Page 1


‫بۀنام خداوند جان و خرد‬


‫مجموعة شعر‬

‫آلپرازوالم‬ ‫وحيد بکتاش‬

‫‪1392‬‬ ‫‪1391‬‬


‫آلپرازوالم‬ ‫وحید بکتاش‬ ‫ناشر‪ :‬کاشانۀ نویسندهگان‬ ‫شمارۀ نشر‪16 :‬‬ ‫رویه آرایی و آرایش پشتی‪ :‬وحید عباسی‬ ‫شمارهگان‪1000 :‬‬ ‫چاپ نخست‪ :‬زمستان ‪1392‬خورشیدی‬ ‫بهاء‪ 80 :‬روپیه‬ ‫حق چاپ ویژۀ ناشر است!‬


‫پیش َکش به پدرم!‬


‫‪7‬‬

‫‪1‬‬ ‫شادم‬ ‫نه‪ ،‬بگذارید روراست باشم‬ ‫مثل كبوتری هستم كه ناگهان‬ ‫به جای درخت‬ ‫روی تابوت می‌نشیند‬ ‫غم‌گینم‬ ‫چشم‌هایم برون زده‌اند‬ ‫شاید چشم‌هایم را لشکری هُ ل می‌دهد‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪8‬‬

‫باز هم غم‌گینم‬ ‫اتاق می‌خواهد به خیابان بگریزد از تنهایی‬ ‫قصه از این قرار است‬ ‫اص ًال ّ‬ ‫گوری دسته‌جمعی هستم كه تنها بادها‬ ‫روی آن دست می‌كشند‬


‫‪9‬‬

‫‪2‬‬ ‫کرمی‬ ‫در جوی‌بارها‬ ‫در دهانِ سگ‬ ‫دست زخم‌خوردة رسبازها‬ ‫در ِ‬ ‫رفیق بدی است‬ ‫کرمی خوابیده در کاسة رست که دیوار ِ‬ ‫سپیدی چشم‌هایم را کرم خورده که سیاه می‌زند‬ ‫دست به دهان نزن‬ ‫زبانت کرم است‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪10‬‬

‫کرم زخمی که هزار جان دارد‬ ‫دمل ِ‬ ‫‪                              ‬که می‌تپد‬ ‫‪ ‬کلامت‪ ،‬کرم است‬ ‫زن‪ ،‬کرم است‬ ‫‪ ‬‬ ‫اصلن زمین مغارة کرم‌ها است‬ ‫که می‌چرخد دو ِر خودش از درد‬


‫‪11‬‬

‫‪3‬‬ ‫دو تا بودیم‬ ‫بیرق کودکی‏‌ها بلند‬ ‫ِ‬ ‫آب‌ها‬ ‫در دست‌های ما به خواب می‌‏رفتند‬ ‫‪       ‬و به کودکی‌‏های‌شان فکر می‌‏کردند‬ ‫سنگ‏‌ها ستاره‏هایی که در دست‏های ما‬ ‫‪                            ‬نورشان را از دست داده بودند‬ ‫دو تا بودیم‬ ‫بیرق کودکی‏ها بلند‬ ‫ِ‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪12‬‬

‫چشم‏‌های ما پاره‏‌های ‪ ‬روز و شب بودند‬ ‫زمین در شب‪ ،‬اندام زنی بود با لباس‏‌های خال خالی‬ ‫دو تا بودیم‬ ‫بیرق کودکی‌ها بلند‬ ‫ِ‬ ‫آن روزها‪ ،‬ماه دخرتی بود گریخته از زمین‬ ‫‪ ‬و آفتاب‪ ،‬دل دیوانه‏‌یی که آتش گرفته بود‬ ‫‪ ‬‬ ‫ما هنوز دو تا هستیم‬ ‫بیرق کودکی‌‏ها بلند نیست‬ ‫ِ‬


‫‪13‬‬

‫‪4‬‬ ‫پا گذاشتم در جای پایی که رفته‬ ‫رفتم در راهی که برگشته‬ ‫رس سازگاری ندارد‬ ‫این رس با من ِ‬ ‫رس که نه‪        ‬آبلة بزرگی که الی شانه‌هایم روییده‬ ‫چشم دوختم به کوچه‏یی که کوچیده‬ ‫در زدم به دری که ورودش زخم خورده‬ ‫رس دل‌داری ندارد‬ ‫این دل با من ِ‬ ‫دل که نه‪        ‬خریطه‌یی از‪ ‬خاطره‌های گریخته‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪14‬‬

‫ـ برگه‏یی که نوشتم به نشانی‌اش رسیده؟‬ ‫ آقا!‪              ‬نامه‌ات نشانی‌یی نداشته‬‫مشرتی مرگی‌ام که برگه‌اش برگشت خورده‬ ‫من‬ ‫ِ‬


‫‪15‬‬

‫‪5‬‬ ‫حامل را مرغ‏‌های هوا ندارند‬ ‫هوا دارند‪  ‬‬ ‫‪ ‬‬ ‫دی‌روز که احتاملن رسطانِ پوست داشتم‬ ‫در پوست منی‌گنجیدم‬ ‫‪        ‬و آن‌قدر ُپف شدم که هوایی شدم‬ ‫‪  ‬‬ ‫مگس‏‌هایی که اتاق من‌اند‬ ‫خاطرات روزهای زندان منی‌‏نویسند‬ ‫ِ‬ ‫مگس‏‌هایی که من‌اند‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪16‬‬

‫پنج‌شنبه‏‌‪‎‬ها‪ ،‬شنبه‌های غم‌گینی‪ ‬که پنج برابر می‌شود‬ ‫و من کوچه‏‌یی که فقط پنج‌شنبه‏‌ها از آن می‏‌گذرد‬ ‫حاال که پای هیچ غده‏‏‌یی در من راه منی‌رود‬ ‫هیچ آدمی با من راه منی‌رود‪               ‬از راه می‏‌رود‬


‫‪17‬‬

‫‪6‬‬ ‫رودخانه‌یی که رفتی‬ ‫بودایی که نشستم صبور کنارت‬ ‫سنگ‌ریزه‌ها‬ ‫ت ّکه‌های ته‌نشین‌شدة من‌اند‬ ‫‪ ‬‬ ‫زیر درختی که نشسته بودی در آفتابی‬ ‫رسخ پوشیده‌ام سال‌ها است که زرد شده‬ ‫‪ ‬‬ ‫در ‪ ‬رودخانه‌یی که رفتی‬ ‫از بودایی که نشسته صبور بی‌هوده‬ ‫آب را ِگل‌آلود می‌کنم‬ ‫ماهیانِ زیادی ال‌به‌الی من پنهان‌اند‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪18‬‬

‫‪7‬‬ ‫به یادت می‌افتم‬ ‫شبیه خونی جامانده در خیابان‬ ‫به یاد رگ‌ها‬ ‫دهانِ خاک‌شده به یاد نفس‌ها‬ ‫‪ ‬‬ ‫چرخ خوردی‬ ‫زمین از تو یاد گرفت‬ ‫ایستادی‬ ‫کوه‌ها برون زدند‬


‫‪19‬‬

‫رفتی‬ ‫‪ ‬کلامت با تو رفتند‬ ‫نامت‬ ‫از نامه‌هایی که برایت نوشته بودم‬ ‫سطرهای جامانده‪    ‬‬ ‫گورهای بی‌نشان‌اند‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪20‬‬

‫‪8‬‬ ‫دروازه‏یی مرتوکم‬ ‫باد زنجیرم را به من می‏زند‬ ‫باد متام زنجیرها را به دروازه‏های مح ّلة مرتوک می‏زند‬ ‫‪ ‬‬ ‫زنجیری از‪  ‬بازویم‬ ‫متام‪  ‬دست‏ها به زنجیری بسته‌اند که از‪  ‬بازویم‬ ‫زنجیری به دهانم‬ ‫زنجی ِر متام دهان‏هایم که در مرتوکه‏ها می‌میرند که باز منی‏شوند‬ ‫‪ ‬‬ ‫زنجیری به دهانم‬ ‫باد منی‏کند زنجیری را که بسته است سگی‪     ‬در پایم‬


‫‪21‬‬

‫| وحيد بکتاش‬

‫‪9‬‬ ‫زبانم پوست میدهد‬ ‫نیش منیزند‬ ‫از چه نیش میخورد؟‬ ‫خوابم که می َب َرد‬

‫خوابم منی َب َرد‬

‫رسم را از بالش بردارید لطفاً!‬ ‫لطفن!‬

‫دو تا استخوان شدهام‬ ‫دو تا استخوانم درد میکند‬ ‫چهقدر سنگیناند فکرهایی که به تو میکنم!‬


‫آلپرازوالم | ‪22‬‬

‫به چیزهایی فکر می‏کنم‪   ‬‬ ‫به چیزهایی که فکر می‏کنم‬ ‫قصه‏هایی‌اند که گورستان‌ها را گرم می‏‏کنند ‪      ‬مرده‌گان‬ ‫ّ‬ ‫بین خودمان باشد‬ ‫سیل زده است ‪   ‬سیلی‪     ‬بر صورتم‬ ‫و چشم‏هایم ب ّره‏های سیاه و سپیدی‌اند که از ویرانه‌های زیادی‬ ‫گذشته‌اند‬ ‫حاال که حرف می‏زنم‬ ‫زنده‌گی از دهانم می‏ریزد‬


‫‪23‬‬

‫‪10‬‬ ‫زبانم بند می‌زند‬ ‫زبانم بندی‌یی که سلول‌هایش را دوست ندارد‬ ‫فحش می‌دهد‬ ‫زبانم دهان‌پاره‌یی که از دهان برون منی‌زند‬ ‫دراز می‌شود‬ ‫پیراهن رسخت را آویزان می‌کنی‬ ‫زبانم ریسامنی که روی آن‬ ‫ِ‬ ‫تیز می‌شود‬ ‫زبانم دندانی بازماندة دهانی که قرار بود چاقو شود‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪24‬‬

‫به جنگ می‌‌رود‬ ‫زبانم آخرین گلوله‏ در تفنگ رسبازی که قرار است بر خودش شلیک کند‬


‫‪25‬‬

‫‪11‬‬ ‫خواب دیدم‬ ‫پشت پنجره‬ ‫ایستاده‌ای ِ‬ ‫بیدار شدم‬ ‫پشت پنجره‬ ‫ایستاده‌ای ِ‬ ‫این تویی یا ماهی که زندانی قاب است‬ ‫خواب دیدم‬ ‫از هر سو تو می‌آیی‬ ‫بیدار شدم‬ ‫با هر سو تو می‌آیی‬ ‫این تویی یا راه‌های جهان‪ ،‬سوی تو می‌آیند‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪26‬‬

‫خواب دیدم‬ ‫شب مرده‬ ‫بیدار شدم‬ ‫روز خوابیده‬ ‫خواب دیدم‬ ‫رنگ تو آبی بود‬ ‫بیدار شدم‬ ‫که تو آب‌های جهانی و من‬ ‫تنها جزیره‌یی جامانده در زمین‬


‫‪27‬‬

‫‪12‬‬ ‫کشته‌ترین مر ِد جهانم‬ ‫مرگ نازنین‬ ‫بی‌این‌که ِ‬ ‫رس بر بالین جوان‌مرگم گذاشته باشد‬ ‫میان خاکسرتها دنبال پیراهن نیم‌سوخته‌ام نگرد‬ ‫سوخنت ناجوان‌مردتر از آن است که پیراهنی به یادگار بگذارد‬ ‫متام گورهای جهان‬ ‫روی ِ‬ ‫نامم را بنویس‬ ‫من هزاران بار مرده‌ام‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪28‬‬

‫آنی که در جاده‌ها قدم می‌زند‬ ‫و با تو چت می‌کند‬ ‫بخش کوچکی از من است که الی دندانِ زنده‌گی گیر مانده‬ ‫من‬ ‫کشته‌ترین مر ِد جهانم‬


‫‪29‬‬

‫‪13‬‬ ‫به تو فکر منی‌کنم‬ ‫تنها از الی موهایت‬ ‫به بامداد می‌رسم‬ ‫به تو فکر می‌کنم‬ ‫به آن هزار اشتباه کوچک و کبود‬ ‫که کوچک کرده بود مرا در آغوشت‬ ‫به تو فکر منی‌کنم‬ ‫چراغ دستی‌ام را بیاورید‬ ‫می‌خواهم از خود عبور کنم‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪30‬‬

‫به تو فکر می‌کنم‬ ‫دریا داشت چشم‌هایت‬ ‫که می‌گذشت خروشان از من و روزگار‪ ،‬آبی بود‬ ‫به تو فکر منی‌کنم‬ ‫اگر ماه لعنتی آن باال نبود‬


‫‪31‬‬

‫‪14‬‬ ‫به من نگاه کن‬ ‫به آیینه نگاه نکن‬ ‫می‌ترسم از حیرت زیبایی‌ات مبیری‬ ‫و مرگ در تو محو شود‬ ‫ُخب‪ ،‬مرگ اگر بازنگردد به زنده‌گی‬ ‫چی‌گونه زمین این‌همه وزن را تحمل کند‬ ‫تنها به آیینه نگاه نکن‬ ‫آیینه‌ها توطئة شیطان است‬ ‫ورنه خدا برای این‌که خودش را ببیند‬ ‫ترا آفریده است‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪32‬‬

‫‪15‬‬ ‫چه بگویم‬ ‫گاهی کلامت آن‌قدر درد می‌کنند‬ ‫که زبان الی دندان گیر مانده انگار‬ ‫حرفی هم اگر بر لب بیاید‬ ‫زخمی است که از زبان برون زده‬ ‫شام اگر از زبانم زخمی خوردید‬ ‫بگذاریدش به حساب زخم‌هایی که خورده‌ام‬


‫‪33‬‬

‫چه بشنوم‬ ‫وزن‌تان را از روی حرف‌های‌تان بردارید‬ ‫کلامت اگر ساده نباشند‬ ‫ذهن کوچک من لِه می‌شود‬ ‫ِ‬ ‫کی می‌گوید تنهایم؟‬ ‫رفیق سوگندخوردة من است‬ ‫تنهایی ِ‬ ‫حاال بروم زبانم را به تیغ جراحی بسپارم‬ ‫که درد نکند زخم‌هایی که رس زده‌اند بر رست‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪34‬‬

‫‪16‬‬ ‫چی عرض کنم‬ ‫کمی تو خر‬ ‫کمی خریت همه‬ ‫هر پایی را کشید وسطِ همهمه‬ ‫دگر منی‌شود دست به رس و صورت زنده‌گی کشید‬ ‫مثلن‬ ‫باز رسفه می‌کنم شدید‬ ‫هر کنج گلو جهنمی خوابیده‬ ‫که می‌سوزاند کلامت را در دهان‬ ‫با این حساب‪ ،‬عقاید من کلامت سوزان‌اند‬


‫‪35‬‬

‫مثلن‬ ‫هر کنج رس گورستانی است از خواب‌های نامتام‬ ‫بیداری یک بیامری است‬ ‫با این حساب‪ ،‬حقیقت مرضی که از چشم‌ها بیرون می‌زند‬ ‫مثلن‬ ‫آفتاب پرسبچه‌یی است شوخ‬ ‫که دَور می‌زند گرد شب و روز‬ ‫روشنی یک بازی است‬ ‫با این حساب‪ ،‬به غارها پناه باید ُبرد‬ ‫چه عرض کنم‬ ‫کمی من خر‬ ‫کمی زنده‌گی‬ ‫هر پایی را کشید وسط روزگار‬ ‫دگر منی‌شود پای روزگار را وسط کشید‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪36‬‬

‫‪17‬‬ ‫قرار شد به دهانِ هم بزنیم‬ ‫هیچ اتفاقی منی‌افتد‬ ‫قرار نیست ماه به زمین بخورد‬ ‫و پاره‌های ترا هر که به خانه‌اش بربد‪ ‬‬ ‫نامه‌ها را باید آتش زد‬ ‫متام دوستم داشتی‌ها را‬ ‫متام دوستت داشتم‌ها را‬ ‫کلامت قرص‌های یادآوراند‬


‫‪37‬‬

‫‪18‬‬ ‫شک نکن!‬ ‫راه که می‌روی‬ ‫هر قدمت حواسی را پرت می‌کند‬ ‫این‌جا رسزمینی است که مردمانش تلوتلو راه می‌روند‬ ‫حرف که می‌زنی‬ ‫کلامت پرنده می‌‌شوند‬ ‫و از متام درخت‌ها صدای تو می‌آید‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪38‬‬

‫نگاه که می‌کنی‬ ‫چشم‌هایت به ساده‌گی می‌توانند تعادل مرا به‌هم بزنند‬ ‫و من به ساده‌گی تعادل شهر را‬ ‫دست آفتاب در میان نیست‬ ‫نه پای آتش که جوش کرده باشم‬ ‫قرار نبود فرار کنم‬ ‫ا ّما تو در متام جنگ‌ها دست داری‬ ‫و من رسبازی که از متام شلیک‌ها زخم خورده‌ام‬


‫‪39‬‬

‫‪19‬‬ ‫دی‌شب که چشم‌هایم از خواب پریده بود‬ ‫رقص ترا‬ ‫روی گورها‬ ‫خواب دیده بود‬ ‫عزیزم!‬ ‫رس مرده‌گان بردار‬ ‫دست از ِ‬ ‫سکوت تنها حقی است که مرده‌گان دارند‬ ‫اِم‌روز که چشم‌هایم باز مانده‬ ‫عکس ترا روی تابلوهای شهر دیده‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪40‬‬

‫عزیزم!‬ ‫رس زنده‌ها بردار‬ ‫دست از ِ‬ ‫فکر نکن‬ ‫پشت کوه‌ها روز را باال منی‌آورد‬ ‫که نباشی آفتاب از ِ‬ ‫هنوز زن‌های زیادی برای زیسنت آغوش دارند‬


‫‪41‬‬

‫‪20‬‬ ‫رنج می‌کشد دهانم‬ ‫کلامت دی‌روز‬ ‫برای‬ ‫ِ‬ ‫دندان‌هایم دشنه‌یی‌اند که جغرافیای دهانم را به‌هم می‌ریزند‬ ‫رنج می‌ َب َرد زبانم‬ ‫دی‌شب کلامتی را خوانده بود‬ ‫شاید مرگ را کلمه به کلمه خوانده بود‬ ‫اِم‌روز ولی خوابم منی‌آید‬ ‫و فکر می‌کنم پلک‌هایم رسبازانی‌اند ایستاده‬ ‫فتح هیچ رسزمینی فکر نکنند‬ ‫که قرار است به ِ‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪42‬‬

‫کاش آدمی زمین بود‬ ‫رنج بوته‌های هر ِز روییده بر دامنه‌ها‬ ‫و دامنه‌ها ُپر از گاوهای مست‬


‫‪43‬‬

‫‪21‬‬ ‫کلامت را رس کردی‬ ‫کلامت را به دنبال هم بستی‬ ‫و بغض را کنا ِر دهان گذاشتی‬ ‫کلامت را راه نشان دادی‬ ‫و راه را از میانه برداشتی‬ ‫پشت دست روی نامم مشت کوبیدی‬ ‫دست ِ‬ ‫نام من حاال در متام سندها درد می‌کند‬ ‫ِ‬ ‫کلامت را کشتی‬ ‫رسخط متام خربها شدم‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪44‬‬

‫‪22‬‬ ‫رسخ می‌پوشی و هر چه دلِ خونین است‬ ‫تن تو است‬ ‫از ِ‬ ‫رسخ می‌پوشی و راه‌های جهان‬ ‫رگ‌های روان‬ ‫در تن تو است‬ ‫رسخ می‌پوشی و سیب‌ها‬ ‫بعد از این ایامن دارم‬ ‫سیب را با رسخ می‌توان پنهان کرد‬


‫‪45‬‬

‫رسخ می‌پوشی و از دور‬ ‫نه تو نه‬ ‫شعلة مستی است‬ ‫که تن تو است‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪46‬‬

‫‪23‬‬ ‫رسم دردی ندارد‬ ‫دردم رسی دارد که کوه کوچک است‬ ‫داغم‬ ‫آتش نگرفته‬ ‫سوخت‌با ِر رنج‌های جهانم‬ ‫خیره می‌شود چشم‌هایم‬ ‫و فکر می‌کنم‬ ‫دود کرده‌ام از درون‬ ‫دست مرگ در میان باشد‬ ‫بی‌این‌که ِ‬ ‫پایم را از زنده‌گی پس می‌کشم‬


‫‪47‬‬

‫‪24‬‬ ‫روز‬ ‫پیراهن سپید تو است‬ ‫ِ‬ ‫حرف‌های خوب‬ ‫پیراهن سپید تو است‬ ‫حرف‌های بد‬ ‫پیراهن سپید تو نیست‬ ‫آب‬ ‫پیراهن سپید تو است‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪48‬‬

‫دریا‬ ‫پیراهن‌های سپید تو است‬ ‫درخت پیراهن سپید تو است‬ ‫پرنده از پیراهن سپید می‌ َپ َرد‬ ‫شب‬ ‫پیراهن سپید تو نیست‬ ‫شب‬ ‫پیراهن سپید تو است در زیر موی‌هایت‬


‫‪49‬‬

‫‪25‬‬ ‫جای تأسف نیست‬ ‫اگر هم باشد‬ ‫می‌شود شب‬ ‫رس را از خیابان‌ها برداشت و‬ ‫روی بالش گذاشت‪ ،‬آرام‬ ‫خواب که منی‌آید‬ ‫اگر هم آمد‬ ‫می‌تواند بیاید‬ ‫دیواری بلند نکرده‌ام‬ ‫هیچ دری را نبسته‌ام‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪50‬‬

‫جای تأسف است‬ ‫اگر هم نباشد‬ ‫رس را دوباره از بالش به خیابان‌ها باید ُبرد‬ ‫خواب می‌تواند احمقانه باشد‬ ‫جای هر چه که باشد‬ ‫جای چیزی این طرف‌ها خالی است‬ ‫یکی هی رس را به خیابان‌ها می‌ َب َرد‬ ‫یکی هی رس را از خیابان می‌آورد به بالش‬


‫‪51‬‬

‫‪26‬‬ ‫رس من درد می‌کند‬ ‫ِ‬ ‫تب ندارد‬ ‫نه دردی دارد که الکل عزیز دچار می‌کند‬ ‫دهان من تلخ است‬ ‫زهر نخورده‌ام‬ ‫شاید از عوارض حرف‌های تلخی است که می‌زنم‬ ‫و حرف‌های تلخی که می‌شنوم‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪52‬‬

‫خواب‌هایم ُپر است از پرواز‬ ‫در خواب پرنده نیستم‬ ‫شاید از زمین شوت شده باشم‬ ‫رس من درد می‌کند‬ ‫و فکر می‌کنم‬ ‫همین‬ ‫همین‌که فکر می‌کنم‬ ‫درد می‌کند‬


‫‪53‬‬

‫‪27‬‬ ‫می‌توانم عاشقت باشم‬ ‫حتّا دوستت داشته باشم‬ ‫قاب عکس‌ها برون آیی‬ ‫اگر از ِ‬ ‫و صدایت از الی رنگ‌ها به گوش برسد‬ ‫در پاکتی که ُپست کرده‌ای‬ ‫اگر گوش‌واره‌هایت را فرستاده باشی‬ ‫حتّا می‌شود با تو یک عمر زنده‌گی کرد‬ ‫و صادقانه باور داشت‬ ‫زنده‌گی می‌تواند در پاکتی ُپست شود‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪54‬‬

‫نشانی‌ات را برایم بنویس‬ ‫می‌خواهم یک دلِ خالی برایت پست کنم‬ ‫روی آن نامت را که نوشتی‬ ‫در رودخانه‌یی به آب بیندازش‬ ‫از کودکی‌ها دوست داشتم‬ ‫دمل را یکی به دریا بیندازد‬


‫‪55‬‬

‫‪28‬‬ ‫گاهی وقت‌ها‬ ‫وقت نیست که بیدار باشم‬ ‫در خوابم و آب منی‌خواهم‬ ‫نه آبی از من برون می‌آید‬ ‫شخصیت اجتامعی نیستم‬ ‫و این‌گونه‬ ‫ِ‬ ‫گاهی وقت‌ها‬ ‫وقت نیست که خواب باشم‬ ‫بیدار و به خلق فکر می‌کنم‬ ‫کمی عصبی می‌شوم‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪56‬‬

‫به استمنا فکر می‌کنم‬ ‫و این‌گونه اصلن سیاسی نیستم‬ ‫گاهی وقت‌ها‬ ‫وقت ندارند که به من فکر کنند‬ ‫رس می‌زنم خیابان‌ها را‬ ‫ذهن آدم‌ها را‬ ‫پیاده چکر می‌زنم ِ‬ ‫آدم اهلی نیستم‬ ‫و این‌گونه اصلن ِ‬ ‫گاهی وقت‌ها‬ ‫مثل همین حاال‬ ‫می‌نشینم روی زانوها‬ ‫و بلند به حال خود اشک می‌ریزم‬ ‫و این‌گونه شاید مال زنده‌گی نیستم‬


‫‪57‬‬

‫| وحيد بکتاش‬

‫‪29‬‬ ‫اتاق من است‬ ‫گور‪ِ ،‬‬ ‫هیچ سوراخی روی هیچ سمتی اتاق نیست که دهان باز کرده باشد‬ ‫سوی خورشید‬ ‫خوش‌بختی در روشنایی نیست‬ ‫هیچ‌کس نداند گورها می‌دانند‬ ‫هم‌سایه‌هایی دارم ساکت و آرام‬ ‫جنگ‬ ‫فرهنگی ندارد‬ ‫ُخب‬ ‫هر کسی این‌جا زمین خودش را دارد‬


‫آلپرازوالم | ‪58‬‬

‫مرده‌گانِ حوالی من‬ ‫روی دوش هم نیستند‬ ‫هیچ‌کس این‌جا روی دوش هیچ‌کس نیست‬ ‫استخوان‌ها حتّا پوست را بر دوش ندارند‬ ‫مرگ آزادی بی‌قید و رشطی است‬ ‫بی‌این‌که قرار باشد پای سندی را امضا کنی‬


‫‪59‬‬

‫‪30‬‬ ‫ایستاده‌ای‬ ‫به جنگل نگاه می‌کنی‬ ‫دل من و شهر کافی نیست‬ ‫که آتش گرفته‌اند‬ ‫دست‌هایت دو راه بی‌باک‌اند‬ ‫من میانِ دوراهی رسدرگم‬ ‫رها کرده‌ای موهایت را‬ ‫شانه‌هایت رسزمینی که‬ ‫شب در آن تا ابد پابرجا است‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪60‬‬

‫رودخانه‌های جهان‬ ‫از تو آغاز می‌شوند حتمن‬ ‫که ماه در متام آب‌ها پیدا است‬


‫‪61‬‬

‫‪31‬‬ ‫می‌شود از روز عبور کرد‬ ‫ولی به کجای شب برسم‬ ‫وقتی انگشت‌هایم به موهایت نرسیده‌اند‬ ‫از شب می‌تواند ماه سهم من باشد‬ ‫تو فقط کناره پنجره‌ات بایست‬ ‫آخرین بار که دیدمت‬ ‫به آیینه نگاه می‌کردی‬ ‫لطفن به خودت اضافه نکن‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪62‬‬

‫عکس‌هایت را هم آتش بزن‬ ‫تقسیم زیبایی‌ات می‌ترسم‬ ‫تقسیم‌بندی زیبایی را به‌هم بزند‬ ‫می‌شود از شب عبور کرد‬ ‫آفتاب را اگر از پشت د ّره‌ها بیرون آورد‬ ‫به د ّره‌ها آسان می‌شود رسید‬ ‫دست‌هایم اگر به شانه‌هایت برسند‬


‫‪63‬‬

‫‪32‬‬ ‫قصه می‌گویم‬ ‫از زنده‌گی ّ‬ ‫زنده‌گی!‬ ‫همین دگه‬ ‫همینی که در آن نفس می‌کشیم‬ ‫سکس می‌کنیم و به خواب می‌رویم‬ ‫بازی اگر همین باشد متام است‬ ‫حوصله‌ام رس رفته‬ ‫بوتل نیمة رشابی هستم‬ ‫و مثل ِ‬ ‫که صاحبش در مستی مرده‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪64‬‬

‫مثل خیابانی که در آن ماین گذاشته‌اند‬ ‫هیچ کی از من رد منی‌شود‬ ‫درد هم می‌کشم در تنهایی‬ ‫مثل استخوانی که ُخرد می‌شود در هیجان دندان‌های سگی‬ ‫بیا حساب‌ها را پاک کنیم‬ ‫این قرار لعنتی را از میان بردار‬ ‫تو برو حالت را کن‬ ‫من می‌روم که بال بکشم‬ ‫بپرم و مبیرم‬


‫‪65‬‬

‫| وحيد بکتاش‬

‫‪33‬‬ ‫بیا دندان‌هایم را بکش‬ ‫تا من دندان شعرهایم را بکشم و دگر این‌گونه وحشی نباشند و از مرگ‬ ‫دهان پاره کنند‬ ‫مرگ این روزها به اندازه‌یی نزدیک است که با کلامت حتّا‬ ‫می‌تواند دلی را به گورستان بدل کند‬ ‫دل‌های‌تان را بردارید‬ ‫در هفت ت ّکه بپیچانید و در دوردست کلامت بگذارید‬ ‫«ایست» تنها یک کلمه نیست‬


‫آلپرازوالم | ‪66‬‬

‫می‌تواند ناخواسته‌ترین آرامش ابدی باشد که خواهی نخواهی اتفاق‬ ‫می‌افتد‬ ‫چشم‌های‌تان را از روی نوشته‌هایم بردارید‬ ‫خطرناک‌ترین ویروس جهانم که از کلامت به چشم‌ها رسایت می‌کند‬ ‫و از چشم‌ها‪ ،‬هر نگاهی را به جهنم می‌فرستد‬ ‫پا اگر بکشم از زنده‌گی‬ ‫رس تو نخواهم کشید‬ ‫دست از ِ‬ ‫بیا دندان‌هایم را بکش‬ ‫با دست‌هایی که در من دندان کاشتی که گاز بگیرد هر پایی را وسط‬ ‫زنده‌گی‬ ‫و مرگ را عزیزترین شلیک دوست بخواند که به ساده‌گی به هر سینه‌یی‬ ‫فرو می‌نشیند‬ ‫بیا دندان‌هایم را بکش‬ ‫پیش از این‌‪‎‬که گاز گرفته باشد پایت را وسطِ زنده‌گی‬


‫‪67‬‬

‫‪34‬‬ ‫شعر من‬ ‫کلامت مر ّتب است‬ ‫تن ترا ترسیم کرده باشد‬ ‫اگر ِ‬ ‫عکس من‬ ‫قصه‌های تو است‬ ‫شکلک معصوم قهرمان ّ‬ ‫که کودکی با کاغذ شوخی می‌کند‬ ‫شع ِر من‬ ‫جنگل نیم‌سوخته‌یی است‬ ‫تب اندامت‬ ‫اگر نسوخته باشد در ِ‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪68‬‬

‫عکس من‬ ‫صورت زخم‌خوردة ماه است روی آب‬ ‫که سیل از روی آن گذشته باشد‬ ‫دست اگر روی آن نکشیده باشی‬ ‫شعر من‬ ‫به خاک هم منی‌ارزد‬ ‫اگر به خواب‌های تو راه باز نکرده باشد‬ ‫عکس من‬ ‫ِ‬ ‫به دیوار هم منی‌چسپد‬ ‫اگر به چشم‌های تو برچسپ نخورده باشد‬ ‫از وصف تو اگر بگذرم‬ ‫به ناچار از مرگ حرف باید زد‬


‫‪69‬‬

‫‪35‬‬ ‫چشم‌هایش شبیه دو تا ماهی بودند‬ ‫بی هیچ اغراقی‬ ‫بی‌این‌که پای شعر در میان باشد‬ ‫چشم‌هایی که می‌توانستند با سیل بیایند‬ ‫با سیل بروند‬ ‫چشم‌هایی که می‌توانستند زی ِر هر سنگی پنهان شوند‬ ‫و از هر سوراخی بگذرند‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪70‬‬

‫چشم‌هایی که گناهانش را ت ِه آب‌ها پنهان می‌کند‬ ‫چشم‌هایی چنین بی‌حیا‬ ‫تنها می‌توانند دو تا ماهی باشند‬


‫‪71‬‬

‫‪36‬‬ ‫سیاه مثل شب نه‬ ‫مثل چشم‌های تو که کامل است‬ ‫سپید مثل روز نه‬ ‫مثل تن تو که می‌شود روی آن دست گذاشت‬ ‫و از کورترین راه‌های جهان گذشت‬ ‫می‌شود ساده‬ ‫سیاه و سپید‬ ‫دوستت داشت‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪72‬‬

‫‪37‬‬ ‫از دریا که می‌نویسم‬ ‫دمل را دورتر از ساحل می‌گذارم‬ ‫از خود که می‌نویسم‬ ‫دمل را به دریا می‌اندازم‬ ‫از تو که می‌نویسم‬ ‫سیل می‌آید و ساحل را فرا می‌گیرد‬


‫‪73‬‬

‫‪38‬‬ ‫فضا پیش از آن اصلن شاعرانه نبود‬ ‫ولی تن وقتی بیداد می‌كند‪ ،‬پد ِر آدم شاعر می‌شود‬ ‫حتّا اگر شعر ممنوع‌ترین صدا در گلو باشد‬ ‫ا ّولین بار كه دیدمت‬ ‫آسامن دَور رسم تنها هامن اتاق بود‬ ‫و زمین نخستین‌بار نامرد شده بود‬ ‫زی ِر پاهای مردی‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪74‬‬

‫چشم‌هایت شدیدن به آدم می‌چسپید‬ ‫مثل دو تا گرگی كه در زمستان دوردست ِده‌کده‌ها‬ ‫به ره‌گذری چسپیده باشند‪.‬‬ ‫یادت است؟‬ ‫فكر می‌كردم‬ ‫بخت اگر روی تخت بیفتد‬ ‫زنی است كه روی مرد افتاده است‬ ‫و این یعنی زنده‌گی را دو دسته نفس كشیدن‬ ‫كثیف مهربان!‬ ‫معشوقة ِ‬ ‫می‌خواهم نشانِ دست‌هایت را از روی پوستم جراحی كنم‬


‫‪75‬‬

‫‪39‬‬ ‫به روستا بازگشتم‬ ‫با هیكلی كه می‌شود گفت‬ ‫ظاهرن شبیه یك انسان است‬ ‫به درخت‌ها پناه آورده‌ام‬ ‫تا دگر‪ ،‬آفتاب جهنمی نباشد مع ّلق‬ ‫كه عادالنه روی همه آتش می‌پاشد‬ ‫سفر دراز بود‬ ‫درازتر از آنی كه می‌شد‬ ‫خواب ترس‌ناكی در كودكی گذشت‬ ‫از‬ ‫ِ‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪76‬‬

‫ُپر از خسته‌گی بود‬ ‫خسته‌تر از پاهای كودكی‬ ‫كه از مدرسه فرار می‌كند‬ ‫بازگشتم‬ ‫ولی ساده‌گی‌ام را الی خاك‌بادها گم كرده‬ ‫دلِ كوچك روستایی‌ام را‬ ‫رس چهارراه‌ها وامانده‬ ‫ِ‬ ‫بازگشتم‬ ‫مثل ماشینی كه بی‌مسافر از متام چراغ‌قرمزها فرار كرده‬ ‫لطفن مرا در بلندی‌های كوه‪ ،‬دست‌بند بزنید‬


‫‪77‬‬

‫‪40‬‬ ‫از مرگ می‌ترسم‬ ‫ادای آدم‌های بالزده را درنیاورده‬ ‫چشم‌های من‬ ‫به چیزی شبیه زنده‌گی در دوردست‌ها دوخته است‬ ‫که فکر می‌کنم او را به من‬ ‫یکی سوغاتی خواهد آورد‬ ‫چشم‌های تو‬ ‫سوغات نارسیدة من‬ ‫به‬ ‫ِ‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪78‬‬

‫که فکر می‌کنی وقتی نشئه‬ ‫یا در خواب باشم‬ ‫از زی ِر بالش‪ ،‬دزدکی برداری‌اش‬ ‫جدا از این شوخی‌ها‬ ‫یک پرسش جدّی‬ ‫یکی به من بگوید زنده‌گی چه رنگی است‬ ‫می‌شود او را شبیه ُاکسیجن از هوا تنفس کرد‬ ‫مکتب هم‌کالسی دزدید‬ ‫یا از بکسک‬ ‫ِ‬ ‫می‌شود او را بعد چهل سال جان‌کندن‬ ‫از پشت می ِز کار پیدا کرد‬ ‫در مرگ هم می‌شود با او زنده‌گی کرد‬ ‫از مرگ می‌ترسم‪ ‬‬ ‫و یادمان باشد‬ ‫از کنا ِر گورستان که می‌گذریم‬ ‫سایه‌های‌مان روی گورها می‌افتد‬


‫‪79‬‬

‫‪41‬‬ ‫از کودکی گریختیم‬ ‫برای رسیدن به خانة شخصی‬ ‫به بهانة زن‬ ‫حاال در خانه‌های شخصی‬ ‫با زن‌های‌مان‬ ‫دوست داریم‬ ‫به کودکی برگردیم‬ ‫و در آغوش مادران‌مان‬ ‫به خواب برویم‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪80‬‬

‫‪42‬‬ ‫سه تا کرم در رس می‌چرخد‬ ‫کرمی که سیگار می‌کشد و‬ ‫ساعت سه بامداد به خواب می‌رود‬ ‫کرمی که اتاق را دوست دارد‬ ‫از زمستان می‌ترسد و‬ ‫روزها روی چوکی دفرت‪ ،‬بی‌قرار می‌چرخد‬ ‫کرمی که دوست دارد دَور زنده‌گی بپیچد‬ ‫طعم روزهای آخر هفته را در دوردست‌های شه ِر خاک‌آلود بچشد‬


‫‪81‬‬

‫شاید در هر رسی‬ ‫سه تا کرم زنده‌گی کند‬ ‫اگر این چنین نباشد‬ ‫رس کرم‌خورده‌یی هستم‬ ‫من صاحب ِ‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪82‬‬

‫‪43‬‬ ‫می‌ترسم باز هم عاشق شوم‬ ‫باز هم رساغم را از كنار دریاچه‌ها بگیرید‬ ‫كه هی نامه می‌نویسد‬ ‫و هی به آب‌ها می‌سپارد‬ ‫معشوقة من شاید‬ ‫در جای این جهان‬ ‫كنار آبی نشسته باشد‬


‫‪83‬‬

‫| وحيد بکتاش‬

‫‪44‬‬ ‫از رسخ سیر منی‌شوم‬ ‫به خون جاری رگ‌هایم نگاه کنید‬ ‫از پیراهن تو‬ ‫که خون هر چه انسان است در آن پیدا است‬ ‫هیچ‌کس از رسخ سیر منی‌شود‬ ‫و هر انفجاری پیراهن تو است که روی خیابان‌ها پخش می‌شود‪ ‬‬


‫آلپرازوالم | ‪84‬‬

‫‪45‬‬ ‫خسته‌گی از نفس‌های‌مان‬ ‫به شهرها‬ ‫ِده‌کده‌ها‬ ‫حتّا به مردمان درونِ غارها هم رسیده‬ ‫روزگار به پایان منی‌رسد‬ ‫قرار هم منی‌گیرد‬ ‫و ما جنبنده‌هایی بیش نیستیم که با دست‌هایی بر زی ِر زنخ‬ ‫به حرکت بادهای دَور رسمان‪ ‬‬ ‫خیال داریم‬ ‫دَور سال‌ها راه می‌رویم‬


‫‪85‬‬

‫کسی چه می‌داند‬ ‫زنده‌گی شاید‬ ‫سپیدارباغی است‬ ‫زندانی دیوارهای بلند‬ ‫حرکت بادها حس می‌شود‬ ‫که تنها با‬ ‫ِ‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪86‬‬

‫‪46‬‬ ‫ماه اگر ِگرد است‬ ‫از صورت تو گریخته‬ ‫شب با ستاره‌هایش‬ ‫پیراهن خال‌خالی تو است که ماه با خودش ُبرده‬ ‫حرف دگری نیست‬ ‫جز این‌که‬ ‫آفتاب را کجا پنهان کرده‌ای؟‬

‫‪47‬‬ ‫از پل اگر عبور کنم‬ ‫به شهر خواهم رسید‬ ‫کنا ِر پل ولی می‌خواهم درخت شوم‬ ‫شاید امتداد ِده‌کده‌یی هستم که منی‌خواهد به شهر برسد‬


‫‪87‬‬

‫‪48‬‬ ‫می‌خواهم نفس بکشم‬ ‫جنازه‌های درونم را بکشید‬

‫‪49‬‬ ‫کو بهار؟‬ ‫از سمتی که باد می‌آید‬ ‫‪ ‬یاد‪        ‬‬ ‫منی‌آید‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪88‬‬

‫‪50‬‬ ‫چه را نفس بکشم؟‬ ‫‪       ‬بادها اگر بوی ترا نیاورند‬

‫‪51‬‬ ‫ُمردم‬ ‫رشاب بود در رگانم‬ ‫گو ِر من ُپر است از کرم‌های مست‬


‫‪89‬‬

‫‪52‬‬ ‫بعد از تو‬ ‫آن‌قدر گریستم که حاال‬ ‫متام رودخانه‏‏‏‏‌های جهان از من رشوع می‌شوند‬

‫‪53‬‬ ‫حساب‌هایم را پاک کردم‬ ‫به پدر گفتم‬ ‫آدم بزرگی است‪    ‬‬ ‫ِ‬ ‫ولی من کوچکی‌هایم را دوست دارم‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪90‬‬

‫‪54‬‬ ‫وقتی حرف می‌زنی‬ ‫دمل متام بیدهای جهان است‪         ‬در باد‬

‫‪55‬‬ ‫از حال هم که می‌روم‬ ‫از من منی‌روی‬ ‫‪        ‬صادقانه بگو‬ ‫فرشته‌ها چه وقت از زمین کوچ می‌کنند؟‬


‫‪91‬‬

‫‪56‬‬ ‫در را که می‌بندم‬ ‫یادت از پنجره می‌آید‬ ‫پنجره را می‌بندم‬ ‫یادت از در منی‌رود‬

‫‪57‬‬ ‫كوه‬ ‫آدمی است كه به خواب نرفته‬ ‫و از خسته‌گی است كه دَم كرده‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪92‬‬

‫‪58‬‬ ‫از وزنی که روی ذهنم گذاشته بودی‬ ‫کم کردم‬ ‫بر وزن روی شانه‌ها افزودم‬ ‫دست‌هایم قوی شده‌اند‬ ‫حاال می‌توانم دست‌های‌تان را از یخنم‬ ‫به ساده‌گی بردارم‬

‫‪59‬‬ ‫چپ رسم درد می‌كند‬ ‫سمت ِ‬ ‫چشم چپم ضعف دید دارد‬ ‫ِ‬ ‫كلن از سوی چپ افتاده‌ام‬ ‫با این‌همه‬ ‫از هر چه راست است‬ ‫متنفرم‬


‫‪93‬‬

‫‪60‬‬ ‫شب از دل‌تنگی‬ ‫آفتاب را باال می‌آورد‬ ‫مثل بیامری که‬ ‫داروی تلخ را‬

‫‪61‬‬ ‫دو تا گلوله‌اند چشامنت كه هر روز‬ ‫رس چهارراه می‌میرم‬ ‫ِ‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪94‬‬

‫‪62‬‬ ‫هامن دم که به دنیا می‌آییم‬ ‫جدا می‌شویم‬ ‫از مادران‌مان‬

‫‪63‬‬ ‫رسخ‪ ‬‬ ‫خون ما است‬ ‫در پرچم‌های خمیده‬


‫‪95‬‬

‫‪64‬‬ ‫ما مرده‌های خوش‌بختی بودیم‬ ‫کی به گورهای ما سوراخ زد؟‬ ‫که روشنی مثل تیری‬ ‫سینه‌های خاک‌خوردة ما را می‌درد‬

‫‪65‬‬ ‫در نهایت همه به کوه برمی‌گردند‬ ‫اشک شادی بر چشم‌ها‬ ‫با ِ‬

‫| وحيد بکتاش‬


‫آلپرازوالم | ‪96‬‬

‫‪66‬‬ ‫دلی را که به دریا زدم‬ ‫با آبهای رفته برنگشت‬ ‫من دمل را در آبهای جهان گم کردهام‬

‫‪67‬‬ ‫شتمبودم‬ ‫رس کوچه گذاشته‬ ‫دمل را ِ‬ ‫هر که آمد یک گوشهاش را ُبرد‬ ‫در متام کوچهها دیروز‬ ‫دل من رسخ‪ ،‬سبز شده بود‬

Alperazolam - W. Baktash  

الپرازولام -مجموعۀ شعرهای وحید بکتاش

Read more
Read more
Similar to
Popular now
Just for you