Issuu on Google+

‫حجاب سکوت‬ ‫نویسنده‪Henri Castiau :‬‬

‫مترجم‪ :‬فاطمه صولت‬ ‫ویراستار‪ :‬اختر اعتمادی‬

‫‪1‬‬


‫یادداشت مترجم به فارسی‬ ‫مبارزه زن و مرد نمی شناسد‪ .‬زن و مرد برای احقاق حق‪ ،‬رسیدن به شرایط زندگی بهتر و‬ ‫آزادی تل ش می کنند‪ .‬این میان زنان به دلیل آنکه علوه بر شرایط اجتماعی که برای مردان هم‬ ‫مشابه است‪ ،‬با مشکلتی روبرو هستند که زاییده بستر اجتماعی است ولی به وسیله حاکمان و‬ ‫روسا که عموما مرد هستند‪ ،‬به صورت اجرایی درمی آید‪ ،‬بار مبارزه بیشتری را برای دستیابی‬ ‫به شرایط بهتر زندگی به دو ش دارند‪ .‬مردان عموما از این مساله غافل هستند که جامعه از زنان‬ ‫هم تشکیل شده است و به ویژه جامعه آینده به وسیله زنان ساخته و پرورده می شود و اگر‬ ‫می خواهند جامعه بهتر و سالم تر و آزادتر داشته باشند و به ویژه کودکانشان در شرایط انسانی‬ ‫تری زندگی کنند‪ ،‬لزم است تا به آزادی و شکوفایی زنان جامعه نیز بیاندیشند‪ .‬زن باسواد و‬ ‫بافرهنگ و آزاد‪ ،‬کودکان سالم تری می پرورد‪.‬‬ ‫اما مساله ازدواج اجباری دختران در جوامع سنتی از جمله مسایلی است که خاص زنان است و‬ ‫از قدیم و همچنان گریبانگیر بسیاری دختران است و قربانیان بی شماری می گیرد که اغلب به‬ ‫دلیل مسایل فرهنگی این جوامع‪ ،‬آمار درستی از میزان آن در دست نیست ‪ .‬این مساله در‬ ‫سکوت و ناشناختگی قربانی می گیرد و به طور جدی بدان پرداخته نمی شود ‪ .‬آمار نگران‬ ‫کننده خودکشی و خودسوزی دختران جوان گویای بخشی از این صحنه رقت انگیز است‪.‬‬ ‫حکایت زندگی جورا زن مهاجر الجزایری که قربانی شرایط و آداب و رسوم کهنه جامعه خود‪،‬‬ ‫از جمله حکم به ازدواج اجباری است‪ ،‬تا حدودی سختی هایی را که زن مبارز باید تحمل کند تا‬ ‫پیچ و خم های این مسیر را طی کرده و بتواند مسیر خود را ادامه دهد‪ ,‬نشان میدهد‪ .‬اما این بار‬ ‫این زن تصمیم می گیرد تا به جای خودکشی یا خودسوزی‪ ،‬در برابر اجبارهای تحمیلی خانواده‬ ‫و جامعه‪ ،‬از هنر خود برای بیان مساله و فراخوانی برای حل آن اقدام کند ‪.‬‬ ‫مسلما آن شرایط و این مبارزات تقلید کردنی و تکرار کردنی نیست‪ ،‬بلکه خواندنی است تا به‬ ‫ویژه زنان بدانند که در مسیر مبارزات خود تنها نیستند‪.‬‬ ‫درد مشترک‪ ،‬از شدت درد می کاهد ولی خوشی مشترک بر شدت آن می افزاید‪ .‬از این جنبه‪،‬‬ ‫دردها و خوشی ها را با دیگران به اشتراک گذاشتن‪ ,‬لزم است‪.‬‬ ‫نویسنده کتابی که در دست دارید‪ ،‬با هنر خود قصد داشته تا پیامش را به تعداد بیشتری از‬ ‫انسانها برساند‪ .‬مترجم این اثر از زبان فراسوی به اسپرانتو نیز در مقدمه خود بر همین نکته‬ ‫اشاره کرده است‪ .‬خوشحالم که زبان اسپرانتو به من که زبان فرانسوی نمی دانم کمک کرد تا‬ ‫من هم بتوانم این سرگذشت خواندنی را بخوانم وبا ترجمه آن به فارسی به سهم خودم به هدف‬ ‫نویسنده ومترجم کمک کنم‪.‬‬ ‫ترجمه کتاب اصلی به زبان اسپرانتو از طرف دوستم ‪ Didier Izacard‬در فاصله زمانی که به‬ ‫مناسبت برگزاری نمایشگاهی در آلمان بودم‪ ,‬در اختیار من قرار گرفت که بعدها هم آن را به من‬ ‫‪2‬‬


‫هدیه کرد‪ .‬با خواندن کتاب به فکر ترجمه آن افتادم که بالخره به کمک ویراستاری دوست‬ ‫اسپرانتیست دیگرم‪ ,‬خانم اختر اعتمادی‪ ,‬ترجمه انجام شد ولی دوست ناشرم با سابقه نشر در‬ ‫بازار نشر ایران‪ ,‬مرا از فکر انتشار آن در ایران‪ ,‬منصرف کرد‪ .‬ولیکن همواره دلم میخواست‬ ‫این کتاب را به نوعی منتشر کنم‪.‬‬ ‫اکنون که امکان نشر و خواندن اینترنتی برای تقریبا همه فراهم شده است‪ ,‬مایلم این رویا را به‬ ‫عمل درآورم و ترجمه این اثر که در زمان خود‪ ,‬کتاب پر فروشی در فرانسه بوده است را در‬ ‫اختیار فارسی زبانان قرار دهم‪.‬‬ ‫با امید آنکه روزی امکان چاپ آن در کشورم فراهم شود‪.‬‬ ‫مهندس فاطمه صولت‬

‫‪3‬‬


‫پیش گفتار‬ ‫خوانندگان عزيز‪،‬‬ ‫احتمال بدتان نمی آيد کمی در مورد تاريخچه کتابی که در اختيارداريد بدانيد‪:‬‬ ‫در سال ‪ 1991‬هنري کاستيا) ‪ ،(Henri Castiau‬اهل بلژيک کتاب ‪ Le voile du Silence‬را به زبان‬ ‫فرانسوی مطالعه کرد وهمان زمان تصميم گرفت آن را به زبان اسپرانتو ترجمه کند‪.‬‬ ‫با توجه به اينکه او هنوز اسپرانتو دان نسبتا نو آموزي )در آن زمان ‪.‬م ( بود‪ ،‬از من خواست تا ضمن کمک به‬ ‫او‪ ،‬در مورد ترجمه نيز نظر خود را اعلم کنم‪ ،‬هرچند که من نه زبان فرانسوی مي دانستم و نه اصل کتاب را‬ ‫در اختيار داشتم‪.‬‬ ‫بدين ترتيب طي چند ماه ترجمه را مورد بررسي دقيق قرار داديم ؛ او ترجمه مي کرد ‪ ،‬همسرش آن ها را تايپ‬ ‫مي کرد و من به ارائه نظر در مورد قسمت هايي که مي توانستند روان تر ارائه شوند و يا قابل حذف بودند‪،‬‬ ‫مي پرداختم ‪.‬‬ ‫پس از تلش هاي دراز مدت و بسيار فشرده و پس از آنکه او برای آخرين بارقلمش را بر زمين گذاشت‪ ،‬و ما‬ ‫در مورد ملقات بعدي برای بررسي دقيق تر کار توافق کرديم‪ ،‬آخرين ساعات عمر او فرا رسيد؛ اواکتبر‬ ‫‪ 1992‬در گذشت!‬ ‫با درنظر گرفتن ابتکار او در مورد اين کتاب و نيز از خود گذشتگي خستگي ناپذيرش‪ ،‬ساعات بيشمار تايپ‬ ‫ترجمه کتاب که همسرش ژوليا )‪ ( Julia‬به عهده داشت ‪ ،‬و بالخره همکاري شخصي من در اين کار ‪ ،‬نمي‬ ‫خواستم نسخه پيش نويس موجود را کنار بگذارم‪ .‬در نتيجه تصميم گرفتم شخصا قدم هاي بعدي را بردارم تا‬ ‫خوانندگان بيشتری و در سرزمين هاي ديگر‪ ،‬پيام کتاب را دريابند‪.‬‬ ‫پس از تلش وصرف وقت بسيار‪ -‬در زمان ما هيچکس معمولوقت ندارد‪ -‬بالخره ژرژ لگرانژ‬ ‫) ‪ ،( George Lagrange‬آمادگي خود را براي ويرايش متن ترجمه و انجام ساير کارهاي لزم ابراز کرد ‪.‬‬ ‫تشکرات قلبي ويژه براي او که صبورانه پيشنهادات بسيار با ارزشي ارائه کرد‪ .‬بدون کمک او اين کتاب‬ ‫اينگونه نبود‪.‬‬ ‫همچنين من از مسئولن ‪ * SAT‬که از پيشنهاد چاپ کتاب حمايت کردند‪ ،‬صميمانه متشکرم‪.‬‬ ‫نيز از موسسه انتشارات ‪ Michael Lafen‬که بدون ترديد به چاپ کتاب اجازه داد‪ ،‬متشکرم‪.‬‬ ‫اکنون ديگر روياي ديرينه من به تحقق پيوسته است‪ ....‬پرده پوشاننده وحشيگري ها را کنار بزنيد!‬ ‫‪Nora Caragea‬‬ ‫پاييز ‪1995‬‬ ‫‪* Sennacieca Asocio Tutmonda‬‬

‫‪4‬‬


‫قدرداني و تشکر‬ ‫از دوستانم در هردو سوي دريای مديترانه‪ ،‬و همه کساني که با د وستي و همراهي خود مرا‬ ‫کمک کردند‪،‬‬ ‫از استاد ‪ Isabelle Thery‬که صميمانه به من کمک کرد و بدون او اين کتاب هرگز اينگونه‬ ‫چاپ نمي شد‪،‬‬ ‫و به ويژه از ‪ Huguette Maure‬که ضمن قدرداني‪ ،‬با نکته سنجي هوشمندانه متن را پردازش‬ ‫نهايي کرد‪ ،‬صميمانه متشکرم‪.‬‬

‫‪5‬‬


‫حکايتي که مي خوانيد‪ ،‬سرگذشت من است‪ .‬اگر پيشامدها به صورتی اتفاق نمي افتادند که کاسه‬ ‫صبرم لبريز شود‪ ،‬اصل به صرافت نوشتن داستان زندگی ام نمی افتادم ‪.‬‬ ‫‪.‬‬ ‫تاکنون‪ ،‬پرده حجب و حيا با ظرافت‪ ،‬ناراحتي ها و رنج هاي تحميل شده به مرا پوشانده بود‪ .‬در‬ ‫ترانه هايم‪ ،‬فقط اميد به شر ايط بهتربراي زنان بيشتر در سراسر جهان را آرزو کرده ام‪ .‬زناني‬ ‫که هنوز به دليل آداب و رسوم ابتدايي جوامع‪ ،‬تحقير می شوند‪.‬‬ ‫حوادثي که براي من اتفاق افتاد‪ ،‬و نامه هايی که پس از پايان ماجراي خود دريافت کردم‪ ،‬مرا‬ ‫آگاه کرد که سرنوشت من‪ ،‬هرچند شايد کامل استثنايي به نظر آيد‪ ،‬ولي در حقيقت‪ ،‬سرنوشت‬ ‫هزاران دختر‪ ،‬خواهر‪ ،‬يا زني است که از ترس خاموشند ولي در آرزوي شرايط بهتر به سر مي‬ ‫برند وحق زندگي از آنان گرفته شده است‪.‬‬ ‫با بيان سرگذشت خود‪ ،‬می خواستم مهر سکوت را بشکنم تا شايداين بازی‪ ،‬دمي متوقف شود‪.‬‬ ‫بازی نمايشي که حق حياتش را از آداب و رسوم بدوی‪ ،‬به دست می آورد ولي اکنون ازديدگاه‬ ‫مسايل انساني‪ ،‬ديگرجايگاهی ندارد‪.‬‬

‫‪6‬‬


‫‪I‬‬ ‫‪ 29‬ژوئن سال ‪ ، 1987‬ساعت يک بعد از ظهر‪ .‬گرماي سوزاني ست و بندر سن خالي ‪.‬‬ ‫معمول قايقرانان موقعی که هوا خوب است‪ ،‬قايق هايشان را رنگ مي زنند ‪ .‬ولي امروز هيچکس‬ ‫جرات نکرده حتي به بدنه داغ قايقش دست بزند‪ .‬قايق )بارج( که ما به عنوان محل سکونت‬ ‫انتخاب کرده ايم‪ ،‬تکان نمی خورد‪ .‬همه چيز آرام است‪.‬هروه خيلي گرسنه نيست‪ ،‬من هم‬ ‫همينطور‪ .‬مخلوط سالد و نيمي از غازي که در سرداب بارج سرخ کرده ايم ‪ ،‬برايمان کافی‬ ‫است‪ .‬به تازگي در اين بارج به سبک سال هاي د هه سي ‪ ،‬نوعي بار‪ -‬آشپزخانه ساخته ايم ‪.‬‬ ‫ميز پذيرايي بسيار زيبايي از ماهوت که در بازار دست دوم پيدا کرده ايم‪ ،‬نيمکت آبي رنگ و دو‬ ‫ميز بار‪ ،‬مبلمان بارج ما هستند‪ .‬من پيراهن گلداري پوشيده ام که سبک است وبراي حاملگي ام‬ ‫مناسب ‪ .‬ماه هفتم بارداري را می گذرانم ‪ .‬حس مي کنم بچه توی شکمم تکان مي خورد و از اين‬ ‫لحظات لذت مي برم؛ ولي نمي توانم آن را باور کنم؛ به دنيا آوردن بچه از مردي که دوستش‬ ‫دارم! براي بسياري زنان اين مساله مي تواند بسيار ساده به نظر آيد؛ ولي براي من پايان موفقيت‬ ‫آميز يک مبارزه است‪ ،‬به تحقق پيوستن يک رويا‪ ،‬رويايي که حتي امروز هم معتقدم غير قابل‬ ‫دستيابي است‪.‬‬ ‫بعد از سونوگرافي‪ ،‬دکتر گفت " کودک شما مرد کوچکي است" ‪ .‬پدرش ومن خنديديم‪...‬‬ ‫پس از نهار‪ ،‬از روي عرشه کشتي صداي پايی می شنويم ‪ .‬فرصت عکس العمل نداريم‪ .‬در‬ ‫ناگهان باز شده ومرد مسلحي به زور وارد می شود‪ .‬هنوز او را نشناخته ام که رولورش شکمم‬ ‫را نشانه می گيرد‪.‬‬ ‫درحاليکه به شدت مرا مي زند‪ ،‬هلم می دهد به طوري که به ميز می خورم ‪ .‬بعد خودش را به‬ ‫سمت هروه میاندازد و با قنداق تفنگ اورا می زند‪ .‬بعد دخترجوانی وارد می شود و به سمت‬ ‫من يورش می آورد‪ .‬با مشت و لگد به جانم می افتد‪ ،‬به من توهين مي کند و در حالي که موهايم‬ ‫را مي کشد‪ ،‬به شدت و وحشيانه شکمم را نشانه می گيرد‪ .‬سعي می کنم تا جايی که مي توانم‬ ‫شکمم را بپوشانم و حفظ کنم‪ .‬فرياد می زنم ‪:‬‬ ‫ " من حامله ام‪".‬‬‫ " راستي؟"‬‫پوزخند می زند و همچنان بي وقفه مرا مي زند‪.‬‬ ‫بهت زده وگيج‪ ،‬وحشت از دست دادن کودکم مرا نااميد مي کند‪ .‬عليرغم بدن سنگينم سعي می کنم‬ ‫خود را به پلکان سمت خارج برسانم ولي دختر ديوانه با بي رحمي جلوي مرا می گيرد‪.‬‬ ‫ناگهان صداي شليکي می شنوم‪ .‬انگارآن مرد در حالی که هروه را که به سمت بال می رود‬ ‫تعقيب مي کند‪ ،‬به او شليک می کند‪.‬‬ ‫در حالي که مي ترسم‪ ،‬دوباره تقل می کنم تا از خن قايق بال روم وبا فرياد زدن کمک بخواهم‪.‬‬ ‫ولي دختر به شدت مرا هل می دهد و روي پلکان می اندازد‪.‬‬ ‫نمی توانم بلند شوم ‪ .‬مرد پايين می آيد و همدستش را صدا می کند‪:‬‬ ‫‪7‬‬


‫ " سابينا ‪ ،‬سريع بيا! زود باش !"‬‫آنها با قدم هاي بلند از پلکان بال می روند‪ .‬مرد کت چرمي سياه پوشيده و دخترهم سر تا پا‬ ‫مشکي است ‪.‬بعدا از خودم پرسيدم چرا آنها در آن هواي گرم‪ ،‬لباس مشکي پوشيده بودند ‪ .‬آيا‬ ‫براي پنهان کردن قطره های خون که به آنها پاشيده می شد؟ خون روي رنگ تيره ديده نمی شود‪.‬‬ ‫می ترسم از جايم بلند شوم‪ .‬تصور مي کنم با بلند شدنم وضع حمل خواهم کرد‪ .‬در حالي که با دو‬ ‫دست شکمم را نگه داشته ام‪ ،‬به زور خودم را به سمت تلفن می کشم و شماره پليس را می گيرم‪.‬‬ ‫بعد بلند می شوم و از خن قايق بال می روم‪ .‬منظره وحشتناکي در انتظارم است‪ :‬هروه خونين و‬ ‫زخمي با قدم های لرزان خودش را روي عرشه مي کشد؛ انگارخونی در بدن ندارد و به زودي‬ ‫خواهد مرد‪.‬‬ ‫درمی يابم که حتي اگر موفق شوم کودکم را نجات دهم‪ ،‬چيز ي در من به طور مطلق مرده است‪.‬‬ ‫زندگي من در ‪ 29‬ژوئن ‪ 1987‬ناگهان درهم ريخت ‪ ،‬روي سن‪ ،‬ساعت يک بعد ازظهر‪ .‬آنهايي‬ ‫که براي حمله به من آمده بودند‪ ،‬کسانی جز برادرم جامل و برادرزاده ام سابينا نبودند و مي‬ ‫دانم که آنهابه حکم و فرمان خانواده اينکار را کردند‪.‬‬ ‫روزبعد در بيمارستان بيدار شدم درحالي که تمام بدنم کوفته بود؛ صورتم‪ ،‬بازوانم‪ ،‬ساق پايم‪.‬‬ ‫گردنم به سنگيني يک تن بود‪ .‬درد داشتم و مي ترسيدم‪ .‬پليس سريع آمد و بارج غرقه به خون را‬ ‫پيدا کرد‪.‬مرا از آنجا بردند و به من مسکن دادند‪.‬‬ ‫حال من مبارزه مي کنم‪ .‬مونيتورتخت بيمارستان کشش هاي زهدان مرا به طور مرتب و قوی‬ ‫نشان مي دهد‪ .‬کودکم ! کودکم در خطر است‪ .‬من انگارکه کودکم به دنيا آمده با اوحرف می زنم‪:‬‬ ‫" مقاومت کن و قوي باش کودکم"‪.‬‬ ‫اورا از روي پوست شکمم نوازش مي کنم و اولين سونوگرافي را به ياد مي آورم؛ هنگامي که‬ ‫دست هاي کوچکش رابا پنج انگشت باز ديدم؛ گويی داشت به ما سلم مي کرد‪.‬‬ ‫آن زمان تصورمي کردم زندگي جديدي را عليه انتقام جويي هاي بدوي شروع کرده ام ‪.‬‬ ‫حال کوچولوي من درخطر بود‪ .‬هروه آنقدر خون از دست داده بود که من از بدترين چيز! مي‬ ‫ترسيدم‪ .‬تلطم زندگي من جايش را به باران اشک داده بود‪.‬‬ ‫دکتر داروي ضد اسپاسم و استراحت کامل تجويز کرد‪ .‬بايد تا پايان بارداري استراحت کامل مي‬ ‫کردم‪ .‬او اصرار داشت من در بيمارستان بمانم‪ ،‬چون مي دانست جاي امن تري نخواهم داشت‪.‬‬ ‫با آشفتگی گفتم‪:‬‬ ‫ " ولي اينجا که خونه من نيست‪ ،‬نمي تونم تا ابد خودم رو پنهان کنم‪".‬‬‫او با ناراحتي تبسمي کرد‪:‬‬ ‫ " زن الجزايري باشي و درضمن خواننده! مطمئنا آسان نيست‪ ،‬نه؟‪ ...‬وقتي تورو در تلويزيون‬‫می بينم‪ ،‬منو به فکر ميندازی‪".‬‬ ‫اين دلداري به من شجاعت بخشيد‪ .‬او اولين کسي بود که از ابتداي اين ماجراي دردناک با من‬ ‫همدردي مي کرد‪ .‬ولي من گريه کردم‪ ،‬بدون وقفه‪ ،‬به خاطر نامعقول بودن همه چيز!‬ ‫نامعقول بودن شرايط زندگي قرون وسطايي که زنان درکشورهاي شرقي داشتند‪ ،‬درحالي که خود‬ ‫را براي هزاره دوم * آماده مي کردند‪ ،‬نامعقول بودن آداب و رسومي که به موسيقی و ترانه هاي‬ ‫‪8‬‬


‫من جان مي دهند‪ ،‬ولی من سعي کردم آنها را امروزی کنم‪ ،‬در حالي که آن رسوم لجوج و‬ ‫سرسخت به نوعی " حس غرور " زنانه مجرمانه و عقب مانده چسبيده بوند‪ ،‬رسومی که من تا‬ ‫حد به خطر افتادن زندگی ام قرباني آن بودم‪ ،‬مثل بسياري دختران ديگر هم تبارم‪.‬‬ ‫زندگي من ‪ ...‬سرزمين دوست داشتني من‪ .‬گل هاي جورجورا‪ ،‬خانواده ناز پرورده ولي درعين‬ ‫حال دشمن من که نمي توانستند عشقم به هنر‪ ،‬و نياز ساده مرا به آزادانه زيستن بفهمند‪ .‬زندگي‬ ‫من ‪....‬روي آن تخت بيمارستان‪ ،‬جايي که براي نجات کودکم مي جنگيدم ‪ .‬نمي خواستم او هم‬ ‫قرباني ديگري باشد‪ .‬زندگي من سراسردرخاطراتی تيره ازاشک و زور که لجوجانه و سرسختانه‬ ‫با لبخند ها واميدها روشن شده‪ ،‬سپری شده بود‪.‬‬

‫* در حقيقت نه هزاره دوم‪ ،‬بلکه هزاره سوم )مترجم به اسپرانتو(‬ ‫‪9‬‬


‫‪II‬‬ ‫درشعري ازسرزمين من گفته شده ‪" :‬وقتي خدا عطسه مي کند‪ ،‬گلهاي نرگس را مي فرستد‪".‬‬ ‫هر بهار خدا اينگونه روستاي زادگاه من ايفيقا را که مثل خوشه اي بر بالي کوه کوچکي در‬ ‫دامنه کوهستان جورجورا قرار گرفته‪ ،‬انگار که با عطسه هاي خود مي شويد و پراز نرگس مي‬ ‫کند‪.‬‬ ‫جورجورا! يا آنگونه که رومي ها آن را مي ناميدند‪ ،‬کوهستان آهني‪ .‬گويا اين نام را به دليل فخر‬ ‫وافاده‪ ،‬شجاعت و مقاومت سرسختانه اي که آن صخره ها پنهان مي کنند‪ ،‬بدان داده اند‪.‬آن‬ ‫منطقه ‪ ،‬فقر خود را با مناظربسيار زيبا تزيين مي کند‪ .‬پشت تپه ماهورها‪ ،‬دره ها‪ ،‬رودخانه ها‪،‬‬ ‫مزرعه هاي انجيرو دشت هايش‪ ،‬جايي که درخت صلح مي رويد؛ درخت زيتون با برگ هاي‬ ‫سبز روشنش‪ ،‬قوميت‪ ،‬خود را پنهان کرده است‪ .‬قومي که تسليم نمي شود‪ ،‬پيش هيچکس سر خم‬ ‫نمي کند‪ .‬بربرها‪ ،‬کابيلي ها‪...‬‬ ‫آنها درزيرپوششی ازادب و مهمان دوستي ‪ ،‬با غرور‪ ،‬اساس و ريشه خود را پنهان مي کنند‪:‬شان‬ ‫وشخصيت غير قابل تخريب‪ ،‬احترام تغيير ناپذير براي ارزش هاي سنتي و عشق ريشه اي به‬ ‫سرزمين پدري‪ .‬بربرها مدعي نژاد خالص هستند‪ .‬در حالي که در واقع آنها آميخته اي از يوناني‬ ‫ها‪ ،‬سيليسي ها ‪ ،‬اندلسي ها ‪ ،‬آفريقايي ها‪ ،‬پروانس ها‪ ،‬ترک ها و ديگر اقوام حاشيه مديترانه‬ ‫هستند‪ .‬اين اقوام طي قرون متمادي از کناره هاي دريا آمدند و با زنان آنجا ازدواج کردند يا همان‬ ‫گونه که رسم آن زمان پيروزمندان بود‪ ،‬آنها را مورد تجاوز قرار دادند ‪ .‬اينجا مي توان سالمندان‬ ‫چشم آبي ‪ ،‬کودکان چشم قهوه اي‪ ،‬کوچ نشين ها وروستاييان ‪ ،‬آداب ورسوم قديم و جديد‪ ،‬غرب و‬ ‫شرق را ديد‪ .‬جايگيري سلسله وار غير مذهبي ها‪ ،‬مسيحيان و مسلمانان ‪ ،‬اين ناحيه را به يک‬ ‫ساختار موزاييک مانند از يک مجموعه بهم پيوسته و متحد در برابر هرچيزي که از خارج وارد‬ ‫مي شود‪ ،‬تبديل کرده است ‪.‬‬ ‫بربر وياغی‪ ،‬سرزمين من اينگونه است‪:‬‬ ‫بربر وياغی‪ ،‬دختربچه‪ ،‬آنگونه که من بودم‪ ،‬انساني بالغ ‪ ،‬آنگونه که من شدم‪ ،‬يک زن‪ ،‬که من‬ ‫هستم‪.‬‬ ‫بربر وياغی مثل ملکه کاهيناکه سرگذشت او بازتابی شگفت در من دارد‪.‬‬ ‫در تاريخ آمده است که پدرش شاه تبت‪ ،‬با کاهيناي کوچک‪ ،‬زماني که نامش دهيا بود رفتاری‬ ‫خصمانه و وحشيانه داشت‪ .‬زيرا همسرش بيرزيل پسري به دنيا نياورده بود تا پس از او رييس‬ ‫قبايل بربر شود‪.‬‬ ‫براي به دست آوردن عشق پدري‪ ،‬دهيا هر روز نزد گاونر مقدس دعا مي کرد که اورا به‬ ‫پسری تبديل کند‪ ،‬چه بيهوده !‬ ‫سپس تصميم گرفت مشابه مردان رفتار کند‪ .‬پس‪ ،‬استفاده از جنگ افزارهاي آن زمان را آموخت‪.‬‬ ‫دوستش‪ ،‬يوناني جواني به نام زنون تيراندازي با کمان را به اوآموخت‪ .‬به زودي او چنان شور‬ ‫وعلقه و شجاعتي در جنگ ها نشان داد که مردم پس از شاه تبت‪ ،‬او را ملکه ناميدند‪.‬‬ ‫‪10‬‬


‫کابيلي ها در آن زمان مي توانستند از تمام لذت های زندگي استفاده کنند‪ .‬شرم از مسايل جنسي‪،‬‬ ‫سخت گيري قوانين مربوط به زنان‪ ،‬در قرن نوزدهم ودر واکنش به غرب و استعماربه وجود‬ ‫آمدند‪ .‬در زمان شاه تبت‪ ،‬رسوم آزادتر بود و دختران اجازه داشتند کامل آزادانه زندگي جنسي‬ ‫داشته باشند‪ .‬آنها به تعداد عشاق خود‪ ،‬به دور پايشان حلقه می انداختند‪ .‬محبوب ترها و زيباترها‬ ‫آنها‪ ،‬بيشترين تعدادحلقه را به دور پايشان داشتند‪.‬تعداد حلقه ها نشان مي داد که آنها چند دوستدار‬ ‫يا عاشق را به خود جذب کرده بودند‪.‬‬ ‫دهيا چندين حلقه به دورپا داشت و نيز فرزندی‪ ،‬که حاصل زندگی او با زنون بود‪.‬‬ ‫ملکه جديد به جز يادگيري فنون جنگاوري‪ ،‬ارتش اسب سواران زن را تربيت کرده بودکه آماده‬ ‫بودند به فرماندهي او بدون ضعف در برابر حملت اعراب بجنگند‪ .‬بصيرت و بينش و هوش در‬ ‫گمانه زني به او کمک کرد تا بردشمنان خود که بدو نام کاهينا ‪ ،‬به معني پيامبر زن يا به تحقير‪،‬‬ ‫ساحره وجادوگرداده بودند‪ ،‬پيروز شود‪.‬‬ ‫ابتدا مردم بربربه اوعشق مي ورزيدند‪ .‬بعدها ظاهرا درآرزوي حاکم واقعي مرد اورا مجبور به‬ ‫ازدواج کردند‪ .‬کاهينا هم با ازدواج با پيرترين‪ ،‬زشت ترين و ظالم ترين عشاقش از خود انتقام‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫" رئيس مرد مي خواستيد؟ خوب اينم رئيس مرد!"‬ ‫آنگاه همسر او با زور و ظلم حکومتش را شر وع کرد و سبب بدبختي و تحقيرمردم شد‪ .‬مردم‬ ‫خيلی زود خواستار بازگشت ملکه شدند‪ .‬منزجر از اقدامات شوهرش‪ ،‬کاهينا در مل ء عام اورا‬ ‫تنبيه کرد‪ .‬متاسفانه از او پسري به دنيا آورد که کامل مثل پدرش بود؛ خائن‪ ،‬ظالم و خطرناک ‪ .‬با‬ ‫وجود اين ملکه دوباره رهبر ارتش شد و از پيروزي به پيروزي ديگر دست يافت‪ .‬ولی از بخت‬ ‫بدعاشق اسير جواني شد که به منظور حفاظت‪ ،‬به فرزندی پذيرفته بود‪.‬‬ ‫مطابق رسم آن زمان‪ ،‬او در بالي پلکان شاهي ‪ ،‬پيراهنش را چاک داد و در حضور ديگران‬ ‫سينه خود را به مرد جوان نشان داد‪ ،‬و بدينوسيله مقام و مرتبتش را تا سطح فرزندان خودش بال‬ ‫برد‪ .‬ولي آن مرد جوان کسي نبود مگر برادرزاده اکبا رئيس و فرمانده ارتش اعراب‪ .‬با وجودي‬ ‫که او از کاهینا که نجاتش داده بود سپاسگزار بود‪ ،‬ولی عزم کرده بود تا بربرها و ساحره‬ ‫محبوب آنها را قتل عام کند‪.‬‬ ‫پسر قانوني ملکه‪ ،‬اين وظيفه را با انتقال تمام اسرار نظامي مادرش‪ ،‬آسان کرد‪.‬کاهيناهم با به‬ ‫آتش کشيدن سرزمينش‪ ،‬به جاي ترک کردن آن در شرايط خوب براي مهاجمين‪ ،‬عرصه را خالي‬ ‫کرد‪ .‬کم کم جنگجويانش اورا ترک کردند و زير پرچم فرماندهي لشکراعراب رفتند‪ .‬فقط ارتش‬ ‫زنان همچنان از او حمايت مي کرد تا زماني که کشته شد و راه را براي دشمنان باز گذاشت‪.‬‬ ‫بدين ترتيب همانطور که سرزمين بربر متعلق به رومي ها بود وسرزمين پادشاهي ‪Massinissa‬‬ ‫متعلق به ‪ Jugurtha‬و پس ازآن متعلق به کاهينا‪ Ifriqiya ،‬هم متعلق به عرب ها شد‪.‬اين نام از‬ ‫ريشه "فرق" مي آيد که براساس گفته هاي خليفه عمر‪ ،‬به معني تقسيم شدن‪ ،‬جدا شدن و متلشي‬ ‫شدن است‪.‬‬ ‫ظاهرا عرب ها طبيعت دوگانه آن مردم را مي شناختند؛ شجاع و متحد در کارهاي مهم ولي‬ ‫متفرق در اثر کشمکش هاي قبيله اي‪ ،‬دعواهاي داخلي و دشمني هاي خانوادگي‪ .‬تاکنون نيز اين‬ ‫وضعيت تغييري نکرده است‪ ،‬عليرغم وجود کاهيناي ياغی که من به دليل سرسختي هايش اورا‬ ‫‪11‬‬


‫ستايش مي کنم ‪ .‬کسي که الگوي من بود هربارکه منهم مثل او مجبور بودم راهم را ‪ ،‬بر خلف‬ ‫خيانت هاي خانواد ه ام که قصد داشتم خوشبختشان کنم‪ ،‬ادامه دهم‪ .‬کاهينا هم مثل من از زمان‬ ‫به دنيا آمدن سبب از بين رفتن خيالت خوش خانواده اش شد‪ ،‬چرا که دختر بود‪...‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫من هم دخترکي بود�� که درروستاي زادگاهم ازبه دنيا آمدنم کسی خرسند نشد وجشن نگرفت‪.‬‬ ‫برج و باروی روستای من مانند بسياري ديگر در سرزمين کابيل‪ ،‬پشت به دنيای خارج کرده‬ ‫است‪ .‬روستاي من با سقف هاي شيرواني‪ ،‬سنگ هاي درزگرفته شده با گل‪ ،‬کوره راه هاي‬ ‫کوهستاني و‪...‬‬ ‫به سرزمينم نگاه می کنم‪ ،‬آنگونه که در بچگي ام ‪ ،‬در پانزده سالگي‪ ،‬آن را ديدم‪ .‬با بيش از‬ ‫دويست کيلومترفاصله از جنوب شرق الجزيره‪ ،‬ميان جنگل معروف ياکورن) ‪ ،( Jakuren‬در‬ ‫ارتفاع تقريبی ‪ 1000‬متري ؛ ايفيقا مثل يک رازاست؛ راه هاي اصلي از کنار آن مي گذرند ‪.‬‬ ‫بندرت غريبه ای را به خود مي بيند‪ .‬کوره راه پهني بين دو رديف اوکاليپتوس به ميداني مي‬ ‫رسد‪ ،‬آن را به خوبي به ياد دارم‪...‬‬ ‫سمت چپ‪ ،‬ساختمان ارتش فرانسه قرار داشت که امروزاداره پست است‪ .‬سمت راست‪ ،‬قهوه‬ ‫خانه است ‪ .‬مرداني را به خاطردارم که بيشتر اوقات تمامي روز با ليوان چاي در پيش رونشسته‬ ‫اند‪ ،‬برنوس يا ردايي بر دوش‪ ،‬با يک دست سيبيل هايشان را تاب مي دهند و با دست ديگر‪،‬‬ ‫‪ ) Shema‬قوطي تنباکو جويدني ( را گرفته اند ‪ .‬آنها در مورد شايعات بي شمار کوهستان گپ‬ ‫مي زنند‪ .‬بعضي مشغول بازي ‪ ) rund‬نوعي کارت بازي اسپانيايي( هستند که در الجزاير بسيار‬ ‫محبوب است ‪ ،‬بقيه نيزبه بازي شيطان مشغولند‪.‬جلوي قهوه خانه پيرمردان عگال به سردر حالی‬ ‫که عصاي چوپاني به دست دارند‪ ،‬عصايي که مانند پيري آنان پر از گره است‪ ،‬چمباتمه زده در‬ ‫سايه درخت يا تکيه داده به ديوار‪ ،‬تقدير گرايي بهت زده خود را با جملت کوتاه کمابيش بيهوده‬ ‫ابراز مي کنند‪ " :‬در کتاب ها آمده است‪ :‬اين پايان قرن وحشتناک خواهد بود"؛‬ ‫"آه! ازجوانان امروز"؛ يا به سادگي" تقديرچنين است"‪.‬‬ ‫نزديکي قهوه خانه‪ ،‬فروشنده اي که همه چيز مي فروشد‪ ،‬با صورت آفتاب سوخته و دشداشه‬ ‫سفيد‪ ،‬بر چهارپايه کوتاه جلوي درمغازه خود تکيه زده است‪ .‬سطل‪ ،‬کاسه و کفش هاي پلستيکي‬ ‫گلدارکنار پياده رو خيابان پخش شده است‪ .‬روي ديوار هاي بيرونی و در ويترين مغازه‪ ،‬جارو‪،‬‬ ‫پارو‪ ،‬فرش‪ ،‬ظرف قوسقوس ) خوراک عربي( ‪ ،‬ظروفي از حلب ميناکاري شده‪ ،‬همراه با بشقاب‬ ‫های وارداتي از چين‪ ،‬يا کشورهاي اروپاي شرقي‪ ،‬يا حتي قابلمه هاي محلي‪ ،‬آويزان شده اند‪.‬‬ ‫اينجا همه جور کاليي يافت مي شود‪ ،‬از بسته بزرگ حاوي تنزيب تا بلغور جو‪ ،‬ادويه غذا ‪،‬‬ ‫صيفي جات‪ ،‬ميوه ‪ ،‬کبريت و آب نبات‪ .‬خانواده آن فروشنده‪ ،‬سنگ آسياب و دستگاه روغن گيري‬ ‫از زيتون داشتند ‪.‬او يکي از افراد مهم روستا بود‪.‬‬

‫‪12‬‬


‫به اين طرف روستا معمول فقط مردان می آمدند‪ .‬زنان به سرعت از کنار آن رد مي شدند و‬ ‫سرشان را از قهوه خانه بر مي گرداندند‪ .‬چهارشنبه ها در آن محل آفتابی نمی شدند‪ ،‬چون روز‬ ‫بازار بود و براي زنان ممنوع‪.‬‬ ‫در آن هنگام ميدان قرق انبوه کشاورزانی بود که براي خريد و فروش ‪ ،‬مبادله کال و گپ و‬ ‫گفتگومي آمدند‪.‬‬ ‫ثروتمند ترها گوشت مي خريدند و از روي نوعي فخرفروشي خام‪ ،‬به عمد آن را روي سبد‬ ‫خريدشان در معرض ديد همه قرار مي دادند‪.‬بدين ترتيب آنها نشان مي دادند که به تازگي حواله‬ ‫پول از طريق پست فرانسه دريافت کرده اند و نيز آن سوي مديترانه‪ ،‬پسر يا برادرشان آنها را‬ ‫فراموش نکرده است‪.‬بسياري از کابيلي ها روستا را ترک کرده اند‪ .‬حتي ايفيقا را براي تقدير‬ ‫از کسانی که برای کار و کسب درآمد آن را ترک کرده ومهاجرت کرده اند‪ ،‬پاريس کوچک مي‬ ‫نامند‪ .‬وقتي نامه اي از آن عزيزان تبعيدي مي رسيد‪ ،‬با خوشحالي دنبال کسي مي گشتند تا بتواند‬ ‫رمزگشايي کرده و نکات مهم نامه را ترجمه کند‪ ،‬نکاتي که هميشه هم يکسان بودند‪" :‬اميدوارم‬ ‫نامه ام در حال خوب و خوش به شما برسه‪ .‬حواله پولي براي شما پست کردم ‪ .‬حالم خوبه ‪ ،‬براي‬ ‫من نگران نباشين‪".‬‬ ‫مردان دوباره در پاکت نامه را مي بستند و به سمت خانه مي رفتند تا آن را به همسر‪ ،‬خواهران و‬ ‫خواهرزادگانشان‪ ،‬به محض بازگشت آنها از بيگاري آبي‪ ،‬نشان دهند‪.‬‬ ‫در آن ناحيه‪ ،‬سبزيجات بندرت پيدا مي شود‪ ،‬فقط درختان زيتون و انجير‪ ،‬کشت مي شوند‪.‬‬ ‫براي خوردن ميوه وصيفي جات لزم است باغ صيفي جات هر روز آبياري شود و براي اين‬ ‫منظور لزم است از چشمه نزديک روستا آب آورد ه شود‪ .‬اينکار منحصرا وظيفه زنان است‪ .‬من‬ ‫هنوز زنان زحمت کشی را بياد دارم که با گرد ن هاي کشيده وبدون کمک دست‪ ،‬ظروف بزرگ‬ ‫پرازآب را روي سر حمل مي کردند ‪.‬آن زنان کوهستان‪ ،‬موجودات زيبايي بودند ‪ ،‬حداقل درزمان‬ ‫جواني شان و پيش از آنکه به دليل کار‪ ،‬بيش از حد پژمرده شوند‪.‬‬ ‫پيراهن هاي بلند و گلدار کابيلي شان به نام" تيکسوين") ‪ ، ( Tiksiwin‬منظره را مثل نرگس و‬ ‫اوکاليپتوس‪ ،‬رنگ آميزي مي کرد‪.‬‬ ‫آن لباس ها از جنس کتان يا ساتن به وسيله يراق هاي گران قيمت‪ ،‬روي شانه ها ‪ ،‬مفاصل و‬ ‫بازوها ‪ ،‬قلبدوزي شده بود‪ .‬کشاورزان براي حفاظت خودشان‪ ،‬هنگام انجام وظايف خانه داري و‬ ‫کارهاي کشاورزي‪ ،‬خود رابا دامن قرمز مي پوشاندند‪ Futa :‬روي سرشان می انداختند‪،‬‬ ‫‪ ، amendil‬که روسري سنتي است‪ ،‬مي پوشيدند و روي آن نرگس گره مي زدند؛ هم براي عطر‬ ‫آن و هم براي سفيدي آن که نگاه شرقي وبه رنگ عقيق تيره آنها را ارزشمندتر مي ساخت‪ .‬آنها‬ ‫به شاد ي در ميدان چشمه‪ ،‬بازار زنانه‪ ،‬همديگر را مي ديدند‪ ،‬جواهراتشان را مبادله مي کردند و‬ ‫مثل دختر بچه ها جر و بحث مي کردند؛ مباحثات وسط دعواي بچه هاي روستا ‪ ،‬بدگويي‪ .‬آنها به‬ ‫صداي بلند صحبت مي کردند چون عادت داشتنداز يک کوه به کوه ديگر يکديگررا صدا بزنند‪.‬‬ ‫مثل من که وقتی خيلی جوان بودم‪ ،‬دوستم فاروجا را به صدای بلند صدا مي کردم وبدون اينکه‬ ‫بدانم اولين تمرينات آوازم را انجام مي دادم؛ آاااااافااااااروووووووجاااااااااا!‬

‫‪13‬‬


‫"مرد و زن مثل خورشيد و ماه هستند‪ .‬آنها يکديگر را مي بينند ولي هرگز يکديگر را ملقات‬ ‫نمي کنند ‪".‬‬ ‫مطابق اين ضرب المثل‪ ،‬مردان به بازار زنان نمي رفتند‪ ،‬همينطور زنان روستا هم هرگز به‬ ‫قهوه خانه‪ ،‬يا مسجدي که روبروي چشمه بود‪ ،‬نمي رفتند‪.‬‬ ‫ولي اين مانع دختران نمي شد تا دم در مکان مقدس از ديدن مردان کارگر لذت ببرند‪ .‬گاهي يکي‬ ‫از آن پسران با قصد ازدواج دختري را انتخاب مي کرد‪ .‬همه چيز کامل طبيعي به نظر مي رسيد‬ ‫ومن در ابتدا فقط درآن جنبه هاي فرهنگ بومی و شادي مي ديدم‪ .‬ولي جدايي جنسي‪ ،‬سخت‬ ‫گيري رسومات‪ ،‬حجب و حياي بي معني‪ ،‬نگاه برتري جوي مرد‪ ،‬بر نگاه نگون بخت آن زنان‬ ‫سنگيني مي کرد‪ .‬شايد به اين دليل که چيزي را ابرازمي کردند که دهانشان حق بيان آن را‬ ‫نداشت؛ فشار نابرابري تحميلي از زمان تولد‪.‬‬ ‫تولد من صبح زود روزسوم آور يل اتفاق افتاد‪ .‬يکي گفته بود‪ :‬تولد صبح زود خيلي خوب است‪.‬‬ ‫اوسخت کوش و زرنگ خواهد شد‪ .‬ولی مادرم از تولد من ناراحت شد چون او دلش نوزاد پسر‬ ‫می خواست‪.‬تمام زنان حامله اميدوارند پسر به دنيا آورند‪ ،‬همينطور پدران‪ ،‬عموها‪ ،‬تمامي‬ ‫روستا! مردم منتظر صداي ‪ YUYU‬هستند که بيانگر تولد پسر است‪ .‬صدای ‪ YUYU‬شادی که‬ ‫بلند شود‪ ،‬اين اتفاق خوش يمن را در غروب همانروز با زدن تنبور‪ ،reita ،‬موسيقي ‪ ancho‬که‬ ‫صداي آن شبيه ساز بادي است‪ ،‬جشن مي گيرند و قوسقوس مخصوص شادي پخش مي کنند‪.‬‬ ‫صداي ‪YUYU‬که بلند نشد‪ ،‬بدين معنا بودکه دختري به دنيا آمده که حتي ماما را هم کمي‬ ‫عصباني کرد ‪.‬‬ ‫پدرم دزدانه سری به قهوه خانه زد تا ضمن شنيدن اظهار نظرهاي آنها‪ ،‬خود را دلداري دهد؛‬ ‫" نااميد نباش‪ ،‬اونکه دختري ميده‪ ،‬يه روزی هم پسر ميده ‪ ...".‬اينها نظرات آن مردان قهوه خانه‬ ‫بود‪.‬‬ ‫مادر جوان در خانه ماند‪ ،‬مثل خاکستر سرد بر جا مانده ‪ ،‬از اينکه ورثه پسر به دنيا نياورده‬ ‫ترسيده بود؛ چون هميشه در خطر طلق قرار داشت‪ .‬مادرم نبايد آنقدر مي ترسيد چون قبل‬ ‫پسري به دنيا آورده بود؛ برادر بزرگتر من "ممد" )مخفف محمد*( نام داشت‪ .‬اگر بچه اول پسر‬ ‫باشد‪ ،‬زن خودش را بسيار مورد علقه حس مي کند و آن پسرکوچک ناز پرورده خواهدشد و‬ ‫شيرمادر را تا پنج سالگي و حتي بيشتر خواهد خورد‪ .‬با به دنيا آمدن من‪ ،‬مادرم هنوزبرادرم را‬ ‫که سه سال و نيمه بود‪ ،‬شير مي داد‪ .‬آيا او ازاين بهانه براي شير ندادن من استفاده مي کرد؟ من‬ ‫تنها فرزند او بودم که او از دادن شير بدو خودداري کرد ‪.‬من بلفاصله از صبح روز به دنيا آمدنم‬ ‫دور انداخته شدم‪ .‬مي بايد اين مساله را بعدها وقتي که آن گونه قرباني شدم‪ ،‬به اميد به دست‬ ‫آوردن عشق ومحبتش‪ ،‬به ياد مي داشتم‪.‬‬ ‫با اين وجود من شير مادر خوردم! و روستاييان برايم جشن گرفتند؛ براي جورای کوچک که بي‬ ‫ارزش بود تا هنگامي که معجزه اي رخ داد‪.‬‬ ‫در آن زمان پدر و مادر من با ستسي فاطيما زندگي مي کردند؛ مادربزرگ فاطيما همسر‬ ‫پدربزرگ پدري من ‪ .‬اودر جواني اش واقعا بسيار زيبا بود؛ قامتي شاهانه‪ ،‬راه رفتني غزال وار‬ ‫‪14‬‬


‫*نويسنده از مخفف نام محمد آنگونه که در آن سرزمين مرسوم بوده استفاده کرده است وچون‬ ‫مخفف محمد در زبان فارسي ممد است بدين ترتيب انتخاب شده است‪).‬م‪ .‬به فارسی(‬ ‫و موهاي بافته تاکمر داشت‪ .‬جواهراتي که بر گوش‪ ،‬بازوان و گردن داشت‪ ،‬کمتر از چشمان‬ ‫فيروزه اي اش مي درخشيدند‪.‬پوست سفيدش باعث جلوه بيشتر خالکوبي هايش مي شد‪ .‬او سلمت‬ ‫کامل داشت و اشراف زاده و هوشمند بود و تمناي بسيار قوي را درپشت سيماي آرام خود پنهان‬ ‫مي کرد‪.‬‬ ‫ولي او نازا بود؛ مهمترين و بدترين عيب درجامعه ما! پيشترها چندين بار ازدواج کرده بود و به‬ ‫دليل امتيازاتش بسيارمورد علقه شوهرانش بود‪ ،‬ولي با وجود اين به دليل نازايي طلقش داده‬ ‫بودند ‪ .‬فقط پدربزرگ من اورا ترک نکرد‪ .‬پدربزرگ من سرباز ارتش فرانسه بود و مثل بسياري‬ ‫از مردان ديگر براي جنگ عليه آلمان ها روانه جبهه شد‪ .‬وقتي از جنگ برگشت همسر اولش‬ ‫مرده بودو دو بچه کوچک برايش بر جا گذاشته بود؛ پدر من سعيد و عمويم هامو‪ .‬پدربزرگ‬ ‫من در واقع به دنبال پرستار زن براي دو پسرش بود تا اينکه دنبال همسر جديدي باشد‪ .‬به همين‬ ‫دليل رضايت داد تا با ستسي فاطيما ازدواج کند و او سعيد و هامو را بزرگ کند‪.‬‬ ‫همه ستسي فاطيما را دوست داشتند و به زودي همه ديدند و تاييد کردند که با وجود عدم‬ ‫باروري‪ ،‬او قادر است بسياری کارهاي مفيد انجام دهد که از عهده هرکسي برنمي آمد؛ او مي‬ ‫توانست بيماري هاي کوچک بچه هاي روستا را درمان کند‪ .‬آيا اين يک هديه آسماني بود؟ در هر‬ ‫حال او با انگشتانش‪ ،‬تکه اي طناب ‪ ،‬مقداري نمک و البته ايمان وتوکل درمان مي کرد‪ .‬از همه‬ ‫جا فداکاري‪ ،‬مهارت وعشق مادري اورا مي خواستند‪ .‬او بند ناف نوزادان را مي بريد‪ ،‬از آنان‬ ‫پرستاري مي کرد وبراي آنان بازي و سرگرمي خلق مي کرد‪ .‬بچه ها او را جيدا که نام ديگري‬ ‫براي مادربزرگ بود‪ ،‬صدا مي کردند‪.‬‬ ‫وقتي او فهميد که من به دنيا آمده ام‪ -‬طبعا دربرابرناراحتي همه‪ -‬بزرگترين شادي زندگيش را به‬ ‫دست آورد؛ آيا معجزه اي ازعشق مادري بي مصرف مانده اوبود؟ درکمال تعجب سينه هاي او از‬ ‫شير لبريز شد! و مرا با شيرکه مادرم از من دريغ کرده بود‪ ،‬سيراب کرد‪.‬او شيرش را به‬ ‫صورت من پاشيد و همانگونه که نزد ما رسم بود‪ ،‬صورت مرا با شير تميزکرد‪.‬‬ ‫پس از آنکه شايعات و خبر حيرت انگيز به همه رسيد‪ ،‬همه از اطراف با پاي پياده يا با الغ‬ ‫همراه هدايا و قرباني هاي فراوان براي شکرگزاري از خداوند به خاطر اين مساعدت مي آمدند‪.‬‬ ‫آنها با تعجب فاطيما را مي ديدند که سينه ا ش را باز مي کند و شير خود را مي دوشد‪ .‬در چشم‬ ‫آنان او فرد مقدسي شده بود؛ پرستش کنان در برابرش زانو مي زدند واز او مي خواستند که‬ ‫بيماري هايشان را‪ ،‬و به ويژه نازايي زنان را درمان کند‪ .‬سپس به دور گهواره من مي آمدند تا‬ ‫علت آن معجزه را ببينند‪.‬‬ ‫از آن سال به بعد من دختر فاطيما شدم‪ .‬او هم مادرانه از من حمايت می کرد و تا پنج سال ما در‬ ‫کنار هم مانديم‪.‬‬ ‫‪15‬‬


‫ما به شکل خانوادگی درخانه اي بزرگ که دربلندترين نقطه ايفيقا قرار داشت‪ ،‬زندگي مي‬ ‫کرديم ‪ .‬اين خانه از تعدادي ساختمان به روش معماری اسپانيايي ساخته شده بود‪ .‬حياط اندرونی‬ ‫داشت که اجساد مردگان را نيزهمانجا دفن مي کردند‪ .‬اينجا اعتقاد داشتند که براي آرامش بايد‬ ‫مردگان در جايي که به دنيا آمده اند‪ ،‬دفن شوند‪.‬‬ ‫همه خانه هاي دور حياط‪ ،‬اتاق هاي تکي بودند‪ .‬والدين من در يکي از آنها زندگي مي کردند‪ .‬من‬ ‫و فاطيما در بزرگترين آنها که درعين حال اتاق مشترک همگي بود‪ ،‬مي خوابيديم‪.‬اين اتاق واقعا‬ ‫مشترک بود؛ دريک طرف اصطبل قرار داشت که درآن يک گاو و گوساله اش مي خوابيدند‪.‬‬ ‫طرف ديگرکه با سه پله وديوارکوتاهي جدا مي شد‪ ،‬محل اقامت ما بود‪ .‬درقفسه بندي بالي آغل‪،‬‬ ‫صندوقي پر از لباس و غذا قرارداشت‪ .‬پايين که قسمت ما آدم ها بود‪ ،‬درساعات مختلف روز‪،‬‬ ‫کارکردهاي گوناگوني داشت؛ آشپزخانه‪ ،‬خياطخانه‪ ،‬اتاق نشيمن و اتاق خواب‪ .‬غروب ها کف‬ ‫اتاق را با چند ليه روکش ضخيم پشمی که روي هم پهن مي کردند‪ ،‬مي پوشاندند ‪ .‬اين پارچه‬ ‫هاي ضخيم که با طرح هاي هندسي رگه دار تزيين شده بود‪ ،‬به وسيله زنان خانواده بافته شده‬ ‫بودند‪ .‬ما از آنها به عنوان رختخواب استفاده مي کرديم و صبح آنها را روي بند کنار اتاق مي‬ ‫انداختيم تا ديگران بتوانندخانه داري کنند و آزادانه کارهاي مختلف انجام دهند‪.‬‬ ‫ستسي فاطيما زنی توانمند بود؛ صبح زود براي پرکردن ظرف بزرگ آب و انجام بيگاري با‬ ‫چوب‪ ،‬بيرون مي رفت و در تابستان ها انجيرهاي تازه را قبل از طلوع آفتاب مي چيد‪ .‬من ديرتر‬ ‫بيدار مي شدم و با روشن شدن روز‪ ،‬اغلب با صداي پرندگان که از پشت در بسته به گوشم مي‬ ‫رسيد‪ ،‬چشمانم را باز مي کردم‪ .‬پس از آن ديگرشانه هاي فاطيما را ترک نمي کردم‪.‬‬ ‫او عادت داشت‪ ،‬برخلف همه رسوم‪ ،‬مرا برپشت خود حمل کند‪ .‬معمول در اينجا بچه ها را تا ‪-7‬‬ ‫‪ 8‬ماهگي در جاهاي عمومي نشان نمي دهند‪ ،‬چون مي ترسند که حسودان‪ ،‬چشم بد به آنها داشته‬ ‫باشند‪ .‬برعکس‪ ،‬او مرا از اولين روز در معرض ديد مردم قرارداد‪ .‬ولي چرا ديگر ادامه نداد؟ او‬ ‫به زودي دريافت که من پس از پياده روي با سردرد شديدي باز مي گشتم‪ .‬بنابراين تصميم گرفت‬ ‫دور گردن من چند نظر قرباني آويزان کند‪.‬‬ ‫باری من شاهزاده کوچک عزيز دردانه اي شدم ؛ با من چرب زباني مي شد و غرق هدايا‬ ‫بودم‪.‬ستسي فاطيما برايم لباسي از ساتن سفيد تزيين شده با گل هاي نارنجي و پروانه هاي‬ ‫بسيار کوچک مزين به يراق هاي رنگارنگ دوخت‪.‬‬ ‫طبق رسم ازمن خواست تا قبل از قراردادن آن تزيينات‪ ،‬آنها را زير پا له کنم‪.‬چون اهالي‬ ‫کابيلعقيده داشتند" آنها را فرسوده کن قبل از آنکه آنها ترا فرسوده کنند‪ ".‬من هنوزاز لباس هاي‬ ‫کابيلي استفاده مي کنم و به مناسبت مراسم خصوصي و عمومي آنها را مي پوشم و خودم هم از‬ ‫آن لباس ها مي دوزم‪.‬‬ ‫غروب ها کنار آتشدان ) شبهاي زمستان بسيار سرد بود( فاطيما برايم افسانه هاي محلی تعريف‬ ‫مي کرد‪.‬افسانه هايی که اندرزشان اين بود‪ " :‬اگر عاقل نباشي جادوگرخواهد آمد و ترا باخود‬ ‫خواهد برد‪ ،‬بعد ترا در کيسه اي خواهد انداخت و به دريا پرتاب خواهد کرد ‪".‬‬ ‫من باور کرده بودم که جادوگر واقعي در روستا وجود داشت و يا حداقل اورا چنين مي ناميدند‪:‬‬ ‫سريل !آن زن پس ازديدن مرگ پسرش در برابر چشمانش ديوانه شده بود‪ .‬از آن هنگام به بعد‬ ‫اوهذيان مي گفت‪ ،‬اغلب دربرابر جعبه گل جلوي مسجد مي ايستاد ‪ ،‬لباسهايش را در مي آورد و‬ ‫‪16‬‬


‫زوزه مي کشيد‪ .‬کسی کاری به کار او نداشت ‪.‬چون کارمعمولي بود‪ .‬ديوانه خانه اي وجود‬ ‫نداشت؛ آدم هاي مريض رواني‪ ،‬کم شعورها‪ ،‬مريض هاي فکري و رواني از هرنوعي‪ ،‬ازجامعه‬ ‫جدا نمي شدند ‪ .‬مردم حتي آنها را دوست داشتند؛" ديوانه هاي آواره " محبوب خدا انگاشته مي‬ ‫شدند‪.‬‬ ‫ولي من از سريل مي ترسيدم‪ .‬از وقتي توانستم روي پاهايم بايستم‪ ،‬راهم را دور می کردم تا با‬ ‫او روبرو نشوم‪ .‬اما او وفاطيما به خوبي با هم سازش داشتند‪ .‬روزي هنگامي که روي شانه‬ ‫هاي مادربزرگ بودم سريل به من انگور تعارف کرد که من جرات چشيدن آن را نداشتم چون‬ ‫مي ترسيدم سمي باشد‪ .‬روز ديگری دوستانه به طرف من آمد‪ ،‬درحالي که جواهراتش از همه جا‬ ‫آويزان بودند‪ ،‬سنجاق هاي محافظ به لباسش وصل کرده بود وجعبه هاي فلزي که مثل جواهر می‬ ‫درخشيدند داشت‪ .‬خواهش کرد يک تخم مرغ به او بدهم تا آينده مرا پيشگويي کند؛ قاعدتا اشتباه‬ ‫کرد‪ :‬آينده من هموار و روشن بود !‬ ‫درحقيقت‪ ،‬اولين تماس هايم با صحنه اعجاب آوردنيا‪ ،‬که به لطف وجود ستسي فاطيما برايم‬ ‫امکان پذير شد‪ ،‬بسيار خوب و روشن بود‪ .‬اواز چهار سالگي ام تقريبا مرا به صحنه کشيد‪ ،‬نه به‬ ‫صحنه تئاتربلکه به صحنه هاي طبيعي‪ ،‬به جشن هاي کابيلي‪ .‬در آن زمان راديو و تلويزيون‬ ‫وجود نداشت‪ .‬با وجود اين هرکس فضاي دلخواه خودش را با خواندن‪ ،‬رقصيدن و نواختن با‬ ‫وسايل فلزي ايجاد مي کرد‪ .‬ستسي فاطيما حس جشن را به من منتقل کرد‪ .‬اينجا همه چيز‬ ‫بهانه اي براي جشن گرفتن بود و همه فعالنه همکاري مي کردند‪ ،‬به عنوان هنرپيشه‪ ،‬خواننده‪،‬‬ ‫رقاص‪ .‬و ما بچه ها اداي زناني را در مي آورديم که مثل زنان امپراتور لباس مي پوشيدند‪ ،‬حتي‬ ‫اگر زندگي فقيرانه اي داشتند‪.‬‬ ‫مراسم عروسي يکي ازخاله هايم برايم فراموش نشدني است؛ مراسم عروسي ريتا؛ زيبا مثل قول‬ ‫و قرارولی خائن مثل آينده همسر جوان‪ .‬روز قبل از عروسي‪ ،‬عروس آينده به وسيله آرايشگران‬ ‫روستا آرايش شد ‪ .‬پوستش را مثل ابريشم‪ ،‬دستها و پاهايش را مثل نقاشي مينياتور رنگ کردند‪.‬‬ ‫روزعروسي‪ ،‬صورتش را آرايش کردند‪ ،‬دور چشم هايش را کشيدند‪ ،‬روي گونه هايش سرخاب‬ ‫ماليدند وابروهايش را به شکل حرفه اي طراحي کردند‪ .‬لثه وگونه هايش را با پوست سوخته‬ ‫گردو سائيدند تا صورت جذاب و شهوت انگيزش به رنگ قهوه اي‪ -‬قرمز درآيد‪.‬‬ ‫بعدا اورا لباس سفيد سنتي پوشاندند که بيش از معمول قلبدوزي شده بود‪ ،‬و با جليقه بدون آستينی‬ ‫که به طرز لوکسي پيش سينه کتاني آن تزيين شده بود‪ ،‬تکميل کردند ‪ .‬جواهراتي از مينا و نقره‪،‬‬ ‫دست ‪ ،‬گوش و قوزک پايش را مزين کرده بودند‪ .‬درنهايت گردنبند ازدواج ساخته شده از دانه‬ ‫هاي زرد‪ ،‬سبز‪ ،‬طليي و نقره اي که سه يا چهار رديف در آن کار گذاشته شده بود‪ ،‬دور گردن‬ ‫او انداختند‪ .‬بين دانه ها‪ ،‬غنچه هاي ميخک درختي که به روشی ماهرانه به نخ کشيده شده بودند‪،‬‬ ‫عطر مسحورکننده آفروديت‪ ،‬مخصوص عروس هاي جوان را می پراکندند‪ .‬روي سر‪ ،‬سنجاق‬ ‫سر کلفتي ‪ amendil،‬منگوله دار مشکي را نگه داشته بود و روي آن دومين سرانداز را انداختند‬ ‫که صورت را مي پوشاند و فقط هنگامي که زن به خانه شوهرش وارد مي شد‪ ،‬آن را برمي‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫شوهر‪ ،‬به وسيله زن انتخاب نشده بود‪ ،‬والدينش در مورد آينده او تصميم گرفته بودند‪ .‬مثل والدين‬ ‫من که بعدهامي خواستند در مورد ازدواج من تصميم بگيرند‪.‬‬ ‫‪17‬‬


‫در راه عروس به خانه انبوهي از مردم اورا همراهي مي کردند؛ آقايان در زيباترين برنوس‬ ‫) باشلق يا لباس عربي مردانه ‪.‬م(‪ ،‬خانم ها با لوکس ترين جواهراتشان‪ ،‬گروه موزيک با لوازم‬ ‫مختلف موسيقي محلي ‪.‬همه جا صداي خشک شليک اسلحه) بارود( مي آمد‪ .‬مثل اروپا‪ ،‬مردم‬ ‫برنجک و شکرپاره مي ريختند و تخم مرغ سفت شده به هوا پرتاب مي کردند‪.‬‬ ‫مردم ضمن همراهی عروس آنها را در هوا مي گرفتند و طی مسيرمزه مزه مي کردند‪.‬آخر صف‬ ‫الغ هايي بودند که بارشان تشک‪ ،‬لباس‪ ،‬ملحفه‪ ،‬روکش و فرش دست بافت بود‪ .‬اينها جهيزيه‬ ‫دختر جوان بودند‪.‬‬ ‫قبل از ورود به خانه شوهرش‪ ،‬در واقع خانه فاميل سببي اش‪ ،‬تازه عروس بايد از روي عصاي‬ ‫قرار داده شده در درگاه خانه قدم برمی داشت ‪ .‬بعدا پدر شوهرش آن را به پشت بام پرتاب کرد‪.‬‬ ‫اگر به جايي قلب می شد‪ ،‬خوش يمن بود و همسر آينده کامل مطيع و تحت سلطه خواهدبود‪ .‬اما‬ ‫اگر دوباره می افتاد‪ ،‬همه بلفاصله با نامهرباني به اونگاه مي کردند؛ يعنی نبايد به او اعتماد کرد‪.‬‬ ‫بعد جشن شروع شد‪ .‬غذا و نوشيدني بين مردم توزيع شد‪.‬مداح يا شاعر مردمي‪ ،‬شوهر و همسر‬ ‫را با گزافه گويي و گويش هاي تئاتري مدح و ستايش مي کرد و زنان با فريادهاي شادي به‬ ‫صورت آهنگين‪ ،‬آنها را تاييد مي کردند‪.‬مردم بي وقفه رقصيدند و خواندند‪.‬از آن زمان من‬ ‫حسرت زناني با صداي نافذ‪ ،‬آوازهاي مسحورکننده‪ ،‬ريتم هاي محرک وحرکات سمبليک را حفظ‬ ‫کردم و سعي کردم روي صحنه آنها را دوباره خلق کنم تا‪ ،‬به آنها يي که از رقص هنري مغرب‪،‬‬ ‫فقط رقص شکم که برای توريست ها اجرا می شود را به ياد دارند‪ ،‬چيزي ياد دهم ‪.‬‬ ‫جشن هفت روز و هفت شب ادامه داشت‪ .‬همه مواظب عروس جوان بودند‪ .‬اولين بيگاري آب او‬ ‫با تشريفات انجام شد وساير زنان روستا به او کمک کردند‪ .‬اوروزی يک لباس مي پوشيد‪ ،‬هر‬ ‫روز زيباتراز روز قبل تا براي شوهرش خوشايند باشد‪.‬‬ ‫بعد زندگي زن��شويي واقعي او شروع شد‪ .‬روز به روزکمتر و کمتر والدينش را مي ديد‪.‬او بايد‬ ‫خود را قادر به انجام هرکاري که ديگران از او انتظار داشتند‪ ،‬نشان مي داد وبراي بي ارزش‬ ‫ترين کارها‪ ،‬از ملکه ‪ -‬مادرشوهراجازه مي گرفت‪.‬‬ ‫گاهي مدام لبخند مي زد وآدم هاي فهميده متوجه می شدند که او خوشبخت است‪ ،‬ولي بعضي‬ ‫اوقات نگاهش تيره مي شد و پنهاني والدينش را که بدون نظرخواهي از او‪ ،‬وی را به جمع‬ ‫نا آشنايی فرستاده بودند‪ ،‬لعنت مي کرد‪.‬‬ ‫آن زمان من ‪ 4‬يا ‪ 5‬ساله بودم و در آن مراسم تسليم رسمي‪ ،‬فقط سرگرمي اولين روزها را مي‬ ‫ديدم‪.‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫من متوجه مشکلتي که والدينم متحمل می شدند‪ ،‬نبودم‪ .‬هردو از خانواده هاي محترم‬ ‫" مزرعه دار" آمده بودند‪ .‬اين عنوان اگردر مورد چند مزرعه درختان زيتون و انجير صحبت‬ ‫کنيم‪ ،‬گزافه گويي است ولي بيانگر اشراف زادگي آنان در آن موقعيت بود‪ .‬پدر من حتي شانس‬ ‫خوب رفتن به مدرسه فرانسوی زبان را داشت که در آن موقعيت امتيازبه شمار مي آمد‪ ،‬چون‬ ‫‪18‬‬


‫فقط ‪ %10‬اهالي الجزاير در سن و سال اواين شانس را داشتند‪.‬ولي همين هم به او کمک نکرد که‬ ‫کار جنبي پيدا کند‪.‬‬ ‫درآمد مزارع هم براي تامين تغذيه ما کافي نبود‪ .‬مادرم بلفاصله دختر ديگري به دنيا آورد؛‬ ‫خواهرم فاطيما ‪ .‬مادرم رضايت داد به او شير بدهد چون برادرم ممد‪ ،‬ديگرپنج سال و نيمه‬ ‫بود‪ .‬ممد بچه اي سرکش ‪ ،‬عزيز دردانه و حريص شده بود‪ .‬عادت داشت که همه از او تمکين‬ ‫کنند‪ .‬حال سه بچه بوديم‪ ...‬پدرم بی نتيجه دنبال کار مي گشت و کم کم فکر مهاجرت به فرانسه به‬ ‫سرش زد‪.‬‬ ‫در سال های شروع دهه پنجاه‪ ،‬کشورهای اروپايی مورد توجه مهاجرين بودند و درنتيجه نيروی‬ ‫کار کارگران ارزان قيمت در بازارشان فراوان می شد‪ .‬کابيليها که فقيربودند به صورت انبوه‬ ‫مهاجرت مي کردند‪ .‬کافی بود پسرعمو يا برادري در فرانسه زندگي کند‪ .‬به سراغ او مي رفتند و‬ ‫همسر و بچه ها را در خانه باقي مي گذاشتند تا زماني که آنقدر پول داشته باشند که آنها را پيش‬ ‫خود بياورند‪ .‬زنان در کابيل ازتنهايي ضجه مي زدند و گريه مي کردند و فرانسه را‬ ‫"مردخوار" مي خواندند‪ .‬آنها منتظر حواله پستي پول‪ ،‬نامه يا يادداشتي حاوي عباراتي از قبيل‪":‬‬ ‫نگران نباش‪ ،‬اينجا همه چيز خوب پيش ميره‪ "...‬بودند‪ .‬درآن سو فرد مهاجرکه قبل مزرعه دار‬ ‫بوده به همه گونه حقارتي رضايت می داد‪ :‬بازارکارغير قانوني‪ ،‬محل اقامت نامطمئن‪ ،‬عدم ايمني‬ ‫و نيز تنهايي‪ .‬پدر من پسرعموهايي داشت که در پاريس در رستوران ها وکافه هتل ها کارمي‬ ‫کردند‪ .‬آنها اورا به گذشتن از مرز تشويق مي کردند تا اينکه يک روز او رفت‪ ...‬از روز پس از‬ ‫رفتنش ما انتظار را شروع کرديم‪ ...‬درهر غذا خوردني‪ ،‬قاشق او در ظرف بزرگ قوسقوس‬ ‫قرارداشت‪ .‬ولي او نمي آمد‪ ...‬و ما ناراحت و آرام غذا مي خورديم‪.‬‬ ‫راستش من کمتر از بقيه ناراحت بودم‪ .‬من ستسي فاطيما را داشتم ‪ ،‬راه پيمايي هاي اورا‪،‬‬ ‫آوازهايش را‪ ،‬خنده هايش را‪ .‬اولين انجير صبحگاهي را او به من داد درحالي که مي گفت‪:‬‬ ‫ بيا بخور تا خوب رشد کني‪ ،‬گل نوراني من‪.‬‬‫من دختري کوچک با پوست قهوه اي ‪ ،‬چهره اي روشن و موهايي فردار‪ ،‬چشماني تيره‪ ،‬پر از‬ ‫شيطنت و مليمت بودم‪ .‬ستسي فاطيما مرا با الفاظ محبت آميزصدا مي کرد‪ .‬تصور مي کنم‬ ‫همه چيز را او به من آموخت‪ :‬جرات‪ ،‬سرسختي‪ ،‬وهمچنين‪ ،‬شايد متاسفانه‪ ،‬نوعي تقدير گرايي و‬ ‫گرايش به از خود گذشتگي و فداکاري که تقريبا سبب نابوديم شدند‪.‬‬ ‫سه سال گذشت وطی اين مدت پدرم فقط يک بار به ديدن ما آمد‪ .‬او مرتب براي ما پول مي‬ ‫فرستاد‪ ،‬نامه مي نوشت‪ .‬ناراحت بود‪ -‬مثل بقيه مهاجرين‪ -‬زيرا او رشد بچه هايش را نمي ديد‪.‬‬ ‫اين يک دور تسلسل بود؛ مردان به الجزاير برمي گشتند براي تعطيلت کوتاه مدت‪ ،‬بچه هاي‬ ‫ديگري توليد مي کردند‪ ،‬دوباره به فرانسه باز مي گشتند براي تامين زندگي خانواده شان که روز‬ ‫به روز تعدادشان بيشتر مي شد و تقريبا پدر و بچه ها يکديگر را نمي شناختند‪.‬پدر من ديگراين‬ ‫جدايي را تحمل نکرد‪ .‬علوه براين نوامبر ‪ 1954‬صداي گوشخراش اولين شليک اسلحه هاي‬ ‫ارتش الجزايردر کوه هاي ‪ Aures‬به گوش رسيد‪ .‬تعداد زيادي از پارتيزانها به کوه هاي‬ ‫جورجورا رفته بودند و راه کاهينا را دنبال مي کردند‪ .‬ما ديگر در امنيت زندگي نمي کرديم‪ .‬به‬ ‫‪19‬‬


‫همين دليل‪ ،‬پدرم عزمش را جزم کرد تا ما را سريع به پاريس بياورد‪ ،‬هرچندکه جا افتادن وتثبيت‬ ‫او در آن جامعه مشکل بود‪.‬‬ ‫دسامبر ‪ ... 1954‬من اندوه ترک ستسي فاطيما رابه ياد دارم‪ .‬آنقدربزرگ شده بودم که بتوانم‬ ‫آنچه را که از دست مي دادم ارزيابي کنم؛ من هرچيزي را که به من امنيت مي بخشيد‪ ،‬از دست‬ ‫مي دادم‪ .‬مي دانستم که مادرمن‪ ،‬برادرم و خواهر کوچکترم را از من بيشتر دوست دارد‪ .‬در‬ ‫مورد پدرم ‪ ،‬آنقدر بندرت او را مي ديدم که در واقع به سختي او را مي شناختم‪ .‬با تاسف رفتم‪،‬‬ ‫بدون اينکه سهمي در خوشحالي مادرم داشته باشم‪.‬‬ ‫مثل همه زنان که براي بازيافتن شوهرانشان به فرانسه مي رفتند‪ ،‬او هم خيلي خوشحال بود‪،‬‬ ‫تصور می کرد وارد بهشت خواهدشد‪.‬‬ ‫بقيه داستان را مهاجرين؛ آنهايي که در تعطيلتشان‪ ،‬چمدان هاي پر از هداياي بي ارزش مي‬ ‫آوردند‪ ،‬وآنان که در توهم به سر می بردند‪ ،‬خيلی خوب می دانند‪ .‬دختران ايفيقا حتي لباس هاي‬ ‫ساتن با شکوه خود را با لباس هاي ابريشم مصنوعي پاريسي و جواهرات سنتي خود را با‬ ‫جواهرات بدلي وپر رزق وبرق که از سرزمين ثروتمند آمده بودند‪ ،‬عوض کردند‪.‬‬ ‫آن سرزمين لوکس اصل مرا جذب نکرد‪ ،‬من غريب بودم؛ مي ترسيدم و رنج مي بردم‪ .‬رنج مي‬ ‫بردم‪ ،‬چون خوبم‪ ،‬فرشته ام‪ ،‬مادر واقعي ام را از دست داده بودم‪ .‬هنوز زمانی را که از بازوان‬ ‫او کنده مي شدم ‪ ،‬به ياد دارم‪ ،‬درحالي که او با چشمان اشکباراين کلمات پرازاميد آينده را به من‬ ‫مي گفت‪:‬‬ ‫" به اميد ديدار بعد دخترم‪ ،‬برو به سوي سرنوشت خودت!"‬

‫‪20‬‬


‫‪III‬‬ ‫براي اولين بار دريا را ديدم‪ .‬دريا را تجربه کردم که اتفاقا خيلي ناآرام بود‪.‬ما با يک کشتي سفر‬ ‫مي کرديم که درآن مسافران را مثل گله حيوان روی هم چپانده بودند‪ .‬همه کف کشتي ولو شده‬ ‫بودند‪ .‬مسافران دريازده استفراغ مي کردند‪ ،‬مثل من‪ .‬سفر در فضايي از بدن ها منقبض شده که‬ ‫در استفراغ ها سينه خيز مي شدند‪ ،‬انجام شد‪ .‬بوي بد تهوع آور وغير قابل تحملي همه جا به مشام‬ ‫می رسيد‪.‬رسيدن به مارسي با آسمان خاکستري‪ ،‬آزادي واقعي بود‪ .‬پدرم براي مادر پيراهنی‬ ‫سياه و سفيد خريده بود؛ دوست داشت همسرش با لباسي مانند زنان فرانسوي از کشتي پياده‬ ‫شود‪.‬اين تجربه جديدي براي مادرم بود چون تا آن موقع فقط لباس کابيلي پوشيده بود‪ .‬مطمئنا‬ ‫اودر آن دامن راسته و آن کت بي سليقه که فقط تا کمرش را می پوشاند‪ ،‬احساس راحتی نمی کرد‬ ‫وخود را محکم بسته شده حس مي کرد‪ .‬مادر را وقتي که از تشريفات اداري مربوط به خروج از‬ ‫کشتي و ورود به ايستگاه قطار پاريس مي گذشتيم‪ ،‬ديدم و زيبا يافتمش‪ .‬اورا دوست داشتم و مي‬ ‫خواستم که او هم مرا دوست بدارد‪ .‬من معتقدم‪...‬‬ ‫درپاريس با مترو از ايستگاه ليون به محله بلويل درهتل کوچکي در ‪Faubarg-du-Temple‬‬ ‫که پدرم در آن زندگي مي کرد‪ ،‬رفتيم‪ .‬تقريبا دو سال آنجا زندگي کرديم‪ .‬جا خيلي تنگ بود و از‬ ‫پنجره اي کوچک نور می گرفت‪ ،‬آنقدر کوچک که به نظرم پنجره سقفي پشت بام بود‪ .‬در آن اتاق‬ ‫هيچ پرنده اي براي بيدار کردنم به سراغم نمي آمد و فقط ديوارهاي بسيار بلند را مي ديدم که همه‬ ‫جا بودند‪.‬جهان خارج مرا آشفته کرد‪ .‬کجاست کشتزارهاي وسيعي که از ميان آنها می دويدم تا به‬ ‫رودخانه برسم و همراه ستسي فاطيما لباس بشويم؟ منظره آنجا به نظرم مثل دکور بد طراحي‬ ‫شده بود‪ .‬خيابان هزاران خطر را درخود پنهان کرده بود‪ .‬قبل اينهمه اتومبيل‪ ،‬اينهمه آدم شتاب‬ ‫زده نديده بودم‪.‬‬ ‫در دوران اقامت ما در ‪ Faubarg-du-Temple‬مادرم تقريبا هيچگاه به تنهايی بيرون نرفت‪.‬‬ ‫چون يک کلمه هم زبان فرانسوی نمي دانست و حتي براي خريد هم خارج نمي شد‪ .‬برای اين کار‬ ‫خانم همسايه همراه با "کلی "به ما کمک می کرد‪.‬‬ ‫کلي ماده سگ ترسناکی بود که همه يونيفرم پوش ها ازنامه رسان‪ ،‬پاسبان‪ ،‬راننده اتوبوس و‬ ‫همينطور بقيه که در ميان آنها برادر و خواهر من هم بودند‪ ،‬را گاز مي گرفت ‪ .‬شانس آوردم که‬ ‫به من کاری نداشت و از من گذشت کرد‪.‬‬ ‫مادر بعد از مدت کوتاهي پسر ديگري به دنيا آوردکه می بايست به اين دليل بسيار سرفراز باشد‪.‬‬ ‫خانواده بزرگ می شد و اتاق ما کوچک تر‪ .‬مادرم را ناراحت‪ ،‬بی رويا و تسليم می يافتم‪ .‬پدرم‬ ‫باخشونت با او رفتار مي کرد ‪ .‬به ياد دارم اولين باري که مادرم را کتک زد چون که شام سر‬ ‫وقت آماده نشده بود‪ .‬اين واقعه مرا تکان داد‪ ،‬هرچند که در کابيل‪ ،‬مردان اغلب همسرانشان را‬ ‫‪21‬‬


‫به خاطر نارضايتي هاي بسيار کوچک مي زدند‪ .‬ولي آنجا در خانه هاي کوچک دور از هم ‪ ،‬اين‬ ‫اتفاقات براي بچه ها آنچنان قابل ديدن نبود‪ .‬برعکس اينجا با وجود شش نفر در يک اتاق‪ ،‬اين‬ ‫گونه اتفاقات نمي توانست از چشم هيچکس پوشيده بماند‪ .‬مادرم " زندگي سختی داشت"‪ .‬در آن‬ ‫چند متر مربع؛ برنامه ريزي‪ ،‬کارهای بچه ها‪ ،‬پارچه هاي قنداق بچه‪ ،‬شستشو‪ ،‬پخت و پز‪ ،‬خانه‬ ‫داري‪ ،‬رختخواب هاي پهن شده روي زمين‪ .‬مثل الجزاير بود ولي در فضايی بسيار کوچک تر و‬ ‫در محيطي بسيار نازيباتر‪ .‬درايفيقا هيچگاه نمي توانستم تصور کنم که زماني بايد در چنين‬ ‫شرايطي زندگي کنم‪ .‬خوشبختانه پدر‪ ،‬من و ممد را درمدرسه ثبت نام کرد‪ .‬اين مساله باعث شد‬ ‫که ما سوراخ محل زندگي مان را ترک کنيم‪ .‬من زبان فرانسوی ياد گرفتم و نيز متوجه اختلف‬ ‫بين خودم و بچه هاي پاريس شدم‪ .‬خودم را جدا شده حس مي کردم‪ .‬غروب ها سعي مي کردم به‬ ‫مادرم نزديک شوم‪ ،‬کسي که کارهاي مهم تری به جز گوش کردن به من يا حرف زدن با مرا‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫با کمک کارمند موسسه خدمات اجتماعي ‪ ،‬پدرم درخواست محل اقامت بزرگتري کرد‪.‬دو سال‬ ‫بعد به ما پيشنهاد شد به ناحيه سيزدهم نقل مکان کنيم‪.‬شماره ‪ 57‬بلوار ماسنا در مجتمعی از خانه‬ ‫هاي ساخته شده با آجرها ي خيس و بيمار کننده‪ .‬کارمند خدمات اجتماعي به ما توضيح داد اين‬ ‫مجتمع ساختماني‪ ،‬کمک هاي سريع جهت اسکان موقت هستند تا اوضاع بهتر شود‪ .‬هشت سال در‬ ‫اين خانه هاي موقتي زندگي کرديم‪ .‬ولي ما حق شکايت نداشتيم چون مهاجر��ن ديگر در موقعيت‬ ‫هاي بسيار فقيرانه تري زندگي مي کردند‪ .‬ماآب لوله کشی‪ ،‬برق و دو اتاق بزرگ داشتيم؛ شرايط‬ ‫لوکس‪.‬‬ ‫آلونک ها سه رديف بناي موازی بودند که به وسيله سيم خاردار از هم جدا مي شدند ‪ ،‬مثل باغ‬ ‫وحش‪ .‬نزديک ترين همسايه هاي ما از سمت راست زن و مرد سياه پوست مسلمان خونگرم و بي‬ ‫آزاري بودند‪ ،‬سمت چپ هم مديرمحبوب ساختمانها ‪ ،‬زن فرانسوي با شوهر ودو بچه اش ‪.‬‬ ‫فرانسوي هاي زحمتکش ديگري نيز در اين محل اسکان مهاجرين اقامت داشتند‪ .‬خانواده نانوکه‬ ‫کابين جداگانه اي از حلبي وچوب براي بزرگ تر کردن محل اقامتشان وتهيه سرپناه برای بچه‬ ‫هاي متعددشان بنا کرده بودند‪ ،‬لولو و مي مي که وقتشان را با نوشيدن شراب قرمز می‬ ‫گذراندند‪ .‬خانه آنها هميشه پر از همپالکي هاي شرابخوارشان بود و شب ها صداي دعواهاي‬ ‫شديدشان به گوش مي رسيد‪ .‬بنابراين ما درو پنجره هارا مي بستيم‪ ،‬چون بطري ها وبشقاب ها و‬ ‫هرچه در آنها بود‪ ،‬به خارج پرتاب مي شدند‪.‬آنها مثل سگ وگربه باهم دعوا مي کردند ولي صبح‬ ‫دوباره با هم دوست مي شدند و دوباره نوشيدن را شروع مي کردند‪ .‬لولو دختري داشت به نام‬ ‫میکي ‪ ،‬دختر زيباي موبور با لب هاي قرمز تند که مثل مريلين مونرو دامن هاي تنگ بي‬ ‫پروايي مي پوشيد‪ .‬به نظر من قديمي ترين مدهاي دنيا را مي پوشيد‪ .‬همسايه های روس‬ ‫رفتاربسيار شايسته تری داشتند؛ کمي جداتر در انتهاي رديف سوم ساختمان ها زندگي مي‬ ‫کردند‪.‬آنها پدر و دو کودک بودند که به موسيقي کلسيک علقه داشتند و نسبتا بافرهنگ بودند‪.‬‬ ‫چرا در اينجا بودند‪ ،‬نمي دانم!‬ ‫با اين همه دراين خانه ها عمدتا مغربی ها )مهاجرين الجزاير( سکونت داشتند‪ :‬حلیمه اهل شهر‬ ‫اورانو تنها زني بود که برخانه اش فرمانروايي مي کرد‪ ،‬چون شوهرش جرات نافرماني نداشت‪.‬‬ ‫دوست من فاني از خيابان اول که راه رفتن مادرش مثل ستاره هاي سينما بود‪ ،‬هميشه آرايش‬ ‫‪22‬‬


‫کرده بود و موهايش به زيبايي کوپ و آرايش شده بود‪.‬همه معتقد بودند که او اهل پاريس و از‬ ‫محله شيکي است‪ .‬به خصوص که زبان فرانسوی را به طورکامل وبدون لهجه صحبت مي کرد‪.‬‬ ‫درواقع بيش از سي سال بود که در فرانسه زندگي مي کرد‪ .‬در نظر من فاني و زنان خانواده‬ ‫اش افراد برجسته اي در دنياي کوچک ما بودند‪ .‬بقيه مسلمانان چنين نظري نداشتند و آن زنها را‬ ‫غيرعادي می پنداشتند‪ ،‬عشوه گري و زيبايي آنها برايشان معناي عياشي و هرزگي داشت‪.‬‬ ‫در حقيقت اخلقيات تغيير چنداني نکرده بود و زنان تحت حکومت کمابيش سختگيرانه مردان‬ ‫قرار داشتند؛ همسايه فاني که اهل تونس بود‪ ،‬خيلي راحت به همسرش اجازه نمي داد که حتي‬ ‫بينی اش را )از حجابش‪.‬م( بيرون بگذارد‪ .‬بارها اين زن ترحم انگيز پشت پنجره اتاقش ديده مي‬ ‫شد که مثل يک زنداني در رويا بسر مي برد‪ .‬عبداله‪ ،‬پدرخليمه‪ -‬دوست ديگرمن‪ -‬پس از مرگ‬ ‫همسرش‪ ،‬خلیمه را به الجزاير باز گردانيد واورا که دختري جوان و هيجده ساله بود‪ ،‬شوهر داد‪.‬‬ ‫شوهرش نزديک شصت سال سن داشت ‪ .‬بشير پسر شوهرش از زن اولش‪ ،‬همسن زن دومش‬ ‫بود و همه در مورد آن دختر تودار در بستر مردي از نسل ديگر خيلي حرف ها مي زدند‪ .‬از اين‬ ‫گذشته‪ ،‬عبداله به نظر من کامل ديوانه بود‪.‬هر صبح به عنوان سلم ‪ ،‬ران دخترش را به زور‬ ‫ولي با نوازش گاز مي گرفت تا مثل برای او صبح خوبی آرزو کند‪ .‬عيسا کابيلي بيکارو الکلي‬ ‫همسرش را مي زد و همسرش جيغ کشان از خانه فرار مي کرد‪ .‬او با کارد بزرگی‪ ،‬زنش را‬ ‫دنبال مي کرد و فرياد مي زد‪ .‬بالخره هم سر زنش را شکست‪ .‬موکران هم خيلي نسبت به‬ ‫خانواده اش مهربان نبود‪.‬ولي ابزار او کمربند بود و هرشب صداي فريادهای دردناکی از خانه‬ ‫اش شنيده مي شد‪.‬‬ ‫درواقع تقريبا همه بچه هاي مغربي به اقتدار زورمدارانه پدري عادت کرده بود ند‪ .‬زندگی من‬ ‫استثنايي برآن قاعده نبود‪ ،‬جزاينکه من بدان عادت نکردم‪ .‬ما از خانواده هاي محترم آن مجتمع‬ ‫بوديم ‪ .‬پدرومادرمان‪ ،‬ما را به بهترين شکل پرورش داده بودند ‪.‬آنها با مراقبت به تعليمات پايه ما‬ ‫توجه مي کردند؛ هم دخترها و هم پسرها‪ ...‬ولي به کوچکترين بهانه ای‪ ،‬به شدت تنبيه مي شديم‪.‬‬ ‫واکنش پدرم مرا به وحشت مي انداخت‪ .‬وقتي نتايج کلسم نيمه خوب مي شد‪ ،‬اتفاق افتاده بود که‬ ‫از ترس شلوارم را خيس کرده بود م ‪.‬‬ ‫ولي من اعتقاد دارم که او مرا دوست داشت‪ .‬چندين باربا هداياي بسيار زيبا براي من و خواهرم‬ ‫به خانه آمد‪ .‬مثل به مناسبت جشن گوسفند‪ ،‬به من لباس بسيار زيبايي از پارچه چهارخانه‬ ‫اسکاتلندي داد و فاطيما لباس اروپايي به رنگ پرتقالي ‪ -‬قرمزگرفت ‪ .‬ولي به جزاينها که گفتم‪،‬‬ ‫لحظه های محبت آميز بندرت پيش مي آمد‪ .‬به اين دليل که ما تعداد زيادي بوديم‪ .‬من فقط دو‬ ‫خاطره ازنشانه های دوست داشتن اورا به ياد مي آورم؛ دوشي که پدرم يک روز صبح همراه با‬ ‫خنده هاي فراوان دريک لگن بزرگ پر از آب که روي دستشويي مسطح قرارداشت روي من‬ ‫گرفت‪ ،‬وآب نبات هايي که يک غروب براي فراموش کردن درد دندان که مرا در رختخواب نگه‬ ‫داشته بود‪ ،‬به من داد ‪ .‬من تقريبا آرزو کردم که هر روز صبح درد دندان داشته باشم‪.‬‬ ‫مادرم مثل همه زنان الجزايري هم نسل خود‪ ،‬بنا بر تعليمات ودستوري که دريافت کرده بود‪،‬‬ ‫تحمل مي کرد‪ .‬او همسرش را خودش انتخاب نکرده بود‪ ،‬حتي چندين باردر زمان جواني از خانه‬ ‫فرار کردکه به زور به خانه باز گردانده شد‪ .‬ولی پس از تولد ممد ديگر عصيان نکرد‪ .‬او پشت‬ ‫سرهم باردار بود‪.‬در ‪ ، 1956‬پنجمين بارداريش را داشت‪ .‬در کل او نه بچه به دنيا آورد؛ ‪ 5‬پسرو‬ ‫‪23‬‬


‫‪ 4‬دختر‪.‬ما همه خانواده هاي با فرزندان زياد؛ هشت‪ ،‬ده يا حتي پانزده بچه بوديم‪ .‬وقتي کسي از‬ ‫ما که در مجتمع زندگي مي کرديم‪ ،‬مي پرسيد که چند تا خواهر و برادر داريد‪ ،‬ما از جواب دادن‬ ‫طفره مي رفتيم‪ .‬چون بلفاصله پس از آنکه ما تعداد بچه هارا برمل مي کرديم‪ ،‬موذيانه به ما مي‬ ‫گفتند‪:‬‬ ‫" مادران شما ماده خرگوش هاي واقعي اند! مدام بچه به دنيا ميارن ولی نمي تونن اونا رو تغذيه‬‫کنن‪".‬‬ ‫ولي آن ماده خرگوش ها چه چاره ای داشتند؟ داروي ضد بارداري نبود‪ .‬و حتي اگر هم وجود‬ ‫داشت‪ ،‬حتما شوهران اجازه نمي دادند زنانشان استفاده کنند‪ .‬بچه ها سرمايه آنها بودند‪ .‬معتقد‬ ‫بودند که بعدها‪ ،‬بچه ها برايشان کار خواهندکرد‪ ،‬چون خودشان هميشه از والدينشان حمايت‬ ‫کرده بودند‪ .‬براساس سنت ما‪ ،‬بچه هديه خداوند است؛ قضا و قدر خداوندي‪ ،‬همچنين سرمايه‬ ‫دوران پيري‪.‬ولی چگونه فرانسوي ها مي توانستند اين مساله را درک کنند؟‬ ‫درهرحال فرانسوي ها لزومی برای درک هيچ چيزندارند ‪ .‬ما فقير‪ ،‬بدبخت و حاشيه نشين هستيم‬ ‫که شايسته ارتباط نيستيم‪ .‬بسيار زشت‪ ،‬کثيف و موذي و همانطور که در فيلم ‪Ettore Scola‬‬ ‫نشان داده مي شود‪ ،‬ما انسان هاي غير محترم غربتی هستيم ‪ ،‬وحشي هاي بد‪.‬‬ ‫ساکنين خانه بزرگ پاريسي که به مجتمع ما مشرف بود‪ ،‬مدام محوطه پر از اتفاقات عجيب و‬ ‫غريب ما را مي ديدند‪ .‬به همين دليل نام " سينماي مجاني" بدان داده بودند و از فکر نمايش هاي‬ ‫آينده پيشاپيش لذت مي بردند با اطمينان از اينکه ما عرب ها‪ ،‬موش هاي صحرايي ‪ ،‬با يکديگر‬ ‫مي جنگيم‪.‬‬ ‫بدين ترتيب من فهميدم که طبقه بندي اجتماعي چيست‪ .‬آن مساله مرا ناراحت نمي کرد زيرا من‬ ‫نمي توانستم از آنجايي که بودم‪ ،‬پايين ترقراربگيرم‪.‬‬ ‫اين تفاوت تحقيرآميز‪ ،‬بين ما همبستگي واقعي به وجود آورد‪ .‬ما که از وطن خود جدا افتاده‬ ‫بوديم‪ ،‬به رغم اختلفاتمان هم سرنوشت بوديم‪ .‬ما يکديگر را می ديديم ؛ روزهاي جشن دورهم‬ ‫جمع مي شديم و هرکسي باخود شيريني يا ماده غذايي ديگري مي آورد‪ .‬زندگي به ما ياد داد که از‬ ‫خود فرار نکنيم‪ ،‬خنگ نباشيم و سرخود را خم نکنيم‪ ،‬تسليم نشويم؛ ما سربلند بوديم و سرفراز‪،‬‬ ‫ولی نمي دانستيم چرا‪ .‬ما عليرغم فرهنگ بومی مان‪ ،‬شان خود را حفظ مي کرديم‪ .‬جنگ الجزاير‬ ‫ما را قوي تر به هم پيوند داده بود‪ .‬در مهاجران اميد کوچکي بيدار کرده بودکه گويي شرايط‬ ‫زندگي شان به طور معجزه آسايي‪ ،‬روزي که به استقلل برسند‪ ،‬بهتر خواهدشد‪.‬‬ ‫در تخيلت کودکانه من‪ ،‬آن جنگ معنايی جز شورش غريزي عليه ظلم‪ ،‬بدبختي و جداافتادگي ما‬ ‫نداشت‪ .‬من دختر هفت ساله‪ ،‬نا خودآگاه برای استقلل خودم مبارزه مي کردم و گروه همقطاران‬ ‫خودمان را تاسيس کردم که همبستگي خوبي با هم داشتند‪ .‬آنها قوي بودند و رئيسشان خودم بودم‪.‬‬ ‫ما در بين خودمان مثل آدم هاي بزرگ‪ ،‬به طور دست و پا شکسته به زبان هاي عربي‪ ،‬کابيلي و‬ ‫فرانسوي حرف مي زديم‪ .‬من هيچ بازي موذيانه اي را رهبري نمي کردم و هميشه به نقش زندگی‬ ‫کاهينا توجه مي کردم که زندگيش را ستسي فاطيما برايم حکايت کرده بود‪ .‬خيابان قلمرو ما‬ ‫بود‪ .‬هنوز خيلي بچه بودم که پدر و مادرم اجازه دادند بيرون خانه کمي شيطنت کنم ‪.‬اين مساله‬ ‫سبب می شد خانه کمی خلوت شود‪ .‬ولی اين مساله به اين معنا نبود که مرا کامل تحت کنترل‬ ‫نداشتند؛ بزرگترين برادرم اين وظيفه را به عهده گرفته بود‪ .‬حتي پسران کوچک تراز من هم حق‬ ‫‪24‬‬


‫داشتند به ما دختران امرونهی کنند‪ .‬مادراني بودند که به کوچک ترين پسر خود ترکه ای می‬ ‫دادند تا بزرگترين دخترخانه را تنبيه کند و بقيه درحالي که برادر‪ ،‬با حق داوري‪ ،‬وظيفه تنبيه را‬ ‫انجام مي داد‪ ،‬دختر را زانو زده نگه مي داشتند‪.‬‬ ‫آن زنان‪ ،‬رسم و سنتي را که خود از آن رنج برده بودند‪ ،‬ادامه مي دادند و به پسران خود مي‬ ‫آموختند که جنس زن را بترسانند و مردانگي خود را رشد دهند؛ تا مرد شوند‪ ،‬براي اينکه " پسرم‬ ‫شيره" ‪...‬‬ ‫ممد از حق بزرگتر بودن خود به وفوراستفاده مي کرد‪ .‬مرا جلوي چشمان بچه های گروهم کتک‬ ‫زد که به شدت مرا حقير کرد‪ .‬يکباربا زور مرا به خانه فرستاد‪ ،‬در حالي که به دنبالم مي دويد و‬ ‫مرا لگد مي زد‪ .‬يک شب کم مانده بود از پنجره فرار کنم وبيرون خانه پنهان شوم‪ :‬ممد در حالي‬ ‫که عنان اختيار از دست داده بود‪ ،‬مي خواست بطري شيشه اي را روي سرم خرد کند‪ .‬ولي نه‬ ‫پدرم و نه مادرم جلوي اورا نگرفتند‪ ،‬برعکس من تنبيه شدم!‬ ‫ما را طوری تربيت می کردند که به بزرگترين برادر احترام بگذاريم‪ ،‬هميشه حق با او بود‪،‬‬ ‫هراتفاقي که مي افتاد‪ .‬حتي بدون هيچ ژست و حرکتي برادرم مرا مي ترساند‪ .‬کافي بود که با‬ ‫چشمان سياهش مرا نگاه کند تا من ساکت شوم يا فرار کنم‪.‬‬ ‫مجبور بودم در جاي ديگري توانايي ام را اثبات کنم و اعتماد به نفسم را به دست آورم؛ پيش‬ ‫بچه های گروه خودم!‬ ‫به جز ممد هيچ پسري مرا نمي ترساند‪ ،‬نه لوس بازي هاي بچه های گروه‪ ،‬نه بچه مدرسه ای‬ ‫های پاريسی که جنگ الجزاير را دم در کلس تقليد مي کردند‪ .‬آنها ما را نشان مي دادند و داد‬ ‫می زدند‪:‬‬ ‫ "ايناهاشن! الجزايري فرانسوي‪".‬‬‫ما ژست مخالف مي گرفتيم و می گفتيم‪:‬‬ ‫ "ما الجزايري الجزيره اي هستيم‪".‬‬‫بعد يورش مي برديم و می ريختيم توبچه ها؛ متقابل حساب همديگر را مي رسيديم با تظاهر به‬ ‫سياسي بازی که در واقع چيزي نبود جزآزاد کردن انرژي ها وعصيان عليه فقر‪.‬‬ ‫با اين حال کم کم زبان عربي يا کابيلي را کامل کنار گذاشتيم‪ .‬فيلم هاي پرحادثه وبه اصطلح‬ ‫بزن بزن فرانسوي را در خانه تنها زن همسايه که تلويزيون داشت‪ ،‬نگاه مي کرديم‪ .‬وقتي ما‪،‬‬ ‫خرگوش هاي کوچک که شمشيرها را با تکه ای چوب جايگزين کرده بوديم بين خودمان مي‬ ‫جنگيديم‪ ،‬از اسامي قهرمانان فيلم هاي فرانسوي استفاده مي کرديم‪.‬‬ ‫خداحافظ کاهينا‪ ،‬جادوگر کوه هاي کابيل‪ ،‬افسانه اي از جورجورا‪ .‬ما ديگر قهرمانان ديگري‬ ‫انتخاب کرده بوديم‪.‬پدران ما فرانسه را به خاطرالجزايري مستقل رد مي کردند و با آن می‬ ‫جنگيدند‪ ،‬ولی ما بچه هايي که از الجزاير آمده بوديم و در فرانسه زندگي مي کرديم‪ ،‬بيشتر و‬ ‫بيشتر فرانسوي مي شديم‪.‬‬ ‫در پاريس والدين ما درگير جنگ بودند‪ .‬پدر من‪ ،‬مثل بسياري ازمردان مهاجرديگر‪ ،‬عضو‬ ‫‪ ، FLN‬جبهه آزادي بخش ملي الجزاير‪ ،‬و فعال وفادار آن بود‪ .‬اين مساله باعث شد تا ما از سال‬ ‫‪ 1957‬جستجوي خانه ؛ دستگيري دسته جمعي‪ "،‬شکار خرگوش" وعدم امنيت مداوم را تجربه‬ ‫کنيم ‪.‬‬ ‫‪25‬‬


‫تا آن زمان پدرم با پسر عموهايش در قهوه خانه هاي الجزايري جمع مي شدند ‪ .‬ولي چون اين‬ ‫گونه مکان هابه عنوان مراکز جنبش مقاومت شناخته شده بودند‪ ،‬ترجيح داد براي اينکه شک‬ ‫برانگيز نباشد‪ ،‬دور شود و به عنوان کارگر در ماشين سازي رنو مشغول کار شد‪ .‬او بيشترو‬ ‫بيشتر فعاليت مي کرد‪ ،‬مثل عموهايم که ديگر با ما زندگي مي کردند‪ .‬ما بي صبرانه منتظر‬ ‫غروب مي مانديم و مي ترسيديم که برنگردند‪ .‬اعضاي ‪ FLN‬شديدا تحت کنترل بودند وبازداشت‬ ‫و زنداني مي شدند‪ .‬خيلي ها ناگهان ناپديد مي شدند و مي گفتند که جسد آنها را در رود سن‬ ‫انداخته بودند‪.‬‬ ‫در ‪ 1959‬پدرم درکنار ميز زنجيره کار کارخانه رنو به خاطر خبر چيني دوستانش دستگيرشد‪،‬‬ ‫او را دستبند زدند و مدت چندين ماه را در زندان فرسنس گذراند‪ .‬بعد او را به لرزاک منتقل‬ ‫کردند و ما او را که با اتوبوس مي بردند‪ ،‬ديديم‪ .‬ماموران هنگام ملقات او در بازداشتگاه‪ ،‬ما و‬ ‫همه چيزهايي را که باخود برده بوديم بازرسی می کردند‪ .‬به شدت همه چيز را کنترل مي‬ ‫کردند ‪ .‬حق نداشتيم مواد خوراکي به داخل بازداشتگاه ببريم‪ .‬ديدن پدرم در آن محل اندوهناک‪،‬‬ ‫مرا نااميد کرد‪ ،‬بخصوص وقتي فهميدم که ديگر اورا نخواهم ديد‪ ،‬چون ممنوع الملقات بود‪.‬‬ ‫چند ماه بعد فهميديم او را به الجزاير فرستاده اند‪ ،‬به سرزمين خودش‪ .‬اقامتگاه او مثل ساير‬ ‫زندانيان سياسي تحت کنترل بود‪.‬سه سال آنجا ماند‪ .‬مادر م از ‪ FLN‬مقداري پول براي مخارج ما‬ ‫دريافت کرد‪ .‬عموهايم ساير کمک هاي لزم را مطابق قانون نانوشته کمک خانوادگي اهدا مي‬ ‫کردند ‪.‬اين قانون در قبايل بزرگ مورد احترام است ‪ .‬دوری پدر زندگي مادرم را به کلی تغيير‬ ‫داد و بالخره تا حدودي مستقل شد‪ .‬روز به روز زبان فرانسوی را بيشتر ياد گرفت و براي خريد‬ ‫با ساير زنان مجتمع به بازار مي رفت‪ .‬موقع انجام کارهاي اداري‪ ،‬من برای کمک مي رفتم ‪،‬‬ ‫چون او لغات حقوقي را نمي دانست و هميشه برگه اي اشتباها پر شده بود يا کم بود‪ .‬اين کوشش‬ ‫ها براي امنيت اجتماعي ‪ ،‬کمک هاي خانوادگي و سايرخدمات عمومي‪ ،‬بسيار مشکل ايجاد کرده‬ ‫بود‪ .‬قاعدتا من مسوول تمام اين مدارک نوشتنی بودم‪ ،‬حتي از طريق امضاي اين مدارک‪ .‬چون‬ ‫مادرمن نوشتن نمي دانست ‪.‬مسولين به جاي آماده کردن نهايي همه مدارک به يکباره‪ ،‬بارها مارا‬ ‫مي بردند و مي آوردند و ما در صف انتظارتا صدا کردن شماره مان يک روز تمام بايد منتظر‬ ‫مي مانديم ‪ .‬وقتي هم نوبت ما مي شد‪ ،‬مسوول گيشه ما را به سردي مي پذيرفت و بابت جزييات‬ ‫ناچيز خرده گيري مي کرد‪ .‬طي اين مدت من ازمدرسه غيبت می کردم ‪.‬پدرم مرتب نامه مي داد‬ ‫و همسرش را اندرز مي داد که وفادار بماند‪ .‬آيا حسودي مي کرد؟ هيچکس نمي توانست حتي‬ ‫تصور کند او با مرد ديگري رابطه داشته باشد‪ .‬برعکس پسرعموها و دوستان پدرم مي گفتند که‬ ‫پدر به سهم خودش در کشور خويش ماجراهاي عشقي را ترک نکرده است! در مورد همه چيز به‬ ‫صورت ناروشن صحبت هايي مي شد و من به دليل سن کم‪ ،‬کامل گيج شده بودم‪.‬‬ ‫ولي با بازگشت پدرم به پاريس پس از پايان جنگ در الجزاير هيچگونه شکي باقي نماند‪.‬آيا به‬ ‫دليل زنداني و تبعيد شدنش بود‪ ،‬يا به دليل دوري طولني مدت‪ ،‬يا به دليل از زير سلطه خارج‬ ‫شدن مادرم؟ او مهاجم و زورگوتر از قبل شده بود‪ ،‬به همسرش شک داشت و دست آخر اينکه او‬ ‫دائم الخمر شده بود وماجراهاي ما شروع شد‪....‬‬ ‫وقتي که پدرم مست بود‪ ،‬به شدت عصباني مي شد و مادرم را شديدا مي زد‪ .‬در اين حالت‬ ‫هيچکس اورا باز نمي شناخت ‪ .‬با وجودي که او هميشه آدم خشنی بود‪ ،‬ولي قبل از مست کردن‪،‬‬ ‫‪26‬‬


‫آدم خوب و قابل احترامی بود‪ .‬به محض آنکه مست مي کرد‪ ،‬ازهربهانه اي براي حمله به مادرم‬ ‫استفاده مي کرد‪ .‬ولي من از مادرم دفاع مي کردم؛ مادري که به رغم اينکه من بيست سال داشتم‬ ‫محبت کمي به من نشان مي داد‪ .‬در نتيجه من به سهم خودم تنبيه سختي دريافت مي کردم و‬ ‫برادرم ممد و بچه هاي کوچکتر از او مورد گذشت قرار می گرفتند‪ .‬ما در طول روز راحت‬ ‫بوديم چون او در ايستگاه راه آهن کار مي کرد‪ .‬ولي من هر روز قبل‪ ،‬بعد و حتي در طول‬ ‫ساعات تحصيل مجبور بودم به مادرم کمک کنم‪ .‬باز هم او حامله بود‪ .‬ناسازگاري آنها با هم‪،‬‬ ‫تغييري در روند حاملگي ها ايجاد نکرده بود‪ ،‬به جز زماني که پدرم در کابيل بود‪ .‬من سرنوشت‬ ‫همه دختران بزرگتري که در مجتمع زندگي مي کردند را تجربه می کردم؛ مادران رنجوراز‬ ‫بارداري هاي مکرر‪ ،‬از انجام وظايف خود سر باز می زدند‪ .‬من در ظرفشويي کمک مي کردم‪،‬‬ ‫خياطي و اتو کشيدن ياد گرفتم‪ ،‬لباس ها را در تشت بزرگ پر از آب و صابون مي جوشاندم‪ .‬بايد‬ ‫خيلي مواظب بودم ‪ ،‬چون به دليل سن و تجربه کم به آساني ممکن بود خودم را بسوزانم‪ .‬ولي من‬ ‫عادت کرده بودم که هوشيار باشم‪ .‬فرش هارابا صابون زدن و لگد کردن مطابق روش کابيلي ها‬ ‫می شستم‪ ،‬لباس ها را مي شستم و با کمک خواهرم فاطيما مثل طناب آنها را مي پيچانديم تا‬ ‫آبشان گرفته شود‪.‬‬ ‫مثل بقيه دختران بزرگترهمسايه‪ ،‬هميشه شيشه شير را آماده مي کردم ‪ ،‬کهنه بچه ها را عوض‬ ‫مي کردم و آروغ همه بچه هاي کوچکتر خانواده را مي گرفتم‪ .‬مادران ما بچه ها را به دنيا مي‬ ‫آوردند و دايگي آنها به عهده ما بود‪ .‬از آنجا که هرکس بيشتر محبت کند‪ ،‬بيشتر دوست خواهد‬ ‫داشت‪ ،‬من خواهران و برادران کوچکترم را مثل بچه هاي خودم خيلي دوست داشتم‪ .‬درواقع همه‬ ‫را دوست داشتم؛ شايد به دليل عواطف و نياز سيراب نشده خودم به عشق بود‪ .‬پدرم را به دليل‬ ‫زورگويي سرزنش مي کردم ولي دوستش داشتم‪ .‬به ممد تا حدودي اطمينان داشتم‪ .‬با وجود‬ ‫روش هاي مادرم‪ ،‬اورا مي پرستيدم ونمي توانستم باور کنم که او مرا دوست ندارد‪ .‬من عليه‬ ‫سرنوشت او طغيان کرده بودم و مي خواستم از او حمايت کنم و بعد ها کار کنم تا او را از آن‬ ‫سرنوشت بيرون بکشم‪ .‬من آن زمان تازه سيزده ساله شده بودم و اين نقشه ها در مغز من می‬ ‫چرخيدند‪.‬‬ ‫سخت ترين زمان سال ماه رمضان بودکه در طول آن‪ ،‬روزه گرفتن خستگي مرا زيادتر مي کرد‪.‬‬ ‫من از ‪ 10‬سالگي روزه مي گرفتم ‪ ،‬در ابتدا فقط دو روز در هفته ‪ ،‬پنجشنبه ها و جمعه ها که به‬ ‫مدرسه نمي رفتم و بعدها هر روز ماه رمضان‪ .‬والدين ما تا جاي ممکن به قوانين اسلم پايبند‬ ‫بودند‪ .‬تمام برادران من ختنه شده بودند‪ ،‬مادران و زنان کامل بدون حق و حقوق بودند‪ .‬ولي ما‬ ‫گوشت خوک مي خورديم چون در غذا خوري بندرت گوشت ديگري پيدا مي شد و قاعدتا هرگز‬ ‫گوشت ذبح شده شرعي اسلمي پيدا نمي شد‪.‬من با ناراحتي بين اديان مختلف قرار داشتم‪ .‬مدت‬ ‫کوتاهي در آسايشگاه مسلولين در کن‪ ،‬به دليل مشکل کوچکي )بيماری سل( و نياز به استراحت‬ ‫و نور آفتاب‪ ،‬بستري بودم‪ .‬آن آسايشگاه را راهبه هاي کاتوليک اداره مي کردند و پدرم اکيدا‬ ‫توصيه کرده بود که مرا از تعليمات مسيحي معاف دارند‪ .‬آنها موافقت کردند ولي اين مساله باعث‬ ‫نشد که من صداي ديگر پانسيون شده ها را که تمام مدت روزدعاهای "پدر ما" و " به تو سلم‬ ‫مي کنيم‪ ،‬ماريا" را تکرار مي کردند نشنوم‪ ،‬من هم آنها را ازبرشده بودم‪.‬‬ ‫‪27‬‬


‫بعدها شب قبل از خواب موقع دعا براي بهتر شدن زند گي مان‪ ،‬به سوي ا يا عيسی رو مي‬ ‫آوردم‪ .‬من از آن عرفان کودکانه‪ ،‬ايمان قلبي ام را حفظ کرده ام ولي با نوعي فاصله نسبت به آيين‬ ‫ها و مراسم مذهبي‪.‬‬ ‫با اين وجود‪ ،‬از يک رسم خيلي خوشم مي آمد؛ جشن عيد قربان‪ .‬چهل روز بعد از آخر رمضان‪،‬‬ ‫با قرباني کردن گوسفند‪ ،‬ياد اهداي قرباني به وسيله ابراهيم جشن گرفته مي شد‪ .‬بدون شک آن‬ ‫جشن تنها نقطه روشن در آسمان طوفان زده زندگي ما بود‪ .‬زنان شيريني مي پختند‪ ،‬همه مي‬ ‫خواندند و مي رقصيدند‪ .‬مادرم را مي ديدم که خنده هاي قبلي اش را باز يافته بود‪ ،‬آن خنده هاي‬ ‫کنار چشمه ايفيقا‪ ،‬هنگام مبادله اخبار با دخترخاله هايش در باره سرزمين پدری‪ ،‬يا وراجي در‬ ‫مورد زندگی در مجتمع‪ .‬آن روز پدرم اخلقش بهتر بود وکمتر مشروب می خورد‪ .‬مادختران‬ ‫نوبالغ‪ ،‬هفته ها براي تهيه لباس مراسم وقت صرف مي کرديم‪ .‬من لباس های شيک دوست داشتم‪.‬‬ ‫يکي از دخترخاله هاي ما که خياط بود‪ ،‬با دوختن لباس هاي مد روز براي من و خواهرانم ‪ ،‬به‬ ‫ما کمک مي کرد‪.‬‬ ‫غير از آن روزهاي جشن‪ ،‬خيلي دوست داشتم که پنهاني از پدر و مادرماسک بزنم و خودم را‬ ‫آرايش کنم ‪.‬وقتي مادرم بيرون از خانه بود‪ ،‬به سراغ صندوق پر از لباس هاي زشت و شيفون که‬ ‫از بازار دست دوم جمع آوري شده بود‪ ،‬می رفتم و زشت يا زيبا خودم را با آنها می آراستم‪.‬از‬ ‫لباس هاي ساتن آبی قديمي ارزان قيمت ‪ ،‬چين هايي مطابق مد ‪ ، Katrina de Medici‬واز‬ ‫لباس هاي مارکيز قديمي کامل کهنه‪ ،‬آراسته شده با روبان هاي ابريشم و تورهاي سفيد لذت مي‬ ‫بردم‪ .‬بيش از هر چيزي از کله‪ ،‬کفش‪ ،‬دنباله هاي بلند و روسري خوشم مي آمد‪ .‬پيش خواهر و‬ ‫برادرانم که طبق سفارش مادرم‪ ،‬بايد براي آنها دايگي مي کردم ‪ ،‬نقش ملکه را بازي مي کردم‪.‬‬ ‫بعد ها ديگر وقت اين کار را نداشتم‪ .‬چون مادر بسيار وسواسي بود و با وجود همه تلش ها و‬ ‫فداکاري هايم‪ ،‬هرگز از کارم راضي نبود‪.‬‬ ‫قابل گفتن است که به دليل زندگي بدي که مادرم گذرانده بود‪ ،‬روز به روز شخصيتش نامليم تر‬ ‫مي شد‪ .‬براي ما هيچ چيز تغيير نکرده بود‪ .‬اوه ‪ ،‬چرا! الجزاير ديگر مستقل شده بود‪ ...‬آزادي‬ ‫مان را در ‪ 5‬ژوئن ‪ 1962‬با شادي غير قابل توصيفي جشن گرفتيم‪.‬ما همه لباس هاي سبز‪ ،‬سفيد‪،‬‬ ‫و قرمز پوشيده بوديم ) مطابق رنگ هايی که درپرچم الجزايروجود دارد(‪ .‬صداي ‪ yuyu‬هاي‬ ‫شادي از تمامي مجتمع به گوش مي رسيد‪ .‬من تمام آن روز را دوباره در فضاي جشن هاي‬ ‫کابيلي بچگي ام گذراندم‪ .‬ولي بلفاصله پس از آن طوفان هاي معمول دوباره ظاهر شدند‪ .‬بين‬ ‫والدين دعواها بيشتر شد‪ ،‬تا حدی که مادرم با ناتواني‪ ،‬اندکی عصيانگري کرد‪ .‬حتي به گمانم او‬ ‫بي نتيجه سعي کرد بي اعتنايي کند‪ .‬هرکاری کرده بود پدرم موهاي او را گرفت واورا روي‬ ‫زمين کشيد‪ .‬خودم را بين پاهاي آنها پرت کردم تا آنها را از هم جدا کنم و در نتيجه اشتباها‬ ‫ضرباتی به من خورد و من هم کتک خوردم‪.‬روز بعد روي نيمکت کلس‪ ،‬آن تصاوير وحشتناک‬ ‫را دوباره مي ديدم و تمام روز در مدت زنگ تفريح‪ ،‬گوشه حياط نشسته بودم وگريه مي کردم‪.‬‬ ‫با اين همه من در مدرسه ابتدايي محله ايوري ‪ ،‬شاگرد درس خوانی بودم‪.‬خواننده تک خوان‬ ‫گروه کر بودم و بهترين نمرات را در همه درس ها گرفتم‪ .‬معلمان مرا به عنوان شاگرد نمونه به‬ ‫هم کلسي ها نشان مي دادند‪ .‬من تمام معلم هايم را دوست داشتم‪ ،‬به جز معلم تاريخ ‪ .‬يک واقعه‬ ‫‪28‬‬


‫تاريخی برای من تکان دهنده بود؛ معلم به ما گفت که در سال ‪ ،732‬فرانسوي ها عرب ها را در‬ ‫محلي به نام ‪ Poitiers‬شکست دادند و او لزم مي دانست اضافه کند که ‪:‬‬ ‫ "خوشبختانه چارلز مارتل پيروز شد‪ ،‬وگرنه امروز ما هم حجاب داشتيم‪".‬‬‫من‪ ،‬که عليه تحقيرو ظلم زنان خانواده ام عصيان کرده بودم‪ ،‬مي بايست ازآن گفته طنز آميز‬ ‫خوشم می آمد‪ .‬ولي نه اينطور نبود‪ ،‬به من توهين شده بود؛ چون مطمئن بودم که آن خانم ما را‬ ‫دشمن موروثي در نظر مي گرفت؛ دنباله هاي اشغالگراني که تحت فرماندهي عبدالرحمان‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫با اين وجود تاريخ و ديگر دروس را به سرعت ياد مي گرفتم و يک سال زودتر به کلس ششم‬ ‫رسيدم ‪ .‬به همين دليل مي بايست براي اين مساله اجازه مخصوص درخواست مي کردم‪.‬‬ ‫ديگر در دبيرستان درس مي خواندم واحساس غرورو سبکبالی مي کردم‪.‬هر چه بيشتر درس مي‬ ‫خواندم‪ ،‬بيشتر از خانه که اکنون واقعا به جهنمي تبديل شده بود‪ ،‬دور مي شدم‪.‬‬ ‫حالديگردختر بزرگي بودم وبا بزرگ شدنم‪ ،‬بالغ و مورد سو ء ظن بودم‪.‬‬

‫‪29‬‬


‫‪IV‬‬ ‫کابيلي ها اعتقاد دارند که دختر خاري در پا يا در پشت پدر و برادرانش است‪ .‬به طور کلي‬ ‫دخترمدام سرچشمه ناراحتي است و مادرش بايد اورا آموزش دهد وبا بزرگتر شدنش بايد بيشتر‬ ‫مراقب او بود‪ .‬اگر به دليل امر ونهی های زياد‪،‬اشکش در بيايد‪ ،‬نبايد ازاو دلجويی کرد‪.‬دختر بايد‬ ‫ياد بگيرد که اطاعت کند‪ ،‬تابع باشد و مراقب خود باشد‪.‬‬ ‫بايد اول از همه بر بدن خود تسلط يابد‪ ،‬بدون دويدن قدم بردارد‪ ،‬لباس هاي بلند بپوشد که پاهايش‬ ‫را بپوشاند‪ .‬با حفظ عفت‪ ،‬هنگام نشستن دامنش را روي پاهايش قرار دهد‪ ،‬هيچوقت نبايد جلوي‬ ‫مرد بنشيند‪ ،‬بايد بازوها و موهايش را بپوشاند زيرا مورد توجه مردان است‪ .‬نبايد موهايش را‬ ‫جلوي جنس مخالف باز و شانه کند‪ ،‬بايد بر شور و شوق و هوس هايش تسلط داشته باشد‪ ،‬بايد به‬ ‫آرامي صحبت کند‪ ،‬کم بخورد و بخصوص اولين نفرسرميز غذا نباشد که شروع به خوردن مي‬ ‫کند‪ ،‬بايد بر تنبلي خود غلبه کند‪ ،‬از هنگام کودکي تمام وظايف خانه داري را بياموزد‪ ،‬به آرامي‬ ‫کار کند‪ ،‬جارو بکشد‪ ،‬هنگام راه رفتن به آقايان پشت نکند‪ ،‬انتظار نداشته باشد کسی از او به‬ ‫خاطر انجام وظايفش تشکر کند‪ ،‬حتي اگر وظايف سختي داشته باشد‪ ،‬برعکس بايد ازوالدينش که‬ ‫به او وظايف آينده اش را می آموزند ابراز امتنان داشته باشد‪ .‬بخصوص بايداز عشوه گری پرهيز‬ ‫کند‪ ،‬نبايد چشم در چشم پسران و مردان بدوزد‪ ،‬نبايد به روي آنها بخندد يا با آنها صحبت کند‪.‬بايد‬ ‫هميشه پشت سر مردان قدم بردارد‪ ،‬راه را به آنان واگذار کند و سمت بهتر راه را براي آنان‬ ‫بگذارد‪.‬‬ ‫از شروع دوران بلوغ‪ ،‬مادر بايد برايش روشن کند که ديگرهمواره در خطر مردان قرار‬ ‫دارد‪.‬بزرگتر که می شود‪ ،‬بايد بيشتربا احساسات و نيازهاي احساسي خود بجنگد و همه احساسات‬ ‫جسمی را از خود دور کند‪.‬دختربه دنيا آمده است تا براساس انتخاب والدينش ازدواج کند و به‬ ‫سهم خود بچه هايي به دنيا بياورد‪ .‬اگر فرد منتخب والدينش‪ ،‬مورد دلخواهش نباشد‪ ،‬حق نه گفتن‬ ‫و مخالفت کردن ندارد‪ .‬دختر ماندن و ازدواج نکردن غيرممکن است‪ ".‬براي دختر فقط عروس‬ ‫شدن يا رفتن به قبرستان امکان پذير است‪ ".‬اين يک ضرب المثل است‪ .‬دختربايد براي شب عقد‬ ‫باکره باشد‪ .‬در غير اين صورت شوهر حق دارد او را به والدينش باز گرداند و آنها هم که بي‬ ‫آبرو شده اند حق دارند او را بکشند؛ با خفه کردن يا سم دادن و يا هر وسيله ديگر‪.‬‬ ‫برای دختر سيزده ساله ای مثل من که درفرانسه بزرگ شده بودم قابل تصور نبود که منهم از اين‬ ‫عرف تا به آخر يا تقريبا تا به آخررنج خواهم برد؟چون در حقيقت اين اصول‪ ،‬متعلق به کابيلي‬ ‫هاي بدوی بود‪ .‬در پاريس آن قواعد عرفی قابليت اجرايی نداشت‪ .‬ما بايد با مردان صحبت می‬ ‫‪30‬‬


‫کرديم‪ ،‬مثل براي خريد يا براي سوار شدن به اتوبوس‪ .‬در خيابان هم هيچ دختري وقتی که با‬ ‫مردي راه می رفت‪ ،‬سر به زير نبود‪ ،‬پشت سرش راه نمی رفت و راه را به او واگذار نمي کرد‪.‬‬ ‫در خانه مي بايست بدون سرکشي با پدرم رفتار مي کردم وهمينطوربا ممد که بيشتر وبيشتربه‬ ‫من مشکوک می شد‪ .‬او هفده ساله و من سيزده سال نيمه بودم‪ .‬من دختر بودم و فکر مي کنم که‬ ‫همين مساله او را به طور عجيبي آشفته کرده بود يا او اين را توهين به خود حس مي کرد‪ .‬با‬ ‫حسادت مرا کنترل مي کرد و به من اجازه نمي داد که به جز رفت و آمد به دبيرستان به جاي‬ ‫ديگر بروم‪ .‬بدون هيچ ملحظه ای هر وقت دير به خانه مي آمدم‪ ،‬مرا مي زد‪ .‬اجازه نمي داد که‬ ‫با بچه هاي هم گروه خودم بازي کنم يا لباس هاي مطابق مد بپوشم‪ .‬گاهي از روی مهرباني غير‬ ‫منتظره‪ ،‬نقش برادر بزرگتر خوب را بازي مي کرد؛ با لبخند با من صحبت مي کرد‪ ،‬به من‬ ‫کادوي کوچکي مي داد وهمراه من به سينما مي آمد که هرگز تنهايي حق نداشتم بروم‪ .‬ولي کافي‬ ‫بود که پسري به من نزديک شود تا او ديوانه و انتقامجو شود؛ گويي او مسوول تمام تقواي اسلم‬ ‫بود‪.‬‬ ‫ولي خدا گواه است که آن زمان‪ ،‬روح من در خطر نبود‪ .‬نه فقط به اين دليل که من براي فکر‬ ‫کردن به کوچکترين تماس و حتي لس زدن با مردان‪ ،‬بسيار جوان بودم‪ ،‬بلکه به اين دليل که من‬ ‫فکر مي کردم هرگز ازدواج نخواهم کرد و فراموش کرده بودم که اين نيز غيرمجاز است‪ .‬به‬ ‫عقيده من‪ ،‬همه مردان ظالم بودند و من مطلقا تصميم قطعي گرفته بودم که پس از پدرم و ممد‬ ‫هيچ مرد ديگري مرا نخواهد زد‪ .‬گذشته از اين من با مسايلي مهم تراز خوش گذراني هاي جواني‬ ‫روبرو بودم؛ شب هاي بيخوابي براي آرام کردن خواهران و برادرانم وقتي که مادرم از خانه مان‬ ‫به خانه همسايه گريخته بود‪ ،‬زورگويي پدرم‪ ،‬که به دليل فرار مادرم بدمستی هايش را سر من‬ ‫خالی می کرد‪ ،‬تمام انواع وظايف خانه ‪ ،‬دبيرستان که مي خواستم در آنجا بيشتر ياد بگيرم‪...‬‬ ‫ولي در دبيرستان‪ ،‬من امکان مقايسه سرنوشت دختران سرزمينم با دختران فرانسوي که کمتر‬ ‫تحت فشار بودند را داشتم؛ آنها بيشتر رشد کرده بودند‪ ،‬آزادتر بودند‪ .‬هرچند که در آن سال ها‪،‬‬ ‫بازيگوشي هاي غيرهوسرانه مخصوص دوره نوجوانی را داشتند‪ ،‬اما بيش از ما مورد احترام‬ ‫بودند و به عنوان انسان با آنان برخورد مي شد‪ .‬در مقايسه با آنها خود را بي ارزش‪ ،‬غير آزاد و‬ ‫قرون وسطايي حس مي کردم‪.‬‬ ‫در من عصيان مي جوشيد‪ ،‬مثل تقريبا تمام مغربي هاي ديگر‪.‬حال مي دانم که ما حق نداريم‬ ‫والدين مان را سرزنش کنيم چون آنها سنتي بودند و همان آموزه ها را به ما تحميل مي کردند‪.‬‬ ‫ايده آل آنها آموزش کار خوب به پسرانشان‪ ،‬شوهر دادن دخترانشان براساس سنت وبعد هم‬ ‫گذراندن آخرين روزهاي زندگي در وطن بود‪ .‬انگارآنها سستی پيوندشان با گذشته را به صورت‬ ‫مبهم حس مي کردند‪ .‬ظاهرارنج مي بردند که دنياي آنها در حال فرو ريختن بود‪ .‬احتمال به همين‬ ‫دليل پدر من ديوانه وار خود را الکل غرق کرده بود‪ .‬حداقل با اين تصوراو را که اکنون درگذشته‬ ‫است ‪ ،‬سعي مي کنم ببخشم‪ .‬ولي ما دختران جوان دهه شصت الگوهاي جذاب تري نسبت به‬ ‫زندگي والدين مان داشتيم که مثل مغناطيس مارا جذب مي کردند‪ .‬بدين ترتيب ما ناآگاهانه ‪،‬‬ ‫خودمان را براي تناقض و برخورد تمدن ها و نسل ها آماده مي کرديم؛ برخوردهايي که قربانياني‬ ‫بسيار بيش از تصور فرانسوي ها داشت‪.‬‬ ‫‪31‬‬


‫با اين همه‪ ،‬حتي اگر من خود را کاهيناي طغيانگر هم مي پنداشتم‪ ،‬باز هم در خانه دست از پا‬ ‫خطا نمي کردم چون خيلي مي ترسيدم وهمه روحيه و انرژی تهاجمی خود را براي دبيرستان‬ ‫نگاه داشته بودم‪.‬‬ ‫" ذاتا شورشيه‪" .‬‬‫اين را معلم زبان فرانسوی من مي گفت‪ .‬در تمام درس ها من از اخلق صفر مي گرفتم به جز‬ ‫درس زبان انگليسي خانم فيلئول‪ .‬چون همان قدرکه من عاصی بودم‪ ،‬خانم فيلئول کم توان‬ ‫وتدبيربود وهمه از اين مساله سو ء استفاده مي کردند ‪ .‬ساعات درس او گويي زنگ تفريح عمومي‬ ‫و بازی بود و هيچکس به او گوش نمي کرد‪ .‬از او بايد دفاع مي شد ومن که ذاتا مدير بودم‪ ،‬با‬ ‫مديريت کلس را نظم می دادم وسکوت را به همه تحميل مي کردم‪ .‬در ازای کمک با ارزش من‪،‬‬ ‫مرتب او نمره اخلق مرا بيست مي داد‪ .‬اين مساله مديرمدرسه را گيج کرده بود و متعجب بود‪.‬‬ ‫"ظاهرا تو مغز متناقضي داری‪ ،‬جورا! تو در درس هايی با استعداد نشون ميدی که بقيه‬‫بازيگوشي مي کنن‪ ،‬و کامل بي نظم هستي در جايي که بقيه همکلسي هات ساکتن‪ .‬چرا؟ "‬ ‫چون من نه از بي عدالتي که با خانم فيلئول مي شد‪ ،‬خوشم مي آمد و نه ازسختگيری معلمان‬ ‫جدي‪ .‬نمي توانستم همه جا اطاعت کنم؛ اطاعت درخانه برايم بس بود‪.‬احتياج به آزادی داشتم‪ .‬مثل‬ ‫يک روز در مدرسه معلمی از من پ��سيدقصد داري چکاره شوي‪ ،‬با ذهني پراز تصاوير مضحک‬ ‫و اندوهناک از خانه هاي موقتي‪ ،‬با طعنه و گستاخي پاسخ دادم‪:‬‬ ‫ "می خوام دوره گرد بشم‪".‬‬‫خانم معلم که عصباني شده بود‪ ،‬پدرم را خواست و در مورد رفتار من به او شکايت کرد‪.‬پدرم‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫" نمي فهمم!تو خونه دختر من نه نمی گه‪ ،‬هرکاري لزمه انجام بده تا همه جا يک جور باشي!"‬‫کمي بعد من و دوستم مارتين اخراج شديم‪...‬‬ ‫مارتين همدست من و فرد مورد اعتماد من بود‪ ،‬مثل من بود‪ .‬من که حق صحبت کردن با پسرها‬ ‫را نداشتم‪ ،‬چندين دوست دختر خوب داشتم‪ .‬مارتين فرانسوي بود و در ساختماني نزديک مجتمع‬ ‫ما زندگي مي کرد‪ .‬معمول او به ديدن من مي آمد بدون اينکه به پدر و مادرش اطلع دهد که‬ ‫طبعا آنها از اين ارتباط خوششان نمي آمد‪.‬من معتقدم که او هم واقعا خوشبخت نبود‪.‬خيلي سريع ما‬ ‫دوستان جدا نشدني شديم وناراحتي هايمان را تقسيم مي کرديم و همينطور شادی هايمان را‪ .‬شادی‬ ‫هاي کمي نيرنگ آميز‪ ،‬خنده هاي افسار گسيخته براي و بر عليه همه چيز‪ .‬به همين دليل ما‬ ‫بسياري مواقع‪ ،‬اخراج از کلس و ساير تنبيهات را متحمل مي شديم‪.‬حتي اگر معلم ها مارا در‬ ‫کلس از هم جدا مي کردند ويکي را ته کلس و ديگري را جلوي کلس مي نشاندند‪ ،‬ما‬ ‫زيرجلکی می خنديديم ‪ ،‬حتي اگر پشتمان به همديگر بود‪.‬ما را از کلس بيرون مي کردند و ما‬ ‫مي خنديدم‪ ،‬با وجودي که مي دانستيم وقتي به خانه برسيم نمره هاي بد براي ما گران تمام خواهد‬ ‫شد‪ .‬اين لحظه هاي همدلي خوش را من با دوستم فاني هم تقسيم می کردم که مادر زيبايش به‬ ‫تازگي ازسرطان مرده بود‪ .‬وقتي والدين مان بيرون از خانه بودند‪ ،‬بلفاصله به خانه همديگر می‬ ‫رفتيم تا نمايش کمدي بازي کنيم‪ .‬فاطيما‪ ،‬خواهر کوچکترم هم بود‪ .‬ما نمايش دکتر "‬ ‫‪ "Cardelier‬را اجرا کرديم‪ ،‬فيلم تلويزيوني که بازيگر آن ‪) Barrault Jean Louis‬ژان لويی‬ ‫بارو( بود‪.‬آن فيلم ما را ترسانده بود و ما سعي کرديم با لذت‪ ،‬آن فضاي ترس آور را خلق کنيم‪.‬‬ ‫‪32‬‬


‫فاني کله آبي گذاشته بود و باتوم دستش بود و لب هايش را به هم مي فشرد‪ .‬ما چراغ ها را‬ ‫خاموش کرده بوديم و فاني دو يا سه بار با باتوم خود روي مبل ها )براي ايجاد فضای ترس آور(‬ ‫مي زد و ما از ترس جيغ مي زديم‪ .‬بعد چراغ را روشن کرديم و ديوانه وار خنديديم‪ .‬بعد دوباره‬ ‫شروع کرديم و هر يک از ما به نوبت نقش خود را ايفا کرد‪.‬معمول با هم مي رقصيديم؛ سنتي يا‬ ‫مدرن‪ .‬يکبار من آهنگي هم ساختم‪ .‬فاني در روياي کار کردن در صحنه نمايش بود‪.‬در جايي‬ ‫يک مدير نمايش پيدا کردکه کمابيش به ما قول نمايش داد‪.‬او آهنگي به فاني داد‪ -‬به نام شبدر‬ ‫کاليفرنيا ‪ -CaliforniaTrifolio‬که ما بايد باهدف نمايش آزمايشي‪ ،‬تمرين خواندن مي کرديم‪.‬ما‬ ‫هيجان زده ولي بی اطمينان بوديم‪ .‬واقعا قابل باور نبود و ما انصراف داديم‪ .‬مطمئنا والدين ما‬ ‫هرگز اجازه شرکت درنمايش به ما نمي دادند؛ خواننده زن!؟ بي آبرويي‪....‬‬ ‫پس خود را با خيالبافي راضي مي کرديم‪ ،‬مثل تمامي بچه هاي فقير‪ ،‬با هنرپيشه هاي معروف آن‬ ‫زمان؛ مريلين مونرو‪ ،‬آوا گاردنر‪ ،‬بريژیت باردو‪ .‬آن زنان مرا افسون مي کردند‪ .‬فکر مي‬ ‫کردم آن مخلوقات رويايي مطمئنا بسيار خوشبخت بودند‪ .‬بعدا که فهميدم بسياري از آنان دائم‬ ‫الخمرشده يا از نااميدي خودکشي کرده اند‪ ،‬به خلف آن معتقد شدم ‪ .‬بعدها فهميدم که آن زنان‬ ‫تصوير خيلي مثبتي از زن ارائه نمي کنند ودر دنياي ديگري غير از دنياي من زندگی می کردند‬ ‫و در واقع جزو قربانيان سيستم اجتماعي ما بودند‪ .‬با وجود اين من ازآنان متشکرم‪ ،‬چون آن ها به‬ ‫رنگ خاکستري زندگی روزمره من در آن سال هاي بلوغ‪ ،‬کمي روشني دادند‪ .‬دوراني که‬ ‫دورنماي خانوادگي ام تيره تر و تيره تر مي شد‪.‬‬ ‫ولي ما اوضاع بهتری را هم تجربه کرديم‪ .‬در ‪ 1964‬پدرو مادر من خانه اي در ‪Courneuve‬‬ ‫در ‪ Quatre-Mille-do-mare‬گرفتند وپدرم با درمان در آسايشگاه ترک اعتياد‪ ،‬سم زدايي شد‪.‬‬ ‫مطمئن بودم که زندگي ما عوض خواهدشد‪ .‬متاسفانه فضاي دروني حفره هاي خرگوش در‬ ‫‪ Courneuve‬افسرده کننده تر از ظاهرروستايي خانه هاي موقتي مان بود‪ .‬پدرم دوباره در دام‬ ‫مشروب افتاد‪ .‬حال شبها در کارخانه رنو کار مي کرد که او را استخدام کرده بود‪ .‬جنگ تمام شده‬ ‫بود‪ .‬تمام روز مي خوابيد و انتظار داشت همه ساکت باشند ‪ .‬با وجود بچه هاي کوچکي که از من‬ ‫و مادرم آويزان بودند‪ ،‬اين کار ساده اي نبود‪ .‬برادرم ممد در ناحيه سيزده در خانه يکي ازدايی‬ ‫ها سکونت داشت ‪ .‬اين مساله نيز مانع اودرکنترل کردن من هنگام خروج از مدرسه فني که من و‬ ‫مارتين پس از اخراج از مدرسه مي رفتيم‪ ،‬نمي شد‪ .‬من دلم مي خواست که او براي مواجهه با‬ ‫دعواهاي پدر و مادرم‪ ،‬حداقل آخر هفته ها به من کمک کند‪ .‬درطول هفته ‪ ،‬پدر به دليل برنامه‬ ‫کاريش کمابيش مناسب رفتار مي کرد‪ .‬ولي شنبه ها شيطان دروني اش‪ ،‬اورا به کافه هاي محله‬ ‫مي کشاند و شب دير وقت‪ ،‬مست ليعقل به خانه برمي گشت‪ .‬درآن شب ها خودم را مجبور مي‬ ‫کردم که بيدار بمانم چون از بازگشت او مي ترسيدم‪ .‬اول شب به خواندن پناه مي بردم‪ ،‬شعر‬ ‫دکلمه مي کردم‪ ،‬موزيک گوش مي کردم‪ ،‬خودم را دلداری مي کردم که روزي هنرمند خواهم‬ ‫شد‪ ،‬آزاد خواهم بود‪...‬‬ ‫بعد ساعات طولني‪ ،‬بازگشت پدر را انتظار مي کشيدم در حالي که بيني ام را به پنجره اتاقم در‬ ‫طبقه سيزدهم چسبانده بودم‪ .‬مادرم هم در اتاق خواب خود با ناراحتي انتظار مي کشيد‪ .‬به محض‬ ‫اينکه پدرم را از دورمی ديدم که افتان وخيزان به طرف خانه مي آمد‪ ،‬به رختخواب مي رفتم و‬ ‫وانمود مي کردم که خوابيده ام‪ ،‬با اميد اينکه او رعايت خواب بودن ما را بکند‪.‬ولي بيشتر اوقات‬ ‫‪33‬‬


‫هنوز نيامده ‪ ،‬دررا که باز می کرد‪ ،‬فرياد مادرم بلند مي شد‪ .‬آن موقع من طبق معمول براي جدا‬ ‫کردن آنها مي دويدم‪ .‬مي ترسيدم که مادرم را از پنجره به بيرون پرتاب کند؛ پس از اينکه همسايه‬ ‫ما در طبقه سوم اينکاررا کرده بود‪ ،‬چندين بار مادرم را تهديد کرده بود‪ .‬من طبق معمول سهم‬ ‫خودم از ضربات را دريافت مي کردم وخواهر وبرادرانم گريان و ترسان بيدارمي شدند‪ ،‬مادرم‬ ‫به خانه فاميل ها فرار مي کرد يا گاهي تا صبح به سمت برادرش در محله ایوری مي دويد و تمام‬ ‫روز بعد را همانجا مي ماند‪ .‬باز هم من کلس هاي صبح را حاضر نمي شدم تا موقع استراحت‬ ‫پدر‪ ،‬کارهاي خانه را انجام دهم‪.‬‬ ‫بااينکه هميشه و درهمه حال بااشتياق آينده بهتري را آرزو مي کردم‪ ،‬بارها نا اميد شدم‪ .‬يک‬ ‫روز که مارتين هم افسرده بود‪ ،‬ما دو تايي تصميم به خودکشي گرفتيم‪ .‬عملي از سوي بچه هاي‬ ‫فراموش شده که مي توانست پاياني تراژيک داشته باشد‪ ،‬ولي به صورت يک طنز تمام شد؛ ما‬ ‫هر دو از خانه هايمان همه چيزهاي مشابه دارو و قرص خواب را برداشتيم‪ .‬بعد از کلس‪ ،‬تمام‬ ‫قرص ها را بلعيديم‪ .‬اينکار را در ميدان ايتاليا‪ ،‬در محله قبلي مان انجام داديم‪ .‬محل انتخاب شده‪،‬‬ ‫قهوه خانه اي جلوي يک بيمارستان – نوانخانه بود‪.‬‬ ‫مسلما اين نداي ذهن ناخودآگاه ما بود؛ فکر مي کنم ما در حقيقت مي خواستيم که نجات پيدا کنيم و‬ ‫برايمان دلسوزي شود‪ .‬يک‪ ،‬دو‪ ،‬تقريبا سه ساعت در آن قهوه خانه منتظر مانديم و هيچ اتفاقي‬ ‫نيافتاد‪ ،‬حتي کوچکترين اتفاق غير عادي‪ .‬از ناراحتي ديوانه شده بوديم‪ .‬ما به مرگ رضايت داده‬ ‫بوديم تا شايد اتفاقا نجات پيدا کنيم ‪ .‬ولي روبروشدن با والدين عصباني مان به دليل آن همه‬ ‫ديرکرد‪ ،‬بدترين اتفاق ممکن بود‪ ...‬بالخره تصميم گرفتيم با چشمان گريان به خانه برگرديم‪.‬‬ ‫خوشبختانه پدرم سر کارش بودو مادرم کمابيش قبول کرد و من ديگر توضيحي ندادم ‪ .‬توضيح‬ ‫بيشتری ندادم و به رختخواب رفتم‪.‬‬ ‫نيمه هاي شب شروع به "مردن" کردم‪...‬‬ ‫در سرم صداي سنج مي شنيدم ‪ .‬حس مي کردم سنگين تر مي شوم‪ ،‬از درد ناله مي کردم‪ .‬آنقدر‬ ‫ترسيده بودم که خواهرم فاطيما را که در اتاق مشترکمان مي خوابيد‪ ،‬بيدار کردم‪ .‬به او درمورد‬ ‫تصميم به خودکشي گفتم ولي اجازه ندادم به مادر اطلع دهد‪ ،‬مي خواست زود او را بيدار کند‬ ‫چون خيلي ترسيده بود و بالخره مرا مجبور به نوشيدن شيرکرد‪.‬‬ ‫بعد ها دانستم که شير هميشه براي مسموميت خوب نيست ولي در آن مورد براي من مناسب بود‪.‬‬ ‫با چندين بار استفراغ خوب شدم ولي سرم گيج بود‪ .‬آن شب خواب ديدم که دارم در مسابقه اسب‬ ‫سواري شرط بندي مي کنم روي شماره های ‪ 3 ،17‬و ‪ . 1‬در خواب من‪ ،‬اين ها شماره هاي‬ ‫قرص هاي مختلفی بودند که من در حالي که سعي مي کردم بشمارمشان‪ ،‬مي بلعيدم‪ .‬باور مي‬ ‫کنيد يا نه‪ ،‬ولي واقعيت اين است که روز بعد مسابقه معروف "جايزه آمريکا" برگزار شد که‬ ‫اسب هاي برنده ‪ ،‬به ترتيب ‪ 3 ،17‬و ‪ 1‬بود ند‪ .‬ولي من پيشگو نبودم!‬ ‫کمي بعد‪ ،‬شانس کوچکي به من رو کرد‪.‬من هنوزارتباط صميمانه اي با دوستم فاني داشتم‪.‬او‬ ‫برآرزوي خود براي بازي در تئاتريا سينما پافشاري مي کرد و موفق شد در مدرسه تئاتر‬ ‫‪ Yussieu‬در خيابان ‪ Cardinal_ Lemoire‬ثبت نام کند‪ .‬نمايش! من هم تصميم خودم را خيلي‬ ‫عقب نينداختم ‪ .‬من هم ثبت نام کردم ‪ .‬در کمال تعجب‪ ،‬پدر و مادرم مانع نشدند‪ .‬باوجود اين اقرار‬ ‫مي کنم که کمي تقلب کردم ‪ .‬خيلي ساده اعلم کردم ‪ " :‬منم مي خوام به مدرسه اي که فاني‬ ‫‪34‬‬


‫ميره‪ ،‬برم"‪ .‬از موقعي که پدرم وابسته به الکل شده بود ديگر به درس من اهميت نمي داد‪ .‬فقط به‬ ‫ارتباطم با پسرها اهميت مي داد‪ .‬به آن ترتيب ‪ ،‬اين مدرسه يا ديگري‪ ،‬اهميتي نداشت‪ .‬او موافقت‬ ‫کرد‪ .‬سال بعد خواهرم فاطيماهم با من به ‪ Yussieu‬آمد‪ .‬آن مدرسه اصل مشابه مدرسه های‬ ‫ديگر نبود‪ .‬من هم همين را مي خواستم‪ .‬صبح ها درس هاي عمومي را ياد مي گرفتيم و بعداز‬ ‫ظهرها هنر‪ ،‬پيانو‪ ،‬رقص‪ ،‬تئاتر‪ .‬اگر پدرو مادرم تصور مي کردند که اين رشته ها چقدر براي‬ ‫من جذاب است‪ ،‬حتما شک مي کردند‪ .‬ولي من حواسم بود و رازم را برمل نمي کردم ‪ .‬هرچندکه‬ ‫در خانه‪ ،‬فرصتی برای باز گشودن آنچه در قلبم مي گذشت را نداشتم‪.‬‬ ‫دراولين تمرين تئاتر‪ ،‬معلم به من نقش آنتيگون درتئاتر ‪) Jean Anouilh‬ژان آنوی( را داد‪،‬‬ ‫آنتيگون؛ زن عصيانگر و مبارز‪ . . .‬نقش‪ ،‬مناسب من بود و جايزه دوم را بردم‪ .‬در واقع من‬ ‫شايسته جايزه اول بودم‪ ،‬ولي از دوستم مارتين خواسته بودم که برگردان جواب هاي مرا بدهد‪.‬‬ ‫به محض بال رفتن پرده‪ ،‬چشمم که به او افتاد‪ ،‬زدم زيرخنده‪ .‬در نتيجه بايد دوباره شروع مي‬ ‫کردم و به همين دليل جايزه اول را از دست دادم‪ .‬با اين وجود من تبريکات هيات داوري را‬ ‫دريافت کردم که باعث ارضاي حس جاه طلبي من شد‪ .‬من با علقه کار مي کردم ‪ .‬محيط‬ ‫‪ Yussieu‬براي من نسيم آزاد کننده بود‪ .‬سعي می کردم مانند ساير دانش آموزان برازنده باشم‪.‬‬ ‫به دليل فقر بخصوص از فانتزي استفاده مي کردم وتخيلم را به کار می گرفتم‪ .‬با ظرافت لباس‬ ‫مي پوشيدم ؛ مثل دامن خاکستري پليسه با ژاکت و کله آبي که از عمويم در سمساري زايران‬ ‫‪ Emous‬خريده بودم ‪.‬‬ ‫صبح خيلي زود بيدار مي شدم تا فر موي طبيعي ام را با تاب موي مد پاريس عوض کنم‪ .‬در‬ ‫حقيقت سعي مي کردم اروپايي تر از آنچه واقعا بودم‪ ،‬باشم‪ .‬نه به دليل خيانت به اصل و ريشه‬ ‫خودم؛ به دليل اينکه وقتي در بلوک سيزدهم سکونت داشتيم‪ ،‬از نژاد پرستي عليه عرب ها خيلي‬ ‫رنج برده بودم؛ آن عرب هاي خنجر به دست‪ ،‬آن زن هاي عرب با مو هاي حنايي فر دار‪ ،‬زنان‬ ‫حقه باز ‪ ،‬گدا و حتي دزد‪...‬حتي در مدرسه بازيگري ‪ ،‬محبوب ترين معلمم به من گفت که پوست‬ ‫من خيلي قهوه اي است و تيپي دارم که به درد نقش هاي معمول نمی خورد‪ ،‬تقريبا تمام بازيگران‬ ‫بلوند بودند‪ .‬بنابراين هر روز صبح خودم را به شکل پاريسي ها درمي آوردم؛ با کوتاه کردن‬ ‫موهايم‪ ،‬با فر دادن موها و آرايش مناسب‪ .‬بلفاصله بعد از آرايش از خانه خارج مي شدم ‪ ،‬پيش‬ ‫از آن که بقيه از خواب بيدار شوند‪ .‬چون واضح است که کمترين آرايشي غير مجاز بود‪ .‬من با‬ ‫همکلسي هايم خيلي نزديک بودم‪ .‬بين کلسها به کافه نزديک مدرسه مي رفتيم و ساعت ها بحث‬ ‫مي کرديم‪ .‬آن مکان‪ ،‬خانه جوانان ما بود‪ .‬به نظر من آنجا هميشه پر از دود بود‪ ،‬چون من استفاده‬ ‫از تنباکو را ممنوع کرده بودم ‪ .‬ولي هنوز هم طعم آن قهوه ای که درکافه مي نوشيديم را به ياد‬ ‫دارم‪.‬‬ ‫غروب قبل از بازگشت به خانه‪ ،‬به دقت صورتم را دردستشويي کافه مي شستم ‪ .‬بعد در آسانسور‬ ‫جوراب ها و دستبند هايم را در مي آوردم‪ .‬چند بار برادرم به طور غير منتظره جلوی در مدرسه‬ ‫وقتي هنوزآرايش داشتم‪ ،‬به من برخورد کرد و مثل هميشه مرا تنبيه کرد‪ .‬چند بار هم تظاهر کرد‬ ‫که هيچ چيزي نديده و مرا تا کلوپ سينما يا نمايشگاه همراهي کرد‪.‬او می خواست عکاس شود و‬ ‫تمايل به هنر‪ ،‬متقابل ما را به هم نزديک مي کرد‪ .‬اميدوار بودم که او بتواند پدرم را تشويق کند تا‬ ‫من بتوانم محيط دلخواهم را آزادانه انتخاب و تجربه کنم‪.‬‬ ‫‪35‬‬


‫***‬ ‫من دچار توهم بودم‪ .‬پاسخ پدرم غير قابل بحث بود‪ .‬وقتي شانزده ساله بودم از من دعوت شد تا‬ ‫نقش اصلي يک مجموعه تلويزيوني به نام ‪ Pich ,Poy‬بازي کنم که قرار بود درچند کشور‬ ‫اروپايي فيلمبرداري شود‪ .‬دورشدن‪ ،‬سفر‪ ،‬بازي کردن!!! درهاي بهشت به رويم باز شده بود‪.‬‬ ‫گروه تلويزيونی به والدين من پيشنهاد مالي جالبي کرده بود‪ .‬حتي موافقت کردند تا هزينه سفر فرد‬ ‫همراه مرا هم بپردازند‪ .‬راي پدر من مثل تيغه گيوتين روي گردنم افتاد‪:‬‬ ‫" دختر من هرگز پا به صحنه نمايش نمی ذاره‪".‬‬‫کامل نااميد شدم‪ ،‬چرا که متوجه شدم هميشه با تمايلت هنري من مخالفت خواهد شد‪ .‬او به من‬ ‫فهماند که کم سن بودن من تنها دليل مخالفت او نيست‪ .‬پس از دو يا چهار سال باز هم شرايط همان‬ ‫خواهد بود‪ .‬ولي من منصرف نشدم‪ .‬باز هم به مدرسه نمايش رفتم با اين توجيه که هنوز چيزهاي‬ ‫بسياري براي ياد گيري وجود دارد و من بايد از شرايط استفاده کنم‪ .‬کلس ها تنها زمان خوشی‬ ‫من بودند وحتي ساعاتی شگفت انگيز‪ .‬ما را به عنوان سياهي لشکر به ‪Les-Bultes-‬‬ ‫‪ Chaemont‬يا ‪ Boulgre‬فرستادند تا در آنجا با جنبه هاي فني کار آشنا شويم‪ .‬سر صحنه‬ ‫فيلمبرداري‪ ،‬فرصت ديدن هنرپيشه هاي مشهوري چون رومی شنایدر‪ ،‬سوفیا لورن‪ ،‬و حتی‬ ‫الیزابت تایلور را پيدا کردم‪ .‬نمي خواستم براي عکس گدايي کنم و جرات صحبت کردن با آن‬ ‫"اعجوبه هاي مقدس" را هم نداشتم‪ .‬فقط ديدن آن ها مرا مسحور مي کرد‪ .‬يک روز در ورودي‬ ‫استوديو فيلم‪ ،‬با ریچارد برتون مواجه شدم که از رولز رويس خود پياده مي شد‪ .‬اوايستاد و به‬ ‫من گفت‪ " :‬ببخشيد"‪ .‬درست حال کشاورزي از قرن هفدهم را داشتم که پادشاه لودويک چهاردهم‬ ‫از او عذرخواهي مي کرد‪.‬‬ ‫در پايان کلس دوم دانشکده تئاتر‪ ،‬بيهوده تلش کردم همفکري پدرم را با پيشنهاد ديگري به‬ ‫دست آورم‪ " :‬باشه‪ ،‬روي صحنه نخواهم رفت‪ ،‬قبول‪ .‬ولي مي شه در مدرسه عالي مطالعات‬ ‫سينما ثبت نام کنم که نويسنده فيلم بشم؟ جلوي دوربين نميرم‪ ،‬خودمونمايش نميدم‪ ،‬کامل پوشيده و‬ ‫محدود خواهم بود‪ ،‬مث دخترخدا‪ :‬پدرم اصل ناراحت نباش! "‬ ‫ولي مگرهنر سينما همه چيز را به هم ارتباط نخواهد داد‪ ،‬همان چيزي که من بسيار خوشم مي‬ ‫آمد‪ :‬احساس زيبايي‪ ،‬متون زيبا‪ ،‬موزيک‪ ،‬شعر و حتي رقص‪....‬‬ ‫هيچ چيز امکان پذير نبود‪ .‬هر چيزي که به هنرپيشگي مربوط مي شد‪ ،‬اورا دور مي کرد و تابو‬ ‫بود‪ ،‬بخصوص براي دختر‪ .‬تنها رشته اي که او موافقت کرد‪ ،‬مطالعه حقوق بود‪.‬هميشه دلش می‬ ‫خواست يکي از بچه هايش وکيل شود‪ .‬از آنجا که برادر بزرگ من از انتخاب اين رشته امتناع‬ ‫کرده بود و من هم نشان داده بودم که استعداد دارم‪ ،‬پس او به من اين " شانس" را داد؛ " يا‬ ‫حقوق بخون و يا توخونه بمون‪ ،‬مثل بقيه دخترای هموطنت‪".‬‬ ‫اطاعت کردم‪ ،‬بدون شور وعلقه‪ .‬من که هفده سال داشتم‪ ،‬در کلس سال اول دانشکده حاضر‬ ‫شدم و در مورد امکانات مختلف فکر مي کردم ‪ .‬قصد داشتم حقوق را ادامه دهم ولي سال بعد در‬ ‫دانشکده روزنامه نگاري ثبت نام کنم تا منتقد هنري شوم‪ .‬با آن ترتيب خواهم توانست در فضاي‬ ‫مورد علقه ام بمانم‪ .‬مطمئنا تلش زيادي بايد مي کردم ‪ .‬چون در کنار دانشگاه‪ ،‬دو روز در هفته‬ ‫در فروشگاه ‪)Prisunic de Champs-Elysees‬شانزه ليزه( براي کمک به تامين بودجه‬ ‫خانواده کار مي کردم‪ .‬پدرم فيش هاي حقوق مرا می گرفت و تا آخرين قران پول را خرج مي‬ ‫‪36‬‬


‫کرد ‪ .‬من اهميتي نمي دادم ‪ .‬حس مي کردم مي توانم از کوه بال بروم ‪ .‬منتظر بودم هيجده ساله‬ ‫شوم و به سن قانوني برسم ‪.‬برنامه هايي که داشتم مرا تهييج مي کردند و به من دلگرمي مي‬ ‫دادند‪.‬‬ ‫درست در همان زمان آسمان بر سرم فروريخت‪ :‬با فراموش کردن حرفه وکالت‪ ،‬پدرم تصميم‬ ‫گرفت مرا شوهر بدهد!مطابق رسوم الجزاير‪ ،‬يعني بدون نظرخواهي از من‪.‬‬ ‫او تاکيد کرد که از پانزده سالگي ام چندين خواستگار را به دليل تحصيل من رد کرده‪ ،‬ولي‬ ‫تصميم گرفته بود که آن انتظار بيش از حد طول کشيده و بايد تمام شود ‪" .‬اگه امسال ازدواج‬ ‫نکني‪ ،‬هيچوقت ازدواج نخواهي کرد!"‬ ‫با فرياد و عصبانيت پدران سرزمين ما‪ ،‬آنهايي که مي ترسند پير دختري روي دستشان بماند‪ ،‬اين‬ ‫کلمات را ادا کرد و برايم روشن کرد که به يک پسر عموي دورم که اورا اصل نمي شناختم‪ ،‬قول‬ ‫مرا داده است‪ .‬پسر او موقعيت مالي خوبي داشت و مي خواست با من ازدواج کند‪.‬‬ ‫تمام کار مثل يک دستور غير قابل بحث ارائه شد‪.‬‬ ‫از ترس ديوانه شدم و تصميم گرفتم بميرم‪ -‬اين بار به طورجدی ونه شوخی – تا به برنامه بربرها‬ ‫تن دهم‪ .‬واقعيت اين است که من اولين دختر مغربي نبودم که به دليل امتناع از ازدواج اجباري‬ ‫خودکشي مي کرد‪ .‬زماني خانمي درراديوي دولتي الجزاير‪ ،‬در مورد اين مساله برنامه اي‬ ‫ساخت‪.‬اوبا چند دخترکه عليرغم ميلشان نامزد شده بودند‪ ،‬به طور مستقيم صحبت کرد‪.‬آن برنامه‬ ‫خيلی سروصدا کرد‪.‬از تمام نواحي کشور به او تلفن می کردند ومی گفتند ‪:‬‬ ‫" پدرم مي خواد منو شوهر بده‪ .‬ولي اصل امکان نداره ‪ ،‬چون من قبل از اون خودمو می کشم‪".‬‬ ‫آنها اعلم مي کردند که خود را مسموم کرده وبه دريا خواهند انداخت‪ ....،‬اين برنامه خيلي زود‬ ‫متوقف شدومجری برنامه اخراج!‬ ‫اين پيشامد در فرانسه بدون انعکاس باقي ماند‪ .‬در اينجا تصور مي کنند که اين مسايل مرتبا فقط‬ ‫در الجزاير اتفاق مي افتد ونه در فرانسه‪ .‬ولي حال در پاريس هم اتفاق افتاده است‪ .‬من آن را‬ ‫تجربه کردم و برنامه اي براي خودکشي واقعي خودم طرح کردم‪ .‬ولی نهايتا به اين نتيجه رسيدم‬ ‫که خيلي احمقانه است که کسی به دليل اينکه مي خواهد مستقل زندگي کند‪ ،‬خودش را بکشد‪.‬بهتر‬ ‫نيست فرار کنم؟ شک داشتم‪ .‬فرار کردن در آن شرايط‪ ،‬طبق رسوم ما تحقير خانواده بود‪.‬اگر پدر‬ ‫خودم پيدايم مي کرد‪ ،‬به جاي اينکه خودم ‪ ،‬خودم را بکشم‪ ،‬پدرم مرا می کشت ‪.‬‬ ‫ولي شايد ممد قبول مي کرد به من کمک کند‪ ،‬هرچندکه به نظر بسيارعجيب بود‪ .‬در واقع او تنها‬ ‫کسي بود که مي توانست به من کمک کند‪ .‬چون به تازگي با دوست من مارتين ازدواج کرده‬ ‫بود!که اين مساله خيلي عجيب نبود‪.‬او که ازمدت ها قبل مراقب من بود‪ ،‬تمام هم کلسي هاي من‪،‬‬ ‫بخصوص مارتين را مي شناخت‪ -‬کسي که تقريبا هيچگاه مرا ترک نکرد‪ .‬او مرد جذاب وتودل‬ ‫برويی بود ‪ .‬و از آنجا که مارتين فرانسوي بود‪ ،‬در مورد ش ترديدي نداشت‪ ،‬در صورتي که در‬ ‫مورد دختران هم وطن خودش ترديد داشت!‬ ‫دوست من باردارشد‪ .‬اين مساله فاجعه اي برای هر دو خانواده بود‪ ،‬ولي بسيار کمتر از آن موقعي‬ ‫که "دختر بي آبروشده" الجزايري مي بود‪ .‬والدين مارتين خواه ناخواه ترجيح دادند " اوضاع را‬ ‫مرتب کنند" تا اينکه به خاطر مادر بدون شوهرخجالت بکشند‪ .‬در مورد والدين من‪ ،‬ممدآنها را‬ ‫از کودکي عادت داده بود که بنا به دلخواه او رفتار کنند‪ .‬او حتي نظر آنها را نپرسيد‪ .‬تازه ‪21‬‬ ‫‪37‬‬


‫ساله شده بود‪ ،‬بزرگسال بود و حق داشت در مورد سرنوشت خود تصميم بگيرد‪ .‬هيچکس موافق‬ ‫حضور در مراسم ازدواج آنها نبود‪ ،‬به جز من که برايم رويايي بود که مارتين زن برادر من‬ ‫شده بود و اين مساله ما را به هم نزديکترمی کرد‪ .‬ما خيلي يکديگر را متقابل دوست داشتيم‪.‬آيا من‬ ‫مي توانستم پيش بيني کنم که دختر او‪ ،‬سابينا‪ ،‬روزي براي کتک زدن کودک من بيايد؟‬ ‫ممد واقعا ديگر نمي توانست کمکش را از من دريغ کند وبا خوش اخلقی رفتار کرد‪ .‬من از او‬ ‫نخواسته بودم تا با ازدواج مخفيانه من از پدر و مادرم موافقت کند‪ .‬فقط از او خواهش کردم مرا‬ ‫به کسي که نمي شناسم‪ ،‬شوهر ندهند‪.‬او به اندازه کافي رشد کرده بود تا خودداري مرا بفهمد‪.‬‬ ‫مارتين هم به سهم خود اصرار زيادی کردکه در مورد اين مساله با پدرم صحبت کند‪.‬‬ ‫ممداينکار را کرد‪ ،‬ولي کامل بي فايده ‪.‬‬ ‫بعد فکر کردم همراه ممد و زن برادرم به الجزاير فرار کنم‪ .‬به اين ترتيب من از عصبانيت پدرم‬ ‫دور خواهم بود‪ .‬گمان می کردم که در آنجا خواهم توانست کار مورد علقه ام را پيدا کنم‪.‬‬ ‫الجزاير تازه استقلل يافته بود و به افراد جوان و باشو��و حرارت که آمادگي ساختن کشور جديد‬ ‫روبه پيشرفت را داشته باشند‪ ،‬نياز داشت‪.‬حداقل من اينطور فکر مي کردم‪ .‬ما در پايتخت شروع‬ ‫به کار خواهيم کرد‪ ،‬محل اقامتي پيدا خواهيم کردو بعد تمام خانواده را مجبور به بازگشت به‬ ‫کشورمان خواهيم کرد‪ ،‬والدين مان هماهنگي جديدي با کشورمان پيدا خواهند کرد‪ .‬حتي اميدوار‬ ‫بودم که با هم آشتي کنند‪.‬من در رويا بودم‪ ...‬ما سه تايي در اين رويا بوديم‪ ،‬چون ممد و مارتين‬ ‫خيلي زود بامن موافقت کردند‪.‬‬ ‫ولي ما واقع گرا هم بوديم؛ براي سفرپول احتياج داشتيم‪ .‬بنابراين تصميم گرفتيم هر کاري را قبول‬ ‫کنيم؛ شبانه‪ ،‬روزانه‪ ...‬برادرم مغرور از مسووليت جديدش‪ ،‬ذخيره پولي مان را افزايش داد‪.‬خيلي‬ ‫کم مي خورديم‪ ،‬هيچ لباسي نمي خريديم ‪ .‬تنها هد ف ما اين بود که اتومبيل دست دومي براي‬ ‫سفربه سمت الجزاير بخريم و با رسيدن به آنجا امکان حرکت آزاد داشته باشيم‪ .‬آنقدرتلش کرديم‬ ‫که پس از چند ماه پول کافي و اتو مبيل داشتيم‪ .‬اما من هنوز به سن قانونی نرسيده بودم و پدرم‬ ‫سرسختانه با رفتن من مخالفت مي کرد‪ .‬ممد‪ ،‬وقتي که اراده مي کرد‪ ،‬هوش و سماجت داشت‪ .‬او‬ ‫جمع شوراي خانوادگي متشکل از عموها و پسرعموها را جمع کرد و آنها در نهايت‪ ،‬بر سماجت‬ ‫پدر پيروز شدند‪ .‬برادرم در حضور شاهدان‪ ،‬با تشريفات مخصوص مسووليت مرا قبول کرد‪ .‬آه!‬ ‫آن زمان نمي توانستم تصور کنم که آن مساله به منزله انتقال قدرت بود‪.‬آن موقع فقط خيلي‬ ‫خوشحال بودم ‪ .‬کمي بعد در ژانويه ‪ 1968‬سواربر پژو ‪ 403‬قديمي خاکستري به سمت مارسي‬ ‫حرکت کرديم‪ .‬ما و اتومبيل وارد کشتي شديم تا به سرزمين پدري مان سفر کنيم‪ .‬من حتي در‬ ‫مورد طنز شرايط‪ ،‬هوشيار نبودم؛ من داشتم فرانسه را در حال انقلب فمينيستي‪ ،‬درست قبل از‬ ‫جنبش سال ‪ ،68‬براي گريز از فشارهاي مرسوم وقديمي الجزاير ترک مي کردم و به الجزاير‪،‬‬ ‫سرزمين پدري ام‪ ،‬براي يافتن آزادي و زندگي جديد مي گريختم!‬ ‫کشتي که مارا به شهری‪ -‬براي من پر اميد‪ -‬مي برد‪ ،‬نامش ‪ ) L’Aveni‬به معني آينده ( بود‪.‬آيا‬ ‫اين خوش يمن نبود؟‬

‫‪38‬‬


‫‪V‬‬ ‫مسافرت با کشتي اين بارخوشايند بودو مرا با دريا آشتي داد‪.‬فرانسوي هاي زيادي در کشتي‬ ‫بودند‪ .‬بيشتر آنها مهاجريني بودند که از فرانسه اخراج شده بودند‪ .‬برعکس زماني که ما در سال‬ ‫‪ 1954‬در ميان وقايع وحشتناک‪ ،‬در ميان انبوهي از کابيلي هايي که براي کار دعوت شده‬ ‫بودند‪ ،‬داشتيم الجزاير را ترک مي کرديم‪ .‬مارتين و من تنها مسافران زن کشتي بوديم‪.‬ملوان‬ ‫بسيار مهربان اجازه داد که ما ازقسمت ارزان کشتي همراه ممد به قسمت توريست ها برويم‪.‬‬ ‫سابينا‪ ،‬دختر مارتين همراه ما نبود‪ .‬مادرم قبول کرده بودتا از او نگهداري کند تا ما شرايط‬ ‫مناسب زندگي را در الجزاير پيدا کنيم‪ .‬ممد هم اخلق خوبي داشت‪.‬رسيدن به خليج کوچک‬ ‫الجزاير شگفت انگيز بود‪ .‬ما وجود آن همه زيبايي و فضاي گسترده را فراموش کرده بوديم‪ .‬پس‬ ‫از انجام تشريفات معمول اداري از کشتي پياده و سوار اتومبيل شديم و خيابان هاي شهر سفيد را‬ ‫با توده سفيد مردان دشداشه پوش و زنان عبا پوش سرگردان پشت سر گذاشتيم ‪ .‬ممد نمي‬ ‫خواست ذره اي از مناظر را از دست بدهد‪ .‬يک باراز چراغ قرمز رد شديم و پليس ما را متوقف‬ ‫کرد‪ .‬ممد اظهار کرد که اين خطا به دليل اشتياق ناشي از دوباره ديدن سرزمين پدري اش بوده ؛‬ ‫پليس هم ما را بخشيد ورها کرد! دلم مي خواست از اتومبيل پياده شوم و در خيابان هايي پرسه‬ ‫بزنم که در واقع آنها را نمي شناختم‪.‬ولي اول ما مي خواستيم ايفيقا را دوباره ببينيم که محل تولد‬ ‫مان بود و من در آرزوي بوسيدن ستسي فاطيما بودم‪ ،‬بعدا به الجزيره برخواهيم گشت‪ .‬محله‬ ‫هاي پايين شهر‪ ،‬ما را متعجب کرد؛ ساختما ن هاي جديد بدون سبک و زيبايي‪ ،‬همه جا مثل قارچ‬ ‫روييده بود ند‪ .‬ولي وقتي ما از راه کنار دريا که می گذشتيم‪ ،‬زيبايي شگفت انگيز مناظر توجهمان‬ ‫را جلب کرد‪ .‬زمان طولني به رغم خستگي مان درحرکت بوديم‪.‬پس از ‪ Tizi- Uzu‬کشاورزان‬ ‫را با لباس هاي رنگارنگ ديدم که در مزارع زيتون کار مي کردند‪ .‬آنها روسري به سر داشتند‬ ‫ولي صورت هايشان را نپوشانيده بودند‪ .‬بعد به سمت کوهستان رفتيم؛ به جستجوي ايفيقا در‬ ‫ميان دهکده هاي چسبيده به دامنه کوه‪ .‬ظاهرا ما راه را فراموش کرده بوديم‪ .‬مرد پيري راه را به‬ ‫مانشان داد و بالخره به روستايمان رسيديم‪ .‬به آرامي در جاده سنگي حرکت مي کرديم درحالی‬ ‫که انبوهي از بچه ها دنبال ماشين می آمدند‪ .‬ماشين را در ميدان گذاشتيم چون فقط پياده مي شد‬ ‫به خانه مان برسيم‪ .‬اهالی دوره مان کرده بودند و ما را سوال پيچ کردند‪:‬‬ ‫"‪ -‬از کجا ميا ين؟از فرانسه؟ جدی؟ شما نوه های ستسي فاطيما هستين؟ پيش اون برين‪.‬‬ ‫امروز روزخوشحالی اونه! "‬ ‫روستاييان دنبال ما راه افتادند‪ .‬زنان‪ ،‬مارتين و مرا با تعجب نگاه مي کردند؛ چون ما شلوارهاي‬ ‫تنگ‪ ،‬کفش هاي پاشنه بلند و مانتوهاي بدون آستين آبي رنگ پوشيده بوديم‪ .‬موهاي فرزده من‬ ‫مثل آنجل ديويس بود‪ .‬اما اين زنان آن موقع در مورد لباس پوشيدن ما بلفاصله چيزي نگفتند‪،‬‬ ‫فقط بلند بلند مي گفتند‪:‬‬ ‫‪39‬‬


‫ " پس توجورايي‪ ،‬دختر ستسي فاطيما‪ .‬يادت نره که تو دختراوني‪.‬اون تورو شير داده ‪.‬‬‫کسي که به تو شيرداده مادر ته ‪".‬‬ ‫بارسيدن به خانه مان‪ ،‬چقدرازتصورات خودم احساس تاسف کردم‪ ،‬من که براي دوباره ديدن‬ ‫روستای مادر بزرگ‪ -‬مادرم‪ -‬بسيار هيجان زده بودم؛ حال متوجه شدم که واقعيت با خاطرات‬ ‫بچگي من مطابقت نداشت‪ .‬من همه چيزرا بسيار بزرگ تصور مي کردم؛ ميدان ‪ ،‬مسجد ودر‬ ‫بزرگ خانه مان را که عظيم و با ابهت تصور مي کردم‪ ،‬در واقع دري مثل بقيه درها بود‪.‬‬ ‫ستسي فاطيما چگونه خواهد بود؟ اورا هم ديدم‪ ،‬پيراهن کتان گلداری پوشيده بود وروسري که‬ ‫در جلو گره می خورد‪ ،‬موهاي بافته شده بلند حنايی اش را که بر پشتش افتاده بود‪ ،‬می پوشاند‪.‬‬ ‫لغر شده بود‪ ،‬چين و چروک‪ ،‬صورتش را خط انداخته بود‪ .‬در زير لب هاي بسيار باريکش که‬ ‫باخنده باز شده بود‪ ،‬فقط دو دندان ديده می شد‪ .‬ولي هنوز نگاه آبي شفافش را حفظ کرده بود که‬ ‫مرا از خوشحالي به گريه انداخت‪ .‬او هم درحالی که سرمرا با دو دستش گرفته بود و فشار می‬ ‫داد‪ ،‬گريه کرد‪ .‬دوباره مرا گرفت و به سينه خود فشرد و با لکنت زبان بين دو هق هق گفت‪:‬‬ ‫ " دخترم‪ ،‬دخترم‪ ...‬الهی شکر که دوباره به من هديه شدي‪".‬‬‫بعد به برادرم و مارتين نگاه کرد وگفت‪:‬‬ ‫ " چه خوشبختي‪ ،‬چه خوشبختي!"‬‫بعد ما را ترک کرد‪.‬‬ ‫من ديوار هاي گچ کاري شده ‪ ،‬تيرک هاي کهنه ‪ ،‬روپوش هاي پشمي راه راه بچگي ام که حال‬ ‫روي صندوق هاي چوبي پهن بودند و ستسي فاطيما خودش آن ها را رنگ کرده بود دوباره‬ ‫ديدم‪ .‬بعد براي تماشای کوهستان جورجورا با برف هميشگي اش به سمت در رفتم که هنوز باز‬ ‫بود‪.‬ديگر سوالت و حتي همهمه کنجکاوان اطراف را نمي شنيدم‪.‬در آخر‪ ،‬از شوق بسيار از‬ ‫خودم سوال کردم پس ما چرا از اينجا رفتيم؟ در هر حال احساس خوبي داشتم که زندگي جديدی‬ ‫در پيش رو داشتم‪.‬شب ستسي فاطيما‪ ،‬مارتين و ممد را در يکي از اتاق هاي کوچک که‬ ‫دور تا دور حياط داخلي قرار داشتند‪ ،‬جا داد‪ .‬خانه‪ ،‬فرسوده به نظر مي رسيد و من با خودم‬ ‫قرارگذاشتم که زماني دوباره آن را خواهم ساخت‪ .‬بعد به خانه خودمان رفتم‪ ،‬مادر بزرگم و من با‬ ‫خوشحالی و در حالی که خودرا بسيار خوشبخت حس مي کرديم‪ ،‬خانه را با دقت بررسي کرديم‪.‬‬ ‫دراصطبل‪ ،‬نه گاو بود ونه گوساله‪ .‬کمي قبل از ورود ما‪ ،‬ستسي فاطيما آنها را فروخته بود؛‬ ‫چون پول احتياج داشت ‪ .‬در عوض ديگر کف اتاق نمي خوابيد و روي تختخوابي از فرفورژه که‬ ‫من با او شريک شده بودم‪ ،‬مي خوابيد‪ .‬طبقه وسط‪ ،‬هماني بود که من به ياد داشتم ‪ ،‬با تورفتگي‬ ‫هاي منظم‪ ،‬پارچ هاي بزرگ پر از آرد‪ ،‬انجيرو عدس ‪ .‬يادم بود که اتاق زير‪ ،‬آشپزخانه بود و‬ ‫وسط آن‪ ،‬آتش دان قرار داشت که در آن هيزم روشن می کردند و روی آن شيريني مي پختند‬ ‫وزمستان ها دور می نشستيم و ستسي فاطيما از سريل ساحره برايم حکايت تعريف مي‬ ‫کرد‪....‬‬ ‫معماري داخل خانه را مادربزرگ انجام داده بود‪ .‬اين را مي دانستم‪.‬رسم بود که در اينجا تزيين‬ ‫خانه به وسيله زنان انجام شود‪ .‬آب جاري و برق هميشه نداشتيم‪ .‬به همين دليل ستسي فاطيما‬ ‫پيش از خواب يکي از لمپ هاي نفتي را که خود ساخته بود‪ ،‬و فتيله آن از روبان ها ي شيفون‬ ‫تابدار تهيه شده بود‪ ،‬روشن کرد‪ .‬با مهرباني گفت‪:‬‬ ‫‪40‬‬


‫ "پاهاي کوچکيتو نشون بده"‪.‬‬‫مثل بچگي ها‪...‬و صميميت آن زمان ما زنده شد‪ .‬همانطور که حرف می زد‪ ،‬کفش هاي مرا‬ ‫درآورد‪ .‬ظرف آب آورد و پاهايم را در آن خيساند‪ .‬بعد مدت طولني نگاه کرد و با رضايت آنها‬ ‫را نوازش کرد‪ .‬بد نيست بدانيد که پاهاي کوچک‪ ،‬نقش مهمي درزيبايي زنان کابيل بازي مي‬ ‫کند‪ .‬چون لباس هاي سنتي به زحمت امکان ديدن پايين پا را مي دهند‪ ،‬نگاه ها به طور طبيعي‬ ‫متوجه پاها و قوزک پا مي شود وهرچه ظريف تر باشد‪ ،‬آن زن خوشايند تر است‪...‬‬ ‫روز بعد مساله مهم من و مارتين اين بود‪ :‬چگونه لباس بپوشيم؟ مطابق مد اروپا يا مطابق مد‬ ‫الجزاير؟ به ياد آوردم که زماني که مادرم در فرانسه از کشتي پياده مي شد‪ ،‬پدرم از روي غرور‬ ‫و ادب‪ ،‬از او درخواست کرد که مثل زنان فرانسه لباس بپوشد‪ .‬بنابراين من و مارتين‬ ‫‪gandur‬را انتخاب کرديم‪ .‬مادر بزرگم که خوشش آمده بود‪ ،‬زيباترين لباسش را که چندين سال به‬ ‫اميد بازگشت من نگهداري کرده بود‪ ،‬بيرون آورد‪ .‬ما دو لباس قلبدوزي شده بلند پوشيديم و شک‬ ‫نداشتيم که همسايه ها از آن قيافه خوششان خواهد آمد‪.‬‬ ‫در واقع آنها تا چند روز بعد‪ ،‬اول خود را منتقد نشان دادند‪ ،‬به ويژه زنها‪ ،‬چون فقط زنها با ما‬ ‫صحبت مي کردند‪ ،‬بعدا خرده گير شدند ‪ .‬تنها نکته فانتزي در لباس ما اين بود که ‪ ،‬کمربند‬ ‫نارنجي‪ -‬قرمزرا کنار پهلوها گره زديم که خشم زنان روستا را برانگيخت و ما را مجبور کردند‬ ‫که گره را به سبک سنتي‪ ،‬روي شکم ببنديم‪.‬‬ ‫سنت‪ ...‬پس روسری‪ ،‬سربند که موها را بپوشاند‪.‬‬ ‫در پاريس‪ ،‬با وجودی که در ميان مغربي ها‪ ،‬برخي رسوم مورد احترام بود‪ ،‬ولی در سال هاي‬ ‫دهه ‪ 60‬جوانان دوست داشتند که سر برهنه باشند‪ .‬ولي اينجا اين مساله تصور ناپذير بود‪.‬اما‬ ‫چگونه مي شد اين مساله را براي مارتين توضيح داد؛ کسي که هرگز پوشش سر نداشته است؟‬ ‫در مورد من‪ ،‬به دليل موه��ي فردار‪ ،‬روسري مرتب ليز مي خورد و مي افتاد‪ .‬موهايم بيش از آن‬ ‫کوتاه بودند که مدت طولني سربند را ثابت نگه دارند‪.‬‬ ‫من مشکلت خودمان را براي ستسي فاطيما توضيح دادم و او فقط گفت "همينطورباش"‪ .‬اين‬ ‫را گفت ولي چشمانش نشان از نارضايتي داشت‪ .‬بعد از مدت کوتاهي مردم با سرزنش های بی‬ ‫وقفه او را منقلب کردند‪ .‬بدگويان غروغر مي کردند‪:‬‬ ‫ " نذار جورا با اون لباس ها بگرده‪ ،.‬مردم بهش هرجايي ميگن ‪ .‬پدرش قطعا به اين منظور‬‫اونواينجا نفرستاده‪ ،‬به زودي تمام مردم روستا تورو هو می کنن‪...".‬‬ ‫فکر مي کردم راه حلي پيدا کرده ام و از ستسي فاطيما خواستم اجازه دهد در خانه سرم بدون‬ ‫پوشش باشم ولي در خارج از خانه کله بگذارم‪ .‬کله هم موها را مي پوشاند‪ ،‬نه؟‬ ‫واقعا چندش آوراست! از نظر آنها نداشتن روسري ناشايسته است‪ ،‬ولي گذاشتن کله براي زنان‬ ‫عملی کامل شيطانی است‪ .‬کله نمادی مردانه است‪ ،‬وسيله ای انحصارا مردانه! چرا دشداشه‬ ‫نپوشيم اگر به اين ترتيب رفتار می کنيم؟ از اين گذشته بدگويان تاکيد مي کردند مگرآنها با‬ ‫دشداشه نيامدند؟ اوه بله‪ ...‬مانتوهاي بدون آستين ما که اولين روز آنقدر مناسب به نظرم آمده بود‪،‬‬ ‫ما را مبارزه جو نشان داده بود‪.‬‬ ‫بعد دوستان آموزش مرا به عهده گرفتند‪ ،‬وتا حدی از مارتين صرفنظر کردند‪ ،‬احتمال به دليل‬ ‫آنکه او فرانسوي بود‪ :‬آنها با خوش قلبي اشتباهاتم را بخشيدند؛ من بچه بودم که ايفيقا را ترک‬ ‫‪41‬‬


‫کردم‪ .‬ولي از حال بايد تسليم رسم و رسوم آنجا مي شدم‪ ،‬زيادی لغر بودم و باسن نداشتم‪:‬‬ ‫مگردر فرانسه بد غذا مي خورديم؟ بايد چاق مي شدم‪....‬‬ ‫درضمن نبايد چشمانم را آرايش کنم چون فقط زنان شوهردار‪ ،‬حق دارند اين طورآرايش کنند‪.‬اگر‬ ‫هم در راه با مردي روبرو شدم نبايد فراموش کنم که نگاهم را بال نياورم و راه را به او بدهم‪.‬‬ ‫قاعدتا در پاريس در اين مورد اين اجبار شنيده بودم ولي در آنجا هيچکس از اين اجبار اطاعت‬ ‫نمي کرد‪ .‬برعکس در اينجا اين اجبار قطعي بود‪.‬‬ ‫ابتدا تصميم گرفتم به همه اين دخالت ها روی خوش نشان دهم‪ ،‬از روي ادب و براي اينکه مادر‬ ‫بزرگم ملمت نشود‪ ،‬واحتمال به دليل روحيه رومانتيک "بازگشت به سرچشمه"‪ .‬به گمانم‬ ‫مارتينهم به سهم خود اين مساله را درابتدا سنتی سرگرم کننده يافته بود‪ .‬از آن گذشته من نمي‬ ‫خواستم مدت طولني در اينجا بمانم‪ .‬برادرم براي ما محل سکونت و کار در الجزيره پيدا خواهد‬ ‫کرد ‪ .‬درپايتخت هرچند که زنان با عباهم ديده مي شدند ولي مي شد بسياري زنان سربرهنه را هم‬ ‫ديد‪ .‬ظاهرا خيلي آزادتربودند يا حداقل من اينطور تصور مي کردم‪ .‬در عين حال ما گويی با‬ ‫گذراندن تعطيلت‪ ،‬به عادات کوهستان تسليم شده بوديم‪ .‬حتي مي خواستيم بيگاري آب را براي‬ ‫کمک به مادر بزرگم که به دليل سال هاي پرکاري و نيز انجام کمک به همسايگان خسته شده بود‪،‬‬ ‫انجام دهيم‪ .‬مادر بزرگ مثل هميشه صبح زود از خواب بيدار مي شد وبه زبان عربي نمازمي‬ ‫کرد‪ ،‬زباني که مطلقا نمي فهميد‪ .‬در طول قرن ها زبان عربي نتوانسته بود به هيچوجه در نفوذ به‬ ‫روستا موفق شود‪ ،‬حتی نه بيشتراز آن مقداری که زبان فرانسوی درطول فقط ‪ 130‬سال‬ ‫استعمارنفوذ کرده بود‪ .‬به جز معدود ساکنيني که مدرسه رفته بودند‪ ،‬کسی زبان عربی نمی‬ ‫دانست‪.‬‬ ‫بعد از نماز‪ ،‬مادر بزرگم آب مي آورد‪ .‬ولي تعداد ما بيشتر شده بود و آب بيشتري احتياج داشتيم‪،‬‬ ‫خيلي بيشتر؛ چون ما بلد نبوديم درمصرف آب صرفه جويي کنيم‪ .‬مادر بزرگ مي گفت‪:‬‬ ‫" توصحرا با يه ليوان آب خودشونو مي شورن‪".‬‬‫قلبم فشرده مي شد وقتي اورا نفس نفس زنان با قيافه اي فرتوت و ترحم برانگيز دم خانه مي ديدم‬ ‫در حالي که ظرف بزرگ آب روي سرش بود‪ .‬زن برادرم و من که نمي توانستيم آن منظره را‬ ‫تحمل کنيم‪ ،‬تصميم گرفتيم خودمان به چشمه برويم‪ .‬بيهوده تلش کرديم ظرف بزرگ را روي‬ ‫سرحمل کنيم‪ ،‬چون نتوانستيم آن مهارت شعبده گونه را در زير سنگيني نگاه تمسخر آميز زنان‬ ‫دهکده و مرداني که جلوي مسجد براي کنجکاوی ايستاده بودند‪ ،‬انجام دهيم‪ ،‬دو سطل آلومينيومي‬ ‫خريديم که به دست مي گرفتيم وچون سنگين بود چندين بارمي رفتيم و برميگشتيم تا يک ظرف‬ ‫بزرگ را پرکنيم‪ .‬براي برخی بسيار خنده دار بود که زنان پاريسي از عهده کارهاي روزمره‬ ‫کابيلي ها بر نمی آمدند‪ .‬برعکس‪ ،‬برخي ديگرمتوجه بودند که ما به مادربزرگم تا آنجا که مي‬ ‫توانيم کمک مي کنيم و آنقدر شجاعت داريم که خنده هاي تمسخر آميز را تحمل کنيم‪ .‬ولي خواه‬ ‫ناخواه موجودات عجيبي بوديم‪ ،‬مخلوقاتي از آن سوي مديترانه؛ "دختران آزاد"‪ .‬زنان دهکده‬ ‫براي ديدن آن آزادي‪ ،‬گويي که به ملقات موجوداتي ازخارج از کره زمين‪ ،‬مي آمدند‪ .‬يعني با‬ ‫تعجب مي آمدند ولي نه مستقيما براي ما‪ .‬از صبح به نوبت سروکله آنها درخانه مادر بزرگ من‬ ‫پيدا مي شد‪ .‬من هنوز خوابيده بودم که آنها در اتاق قهوه مي خوردند‪ .‬معمول با خود نان‪ ،‬قارچ و‬ ‫آنهايي که مي توانستند‪ ،‬شير وکره مي آوردند‪ .‬مادربزرگ با خوشحالي آنها را مي پذيرفت چون‬ ‫‪42‬‬


‫آدمی بسيار اجتماعي بود‪ .‬حتي قبل از آمدن ما‪ ،‬دختران و زنان عادت داشتند نزد مادر بزرگم‬ ‫بيايند‪ .‬برادران و شوهرانشان مخالفت نمي کردند چون مي دانستند که مردي در آنجا زندگي نمي‬ ‫کند‪.‬‬ ‫بعد ازهشت روز‪ ،‬خانه ما پر از شيريني و تنقلت بود‪ .‬مهرباني بزرگي بود ولي بعد از هداياي‬ ‫معمول‪ ،‬ملقات کنندگان خودشان را به من تحميل مي کردندو اجازه نمي دادند نفس بکشم‪ .‬آنها به‬ ‫دقيق و با کنجکاوي به من نگاه مي کردند‪ .‬يک روز يکي از آنهاحتي سينه مرا لمس کرد‪ ،‬گويي‬ ‫من از جنس او نيستم‪.‬جوانترها درمورد سينه بند هايي که به آنها هديه کرده بودم يا در مورد اقلم‬ ‫کتاني زنانه سوال مي کردند‪ ،‬در حالي که پير تر ها نصيحت هاي خود را تکرار مي کردند‪ .‬بعد‬ ‫از آنها نوبت بچه ها بود که گريه مي کردند يا فرياد مي کشيدند‪ .‬من فرار کردم ‪ ،‬بدون اينکه سرم‬ ‫را بلند کنم ‪.‬‬ ‫بيرون از خانه هيجان جواني ام را باز يافتم‪ .‬نرگس ها‪ -‬هداياي خداوندي‪ -‬مدام طبيعت را عطر‬ ‫افشاني مي کردند‪ .‬من آنها را در سربند خودم )به هرحال بايد سربند می بستم( جمع می کردم‪،‬‬ ‫همانطور که دختران آنجا اينکار را مي کردند‪.‬همچنين دسته گل هاي بسيار بزرگي از گل هاي‬ ‫رز رنگارنگ معطرمی چيدم و آنها را همه جا در خانه‪ ،‬روي قفسه ها‪ ،‬اطراف تخت خواب ها و‬ ‫کف اتاق گذاشتم‪ .‬متوجه شده بودم که آن گلها‪ ،‬مارها را فراري مي دهند‪ .‬يک گنجشک کوچک‪،‬‬ ‫در واقع به قيمت زندگيش‪ ،‬به من امکان کشف لنه مار را در طبقه وسط خانه داد‪ .‬تازه گنجشک‬ ‫را نجات داده بودم و چون در دست هاي من ناله مي کرد‪ ،‬آن را روي يکي از طبقات گذاشتم‪.‬‬ ‫بلفاصله از ميان کوزه هاي گندم پريد‪ .‬چون صدايش را نشنيدم‪ ،‬سعي کردم دوباره بگيرمش‪ .‬مار‬ ‫کلفتي ظاهر شد و خود را در سوراخ ديوار پنهان کرد‪ .‬مطمئنا گنجشک بيچاره را با يک بلع‬ ‫خورده بود‪ .‬جيغ کشيدم‪ .‬مادر بزرگم که از خيلي پيش متوجه آن لنه مار شده بود ولي آن را‬ ‫اصل وحشتناک نمی دانست‪ ،‬تعجب کرد‪ .‬در حقيقت" بازگشت به خانه" بسياري چيزهاي عجيب‬ ‫براي من داشت‪ .‬از آن زمان‪ ،‬چون مي ترسيدم که آن حيوانات ترسناک از سوراخ خود خارج‬ ‫شوند‪ ،‬خانه را با گل می انباشتم ‪.‬اينکار همه را متعجب مي کرد‪ .‬چون در روستا معمول گل را‬ ‫درمزرعه نگهداری می کنند وهرگزاز آن براي دکور استفاده نمي کنند‪ .‬ولي من دلم مي خواست‬ ‫با خيال آسوده بخوابم ‪ ،‬به راحتي اشعار خيام بخوانم وبنشينم روی زمين وخياطي کنم و سبزي‬ ‫پاک کنم‪ ،‬بدون اينکه با ترس ولرز مواظب پيدا شدن آن حيوانات تنفرانگيز باشم‪.‬‬ ‫بعد از ظهرطبق عادت بچگي‪ ،‬همراه مادر بزرگم همه جا می رفتم؛ نوزادها را مي ديديم‪ ،‬به‬ ‫عيادت بيماران مي رفتيم ويا در کشتزارها قدم مي زديم‪ .‬ستسي فاطيما زمين های پدرم را به‬ ‫من نشان داد‪ .‬همه قطعات را به من نشان داد و مي گفت فروش يک قطعه از زمين مثل فروش‬ ‫تکه اي از گوشت بدن است‪.‬گاهی به ديدارچادرنشين ها مي رفتيم که نام آنها برايم طنين صدای‬ ‫زنگوله داشت؛ تال گال ‪ ...‬اين نام زادگاه خانواده مادري من بود‪ ،‬درتال گال ما همگی کمابيش‬ ‫فاميل بوديم و به عقيده من کمتراز ايفيقا سنتی بود‪.‬‬ ‫پيرزنان وقايع گذشته را برايم حکايت کردند ‪ .‬آنها می گفتند ‪ Si Mih‬يا ‪ Mhand‬شاعر بزرگ‬ ‫سرگردان‪ ،‬زماني در آن روستاي کوچک زندگی کرده بود ‪ .‬من به گپ ها يا آوازهاي آنان گوش‬ ‫می کردم تا زبان کابيلي را که پدرو مادرم به آن صحبت مي کردند ولي من در پاريس زياد از‬ ‫‪43‬‬


‫آن استفاده نمي کردم‪ ،‬بيشتر بشناسم‪ .‬دخترخاله هاي ساخورده من در تال گال از اينکه من به‬ ‫فرهنگ اصلي ام علقه مند شده ام بسيار خوشنود بودند‪.‬‬ ‫ "تو‪ ،‬مثل زنای ديگه نيستي که بدون خجالت‪ ،‬قرميدن وحتي يک کلمه از زبون مادري شون‬‫نمي دونن و به بهونه اينکه از فرانسه اومدن فکر می کنن از زيبارويان پاريسن‪".‬‬ ‫"‪ -‬تف تف ! "‬ ‫آنها از سر انزجار‪ ،‬به زمين تف مي کردند‪ .‬مدتی اميدوار بودم که توجه آنها به من‪ ،‬امکان فهم‬ ‫صحبت هاي ناشي ازبند رستگي مرا برای آنها فراهم خواهد کرد‪ .‬سعي کردم به آنها بفهمانم که‬ ‫جامعه آنها مردسالر است‪ .‬موقعيت زنان برايشان فقط کار اجباري را به دنبال داشته و دربرابر‪،‬‬ ‫هيچ پيشرفتی نکرده اند‪.‬‬ ‫"‪ -‬دخترم‪ ،‬درسته ‪ ".‬آنها با نشان دادن بازوهايشان که فقط پوست و استخوان بودند‪ ،‬نظر مرا تاييد‬ ‫مي کردند‪.‬‬ ‫"‪ -‬درسته‪ ".‬در حاليکه صورت چروکيده و انگشت زخمي و خونالود در اثربيگاري هاي‬ ‫کشاورزي و خانه داري خود را لمس مي کردند‪ ،‬تکرار مي کردند‪.‬‬ ‫ما به خاطر سرنوشتمان اندوهگين بوديم و اشک می ريختيم‪ .‬ولي اين فقط تصديق گفته هاي من‬ ‫بود‪.‬آنها تسليم سرنوشت بودند‪ ،‬حتي اگر از برخي واقعيات شکايت مي کردند‪ .‬واقعياتي که مو بر‬ ‫تن من سيخ مي کرد؛ مثل داستان دختر جواني که چندي پيش ناپديد شده بود و او را درچاهي پيدا‬ ‫پيدا کرده بودند‪ .‬پس از تحقيقات رسمي‪ ،‬والدينش اقرار کردند که خودشان او را غرق کرده بودند‬ ‫چون او از ازدواج با شوهري که مي خواستند به او تحميل کنند‪ ،‬خودداري کرده بود و در ضمن‬ ‫در مورد باکرگي دخترشان مشکوک شده بودند‪.‬‬ ‫"خجالت آوره!" يکي از پيرزن ها اينگونه فرياد کشيد ولي هيچکس براينکه به اين اعمال زشت‬ ‫اجازه داده نشود‪ ،‬تاکيدی نکرد ‪.‬‬ ‫دختر جوان ديگري که باردار بود بيهوده سعي کرده بود با دارو و جادووجنبل‪ ،‬بچه اش را سقط‬ ‫کند‪.‬وقتي مادر و خواهرهايش به وضعيت او پی بردند وخيلی راحت او را کشتند‪.‬با شنيدن آن‬ ‫اعمال منزجر کننده من احساس می کردم چقدرخوش شانس بودم که در فرانسه بزرگ شده ام‪،‬‬ ‫کامل بدور از وحشيگري هاي بدوي؛ من حق داشتم از خانه بيرون بروم‪ ،‬درس بخوانم و حس‬ ‫کنم که مي توانم آينده ام را انتخاب کنم‪.‬حتي فکر اينکه زماني افراد خانواده ام بتوانند با خشونت‬ ‫مرا تنبيه کنند‪ ،‬چرا که در انتظار کودک از مردي بودم که آنها برايم انتخاب نکرده بودند‪ ،‬به ذهنم‬ ‫خطور نمي کرد‪.‬گذشته از اين در آن زمان من بر تصميم زمان دختر بچگی ام که اصل ازدواج‬ ‫نخواهم کرد‪ ،‬پافشاري مي کردم ‪.‬‬ ‫دختر بودن من‪ ،‬مايه حيرت زنان پيرو جوانی بودکه به من اعتماد داشتند!‬ ‫"‪ -‬چرا ازدواج نمي کني؟"‬ ‫دوستان دختر هم سن من از تال گال يا ايفيقا هم با تسليم‪ ،‬ازدواج را انتظار مي کشيدند‪ .‬برخي‬ ‫در خانه بودند و در کارهاي خانه کمک مي کردند‪ ،‬برخي ديگر خوشبختانه درس می خواندند‪.‬‬ ‫ولي همگي در حال تهيه جهيزيه شان بودند؛ با افتخار روتختی هاي زيبايی را که شبها با دست‬ ‫بافته بودند‪ ،‬نشان مي دادند ‪ .‬براي خوشايند ساختن آن کار دستي‪ ،‬دور هم جمع مي شدند تا به‬ ‫طور مشترک‪ ،‬بافتن يکي يا ديگري را انجام دهند‪.‬‬ ‫‪44‬‬


‫به اين ترتيب کاردر فضاي خوش‪ ،‬بهتر پيش مي رفت‪ .‬به اين گونه کمک ها" قرض دادن بازو"‬ ‫نام داده بودند‪.‬آنها به نوبت بازوهايشان را قرض مي دادند‪ ،‬ولي به هيچوجه در مورد عشق‪،‬‬ ‫رويايي در سر نداشتند‪ .‬فقط آرزو مي کردند و اميدوار بودند که شوهري مهربان‪ ،‬فهميده و مليم‬ ‫به آنها هديه شود‪.‬در ضمن دعا و نيايش مي کردند تا مادر شوهر بدجنس نصيبشان نشود‪.‬اقتدار‬ ‫مادر شوهر همچنان دست نخورده مانده بود‪ .‬اگر از عروس خوشش نمي آمد و از او اطاعت نمي‬ ‫کرد‪ ،‬مادر شوهر مي توانست پسرش را مجبور کند که اورا طلق دهد‪ .‬من به هيچوجه نمي‬ ‫توانستم اين سماجت کريه را بفهمم که از طريق آن ‪ " ،‬مادران پسرها" بندگي زنان را جاودانه‬ ‫کرده بودند‪ .‬در صورتي که آنان هم به نوبه خود در ابتداي ازدواجشان‪ ،‬قربانيان آن تحقير بوده‬ ‫اند! آنها بايد آن روال جهنمي را از بين مي بردند و به سهم خود از تحقير و کوچک شمردن‬ ‫دختر وعروس هايشان خود داري مي کردند‪.‬ولي نه! عجيب بود‪ ،‬انتظار نمي رود کسانی که‬ ‫زماني تحت فشار بوده اند‪ ،‬با شادي کثيفي به سهم خود عامل فشار شوند؛ ولی آن زنان هم به‬ ‫محض اينکه فرصت پيدا می کردند‪ ،‬نسخه بدبختي زنان را از نسلي به نسل ديگر انتقال مي دادند؛‬ ‫اين مقدربود!‬ ‫سعي کردم تشويقشان کنم که ما مي توانيم رفتار ديگری داشته باشيم؛ من به سهم خودم از اينکه‬ ‫تحقير شده و وارد آن زنجيره بي انتهاي خنده آور شوم‪ ،‬خودداري کردم واصرار داشتم که براي‬ ‫اجتناب از بندگي و برای خروج از اين دايره جادويي با هم يکي شويم‪ .‬ولي گويي در بيابان‬ ‫موعظه مي کردم!‪...‬اميدوار بودم به ذره اي از همبستگي و همفکري زنان دست پيدا کنم‪ ،‬ولي‬ ‫برعکس با ديواري از مقاومت روبرو شدم‪.‬‬ ‫تنفر من ازآن وضعيت‪ ،‬نه هوشيارانه بلکه فقط در حد کلم بود‪ .‬ولي دسيسه هاي ديرينه به زودي‬ ‫مرا در دام انداختند و حقايق مرا رودرروي واقعيتي تصورناکردني قرار دادند‪.‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫ديگر ماهها بود که در ايفيقا بوديم و کم کم من بي طاقت مي شدم‪ .‬برادرم می گفت سعي دارد در‬ ‫الجزيره براي ما کاري پيدا کند‪ ،‬ولي براي توضيحات بيشتر‪ ،‬خست به خرج مي داد‪ .‬او به‬ ‫مارتين خيلي اعتماد نداشت‪ .‬در واقع از هنگام آمدن ما به کابيل او کامل عوض شده بود و با‬ ‫مطابق مدل حضرات آنجا مطابقت رفتار می کرد‪.‬‬ ‫او فقط براي دستور دادن با ما صحبت مي کرد‪ .‬به الجزيره مي رفت و موقع بازگشت حتي يک‬ ‫کلم با ما حرف نمی زد ‪.‬وقتي در ايفيقا بود‪ ،‬دوباره دشداشه می پوشيد‪ ،‬با دوستانش به شکار‬ ‫مي رفت وبه خانه بزرگي که براي مهمانانش آراسته شده بود‪ ،‬بازگشته بود‪ .‬من و زن برادرم‬ ‫براي آن آقایان غذا تهيه مي کرديم و مادربزرگم غذا را برايشان مي برد؛ چون ما زنان اجازه‬ ‫نداشتيم خودمان را به آن آقايان نشان دهيم‪ .‬راستش را بخواهيد من اصل دلم نمي خواست با آنان‬ ‫ارتباط داشته باشم‪ .‬زورگوياني مثل ممد؟ يکي برايم بس بود‪.‬‬ ‫او دوباره پرخاشگر و مهاجم شده بود‪ ،‬با مادربزرگم مثل خدمتکار رفتار مي کرد و مرا به خاطر‬ ‫کوچکترين قدم اشتباهي کتک مي زد‪.‬هيچکس جرات اعتراض نداشت؛ او مرد است و مرد همه‬ ‫‪45‬‬


‫حقي دارد!او به هيچوجه کتمان نمي کرد که من تحت قيموميت او قرار داشتم و به اين ترتيب‪،‬‬ ‫اتوريته خود را برمن محق نشان مي داد؛ من بلوکه شده بودم‪.‬‬ ‫در ارتباط با مارتين فکر مي کنم که حتي بدتر بود‪.‬او در پاريس عاشق ممد شده و بچه دارشده‬ ‫بودند‪ .‬ولی آنها هيچوقت قبل با هم زندگي نکرده بودند؛ او زورگويي برادرم را تجربه نکرده‬ ‫بود‪.‬از اين گذشته‪ ،‬در پيش بيني آينده شيرين رفتن به الجزاير‪ ،‬ممدبه هر دوي ما تاکيد کرده بود‪:‬‬ ‫"اصل در مورد رسوم ابتدايي اونجا ناراحت نباشين‪ .‬ما از فرانسه اومديم و نمی گذاريم کارهاي‬‫احمقانه رو به ما تحميل کنن‪".‬‬ ‫زن برادرم تصورش را نمی کرد که زماني شوهرش به او دستور بدهد‪ ،‬اورا کتک خواهد زدو به‬ ‫او ظلم خواهد کرد‪.‬بعد ازاولين تنبيهات بدني متوجه شد که دنيا فرو ريخته است و به من گفت‪:‬‬ ‫ "الجزاير به کلی اونو ديوونه کرده ‪".‬‬‫ولي مارتين مثل من عصيانگر نبود وممد از اين قضيه سو ء استفاده مي کرد‪.‬کمي بعد مارتین‬ ‫داشت دوبرابر من کتک می خورد؛" کتک هايی که در ازای فهميدن می خورد" ‪ .‬ما با هم‬ ‫همدردي متقابل داشتيم و دوباره مثل زمان مدرسه‪ ،‬حمله هاي خنده عصبي می کرديم‪.‬اين تنها‬ ‫واکنش ما عليه افسردگي که کم کم دچارش مي شديم‪ ،‬بود درحالی که براي خروج از آن بن‬ ‫بست‪ ،‬امکان مالي وحقوقي نداشتيم‪.‬‬ ‫بالخره يک روز‪ ،‬ممد با خبرهاي خوش از الجزيره آمد‪ .‬دوست فرانسويش اوليور او‬ ‫راهمراهي مي کرد‪ .‬اورا از پاريس مي شناخت و معمار بود‪ .‬ممد حتي راضی شد او را به ما‬ ‫معرفي کند‪ ،‬چون اوحاضر شده بود ما را درآپارتمان خود که در محله بسيار مناسب پايتخت قرار‬ ‫داشت‪ ،‬اسکان دهد‪ .‬در محل ما سه تايي مي توانستيم کوشش هايمان براي پيدا کردن کار را چند‬ ‫برابر کنيم‪ .‬چند روز بعد چمدان ها را بستيم‪.‬‬ ‫من خيلی خوشحال بودم و کمي هم گيج‪ .‬در همان مدت کم اقامت در ايفيقا من توانستم اوليوررا‬ ‫تحت نظر داشته باشم و در واقع بسيار متعجب بودم‪ :‬پس مرد مودب هم وجود دارد که در ضمن‬ ‫جدي و مهربان هم باشد!‬ ‫او خيلي به من توجه داشت وظاهرا از من بدش نمي آمد‪ .‬اين مساله برايم خوشايند بود به‬ ‫خصوص که او بسيار جذاب هم بود‪.‬‬ ‫از اينها که بگذريم‪ ،‬من برنامه هاي مهم ديگري داشتم‪ .‬کسي را در الجزيره نمي شناختم‪ ،‬ولی به‬ ‫محض ورود به شهر‪ ،‬شماره تلفن کساني را که مي توانستند برايم مفيد باشند‪ ،‬فهرست کردم‪ .‬به‬ ‫زودي امکان رفتن به کلس تئاتر را پيدا کردم‪ .‬با رييس ‪ -RTA‬راديو تلويزيون الجزاير‪ -‬و‬ ‫بسياري ديگر را که آماده بودند به من کمک کنند‪ ،‬ملقات کردم‪ .‬پيشنهاد هاي کار بسيار سريع تر‬ ‫از آنچه که فکر مي کردم‪ ،‬به من رسيدند! من فقط بايد براي اولين حضور خودم‪ ،‬انتخاب مي‬ ‫کردم؛ راديو يا تلويزيون که در آنجا شغل گويندگي يا خبرنگاري را پيشنهاد کرده بودند‪.‬‬ ‫بسيار خوشحال بودم و پس از بازگشت از آخرين ملقاتم‪ ،‬خبرها را به برادرم دادم‪.‬‬ ‫"من اصل اجازه نميدم‪ RTA .‬محيط مناسبي واسه تو نيست‪ .‬کار ديگه اي پيدا کن!"‬‫با ترک پدرم‪ ،‬با شرايط بدتري مواجه شده بودم! ممد دلش مي خواست من و مارتين به عنوان‬ ‫فروشنده در "گالري هاي الجزاير" کارکنيم‪ .‬من اصل خوشم نمي آمدفروشنده باشم‪ ،‬پس از آنهمه‬ ‫‪46‬‬


‫تحصيل‪ ،‬ايستادن پشت ميز فروشندگي در"گالري های الجزاير"‪ ،‬واقعا به نظرم بيهوده مي‬ ‫آمد‪.‬باز هم من اختيار زندگی ام در دستم نبود!‬ ‫خوشبختانه در آن وضعيت براي خودم و زن برادرم دو کار در بيمارستان مصطفي پيدا کردم‪.‬‬ ‫آن را به کاردر"گالري های الجزاير" ترجيح مي دادم‪ .‬برادرم خيلي مخالفت نکرد‪ .‬حقوقمان بهتر‬ ‫بود و مجبور نبوديم پول پادو بدهيم‪ .‬ولي او قاطعانه اعلم کرد ‪:‬‬ ‫ " نمي خوام شما ها هيچ جورارتباطي با همکارانتون داشته باشين‪ .‬شهرت بد به سرعت در‬‫اينجا پخش ميشه ‪.‬حتي حق ندارين با اونا گپ بزنين و موقع سلم و خداحافظي با هاشون دست‬ ‫بدين‪".‬‬ ‫طبعا منظور او آقايان بود‪ ....‬بنابراين من تمام روز را در حاليکه سرم روي کاغذ هايم بود‪ ،‬می‬ ‫گذراندم و بندرت به سوالت همکاران پاسخ مي دادم‪ ،‬چون مي دانستم که اعمال حرف ها و‬ ‫رفتار ما را به ممد گزارش مي کنند‪.‬‬ ‫الجزيره همچنان روستا مانده بود! روشن است که همه ما را نمي شناختند ولي مي دانستند که ما‬ ‫از فرانسه آمده ايم و به همين دليل حواسشان به ما بود وپنهاني مارا تحت نظر داشتند‪ .‬ما بازهم‬ ‫لباس هاي اروپايي مي پوشيديم‪ ،‬هرچند ميني ژوپ نمي پوشيديم ولي مطابق مد پاريس مي گشتيم‪.‬‬ ‫بسيار شيک بوديم ‪،‬اگر نگويم‪ ،‬زيبا‪ .‬مردها در خيابان نگاهمان مي کردند واين مساله ممد را‬ ‫عصباني مي کرد‪ .‬چطور جوانان جرات مي کردند مارا نگاه کنند‪ ،‬در حاليکه او همراه مابود؟ در‬ ‫مورد خارج شدن از خانه بجز براي رفتن به بيمارستان او بيشتر و بيشترمخالفت مي کرد‪.‬‬ ‫برخانه فضايی يخزده حکمفرما بود‪ ،‬بجز وقتي که برادرم عصباني مي شد‪ .‬در ساير مواقع‬ ‫وقتيکه رئيس حضورداشت‪ ،‬نه کلمي‪ ،‬نه لبخندي‪ ،‬نه هيچ ارتباطي ‪ .‬تنها لحظات بدون تنش وقتي‬ ‫بود که من و مارتين تنها بوديم‪.‬در اين مواقع به ياد زندگي در پاريس مي افتاديم؛ زندگی که به‬ ‫نظرمان آنقدر دردناک بود که سعي کرديم خودکشي کنيم‪ .‬ولي در مورد شرايطمان هم نظر بوديم‬ ‫که زمان خوبي بود‪ .‬ما اندوهگين بوديم و هر دو تاييد کرديم ‪:‬‬ ‫"از اين بدتر نميشه ‪".‬‬‫*‬ ‫* *‬ ‫ولي به زودي شد‪....‬‬ ‫يک بعد ازظهر دوستمان اوليور به ملقاتمان آمد‪.‬برادرم بيرون از خانه بود‪ ،‬ولي از آنجا که‬ ‫اوليورخانه را موقتا به ما داده بود‪ ،‬حداقل شايسته بود که او را به نوشيدن چاي دعوت کنيم‪.‬‬ ‫با خوشحالي با هم گپ می زديم که ممد به طور غير منتظره به خانه برگشت ‪.‬ولي آيا اخلق‬ ‫خوش ما او را به خشم آورده بود؟ رنگ صورتش سفيد شده بود‪ ،‬بدون هيچ کلمي با انگشت‬ ‫حمام را به من نشان داد‪ .‬بدون اينکه بفهمم قصد او چيست به آنجا رفتم و در را بستم‪ .‬به شدت مرا‬ ‫با مشت زد‪ .‬شانه هايم را گرفت و کشان کشان از راهرو بيرون برد و به داخل اتومبيلش هل داد‬ ‫وفرياد زد‪:‬‬ ‫ "چه اتفاقي بين تو و اوليورافتاده ؟"‬‫ "هيچي !"‬‫‪47‬‬


‫هنوز من جواب نداده بودم که مشت ديگري به صورتم خورد‪ .‬قسم خوردم که هيچ چيز خاصي‬ ‫اتفاق نيفتاده وزدم به گريه‪.‬‬ ‫برادرم اصرارکرد‪:‬‬ ‫ "اون عاشق تو شده‪".‬‬‫تا جايي که امکان داشت به آرامی توضيح دادم که اينطور که پيداست او تمايل قلبي به من دارد و‬ ‫منهم از او بدم نمي آيد‪.‬‬ ‫بدون اينکه بدانم با اين حرفها حکم زندان خودم را امضا کردم‪.‬‬ ‫همان شب ممد مرا به محله حسن دي‪ ،‬به خانه کوچکی که يکي از عموهايم قبل از آن استفاده‬ ‫مي کرد و در حال حاضر بدون استفاده مانده بود‪ ،‬برد‪ .‬آيا براي اين که اوليور رد پايم را گم کند؟‬ ‫در واقع دل مشغولی برادرم فقط به آن مرد مربوط نمي شد‪ ،‬بلکه هرمرد ديگري را هم شامل می‬ ‫شد‪ .‬اجازه نداد بسياري از لباس هايم که آنها را خيلي کوتاه مي دانست با خود بردارم‪ ،‬هرچند که‬ ‫آنها زانوهاي مرا هم مي پوشاندند‪.‬مي بايست تنها با يک دامن که فکر مي کرد مناسب است‪،‬‬ ‫سرکنم‪ .‬ولي اول بايد حاشيه آن را مي شکافتم تا بلندتر شود‪ .‬آن دامن مناسب بعدا باعث از‬ ‫دردسرمن شد‪...‬‬ ‫از آن به بعد‪ ،‬هرروز صبح برادرم به خانه من می آمد تا مرا تا بيمارستان همراهی کند در حالي‬ ‫که من تا ساق پا مطابق ميل او‪ ،‬پوشيده شده بودم‪.‬متاسفانه آن دامن ابريشمي سياه‪ ،‬گشاد و شل‬ ‫بود‪ .‬نيم تنه سفيد تنگي هم با کفش هاي واکس زده مي پوشيدم‪ .‬اينها مرا به زني از سالهاي دهه‬ ‫‪ 30‬که به دنبال جلب نظر ديگران است‪ ،‬شبيه مي کرد!نتيجه اين تغيير شکل کامل مخالف نظر‬ ‫برادرم در آمد؛ طرز لباس پوشيدن غير عادي وجالب من تمام نگاه ها را جلب مي کرد‪.‬‬ ‫وقتي ممد ازاين مساله خبردار شد‪ ،‬عقل از کله اش پريد وحکم کردکه بيمارستان را ترک کنم و‬ ‫اجبارا در خانه کوچکم بمانم‪.‬من با اينکه زنداني نشده بودم‪ ،‬ولي کجا مي توانستم بروم؟ بيرون‬ ‫رفتن از آن خانه براي دختر جواني مثل من خطرناک بود‪ .‬حسن دي محله امني نبود‪ .‬بسياري‬ ‫اوقات آزارو اذيت های زنان اتفاق مي افتاد‪.‬از اين گذشته از چه کسي مي توانستم کمک بخواهم‪،‬‬ ‫من که کسي را در الجزيره نمي شناختم‪ .‬آيا به پليس مراجعه کنم؟ من به سن بلوغ نرسيده بودم و‬ ‫هنوز تحت قيموميت برادرم بودم‪.‬‬ ‫تمام روز را در آن اتاقک مي ماندم به انتظار ممدتا برايم غذا بياورد‪ ،‬غذايی که بيشتراوقات‬ ‫غذاي پسمانده بود‪.‬‬ ‫او به مارتين اجازه نمي داد به ديدن من بيايد‪ ،‬چون مي خواست رابطه ما را که به نظرش بيش‬ ‫از حد صميمي بود‪ ،‬قطع کند‪ .‬بندرت دخترش سابينا راکه به تازگي همراه يکي از عموهايش از‬ ‫پاريس آمده بود با خود مي آورد‪ .‬مارتين روزها کار مي کرد‪ .‬پس در طول ساعات کاري بايد‬ ‫بچه را به همسايه ها يا خويشاوندان مي سپردند‪ .‬من يکي از آنها بودم و اين مساله مرا خيلي‬ ‫خوشحال مي کرد‪.‬من آن بچه کوچک را نازو نوازش مي کردم با اين اميد که اوبا داشتن آن پدر‬ ‫ستمکار‪ ،‬مثل من آزار وزجر نکشد ‪.‬‬ ‫براي خودم هيچ راه حلی نمي ديدم‪ .‬زنداني شده بودم‪ ،‬نه براي اينکه مي خواستم افسار گسيخته‬ ‫باشم‪ ،‬براي اينکه مي خواستم صرفا مطابق ايده های فرهنگی خودم زندگي کنم‪ .‬به برادرم اعتماد‬ ‫‪48‬‬


‫کرده بودم تا به من کمک کند روياهايم را تحقق ببخشم‪.‬در عوض او در برابرم ديواري از پيش‬ ‫داوري ها و بيش از آن سنگدلي برپاکرد‪.‬‬ ‫در مورد اوليور حتي اگر من عاشق او شده بودم‪ ،‬مگراو مردي مثل بقيه مردان نيست؟ برادرم‬ ‫هرگز اجازه نداده بود من با يک فرانسوي يا فرد خارجي ديگر ازدواج کنم‪ .‬مگر او خودش با‬ ‫يک فرانسوي ازدواج نکرده بود؟ نهايتا نتيجه گيری کردم که عکس العمل هاي ممدنه فقط نتيجه‬ ‫تمايل به حکمراني و نشان دادن تحکم برادرانه سنتي‪ ،‬بلکه شايد ناشي از گونه اي عشق شديد و‬ ‫حسود بود‪.‬‬ ‫انگيزه او هرچه بود‪ ،‬آن زندان ‪ 5‬ماه طول کشيد ‪ .‬پنج ماهي که من نتوانستم حتي يک کلمه با‬ ‫کسي حرف بزنم و کسي را به جز سابينا و برادرم‪ ،‬آن هم بندرت‪ ،‬ببينم! ساعات طولني به‬ ‫ديوار بالکن خيره مي شدم ‪ .‬چندين بار تصميم گرفتم خودم را از پنجره به بيرون بيندازم ‪ .‬اما‬ ‫عشق به زندگي قوي تر بود‪ ،‬مي خواستم قوي تر باشد‪ ،‬هرچند که اغلب حس مي کردم دارم‬ ‫ديوانه می شوم ‪.‬‬ ‫دو سی دی موسيقي که به طور معجزه آسا در آن مکان کوچک نيمه خالي جا مانده و فراموش‬ ‫شده بودند‪ ،‬به من کمک کردند تا بر نااميدي و احتمال ديوانه شدنم غلبه کنم‪":‬چهار فصل "‬ ‫ويوالدي و "امپراطور" سمفونی پنجم بتهون‪ .‬با آن موزيک ها سرمست می کردم و روي قطعات‬ ‫کاغذ رنگها و حرکاتي را که به نظرم مي آمد مي کشيدم‪.‬‬ ‫به جز گوش کردن به آن سی دی ها‪ ،‬ديگر نمي توانستم سکوت را تحمل کنم؛ کتاب هم نداشتم ‪.‬‬ ‫کم کم شروع کردم به نوشتن شعر و خواندن آنها‪ ،‬فقط براي شنيدن نواي يک صدا؛ صداي خودم!‬ ‫درآن خلوت اجباری درکنار مديترانه جوانه های تبديل شدن من به نويسنده ‪ ،‬آفريننده و مفسر‪،‬‬ ‫رشد کرد‪.‬‬ ‫گاهي متوجه مي شدم که فقط شاعره ای تنها نيستم‪ ،‬بلکه زن هم هستم! با شگفتی بدنم را در آينه‬ ‫نگاه مي کردم ‪ .‬داشتم فراموش مي کردم که بدني هم دارم؛ بدني زنانه‪ .‬ولي از نظر روحي به‬ ‫شدت پيرشده از رنج‪.‬‬ ‫باز هم اميدوار شدم‪ ...‬اميد به معجزه‪ .‬پيشگويي درويشي را به ياد آوردم که همراه مادر بزرگ‬ ‫چند ماه پيش ديده بوديم؛ دورش را گرفته بوديم و او به هرکس جمله کوتاهی می گفت‪ .‬سپس‬ ‫نگاهی به من انداخت و گفت‪:‬‬ ‫ "ناراحت نباش! هواپيماها تابستون ميان و پايان رنجت ميرسه‪ .‬هواپيماها‪"...‬‬‫آيا معني اش آن بود که من زماني آن سوي مديترانه خواهم بود و کمتر از اينجا با من بدرفتاري‬ ‫خواهدشد؟ با اين انگيزه‪ ،‬نامه پشت نامه براي پدرو مادرم نوشتم‪ .‬با ترس و لرز و دزدانه براي‬ ‫پست کردن نامه ها می رفتم ‪ .‬هرچند که ترجيح مي دادم درآن محله کثيف از خانه خارج نشوم‪.‬‬ ‫پدرومادرم را آماده مي کردم که بيايند و مرا با خود ببرند‪...‬‬ ‫بعدها فهميدم که با نامه ها چگونه برخورد مي شده است‪ .‬مثل قبل مادرم اصل حق نداشت نظری‬ ‫ابرازکند‪ ،‬چون رابطه او وپدرم به هيچوجه بهتر نشده بود‪ .‬ولی پدرم خيلي خوشحال شده بود‪:‬‬ ‫" خوبه‪ ،‬حقشه! مي خواست فرار کنه‪ ،‬حال متوجه شده‪".‬‬

‫‪49‬‬


‫در حقيقت او خيلي راضي بود که برادرم آنقدر مرا آزار داده بود و مرا از نگاه هاي ناشايسته‬ ‫حفظ کرده بود‪.‬همين ثابت می کرد که او به طور موثر نقش خود را ايفا کرده و به خوبي به من‬ ‫حکمراني کرده است‪.‬‬ ‫چندين بار نامه نوشتم و از پدرم خواهش کردم که مدارکي که به من اجازه مي دادند سفرکنم و به‬ ‫خانه آنها در پاريس برگردم را امضا کند ولي اوخودداری کرد‪...‬‬ ‫با وجود اين يک روز صبح در خانه من در ساعتي که معمول ممد نمی آمد‪ ،‬باز شد‪ ،‬پدرم بود!‬ ‫با شوق او را پذيرفتم‪ ،‬با تشکرخودم را به ميان بازوانش پرتاب کردم‪.‬بالخره براي کمک به من‬ ‫آمده بود‪...‬‬ ‫چقدر ساده بودم! او فقط داشت تعطيلتش را مي گذراند و مي خواست با چشمان خودش ببيند من‬ ‫چگونه زندگي مي کنم‪ .‬نه برای همدردي‪ ،‬براي کنترل!‬ ‫به هر ترتيب ما سه روز را با هم گذرانديم بدون اينکه صحبت زيادي با هم بکنيم‪.‬ارتباط ما به‬ ‫طور معمول در سکوت مي گذشت و حال او فقط نگاه مي کرد‪.‬‬ ‫با وجود اين مطمئن بودم که آن نگاه کردن ها اورا به ترحم کشانده بود؛ هيچکس به ديدن من نمي‬ ‫آمد‪ ،‬پول نداشتم‪ ،‬فقط غذاي پس مانده مي خوردم‪ ،‬هيچگاه از خانه بيرون نمی رفتم‪ ،‬درآن محله‬ ‫خطرناک سکونت کرده بودم‪....‬‬ ‫روز سوم متفکرانه سوال کرد‪:‬‬ ‫" تواينجا کامل تنها يي؟"‬‫اندکي عصبانيت در آن صدابود‪ .‬با خوش خيالی تصورکردم که او ممد را شماتت خواهدکرد که‬ ‫آنطور مرا رها کرده است‪ .‬پاسخ دادم‪:‬‬ ‫ " بله تنهام ‪ .‬مگه بارها برات ننوشتم‪" .‬‬‫لحظه ای چيزي نگفته و چندبار رفت و آمد‪ .‬تصور مي کردم حتمابا من همدردي خواهد کرد‪ .‬در‬ ‫حقيقت من به طرز درمان ناپذيري خوشبين بودم‪ ،‬چون او ناگهان ديوانه وار‪ ،‬گويي که مساله تازه‬ ‫اي را کشف کرده‪ ،‬اعلم کرد‪:‬‬ ‫ " پس هرکسي مي تونه اينجا بياد و بره! برادرت اصل مسووليت سرش نميشه‪ .‬مواظب تونيس‪.‬‬‫تو حتی مي توني اينجا مردا رو بياري!"‬ ‫از ترس يخ زده بودم‪ .‬به جاي همدردي‪ ،‬به من مشکوک بود که روسپيگري مي کنم‪ ،‬خانه مرا با‬ ‫با روسپي خانه مقايسه می کرد!‬ ‫روزبعد مرا به ايفيقا برد‪...‬‬ ‫برادرم جرات نداشت سراغ ما بيايد‪ .‬چون او عصبانيت پدر را در الجزيره به دليل " توجه نا‬ ‫هوشمندانه" تجربه کرده بود‪ .‬نمي دانم چرا‪ ،‬ولی پدرم از من بيشترعصباني شده بود و محبتي‬ ‫نشان نداد ‪ .‬با اينهمه اقامت در آنجا بی تاثيرنبود‪ .‬بعد از تفکر طولني و به دليل آنکه ارزيابي او‬ ‫نشان مي داد که من به خوبي مورد توجه و مراقبت قرار نگرفته ام تصميم گرفت مرا به فرانسه‬ ‫بازگرداند‪.‬‬ ‫بی صبرانه انتظار می کشيدم‪.‬دو هفته اقامت در روستا به نظرم يک قرن آمد‪ .‬احساس آرامش نمي‬ ‫کردم تا وقتي که سوارهواپيما شدم‪ .‬ستسي فاطيما نيازي به سوال براي گمانه زني در مورد‬ ‫‪50‬‬


‫رنج هايي که مي بايد تحمل مي کردم نداشت‪ :‬کافي بود به من نگاه کند‪ .‬مثل من مي دانست که‬ ‫بازگشت به پاريس زير فشار زياد پدرم راه حل ايده آلي نيست‪ .‬موقع حرکت گفت‪:‬‬ ‫" با وجود اين رفتن واسه تو بهتره‪ .‬اينجا هيچ آينده ای برای تو وجود نداره‪.‬نگا کن به چه روزی‬‫افتادی‪ ،‬چقد لغر شدی‪ ،‬يه ذره شدی‪ ،‬کمرت باريکتر از شاخه نهال شده ‪ .‬برودخترم ‪ .‬شجاع‬ ‫باش‪ .‬خدا نگهدارت باشه‪".‬‬ ‫پس دوباره او را ترک کردم ترسخورده از اينکه اين بار براي هميشه باشد‪.‬‬

‫‪VI‬‬ ‫سفر در هواپيما در سکوت کامل گذشت‪ .‬پدرم به سمتي و من به سمت ديگر نگاه مي کرديم‪...‬‬ ‫وقتي پايم را در فرودگاه اورلی روي زمين گذاشتم‪ ،‬حس کردم سبک شده ام‪.‬‬ ‫‪51‬‬


‫ظاهرا مادرم از ديدن من خوشحال بود‪ ،‬بدون اينکه تمايل زيادی نشان بدهد‪ ...‬بعد که پدرم به سر‬ ‫کاررفت‪ ،‬مادرم گفت که بين آن دو هيچ چيز تغيير نکرده است‪ .‬پدرم مدام مي نوشد و او را مي‬ ‫زند‪ .‬خواهرها و برادرانم هم در مورد مي ‪ 1968‬صحبت مي کردند‪.‬من هيچ چيز در مورد آن‬ ‫تغييرات نمي دانستم ‪ .‬مي ‪ 1968‬را من در لنه اي در حسن دي مي گذراندم‪.‬‬ ‫من غروب رسيدنم به پاريس اصل نمي دانستم که زنداني را براي ورود به زندان ديگر ترک‬ ‫کرده ام‪ .‬می دانستم که همه چيز خوب پيش نخواهد رفت ولي تصور مي کردم که زندگي قبليم را‬ ‫دوباره پيدا خواهم کرد؛ جستجوي کار وشروع دوباره تحصيلتم‪.‬‬ ‫بلفاصله روز بعد پدرم به مادرم چنين گفت و تکليف مرا مشخص کرد‪:‬‬ ‫ "اون اينجا مي مونه��� .‬به هيچوجه از خونه خارج نميشه ‪".‬‬‫من حتي حق بيرون رفتن از خانه براي خريد نان نداشتم‪ .‬جرات دزدانه و پنهاني بيرون رفتن را‬ ‫هم نداشتم‪ .‬پدرم دوباره شب ها کار مي کرد و تمام روز خانه بود‪.‬قاعدتا مي خوابيد ولي ممکن‬ ‫بود از خواب بيدار شود‪.‬تمام شبانه روزرا در طبقه سيزدهم بلوک بتوني مي گذراندم‪ .‬همانطور‬ ‫زنداني مثل الجزيره‪ ،‬فقط پنجره ام عوض شده بود‪.‬روزها پس ازروزها ‪ ،‬ماهها پشت ماهها‪.‬‬ ‫به مادرم کمک مي کردم و خودم را در مطالعه غرق کردم‪ :‬خوشبختانه کتاب ممنوع نشده بود‪.‬‬ ‫جرات ترانه خواندن نداشتم‪ ،‬به زحمت هنوز صحبت مي کردم‪.‬گاهي در مورد اوليور فکر مي‬ ‫کردم‪ .‬معمار زيباي من! کسي که ظاهرا ديگرمرا فراموش کرده بود‪.‬‬ ‫در اين فاصله اوليور آسمان و زمين را به هم دوخته بود تا مرا پيدا کند‪ .‬نمي دانم چگونه مطلع‬ ‫شد که من دوباره به فرانسه بازگشته ام‪ .‬از آنجا که او هم در پاريس بود بلفاصله به من نامه‬ ‫نوشت ‪ .‬شکر خدا من اولين کسي بود م که نامه را ديدم و بدين ترتيب مجبور نبودم به سوالت‬ ‫پدرم پاسخ دهم‪.‬‬ ‫محرمانه مادرم را مطلع کردم و با التماس از او خواستم که اجازه دهد اوراببينم‪.‬اگر پدرم بيدار‬ ‫مي شد‪ ،‬تمام عواقب آن به عهده خودم‪.‬‬ ‫به اين ترتيب اوليور و من ماهها مخفيانه يکديگر را ملقات مي کرديم ‪ .‬عشق من حتي يک ثانيه‬ ‫هم نه مي توانست تصورکند که من در حسن دي زندگي مي کردم ونه اينکه اکنون در پاريس‬ ‫هستم‪ .‬او خود را بسيار با توجه و صبور نشان مي داد و موافقت کرد که ملقات هاي مخفيانه ما‬ ‫در قهوه خانه ها يا بيشتر مواقع در اتومبيل او‪ ،‬نه خيلي دور از خانه من اتفاق بيفتد تا من بتوانم‬ ‫سريع به خانه برگردم‪ .‬او بايد همچنين با حجاب من مطابقت مي يافت‪ :‬اين عشقي افلطوني بود‪.‬‬ ‫عليرغم همه چيزمن به اصول سنتي پابند بودم‪ :‬نبايد با پسري قبل از ازدواج "رابطه" داشته باشم‪.‬‬ ‫ازدواج‪ ...‬اوليور مخالفت نداشت و اين فکر درخشانی برای من بود‪ :‬راه خروج برای من پيدا شده‬ ‫بود‪ .‬اگر کسي از من مي پرسيد و حتي اکنون هم اگر بپرسند که تا چه حد استراتژي و تا چه حد‬ ‫عشق در تمايل من به ازدواج وجود داشت‪ ،‬نمي توانم جواب دهم‪.‬‬ ‫من عاشق اوليور شده بودم‪ ،‬شيفته راه و روش و محبت او‪ .‬ولي من بيش از يک سال و نيم در‬ ‫زندان بودم‪ .‬تعجبی نداشت که آرزوي اصلي من خروج از آن زندان به هر ترتيبی باشد‪ .‬اين‬ ‫روش نه فقط جذاب ترين‪ ،‬بلکه در عين حال تنها راه بود‪.‬‬ ‫من در مورد اين پروژه با مادرم صحبت کردم و در خواست مشاوره کردم که چه کنم‪ .‬او اشاره‬ ‫کرد‪:‬‬ ‫‪52‬‬


‫" اون فرانسويه‪".‬‬‫ " بله ولي اون دوست ممد هم هست‪ .‬از خانواده اي غير ثروتمند ولي خوش اخلقه ‪ ،‬معمارهم‬‫هست‪ .‬علوه بر اين پدرهيچوقت به من نگفته که با فرانسوي ازدواج نکنم‪" .‬‬ ‫مادرم با ناراحتي گفت‪:‬‬ ‫ " با وجود اين امتحان کن‪ .‬اون پسر بياد خواستگاری"‬‫من خيلي سورپريز شدم که پدرم نه با نامهرباني او را پذيرفت‪.‬‬ ‫" گوش کن پسرم ‪ .‬اساسا من مخالف نيستم که تو با دختر من ازدواج کني‪ ...‬ولي من برادري‬‫دارم و اين گونه تصميمات را ما طبق رسم با هم مي گيريم‪ .‬پس اگر موافقي بايد عموي جورا‬ ‫روهم ملقات کني تا اجازه اونم بگيري‪".‬‬ ‫اوليوردوباره بايد پرواز مي کرد چون عموي من در کابيل زندگي مي کرد!‬ ‫"ببين ما در جامعه اي در حال رشد زندگي مي کنيم‪.‬اگر برادر من و جورا موافقن‪ ،‬باشه منم‬‫موافقم‪".‬‬ ‫اوليور بلفاصله نامه ای به پدرم فرستاد که مادرم و من با بخار فورا چسب در آن را باز کرديم‪،‬‬ ‫چون بي صبرنه مي خواستيم بدانيم نظر عموچه بوده است‪ .‬ما آنقدر خوشحال شديم که نامه را به‬ ‫همه فاميل نشان داديم‪ .‬بعد دوباره پاکت را بستيم و آن را به پدر داديم‪.‬‬ ‫او براي خواندن نامه به اتاق خودش رفت و هيچي نگفت‪ .‬حتي يک کلمه! چنان رفتار کرد گويي‬ ‫آن نامه ای از طرف اوليور نيامده و او هرگز نامه ای دريافت نکرده است‪ .‬فقط خودش را‬ ‫همچنان مشکوک نسبت به من نشان مي داد وشب و روز پنهاني مرا کنترل مي کرد ‪.‬‬ ‫آن وقت فهميدم که او به من کلک زده و اوليور را مسخره کرده است! واينکه او هرگز با ازدواج‬ ‫من با يک فرانسوي موافقت نخواهد کرد‪ .‬فهميدم که براي هميشه زنداني شده ام ‪.‬‬ ‫تصميم به فرار گرفتم ولي فرار خطرمهي داشت؛ پدرم که " بی آبرو" می شد مسلما تصميم به‬ ‫کشتن من می گرفت ‪.‬به زودي من از نظر قانوني بالغ مي شدم ‪ .‬ولي من الجزايري بودم و بر‬ ‫اساس قوانين الجزاير‪ ،‬زنان هيچگاه حق ندارند خود را بالغ بپندارند‪ .‬ولي من ديگر براي هر‬ ‫خطري حاضر بودم‪ .‬هرچيزي بر ادامه آن گونه زندگي ترجيح داشت‪.‬‬ ‫نقشه خود را به مادرم گفتم با اين اميد که او بتواند اگر چيزي اتفاق افتاد در برابر پدرم از من‬ ‫دفاع کند‪.‬‬ ‫" ببين من فرار نمي کنم که مردي پيدا کنم‪ ،‬فرار مي کنم که مستقل زندگي کنم‪ .‬اول پيش دوست‬‫دخترم زندگي ميکنم‪".‬‬ ‫اين واقعيت داشت‪ .‬دوست دختر قديمي من از مدرسه نمايش که توانستم مخفيانه با او تماس بگيرم‬ ‫موافقت کرد که شبي بيايد و مرا با اتومبيل بردارد‪...‬‬ ‫مادرم که تا آن موقع همکاري مي کرد‪ ،‬راه را بست ‪ ،‬مرا کتک زد و سعي کرد جلوي فرار مرا‬ ‫بگيرد‪.‬احتمال او از انتقام پدرم ترسيده بود‪.‬‬ ‫حق داشت‪ .‬صبح روز بعد‪ ،‬وقتي پدرم به خانه بازگشت با آگاه شدن از غيبت من‪ ،‬رولور خود را‬ ‫برداشته و بيرون رفته بود‪ ،‬در حالي که ديوانه وار فرياد مي کشيده‪":‬مي کشمش! مي کشمش!"‬ ‫بعد از آنجا که نمي دانسته کجا مرا پيداکند‪ ،‬برگشته بود تا از همسرش به اتهام اينکه مرا بد تربيت‬ ‫کرده انتقام بگيرد و او را بزند‪.‬‬ ‫‪53‬‬


‫اين جزئيات را من بعدها وقتي مادرم و خواهرم فاطیما را در قهوه خانه يا دم درخانه ملقات‬ ‫مي کردم‪ ،‬فهميدم‪.‬‬ ‫در آن زمان من به عنوان مسوول پذيرش کار مي کردم و هم زمان درس هنر سينما را در‬ ‫دانشگاه وينسنس می خواندم‪ .‬محل زندگی من اتاقکی زير شيروانی بود‪.‬اين مساله اوليور را‬ ‫که هميشه مشوق من بود سخت متعجب کرد‪.‬‬ ‫" چرا به خانه والدين من نميای ؟ اونا تورو دوس دارن و حاضرن تورو بپذيرن‪".‬‬‫والدين او انسان هاي دوست داشتني بودند و مايل بودند مرا هم بپذيرند‪ .‬ولي من بر خلف‬ ‫عصيانگري هميشگي ام با اصول قديمي خودم مشکل داشتم‪ .‬دلم نمي خواست بگويند که او‬ ‫"بامردي" فرار کرد‪ .‬مي خواستم به پدرو مادرم ثابت کنم که دختر"قابل احترامي" مانده ام‪.‬‬ ‫اين لجاجتم اولين شب عشقبازي با "نامزدم" را سمبل کرد‪ .‬به هرصورت من نمي توانستم مدام از‬ ‫آن پسر دوري کنم‪ .‬شبي موافقت کردم که شب را با او نزد پدر و مادرش بگذرانم‪.‬‬ ‫من خودم را رها شده از سلطه پدري مي دانستم‪ :‬ولی در واقع به آن ارتباط نزديک در حالي قدم‬ ‫مي گذاشتم که با تمام تابوهايم انباشته بودم؛ من باکرگي ام را خارج از روابط زناشويي از دست‬ ‫خواهم داد‪.‬‬ ‫به نظرم می آيدکه اين واکنش امر بسيارنامتجانسي از نظر عرف و عادات زمان ماست‪ ،‬ولي آن‬ ‫زمان اينگونه بود‪ .‬مساله باکرگي‪ ،‬دختران را از زماني که بالغ مي شوند دنبال مي کند؛ روز پس‬ ‫از ازدواج‪ ،‬روتختي لکه دار شده به وسيله خون باکرگي‪ ،‬از پنجره نمايش داده مي شود تا ثابت‬ ‫کند که تازه عروس‪ ،‬باکره بوده است‪.‬در ارتباط با گناه عشقبازي قبل از مراسم عقد‪ ،‬در ايفيقا‬ ‫توضيحات کافي به من داده شده بود که چنين فردي شايسته حداکثر مجازات است‪ ،‬حتي اگر دختر‬ ‫مورد تجاوز قرار گرفته باشد!‬ ‫ناخود آگاه تمام آن رسوم را به ياد می آوردم‪ ،‬ولي اينها برايم مشکل زا نبودند‪ ،‬مشکل من اين بود‬ ‫که ديگرهيچگاه نمي توانستم به پدرم ثابت کنم که پاکدامن بوده ام و او مي تواند به من اعتماد کند‪.‬‬ ‫بيشترآشفته شدم وقتي متوجه شدم که اوليور اثبات باکرگي را که نزد ما تا بدان حد ارزشمند‬ ‫شمرده مي شد‪ ،‬بي ارزش مي دانست!‬ ‫من بسيار زود در غرايض شهواني ام رشد کردم‪ .‬تنها چيزي که مي توانست جلوي مرا بگيرد‪،‬‬ ‫زور بود‪ .‬هرگز خودم را در آغوش مرداني که مثل پدرم‪ ،‬برادرم يا مردان ديگري که روزها با‬ ‫رفتارشان شکنجه مي کردند و شبها زنان را باردار‪ ،‬احساس راحتي نمي کردم‪ .‬اوليور جفتي‬ ‫مليم‪ ،‬مهربان‪ ،‬مودب و عاشق بود‪ .‬اومدت ‪ 5‬سال فرصت داشت تا مرا رام کند‪.‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫به همين ترتيب من تا سال ‪ 1970‬زندگي کردم‪ ،‬درحالي که فکر ديدن پدرم هرگز مرا ترک‬ ‫نکرد‪ ...‬همه جا تصور مي کردم اورا مي بينم؛ درخيابان مرتب پشت سرم را نگاه مي کردم‪،‬‬ ‫وقتي صداي پايي از پشت در اتاقم مي شنيدم‪ ،‬زود به لرزه مي افتادم‪.‬‬ ‫‪54‬‬


‫بيشتر وقتها ديروقت شب مادرم را مي ديدم‪ .‬بخش زيادي از درآمدم را به او مي دادم تا به پس‬ ‫انداز او کمک کنم‪.‬آيا فرار من اورا تحريک کرده بود؟ او هم قصد داشت خانه شوهرش را همراه‬ ‫بچه هايش يا حداقل باچند تا از آنها ترک کند‪.‬به دليل آرزويم براي آزاد کردن همه‪ ،‬به او قول دادم‬ ‫هر موقع که آماده باشد‪ ،‬تامين زندگي اش را به عهده خواهم گرفت‪.‬‬ ‫"‪ -‬مواظب خودت باش‪.‬پدرت دنبالته و مسلحه‪".‬‬ ‫اين چيزي بود که او مرتب تکرار مي کرد‪.‬‬ ‫آن وحشت هرروزه بالخره برايم تحمل ناپذير شد‪ .‬آيا تا آخر عمرمی بايست مثل يک محکوم‬ ‫فراري زندگي کنم؟ يک روز صبح با شجاعت‪ ،‬خطر همه چيز را پذيرفتم و تصميم گرفتم پدرم را‬ ‫ببينم‪.‬‬ ‫به ايستگاه شمالي که او هر روز صبح خيلي زود در آنجا سوار قطار مي شد رفتم‪ .‬به محض‬ ‫رسيدن به سالن‪ ،‬از وحشت تقريبا منصرف شدم‪ .‬ولي نمي توانستم باور کنم که او بتواند در يک‬ ‫محل عمومي به من شليک کند ومرا بکشد‪ .‬بنابراين بالي پله ها ايستادم که حتما اورا ببينم‪ .‬کم‬ ‫کم اورا از دور ديدم که کيف دستي به دست داشت و به نظر مي رسيد عبوس و مراقب است‪.‬‬ ‫حس کردم خون در رگهايم منجمد شده و دستهايم عرق کرده اند‪ ،‬به زحمت مي توانستم نفس‬ ‫بکشم‪.‬‬ ‫وقتي مرا ديد‪ ،‬به نظرم نيامد که متعجب شده‪ ،‬گويي منتظرم بود!هيچ اسلحه اي‪ ،‬هيچ قطره‬ ‫خوني! دلم مي خواست اورا ببوسم ولي جرات نداشتم‪.‬‬ ‫"‪ -‬صبح بخير‪ ،‬پدر‪"..‬‬ ‫لبخندي زد و مرا در آغوش گرفت‪.‬مثل اينکه مي خواست مرا روي خيابان بکشد‪.‬‬ ‫ " بريم خونه!"‬‫صدايش تهديد آميز بود‪ .‬به اين ترتيب هيچي نفهميده بود‪ ،‬به سادگي تصور مي کرد که من براي‬ ‫درخواست بخشش قبل از بازگشت به خانه به ديدنش رفته بودم‪ .‬با احساس برتري‪ ،‬مستقيما و با‬ ‫شجاعت سوال کردم‪:‬‬ ‫" ميگن مي خواي منو بکشی ‪".‬‬‫" زود باش بيا‪".‬‬‫او اصرار مي کرد و بدون زور مرا مي کشيد‪.‬‬ ‫ " الن ممکن نيست چون بايد يک ساعت ديگه کلس برم‪ .‬ولي مي تونيم توي يک قهوه خونه‬‫حرف بزنيم‪" .‬‬ ‫تعجب کرد‪.‬‬ ‫ " توقهوه خانه؟"‬‫رفتن به قهوه خانه براي دختران غيرمجاز بود‪ .‬با او‪ ،‬پدرم؟ با اين وجود موافقت کرد‪ ،‬چون‬ ‫مطمئن بود که من آنجا هستم‪ ،‬چون من تسليم شده بودم‪.‬‬ ‫پس دوتايي روي نيمکتي در قهوه خانه اي نشستيم‪ .‬در مورد خواهرها و برادرانم ‪ ،‬مادرم و تمام‬ ‫فاميل سوال کردم‪.‬غرغرکنان گفت‪:‬‬ ‫ "همه خوبن‪ .‬ولي گوش کن‪ .‬مادرت و عموهات اصرار مي کنن تورو بکشم‪ .‬ولي اگه تو به‬‫خونه برگردي‪ ،‬هيچ اتفاق بدي برات نمی افته‪" .‬‬ ‫‪55‬‬


‫با قول گذشت همراه با تهديد آشکاردر قيافه فاتح‪ ،‬خوشحال بود که غنيمت خود را خواهد داشت‪.‬‬ ‫من کامل متوجه شدم که هرگز ما نخواهيم توانست کمترين هماهنگي داشته باشيم‪ .‬اول‪ ،‬چون او‬ ‫دروغ مي گفت؛ مادرم و عموهايم هرگز در آرزوي انتقام‪ ،‬اورا تحريک نمي کردند‪ .‬از آن گذشته‬ ‫من حس کردم که او هرگز نقطه نظر خودرا تغيير نخواهد داد‪ .‬من بايد به خانه برمي گشتم و آنجا‬ ‫مي ماندم‪ .‬نقطه تمام‪.‬‬ ‫اما من هم به سهم خودم دروغ گفتم‪ .‬قول دادم روز بعد به ‪ Courneuve‬خواهم رفت‪ .‬بلند شدم‪،‬‬ ‫هردوگونه اش را بوسيدم و گفتم‪:‬‬ ‫"‪ -‬تا به زودي پدر عزيزم‪".‬‬ ‫شانزده سال بعد او را در بستر مرگ ديدم‪.‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫پدر و مادرم خيلي زود پس از ديدار ما از هم جدا شدند‪.‬دقيق تر بگويم مادرم‪ ،‬مثل من شب هنگام‪،‬‬ ‫همراه پنج تا از بچه هايش تغيير محل سکونت داد‪ .‬ازآنجا که آپارتماني که من وا وليور براي‬ ‫هشت نفرپيدا کرده بوديم برايشان بسيار کوچک بود‪ ،‬تصميم گرفتيم فاطيما و بليد به ترتيب ‪20‬‬ ‫و ‪ 17‬ساله در خانه بمانند و بعدا خارج شوند؛ فاطيما بسيار هوشمندانه با پدرم رفتار مي کرد و‬ ‫بليد هم که پسر بود ومشکلت زيادي با پدر نداشت‪.‬‬ ‫ما به سرعت لباس ها و کتاب هاي درسي را در کاميون کوچکي که اوليور اجاره کرده بود‪ ،‬بار‬ ‫زديم و مثل دزدها فرار کرديم‪ .‬مادرم درتمام عمرش هيچگاه کار نکرده بود‪ .‬بچه هايي هم که با‬ ‫خودش آورده بود‪ ،‬از ‪ 4‬تا ‪ 13‬سال داشتند و نيازمند مراقبت اوبودند‪ .‬او مي توانست به عنوان‬ ‫نظافت چی‪ ،‬کار کند ولي من دلم نمي خواست‪ .‬دلم مي خواست با او مدارا کنم و به دليل رنج‬ ‫هايي که برده بود‪ ،‬با اوهمدردي نشان دهم ‪.‬بنابراين من رئيس خانواده شدم‪.‬‬ ‫من ديوانه وار هم در محل کار وهم در خانه کارمي کردم‪ .‬هدف من تعليم برادرها و خواهرهايم تا‬ ‫سن بلوغ و مراقبت از مادرم تا پايان عمرش بود‪ .‬من به خوبي از سنگيني اين تصميم براي شانه‬ ‫هاي جوانم آگاه نبودم‪ .‬من اجاره آپارتماني را که به نام اوليور گرفته بوديم‪ ،‬مي پرداختم‪ .‬چون‬ ‫گروهي بچه به همراه مادري بيسواد و بيکار براي هيچکس قابل اعتماد نبودند‪ .‬براي صرفه‬ ‫جويي در خوراک‪ ،‬صبح خيلي زود به بازار اصلي پاريس مي رفتم و خريد مي کردم‪ .‬لباس ها را‬ ‫ازحراجي مي خريدم که مادرم با بزرگتر شدن بچه ها‪ ،‬آنها را اندازه شان مي کرد‪.‬‬ ‫بايد همچنين وضعيت مدرسه و رشد رواني بچه ها را کنترل مي کردم‪ .‬مادرم خوشبختانه از حکم‬ ‫زن و شوهري خلص شده بود‪ ،‬ولي نشان داد که نمي تواند مدرسه و مسايل اجتماعي بچه ها را‬ ‫هدايت کند‪ .‬من براي بچه هاي او مادر دوم و همزمان پدر شدم‪.‬‬ ‫اين کارراحتي نبود‪ .‬عمار يکي از برادرهايم مراقبت هاي بيشترمرا می طلبيد‪ .‬در خانه پدري که‬ ‫بود‪ ،‬نامرتب درس مي خواند و با جوانان خلفکاردوست شده بود و همچنان هم به انحرافات خود‬ ‫ادامه مي داد‪.‬بارها بايد در قرار گاه پليس دنبال او مي گشتم که به دليل دزدي چتر و چيزهاي بي‬ ‫ارزش ديگر دستگير شده بود‪.‬بعد فرارازخانه را آغاز کرد واز مدرسه اخراج شد‪ .‬به دليل سوابق‬ ‫‪56‬‬


‫بد تحصيلي‪ ،‬هيچ مدرسه دولتي او را نمي پذبرفت‪ .‬مجبور بودم او را در مدرسه خصوصي ثبت‬ ‫نام کنم که مرا بيشتر بي پول کرد‪.‬‬ ‫خواهرم ملحه بي وقفه عليه مادرم عصيان مي کرد‪.‬حکيم و جامل و حتي جميله که‬ ‫آخرازهمه به دنيا آمده بود‪ ،‬نتايج گذراندن کودکي در خيابان هاي مجموعه خانه ها‪ ،‬پدر مست و‬ ‫مادر مظلوم و کتک خورده را تجربه می کردند‪.‬‬ ‫با اين همه من اميد ساختن افرادي بالغ‪ ،‬خوشبخت با رفتاري خوب را حفظ کرده بودم‪ .‬هيچ چيز‬ ‫برايم غيرممکن نبود‪ ،‬فقط اگرسالم مي ماندم‪.‬‬ ‫من سلمت کامل و قلبی مهربان داشتم‪.‬اصل نسبت به بيست سالگي ام عوض نشده بودم ‪ .‬آنقدر‬ ‫خواهر و برادرانم را دوست داشتم که گويي من آنها را به دنيا آورده بود م‪.‬از ترس مي لرزيدم‬ ‫وقتي يکي از آنها مريض مي شد‪ .‬براي آنها بي حد کار مي کردم‪.‬مادرم فريبکارانه مرا در اين‬ ‫ارتباط جرات مي بخشيد‪.‬‬ ‫"‪ -‬جورا برام مثل ‪ 10‬تا مرده ‪".‬‬ ‫من به هيچ چيز ديگري نياز نداشتم‪ .‬مطمئن بودم که محبت کسي را که زماني شيرش را از من‬ ‫دريغ کرده بود‪ ،‬به دست آورده بودم‪ .‬بعد ها فهميدم که آن عشق ديررس چيزي جز تمايل به‬ ‫راحتي نبوده است‪.‬‬ ‫تنها عشقي که من با اطمينان مي توانستم بدان اعتماد کنم‪ ،‬از سوي اوليور به من ابراز مي شد‪ .‬او‬ ‫شرايط مرا درک مي کرد‪ ،‬مرا از نظر روحي حمايت مي کرد و خواه ناخواه فرهنگ خانواده ام‬ ‫را پذيرفته بود‪ ،‬بي دريغ پرداخت هزينه اجاره آپارتمان هايي را ما پي در پي برايشان اجاره مي‬ ‫کرديم‪ ،‬ضمانت مي کرد؛ از آنجا که پدرم بی وقفه ما را تعقيب مي کرد‪ ،‬ما مجبور بوديم مرتب‬ ‫تغيير مکان دهيم‪.‬او ما را تعقيب مي کرد با اين تصميم قطعي که پاسخ فرار ما را به من و مادرم‬ ‫بدهد‪ .‬فاميل مادرم بلفاصله وقتي او ردمان را پيدا مي کرد به ما خبر مي دادند و بلفاصله هم ما‬ ‫با راهنمايي همراهم که هنوز شوهر من نبود‪ ،‬فرار مي کرديم‪ .‬مادرم با اين ازدواج موافق نبود‪.‬آيا‬ ‫از بدگويي ها مي ترسيد؟‬ ‫"‪ -‬ببين اگه تو الن ازدواج کني‪ ،‬مردم ميگن که چون من از شوهرم جدا شدم به تو اجازه ازدواج‬ ‫با فرانسوي رو دادم‪".‬‬ ‫فرانسوي‪ ...‬او حتي متوجه نژاد پرستي شخصي و تهاجم ضمني اش نسبت به اوليور نبود‪ .‬کسي‬ ‫که اغلب به ما براي رسيدن به آخر ماه کمک مي کرد‪ ،‬هرچند که اوخودش در حالي که به عنوان‬ ‫کارمند در دفتر معماري استخدام بود‪ ،‬آنقدرها پول به دست نمي آورد‪.‬‬ ‫فقط هنگامي مادرم ازدواج ما را پذيرفت که من واوليور مدتی بود با هم زندگي مي کرديم‪.‬‬ ‫"به شرط اونکه کسي نفهمه‪".‬‬ ‫پس ما با هم زندگي کرديم‪ .‬ابتدا نزد پدر ومادر اوليور و بعد هم در آپارتماني کوچک‪ ،‬در حالي‬ ‫که مدام مواظب محل اقامت مادر وبچه ها بوديم‪.‬‬ ‫در اين زمان برادرم ممد براي نصيحت پدرو مادرم و پيوند مجدد آنها بازگشت‪ .‬من اورا در‬ ‫خانه خودم نپذيرفتم وهيچکس آدرس مرا به او نداد‪ .‬من اورا نزد مادرم ملقات کردم ‪ .‬قاعدتا او‬ ‫بلفاصله ازفرصت استفاده کرد تا مرا بزند‪.‬‬ ‫‪57‬‬


‫پس از آن به مدت سه ماه پدر و مادرم دوباره با هم زندگي کردند و درگيری ها دوباره شروع‬ ‫شدند‪ .‬دوباره تغيير مکان با کمک من‪ ،‬تعليمات بچه ها و ساير چيزها‪....‬ولي اين بار مادرم براي‬ ‫طلق گرفتن اقدام کرد‪ .‬پدرم که تازه بيکار شده بود‪ ،‬بيشتر مشروب مي خورد‪ .‬مستي مدام‪ ،‬او را‬ ‫به نوعي بي تفاوت کرده بود‪ .‬به همين دليل کمتر با علقه دنبال من مي گشت‪ ،‬هرچند که‬ ‫تهديداتش را متوقف نکرده بود‪.‬‬ ‫تنها نقطه روشن اين بود که من وقت پيدا کرده بودم که همراه اوليور شبها به دانشگاه وينسنس‬ ‫بروم‪ .‬به جز کار معماري‪ ،‬اوليورهم مثل من به هنر سينما علقه مند بود‪ .‬وينسنس در آن زمان‬ ‫درحال گذرانيدن انقلب نوسازي آن زمان بود‪ .‬من در مبارزه عليه نژادپرستي‪ ،‬براي برابري‪،‬‬ ‫اجتماعي عادلنه ترو بهبود شرايط زندگي براي زنان مبارزه مي کردم‪.‬من عضوهيچ حزب‬ ‫سياسي نشدم ولي براي عدالت و آزادي همه چيز فعاليت مي کردم‪.‬‬ ‫خوشبختانه ما استادان مشهوري مثل ‪ Jean-Francois Lyotard‬و ‪ Gilles Deleuze‬داشتيم‪.‬‬ ‫آنها راهنما هاي روحي ‪ -‬رواني ما بودند‪ .‬همچنين در رابطه با هنر سينما اوليور و من کلس‬ ‫هاي يکسان داشتيم؛ فوق العاده بود تقسيم شور و عشق فراوان يکسان‪ ،‬جاه طلبي هاي يکسان‪ ،‬و‬ ‫اميدهای يکسان ‪.‬‬ ‫اولين پروژه مشترک ما‪ ،‬تهيه گزارش عکس در مورد استفاده ازرنگ درمعماري الجزايربود‪.‬‬ ‫هدف ما آن بود که نشان دهيم آن معماري به گفته اي ابتدايي‪ ،‬مدرن ترين هنرمندان‪ ،‬مثل‬ ‫لوکوربزيه‪ ،‬را تحت تاثير قرار داده بود‪ .‬براي انجام اين کار واضح است که مي بايست در‬ ‫الجزاير مسافرت کنيم و مدارک کافي جمع آوري کنيم وپس از مونتاژ فيلم کوتاه‪ ،‬عکس هاي‬ ‫مختلفي نشان دهيم‪ .‬ما توافق کرديم که آن کار را در تعطيلت انجام دهيم‪.‬‬ ‫تعطيلت ما‪ ،‬قاعدتا خطرناک هم بود‪ .‬چون واقعيت آن بودکه برادر بزرگ من ممد درالجزيره‬ ‫بود ‪ .‬آيا ما مي توانستيم از مشت هاي بزرگ او فرار کنيم؟‬ ‫اوليورمعتقد بودکه بهتر است با او روبرو شويم‪ .‬از آنجا که قراربودکارم را فقط يک ماه پس از‬ ‫تعطيلت اولیور ترک کنم‪ ،‬اوتصميم گرفت زودتر برود تا از قبل جستجو کند‪ .‬او حتما ارتباط‬ ‫مناسبي با برادرم ايجاد کرد‪ .‬برادرم حتي کتابي در مورد درون خانه کابيلي ها تهيه کرد‪ .‬آيا‬ ‫شباهت اهداف ما مي توانست دوباره ما را به هم نزديک کند؟ اوليور لوازمش را در اتومبيل‬ ‫کهنه اش گذاشت ورفت‪.‬‬ ‫اولين ملقات او با ممد بود که اورا بسيار دوستانه پذيرفته و تعجب کرده بود از اينکه من همراه‬ ‫اونيستم‪ .‬بلفاصله اوليور نامه اي براي من فرستاد تا خيال مرا راحت کند‪.‬ظاهرا ممد ديگر با‬ ‫هم بودن ما را رسما پذيرفته بود‪ .‬زمان گذشته بود و او ديگر انتقامجويي بر عليه من حس نمي‬ ‫کرد‪ .‬او حتي اوليور را در حسن دي درهمان خاطره ناراحت کننده اي که آن را به لبراتوار‬ ‫عکاسي بدل کرده بود‪ ،‬اسکان داد‪.‬من به سختي مي توانستم نامه هاي مسافر عزيزم را باور کنم‪.‬‬ ‫آيا من برادرم را دوباره خواهم داشت؟ و همينطور دوستم مارتين را؟ اوليور و من آيا خواهيم‬ ‫توانست اولين گزارش را تهيه کنيم و اولين تجربه را در الجزاير محبوب من خواهيم داشت؟‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫‪58‬‬


‫برادرم واوليور در فرودگاه منتظر من بودند‪.‬اول از همه من دنبال نگاه ممد گشتم ‪ .‬خنده گشاده‬ ‫اي به من کرد که گناهانش را از يادم برد‪ .‬يکديگر را بوسيديم و ممد ما را براي شام به‬ ‫آپارتمانش دعوت کرد‪ .‬آنجا مارتين را دوباره باز يافتم و نيز دايی ام را که در الجزيره زندگي‬ ‫مي کرد و من اورا خيلي دوست داشتم‪ .‬او هم مي بايست ازفرودگاه خواهرش را بر می‬ ‫داشت‪.‬خاله هم از پاريس مي آمد وچون نمي توانست آن شب در کابيل بماند‪ ،‬قرار شده بودکه‬ ‫پيش برادرم بماند و ما در آپارتمان واقع درحسن دي که اوليور سکونت داشت‪ ،‬بمانيم‪ .‬ممد‬ ‫از اوليورپرسيد‪:‬‬ ‫" مي توني دايی رو بعد از شام تا فرودگاه همراهي کني؟ سرراه جورا ومنو نزديک خونه بذار‪.‬‬‫من از فرصت استفاده مي کنم تا لبراتوارمو به جورا نشون دهم‪.‬اونجا منتظرتم‪.‬بعدا تو خاله‬ ‫ودايی ومنو برسون‪ .‬باشه؟ "‬ ‫پس ما همگي با اتومبيل اوليور خارج شديم‪ .‬سفر ايده آلي درالجزيره بود در آن غروب تابستان‬ ‫زيبا‪ .‬برادرم در راه دوباره محله هاي مختلف را به ما نشان داد‪ .‬او کتابي را که در مورد خانه‬ ‫هاي کابيل نوشته بود‪ ،‬به ما داد و نظر ما را در مورد معماري آنجا سوال کرد‪ .‬من خود را‬ ‫خوشبخت و آزاد از تنش هاي قبلي حس مي کردم ‪.‬‬ ‫وقتي من وممد پايين ساختمان واقع در حسن دي از ماشين پياده شديم‪ ،‬و وقتي دور شدن اوليور‬ ‫و دايی را ديدم‪ ،‬تمام بدنم شروع به لرزيدن کرد‪ .‬آيا به دليل خاطره ماه هاي وحشتناکي بود که در‬ ‫آنجا گذرانده بودم؟ آيا به دليل ترس سمجی بود که نا آگاهانه در برابر برادرم داشتم؟ هيچ چيزي‬ ‫آن ترس پيشاپيش را محق نمي کرد‪ .‬ولي وقتي به بالي پله ها رسيديم‪ ،‬ناآرامي من آنقدر زياد شد‬ ‫که تقريبا فرار کردم ‪.‬ولي خيلي ديرشده بود‪ ...‬ممد که در را تازه باز کرده بود‪ ،‬آن را بست و‬ ‫چاقورا از جيبش بيرون کشيد وبه سردي گفت ‪:‬‬ ‫ " حال به زودي می ميری !"‬‫بدون اينکه فرصت بيان يک کلمه داشته باشم‪ ،‬مرا روی تخت انداخت‪ ،‬با شدت هرچه تمام تر مرا‬ ‫مي زد وتقريبا بيني مرا خرد کرد‪ .‬بلوز سفيدم و دامن آبي روشن من از خون‪ ،‬قرمز شدند‪.‬‬ ‫صورتم را با دستمال گردن سفيدم که آن هم خوني شد‪ ،‬پاک کردم‪.‬‬ ‫با لکنت گفتم‪:‬‬ ‫ " خب‪ ،‬ولي تو اوليورو قبول کردي‪ ،‬موقعيتو مي دونستي‪ .‬بهش گفته بودي‪"....‬‬‫کتک مرا خاموش کرد‪ .‬ممد نزديک من روي تخت نشسته بود و به گونه اي که قابل ديدن بود‪،‬‬ ‫چاقويش را دست مي کشيد و از وحشت من لذت مي برد‪.‬‬ ‫"اون مردو دوست داري؟ حال به همين دليل می ميری‪"...‬‬‫خيلي عجيب بود که اولين فکرم به طرف مادرم رفت ‪....‬چه بر سرش خواهد آمد؟ بدون پول‪...‬‬ ‫تحقير شده به دليل اينکه دخترش به وسيله پسرش کشته شده‪....‬؟‬ ‫آن موقع در فضايي مبهم متوجه شدم چقدر ابتدايي هستم‪ .‬من هرگز از آن وضعيت رهايي نخواهم‬ ‫داشت‪ .‬هرقدر مثل يک برده عرق ريختم و کار کردم و با گشاده دستي پولم را پخش کردم‪ ،‬هميشه‬ ‫به نقطه اول برگشتم‪ :‬پدرم‪ ،‬برادرم‪ ،‬دو مردي که مي خواستند مرا بکشند‪ .‬آنها واقعا چه مي‬ ‫خواستند جز مرگ من؟ چيزی غير ممکن‪...‬که من ازدواج کنم ولي نه با خارجي ! که من کارکنم‬ ‫‪59‬‬


‫ولي همه پولم را به آنها بدهم بدون اينکه خودم هيچ آزادي داشته باشم! که من هيچ تصميمي‬ ‫نگيرم‪ ،‬بخصوص در مورد بدنم ‪...‬‬ ‫ممد با حرکاتی ديوانه وار عکس هايي را که اوليوراز من باپيراهن دکولته گرفته بود‪ ،‬نشان داد‬ ‫وگفت‪:‬‬ ‫ " به خاطر اينا هم تو می ميری!"‬‫او همچنان در وسايل اوليور مي گشت‪ .‬همه چيز از قبل پيش بيني شده و آماده بود و من دوباره‬ ‫به دام او افتاده بودم‪ .‬در حقيقت اين بار او به اوج رياکاري رسيده بود‪ .‬خنده کنان خودم را دست‬ ‫او داده بودم و حال گريه مي کردم‪ .‬ولي آن اشک ها از عصبانيت نبودند‪ ،‬حتي نه از درد! بلکه به‬ ‫دليل نا اميدي ‪ ،‬خستگي‪ ،‬تحقير‪ ...‬حتي نمي توانستم حرف بزنم‪ .‬بدون توجه‪ ،‬فريادهاي برادرم را‬ ‫مي شنيدم ‪ .‬به او حتي نگاه نمي کردم‪ .‬ترجيح مي دادم ندانم کي و کجا ضربه چاقو فرود خواهد‬ ‫آمد‪ .‬اجازه دادم از وحشت من لذت ببرد‪ ،‬از تحقيرمن‪ ،‬از انصراف من‪...‬‬ ‫بعد سعي کردم خودم را محق نشان دهم‪ ،‬بدون اينکه توهمی داشته باشم‪ ،‬مي خواستم فرصتي‬ ‫بدست آورم تا بقيه برسند‪.‬‬ ‫ولي کسي نيامد‪ .‬بعدا دانستم که دايی و اوليور منتظر دومين هواپيما بودند؛ چون خاله پروازش را‬ ‫از دست داده بود و دايی و اوليورمنتظر رسيدن پرواز بعدي شده بودند ‪ .‬آنها به پاريس تلفن کرده‬ ‫بودند تا نهايتا باخبر شدند که خاله روز ديگري خواهد آمد‪ .‬تمام اين مدت من در خشم و عصبانيت‬ ‫بودم ‪.‬‬ ‫ناگهان صداي پايي از راهرو شنيدم‪ .‬به سمت در پريدم ‪ .‬برادرم وحشيانه بازوي مرا گرفت با اين‬ ‫جمله عجيب و مضحک‪:‬‬ ‫ " بدون حتي يک کلمه !"‬‫ولي احتياجي به صحبت نبود‪ .‬من صحنه نمايش کامل واضحی بودم‪ ...‬دايی متعجب نشد‪ .‬در‬ ‫شرايط ما برادري که خواهرش را مي زند و بيني اش را خون مي اندازد‪ ،‬استثنايي نيست‪.‬‬ ‫اولیور خيره شده بود‪ .‬بعدا به من اعتراف کرد که جرات هيچ کاري نداشته و منتظرحرکتي از‬ ‫سوي من بوده است‪.‬ولي برادرم زمانی براي توضيح دادن برايم نگذاشت و با خنده نمايشي‬ ‫معصومانه اي گفت‪:‬‬ ‫ "حال بريم بيرون!"‬‫مرا از بازويم گرفت و مودبانه از اوليور خواهش کرد تا اوودايی را به خانه هايشان برساند‪.‬‬ ‫سفر در سکوت سنگيني گذشت‪ .‬اوليور رانندگي مي کرد‪ .‬دايی پهلويش نشسته بود‪ .‬ممدومن در‬ ‫صندلي عقب نشسته بوديم ‪ .‬پس اول دايی پياده شد که به سرعت خداحافظي کرد ‪ .‬بعد اوليور‬ ‫ماشينش را جلوي خانه ممد نگه داشت و صبرکردتا او هم خداحافظي کند‪.‬‬ ‫ولي ناگهان او در سمت مرا باز کرد و فرياد زد‪:‬‬ ‫"از ماشين پياده شو و بروخونه!"‬‫پدرم!‪ ....‬همان کلما ت پدرم چند ماه پيش‪ ...‬همان آينده‪ :‬چهارديواري‪ ،‬تحقير‪ ،‬خفقان‪ ،‬اسارت‪،‬‬ ‫ترس‪....‬‬ ‫بدون اينکه فکر کنم فرياد کشيدم‪:‬‬ ‫‪60‬‬


‫ " نه من نميرم!"‬‫ممد دوباره چاقويش را تکان داد و لب زيرين مرا شکاف داد‪ .‬من در ديگر را براي فرار باز‬ ‫کردم‪ .‬برادرم به دنبال من دويد تا مرا بگيرد‪ .‬ما دور ماشين مي چرخيديم ‪ .‬اوليورسعي کرد‬ ‫دخالت کند ‪ .‬برادرم فرياد زد‪:‬‬ ‫"تو دخالت نکن! تو باکرگي خواهر منواز بين بردي! اون زن کثيف! اون بدکاره!"‬‫او همه گونه مرا تحقيرکرد‪ .‬اوليورهر کاري مي توانست کرد ولي او کاراته باز نبود و ماهم فيلم‬ ‫بازي نمي کرديم‪.‬من ديوانه وار از خودم دفاع مي کردم‪.‬‬ ‫"من نميرم‪ .‬پليسو خبر مي کنم‪".‬‬‫گويي پليس مي توانست به من کمک کند‪ ،‬در سرزمينی که دختر طغيانگر حتما مقصراست !‬ ‫نگهبان خانه بزرگ که با سروصداي ما خبردار شده بود‪ ،‬بلفاصله آمد‪.‬‬ ‫برادرم به سادگي گفت‪:‬‬ ‫ "اون خواهرمه‪".‬‬‫همين کافي بود! بدون پرسش علت دعوا يا بدون جويا شدن علت خون آلود شدن لباس من‪ ،‬نگهبان‬ ‫هم شانه مرا گرفت و به سهم خود فرياد زد‪:‬‬ ‫"‪ -‬بروخونه!"‬ ‫گويا مردان در اينجا فقط همين کلمات را مي شناسند‪ .‬من در برابر اين نگهبان قدرتمند که سعی‬ ‫مي کرد تا مانع سوار شدن من به اتوميبل شود مقاومت مي کردم ‪.‬‬ ‫ناگهان برادرم حرکتي کرد تا اودست بکشد!آيا تهديد من به صدا کردن پليس موثر بود؟‬ ‫با صداي بلند گفت‪:‬‬ ‫"‪-‬بريد! در هر صورت من شماها رو پيدا می کنم‪".‬‬ ‫بعد رو به من گفت‪:‬‬ ‫"‪ -‬مي شنوي؟ هرجا که باشي‪ ،‬هر جا که بری‪ ،‬حتي در آمريکا‪ ،‬حتي بعد از ده سال يا بيشتر‬ ‫پيدات مي کنم و مي کشمت !"‬ ‫اوليور به سرعت برق راه افتاد‪.‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫بعد از چند کيلومتر اولیور ماشين را نگه داشت و مرا درآغوش گرفت‪ .‬تا آن موقع حتي يک کلمه‬ ‫هم بين ما ردوبدل نشده بود‪.‬‬ ‫با ناراحتي فراوان سوال کرد‪:‬‬ ‫" تو متاسفي با من آشنا شدي‪.‬نه؟"‬‫در حالي که گريه مي کردم با سرجواب دادم نه!‬ ‫" نه ‪ ،‬مث اينکه من راه سختي رو انتخاب کردم‪ .‬فقط همين!"‬‫ما به سرعت به خانه رفتيم تا لوازم عکاسی را برداريم‪ .‬من لباسم را عوض کردم‪ ،‬صورتم را‬ ‫شستم‪ ،‬لبم را که هنوز خون مي آمد پانسمان کردم‪.‬چشمانم ورم کرده بود‪ ،‬لبم پاره شده بود‪.‬‬ ‫‪61‬‬


‫بيني ام بزرگ شده بود؛ اصل قابل شناسايي نبودم‪ .‬روتختي بزرگي پهن کرديم وهمه چيزرا جمع‬ ‫آوري کرديم؛ دوربين عکاسي‪ ،‬فيلمبرداري‪ ،‬مدارک‪ ،‬لباسها‪...‬شبانه به سرعت فرار کرديم‪ .‬مثل‬ ‫هميشه‪....‬‬ ‫مدت طولني بدون حتي يک کلم رفتيم‪ .‬بعد اوليور گفت‪:‬‬ ‫" مي خواي به فرانسه برگرديم؟"‬‫با افسردگي تاييد کردم‪.‬اوليورماشين را نگه داشت‪.‬هردو کامل خسته بوديم و چند ساعت به خواب‬ ‫رفتيم‪.‬‬ ‫وقتي از خواب بيدار شدم فکر کردم خواب ديده بودم ولي رويايي در کار نبود‪ :‬شواهد آنجا بودند؛‬ ‫روتختي با لوازم انباشته شده در آن‪ ،‬من که در اثر کتک ورم کرده وغير قابل شناسايي شده‬ ‫بودم‪....‬‬ ‫چرا سرنوشت عليه من سرسختي مي کرد؟ من همه چيز داشتم ؛ جواني ‪ ،‬سلمتي‪ ،‬زيبايي‪،‬‬ ‫شجاعت‪ ،‬شور و شوق‪...‬‬ ‫من مي خواستم فقط آزادانه بگردم‪ ،‬مناظر را ستايش کنم‪ ،‬هروقت خواستم عکس بگيرم‪ ،‬و اولين‬ ‫گزارش هنري خودم را با تجليل از الجزاير تهيه کنم‪ .‬آيا اين غيرممکن بود؟‬ ‫نه‪ ،‬نه‪ ،‬نه‪... ،‬هراتفاقي بيفتد من منصرف نخواهم شد‪.‬از آنجا که من مثل گوسفند نر هستم باز هم‬ ‫حمله خواهم کرد‪ .‬ما به زحمت پول لزم براي سفر را جمع کرده بوديم و اجازه تهيه فيلم وعکس‬ ‫گرفته بوديم‪ .‬آيا حال منصرف شويم فقط به دليل اينکه يک انسان‪ ،‬برادرم‪ ،‬در برابر ماجراجويي‬ ‫ما ايستاده است؟‬ ‫" ما به فرانسه نميريم‪ ،‬بدون نتيجه برنمی گرديم‪ ،‬اينجوری؛ بدون عکس روي فيلم هامون‪ .‬ادامه‬‫بديم‪".‬‬ ‫اين کلمات را من به اوليور گفتم‪.‬‬ ‫اوليور لبخند زد و با محبت مرا بوسيد واتومبيل کهنه مان را به حرکت درآورد‪.‬‬

‫*‬ ‫* *‬ ‫بدون مبالغه مي توان گفت که سرزمين من زيباست‪ ...‬من اين مساله را در حالي که مفتون شده‬ ‫بودم درجيجل ساحل ‪ La Calle ,Collo,Bougie‬تا جنوب کشف کردم‪ .‬مسير ما چنين بود‪:‬‬ ‫‪,,Biskra,Bou Saada‬هفت شهر ‪ ,Mzab‬صحرا‪.Toghurt ,El Ued،‬‬ ‫ما سفرمي کرديم و با حد اکثر سرعت ممکن عکس مي گرفتيم‪ .‬چون مي دانستيم که برادرم به‬ ‫دنبال ماست‪ .‬قاعدتا ما از کابيل اجتناب کرديم و من اجبارا از بوسيدن ستسي فاطيماصرفنظر‬ ‫کردم‪ .‬حتمادرايفيقا مي توانست ما را پيدا کند‪ .‬ولي ما مناظر ديگر و معماري هاي ديگري را‬ ‫‪62‬‬


‫ديديم که به طرز اعجاب آوري زيبا بودند‪ .‬ما در زيرآسمان مي خوابيديم که در ماه آگوست بسيار‬ ‫خوشايند بود‪ ،‬به جز چند حمله و کوشش براي دزدي که از همه آنها به سلمت خلصي پيدا‬ ‫کرديم‪.‬لزم است بگويم که چيزهاي زشتي هم تجربه کرديم‪.‬‬ ‫روستائيان که مهمان دوست نشان مي دادند بارها تعجب مي کردند که من با يک خارجي همراه‬ ‫هستم‪ .‬يک بار آدم ساده اي از من پرسيد‪:‬‬ ‫ " بگو ببينم! خانمشي؟"‬‫ما از سوالت بي مورد صرفنظر مي کرديم و در مورد کارهايمان صحبت مي کرديم‪ .‬دوربين ها‬ ‫از دوشمان آويزان بودند و ما به نظر "گزارشگر" مي رسيديم‪ .‬ساکنين بخصوص در کشتزارها‪،‬‬ ‫از اينکه از آنها عکس گرفته شود‪ ،‬خيلی خوششان نمي آمد‪ .‬ولي چون سوژه هاي ما ترجيحا اشيا‬ ‫و اماکن بودند‪ ،‬آنها ما را راحت گذاشتند‪ .‬به اين ترتيب ما انبوهي عکس از خانه هاي قديمي‪،‬‬ ‫پنجره هاي قديمي ‪ ،‬پنجره مغازه ها‪ ،‬در هاي آرايش شده‪ ،‬فوراه ها‪ ،‬مساجد و همه چيزهاي زيبا‬ ‫تهيه کرديم‪ .‬ما همچنين به روش هاي بسيار فانتزي غذا مي خورديم‪.‬از اينجا شيريني‪ ،‬از آنجا‬ ‫ظرف بزرگي بلغور‪ .‬من هنوز طعم شيريني هاي عسلي که در ‪ kashaho‬در ‪Constantine‬‬ ‫پختم به ياد دارم‪ ،‬طعم بستنی های ‪ ، Collo‬يکي از زيباترين شهرهاي الجزاير که در آنجا‬ ‫کوهستان صخره ای به دريا مي رسد‪.‬‬ ‫در ‪ El Qed‬ما سرزمين هزار گنبد را ستايش کرديم‪ .‬در جايي که به نظر مي رسيد گويي از‬ ‫زمين مجسمه مي روئيد‪ .‬پيش پاي ما صحرا گسترده مي شد‪.‬‬ ‫صحرا‪...‬کيلومتر های تمام نشدنی‪ ،‬آميخته ای از پايان جهان و پيمان جاودانگي‪ .‬آيا انعکاسي از‬ ‫وضعيت روحي من بود؟ هراعجاب وهيجانی در آن سرزمين اعجاب آورتجربه کردم‪ ،‬ولی همه‬ ‫جا احساس خرابي غير قابل ترميمي را با خود مي کشيدم‪ ،‬سنگيني نقطه پايان‪ ،‬وقتي همه چيز‬ ‫خيلي دور مي شود‪ .‬از حال به بعد هيچگونه آشتي با ممد امکان پذير نبود‪ .‬چرا اين کار را کرد؟‬ ‫بعد باز هم دوباره به پدرم فکر کردم‪ .‬او هم بخاطر لجبازي از زندگي من بيرون شده بود‪ .‬خدا‬ ‫مي داند چقدرخيزش قلبي نسبت به اين دو مرد در خودم احساس مي کردم‪ ،‬بدون اينکه به اين‬ ‫خيزش ها اجازه بروز بدهم‪ .‬آيا آنها چنين حسي نداشتند؟ آيا عشق پدري يا برادري براي آنها‬ ‫معني نداشت؟‬ ‫من به بي نهايت صحرا‪ ،‬يکنواختي ‪ ،‬اضطراب ودر عين حال زيبايي آن نگاه مي کردم و احساس‬ ‫احترام وآرامش مي کردم‪.‬تصور مي کردم جواب سوالتم يا دقيق تر بگويم راه حل مشکلت من‪،‬‬ ‫احتمال در آنجا بودند‪.‬در شعر اجسام و راهي که مي رفتيم‪ .‬من در برابريک انتخاب قرار داشتم‪،‬‬ ‫گويي دو کفه ترازو را نگاه مي کردم‪ .‬در يک سمت سنگيني دشمني‪ ،‬حسادت‪ ،‬پستي و کشمکش‬ ‫هاي بدوي‪ ،‬وسمت ديگر‪ ،‬شجاعت‪ ،‬گشادگي به ديگران‪ ،‬فداکاري‪ ،‬صلح‪ .‬من به دومي تمايل‬ ‫داشتم‪ .‬با محبت به اوليور نگاه کردم‪ .‬به نظر خوشبخت ولي بسيار خسته مي آمد‪ .‬گفتني است که‬ ‫ما به سرعت برق حرکت مي کرديم‪ .‬با وجود تمايلمان به کشف کردن و شور خلقانه در کارمان‪،‬‬ ‫حس مي کردم به دليل رفتن مداوم خسته شده ايم‪ .‬از اينکه تعقيب شويم مي ترسيدم‪ .‬واقعا همه چيز‬ ‫بسيار زيبا و به سبک روستايی بود! ولي هر قدر ما سريع تر به فرانسه برمي گشتيم‪ ،‬زودتر‬ ‫ازخطر خلص مي شديم‪ .‬حداقل از خطر فوري‪ .‬دريا ما را ازممد جدا خواهد کرد‪ .‬سعي کردم‬ ‫آخرين تهديد ش را فراموش کنم‪ .‬تهديدي که هر مرز و اقيانوسي را نديده مي گرفت‪.‬‬ ‫‪63‬‬


‫بسيار خسته به پاريس رسيديم‪.‬هنوز من در شرايط قابل ترحمي بودم‪ .‬زخم لبم کم کم خشک شده‬ ‫بود‪ .‬ولي در تمام بدنم آلرژی حس مي کردم‪ .‬به دليل شوک غير قابل تصوري که برادرم مسبب‬ ‫آن بود‪ ،‬صورتم پوشيده از آکنه شده بود وتا سرانگشت خارش داشتم‪ .‬دکتر خبر کرديم که هر دوي‬ ‫ما را معاينه کرد و خبر مهمي را اعلم کرد‪:‬‬ ‫" بيماري جرب گرفته ايد ‪ ،‬ولي نگران نباشيد‪ .‬دو روز بعد تمام مي شود‪".‬‬‫من به زمين نگاه کردم و زدم زيرخنده‪ .‬طوري که خيلي وقت بود نخنديده بودم‪.‬‬ ‫اوليوربا مهرباني گفت‪:‬‬ ‫‪ "-‬بايد فيلم ها رو مونتاژ کنيم‪".‬‬

‫‪VII‬‬ ‫دوباره کاررا شروع کردم در حالي که از بيماري جرب بهبود پيدا مي کردم‪ ،‬ولي نه ازترس!‬ ‫ترسي مدام که سالها مرا ترک نکرد‪ .‬ترسي که بخشي از من شده بود‪ .‬حرف هاي ممد در سرم‬ ‫مانده بود‪" :‬هر جايي که بري‪ ،‬حتي بعد از ده سال‪ ،‬پيدات می کنم ومي کشمت‪ ".‬در واقع از او‬ ‫بيشتراز پدرم مي ترسيدم‪ .‬هرچند که او بيش از هزار کيلومتر از من دوربود‪ .‬در حالي که پدرم‬ ‫در پاريس بود‪.‬‬ ‫‪64‬‬


‫در خيابان‪ ،‬درهرقدم تصور مي کردم او را مي بينم‪ .‬تعداد آدم هايي که تصور مي کردم در آنها‪،‬‬ ‫او را مي بينم‪ ،‬غير قابل شمارشند‪ .‬مادرم با اصرار عجيبي از آن ترس حفاظت مي کرد‪ .‬پس از‬ ‫سفرما‪ ،‬هردفعه که اوازتعطيلت الجزيره باز مي گشت‪ ،‬با خود ذخيره اي از توصيه هاي‬ ‫حفاظتي مي آورد‪ .‬در آنجا من تابوشده بودم‪ .‬ممد ديگر تحمل نمي کرد که کسي در حضوراو در‬ ‫مورد من صحبت کند‪ .‬او بر عکس بدون مضايقه قول خود را تکرار مي کرد که بالخره با‬ ‫چاقومرا خواهد کشت‪ .‬بدتر از همه اين بود که نمي توانستم در مراسم عزاداري ستسي فاطيما‬ ‫شرکت کنم‪ .‬من بايد از رفتن به ايفيقا درطول گزارش دهي مان اجتناب مي کردم‪ .‬ولي حاضر‬ ‫بودم با خطر مواجه شوم تا آخرين بار مادربزرگم را ببينم‪.‬همه افراد خانواه به من توصيه کردند‬ ‫که اينکار را نکنم‪ .‬هرگز برادرم اجازه نخواهد دادکه بدون مجازات پايم را در روستاي محل‬ ‫تولدم بگذارم‪ .‬زني که آنهمه خوشبختي به من داده بود‪ ،‬رفت بدون اينکه من بتوانم آخرين بار با‬ ‫او تجديد ديدار کنم‪ .‬ولي روح او هيچگاه مرا ترک نخواهد کرد‪.‬‬ ‫خوشبختانه فعاليت های زياد من در پاريس باعث شد‪ ،‬تا وحشت زيرپوستی مدام من‪ ،‬به صورت‬ ‫اختلل روا نی در نيايد‪.‬من با ترسم زندگی می کردم‪ ،‬ولی به شدت زنده بودم‪ ....‬ما‪ ،‬الیورو من‪،‬‬ ‫فيلم کوتاهمان را تمام کرديم‪.‬نام آن "الجزيره‪ -‬رنگ ها" بود وبرای جشنواره مانهایم آلمان‬ ‫انتخاب شد‪ .‬بلفاصله بعد ما ‪ Cine-Cite‬را شروع کرديم‪ .‬مدرکی در مورد " شهر" که با‬ ‫استفاده از صنعت فيلم بازبينی وتصحيح شده بود‪ .‬سه سال بعد‪ ،‬ساختن فيلم بلندی در مورد شرايط‬ ‫زندگی کارگران مهمان در فرانسه را شروع کرديم‪ .‬نام آن " علی در سرزمين عجايب" بود و‬ ‫مستلزم مصاحبه های طولنی‪ ،‬جستجوها ی محلی فراوان وهزاران کار مفصل با مغربی هايی‬ ‫بود که در فرانسه زندگی می کردند تا بتوانيم فيلمی واقعی تر‪ ،‬بدون تغيير شکل واقعيت تهيه‬ ‫کنيم‪.‬‬ ‫مسلما فيلم های "الجزاير‪ -‬رنگ ها" و ‪ Cine-Cite‬پول کافی برای ما به همراه نياورده بود تا من‬ ‫بتوانم کار در اداره را متوقف کنم‪ .‬حقوقم خيلی زياد نبود و روزها برای من بی انتها به نظر می‬ ‫رسيد‪ .‬ولی شب ها جبران واقعی بودند‪ .‬چندين بار در طول هفته به دانشگاه وینسنس برای تمام‬ ‫کردن تحصيلم در رشته هنر سينما می رفتم‪ .‬فضای دانشگاه و ظاهر شدن من به عنوان فيلم ساز‬ ‫به من کمک کرد تا بر سنگين ترين وظايفم پيروز شوم؛ حمايت از مادرم و خواهر ها و برادرانم‪.‬‬ ‫بچه ها مشکل بسيار بزرگی شده بودند‪ .‬من وقت آزادم را ‪ -‬صبح ها‪ ،‬شب هايی که درس‬ ‫دانشگاهی نداشتم‪ ،‬آخر هفته ها‪ -‬صرف می کردم تا آنها را اخلقا آموزش دهم و نگذارم فرار‬ ‫کنند يا کارهای احمقانه ديگر انجام دهند‪ .‬تشويقشان می کردم ورزش کنند‪ ،‬نام چند تا از آنها را‬ ‫در مدرسه موسيقی محلی نوشتم تا آنها را از دام هايی که در جنوب شهر ها فراوان وجود داشت‬ ‫و محل زندگی ما در آن قرار داشت‪ ،‬دور سازم‪ .‬به ويژه جامل مواظبت زيادی از من طلب می‬ ‫کرد‪ .‬چون او علقه ويژه ای برای هر کار غير قانونی داشت‪.‬‬ ‫در ‪ 1974‬به آپارتمان کمی راحت تری نقل مکان کرديم ولی مادرم راضی نبود‪ .‬او ويل دلش می‬ ‫خواست‪ .‬من به او قول دادم به محض اينکه پول کافی داشته باشم‪ ،‬خانه ای پيدا خواهم کرد‪ .‬ولی‬ ‫او اخم کرد‪.‬‬

‫‪65‬‬


‫او بيشتر و بيشتر بد اخلق می شد‪ ،‬اگر نگويم کامل افسرده ‪ .‬هر ماه او را دکتر می بردم‪،‬‬ ‫متخصصی بعد از ديگری‪ ،‬چندين بار انجام آزما يش های مختلف‪ .‬هيچيک از آزمايشات نتيجه ای‬ ‫نشان نمی دادند‪ .‬چون تمام بيماری های جديد او فقط ريشه روانی داشتند‪.‬‬ ‫ولی از ‪ 1974‬او بايد بهتر می شد؛ طلق او حال ديگررسمی شده بود‪ .‬پدر به الجزاير برگشته و‬ ‫دوباره ازدواج کرده بود‪ .‬بچه های بيشتری داشت و کامل ما را فراموش کرده بود‪ .‬ديگر مادرم‬ ‫نبايد از چيزی می ترسيد و من هم از بخشی از ترسم آزاد شده بودم؛ بخشی که مربوط به پدرم‬ ‫بود‪.‬‬ ‫از آن گذشته ‪ ،‬چون پدرم هميشه فراموش می کرد نفقه وخرجی ناچيز مادرم را بپردازد‪ ،‬همه‬ ‫هزينه ها به دوش من بود‪ .‬کمک های دولتی حتی برای کوچک ترين بچه هم به هيچ وجه کافی‬ ‫نبود‪.‬حقوق کم من به اين ترتيب تمام می شد‪ ...‬همينطور انرژی من‪ .‬من در مرزهای توانم بودم؛‬ ‫برای دوام آوردن‪ ،‬ويتامين و برای خوابيدن‪ ،‬آرام بخش مصرف می کردم‪ .‬ناآرام بودم و تحت‬ ‫تنش مداوم‪....‬بندرت با اولیور بودم و با هم بودنمان بيشتر به زمانی که با هم کار تخصصی می‬ ‫کرديم محدود می شد‪ .‬آن تمايل ديوانه وار به بخشيدن همه چيز با اولويت دادن به خانواده ام‪،‬‬ ‫چون آنها به من وابسته بودند‪ ،‬بالخره رابطه عشقی مرا به شکست کشاند‪ .‬دسامبر ‪ 1974‬تصميم‬ ‫گرفتيم جدا شويم ولی همچنان به ساختن فيلم "علی در سرزمين عجايب" ادامه دهيم‪.‬‬ ‫بعد من به نزد مادرم‪ ،‬در آپارتمانی که هزينه آن رامی پرداختم ولی هيچگاه تصور نمی کردم که‬ ‫خانه من است‪ ،‬نقل مکان کردم‪ .‬اين کار بهترين راه حل برای صرفه جويی در پول و بهترين‬ ‫فرصت برای نقش معلمی من بود‪ .‬اتاقم را با خواهرم فاطیما تقسيم کردم‪ .‬خواهرم پس از آنکه‬ ‫مدتها تنها زندگی می کرد‪ ،‬به خانه مادری بازگشته بود‪ .‬من خيلی او را دوست داشتم و احساس‬ ‫می کردم او ضعيف است‪ .‬متاسف بودم که او آنقدر کم به درس خواندن علقه نشان می دهد‪.‬‬ ‫سعی کردم او را همراه خودم به دانشگاه ببرم ‪ .‬بيهوده بود‪ .‬نمی توان شخصيت کسی را به او‬ ‫تحميل کرد‪ .‬برعکس وقتی روزنامه نگار جوانی را که می شناختم به اومعرفی کردم‪ ،‬خيلی زود‬ ‫علقه مند شد ‪ .‬آنها با هم ازدواج کردند و همه به او تبريک گفتند‪ .‬مادرم ازتحسين دامادش دست‬ ‫بر نمی داشت؛ گفتن اينکه " اون پسر تحصيل کرده ايه"‪ ،‬کمتراز بقيه تحسين ها مهم بود‪ .‬مهم اين‬ ‫بود که " الجزايريه" و از همه مهم تراينکه " کابیلیه‪ ".‬بالخره مادرم موفق شده بود يکی از‬ ‫دخترانش را مطابق رسم شوهر دهد؛ با مرد عرب! و مهمتر از همه با يک نفر بربر‪ ،‬بنابراين‬ ‫وظيفه خود را انجام داده بود‪ .‬وقتی ازاو می پرسيدند ‪ ،‬بخصوص مردم ایفیقا ‪:‬‬ ‫" چرا جورا شوهر نمی کنه؟"‬‫او فقط پاسخ می داد‪:‬‬ ‫" اون خواهر و برادراشو درس ميده‪".‬‬‫او اميداوار بود که به اين ترتيب آنها دختر بودن طولنی ‪ ...‬يا ظاهری مرا خواهند بخشيد‪.‬‬ ‫آمر هم با يک دخترفرانسوی ازدواج کرد‪ ...‬و هيچکس بدگويی نکرد!‬ ‫گويی نزد ما رسوم فقط در مورد زنان با وسواس مورد اطاعت قرار می گيرند‪ .‬حتی از من‬ ‫خواستند سالن رستوران زيبايی روبروی کازينو را برای اجرای مراسم اجاره کنم‪ .‬فرصتی برای‬ ‫سرافراز کردن برادرم و خانواده عروس بود‪ .‬من اصل دلم نمی خواست خواهرها و برادرانم‬ ‫مشکلت گذشته مرا تجربه کنند‪.‬‬ ‫‪66‬‬


‫بلید هم کمی بعد به جنوب شرقی فرانسه رفت‪ ،‬همرا ه زنی مسن تر از خودش که او هم‬ ‫فرانسوی بود و بچه هم داشت‪ .‬او برای زنش چند بچه ديگر هم آورد‪.‬‬ ‫مادرم ديگر بايد با ديدن اينکه بچه هايش يکی يکی مستقل می شوند‪ ،‬لذت می برد‪ .‬ولی او‬ ‫افسرده تر می شد!هنوز ‪ 4‬فرزندش در حال رشد بودند که من خرج زندگيشان را می پرداختم‪.‬‬ ‫زن وشوهرهای جوان خرج خانه خودشان را می پرداختند ولی هيچگاه پولی برا ی کمک به من‬ ‫نمی دادند‪ .‬در نهايت‪ ،‬فقط من که به عقيده پدر و برادرم از آداب و رسوم جامعه مان تبعيت نکرده‬ ‫بودم‪ ،‬هنوز به سنت کمک به خانواده احترام می گذاشتم‪.‬‬ ‫من در اين مورد به هيچوحه احساس ناراحتی نمی کردم‪ ،‬آنچه راکه فکر می کردم وظيفه من‬ ‫است ‪ ،‬انجام می دادم و حتی باعشق انجام می دادم‪ .‬همچنين خوشم می آمد که چون ديپلم داشتم‪،‬‬ ‫می توانستم محيط را آن طور که دوست داشتم ‪ ،‬بسازم‪ .‬من با همراه و دوست گذشته ام مثل‬ ‫‪.‬دوستان خوب ‪ ،‬ساخت فيلم خود را تمام کرديم‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫علی در سرزمين عجايب يا جورا"؟ من خيلی خوشبخت بودم‪ .‬الجزاير از من دعوت " ‪1976،‬‬ ‫کرده بودآن فيلم رادر جشنواره کل آفريقا که در آن تمامی فيلم سازان آفريقايی شرکت می کردند‪،‬‬ ‫ارائه کنم‪ .‬من پس از نمايش فيلم می بايست اولين حضورم را دوست داشته باشم‪ .‬مغرور بودم که‬ ‫‪:‬می توانم به سهم خودم آنچه را که زمانی افراد مشهوری مثل‬ ‫‪ Robbert- Grillet ،Godard‬و ‪ Fassbinder‬انجام داده بودند‪ ،‬انجام دهم‪.‬‬ ‫نمايش فيلم در فيلم الجزاير که به دليل مردم پرتوقع‪ ،‬مشهورشده بود !‬ ‫الجزايرمرا خوانده بود‪ ،‬در حالی که من تصور می کردم ناشناس هستم!‬ ‫طبعا آن خوشی با کدورت هايی همراه بود؛ در درجه اول باعث شد که دوستی من و اولیور تمام‬ ‫شود‪ .‬اولیور که همکار نويسنده در آن فيلم بود‪ ،‬عميقا حس می کرد که به او توهين شده‪ ،‬چرا که‬ ‫به آن همايش دعوت نشده بود‪ .‬هرچند به اوتوضيح دادم که به دليل آنکه جشنواره مربوط به فيلم‬ ‫سازان آفريقايی بود‪ ،‬طبيعی است از من که آفريقايی بودم دعوت شود‪ .‬با وجود اين‪ ،‬نتوانست آن‬ ‫‪.‬مساله را به خوبی بپذيرد و رابط ما به گونه ای خراب شد‬ ‫بيش از آن و مهم تر از آن‪ ،‬پيدا شدن دوباره ترس من بود؛الجزاير‪ ،‬ممد‪ ،‬تهديد مرگ ‪...‬اگر من‬ ‫جرات بازگشت به سرزمين مادری ام داشتم! آيا می بايست تمام عمر اين ترس راتحمل می‬ ‫کردم؟‬ ‫خطر را پذيرفتم و به الجزيره رفتم‪ .‬از شجاعتم خيلی راضی بودم ولی کمی هم خجالت کشيدم‪ .‬من‬ ‫‪.‬اين شجاعت را زمان مرگ مادربزرگم نداشتم! موقع نيايش از او خواستم مرا ببخشد‬ ‫من اين بار نه به ایفیقا بلکه به پايتخت‪ ،‬الجزيره می رفتم‪ .‬توهين حضور من درایفیقا که‬ ‫روستای زادگاه من بود‪ ،‬برای برادرم غيرقابل تحمل تر بود‪.‬‬ ‫با اين وجود درطول نمايش "علی در سرزمين عجايب" عميقا در سالن تاريک جستجو می کردم‪.‬‬ ‫معمول فيلم سازان اينکار را برای دريافت واکنش مردم می کنند‪ ،‬ولی من برای اينکه ببينم آيا‬ ‫ممد‪....‬‬ ‫‪67‬‬


‫دوست و فرد معتمد الجزايری من که منتقد فيلم هم بود‪ ،‬کنارم نشسته بود تا به من آرامش دهد‪.‬‬ ‫ولی چه کسی می توانست مرا آرام کند؟چه کسی می توانست به طور موثر در برابر برادرم از‬ ‫من حفاظت کند؟ در حقيقت هيچکس از آشنايان من در حرفه فيلم سازی و حتی مردم از تهديد‬ ‫عليه من چيزی نمی دانستند‪.‬‬ ‫ناگهان ته سالن صورتی ديدم که شبيه ممد بود! شروع به لرزيدن کردم‪ ....‬افکار نامعقولی به‬ ‫سرم زد؛ آيا قبل از پايان فيلم فرارکنم؟ ولی سازمان دهندگان آن برنامه در مورد فيلم سازی که‬ ‫پيش از بحث در مورد فيلم که می بايست به وسيله خودش هدايت شود‪ ،‬فرار کند‪ ،‬چه خواهند‬ ‫گفت؟‬ ‫آيا خودم مسبب رسوايی شوم؟ آيا به روی صحنه بدوم و اعلم کنم که من نويسنده فيلم هستم ولی‬ ‫در سالن کسی هست که می خواهد مرا از بين ببرد؟ می خواهد مرا بکشد‪ ،‬به دليل عليقم‪ ،‬به دليل‬ ‫عقايدی که از آنها دفاع می کنم! آيا شخصيت های حاضر در سالن را بخوانم و برايشان روشن‬ ‫کنم که آنها می بايست در مورد شرايط زندگی زنان در سرزمين خودشان تحقيق کنند؟‬ ‫حيف از " علی در سرزمين عجايب" ؛ حال به نظر من مشکلت زنان‪ ،‬مهم تر از مشکلت‬ ‫زندگی مهاجرين است‪ .‬بعد با انگشت برادرم را نشان دهم و همه خواهند ديد که او چه پاسخی می‬ ‫تواند بدهد يا چه کار می تواند بکند‪...‬‬ ‫سپس در حالی که کامل کنترل خود را ازدست داده بودم‪ ،‬به شرايط حال بازگشتم‪ :‬فرار‪ ...‬دزدانه‬ ‫و درحالی که خم شده بودم در راهروی وسط به سمت خروجی رفتم ‪ .‬در راه‪ ،‬فيلم ساز الجزايری‬ ‫را ديدم که او را می شناختم و او از رفتار من تعجب کرد‪ .‬در مورد ترسم به اوگفتم ‪ .‬او با اقتدار‬ ‫ايستاد و با صدای بلند گفت‪:‬‬ ‫" از هيچکس نترس‪".‬‬‫بعد با مهربانی بازويم را گرفت و مرا به صحنه برد‪ .‬فيلم تازه تمام شده بود‪ .‬چراغ ها دوباره‬ ‫روشن شده بودند و "محافظ شخصی ام" مرا به مردم معرفی کرد‪.‬‬ ‫کف زدن رعد آسا ی مردم در سالن منفجر شد‪ .‬من با سری بلند و قيافه ای مصمم به مردم نگاه‬ ‫می کردم ‪ ،‬دوباره شجاعانه! من بخصوص به جايی که تصورکرده بودم ممد را ديده بودم نگاه‬ ‫کردم‪ ،‬آيا او رفته بود؟ آيا اشتباه کرده بودم؟‬ ‫نفسی بلند کشيدم ‪ .‬سبک شده بودم‪ ،‬وقتی مصاحبه شروع شد‪...‬‬ ‫بلفاصله مرد مسنی با عمامه بلند شد ‪ ...‬من مومو را شناختم که يکی از برجستگان فيلم سازی‬ ‫بودو نقدهای او به ويژه ترساننده بود‪.‬‬ ‫مومو بر خلف اصليتش‪ ،‬مرد عجيبی بود‪.‬او مورد احترام همه و شاعر بود‪ .‬برای خواندن نوشته‬ ‫هايش خود را روی صحنه معرفی کرد‪ .‬نوشته هببايی کببه در سبببدی از پرتقببال حمببل مببی کببرد‪ .‬بببا‬ ‫وجود اين ‪ ،‬او فيلم سازان حاضر را بسيار ترسانيده بود؛ چون او هميشه نظرياتش را اول از همه‬ ‫اعلم می کرد که معمول خيلی مليم نبودند‪ .‬مومو معمول هرچه را می خواست سريع و دقيق‬ ‫می گفت و می رفت‪ .‬سرنوشت فيلم مورد داوری از بيان همان چند جمله معلوم می شببد‪ ،‬چببرا کببه‬ ‫اغلب مردم نظريات او را دنبال می کردند‪.‬‬ ‫پس وقتی او شروع به صحبت کرد‪ ،‬وضعيت من قابل تصوراست‪:‬‬ ‫‪68‬‬


‫" فيلم خواهر جورا اثری قابل توجه از مهاجرت است‪ .‬تصوير آخر بسيار خوب‪ ،‬بسيار سمبليک‬‫است‪ .‬کسانی را می بينيد که صدف می خورنببد‪ ،‬کسببانی را کببه صببدف هببا رابببازمی کننببد و روی‬ ‫سينی می گذارند‪ ،‬و نيز کسانی را که آنها را از زببباله هببا جمببع مببی کننببد‪ .‬مببن ازايببن فيلببم خوشببم‬ ‫آمده‪".‬‬ ‫اورفببت وديگرکسببی اورا نديببد ولببی مببن او را درآغببوش خببواهم گرفببت!اوازآن پببس فببرش قرمببز‬ ‫موفقيت را جلوی پای من گسترد‪.‬‬ ‫بقيه بحث بسيار پر رونق بود‪ ،‬حتی کمی هم در فاصله کوتاهی بين گروه هببای مخببالف کببه عببادت‬ ‫دارند اغتشاش ايجاد کنند‪ ،‬بحث بال گرفت‪.‬‬ ‫بسياری از دوستان مرا تا هتلم همراهی کردند‪ .‬در سالن هنوزمن اطراف را می پاييدم تا بازرسببی‬ ‫کنم‪.‬حتی دلم می خواست به همکارانم که دور مرا برای خداحافظی گرفته بودند‪ ،‬اعتماد کنببم‪ .‬ولببی‬ ‫دلم نمی خواست درمورد خودم صحبت کنم‪...‬‬ ‫فقط دوستم که منتقد فيلم بود‪ ،‬زندگی غم انگيز مرا می دانست و هميشه به من می گفت‪:‬‬ ‫"‪ -‬تو چرا به دنبال سناريو می گردی؟ جالب ترين سناريويی که من می شناسم‪ ،‬سرگذشت زنببدگی‬ ‫توست‪ .‬حتما بايد آن را به صورت فيلم در بياوری‪".‬‬ ‫ولی آن زمان من اصل قصد نداشتم کتاب يا فيلمی در مورد زنببدگی شخصببی ام بسببازم‪ .‬گويببا مببی‬ ‫بايست بدترين اتفاق می افتاد تا در نهايت من بتوانم گذشته ام را بيرون بکشم‪.‬‬

‫‪VIII‬‬

‫‪69‬‬


‫عجيب است؛ "علی در سرزمين عجببايب" ‪ ،‬اوليببن فيلببم بلنببد مببن‪ ،‬حرفببه آينببده مببرا تعييببن کببرد‪...‬‬ ‫خوانند گی و همينطورزندگی زنانه مرا‪...‬‬ ‫زمانی که مونتاژ فيلم را با اولیور تمام کرده بودم ‪ ،‬ديگر مدتها بود که ما ارتباط دوستانه نداشتيم‪،‬‬ ‫با اين وجود بايد دنبال يک موزيک مناسب می گشتيم که تصاوير ما را با هماهنگی همراهی کنببد‪.‬‬ ‫قاعدتا اين موضوع قبل از سفر من به الجزيره اتفاق افتاد‪ ،‬چون کار هنوز تمام نشده بود‪.‬‬ ‫ناگهان من به ياد ‪ Gamel Allam‬افتادم؛ خواننده کابیلی‪ .‬با کمال ميل او اجازه استفاده از نوار‬ ‫آهنگ هايش را به من داد و همچنين آدرس مدير هنری اش به نببام ‪ Herve Lacroix‬را کببه مببی‬ ‫توانست آن نوارها را در اختيار من قرار دهد‪ .‬پس من به آن مرد تلفن کردم و او پيشنهاد کببرد کببه‬ ‫من اگر مايل هستم‪ ،‬همان شب حوالی ساعت ‪ 7‬برای گرفتن نوارآهنگ بببه خببانه اش بببروم‪ .‬او در‬ ‫جزيره سنت لویی زندگی می کرد‪.‬‬ ‫آن روز متاسفانه من قطار ‪ Epinay‬را از دست دادم و حدود يک ساعت دير به جزيببره رسببيدم‪...‬‬ ‫هرچند ممکن است عجيب به نظر برسد‪ ،‬ولی من آن مکان سحر آميز را نمی شببناختم‪ .‬نمببی تببوان‬ ‫ازوینسنس تا ‪ Epinay‬دويد‪ ،‬مکان های فيلمبرداری درحلبی آبادهای عرب ها يا پايين شهررا‬ ‫جستجو کرد و در ضمن ديدنی های پاريس را هم ديد‪.‬‬ ‫ناگهان اين احساس را داشتم که در جهان ديگری هستم‪ .‬تازه شب شده بود‪ ،‬چراغ هببای روشببن بببه‬ ‫خيابان‪ ،‬نمايی از "جشن روستايی" داده بودند؛ بله جشن بود‪ :‬مراسم نمايشی بسببيارمهمی کببه تببوده‬ ‫ای ازانسان های شيک‪ ،‬با شخصيت‪ ،‬از هر جنس و طبقه را جببذب کببرده بببود‪ .‬همببه گببالری هببای‬ ‫نقاشی روشن بودند‪ .‬من هم دلم می خواست گشتی در جزيره بزنم‪ ...‬ولی اصل امکان نداشببت؛ بببه‬ ‫اندازه کافی ازاينکه سراغ يک نفر غريبه سر ساعت شام می رسيدم‪ ،‬خجالت می کشيدم‪.‬‬ ‫بالخره شماره ‪ 55‬خيابان سنت لویی جزيره را پيدا کردم‪ .‬هروه طبقه همکف‪ ،‬ته راهرو‬ ‫زندگی می کرد‪ .‬زنگ زدم‪ .‬کسی جواب نداد‪ .‬کرکره ها بسته بودند ولی روشببنايی از داخببل ديببدم‪.‬‬ ‫بايد می رفتم ولی ازراه دوری آمده بودم‪ .‬پس اصرارکردم ودرزدم‪ .‬بالخره مبردی خببوش قيبافه ‪،‬‬ ‫جوان‪ ،‬با پوستی آفتاب سوخته‪ ،‬در را باز کرد‪ .‬من کمی تعجب کردم؛ تصورمی کردم مردی پنجاه‬ ‫سبباله‪ ،‬در قببالب "رئيببس" محببترم و کمببی هببم دارای حببالت پببدرانه نسبببت بببه خببودم‪ ،‬خببواهم ديببد‪.‬‬ ‫برعکس‪ ،‬روبروی من مردی ايستاده بود که هم سن خودم بود‪ ،‬با لببباس جيببن سببفيد‪ ،‬خنببدان و بببی‬ ‫آزار‪ .‬خواهش کرد داخل شوم‪.‬‬ ‫تازه از در خانه اش رد شده بببودم کببه جزيبره ببه دليببل رفتبن ببرق‪ ،‬کبه يببک اتفباق نبادر بببود‪ ،‬در‬ ‫تاريکی فرو رفت‪ .‬ما دو قدمی اقامتگاه رئيس جمهور سابق فرانسه‪ ،‬پمپیدو‪ ،‬بوديم که اطرافش از‬ ‫ژنراتور های کمکی استفاده می شد‪.‬‬ ‫" پس شما حتی وسايل ايمنی سربی رو هم ذوب می کنيد‪".‬‬‫اين حرف رابا خنده گفت‪.‬‬ ‫" صبر کن شمع پيدا کنم‪"...‬‬‫عليرغم زندگی با اولیور‪ ،‬من با اخلقيات پاريسی وزندگی خانوادگی مردانه آشنا نبودم‪.‬‬ ‫ما در تاريکی تنها بوديم و من احساس راحببتی نمببی کببردم‪.‬بببه هميببن دليببل وقببتی روشببن شببد‪ ،‬مببی‬ ‫خواستم فرار کنم و تقريبا با بی ادبی گفتم‪:‬‬ ‫" خوب نوارا رو بده‪ ،‬من برم‪".‬‬‫‪70‬‬


‫"هروه" چيزی نگفت و به سادگی پيشنهاد کرد‪:‬‬ ‫" می خوای بيرون بريم‪ ،‬چيزی بنوشيم؟ "‬‫بيرون ؟ موافقت کردم‪...‬به قهوه خانه نزديک رفتيم‪ .‬او توضيح داد که چون مببن ديببر کببرده بببودم‪،‬‬ ‫ترجيح داده بود‪ ،‬در را قفل کند‪ .‬او تقريبببا همببه را در جزيببره مببی شببناخت ولببی از وقببت گببذرانی‬ ‫خوشش نمی آمد‪.‬آن غروب مطمئن بود که به خاطر جو موجببود‪ ،‬بسببياری ازدوسببتان بببه سببراغش‬ ‫خواهند آمد و او را دلتنگ خواهند کرد‪.‬‬ ‫ما با هم آشنا شديم‪ ،‬جاذبه ای متقابل صحبت های ما را هدايت می کرد‪ .‬ايببن جبباذبه سببطحی نبببود‪،‬‬ ‫بلکه توافقی بسيار عميق بود که هيچگاه ازبين نرفت‪ .‬ما تصميم گرفتيم يکديگر را باز هم ببببينيم و‬ ‫ارتباط دوستانه ای آغاز شد که به زودی رومانتيک و حتی بيشتر شد‪.‬‬ ‫هروه همه چيزهايی که مرا جذب می کرد را داشت؛ هنرمند بود‪ ،‬هنرمند واقعی ودر جستجوی‬ ‫افراد مستعد بود‪ .‬کسی که به هيچوجه شبيه مدير اماکن تفريحی بنادر که به دنبال گرفتن درصببد و‬ ‫بلوف زدن هستند‪ ،‬نبود‪ .‬اگر به چيزی اعتماد می کرد‪ ،‬تا آخببر پيببش مببی رفببت‪ ،‬پببول برايببش مهببم‬ ‫نبود‪ ،‬مثل من‪ .‬هرچه به دست می آورد‪ ،‬دوباره در کارش سرمايه گبذاری مبی کبرد‪ .‬وقببتی بيسببت‬ ‫سال داشت‪ ،‬درتئاتر ‪ Ranelagh‬با " ويروس نمايش" مواجه شده بود‪.‬‬ ‫او فرهنگ عمومی وسيعی داشت که مرا مسحورمی کرد‪ .‬به کارهای زيادی علقه مند بود و‪ ...‬به‬ ‫الجزايرعلقه ای آتشين داشت ‪ .‬جالب توجه است که هر دو مردی که من با آنها زندگی کببردم‪ ،‬بببه‬ ‫يک اندازه به سرزمين من علقه مند بودند‪ :‬اولیور به عنوان معمار و فيلم ساز‪ ،‬و هروه با‬ ‫علقه به تاريخ و فرهنگ ‪ ،‬به طور وسيع تر و عميق تر‪.‬‬ ‫اولين سفر مشترک مببا سبببب برخببورد مببن بببا وقببايع عجيبببی شببد؛ احتمببال تصببادفی‪ ،‬اگببر اصببول‬ ‫تصادف وجود داشته باشد!‬ ‫هروه اهل ايالت برتون است‪ .‬نمی توان اظهارنظر قطعی کرد که حمله عرب ها تا چه حد بر‬ ‫گذشبته آن ايبالت تباثير گذاشبته اسبت‪ .‬ببا ايبن وجبود‪ ،‬وقبتی مبرا ببه سبرزمين پبدری اش ببرد‪ ،‬ببا‬ ‫سورپريز بزرگی برخورد کردم‪.‬‬ ‫ابتدا بببه روسببتای مببادری اش رفببتيم؛ ‪ ،Saint Quay-Portrieux‬نزديببک ‪...Cotes-du-Nord‬‬ ‫کامل بی خبراز زيبايی آن ناحيه فرانسه‪ ،‬من از برتون فقط يک چيز انتظار داشتم؛ ديدن کنگر‬ ‫فرنگی‪ ،‬بهترين سبزی مورد علقه من‪ .‬کيلومترها هيچ چيز‪...‬و ناگهان ‪:‬‬ ‫" من يکی ديدم‪ ،‬من يکی ديدم!"‬‫هروه پرسيد‪:‬‬ ‫" در مورد چی صحبت می کنی؟"‬‫" در مورد کنگر فرنگی‪ .‬بالخره ! ما در سرزمين کنگر فرنگی هستيم؛ نه؟‬‫او با خنده جواب داد‪:‬‬ ‫"‪ -‬خيلی ديدنی های ديگه هم هست!"‬ ‫در واقع دريا بود‪ ،‬دريای برتون‪ ،‬وحشی و عصيانی‪ ،‬مشکل‪ ،‬متغير‪ ،‬ديدنی‪....،‬بعد خانه‬ ‫مادربزرگش بود‪ .‬مادر بزرگ او هم مثل مادربزرگ من‪ ،‬بخشی از تربيت او را بببه عهببده داشببته‬ ‫است‪ .‬اين اولين نقطه مشترک دوران کودکی ما بود‪ .‬جلوی آن خانه‪ ،‬قلعه سبک شرقی قرارداشببت‬ ‫با مناره ها‪ ،‬درهای عربی و پنجره های کامل آراسته ‪ .‬هروه برای من توضيح داد‪:‬‬ ‫‪71‬‬


‫ "آدم عجيبی در شروع قرن‪ ،‬اين قلعه را برای کسی که ديوانه واردوسبت داشبته‪ ،‬سباخته‪ .‬علوه‬‫براين‪ ،‬به آن جزيره نگا ه کن‪ ،‬درست روبروی ما‪ :‬اونو جزيره ‪ Grafin‬ميگن‪ .‬قلعه رو هم قلعببه‬ ‫‪. "Calan‬‬ ‫قلعه ‪ Calan‬ازشدت هيجان مرا بی حرکت کرد‪ .‬پيدا کردن چيزی از سببرزمين مببن در اينجببا! بببه‬ ‫نظر من اين علمتی از سرنوشت بود‪....‬‬ ‫برايم توضيح دادند که قلعه فروختنی است‪ .‬مبا پببول کبافی بببرای خريببد آن نداشبتيم‪ ،‬حبتی در قبببال‬ ‫"تقريبا هيچ " که دلل زمين می گفت‪ .‬من اميدوار شدم که زمانی آن قلعببه متعلببق بببه مببن شببود يببا‬ ‫هروه آن را بخرد تا ما‪...‬‬ ‫درحقيقت چند سال بعد آن قلعه را به يک متخصص امور مالی فروختنببد کببه او هببم آن را بببه هتببل‬ ‫رستوران تبديل کرد‪ .‬کمی اطراف را زشت کرده بودند تا کلبه های مدرن با پنجببره هببای بببزرگ‬ ‫بسازند ولی قلعه بدون تغيير مانده ببود‪ .‬مالببک جديببد ببا مهربببانی از مببن دعببوت کببرد تبا از سببالن‬ ‫بزرگ آن ديدن کنم‪ .‬فقط کاشيکاری آن هر پادشاه عببرب را بببه حسببادت مببی انببداخت‪ .‬بخبباری تببو‬ ‫ديواری آن که موزائيک طليی داشت با مجموعه ای بسيارلوکس برابری می کرد‪.‬‬ ‫ولی‪ ،‬به سختی قابل باور بود‪ :‬هروه با نشان دادن ريشه های خودش‪ ،‬به من امکان می داد تا‬ ‫ريشه های خودم را پيدا کنم‪....‬‬ ‫معتقدند که بسياری رومانتيسيسم ساده در آن اشاره ها وجود دارد‪ ،‬مثل هميشه بببرای عشببق‪ .‬کمببی‬ ‫بعد وقتی ديسک موسيقی را با ‪ Alan Stivell‬ثبت کردم و بببا ‪ Gills Servat‬خوانببدم‪)،‬هببر دو‬ ‫برتونی خالص واصيل(‪ ،‬می توانستم به طورمحسوس تاييد کنم که بسياری شباهت ها بين‬ ‫موسيقی برتون و کابیل وجود دارد؛ در تيزی صداها‪ ،‬در رزونانس آلت موسيقی‪ ،‬در تکرار‬ ‫افسون کننده ملودی ها‪.‬‬ ‫در آن نخستين بيرون رفتن ما در تعطيلت‪ ،‬من که کامل عاشق شده بودم ‪ ،‬فکر می کببردم کببه در‬ ‫هرحال تعجب انگيز نيست که يک برتونی چشم آبی بلوند‪ ،‬زنی بربرچشم سياه را ملقات کند‪.‬‬ ‫حتی اگر فقط پياده روی تفريحی در کنار مناره های سرزمين سلت‪ ،‬در جزيره ‪ Grafin‬باشد‪.‬‬ ‫به جز دليل بسيار برای همدلی‪ ،‬چيز ديگری در شخصيت هروه مرا مسحور می کرد؛‬ ‫سخاوتش‪ .‬همه چيزش را قبرض داده ببود؛ گيتبارش‪ ،‬آپارتمبانش‪ ،‬لبباس هبايش‪ .‬ببه هميبن دليبل او‬ ‫فداکاری مرا برای خبانواده ام درک کبرد‪ .‬او خوشبش آمبد کبه آن مسبووليت ببزرگ را ببر گبردن‬ ‫گرفته ام‪ .‬حتی تصور می کنم به من افتخار می کرد‪ .‬الیور هم به سهم خود آن شرايط را با‬ ‫مهربانی و بيشترين تفاهم ‪ ،‬تحمل کرد‪ .‬هروه کمی بعد به طور عينی کمک کرد‪ .‬مادرم را و‬ ‫خواهرها وبرادرانم را می ديد و راضی بود که در خانواده باشد‪ .‬آنهببا را دوسببت داشببت و برنببامه‬ ‫ريزی می کرد که مشترکا به آنها کمک کنيم‪ .‬دقيقا همين خوش قلبی بعدا يکببی از دليببل هلک مببا‬ ‫شد‪ ،‬ولی ما در سال ‪ 1976‬هنوز آن را نمی دانستيم‪...‬‬ ‫*‬ ‫* *‬

‫‪72‬‬


‫کمی بعد ازاولين ملقات ما‪ ،‬هروه به ايده خواندن من رسيد‪ .‬او اشعاری را که من در حسن‬ ‫دی نوشته بودم‪ ،‬خواند‪ .‬من دخترجوان شادی بودم که خيلی دوست داشتم بخوانم‪ :‬او حس می کرد‬ ‫که اگر برای مردم بخوانم‪ ،‬موفق خواهم شد‪.‬‬ ‫در ابتدا پيشنهاد او را جدی نگرفتم و اعتراف می کنم که خيلی برايم جذاب نبببود‪.‬آيببا ايببن تببه مانببده‬ ‫سيستم تعليم و تربيت پدر‪ -‬برادرمن بود؟ من حس نمی کردم که با اين ايبده ارزشبی پيبدا مبی کنبم‪.‬‬ ‫احتمال‪ ،‬خوانندگی اپرا می توانست امکان پذير باشد‪ ،‬ولی اين اصل دربرنامه من نبود‪ .‬هروه‬ ‫خاطر نشان کببرد کببه ‪ Billie Holiday, Montand,Brassens‬هببم هنرمنببدان برجسببته ای در‬ ‫شاخه هنری خودشان هستند ‪ .‬همچنين ‪ Oum Kalsoum‬و ‪ .Taos Amrouche‬ولی در مببورد‬ ‫هنر سينما؟ من به اندازه کافی خوب ظاهر شده بودم ‪ ،‬آيببا از آن چشببم پوشببی کنببم؟ تصببميم گرفتببه‬ ‫بودم فيلمی در مورد شرايط زندگی زنان در سرزمين خودم بسازم؛ برنامه ای گسترده‪....‬و کببوهی‬ ‫از مشکلت‪ .‬از کجا پول مورد نياز را فراهم کنببم؟ و چببه کسبی بببه آن مببدارک تحريبک آميزنگباه‬ ‫خواهد انداخت؟ مسلما زنان الجزايری که مستقيما به آن فيلم مربوط بودند ولببی بببه هميببن مناسبببت‬ ‫در خانه زندانی می شببدند‪ ،‬نمببی توانسببتند بيننببده آن فيلببم باشببند‪ .‬از آن گذشببته‪،‬آن فيلببم در الجزايببر‬ ‫ممنوع خواهد شد‪ .‬در فرانسه هم‪ ،‬آن اثر احتمال در محيط های غير تجاری ارائه خواهد شببد و بببه‬ ‫عنوان فيلم موضوعی‪ -‬هنری شناخته خواهد شد و به اين ترتيب آن را به کسانی که طرز فکرشان‬ ‫را تغيير داده اند‪ ،‬توصيه خواهند کرد‪ ،‬و نه به عموم مردم‪.‬‬ ‫من برای هميشه آن پروژه را رد نکرده بودم ولی هروه به من ثابت کرد که به دليل مشکلت‬ ‫قابل پيش بينی در ارتباط با به واقعيت در آمدن آن فيلم‪ ،‬خواندن‪ ،‬وسيله ای خواهد بودمناسب تببر‪،‬‬ ‫سريع تر و آسان تر برای بيان آنچه که من دلم می خواست بگويم‪.‬‬ ‫اين نکته مرا قانع کرد ومببن مببوافقت کببردم بخببوانم‪...‬هنگببامی کببه بببرای فيلببم "علببی در سببرزمين‬ ‫عجايب" در جستجوی ملودی بودم‪ ،‬بل فاصله سراغ هروه رفته بودم تا صدايی پيدا کنم‪ :‬من‬ ‫صدای خودم را پيدا کرده بودم‪.‬‬ ‫صدا و راه را‪....‬راه نفس کشيدن من کامل آماده بود‪ .‬تکببه هببای زنجيببر زنببدگی نببا خببوش مببن بببا‬ ‫منطق عجيبی به هم گره خورده بودند‪ .‬من زن جوان الجزايری بودم که از فرهنگ بربرها خوشببم‬ ‫می آمد ولی در عين حال نگران شرايط زنان در جوامع مدرن بودم‪ .‬مانند تمببام زنببان هببم وطنببم ‪،‬‬ ‫علی رغم پيشرفت ها‪ ،‬از فشببارهای اجتمبباعی‪ ،‬سياسببی و خببانوادگی کببه در برابببرم مقبباومت مببی‬ ‫کردند‪ ،‬رنج می بردم ‪ .‬هميشه دلم می خواست آداب و رسوم را گسترش دهم‪ ،‬حتی وقتی سعی می‬ ‫کردم نطفه همبستگی زنان را نزد دختران تال گال ايجاد کنم ‪.‬‬ ‫حال حضببورم را گسببترش خببواهم داد و سببعی خببواهم کببرد در مبببارزه ام همببه زنببان الجزايببری‪،‬‬ ‫مغربی‪ ،‬آفريقايی‪ ،‬عرب های ساير کشورها و حتی چند کشور غربی هنوز تحت فشار را بببا خببود‬ ‫همراه کنم‪.‬من از کاهینا تقليد خواهم کرد؛ با آوازهايم ارتشی حقيقی ايجاد خواهم کرد‪ ،‬متکی و‬ ‫وفاداربر غنای فرهنگی سرزمين هايمان‪ ،‬ولی با وجببود ايببن طغيببانگر بببر عليببه " پببدر سببالری"‬ ‫منسوخ ‪...‬‬ ‫تئوری زيبايی بود‪ ،‬ولی ما ديگر در زمان شاه تبت زندگی نمی کرديم و مببن تنهببا بببودم‪ .‬مببن نمببی‬ ‫خواستم نقش خواننده تنهای متعهد را بازی کنببم ‪ .‬مببی خواسببتم گروهببی تشببکيل دهببم؛ در قببدم اول‬ ‫‪73‬‬


‫گروهی کوچک‪ ،‬ولی باز هم گروه ‪ .‬من بايد پيغام مشترکی را می رساندم و نه اينکببه نقببش سببتاره‬ ‫زن را بازی کنم‪.‬‬ ‫زمانی به هروه اعلم کردم ‪:‬‬ ‫" نامش جورجورا خواه�� بود‪".‬‬‫درپاسخ گفت‪:‬‬ ‫" خوش آهنگ است‪".‬‬‫آن نام هزاران خاطره کودکی و همهمببه زد وخوردهببای اوليببه بببرای اسببتقلل الجزايببر را در مببن‬ ‫طنين انداز می کرد‪ .‬زد و خوردهايی کببه زنببان بببه شببکل تببوده ای و شببجا عببانه در آنهببا شببرکت‬ ‫داشتند‪ .‬جمیله بو پاشا ‪ ،Gamila Buhired ،‬مادران و مادر بزرگ های ما که مشت هايشان‬ ‫را در کبوچه هببا و خيابببان هبا بلنببد کردنبد و فريباد زنببان " زنببده بباد الجزايببر" را فريبباد کشبيدند‪:‬‬ ‫‪ .yuyu‬حالچه شدند آن زنببان انقلبببی؟ آن قهرمانببان فرامببوش شببدند و بببه خبانه فرسببتاده شببدند و‬ ‫شببرايط زندگيشببان هيببچ تغييببری نکببرد‪ .‬امببا‪ ،‬زنببانی کببه در انقلب فرانسببه شببرکت کردنببد تقريبببا‬ ‫سرنوشت مشابهی را تجربه کردند‪ ،‬بببا ايببن اختلف کببه " شببرايط " آنببان در مقايسببه بببا مببا بسببيار‬ ‫راحت تربود ولی همچنان وابستگی و عدم استقلل بود‪.‬‬ ‫درغرب‪ ،‬ماه می ‪ 1968‬و جنبش فمينيسم تازه اتفاق افتاده بود‪ ،‬همراه با زيبباده روی هببايی کببه در‬ ‫تمام تغييرات اجتماعی اتفاق می افتد‪ ،‬ولی همچنين همراه با شکوفايی زنببان کببه ديگببر کسببی نمببی‬ ‫توانست در مورد آن مجادله کند‪ .‬خوشبختانه من در سببرزمين غربببی آمببوزش ديببده بببودم‪ :‬مببن در‬ ‫تقاطع دو فرهنگ قرار داشتم و می توانستم با استفاده از اين دو‪ ،‬خلقيت هايم را غنببی سببازم ‪ .‬نببه‬ ‫برای نفی گذشته و اساس خودم‪ ،‬بلکه برای روشن ساختن آنها با آينده ای تابناک‪.‬‬ ‫برای اين هدف‪ ،‬ارائه گروه و نمايش" فولکلور " روی صحنه کافی نبود؛ لزم بود تصنيف هببايی‬ ‫جديببد ملهببم از گذشببته ولببی همچنيببن دارای پيشببنهادات تببازه و دوربينببی‪ ،‬تهيببه شببود‪ .‬پببس مببن بببه‬ ‫سرچشمه ام باز خواهم گشت و درارتباط با آينده‪ ،‬سلح خودم را شليک خواهم کرد‪.‬‬ ‫من با شورو شوق کار می کردم‪ ،‬همچنان که ساير فعاليت های "طبيعی" ام برای حمايت خببانواده‬ ‫ام را ادامه می دادم‪ .‬چقدر لذت می بردم ازاينکه ‪ -‬در ‪ -1968‬در ایفیقا و تالگالاقامت کرده‬ ‫بودم‪ ،‬چرا که سبب شده بود به زبان مادری ام بيشتر مسلط شوم ! چون ما نمی توانسببتيم بببه جزبببا‬ ‫زبان کابیلی‪ ،‬حداقل در بيشترتصنيف هايم‪ ،‬خودمان را بيان کنيم‪.‬‬ ‫چقدر متشکر بودم از پسر خاله های سالخورده ام در تال گال ‪ ،‬که ترانه خواندند و به من تمام‬ ‫بازخوانی ها و گنجينه رقص سرزمينم را آموختند‪ .‬من مجموعه مببدارکی کببه در وقببت آزادم جمببع‬ ‫آوری شده بود را با جستجو در کتابخانه ملی تکميل کردم‪ .‬در آنجا بسياری از اشعار بربری را‬ ‫که به وسيله ‪ Letourneux‬و ‪ Hanoteau‬در زمان استعما ر جمع آوری شده بودند‪ ،‬يافتم‪.‬‬ ‫آوازهای شادی‪ ،‬جنگ ‪ ،‬غم يا دکلمه های طنز آميز؛ اغلب آنها فرياد های عصيان بودند کببه زنببان‬ ‫برعليه شرايط خودشبان مبی خواندنبد‪ ":‬متشبکرم پبدر عزيبز کبه مبرا مجببور ببه ازدواج ببا جغبد‬ ‫کردی‪ "....‬آنها آثار زنان بودند‪ .‬برخی آوازهببا را مببن همچنببان در الجزايببر مببی شببنيدم‪ ،‬دقيببق تببر‬ ‫بگويم آن فرياد ها رازنان در زمان انجام کارهای خانه داری‪ ،‬وقتی که با خودشان تنها بودند و ببه‬ ‫دور از مردان زمزمه می کردند‪...‬‬ ‫‪74‬‬


‫خوب‪ ،‬شعار جورجورا چنين خواهد بود‪ ":‬من با صدای بلند می خوانم‪ ،‬آنچه را مادران ما به‬ ‫آهستگی زمزمه می کردند‪ ".‬به اين ترتيب هر مردی دراشعار من کمابيش طغيان هببای مببا درش‪،‬‬ ‫همسرش‪ ،‬دخترش و سرنوشتشان را خواهد شناخت‪.‬‬ ‫با اين همه من نمبی خواسبتم فقببط ببذر طغيبان بپاشببم‪ ،‬بلکبه مبی خواسببتم همچنيبن جبذابيت سبنتی‬ ‫سرزمين زيبايمان را بيان کنم‪ .‬من تا آنجا که می توانستم‪ ،‬غنای ميبراث خبود را بببا تبوان خلقيبت‬ ‫موزيک بين المللی مخلوط کردم‪ .‬از بدو تولد‪ ،‬در من احساس ملببودی و ريتببم هببای سببرزمين مببان‬ ‫وجود داشت‪ .‬مادرم بسيار تعجب کرد که در آوازهبا و رقبص هبايی کبه سباختم‪ ،‬تمبامی خباطرات‬ ‫خانوادگی مان از زمان جوانی اش را باز يافت‪.‬‬ ‫اگر بگويم که او با ديدن من که به روی صحنه می روم‪ ،‬خيلی خوشحال شد‪ ،‬دروغ محض خواهد‬ ‫بود‪ .‬هميشه او ذکريکسانی را تکرار می کرد‪:‬‬ ‫" مردم ایفیقا چی فکر می کنن اگه بفهمن؟ من ديگه هيچوقت جرات نشون دادن خودمو تو‬‫روستا نخواهم داشت‪"...‬‬ ‫مببن ازدواج اجببباری او‪ ،‬فببرار او‪ ،‬رنببج هببای او‪ ،‬بببارداری هببای پببی در پببی اوو کتببک هببايش را‬ ‫يادآوری کردم‪ .‬اورا مجبور کردم اقرارکنببد کببه اگببر او هببم سببن مببن بببود‪ ،‬او هببم مببی خواسببت آن‬ ‫شرايط دردآور رابه بسياری کسانی که در بين ما رنج می بردند‪ ،‬بشناساند‪ .‬برای او روشببن کببردم‬ ‫که خواندن من‪ ،‬رنج های اورا شهادت خواهد داد‪.‬‬ ‫سپس بااضافه کردن اين که تا رسيدن آوازه ما به کابیل زمان زيادی لزم است‪ ،‬او را آرام کردم‪.‬‬ ‫پس اول امتحان می کنيم‪ ،‬اگر شکست خورديم‪ ،‬هيچکس در آنجببا نخواهببد فهميببد‪ .‬اگببر هببم صببدای‬ ‫پيروزی ما از دريا گذشت‪ ...،‬مسلما کسی کببه دخببترش موفببق شببده‪ ،‬هببدف خنببده و مسبخره اهببالی‬ ‫روستا نخواهد بود‪.‬‬ ‫جورجورا تشکيل شد و من احتياج به همراه داشتم ‪....‬به اين ترتيب خواهرم فاطیما رابه ماجرا‬ ‫کشاندم‪ .‬در ابتدا او به شوخی خودش رادر ماجرا انداخت‪ ،‬ولی بعدا می بايست واقعببا کببار کنببد‪ .‬او‬ ‫به خوبی زبان کابیلی را نمی دانست‪ .‬بنابراين من به او ملودی جملت‪ ،‬متون و تلفظ را ياد دادم‪.‬‬ ‫سپس از مادرم اجازه گرفتم که خاله ام را تشويق کنم؛ جوان ترين خواهرش را کببه کمببی بزرگببتر‬ ‫از من بود‪ .‬او ازدواج کرده بود ولی شوهرش يک هفته بعد از ازدواج‪ ،‬اورا طلق داده بود‪ .‬سببال‬ ‫ها روستا را ترک نکرد و سپس ناگهان به بهانه معالجه دندان هايش به فرانسه آمد؛ نببزد مببا بببرای‬ ‫اجازه سفردادن به زن بدون شوهر‪ ،‬بهانه ای لزم است‪.‬‬ ‫خاله برای سه ماه به پاريس آمد و پنج سال بعد ‪ ...‬همچنببان از درد دنببدان رنببج مببی بببرد! او زنببی‬ ‫فوق العاده بودکه با هر شرايطی مطابقت پيدا می کرد‪ .‬ايده آوازها بسيار اورا خوشحال کرد‪ .‬زبان‬ ‫ما را کاملمسلط صحبت می کرد و براساس ريتم های بسيار متنوع ما آن چنان مببی رقصببيد‪ ،‬کببه‬ ‫گويی هميشه در مراسم جشن عروسی روستايی مشغول رقص بوده است‪ .‬در واقع اوويژگی تاييببد‬ ‫مردمی را با خود آورد و من کبه " زن پاريسبی " بببودم‪ ،‬خيلبی ازاو آمببوختم‪ .‬مبا هرسببه سبربند و‬ ‫‪ futa‬سنتی وتکه ای از روبنده قرمز‪ -‬طليی می پوشيديم که به صورت نمادی از مبارزه من در‬ ‫آمد‪.‬‬ ‫هروه به سهم خود برای پيدا کردن موزيسين ها کمک کرد‪ .‬من به تنبوريست های مشخصی نياز‬ ‫داشتم که ‪ derbuka, bendir‬و همچنين دگمه شستی دستگاه های موزيک برقببی‪ ،‬فلببوت‪ ،‬طبببل‪،‬‬ ‫‪75‬‬


‫گيتاربرقی و باس را بشناسند‪ .‬بنابراين حداقل ‪ 5‬يا ‪ 6‬موزيسين احتياج داشتم که به راحتی قابل پيدا‬ ‫کردن نبودند‪.‬‬ ‫هروه برای محل برگزاری برنامه هم جستجو می کرد و سعی می کرد جورجورا را بدون‬ ‫اتلف وقت بشناساند‪ .‬بالخره يک شب بدون مقدمه اعلم کرد که قببراردادی بببرای نمببايش در ‪15‬‬ ‫مه ‪ 1977‬در ‪ Tombe‬نزديکی ‪ Montereau‬امضا کرده است‪ .‬وحشتناک بود! به سببختی دو مبباه‬ ‫برای آمادگی نهايی نمايش باقی مانده بود‪.‬‬ ‫نمايش اوليه سه ربع ساعت طول می کشيد‪ .‬آنقدر که تصور مبی کبردم از صبحنه نترسبيدم‪ ،‬چبون‬ ‫جشن مردمی در فضای باز در محيط و جوخانوادگی‪ ،‬چيزی شبيه جشن های ما در ایفیقا بود‪،‬‬ ‫فقط کمی بزرگبتر‪ .‬همبه چيببز آمباده ببود؛ وسببايل موزيبک‪ ،‬موزيسبين هبا‪ ،‬خواننببدگان‪ ،‬لباسببها‪ ،‬و‬ ‫"صحبت های زنانه"‪ .‬من نصايح جديد مادرم را که يک روز قبل به من گفت‪ ،‬نشنيده گرفتم‪:‬‬ ‫"‪ -‬مواظب باش! تواينجوراجتماعات‪ ،‬بسياری از مهاجرين هم پيدا می شببن‪ .‬اونببا چببه کببارميخوان‬ ‫بکنن؟‪ ...‬اونا مردهستن! ممکنه يه چيببزی پببرت کنببن رو صببحنه يببا يببه بطببری پببرت کنببن بخببوره‬ ‫توسرت‪".‬‬ ‫به خاطر داشته باشيم که در ‪ 1977‬پدرخانواده مهاجرعادت نداشت لعن ونفرين مربوط به زنببدگی‬ ‫خانواده اش‪ ،‬خواهرش و همسرش را بشنود‪ .‬ولی مگردرست برای تغيير دادن هميببن مسببايل آنجببا‬ ‫نبوديم؟‬ ‫‪ ...‬به ما بطری پرتبباب نشببد و پيببروزی اتفبباق افتبباد‪ ،‬هببم بببرای مببا و هببم بببرای مببردم فرانسببه کببه‬ ‫جورجورا را سورپريز يافتند‪ .‬تشويق ها باعث شدند من شب های بی خوابی پيش از واقعه را‬ ‫فراموش کنم‪ .‬من کامل به خاطرآن وسيله جديد بيان افکار و نظراتم‪ ،‬شببکوفا شببدم‪ .‬دوسببتم بببه مببن‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫" همه فکر می کردند که توتمام عمرت همين کاررو می کردی‪ .‬تببوجه داشببته ببباش کببه خيلببی هببم‬ ‫تعجب برانگيز نيست؛ به خاطر مادربزرگت تببواز بببدو تولببدت روی صببحنه بببودی‪ ،‬همونطببورکه‬ ‫خودت حکايت کردی‪" .‬‬ ‫با شوق من به ستسی فاطیما فکر می کردم‪....‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫هروهاجازه نداد پس از آن موفقيت‪ ،‬استراحت کنم‪ .‬او تصميم داشت نمببايش هببای جديببدی ترتيببب‬ ‫بدهد و ارکستر نمايش را ازنظرنحوه اجرابهبود دهد‪ .‬موزيک دان هببای جببدی در زمينببه موسببيقی‬ ‫سنتی مغرب کم بودند‪ .‬از آن گذشته آنها مرد بودند‪ .‬همراهی با متببون "طغيببانگر" مببن بببرای همببه‬ ‫خوشايند نبود‪ .‬سه چهارم آنهاآماتوربودند‪ ،‬برای تمرينات منظم نمی آمدند و حتی گاهی‪ -‬در بدترين‬ ‫شرايط ‪ -‬فراموش می کردند برای تمرين بيايند! اين وضعيت قابل دوام نبود ‪.‬‬ ‫خوشبختانه آن سال هروه با همکاری وزارت فرهنگ‪ ،‬مسوول چند هنرمند الجزايری‬ ‫بود‪.‬همچنين رهبر موسيقی راديبو‪ -‬تلويزيبون الجزايرکبه کمبی بعبد در پباريس تاسبيس شبد‪ ،‬يعنبی‬ ‫‪ Bujemia Merzek‬را ملقات کرد‪.‬‬ ‫‪76‬‬


‫او و هروه دوست بودند‪ .‬ما مشکلت مربوط به موزيک رابه او گفتيم‪ Merzek .‬به خوبی‬ ‫محيط موسيقی دانان الجزايری را که در فرانسه بودند‪ ،‬می شناخت و با مشکلتی که ايجبباد کبرده‬ ‫بودند‪ ،‬آشنايی داشت‪....‬او پيشنهاد کرد که اساسا فقط ازميان موزيسين های آفريقای شمالی انتخاب‬ ‫نکنيم و ترجيحا به موسيقی دانان مليت هببای ديگببر رو بيبباوريم‪ ،‬بببه شببرط آنکببه آنهببا متخصصببين‬ ‫واقعی باشند و او خودش می توانست موسيقی ما را به آنها ياد بدهد‪.‬‬ ‫دست آخر تنها دوست الجزايری قابل اعتماد که ارکسببتر را تببرک نکببرد‪ Rabah Khalfa ،‬بببود؛‬ ‫بهترين نوازنده سازکوبه ای مغرب ‪ .‬بقيه تيم موزيک‪ ،‬فرانسوی‪ ،‬برتونی ) که دلشان می خواسبت‬ ‫به اين مساله دقت شود( و آمريکايی های علقه مند به هدف ما بودند و هنوز هم هستند‪ .‬اينها همببه‬ ‫در حال حاضر متخصص موزيک بربری‪ ،‬پر از استعداد‪ ،‬دقيق و بسيار دوست داشتنی اند‪.‬‬ ‫هروه که به خاطر اين گروه جديد تشويق شده بود‪ ،‬و درواقع از تجربيات پرخطر لذت می برد‪،‬‬ ‫نمايشی را با جورجورا و خواننده کابيلی به نام ‪ Idir‬در ‪ 23‬ژانويه ‪ 1978‬درسالن المپيا‬ ‫سازماندهی کرد‪ .‬تا آن موقع هيچ هنرمند مغربی روی آن صحنه معروف ظاهر نشده بود و عمببوم‬ ‫مهبباجرين هرگببز فرصببت ورود بببه آن سببالن بببزرگ را نداشببتند‪ .‬اهببالی مغببرب عببادت داشببتند‬ ‫خوانندگان خود را در خانه های " فرهنگی" که برايشان تعييببن شببده بببود‪ ،‬تشببويق کننببد؛ در خببانه‬ ‫های فرهنگ ) مراکز مخصوص کارگران مهمان(‪.‬‬ ‫نگران شدم ‪ .‬من ازخطرکردن خوشم می آمد ولی فکر می کردم برای المپيا هنببوزخيلی زود بببود‪.‬‬ ‫هروه مرا آرام کرد؛ همه چيز آماده است‪.‬‬ ‫همه چيز به جز يک مورد غير قابل پيش بينی؛ آن اتفاق خوش به نظر مادر من يک فاجعه بود‪ ،‬و‬ ‫او به هيچوجه به خواهرش اجببازه نمببی داد کببه در آن محببل بسببيار معببروف نمببايش داده شببود‪ .‬او‬ ‫خودش را در مورد شهرت خاله ام مسوول می دانست‪ .‬نمايش های غير مهم مببن تببا آن موقببع‪ -‬بببه‬ ‫نظراو‪ -‬مورد توجه نبودند‪ .‬ولی در مورد معروف ترين واريته‪ -‬تئاترپاريس صدق نمی کند؛‬ ‫" دايی ها‪ ،‬خاله ها‪ ،‬پسرخاله ها‪ ،‬اونايی که تو پاريس زندگی می کنن‪ ،‬ميببان واونببومی شناسببن‪".‬‬‫مادر و برادرانش در زادگاهش خواهند فهميد و هرگز آن بی آبرويی را نخواهند بخشيد‪ ،‬همينطور‬ ‫مرا!‬ ‫شروع شد‪ ....‬خاله ام بيش از سی سال داشت ولببی هنببوز تحببت قيمببوميت بببود؛ عليرغببم آنکببه مببن‬ ‫بحث و پيشنهاد کردم که او برای حفظ شخصيتش با ماسک بخواند؛ اصل امکان نداشت‪ ،‬بلفاصله‬ ‫بايد از او جدا می شديم؛ برای هميشه!‬ ‫و من بايد به سرعت او را جايگزين می کبردم ببا کسبی کبه هنبوز هبم اورا "سبتاره پبروازم" مبی‬ ‫خوانم‪ .‬من باچندين جوان الجزايری تماس گرفتم ولی والدينشان پيشنهاد مرا رد کردند‪ .‬آن موقع از‬ ‫مادرم درخواست کردم که به خواهر جوان ترم ملحهاجازه دهد به من کمک کند‪ .‬ملحه بيست‬ ‫ساله بود و در فرانسه به دنيا آمده بود‪ ،‬کابیلی را می فهميد ولی نمی توانست صحبت کند‪ .‬من‬ ‫بايد همه چيز را به او ياد می دادم ؛ شعرها‪ ،‬موزيک و روش لباس پوشيدن‪ .‬ملحه اصل به‬ ‫ظاهر خود اهميت نمی داد؛ تمام روز با شلوار و کفش ورزشی بيرون می رفت ‪ .‬گرفتببن مببوافقت‬ ‫او برای آرايش‪ ،‬پيراهن بلند ‪ futa‬و جواهرات‪ ،‬مشکل بزرگی بود‪ .‬علوه بر اين او تمام روز در‬ ‫دبيرستان بود و وقت زيادی برای تمرين نمی گذاشت‪.‬‬ ‫به رغم همه چيز‪ 23 ،‬ژانويه پس از خروج از دبيرستان‪ ،‬با شجاعت به سمت المپيا آمد‪....‬‬ ‫‪77‬‬


‫هروه به محل اقامت من آمد تا به من اطلع دهد که تماشاچيان زيادی جلوی گيشه هستند‪ .‬من‬ ‫شانه هايم را بال انداختم‪:‬‬ ‫"‪ -‬مطمئنا اونا برای من نيومدن ‪ .‬اونا برای آزناوور که هفته آينده برنامه خواهد داشت‪ ،‬جا رزرو‬ ‫می کنن‪".‬‬ ‫هروه زمزمه کرد‪:‬‬ ‫"‪ -‬روزی که اون سالن برای تو پر شه‪ ،‬تو ديگه به من احتياجی نخواهی داشت‪".‬‬ ‫من می دانستم که همواره به او به عنوان همراه زنببدگی و همببراه هببدايت کننببده در امببورحرفه ايببم‬ ‫نياز خواهم داشت‪.‬‬ ‫از اينها گذشته او کامل حق داشت؛ مردم منتظر در خارج سالن کم کم وارد سالن شببدند کببه پببر از‬ ‫افراد فرانسوی و مهاجرين بود‪.‬‬ ‫من پشت پرده اين طرف و آن طرف می رفتم و می آمدم با معده ای که تحت استرس بود‪ .‬آنچه که‬ ‫تا آن موقع برايم آسان بود‪ ،‬حال مشکلی ترسناک شده بود‪ .‬ما تا آن موقع در فضای ببباز‪ ،‬درمحيببط‬ ‫جشن بازی کرده بوديم که خيلی ازآن خوشم می آمد و با آن محيط از بچگی آشنا بودم‪ .‬درآن گببونه‬ ‫جشن ها‪ ،‬به دليل احساس سرخوشی و فضای پرسروصدا‪ ،‬کمبودهبا احسباس نمبی شبد‪ .‬برعکبس‪،‬‬ ‫دراينجا که پرواز پشه هم شنيده می شد‪ ،‬کوچکترين انحراف صدا را همه متوجه می شدند‪ .‬ما مثل‬ ‫ستاره ها روشن خبواهيم بببود‪ ،‬مببورد آزمبايش قرارخببواهيم گرفببت و درموردمببان داوری خواهنبد‬ ‫کرد‪ .‬اگر همه چيز فرو ريزد؟ اگربه ما گوجه فرنگی پرتاب کنند؟ اگر‪.....‬‬ ‫"‪ -‬حال نوبت تست!"‬ ‫پروژکتورهای نور از سمت چپ به ما تابيدند و تا وسط صحنه ما را دنبال کردند‪ .‬ناگهببان صببدای‬ ‫تشويق رعد مانندی شنيده شد‪ .‬من به سختی براوضاع مسلط شدم‪ ،‬ولی خببودم را آبديببده ‪ ،‬سببربلند‪،‬‬ ‫مغرور و گويی "ساکن خورشيد" حس می کردم‪ .‬موزيسين هببا آرام بودنببد‪ .‬خببواهرانم بببا هببم ازدو‬ ‫سمت وارد شدند‪ .‬به آنها گفتم ‪:‬‬ ‫" نترسين! هراتفاقی افتاد‪ ،‬منو دنبال کنين‪".‬‬‫من همچنان که برنامه پيش می رفت بببه آنهببا نگبباه هببای حباکی از احسبباس مشببترک مببی انببداختم‪.‬‬ ‫همکاری کامل بود و نمايش‪ -‬المپيا موفق !‬

‫‪IX‬‬ ‫جورجورا‪ ،‬آن طورکه دوستانم می گفتند "راه افتاده بود"‪ .‬ولی من با آن گفته دچار اوهام نشدم‪.‬‬ ‫اين بدان معنی بود که ما سطح آماتور را برای رسيدن به مببوقعيت حرفببه ای کببه قضبباوت سببخت‬ ‫‪78‬‬


‫تری را ايجاب می کرد‪ ،‬ترک کرده بوديم ‪ .‬ما حق نداشتيم به فی البداهه سازی‪ ،‬کارهای تقريبی و‬ ‫در يک کلم کيفيت بد راضی شويم‪.‬‬ ‫حاضر بودم برای رسيدن به هدفی که به وسيله خاطرات روشن سرزمين پدری ام‪ ،‬کابیل‪ ،‬و‬ ‫آرزوی اهدای آزادی کمی بيشتربه کسانی که با من هم سرنوشت بودند‪ ،‬برانگيخته شده بببود‪ ،‬همببه‬ ‫چيز بدهم‪.‬علوه براين‪ ،‬من ديگر برای مبارزه تنها نبودم‪ .‬آيا من بببه وسببيله خبواهرانم کببه بببه آنهببا‬ ‫هنرمان را آموخته بودم‪ ،‬و به وسيله الجزايری که فرهنگش را به وسيله کارهببايم شناسببانده بببودم‪،‬‬ ‫حمايت نمی شدم؟‬ ‫با وجود اين‪ ،‬دقيقا اين دو "کمک" مرا تنها گذاشتند و بعدها سعی کردند سابقه مرا خراب کنند‪.‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫بلفاصله روز پس از نمايشمان در المپيا‪ ،‬فاطیما و ملحه را آوردم تا برای آنها روشن کنم که‬ ‫از حال به بعد بايد هميشه برای نمايش های مختلفی که ازقرارمعلوم به دنبببال خواهنببد آمببد‪ ،‬آمبباده‬ ‫باشيم‪ .‬و بخصوص هر فعاليت جنبی ديگری هم داريم‪ ،‬بايد بيشتر تمرين کنيم ‪ .‬کامل بدون شببورو‬ ‫شوق مرا نگاه کردند؛ نمايش‪ ،‬صحنه‪ ،‬بله‪ :‬سرگرم کننده است ‪ .‬ولی کارکردن‪...‬‬ ‫بلفاصله مشکلت شروع شدند؛ خواهرانم درتمريناتی که خوششان می آمببد‪ ،‬شببرکت مببی کردنببد‪.‬‬ ‫هروه انجمنی برای توليد ديسک های ما پايه گذاری کرد‪ .‬محل نشست آن انجمن‪ ،‬انبار علوفه‬ ‫لرزان و کهنه ای بود که مثل سمساری مبلمان شده بود و من و هروه هم درآن زندگی می‬ ‫کرديم‪ .‬به خاطر آن خريد‪ ،‬ما اجاره نشينی می کرديم‪ .‬درعيببن حببال مببا مجبببور بببوديم همببه گببونه‬ ‫هزينه را تقبل کرده و مبارزه کنيم تا دستمزد مناسبی به خواهرانم و موزيسين ها بپردازيم‪ .‬هرگببز‬ ‫موزيسين ها ناراضی نشدند‪ ،‬ولی خواهرانم که بچببه هببای نببازپرورده بودنببد‪ ،‬ناگهببان بببدون هيببچ‬ ‫دليلی صحنه را ترک می کردند‪ .‬بعد با بغض باز گشته‪ ،‬با ناراحتی و تهديد سعی می کردند امتياز‬ ‫بگيرند و به اين ترتيب اغلب مرا تسليم می کردند‪ .‬آن فضا هروه را عصبانی کرد‪ .‬او تقريبا همه‬ ‫جا در فرانسه قرارداد امضا کرده بود ولی مطمئن نبود آيا آن "کوچولوها" حاضر خواهنببد شببد يببا‬ ‫نه‪ .‬جرات نمی کرد در مورد پروژه های جسورانه تر برنامه ريزی کنببد؛ مثل تورهببای خببارج از‬ ‫کشور‪ .‬هميشه به وسيله بحران های بلوغ که آينده جورجورا و موزيسين های آن را در خطر‬ ‫قرار داده بود‪ ،‬تهديد می شديم ‪.‬‬ ‫من به خواهرانم جذابيت کارمان وشببکوه جمعمببان را نشببان داده بببودم‪ .‬در مببورد ايببن مسببايل آنهببا‬ ‫سوت می کشيدند‪ .‬در حقيقت آنها مزايای آن حرفه را می خواستند‪ ،‬بدون پببذيرش نظببم و ديسببيپلين‬ ‫آن‪ .‬خيلی خوششان می آمد که شناخته شوند‪ ،‬سبتايش شبوند‪ ،‬برايشبان کبف بزننبد‪ ،‬يبا گبل دريبافت‬ ‫کنند‪ .‬ولی مسافرت های خسته کننده‪ ،‬مصاحبه های صبببح زود‪ ،‬شبببهای بسببيارکوتاه در هتببل هببای‬ ‫غيرلوکس به نظر آنها خسببته کننببده و انجببام وظيفببه ای بببدون شببکوه و جببذابيت بببود‪ .‬بببدون اينکببه‬ ‫بخواهند تحت تاثير کارهايی بودند که هروه يا من می بايد انجام می داديم‪ .‬آنها آرزو داشتند " به‬ ‫راحببتی در حرفببه ای غيبر راحبت جابگيرنبد "‪ ،‬مطبابق شببعار معبروف ‪ ،Louis Jouvet‬ماننببد‬ ‫بسياری ازکسانی که بار اول در صحنه ظاهر می شوند و اطمينان واقعی ندارند که اولين مببوفقيت‬ ‫يا اولين ديسکی که به خوبی به فروش رسيده قول و تضمين خوشبختی بی نهايت است‪.‬‬ ‫‪79‬‬


‫ظهور جورجورا به صورت تنش دائمی برای من وهروه در آمد‪ .‬چند روز قبل از ارائه نمايش‬ ‫ما در تئاتر ‪ Ville‬در مارس ‪ ،1979‬همزمان با عرضه اولين ديسک دونفريمان‪ ،‬ملحه تصميم‬ ‫گرفت بدون خبر‪ ،‬ما را ترک کند‪ .‬بلفاصله بايد جايگزينی پيدا می کرديم کببه خوشبببختانه اسببتعداد‬ ‫داشت و من درطول شب با او تمرين کردم‪ .‬هروه هم به سهم خود به دليل آن جدايی‪ ،‬مشکلتی‬ ‫با توليد کننده پيدا کرد‪ .‬به علوه او می بايست با هزينه خببود و در دقببايق آخرآفيببش هببای تبليغبباتی‬ ‫چاپ کند و مدارک روزنامه ها‪ ،‬عکس و ديگر مدارک تبليغاتی را فراهم کند‪.‬‬ ‫فاطیما کمی خردمندی بيشتری نشان داد‪ ،‬با وجود اين نه با انگيزه واقعی‪ .‬او ترجيح می داد به‬ ‫جای کارکردن در دفتر‪ ،‬بخواند و بدون شک اميدوار بود پول زيادی دراين حرفه بببه دسببت آورد‪.‬‬ ‫ولی او کامل خود را وقف کار نمی کرد‪ .‬ممکن است که به دليل تمايل قلبببی بببه مببن‪ ،‬مببا را تببرک‬ ‫نکرد و پيش ما باقی ماند‪ .‬حداقل من اينطور فکر می کردم‪....‬‬ ‫من خيلی او را دوست داشتم‪ .‬او دوست داشتنی ترين خواهر من بود که بيش از همه با هم احساس‬ ‫مشترک داشتيم‪ .‬طی دوران بلوغ‪ ،‬پرتنش ترين لحظات زندگی خانوادگی را با هم تجربه کرديم‪ ،‬با‬ ‫هم رنج می برديم‪ ،‬هرچند من بيشتر از او کشمکش هببای ديببوانه وار خببانواده ام را تجربببه کببردم‪.‬‬ ‫اميدوار بودم که از حال به بعد ما با هم خوشبخت شويم‪ .‬ما از لحظات خوشبببختی خيلببی لببذت مببی‬ ‫برديم‪ ،‬بخصوص که نزديک يکديگر سکونت می کرديببم‪ .‬مببن او را در مببورد توجهببات خببودم بببه‬ ‫خواهرها وبرادرانم آگاه کردم‪ ،‬بخصوص در مورد جوانترين برادرانم که حال در سن بلوغ بودنببد‬ ‫وخيلی به کار تمايلی نداشتند‪ .‬فاطیما فقط به من گفت که من خيلی فداکا�� هستم و بايد بيشتر به‬ ‫خودم فکر کنم‪ .‬فکر می کنم او واقعا مرا مسخره کرد وقتی در ‪ 1980‬دوباره ملحه که با پشيمانی‬ ‫به طرف من برگشت را قبول کردم‪.‬‬ ‫حق داشت! ملحه قول داد و قسم خورد که ديگر هرگز ما را ترک نخواهد کرد‪ ،‬چرا که فکر می‬ ‫کند ديگر بزرگ شده وهدف ما را انتخاب کرده است‪ .‬ولی بدون خببر چنببد مبباه بعببد دوببباره مببا را‬ ‫ترک کرد!‬ ‫و‪ ...‬دوباره بايببد گببروه بببازيگران را تشببکيل مببی داديببم‪ .‬از ‪ 1977‬تببا ‪ 1985‬مببن وقببت زيببادی را‬ ‫بيشتربرای جايگزين کردن افراد‪ ،‬صرف کردم تببا بببرای بهبببود اسبباس کببار‪ .‬بببا آن شببرايط کبباری‬ ‫جورجورا کم کم می بايست از بين می رفت‪ .‬ولی نياز به خواندن‪ ،‬خواست ارتباط به وسيله شعر‬ ‫و موزيک در من قوی تبر از سباير چيزهبا ببود‪ .‬کبم کبم صبحنه و مبردم‪ ،‬زنبدگی مبرا تغييبر داد‪.‬‬ ‫احساسم برای بيان خود‪ ،‬راهی پيدا کرده بود‪ .‬من در خودم قفل نشده بودم‪ ،‬من با آشنايی با ديگران‬ ‫پيش می رفتم و خودم را مفيد حس می کردم ‪ .‬آن مساله به نظر مبن‪ ،‬ارزش تلش ببرای پيبروزی‬ ‫بر همه موانع را داشت‪.‬‬ ‫بعد از رفتن ملحه‪ ،‬من وهروه مشغول شکل دادن جوانترين خواهرم‪ ،‬جمیله‪ ،‬شديم‪ .‬او خيلی‬ ‫راحت موافقت کرد که به گروه ما بپيوندد‪ ،‬چون خوشحال بود که مدرسه را که از آن نفرت‬ ‫داشت‪ ،‬ترک می کرد‪.‬علوه براين او آرزو داشت از محيط خانه که در آن دائما با مادرم و‬ ‫برادرانم برخورد داشت‪ ،‬دور شود‪.‬او ‪ 16‬سال داشت و به طورمسحور کننده ای زيبا بود‪ .‬علوه‬ ‫بر اين بسيار مستعد بود‪ .‬به محض اينکه سنش به انداره کافی رسيد‪ ،‬نام او را در مدرسه موزيک‬ ‫ورقص ‪ Epinay‬نوشتم‪ .‬علقه شديدی به رقص داشت و من معتقد بودم که طی مدت زمان‬ ‫کوتاهی در آن برنامه تواناخواهد شد‪ .‬ولی به دليل تزلزل‪ ،‬آن را کنار گذاشت‪ .‬فکر می کردم که‬ ‫‪80‬‬


‫علت آن‪ ،‬شرايط مشکل او در زمان کودکی بود؛ تنهايی او درآن خانه پر از بچه‪ ،‬عليرغم اخطار‬ ‫های پيشاپيش من‪.‬‬ ‫اکنون وظيفه ما تشويق او بود وبببه او اعتمبباد کرديببم ‪ .‬موزيسببين هببا او را مثببل يببک بببت کوچببک‬ ‫حفاظت می کردند‪ .‬من آوازها و زبان کابیلی را همانطور که به بقيه ياد داده بودم‪ ،‬به او هم ياد‬ ‫دادم‪ .‬روزهای بسياری را صرف صحبت کردن به زبان کابیلی با او کردم و باز هم برای کلس‬ ‫های آواز‪ ،‬پيانو و سولفژ پرداخت کردم‪ .‬او و فاطیما را با خود به کلس های تئاتر کلسيک‪،‬‬ ‫آفريقايی و حتی رقص هندی می بببردم تببا سببه تببايی فرهنببگ هنريمببان را تقببويت کنيببم و همزمببان‬ ‫الهامات درونی خودم را ‪.‬‬ ‫پس از چند ماه پرشور وشوق‪ ،‬جمیله از رفتن به کلس ها خودداری کردو مثل برادارنم شروع‬ ‫کرد به ايستادگی در برابر من و گاهی از مادرم هم کمک می گرفت‪ .‬بقيه‪ ،‬به جز فاطیما‪،‬‬ ‫کوشش هايم برای زندگی آنان را وظيفه بديهی می پنداشتند‪ ،‬طبيعی بود! مببن از سببال هببا پيببش بببه‬ ‫خاطر انجام قول هايی که داده بودم‪ ،‬کامل تخليه شده بودم؛ هدايت خواهرها و برادرانم تببا بببزرگ‬ ‫شدنشان‪ ،‬مواظبت از مادرم‪ ،‬که مثل هميشه افسرده بود و مثل قبل نسبت به من بی تفاوت‪.‬‬ ‫خوشبختانه هروه وجادوی صحنه وجود داشتند‪ .‬همانقدرکه از ترس صحنه در پشت دکورصحنه‬ ‫جان می دادم همانقدر احساس می کردم زير نور پروژکتورها زنده می شوم‪.‬‬ ‫از نمايش ‪ Lille‬تا ‪ Kartago‬در فرانسه و خببارج از کشببور‪ ،‬همببه جببا مببردم بودنببد‪ .‬از ‪ 1980‬تببا‬ ‫‪،1982‬ب جورجورا پيشرفت کرد‪ .‬سفر پشت سفر‪ ،‬وسايل ارتباط جمعی به فراوانی در مورد‬ ‫نمايش های ما گزارش می کردند‪ .‬زنان و دختران مغرببی و غيبر مغرببی‪ ،‬بيشبتر و بيشبتر ببرای‬ ‫ديدن نمايش حاضر می شدند‪ ،‬ترجمه آوازهای من برای آنان که زبان مببا را نمببی فهميدنببد‪ ،‬پخببش‬ ‫می شد و پيام من به آنها می رسيد‪.‬‬ ‫قلب من با ريتم تشويق ها می زد‪ .‬من تبسم ها‪ ،‬خوشی ها و حيرت های حاضرين و نيز دسببته گببل‬ ‫ها را می چيدم ‪ .‬بسياری مردان با ستايش مرا نگاه می کردند‪ .‬روزی‪ ،‬مهبباجری حببدود ‪ 50‬سبباله‪،‬‬ ‫کاغذ کوچکی را روی صحنه آورد‪ .‬با دستخط بدون مهارتی نوشته شده بببود‪" :‬زنببده ببباد زن آزاده‬ ‫الجزايببر!" مببن بلفاصببله آن يادداشببت را پشببت ميکروفببون خوانببدم؛ مببردم بسببيار ببا شوروشببوق‬ ‫واکنش نشان دادند‪ .‬من در برابر آن توده مببردم ‪ ،‬مغببرور و مقببدس ايسببتاده بببودم‪ ،‬گبويی ازطريبق‬ ‫من‪ ،‬فرهنگ و زن مغربی‪ ،‬باشکوه خواهد شد‪.‬‬ ‫ولی درعمق قلبم‪ ،‬در برابر انسان هايی که مرا حمايت می کردنببد و بببا آغببوش ببباز مببی پذيرفتنببد‪،‬‬ ‫زانومی زدم‪ .‬من در دوران کودکيم هيچگاه خود را مورد علقه نديدم و ناگهان من عشببق همببه را‬ ‫داشتم‪ .‬برای پاسخگويی به آن عشق‪ ،‬عميقا خودم را اهدا می کردم؛ می رقصيدم‪ ،‬مببی خوانببدم‪ ،‬بببا‬ ‫صدای ‪ derbuk‬دست می زدم‪ ،‬بازوهايم را به بدنم می کوبيدم تا جببايی کببه کبببود مببی شببد‪ .‬جشببن‬ ‫بود‪ ...‬مردم ‪ -‬از هرنژاد و سن‪ -‬آن را احساس می کردنببد و در خوشببحالی عمببومی بببا دسببت زدن‬ ‫شرکت می کردند‪ .‬اغلب کودکان می آمدند و می نشستند روی صحنه‪ ،‬گامهببا را مببی زدنببد و آخببر‬ ‫نمايش ما را می بوسيدند‪ .‬روزنامه نگاران چنين نوشتند‪ ":‬هميشه چيزی بين جورجورا و تماشا‬ ‫چيان آن مبادله می شود‪".‬‬

‫‪81‬‬


‫چيزی که اساسا مبادله می شد‪ ،‬هيجان بود؛ يگانه چيزی کببه بببه طببور قطببع ازهببر هنرمنببدی قابببل‬ ‫انتقال است‪ ،‬حقيقت يگانه؛ تاثيری منحصر به فرد که سبب می شد مبارزه من از مرزهای محدوده‬ ‫محل نمايش بگذرد‪.‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫مبارزه ام‪....‬من مببی جنگيببدم تببا زنببان الجزايببری‪ ،‬خببواهران هببم سرنوشببت مببن بتواننببد حبباکم بببر‬ ‫سرنوشت خود باشند و از پدر سالری پدران‪ ،‬برادران و شوهران خود آزاد شوند‪ .‬بببه آنهببايی کببه‬ ‫مدام‪ ،‬گويی که درس اخلق می دهند‪ ،‬تکرار می کردند که زن بايد حافظ و احترام گذار سببنت هببا‬ ‫بماند‪ ،‬پاسببخ مببی دادم کببه ايببن غلببط اسببت؛ زن حببافظ فرهنببگ مببردم اسببت‪ .‬ايببن دو يکببی نيسببتند‪.‬‬ ‫فرهنگ‪ ،‬زينت گرانبهای مردم و ارثيه آنهاست‪ .‬فرهنگ با رشببد تاريببخ غنببی مببی شببود ولببی بايببد‬ ‫هرلحظه از بدو شکل گيری اش‪ ،‬زنده بماند‪.‬‬ ‫گرامشی می گويد ‪ ":‬کسی که نمی داند از کجا می آيد‪ ،‬نمی تواند بداند به کجا می رود‪".‬‬ ‫برعکس‪ ،‬سنت ها مجموعه ای از عادات خوب و بد هستند که نياز بببه تبازه شببدن دارنبد‪ ،‬اگبر کبه‬ ‫پيشرفت را بپذيريم‪.‬‬ ‫هنگامی که در مورد آن نياز می خواندم‪ ،‬به درستی ابعاد سياسببی متببون را ارزيببابی مببی کببردم و‬ ‫اميدوار بودم که مببردم مببن‪ ،‬سياسببتمداران واقعببی‪ ،‬راه مببرا در الجزايببر محبببوب مببن دنبببال کننببد‪.‬‬ ‫فکرمی کردم با گوش کردن به ترانه های ما‪ ،‬تابوها به سرعت از بين می رفتند‪ ،‬نه برای توصببيه‬ ‫به ساده انگاری های اخلقی بلکه برای خلق هماهنگی قدرت زنان و مببردان کببه جببامعه مببا را بببه‬ ‫پيش خواهد برد‪.‬‬ ‫آن هدف با ارزش‪ ،‬ظاهرا به مذاق مقامات الجزايری خوش نيامببد ‪ ".‬علببی در سببرزمين عجببايب"‬ ‫کمی خوشايندتر بود‪ .‬ولی جورجورا علقه آنها را نه به عنوان مهاجر و نه به عنوان الجزايری‬ ‫در سرزمين پدری‪ ،‬جلب نکرد‪ .‬از زمان قببرارداد ‪ ،1976‬زنببان حقببوق برابببر بببا مببردان را روی‬ ‫کاغذ به دست آوردند‪ .‬ولی اينها همه درحرف بود‪ .‬زندگی زنان به همان شکلی باقی ماند که ما آن‬ ‫را روی صحنه به مسخره می گرفتيم‪.‬‬ ‫بنابراين آنها بدون هيچ زحمتی در محيط هبای رسببمی تبليغببات مبا را ببايکوت مبی کردنبد‪ ،‬يببا ببا‬ ‫صدای بلند عدم رضايت خود را نسبت به متون ما اعلم مبی کردنببد‪ ،‬متببونی کببه جبرات تکيبه ببر‬ ‫تناقضات خام اين سياست را داشت‪ :‬سياست برابری اجتماعی در تئوری که در آن‪ ،‬نيمه زنان‬ ‫نا ديده گرفته شده وحذف شده بودند‪.‬‬ ‫لزم به گفتن نيست که هيچکس جورجورا رابه الجزاير دعوت نکرد‪ .‬هيچ نمايشی از آن در‬ ‫الجزاير مجاز نبود و ديسک های آن نيز غيرمجاز بودند‪.‬‬ ‫ولی اين عدم اجازه‪ ،‬خواست مببردم را منعکببس نمببی کببرد‪ .‬مببردم پنهببانی ديسببک هببای مببا را مببی‬ ‫خريدند‪ .‬برخی توليدکنندگان سودجو که جامعه نويسبندگان الجزايرچشبمهايش را در مبورد فعباليت‬ ‫آنها بسته بود‪ ،‬از دزدی فرهنگی سود می بردند‪ .‬حيف از حق تاليف من؛ ولی حداقل ما شنيده می‬ ‫شديم‪.‬‬ ‫برای ترساندن علقه مندان‪ ،‬شايعاتی را منتشر می کردند مبنی بر اينکببه جورجورامخببالف رژيببم‬ ‫است‪ .‬در حالی که ما هيچگاه کاری به اين مساله نداشتيم‪ ،‬نه خواهرانم و نه من‪.‬‬ ‫‪82‬‬


‫عليرغم آن‪ ،‬من نمی توانستم جلببوی خببودم را بببرای اينکببه شخصببا مببوازنه ای از نببتيجه ‪ 25‬سببال‬ ‫استقلل را تنظيم کنم‪ ،‬بگيرم‪ .‬ميدانم کبه دولببت هببای جديببد يبا تببازه تشببکيل شبده‪ ،‬ببرای بازسببازی‬ ‫احتياج ببه زمبان دارنبد‪ .‬ولبی بازسبازی عجيببی ببود؛ قحطبی عمبومی‪ ،‬بيکباری‪ ،‬کمببود مسبکن‪،‬‬ ‫گسترش جرم و جنايت‪ ،‬رشد درصد طلق‪ ،‬رشد بالی تولد و همچنين درصد چشببمگير خودکشببی‬ ‫زنان‪ %60 .‬جمعيت برای آينده آماده نبودند‪ ،‬هرچند که به کشور خود عشق مببی ورزيدنببد‪ .‬علوه‬ ‫براين زيرفشارهمه گونه نماد تفکرات نا همگبون بودنبد‪ FLN .‬تنهبا حبزب موجبود‪ ،‬کبه ببا هسبته‬ ‫مستحکمی هدايت و با ارتش توانايی حمايت می شد‪ ،‬روسای دولببت را مببی آفريببد و قببانونی بببودن‬ ‫قدرت را تعيين می کرد‪ .‬هرچند که کسی نمی خواست " سياست بازی" کند ولی همببانطورکه مببی‬ ‫گويند‪ ،‬کسی نمی تواند جلوی فکر کردن خودش را بگيرد‪.‬‬ ‫ولی باز هم‪ ،‬کسی حق تبليغ تفکرات خود را ندارد! چيزی که مرا عصبانی مببی کببرد و هنببوز هببم‬ ‫عصبانی می کند‪ ،‬عدم اجازه به هرگونه انتقاد بود؛ " آنهايی که از آفتاب خوب الجزاير ما راضببی‬ ‫نيستند‪ ،‬بروند جای ديگر!" اين را زمانی رئيس جمهور ما "بومدين" گفته بود‪.‬‬ ‫آن موقع بسياری از الجزايری ها به خبارج رفتنبد‪ .‬چنبد نفبر از آنهبا مبی خواسبتند هسبته مقباومت‬ ‫تشکيل دهند‪ .‬آنها بلفاصله متهم شدند که کشورهای مخرب دشمن‪ ،‬آنها را حمايت مالی مببی کننببد‪.‬‬ ‫با اين همه آنها فقببط عببدم وجببود مطلببق گفتگببوی داخلببی را شناسببانده بودنببد؛ دردمنببدترين آنهببا بببه‬ ‫مطبوعات يک جانبه‪ ،‬راديوی يک جانبه‪ ،‬تلويزيبون در خبدمت قبدرت‪ ،‬کبه مبردم را فقبط مطبابق‬ ‫هدف خود يا الزامات خود پرورش می دهد‪ ،‬اعتراض داشتند‪.‬‬ ‫آنان که تبعيد شده بودند مشکلتی را نشان دادند که مذهب دولتی اسلم ايجبباد کببرده بببود؛ اسببلمی‬ ‫که با دگم های سوسياليستی به سختی توافق داشت‪ .‬من مسلمان هستم‪ .‬ولی آيا نبايد دوباره قبرآن را‬ ‫خواند‪ ،‬همچنين هريک از انجيل هارا؟ وقتی کببه درانجيببل نوشببته شببده کببه زن بايببد خببود را فببدای‬ ‫شوهرش کند‪ ،‬همينطور اضافه شده که شوهر بايد خود را فدای همسرش کند‪ .‬اين عبارت قببرن هببا‬ ‫ناديده گرفته شده است!*‬ ‫در هرحال‪ ،‬در الجزاير‪ ،‬زنان مطابق قانون قرآن همانگونه که از ابتدای اسلم تفسببير شببده اسببت‪،‬‬ ‫قرار دارند‪ .‬مجموعه قوانينی که بدون در نظر گرفتن مسايل مذهبی تدوين شده باشد‪ ،‬وجود نببدارد‬ ‫و فقط حکم اسلمی در دادگاه ها‪ ،‬قانونی است‪ .‬قانونی که بببی چببون و چببرا‪ ،‬حکمرانببی مببردان را‬ ‫قبول دارد‪ ،‬حق او را برای اجازه ندادن به همسرش برای کار خارج از خانه می پذيرد‪ ،‬می پذيرد‬ ‫که همسرش را طلق دهد‪ ،‬دخترش را بدون رضايت او شوهر دهببد‪ ،‬و درصببورت تمايببل آنهببا را‬ ‫تنبيه کند وحق دارد هنوز هم چند همسر باشد‪.‬‬ ‫*نويسنده اشتباه ذکر کرده است‪ :‬متن انجيل چنين است‪:‬‬ ‫در نامه دوم ‪ Apostolo Paulo‬به ‪:Korintan, Kolosean , 3‬‬ ‫‪ : 18‬زنان تحت فرمان شوهران خويش باشيد‪ ،‬همانطور که شا يسته "آقا" است‪.‬‬ ‫‪ :19‬مردان‪ ،‬همسران خود را دوسببت بداريببد‪ ،‬و بببا آنهببا نامهربببان نباشببيد‪ ).‬يادداشببت مببترجم بببه‬ ‫اسپرانتو(‪.‬‬

‫‪83‬‬


‫در چنين شرايطی‪ ،‬به راحتی دسته بنبدی آوازهبای مبن ببه عنبوان افکبار ضبد ديبن بسبيار راحبت‬ ‫بود‪.‬اين واقعيت که آوازهای من فرهنگ بربری را نشان می دادند‪ ،‬خيلی خوشايندتر و مقبول‬ ‫تراز" فمينيسم" من نبود‪ :‬از ديد حکومت‪ ،‬بربريت به عنوا ن مخالفت‪ ،‬ديده می شد‪ .‬به بسببياری از‬ ‫هنرمندان هيچوقت اجازه نمی دادند فعاليت کننببد‪ ،‬چببون آنهببا از ميببراث بربريببت مغروردفبباع مببی‬ ‫کردند‪ .‬مگرسلیمان عظیم‪ ،‬پدر آوازهای کنونی کابيل ‪ -‬مخلوط ظريفی از ‪ Lafantaine‬و‬ ‫‪ - George Brassens‬تمام عمر در تبعيد نبود؟ نزديک تر به دوره ما مولود مامری ‪ ،‬شاعر‬ ‫معروف که راز ورمزهای زبان ما را در دست داشت‪ ،‬بببه سببهم خببود تحببت تعقيببب قببرار گرفببت‪.‬‬ ‫روزی‪ ،‬هنگامی که برای سخنرانی بببرای محصببلين ‪ Tizi-Uzu‬مببی رفببت‪ ،‬ممببانعت پليببس او را‬ ‫مجبور به بازگشت کرد‪ .‬آن مساله سبب اولين اعتراضات تحت عنوان "بهار بربر" در ‪ 1980‬شد‪.‬‬ ‫محصلن‪ ،‬وارثان ‪ Jugurtha‬وکاهینای عصيانگر‪ ،‬که فقط آرزوی تثبيت حق خود برای‬ ‫ديگرگونه بودن را داشتند‪ ،‬تحببت فشببار قبرار گرفتنبد‪.‬بسببياری شباعران‪ ،‬نويسبندگان و خواننبدگان‬ ‫کابیلی هم تبعيد شدند‪.‬‬ ‫دشمنی قديمی بين عرب ها و بربرها کامل درالجزاير جديد بی معنا بود‪ .‬به نظر من‪ ،‬اين واقعيببت‬ ‫که من در کوه های جورجورا به دنيا آمدم‪ ،‬مرا به زن بربرغيرپيشرو تبديل نکرده بود‪ .‬برعکس‪،‬‬ ‫من متببوجه شببدم کببه دوزبببان ودوفرهنببگ توانسببت برانگيببزش هببای شخصببی و هنببری مببن تباثير‬ ‫بگذارد‪ .‬بربریسم بسته شده در برابرهرتاثير خارجی‪ ،‬به نظر من متزلزل و ناپايدار بود و نمی‬ ‫توانست دوام داشته باشد‪ .‬با اين وجود عرب زبان ها مجاز نيستند با ندادن اجازه بيان آزادانه به ما‬ ‫سعی کنند غنای فرهنگی ما را از بين ببرند‪.‬‬ ‫به همين دليل به خواست خودم موافقت کردم تا خارج از مرزهای الجزاير‪ ،‬نببايب رئيببس انجمنببی‬ ‫شوم که هدف آن اتحاد هنرمندان کابیلی‪ Shaui ،‬و ‪ Tuareg‬ونيزعرب زبانان بود‪ .‬آن انجمن‬ ‫‪ * ACIMA‬نام داشت‪ .‬ما دو سال به طور کببامل مببوثر کبار کرديببم‪ .‬بعببد بسببياری اعضببا‪ ،‬ديگببر‬ ‫علقه مند کوشش برای وحدت نبودند‪ ،‬وحدتی کببه در عيببن حببال بببه فرديببت هرکسببی احببترام مببی‬ ‫گذاشت و بالخره ‪ ACIMA‬از بين رفت‪.‬‬ ‫ولی من دفاع ازديگرعقايدم را کنار نگذاشتم‪ .‬من علئببق سياسببی نداشببتم و همينطببور گرايشببی بببه‬ ‫قدرت‪ .‬ولی هر گونه کوشش برای خدمت به برابری و عدالت مرا بی تفبباوت ببباقی نمببی گذاشببت؛‬ ‫دفاع از زنان و دختران درمانده‪ ،‬زخمی‪ ،‬تحقير شده يا تحت فشاردر کشور‪ ،‬دفاع از بچه هايی که‬ ‫به خاطر کمبود غذا و مراقبت می مردند‪ ،‬مبارزه عليه نژادپرستی‪ ،‬دفاع از انسان هببايی کببه تحببت‬ ‫شکنجه قرارداشتند يا درزنببدان بودنببد‪ ،‬کسببانی کببه هرجببايی دردنيببا بازيببافت عببزت نفببس خببود را‬ ‫جستجو می کردند‪ .‬من در گردهمايی هايی که به وسببيله "اتحبباد ببرای حقبوق بشببر"** ‪،MRAP‬‬ ‫کميته های حمايت کننده سياستمداران زندانی الجزايری و بسببياری جوامببع ديگببر ترتيببب داده مببی‬ ‫شد‪ ،‬شرکت می کردم‪ .‬آنها از من می خواستند در جشن های خيريه شرکت کنم و من هيچگاه‬ ‫* جنبش ضد نژاد پرستی‬ ‫** جنبش عليه نژاد پرستی و ‪ antisemistism‬بين مردم‬ ‫امتناع نمی کردم‪.‬‬ ‫‪84‬‬


‫اين مساله خواهرانم را عصبببانی کببرد‪ ،‬چببون واضببح اسببت کببه مببا ازدريببافت دسببتمزد بببرای ايببن‬ ‫مناسبت ها چشم پوشی می کرديم‪ ،‬ولی آنهببا عببدم حببرص و آزمببرا خنببده دار مببی يافتنببد‪ .‬پببس مببن‬ ‫دوباره بايد خواننده های ديگری پيدا می کردم‪.‬مردم عبادت کبرده بودنبد مبرا ببيننبد کبه ببه تنهبايی‬ ‫پرچم خواسته هايم را بلند کببرده ام و زنببان هنرمنببد اطرافببم عببوض مببی شببوند‪ .‬ايببن مسبباله ببباعث‬ ‫حسادت خواهرانم شد‪ .‬آنها مرا مقصر می دانستند که می خواهم موفقيت را فقط برای خودم داشته‬ ‫باشم‪ .‬در حالی که واقعا آن تيم افتان وخيزان را هميشه من می کشيدم‪ ،‬تيمی که تنها موتببورش مببن‬ ‫بودم‪ .‬آرزوی آنها برای ستاره شدن‪ ،‬قطعا خببواهران کوچببک مببرا بببه سببمت انتقادهببايی در مببورد‬ ‫محتوای نمايشات سوق می داد‪ .‬جمیله موذيانه به من گفت‪ " :‬نه با بازخوانی در مورد زنان و‬ ‫مهاجران‪ ،‬ما زمانی ستاره خواهيم شد‪" .‬‬ ‫آن " بازخوانی ها " که به نظر من اشعار زيبايی بودند‪ ،‬زندگی او را هم به طرز دلپذيری تغيير‬ ‫داده بودند‪ .‬او محيط ديگری غير از بلوک های مسکونی ما پيدا کرده وبا انسان های جالبی آشنا‬ ‫شده بود‪ .‬لباس های بسيار زيبايی می پوشيد‪ ،‬شامپانی می نوشببيد و عکببس هببای خببودش را پخببش‬ ‫می کرد‪ .‬او فراموش می کرد که امکان آن آزادی رفتار را‪ ،‬مببن بببا ايسببتادگی در برابببر ديببوانگی‬ ‫مردان خانواده‪ ،‬در برابر قبول خطر برای زندگی خودم ايجاد کرده بودم ‪ .‬او فراموش کببرده بببود‪،‬‬ ‫هرچه که اومی توانست روی صحنه انجام دهد‪ ،‬هروه ومن به او ياد داده بوديم‪ .‬او با اصل‬ ‫ومنشا خود صميمی نبود و خودش را در قله نمايش می ديد‪.‬‬ ‫فاطیما چنين تمايلی نداشت‪ .‬ولی تمايل شديد من به اينکه بارتمام ناراحتی های دنيا و پس از آن‬ ‫ناراحتی های خانواده را به دوش خببودم بگببذارم‪ ،‬او را بببه خشببم آورد و بببه هيچببوجه تمايببل او را‬ ‫جلب نکرد‪.‬‬ ‫تمام آن نا هماهنگی ها فضای پرتنشی را ايجباد کببرده بببود کببه بسببيار ناخوشبايند بببود‪ .‬امببا مببن در‬ ‫برابر روزنامه نگاران‪ ،‬مردم و دوستان با چنان قيببافه ای ظبباهر مببی شببدم کببه گببويی هيببچ اتفبباقی‬ ‫نيفتاده است‪ ،‬حتی اگر آن کشمکش های داخلی‪ ،‬مثل مين در درون من درحال فعاليت بودند‪ .‬در‬ ‫مورد آن مشکلت من با هيچکس صحبت نکردم ‪ .‬اصل کار اين بود که جورجورا ادامه پيدا کند‬ ‫و رساندن پيام آن به گوشه وکنار دچار وقفه نشود‪.‬‬

‫‪85‬‬


‫‪X‬‬ ‫"خانه خوشبختی" ‪ ....‬مببن در ‪ 1981‬آن خبانه را از طريببق حقببوق هبای نويسببندگی خببودم‪ ،‬اوليبن‬ ‫منافع انجمن توليدی خودمان و اعتبار ببانکی زيباد خريبدم و ببه قبول خبودم وفبا کبردم ‪ :‬ببالخره‬ ‫مادرم توانست دور از بلوک های مسکونی‪ ،‬در خانه ای مستقل و بزرگ زندگی کند‪.‬‬ ‫هروه و من بارج خودمان را روی رود سن ترتيب داديم و درآن محل اسکان غير عادی‬ ‫وجذاب بسيار خوشبخت بوديم ‪.‬‬ ‫در واقع خانه مستقل‪ ،‬ويليی بسيار زيبا با هفت اتبباق‪ ،‬زيرزميببن‪ ،‬گبباراژ‪ ،‬بببالکن‪ ،‬ببباغ بببه اضببافه‬ ‫آرامش بود و در ‪ Lardy‬در بخش ‪ Essonne‬قرارداشت‪.‬‬ ‫مادرم گفت‪:‬‬ ‫" متاسفانه شومينه نداره‪".‬‬‫من اعتراف می کنم که از آن روش تشکر بهت زده شدم‪ ،‬ولببی عليرغببم همببه چيزمببادر راضببی و‬ ‫خوشبين به نظر می رسيد‪ ،‬به طوری که من مدتها بود اورا اين چنين خوشحال نديده بودم‪ .‬جامل‬ ‫و حکیم برادران جوان من‪ ،‬به آنجا آمدند تا با او و به دور از "باندهای مجرم" بلوک های‬ ‫مسکونی زندگی کنند‪ .‬بعد خواهند توانست برای يافتن کببار بببه طببور جببدی سببعی کننببد و همزمببان‬ ‫مقداری تعادل به دست آورند‪.‬‬ ‫دقيقا برعکس شد؛ برادران من کمی راحت تر در بيکاری زندانی شببدند‪ ،‬بببدون اينکببه تغييببری در‬ ‫دوستان خود به وجود بياورند‪ .‬جامل که جوان تر بود و تازه ‪ 18‬سالش شده بود‪ ،‬متکبر وزورگو‬ ‫شده بود‪ ،‬و به عنوان رهبر گروه‪ ،‬مادر و مرا تهديد می کرد‪ ،‬هرگونه پيشنهاد کاررا ردمببی کببرد‪،‬‬ ‫حتی آموزش های تخصصی و کلس های بازآموزی که من بببه اوپيشببنهاد کببردم‪ .‬شببرايط آن قببدر‬ ‫جهنمی شد که مادر و من تصميم گرفتيم او را نزد برادرم عمار که همسر داشت بفرستيم تا شايد‬ ‫موفق شود او را سرعقل آورد‪ .‬عمار به سرعت از انجام آن کار انصراف داد و به سهم خود‬ ‫جامل را نزد بلید درجنوب شرقی فرانسه واو هم وی را نزد ممد به الجزاير فرستاد‪.‬‬ ‫در اين زمان ممد که ديگروضعيت خوبی داشت‪ ،‬تصميم گرفت برای مادرم در کابیل خانه ای‬ ‫بسازد‪ .‬هرگز نفهميدم که آيا ايببن حرکببت ناشببی از عشببق پسببری ديرهنگببام بببود‪ ،‬يببا اينکببه او مببی‬ ‫خواست با من رقابت کند‪.‬‬ ‫از آن هنگام به بعد مادرم فقط در مورد خانه جديد صحبت می کرد وبه زودی تصميم گرفت برای‬ ‫کنترل کار ساخت خانه به الجزايربرود‪ .‬او هر سه ماه يکبار به فرانسه باز مببی گشببت‪ ،‬سببپس هببر‬ ‫شش ماه يکبار و بعد ها بندرت ‪.‬‬ ‫وقتی به ‪ Lardy‬آمد‪ ،‬شروع به تحسين زندگی اش در الجزايبر و عبدم امسباک بزرگببترين پسبرش‬ ‫کرد‪ .‬آن چيزی که برادرم به تازگی به او داده بود‪ ،‬زيباترو بهتراز آن چيزی بود کببه مببن درطببول‬ ‫بيست سال به او داده بودم‪ .‬مثل‪ :‬امکان زندگی برای اووبچه هايش‪ .‬من از اينکه هر بببار بببه دليببل‬ ‫ناسپاسی او قلبم شکسته شود‪ ،‬جلوگيری کردم‪ .‬خوشحال بودم که او خوشبخت و سالم بين پاريس و‬ ‫ایفیقا‪ ،‬نزد ممد که ظاهرا او را بيش از همه ما دوست داشت‪ ،‬زندگی می کرد‪.‬‬

‫‪86‬‬


‫از آن هنگام‪ ،‬خانه ‪ Lardy‬که حواله ها وهزينه های آن را من پرداخت می کببردم‪ ،‬بببه خببانه گببذار‬ ‫مبدل شد؛ محلی که همه چيز براساس هوس و يا حوادث ناشببی از آن بببه وجببود مببی آمببد‪ .‬از ابتببدا‬ ‫جمیله در آن زندگی می کرد‪ .‬اين مساله به او اجازه داد تا هزينه اجاره راپس انداز کند وتمامی‬ ‫حقوق خود را نگه دارد‪ .‬حکیم در بيکاری راحت بود و به اين ترتيب عمدتا به خرج من زندگی‬ ‫می کرد‪ .‬من هميشه به حساب تعيين شده بببرای بخشببی از مخببارج خببانواده پببول واريزمببی کببردم‪.‬‬ ‫مادرم هم به سهم خود هروقت در الجزاير بود‪ ،‬تلفن می کرد تبا از خبرهبا مطلبع شبود و همزمبان‬ ‫بخواهد که من اين يا آن مقدار پول را به کسی از دوسببتانش کببه از پبباريس گببذرمی کردنببد‪ ،‬بببدهم‪.‬‬ ‫چون او می بايست مخارجی را که درکابیل انجام شده بود‪ ،‬بازپرداخت کند‪.‬‬ ‫همه آن چيزها به اضافه بارج و هزينه های انجمن توليدی‪ ،‬به سنگينی بر دوش من و هروه‬ ‫بودند‪ .‬ولی هيچکس اهميتی به آن نمی داد وحتی کامل عادی بود‪.‬‬ ‫بله‪ ،‬همه چيز برای خانواده من طبيعی بود‪ ،‬حتی کثيف ترين اخاذی ها‪ .‬اول آوريل ‪1982‬جامل‬ ‫تلفنی به من خبرداد که ازالجزاير بازگشته است‪ .‬مببن پاسببخ دادم کببه در خببانه ‪ Lardy‬بببه روی او‬ ‫باز است‪.‬‬ ‫" مسلمه که من اونجا اقامت خواهم کرد‪".‬‬‫او به گونه ای صحبت کرد که اين مساله کامل واضح است‪ .‬اين مشکلی نبود‪.‬‬ ‫" من پول ميخوام ‪ .‬تو خواننده ای و پولداری‪ .‬پس ‪ 50‬هزار فرانک به صببورت اسببکناس فراهببم‬‫کن و فردا اونو به ‪ Lardy‬بيار‪ .‬منتظرتم‪".‬‬ ‫من تصورکردم که دروغ آوريل است‪ ،‬ولبی ايبن نقطبه شبروع تهديببدات بببود‪ .‬درواقببع او در خبانه‬ ‫‪ Essone‬اقامت کرد گويی که خانه خود ش بود و با قيافه ای غير دوستانه منتظر من بود‪.‬‬ ‫" يا پولو به من ميدی يا ما تو رو می کشيم‪".‬‬‫"ما" چه کسانی بودند؟ آيا او فرستاده بلید بود يا فرستاده بزرگترين برادر در الجزايرکه نفرت‬ ‫غيرقابل درمانی نسبت به من داشت؟ يا از طرف هردو؟ نمی دانم‪ ...‬فقط می دانم که هروه موفق‬ ‫شد مرا از آن تهديد مالی به کمک بازرس پليس نجات دهد و جامل خانه را ترک کرد‪ .‬گويی‬ ‫اتفاقا به جنوب شرقی فرانسه و بعد به الجزاير رفت‪ .‬ظاهرا برای ملقات بلید و بعد هم ممد‬ ‫که به نظرمن همدستان او بودند‪.‬‬ ‫مادرم که آن موقع در الجزاير بود و من به وسيله نامه وقايع را برايش گفتم‪ ،‬اينطور که مببی گفتنببد‬ ‫هيچ اعتراضی به جامل نکرد‪.‬‬ ‫آيا ترس تمام نشدنی اش در مورد بدگويی ها باعث شد که موضوع را خفه کند؟ آيببا درعيببن حببال‬ ‫خيلببی مغببرور نبببود کببه نببه فقببط يکببی بلکببه دو پسببرش را نببزد خببود دارد؟ وآن مسبباله ممکببن‬ ‫بودخوشبختی اورا کمرنگ کند؟ برای خوشبختی سالمندان‪ ،‬دختران مهم نيستند‪ .‬آنهببا درسببت شببده‬ ‫اند برای خانه های ديگر تا به سهم خود پسرانی به دنيا بياورند که بعدا از آنهببا مراقبببت کننببد‪ .‬مببن‬ ‫خانه و پسر رسمی نداشتم‪ .‬تصور می کنم من موجود جداگانه ای بودم ؛ "خجببالت خببانواده"‪ ،‬ولببی‬ ‫با اين همه چه کسی مراقب همه چيز بود؟‬ ‫خواهران من آزادانه زندگی می کردند و هيچگاه تنبيهاتی را که من تحمل کردم به بهببانه اينکببه از‬ ‫ازدواج با مرد عربی که نمی شناختم خودداری کردم و با يک فرانسببوی زنببدگی مشببترک داشببتم‪،‬‬ ‫تحمل نکردند‪ .‬فاطیما ابتدای ‪ 18‬سالگی از شوهرش جدا شد و کابیل را به قصد يک آلمانی‬ ‫‪87‬‬


‫ترک کرد ودر ‪ 1982‬از او بچه ای به دنيا آورد‪ .‬آن موقع او گروه ما را ترک کرد و من می بايببد‬ ‫خواننده کر ديگری پيدا می کردم‪.‬‬ ‫در آن زمان جمیله هنوز عضو جورجورا بود و در ‪ Lardy‬زندگی می کرد‪ .‬ولی حکیم‬ ‫وجمیله ‪ ،‬خانه را به محل عياشی و يا حداقل‪ ،‬با قبول هرکسی در گردهمايی های رقص پرسر‬ ‫وصدا‪ ،‬به ديسکوتک دائمی تبديل کرده بودند و همه چيز در داخل خانه خراب شده بود‪ .‬بببا تببوجه‬ ‫به جمعی که در آن مکان بودند‪ ،‬وقتی که يک روز صبح فهميدم خانه مورد دسببتبرد قببرار گرفتببه‬ ‫تعجب نکردم ‪.‬‬ ‫با مادرم صحبت کردم ‪ .‬وقتی او توانست زيان های وارده را تصديق کند‪ ،‬ما باهم تصببميم گرفببتيم‬ ‫که ويل را بفروشيم و من مکان کوچکتری را برای اقامت مادرم در فرانسه‪ ،‬که مببدت آن کمببترو‬ ‫کمتر می شد‪ ،‬پيدا کنم ‪ .‬پس با دوآژانس برای فروش خانه وارد مذاکره شدم‪ .‬اين قضيه در ‪1985‬‬ ‫اتفاق افتاد‪ .‬تا پيدا شدن خريدار خانه‪ ،‬جمیله و حکیم در آنجا خواهند ماند ومن قبول مسووليت‬ ‫آنان را موردآزمايش قرارخواهم داد‪.‬‬ ‫درست همان موقع ملحه که من اورا ازهنگام خروجش از گروه در سال ‪ 1980‬نديده بودم‪ ،‬پس‬ ‫از ‪ 5‬سال سکوت پيدا شد در حالی که گريه کنبان عبذرخواهی مبی کبرد‪....‬توضبيح داد کبه او هبم‬ ‫شوهر کابیلی خود را ترک کرده است و اکنون با يک فرانسوی زندگی می کند که توانسته است‬ ‫تعببادلش را بببه وی بازگردانببد‪ .‬او اضببافه کببرد کببه حببال بهتراسببت و مببی خواهببد ازصفرشببروع‬ ‫کند‪...‬اگر من او را دوباره در جورجورا بپذيرم‪.‬‬ ‫احساسات "مادری" من بار ديگر به جوش آمد‪ .‬حال ديگر خواهرها و برادران من آنقببدر مببرا از‬ ‫توهم خارج کرده بودند که محبت ظاهری ملحه کمی مرا تشويق کرد‪ .‬تمام وقايعی را که طی آن‬ ‫سال ها اتفاق افتاده بود‪ ،‬برايش گفتم؛ رفتن فاطیما‪ ،‬تهديد مالی جامل‪ ،‬خرابکاری حکیم و‬ ‫جمیله ‪ ،‬مادر که در الجزاير زندگی می کرد و بدون هيچگونه ملحظه ای مثل هميشه تمام‬ ‫هزينه ها را به دوش من می انداخت‪ .‬ملحه برای سرنوشت من گريست‪ ،‬با تاکيد بر اينکه از‬ ‫حال به بعد ديگر می توانم روی او حساب کنم‪.‬‬ ‫بايد ساعت ها با جمیله صحبت می کردم تا او با بازگشت خواهرش به گروه موافقت کند‪.‬‬ ‫"بعد از اون همه مشکلت که برا ت به وجود آورده‪ ،‬تو بازم آغوشتو به روش باز می کنی؟"‬‫من توضيح دادم که ما خواهريم واو هم عذرخواهی کرده است‪ .‬جمیله هم شانه هايش را بال‬ ‫انداخت‪....‬‬ ‫من جمیله را ترجيح می دادم؛ آخرين خواهرم‪ .‬مگر من او را قنداق نکرده بودم‪ ،‬تا خوابيدنش او‬ ‫را تکان تکان نداده بودم‪ ،‬مثل بچه خودم به او شير نداده بودم؟ با وجود ايببن او بزرگببترين دشببمنی‬ ‫را با من کرد! آيا می خواست مرا رنج بدهد؟ رنجی که نمی توانست به مادرش بدهببد کببه حببال در‬ ‫کابیل بود؟‬ ‫پس از مدتی او مرا "مامان" ناميد‪...‬ابتدا تصور می کردم که مربوط به گرايش قلبی اش می شود‪.‬‬ ‫ولی اصرار او که مرا بخصوص در برابر مردم "مامان" بخواند‪ ،‬بببه سببرعت مببرا قببانع کببرد کببه‬ ‫برعکس است ‪ .‬او می خواست به اختلف سن ما تاکيد کند و مرا آشفته سببازد‪ .‬مببن بببرای او سببايه‬ ‫ای بودم و آن حسادت سبب شد او سعی کند به روش هايی که مببن نمببی تببوانم بببه خببوبی گببزارش‬ ‫کنم‪ ،‬هروه را اغوا کند‪.‬‬ ‫‪88‬‬


‫با اين وجود او حق داشت که بببه قببول ملحهاعتمبباد نداشببت‪ .‬پببس از چنببد مبباه‪ ،‬روز قبببل از پخببش‬ ‫تلويزيونی مهمی‪ ،‬در آخرين لحظات اعلم کرد که برای گذراندن تعطيلت در جزيره موریس‬ ‫پرواز خواهد کرد‪.‬‬ ‫" بليط پرواز هديه است و شانسی است که نبايد از دست داد‪ .‬من بايد زود برم ‪ .‬چببون بعببدا ديگببه‬‫نمی تونم مسافرت کنم‪ :‬حامله ام‪".‬‬ ‫من با تسلط به خودم پاسخ دادم‪:‬‬ ‫" چه روش عجيبی بود برای اعلم چنين خبرخوبی به من‪".‬‬‫" ولی من دليل مناسبی برای شرکت نکردن در پخش تلويزيببونی نمببی بينببم‪ .‬مببی تببونی مسببافرت‬‫خودتوبرای يک روز عقب بيندازی‪ ،‬نه؟ ببين‪ ،‬هرکاری دلت می خواد بکببن‪ .‬اگببر نيببای‪ ،‬مببن مثببل‬ ‫هميشه کوتاه ميام‪".‬‬ ‫اوبا حالتی توهين آميزروی صحنه آمد‪ ،‬بدون اينکه چيزی بگويد‪ .‬سببپس بببه تعطيلت رفببت و پببس‬ ‫از بازگشت‪ ،‬دوباره روی صحنه لبخند زنان ظاهر شد و شگفت آنکه با جمیله همدست شد‪...‬‬ ‫برای اينکه به طور موثر با من مقابله کند‪ ،‬به گونه ای که من پس از مدت کوتاهی متوجه شدم‪.‬‬ ‫يک روی صبح جمیله تلفنی مرا به روی بارج خواند تا با ملحه ملقاتی داشته باشم و "صحبت‬ ‫کنيم" ‪ ،‬در مورد چی؟ آيا لباس های جديد می خواستند؟ حقوق بيشتر؟‬ ‫تازه پيش ملحه رسيده بودم که هردو تصميم مشترکشان را برای ترک فوری و دائمی جورجورا‬ ‫به من اعلم کردند‪ .‬جمیله با بی ادبی دليل تصميمشان را توضيح داد‪:‬‬ ‫" ما بيش از حد داريم‪ ،‬می فهمی؟ ومی خوايم تورو توکثافت ترک کنيم‪...‬اينجوری تو نمبی تبونی‬‫سيرک خودتوادامه بدی‪ .‬آوازای تو بی ارزشند‪ .‬تو هيچی‪ ،‬صفری‪ ،‬هروه صفره‪ .‬و نه به‬ ‫خاطرنمايش های بی ارزش تو‪ ،‬ما زمانی ستاره های معروفی ميشيم!"‬ ‫بعد از گردن مرا گرفت و شروع به کتک زدن من کرد‪ .‬آن بچه ای که مببن در آغببوش خببودم مببی‬ ‫خواباندمش‪ ،‬داشت مرا کتک می زد!‬ ‫غير قابل تحمل بود‪ .‬به محکمی دست اورا از خود دور کردم و با آرامشی کببه تصببور نمببی کببردم‬ ‫بتوانم داشته باشم‪ ،‬به هردو گفتم‪:‬‬ ‫" می خواين برين؟ بريد‪ .‬برای هر دوتون خوشبختی آرزو می کنم‪".‬‬‫با قلب پاره پاره و چشما نی اشکبار رفتم‪ ،‬ولی تقريبا سبک شده بودم‪.‬بايد همينطور تمببام مببی شببد‪.‬‬ ‫برای من غير قابل تحمل بود که با گريه و زاری از آنها خواهش کنم کببه کببار کننببد‪ ،‬دقيببق باشببند‪،‬‬ ‫باصداقت وظائفشان را انجام دهند‪ .‬خواننده های ديگری هم بودند که بسته بببه مببوقعيت کمکببم مببی‬ ‫کردند؛ من از آنها خلص شدم‪.‬‬ ‫در نهايت‪ ،‬من دوباره خواننده ای را که زمانی خواننده کمکی گروه بود ملقات کردم‪ ،‬ترانه هببای‬ ‫جديد را به او ياد دادم و همه چيز به خوبی پيش رفت‪ .‬فضا کامل تغيير کرد؛ بسيار کم تنببش تببر و‬ ‫بسيار تخصصی تر‪ .‬حتی موزيسين ها از آن تغيير لذت می بردند‪ .‬تمرينات ما‪ ،‬ديگر کببار تنبببيهی‬ ‫نبود‪ ،‬بلکه کوششی بود واقعاهنری ‪ .‬چرا من سالها زندگی خودم را مسموم ساخته بودم؛ فقط چون‬ ‫می خواستم خانواده ام را به کار بکشم و خواهرانم را به عرصه بکشانم‪.‬‬

‫‪89‬‬


‫آن موقع تصميم گرفتم‪ :‬ديگر اجازه ندهم که خانواده ام به هيچ ترتيبی به زندگی من صدمه بزننبد‪.‬‬ ‫من بيش از سی و شش سال داشتم ‪ .‬موقعيت زمانی اضطراری بود و من می بايست مراقب خبودم‬ ‫و هروه باشم‪ .‬زمان آن بود که خودم بچه دارشوم که بتوانم او راتربيت کنم‪.‬‬ ‫خواهر ها وبرادرانم را آگاه کردم که ديگر به هيچکدام از آنها پول نخواهم داد؛ آنها جوان بودند و‬ ‫سلمت و بايد خودشان از خودشان مراقبت کنند‪.‬من از نظر مالی مادرم را حمايت خواهم کرد‪ ،‬به‬ ‫شرط آنکه هبر کبدام از خواهرهبا و برادرهبا‪ ،‬سبهم خبود را بپردازنبد‪ .‬مبا نبه نفبر ببوديم و کبامل‬ ‫غيرمنطقی بود که فقط يکی از بچه ها‪ ،‬هزينه های مادرمان را به دوش بکشد‪ .‬همانطور که توافق‬ ‫کرده بوديم‪ ،‬من خانه ‪ Essonne‬را خواهم فروخت ‪ ،‬ديگر نمببی خواسببتم هزينببه هببای آن خببانه را‬ ‫بپردازم ‪ ،‬فقط برای اينکه آنها بتوانند آنجا خوشگذرانی کنند‪ .‬من به حکیم و جمیله فرصت کافی‬ ‫خواهم داد تا تغيير مکان دهند‪ ،‬ولی آنها هم بايد هرچه زودتر بروند‪.‬‬ ‫اميدوار بودم که ما همچنان رابطه عادی خودمان را داشته باشيم‪ .‬تصور مببی کببردم‪ ،‬ايببن واقعيببت‬ ‫که من ديگر آنها را تامين مالی نمی کردم و به آنها مکان زندگی نمی دادم‪ ،‬احساس خانوادگی آنهببا‬ ‫را برهم نخواهدزد‪.‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫آنها احساس خانوادگی داشند؛ حرکت عمومی عليه دشمن مشترک‪ :‬من!‬ ‫مادرم سريع به الجزاير بازگشت ‪ .‬او که همراه من تصميم به فروش ويل گرفتببه بببود‪ ،‬حببال تاکيببد‬ ‫می کرد که هرگز ما در اين مورد توافق نکرده بوديم‪ .‬يک روز بعد‪ ،‬خانه به وسبيله تمبام خبانواده‬ ‫مورد حمله قرار گرفت؛ برادرها و خواهرها‪ ،‬شبانه ببه شبانه‪ ،‬تقريببا ببه صبورت جنگبی پبس از‬ ‫بستن درها به روی خريداران‪ ،‬اعلم کردند که آن خانه فروشی نيست‪ .‬آژانس ها از من روگببردان‬ ‫شدند و من برای روشن کردن واقعيت‪ ،‬بايد مسيری را طی می کردم‪.‬‬ ‫آن شرايط تقريبا دو سال ادامه داشت‪ ،‬دو سال تهديد مکرر‪ ،‬تلفن های توهين آميببز کببه مببا را‪ ،‬مببن‬ ‫وهروهرا‪ ،‬شب ها در بارج خودمان از خواب بيدار می کردند‪.‬‬ ‫ممد ظاهرا اتفاقی تصميم گرفت به فرانسه بازگردد‪ ،‬پس از ‪ 16‬سال اقامت در الجزاير که در‬ ‫آنجا کار تخصصی خود را انجام می داد‪.‬آيا او آمده بود تا عمليات را موثرتر هدايت کند؟ آيببا آمببده‬ ‫بود برای اينکه به من "وظايفم" را يادآوری کند؟ آنها چه مببی خواسببتند؟ شببايد اينکببه بگببذارم آنهببا‬ ‫هميشه به خرج من زندگی کنند‪ ،‬يا جورجورا را ترک کنم چون خواهرانم آ ن را ترک کرده‬ ‫بودند‪ ،‬يا بازهم به آنها پول بدهم؟ بيشتراز پولی که از بيست سالگی يا حتی از ‪ 14‬سالگی پرداخته‬ ‫بودم؟‬ ‫همه اين چيزها وحتی بيشتر از اينها رامی خواستند‪ .‬آنها تخريببب مببرا مببی خواسببتند‪ ،‬کببه بببه دليببل‬ ‫مشکلت زيادی که برايم ايجاد کرده بودند‪ ،‬با قدم های بلندی بدان نزديک شده بودم‪ .‬آنهببا شکسببت‬ ‫کار تخصصی ام و شکست زندگی روحی مرا مببی خواسببتند‪ .‬مسبباله انتقببامجويی بببود! خببواهرانم‪،‬‬ ‫مرا به دليل مشکلت ناشی از حسادت شخصبی و جباه طلببی هبای ارضبا نشبده شبان مقصبر مبی‬ ‫دانستند‪ :‬اگر آن جاه طلبی ها می توانستند کامل به واقعيت در آيند‪ ،‬واضح است که آنها کمترتهاجم‬ ‫می کردند‪ .‬يکی از برادرانم سرزنش می کرد که من چرا ديگر به آنها اجازه تنبلی نمی دهبم‪ ،‬بقيبه‬ ‫‪90‬‬


‫شاکی بودند که من ديگر تسليم برتری جويی های آنها نبودم ‪ .‬ممد هم به سهم خود بغض و کينه‬ ‫دورنشدنی خود را بازيافته بود‪ .‬مگربه من هشدار نداده بود‪ ":‬هرجا که باشی‪ ،‬حتی پس ازده سببال‬ ‫يا بيشتر‪ ،‬پيدات می کنم و می کشمت‪".‬‬ ‫مادرم شايد ناخودآگاه‪ ،‬به دليل رنج هايی که به خاطرشوهرش برده بود‪ ،‬از من انتقببام مببی گرفببت‪.‬‬ ‫از آنجا که من جايگزين شوهرش در مورد مسايل خانوادگی و مسووليت مالی شده بببودم‪ ،‬آنچببه را‬ ‫که يک فرد بايد ازشوهرش انتظار داشته باشد‪ ،‬ازمن و فقط از من‪ ،‬انتظار داشببت؛ امنيببت مببادی‪،‬‬ ‫حببتی زنببدگی تجملببی کببه او بببدان عببادت کببرده بببود‪ .‬بنببابراين آمبباده بببود بببه پيشببنهادات برادرهببا‬ ‫وخواهرانم که می دانستند او نقطه ضعف زره دفاعی من است‪ ،‬گوش کند و آنها هم او را تا نقطببه‬ ‫غير قابل ترميم‪ ،‬عليه من تحريک کردند‪...‬‬ ‫يک روزصبح‪ ،‬ناگهان روی اسکله ای کببه بببارج مببا لنگببر انببداخته بببود‪ ،‬ظبباهر شببد و بببا تهديببد و‬ ‫بالبردن چتر خود فرياد زد‪:‬‬ ‫" تو می خوای منو بيرون کنی‪ .‬خواهرها تو اخراج کردی‪ .‬مسوول تمام اين چيزا اون فرانسويه‪.‬‬‫شما هردوتون تقاص کاراتونو پس می دين‪".‬‬ ‫فرانسوی! هروه که آن همه برای آنها زحمت کشيده بود! خواهران من حق داشتند با هرکسی‬ ‫زندگی کنند‪ ،‬آلمانی يا هرمليبت ديگبر‪ ،‬حبتی ببدون ازدواج‪ .‬ولبی مبادرم مليبت تنهبا مبردی را کبه‬ ‫موافقت کرده بود واقعا به آنها کمک کند‪ ،‬تحقيروسرزنش می کرد با ذکر اينکببه او مسببوول "همببه‬ ‫چيزا" ) چه چيزهايی؟( است‪.‬‬ ‫من سعی کردم آن زن عنببان از دسببت داده را کببه بببی وقفببه روی اسببکله فريبباد مببی زد‪ ،‬آرام کنببم‪.‬‬ ‫توضيح دادم که فداکاری من به اندازه کافی ادامه داشته و من هم حق دارم زندگی خودم را بسازم‪.‬‬ ‫طوری مرا نگاه کرد گويی که من گستاخی غير قابل تحملببی نشبان داده ببودم‪ .‬زنبدگی مبن؟ آيبا از‬ ‫نظراو‪ ،‬من زندگی شخصی داشتم؟ پشتش را به من کرد و قسم خورد که به زودی همه چيز بببرای‬ ‫هر دوی ما بدتر خواهد شد‪ .‬خواهيم ديد که چه پيش خواهد آمد‪.‬‬ ‫هروه رنگش پريده بود‪ .‬هرگزباور نمی کرد چنان چيزی امکان پذير خواهد بود‪ .‬به همين دليل‬ ‫چند روز مريض شد‪ .‬من خودم را کامل از دست رفته حس می کردم‪ .‬مادرم که من او را بيببش از‬ ‫هر چيزی در دنيا دوست داشتم‪ ،‬درست مانند ممد‪ ،‬که زمانی مرا در الجزاير تهديد کرده بود‪،‬‬ ‫تهديدم کرد‪ .‬بايد حتما سعی می کردم شرايط را بهتر سازم‪ .‬حتی اگر مطمئن بودم کببه روابببط بيببن‬ ‫من و او هرگز مثل قبل نخواهد شد‪ .‬با اين همه نمی توانستم تحمل کنبم کبه ديگببران آن طبور او را‬ ‫دستکاری کنند‪ .‬درمورد اين مساله که او مرا واقعا دوست ندارد‪ ،‬مببن از درون مجبباب شببده بببودم‪،‬‬ ‫زمانی اين مساله را به خودم اعتراف کرده بودم‪ ،‬ولی ا ينکه دشمن من شود‪....‬‬ ‫به بهانه روز مادر‪ ،‬سعی کردم اختلف را کمرنگ تر کنم‪ .‬دسببته گببل بسببيار زيبببايی از گببل هببای‬ ‫رنگارنگ در يک گلدان فرستادم که روی آن نوشته شده بود‪ ":‬برای مادر عزيببزم"‪ .‬حتمببا او پيببام‬ ‫را درخواهد يافت‪.‬‬ ‫او پيام را دريافت کرده بود‪ ،‬ولی به شيوه خود‪ .‬من نشان داده بودم که هميشه او را دوست خببواهم‬ ‫داشت و او هنوز هم می تواند مرا تحت فشار قرار دهد‪ ،‬و سنگدلنه بر مدارای من نسبت به خببود‬ ‫‪91‬‬


‫پيروزشود‪ .‬روز بعد گلدان تکه تکه شده و گلهای لگببد مببال شببده را روی پيبباده روی جلببوی انبببار‬ ‫قديمی مان‪ ،‬محل نشست انجمن مان پيدا کردم؛ علمت‪....‬‬ ‫آن اتفاق موجب درد جانکاهی برای من شد‪ .‬درک کردم که تمام عمر‪ ،‬درميان اجبارها و فداکاری‬ ‫هايی که به خود تحميل می کردم‪ ،‬فقط در جستجوی عشق مببادری بببوده ام‪ .‬حبال ديگببر بايببد از آن‬ ‫انصراف می دادم ‪ .‬من قلبا يتيم بودم‪.‬‬ ‫آن زمان‪ ،‬من آنطور که می گويند‪" ،‬شکسته شدم" ‪ .‬بهتر بگويم کمرم شکست‪ ...‬ما در حال تهيه‬ ‫ديسک بوديم ‪ ،‬ولی آن هم علقه مرا جلب نکرد‪ .‬من در تنهايی‪ ،‬سرخورده وبسته شده بودم‪.‬‬ ‫شروع کردم به لغرشدن؛ کيلوازپس کيلووزنم کم می شد‪ ،‬در حالی که می دانستم حامله ام! سعی‬ ‫کردم اميدم را به خاطر آن کوچولو بازيابم‪ ،‬کوچولويی که در بدبختی من دلداريم خواهد داد‪ .‬ولی‬ ‫من خيلی شوکه شده بودم‪ ،‬تمام شده بودم‪ ،‬کامل شکسته شده بودم‪ ،‬بچه ام را از دست دادم!‬ ‫آن تولد ناقص مرا غرق افسردگی کرد‪ .‬همه چيز را از دست داده بودم‪ :‬مادرم‪ ،‬بچببه ام‪ ،‬گذشببته ام‬ ‫و آينده ام را‪ .‬چرا همچنان برای بازيابی سلمتم مبارزه کنم؟‬ ‫با وجود اين‪ ،‬من در ناخودآگاه خودم مبارزه می کردم‪ .‬در طول شببب بببه خببودم مببی پيچيببدم‪ ،‬و بببا‬ ‫شياطين می جنگيدم ‪.‬صبح نزد ستسی فاطیما دعا کردم و از او خواستم به من کمک کند‪ .‬من‬ ‫جورای کوچولو را دوباره ديدم‪ ،‬مغرور ومتکی به خود‪ ،‬نظم کاهینای جنگجورا‪ .‬می گويند‬ ‫بچگی زادگاه روح هرکس است‪ :‬ازخاطراتم در مورد ایفیقا خواست زندگی گذرا را بيرون‬ ‫کشيدم ‪.‬‬ ‫مثل همان زمان که پدرم مرا ماه ها در ‪ Courneuve‬زندانی کرده بود‪ ،‬به وسيله خوانببدن‪ ،‬خببودم‬ ‫را درمان کردم‪ .‬خوانبدن هميشبه ببه مبن کمبک کبرده تبا درامهبای وجبود را بفهمبم و قببول کنبم‪.‬‬ ‫مجموعه اشعار "ناظم حکمت"‪ ،‬زندانی سياسی که چهل سال در زندان نگهداشته شده بود‪،‬‬ ‫کتاب کنار تخت من بود‪ .‬با درد‪ ،‬در مورد آخرين پيام ها ی او فکر می کردم‪:‬‬ ‫" در گرگ و ميش آخرين صبحم‪ ،‬دوستانم و ترا خواهم ديد‪ ،‬و به زير خاک‪ ،‬فقط آوازتمام نشببدنی‬ ‫را با خود خواهم برد‪".‬‬ ‫"دوستانم و ترا"؟ هروه با توجه تزلزل ناپذير‪ ،‬تمام نزديکان ما و موزيسين های اطرافم با چنان‬ ‫گرمی انسانی احاطه ام کرده بودند که مرده هببم زنبده مبی شببد‪ .‬آنهبا مببرا مجبورکردنببد دوببباره در‬ ‫ضبط نواردر حالی که روی چهار پايه نشسته بودم‪ ،‬شرکت کنم؛ چببون نمببی توانسببتم بايسببتم ‪ .‬بببه‬ ‫لطف آنها من نمردم و آوازم تمام نشد؛ چهارمين ديسک در نوامبر ‪ 1986‬منتشر شد‪.‬‬ ‫به دليل حرکت رو به جلو‪ ،‬من آن ديسببک را "برتببری" ناميببدم؛ برتببری هنببری‪ ،‬برتببری انسببانی‪،‬‬ ‫برتری نسبت به مرگ و نسبت به آنان که مببی خواسببتند مببرا بکشببند‪.‬ولببی برتببری لبخنببد زنببان در‬ ‫برابرزور آن ها ايستادگی کرد‪ .‬من مقاومت و پايداری کردم ‪ :‬باز هم راهم را ادامه خواهم داد‪.‬‬ ‫همچنين خانواده ام راهشان را ادامه دادند ومساله اصل تمام نشببده بببود‪ .‬روزی کببه ديسببک منتشببر‬ ‫شد‪ ،‬خانواده ام هم "برتری" خود را برای من فرستادند؛ محل نشسببت انجمببن مببا‪ ،‬آن انبببار قببديمی‬ ‫آراسته شده که جورجورا آنجا متولد شد‪ ،‬به وسيله برادرانم مورد دستبرد قرار گرفت؛ به وسيله‬ ‫بزرگترينشان و جوانترينشان؛ ممد و جامل‪ .‬به سخن ديگر‪ ،‬آنکه لب مرا پاره کرده بود و آنکه‬ ‫سعی کرده بود از من به زور پول بگيرد‪ .‬به دنبال آن نامه ممد رسيد با قول تعقيب های بيشتر‪.‬‬ ‫‪92‬‬


‫بسياری چيزها به سرقت رفته بودند؛ پوشش ديوارها‪ ،‬ديواره های جداکننببده‪ ،‬و بسببياری چيزهببای‬ ‫کوچک ديگر‪ .‬ولی با اين وجود بدترين چيزاينهببا نبببود‪ :‬مببدارک اداری از بيببن رفتببه بببود‪ .‬چنببد تببا‬ ‫ازآنها تکه تکه شده روی کف اتاق انداخته شده بودند‪ .‬آنهببا دفبباتر کتابببداری ‪ ،‬لببباس هببای صببحنه‪،‬‬ ‫مجموعه نظريات انتقادی در مورد نمايشات‪ ...،‬همه چيز را برده بودند‪.‬‬ ‫ما شکايت کرديم‪ ...‬بازرس پليس چندين مدرک مالی را در زيرزمين خانه ‪ Lardy‬پيدا کرد‪ .‬ولببی‬ ‫بقيه قابل يافتن نبودند‪....‬‬ ‫خواهرها و برادرانم و مادرشان اشغال ويل را ادامه داده بودند و باپليس و مامورهببا مخببالفت مببی‬ ‫کردند و می گفتند‪:‬‬ ‫" ما اينکارو مطابق رسم و رسوم الجزايری ترتيب داديم‪" .‬‬‫من معتقدم که نه پليس و نه مامورها علمت واقعی آن اعمال را در نيافتند‪ .‬همينطورنه هروه و‬ ‫نه من نمی توانستيم حتی يک دقيقه هم تصور کنيم که تا چه درجه ای آن " ترتيب" پيش خواهد‬ ‫رفت‪.‬‬

‫‪93‬‬


‫‪XI‬‬ ‫هرچند که تهديدات کمابيش به طورواضح ابراز شده بودند و به مببن سببنگينی مببی کردنببد‪ ،‬تصببميم‬ ‫گرفتم که به تهديدات تمکين نکنم‪ .‬بالخره تبانی جنايتکارانه خانواده ام‪ ،‬چشم هببای مببرا ببباز کببرد‪.‬‬ ‫تمام عمر‪ ،‬من وابسته به عشقی بودم که به والدينم داده بببودم‪ :‬سببماجت ديببوانه واری کببه آنهببا مببرا‬ ‫تعقيب می کردند‪ ،‬ناگهان مرا از آن وابستگی رها کرد‪ .‬حال من بايد قوی باشم‪ ،‬دوباره خانواده ام‪،‬‬ ‫خانواده آينده ام را بسازم؛ هروه و بچه؛ اگربه لطف خدا من باز هم بچه دار شوم‪ .‬هيچگونه‬ ‫حس انتقامجويی در من ايجاد نشد‪ .‬من می خواستم فراموش کنم و بخصوص فراموش شوم‪.‬‬ ‫ولی آنها مرا فراموش نکردند‪ :‬من با وحشی ها محاصره شده بودم‪ .‬آنها دورو بر بارج مببی گشببتند‬ ‫تا ثابت کنند که هميشه حضوردارند‪ ،‬گاهی برادرم ‪ ،‬گاهی خببواهرم‪ ،‬تلفببن مبی کردنبد‪ -‬مبادرم هببم‬ ‫مثل بقيه – تهديد می کردند‪ ،‬پوزخند می زدند‪ ،‬ناگهان لنگر می انداختنببد‪ .‬جنببگ اعصبباب راه مببی‬ ‫انداختند‪ .‬من جرات خارج شدن نداشتم‪ ،‬می ترسيدم‪ .‬به پليس خبر داده بودم ولی به من گفتند که تببا‬ ‫هنگامی که هيچ تجاوز " مشخصی " صورت نگرفته باشد‪ ،‬آنها حببق دخببالت ندارنببد‪ .‬بايببد تجبباوز‬ ‫بدنی باشد‪ .‬محافظت ما دربرابروحشت روانی که ما از آن رنج می برديببم‪ ،‬در تببوان پليببس امنيببتی‬ ‫نبود‪.‬‬ ‫درچنين فضايی روح من زندگی می کرد‪ .‬وقتی آوازهايی می نوشتم که زورگببويی‪ ،‬فناتيسببم وسببتم‬ ‫مردان را در سرزمين ما برمل می کرد‪ ،‬برای آن بود که عمليات انزجار آميز آنهبا متوقبف شبود‪.‬‬ ‫حال آن عمليات را بازهم تحمل می کردم‪ ،‬شايد حببتی وحشببتناک تببر از دوران بلببوغم‪ .‬گببويی کلم‬ ‫من‪ ،‬فريادهای من‪ ،‬اصل بببه اهببداف خببود نرسببيده بودنببد‪ .‬ديگرچگببونه بببه ديگببران بببرای تلطيببف‬ ‫وتغييرآن رسوم بربری‪ ،‬اميد دهم؟ ازکجا سماجت تازه و خوشبينی ام را باز يابم که از طريق‬ ‫انتقادهايم‪ ،‬اشعارم را روح می بخشيدند؟‬ ‫پاسخ آن سوالت چند ماه بعد‪ ،‬پس از آنکه متوجه شدم که دوباره حامله هستم‪ ،‬پيببدا شببد‪ .‬درابتببدای‬ ‫سال ‪ 1987‬اين اتفاق زيباترين خيرمقدم به " سال نببو" بببود‪ .‬بلفاصبله احسباس کببردم دوببباره مبی‬ ‫توانم بنويسم‪ ،‬نمايش اجرا کنم‪ ،‬برای تلويزيون بببازی کنببم‪ ،‬بببرای اهببداف انسببانی و زنببانه بجنگببم‪.‬‬ ‫خوشحالی به خانه بازگشت عليرغم تلفن های نا شناس و تهديدات ديگر!‬ ‫سوم آوريل‪ ،‬به مناسبت سالروز سی و هشت سالگی ام‪ ،‬با گل و هديه بمباران شببدم‪ .‬همببه دوسببتانم‬ ‫سعی کردند به اين ترتيب تمايل قلبی و محبت آميز خود را برای تولد آينده کببه بببرای سببپتامبرپيش‬ ‫بينی شده بود‪ ،‬ابراز کنند‪.‬‬ ‫بعد از ظهرآن روز جشن‪ ،‬در مورد مرگ پدرم خبردار شدم‪ .‬پدری که ‪ 17‬سال پيش در اسببتاديوم‬ ‫شمالی ترکش کرده بودم‪... .‬‬ ‫اين مساله که او دقيقبا روز پيبش از سبالروز تولبد مبن درگذشبته ببود‪ ،‬ببه شبدت مبرا آشبفته کبرد‪.‬‬ ‫همينطور اين واقعيت که ديگراو را زنده نخواهم ديد‪ ،‬بسيار مرا غمگين ساخت‪.‬‬ ‫درمن چيزی از سنت ها باقی مانبده بببود؛ مببی خواسبتم پيبش از آخريبن سبفرش‪ ،‬او را بببينم تببا از‬ ‫يکديگر عذرخواهی کنيم‪ .‬اين کارنزد ما رسم است ورسم بسيار خوبی است‪ .‬چون درواقع پدرم بببا‬ ‫سختی خشن خود‪ ،‬جوانی مرا خراب کببرد‪ ،‬ولببی بببدون شببک او هببم بببه سببهم خببود بببه خبباطر مببن‬ ‫خوشبخت نبود‪ ،‬حتی اگر مسبب آن‪ ،‬مسايل ناشی از عقب افتادگی بود‪.‬‬ ‫‪94‬‬


‫بنابراين بايد بدون عذرخواهی او زندگی کنم‪ ،‬ولی من در برابببر بببدن مببرده اوعببذرخواهی خببواهم‬ ‫کرد‪ .‬تقريبا شرايطی پيش آمده بود که من حتی مرده اورا هم نمی توانستم ببينم‪...‬‬ ‫در مورد مرگ او‪ ،‬افراد غريبه به من خبر دادند‪.‬همچنين بببه مببن توضببيح دادنببد کببه کالبببد پببدر در‬ ‫بيمارستانی در فرانسه بود‪ .‬مادرم و خواهرها و برادرانم در مورد مببرگ او مببی دانسببتند‪ ،‬هرچنببد‬ ‫که پدر پس از ازدواج دوباره اش تقريبا هر ارتباطی را با آنها قطع کرده بببود‪.‬آنهببا تصببميم گرفتببه‬ ‫بودند که به من خبر ندهند‪.‬‬ ‫وقتی مطلع شدند که کسی واقعه را به من خبر داده است‪ ،‬می خواستند با تهديد به من اجازه ندهنببد‬ ‫تا به قبرستان بروم‪ .‬با اين همه‪ ،‬از آنجا که نمی توانسبتند دائمبا اطبراف محبل نگهبداری مبرده هبا‬ ‫حضور داشته باشند‪ ،‬من موفق شدم به آنجا بروم‪ .‬درحالی که هروه مراقب بود تا کسی از‬ ‫خانواده من در اطراف نباشد ودوستی هم مرا همراهی می کردتا مرا دلببداری دهببد‪ ،‬مببن پببدرم را‬ ‫ديدم‪...‬‬ ‫آنجا دراز کشيده بود‪ ،‬پشت شيشه‪ ،‬خاکستری با چهره کشببيده شببده بببه دليببل آخريببن دردهببايش‪ .‬بببه‬ ‫دوستم گفتم‪:‬‬ ‫" نگاه کن حتی حال هم منو می ترسونه‪ .‬می ترسم بلند شه منو بزنه‪" .‬‬‫بعد من در برابر آن فرد قابل ترحم گريه کردم‪ .‬کسی که حق نداشتم تا قبر‪ ،‬بببدرقه اش کنببم‪ .‬بببرای‬ ‫من خيلی خطرناک بود که در قبرستان حاضر شوم‪ .‬گفتم‪ :‬خداحافظ بابا‪ ،‬خببداحافظ‪ ،‬خببداحافظ‪62 .‬‬ ‫دفعه به ازای هريببک از سبال هببای زنببدگيش کببه ظبباهرا اورا راضببی نکببرده بببود‪ ،‬اگببر براسبباس‬ ‫الکليسم نا اميدانه و زورگويی های اوقضاوت کنيم‪.‬‬ ‫ولی ديگر نمی خواستم در مورد تمام آن رنج ها فکر کنم‪ .‬از او عذرخواهی کردم و با دعا بخشش‬ ‫او را در جهان گذار درخواست کردم و علوه برآن گفتم‪ " :‬روحت آروم باشه‪ ،‬بابا‪"...،‬‬ ‫و به بارج خودمان رفتم‪ ،‬وبه زندگی که درون خودم حمل می کردم‪.‬‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫"جورا منتظر بچه ست‪ "....‬اين خبر قطعا مثل بمبی در خانواده اثرکرد‪ .‬به نحوی آنها خبردار‬ ‫شده بودند‪ .‬من هنوز هم نمببايش اجببرا مببی کببردم‪ ،‬درحبالی کببه ‪،4‬ب ‪ 5‬و بعببد ‪ 6‬مبباهه حبامله بببودم‪.‬‬ ‫وضعيت من قابل ديدن بود و همه می دانستند‪ .‬تولد آينده بدون شک چاشببنی بمبببی بببود کببه آخريببن‬ ‫ديوانگی های آنها را منفجر ساخت‪ :‬من کامل از آنها فرار می کردم‪ ،‬آنها ديگبر نخواهنبد توانسبت‬ ‫ازمن استفاده کنند‪ .‬من در جای ديگرعشق وفداکاری خود را عرضه خواهم کرد‪.‬‬ ‫در طول ماه آوريل و می‪ ،‬آنها به تهديدات خببود‪ ،‬تلفنببی ‪ ،‬در خيابببان يببا روی اسببکله ادامببه دادنببد؛‬ ‫مارهای سمی‪ ،‬مارهايی که من آنها را تغذيه کرده بودم‪ ،‬چقدر دوستشان داشتم‪.....‬جنايتکارانی کببه‬ ‫متقابل از يکديگر متنفر بودند‪ ،‬به يکديگرحرف های رکيک می زدند‪ ،‬عصبانی می شدند‪ ،‬تببوهين‬ ‫می کردند ولی بلفاصله می توانستند قبيله ای را با همديگر شکل دهند‪ ،‬هنگامی که مساله دفاع از‬ ‫مالکيتشان‪ ،‬از دوباره به دست آوردن ابزار کارشان‪ ،‬يعنی من‪ ،‬پيش می آمد‪.‬‬ ‫درآن انتقامجويی ديوانه وار‪ ،‬هروه نقش بز طليسه‪ ،‬که گناه ديگران را به دوش می کشد‪ ،‬را‬ ‫بازی می کرد‪ .‬به عقيده آنان‪ ،‬او بود که مرا در راه های بد هدايت می کرد‪ ،‬کسی بود کببه مببرا بببه‬ ‫تصميم گيری در مورد اينکه ديگر مخارج آنها را نپردازم‪ ،‬مجبور کرده بود‪.‬‬ ‫‪95‬‬


‫درحالی که اين کامل غير واقعی بود‪ .‬آنها بعدا درطول ماجرا گفتند " او بنگاه معامله داشببت"‪ .‬در‬ ‫هرحال من و همراهم از آن موقع از اينکه به خاطر آنها بی پول شويم اجتناب کرديببم و بببا جببرات‬ ‫دريافتی هايمان را برای فرزند آينده پس انداز کرديم‪.‬‬ ‫ما " می بايست تقاص پس می داديم" آن طور که مببادرم گفتببه بببود‪ .‬مببا بببا اسببترس منتظببر بببوديم؛‬ ‫منتظر سرقت های بيشتر‪ ،‬تهديدات مالی بيشتر‪ ،‬تخريب محل انجمببن مبان يببا محبل سببکونت مببان‪،‬‬ ‫ولی به هيچوجه نه آن چيزی که در ‪ 29‬ژوئن اتفاق افتاد!‬ ‫نفرت انگيز‪ ...‬سپاه تنبيه‪ ،‬از طرف جمع خانوادگی‪ .‬فرستاده ها برادرم جامل و نوه ما سابینا‬ ‫بودند‪ .‬من سابینا‪ -‬دخترممد ‪ -‬را بعد از آن دوره ای که می بايست او را درزندان خودم در‬ ‫حسن دی‪ ،‬نگهداری می کردم‪ ،‬ديگر نديده بودم ‪ .‬فقط وقتی جامل رولور در دست او را روی‬ ‫پلکان صدا زد‪ ،‬فهميدم که اوست‪ .‬سابینا! بچه ديگری که من قنداقش کرده بودم‪ ،‬مثل جامل که‬ ‫اکنبون او را در عمليبات انتقامجويبانه همراهبی مبی کبرد‪ .‬مبن بعبدا دانسبتم کبه آن دو چنبدين ببار‬ ‫يکديگر را ملقات کرده بودند‪ ،‬چون سابینا از چندی پيش در پاريس زندگی می کرد ‪ .‬آنها به‬ ‫گروه های مجرم بسيار خطرناک پيوسته بودند‪ ،‬حشيش می کشببيدند و عمليببات کمببابيش نادرسببتی‬ ‫را سازماندهی می کردند‪.‬‬ ‫و حال من روی تخت بيمارستان دراز کشيده بودم و وحشت آخرين عمل کببثيف آنهببا را دوره مببی‬ ‫کردم‪ ،‬هرچند که سعی می کردم آن خاطرات وحشتناک را از سرم بيرون کنم‪ ،‬ولی مدام جامل‬ ‫را می ديدم که به بارج ما يورش می آورد‪ ،‬اسلحه دستی اش را بببه شببکم مببن نشببانه گرفتببه و بعببد‬ ‫هروه را باچماق می زند‪ .‬من صدای شليک را بالی سرم دوباره می شنيدم و قيافه دوستم را که‬ ‫زخمی شده بود‪ ،‬در حال خونريزی بود‪ ،‬و درهمان حال نگران من بببود‪ ،‬مببی ديببدم‪ .‬هنوزضببربات‬ ‫پای نوه مان را به شکمم که بچه مرا هم هدف گرفته بود‪ ،‬حس می کردم‪.‬‬ ‫بلفاصله به فکر بچه ام افتادم‪ ،‬کسی که آنها نتوانسته بودند بکشند ولی دائما در خطر قرار داشت‪.‬‬ ‫بعد نفس عميقی کشيدم و خودم را آرام کردم‪ ،‬شجاعت جديدی پيدا کردم‪....‬‬ ‫به هروه نگاه کردم‪ ،‬خم شده بود به سمت من؛ رنگ پريده از ترس‪ ،‬زخببم ديببده از ضببرب وجببرح‬ ‫روی جمجمه‪ ،‬پيشانی‪ ،‬بينی بخيه خورده و مجبور به حمل کلت‪.‬‬ ‫نمی توانستم بفهمم به دليل چه مدارايی دو مهاجم را آزاد کرده بودند‪ .‬به دليل يک اتفاق غيرعببادی‬ ‫آنها دستگير شده بودند ؛ در آن بعد ازظهربسيار گرم ماه ژوئن‪ ،‬اطراف اسکله کامل خلوت بود و‬ ‫تقريبا پس از آنکه جامل به هروه شليک کرد‪ ،‬شاهدی او را ديد که فرار می کرده در حالی که‬ ‫به دنبال سابینا می دويد‪ .‬يک شاهد بسيار خوب‪ :‬بازپرس پليس در لباس شخصی که تنهايی روی‬ ‫اسکله قدم می زد‪.‬‬ ‫به نوعی او فرستاده آسمانی بود‪ .‬چون در حقيقت من پليس اضطراری را خبرکردم ولی تببا وقببتی‬ ‫برسد‪ ،‬هردو مقصر دور شده بودند و من هيچ��اه نمی توانستم اثبات کنببم کببه مهبباجمين بببه مببا چببه‬ ‫کسانی بوده اند‪ .‬بازپرسی که قدم می زد‪ ،‬با ديدن آن دونفببر فببراری خببون آلببود‪ ،‬بلفاصببله آنهببا را‬ ‫تعقيب کرد‪ .‬او نتوانست برادرم جامل را دستگير کند که با تهديد اسلحه از دستان او در رفت‬ ‫ولی پليس توانست او را ببيند‪ .‬علوه براين پليس توانست سابینا را دستگير کند و دستبند بزند‪.‬‬ ‫با گمان اينکه سابینا دير يا زود جامل را لوخواهد داد و به نظر من به دنبال مشورت های جمع‬ ‫خانوادگی‪ ،‬جامل خودش را به پليس معرفی کرد‪ ،‬مطمئن از اينکه آن حرکت ندامت گونه به نفع‬ ‫‪96‬‬


‫او خواهد بود‪ .‬نتيجه‪ :‬پس از دو شب بازجويی‪ ،‬دو مقصر بببه طببور مشببروط آزاد شببدند تببا منتظببر‬ ‫قضاوت دادگاه بمانند‪.‬‬ ‫بدون تاخير به ما تلفن کردند‪:‬‬ ‫" ما آزاديم! دادگاه جانب حقه ؛ تا به زودی!"‬‫آيا آنها خواهند توانست بدون مجازات هميشه قانون خودشان راتحميل کنند؟ قتلی اتفاق نيفتاده بود‪،‬‬ ‫ولی با اين همه آنها وحشيانه بر سر هروه زده و اورا زخمی کرده بودند‪ ،‬مرا سخت کوبيده‬ ‫بودند وممکن بود بچه من نتواند آن وحشيگری را تحمل کند‪ .‬آيا دادگاه آن "واقعيت" را بببه عنببوان‬ ‫"دعوای ساده خانوادگی " در نظر خواهد گرفت؟ علوه بر آن‪ ،‬دادگاه هيچگاه ببه سببرعت تشببکيل‬ ‫نمببی شببد‪ ،‬بخصببوص در تابسببتان ‪ .‬تببا زمببان صببدور رای دادگبباه‪ ،‬آيببا آن وحشببی هببا مببرا راحببت‬ ‫خواهندگذاشت؟‬ ‫هروهالتماس کرد که من آن طور در حدس وگمان ها پرسه نزنم‪ .‬به بچه مان فکر کنم‪ .‬ولببی مببن‬ ‫شوکه شده بودم‪ .‬کوچکترين صدای رعد‪ ،‬صدای ماشين يا موتورسببيکلت ببباعث مببی شببد از تببرس‬ ‫بلرزم‪....‬‬ ‫خيلی زود‪ ،‬وقتی امکان پذير شد‪ ،‬هروه مرا به خارج از پاريس به محلی کامل سری برد و تا‬ ‫زمان زايمان از من پرستاری کرد‪ .‬ولی در ضمن اصرار کرد که ازدواج کنيم ‪ .‬تا حال مببا هببردو‬ ‫با خنده می گفتيم که ما به يکديگر بسته شده ايم‪ " ،‬با افتخار"‪ .‬ولی شرايط عوض شده بود‪ .‬او مببی‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫" تصور کن جامل منو بکشه‪ .‬بچه مون ازپدری ناشناس به دنيا اومده و خانواده ا ت به نحوی‬‫اونوازتو دورخواهندکرد‪ .‬ماحق اين ريسک رونداريم‪".‬‬ ‫يک روز صبح به سمت شهرداری رفتيم و بعد بببا مراقبببت از خببود بببه محببل اقامتمببان بازگشببتيم‪.‬‬ ‫هروه هيچگاه مرا ترک نکرد ‪ .‬سعی کرد مرا آرام کند‪ .‬دائم لبخند می زد‪ .‬گيتارش را گرفته بود‬ ‫و برای من آوازهای ‪ Georges Brassens‬را می خواند‪:‬‬ ‫" خوشگله‪ ،‬بکش پرده به روی دردهايت‪ .‬حتی اگر درخارج باران می بارد‪ ،‬باد مببی وزد‪ ،‬هببوای‬ ‫بد ديگر سرنوشت تونيست‪".‬‬ ‫‪ 4‬سپتامبر ‪ ، 1987‬هوا بسيار زيبا بود‪ ،‬پسرم تازه به دنيا آمده بود‪ .‬چندين مبباه‪ ،‬مثببل همببه مببادران‬ ‫دنيا‪ ،‬من زيبايی منحصر به فرد او و هبوش قاببل تبوجه او را در گهبواره سبتايش مبی کبردم و در‬ ‫دنيای ديگری بودم‪ .‬بعد من بايد به سطح باز می گشتم‪ .‬ما نمبی توانسبتيم هميشبه گمنبام و از تبرس‬ ‫پنهان شده بمانيم‪ ،‬هيچ کاری نکنيم وفقط آخرين آفريده خودمان را ستايش کنيم‪ .‬بايد کنسرت ترتيب‬ ‫می داديم و به زندگی " معمولی" باز مببی گشببتيم‪ ،‬د رحببالی کببه خببود را در خطببر دائببم حببس مببی‬ ‫کرديم‪.‬‬ ‫بنابراين دوباره در بارج سکونت کرديم‪ ،‬در حالی که می دانستيم "ديگران" هنوز وجود دارند‪ .‬بببا‬ ‫اين وجود‪ ،‬نزد شوهرم و من‪ ،‬وحشت جايش را به دفاع ازخود داده بود‪ .‬پليس به ما گفت‪:‬‬ ‫" ما قلبا از شما حمايت می کنيم‪ .‬ولی نمی توانيم روز و شب ازشما حفاظت کنيم‪".‬‬ ‫مهم نيست‪ .‬مطمئنا می توان روش های حفبباظتی ديگببری پيببدا کببرد‪ .‬پيشببنهاد شببد محببافظ اسببتخدام‬ ‫کنيم‪ ،‬درخواست حمل سلح کنيم‪ .‬هروه به نظر من بعضی از مناسب ترين دفاع هارا انتخاب‬ ‫‪97‬‬


‫کرد که من در باره آنها صحبتی نمی کنم کببه دليببل آن واضببح اسببت‪ ،‬چببون اصببل مايببل نيسببتم در‬ ‫برابر دشمنان ديوانه مان برگ های برنده را رو کنم‪.‬‬ ‫در همين زمان جامل به ‪ 18‬ماه و سابینا به شش ماه زندان محکوم شدند‪ .‬آنها درخواست‬ ‫استيناف کردند و مجازات به ‪ 10‬ماه زندان فوری و دوسال تعليقی بببه اضببافه صببد هببزار فرانببک‬ ‫جريمه نقدی ‪ ،‬ماهی ‪ 500‬فرانک ‪ ،‬کاهش يافت‪ .‬سابینا به سهم خود چنان نقش " دختری راکه از‬ ‫خواست خود منحرفش ساخته اند" را خوب بازی کرد که به جريمه نقدی ده هزار فرانک محکببوم‬ ‫شد و شش ماه هم به زندان نرفت‪ ،‬چون به عنوان گذشت‪ ،‬تاخير در مجازات در خواست شد‪.‬‬ ‫برای آن خشونت‪ ،‬خيلی جزای کمی بود‪ .‬ولی آن پروسبه مزيبت هبای خببودش را داشببت‪ .‬بببه دليبل‬ ‫نمايش انجام شده از مقاصد جمع خانوادگی‪ ،‬دادگاه از آن موقع خانواده مرا تحببت نظببر گرفببت و‬ ‫در صورت تکرار‪ ،‬مطمئنا آنها به شدت مجبازات مبی شبدند‪ .‬تعقيبب کننبدگان مبن فهميدنبد‪ :‬ديگبر‬ ‫حمله ای اتفاق نيفتاد‪.‬‬ ‫ولی اين مساله باعث نشد که آنها به روش ديگر عليه من با خشم عمل نکنند‪...‬‬ ‫آنها به بهانه های عجيب و غريب عليه من عمل می کردند‪ .‬من که هيچگاه پيش از مساله جامل‬ ‫و سابینا در برابر دادگاه قرار نگرفته بودم‪ ،‬بمباران شدم! از همه جا پروسه های دعوا شروع‬ ‫شد؛ مادرم‪ ،‬خواهرها و برادرانم ازمن پول می خواستند‪ ،‬حقببوق عقببب افتبباده‪ ،‬بازنشسببتگی‪ .‬از آن‬ ‫گذشته می خواستند اجازه ندهند من بخوانم‪ ،‬با درخواست حق تاليف آهنگ هبباو متبن هبايی کببه ببه‬ ‫قول ايشان‪ ،‬آنها نوشته بودند! آنها همگی نويسنده‪-‬آهنگ ساز شده بودند‪ ،‬حتی جامل ادعا کرد که‬ ‫آوازهای مرا ازابتدای جورجورا ‪ ،‬هنگامی که فقط سيزده سال داشته‪ ،‬نوشته است!‬ ‫خواهرانم نيز در برابر دادگاه تخصصی‪ ،‬همواره با ايده ثابتی به مببن حملببه مببی کردنببد مبتنببی بببر‬ ‫اينکه من آنها را استخدام کرده بوده ام‪ .‬همچنين مادرم سرگردان در تناقض گويی تهاجم انگيببزش‪،‬‬ ‫قسم خورد که شعرهای مرا سروده است‪ .‬سپس به دليل "امضاهای تقلبی" حمله کببرد و ادعببا کببرد‬ ‫که من به جای او مدارک اداری اش را امضا کرده ام ‪ .‬قطعا من آن کار را کرده بودم! از زمببانی‬ ‫که ‪ 18‬ساله بودم‪ ،‬برای بيمه های اجتمباعی‪ ،‬ببرای اضبافه پرداخببت هبای خبانوادگی‪ ،‬بببرای تمببام‬ ‫مسايل اداری‪ .‬به دليل بی سوادی‪ ،‬او نمی توانست خودش آن کارها را انجام دهد‪.‬‬ ‫بسياری از آن پروسه ها هنوز هم تمام نشده اند‪ .‬در مورد بقيه من پيببروز شببدم و بببرای بببازگرفتن‬ ‫خانه در ‪ Lardy‬محق شناخته شدم‪.‬‬ ‫ولی چقدر وقت و انرژی تلف شده‪ ،‬چقدررنج در هر تقابل بيهوده! من مبی خواسبتم کبه همبه چيبز‬ ‫متوقببف شببود‪ .‬مببن از اينکببه حببال را تحببت تاثيرگذشببته ام قببرار دهببم اجتنبباب کببردم‪ ،‬وقببتی کببه‬ ‫ديگرپسرکی نزد من به آينده لبخند می زند‪ .‬چگونه آزارهايم را پاک کنم؟‬ ‫*‬ ‫* *‬ ‫از آنجا که اجازه ورود به الجزاير را نداشتم‪ ،‬نمی توانستم ببرای بازيبافت ريشبه هبای خبودم وارد‬ ‫ایفیقا شوم‪ .‬بنابراين در معبد ‪ Calan‬در برتون برای مديتيشن رفتم‪ .‬در آن بنای يادبود شرقی به‬ ‫نام ‪ -Ker Mor‬ويلی دريا‪ -‬به ياد ستسی فاطیماافتادم که مرا " رز نورانی" من يا "اسباب‬ ‫‪98‬‬


‫بازی محبت آميز" من صدا می کرد‪ .‬آيا اجازه دهم که تاريکی خاطرات ناراحت کننببده ام بببه مببن‬ ‫حمله کنند و توانايی دوست داشتنم را از دست بدهم ؟‬ ‫من همچنين تاهار را دوباره ديدم‪ ،‬درويشی که من و مادر بزرگم ملقات کرديم و به من شاخه‬ ‫ای نعنا داد درحالی که به من می گفت " تو نورانی هستی جورا"!‬ ‫از آن دو خواستم روشنايی را به من بازگردانند‪ ،‬معجزه ای کنند که از روح مببن بببدی را بشببويد‪،‬‬ ‫بدی که روح مرا کشته بود‪.‬‬ ‫از آنجا که مربوط به بدی بود‪ :‬درد مثل زهری در من بود‪ .‬نمببی خواسببتم آن زهربببه تلخببی منجببر‬ ‫شود‪ ،‬به آرزوی انتقام بر عليه آنان که آن گونه وحشيانه مرا دنبال می کردند‪ .‬می خواسببتم آن درد‬ ‫خارج شود‪ ،‬کامل بيان شود و من از بار سنگينش خلص شوم‪.‬‬ ‫ستسی فاطیما و آن مرد شجاع سالمند ظاهرا تصميم گرفتند راه حل آزاد کننده را به من الهام‬ ‫کنند‪ :‬با بال هايم‪ ،‬شور و شبوقم را ببه مببن بباز گرداننبد‪ ،‬اشبک هبايم را‪ ،‬مبببارزاتم را‪ ،‬و همچنيبن‬ ‫تفکراتم را در مورد جهان تخيلی پراز تاريخ و افسانه که من از آن آمده بودم‪.‬‬ ‫به سهم خودم اصل نمی خواستم حساب هايم را با اعضای خانواده ام تسويه کنم‪ .‬من بدون مبببالغه‪،‬‬ ‫زندگی ام را حکايت کرده ام؛ بدون مجادله های انتقامجويانه قلمی‪ ،‬ببدون اختصباص صبفحاتی ببه‬ ‫اسطوره سازی درمورد آنان که روسای من بودند‪ ،‬شکنجه گران من بودند‪ ،‬غول های مببن بودنببد‪،‬‬ ‫ولی من به آنها اجازه ندادم تا به اشباحی درزندگيم تبديل شوند‪ .‬بغض و کينه و ناراحتی را از خود‬ ‫دور کردم‪ ،‬ناسپاسی شبه جنايتکارانه ای که قربانی اش بودم را فراموش کردم‪.‬‬ ‫يک ضرب المثل عربی می گويد‪":‬خوبی کن و آن را فراموش کن" ‪ .‬من با نوشتن فراموش کردم‪.‬‬ ‫من هميشه مادرم را دوست دارم‪ ،‬حتی اگببر هرگببز او عشببق مببرا جبببران نکنببد‪ .‬و اگببر کسببی ايببن‬ ‫صفحات را برايش بخواند‪ ،‬دلم ميخواهد بداند که در برابببر او هببم‪ ،‬مثببل بقيببه‪ ،‬مببن قلببب گريببانم را‬ ‫عريان کرده ام‪.‬‬ ‫برای تومادر عزيز‪ ،‬و برای آنان که با تو هم سرنوشت هستند‪ ،‬کسانی که بببه اجبببار ازدواج کببرده‬ ‫اند‪ ،‬مجبور بوده اند عصبانيت و خشم همسرانشان را تحمل کنند‪ ،‬همسرانی کببه بببه حيببوان صببفتی‬ ‫اوليه عادت داشته و در عين حال نيازهای طبيعی بدنشان را به شما تحميببل کببرده انببد‪ .‬بببرای همببه‬ ‫نورا ها‪ ،‬زهراها‪ ،‬فاطیماها که وقتی فرار کردند‪ ،‬ديگر آنها را نپذيرفتند يا کشته شدند‪ .‬برای‬ ‫دختران جوانی که در فرانسه تربيت شده بودند ولی درسن ازدواج به بهانه تعطيلت‪ ،‬برای شوهر‬ ‫دادن آنها مطابق انتخاب خانواده‪ ،‬به الجزاير باز گردانده شدند‪ ،‬و برای آنها که ديگر نمی توانستند‬ ‫بازگردند زيرا مدارکشان را توقيف کرده بودند‪.‬‬ ‫برای مهاجرينی که در پايان نمببايش هببا‪ ،‬برايببم از بببدبختی هببای تاسببف آور يببا درام هببای زنببدگی‬ ‫مصيبت بارشان می گفتند‪ .‬اينها معمول دل آزردگی را دو برابر تجربه مببی کننببد؛ ازيببک سببو بببه‬ ‫دليل وحشت ازفضای نژادپرستانه رنج می برند‪ ،‬فضايی که ترس ازغربت زجردهنده را بببا جببرم‬ ‫و خلف‪ ،‬مخلوط می کند‪ .‬هرچند که‪ ،‬اگردقيق تببر بگببويم‪ ،‬خلفکبباران و مجرمببان هميشببه غريبببه‬ ‫نيستند‪ .‬از سوی دي��ر آنها بيش از آنچه که می توان تصورکرد‪ ،‬بايد با جبر رسومات تحقيرکننببده‪،‬‬ ‫مواجه شوند‪ ،‬رسوماتی که الهه های شعرای عرب را هم تقسيم بندی می کند‪ .‬يکی می گويد‪:‬‬ ‫" حجابت را بال بزن‪ ،‬آن را پاره کن و در گور بگذار‪ ".‬ديگری فرياد می زد‪:‬‬ ‫‪99‬‬


‫بخدا من از پيشرفتی که می خواهد چهره عفيف زن را بی حجاب کند‪ ،‬حذر می کنم‪".‬‬ ‫گويی که عفت فقط به پاره پارچه ای وابسته است‪ .‬حجاب مثل ايمان‪ ،‬از ريشببه هببای عميببق تببری‬ ‫نشات می گيرد وازمسوولين پرتوقع تری تبعيبت مبی کنبد کبه ببه اخلق و عشبق تعلبق دارنبد‪ .‬آيبا‬ ‫مردان ما اين را می دانند؟‬ ‫من شجاعانه اين اميد را می پرورم که برخی مردان هم نژاد من‪ ،‬هم مذهب من‪ ،‬هم ميهن من‪ ،‬اين‬ ‫خطوط را بخوانند بدون اينکه در آن گرايش به پسروی‪ ،‬دشمنی يا هرزگی زنببان را ببيننببد و عليببه‬ ‫آن اعتراض کنند‪ .‬ما از آنها متنفر نيستيم‪ ،‬نمی خواهيم به آنهاخيانت کنيم‪ .‬ولی بداننببد کببه اگببر مببی‬ ‫خواهند عزيز داشته شوند‪ ،‬و دوست داشببته شببوند آنطببورکه آرزو دارنببد‪ ،‬بايببد ابتببدا بببه مببا امکببان‬ ‫انتخاب آزادانه زندگی‪ ،‬جامعه ‪ ،‬زندگی تخصصی و زندگی درونی مان را بدهند‪.‬‬ ‫من همچنين آرزو دارم که الجزاير پس از آنکه برای استقللش جنگيد‪ ،‬در راه دمکراسی پيشببرفت‬ ‫کند‪ .‬آن زمان من می توانم لذت ببرم و برای خواندن مورد علقه ترين آوازهايم به آنجا بازگردم‪:‬‬ ‫‪ Tilleli‬که در قلببب مببن مثببل پببرواز پرنببده ‪ Tilleli‬انعکبباس دارد‪ ،‬آزادی‪ .‬آزادی بيببان و مقايسببه‬ ‫افکار‪ ،‬آزادی دوست شدن و عاشق شدن بر هرکسی که خارجی ناميده می شود‪ ،‬خببارجی از نظببر‬ ‫مليتش وحتی از نظر مذهبش‪ .‬هرکسی به آئينی که انتخاب می کند احترام بگذارد يا عمل کند ولببی‬ ‫آنان را که اعتقادات مشابه ندارند‪ ،‬از دنيايش بيرون نکند‪.‬‬ ‫من اميبد قبوی ببرای انسبانيت را هميشبه ببرای پسبرم و نسبل او خبواهم خوانبد‪ .‬ايبن کتباب سبنگ‬ ‫کوچکی از بنايی بسيار شکننده است‪ ،‬ولی اميدوارم شهادتی که می دهد‪ ،‬همراه با ساير پيام ها‪ ،‬به‬ ‫بچه های هم سن کودک من کمک کند‪ ،‬به بچه هايی که در فرانسه يببا هرجببای ديگببر بببه دنيببا آمببده‬ ‫اند‪ ،‬با يک فرهنگ يا چند فرهنگ‪ ،‬کمک کند که در ترس خطرناک" ديگرگببونه بببودن" پببرورش‬ ‫پيدا نکنند‪ .‬چرا که اين ترس‪ ،‬نفرت ايجاد می کند‪ :‬ترس ازتفبباوت‪ ،‬سرچشببمه ای غنببی‪ ،‬کببه هنببوز‬ ‫انسان های زيادی را مورد خطر قرار داده است‪ .‬و مانع می شود که آنها تفاهم را تجربه کنند و به‬ ‫دنبال آن يکديگررا به طورمتقابل دوست داشته باشند و يا حداقل همزيستی هماهنگی داشته باشند ‪.‬‬ ‫پسر من ‪ Riwan‬نام دارد‪ .‬در زبان بربری معنی آن " کودک موسيقی" است ‪ .‬درزبان برتونی‪،‬‬ ‫درسرزمين پادشاه ‪ Artur‬و ميز گرد ‪ ،‬معنی آن " پادشاه پيشرو" است‪.‬‬ ‫‪ Riwan‬اهل بربر‪ -‬برتون است‪.‬‬

‫پایان‬

‫‪100‬‬


Vualo de silento