪ .‬محيطي که ما به صورت عيني با آن برخورد داشخختيم‪ .‬در آن هنگخخام مخخا ايخخن‬ ‫‌‬ ‫منحرف‬ ‫حالت ذهني را به عنوان وسيله‌ای براي محافظت خود تقويت می‌کرديم‪.‬‬ ‫علقمند بوديم بدانيم رويداد بعدي چه خواهد بود‪ .‬مثل نتيجه ايستادن ما در فضخخاي بخخاز‪ ،‬يخخا در‬ ‫يخبندان آخر پاييز‪ ،‬آنهم لخت و عريان با بدن نيمه خشک پس از دوش گرفتخخن چخخه خواهخخد بخخود‪.‬‬ ‫چند روز بعد کنجکاوي ما جايش را به شگفتي داد‪ .‬شگفت زده از اينکه سرما نخورديم‪.‬‬ ‫تازه واردين مرتب دچار شگفت زدگي می‌شدند‪ .‬ابتدا پزشکاني که در ميان ما بودند پي بردنخخد‬ ‫نمیتوانخخد جخخز بخخراي‬ ‫‌‬ ‫که‪» :‬همه کتابهاي درسي دروغ است‪ « .‬در کتابها نوشته شخخده اسخخت بشخخر‬ ‫ساعات محدودي بی‌خواب بماند‪ .‬اين کامل غلخخط اسخخت! مخخن متقاعخخد شخخده بخخودم کخخه از انجخخام‬

‫‪21‬‬


‫نمیتخخوانم بخخا ايخخن و آن زنخخدگي‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانم بدون اين بخوابم‪ ،‬يا‬ ‫‌‬ ‫کارهاي ويژه‌ای ناتوانم‪ :‬مثل من‬ ‫کنم‪ .‬نخستين شبي که در آشويتس بوديم بر بستري خوابيديم که به رديف بود‪ .‬در هر رديف )کخخه‬ ‫تختهای خوابيخخديم‪ .‬هخخر نخه نفخر دو پتخو‬ ‫‌‬ ‫اندازهاش دو تا دو متر و نيم بود( نخه نفخخر بخر کخف زميخخن‬ ‫‌‬ ‫داشتيم‪ .‬ناگفته نگذارم که همه بايد به پهلو ميخوابيديم‪ .‬همين جاي کم موجب شده بخخود کخخه بخخه‬ ‫هم چسبيده بخوابيم که به اين ترتيب از سرماي تلخ تا حدودي رها شويم‪.‬‬ ‫گرچه بردن کفش به خوابگاه ممنوع بخود‪ ،‬امخا بعضخي از زنخدانيان از کفش‌هايشخان بخا وجخود‬ ‫ليههاي گل به عنوان بالش استفاده می‌کردند‪ ،‬وگرنخخه بايخخد سخخر را بخخه روي دسخخت خخخواب رفتخخه‬ ‫‌‬ ‫میبرد‪ ،‬و براي چند سخخاعتي بخخه عخخالم فراموشخخي‬ ‫‌‬ ‫میگذاشتند‪ .‬با همه شرايط دردناک‪ ،‬خوابمان‬ ‫‌‬ ‫میشديم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میرفتيم و از درد و رنج رها‬ ‫‌‬ ‫بخخد نيسخخت چنخخد نمخخونه از سخخخت جخخاني خخخود را در برابخخر دشخخواريها برايتخخان تعريخخف کنخخم‪ .‬مخخا‬ ‫لثههايمخخان‬ ‫نمیتوانستيم دندانهايمان را مسواک بزنيم‪ .‬با ايخخن حخخال و بخخا وجخخود کمبخخود ويتخخامين ‌‬ ‫‌‬ ‫سالمتر از پيش بود‪ .‬ناچار بوديم يک پيرآهن را شش ماه بپوشيم‪ ،‬تا زماني که از شخخکل پيرآهخخن‬ ‫نمیتوانسخختيم خخخود را يخخا حخختي قسخخمتي از‬ ‫‌‬ ‫لولههخخاي يخخخ بسخخته‬ ‫‌‬ ‫در آيد‪ .‬اتفاق می‌افتاد بخخه علخخت‬ ‫نمیکخخرد‬ ‫‌‬ ‫دستهايمان که به گل و کثافت آلوده بخخود چخخرک‬ ‫‌‬ ‫خودمان را بشوييم‪ ،‬با اين حال زخم‬ ‫)البته مساله سرمازدگي جدا بود(‪ .‬نمخخونه ديگخخر‪ ،‬کسخخاني بودنخخد کخه خوابشخخان سخخبک بخخود و اگخخر‬ ‫میتوانسخختند بخخه شخخکل کتخخابي‬ ‫‌‬ ‫میآمد از خواب می‌پريدند‪ ،‬حال‬ ‫‌‬ ‫کوچکترين صدايي از اتاق مجاور‬ ‫میکرد به خواب سنگيني فرو روند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫کنار رفيق خود که با صداي بلند خرخر‬ ‫اکنون اگر کسي از ما در مورد حقيقت گفته داستايوسکي‪ 1‬بپرسد که می‌گفت »بشخخر موجخخودي‬ ‫میتواند به همه چيز عادت کند« پاسخ خواهم داد »بلخخه‪ ،‬بشخخر موجخخودي اسخخت کخخه بخخه‬ ‫‌‬ ‫است که‬ ‫همه چيز خو می‌گيرد‪ ،‬اما نپرسيد چگونه‪ « .‬نه بررسي‌هاي روانشناسي ما به آن مرحلخه رسخيده‬ ‫‪1‬‬

‫‪1-Dostoevski‬‬ ‫‪22‬‬


‫بود و نه ما زندانيان به آن مرحله رسيده بخخوديم‪ .‬زيخخرا مخخا هنخخوز در مرحلخخه ابتخخدايي واکنش‌هخخاي‬ ‫رواني بوديم‪.‬‬ ‫فکر خودکشي تقريبا از ذهن همه ما گذشته بود‪ ،‬همه ما اين انديشه را ولو براي مخخدت کوتخخاه‬ ‫تجربه کرده بوديم‪ .‬انديشه‌ای که زاييخخده وضخخع موجخخود بخخود‪ ،‬خطخخر مخخرگ کخخه همخخاره تهديخخدمان‬ ‫میکرد و نزديک بودن مرگ کسانيکه زير شکنجه بودند‪ ،‬به علت عقيده استوارم که بعدا بخخه ذکخخر‬ ‫‌‬ ‫آن خواهم پرداخت‪ ،‬نخستين شب ورودم به اردوگاه با خود پيمان بسخختم کخخه »بخخه سخخيم خخخاردار‬ ‫میرفت و بهترين شيوه خودکشي بخخود کخخه بخخا دسخخت‬ ‫‌‬ ‫نزنم«‪ .‬اين عبارتي بود که در اردوگاه بکار‬ ‫میگرفت‪ .‬گرفتخخن چنيخخن تصخخميمی‌براي مخخن خخخالي از اشخخکال‬ ‫‌‬ ‫زدن به سيم خاردار برق دار آنجا‬ ‫میشخخد کخخم بخخود‪،‬‬ ‫‌‬ ‫نبود‪ .‬از آنجا‪ ،‬کخخه شخخانس زنخخده مانخخدن و يخخا رويخخدادهايي کخخه مخخوجب رهخخايي‬ ‫خودکشي ديگر مفهومی ‌نداشخخت‪ .‬هيچکخخس اطمينخخان نداشخخت جخخزو کسخخاني باشخخد کخخه از همخخه‬ ‫گزينشها جان سالم به در بخخرد‪ .‬زنخخدانيان آشخخويتس در نخسخختين مرحلخخه ضخخربه روحخخي از مخخرگ‬ ‫‌‬ ‫وحشت نداشتند‪ .‬حتي اتاق گاز پس از چند روز نخست‪ ،‬ابهت خود را از دست می‌داد‪.‬‬ ‫دوستاني را که بعدها ديدم‪ ،‬به من گفتند من يکي از کساني نبودم که با ورود به اردوگاه دچار‬ ‫افسردگي شده باشم‪ .‬هنگامی‌که صبح روز بعد از ورودمان به آشويتس اتفاق زيخخر رخ داد‪ ،‬مخخن‬ ‫میشخد نبايخد از‬ ‫‌‬ ‫تنها لبخنخد زدم‪ .‬داسختان از ايخن قخرار بخود کخه بخا وجخود اخطارهخايي کخه گفتخه‬ ‫کلبههايمان خارج شويم‪ ،‬يکي از دوستان من که چند هفته پيش وارد آشويتس شده بود پنهخخاني‬ ‫‌‬ ‫به کلبه ما آمد‪ .‬قصد او از اين ديدار براي اين بود که با گفتن چنخخد نکتخخه کوچخخک مخخوجب آسخخايش‬ ‫ذهني ما شود‪ .‬او به حدي وزن کم کرده بود که ابتخخدا نشخخناختيمش بخخا شخخوخ طبعخخي و بی‌قيخخدي‬ ‫شتاب آلود چند نکته را يادآور شد و رفت‪:‬‬ ‫»نترسيد! از گزينش وحشت نکنيد! دکتر‪ .‬م )رياست پزشکي اس‪.‬اس( رفتار خوبي با پزشخخکان‬ ‫دارد‪) « .‬اين دروغ و سخنان دوستانه رفيق من گمراه کننخخده بخخود‪ .‬يکخخي از زنخدانيان کخه پزشخک‬ ‫‪23‬‬


‫میگذشت به من گفتخخه بخخود کخخه چگخخونه بخخه‬ ‫‌‬ ‫کلبهها بود و حدود شصت سال از سنش‬ ‫‌‬ ‫شماري از‬ ‫دکتر‪ .‬م التماس کرده بود تا از فرستادن پسرش به اتاق گاز خودداري کند‪ ،‬اما دکتر م‪ .‬با سخخردي‬ ‫درخواست او را رد کرده بود‪(.‬‬ ‫دوستم ادامه داد‪» :‬خواهش می‌کنم هر روز صورتتان را بتراشيد‪ ،‬حتي اگر مجبور باشيد با يک‬ ‫تکه شيشه اينکار را بکنيد‪ ...‬و يا به قيمت از دست دادن آخرين تکه نانتان باشخخد‪ .‬در ايخخن صخخورت‬ ‫سرختر به نظر خواهد رسيد‪ .‬اگر می‌خواهيد زنده بمانيد تنها يک راه وجخخود‬ ‫‌‬ ‫گونههايتان‬ ‫‌‬ ‫جوانتر و‬ ‫دارد‪ :‬بايد بتوانيد کار کنيد‪ «.‬فرض کنيم پاشنه پايتان تخخاول زده باشخخد و شخخما بلنگيخخد و در هميخخن‬ ‫ضمن افسر اس‪.‬اس شما را ببيند و شما را به کناري بکشد در آن صورت مطمئن باشيد روز بعد‬ ‫اتاق گاز در انتظارتان است‪ .‬می‌دانيد وقتي می‌گوييم »لابالی« منظورمخخان چيسخخت؟ مخخردي کخخه‬ ‫قيافه مفلوکي دارد و پوستي بر استخوان که ديگر توان کارهاي دشوار بدني را ندارد‪ ...‬اين يخخک‬ ‫»لابالی« است‪ .‬يک نفر لابالي دير يا زود و غالبا به زودي روانه اتاق گاز می‌شود‪ .‬بنخخابراين بخخه‬ ‫ياد داشته باشيد‪ :‬صورتتان را بتراشيد و کشيده قامت گام برداريخخد‪ ،‬در اينصخخورت نيخخازي نيسخخت از‬ ‫اتاق گاز وحشتي داشته باشيد‪ .‬همه شما که در اينجا ايستاده‌اید حتي اگر از اقامت تان بيسخخت و‬ ‫چهار ساعت بيشتر نگذشته باشد نبايد از اتاق گاز بترسخخيد‪ ،‬مگخخر شخخما‪ .‬سخخپس رو بخخه مخخن کخخرد و‬ ‫گفت‪» ،‬اميدوارم از رک بودن من نرنجيد« رو به ديگران کرد و گفت‪» :‬از ميان همه شما‪ ،‬او تنهخخا‬ ‫کسي است که بايد از گزينش بعدي بترسد‪ .‬بنابراين نگران نباشيد! «‬ ‫شدهام که هر کس ديگر در آن روز جاي من می‌بود همين کار را‬ ‫‌‬ ‫من لبخند زدم و حال متقاعد‬ ‫ميکرد‪.‬‬ ‫گفته لسينگ‪ 1‬است که »گاهي رويدادهايي موجب می‌شود شما منطق خود را از دست بدهيخخد‬ ‫وگرنه دليل براي از دست دادن آن نداريد‪ « .‬چنآنچه واکنش نابهنجار در برابر مخخوقعيت نابهنجخخار‪،‬‬ ‫‪1‬‬

‫‪1- Lessing‬‬ ‫‪24‬‬


‫رفتار طبيعي به شمار می‌رود‪ .‬ما روانپزشکان حتي انتظار اين را داريم که واکنش‌هاي يک فخخرد‬ ‫در برابر يک امر نابهنجار‪ ،‬از قبيل فرستادن به تيمارستان‪ ،‬به نسبت درجه بهنجار بودن او نابهنجار‬ ‫باشد‪ .‬واکنش فردي که به اردوگاه کار اجباري وارد شخخده اسخت نيخخز وضخخع نابهنجخار ذهنخي او را‬ ‫نشان می‌دهد‪ .‬اما اگر باين مساله از ديدگاه عيني نگاه کنيم در شخخرايط موجخخود چنيخخن واکنشخخي‬ ‫همانطور که بعدها خواهيد ديد واکنشي است بهنجار و راستين‪ ،‬همانطور که مخخن ايخخن واکنشخخها‬ ‫دادهام‪ ،‬طي چند روز واژگون شخخد‪ .‬زنخخداني از مرحلخخه نخسخخت بخخه مرحلخخه دوم‬ ‫‌‬ ‫پيشتر توضيح‬ ‫‌‬ ‫را‬ ‫بیاحساسي نسبي بود کخخه زنخخداني در ايخخن دوره در نخخوعي مخخرگ‬ ‫میرسيد‪ :‬مرحله دوم‪ ،‬مرحله ‌‬ ‫‌‬ ‫دادهام‪ ،‬زنخخدانيان تخخازه وارد‬ ‫‌‬ ‫میزد‪ ،‬به جخخز واکنش‌هخخايي کخخه تخخاکنون توضخخيح‬ ‫‌‬ ‫عاطفي دست و پا‬ ‫تلششان بر اين بود همه آنها را در‬ ‫‌‬ ‫دردناکتري را از نظر احساسي تجربه می‌کردند که‬ ‫‌‬ ‫شکنجه‬ ‫خود نابود سازد‪ .‬نخست اينکه‪ ،‬در حسرت بازگشت به خانه و کاشانه و خانواده خود بودنخخد‪ .‬ايخخن‬ ‫میآورد که احسخخاس می‌کخرد حسخرت چخون خخوره بخه‬ ‫‌‬ ‫ميل و اشتياق گاه چنان به زنداني فشار‬ ‫جانش افتاده است‪ .‬دو‪ ،‬ديگر تنفر بود؛ تنفر از همه زشخختيهايي کخخه در پيرامخخونش بخخود‪ ،‬حخختي بخخه‬ ‫شکل ظاهري‪.‬‬ ‫ژندهای داده بودند که مترسخخک از آن خخخوش آينخخدتر بخخود‪ .‬در فاصخخله‬ ‫‌‬ ‫به بيشتر زندانيان لباسهاي‬ ‫نمیخورد و هر چه بيشتر تميز می‌کرديم بيشخختر بخخر‬ ‫‌‬ ‫کلبهها در اردوگاه جز کثافت چيزي به چشم‬ ‫‌‬ ‫میشد‪ .‬افسران و زندانيان مسئول‪ ،‬خوش داشتند که تخخازه واردان را بخخه کخخار‬ ‫‌‬ ‫سر راهمان ريخته‬ ‫گروهي تميز کردن آبريزگاهها و بيرون ريختن مخخدفوع بگمارنخخد اگخخر همخخانطور کخخه معمخخول روي‬ ‫میداد‪ ،‬بهنگخخام حمخخل‬ ‫‌‬ ‫میداد‪ ،‬به هنگام حمل مدفوع بگمارند اگر همخخانطوري کخخه معمخخول روي‬ ‫‌‬ ‫چهرهاش ديخخده‬ ‫‌‬ ‫مدفوع بر روي تپه‌ها‪ ،‬مدفوع بسر و روي زندانيان می‌ريخت و نشاني از تنفر در‬ ‫میشد يا سعي می‌کرد آنرا پاک کند‪ ،‬ضربات کخاپو بخود کخه بخر پيکخرش فخرود می‌آمخد و از اينخرو‬ ‫‌‬ ‫کشتن واکنش‌هاي به هنجار تسريع می‌شد‪.‬‬ ‫‪25‬‬


‫میشخخوند روي بخر‬ ‫‌‬ ‫میديخخد کخه در حيخخن رفخخت و آمخخد مجخخازات‬ ‫‌‬ ‫ابتخخدا زنخخداني وقخختي گروهخخي را‬ ‫نمیتوانست تحمل کند که رفقايش به هنگام رفت و آمد در باتلق کتک بخورند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میگرداند‪ ،‬زيرا‬ ‫‌‬ ‫میشد‪ .‬صبح زود‪ ،‬وقتي که هوا هنوز گخخرگ و ميخخش‬ ‫‌‬ ‫هفتههاي بعد جريان دگرگون‬ ‫‌‬ ‫اما روزها و‬ ‫میايستاد و آماده کار بود‪ .‬با شنيدن صداي فريادي‪ ،‬می‌ديد کخخه‬ ‫‌‬ ‫بود زنداني با گروهش جلوي در‬ ‫میکنند و ديگر بار او را می‌ايستانند و باز هم اينکار تکرار می‌شود‪،‬‬ ‫‌‬ ‫چگونه رفيقي را نقش زمين‬ ‫چرا چنين می‌کردند؟ براي اين که تب داشت و بی‌موقع به درمانگاه رفته بود و به خخخاطر هميخخن‬ ‫روزانهاش رها شود تنبيه می‌شد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫که می‌خواست از وظايف‬ ‫واکنشهاي روان شناسي رسيده بود ديگر با ديدن تنخخبيه رفيقخخش‬ ‫‌‬ ‫اما زنداني که به مرحله دوم‬ ‫برنمیگرفت‪ .‬زيرا در اين مرحله احساسآتش سسخخت شخخده بخخود و ايخخن منظخخره را‬ ‫‌‬ ‫ديده از صحنه‬ ‫میکرد‪ .‬نمونه ديگخخر را برايتخخان تعريخخف‬ ‫‌‬ ‫بدون اينکه کوچکترين احساسي به او دست دهد تماشا‬ ‫میکنم‪:‬‬ ‫‌‬ ‫میداشت به اميخخد‬ ‫‌‬ ‫يکي از زندانيان در درمانگاه به انتظار ايستاده بود و با حالت لي لي قدم بر‬ ‫اينکه به علت زخم يا تاول پا يا تب دو روز کخخار سخخبک در داخخخل اردوگخخاه بخخه او داده شخخود‪ .‬پسخخر‬ ‫میديد که به درمانگاه آوردند‪ .‬اين پسر را مجبور کرده بودند ساعتها در بخخرف‬ ‫‌‬ ‫سالهای را‬ ‫‌‬ ‫دوازده‬ ‫به حال خبردار بايستند و يا در فضاي باز با پاي برهنه به علت اينکه کفشي در اردوگاه به انخخدازه‬ ‫میکرد‪ .‬انگشخختان پخخاي‬ ‫‌‬ ‫پاي او نبود‪ ،‬بيگاري کند‪ .‬زنداني اين منظره را بدون برگرداندن روي نگاه‬ ‫ريشههاي سياه غانقارياي او را يکخخي يکخخي بخخا‬ ‫‌‬ ‫اين پسر خردسال را سرما زده بود و دکتر کشيک‬ ‫موچين می‌کند‪ .‬نفرت‪ ،‬وحشت و ترحم عواطفي است که تماشاچيان ما در برابر آنها ديگر سخخنگ‬ ‫مردهها‪ ،‬پس از چند هفتخخه‬ ‫‌‬ ‫شده بودند‪ .‬منظره شکنجه شدگان‪ ،‬کساني که در حال مرگ بودند و‬ ‫نمیداد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫زندگي اردوگاهي چنان عادي می‌شد که ديگر او را تکان‬

‫‪26‬‬


‫من مدتي در کلبه بيماران تيفوسي کار کردم‪ ،‬که تبشان خيلي بال بود و اغلب هذيان می‌گفتنخخد‬ ‫و در حال مرگ بودند‪ .‬پس از اينکخخه يکخخي از ايخخن بيمخخاران مخخرد‪ ،‬مخخن بخخدون هيچگخخونه آشخخفتگي‬ ‫میکردم‪ .‬زندانيان يکخخي يکخخي بخخه‬ ‫‌‬ ‫میشد‪ ،‬تماشا‬ ‫‌‬ ‫عاطفي اين منظره را که با مرگ هر نفر تکرار‬ ‫میشخخدند‪ .‬يکخخي پخخس مانخخده سخخيب زميني‌اش را چنخخگ زده بخخر‬ ‫‌‬ ‫جسدي که هنوز گرم بود نزديک‬ ‫کفشهخخاي خخخودش‬ ‫‌‬ ‫میکرد کفش چوبين مرده برايش مناسب‌تر است و‬ ‫‌‬ ‫میداشت‪ ،‬ديگري فکر‬ ‫‌‬ ‫میکرد‪ .‬نفر سوم پالتويش را بلند کرده و ديگري خوشخخحال بخخود کخخه می‌توانسخخت‬ ‫‌‬ ‫را با آن عوض‬ ‫چند متري نخ به چنگ آورد‪ ،‬تصورش را بکنيد!‬ ‫میکخخردم‪ .‬سخخرانجام از »پرسخختار«‬ ‫‌‬ ‫من هم اينها را بدون اينکه کوچکترين تکاني بخورم‪ ،‬تماشا‬ ‫خواستم که جسد را از آنجا بيرون ببرد‪ .‬پرستار وقتي تصميم گرفت جسد را ببرد دو پاي جسخخد را‬ ‫گرفت و آنرا کشان کشان از راهرويي که دو رديف چوب چيده بودند و پنجخخاه بيمخخار تيفوسخخي را‬ ‫میبرديخخم‪ ،‬همخخاره‬ ‫‌‬ ‫روي آنها بستري کرده بودند به سمت در برد‪ .‬چون از کمبود مواد غذايي رنج‬ ‫پلهای که به سمت فضاي باز می‌رفت براي ما دچار اشکال می‌کرد‪ .‬چنانکه چنخخد مخخاه پخخس از‬ ‫دو ‌‬ ‫اقامت‌مان در اردوگاه ياراي بالرفتن از پله‌ها را که در حدود پانزده سخخانتيمتر بلنخخدي هخخر يخخک از‬ ‫نمیتوانستيم بدون آنکه دسخختمان را بخخه چهخخارچوب در بگيريخخم و خودمخخان را‬ ‫‌‬ ‫آنها بود‪ ،‬نداشتيم و‬ ‫بکشيم از آن بال برويم‪.‬‬ ‫پلههخا نزديخخک می‌شخخد‪ .‬نفخخس‪ ،‬نفخس زنخان خخخودش را بخال‬ ‫میکرد به ‌‬ ‫‌‬ ‫مردي که جسد را حمل‬ ‫تنهاش و سرانجام سخخرش را بخخال می‌کشخخيد‪ .‬سخخر‬ ‫میکشيد‪ ،‬بعد هم جسد را‪ ،‬ابتدا پاهايش‪ ،‬بعد ‌‬ ‫‌‬ ‫میکرد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫پلهها از آن رد‬ ‫جسد را با سر و صداي زياد و برخورد با ‌‬ ‫جاي من در طرف مقابل کلبه و کنار تنها پنجره کوچکي بود که نزديک زمين بنا شده بود‪.‬‬ ‫هنگامیکه با دستان سرد خود کاسه داغ سوپ را مزه مزه می‌کردم‪ ،‬چشخخمم بخخه ايخخن منظخخره‬ ‫‌‬ ‫افتاد‪.‬‬ ‫‪27‬‬


‫جسدي که هم اکنون از آنجا دور شده بود با ديخدگان زل زده بخه مخن می‌نگريسخت‪ .‬هميخن دو‬ ‫میکنم بخخه‬ ‫‌‬ ‫ساعت پيش بود که با اين مرد صحبت می‌کردم و حال در حالي که سوپم را مزه مزه‬ ‫نمیداشت‪ ،‬حال‬ ‫‌‬ ‫جسدش می‌نگرم‪ .‬اگر بی‌عاطفگي من از نقطه نظر حرفه‌ام مرا به شگفتي وا‬ ‫برنمیانگيخت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نمیداشتم‪ ،‬زيرا کوچکترين احساسي در من‬ ‫‌‬ ‫ديگر اين واقعه را به ياد‬ ‫بیتفاوتي و سسخخت شخخدن عواطخخف و احساسخخي کخخه انسخخان ديگخخر بخخه چيخخزي اهميخخت ندهخخد‪،‬‬ ‫‌‬ ‫نشانههايي بود که در مرحله دوم واکنشهاي روان شناسي زندانيان پديد می‌آمد و سرانجام او را‬ ‫‌‬ ‫بیتفخخاوت می‌کخخرد و بخخا هميخخن سخخنگ شخخدن و‬ ‫لحظهای و روزانخخه ديگخخران ‌‬ ‫‌‬ ‫در برابر شکنجه‌هاي‬ ‫میتنيد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫بیتفاوت ماندن بود که زنداني به زودي تاري به دور خود‬ ‫‌‬ ‫میخورديم‪ .‬به طخخور مثخخال‬ ‫‌‬ ‫بیدليل کتک‬ ‫میشد و گاهي حتي ‌‬ ‫‌‬ ‫هر حرکتي موجب کتک خوردن‬ ‫میبايد براي دريافت نان به صف بايستیم‪ .‬يکبار يکي از‬ ‫‌‬ ‫نان در محل کارمان جيره بندي بود و ما‬ ‫زندانيان پشت سر من کمی ‌خارج از صف ايستاده بود و ايخخن برهخخم خخخوردن قرينخخه بخخراي افسخخر‬ ‫اس‪.‬اس خوشايند نبود‪.‬‬ ‫میدانسخختم در ذهخخن نگهبخخان اس‪.‬اس چخخه‬ ‫‌‬ ‫میگذشخخت و نخخه‬ ‫‌‬ ‫نه می‌دانستم پشت سر مخخن چخخه‬ ‫میگذرد‪ ،‬همين قدر دو ضربه محکم بر سرم فرود آمد‪ .‬همان موقع نگهبخان را کخه بخا چخخوب بخر‬ ‫‌‬ ‫میزند درد جسمی ‌نيست )و ايخخن‬ ‫‌‬ ‫لحظهای‪ ،‬آنچه به انسان ضربه‬ ‫‌‬ ‫سرم می‌کوفت ديدم‪ .‬در چنين‬ ‫همآنقدر که در مورد تنبيه کودکان صادق است‪ ،‬در مورد بزرگسالن نيز درست اسخخت( بلکخخه ايخخن‬ ‫بیمنطقي است که آزار دهنده است‪.‬‬ ‫بیعدالتي و به طور کلي ‌‬ ‫رنج روحي برخاسته از ‌‬ ‫میتوانخخد‬ ‫‌‬ ‫نمیگخخذارد‬ ‫‌‬ ‫ضربهای که نشاني از خود به جخخاي‬ ‫‌‬ ‫آنچه موجب شگفتي است‪ ،‬اينست که‬ ‫ضربهای که جايش باقي می‌ماند‪ ،‬آزار دهد‪ .‬يکبار در يک توفان بخخرف‬ ‫‌‬ ‫در شرايط ويژه‌ای بيش از‬ ‫میبايد کار می‌کرد‪ .‬چون تنها‬ ‫‌‬ ‫روي خط راه آهن را گرفته بود‪ .‬با وجود هواي نامساعد‪ ،‬گروه ما‬ ‫میکردم‪ .‬تنهخخا‬ ‫‌‬ ‫میديديم‪ ،‬من به شدت ريل را جابجا‬ ‫‌‬ ‫راه گرم نگهداشتن خودمان را در کار کردن‬ ‫‪28‬‬


‫يک لحظه براي اينکه نفسي تازه کنم به بيلم تکيه دادم‪ .‬از بخت برگشته مخخن‪ ،‬درسخخت در همخخان‬ ‫لحظه نگهبان برگشت و مرا ديد و فکخخر کخخرد وقخخت می‌گخخذرانم‪ .‬دردي کخخه او در آن لحظخخه برايخخم‬ ‫ضربهای که به من وارد آورده بود‪ .‬نگهبان حتي ايخخن زحمخخت را بخخه‬ ‫‌‬ ‫آفريد نه از دشنام بود و نه از‬ ‫خود نداد به مرد ژنده پوش گرسنه‌ای که در برابرش ايستاده بخخود و شخخايد می‌توانسخخت بخخه طخخور‬ ‫مبهم يادآور وجخود انسخاني باشخد‪ ،‬چيخزي بگويخد‪ ،‬حختي دشخنام هخم نخداد‪ .‬در عخوض بخا حخالتي‬ ‫خوشحال سنگي از زمين برداشت و به سوي من پرتاب کرد‪ .‬اين کار او به نظر من درست ماننخخد‬ ‫جلب توجه يک حيخوان بخود‪ .‬فراخوانخدن حيخواني اهلخي بخه سخر کخارش‪ ،‬بخا موجخودي کخه وجخه‬ ‫کتکهخخا‬ ‫‌‬ ‫نمیکنيخخم دردنخخاک‌ترين بخخخش ايخخن‬ ‫‌‬ ‫مشخخترکمان آنقخخدر ناچيزسخخت کخخه او را حخختي تنخخبيه‬ ‫توهينهايي بود که به ما می‌کردند‪ .‬چنانکه يکبار مجبورمان کردند تيرهاي چوبي دراز و سخخنگين‬ ‫‌‬ ‫میلغزيد نخخه تنهخخا وضخخع خخخود را بخخه‬ ‫‌‬ ‫را بر روي مسير يخ بسته حمل کنيم‪ .‬اگر يکي از افراد پايش‬ ‫میکردند خطر ايجاد می‌کرد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫خطر انداخته بود بلکه براي بقيه کساني هم که همان تير را حمل‬ ‫لگن خاصره يکي از دوستان ديرين من نقص مادرزادي داشت اما او خوشحال بود که با وجخخود‬ ‫اين نقص می‌توانست کار کند زيرا به هنگام گزينش افرادي که نقخخص عضخخوي داشخختند يقينخخا بخخه‬ ‫میکخخرد‪ ،‬بخخر روي مسخخير‬ ‫‌‬ ‫عدهای تير چوبي بسيار سنگيني حمل‬ ‫‌‬ ‫اتاق گاز روانه می‌شدند‪ .‬او که با‬ ‫يخ بندان لنگيد و چيزي نمانده بود که بيفتد و بقيه را هم با خخخود بکشخخد‪ .‬چخخون هنخخوز نخخوبت مخخن‬ ‫ضربهای بر پشتم فخخرود آمخخد و نگهبخخان در‬ ‫‌‬ ‫يارياش شتافتم‪ .‬بی‌درنگ‬ ‫‌‬ ‫نرسيده بود بدون درنگ به‬ ‫میکرد دستور داد به جاي خود بازگردم‪ .‬شگفت آور اينجاست که همين نگهبخخاني‬ ‫‌‬ ‫حاليکه توبيخم‬ ‫که مرا کتک می‌زد چند دقيقه پيش با لحن توبيخ آميزي به ما گفته بود که ما »خوکها« اصل حس‬ ‫همکاري نداريم‪.‬‬ ‫يکبار هم‪ ،‬در جنگلي با حرارت دو درجه فارنهايت‪ ،‬به کندن زمين يخ زده پرداختيم تا لوله‌هخخاي‬ ‫گونههخخاي‬ ‫‌‬ ‫آب را جاگذاري کنيم‪ .‬در آنروزها از نظر بدني ضعيف شده بخودم‪ .‬سخرکارگري آمخد بخا‬ ‫‪29‬‬


‫دستکشهاي گخخرم و نخخرم او‬ ‫‌‬ ‫گوشتالو و سرخ‪ .‬چهره او مرا به ياد کله خوک انداخت‪ .‬نگاهم روي‬ ‫در آن سرماي گزنده ايستاد‪ .‬مدتي ساکت مرا ورانداز کرد‪ .‬احساس کردم هماننخخد شخخکارچي در‬ ‫کمين من است زيرا مقدار خاکي را که کنده بودم جلويم بود و ايخخن خخخود ميخخزان کخخارم را نشخخان‬ ‫میداد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫ناگهان فريادش بلند شد »خوک کثيف‪ ،‬تمام مدت مواظبت بودم! کخخار کخخردن را بخخه تخخو خخخواهم‬ ‫آموخت! وادارت می‌کنم با دندانهايت زمين را بکني و مثل يک حيوان بميري! دو روزه حسخخابت را‬ ‫میرسم! هرگز در زندگيت کار نکرده‌ای‪ .‬خوک کثيف‪ ،‬چه کاره بودي؟ تاجر؟«‬ ‫‌‬ ‫ديگر هيچ چيز برايم اهميت نداشت‪ ،‬آب از سرم گذشته بود چه يک ني‪ ،‬چه صد نخخي‪ .‬امخخا بايخخد‬ ‫میگرفتم‪ .‬از اينرو راست ايستآدم و چشم در چشمش دوختم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫تهديد او را براي کشتنم جدي‬ ‫»من يک پزشک بودم‪-‬يک پزشک متخصص‪« .‬‬ ‫کردهای‪« .‬‬ ‫‌‬ ‫»چي؟ پزشک بودي؟ شرط می‌بندم که جيب مردم را خالي‬ ‫نمیکخخردم‪ « .‬امخخا‬ ‫‌‬ ‫میکردم و پخخولي هخخم از مخخردم دريخخافت‬ ‫‌‬ ‫»اتفاقا من در درمانگاه دولتي کار‬ ‫زدهام‪ .‬در همين ضمن نگهبان خودش را روي من انداخت و در حالي‬ ‫‌‬ ‫متوجه شدم زيادي حرف‬ ‫که مثل ديوانگان نعره‌ای زد مرا به زمين کوبيد؛ و ديگر به ياد ندارم ضمن فريادها چه گفت‪.‬‬ ‫میآيخخد کخخه خشخخم و‬ ‫‌‬ ‫مراد من از بيان اين داستان جزيي اينست که نشان دهخخم لحظخخاتي پيخخش‬ ‫میتوانسخخت حخختي يخخک زنخخداني مسخخخ شخخده را نيخخز برانگيزانخخد‪ -‬خشخخم و نفخخرت نخه تنهخخا از‬ ‫‌‬ ‫نفرت‬ ‫بیرحمی ‌يا درد ناشي از آن‪ ،‬بلکه از تحقير نهفته در آن‪ .‬در آن لحظه خون به سخخرم دويخخد‪ ،‬زيخخرا‬ ‫‌‬ ‫بايد به سخنان مردي گوش دهم که بخخر مخخن و زنخخدگي مخخن داوري می‌کنخخد‪ .‬بی‌آنکخخه کوچکخخترين‬ ‫چيزي از آن بداند‪ ،‬مردي که )بايد اعتراف کنم‪ :‬وقتي داستان را براي رفقاي زنداني خود تعريخخف‬

‫‪30‬‬


‫کودکانهای بخه مخن دسخت داد( آنقخدر پسخت و وحشخي بخود کخه پرسختار درمانگخاه‬ ‫‌‬ ‫کردم‪ ،‬آرامش‬ ‫نمیداد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫سرپايي بيمارستان من‪ ،‬او را حتي به اتاق انتظار راه‬ ‫خوشبختانه کاپويي که در گروه ما بود‪ ،‬خخخود را مخخديون مخخن می‌دانسخخت‪ ،‬او بخخه علخخت اينکخخه بخخه‬ ‫ماجراهاي عاشقانه و گرفتاريهاي خانوادگيش گوش می‌دادم به مخخن علقخخه پيخخدا کخخرده بخخود‪ .‬او‬ ‫رويهاي طولنی به سمت محل کار‪ ،‬برايم تعريف می‌کرد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫ماجراهايش به هنگام پياده‬ ‫من با شناخت او و با برداشتي که از شخصيت او داشخختم و بخخا پنخخدهاي روانکخخاوانه‪ ،‬در او نفخخوذ‬ ‫کردم‪ .‬از آن پس او از من سپاسگزار بود و اين خود براي من ارزش داشت‪ .‬او بارها در يکخخي از‬ ‫پنج رديف نخست صف‪ ،‬جايي کنار خودش براي من نگه می‌داشت که معمول شخخامل دويسخخت و‬ ‫هشتاد نفر می‌شد و اين نهايت لطف او بود‪ .‬ما بايد صبح زود زماني که هنوز هوا گخخرگ و ميخخش‬ ‫رديفهاي عقبي صف بايستند‬ ‫‌‬ ‫میايستاديم‪ .‬همه از اينکه ممکن بود دير برسند و در‬ ‫‌‬ ‫بود به صف‬ ‫وحشت داشتند‪ ،‬زيرا اگر به افرادي بخراي انجخام کارهخاي ناخوشخخايند نيخاز داشختند‪ ،‬کخاپوي ارشخخد‬ ‫میآمد و آنان را از آخر صف برمی‌گزيد و اين افراد بايد به سرپرستي نگهبانان نآشناس‪ ،‬بخخه کخخار‬ ‫‌‬ ‫ديگري و به ويژه کارهاي دشواري بپردازند‪ .‬کاپوها‪ ،‬گاهي هخخم ايخخن افخخراد مخخورد نيخخاز را از پنخخج‬ ‫برمیگزيدند تا مچ کساني را که سعي می‌کردند زرنگي و رندي کنند بگيرنخخد‪ ،‬همخخه‬ ‫‌‬ ‫رديف نخست‬ ‫اعتراضها و التماسها را نيز با چند لگخد جانخانه‪ ،‬آرام می‌کردنخد و مجرميخن برگزيخده شخده را تخا‬ ‫‌‬ ‫میدوانيدند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫رسيدن به محل کار با فرياد و کتک‬ ‫من‪ ،‬تا زماني که کاپوي گروهم نيازي به درددل با من داشخخت از ايخخن برنامه‌هخخا آسخخوده بخخودم‪-‬‬ ‫جاي تضمين شده افتخاري من در کنار او بود‪ .‬اما ايخن رفخاقت امتيخاز ديگخري نيخز داشخت‪ .‬منهخم‬ ‫میکشيدم‪ .‬پاهايم بخخه حخخدي ورم کخخرده بخخود و پوسخخت پخخايم‬ ‫‌‬ ‫مانند همه زندانيان از آماس پا‪ ،‬درد‬ ‫آنچنان کشيده می‌شد که به سختي می‌توانستم زانوهايم را حرکت دهم‪ .‬بخخراي اينکخخه بتخخوانم بخخا‬ ‫پاهاي آماس کرده کفش‌هخخايم را بپوشخخم‪ ،‬ناچخخار بخخودم بنخخد کفش‌هخخايم را نبنخخدم‪ .‬اگخخر جخخورابي‬ ‫‪31‬‬


‫نمیرفت‪ .‬از اينخخرو پاهخخاي مخخن کخخه‬ ‫‌‬ ‫کفشهايم به پايم‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانستم بپوشم‪ ،‬چون‬ ‫‌‬ ‫میداشتم هم‬ ‫‌‬ ‫کفشهايم نيز پر از بخخرف بخخود‪ .‬کخخه صخخد البتخخه پاهايمخخان‬ ‫‌‬ ‫نيمی ‌از آن برهنه بود‪ ،‬همواره خيس و‬ ‫همواره سرمازده و متورم بود و به اين ترتيخخب هرگخخامی ‌کخخه برمی‌داشخختيم دردنخخاک بخخود‪ .‬در راه‬ ‫میلغزيدنخخد و‬ ‫‌‬ ‫پيماييهاي طولنی کفش‌هايم پوشيده از برف می‌شد‪ .‬در نخختيجه زنخخدانيان مرتبخخا‬ ‫‌‬ ‫میافتادند‪ .‬آنوقت اين ستون گوشتي تنها‬ ‫‌‬ ‫افرادي که در پشت سر آنان در حرکت بودند‪ ،‬روي هم‬ ‫نمیکرد و بخخا‬ ‫‌‬ ‫میايستاد‪ .‬در چنين مواردي نگهبان درنگ‬ ‫‌‬ ‫براي يک لحظه و نه بيشتر‪ ،‬از حرکت باز‬ ‫میخيزانيخد‪ .‬طخبيعي اسخت‬ ‫‌‬ ‫میآورد و آنان را بخر‬ ‫‌‬ ‫قنداق تفنگ خود ضرباتي به پيکر زندانيان وارد‬ ‫کساني که جايشان در جلوي صف بود‪ ،‬کمتر مجبور بودند از حرکخخت بازايسخختند و در نخختيجه نيخخازي‬ ‫نبود براي رسيدن به صف‪ ،‬با پاهاي دردناک بدوند‪ .‬باز هم مخن خوشخوقت بخودم بخه علخت اينکخه‬ ‫گامهاي آرام حرکت می‌کردم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫پزشک ويژه عالي جناب کاپو شده بودم‪ ،‬در ابتداي صف و با‬ ‫ضمنا خيالم جمع بود که کاپوي من به خاطر خدمتي که در حقش به جا می‌آوردم‪ ،‬بخخه هنگخخام‬ ‫میزد و مقداري نخود هخخم‬ ‫‌‬ ‫میرسيد‪ ،‬چمچه را به ته ديگ‬ ‫‌‬ ‫تقسيم سوپ ناهار وقتي نوبت به من‬ ‫میداد‬ ‫‌‬ ‫میريخت‪ .‬اين کاپو که پيش‌تر افسر ارتش بود‪ ،‬حتي آنقخخدر شخخهامت بخخه خخخرج‬ ‫‌‬ ‫کاسهام‬ ‫‌‬ ‫در‬ ‫میکرد که من کارگر اسخختثنايي خخخوبي‬ ‫‌‬ ‫ميانهام با او شکراب بود زمزمه‬ ‫‌‬ ‫که در گوش سرکارگر که‬ ‫نمیگرفت‪ ،‬اما بخخه هخخر حخخال زنخخدگي مخخرا نجخخات‬ ‫‌‬ ‫تعريفها دستم را‬ ‫‌‬ ‫هستم‪ .‬درست است که اين‬ ‫میداد )يکي از چند موردي بود که جانم را نجات می‌داد(‪ .‬روز بعد از مشاجره من با سخخرکارگر‪،‬‬ ‫‌‬ ‫مرا پنهاني براي کار به گروه ديگري فرستاد‪.‬‬ ‫میکردند دست کم در محيخخط کخخار‬ ‫‌‬ ‫میکردند و تلش‬ ‫‌‬ ‫سرکارگراني هم بودند که با ما همدردي‬ ‫تسهيلتي براي ما فراهم آورند‪.‬‬ ‫میکردند که يک کارگر عادي در مدت کمتر‪ ،‬چندين برابر ما‬ ‫‌‬ ‫با اين حال آنان نيز هماره يادآوري‬ ‫میداد‪ .‬اما آيا آنان می‌دانستند که سهميه نان کارگران عادي ديگخخر روزي سيصخخد گخخرم‬ ‫‌‬ ‫کار انجام‬ ‫‪32‬‬


‫نبود )که غالبا ما کمتر از اين مقدار را دريافت می‌داشتيم( و روزي نيخخم ليخختر سخخوپ بسخخيار رقيخخق‬ ‫نمیخوردند‪ ،‬که کارگران عادي زير چنان فشاري رواني که ما بدان محکوم بوديم‪ ،‬نبودنخخد کخخه از‬ ‫‌‬ ‫کرديم‪-‬خانوادههايي که يا به اردوگاههخخاي ديگخخري فرسخختاده‬ ‫‌‬ ‫‌‬ ‫نمی‬ ‫خانواده‌هايمان خبري دريافت‬ ‫بیدرنگ به اتاق‌هاي گاز روانه شده بودنخخد‪ ،‬کخخه کخخارگران عخخادي مرتبخخا هخخر روز و هخخر‬ ‫شده و يا ‌‬ ‫نمیشدند‪ .‬من حتي يکبار به خخود جخخرات دادم و بخه يخک سخخرکارگر گفتخخم‪،‬‬ ‫‌‬ ‫ساعت تهديد به مرگ‬ ‫»اگر شما هم در همان مدت زمان کوتاهي که من راهسازي را ياد گرفتم‪ ،‬جراحي مغخخز را يخخاد‬ ‫گرفتيد احترام فراواني برايتان قايل می‌شدم‪ « .‬سرکارگر با شنيدن اين حرف پوزخندي زد‪.‬‬ ‫بیاحساسي‪ ،‬که مهمترين نشانه مرضي مرحله دوم بود مکانيزم ضروري »دفاع‪ 1‬از خخخود« بخخه‬ ‫‌‬ ‫میرفت‪ .‬رفته رفته واقعيت سست می‌شد‪ ،‬و همه تلشها و همه عواطف و هيجانها‪،‬‬ ‫‌‬ ‫شمار‬ ‫میزد‪ ،‬حفظ جان و حفظ ساير دوستان‪ .‬شامگاهان وقتي زندانيان چونخخان‬ ‫‌‬ ‫روي يک مساله دور‬ ‫میگوينخخد‪» ،‬خخخوب يخک روز‬ ‫‌‬ ‫میشخخد کخه‬ ‫‌‬ ‫میشدند‪ ،‬شخخنيده‬ ‫‌‬ ‫گله از محل کار به اردوگاه بازگردانده‬ ‫ديگر هم گذشت‪«.‬‬ ‫میتوان پي برد‪ ،‬آنچنان فشاري که با نياز دائم به تلش براي زنده ماندن همراه بخخود‬ ‫‌‬ ‫به خوبي‬ ‫موجب می‌گرديد‪ ،‬وضع روحي زندانيان به سطح پاييني افت کنخد‪ .‬چنخخد نفخر از همکخاران مخخن در‬ ‫زمينهای در روانکاوي داشخختند‪ ،‬اغلخخب از »واپخخس روي« در ميخخان زنخخدانيان‬ ‫‌‬ ‫اردوگاه که آموزش و‬ ‫اردوگاه سخن می‌گفتند‪» ،‬واپس روي« به معناي بازگشت بخخه يخخک نخخوع زنخخدگي ذهنخخي ابتخخدايي‬ ‫میبيند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫خواستههايش را در خواب‬ ‫‌‬ ‫است‪ .‬در چنين مرحله‌ای‪ ،‬زنداني آرزوها و‬ ‫زندانيان اغلب چه نوع خوابهايي می‌ديدند؟ نان‪ ،‬شخيريني‪ ،‬سخيگار و حمخام گخرم‪ ،‬خخوبي را بخه‬ ‫نمیشخخد‪ ،‬از ايخخن رو بخخه شخخکل رويخخا‬ ‫‌‬ ‫خواب می‌ديدند‪ .‬چون اين آرزوها در عالم بيخخداري بخخرآورده‬ ‫تظاهر می‌کرد‪ .‬اينکه آيا ديدن اين خوابها مفيد بود يا نه بحث ديگري است‪ ،‬زنخخداني بايخخد پخخس از‬ ‫‪1‬‬

‫‪1- Self - Defense‬‬ ‫‪33‬‬


‫بيدار شدن با واقعيت زنخخدگي اردوگخخاهي و تضخخاد وحشخختناک آن بخخا توهمخخات و هخخذيانهاي رويخخا‪،‬‬ ‫روياروي می‌گرديد‪.‬‬ ‫نمیکنم که چگونه يک شب با قرقر يکخخي از زنخخدانيان از خخخواب جسخختم‪ .‬او بخخه‬ ‫‌‬ ‫هرگز فراموش‬ ‫شدت دست و پا می‌زد و گويا دچار کابوس وحشتناکي شده بخخود‪ .‬از آنجخخا کخخه همخخاره‪ ،‬بخخه ويخخژه‬ ‫میديدنخخد يخخا هخخذيان می‌گفتنخخد‪ ،‬حخخس ترحخخم داشخختم‪،‬‬ ‫‌‬ ‫خوابهخخاي ترسخخناک‬ ‫‌‬ ‫نسبت به کساني کخخه‬ ‫خواستم مرد بيچاره را از خواب بيدار کنم‪ ،‬اما ناگهان دستم را که می‌رفت او را تکان دهخخد پخخس‬ ‫میخواستم انجام دهم‪ ،‬وحشت کردم؛ و در آن لحظه به اين حقيقخخت‬ ‫‌‬ ‫کشيدم‪ ،‬چون از عملي که‬ ‫نمیتواند به تلخي و گزندگي واقعيت زندگي اردوگخخاهي‬ ‫‌‬ ‫رسيدم که هيچ خوابي هر چند هولناک‬ ‫میخواستم او را به آن زندگي بازگردانم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫پيرامون ما باشد و من ناآگاهانه‬ ‫طبيعي بود که به علت غذاي ناکافي که از نظر کيفيت و کميت صفر بخخود و زنخخدانيان از آن رنخخج‬ ‫میبردند‪ ،‬آرزوي يک غذاي خوب‪ ،‬غريزه ابتدايي اصلي شخده بخود کخه ذهخن زنخدانيان را همخاره‬ ‫‌‬ ‫مشغول می‌داشت‪ .‬حال بياييد با هم به ديدار زندانياني برويم که در حال کار کردن هستند‪ ،‬بهخخم‬ ‫نزديکند و اتفاقا کسي هم مراقب آنان نيست‪ .‬بيدرنگ در زمينه مواد غذايي شخخروع بخخه گخخپ زدن‬ ‫میکردند يک زنداني از ديگري که داخل گودال کار می‌کرد‪ ،‬می‌پرسيد غذاي دلخواهش چيست؛‬ ‫‌‬ ‫و پس از آن دستور غذاهايي را کخه می‌توانسختند بپزنخد بخا يکخديگر رد و بخدل می‌کردنخد‪ ،‬صخورت‬ ‫میکردنخخد‪ ،‬روزي کخخه در‬ ‫‌‬ ‫غذاي روز آزادي خود را که بار ديگر گرد هم می‌آمدنخخد در ذهخخن آمخخاده‬ ‫کاشانههاي خود بازگردند‪ .‬درباره غذا آنقدر به تفضيل صخخحبت‬ ‫‌‬ ‫آيندهای دور از بند رها شوند و به‬ ‫‌‬ ‫شمارهای خبر دهن به دهن به مخخا می‌رسخخيد کخخه‪:‬‬ ‫‌‬ ‫میکردند تا اينکه ناگهان به وسيله واژه رمز يا‬ ‫‌‬ ‫»نگهبان سر رسيد‪«.‬‬ ‫من هماره صحبت درباره غذا را خطرناک می‌دانستم‪ .‬زيرا اشتباه است جهاز ‌هاضخخمه خخخود را‬ ‫تا حدودي با کميت و کيفيت بسيار پايين خو گرفته است‪ ،‬بخخا مجسخخم کخخردن غخخذاهاي خوشخخمزه و‬ ‫‪34‬‬


‫لذيذ تحريک کنيم‪ ،‬گرچه اينگونه صحبت‌ها همراه با يک آرامش رواني زودگذر است‪ ،‬اما تصوري‬ ‫است که از نظر جسمی ‌بدون ترديد خالي از خطر نيست‪.‬‬ ‫در اواخر دوره زندان‪ ،‬جيره روزانه غذايي ما شامل سوپ بسخخيار رقيخخق و همخخان تکخخه کوچخخک‬ ‫نان پيشين بوده‪ ،‬علوه بر آن جيره به اصطلح اضافي نيز داشخختيم کخخه شخخامل بيسخخت گخخرم کخخره‬ ‫نباتي‪ ،‬يا يک ورقه نازک کالباس ارزان قيمت‪ ،‬يا يک تکه کوچک پنير‪ ،‬يا کمی ‌عسل غير طخخبيعي‪،‬‬ ‫میکرد‪ .‬اين نخخوع تغخخذيه از نظخخر کخخالري کخخامل‬ ‫‌‬ ‫يا يک قاشق مرباي رقيق که نوعش روزانه تغيير‬ ‫نابسنده بود‪ ،‬به ويژه که ما کار سخت بدني هم می‌کرديم و در ضمن هماره با لباس ناکافي در‬ ‫معرض سرما هم بوديم‪ .‬وضع بيماراني که زير مراقبت ويژه بودند و اجازه داشتند به جاي ترک‬ ‫اردوگاه در بستر بمانند از اينهم اسف انگيزتر بود‪.‬‬ ‫ليههاي چربي بدنمان آب می‌شد و ما به شکل اسکلتي در می‌آمخخديم کخخه لبخخاس‬ ‫‌‬ ‫وقتي آخرين‬ ‫ژنده به تنش کرده باشند‪ ،‬بايد شاهد تحليل رفتخخن بخخدنمان می‌بخخوديم‪ .‬بخخدن مخخا پروتئيخخن خخخود را‬ ‫میشدند؛ و حال ديگر بدني نيرويخخي بخخراي ايسخختادگي‬ ‫‌‬ ‫میکرد و در نتيجه ماهيچه‌ها ناپديد‬ ‫‌‬ ‫هضم‬ ‫نداشت‪ .‬اعضخخاي جخخامعه کوچخخک مخخا يکخخي پخخس از ديگخخري می‌مردنخخد‪ .‬هخخر يخخک از مخخا اسخختادانه‬ ‫میتوانستيم بگوييم اين بار نوبت کيست و اين شتر کي در خانه خودمخخان خواهخخد خوابيخخد‪ .‬بخا آن‬ ‫‌‬ ‫میشخناختيم؛ و پيخخش‬ ‫‌‬ ‫همخه مخخرگ و ميخخري کخه شخاهدش بخوديم‪ ،‬ديگخر علئخم مخرگ را بخخوبي‬ ‫میکرديخم‪» ،‬او ديخري نخواهخد پاييخد‪ «.‬يخا‬ ‫‌‬ ‫بينيهاي ما کامل دقيق بود‪ .‬در گوش يکديگر زمزمخه‬ ‫‌‬ ‫میجسخختيم و تخخن‬ ‫‌‬ ‫»حال نوبت اوست« و شب هنگام که طبق برنامه روزانه شخخپش‌هاي خخخود را‬ ‫میکرديم که چه بر سرمان آمده است؟ آيا اين بدن‪ ،‬که جسدي بيخخش‬ ‫‌‬ ‫میديدم فکر‬ ‫‌‬ ‫عريانمان را‬ ‫نيست بدن ماست؟ ما ديگر چيزي جز مشتي از يک توده عظيخخم گوشخخت انسخخاني نيسخختيم‪ .‬تخخوده‬ ‫تودهای که هخخر روز‬ ‫‌‬ ‫شدهایم‪،‬‬ ‫‌‬ ‫کلبههاي گلي‪ ،‬گله وار جا داده‬ ‫‌‬ ‫عظيم پشت سيم‌هاي خاردار که در‬ ‫میشود زيرا ديگر جان ندارد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میپوسد و فاسد‬ ‫‌‬ ‫بخشي از آن‬ ‫‪35‬‬


‫پيش از اين يادآور شدم که چگونه بخخه خخخوراک و غخخذاهاي دلخخخواه انديشخخيدن خخخوره وار مغخخز‬ ‫زندانيان را آزار می‌داد و اين کار اجتناب ناپذير بود‪ .‬ايخخن فکخخر ذهخخن آگخخاه هخخر زنخخداني را در هخخر‬ ‫لحظهای از بيکاريش اشغال می‌کرد‪ .‬شخخايد بتوانيخخد پخخي ببريخخد کخخه حخختي نيرومنخخدترين مخخا نيخخز در‬ ‫‌‬ ‫حسرت روزي بوديم که بار ديگر غذاي نسبتا خوبي بخخخوريم‪ ،‬و ايخخن اشخختياق در واقخخع بخخه خخخاطر‬ ‫خود خوراک نبود بلکه براي روزي بود کخخه آن زنخخدگي دون بشخخري کخخه در آن بخخه چيخخزي جخخز غخخذا‬ ‫نمیانديشيديم از هم فرو بپاشد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نکردهاند‪ ،‬مشکل بتوانند آن تعارض ذهني را که نابودکننخخده‬ ‫‌‬ ‫کساني که چنين مراحلي را تجربه‬ ‫روح است و تضادهاي نيروي اراده مردي را که گرسنگي را تجربه کرده است‪ ،‬مجسم کنند‪ .‬آنخخان‬ ‫همچنين هرگز درک نخواهند کرد‪ ،‬معناي تنها ايستادن و کنخخدن گخخودال و گخخوش بخخه سخخوت اعلم‬ ‫ساعت نه و نيم يا ده صبح داشتن چيست‪ .‬ما تنها نيم ساعت استراحت داشتيم و در ايخخن سخخاعت‬ ‫جيره نان ما را توزيع می‌کردند )در صخخورتيکه اصخخل نخخاني وجخخود می‌داشخخت؟( آنخخان بخخه کخخرات از‬ ‫‌‬ ‫دلگخخرمی‬ ‫میپرسيديم و بخخا‬ ‫‌‬ ‫سرکارگر راجع به چگونگي رفتار ما می‌پرسيدند و ما مرتبا ساعت را‬ ‫نانمخخان را در جيخخب پخخالتو لمخخس می‌کرديخخم‪ ،‬ابتخخدا آنخخرا چونخخان چيخخز گرانبهخخايي بخخا انگسخختان‬ ‫تکه ‌‬ ‫میکنخخديم و بخخدهان‬ ‫‌‬ ‫تکهای از آنخخرا‬ ‫‌‬ ‫سخخرمازده و بخخدون دسخختکش در دسخخت می‌گرفخختيم و بعخخد‬ ‫میگذاشتيم‪ ،‬و سرانجام با آخرين ذره نيروي اراده باز هم آنخخرا در جيخخب می‌گخخذارديم و بخخا خخخود‬ ‫‌‬ ‫میتواند بخخه معنخخاي همخخه آنچخخه يخخادآور‬ ‫‌‬ ‫پيمان می‌بستيم که تا شامگاه آن را نگه داريم‪ .‬آيا کسي‬ ‫شدم پي ببرد؟‬ ‫شيوههاي ويخخژه‌ای کخخه بخخراي يکبخخاره خخخوردن و يخخا کخخم کخخم‬ ‫‌‬ ‫بیمعنا بودن‬ ‫ما در مورد با معنا يا ‌‬ ‫میکرديم‪ ،‬اين ناني بخخود کخخه در اواخخخر دوره زنخخدان و تنهخخا‬ ‫‌‬ ‫خوردن آن يک تکه نان ناچيز صحبت‬ ‫میشد‪ .‬در ميان زندانيان دو نوع طرز تفکر وجخخود داشخخت‪ .‬يکخخي خخخوردن‬ ‫‌‬ ‫روزي يکبار به ما داده‬ ‫جيره نان در همان لحظه نخست‪ .‬که ايخخن کخخار دو امتيخخاز داشخخت‪ .‬هخخم زنخخداني درد گرسخخنگي را‬ ‫‪36‬‬


‫میداد و هم اينکه به اين شکل آنخخرا از دسخختبرد‬ ‫‌‬ ‫دست کم يکبار در روز براي مدتي کوتاه تسکين‬ ‫احتمالي و يا کمبود جيره حفظ می‌کرد‪ .‬دو ديگر اينکه گروهي جيره خود را تقسيم می‌کردنخخد و‬ ‫میخوردند و دليخخل مختلفخي هخم ارائخخه می‌دادنخخد‪ .‬کخه مخن سخرانجام بخه صخف آنخان‬ ‫‌‬ ‫به دفعات‬ ‫پيوستم‪.‬‬ ‫لحظهها در ‪ 24‬ساعت زندگي اردوگاهي ساعت بيداري بخخود‪ .‬زيخخرا خخخواب مخخا در‬ ‫‌‬ ‫وحشتناکترين‬ ‫سپيده دم گرگ و ميش با نواختن سه سوت پاره می‌کردنخخد‪ .‬مخخا را بيرحمخخانه از خخخواب زاييخخده از‬ ‫کفشهخخاي خيخخس‬ ‫‌‬ ‫روياهاي شيرين جدا می‌کردند و در اين زمان بود که بايد با‬ ‫‌‬ ‫خستگي مفرط و‬ ‫خود که به ندرت می‌توانستيم پاهاي دردناک و آماس کخرده خخخود را در آن فخرو بريخم کشخمکش‬ ‫کنيم‪.‬‬ ‫البته غرولندهاي معمول و قرقرهايي هم شنيده می‌شد که ناشي از بستن کفش بخخا سخخيم بخخه‬ ‫جاي بند کفش بود‪ .‬يک روز صبح صداي گريه کسي را شخخنيدم کخخه او را بخخه عنخخوان آدم شخخجاع و‬ ‫باوقاري می‌شناختم‪.‬‬ ‫کفشهخخايش کخخه برايخخش‬ ‫‌‬ ‫اين مرد چونان کودکان می‌گريست زيرا پس از کشمکش فراوان بخخا‬ ‫نمیتوانست پاهاي آماس کخخرده‌اش را در آن بگنجانخخد‪ ،‬مجبخخور شخخده بخخود بخخا‬ ‫‌‬ ‫کوچک شده بود و‬ ‫پاهاي برهنه در برف راه برود من در چنين لحظات وحشخختناکي کمخخی ‌آرامخخش می‌يخخافتم‪ ،‬جيخخره‬ ‫میجستم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میآوردم و با اشتهاي فراوان از ذرآتش لذت‬ ‫‌‬ ‫نانم را از جيب در‬ ‫میکنخخد کخخه چخخرا معمخخول‬ ‫‌‬ ‫بدي تغذيه و پيوسته به غخخذاهاي مختلخخف انديشخخيدن احتمخخال روشخخن‬ ‫اشتهاي جنسي در ما از بين رفته بود‪ .‬به جز اثرات نخستين ضربه روحي‪ ،‬اين تنهخخا تفسخخيري بخخود‬ ‫که روانشناس بايد در اردوگاههاي مردانه در مورد اين پديده‪ ،‬که برعکخخس همخخه تاسيسخخاتي کخخه‬ ‫میدادند‪ ،‬مانند ارتش‪ ،‬انحراف جنسي در اردوگاه کخخار اجبخخاري کخخم‬ ‫‌‬ ‫اعضاي آن را مردان تشکيل‬

‫‪37‬‬


‫میکرد‪ .‬زنداني حتي در خخواب هخم تخوجهي بخه مسخايل جنسخي نداشخت‪ ،‬در حخاليکه‬ ‫‌‬ ‫بود‪ ،‬توجه‬ ‫میکرد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫احساسات ناکام مانده و عالي او در عالم خواب تجلي‬ ‫اکثر زندانيان با غوطه‌ور شدن در يک زندگي بدوي و تلش در رهايي جانشان‪ ،‬نسخخبت بخخه هخخر‬ ‫چيزي که با اين هدف پيوندي نداشت‪ ،‬بی‌توجه بودند و اين نشان می‌داد که چگونه از احساسات‬ ‫شدهاند‪ .‬من اين مساله را در انتقالم از آشويتس به اردوگاهي وابسته به داخاوا‬ ‫‌‬ ‫و عواطف تهي‬

‫‪1‬‬

‫دريافتم‪ .‬ترني که ما را می‌برد حامل دو هزار زنداني بود‪ .‬اين ترن از وين می‌گذشت‪ .‬نيمه شخخب‬ ‫میگذشتيم‪ .‬ترن از خياباني می‌گذشت که من سخخالهاي‬ ‫‌‬ ‫بود که از يکي از ايستگاههاي قطار وين‬ ‫زندگيام را‪ ،‬در واقع تا پيش از اينکه به اسارت گرفته شوم در آنجا سپري کرده بودم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫بسياري از‬ ‫در کوپه ما که داراي دو روزنه کوچک ميله دار بود‪ 50 ،‬تن زنداني جا داده شده بود در حخخاليکه‬ ‫يک گروه‪ ،‬تنها براي چمباتمه زدن روي کف کوپه جا داشخختند‪ ،‬بقيخخه کخخه مجبخخور بودنخخد سخخاعتها بخخه‬ ‫میکشخخيدند و‬ ‫‌‬ ‫ايستند کنار آن روزنه جمع شدند‪ .‬کساني که گرد پنجره بودند روي پنجخخه پخخا سخخرک‬ ‫منهم با نيم نگاهي همراه با ترس از لبلي سر همه به زادگاهم نگاه می‌کردم‪ .‬از آنجا که فکر‬ ‫میکرديم قطار ما به سوي موتهوزن در حرکت بود و بيش از يک يا دو هفتخخه از عمرمخخان بخخاقي‬ ‫‌‬ ‫میکرديم تخخا زنخخدگي‪ .‬يخخک احسخخاس غريخخزي در درونخخم بخخود کخخه فکخخر‬ ‫‌‬ ‫نبود‪ ،‬بيشتر احساس مرگ‬ ‫مردهای کخخه از‬ ‫‌‬ ‫کودکيام را با ديدگان يک مرده‪،‬‬ ‫‌‬ ‫خانههاي دوران‬ ‫‌‬ ‫میکردم من خيابانها‪ ،‬ميدانها و‬ ‫‌‬ ‫میديدم‪ .‬پخس از سخاعتها‬ ‫‌‬ ‫جهان ديگري بازگشته نگاه می‌کنم‪ ،‬من شهر را مثل يک شهر جن زده‬ ‫تاخير ترن ايستگاه را ترک کرد؛ و اينجا بود که خيابان را ديدم‪-‬خيابخخان خودمخخان را! جوانخخاني کخخه‬ ‫سالها زندگي اردوگاهي را پشت سر گذارده بودند و چنيخخن سخخفري برايشخخان رويخخداد بزرگخخي بخخه‬ ‫خيابانها خيره شده بودند‪ .‬بخخه آنخخان التمخخاس می‌کخخردم‪ ،‬بخخه‬ ‫‌‬ ‫شمار می‌رفت با عشق از روزنه به‬

‫‪ - 1‬شهري در باوارياي اوليا ‌‪ ،‬نزديك مونيخ محل اردوي كار اجباري در زمان هيتلر‪).‬برگرداننده(‬ ‫‪38‬‬


‫يهايم تمنا می‌کردم بگذارند جلوي روزنه بايستم و تنها يک لحظه شخخهر را نگخخاه کنخخم‪.‬‬ ‫هم سلول ‌‬ ‫میکردم به آنان بفهمانم که در آن لحظه نگاه کردن از آن روزنه برايم چه معنايي دارد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫تلش‬ ‫بیادبي و ريشخند پاسخخ دادنخد‪» :‬می‌خخواهي بگخويي همخه عمخرت را در اينجخا‬ ‫تقاضايم را با ‌‬ ‫ديدهای!«‬ ‫‌‬ ‫گذراندهای؟ خوب‪ ،‬پس ديدني‌ها را به اندازه کافي‬ ‫‌‬ ‫میشد‪ .‬در اين زمينه البته دو استثنا‬ ‫‌‬ ‫معمول در اردوگاه يک نوع »خمودي فرهنگي‪ «1‬مشاهده‬ ‫میتوانم بگويم در همه اردوگاه پيوسخخته سخخخن از سياسخخت‬ ‫‌‬ ‫وجود داشت‪ :‬سياست و دين‪ .‬تقريبا‬ ‫بحثها بر پايه شايعات بود‪ .‬شايعه از گوشه‌ای درز می‌کرد و به سرعت‬ ‫‌‬ ‫میرفت‪ ،‬به طور عمده‬ ‫‌‬ ‫میدواند‪ .‬معمول شايعاتي که در زمينه وضعيت ارتخخش رواج می‌يخخافت‬ ‫‌‬ ‫در سراسر اردوگاه ريشه‬ ‫میکخخرد و در ذهخخن همخخه‬ ‫‌‬ ‫ضد و نقيض بود‪ .‬اين گونه شايعات به سرعت يکي پس از ديگري گل‬ ‫میشد‪ .‬بسياري مواقع‪ ،‬اميد زندانيان درباره پايان سريع جنخگ کخه‬ ‫‌‬ ‫زندانيان موجب جنگ اعصاب‬ ‫میشد‪ .‬برخي از زندانيان ديگر اميخخدي‬ ‫‌‬ ‫از سوي افراد خوش بين شايع شده بود مبدل به نوميدي‬ ‫میانداختند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نداشتند و اين بيماران خوش بين بودند که روي اعصاب آدم چنگ‬ ‫عليق مذهبي زندانيان که با سرعت جان می‌گرفخخت‪ ،‬نشخخاني از صخخميميت آنخخان داشخخت کخخه در‬ ‫میداشت‪ .‬آنچه کخخه در‬ ‫‌‬ ‫میگنجيد‪ .‬ژرفا و نيروي مذهبي اغلب تازه واردان را به شگفتي وا‬ ‫‌‬ ‫تصور‬ ‫اين رابطه سخت انسان را زير تاثير قرار می‌داد‪ ،‬دعاها و مراسم مذهبي بود که زندانيان از خود‬ ‫ابداع کرده بودند و در گوشه کلبه‌ای‪ ،‬يا در تاريکي کاميون قفل شده ويژه چهارپايان که مخخا را از‬ ‫محل کار دور افتاده‌ای‪ ،‬خسته و گرسنه در حالي که در جامه‌هاي ژنده خود منجمد شخخده بخخوديم‬ ‫میآوردند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫به اردوگاه باز می‌گرداند‪ ،‬به جاي‬

‫‪1‬‬

‫‪1- Cultural Hibernation‬‬ ‫‪39‬‬


‫در زمستان و بهار سال ‪ 1945‬تيفوس شايع شد و تقريبخخا همخخه زنخخدانيان بخخه ايخخن بيمخخاري مبتل‬ ‫شدند‪ .‬درصد مرگ و مير افراد ضعيف که بايد تا آنجا که توان داشتند به کار خود ادامخخه می‌دادنخخد‬ ‫بال بود‪.‬‬ ‫جايي که بيماران را بستري کرده بودند‪ ،‬نامناسب بود‪ .‬نه دارويي وجود داشخخت و نخخه مراقبخختي‪.‬‬ ‫نشانههاي بيماري بسيار ناخوشايند بود‪ ،‬بی‌اشخختهايي غيرقابخخل کنخخترل حخختي نسخخبت بخخه‬ ‫‌‬ ‫پارهای از‬ ‫‌‬ ‫حملههخاي وحشختناک‬ ‫‌‬ ‫مقدار ناچيز غذا )که خطخخر ديگخخري بخراي زنخخدگيش بخه شخمار می‌رفخخت( و‬ ‫سرسام و هذيان از آن جمله بودند‪ .‬بدترين مورد هذيان دامنگير يکي از دوستانم شخخد‪ ،‬کخخه فکخخر‬ ‫واژههخخاي‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانسخخت‬ ‫‌‬ ‫میخواسخخت دعخخا بخوانخخد‪ .‬امخخا در آن حخخال‬ ‫‌‬ ‫میکرد در حال مرگ است و‬ ‫‌‬ ‫میکوشيديم براي اينکه دچار سرسام نشويم‬ ‫‌‬ ‫مناسب دعا را بيابد‪ .‬من و بسياري ديگر از زندانيان‬ ‫میکردم تا توانسخختم سخخخنراني‌هايي را در ذهخخن خخخود‬ ‫‌‬ ‫بيشتر شب را بيدار بمانيم‪ .‬ساعتها تلش‬ ‫آماده کنم‪ .‬سرانجام آغاز به نوشتن کتابي کردم که در اتاق گندزدايي آشويتس گم کخخرده بخخودم‪.‬‬ ‫واژههاي کليدي را به شيوه کوتاه نويسي و روي پاره کاغذي نوشتم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫اين بار‬ ‫میشد‪ .‬يکبار شاهد چيزي بودم که هرگز‬ ‫‌‬ ‫گهگاهي هم جلسات بحث علمی ‌در اردوگاه تشکيل‬ ‫حرفهام نزديک بود‪ ،‬نديده بخخودم و ايخخن يخخک جلسخخه احضخخار‬ ‫‌‬ ‫در زندگي عادي و با اينکه به عليق‬ ‫روح بود‪ .‬سرپرست پزشکان اردوگاه که می‌دانست تخصصم روان پزشکي است )و خود يکي از‬ ‫زندانيان بود( از من هم دعوت کرده بود در اين جلسه حضور يابم‪ .‬اين جلسخخه در اتخخاق کوچخخک‬ ‫میشد‪ .‬تعداد کمی ‌گرد آمخخده بودنخخد کخخه در ميخخان‬ ‫‌‬ ‫خصوصي او در بخش بيماران بستري تشکيل‬ ‫آنان‪ ،‬برخلف قانون‪ ،‬افسري هم از بخش بهداري ديده می‌شد‪.‬‬ ‫در اينجا مردي با خواندن دعا‪ ،‬شروع به احضار روح کخخرد‪ .‬منشخخي اردوگخخاه بخخدون اينکخخه خيخخال‬ ‫نوشتن داشته باشد روي زمين نشسته بود و يک برگ کاغذ سفيد هم برابرش بود‪ .‬ده دقيقه بعد‬ ‫‌‬ ‫آرامی‬ ‫)پس از اينکه جلسه به علت اينکه رابط نتوانست با روح ارتباط برقرار کند( مداد منشي به‬ ‫‪40‬‬


‫میشخخد گفتخخه شخخد کخخه‬ ‫‌‬ ‫خطوطي روي کاغذ رسم کرد کخخه بخخه روشخخني واژه »‪ «VAE.V‬خوانخخده‬ ‫واژههخخاي »‪ «Vae-victis‬را کخخه بخخه‬ ‫‌‬ ‫منشي هرگز لتين نياموخته بود و همچنين هرگز پيش از آن‬ ‫واژههخا را پيش‌تخر‬ ‫‌‬ ‫معناي واي بر مغلوب است را نشنيده بود‪ .‬بخه عقيخده مخن او بايخد يکبخار ايخن‬ ‫شنيده باشد و اکنون بدون اينکه به ياد بيخاورد بخه روح )ضخمير ناخودآگخاه او( بازگشخته بخود‪ ،‬ايخن‬ ‫جلسه چند ماه پيش از آزادي ما و در پايان جنگ تشکيل شد‪.‬‬ ‫با وجود اينکه ما در اردوگاه کار اجباري محکوم به يک زندگي ذهني و جسخخمی‌ بخخدوي بخخوديم‪،‬‬ ‫امکان اين بود که در ژرفاي زندگي معنوي نيز غوطه ور شويم‪ .‬شايد افراد حساسي که بخخه يخخک‬ ‫زندگي روشنفکرانه پرباري عادت کرده بودند‪ ،‬بيشتر از ديگران رنخخج می‌بردنخخد )ايخخن عخخده اغلخخب‬ ‫ساختمان بدني ظريفي داشتند( اما کمتر از ديگران به زنخخدگي درونخخي آنخخان آسخخيب رسخخيد‪ .‬آنخخان‬ ‫میتوانستند از محيط وحشتناک به زندگي دروني پربار خود و به آزادي معنوي بازگردند‪ .‬تنهخخا بخخه‬ ‫‌‬ ‫عدهای از زنخخدانيان‬ ‫‌‬ ‫میشد‬ ‫‌‬ ‫میتوان پي به اين راز آشکار برد که اغلب ديده‬ ‫‌‬ ‫همين دليل است که‬ ‫ضعيف و ناتوان بهتر از کساني که نيرومنخخد بودنخخد در برابخخر زنخخدگي اردوگخخاهي دوام می‌آوردنخخد‪.‬‬ ‫براي اينکه مساله براي خودم روشن شود‪ ،‬ناچارم به تجخخارب شخصخخي خخخود بخخازگردم‪ .‬بگذاريخخد‬ ‫برايتان بازگو کنم که در آن سحرگاهان گرگ و ميش که ناچار بوديم پياده به سوي محل کارمان‬ ‫برويم چه اتفاقي افتاد‪.‬‬ ‫میشد‪» :‬گروه‪ ،‬قدم رو! چخخپ‪-‬دو‪-‬سخخه‪-‬چهخخار! چخخپ‪-‬دو‪-‬‬ ‫‌‬ ‫فرمان قدم رو با فرياد فرمانده صادر‬ ‫سه‪-‬چهار! چپ‪-‬دو‪-‬سه‪-‬چهار! نفر اول حرکت‪ ،‬چپ و چپ و چپ و چپ! کلهها برداشته!« هنخخوز‬ ‫میزند‪ .‬وقخختي فرمخخان »کلههخخا برداشخخته!« داده شخخد‪ ،‬مخخا از‬ ‫‌‬ ‫واژهها در گوش من زنگ‬ ‫‌‬ ‫هم اين‬ ‫میچرخيد‪ .‬بيچخخاره کسخخي كخخه بخخه علخخت‬ ‫‌‬ ‫نورافکنهاي چرخان روي ما‬ ‫‌‬ ‫دروازه اردوگاه گذشتيم و‬ ‫سرما پيش از اينکه اجازه داده شود کلهمان را بخخه سخخر بگخخذاريم‪ ،‬کلهخخش را روي گوشخخهايش‬ ‫کشيده بود‪.‬‬ ‫‪41‬‬


‫میشخخد روي سخخنگهاي بخخزرگ سخخکندري‬ ‫‌‬ ‫ما در تاريکي در امتداد جاده‌ای که از اردوگاه منشعب‬ ‫میکردنخخد‪ ،‬سخخرمان‬ ‫‌‬ ‫میرفتيم و توي گودالهاي بزرگ می‌لغزيديم نگهبانخخاني کخخه مخخا را همراهخخي‬ ‫‌‬ ‫میراندند‪ .‬کساني که پاهايشان آماس کرده بخخود و‬ ‫‌‬ ‫فرياد می‌زدند و با قنداق تفنگ ما را به پيش‬ ‫نمیشد‪ ،‬زيخخرا‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانستند درست راه بروند بازوي رفيق خود را می‌گرفتند‪ .‬هيچ سخني شنيده‬ ‫‌‬ ‫نمیگذاشخخت‪ .‬مخخردي کخخه کنخخار مخخن بخخود‪ ،‬دهخخانش را در‬ ‫‌‬ ‫سوز سرما حالي براي حرف زدن بخخاقي‬ ‫يقهاش که بال کشيده بود فرو برده و ناگهان در گوشم زمزمه کرد‪» :‬اگر همسران مخخا‪ ،‬مخخا را در‬ ‫‌‬ ‫میديدند! اميدوارم وضع آنان در اردوگاهشان بهتر از ما باشد و از بليي که به سر مخخا‬ ‫‌‬ ‫اين وضع‬ ‫میآيد خبر نداشته باشند‪«.‬‬ ‫‌‬ ‫سخنان رفيقم مرا به ياد همسرم انداخت‪ .‬در حاليکه کيلومترها مسافت را روي يخها سخخکندري‬ ‫میکرديخخم‪ ،‬يکخخديگر را از روي زميخخن بلنخخد‬ ‫‌‬ ‫میخورديم‪ ،‬بارها از يکديگر به عنوان حايل اسخختفاده‬ ‫‌‬ ‫میرانديم‪ ،‬افتان و خيزان در حرکت بوديم‪ ،‬بدون اينکه سخني بگخخوييم‪ .‬امخخا‬ ‫‌‬ ‫میکرديم و به پيش‬ ‫‌‬ ‫میانديشد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میدانستيم‪ ،‬که هر يک به همسر خود‬ ‫‌‬ ‫هر دو‬ ‫ستارههايش در حال افول بود و روشنايي گل بهي رنگ سخخحر در پخخس‬ ‫‌‬ ‫گهگاهي به آسمان که‬ ‫نمیکخرد‪ .‬او را بخخا‬ ‫‌‬ ‫توده ابرها جايگير می‌شد‪ ،‬نگاه می‌کردم‪ .‬اما ذهنخخم تصخخوير همسخخرم را رهخخا‬ ‫میداد‪ ،‬لبخنخخد او و نگخخاه اطمينخخان بخخخش و‬ ‫‌‬ ‫زيرکي مرموزش مجسم می‌کردم‪ .‬او به مخخن پاسخخخ‬ ‫رکش را می‌ديدم‪ .‬چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد نگاه او در آن لحظه درخشان‌تر از‬ ‫خورشيدي بود که خيال برخاستن داشت‪.‬‬ ‫زنخدگيام حقيقختي را کخه شخعراي بسخياري بخه‬ ‫‌‬ ‫انديشهای در من شکفت‪ :‬براي نخستين بخار در‬ ‫‌‬ ‫داشخختهاند‪ ،‬ديخخدم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫سرودهاند و انديشمندان بسيار نيز آنرا به عنوان حکمت نهايي بيان‬ ‫‌‬ ‫شکل ترانه‬ ‫نهاييترين هدفي است که بشر در آرزوي آنسخخت؛ و در اينجخخا‬ ‫‌‬ ‫اين حقيقت‪ ،‬که عشق عالي‌ترين و‬ ‫بود که به معناي بزرگترين رازي که شعر بشر و انديشخخه و بخخاور بشخخر بايخخد آشخخکار سخخازد‪ ،‬دسخخت‬ ‫‪42‬‬


‫يافتم‪ ،‬رهايي بشر از راه عشق و در عشق است‪ .‬پي بردم که چگونه بشري که ديگر همه‬ ‫چيزش را در اين جهان از دست داده‪ ،‬هنوز می‌تواند به خوشبختي و عشق بينديشخخد‪ ،‬ولخخو بخخراي‬ ‫میکنخخد و‬ ‫‌‬ ‫میانديشخد‪ .‬بشخر در شخخرايطي کخه خل کامخخل را تجربخه‬ ‫‌‬ ‫لحظهای کوتاه‪ ،‬به معشوقش‬ ‫‌‬ ‫میآيخخد‬ ‫‌‬ ‫درونياش را به شکل عمل مثبتي ابراز نمايخخد تنهخخا کخخاري کخخه از او بخخر‬ ‫‌‬ ‫نمیتواند نيازهاي‬ ‫‌‬ ‫میتوانخخد از‬ ‫‌‬ ‫میکنخخد‪،‬‬ ‫‌‬ ‫شيوهای راستين و شرافتمندانه تحمخخل‬ ‫‌‬ ‫اينست که در حاليکه رنجهايش را به‬ ‫عاشقانهای که از معشوقش دارد خود‬ ‫‌‬ ‫راه انديشيدن به معشوق و تجسم خاطرات شرافتمندانه‬ ‫واژههخخا پخخي بخخردم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫را خشنود گرداند‪ .‬بخخراي نخسخختين بخخار در زنخخدگي‌ام بخخود کخخه بخخه معنخخاي ايخخن‬ ‫بیپايان غرقند‪«.‬‬ ‫انديشههاي شکوهمند ابدي و ‌‬ ‫‌‬ ‫»فرشتگان در‬ ‫جلوي من مردي سکندري رفت و کساني که پشت سر او بودند رويش افتادند نگهبان به سخخوي‬ ‫انديشههايم براي چند لحظه پاره شد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫آنان دويد و همه را با شلق زد و رشته‬ ‫انديشههايم بار ديگر راه خود را بازيافت و وجود زندانيان را فراموش کردم و بخخه‬ ‫‌‬ ‫اما به زودي‬ ‫جهان خود بازگشتم و با معشوقم به گفتگو پرداختم‪ :‬از او پرسش‌هايي کردم و او به من پاسخخخ‬ ‫داد‪ ،‬او هم پرسشهايي کرد و من به او پاسخ دآدم‪.‬‬ ‫»ايست!« ما به محل کارمان رسيده بوديم‪ .‬همه با شتاب به درون کلبه تاريک سرازير شدند تا‬ ‫ابزار کار مناسبي به چنگ آورند‪ .‬هر زنداني بيل يا کلنگي برداشت‪.‬‬ ‫نمیتوانيد بجنبيد؟« ما بی‌درنگ هر يک در گودال روز پيش وارد شخخديم‪ .‬زميخخن‬ ‫‌‬ ‫»شما خوکها؟‬ ‫میزد‪ .‬زنخخدانيان خخخاموش و‬ ‫‌‬ ‫میداشخخت و نخخوک کلنخخگ جرقخخه‬ ‫‌‬ ‫يخ بسته با فشار کلنگ شخخکاف بخخر‬ ‫مغزشان کرخت شده بود‪.‬‬ ‫ذهن من همچنان متوجه همسرم بود‪ .‬انديشه‌ای از ذهنم گذشت که آيخا اصخل همسخرم زنخده‬ ‫میدانستم که در اينجا آموخته‌ام و آن اين که عشق از جسم معشخخوق‬ ‫‌‬ ‫است‪ .‬من تنها يک چيز را‬

‫‪43‬‬


‫هم بس فراتر می‌رود و معناي ژرف خود را در هسخختي معنخخوي شخخخص و در درون او می‌يابخخد‪.‬‬ ‫نمیکند که معشوق حاضر باشد يا نباشد‪ ،‬مرده باشد يا زنده‪ ،‬اين ديگر اهميتي‬ ‫‌‬ ‫حال ديگر فرقي‬ ‫ندارد‪.‬‬ ‫نمیدانستم همسرم زنده است يا نه‪ ،‬و هيچ راهي هم براي پي بردن يه اين امر نداشتم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫من‬ ‫نامهای پست کنيم(‬ ‫‌‬ ‫نامهای دريافت می‌داشتيم و نه می‌توانستيم‬ ‫‌‬ ‫)در دوران زندگي اردوگاهي‪ ،‬نه‬ ‫اما اين مساله در آن لحظه برايم اهميتي نداشت‪ .‬نيازي نداشتم حقيقت را بفهمم‪ ،‬زيرا هيچ چيز‬ ‫انديشههايم و تصوير معشوقم تاثير بگذارد و خللي وارد آورد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانست بر نيروي عشق من‪،‬‬ ‫‌‬ ‫نمیشخخد و‬ ‫‌‬ ‫میدانسخختم همسخخرم مخخرده اسخخت‪ ،‬بخخاز هخخم انديشخخه‌هايم گسسخخته‬ ‫‌‬ ‫اگخخر در آن زمخخان‬ ‫همچنان به او می‌انديشيدم و گفتگوي ذهنخخي مخخن همچنخخان درخشخخنده و خشخخنودکننده می‌بخخود‪.‬‬ ‫)مرا چون مهري بر قلبت بزن‪ ،‬عشق همان اندازه نيرومندست که مرگ‪(.‬‬ ‫تقويت زندگي دروني به زنداني کمک می‌کرد تا از خل پريشاني و فقر روحخخي هسخختي خخخود از‬ ‫حال بگريزد و به گذشته پناه برد‪.‬‬ ‫به هنگام آزادي‪ ،‬تخيل او در رويدادهاي گذشته سير می‌کرد‪ ،‬که اغلخخب مهخخم هخخم نبودنخخد بلکخخه‬ ‫میرفتنخخد‪ .‬ذهخخن دلتنخخگ او‪ ،‬بخخه آن رويخخدادها شخخکوه می‌بخشخخيد و انهخخا‬ ‫‌‬ ‫وقايعي جزيي به شخخمار‬ ‫میگرفتند‪ .‬در حاليکه جهان زندانيان و وجودشان با انها فاصله زيادي‬ ‫‌‬ ‫خصوصيات عجيبي به خود‬ ‫میشخخد‪ .‬مخخن در عخخالم خيخخال‪،‬‬ ‫‌‬ ‫میکخخرد و متخخاثر‬ ‫‌‬ ‫داشت روحشان با حسرت و اشتياق در آن نفخخوذ‬ ‫خانهام می‌رفتم‪ ،‬در ورودي آپارتمانم را باز می‌کخخردم‪ ،‬چراغهخخا را‬ ‫‌‬ ‫میگرفتم و به سوي‬ ‫‌‬ ‫اتوبوسي‬ ‫میشد پاسخ می‌دادم‪ ،‬انديشه ما حتي تخخا ايخخن جزييخخات پيخخش‬ ‫‌‬ ‫تلفنهايي که‬ ‫‌‬ ‫میکردم‪ ،‬به‬ ‫‌‬ ‫روشن‬ ‫میتوانست ما را تا حد گريه برانگيزد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫خاطرهها خود‬ ‫‌‬ ‫میرفت و اين‬ ‫‌‬ ‫میشخخد‪ ،‬زيبخخايي هنخخر و طخخبيعت را نيخخز بيخخش از پيخخش‬ ‫‌‬ ‫همچنان که زندگي دروني زنداني ژرفتر‬ ‫مرحلهای بود که زنداني در اثر لمس واقعي آنها گاهي حخختي وضخخعيت‬ ‫‌‬ ‫تجربه می‌کرد؛ و در چنين‬ ‫‪44‬‬


‫چهرههاي ما را در سفر از آشويتس بخه اردوگخاه‬ ‫‌‬ ‫میکرد‪ .‬اگر کسي‬ ‫‌‬ ‫هولناک خود را نيز فراموش‬ ‫باواريا ديده بود که چگخونه نگاههخاي مخا از پنجره‌هخاي ميلخه دار کوچخک واگخن زنخدان کوههخاي‬ ‫میدرخشيد با چه حرص و ولعي می‌بلعيد‪ ،‬هرگخخز بخخاور‬ ‫‌‬ ‫قلههايشان را که در آفتاب‬ ‫سالزبورگ و ‌‬ ‫چهرهها از آن مرداني است که همه اميد به زندگي و آزادي را از دست داده‌انخخد‪ .‬بخخا‬ ‫‌‬ ‫نمیکرد اين‬ ‫‌‬ ‫وجود اين عامل و يا شايد به خاطر آن ما با زيبايي طخخبيعت کخخه مخخدتها از آن جخخدا مانخخده بخخوديم‪،‬‬ ‫میشديم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫سحر‬ ‫میشديم‪ .‬براي نمونه يک زنداني تخخوجه رفيقخخش را‬ ‫‌‬ ‫در اردوگاه نيز گاه مسحور زيبايي طبيعت‬ ‫میکخخرد بخخه منظخخره فرونشسخختن خورشخخيد از لبلي درختخخان قخخد برافراشخخته‬ ‫‌‬ ‫کخخه در کنخخار او کخخار‬ ‫جنگلهاي باواريا جلب می‌کرد‪) .‬چنانکه در نقاشي ابرنگ معروف دورر‪ 1‬نشان داده شده است(‬ ‫‌‬ ‫اين همان جنگلي بود که ما در وسط آن کارخانه وسيع اسلحه سازي بنا کخخرده بخخوديم‪ .‬يکخخروز‬ ‫کلبههايمان در حال استراحت و بی‌نهايت خسته بخخوديم و کاسخخه سخخوپ در‬ ‫‌‬ ‫غروب‪ ،‬وقتيکه در کف‬ ‫دستمان بود يکي از زندانيان با شتاب وارد کلبه شد و از ما خواست به زمين رژه برويم و غخخروب‬ ‫خورشيد زيبا را تماشا کنيم‪ .‬وقتي به بيرون از کلبخخه رفخختيم ابرهخخاي انبخخوه را ديخخديم کخخه در غخخرب‬ ‫میدرخشيد و پهنه آسخخمان بخخا ابرهخخايي کخخه پيوسخخته در حخخال بخخاژگوني شخخکل و رنخخگ بخخود جخخان‬ ‫‌‬ ‫گودالهخخاي اب گرفتخخه زميخخن‪،‬‬ ‫‌‬ ‫میگرفت‪ .‬ابرها از آبي پولدي به سرخ آتشين تغيير رنخخگ می‌داد‪،‬‬ ‫‌‬ ‫میکرد و کلبه‌هاي گلي غم زده مخا در برابخر ايخن منظخره باشخکوه‪،‬‬ ‫‌‬ ‫آسمان درخشان را منعکس‬ ‫تضاد عجيبي داشت‪.‬‬ ‫پس از چند لحظه خاموشي يکي از زندانيان به ديگري گفخت‪» :‬جهخان چقخدر زيبخا می‌توانسخت‬ ‫باشد!«‬

‫‪1‬‬

‫‪ -‬دورر آلبرشت‪ ،‬نقاش‪ ،‬رسام و حكاك بزرگ آلماني است‪ .‬نقاشخخي او در عيخخن قخخدرت و اصخخالت تخخا حخخدودي‬

‫بدوي است‪ .‬او فرزند واقعي رنسانس است‪.‬‬ ‫‪45‬‬


‫میکرديم‪ .‬سپيده دم خاکستري بود‪ .‬آسخخمان بخخالي سخخرمان‬ ‫‌‬ ‫گودالها کار‬ ‫‌‬ ‫يکبار هم همه ما در‬ ‫هم خاکستري بود‪ ،‬برفي هم که در روشنايي پريده رنگ سخخحر می‌ديخخدم خاکسخختري بخخود‪ ،‬حخختي‬ ‫میرسيد‪ .‬مخخن بخخاز‬ ‫‌‬ ‫ژندههايي که به تن داشتند‪ ،‬خاکستري به نظر‬ ‫‌‬ ‫چهرههاي رفقاي زنداني با آن‬ ‫‌‬ ‫هم در خاموشي با همسرم در گفتگو بودم‪ ،‬يخخا شخخايد در تلش بخخودم دليخخل رنجهخخايم را و مخخرگ‬ ‫تدريجي‌ام را دريابم‪.‬‬ ‫در آخرين اعتراض خشخخونت آميخخز نسخخبت بخخه مخخرگ نزديخخک‪ ،‬احسخخاس کخخردم روحخخم تيرگيهخخا را‬ ‫شکافته و بر می‌خيخزد‪ .‬احسخاس کخردم روحخم از آن جهخان بيهخوده و بی‌معنخي اوج گرفخت و از‬ ‫جايي نداي پيروزمندانه »بله« را در پاسخ به پرسشم که آيا در آفرينش هدف غايي وجخخود دارد‪،‬‬ ‫شنيدم‪ .‬در آن لحظه در آن دورها چراغخخي در کلبخخه روسخختايي روشخخن شخخد‪ .‬کلبخخه چونخخان تخخابلوي‬ ‫نقاشي‪ ،‬در ميان سپيده دم غم انگيز‪ ،‬باواريا در افق برپخخاي بخخود و نخخوري در تخخاريکي درخشخخيدن‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫ساعتها زمين منجمد را با کلنگ می‌شکافتم‪ .‬نگهبان به هنگام عبور از آنجا تحقيرم کخخرد‪ .‬يکبخخار‬ ‫میگفتخخم‪ ،‬بيشخختر احسخاس‬ ‫‌‬ ‫ديگر با همسخرم رابطخه برقخرار کخردم‪ .‬هخخر چخخه بيشخختر بخا او سخخخن‬ ‫میتوانم لمسش کنم‪ ،‬دستهايم را بگشايم و دستهايش را در دسخختم بگيخخرم‪ .‬احساسخخم‬ ‫‌‬ ‫میکردم‬ ‫‌‬ ‫بسيار نيرومند بود‪ ،‬او آنجا بود و در کنار من ايستاده بود‪ ،‬در همان لحظه پرنخخده‌ای در خاموشخخي‬ ‫فرود آمد و در برابرم روي توده خاکي که از گودال کنده بودم‪ ،‬نشست و با نگاهي گويخخا بخخه مخخن‬ ‫خيره شد‪.‬‬ ‫پيش از اين از هنر ياد کردم‪ .‬آيا در يک اردوگاه کار اجباري هنر وجود دارد؟ اين ديگر بسخختگي‬ ‫به آن دارد که شخص چه چيزي را هنر بنامخخد‪ .‬گهگخخاهي نخخوعي کابخخاره برايمخخان بپخخا می‌داشخختند‪.‬‬ ‫میدادنخخد يخخا بخخه هخم ميخخخ‬ ‫‌‬ ‫کلبهای را خالي می‌کردند‪ ،‬چند نيمکت چوبي را کنخخار هخخم قخخرار‬ ‫‌‬ ‫موقتا‬ ‫میشد‪ .‬شامگاه‪ ،‬کساني که در اردوگخخاه از امتيخخازاتي برخخخوردار‬ ‫‌‬ ‫میکردند و برنامه روي آن اجرا‬ ‫‌‬ ‫‪46‬‬


‫بودند‪ -‬کاپوها و کارگراني که مجبور نبودند براي انجام کار اردوگخخاه را بخخه مقصخخد کارگخخاهي دور‬ ‫میآمدند‪ .‬می‌آمدند که بگويند و بخندند و بگريند و همخخه چيخخز را بخخه‬ ‫‌‬ ‫افتاده ترک کنند‪ -‬در آنجا گرد‬ ‫دست فراموشي سپارند‪.‬‬ ‫میشد‪ .‬همه‬ ‫‌‬ ‫کنايههايي در مورد اردوگاه گنجانيده‬ ‫‌‬ ‫برنامهها ترانه‪ ،‬شعر‪ ،‬فکاهي و‬ ‫‌‬ ‫در اين نوع‬ ‫برنامهها به منظور اين بود که ما همه چيز را فراموش کنيم و فراموش هم می‌کرديم‪ .‬ايخخن‬ ‫‌‬ ‫اين‬ ‫گردهماييها به اندازه‌ای در روحيه همه مخخوثر بخخود کخخه عخخده‌ای از زنخخدانيان معمخخولي بخخا وجخخود‬ ‫‌‬ ‫میدادنخد بخه ديخدن برنامه‌هخا‬ ‫‌‬ ‫خسختگي روزانخه و بخا وجخودي کخه سخهميه غذايشخان را از دسخت‬ ‫میآمدند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫در نيخخم سخخاعت اسخختراحت بخخراي صخخرف نهخخار‪ ،‬وقخختي کخخه جيخخره سخخوپ مخخا را )هزينخخه سخخوپ را‬ ‫میدادنخد‪ ،‬اجخازه‬ ‫‌‬ ‫نمیکردنخد( در محخل کخار‬ ‫‌‬ ‫میپرداختند که پول زيادي هخم خخرج آن‬ ‫‌‬ ‫پيمانکاران‬ ‫داشتيم به يکي از اتاق‌هاي کارخانه ناتمام برويم‪ .‬به محض ورودمان به آنجا‪ ،‬بخخه هخخر نفخخر يخخک‬ ‫میکرديخم‪ ،‬يخک زنخداني‬ ‫‌‬ ‫چمچه پر‪ ،‬سوپ رقيق داده می‌شد‪ .‬وقتي که با ولع سوپ را مخخزه مخخزه‬ ‫میرفت و آرياي ايتاليخخايي می‌خوانخخد‪ .‬مخخا بخخا شخخنيدن آواز‪ ،‬سرشخخار از لخخذت‬ ‫‌‬ ‫بالي يک تغار چوبي‬ ‫میداديم يک چمچه ديگر سوپ از ته ديگ بخخه او بخخدهيم سخخوپ تخخه ديخخگ‬ ‫‌‬ ‫میشديم و به او قول‬ ‫‌‬ ‫يعني سوپي که نخود هم همراه داشت!‬ ‫نمیمانخخد‪ ،‬بلکخخه بخخراي کخخف زدن و‬ ‫‌‬ ‫در اردوگاه نه تنها به خاطر تفريح و سرگرمی‌ کار ما بی‌اجر‬ ‫میتوانسخختم نظخخر‬ ‫‌‬ ‫سيبلمان را چرب می‌کردند‪ .‬مثل من خودم بخخه ايخخن ترتيخخب‬ ‫‌‬ ‫تشويق کردن هم‬ ‫بیرحمترين کاپوها را در اردوگاه جلب کنم )و چه خوشخخبخت بخودم کخه هرگخخز نيخازي بخه‬ ‫موافق ‌‬ ‫میشخخد‪ .‬داسخختان‬ ‫‌‬ ‫توجه آنان نداشتم(‪ .‬اين کخخاپو بخخه دليخخل بی‌شخخمار »کخخاپوي آدم کخش« ناميخخده‬ ‫اينگونه روي داد‪ .‬يک روز غروب‪ ،‬افتخار آنرا يافتم که ديگخخر بخخار بخخه جلسخخه احضخخار ارواح دعخخوت‬ ‫غيرقانونيتر افسري‬ ‫‌‬ ‫شوم‪ .‬همان جمع پيشين که رفقاي نزديک پزشک اردوگاه بودند و از همه‬ ‫‪47‬‬


‫از بخش بهداري نيز در آنجخخا گخخرد آمخخده بودنخخد‪ .‬کخخاپوي آدم کخخش تصخخادفا وارد اتخخاق شخخد و از او‬ ‫میشخخد بخوانخخد‪ .‬نيخخازي‬ ‫‌‬ ‫خواسته شد يکي از اشعارش را که در اردوگاه مشهور يا ننگ آور تلقخخي‬ ‫بیدرنخخگ تقخخويمش را از جيخخب در آورد و شخخروع بخخه خوانخخدن‬ ‫نبخخود دوبخخار از او بخواهنخخد‪ ،‬زيخخرا ‌‬ ‫عاشقانهاش بخراي اينکخخه نخنخدم آنقخخدر‬ ‫‌‬ ‫نمونههايي از هنرش کرد‪ .‬ضمن خواندن يکي از اشعار‬ ‫‌‬ ‫لبم را گاز گرفتم که آسيب ديد و شايد همين خودمهاري‪ ،‬زنخخدگيم را نجخخات داد‪ .‬از آنجخخا کخخه کخخف‬ ‫میشخخدم‬ ‫‌‬ ‫طولني برايش زدم‪ ،‬حتي اگر بنا می‌شد به عنخخوان تنخخبيه محکخخوم بخخه کخخار در گخخروه او‬ ‫زندگيم نجات پيدا کرده بود‪ .‬من بيش از آن يک روز در گروه اين کاپو کخخار کخخرده بخخودم و همخخان‬ ‫يکروز براي هفتاد پشتم کافي بود‪ ،‬به هر حال اينکه کاپوي آدم کش از زاويه خوبي مرا شخخناخت‬ ‫میزدم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میتوانست مفيد واقع شود‪ ،‬بنابراين با هيجان هرچه بيشتر کف‬ ‫‌‬ ‫خود‬ ‫البته به طور کلي‪ ،‬پيگيري هر گونه کار هنري در اردوگاه تا حدودي کار مضحکي بود‪ .‬زيرا تاثير‬ ‫میگذاشت‪ ،‬به علخخت تضخخادي‬ ‫‌‬ ‫واقعي که هر نوع کار هنري يا آنچه وابسته به هنر بود بر زندانيان‬ ‫بود که از اجراي کار هنري و پيشينه زندگي زجخخر آور اردوگخخاه بخخر می‌خواسخخت‪ .‬هرگخخز شخخب دوم‬ ‫نمیکنم‪ .‬در اين شخخب از خخخواب عميقخخي کخخه ناشخخي از خسخختگي‬ ‫‌‬ ‫ورودم را به آشويتس فراموش‬ ‫مفرط بود با نواي موسيقي بيدار شدم‪ .‬زندانبان ارشد کلبه ما در اتاقش کخخه بخخه ورودي کلبخخه مخخا‬ ‫نزديک بخخود جشخخني بخه پخخا کخخرده بخخود؛ و آنخخان بخخا عربخخده‌هاي ناشخخي از مسخختي آهنگهخخاي مبتخخذل‬ ‫میخواندند‪ .‬ناگهان سکوت همه جا را فرا گرفت و در دل تاريکي شب ويولوني يک آهنگ بسيار‬ ‫‌‬ ‫غم انگيز تانگو را می‌نواخت‪ ،‬آهنگهاي استثنايي که با وجخخود قخخديمی‌بودن ارزش خخخود را حفخخظ‬ ‫میگريست و وجود منهم همراه آن ناله می‌کرد‪ ،‬زيرا آنروز بيست و چهخخارمين‬ ‫‌‬ ‫کرده بود‪ .‬ويولون‬ ‫بهار زندگي يکي از زندانيان بود‪ .‬آن شخص در قسمت ديگري از اردوگاه آشويتس اسير بود کخخه‬ ‫شايد چند صد متر و يا يک کيلومتر با ما فاصله داشت‪ .‬با اين حال و با اين فاصله نزديک‪ ،‬ما به او‬ ‫دسترسي نداشتيم‪ .‬آن شخص کسي جز همسرم نبود‪.‬‬ ‫‪48‬‬


‫نبودهاند از شنيدن اينکه در اردوگاه کار اجبخخاري نمخخايش هنخخري‬ ‫‌‬ ‫شايد کساني که در اين زندانها‬ ‫هم وجود داشت شگفت زده شوند‪ ،‬اما آنچه بيشتر مايه شگفتي است‪ ،‬روحيه شوخي و مزاحي‬ ‫بود که در اردوگاه حاکم بود‪ .‬البته از نوع مليم و تنها چند ثانيه يخخا دقيقه‌ای ذهخن مخا را بخه خخود‬ ‫اسلحههاي روح بود که در مبارزه به خاطر حفظ جخخان‬ ‫‌‬ ‫مشغول می‌داشت‪ .‬شوخي يکي ديگر از‬ ‫میرفت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫به کار‬ ‫میتوانخخد انسخخان‬ ‫‌‬ ‫به خوبي ديده شده است که شوخي بيش از هر چيز ديگري در ساخت بشر‪،‬‬ ‫را از شرايط سخت موجود جدا سازد و به او تواني ببخشد تا در برابر هرگخخونه سخخختيها و زشخختيها‬ ‫برخيزد‪ ،‬ولو اينکه براي چند ثانيه بوده باشد‪ .‬من توانستم به يکي از دوستانم که در کنخخار مخخن در‬ ‫میکرد ياد دهم چگونه شوخ طبعخخي را فخخرا گيخخرد‪ .‬بخخه او پيشخخنهاد کخخردم تصخخميم‬ ‫‌‬ ‫ساختماني کار‬ ‫بگيريم روزانه دست کم يک داستان تفريحي بسازيم‪ ،‬که درون مايه آن درباره رويدادي باشد که‬ ‫ممکن است يک روز پس از آزادي ما اتفاق بيفتد‪ .‬دوست من جراح‪ ،‬و معاون بيمارستان بزرگخخي‬ ‫بود‪ .‬يکبار سعي کردم او را بخندانم و گفتم که چگونه ممکن است عادات زنخخدگي اردوگخخاهي را‬ ‫از سر بدر کند‪ .‬در محل ساختمان )به ويژه هنگامی‌که بازرس می‌آمد( سرکارگر مخا را بخا فريخاد‪،‬‬ ‫»بجنبيد‪ ،‬بجنبيد« تشويق می‌کرد که سريع‌تر کار کنيم‪.‬‬ ‫بدوستم گفتم‪» ،‬روزي تو به بيمارستان پيشين خخود بخخاز می‌گخردي و روزي کخه مشخغول عمخخل‬ ‫جراحي حساسي هستي‪ ،‬در اتاق عمل باز می‌شود و ناگهان سرکارگر بيمارستان با شخختاب وارد‬ ‫میشود و ورود جراح ارشد را با فرياد »بجنبيد‪ ،‬بجنبيد!« اعلم می‌دارد‪«.‬‬ ‫‌‬ ‫میسخخاختند‪ .‬مثل شخخبي را مجسخخم‬ ‫‌‬ ‫گاهي سخخاير زنخخدانيان نيخخز داسخختانهاي جخخالبي دربخخاره آينخخده‬ ‫شدهاند‪ ،‬فراموش می‌کنند که کجا هستند و وقتي بخخا سخوپ پخذيرايي‬ ‫‌‬ ‫میکردند که به شام دعوت‬ ‫‌‬ ‫میشوند به ميزبان التماس می‌کنند که چمچه را »به ته ديگ بزن« و سوپ بده تا مقداري نخخخود‬ ‫‌‬ ‫هم داشته باشد‪.‬‬ ‫‪49‬‬


‫میکند هنر زيستن را فراگيرد‪ ،‬اين تلش که براي ايجاد روحيه شوخ طبعي‬ ‫‌‬ ‫انسان وقتي تلش‬ ‫میرود شخخگرد شخخگفت‬ ‫‌‬ ‫و خوشمزگي و به خاطر تحمخخل شخخرايط زيسخختي پيرامخخون خخخود بخخه کخخار‬ ‫میشود‪ .‬اين شگرد را حتي در اردوگاه کار اجباري هم بخخا وجخخود رنخخج پيوسخخته می‌تخخوان‬ ‫‌‬ ‫انگيزي‬ ‫بکار برد‪ .‬بهتر است مطلب را بشکافم‪ :‬رنج انسان شبيه عمل کرد گاز اسخخت‪ .‬چنخخانکه اگخخر مقخخدار‬ ‫معيني از گاز را با تلمبه وارد اتاق خالي بکنيم‪ ،‬اتاق هر قدر هم که بزرگ باشد‪ ،‬تلمبه اتاق را پخخر‬ ‫از گاز خواهد کرد؛ و آنرا يکسان و بخخه طخخور کامخخل بخخه همخخه قسخخمت‌هاي اتخخاق خواهخخد رسخخاند‪.‬‬ ‫بنابراين رنج چه کم و چه زياد روح بشر و ضمير آگاه او را آزار خواهد داد‪ .‬از اينرو می‌توان گفت‬ ‫که »ميزان« رنج بشر کامل نسبي است‪.‬‬ ‫به همين دليل می‌توان گفت که ممکن است رويداد بسيار ناچيزي موجب بزرگخخترين شخخادمانيها‬ ‫واقعهای را که هنگخام سخفرمان از آشخويتس بخه اردوگخاهي کخه وابسخته بخه‬ ‫‌‬ ‫گردد‪ .‬به طور مثال‬ ‫داخاوا بود رخ داد‪ ،‬برايتان بازگو می‌کنم‪ .‬ما همه نگران بوديم که مقصخد مخخا‪ ،‬اردوگخاه موتهخورن‬ ‫میشخخد‪ .‬زيخخرا رفقخخاي بخخا‬ ‫‌‬ ‫باشد‪ .‬تشويش ما با نزديک شدن به پلي که بر روي دانخخوب بخخود بيشخختر‬ ‫میگفتند ترن براي رفتن به موتهورن بايد از روي پل بگذرد‪ .‬کساني که چنيخخن حخخوادثي‬ ‫‌‬ ‫تجربه ما‬ ‫شادمانهای را که زندانيان در ترن بر پا کردنخخد تصخخور کننخخد‪،‬‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانند پايکوبي‬ ‫‌‬ ‫نديدهاند‪ ،‬هرگز‬ ‫‌‬ ‫را‬ ‫آنان وقتي ديدند ترن از روي پل نگذشت و در عوض »تنها« به سوي اردوگاه داخاوا رفت سر از‬ ‫نمیشناختند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫پا‬ ‫و اما به هنگام ورودمان به اردوگاه پخس از دو روز و سخه شخب سخفر چخه اتفخاقي افتخاد؟ جخا‬ ‫بسنده براي هر نفر نبود تا بتواند چمباتمه روي زمين بنشيند‪ .‬اکثر مخخا مجبخخور بخخوديم همخخه راه را‬ ‫پارهای که از ادرار زندانيان خيخخس بخخود چمبخاتمه‬ ‫‌‬ ‫کمی نيز به نوبت روي حصيرهاي‬ ‫‌‬ ‫بايستیم‪ .‬عده‬ ‫زده بودند‪ .‬موقعي که وارد اردوگخخاه شخخديم نخسخختين خخخبر مهمخخی ‌کخخه از زنخخدانيان سخخالخورده‌تر‬ ‫شنيديم اين بود که اين اردوگاه نسبتا کوچک )جمعيت آن ‪ 2500‬نفر بخخود( نخخه کخخوره آدم سخخوزي‬ ‫‪50‬‬


‫دارد و نه اتاق گاز! به اين معنخخي کخه شخصخخي کخه از پخا افتخخاد مسختقيما بخه اتخخاق گخخاز فرسخختاده‬ ‫میشد تا همراه )گروه بيماران( بخخه آشخخويتس فرسخختاده شخخود‪ .‬هميخخن‬ ‫‌‬ ‫نمیشد‪ ،‬بلکه بايد منتظر‬ ‫‌‬ ‫خبر مسرت بخش موجب شد که سردماغ بياييم‪ .‬آرزوي نگهبخخان ارشخخد کلبخخه مخخا در آشخخويتس بخخه‬ ‫حقيقت پيوست‪ ،‬ما به سرعت به محلي منتقل شده بوديم که مانند آشويتس »دود کشي« در کار‬ ‫نبود‪ .‬با وجخخود همخخه مشخخقاتي کخخه در چنخخد سخخاعت آينخخده در انتظارمخخان بخخود‪ ،‬شخخوخي و لخخودگي‬ ‫میکرديم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫وقتي ما تازه واردين را شمردند‪ ،‬يکي از ما کم بود‪ .‬بنابراين ما بايد در باران و باد سخخرد آنقخخدر‬ ‫کلبهای يافتند که از شدت‬ ‫‌‬ ‫میمانديم تا فرد گمشده پيدا می‌شد‪ .‬سرانجام اين زنداني را در‬ ‫‌‬ ‫منتظر‬ ‫خستگي به خواب رفته بود‪ .‬در اينجا حضور و غياب تبديل به مانور تنبيهي شد‪ .‬به اين معنخخي کخخه‬ ‫ناچار بوديم تمام آنشب و تا ديروقت صبح روز بعد در حاليکه از سخخرما منجمخخد و از بخخاران ماننخخد‬ ‫موش آب کشيده شده بوديم‪ ،‬خسته از سفر دراز در فضاي باز بايستیم‪ .‬با همه ايخخن ناراحتي‌هخخا‬ ‫بسيار خشنود بوديم از اينکه در اين اردوگاه دودکشي وجود نداشت و تا آشويتس هم راه درازي‬ ‫بود‪.‬‬ ‫میگذشتند‪ ،‬ديديم؛ و آنروز بود که‬ ‫‌‬ ‫دستهای از محکومين را در حاليکه از مقابل کارگاه ما‬ ‫‌‬ ‫روزي‬ ‫به نسبي بودن همه رنجها پي برديم‪ .‬ما به آن زندانيان و زندگي نسبتا منظم و خوب آنان غبطخخه‬ ‫میتوانستند مرتبخخا حمخخام بگيرنخخد‪،‬‬ ‫‌‬ ‫میخورديم که مطمئنا‬ ‫‌‬ ‫خورديم‪ .‬با اندوه به وضع آنان حسرت‬ ‫يقينا آنان مسواک‪ ،‬ماهوت پاک کن‪ ،‬تشک‪ -‬تشک جداگانه براي هر نفر‪ -‬و پسخخت ماهخخانه داشخختند‬ ‫میداشتند‪ .‬يا دست کم خبر می‌گرفتند که زنده‌اند يا نه‪ .‬اما همخخه مخخا‬ ‫‌‬ ‫که از خويشان خود دريافت‬ ‫مدتها بود که از همه اين چيزها محروم بوديم‪.‬‬ ‫کارخانهای برونخخد و در محخخل سرپوشخخيده‌ای کخخار کننخخد‬ ‫‌‬ ‫ما به کساني که اين شانس را داشتند به‬ ‫حسرت می‌برديم‪ ،‬آرزوي هر کسي بود که به اين شکل بخت با او ياري کنخخد‪ .‬ميخخزان خوشخخبختي‬ ‫‪51‬‬


‫نسبي حتي بيش از اين هم می‌رود‪ .‬حتي در ميان گروههاي که در بيرون اردوگاه بودند )که من‬ ‫وضعشان بدتر از ديگران بود‪ .‬ما حتي به مخخردي‬ ‫‌‬ ‫خود عضو يکي از آنها بودم( واحدهايي بود که‬ ‫رشک می‌برديم که مجبور نبود روزي دوازده ساعت در گل و شل يک زمين سراشيب را بيل بزند‬ ‫میداد کخخه‬ ‫‌‬ ‫و گودالهاي خط آهن را خالي کند‪ .‬زيرا بيشتر حادثه‌ها حين انجخخام هميخخن کارهخخا رخ‬ ‫میگرفتنخخد تخخا بخخه تخخب راضخخي شخخويم‪ .‬در سخخاير‬ ‫‌‬ ‫اغلب کشنده هم بود‪ .‬ما را در اردوگاه بخخه مخخرگ‬ ‫گروهها سرکارگر سليقه ويژه سنتي خود را به کار می‌گرفت و بخخه کخخارگران چخخپ و راسخخت کتخخک‬ ‫میشد از اينکه بخت با ما يخخاري کخخرده و زيخخر فرمخخان چنخخان‬ ‫‌‬ ‫میزد‪ ،‬که خود همين مساله موجب‬ ‫‌‬ ‫سرکارگري نيستيم‪ .‬می‌بينيد که انسان چگونه از افعي به مار پناه می‌برد‪ .‬من يکبار‪ ،‬از بخخخت بخخد‬ ‫در چنان گروهي افتادم‪ .‬اگر پس از دو ساعت کار )در اين مدت سرکارگر تمام توجهش به ويخخژه‬ ‫روي من متمرکز بود( آژير حمله هوايي به صدا در نيامده بود و کار را متوقف نکرده بخخود و آنخخان‬ ‫نمیشدند براي آغاز کار ما را دوباره گروه بندي کنند‪ ،‬بايد مرا با يکي از آن تابوتهخخايي کخخه‬ ‫‌‬ ‫مجبور‬ ‫مردگان يا افرادي را که از شدت خستگي در حال مرگ بودنخخد حمخخل می‌کردنخد‪ ،‬بخه اردوگخاه بخاز‬ ‫نمیتواند تصور کند که صداي آژير در چنان وضعيتي چه موهبخختي اسخخت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میگرداندند‪ .‬هيچکس‬ ‫‌‬ ‫حتي بايد بگويم يک بوکس باز هم که در آخرين لحظات خطرناک صداي زنگ پايان را می‌شنود‬ ‫نمیتواند آرامش مرا در آن لحظه ويژه احساس کند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نيز‬ ‫در برابر کوچکترين لطفي که در حق ما می‌شد‪ ،‬سپاسگزار بوديم‪ .‬به طور نمونه از اينکه پيش‬ ‫شپشهايمان را می‌کشتيم خوشحال بوديم‪ .‬گرچه اينکار چنخخدان خوشخخايند‬ ‫‌‬ ‫از رفتن به بستر بايد‬ ‫نبود‪ ،‬زيرا بايد با تن برهنه در کلبه بدون بخاري که از سقفش هم قنديل آويزان بود شپش کشي‬ ‫نمیآمخخد و چراغهخخا را خخخاموش‬ ‫‌‬ ‫میکرديم‪ .‬اما اگر در حين اينکار آژير حملخخه هخخوايي بخه صخخدا در‬ ‫‌‬ ‫نيمههخخاي شخخب بيخخدار‬ ‫‌‬ ‫نمیکردند سپاسگزار می‌شديم‪ ،‬زيرا اگر کارمخخان ناتمخخام می‌مانخخد بايخخد تخخا‬ ‫‌‬ ‫میمانديم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫‪52‬‬


‫خوشي‌هاي جزيي زندگي اردوگاهي نوعي خوشحالي منفي بما می‌داد‪ .‬چنانکه شوپنهاور آن‬ ‫را »رهايي از رنج« می‌نامد و تازه همين هم به طخخور نسخخبي بخخود‪ .‬خوشخخي‌هاي مثبخخت واقعخخي‬ ‫ترازنامهای از خوشي‌هايم را رسخخم کخخردم و‬ ‫‌‬ ‫حتي نوع ناچيزش بسيار کم بود‪ .‬به ياد دارم روزي‬ ‫هفتههاي گذشخخته‪ ،‬مخخن تنهخخا دو لحظخخه لخخذت بخخخش را‬ ‫‌‬ ‫پس از بررسي پي بردم که در بسياري از‬ ‫بازمیگشخختيم‪ ،‬بخه مخخن اجخخازه دادنخخد پخخس از‬ ‫‌‬ ‫تجربه کرده‌ام‪ .‬يکبار‪ ،‬روزي بود که وقتي از کارگخاه‬ ‫انتظار زياد به آشپزخانه اردوگاه بروم و در صفي بايستم که زنداني آشپز ف ‪ ...‬جيره‌هايمخخان را‬ ‫میشخخد يخخک‬ ‫‌‬ ‫میداد‪ .‬آشپز پشت ديگ بزرگي ايستاده بود‪ .‬در کاسه هر زنداني که از جلخخويش رد‬ ‫‌‬ ‫چمچه سخخوپ می‌ريخخت‪ .‬او تنهخخا آشخپزي بخود کخه بخه چهخخره زنخخدانياني کخه در کاسه‌شخخان سخوپ‬ ‫میداد‪ ،‬بخخدون تخخوجه بخخه اينکخخه‬ ‫‌‬ ‫نمیکرد‪ ،‬تنها آشپزي که بخخه همخخه يکسخخان سخخوپ‬ ‫‌‬ ‫میريخت‪ ،‬نگاه‬ ‫‌‬ ‫زنداني کيست‪ .‬حتي با دوستان يا همشهريهاي خود هم يکسان رفتار می‌کرد‪ ،‬نه اينکخخه بخخه آنخخان‬ ‫سيب زميني بدهد و به سايرين سوپ رقيق‪.‬‬ ‫میشخخدند‪،‬‬ ‫‌‬ ‫نمیخواهم درباره زندانياني که به رفقاي خود اهميت می‌دادند و تبعيض قايل‬ ‫‌‬ ‫من‬ ‫داوري کنم‪ .‬کيست که بتواند مردي را که رفقاي خود را در شرايطي که دير يا زود مساله مرگ يا‬ ‫زندگي برايشان مطرح است‪ ،‬در درجه اول اهميخت قخرار می‌دهخخد‪ ،‬ملمخخت کنخد‪ .‬هيچکخخس حخخق‬ ‫چنين داوري را ندارد‪ ،‬مگر اينکه با صداقت مطلق از خود بپرسد کخه آيخخا اگخر او هخم بخه جخخاي آن‬ ‫نمیکرد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میبود‪ ،‬چنين‬ ‫‌‬ ‫شخص‬ ‫مدتها پس از اينکه بار ديگر بخه زنخخدگي عخادي خخخود بازگشختم )يعنخخي مخخدتها پخس از رهخخايي از‬ ‫عکسهخخايي از زنخخدانياني کخخه در‬ ‫‌‬ ‫اردوگخخاه( يکنفخخر يخخک مجلخخه مصخخور هفتگخخي نشخخانم داد کخخه‬ ‫بسترهايشان دراز کشيده و مات و مبهوت بخخه ملقخخاتي خيخخره شخخده بودنخخد چخخاپ کخخرده بخخود‪ .‬او‬ ‫‌‬ ‫پرسيد »آيا اين نگاههاي خيره ترسناک‪ ،‬وحشتناک نيست؟«‬

‫‪53‬‬


‫پرسيدم‪» ،‬چرا؟« زيرا به منظورش پي نبردم و چون در آن لحظه بار ديگر زندگي گذشته جان‬ ‫گرفت‪ :‬ساعت پنج صبح‪ .‬بيرون هنوز هوا گخخرگ و ميخخش بخخود‪ .‬مخخن روي بسخختر سخخخت چخخوبي در‬ ‫کلبهای گلي دراز کشيده بودم‪-‬ما هفتاد نفر بوديم که از ما مراقبت می‌شد‪ ،‬ما مريض بوديم و تخخا‬ ‫‌‬ ‫چند هفته آينده مجبور به ترک اردوگاه براي بيگاري نبوديم‪ ،‬همچنين ناچار نبوديم رژه برويم‪ -‬ما‬ ‫روزانهمخخان‬ ‫‌‬ ‫میتوانستيم همه روز در گوشه‌ای در کلبه دراز بکشيم و چرت بزنيم و منتظخخر جيخخره‬ ‫‌‬ ‫)که البته به بيماران کمتر می‌دادند( و سوپ )ابکي‌تر و با مقدار کمتر( باشخخيم‪ .‬بخخا همخخه اينهخخا چخخه‬ ‫قدر خشنود بوديم‪ ،‬با وجود شرايط وحشتناک زندگي خشنود بوديم‪ .‬موقعي که به شخخکل کتخخابي‬ ‫کنخخار هخخم چيخخده شخخده بخخوديم تخخا گرمخخاي بخخدنمان هخخدر نخخرود و آنقخخدر تنبخخل و بيحخخال بخخوديم کخخه‬ ‫نمیخواستيم حتي يک انگشتمان را بدون ضرورت حرکت دهيم‪ ،‬سوت گوشخراش و فريادهاي‬ ‫‌‬ ‫بازمیگشخختند و بخخراي حضخخور و غيخخاب گخخرد می‌آمدنخخد‪،‬‬ ‫‌‬ ‫نگهبانان را از ميداني که به کشيک شخخبانه‬ ‫میشنيديم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫وازدهای کخخه‬ ‫‌‬ ‫در به شدت باز شخخد و توفخخان بخخرف بخخه داخخخل کلبخخه هجخخوم آورد‪ ،‬رفيخخق خسخخته و‬ ‫لحظهای نشست‪.‬‬ ‫‌‬ ‫پوشيده از برف بود بدرون سکندري رفت و چند‬ ‫میشخد‪ ،‬مخخا حخخق‬ ‫‌‬ ‫اما نگهبان ارشد او را به بيرون بازگردانخد‪ .‬وقختي کخه تعخداد زنخدانيان کنخترل‬ ‫بيگانهای را به درون کلبه خود راه دهيم‪ .‬در آن لحظه من چه قدر نسبت به او احساس‬ ‫‌‬ ‫نداشتيم‬ ‫ترحم کردم و چه قدر خوشحال بودم که اين اتفاق براي من نيفتاد و در عخخوض می‌توانسخختم در‬ ‫بسترم در بخش بيماران چرت بزنم! دو روز اسخختراحت در بخخخش کخخه احتمخخال دو روز ديگخخر هخخم‬ ‫میشد‪ ،‬چون فرشته رهايي بخش بود!‬ ‫‌‬ ‫تمديد‬ ‫همه داستاني که برايتان بازگو کردم با ديدن عکسها در ذهنم جان گرفت‪ .‬هنگامی‌که برايشان‬ ‫نمیيافتم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫از زندگي اردوگاهي‌ام سخن گفتم فهميدند که چرا عکسها را آنقدرها هم وحشتناک‬

‫‪54‬‬


‫کردهاند‪ ،‬آنقدرها هخخم ناخشخخنود‬ ‫‌‬ ‫از همه اينها گذشته شايد کساني که زندگي اردوگاهي را تجربه‬ ‫نبودند‪.‬‬ ‫روز چهارم استراحتم در بخش بيماران مرا مامور کشيک شبانه کردند‪ .‬در همين حيخخن پزشخخک‬ ‫سرپرست با شتاب بدرون کلبه آمد و از مخخن خواسخخت در اردوگخخاه ديگخخري کخخه بيمخخاران تيفوسخخي‬ ‫داشت براي کارهاي پزشکي داوطلب شوم‪ .‬برخلف اندرزهاي مصرانه رفقايم )و با وجودي که‬ ‫هيچ يک از همکارانم حاضر به همکاري نشدند(‪ ،‬تصميم گرفتم داوطلب شوم‪ .‬زيرا می‌دانسخختم‬ ‫میکشند‪ ،‬بزودي خواهم مرد‪ .‬اما اگر در بخش بهداري می‌مخخردم دسخخت کخخم‬ ‫‌‬ ‫با بيگاري که از من‬ ‫بيترديد اگر به عنوان يک پزشک به رفقايم کمک کنخخم‬ ‫میکرد‪ .‬فکر می‌کردم ‌‬ ‫‌‬ ‫مرگم معنايي پيدا‬ ‫هخخدفي دارم‪ ،‬در حخخاليکه اگخخر زنخخدگي نبخخاتي را ادامخخه می‌دادم يخخا سخخرانجام بخخه عنخخوان کخخارگر‬ ‫نمیکردم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میمردم‪ ،‬دردي را دوا‬ ‫‌‬ ‫بیمصرفي‬ ‫‌‬ ‫اينکار از نظر من حساب دودوتا چهار تا بود نه فداکاري‪ .‬اما افسر مامور بخش بهداري به طور‬ ‫محرمانه دستور داده بود که بايد از دو پزشک بيماري که داوطلب بخخش تيفخوس اردوگخاه شخده‬ ‫بودند »مراقبت« به عمل آيد‪ .‬ما آنقدر ضعيف شده بوديم که افسر می‌ترسيد به جاي دو پزشخخک‬ ‫دو جسد اضافي روي دستش بماند‪.‬‬ ‫پيش از ايخخن يخخادآور شخخدم کخخه هخخر چيخخزي کخخه ارتبخخاطي آنخخي بخخا زنخخده مانخخدن خخخود يخخا رفقخخاي‬ ‫صميمیمان نداشت براي ما بی‌ارزش بود‪ ،‬زيرا همه چيز بايخخد فخخداي ايخخن هخخدف )بقخخا( می‌شخخد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫شخصيت فرد آن چنان در چنگال اين هدف گرفتار بود که شخص تعادل فکري خود را تخخا حخخدي‬ ‫میداد‪ .‬در‬ ‫‌‬ ‫ارزشهاي او را تهديد و يا دست کم زير علمخخت سخخوال می‌کشخخيد‪ ،‬از دسخخت‬ ‫‌‬ ‫که همه‬ ‫نمیدادند‪ ،‬تا اراده‌اش را در هم شکسخخته و او‬ ‫‌‬ ‫جهاني که ديگر به زندگي بشر و عظمت او بهايي‬ ‫برنامهريزي‪ ،‬که ابتدا همه گونه استفاده‌ای از‬ ‫‌‬ ‫را به صورت شئي براي نابود شدن در آورد‪) .‬با اين‬

‫‪55‬‬


‫او بکنند و آخرين ذره نيرويش را از او بستانند(‪ .‬زيرا در اين شرايط‪ ،‬سخخرانجام »خخخود شخصخ‪«1‬‬ ‫میبرد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫ارزشها رنج‬ ‫‌‬ ‫از گم شدن‬ ‫نمیکوشيد عخخزت‬ ‫‌‬ ‫نمیکرد و‬ ‫‌‬ ‫ارزشها‪ ،‬مبارزه‬ ‫‌‬ ‫اگر انسان در اردوگاه کار اجباري با از بين رفتن‬ ‫نفس خود را حفظ کند‪ ،‬احساس انسان بودن را‪-‬انساني که داراي مغز است و از آزادي درونخخي‬ ‫میداد؛ و تنها بخشي می‌شد از توده عظيم مردم و‬ ‫‌‬ ‫و ارزشي شخصي برخوردار است‪ -‬از دست‬ ‫میکرد‪ .‬زندانيان را هر لحظخخه بخخه يخخک سخخو چونخخان گلخخه‬ ‫‌‬ ‫هستي او تا حد زندگي حيواني سقوط‬ ‫میانديشيد‬ ‫‌‬ ‫میماندند‪ ،‬گاهي همه را با هم و گاهي هم جدا از هم مانند رمه گوسفنداني که نه‬ ‫‌‬ ‫شيوههاي شخخکنجه و آزار دادن‬ ‫‌‬ ‫و نه اراده‌ای از خود دارد‪ .‬گروه کوچک اما خطرناکي که با همه‬ ‫آشنا بودند از همه سو چهار چشمی ‌زنخخدانيان را می‌پاييدنخخد‪ .‬آنخخان رمخخه را پيوسخخته بخخا فريادهخخا و‬ ‫لگدها و ضربات به جلو و عقب می‌راندند؛ و ما گوسفندان تنها به دو چيز می‌انديشخخيديم‪ .‬چگخخونه‬ ‫از چنگال سگان ‌هار بگريزيم و چگونه غذاي بخور و نميري به کف آريم‪.‬‬ ‫میشخخوند‪ ،‬هخخر يخخک از مخخا نيخخز‬ ‫‌‬ ‫درسخخت ماننخخد گوسخخفنداني کخخه مظلومخخانه در وسخخط رمخخه جمخخع‬ ‫میکوشيديم به ميان زندانيان راه يابيم‪ .‬زيرا به اين ترتيب از ضخربات نگهبانخاني کخه در دو سخو و‬ ‫‌‬ ‫عقب و جلو ستون گوشتي در حرکت بودند در امخان بخوديم‪ .‬در مرکخز جمخع بخودن ايخن امتيخاز را‬ ‫داشت که از سوز سرما محفوظ می‌مانديم‪ ،‬ساده‌تر بگويم در مرکز جمع بودن تلشي بود بخخراي‬ ‫زنده ماندن و اينکار را ما ماشين وار انجام می‌داديخخم‪ .‬امخخا در مواقخخع ديگخخر تلش می‌کرديخخم بخخه‬ ‫میکوشيديم‬ ‫‌‬ ‫موجب قوانين اجباري اردوگاه و براي حفظ جان در معرض ديد نباشيم‪ .‬ما هماره‬ ‫جلب توجه اس‪ .‬اس‌ها را نکنيم‪.‬‬ ‫البته مواقعي هم ممکن و حتي لزم بود از جمعيت بدور بمانيم‪ .‬تجربخه نشخان داده اسخت کخه‬ ‫ممکنست زندگي اجتماع اجباري‪ ،‬منجر به گريخخز انسخخان از آن اجتمخخاع ولخخو بخخراي مخخدت کوتخخاهي‬ ‫‪1‬‬

‫‪1- Personal Ego‬‬ ‫‪56‬‬


‫بشود‪ ،‬زيرا در چنين اجتماعي همه حواسها متوجه هر کاري است که تک تک افراد در هر لحظه‬ ‫انديشههايش تنها بمانخد‪ .‬هميشخه حسخرت بخا خخود‬ ‫‌‬ ‫انجام می‌دهند‪ .‬زنداني آرزو داشت با خود و‬ ‫میخورد‪ .‬پس از انتقال به اصطلح به )اردوگاه استراحت(‪ ،‬بندرت اتفاق‬ ‫‌‬ ‫بودن و منزوي بودن را‬ ‫میکخخردم‬ ‫‌‬ ‫میافتاد که من بتوانم پنج دقيقه‌ای تنها باشم‪ .‬پشت کلبه گلي‪ ،‬يعني جايي که من کخخار‬ ‫‌‬ ‫گوشهای در کنار سيم خخخاردار دو جخخداره‬ ‫‌‬ ‫و جايي که در حدود ‪ 50‬بيمار بدحال جا داده بودند‪ ،‬در‬ ‫که اردوگاه را از دنياي خارج جدا می‌ساخت‪ ،‬جايي را سراغ داشتم‪ .‬در آنجا يک چادر موقخختي بخخا‬ ‫چند تير و شاخه درخت برپا کرده بودند تا چند جسد را در آن جا دهند )مخخرگ و ميخخر هخخر روزه در‬ ‫اردوگاه(‪.‬‬ ‫میشد و درپوش چوبي داشخخت‪ ،‬کخخه مخخن در مواقخخع‬ ‫‌‬ ‫محوري هم بود که به لوله‌هاي آب منتهي‬ ‫تپههاي سرسبز دورنماي باواريا که با‬ ‫سراشيبيهاي پر از گل و ‌‬ ‫‌‬ ‫مینشستم و به‬ ‫‌‬ ‫بيکاري روي آن‬ ‫میرفتخخم و‬ ‫‌‬ ‫سيمهاي خاردار احاطه شده بود‪ ،‬نگاه می‌کردم‪ .‬با حسرت در رويا فخخرو‬ ‫‌‬ ‫شبکهای از‬ ‫‌‬ ‫میکرد‪ ،‬اما جز ابر چيخخزي‬ ‫‌‬ ‫خانهام سير و سياحت‬ ‫‌‬ ‫انديشههايم در شمال و شمال شرقي در مسير‬ ‫‌‬ ‫نمیديدم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نمیکخخرد‪ .‬تنهخخا صخخداي پخخاي‬ ‫‌‬ ‫جسدهايي که در کنارم بودند و شخخپش در آنهخخا می‌لوليخخد‪ ،‬نخخاراحتم‬ ‫میخواستند و يا براي تحويل گرفتن‬ ‫‌‬ ‫انديشههايم را پاره می‌کرد‪ .‬يا از بهداري مرا‬ ‫‌‬ ‫نگهبانان رشته‬ ‫داروهايي که تازه وارد شده بخخود‪ ،‬بخه کلبه‌ام می‌رفتخخم‪ - .‬ايخن داروهخخا شخخامل پنخج يخا ده قخرص‬ ‫آسپرين بود که براي مصرف چند روز پنجاه بيمخار بخود‪ .‬سخهميه داروهخخايم را تحويخل می‌گرفتخم‪،‬‬ ‫میگرفتم و به کساني که حالشخخان وخيخخم بخخود نصخخف قخخرص می‌دادم‪ .‬امخخا بخخه‬ ‫‌‬ ‫نبض بيمارانم را‬ ‫فايخخدهای نداشخخت‪،‬‬ ‫‌‬ ‫میدادم‬ ‫‌‬ ‫نمیدادم‪ .‬زيرا اگر هم‬ ‫‌‬ ‫میکشيدند دارو‬ ‫‌‬ ‫بيماراني که آخرين نفسها را‬ ‫از آن گذشته کساني هم که هنوز اميدي به بهبوديشان می‌رفت از دارو محروم می‌شخخدند‪ .‬بخخراي‬ ‫بيماراني که حالشان چندان هم بد نبود چيزي نداشتم جز اينکه دلداريشان دهم‪.‬‬ ‫‪57‬‬


‫میکشخخيدم و بيمخخاران را عيخخادت‬ ‫‌‬ ‫با اينکه در اثر تيفوس بسيار ضعيف و خسته بخخودم‪ ،‬خخخودم را‬ ‫میرفتم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میکردم‪ ،‬پس از آن به محل امن خودم روي سرپوش محور‬ ‫‌‬ ‫تصادفا همين محور جان سه زنداني را نجخخات داد‪ .‬کمخخی ‌پيخخش از آزاديمخخان‪ ،‬مقامخخات زنخخدان‪،‬‬ ‫میفرستادند و اين سه زنداني کخخار عخخاقلنه‌ای کخخرده و‬ ‫‌‬ ‫تودههاي عظيم به داخاوا‬ ‫‌‬ ‫زندانيان را در‬ ‫نمیخواستند بروند‪ .‬براي اين منظور از محور پايين رفتند تا از ديد نگهبانان در امان باشند‪ .‬منهخخم‬ ‫‌‬ ‫قيافهای بيگناه و آرام روي سرپوش نشسته و به بخخازي بچگخخانه پرتخخاب شخخن بخخه سخخيم خخخاردار‬ ‫‌‬ ‫با‬ ‫لحظهای مردد ماندند و بعد رفتند و من بيخخدرنگ بخخه آن سخخه‬ ‫‌‬ ‫مشغول بودم‪ .‬نگهبانان با ديدن من‬ ‫نفر گفتم که خطر رفع شده است‪.‬‬ ‫نبودهانخخد‪ ،‬بسخخيار دشخخوار اسخخت کخخه بتواننخخد ميخخزان‬ ‫‌‬ ‫بخخراي کسخخاني کخخه در درون ايخخن اردوگاههخخا‬ ‫بیارزش بودن جان انسان را درک کنند‪ .‬زنداني که ديگر سخت جان شده بود‪ ،‬تنهخخا زمخخاني ايخخن‬ ‫‌‬ ‫بیتوجهي بخخه هسخختي بشخخر را احسخخاس می‌کخخرد‪ ،‬کخخه مخخردان بيمخخار را بخخه محخخل ديگخخري انتقخخال‬ ‫‌‬ ‫میدادند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میدادند که زنخخدانيان بايخخد آن را کيلومتر‌هخخا اغلخخب در توفخخان‬ ‫‌‬ ‫بيماران بدحال را در گاريهايي جا‬ ‫میمرد‪ ،‬باز هخخم او را در گخخاري‬ ‫‌‬ ‫برف به اردوگاه ديگر بکشند‪ .‬اگر يکي از بيماران پيش از حرکت‬ ‫میبود! فهرست نامها تنهخخا چيخخزي بخخود کخخه اهميخخت‬ ‫‌‬ ‫میانداختند‪ ،‬چون فهرست اسم‌ها بايد دقيق‬ ‫‌‬ ‫واژهای ديگخخر انسخخان‬ ‫‌‬ ‫داشت‪ .‬يک مرد به اين دليل شمرده می‌شد کخخه داراي شخخماره‌ای بخخود‪ ،‬بخخه‬ ‫تبديل به شماره شده بود‪ .‬اين ديگر اهميت نداشت که آن شماره زنده باشد يا مرده‪ ،‬زندگي يک‬ ‫)شماره( ديگر مطرح نبود‪ .‬در پس آن شماره و زندگي که حتي اهميتش کمتر از شماره بود چه‬ ‫نهفته بود؟ سرنوشت‪ ،‬تاريخ و نام آن مرد‪ .‬در گاري بيماراني که به اردوگاه ديگر حمل می‌شخخدند‬ ‫میرفتم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫و منهم به عنوان پزشک همراهشان از باواريا به اردوگاه ديگري‬

‫‪58‬‬


‫زنداني جواني بود که اسم برادرش در فهرست نبود و به ناچار بايد در همان اردوگاه می‌ماند‪.‬‬ ‫زنداني جوان آنقدر التماس کرد تا سرپرست اردوگاه تصميم گرفخخت جخخاي مخخرد ديگخخري را بخخه او‬ ‫دهد و برادر او جاي مردي را گرفت که ترجيح می‌داد در آن لحظه در همان اردوگخاه بمانخد‪ .‬امخخا‬ ‫یبود! البته اينکار هم آسان بود‪ .‬زيخخرا شخخماره ايخخن دو زنخخداني بخخا‬ ‫بینقص م ‌‬ ‫فهرست اسمها بايد ‌‬ ‫هم جابجا می‌شد‪.‬‬ ‫همانطور که پيش از اين يادآور شدم ما صاحب بدنمان بوديم‪ ،‬که پس از همه بلهايي کخخه بخخه‬ ‫ژندههايي بخخه نخخام لبخخاس کخخه اسخخکلت‬ ‫‌‬ ‫سرمان آمده بود‪ ،‬هنوز جان داشت و بقيه چيزها از جمله‬ ‫میانداختند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میخورد که ما را در گاري بيماران‬ ‫‌‬ ‫میپوشاند تنها زماني به درد‬ ‫‌‬ ‫وجودمان را‬ ‫کفشهايشخخان بهخختر از مخخال‬ ‫‌‬ ‫میکردند تا ببيننخخد پخخالتو يخخا‬ ‫‌‬ ‫زندانيان اين مومنان را سر تا پا ورانداز‬ ‫خودشان بود يا نه‪.‬‬ ‫از آن گذشته سرنوشت آنان بسر آمده و مهر پايان بر اسکلت آنان خورده بود‪ ،‬امخخا کسخخاني کخخه‬ ‫وسيلهای که مدت زنده ماندنشان را درازتخخر‬ ‫‌‬ ‫هنوز زنده بودند و هنوز نيروي کار داشتند بايد از هر‬ ‫میکردند‪ .‬آنان ديگر احساساتي نبودند‪ .‬رفتار زندانيان کامل بستگي بخخه خلخخق و‬ ‫‌‬ ‫میکرد استفاده‬ ‫‌‬ ‫میکرد‬ ‫‌‬ ‫خوي نگهبانان داشت‪-‬بازي سرنوشت‪ -‬و اين مسائل بيشتر آنان را از احساس بشري دور‬ ‫تا شرايط موجود اردوگاه‪.‬‬ ‫من در آشويتس خط مشي برگزيده بودم که مفيد بود و بيشتر رفقاي من بعخخدها از آن پيخخروي‬ ‫میدادم‪ ،‬امخا در مخورد‬ ‫‌‬ ‫میکردند‪ .‬من معمول به همه گونه پرسخش‌ها در نهخايت صخداقت پاسخخ‬ ‫‌‬ ‫چيزهايي که صريحا از مخن نپرسخيده بودنخد سخکوت می‌کخردم‪ .‬اگخر سخنم را می‌پرسخيدند پاسخخ‬ ‫نمیدادم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میگفتم )پزشک( و ديگر توضيحي‬ ‫‌‬ ‫میپرسيدند‪،‬‬ ‫‌‬ ‫حرفهام را‬ ‫‌‬ ‫میدادم‪ .‬اگر‬ ‫‌‬

‫‪59‬‬


‫نخستين صبحي که در آشويتس بوديم‪ ،‬افسر اس‪ .‬اس بخه محخل رژه آمخد‪ .‬آن روز مخا بايخد بخه‬ ‫میشديم‪ .‬کساني که بيش از ‪ 40‬سال داشتند‪ ،‬کساني که کمخختر از ‪40‬‬ ‫‌‬ ‫گروههاي مختلفي تقسيم‬ ‫مکانيکها و از اين دست‪ .‬پس از آن مخخا را معخخاينه کردنخد تخخا ببيننخخد فتخخق‬ ‫‌‬ ‫سال داشتند‪ ،‬فلزکاران‪،‬‬ ‫میدادند‪ .‬گروهي که مخخن در آن جخخاي‬ ‫‌‬ ‫داريم يا نه؛ و برخي از زندانيان بايد گروه جديدي تشکيل‬ ‫داده شده بودم‪ ،‬به کلبه ديگري برده شديم که دوباره به صخخف ايسخختاديم‪ .‬در اينجخخا بخخار ديگخخر بخخا‬ ‫توجه به پرسش‌هايي در مورد سن و حرفه‌ام به گروه کوچک ديگري پيوستم‪ .‬يکبار ديگخخر مخخا را‬ ‫به کلبه ديگري بردند و به گروههاي مختلفي تقسيم کردند‪ .‬اينکار تا مدتي ادامه داشت و مخن کخه‬ ‫میگفتند که برايم‬ ‫‌‬ ‫میديدم کلفه بودم‪ ،‬زيرا آنها به زبانهايي سخن‬ ‫‌‬ ‫عدهای ناآشنا‬ ‫‌‬ ‫خود را در ميان‬ ‫مفهوم نبود‪ .‬سرانجام واپسين گزينش انجام گرفت و من بخخه گروهخخي بازگشخختم کخخه در نخسخختين‬ ‫کلبهای بخخه کلبخخه‬ ‫‌‬ ‫کلبه با من بودند! دوستان من تقريبا متوجه نشدند که من در اين مخخدت زمخخان از‬ ‫میدانستم که آن لحظات سرنوشت ساز بودند‪ .‬هنگامی‌که گخخاري‬ ‫‌‬ ‫ديگر انتقال داده می‌شدم‪ .‬اما‬ ‫حمل بيماران که آنان را به مقصد )اردوگاه استراحت( می‌برد ترتيب داده شد‪ ،‬اسخخم مخخن )يعنخخي‬ ‫شمارهام( در فهرست بخود‪ ،‬زيخرا در آن محخل بخه چنخد پزشخک نيخاز داشختند‪ .‬امخا هيچکخس بخاور‬ ‫‌‬ ‫نمیکرد که مقصد ما واقعا استراحتگاه باشد‪ .‬چند هفته پيش يک چنين انتقالي صخخورت گرفخخت‪،‬‬ ‫‌‬ ‫همان بار هم همه فکر می‌کردند مقصد اتاق گاز اسخخت‪ .‬وقخختي اعلم کردنخخد کسخخاني کخخه بخخراي‬ ‫کشيک شبانه داوطلب شوند‪ ،‬اسمشان از صورت اسخخامی ‌حخخذف خواهخخد شخخد‪ ،‬هشخختاد و دو نفخخر‬ ‫زنداني بيدرنگ داوطلب شدند‪ .‬يکربع بعد انتقال منتفي شخخد‪ ،‬امخخا هشخختاد و دو نفخخر همچنخخان در‬ ‫کشيکها اين شخب کخاري بخه معنخاي مخرگ در ‪ 15‬روز آينخده‬ ‫‌‬ ‫کشيک شب باقي ماندند‪ ،‬براي اکثر‬ ‫بود‪.‬‬ ‫نمیدانست چخخه‬ ‫‌‬ ‫و اکنون دوباره گاري حمل بيماران براي استراحتگاه آماده شد‪ .‬باز هم کسي‬ ‫حقهای درکارست تا آخرين نيروي افراد در حال مرگ بکار گرفته شخخود‪ -‬آيخخا تنهخخا بخخراي دو هفتخخه‬ ‫‌‬ ‫‪60‬‬


‫است‪ -‬به اتاق گاز خواهد رفت و يا به اردوگاه استراحت واقعخخي رهسخخپار خواهخخد شخخد‪ ،‬پزشخخک‬ ‫سرپرست که به من لطف داشت ساعت يک ربخخع بخخه ده غخخروب يخخک روز پنهخخاني سخخر در گوشخخم‬ ‫میتواني اسمت را از فهرست حذف کني‬ ‫‌‬ ‫گذاشت و گفت‪) ،‬در اتاق نگهباني گفته‌ام که هنوز هم‬ ‫و تا ساعت ده شب هم براي تصميم گرفتن وقت داري‪(.‬‬ ‫رسيدهام که خود را بدسخخت سرنوشخخت بسخخپارم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نمیکنم و به اين نتيجه‬ ‫‌‬ ‫به او گفتم چنين کاري‬ ‫میدهم با دوستانم بمانم( ترحم را در چشمانش خواندم‪ ،‬گويي واقعيت را می‌دانسخخت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫)ترجيح‬ ‫آرامی بخخه‬ ‫‌‬ ‫دستم را در سکوت فشرد‪ ،‬گويي خداحافظي براي زندگي نبود‪ ،‬بلکه از زندگي بود‪ .‬به‬ ‫کلبهام بازگشتم‪ .‬در آنجا دوستي در انتظارم بود‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میخواهي با آنها بروي؟ «‬ ‫‌‬ ‫با اندوه پرسيد‪» ،‬براستي‬ ‫میروم«‬ ‫‌‬ ‫»بله‪،‬‬ ‫میکردم‪ ،‬وصيت کردم‪:‬‬ ‫‌‬ ‫اشک در چشمانش حلقه زد و من کوشيدم آرامش کنم‪ .‬بايد کاري‬ ‫»گوش کن‪ ،‬اوتو! اگر به خانه نزد همسرم بازنگشتم و اگر تو او را ديدي‪ ،‬به او بگو که هر روز‬ ‫و هر ساعت راجع به او صخخحبت می‌کخخردم‪ .‬يخخادت باشخخد و ديگخخر اينکخخه او را بيخخش از هخخر کسخخي‬ ‫کمیکخخه بخخا او‬ ‫‌‬ ‫دوست دارم‪ .‬سه ديگر اينکه‪ ،‬با وجود مشقاتي که در اينجا بسرم آمخخده يخخاد مخخدت‬ ‫زندگي کرده‌ام هماره بيش از هر چيز برايم عزيز و گرانبها بوده است‪« .‬‬ ‫اوتو! حال تو کجايي؟ زنده‌ای؟ از آخرين باري که با هخخم بخخوديم چخخه اتفاقخخاتي برايخخت افتخخاده؟‬ ‫همسرت را پيدا کردي؟ به ياد داري چگونه از تو خواستم وصيت مرا به خاطر بسپاري واژه واژه‬ ‫میريختي؟‬ ‫‌‬ ‫و تو کودکانه اشک‬ ‫صبح روز بعد آنجا را ترک کردم‪ .‬اين بار نيرنگي در کار نبود مقصد ما اتاق گاز نبود بلکه واقعخخا‬ ‫میکردند در اردوگاه ماندند و بزيخخر مهميخخز‬ ‫‌‬ ‫استراحت گاه بود‪ .‬کساني نسبت به ما احساس ترحم‬

‫‪61‬‬


‫بيرحمانهتر از اردوگاه جديد ما به آنها حمله ور شده بود‪ .‬آنان کوشخخيدند‬ ‫‌‬ ‫قحطي کشيده شدند که‬ ‫زندگيشان را نجات دهند اما با اين کار سرنوشت خود را تعيين کردند‪ .‬ماهها پخخس از آزاديمخخان‪،‬‬ ‫‌‬ ‫دوستي را از اردوگخاه قخديمی ‌ملقخات کخردم‪ .‬او کخه در اردوگخاه در سخمت پليخس کخار می‌کخرد‪،‬‬ ‫میگشت که از توده جسدها کنده بودند و‬ ‫‌‬ ‫میگفت در به در دنبال يک تکه گوشت مردار انساني‬ ‫‌‬ ‫سرانجام آنرا در قابلمه‌ای که روي آتش بود پيدا کرد‪ .‬آدمخواري اردوگاه را فرا گرفته بخخود و مخخن‬ ‫به موقع آنجا را ترک کرده بودم‪.‬‬ ‫نمیکند؟ داستان از اين قرار بود‬ ‫‌‬ ‫آيا اين وضعيت داستان مرگ در تهران را در ذهن آدم زنده‬ ‫که يکبار يک مرد ثروتمند و مقتدر ايراني با يکخخي از خخخدمتکارانش در بخاغ قخخدم می‌زد‪ .‬خخخدمتکار‬ ‫فرياد برآورد که عزراييل که او را تهديد کرده بود ‌‪ ،‬ديده است‪ .‬خدمتکار از اربابش تقاضا کخخرد کخخه‬ ‫میتوانسخخت غخخروب همخخان روز‬ ‫‌‬ ‫تيزپاترين اسبش را به او بدهد تا او با شتاب به تهران بگريزد‪ ،‬او‬ ‫به تهران برسد‪ .‬ارباب موافقت کرد‪ ،‬خدمتکار شتابان بخخه سخخوي تهخخران تخخاخت‪ .‬اربخخاب بخخه هنگخخام‬ ‫خانهاش عزراييل را ديد و از او پرسيد »چرا خدمتکار مرا تهديد کردي و ترساندي؟ «‬ ‫‌‬ ‫بازگشت به‬ ‫عزراييل پاسخ داد‪» ،‬من او را تهديد نکردم‪ ،‬تنها شگفت زده شدم که چرا در حاليکه قرار بود کخخه‬ ‫امشب او را در تهران ببينم هنوز اينجاست‪«.‬‬ ‫زمينهای وحشخخت داشخختند؛ و ايخخن بخخه خخخاطر احسخخاس‬ ‫‌‬ ‫زندانيان اردوگاه از تصميم گيري در هخخر‬ ‫نيرومند آنان در اين زمينه بود که سرنوشت تعيين کننده است و انسان نبايد با آن بازي کنخخد بلکخخه‬ ‫بیاحساسي بر همه احساسات زنداني چيخخره‬ ‫بگذارد هر آنچه پيش آيد خوش آيد‪ .‬از آن گذشته‪‌ ،‬‬ ‫میگرفتيم‪ ،‬تصميماتي که متضخخمن مخخرگ يخخا‬ ‫‌‬ ‫و حاکم شده بود‪ .‬گاهي بايد تصميمات برق آسايي‬ ‫زندگي بود‪ .‬اما حتي در چنين لحظاتي نيز زنخخداني ترجيخخح می‌داد تسخخليم سرنوشخخت خخخود باشخخد‪.‬‬ ‫میشخد کخه زنخداني مجبخور بخود‬ ‫‌‬ ‫گريز از هر نوع تصميم گيري وقتي بيش از هر چيخز چشخم گيخر‬ ‫تصميم به فرار کردن يا نکردن بگيرد و در چنين لحظاتي که مساله بسيار حساس بخخود و دقخخايق‬ ‫‪62‬‬


‫میماند که آيا جخخان خخخود را بخخه خطخخر‬ ‫‌‬ ‫میآمد‪ ،‬او دچار شکنجه روحي می‌شد؛ و مردد‬ ‫‌‬ ‫به حساب‬ ‫بيندازد و فرار کند يا نه؟‬ ‫من خود نيز دچار چنين شکنجه‌ای شدم‪ .‬زماني که جبهه جنگ به نزديکي اردوگاه کشانده شد‪،‬‬ ‫من نيز فرصت اين را داشتم که بگريزم‪ .‬داستان چنين بود که يکي از همکارانم بايد بخراي ديخدن‬ ‫میخواست در اين زمخخان‬ ‫‌‬ ‫بيماران بخارج از اردوگاه می‌رفت و اين يک ماموريت پزشکي بود‪ .‬او‬ ‫فرار کند و مرا هم با خود ببرد‪ .‬او به بهانه مشاوره پزشکي در مورد بيماري که بيماريش نياز بخخه‬ ‫مشورت با يک متخصص داشت مرا از اردوگاه خارج سخخاخت‪ .‬قخخرار بخود خخخارج اردوگخخاه يکخي از‬ ‫اعضاي جنبش مقاومت خارجي بخخه مخخا لبخخاس و مخخدارک لزم را بدهخخد‪ .‬در واپسخخين دم بخخه علخخت‬ ‫مشکلت فني ناچار شديم بار ديگر به اردوگاه برگرديم‪ .‬ما هم فرصت را غنيمت شمرده مقخخدار‬ ‫سيب زميني خراب و يک کوله پشتي با خود برداشتيم‪.‬‬ ‫کلبهای رسخخانديم‪ .‬ايخخن اردوگخخاه خخخالي بخخود‪ ،‬زيخخرا‬ ‫‌‬ ‫در راه ما خود را به اردوگاه زنان و به درون‬ ‫زنان را به اردوگاه ديگري فرستاده بودند‪ .‬کلبه مثل بازار شام بود و همه چيز در هم ريخته‪ .‬پيدا‬ ‫بود که زنان خرت و پرتهايي براي خود دست و پا کخخرده و بعخخد هخخم ناچخخار بخخه تخليخخه آنجخخا شخخده‬ ‫بودند‪ .‬لباس ژنده‪ ،‬حصير‪ ،‬غذاي فاسد و ظروف شکسته از آن جمله بود‪ .‬چند کاسه سخخالم هخخم‬ ‫میخورد اما تصميم گرفتيم برنداريم‪ .‬بعدها شخخنيديم کخخه وقخختي اوضخخاع بحرانخخي‬ ‫‌‬ ‫بود که بدرد ما‬ ‫نمیکردنخد بلکخه‪ ،‬بجخاي لگخن و لگخن دستشخويي نيخز‬ ‫‌‬ ‫کاسهها تنها براي غذا استفاده‬ ‫‌‬ ‫شد‪ ،‬از اين‬ ‫استفاده می‌شد‪) .‬با اينکه بردن هر گونه ظرفي به داخل کلبه ممنوع بخود‪ ،‬امخا گخاهي بعضخي از‬ ‫میشدند‪ ،‬به ويژه بيماران تيفوسي که ضعيف‌تر از آن بودند‬ ‫‌‬ ‫زندانيان ناچار به زير گذاشتن قانون‬ ‫میکرد( در حالي که من بيرون کلبه‬ ‫‌‬ ‫تا خارج از کلبه به توالت بروند‪ ،‬حتي اگر کسي به آنان کمک‬ ‫کشيک می‌دادم دوستم داخل کلبه رفت و پس از مدت کوتاهي با يک کوله پشتي کخخه زيخخر کتخخش‬ ‫پنهان کرده بود‪ ،‬بيرون آمد‪ .‬اين بار نوبت من بود که به داخل کلبه بروم و کوله پشخختي ديگخخري را‬ ‫‪63‬‬


‫پرتهخخا بخخه جسخختجو پرداختخخم‪ .‬کخخوله‬ ‫‌‬ ‫که دوستم ديده بود بردارم‪ .‬به داخل رفتم و تخخوي خخخرت و‬ ‫پشتي را پيدا کردم‪ .‬حتي يک مسواک هم بچنگ آوردم؛ و ناگهان در ميان آن همه چيزهخخايي کخخه‬ ‫زنان بجا گذاشته بودند جسد زني را ديدم‪.‬‬ ‫اثاثيهام را جمع کنم‪ :‬کاسه غذا‪ ،‬يک جفت دستکش مندرس‪ ،‬که‬ ‫‌‬ ‫با شتاب به کلبه‌ام بازگشتم که‬ ‫از يکي از بيماران مرده تيفوسي )به ارث( برده بودم‪ ،‬چند تکه کاغذي که يادداشتهايم را نوشخخته‬ ‫بودم )همانطور که يادآور شدم‪ ،‬من يادداشتهايي را که در آشويتس گم کخخرده بخخودم‪ ،‬بازنويسخخي‬ ‫کرده بودم(‪ .‬براي آخرين بار از بيمارانم ديدن کردم‪ .‬اين بيماران در دوسوي کلبه‪ ،‬روي چوبهخخاي‬ ‫پوسيده خوابيده بودند‪ .‬بالي سر تنها بيماري که همشهريم بود رفتم‪ .‬خيلخخي سخخعي کخخرده بخخودم‬ ‫جانش را نجات دهم‪ ،‬اما وضعش وخيم و رو به مرگ بود‪ .‬هيچ قصدي نداشتم راجع بخخه فخخرارم‬ ‫به ديگران چيزي بگويم‪ ،‬اما گويا رفيقم حدس زده بود )شايد قيافه من عصبي بود(‪ .‬بخخا صخخدايي‬ ‫میکني؟ « انکار کردم‪ ،‬اما گريخز از نگخخاه انخخدوهگينش‬ ‫‌‬ ‫خسته از من پرسيد »تو هم اينجا را ترک‬ ‫دشوار بود‪ .‬پس از اينکه به همخخه بيمخخاران سخخر کشخخيدم‪ ،‬پيخخش او بازگشخختم و بخخار ديگخخر بخخا نگخخاه‬ ‫میکرد روياروي شدم‪ .‬پس از اينکه به رفيقم گفتم منهم با او فرار خواهم‬ ‫‌‬ ‫بيمارش که مرا متهم‬ ‫کرد‪ ،‬احساس ناخوشايندي بدرونم چنگ انداخت که لحظه به لحظه ژرفتر می‌شد‪ .‬ناگهان بخخر آن‬ ‫شدم که براي يکبار هم که شده سرنوشت را در دست بگيرم و مهارش کنم‪ .‬بيرون کلبخخه دويخخدم‬ ‫نمیتوانم با او بروم‪ .‬به مجردي که با قاطعيت به دوستم گفتم که مايلم بخا‬ ‫‌‬ ‫و به دوستم گفتم که‬ ‫بيمارانم بمخخانم آن احسخخاس بيمخخارگونه رهخخايم کخخرد‪ .‬نمی‌دانسخختم روزهخخاي آينخخده چخخه در پيخخش‬ ‫میکخخردم کخخه هرگخخز بيخخش از آن تجربخخه نکخخرده‬ ‫‌‬ ‫خواهيم داشت اما يک آرامش دروني احسخخاس‬ ‫بودم‪ .‬به کلبه بازگشتم‪ ،‬روي تخته‌ها کنار همشهريم نشستم و سعي کردم آرامش کنخخم‪ ،‬پخخس از‬ ‫آن با ساير بيماران گپ زدم و کوشيدم در آن حال هذياني که داشتند‪ ،‬آرامشان کنم‪.‬‬

‫‪64‬‬


‫جبهههخخا بخخه اردوگخخاه نزديکخختر‬ ‫‌‬ ‫آخرين روز اقامت ما در اردوگاه فرا رسخخيد‪ .‬هخخر قخخدر کخخه دامنخخه‬ ‫میکردند‪ .‬مقامات زنخدان‪ ،‬کاپوهخا‬ ‫‌‬ ‫میشد‪ ،‬زندانيان را دسته به دسته به اردوگاههاي ديگر منتقل‬ ‫‌‬ ‫و آشپزها فرار را بر قرار ترجيح داده بودند‪ .‬در چنين روزي دسخختور داده شخخده بخخود کخخه اردوگخخاه‬ ‫بايد تا غروب آفتاب کامل تخليه شود‪ .‬حختي چنخخد زنخداني کخه بخخاقي مانخخده بودنخد )بيمخاران‪ ،‬چنخخد‬ ‫پزشک و پرستاران( مجبور به ترک آنجا شدند‪ ،‬تا بتوانند شب هنگام اردوگاه را آتش بزنند‪ .‬هنخخوز‬ ‫از آمدن کاميون که قرار بود بعد از ظهر بيايد و بيماران را به اردوگخاه ديگخري حمخل کنخد‪ ،‬خخبري‬ ‫دروازههاي اردوگاه بسته شد و مراقبت در اطراف سيم‌هاي خاردار شديدتر شد‬ ‫‌‬ ‫نبود‪ .‬در عوض‬ ‫تا کسي نتواند فرار کند‪ .‬به نظر می‌رسيد باقيمانده زندانيان محکوم بودند در اردوگخخاه آتخخش زده‬ ‫شوند‪ .‬من و دوستم بار ديگر تصميم گرفتيم فرار کنيم‪.‬‬ ‫خيمهاي خخخاردار بخخه خخخاک‬ ‫به ما دستور دادند جسخخد سخخه زنخخداني را بيخخرون اردوگخخاه و پشخخت سخ ‌‬ ‫بسپاريم‪ .‬تنها ما دو نفر بوديم که نيرو داشتيم چنين کاري را انجخخام دهيخخم‪ .‬تقريبخخا بقيخخه افخخراد در‬ ‫چند کلبه‌ای که هنوز مورد استفاده قرار می‌گرفت‪ ،‬در بستر بودند و با تب و هذيان دست و پنجخخه‬ ‫میکردند‪ .‬حال ديگر نقشه‌ای ديگر در سر داشتيم‪ :‬براي بردن جسد از يک وان کهنه به جاي‬ ‫‌‬ ‫نرم‬ ‫میکرديم که کوله پشتي را هم می‌توانستيم در درون آن پنهان کنيخخم‪ .‬بخخا دوميخخن‬ ‫‌‬ ‫تابوت استفاده‬ ‫جسد کوله پشتي را می‌برديم و قصد داشتيم با سومين جسد هم فرار کنيخم‪ .‬در بخردن دو جسخد‬ ‫کار ما طبق نقشه انجام گرفت‪ ،‬همه چيز رو بخخه راه بخخود‪ .‬پخخس از اينکخخه برگشخختيم‪ ،‬مخخوقعي کخخه‬ ‫دوستم رفته بود که تکه ناني دست و پا کند تخخا بتخخوانيم در چنخخد روز آينخخده در جنگلهخخا بخخا آن رفخخع‬ ‫میگذشخخت و مخخن همچنخخان منتظخخر بخخودم‪ .‬بخخا گذشخخت‬ ‫‌‬ ‫گرسنگي کنيم‪ ،‬من منتظر ماندم‪ .‬دقيقه‌ها‬ ‫بیقرارتر می‌شدم‪ .‬پس از سخخه سخخال زنخخدگي اردوگخخاهي‪ ،‬مخخزه آزادي را‬ ‫زمان و نيامدن دوستم ‌‬ ‫میکردم چه قدر عالي خواهد بود به سخخوي جبهخخه جنخخگ‬ ‫‌‬ ‫میکردم‪ .‬فکر‬ ‫‌‬ ‫شادمانه در ذهنم زنده‬ ‫برويم‪ .‬اما کار ما به آنجا نرسيد‪.‬‬ ‫‪65‬‬


‫لحظهای که دوستم بازگشت‪ ،‬دروازه اردوگاه باز شد‪ ،‬يک اتومبيل پر زرق و برق سربي‬ ‫‌‬ ‫همان‬ ‫رنگ که رويش علمت صليب سرخ ديده می‌شد‪ ،‬آهسته به زمين رژه رسيد‪ .‬نماينده‌ای از صخخليب‬ ‫بينالمللي در ژنو وارد شد‪ ،‬و حال ديگر اردوگاه و زندانيان در پناه او بودند‪ .‬نماينده در يخخک‬ ‫سرخ ‌‬ ‫خانه روستايي اقامت گزيد تا در صورت بروز هر گونه خطري نزديک اردوگاه باشخخد‪ .‬حخخال ديگخخر‬ ‫میآوردنخخد‪ ،‬سخخيگار توزيخخع‬ ‫‌‬ ‫بستههاي دارو بود کخخه از اتومبيخخل بيخخرون‬ ‫‌‬ ‫چه کسي به فکر فرار بود؟‬ ‫میکردند‪ ،‬از ما عکس می‌گرفتند و شادي از زمين و زمان می‌باريد و خجسته لحظاتي بود‪ ،‬حال‬ ‫‌‬ ‫ديگر نيازي نبود جان خود را به خطر انداخته و به جبهه جنگ برويم‪.‬‬ ‫در اثر هيجان زدگي جسد سوم را فراموش کرده بوديم‪ .‬سرانجام جسخخد را بيخخرون بخخرده و در‬ ‫میکخخرد‪ -‬و نسخخبتا آدم‬ ‫‌‬ ‫قبري که براي سه جسد کنده بوديم جا داديم‪ .‬نگهباني که ما را همراهخخي‬ ‫بیآزاري بود‪ -‬دفعتا تبديل به آدم مليمی ‌شد‪ ،‬او فکخخر می‌کخرد کخه ممکخخن اسخخت ورق برگخخردد و‬ ‫‌‬ ‫جلب خشنودي ما براي روز مبادا قطعا به کخخارش خواهخخد آمخخد‪ .‬پيخخش از اينکخخه خخخاک را بخخر روي‬ ‫جسدها بريزيم‪ ،‬دعا کرديم و او نيخخز در مراسخخم دعخخا بخخه مخخا پيوسخخت‪ .‬پخخس از آنهمخخه هيجانخخات و‬ ‫فشارهاي حاصله در آن چند روز سخت و سياه‪ ،‬روزهايي که سخخرانجام بخر مخخرگ چيخخره گشختيم‪،‬‬ ‫واژههخايي بخود‬ ‫‌‬ ‫صخميمانهترين‬ ‫‌‬ ‫درخشخانترين و‬ ‫‌‬ ‫واژههاي نيايش ما در رسيدن به صلح و آرامش‬ ‫‌‬ ‫که از درون ما بر می‌خاست‪.‬‬ ‫بنابراين آخرين روز زندان را نيز به اميد آزادي سپري کرديم‪ .‬اما گويا پيروزي را زودتر از موقخخع‬ ‫جشن گرفته بوديم‪ .‬زيرا با اينکه نماينده صليب سرخ به ما اطمينان داد که پيمان صلح امضا شده‬ ‫و اردوگاه را نبايد تخليه کرد‪ ،‬اما همان شب افسران اس‪ .‬اس سر رسيدند و گفتند دسخختور دارنخخد‬ ‫که اردوگاه را تخليه کنند‪ .‬قرار بود باقي زندانيان را به اردوگاه مرکزي ببرنخخد کخخه بعخخد ظخخرف ‪48‬‬ ‫ساعت به سويس بفرستند تا با ساير اسراي جنگ مبادله کنند‪.‬‬

‫‪66‬‬


‫نمیکرديخخم اينهخخا همخخان‬ ‫‌‬ ‫افسخخران اس‪ .‬اس آنقخخدر رفتارشخخان دوسخختانه بخخود کخخه مخخا بخخاور‬ ‫میکوشخخيدند مخخا را وادار کننخخد بخخدون وحشخخت سخخوار‬ ‫‌‬ ‫اس‪.‬اسهخخاي شخخکنجه گرنخخد‪ .‬اس‪.‬اس‌هخخا‬ ‫‌‬ ‫کاميونها شويم و می‌گفتند بايد از شانس خوب خود سپاسگزار باشيم‪ .‬کسانيکه هنوز ته نيرويخخي‬ ‫داشتند سوار کاميونها شدند‪ ،‬و کساني را هخم کخه کخامل از رمخق رفتخه بودنخد‪ ،‬بخه دشخواري بلنخد‬ ‫میدادند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میکردند و در کاميون جا‬ ‫‌‬ ‫پشختيمان را پنهخان کنيخم‪ .‬مخا در صخف آخريخن گروهخي‬ ‫‌‬ ‫ديگر نيازي نبخود مخن و دوسختم کخوله‬ ‫میگزيدند و با کاميون ما قبخخل آخخخر می‌فرسخختادند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫ايستاديم که بايد سيزده نفر را از اين گروه بر‬ ‫سرپرست پزشکان تعداد مورد نياز را شمرد‪ ،‬اما ما از قلخخم افتخخاديم‪ .‬سخخيزده نفخخر سخخوار کخخاميون‬ ‫شدند و ما دو نفر جا مانديم‪ .‬ما شگفت زده‪ ،‬ناراحت و نااميد پزشک را ملمت می‌کرديم‪ .‬او هم‬ ‫خستگي و کلفه شدن خود را بهانه کرد و عذر خواست زيرا فکر کرده بود کخخه مخخا دو نفخخر هنخخوز‬ ‫خيخال فخرار در سخر داريخم‪ .‬مخا در حخاليکه کخوله پشختي‌هايمان را بخه پشخت داشختيم و در نهخايت‬ ‫بیصبري و بی‌قراري همراه باقي زندانيان نشستيم و منتظر آخرين کاميون شديم‪ .‬ناچار بخخوديم‬ ‫‌‬ ‫مدت درازي به انتظخخار بمخخانيم‪ .‬سخخرانجام در اتخخاق خخخالي نگهبانخخان روي تشخخک‌ها دراز کشخخيديم‪،‬‬ ‫لحظات را در اميد و نااميدي سپري می‌کرديم‪ .‬با لباس و کفش خوابيديم تا آماده سفر باشيم‪.‬‬ ‫میريخخخت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫با صداي تيراندازي و توپ بيدار شديم‪ ،‬نور خمپاره و صداي تير و توپ به درون کلبه‬ ‫سرپرست پزشکان با شتاب وارد کلبخخه شخخد و دسخختور داد بخخه سخخينه روي زميخخن بخخخوابيم‪ .‬يکخخي از‬ ‫زندانيان به محض شنيدن دستور پزشک از روي بسترش با کفخخش روي شخخکمم پريخخد‪ .‬از خخخواب‬ ‫بيدار شدم و ديدم هنوز سالمم! و در آن لحظه بود که فهميديم چه اتفاقي افتخخاده اسخخت‪ :‬دامنخخه‬ ‫جبهه جنگ تا اردوگاه ما رسيده بود! تيرانخخدازي آرام گرفخخت و سخخپيده زد؛ و بيخخرون روي تيخخري در‬ ‫دروازه اردوگاه پرچم سفيدي با وزش باد به اهتزاز در آمد‪.‬‬

‫‪67‬‬


‫چندين هفته بعد پي برديم که حتي در همان ساعات آخريخخن نيخخز سرنوشخخت چخخه بازيهخخا بخخا مخخا‬ ‫باقيمانده زندانيان داشته است؛ و ديديم که تصميم بشر به ويژه در موارد مرگ و زندگي چه قدر‬ ‫نااستوار است‪.‬‬ ‫عکسهايي به دستم رسيد که از اردوگاه کوچکي که از اردوگاه ما چنخخدان دور نبخخود برداشخخته‬ ‫‌‬ ‫میکردند در کاميونها بخخه سخخوي آزادي می‌رونخخد‪ ،‬بخخه ايخخن اردوگخخاه‬ ‫‌‬ ‫بود‪ .‬دوستان ما که آنشب فکر‬ ‫کلبههخاي قفخل شخده سخخوزانده شخدند‪ .‬بخدنهاي نيمخه سخخوخته آنخان را‬ ‫‌‬ ‫منتقل شدند و در آنجخخا در‬ ‫میتوانستم تشخيص دهم‪ .‬بار ديگر به ياد عزراييل در تهران افتادم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫بیاحساسي زندانيان جز اينکه نقشي به عنوان مکانيسم دفاعي داشت‪ ،‬زاييده عوامل ديگري‬ ‫‌‬ ‫بیاحساسي زاييده گرسنگي و کمبود خواب )همانطور که در زنخخدگي عخخادي نيخخز پيخخش‬ ‫بود‪ .‬اين ‌‬ ‫میرفت‪ .‬کمبود خواب‬ ‫‌‬ ‫میآمد( و بی‌حوصلگي بود که يکي از مشخصات روحي زنداني به شمار‬ ‫‌‬ ‫کلبههاي پرجمعيت بود که در اثر نداشتن بهداشت و‬ ‫‌‬ ‫همچنين به علت وجود شپش آزار دهنده در‬ ‫میگرفت‪ .‬بی‌حوصلگي و بی‌احساسي به علت نخوردن قهوه و نکشخخيدن سخخيگار‬ ‫‌‬ ‫نظافت فزوني‬ ‫هم می‌توانست باشد‪.‬‬ ‫عقخدههاي‬ ‫‌‬ ‫انگيزههاي رواني نيز مطرح بخود کخه بخه شخکل‬ ‫‌‬ ‫انگيزههاي جسماني‪،‬‬ ‫‌‬ ‫علوه بر اين‬ ‫ويژهای بروز می‌کرد چنانکه اکثر زندانيان از نوعي عقده حقارت رنج می‌بردند‪ .‬ما هر يک پيخخش‬ ‫‌‬ ‫میکرديم )کسي هستيم( در حاليکه در زندان براي مخخا بخخه انخخدازه پشخخيزي ارزش‬ ‫‌‬ ‫از اسارت فکر‬ ‫زمينههاي معنوي و والتري بسخختگي دارد و زنخخدگي‬ ‫‌‬ ‫قايل نبودند )اعتقاد به ارزش دروني بشر به‬ ‫نمیتواند آنرا از هم فرو پاشد‪ .‬امخخا آيخخا چخخه تعخخدادي از انسخخانهاي آزاد از ايخخن سخخير و‬ ‫‌‬ ‫اردوگاهي‬ ‫سلوک معنوي برخوردارند که ما از زندانيان انتظار داريم؟(‬

‫‪68‬‬


‫زنداني معمولي بدون انديشيدن به اين واقعيت در اسارت به سر می‌برد‪ ،‬احسخخاس می‌کخخرد از‬ ‫میشخخد کخخه انسخخان‬ ‫‌‬ ‫نظر معيارهاي انساني کامل سقوط کرده است؛ و اين مساله زماني آشخخکار‬ ‫تضادهاي ناشي از ساخت جامعه شناسي استثنايي اردوگاه را بررسي می‌کرد‪.‬‬ ‫»برجست ‌هترين« زندانيان‪ ،‬کاپوها‪ ،‬آشپزها‪ ،‬مغازه داران‪ ،‬پليس‌هاي اردوگخخاه معمخخول بخخه هيخخچ‬ ‫میکردند افتخاري نصيبشان‬ ‫‌‬ ‫يافتهاند‪ ،‬بلکه فکر‬ ‫‌‬ ‫نمیکردند مانند اکثر زندانيان تنزل‬ ‫‌‬ ‫وجه احساس‬ ‫شده است!‬ ‫به بعضي از آنان حتي احساس بزرگي نيز دست می‌داد‪ .‬واکنش ذهني که اکثر زندانيان نسخبت‬ ‫به اين گروه اقليت عزيز کرده از خود نشان می‌دادند‪ ،‬همراه با حسخخدورزي و قرقخخر بخخود کخخه بخخه‬ ‫میکخخرد‪ .‬بخخه طخخور مثخخال‪ ،‬يخخک‬ ‫‌‬ ‫شکلهاي گوناگون و گاهي نيز به شکل بذله گويي و شوخي بخخروز‬ ‫میگفخخت‪» ،‬فکخخرش را بکخخن! مخخن ايخخن مخخرد را‬ ‫‌‬ ‫زنداني‪ ،‬به زنداني ديگري راجع به کخخاپويي ديگخخر‬ ‫زماني که تنها رييس يک بانک بود می‌شناختم‪ .‬جاي خوشبختي نيست که به چنين مقخخام واليخخي‬ ‫رسيده است؟ «‬ ‫به محض اينکه بين اکثريت تحقير شده و اقليت به عرش رسخيده‪ ،‬رويخارويي پيخش می‌آمخد کخه‬ ‫نختيجهاش يخک جريخخان‬ ‫‌‬ ‫میشخد‪،‬‬ ‫‌‬ ‫اين درگيريها کم هم نبود و هميشخه هخم بخخا توزيخع غخخذا شخروع‬ ‫میيافت‪ ،‬کج خلقي همه گير کخخه‬ ‫‌‬ ‫هنگامیکه اين فشارهاي رواني فزوني‬ ‫‌‬ ‫انفجاري بود‪ .‬بنابراين‬ ‫میگرديخخد؛ و هيخخچ جخخاي شخخگفتي‬ ‫‌‬ ‫راجع به عوامل جسماني آن بيشتر صحبت کرديم نيز شخخديدتر‬ ‫نيست که اين فشارها اغلب سبب در گرفتن دعوا نيز می‌شد‪ .‬از آنجا کخخه زنخخداني پيوسخخته شخخاهد‬ ‫برمیداشت‪ .‬مخخن خخخودم وقخختي گرسخخنه و‬ ‫‌‬ ‫شلق خوردن زندانيان بود‪ ،‬ميل به خشونت در او سر‬ ‫میدويد و مشتهايم را گره می‌کردم‪ .‬به ما اجازه داده بودنخخد در کلبخخه‬ ‫‌‬ ‫خسته بودم‪ ،‬خون به سرم‬ ‫بيماران تيفوسي بخاري روشن کنيم و من براي اينکخخه بخخخاري خخخاموش نشخخود تخخا صخخبح کشخخيک‬ ‫میدادم به همين علت غالبا بسخخيار خسخخته و فرسخخوده بخخودم‪ .‬رويخخايي‌ترين سخخاعات مخخن هميخخن‬ ‫‌‬ ‫‪69‬‬


‫خبها‪،‬‬ ‫میگفتنخخد‪ .‬مخخن در دل ايخخن نيمخخه شخ ‌‬ ‫‌‬ ‫شخخبهايي بخخود کخخه بقيخخه يخخا خخخواب بودنخخد و يخخا هخخذيان‬ ‫میتوانستم جلوي بخاري دراز بکشم و چند سيب زمينخخي دزدي را روي آتشخخي کخخه ذغخخالش هخخم‬ ‫‌‬ ‫تندخوتر بودم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫حستر و‬ ‫‌‬ ‫خستهتر‪ ،‬بی‌‬ ‫‌‬ ‫دزدي بود برشته کنم‪ .‬اما روز بعد‬ ‫میکخخردم‪ ،‬بايخخد بخخه جخخاي سرپرسخخت‬ ‫‌‬ ‫موقعي که به عنوان پزشک در کلبه بيماران تيفوسي کخخار‬ ‫ارشد نيز که مريض بود کار کنم‪ ،‬بنابراين من در برابر مقامات اردوگاه مسئول تميخخز نگاهداشخختن‬ ‫کلبهها بودم‪ ،‬البته اگر بشود کاري را که ما می‌کرديم به واژه تميز شناخت‪ .‬تظاهر به بازرسي که‬ ‫‌‬ ‫میآمد بيشتر به خاطر شکنجه ما بود تا بهداشت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫کلبهها به عمل‬ ‫‌‬ ‫اغلب هم از‬ ‫آنچه براي ما حياتي بود دارو و غذاي بيشتر بود‪ ،‬اما بازرسان تنها به اين توجه داشتند که يک پر‬ ‫کاه وسط راهرو نيفتاده باشد و يا پتوهاي کثيف و پر از کرم بيماران مرتب تا شده باشد و ديگخخر‬ ‫میآيد‪ .‬اگر گزارشخخم را درسخخت می‌دادم يعنخخي کلهخخم را بخخه‬ ‫‌‬ ‫توجهي نداشتند که به سر بيمار چه‬ ‫سرعت از سرم بر می‌داشتم و پاهايم را بهم می‌کوفتم‪» ،‬کلبه شخخماره ‪ : 6-9‬پنجخخاه و دو بيمخخار‪،‬‬ ‫میکردند که بخخراي‬ ‫‌‬ ‫میکردند‪ .‬معمول وقتي اعلم‬ ‫‌‬ ‫دو پرستار و يک پزشک‪ «،‬خشنود آنجا را ترک‬ ‫نمیآمدند‪ ،‬اما تخخا زمخخاني‬ ‫‌‬ ‫بازرسي خواهند آمد‪ ،‬اغلب با ساعتها تاخير می‌آمدند و گاهي هم اصل‬ ‫کخخه نيامخخده بودنخخد مخخن ناچخخار بخخودم پتوهخخا را مرتخخب کنخخم‪ ،‬ذرات کخخاه را کخخه از رختخخخواب بيخخرون‬ ‫میريخت‪ ،‬جمع کنم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میغلتيدند و تهديد می‌کردند زحمت مخخرا در نظخخم‬ ‫‌‬ ‫و سر بيماران بيچاره را که در رختخواب‌شان‬ ‫بیاحساسي و بی‌تفاوتي در ميان بيماران بدحال آنقدر‬ ‫رختخواب هدر خواهند داد فرياد بکشم‪‌ .‬‬ ‫نمیدادند‪ ،‬مگر اينکه سرشخخان فريخخاد می‌زدم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫محسوس بود که هيچگونه واکنشي از خود نشان‬ ‫نمیشد و در اينجا بود که بايد سخت خودم را کنترل می‌کردم تخخا آنخخان‬ ‫‌‬ ‫که گاهي فرياد هم کارگر‬ ‫میبخخرد بخخا بی‌احساسخخي و بی‌تفخخاوتي‬ ‫‌‬ ‫تندخويياش رنخخج‬ ‫‌‬ ‫را کتک نزنم‪ .‬زيرا انسان وقتي خود از‬ ‫ديگران به ويژه در موارد خطرناک )که در مواقع بازرسي پيش می‌آمد( روياروي می‌شد‪.‬‬ ‫‪70‬‬


‫مطخخالعهی روانشناسخخي و تخخوجيه آسخخيب شناسخخي روانخخي‪،‬‬ ‫‌‬ ‫بخخا کوششخخي کخخه در ارائه‌ی ايخخن‬ ‫خصوصيات ويژه‌ی اسيران اردوگاه کار اجباري نمخخودم‪ ،‬ممکنسخخت ايخخن تصخخور را در ذهخخن شخخما‬ ‫بگونهای اجتناب ناپذير زيخر تخخاثير محيخخط خخخويش واقخخع می‌شخخود‪.‬‬ ‫‌‬ ‫ايجاد کرده باشم که بشر کامل‬ ‫میداشت‪ ،‬رفتارش‬ ‫‌‬ ‫)البته در اين مورد محيط‪ ،‬محيط منحصر به فرد زندان است که زنداني را وا‬ ‫میشود؟ هيچگونه آزادي معنخخوي‬ ‫‌‬ ‫شدهای تطبيق دهد‪ (.‬پس آزادي بشر چه‬ ‫‌‬ ‫را با الگوي پذيرفته‬ ‫در رابطه با رفتار و واکنش در برابر محيط موجود‪ ،‬وجود ندارد؟ آيا اين نظريه درسخخت اسخخت کخخه‬ ‫بشخخر چيخخزي جخخز محصخخول عوامخخل و شخخرايط محيطخخي‪ ،‬اعخخم از اينکخخه داراي طخخبيعت زيسخختي‬ ‫روانشناسي يا جامعه شناسي باشد‪ ،‬نيست؟ آيا بشر محصول تصادفي اين عوامل است؟ مهمتر‬ ‫میکنخخد کخخه‬ ‫‌‬ ‫واکنشهاي زنداني در برابر جهان واحد اردوگاه کار اجبخخاري ثخخابت‬ ‫‌‬ ‫از همه اينکه‪ ،‬آيا‬ ‫نمیتواند از تاثيرات محيط خود بگريزد؟ آيا بشر در رويارويي با چنان شرايطي حق گزينش‬ ‫‌‬ ‫بشر‬ ‫عمل ندارد؟‬ ‫به اين پرسش‌ها می‌توانيم به طور اصولي و از روي تجربه پاسخ دهيخخم‪ .‬تجربه‌هخخاي انخخدوخته‬ ‫شده در زندگي اردوگاهي نشان می‌دهد کخه بشخخر حخخق گزينخخش عمخخل را دارد‪ .‬نمونه‌هخخايي کخه‬ ‫بیاحساسخخي‬ ‫میکند انسان می‌تواند بخخر ‌‬ ‫‌‬ ‫اغلب داراي طبيعت قهرمانانه است وجود دارد‪ ،‬که ثابت‬ ‫چيره شود و تندخويي را نيز مهار کند‪ ،‬بشر می‌تواند حخختي در چنيخخن شخخرايط هولنخخاک فشخخارهاي‬ ‫روحي و جسمي‪ ،‬آزادي معنوي خود را حفظ کند‪.‬‬ ‫میديديم مرداني را کخخه بخخه کلبه‌هخخاي‬ ‫‌‬ ‫میکرديم‪ ،‬به چشم‬ ‫‌‬ ‫ما که در اردوگاه کار اجباري زندگي‬ ‫میبخشخخيدند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میرفتند و ديگران را دلداري می‌دادند و آخرين تکه نانشان را هخخم بخخه آنخخان‬ ‫‌‬ ‫ديگر‬ ‫درست است که شمار اين مردان زيخخاد نبودنخخد‪ ،‬امخخا هميخخن هخخم ثخخابت می‌کخخرد کخخه همخخه چيخخز را‬ ‫میتوان از يک انسان گرفت مگر يک چيز‪ :‬آخريخخن آزادي بشخخر را در گزينخخش رفتخخار خخخود در هخخر‬ ‫‌‬ ‫شرايط موجود و گزينش راه خود‪.‬‬ ‫‪71‬‬


‫ما در اردوگاه‪ ،‬هر روز و هر ساعت در برابر فرصت‌هايي که به ما داده می‌شد‪ ،‬قرار داشتيم‬ ‫و بايد تصميم می‌گرفتيم‪ ،‬تصميم در مورد اينکه در برابر نيروهايي که ما را تهديد می‌کخخرد تسخخليم‬ ‫تصميمیکه مشخخخص‬ ‫‌‬ ‫درونيمان بدزدند‪،‬‬ ‫‌‬ ‫بشويم يا نه‪ ،‬تهديد به اينکه ما را از خودمان و از آزادي‬ ‫میگرفت و ما را به شکل يک زنخخداني‬ ‫‌‬ ‫میکرد ما بازيچه شرايط هستيم‪ ،‬آزادي و بزرگي را از ما‬ ‫‌‬ ‫نمونه قالب‌ريزي می‌کرد‪.‬‬ ‫میبينيم که واکنش‌هاي رواني زندانيان اردوگخخاه کخخار اجبخخاري‬ ‫‌‬ ‫اگر از اين ديد به مساله بنگريم‪،‬‬ ‫بايد چيزي بيش از بيان شرايط ويژه جسمی ‌و جامعه شناسي باشد‪.‬‬ ‫گرچه شرايط نامناسب زندگي از قبيل کمبود خواب‪ ،‬غذاي ناکافي و فشارهاي رواني گوناگون‬ ‫موجب می‌شد زندانيان به شکلي از خود واکنش نشان دهند‪ ،‬ولي در تجزيه تحليل نهايي روشخخن‬ ‫میشخود تغييخر مخاهيت زنخداني نختيجه تصخميم درونخي اوسخت و نخه تنهخا نختيجه تخاثيرات زنخدگي‬ ‫‌‬ ‫اردوگاهي‪ .‬بنابراين‪ ،‬اصول هر مردي می‌توانخخد حخختي در چنخخان شخخرايطي تصخميم بگيخخرد از نظخخر‬ ‫روحي و معنوي چگخخونه تغييخخر يابخخد‪ .‬او می‌توانخخد ارزش انسخخاني خخخود را حخختي در اردوگخخاه کخخار‬ ‫اجباري نگاهدارد‪ .‬داستايوسکي می‌گويد‪ » :‬من تنها از يک چيز می‌ ترسم و آن اينکه‬ ‫شايستگي رنجهايم را نداشته باشم‪ «.‬پس از آشنايي با اسيراني که رفتارشان در اردوگاه‪،‬‬ ‫نمیتوان از دست داد‪ ،‬به‬ ‫‌‬ ‫رنجها و مرگشان شاهدي بر اين واقعيت بود که آخرين آزادي را هرگز‬ ‫میافتم‪ .‬زيرا به چشم می‌ديدم که آنخخان ارزش رنجهايشخخان را دارنخخد‪ .‬بخخه‬ ‫‌‬ ‫ياد گفته داستايوسکي‬ ‫شيوهای که رنج را می‌پذيرفتند و تحمل می‌کردند‪ ،‬حکايت از يک عظمخخت درونخخي بکخخر داشخخت؛ و‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانست آنرا از ما بربايد و همين آزادي معنوي بود کخخه‬ ‫‌‬ ‫همين آزادي معنوي بود که هيچکس‬ ‫زندگي را پرمعنا و با هدف می‌ساخت‪.‬‬ ‫زندگي فعال به بشر فرصت می‌دهد تا در کار خلقه به ارزشها پخي بخرد‪ ،‬و زنخدگي غيخر فعخال‬ ‫تفريحي‪ ،‬فرصتي است براي دست يافتن به کمال در تجربه زيبايي‪ ،‬هنر يا طبيعت‪ .‬اما در زندگي‬ ‫‪72‬‬


‫که نه فعال است و نه غير فعال و امکان رفتار اخلقي والتخخري را بخخه مخخا می‌دهخخد‪ ،‬نيخخز هخخدفي‬ ‫نهفته است‪ :‬به طور مثال‪ ،‬در گرايش انسان به وجود خويش‪ ،‬وجخخودي کخخه بخخا نيروهخخاي بيرونخخي‬ ‫محدود شده است زنداني از زندگي خلقه و تفريحخخي هخخر دو محخخروم بخخود‪ .‬امخخا تنهخخا خلقيخخت و‬ ‫نمیکند‪ .‬اگر اصل زندگي داراي مفهومی ‌باشد‪ ،‬پس بايد رنج هم‬ ‫‌‬ ‫شادمانه زيستن زندگي را پربار‬ ‫معنايي داشته باشد‪ .‬رنخخج‪ ،‬بخخخش غيخخر قابخخل ريشخخه کخخن شخخدن زنخخدگي اسخخت‪ ،‬گرچخخه بخخه شخخکل‬ ‫سرنوشت و مرگ باشد‪ .‬زندگي بشر بدون رنج و مرگ کامل نخواهد شد‪.‬‬ ‫شيوهای که صليب خود را بخخه‬ ‫‌‬ ‫میپذيرد‪ ،‬به‬ ‫‌‬ ‫شيوهای که انسان سرنوشت و همه رنجهايش را‬ ‫‌‬ ‫به‬ ‫دوش می‌کشد‪ ،‬فرصتي می‌يابد کخخه حخختي در دشخخوارترين شخخرايط‪ ،‬معنخخايي ژرفخختر بخخه زنخخدگيش‬ ‫ببخشد‪.‬‬ ‫چنين زندگي هماره قهرمانانه و شرافتمندانه و آزاد خواهد درخشيد و بودند کساني هم که در‬ ‫مبارزه براي نجات جان‪ ،‬عظمت بشري خود را فراموش کرده و در زمره حيوانخخات در می‌آمدنخخد؛‬ ‫ارزشهاي اخلقخخي کخخه مخخوقعيت و شخخرايط‬ ‫‌‬ ‫و در اينجاست که يا بشر از فرصتها براي رسيدن به‬ ‫میگرداند؛ و همين گزينش‬ ‫‌‬ ‫میدهد‪ ،‬سود می‌جويد و يا از آن روي بر‬ ‫‌‬ ‫دشوار در پيش راه او قرار‬ ‫میکند او ارزش رنجهايش را دارد يا خير‪.‬‬ ‫‌‬ ‫است که مشخص‬ ‫گمان مبريد که اينها مسايل غيردنيايي است و خارج از زندگي واقعي ماسخخت‪ .‬واقعيخخت اينسخخت‬ ‫که شخمار کسخاني کخه شايسختگي رسخيدن بخه چنخان معيارهخاي اخلقخي واليخي دارنخد انگشخت‬ ‫شمارست‪ .‬در ميان زندانيان‪ ،‬تنها معدودي بودند که آزادي کامل دروني خود را حفظ کردند و بخخه‬ ‫ارزشهايي که ارمغان رنجهايشان بود دسخخت يافتنخخد‪ ،‬امخخا حخختي يخخک نمخخونه از ايخخن دسخخت‬ ‫‌‬ ‫چنان‬ ‫شاهد بسنده‌ای است که نيروي دروني بشر او را برانگيزد و بر سرنوشت صخخوري خخخود پيخخروزش‬ ‫میتوان چنين مرداني را يافت‪ .‬بشر در همه جخخا بخخا‬ ‫‌‬ ‫گرداند‪ .‬تنها در اردوگاه کار اجباري نيست که‬ ‫سرنوشت و با فرصت دست يابي به چيزي از راه رنجهايش روياروي است‪.‬‬ ‫‪73‬‬


‫بهترست سرنوشت بيماران و به ويژه بيماراني را مثال بياورم که غير قابل علج هسخختند‪ .‬يکبخخار‬ ‫نامه جوان معلولي به دستم افتاد که براي دوستي نوشته بود که چيزي از عمرش باقي نيست و‬ ‫فايدهای نخواهد داشت؛ و بعد هم نوشته بود فيلمخخی ‌را بخخه يخخاد می‌آورد‬ ‫‌‬ ‫حتي عمل جراحي هم‬ ‫شيوهای شجاعانه و با رشادت در انتظار مخخرگ بخخود‪ .‬ايخخن‬ ‫‌‬ ‫که در آن مردي را تصوير می‌کرد که به‬ ‫مینمايانخخد کخخه چنخخان بخخزرگ‬ ‫‌‬ ‫پسر معلول فکر می‌کرد که برخورد اين مرد با مرگ سيرکمال او را‬ ‫میرفت و نيستي مادي را پذيرا می‌داشت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫منشانه به پيشواز مرگ‬ ‫سالها پيش فيلمی ‌به نام »رستاخيز‪ «1‬از يکي از کتابهاي تولستوي‪ 2‬بر روي اکران آمد‪ ،‬آن عخخده‬ ‫انديشههايي در سر داشتيم‪ .‬زيخرا ايخن فيلخم سرشخار بخود از‬ ‫‌‬ ‫از ما که اين فيلم را ديديم نيز چنين‬ ‫سرنوشت مردان بزرگ گرچه در آن زمان براي ما نه ايماني با آن عظمت وجود داشت و نه اميخخد‬ ‫به رسيدن به آنچنان درجه وال‪.‬‬ ‫واژهای ديگر‪ ،‬فرصتي نداشتيم بخخه چنخخان عظمخختي دسخخت يخخابيم‪ .‬پخخس از ديخخدن آن فيلخخم بخخه‬ ‫‌‬ ‫به‬ ‫انديشههاي‬ ‫‌‬ ‫نزديکترين چايخانه رفتيم و پس از نوشيدن يک فنجان قهوه و خوردن يک ساندويچ‬ ‫متافيزيکي عجيبي را که يک لحظه از ذهنمان گذشته بود‪ ،‬به دست فراموشي سپرديم‪.‬‬ ‫اما وقتي خودمان با سرنوشت بزرگي روياروي شديم و بر آن شديم که آن را با عظمت روحي‬ ‫برابري پذيرا باشيم‪ ،‬ديگر همه آن راه حلهاي جواني را فراموش کرده و از پا در افتاديم‪.‬‬ ‫میديديم‪ .‬امخخا حخخال‬ ‫‌‬ ‫شايد زماني می‌رسيد که بعضي از ما بار ديگر همان فيلم و يا نظير آن را‬ ‫میديخخديم‪ ،‬تصخخاوير‬ ‫‌‬ ‫میکرد زيرا شايد در همان زمان تصاويري را با چشخخم دل‬ ‫‌‬ ‫ديگر مساله فرق‬ ‫کساني که در زندگي خود به چيزهايي دست يافته بودند که محتوايش خيلي بيش از محتواي يک‬ ‫پارهای از جزييات عظمت دروني مرد معيني مانند داستان زن جخخواني‬ ‫‌‬ ‫فيلم احساسي بود‪ .‬شايد‬ ‫که من خود در اردوگاه کار اجباري شاهد مرگش بودم‪ ،‬از ذهن شما گذر کند‪ .‬اين داستان بسيار‬ ‫‪1‬‬

‫‪1- Resurrection‬‬ ‫‪- Tolstoy‬‬

‫‪2‬‬

‫‪74‬‬


‫دربارهاش بگويم‪ .‬چنانکه گويي داستان ساخته و پرداختخخه‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانم مطلب زيادي‬ ‫‌‬ ‫کوتاه است و‬ ‫ذهن خودم است‪ ،‬اما براي من اين داستان مانند شعر است‪.‬‬ ‫میدانست که ظرف چند روز آينده خواهد مرد‪ .‬اما زماني که من با او صخخحبت‬ ‫‌‬ ‫قهرمان داستان‬ ‫کردم‪ ،‬از روحيه خوبي برخوردار بود‪ .‬اين زن به من گفت‪» ،‬از سرنوشتم سپاسگزارم کخخه چنيخخن‬ ‫ضربه سهمگيني بر من وارد آورد‪ ،‬زيرا در زندگي پيشخينم زيخاده خخواه و از خخود راضخي بخودم و‬ ‫نمیکخردم« در حخاليکه بخه پنجخخره کلبخه اشخخاره می‌کخرد گفخخت‪» ،‬در‬ ‫‌‬ ‫کمال معنوي را جخدي تلقخي‬ ‫میتوانسخخت‬ ‫‌‬ ‫لحظات تنهايي اين درخت تنها دوستي است که در برابر من ايستاده است‪ «.‬اين زن‬ ‫از پنجره تنها يک شاخه درخت شاه بلوط را ببيند که روي آن دو غنچه بود‪ .‬او به من گفت‪» ،‬مخخن‬ ‫نمیدانستم چخخه بگخخويم‪ .‬آيخخا ايخخن زن‬ ‫‌‬ ‫میکنم‪ « .‬من در شگفت شدم‪،‬‬ ‫‌‬ ‫اغلب با اين درخت درددل‬ ‫میگفت؟ آيا دچار کابوس بود؟ با اشتياق از او پرسيدم آيا درخت هم پاسخ می‌داد؟‬ ‫‌‬ ‫هذيان‬ ‫»بله«‬ ‫میگفت؟‬ ‫‌‬ ‫چه‬ ‫میگفت‪ ،‬من اينجا هستم ‪ -‬من اينجا هستم‪ -‬من زندگي هستم‪ ،‬من زندگي جاودانم‪ .‬پيخخش از‬ ‫‌‬ ‫میشخخد چنخخدان‬ ‫‌‬ ‫اين نيز يادآور شدم که آنچه نهايتا موجب باژگوني وضع روحي و دروني زنخخداني‬ ‫وابسته به شرايط روانخخي – جسخخمی‌ محيخخط زنخخدان نبخخود‪ ،‬بلکخخه نختيجه تصخميم آزاد زنخخداني بخخود‪.‬‬ ‫بررسيهاي روانشناسي از زندانيان نشان داده است که تنها مردانخي سخرانجام قربخاني تخاثيرات‬ ‫‌‬ ‫مخرب زندگي اردوگاهي شدند‪ ،‬که اجازه دادند خوي معنوي و اخلقي آنان افخخت کنخخد‪ .‬در اينجخخا‬ ‫اين پرسش پيش می‌آيد که چه چيزي می‌توانست و يخخا می‌بايخخد چنيخخن )نيخخروي درونخخي( را در مخخا‬ ‫ايجاد کند؟‬

‫‪75‬‬


‫میکنند يا می‌نويسند‪ ،‬برآنند آنچه که بيش از همخخه‬ ‫‌‬ ‫زندانيان پيشين وقتي از تجارب خود صحبت‬ ‫موجب آزار و تضعيف روحي زنداني می‌شود اينست که نداند مخخدت زنخخدان او چخخه قخخدر بخخه درازا‬ ‫نمیدانست‪) .‬در زندان ما‪ ،‬حخخرف زدن در ايخخن مخخورد نيخخز‬ ‫‌‬ ‫خواهد کشيد‪ .‬زنداني تاريخ آزاديش را‬ ‫بیمعني بود( در واقع مدت زندان نامعلوم و نامحدود بود‪ .‬يک روانشخخناس پژوهشخخگر برجسخخته‬ ‫‌‬ ‫معتقد است که زندگي در اردوگاه کار اجباري يک »زندگي موقت« اسخخت؛ و بهخختر اسخخت مخخا ايخخن‬ ‫عبارت را به اين شکل کامل کنيم و آنرا »زندگي موقت نامحدود« بناميم‪.‬‬ ‫نمیدانستند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫تازه واردان هيچ يک از شرايط زندگي در اردوگاه را‬ ‫کساني که از ساير اردوگاهها بازگشته بودند مجبور به سکوت بودند و از بعضي اردوگاهها هم‬ ‫هيچکس بازنگشته بود‪ .‬در ذهن زنداني در ابتداي ورود به اردوگاه باژگوني‌هايي پديخخد می‌آمخخد‪.‬‬ ‫با پايان ابهام و ترديد‪ ،‬عدم اطمينان نسبت به پايان دوره زندان ابهام ديگري براي سخخرانجام کخخار‬ ‫برمیداشت‪ .‬زيرا امکان نداشت که زنداني بداند اصخخل ايخخن شخخکل زنخخدگيش‬ ‫‌‬ ‫زنداني در دلش سر‬ ‫پاياني خواهد داشت يا نه‪.‬‬ ‫نمیتوانسخخت‬ ‫‌‬ ‫واژه لتين ‪ Finis‬دو معنا دارد‪ :‬پايان يا هدف‪ ،‬و هدفي براي رسيدن‪ .‬مخخردي کخخه‬ ‫نمیتوانسخخت هخخدف نهخخايي را نشخخانه بگيخخرد‪ .‬او ديگخخر‬ ‫‌‬ ‫»زندگي موقت« خود را پيخخش بينخخي کنخخد‪،‬‬ ‫نمیتوانست‪ ،‬برخلف زندگي طبيعي ديگران براي آينده زندگي کنخخد؛ و بخخه هميخخن دليخخل بخخود کخخه‬ ‫‌‬ ‫میشد؛ و مخخا بخخا ايخخن نشخخانه‌هاي سخخقوط و افخخت در سخخاير‬ ‫‌‬ ‫ساخت کلي زندگي دروني او باژگون‬ ‫مراحل زندگي نيز روياروي بوديم‪ .‬به طور مثال‪ ،‬کارگر بيکار در وضخخع مشخخابهي قخخرار دارد‪ ،‬زيخخرا‬ ‫نمیتوانست براي آينده زندگي کند و يخخا هخخدفي داشخخته باشخخد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫زندگي او موقتي بود و به عبارتي‬ ‫میدهد کخخه آنخخان از نخخوعي‬ ‫‌‬ ‫پژوهشهايي که در مورد معدنچيان بيکار انجام گرفته است‪ ،‬نشان‬ ‫‌‬ ‫ويخژهای ‪-‬مرحلخه درونخي‪ -‬کخه برخاسخته از وضخع نابسخامان دوران بيکخاري‬ ‫‌‬ ‫مرحله دگرگون شده‬ ‫میبردنخخد‪ .‬در اردوگخخاه‬ ‫‌‬ ‫میبردند‪ .‬زندانيان نيز از اين »تجربه مرحله‌ای« عجيب رنخخج‬ ‫‌‬ ‫آنانست‪ ،‬رنج‬ ‫‪76‬‬


‫زنداني يک واحد زماني‪ ،‬مثل يکروز را ساعت به سخخاعت بخخا شخخکنجه سخخپري می‌کخخرد و خسخختگي‬ ‫میگذشخخت‪ .‬مخخن‬ ‫‌‬ ‫پايان ناپذير به نظر می‌رسيد‪ .‬واحد زماني طولني‌تر‪ ،‬مثل يک هفته به سخخرعت‬ ‫معتقد بودم که در اردوگاه يک روز درازتر از يک هفته به نظر می‌رسيد و رفقايم هم با من هم‬ ‫میکرديم شگفت انگيز بخخود! و در اينجخخا‬ ‫‌‬ ‫عقيده بودند‪ .‬آنچه را که ما در مورد گذشت زمان تجربه‬ ‫پخارهای از نکخات برجسخته‬ ‫‌‬ ‫انسان به ياد‪ ،‬کوه سحرآميز‪ ،‬نوشته تومخاس مخان‪ 1‬می‌افتخد کخه داراي‬ ‫روانشناسي است‪ .‬مان پيشرفت معنوي کساني را که در مخخوقعيت روانشناسخخي مشخخابهي بودنخخد‬ ‫مطالعه کرد‪ .‬به طور مثخخال بيمخخاران مسخخلول را در يخخک آسايشخخگاه مخخورد مطخخالعه قخخرار داد کخخه‬ ‫نمیدانستند چه زماني از آنجا مرخص خواهند شد‪ .‬آنان نيز زنخخدگي مشخخابهي را بخخدون هخخدف و‬ ‫‌‬ ‫آينده تجربه می‌کردند‪.‬‬ ‫يکي از زندانياني که در ابتداي ورودش همراه با ستوني از زندانيان جدي از ايسخختگاه تخخرن بخخه‬ ‫میکرد در تشخخييع جنخخازه خخخود‬ ‫‌‬ ‫میرفت‪ ،‬بعدها برايم نقل کرد که در آن لحظه احساس‬ ‫‌‬ ‫اردوگاه‬ ‫میديخخد؛ و زنخخدگي را آنچنخخان پايخخان يخخافته‬ ‫‌‬ ‫شرکت جسته است‪ .‬زيرا زندگيش را کامل بدون آينخخده‬ ‫میکرد که گويي مرده است‪ .‬البته اين احساس مرگ با عوامل ديگخخري تشخخديد می‌شخخد‪ ،‬از‬ ‫‌‬ ‫لمس‬ ‫نظر زماني به علت نامحدود بودن دوره زنخخدانش کخخه بخخه شخخدت هخخم احسخخاس می‌شخخد‪ ،‬از نظخخر‬ ‫مکاني محدوده تنگ زندان آزارش می‌داد‪ .‬هر آنچه که در پس سيم‌هاي خاردار بود بخخه نظخخرش‬ ‫متروک‪ ،‬دور از دسترس و به عبارتي غير واقعي جلوه می‌کرد‪ .‬چنانکه مردم و رويدادهاي خارج‬ ‫از اردوگاه و همه زندگي طبيعي برايش جنبه شبحي را پيدا می‌کرد‪ .‬زندگي خارج را تخخا آنجخخا کخخه‬ ‫میرسيد که گويي مرد مرده‌ای از دنيخخاي ديگخخر بخخدان‬ ‫‌‬ ‫میتوانست به چشم ببيند‪ ،‬چنان به نظرش‬ ‫‌‬ ‫مینگريست‪.‬‬ ‫‌‬

‫‪1‬‬

‫‪1- Thomas mann‬‬ ‫‪77‬‬


‫خههاي گذشخخته را‬ ‫میشخخد و انديشخ ‌‬ ‫‌‬ ‫نمیديد‪ ،‬ناچار تسليم واپس نگخخري‬ ‫‌‬ ‫کسي که هدفي در آينده‬ ‫میکرد که همين باعث سقوط او می‌شد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نشخوار‬ ‫میشد زنداني »حال« را بهخختر تحمخخل کنخخد‬ ‫‌‬ ‫پيش از اين در زمينه تمايل به واپس نگري که سبب‬ ‫واقعيتخخر‬ ‫‌‬ ‫سخن گفتيم‪ .‬اين مکانيسم شخص را قادر می‌ساخت که خوف و دهشت حال را غير‬ ‫احسخخاس کنخخد‪ ،‬امخخا تهخخي کخخردن حخخال از واقعيتخخش خخخود خطرنخخاک بخخود‪ .‬زيخخرا در ايخخن صخخورت‬ ‫میآمد‪ -‬فرصت‌هايي که واقعا وجود داشت‪ -‬و امکان داشت به زنخخدگي‬ ‫‌‬ ‫فرصت‌هايي را که پيش‬ ‫میشخخديم‪ .‬بخخا‬ ‫‌‬ ‫میانگاشتيم و به آساني از کنخخار آنهخخا رد‬ ‫‌‬ ‫اردوگاهي معناي مثبتي ببخشد را ناديده‬ ‫توجه به »زندگي موقت‌مان« که خود يک زندگي غيرواقعي و عامل مهمی ‌به شمار می‌رفخخت و‬ ‫میتوانست موجب شود زنداني تعادل خود را از دسخت بدهخد‪ ،‬بخه عبخارتي همخه چيخز بی‌معنخي‬ ‫‌‬ ‫میشد‪ .‬اين زندانيان فراموش می‌کردند که چنخخان شخخرايط دشخخوار اسخختثنايي اغلخخب فرصخختي بخخه‬ ‫‌‬ ‫انسان می‌دهد تا از نظر روحاني فراسوي خخخود گخخام گذارنخخد‪ .‬آنخخان بخخه جخخاي اينکخخه دشخخواريهاي‬ ‫نمیکردنخخد و آنخخرا بخخه‬ ‫‌‬ ‫اردوگاه را سنگ محکي بدانند از نيروي دروني خود‪ ،‬زندگي را جدي تلقخخي‬ ‫چشمهايشان را ببندنخخد‬ ‫‌‬ ‫میکردند و ترجيح می‌دادند‬ ‫‌‬ ‫نتيجهای در بر نداشت تحقير‬ ‫‌‬ ‫عنوان چيزي که‬ ‫و در گذشته زندگي کنند‪ .‬البته زندگي براي چنين اشخاصي بی‌معنا نيز می‌شد‪.‬‬ ‫میيافتند‪ .‬اما به شمار کمی ‌هخخم‬ ‫‌‬ ‫طبيعي است که تنها شمار کمی ‌به اوج والي روحانيت دست‬ ‫دنياييشخخان‪ ،‬و مخخرگ‪ ،‬بخخه عظمخخت‬ ‫‌‬ ‫اين فرصت دست می‌داد که حتي با وجود شکسخختهاي آشخخکار‬ ‫نمیتوانستند در شرايط عادي بخخدان دسخخت يابنخخد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫انساني برسند‪ ،‬و اين کمالي بود که آنان هرگز‬ ‫بیعلقه بوديم سخن بيسخخمارک‪ 1‬صخخادق بخخود‪» :‬زنخخدگي‬ ‫در مورد باقي ما که افرادي معمولي و ‌‬ ‫مانند رفتن به دندانپزشک است‪ ،‬چون انسان همواره منتظر دردناکترين لحظات اسخخت در حخخالي‬ ‫میتوانم بگويم کخه بيشختر مخردان‬ ‫‌‬ ‫که آن لحظات را پشت سر گذاشته است‪ «.‬از اينها که بگذريم‪،‬‬ ‫‪1‬‬

‫‪1- Bismarck‬‬ ‫‪78‬‬


‫در اردوگاه کار اجباري معتقد بودند که فرصت‌هاي واقعي زندگي را از دسخخت داده‌انخخد‪ .‬ولخخي بخخا‬ ‫اين حال در واقعيت از اين فرصت‌ها و مبارزات هنوز هم وجود داشخخت‪ .‬انسخخان می‌توانسخخت در‬ ‫اين تجارب نيز پيروز شود و زندگي را به پيروزي دروني سوق دهد‪ ،‬يا برعکس از مبارزه درگذرد‬ ‫و مانند اکثر زندانيان‪ ،‬زندگي نباتي را برگزيند‪.‬‬ ‫هرگونه تلش در مبارزه با تاثير »روان بيماریزاي‪ «1‬محيخخط زنخخدان بخخر زنخخداني‪ ،‬چخخه بخخه وسخخيله‬ ‫میبايد بر اين اصل استوار باشد که نيروهخخاي‬ ‫‌‬ ‫روان درمانگري و يا ديگر روشهاي بهداشت روان‪،‬‬ ‫دروني زنداني را با نشان دادن هدفهاي آتي‪ ،‬برانگيزاند؛ و روزنه اميدي بر او بگشخخايد‪ .‬برخخخي از‬ ‫میکوشيدند به هدفي چنگ بيندازند‪ .‬زيخخرا يکخخي از ويژگيهخخاي بشخخر‬ ‫‌‬ ‫زندانيان به طور غريزي خود‬ ‫میتواند با اميد به آينده زندگي کند‪ ،2Sab specie aeterni tatsi .‬گرچه زنداني‬ ‫‌‬ ‫اينست که او تنها‬ ‫گاهي براي اميد بستن به چيزي بايد به خخخود فشخخار آورد‪ ،‬ولخخي ايخخن فشخخار خخخود در دشخخوارترين‬ ‫لحظات زندگيش موجب رهاييش می‌شود‪.‬‬ ‫يکخخي از تجخخارب شخصخخي خخخودم را برايتخخان بخخازگو می‌کنخم‪ .‬در حخخاليکه از شخخدت درد بخخه خخخود‬ ‫میپيچيدم )در اثر پوشيدن کفش پاره‪ ،‬پاهايم زخم شده بود( چند کيلومتري را با ستون گوشخختي‬ ‫‌‬ ‫از زندانيان از اردوگاه به سمت محل کار‪ ،‬لنگ لنگان رفتم‪ .‬سرماي سخت و باد تلخخخ بخخه صخخورتم‬ ‫میکوفت‪ .‬پيوسته به مشکلت کوچک بی‌پايان زندگي سراسر مشقت بار خود می‌انديشخخيدم‪ .‬بخخه‬ ‫‌‬ ‫اينکه غذا امشب چه خواهند داد؟ اگر به عنوان يک جيره اضافي يک تکه سوسيس بدهنخخد‪ ،‬آنخخرا‬ ‫با تکه ناني عوض کنم؟ يا آخرين سيگارم را که دو هفته پيش با بن به دست آوردم با يک کاسه‬ ‫میتوانم تکه سيمی‌ پيدا کنم و بجاي بند کفش از آن استفاده کنم‪ .‬آيخخا‬ ‫‌‬ ‫سوپ مبادله کنم؟ چگونه‬ ‫خواهم توانست به موقع به گروه کار هميشگي خود بپيونخخدم يخخا مجبخخور خخخواهم شخخد بخخه گخخروه‬ ‫رحمی دارد؟ چه کنخخم بتخخوانم بخخا کخخاپو رابطخخه خخخوبي برقخخرار‬ ‫‌‬ ‫بی‬ ‫ديگري ملحق شوم که سرکارگر ‌‬ ‫‪-Psychopathological‬‬ ‫‪ -2‬گفتاري است از اسپينوزا فيلسوف مشهور‪ ).‬زير سيماي جاويدان(‬ ‫‪79‬‬

‫‪1‬‬


‫میتواند کمکم کند به جاي اين پياده رويهاي وحشتناک و دراز روزانه‪ ،‬کخخاري در‬ ‫‌‬ ‫کنم؟ کاپويي که‬ ‫اردوگاه به دست آورم؟ از اينکه ناچار بودم‪ ،‬هر روز و هر ساعت به اين مسايل ناچيز بينديشخخم‪،‬‬ ‫انديشههايم را به موضوع ديگري مشغول دارم‪ .‬ناگهان خخود‬ ‫‌‬ ‫جانم به لب رسيده بود؛ و کوشيدم‬ ‫عدهای سراپاگوش در صندليهاي‬ ‫‌‬ ‫را در روي سکوي اتاق گرم و روشن سخنراني ديدم‪ .‬در برابرم‬ ‫میدادنخخد‪ .‬موضخخوع سخخخنراني‌ام روانشناسخخي اردوگخخاه کخخار‬ ‫‌‬ ‫نرم فرو رفته و بخخه سخخخنانم گخخوش‬ ‫اجباري بود! همه آنچه زير فشارم قرار داده بود به صورت عيني در آمد‪ ،‬که در آن لحظه کم کخخم‬ ‫میکرد‪ .‬من با ايخخن شخخيوه توانسخختم بخخه گخخونه‌ای در اوضخخاع محيطخخم‪ ،‬و بخخر‬ ‫‌‬ ‫جنبه علمی ‌برايم پيدا‬ ‫میديدم که گويي به گذشته تعلخخق دارنخخد‪ .‬ناگهخخان‬ ‫‌‬ ‫رنجهاي آن لحظه مسلط شوم‪ ،‬و آنها را چنان‬ ‫من و مشکلتم انگيزه يک مطالعه رواني‪ -‬علمی ‌شد که خود به عهده گرفتم‪ .‬اسپينوزا‪ 1‬در کتاب‬ ‫میکنيخخم‪،‬‬ ‫‌‬ ‫میگويد به محض اينکه ما تصوير روشن و دقيقي از عواطف خخخود رسخخم‬ ‫‌‬ ‫اخلق خود‬ ‫عواطف در حال رنج‪ ،‬از رنج کشيدن باز می‌ايستد‪.‬‬ ‫زنداني که اميد به آينده خود را از دست داده بود‪ ،‬محکوم به فنا بود و با از دسخخت دادن ايمخخان‬ ‫به آينده‪ ،‬دستاويز معنوي خود را نيز به يکباره از دست می‌داد‪ ،‬او خود را محکوم به فروپاشخخيدن‬ ‫و پوسيدگي جسماني و روانخي می‌ديخخد‪ .‬معمخول ايخخن فروپاشخخي بخه شخکل يخک بحخران و کخخامل‬ ‫نشانههاي آن آشنا بودند‪ .‬مخخا همخخه از ايخخن‬ ‫‌‬ ‫ناگهاني اتفاق می‌افتاد و زندانيان با تجربه اردوگاه با‬ ‫لحظه شوم بيشتر براي دوستانمان وحشت داشتيم تا خودمان‪ .‬معمول هم جريان چنيخن شخروع‬ ‫میشد که زنداني يک روز صبح از بلند شدن و لباس پوشيدن و شستشو يخخا رفتخخن بخخه زميخخن رژه‬ ‫‌‬ ‫در هاون کوبيدن بود‪ .‬زنداني از دسخخت‬ ‫خودداري می‌ورزيد‪ .‬التماس و فشار و تهديد نيز چون آب ‌‬ ‫نمیکرد‪ .‬اگر اين بحران همراه يک بيمخخاري پديخخد‬ ‫‌‬ ‫میکشيد و حرکتي هم‬ ‫‌‬ ‫رفته در جاي خود دراز‬ ‫میآمد‪ ،‬زنداني از رفتن به بخش بهداري و يا از دريافت هرگخخونه کمکخخي خخخودداري می‌کخخرد‪ .‬بخخه‬ ‫‌‬ ‫‪-Spinoza‬‬ ‫‪80‬‬

‫‪1‬‬


‫میلوليخخد و‬ ‫‌‬ ‫واژهای ديگر‪ ،‬او از همه چيز دست می‌شست‪ .‬در بستر خود در مخخدفوع و ادرار خخخود‬ ‫‌‬ ‫نمیداد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫ديگر چيزي آزارش‬ ‫من خود يکبار شاهد ارتباط نزديک قطع اميد از آينخده‪ ،‬و ايخن تسخليم محخض خطرنخاک بخودم‪.‬‬ ‫ف‪ ...‬سرپرست ارشد من که آهنگساز و نويسنده اشعار اپرا و شخص برجسخخته‌ای بخخود يخخک روز‬ ‫ديدهام‪ .‬در‬ ‫‌‬ ‫میخواهم چيزي را برايت بگويم‪ .‬خواب عجيبي‬ ‫‌‬ ‫به طور محرمانه به من گفت‪» :‬دکتر‬ ‫میخواهم بدانم و به‬ ‫‌‬ ‫خواب ندايي به گوشم رسيد که می‌توانم آرزويي در دل بکنم و بگويم چه‬ ‫همه پرسش‌هاي من پاسخ داده خواهد شد‪ .‬فکر می‌کني چه پرسيدم؟ پرسيدم جنگ براي مخن‬ ‫میيابد‪ .‬منظورم را می‌فهمی ‌دکتر‪ ،‬براي من! آرزو داشتم بخخدانم چخخه وقخخت مخخا و‬ ‫‌‬ ‫چه وقت پايان‬ ‫اردوگاه ما آزاد خواهد شد و رنجهاي ما کي به خط پايان خواهد رسيد‪«.‬‬ ‫از او پرسيدم چه زماني اين خواب را ديده است؟‬ ‫پاسخ داد‪ ،‬در فوريه ‪ .1945‬حال چه تاريخي است‪ ،‬آغاز ماه مارس‪.‬‬ ‫»صدا چه پاسخي داد؟«‬ ‫يواشکي در گوشم زمزمه کرد‪» ،‬سي‌ام ماه مارس«‬ ‫هنگامیکه ف‪ ....‬داستان را برايم تعريف کرد‪ ،‬سرشار از اميد و معتقد بود کخخه خخخوابش تعخخبير‬ ‫‌‬ ‫میشخخديم‪ ،‬بخخا اخبخخاري کخخه راجخخع بخخه جنخخگ بخخه‬ ‫‌‬ ‫سيام مارس نزديکتر‬ ‫‌‬ ‫خواهد شد‪ .‬اما هر چه به‬ ‫میديديم که احتمال تعبير خواب دوستم بسيار کخخم اسخخت‪ .‬ناگهخخان روز ‪29‬‬ ‫‌‬ ‫اردوگاه ما می‌رسيد‪،‬‬ ‫مارس دوستم بيمار شد و تب شديدي کرد‪ 30 .‬ام مارس يعني روزي که به او وعخخده داده شخخده‬ ‫بود روز پايان جنگ و رنجهايش خواهد بود‪ ،‬دچار هذيان و بيهوشي شد‪ .‬روز سي و يکم مارس‬ ‫او مرد‪ .‬ظاهرا از تيفوس جان سپرد‪.‬‬

‫‪81‬‬


‫کساني که به رابطه نزديک بين وضع روحي يک انسان‪ ،‬جرات و اميخخد يخخا بی‌جراتخخي و نوميخخدي‬ ‫میتوانخخد‬ ‫‌‬ ‫او‪ ،‬و درجه ايمني از بيماري را می‌دانند‪ ،‬خوب آگاهند که دست شستن از جرات و اميخخد‬ ‫تاثيري کشنده داشته باشد‪ .‬چنانکه علت نهايي مرگ دوست من ايخخن بخخود کخخه آن آزادي کخخه او در‬ ‫انتظارش بود اتفاق نيفتاد و در نختيجه او بخه شخدت دچخخار نوميخدي گرديخخد‪ .‬کخه ايخخن مسخخاله خخخود‬ ‫مقاومت بدنش را در برابر تيفوس مزمن به طخخور ناگهخخاني پخخايين آورد و مخخوجب نخخابوديش شخخد‪.‬‬ ‫ايمان او به آينده و اراده او براي زيستن فلج شد و بدنش بيماري را پخخذيرفت و سخخرانجام صخخداي‬ ‫عالم خواب به حقيقت پيوست‪.‬‬ ‫يافتههخخا و مشخخاهدات سرپزشخخک‬ ‫‌‬ ‫مشاهدات من از اين يک مورد و نتايجي که از آنها گرفتم بخخا‬ ‫میکرد‪ .‬وي می‌گفت ميزان مرگ و مير از کریسخخمس ‪ 1944‬تخخا سخخال نخخو‬ ‫‌‬ ‫اردوگاه کامل مطابقت‬ ‫‪ 1945‬بسيار بيشتر از پيش بوده‪ ،‬اين پزشک معتقد بود توجيهي کخخه بخخراي ايخخن قخخوس صخخعودي‬ ‫میتوانيم بيابيم‪ ،‬شرايط سخت بيگاري يا رژيم بخدتر غخذايي‪ ،‬يخخا تغييخخر هخوا يخا شخخيوع بيماريهخاي‬ ‫‌‬ ‫میکردنخد‬ ‫‌‬ ‫مسري نبود‪ .‬بلکه تنها به اين دليل بود که اکثر زندانيان به اين اميد زنده بودند کخه فکخر‬ ‫میشد و هيچ خبر‬ ‫‌‬ ‫خانههاي خود بازخواهند گشت؛ و چون کريسمس نزديک‬ ‫‌‬ ‫براي کريسمس به‬ ‫میيافت و نوميدي بخخر وجودشخخان‬ ‫‌‬ ‫نمیکردند‪ ،‬ميل به زندگي در آنان کاهش‬ ‫‌‬ ‫اميد بخشي دريافت‬ ‫میگذاشخخت و شخخمار‬ ‫‌‬ ‫چيره می‌گشت‪ .‬که اين خود تاثير بخخس خطرنخخاکي در نيخخروي مقاومت‌شخخان‬ ‫میمردند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫کثيري از آنان‬ ‫پيشتر يادآور شدم‪ ،‬هر گونه تلشي براي حفظ نيروي دروني زنداني در اردوگاه‬ ‫‌‬ ‫همانطوريکه‬ ‫‪1‬‬ ‫میگويد »کسي که چرايي‬ ‫‌‬ ‫بايد در جهت نشان دادن هدفي در آينده‪ ،‬انجام می‌شد‪ ،‬چنانکه نيچه‬

‫میتواند يخخک شخخعار هخخدايت‬ ‫‌‬ ‫میآيد« و اين‬ ‫‌‬ ‫چگونهای نيز بر‬ ‫‌‬ ‫براي زيستن داشته باشد‪ ،‬از پس هر‬ ‫تلشهاي روان درماني گرايانه و بهداشت رواني زندانيان باشد‪ .‬بايد هخخر وقخخت‬ ‫‌‬ ‫کننده براي همه‬ ‫‪- Nietzsche‬‬ ‫‪82‬‬

‫‪1‬‬


‫فرصتي دست می‌داد چرايي – يعني يک هدف‪ -‬بخخه زنخخدانيان می‌داديخخم تخخا بتخخوانيم بخخراي تحمخخل‬ ‫زندگيشان به آنان نيرو ببخشيم‪ .‬واي بر کسي که ديگر معنايي در زنخخدگيش‬ ‫‌‬ ‫چگونگي وحشتناک‬ ‫نمیيافت‪ ،‬هدفي و مقصودي هم نداشت‪ ،‬چه خود را در چنيخخن حخخالي تهخخي می‌ديخخد و قخخادر بخخه‬ ‫‌‬ ‫نمیپاييد‪ .‬پاسخي که اين فرد گم گشخخته بخخه‬ ‫‌‬ ‫ادامه زندگي نبود؛ و به اين ترتيب بود که ديگر ديري‬ ‫میکخخرد يکخخي بخخود‪» :‬مخخن ديگخخر چيخخزي از زنخخدگي‬ ‫‌‬ ‫میداد و آنخخرا رد‬ ‫‌‬ ‫همخخه بحثهخخاي اميخخد بخخخش‬ ‫نمیخواهم‪ «.‬و ديگر چه پاسخي می‌توانستيم به چنين شخصي بدهيم؟‬ ‫‌‬ ‫ريشهای در نگخخرش و طخخرز تفکخخر‬ ‫‌‬ ‫مرحلهای به آنچه که واقعا و جدا نياز بود‪ ،‬يک تغيير‬ ‫‌‬ ‫در چنين‬ ‫میکرديم‪ ،‬بلکخخه بايخخد بخخه سخخاير‬ ‫‌‬ ‫ما به زندگي بود‪ .‬ما نه تنها بايد چنين حالتي را در خود‪ ،‬بازسازي‬ ‫مردان نوميخخد و افسخخرده نيخخز می‌آموخخختيم کخخه آنچخخه اهميخخت دارد اينسخخت کخخه زنخخدگي از مخخا چخخه‬ ‫میخواهد‪ ،‬نه اينکه ما از زندگي چه انتظاري داريم‪ .‬ما ديگر نبايد درباره معناي زيستن پرسشي‬ ‫‌‬ ‫میکرديم‪ ،‬بلکه بايخخد در مخخورد خودمخخان بخخه عنخخوان کسخخاني کخخه مخخورد بازخواسخخت زنخخدگي قخخرار‬ ‫‌‬ ‫گرفتهاند و هر روز و هر ساعت بايد پاسخ دهند‪ ،‬می‌انديشيديم‪ .‬پاسخي که ما می‌داديم نبايد بخخا‬ ‫‌‬ ‫میکرد‪ .‬زيرا زندگي نهايتا‬ ‫‌‬ ‫واژه و انديشه می‌بود‪ ،‬بلکه با کردار راستين و به رفتاري راستين جلوه‬ ‫به معناي مسئول بودن براي يافتن پاسخ راستين به دشواريها و مشخخکلت آن و انجخخام وظخخايفي‬ ‫است که پيوسته فرا راه هر فردي قرار می‌گيرد‪.‬‬ ‫اين وظايف و در نتيجه معناي زندگي نزد افراد مختلف‪ ،‬و لحظه به لحظخخه‪ ،‬بخخه شخکل متفخخاوتي‬ ‫نمیتخخوانيم‬ ‫‌‬ ‫بروز می‌کند‪ .‬از اينرو تعريف معناي زندگي و دادن يک فرمول‪ ،‬ناممکن است‪ .‬هرگخخز‬ ‫پرسشهاي در مورد معناي زنخدگي را بخا عبخارات گسخترده و کلخي پاسخخ دهيخم‪» .‬زنخدگي« بخه‬ ‫‌‬ ‫معناي چيز مبهم نيست‪ ،‬بلکه برعکس چيزي است بسخخيار واقعخخي و قابخخل لمخخس‪ ،‬همخخانگونه کخخه‬ ‫وظايف موجود در زندگي نيز بسيار واقعي و لمس پذيرنخخد‪ .‬ايخخن وظخخايف سرنوشخخت بشخخر را کخخه‬ ‫نمیتوان با فرد يخخا سرنوشخخت ديگخخري‬ ‫‌‬ ‫ويژه خود اوست می‌سازد‪ .‬هيچ فرد يا هيچ سرنوشتي را‬ ‫‪83‬‬


‫نمیگردد و به هر موقعيختي پاسخخ متفخاوتي بايخد داده شخود‪.‬‬ ‫‌‬ ‫مقايسه کرد‪ .‬هيچ موقعيتي تکرار‬ ‫میگيرد‪ ،‬ايجاب می‌کند با عملي که در پاسخ بخخه آن مخخوقعيت‬ ‫‌‬ ‫گاهي موقعيتي که مرد در آن قرار‬ ‫میگيرد‪ ،‬سرنوشتش را شکل بخشد گاهي اگر از فرصت استفاده کند و به وضع موجود‬ ‫‌‬ ‫در پيش‬ ‫و آنچه هست بينديشد‪ ،‬برايش سودمندتر خواهد بخخود‪ .‬گخخاهي نيخخز لزم اسخخت سرنوشخخت خخخود را‬ ‫بپذيرد و رنجهايش را تحمل کند‪ .‬هر موقعيتي با استثنايي بودن خود مشخص می‌شود و همخخاره‬ ‫يک پاسخ راستين براي هر مشکلي که در پيش روي است وجود دارد‪.‬‬ ‫میبرد که سرنوشت او نيز رنج بخردن اسخخت‪ ،‬ناچارسخخت رنجخخش را بخخه عنخخوان‬ ‫‌‬ ‫وقتي انسان پي‬ ‫وظيفهای استثنايي و يگانه‪ -‬بپذيرد‪ .‬ناگزير بايد اين حقيقت را بپذيرد که در رنج بردن نيز‬ ‫‌‬ ‫وظيفه –‬ ‫نمیتواند او را از رنجهايش برهاند و يا بخخه جخخاي او رنخخج بخخرد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫در جهان تک و تنهاست‪ .‬هيچکس‬ ‫تنها فرصت موجود‪ ،‬بستگي به نحوه برخورد او با مشکلت و تحمل مشقات دارد‪.‬‬ ‫میکخرد‪ .‬زيخخرا حختي در‬ ‫‌‬ ‫انديشهها جدا از واقعيت نبود و به مخا کمخک هخم‬ ‫‌‬ ‫براي ما زندانيان اين‬ ‫نمیرسخخيد‪ ،‬مخخا را از نوميخخدي رهخخايي می‌بخشخخيد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫بدترين شرايط نيز که هيچ راه گريزي بخخه نظخخر‬ ‫مدتها بود که ما مرحله پرسش درباره معناي زندگي را پشت سر گذاشته بوديم‪.‬‬ ‫پرسش ساده‌ای که به ما نشان می‌دهد‪ ،‬زندگي يعني دست يخخافتن بخخه هخخدفي از راه خلقيخخت‬ ‫دورهای وسخخيع از زنخخدگي و مخخرگ‪ ،‬رنخخج‬ ‫‌‬ ‫فعال‪ ،‬چيز ارزنده براي ما معناي زنخخدگي در بخخر گيرنخخده‬ ‫کشيدن و مردن بود‪.‬‬ ‫وقتي به معني رنج پخخي برديخم‪ ،‬از کخخاهش دادن يخخا سخخبک کخردن شخخکنجه‌هاي اردوگخخاه از راه‬ ‫ناديده انگاشتن آنها‪ ،‬يا تصورات واهي و خوش بيني ساختگي‪ ،‬سر بخخاز می‌زديخخم‪ .‬در واقخخع رنخخج‬ ‫نمیخواستيم به آن پشت بکنيم‪ .‬ما به فرصت‌هاي پنهاني‬ ‫‌‬ ‫وظيفهای شده بود که‬ ‫‌‬ ‫کشيدن براي ما‬ ‫رنج کشيدن براي کمال پي برده بوديم‪ .‬فرصخت‌هايي کخه ريلکه‪ 1‬شخاعر آلمخاني را بخر آن داشخت‬ ‫‪- Rilke‬‬ ‫‪84‬‬

‫‪1‬‬


‫چنين بنگارد‪» ،‬چه قدر رنج و مشقت را بايد پشخت سخر بگخذاريم!« ريلکخه چنخان از رنخخج کشخخيدن‬ ‫میبايخخد بخخا ايخخن‬ ‫‌‬ ‫میبرديخخم‪ .‬از اينخخرو‪،‬‬ ‫‌‬ ‫سخن می‌گويد‪ ،‬که سايرين از کار کردن‪ .‬ما رنج بسيار بايخخد‬ ‫میشديم و می‌کوشيديم لحظات ضعف و اشکهاي پنهاني را به حداقل برسانيم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫رنجها روياروي‬ ‫اما نيازي نبود از اشکهاي خود شرمنده باشيم‪ ،‬چه اين اشکها خود شاهدي بر آنسخخت کخخه انسخخان‬ ‫میکند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫دلورانه و برافراشته قامت‪ ،‬رنج‌ها را تحمل‬ ‫اما تنها شمار کمی ‌به اين مسخخاله پخخي بخخرده بودنخخد‪ .‬برخخخي از زنخخدانيان بخخا شخخرمندگي اعخختراف‬ ‫میکردند که گريه کرده‌اند‪ ،‬مانند رفيقي که از او پرسيدم‪» :‬آماس پايش را چگونه درمان کرده«‬ ‫‌‬ ‫پاسخ داد »با گريه از تنم بيرون راندم«‬ ‫روان درماني يا بهداشت روان درمخخاني آغخخاز شخخد کخخه توانسخختيم در اردوگخخاه افخخراد را بخه طخخور‬ ‫انفرادي يا جمعي درمان کنيم‪ .‬تلش‌هخخايي کخخه از نظخخر روان درمخخانگري فخخردي انجخخام می‌شخخد‪،‬‬ ‫اغلب نوعي )نجات زندگي( و معمول بخخراي جلخخوگيري از عمخخل خودکشخخي بخخود‪ .‬مقخخررات سخخخت‬ ‫اردوگاه هرگونه تلشي را براي نجات مردي که قصد خودکشخي داشخت‪ ،‬منخع می‌کخرد‪ .‬بخه طخور‬ ‫میکرد خود را با آن به دار آويزد‪ ،‬ممنوع بود‪ .‬پخخس جلخخوگيري‬ ‫‌‬ ‫مثال قطع طنابي که زنداني سعي‬ ‫از وقوع چنين رويدادهايي اهميت داشت‪.‬‬ ‫من دو مورد را به ياد دارم که امکان داشت به خودکشخخي بيانجامخخد و شخخباهت زيخخادي هخخم بخخه‬ ‫يکديگر داشت‪ .‬هر دو زنداني از قصد خودکشي صحبت کرده بودند و هر دو علخخت خودکشخخي را‬ ‫همان جمله معمول که ديگر انتظاري از زندگي ندارند را می‌گفتند‪ .‬در هر دو مورد بايد بخخه آنخخان‬ ‫میکرديم که هنوز هم زندگي از آنان انتظار داشت‪ ،‬چيزي در آينده در انتظار آنان بود‪ .‬در‬ ‫‌‬ ‫تفهيم‬ ‫واقع ما پي برديم که يکي از آندو فرزندي داشت که در کشور خارجي در انتظار او بود‪ ،‬فرزنخخدي‬ ‫میداشت‪ .‬براي ديگري هم چيزي مطرح بود نه شخخخص‪ .‬دوم مخخرد‬ ‫‌‬ ‫که او به حد پرستش دوست‬ ‫میبخخرد‪ .‬هيچکخخس ديگخخري‬ ‫‌‬ ‫دانشمندي بود که يک سري کتاب نوشته بود و بايد آنخخان را بخخه پايخخان‬ ‫‪85‬‬


‫نمیتوانسخخت جخخاي آن پخخدر را بخخراي‬ ‫‌‬ ‫نمیتوانست جاي اين دانشمند را پر کند‪ ،‬چنانکه هيخخچ کخخس‬ ‫‌‬ ‫فرزند پر کند‪.‬‬ ‫میبخشخخد‪ ،‬در‬ ‫‌‬ ‫اين يکتايي و وحدت که هر فرد را از ديگري ممتاز می‌سازد و به هستي او معنا‬ ‫کارهاي خلقه نيز مانند عشق بشري تاثير می‌گذارد‪ .‬وقتي به ناممکن بودن جابجخخايي فخخردي بخخا‬ ‫میبريخخم‪ ،‬آنگخخاه بخخا مسخخئوليت فخخرد نيخخز در برابخخر هسخختي خخخويش‪ .‬ادامخخه آن بخخا همخخه‬ ‫‌‬ ‫ديگري پي‬ ‫میشويم‪ .‬مردي که به مسخخئوليت خخخويش در برابخخر يخخک انسخخان کخخه مشخختاقانه در‬ ‫‌‬ ‫عظمتش آشنا‬ ‫انتظار اوست‪ ،‬يا در برابر يک کار ناتمام آگاه است‪ ،‬هرگز نخواهد توانسخخت دسخخت بخخه خودکشخخي‬ ‫میدانخخد و تخخوان آنخخرا نيخخز خواهخخد داشخخت کخخه بخخا هخخر‬ ‫‌‬ ‫بزند‪ ،‬او همچنيخخن »چخخراي« هسخختي‌اش را‬ ‫»چگونهای« در افتد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫طبيعي است که در اردوگاه‪ ،‬فرصت چنداني براي درمان دسته جمعي وجخخود نداشخخت‪ .‬گخخاهي‬ ‫يک الگوي راستين به مراتب موثرتر از کلم بود‪ .‬زندانبان ارشد که با مقامات زندان همدل نبخخود‪،‬‬ ‫با رفتار عادلنه و تشويش آميز خود از هزاران فرصت استفاده کرده و تاثير اخلقي شگفتي بخخر‬ ‫کساني می‌گذاشت که زير نظر او بودند‪.‬‬ ‫چه تاثير فوري‪ ،‬همواره موثرتر از واژه است‪ .‬اما گاهي صحبت نيز بی‌تاثير نبخخود و ايخخن زمخخاني‬ ‫پارهای از شرايط بيروني‪ ،‬پذيرش ذهني تشديد می‌شد‪ .‬يکي از مخخوارد را بخخه يخخاد‬ ‫‌‬ ‫بود که به علت‬ ‫دارم‪ .‬وضعي پيش آمد که بايد روي زندانيان يخخک کلبخخه کخخار می‌کرديخخم‪ ،‬کخخه پخخذيرش ذهنخخي ايخخن‬ ‫ويژهای تشديد شده بود‪.‬‬ ‫‌‬ ‫زندانيان به علت موقعيت بيروني‬ ‫روز بدي بود‪ ،‬به هنگام مراسم رژه‪ ،‬اعلم کردند بسياري از کارها را از آن پس خرابکخخاري بخخه‬ ‫حساب آورده و شخص مجرم بلفاصله به دار آويخته خواهد شد‪ .‬از جملخخه ايخخن جرمهخخا‪ ،‬بريخخدن‬ ‫نواري از پتوهاي کهنه »براي مچ بند« و دزديهخخاي جزيخخي بخخود‪ .‬چنخخد روز پيخخش هخخم يخخک زنخخداني‬ ‫گرسنه وارد سيب زميني انبار شده و مقداري دزديده بود‪ .‬دزدي برمل شد‪ ،‬و بعضخخي از زنخخدانيان‬ ‫‪86‬‬


‫»دزد« را شناسايي کردند‪ .‬وقتي خبر به گوش مقامات اردوگاه رسيد‪ ،‬دستور دادند که يخخا دزد را‬ ‫بیغذا خواهنخخد مانخخد‪ .‬طخخبيعي اسخخت کخخه ‪ 2500‬نفخخر‬ ‫تحويل دهيم و يا همه اردوگاه تمام روز را ‌‬ ‫تصميم گرفتند روزه بگيرند‪.‬‬ ‫شامگاه آنروز روزه داري‪ ،‬همه در کلبه‌هخخاي خخخود مغمخخوم دراز کشخخيده بخخوديم کسخخي حرفخخي‬ ‫میشد‪ .‬بدتر از همخخه اينکخخه بخخرق هخخم خخخاموش‬ ‫‌‬ ‫واژهای چون پتکي بر سرمان زده‬ ‫‌‬ ‫نمیزد و هر‬ ‫‌‬ ‫شد‪ .‬ديگر جان همه به لب رسيده بود‪ .‬اما نگهبخخان ارشخخد مخخا مخخرد عخخاقلي بخخود‪ .‬شخخروع کخخرد بخخه‬ ‫صحبت کردن درباره همه چيزهايي که در آن لحظخه از ذهخن مخا می‌گذشخت‪ .‬از رفقخايي حخرف‬ ‫میزد که در چند روز گذشته چه در اثر بيماري و چه خودکشي در گذشته بودند‪ .‬اما ضمنا يخخادآور‬ ‫‌‬ ‫شد که می‌داند علت مرگ واقعي آنان اين بود که دست از اميد شسته بودنخخد‪ .‬او معتقخخد بخخود کخخه‬ ‫بايد راهي وجود داشته باشد که بتوان جلوي امکان وقخخوع چنيخخن حخخوادثي را گرفخخت و نگذاشخخت‬ ‫قربانيان آينده به اين مرحله ذهني برسند؛ و از من خواست راهگشاي زندانيان باشم‪.‬‬ ‫خدا می‌داند که من اصل حوصله نداشتم‪ ،‬توضيحات روانشناختي بدهم و يا موعظه کنخخم و بخخه‬ ‫رفقايم نوعي دستورات مراقبتي بدهم‪ .‬سرد و گرسنه بودم‪ .‬تندخو و خسته شده بودم‪ ،‬اما بايخخد‬ ‫میجستم‪ .‬حال تشويق بيش از هر چيزي به کخخار‬ ‫‌‬ ‫میکردم و از اين فرصت استثنايي سود‬ ‫‌‬ ‫تلش‬ ‫میآمد و نياز به آن احساس می‌شد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫با اين انديشه صحبت را کخخه جنبخخه تسخخکيني داشخخت آغخخاز کخخردم‪ .‬گفتخخم کخخه حخختي در اروپخخا و در‬ ‫ششمين زمستان جنگ جهاني دوم‪ ،‬وضع ما چندان هم وحشتناک نبوده‪ ،‬نه آنگونه کخخه مخخا فکخخر‬ ‫میکرديم بايد باشد‪ .‬گفتم که هر يک از ما بايد از خود بپرسد تخخاکنون چخخه چيزهخخايي را از دسخخت‬ ‫‌‬ ‫داده است که غير قابل بازگشت است‪ .‬فکخخر کخخردم بخخراي بيشخختر زنخخدانيان ميخخزان آنچخخه از دسخخت‬ ‫دادهاند واقعا ناچيز بوده است‪ .‬هر کسي که هنوز زنده بود‪ ،‬دليلي بخخراي اميخخدوار بخخودن داشخخت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫سلمت‪ ،‬خانواده‪ ،‬خوشبختي‪ ،‬توانايي‌هاي حخخرفه‌ای‪ ،‬ثخخروت‪ ،‬مخخوقعيت اجتمخخاعي را می‌شخخد بخخار‬ ‫‪87‬‬


‫ديگر به دست آورد‪ .‬از آن گذشته استخوانهاي ما هنوز سالم بودند‪ ،‬همه آنچخخه بخر مخخا رفتخخه بخخود‪،‬‬ ‫میتوانست در آينده برايمان سودمند باشد‪ .‬آنوقت عبارت نيچه را بازگو کخخردم‪ ،‬کخخه آنچخخه مخخوجب‬ ‫‌‬ ‫مرگ من نشود‪ ،‬مرا نيرومندتر می‌سازد‪.‬‬ ‫سپس راجع به آينده داد سخن دادم‪ .‬گفتم در نظر هر شخص بی‌طرفي‪ ،‬آينده بسيار تاريک به‬ ‫میتوانست حدس بزند شانس زنده مانخخدنش‬ ‫‌‬ ‫نظر می‌رسد‪ .‬بر اين عقيده بودم که هر يک از ما‬ ‫چه قدر کم بود‪ .‬به آنان گفتم با اينکه هنوز بيماري تيفخخوس در اردوگخخاه همخخه گيخخر نشخخده‪ ،‬ولخخي‬ ‫شانس زنده ماندنش چه قدر کم بود‪ .‬به آنان گفتم بخخا اينکخخه هنخوز بيمخاري تيفخخوس در اردوگخخاه‬ ‫همه گير نشده‪ ،‬ولي شانس زنده ماندن خود من پنج درصد است‪ .‬با اين حخال‪ ،‬هيخچ خيخال آنخخرا‬ ‫نمیداند در آينده حتي يک سخخاعت آينخخده چخخه‬ ‫‌‬ ‫ندارم که خود را به نوميدي بسپارم‪ .‬زيرا هيچکس‬ ‫روي خواهد داد و مگر نه اينکه يک سيب را که به آسمان بيندازي بخه زميخن نرسخخيده هخزار چخخرخ‬ ‫میخورد‪ .‬حتي اگر انتظار رويدادهاي نظامی ‌را هم در چند روز آينده نداشته باشيم‪ ،‬چخخه کسخخي‬ ‫‌‬ ‫بهتر از ما – با اينهمه تجارب اردوگاهي‪ -‬می‌داند که گاهي به طخخور ناگهخخاني چخخه شخخانس‌هايي –‬ ‫میآيد‪ .‬به طور مثال ممکن بود زنداني را به طور غير منتظره به گروه‬ ‫‌‬ ‫دست کم براي فرد‪ -‬پيش‬ ‫ويژهای منتقل کنند که باز هم به طور اسخختثنايي از مخخوقعيت خخخوب کخخاري بهخخرهمنخخد باشخخد‪ .‬زيخخرا‬ ‫‌‬ ‫همين چيزها بود که »شانس« زنداني را برآورد می‌کرد‪.‬‬ ‫در سخنانم با زندانيان گرسنه تنها از آينده و نقابي که بر آن کشيده شده بود حرف نزدم‪ ،‬بلکخخه‬ ‫کنونيمخخان می‌درخشخخيد نيخخز سخخخن‬ ‫‌‬ ‫زيباييها و روشنايي‌هايش که در تاريکي زندگي‬ ‫‌‬ ‫از گذشته‪،‬‬ ‫گفتم‪ .‬براي اينکه سخنانم جنبه وعظ نداشته باشد عبارتي را از شاعري بيان کخخردم‪ :‬آنچخخه را کخخه‬ ‫نمیتواند از شما بازستاند‪ .‬نه تنها تجربه‌هاي ما‪ ،‬بلکه با‬ ‫‌‬ ‫کردهاید‪ ،‬هيچ نيرويي در دنيا‬ ‫‌‬ ‫شما تجربه‬ ‫داشتهایم و از همخخه آنچخخه کخه رنخخج‬ ‫‌‬ ‫انديشههاي بزرگي که در سر‬ ‫‌‬ ‫همه آنچه انجام داده‌ایم‪ ،‬همه‬

‫‪88‬‬


‫بردهایم‪ ،‬چيزي را از دست نخخداده‌ایم‪ .‬گرچخخه همخخه اينهخخا گذشخخته اسخخت ولخخي مخخا اينهخخا را هسخختي‬ ‫‌‬ ‫مطمئنترين شکل آنست‪.‬‬ ‫‌‬ ‫بخشيدهایم‪ .‬زيرا بودن نوعي هستي است شايد هم‬ ‫‌‬ ‫سپس در مورد فرصت‌هاي بسياري که به زندگي معنا می‌بخشد‪ ،‬سخن گفتم‪ .‬مخخن بخخه رفقخخايم‬ ‫بیحرکت دراز کشيده بودند و گهگاه آهي می‌کشيدند( گفتم که زندگي بشر در هر شرايطي‬ ‫)که ‌‬ ‫بیپايان زندگي رنج و ميرندگي‪ ،‬محروميت و مخخرگ را‬ ‫نمیتواند بی‌معنا باشد و اين معناي ‌‬ ‫‌‬ ‫هرگز‬ ‫نيز در بر دارد‪ .‬از اين انسخانهاي سرگشخته کخه در تخاريکي کلبخه بخه دقخت بخه سخخنان مخن گخوش‬ ‫میدادند خواستم که به بحراني بودن وضخخع خخخود پخخي برنخخد‪ .‬آنخخان نخخه تنهخخا‪ ،‬نبايخخد دسخخت از اميخخد‬ ‫‌‬ ‫بشويند‪ ،‬بلکه بايد ايمان داشته باشند که پا در هوايي مبخخارزه مخخا از عظمخخت و معنخخايش نخواهخخد‬ ‫کاست و بايد همچنان شهامت خود را حفظ کننخخد‪ .‬بخخه آنخخان گفتخخم کخخه در ايخخن سخخاعات دشخخوار و‬ ‫مرگبار دوستي‪ ،‬همسري‪ ،‬يک مرده و يا يک زنده‪ ،‬يا خدا چشم به ما دوخته است و انتظار نخخدارد‬ ‫میبريم‪ ،‬نخه بخخا بخخدبختي و‬ ‫‌‬ ‫نوميدش کنيم‪ .‬او اميد به اين بسته است که ببيند ما با سرافراشته رنج‬ ‫خفت و هنر مردن را آموخته‌ایم‪.‬‬ ‫و سرانجام سخن از فداکاري به ميان آوردم‪ ،‬فداکاري که در هر موردي معنا پيدا می‌کرد؛ و در‬ ‫مینگريست و آنرا بی‌معني‬ ‫‌‬ ‫طبيعت اين فداکاري بود که دنياي طبيعي مادي بدان به ديده تعجب‬ ‫میپنداشت‪ .‬در حاليکه فداکاري ما در واقعيت معنايي ژرف داشت‪ .‬من بی‌پرده بخخه آنخخان گفتخخم‪،‬‬ ‫‌‬ ‫کسانيکه ايمان مذهبي دارند اين مساله را به آساني درک می‌کننخخد‪ .‬داسخختان رفيقخخي را برايشخخان‬ ‫بازگو کردم که در ابتداي ورود به اردوگاه‪ ،‬با خداي خود پيمان بسخخته بخخود کخه رنخخج و مخخرگ را بخخه‬ ‫جان می‌پذيرد‪ ،‬تا کسي را که دوست می‌داشت دچار سرانجام وحشتناکي نشود‪ .‬براي ايخخن مخخرد‬ ‫نمیخواست بخخراي هيخخچ بميخخرد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫رنج و مرگ پرمعنا بود‪ ،‬فداکاري او معنايي بس ژرف داشت‪ .‬او‬ ‫نمیخواهيم چنين بميريم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫همانطور که هيچ يک از ما‬

‫‪89‬‬


‫واژهها اين بود که در آن زمان‪ ،‬و در آن کلبه‪ ،‬و در آن وضع‬ ‫‌‬ ‫منظور من از بکار گرفتن همه اين‬ ‫مرگبار‪ ،‬معنايي براي زندگي زندانيان بيابم و به ديده باز شاهد تلش مخخوفقيت آميخخز خخخود بخخودم‪.‬‬ ‫زيرا وقتي برق روشن شد‪ ،‬پيکرهاي نحيف دوسخختانم را ديخخدم کخخه افتخخان و خيخخزان و بخخا ديخخدگان‬ ‫میآمدند‪ ،‬امخخا بايخخد اعخختراف کنخخم کخخه بخخه نخخدرت پيخخش‬ ‫‌‬ ‫اشک الود براي سپاسگزاري به سمت من‬ ‫میآمخخد مخخن نيرويخخي بخخراي سخخهيم شخخدن در رنجهايشخخان داشخخته باشخخم و بخخا ايخخن حسخخاب گويخخا‬ ‫‌‬ ‫فرصت‌هاي بی‌شماري را براي اينکار از دست داده بودم‪.‬‬ ‫و اينک بپردازيم به سومين مرحله واکنش‌هاي رواني يخخک زنخخداني يعنخخي روانشناسخخي زنخخداني‬ ‫پس از آزادي‪ .‬اما پيش از آنکه اين مساله را روشن کنم‪ ،‬بايد به پرسشي اشاره کنم که اغلخخب از‬ ‫میشود‪ ،‬به ويژه که روانشناس خود زنداني بخوده باشخد‪ .‬نظخر شخما در مخورد رفتخار‬ ‫‌‬ ‫روانشناس‬ ‫آميختهای از گوشخخت و‬ ‫‌‬ ‫روانشناسي نگهبانان اردوگاه چيست؟ چگخخونه ممکخخن اسخخت انسخخاني کخخه‬ ‫میکنند با آنخخان اعمخخال کخخرده باشخخند؟ وقخختي‬ ‫‌‬ ‫خون است‪ ،‬رفتاري را که بسياري از زندانيان بازگو‬ ‫میکخخرد کخخه همخخه آنچخخه زنخخدانيان نقخخل‬ ‫‌‬ ‫میشخخنيد و وقخختي بخخاور‬ ‫‌‬ ‫انسان اين داستانهاي هولناک را‬ ‫میکنند اتفاق افتاده است و افسانه نيست انسان از خود می‌پرسيد از نظخخر روانشناسخخي چگخخونه‬ ‫‌‬ ‫بیآنکخخه وارد‬ ‫ممکن است انساني‪ ،‬انسخخان ديگخخر را آنچنخخان شخخکنجه کنخخد‪ .‬بخخراي اينکخخه بتخخوانيم – ‌‬ ‫جزييات شويم‪ -‬به اين پرسش‪ ،‬پاسخ دهيم بايد به چند چيز اشاره کنم‪:‬‬ ‫عدهای ساديست يا آزارگر بخه معنخاي واقعخي بخاليني آن وجخود‬ ‫‌‬ ‫نخست اينکه‪ ،‬در ميان نگهبانان‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫دو ديگر‪ ،‬هنگامی‌که مقامات اردوگاه براي انجام ماموريت‌هاي سخت نياز بخخه افخخرادي داشخختند‪،‬‬ ‫آنان را از ميان اين آزارگران بر می‌گزيدند‪.‬‬ ‫میشخخد )پخخس از دو سخخاعت کخخار طخخاقت فرسخخا در يخبنخخدان تلخخخ(‬ ‫‌‬ ‫هنگامیکه به ما اجازه داده‬ ‫‌‬ ‫خودمان را در کنار آتشي که با خرده چخخوب درسخخت کخخرده بخخوديم‪ ،‬گخخرم کنيخخم‪ ،‬از خوشخخحالي در‬ ‫‪90‬‬


‫نمیگنجيديم‪ .‬اما در هميخخن لحظخخات کوتخخاه خوشخخي نيخخز‪ ،‬سخخرکارگراني بودنخخد کخه از‬ ‫‌‬ ‫پوست خود‬ ‫نمیگذاشختند کنخار آتخش بايسختیم‬ ‫‌‬ ‫میبردند‪ .‬هنگامی‌که نه تنهخا‬ ‫‌‬ ‫گرفتن آن خوشي از ما بس لذت‬ ‫بلکه آن آتش زيبا را روي برفها پخش می‌کردند‪ ،‬برق لذت در چشمانشخخان می‌درخشخخيد! همخخاره‬ ‫در ميان زندانيان کساني بودند که در شکنجه و آزارگري تخصص داشتند‪ ،‬و اس‪ .‬اس‌ها وقتي از‬ ‫میدادند‪ .‬سوم اينکخخه اکخخثر نگهبانخخان در‬ ‫‌‬ ‫نمیآمد او را به اين افراد آزارگر حواله‬ ‫‌‬ ‫کسي خوششان‬ ‫شيوههاي بی‌رحمانه و وحشيانه اردوگخخاه در‬ ‫‌‬ ‫اثر سالهاي متمادي کار در اردوگاه و ناظر بودن بر‬ ‫شکنجه زندانيان‪ ،‬احساسات‌شان مرده بود‪ .‬اين مرداني که از نظر اخلقي و رواني سخخنگ شخخده‬ ‫میزدند‪ ،‬اما‬ ‫‌‬ ‫میکردند اين بود‪ ،‬که خود از نقش فعال در آزارگري سرباز‬ ‫‌‬ ‫بودند‪ ،‬حداقل کاري که‬ ‫نمیشدند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫ديگر مانع آزار رساني سايرين‬ ‫میسوخت‪ .‬براي نمخخونه‬ ‫‌‬ ‫چهارم‪ ،‬در ميان نگهبانان هم پيدا می‌شد کساني که دلشان به حال ما‬ ‫میکنم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫به ذکر فرمانده اردوگاهي که من از آنجا آزاد شدم بسنده‬ ‫پس از آزادي ما معلوم شد که اين فرمانده مبلخخغ زيخخادي از جيخخب خخخود پخخول خخخرج کخخرده تخخا از‬ ‫نزديکترين بازار‪ ،1‬براي زندانيان خود دارو بخرد و اين مساله را تنها پزشک اردوگاه که خخخود يخخک‬ ‫زنداني بود می‌دانست و بس‪ .‬اما نگهبان ارشد اردوگاه که خود از زندانيان بخخود‪ ،‬سخخخت گيرتخخر از‬ ‫هر افسر اس‪.‬اس رفتار می‌کرد‪ .‬در حاليکه فرمانده اردوگخخاه‪ ،‬تخخا آنجخخا کخخه مخخن می‌دانخخم هرگخخز‬

‫‪11‬‬

‫‪ -‬واقعه جالبي که در رابطه با اين فرمانده اس‪ .‬اس روي داد‪ ،‬رفتاري است که چند نفر از زندانيان يهودي بخخا‬

‫او در پيش گرفتند‪ .‬در پايخخان جنخخگ‪ ،‬هنگخخامي کخخه امريکخخاييهخخا زنخخدانيان را از اردوگخخاه مخا آزاد کردنخخد‪ ،‬سخخه جخخوان‬ ‫مجارستاني يهودي اين فرمانده را در جنگلهاي باواريا پنهان کردند‪ .‬و سپس نزد فرمانده نيروهخخاي امريکخايي کخه‬ ‫بسيار علقمند بود اين افسر اس‪ .‬اس را دستگير کند رفتند و گفتند تنها در صورتي که قخخول بدهنخخد آسخخيبي بخخه او‬ ‫نخواهند رساند‪ ،‬حاضرند محل پنهاني او را نشان دهند‪ .‬پس از مدتي افسر امريکايي سرانجام به اين سه جوان‬ ‫قول داد که به افسر اس‪ .‬اس در اسارت آسيبي نخواهند رساند‪ .‬افسر امريکايي نه تنها به قخخول خخخود وفخخا کخخرد‪،‬‬ ‫بلکه در واقع فرمانده پيشين به نحوي در پست خود باقي مانخخد و سرپرسخختي جمخخع آوري پوشخخاک از روسخختاهاي‬ ‫نزديک باواريا و توزيع آن در ميان ما به او سپرده شد‪ ،‬زيرا ما تا آن زمان در اردوگاه آشخخويتس از لبخخاس کسخخاني‬ ‫استفاده ميکرديم که نگون بخت تر از ما بودند و به محض ورود به ايستگاه ترن به اتاق گاز فرستاده ميشدند‪.‬‬ ‫‪91‬‬


‫دستش را روي ما بلند نکرد‪ ،‬اين نگهبان با کوچکترين فرصتي که می‌يافت زندانيان را به باد کتک‬ ‫میگرفت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نمیکرد‪ .‬در‬ ‫‌‬ ‫بنابراين با دانستن اينکه اين مرد يا نگهبان اردوگاه بود يا يک زنداني‪ ،‬چيزي را حل‬ ‫میخورد‪ ،‬حتي در کساني که ما به راحخختي مخخورد ملمخخت‬ ‫‌‬ ‫ميان هر گروهي مهر انساني به چشم‬ ‫قرار می‌دهيم‪ .‬مرز بين گروهها داراي وجه مشترکي است‪ ،‬و ما نبايد با گفتن اينکخخه ايخخن مخخردان‬ ‫فرشتهاند و آن دسته ديگر اهريمن‪ ،‬به نتيجه برسيم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫مسلما وقتي يک نگهبان يا يک سرکارگر با وجود همه کنترل‌هاي اردوگاه‪ ،‬نسخخبت بخخه زنخخدانيان‬ ‫مهراميزي داشت‪ ،‬در جهت مثبت و انساني گام بخر می‌داشخخت‪ ،‬امخخا پسختي زنخخداني را کخه بخا‬ ‫‌‬ ‫رفتار‬ ‫رفقاي زنداني خودش آنچنان رفتار ناشايستي داشت چگونه می‌توان توجيه کرد‪ .‬پر واضح است‬ ‫که کمبود شخصيت چنين مرداني براي زندانيان منقلب کننده بود‪ ،‬در حاليکه از کوچکترين حرکخخت‬ ‫میآمدند‪ .‬چنانکه روزي يخخک سخخرکارگر پنهخخاني تکخخه‬ ‫‌‬ ‫مهرآميز هر يک از نگهبانان عميقا به هيجان‬ ‫صبحانهاش ذخيره کرده بود‪ .‬در آن لحظه‪ ،‬آنچه اشک را‬ ‫‌‬ ‫ناني به من داد که ترديد ندارم از جيره‬ ‫واژههخخا و‬ ‫‌‬ ‫به ديدگانم جاري کرد تکه نان نبود‪ ،‬بلکه چيزي از انسانيت بود که اين مرد به مخخن داد‪،‬‬ ‫چهرهام گسترد و گوشهايم را نوازش داد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نگاهي بود که همراه دادن نان به‬ ‫میبريم که در جهان تنها دو نژاد وجود دارد‪ .‬نژاد مردان کامل و‬ ‫‌‬ ‫از همه آنچه برايتان گفتم‪ ،‬پي‬ ‫میکنند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میشوند زيرا در ميان همه گروههاي اجتماع نفوذ‬ ‫‌‬ ‫ناقص‪ .‬اين دو نژاد در همه جا يافت‬ ‫نمیتوان گفت اين گروه کامل کامل است و اين گروه ناقص‪ .‬به اين ترتيب هيخخچ گروهخخي‬ ‫‌‬ ‫هرگز‬ ‫از »نژاد خالص« نيست و بنابراين گهگاه به اينگونه افراد کامل در ميان نگهبانان اردوگاه هم بخخر‬ ‫میخورديم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫میسخخازد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫زندگي در اردوگاه کار اجباري زواياي روح انسان را می‌شکافد و ژرفاي آنرا نمايخخان‬ ‫آيا شگفت انگيزست که در آن ژرفاهخخاي روح انسخخاني بخخار ديگخخر تنهخخا بخخه خصوصخخياتي از انسخخان‬ ‫‪92‬‬


‫میسخخازد‪ ،‬از‬ ‫‌‬ ‫برخوريم که طبيعتش آميخته‌ای از خوب و بد باشد؟ شکافي که خوب را از بد جخخدا‬ ‫میگذرد‪ ،‬به پايينترين سطح می‌رسخخد و حخختي در ژرفخخاي آنچخخه کخخه در اردوگخخاه کخخار‬ ‫‌‬ ‫همه انسانها‬ ‫میگردد‪.‬‬ ‫‌‬ ‫اجباري بنيان گذارده است‪ ،‬آشکار‬ ‫میرسيم به روانشناسي زنداني کخخه‬ ‫‌‬ ‫و اکنون در آخرين فصل روانشناسي اردوگاه کار اجباري‪،‬‬ ‫آزاد شده است‪ .‬در توصيف تجربه‌هاي آزادي که طبيعتا بايخخد از تجربه‌هخخاي خخخودم باشخخد‪ ،‬بخخه آن‬ ‫بخشي خواهم پرداخت که از صبح روزي است که پرچم سفيد پخخس از روزهخخاي پراضخخطراب بخخر‬ ‫دروازههاي اردوگاه به اهتزاز در آمد‪ .‬در اين زمان حالت سخخرگرداني درونخخي مخخا تبخخديل بخخه‬ ‫‌‬ ‫فراز‬ ‫کردهایخخم‪ .‬پخخس چخخه‬ ‫‌‬ ‫استراحت شد‪ .‬اما اگر بگوييم از خوشحالي دچار جنون شده بخخوديم اشخختباه‬ ‫اتفاقي افتاد؟‬ ‫دروازههاي اردوگاه می‌کشيديم‪ .‬بخخا تخخرس و‬ ‫‌‬ ‫گامهاي خسته خودمان را به سوي‬ ‫‌‬ ‫ما زندانيان با‬ ‫میکرديم‪ .‬بعخخد چنخخد گخخامی ‌بخخه‬ ‫‌‬ ‫مینگريستيم و با نيم نگاه يکديگر را سوال پيچ‬ ‫‌‬ ‫دلهره به اطراف‬ ‫نمیزد و هيچ نيازي نبخخود بخخراي فخخرار از‬ ‫‌‬ ‫بيرون اردوگاه می‌رفتيم‪ .‬اين بار کسي بر سرمان فرياد‬ ‫لگد يا کتک جا خالي بدهيم‪ .‬نه! اينجا حتي نگهبانان به ما سيگار تعارف می‌کردند! ابتخخدا آنخخان را‬ ‫نشناختيم‪ ،‬زيرا با شتاب لباس‌هايشان را عوض کرده و لباس شخصي پوشيده بودند‪ .‬بخخه آرامخخی‬ ‫میشد‪ ،‬قدم می‌زديخخم‪ .‬پاهايمخخان درد گرفخخت و ممکخخن‬ ‫‌‬ ‫‌در امتداد جاده‌ای که از اردوگاه منشعب‬ ‫میرفتيم و می‌خواسخختيم اطخخراف اردوگخخاه را بخراي‬ ‫‌‬ ‫بود هر لحظه بپيچد‪ .‬اما همچنان لنگ لنگان‬ ‫نمیتوانستيم‬ ‫‌‬ ‫میکرديم »آزادي« اما هنوز‬ ‫‌‬ ‫نخستين بار با ديدگان مردان آزاد ببينيم‪ .‬با خود تکرار‬ ‫باور کنيم که آزاديم‪ .‬ما طي ساليان متمادي که در آرزوي آزادي بوديم آنقدر اين واژه را بر زبخخان‬ ‫رانده بوديم که ديگر معناي خود را از دست داده بود‪ .‬ديگخخر واقعيخخت آزادي بخخه ضخخمير آگاهمخخان‬ ‫نمیتوانستيم اين حقيقت را بپذيريم که اکنون آزادي از آن ما بود‪.‬‬ ‫‌‬ ‫نمیکرد و‬ ‫‌‬ ‫رخنه‬

‫‪93‬‬


‫به چمن پر از گل رسيديم‪ ،‬گلها را ديديم و به ياد آورديم که آنها هميشه آنجا بودند‪ ،‬اما ما هيخخچ‬ ‫احساسي نسبت به آنها نداشتيم‪ .‬نخستين جرقه شادماني زماني سرشارمان کرد که خروسي را‬ ‫با دم رنگارنگ ديديم‪ .‬اما اين جرقه همچنان چون نقطه کوري باقي ماند زيخخرا مخخا بخخه ايخخن دنيخخا‬ ‫تعلق نداشتيم‪.‬‬ ‫کلبههايمان گرد آمديم يکي در گوش ديگري زمزمه کرد‬ ‫‌‬ ‫شامگاهان وقتي که بار ديگر همه در‬ ‫»بگو ببينم امروز خوشحال بودي؟« و آن مرد با شرمندگي گفت »راستش را بخواهي‪ ،‬نه« و او‬ ‫نمیدانست که ما همه همين احساس را داشتيم‪ .‬در واقع ما احساس خوش بودن و خوشحال‬ ‫‌‬ ‫میآموخخختيم‪ .‬آنچخخه‬ ‫‌‬ ‫شدن را از دست داده بوديم و بايد به تدريج اين هنر خوش بودن را دوبخخاره‬ ‫میافتخخاد‪ ،‬شخصخخيت زدايخخي نخخام داشخخت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫که از نظر روانشناسي براي زندانيان از بند رسته اتفاق‬ ‫میبينيخخم واقعخخي‬ ‫‌‬ ‫میرسيد‪ .‬مانند رويا‪ .‬مخخا بخخاور نداشخختيم کخخه آنچخخه‬ ‫‌‬ ‫همه چيز غير واقعي به نظر‬ ‫میديدم که روز آزادي فخخرا‬ ‫‌‬ ‫است‪ .‬در سالهاي گذشته چه بسا در خواب گول خورده بوديم‪ .‬خواب‬ ‫میگفخختيم‪،‬‬ ‫‌‬ ‫شدهایم‪ ،‬به کاشخخانه خخخود بازگشخخته‌ایم و بخخه دوسخختانمان خخخوش آمخخد‬ ‫‌‬ ‫رسيده‪ ،‬ما آزاد‬ ‫همسرمان را در آغوش می‌گرفتيم‪ ،‬بر سر ميز نشسته و از آنچه کخخه بخخر مخخا رفتخخه بخخود و حخختي از‬ ‫میگفتيم؛ و آنگخخاه‪ ...‬سخخوت زنخخدانبان پايخخان رويخخاي‬ ‫‌‬ ‫خوابهايي که از روز آزادي ديده بوديم سخن‬ ‫آزادي ما بود و حال اين خوابها به حقيقت پيوسته است‪ .‬اما آيا می‌توانستيم باور کنيم؟‬ ‫بدن کمتر از ذهخن نيروهخاي بازدارنخده دارد و از همخان لحظخه نخسخت حخداکثر اسختفاده را از‬ ‫زدههخخا حخختي‬ ‫‌‬ ‫آزادي می‌کرد‪ .‬زنداني پس از به دست اوردن آزادي ساعتها و روزها چون قحطي‬ ‫میخورد‪ .‬آنچه انسان را به شگفتي وا می‌دارد اينسخخت کخه مگخخر انسخخان از‬ ‫‌‬ ‫در نيمه شبان نيز غذا‬ ‫نظر مقدار چقدر گنجايش خوردن دارد‪ .‬وقتي يک روسخختايي کخخه روابخخط دوسخختانه‌ای بخخا يکخخي از‬ ‫خانهاش دعوت کرد‪ ،‬اين زنداني بی‌وقفه غذا خورد‪ ،‬قهوه نوشخخيد‬ ‫‌‬ ‫زندانيان پيدا کرده بود او را به‬ ‫میآزرد‬ ‫‌‬ ‫کمی که آرامش بدست آورد ساعتها حرف زد‪ .‬سرانجام از فشاري که سالها ذهنش را‬ ‫‌‬ ‫و‬ ‫‪94‬‬


‫میکخخرد کخخه او نخخاگزير و مجبخخور بخخه‬ ‫‌‬ ‫رها شد‪ .‬انسان وقتي به حرفهايش گوش می‌کرد‪ ،‬احساس‬ ‫نمیتوانخخد مقخخاومت کنخخد‪ .‬مخخن کسخخاني را‬ ‫‌‬ ‫حرف زدن است و در برابر اشتياق خود به حخخرف زدن‬ ‫عکسالعمل‌هخخايي‬ ‫‌‬ ‫بازرسيهاي گشتاپو( چنيخخن‬ ‫‌‬ ‫میشناختم که تنها براي مدت کوتاهي )مثل‪ ،‬در‬ ‫‌‬ ‫از خود نشان می‌دادند‪ .‬روزها سپري می‌شد تا اينکه نه تنهخخا زنخخداني زبخخان بخخاز می‌کخخرد و بخخدون‬ ‫توقف صحبت می‌کرد‪ ،‬بلکه چيز ديگري هم در او می‌شکفت و در اين زمان بخخود کخخه احساسخخات‬ ‫خاموش به طور ناگهاني زنجير می‌گسست‪.‬‬ ‫چند روز پس از آزادي‪ ،‬يکروز من در دهکده کخخه چمنخخزار پخخر از گخخل بخخود کيلومترهخخا راه رفتخخم‪.‬‬ ‫چکاوکها به آسمان پر می‌کشيدند و صخخداي‬ ‫‌‬ ‫مقصدم بازاري بود که نزديک اردوگاه قرار داشت‪.‬‬ ‫نمیخورد‪ .‬چيزي جز زمين وسخخيع و‬ ‫‌‬ ‫میشنيدم‪ .‬هيچکس در آن اطراف به چشم‬ ‫‌‬ ‫شادمانه آنها را‬ ‫نمیديدم‪ .‬ايستادم‪ ،‬به اطرافم نگخخاه کخخردم و‬ ‫‌‬ ‫چکاوکها و آزادي فضا‬ ‫‌‬ ‫پهنه آسمان و آواي خوش‬ ‫به آسمان نيز چشم دوختم‪ .‬آنگاه زانو زدم‪ .‬در آن لحظه خود و دنيا را فراموش کرده بودم‪ .‬تنها‬ ‫يک جمله در ذهنم بود‪ .‬همان جمله هميشگي‪» :‬من يزدان را از زندان کوچک خود فراخوانخخدم‬ ‫و او در آزادي پهنه وسيع‪ ،‬پاسخم داد‪«.‬‬ ‫نمیآورم‪ .‬حخختي چيخخزي کخخه‬ ‫‌‬ ‫میکردم‪ ،‬چيزي بخخه يخخاد‬ ‫‌‬ ‫تا چه زماني زانو زده و اين جمله را تکرار‬ ‫میدانم اينست کخخه در آن روز و در آن سخخاعت زنخخدگي تخخازه مخخن آغخخاز شخخد‪ .‬گخخام بخخه گخخام پيخخش‬ ‫‌‬ ‫میرفتم تا اينکه بار ديگر خودم شدم‪ ،‬يک انسان‪.‬‬ ‫‌‬ ‫راهي را که بايد از تنش و فشار ذهني روزهاي آخر در اردوگاه )از آن جنگ اعصاب تا آرامش‬ ‫ذهني( طي می‌کرديم‪ ،‬يقينا خالي از مانع نبود‪ .‬اگر ما فکر می‌کرديم که زنداني آزاد شده ديگخخر‬ ‫به مراقبت روحي نياز نخخدارد‪ ،‬دچخخار اشخختباه بخخوديم‪ .‬بلکخخه برعکخخس بايخخد بخخه ايخخن واقعيخخت تخخوجه‬ ‫میکرديم‪ ،‬مردي که براي آن زمان دراز زير آنچنان فشار رواني بود‪ ،‬به ويژه که اين فشارها بخخه‬ ‫‌‬ ‫میشد طبيعتا پس از آزاديخخش در معخخرض خطرسخخت‪ .‬ايخخن خطخخر )بخخه معنخخاي‬ ‫‌‬ ‫طور ناگهاني رها‬ ‫‪95‬‬


‫بهداشت روانشناسي‌اش( واکنش روانشناسي آن فشارهاست‪ .‬چنانکه بهداشخخت جسخخمی ‌کخخارگر‬ ‫محفظهاش را به ناگهان ترک کنخخد )در ايخخن لحظخخه زيخخر فشخخار شخخديد‬ ‫‌‬ ‫زير دريايي نيز در صورتيکه‬ ‫جوي است(‪ ،‬در خطر است‪ .‬بنابراين مردي که بخخه ناگهخخان از فشخخار روانخخي رسخخته اسخخت‪ ،‬از نظخخر‬ ‫اخلقي و بهداشت رواني بسيار آسيب پذير است‪.‬‬ ‫نمیتواننخخد از‬ ‫‌‬ ‫بدويتر از ديگخخران بودنخخد‪ ،‬در ايخخن مرحلخخه روانشناسخخي‪،‬‬ ‫‌‬ ‫کساني که داراي طبعي‬ ‫تاثيرات وحشيگريهاي زندگي اردوگاهي در امان بمانند‪ .‬حال که از آزادي برخوردار بودنخخد‪ ،‬گمخخان‬ ‫میکردند که می‌توانند بخخا هرزگخخي و بخخه شخخيوه‌ای سخختمگرانه از آن اسخختفاده کننخخد‪ .‬تنهخخا چيزيکخخه‬ ‫‌‬ ‫باژگون شده بود‪ ،‬اين بود که اکنون آنان ظالم بودند نه مظلوم‪ ،‬آنان ديگر از حالت شي بودن در‬ ‫میکردند‪.‬‬ ‫‌‬ ‫بیدادگري‬ ‫آمده و تبديل به کساني شده بودند که با نيروي ارادي و برانگيزانده‪‌ ،‬‬ ‫میکردنخخد‪ .‬کخخه ايخخن مسخخاله‬ ‫‌‬ ‫آنان شيوه رفتارشان را با تجربه‌هاي تلخ و وحشتناک خخخود تخخوجيه‬ ‫مزرعهای دست در‬ ‫‌‬ ‫میخورد‪ .‬چنانکه روزي با دوستي از‬ ‫‌‬ ‫اغلب در رويدادهاي جزيي نيز به چشم‬ ‫میرفخختيم‪ ،‬ناگهخخان بخه مزرعخخه گنخخدم سخخبز رسخخيديم‪ .‬مخخن‬ ‫‌‬ ‫دست می‌گذشتيم و به سخمت اردوگخخاه‬ ‫بیاختيار سعي کردم آنرا لگد نکنم‪ ،‬اما دوستم‪ ،‬با دستش دستم را کشيد و مرا کشخخان کشخخان از‬ ‫‌‬ ‫لبلي گندم برد‪ .‬من مکث کردم که مبادا گندم جوان را لگدمال کنم‪ .‬دوستم برآشفت‪ .‬نگاه پر از‬ ‫خشمی به من انداخت و فرياد زد‪» ،‬بخخبينم! آنچخخه کخخه از مخخا گرفته‌انخخد کخخافي نيسخخت؟ همسخخرم و‬ ‫‌‬ ‫میکني!«‬ ‫‌‬ ‫فرزندم را به اتاق گاز فرستاده‌اند و حال تو مرا از لگدمال کردن چند ساقه گندم منع‬ ‫میفهمانديم که هيچکس حق ندارد خطا کند‪ ،‬حخختي‬ ‫‌‬ ‫تنها به آرامی ‌و حوصله بايد به اين مردان‬ ‫میرانخخديم وگرنخخه‬ ‫‌‬ ‫اگر به او ستم رفته باشد‪ .‬ما بايد با تلش پيگير آنان را به سخخوي ايخخن حقيقخخت‬ ‫میآمد‪ .‬من هنوز يک زنداني را بخخه‬ ‫‌‬ ‫شومتر از‪ ،‬از دست دادن چند هزار ساقه گندم به بار‬ ‫‌‬ ‫نتايجي‬ ‫میآورم که آستين‌هايش را بال زد‪ ،‬دست راستش را زير چشم گرفت و فرياد زد »بريخخده بخخاد‬ ‫‌‬ ‫ياد‬

‫‪96‬‬


‫میکنخخم‬ ‫‌‬ ‫خانهام به خون ستمگران نياليم!« من تاکيخخد‬ ‫‌‬ ‫اين دست من‪ ،‬اگر آنرا پس از بازگشت به‬ ‫واژهها‪ ،‬انسان بدي نبود‪ ،‬بلکه بهترين رفيق من در اردوگاه و پس از آزادي بود‪.‬‬ ‫‌‬ ‫که گوينده اين‬ ‫علوه بر بيمارگونگي اخلقي که ناشي از رهايي ناگهاني از فشار بود‪ ،‬دو تجربه اساسي ديگر‬ ‫میکخخرد‪ :‬يکخخي تلخخخي زنخخدگي پخخس از آزادي و دوم‬ ‫‌‬ ‫نيخخز شخصخخيت زنخخداني آزاد شخخده را تهديخخد‬ ‫سرخوردگي‪ ،‬پس از بازگشت به زندگي پيشين‪.‬‬ ‫میشد‪ .‬به اين معنا کخخه وقخختي‬ ‫‌‬ ‫تلخي زندگي به علت مسائلي بود که او در شهرش با آن مواجه‬ ‫میشخخدند و جملت پيخخش پخخا‬ ‫‌‬ ‫میگشت‪ ،‬در بسياري جاهخخا بخخا سخخردي او را پخخذيرا‬ ‫‌‬ ‫به شهر خود باز‬ ‫میپرسخخيد‬ ‫‌‬ ‫میدادند‪ .‬به همين دليل تبديل به انسخان گزنخخده‌ای می‌شخخد و از خخود‬ ‫‌‬ ‫افتاده تحويلش‬ ‫خهای را از مخخردم‬ ‫چخخرا متحمخخل آن همخخه رنخخج و مشخخقت شخخده اسخخت‪ .‬وقخختي همخخان جملت کليشخ ‌‬ ‫میگفخخت آيخخا واقعخخا اينهخخا‬ ‫‌‬ ‫کشيدهایم«‪ ،‬بخخه خخخود‬ ‫‌‬ ‫نمیدانستيم« و يا »ما هم رنج‬ ‫‌‬ ‫میشنيد که »ما‬ ‫‌‬ ‫جملت بهتري براي گفتن ندارند؟‬ ‫اما مساله و تجربه سرخوردگي چيزي ديگر است‪ .‬اينجا ديگر حکايت دوستي نبود )که سخخطحي‬ ‫میکخرد‬ ‫‌‬ ‫نگري و نداشختن احسخاس بخخود‪ ،‬کخه بيخخزار کننخده بخود‪ ،‬کخه شخخخص سخرانجام احسخاس‬ ‫گوشهای بخخخزد و ديگخخر صخخداي انسخخاني را نشخخنود و چهخخره انسخخاني را نبينخخد( بلکخخه‬ ‫‌‬ ‫میخواهد به‬ ‫‌‬ ‫بیرحمانه او را در هخم کوبيخده بخود‪ .‬مرديکخه سخالها‬ ‫داستان سرنوشت بود که آنچنان ظالمانه و ‌‬ ‫میرسخيد‬ ‫‌‬ ‫میکرد حد مطلق همه رنجهاي ممکن را لمس کرده است‪ ،‬در اينجا به اين نختيجه‬ ‫‌‬ ‫فکر‬ ‫نمیشناسد و او هنوز هم بايد رنج بکشد‪ ،‬بيشتر از پيش‪.‬‬ ‫‌‬ ‫که رنج حدودي‬ ‫میکرديم‪ ،‬بخخر آن‬ ‫‌‬ ‫وقتي ما از کوشش براي ايجاد شهامت رواني يک زنداني در اردوگاه صحبت‬ ‫بوديم که دريچه اميدي را در آينده براي او باز کنيم‪ .‬بايد به يادش می‌آورديم که زندگي هنخخوز در‬ ‫انتظار اوست و انساني منتظر بازگشت اوست‪ .‬اما پس از بازگشت؟ زندانياني بودند که پي بردند‬ ‫خاطرهاش به تنهايي در‬ ‫‌‬ ‫هيچگاه کسي در انتظارشان نبود‪ .‬واي به حال کسي که ديد انساني که‬ ‫‪97‬‬


‫میبخشيد ديگر وجود ندارد! واي به حال کسي که وقتي رويايش بخخه حقيقخخت‬ ‫‌‬ ‫اردوگاه به او اميد‬ ‫پيوست و سرانجام آزاد گشت‪ ،‬آزادي را کخخامل متفخخاوت از آنچخخه در اشخختياقش بخخود‪ ،‬يخخافت! شخخايد‬ ‫خانهای می‌رفت که سالها در ذهنش جخان داشخت‪ ،‬در عخالم درون‪،‬‬ ‫‌‬ ‫میشد‪ ،‬به‬ ‫‌‬ ‫سوار واگن برقي‬ ‫زنگ در را به صدا در می‌آورد ‪ -‬درست همانگونه که در هزاران روياي خود کرده بود‪ -‬تنها‬ ‫براي اينکه اين حقيقت را دريابد که کسي که بايد در را باز کند ديگر آنجا نيست و‬ ‫میگفتيم که هيچ شادي دنيايي‬ ‫‌‬ ‫هرگز هم نخواهد بود‪ .‬ما همه در اردوگاه به يکديگر‬ ‫شدهایم‪ ،‬جبران کند‪ .‬ما به شادماني روزگخخار آزادي‬ ‫‌‬ ‫نخواهد توانست آن همه رنجي را که متحمل‬ ‫دل نبسته بوديم و اين اميد نبود که به ما شهامت می‌بخشيد و بخخه رنجهخخاي مخخا‪ ،‬فخخداکاريهاي مخخا و‬ ‫مردن ما معنا می‌بخشيد‪ .‬اما براي غم و اندوه هم ديگر آمادگي نداشتيم‪ .‬ايخخن سخخرخوردگي کخخه‬ ‫تجربهای سخت بود که پشت بسياري را به خخخاک رسخخاند و‬ ‫‌‬ ‫در انتظار شمار زيادي از زندانيان بود‪،‬‬ ‫براي يک روانپزشک نيز دشوار بود که به آنان کمک کند تا بر احوال غمزده خود چيره شوند‪ .‬امخخا‬ ‫اين هم نبايد موجب دلسردي روانپزشک شود‪ ،‬برعکس بايد انگيزه‌ای تازه به شمار آيد‪.‬‬ ‫مینگخخرد و‬ ‫‌‬ ‫میرسد که وقتي به دوران اسخخارت خخخود‬ ‫‌‬ ‫براي هر زنداني از بند رسته‌ای روزي فرا‬ ‫میکند‪ ،‬باور نخواهد کخخرد کخخه چنخخان روزگخخار دشخخواري را تحمخخل و‬ ‫‌‬ ‫تجارب اردوگاهي را زير و رو‬ ‫سپري کرده است‪ .‬همچنان که سرانجام روز آزاديش فخخرا رسخخيد و همخخه چيخخز در نظخخرش چخخون‬ ‫روياي زيبايي بود‪ ،‬روزي هخخم فخخرا خواهخخد رسخخيد کخخه تجربه‌هخخاي اردوگخخاهي‌اش چخخون کخخابوس‬ ‫رنجش خواهد داد‪.‬‬ ‫میدارد احسخخاس شخخگرفي‬ ‫‌‬ ‫تجربههاي گرانبها براي مردي که بخخه سخخوي خخخانه‌اش گخخام بخخر‬ ‫‌‬ ‫اين‬ ‫میآفريند‪ ،‬که پس از آن همه رنجي که جان و روانش متحمل شده‪ ،‬ديگر چيزي نبود که او از آن‬ ‫‌‬ ‫بترسد مگر خدا‪.‬‬

‫‪98‬‬

human_Frankel_01