Issuu on Google+


‫زحق توفیق خدمت خواستم ‪،‬‬ ‫دل گفت پنهانی چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی‪.‬‬

‫زن ایرونی تکه !‬ ‫‪Maziar Tofigh‬‬

‫‪Chief Editor‬‬

‫‪chiz@tofighmagazine.com‬‬ ‫‪Shabnam Paidarfard‬‬

‫‪Art Director‬‬

‫‪Shabnam Paidarfard‬‬

‫‪Cover Designer‬‬ ‫‪Issue 19 & 20‬‬

‫‪Elaheh Nejat‬‬

‫‪Advertising manager‬‬

‫‪Ads@tofighmagazine.com‬‬ ‫‪Tofigh Magazine‬‬

‫‪Publisher‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬ ‫‪26342 Golada Mission Viejo, CA 92692‬‬

‫تبلیغات ‪949 -309-1777 :‬‬ ‫سردبیر ‪949 -293-5441 :‬‬ ‫مهرماه ‪1390‬‬

‫ماهنامه “چیز” توسط ‪TOFIGH MAGAZINE Inc.‬‬ ‫منتشر شده و به هیچ گروه سیاسی و مذهبی تعلق‬ ‫ندارد‪ .‬مطالب این نشریه غالب ًا اجتماعی و طنز می باشد‬ ‫و خط و مشی سیاسی و مذهبی ندارد‪،‬مطالب مندرج‬ ‫در این نشریه نمایانگر عقاید نویسندگان آن می باشد‬ ‫و نظرات آنها لزوم ًا نظرقطعی مدیریت و کارکنان این‬ ‫ماهنامه نمی‪ ‬باشد‪.‬ماهنامه “چیز” در انتخاب و اصالح‬ ‫مطالب رسیده آزاد است و عکسها ومطالب ارسالی به‬ ‫دفترماهنامه مسترد نخواهد شد‪.‬صحت آگهی های‬ ‫چاپ شده درماهنامه “چیز” به عهده صاحبان آگهی‬ ‫می باشد‪ .‬در صورتیکه آگهی های ارسالی فاقد نام‬ ‫ومشخصات عکاس و یا طراح آن باشد‪ ،‬این ماهنامه‬ ‫مسئولیتی درقبال چاپ عکس بدون مشخصات ندارد‪.‬‬ ‫استفاده از تصاویر‪ ،‬آگهی ها و مطالب چاپ شده ‪،‬‬ ‫بدون اجازه کتبی این ماهنامه تخلف محسوب شده و‬ ‫شامل پیگرد قانونی خواهد شد‪.‬‬ ‫‪CHIZ MAGAZINE‬‬

‫‪October 2011‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫‪4‬‬

‫‪October 2011‬‬

‫‪CHIZTOFIGH‬‬

‫پیرمرد وبچه‬ ‫تعداد انسان روی کره زمین‬ ‫درخواست سیانور از داروخانه‬ ‫شنیدم که اگر بخواهی آدم خوبی باشی‬ ‫سؤال بی جواب‬ ‫آدم خوش حساب !‬ ‫طریقه تشخیص مگس نر از ماده!‬ ‫اشتباه لپی !‬ ‫میگن که‬ ‫تأخیر یا تقدیر‬ ‫چیزهای بامزه !‬ ‫نتیجه خیانت به دوست!‬ ‫چیزهای آموزنده قانــون دانه ای‬ ‫مرد ساالری و تفاهم‬ ‫افتخار‬ ‫کاسه چوبی‬

‫‪6‬‬ ‫‪7‬‬ ‫‪8‬‬ ‫‪11‬‬ ‫‪11‬‬ ‫‪11‬‬ ‫‪12‬‬ ‫‪12‬‬ ‫‪12‬‬ ‫‪15‬‬ ‫‪16‬‬ ‫‪19‬‬ ‫‪21‬‬ ‫‪23‬‬ ‫‪24‬‬ ‫‪25‬‬ ‫‪26‬‬


‫زن ایرونی تکه !‬ ‫واقعا که اگه ما مردای ایرانی‌ زنامونو نداشتیم‬ ‫اصال مزه زندگی‌ رو درک نمیکردیم‪ ،‬شما‬ ‫فکر کنین‪ ،‬اگه ما این خانومامونو نداشتیم که‬ ‫موقعی که خسته و کوفته شب از سر کار‬ ‫برمیگردیم با ‪ ۳-۲‬تا ایراد الکی‌ کاری کنن‬ ‫که برق ‪ ۳‬فاز ازمون متصأعد بشه و عین‬ ‫فنر بپریم باال میخواستیم چیکار کنیم؟ هان ؟‬ ‫همینجوری الکی بیافتیم رو مبل ؟‬

‫‪6‬‬

‫‪CHIZ MAGAZINE‬‬

‫‪October 2011‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫زود بیای‪ ،‬که میگن چیه ؟ انداختنت بیرون از‬ ‫سر کار ؟ دیر بیای که میگن ‪ :‬تو دیگه اصال‬ ‫زنو بچه ات رو دوست نداری ! سر وقت‬ ‫بیای که میگن ‪ :‬حتمأ کلک ملکی تو کارته یا‬ ‫اینکه یک کار بد کردی و االن داری عذاب‬ ‫وجدان اش رومی کشی!‬ ‫اگه ما این عزیزترین هارو نداشتیم‪ ،‬ک ‌‬ ‫ی‬ ‫میخواست بهمون بپره موقع گوش دادن به‬ ‫اخبار؟ کی‌ میخواست سر فوتبال نیگا کردن‬ ‫حالمونو بگیره؟ اصال کی رو داشتیم که‬ ‫دست به هرکاری بزنیم بهمون بفهمونه که‬ ‫کارمون اشتباس؟ ما اگه زنامونو نداشتیم‬ ‫چه جوری میفهمیدیم‪ ،‬که ورزش بده‪،‬‬ ‫روزنامه خوندن وقت تلف کردنه؟ ‪ ،‬اینترنت‬ ‫خوب نیست‪ ،‬تلویزیون حق نداری ببینی‌‪ ،‬با‬ ‫بچه‌ها بازی کردن‪ ،‬سرو صدای بیخودی راه‬ ‫انداختنه …‪..‬البته اینا همه بده واسه ما مردا‪،‬‬ ‫خانوما اگه دوست داشته باشن میتونین همه‬ ‫اینکار هارو انجام بدن‪ ،‬هیچکی هم حق نداره‬

‫بهشون بگه باالی چششون ابروس!‬ ‫صبح که میخوای بری بیرون‪ ،‬اگه ریشتو‬ ‫نزنی‌‪ ،‬دوش نگیری‪ ،‬عطر و ادکلن نزنی‌ که‬ ‫میگن ‪ :‬شلخته و عمله ! اگر هم که اینکارا رو‬ ‫بکنی‌ ‪ ،‬میگن که حتما سرو گوش ات داره یک‬ ‫جاهایی میجنبه و حتمأ با یک آکله ای‌ قرار‬ ‫داری!‬ ‫اما بهترین قسمتشو که من حاضر نیستیم‬ ‫ی تو دنیا عوض کنم اونجاس که شما‬ ‫با هیچ ‌‬ ‫میرین خرید و با ‪ ۶-۵‬تا ساک پر‪ ،‬از گوشت‬ ‫و مرغ و میوه و سبزی و برنج و روغن‬ ‫برمیگردی‪ ،‬عرق از همه جات سرازیره‪ ،‬فتق‬ ‫راست و چپت از جلو بواسیرتم از عقب زده‬ ‫بیرون ‪ ،‬شونه و کمرت هم که دیگه از شدت‬ ‫درد نمیتونی حس کنی‌‪،‬انگشتات هم که دارن‬ ‫قطع میشن‪ ،‬اما خوشحالی که باالخره رسیدی‬ ‫خونه‪ .‬با کلی غرور مردونه ‪ ،‬ساک هارو‬ ‫میذاری زمین‪ ،‬خانومت میاد با انگشتش در‬ ‫یکی‌ ‪ ۲‬تاشونو باز میکنه‪ ،‬یک نیگا تو چشات‬ ‫میندازه ‪ ،‬یه چیز میگه که اونجات داغ میشه‌‪،‬‬ ‫نعشه میشی‌‪،‬انگار شیش هفت تا اکستاسی رو‬ ‫با یک بطر عرق سگی انداختی باال ‪ .‬اصأل با‬ ‫شنیدن این حرف‪ ،‬تمام خستگیت درجا یادت‬ ‫میره!‬ ‫آره ‪ ،‬داشتم میگفتم ‪ ،‬خانومت میگه ‪ :‬باز این‬ ‫ی خریدی؟ باز بهت جنس‬ ‫اشغاال چی‌ بوده رفت ‌‬ ‫آشغال انداختن ؟ کاشکی خودم رفته بودم‬ ‫خرید !‬ ‫عرقت در جا خشک میشه‪ ،‬هرچیت که زده‬

‫بود بیرون دوباره می‌ره سر جاش‪ ،‬زبونت‬ ‫بند میاد و اصال نمیتونی ازش تشکر کنی‌‬ ‫بخاطر اینهمه لطفش‪ ،‬بعدشم دیگه شروع‬ ‫می‌شه‪ ،‬از اینا چرا اینقد زیاد گرفتی‌؟ اون یکی‬ ‫رو چرا کم گرفتی‌؟ اینا چرا سبزه؟ اونا چرا‬ ‫زرده؟………‪..‬خالصه یک حال خوشگلو‬ ‫ی تو خونه‬ ‫حسابی‌ ازت میگیره که بفهمی ک ‌‬ ‫‪ BOSS‬هستش!‬ ‫دیروز خیلی‌ برام جالب بود‪ ،‬خانومم زنگ‬ ‫زده میگه اگه می‌شه امروز زودتر بیا خونه‬ ‫چونکه بچه مریضه‪ ،‬منو تنها نزار با بچه‬ ‫مریض‪ ،‬گفتم آخه منو واسه چی‌ الزم داری‪،‬‬ ‫من که اگه بگم بچه رو پولو‌ور بپوشون که‬ ‫سردش نشه‪ ،‬شلوارشم در میاری‪ ،‬اگه بگم به‬ ‫بچه مریضه غذا نده‪ ،‬بهش کشک بادمجون با‬ ‫ابگوشت بزباش میدی‪ ،‬اگه بگم به بچه اینقدر‬ ‫قرص و مرص نده‪ ،‬هرچی‌ دواجات تو خونس‬ ‫میدی بهش! پس منو واس چی‌ میخوای؟ گفت‬ ‫آخه تو باید باشی‌ که من بدونم چه کارایی‬ ‫اشتباس‪ ،‬گفتم چه جوری میفهمی خانوم که‬ ‫چه کاری غلطه و نباید بکنی‌‪ ،‬گفت اینکه دیگه‬ ‫معلومه هر چی‌ تو بگی بر عکسشو باید انجام‬ ‫داد!‬ ‫حاال شما خودتون قضاوت کنین‪ ،‬اگه ما‬ ‫این موجودات دوست داشتنی رو نداشتیم‪،‬‬ ‫زندگیامون آیا خسته کننده و یکنواخت‬ ‫نمی‌شد؟‬

‫‪CHIZ MAGAZINE‬‬

‫و‬ ‫پیرمرد‬ ‫بچه ها !‬

‫فرهاد‬

‫‪October 2011‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫يک پيرمرد بازنشسته‪ ،‬خانه جديدی در نزديکی يک دبيرستان خريد‪.‬‬ ‫يکی دو هفته اول همه چيز به خوبی و در آرامش پيش می رفت تا اين‬ ‫که مدرسه ها باز شد‪ .‬در اولين روز مدرسه‪ ،‬پس از تعطيلی کالسها‬ ‫سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم‬ ‫حرف می زدند‪ ،‬هر چيزی که در خيابان افتاده بود را شوت می کردند‬ ‫و سروصداى عجيبی راه انداختند‪ .‬اين کار هر روز تکرار می شد و‬ ‫آسايش پيرمرد و سایر اهل محل کام ً‬ ‫ال مختل شده بود‪ .‬همسایه با اون‬ ‫بچه ها دعوا کرده بودند ‪ ،‬داد زده بودند ‪ ،‬اما هیچ چیز که درست نشده‬ ‫بود هیچ ‪ ،‬تازه اون بچه ها لجباز ترهم شده بودند و بیشتر سروصدا‬ ‫می کردند ‪.‬‬ ‫از این رو پیرمرد تصميم گرفت که وارد ماجرا شود و کاری بکند‪.‬‬

‫همسایه ها به او گفتند ‪ :‬پدر جان ‪،‬اونا خیلی بی ادب و لجبازند ‪ .‬ماکه جوونتر و‬ ‫قلچماغ تر از تو بودیم هیچ کاری نتونستیم بکنیم ‪ ،‬شماهم بی خود خودت رو‬ ‫کوچیک نکن ‪ ،‬یکوقت یک چیزی بهت میگن که ممکنه خیلی ناراحت بشی ها !!!‬ ‫پیرمرد خندید و گفت ‪ :‬به من یک هفته وقت بدید و نتیجه اش رو ببینید‪.‬‬ ‫روز بعد که مدرسه تعطيل شد‪،‬پیرمرد دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد‬ ‫و به آنها گفت‪ :‬بچه ها شما سه نفرخيلی بامزه هستيد و من از اين که می بينم‬ ‫شما اينقدر نشاط جوانی داريد خيلی خوشحالم‪ .‬منهم که به سن شما بودم‬ ‫همين کار را مي‪ ‬کردم‪ .‬حاال می خواهم لطفی در حق من بکنيد‪ .‬من روزی ‪1000‬‬ ‫تومن به هر کدام از شما می دهم که بيائيد اينجا و همين کارها رابکنيد تا من‬ ‫خوشحال شوم و کیف کنم و یاد جوونی ام بیافتم‪.‬‬ ‫بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند‪ .‬تا آن که چند روز بعد‪،‬‬ ‫پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت‪ :‬ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه‬ ‫حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ‪ 1000‬تومن بهتون‬ ‫بدم‪ .‬از نظر شما اشکالی نداره که من روزی ‪ 50‬تومن بهتون بدم ؟‬ ‫بچه ها گفتند‪ :‬چی ؟ ‪ 50‬تومن؟ نه پدر جون ‪،‬اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی‬ ‫فقط ‪ 50‬تومن حاضريم اينهمه بطری نوشابه و چيزهای ديگه رو شوت کنيم‪،‬‬ ‫کورخوندی‪ .‬ما نيستيم داداش‪.‬‬ ‫و از آن پس بود که پيرمرد و سایر همسایه ها با آرامش درمحله به زندگی‬ ‫ادامه دادند‪.‬‬

‫‪7‬‬


‫علیرضا مجیدی‬

‫تعداد انسان روی کره زمین‬

‫‪8‬‬

‫‪CHIZ MAGAZINE‬‬

‫‪October 2011‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫آیا می دانید از اون اولش تا حاال چه‬ ‫تعداد انسان روی کره زمین زندگی کرده‬ ‫ن تا به حال روی کره‬ ‫اند؟ چه تعداد انسا ‌‬ ‫زمین زندگی کرده‌اند؟ به عبارت ساده‌تر‬ ‫اگر هیچ انسانی از ابتدای پیدایش این‬ ‫گونه‪ ،‬نمی‌مرد‪ ،‬حاال روی کره زمین چند‬ ‫نفر انسان وجود داشت؟‬ ‫امسال جمعیت کره زمین‪ ،‬از هفت میلیارد‬ ‫تجاوز می‌کند‪ .‬سازمان ملل پیشبینی‬ ‫می‌کند که سال ‪ ۲۱۰۰‬جمعیت دنیا به‬ ‫‪ ۱۰0۱‬میلیارد نفر برسد‪.‬‬ ‫دویست هزار سال قبل‪ ،‬گونه انسان در‬ ‫خاک آفریقا ظاهر شد‪ ،‬اما ‪ ۱۹۰‬هزار‬ ‫سال طول کشید تا جمعیت انسان‌ها به‬ ‫چهار میلیون نفر برسد‪ .‬بله! تا همین ده‬ ‫هزار سال قبل کل جمعیت دنیا به اندازه‬ ‫آدم‌هایی بود که هر روز صبح با متروی‬ ‫شهر نیویورک جابجا می‌شوند!‬ ‫اما با آغاز قرن نوزدهم و روند صنعتی‬ ‫شدن‪ ،‬جمعیت انسان‌ها به ناگهان افزایش‬ ‫یافت و به یک میلیارد نفر رسید‪ .‬این‬ ‫افزایش جمعیت تنها به خاطر افزایش‬ ‫تولدها نبود‪ ،‬بلکه افزایش طول عمر آدم‌ها‬ ‫هم عامل مهمی بود‪ .‬در دهه‌های اخیر هم با‬ ‫اینکه میزان تولید نسل کاهش یافته است‪،‬‬ ‫اما به خاطر پیشرفت دانش پزشکی‪ ،‬طول‬ ‫عمر انسان‌ها بسیار بیشتر شده است و‬ ‫بنابراین بر جمعیت دنیا افزوده می‌شود‪.‬‬ ‫به سؤال اصلی برگردیم‪ .‬برای تخمین عدد‬ ‫کل انسان‌هایی که روی این کره خاکی به‬ ‫دنیا آمده‌اند ما باید دو چیز را بدانیم‪:‬‬ ‫‪ -۱‬طول عمر متوسط انسان‌ها در طول‬ ‫تاریخ ‪-۲‬جمعیت دنیا در بازه‌های زمانی‬ ‫مختلف‪.‬‬ ‫تا قبل از قرن اخیر‪ ،‬امید به زندگی بین‬ ‫‪ ۲۰‬تا ‪ ۳۵‬سال بود‪ ،‬اما در قرن اخیر امید‬ ‫به زندگی به طور متوسط ‪ ۶۷‬سال است‬ ‫که البته بر حسب ناحیه و کشور مقداری‬ ‫متفاوت است��� ،‬مثال در موناکو‪ ،‬امید به‬ ‫زندگی ‪ ۸۹‬سال است‪ ،‬در حالی که در‬ ‫آنگوال تنها ‪ ۳۹‬سال است‪.‬‬

‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫حاال این اطالعات را در فرمول زیر‬ ‫می‌گذاریم‪:‬‬

‫عدد ‪ ۵۷‬میلیارد به دست می‌آید‪ .‬با توجه به جمعیت‬ ‫کنونی دنیا‪ ،‬جهان در حال حاضر پذیرای ‪ ۱۲‬درصد کل‬ ‫انسان‌هایی است که تا به حال روی آن به دنیا آمده‌اند‪.‬‬

‫‪3‬‬

‫‪4‬‬


‫‪11‬‬

‫مازیارتوفیق‬

‫‪October 2011‬‬

‫شنیدم که اگر بخواهی‬ ‫آدم خوبی باشی ‪ ،‬باید‪:‬‬ ‫ مثل خـــر کار کنی ‪.‬‬‫ مثل گاو قـوی باشی‪.‬‬‫ مثل سگ با وفا باشی ‪.‬‬‫ مثل اسب نجیب باشی‪.‬‬‫ مثل ماهی خونسرد باشی ‪.‬‬‫ مثل عقاب تیزبین باشی‪.‬‬‫ مثل شتر مقاوم باشی ‪.‬‬‫ مثل مگس سمج باشی ‪.‬‬‫ مثل روباه زیرک باشی‪.‬‬‫ مثل جغد دانا باشی ‪.‬‬‫ مثل مورچه به فکر آینده باشی ‪.‬‬‫ مثل زنبور منظم و مرتب باشی ‪.‬‬‫ مثل میمون انعطاف پذیر باشی ‪.‬‬‫ مثل شیر باوقار باشی ‪.‬‬‫ مثل دولفین باهوش باشی ‪.‬‬‫ مثل قاطر کم توقع باشی ‪.‬‬‫ مثل گنجشک قانع باشی ‪.‬‬‫ مثل کانگارو از بچه ات مواظبت کنی ‪.‬‬‫ای بابا این چه زندگیه که ما داریم ؟‬ ‫این چه وضعشه ؟ باید برای خوب‪ ‬بودن‪،‬به‬ ‫اندازه یک جنگل حیوان باش‪ ‬ی تا به تو بگن‬ ‫«‪ ‬خوب !» بعدش هم اسممون رو می گذاریم‬ ‫«‪ ‬اشرف مخلوقات»‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫درخواست سیانور از داروخانه‬

‫خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز‬ ‫میگه ‪ :‬من به یک شیشه قرص سیانور احتیاج دارم ‪.‬‬ ‫داروساز جواب میده ‪ :‬واسه چی سیانور می‌‌خوای؟‬ ‫خانمه با خونسردی میگه ‪ :‬الزمه که شوهرش رو‬ ‫مسموم کنه و بکشه !‬ ‫چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و با ترس‬ ‫میگه‪ : ‬خدا رحم کنه‪ ،‬خانوم من نمی‌تونم به‬ ‫شماسیانور بدم که برید و شوهرتان را ب ُکشید! این‬ ‫بر خالف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم‬ ‫داد ‪ .‬هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه‬ ‫بدتر از این نمی شه! نه خانوم‪ ،‬نه شما حق ندارید‬ ‫سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور‬ ‫نخواهم داد ‪ ،‬سپس گوشی تلفن رو برمیداره تا به‬ ‫پلیس زنگ بزنه ‪ ،‬اما خانمه دستش رو می‪ ‬بره‬ ‫داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون و به‬ ‫داروساز نشون میده ‪ .‬عکسی که در اون شوهرش‬ ‫و زن همون داروسازه توی‬ ‫یه رستوران داشتند شام‬ ‫می‌خوردند‪ .‬داروساز چندبار‬ ‫عینکش رو عقب و جلو میبره‬ ‫و به عکسه نگاه می کنه و‬ ‫میگه‪ :‬اوا پس چرا به من نگفته‬ ‫بودید که نسخه دارید؟‬

‫سؤ‬ ‫ا‬ ‫ل‬ ‫ب‬ ‫ی جواب‬

‫از مردم‬ ‫دنيا سوال‬ ‫ی‬ ‫پ‬ ‫ر‬ ‫سؤا‬ ‫سيده‬ ‫ل از اي‬ ‫شد و نتي‬ ‫ن‬ ‫ج‬ ‫ه‬ ‫ق‬ ‫ر‬ ‫آ‬ ‫ا‬ ‫ر‬ ‫ن‬ ‫بود‪:‬‬ ‫نج‬ ‫ظر خودتا‬ ‫الب بود‬ ‫ن را را‬ ‫ج‬ ‫ع‬ ‫ب‬ ‫ه‬ ‫صا‬ ‫ك‬ ‫دقانه بيا‬ ‫مبود غذا‬ ‫در ساير‬ ‫نداردچو ن كنيد؟‬ ‫و‬ ‫ج‬ ‫ال‬ ‫كشورها‬ ‫ب اینک‬ ‫ن در آ‬ ‫ه كسی‬ ‫فريقا كس‬ ‫ی‬ ‫يعنی‬ ‫جوابی‬ ‫ن‬ ‫م‬ ‫چه؟در آ‬ ‫ی دان‬ ‫س‬ ‫س‬ ‫يا‬ ‫ت‬ ‫ك‬ ‫س‬ ‫در ار‬ ‫ین‬ ‫«غذا»‬ ‫وپای‬ ‫می دان‬ ‫ش‬ ‫س‬ ‫ر‬ ‫ق‬ ‫ت‬ ‫ی‬ ‫ك‬ ‫«ن‬ ‫سی نم‬ ‫يعنی چ‬ ‫ظر» يعن‬ ‫ی دانس‬ ‫ه؟ در ار‬ ‫و‬ ‫ی چه؟‬ ‫پا‬ ‫ت‬ ‫«‬ ‫ی‬ ‫«‬ ‫صا‬ ‫كمبود»‬ ‫غربی ك‬ ‫دقانه»‬ ‫سی نم‬ ‫يعنی چ‬ ‫ه‬ ‫ی‬ ‫؟‬ ‫و‬ ‫د‬ ‫ا‬ ‫د‬ ‫ن‬ ‫ر‬ ‫آ‬ ‫ست‬ ‫مرياك كس‬ ‫«ساير ك‬ ‫ی نمی‬ ‫شورها»‬ ‫د‬ ‫ي‬ ‫ا‬ ‫ن‬ ‫عن‬ ‫س‬ ‫ی‬ ‫ت‬ ‫چه؟‬


‫چیزهای واقعی‬

‫!‪Ooops‬‬ ‫اشتباه لپی !‬

‫‪12‬‬

‫‪CHIZ MAGAZINE‬‬

‫‪October 2011‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫در ی‬ ‫ک روز تابستانی ‪ ،‬وقت‬ ‫ی که جهانگردان برای‬ ‫وارد شدن به یک مک‬ ‫ان‬ ‫ت‬ ‫ار‬ ‫یخ‬ ‫ی‬ ‫ص‬ ‫ف‬ ‫ک‬ ‫شیده‬ ‫بودن‬ ‫د‪ ، ‬آقایی مسن به آرام‬ ‫ی به نفر پشت سرخود‬ ‫خود‬ ‫‪ :‬اون جوونی که اون‬ ‫جا توی سایه ایستاده‬ ‫رو م‬ ‫ی بینی ؟ همون که مو‬ ‫هاش رو مثل این سگ‬ ‫پش‬ ‫مالوها درست کرده و‬ ‫ع‬ ‫ین‬ ‫گدا‬ ‫ها‬ ‫ش‬ ‫لو‬ ‫ار‬ ‫ج‬ ‫ین‬ ‫پا‬ ‫ره پوشیده رو میگم ! ا‬ ‫صأل بی پدر معلوم نیست‬ ‫پسره‬ ‫یا دختر ! جل الخالق !!!‬ ‫آن‬ ‫شخص با لحنی عصبانی‬ ‫گفت ‪ :‬کامأل مشخصه‬ ‫ا‬ ‫که ون جو‬ ‫ون دختره آقای محترم !‬ ‫شخ‬ ‫ص مسن با لبخندی گف‬ ‫ت ‪ :‬از کجا فهمیدی ؟‬ ‫شاید شما چیزی رو می‬ ‫بینی که من نمی بینم !!‬ ‫آن‬ ‫شخص با حالتی عصبان‬ ‫ی تر جواب داد ‪ :‬نخیر‬ ‫!‬ ‫آقا به خا‬ ‫طر اینکه او دختر منه !‬ ‫مرد م‬ ‫سن که حسابی شرمن‬ ‫ده شده بود با حالتی‬ ‫پشیم‬ ‫ان گفت ‪ :‬اوه ببخشید‬ ‫‪ ،‬من نمی دونستم که‬ ‫شما پدرش هستید ‪.‬‬ ‫آن‬ ‫شخص فریاد زد ‪ :‬آقا‬ ‫ی‬ ‫م‬ ‫حت‬ ‫رم‬ ‫من‬ ‫ما‬ ‫در‬ ‫او‬ ‫هستم نه پدرش !!!!‬

‫آدم خوش حساب !‬ ‫دو دوست به نام بهرام و امیرعلی‬ ‫با اتوبوس در حال مسافرت بودند‬ ‫که ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک‬ ‫دسته آدم نقاب دار با اسلحه وارد‬ ‫اتوبوس شدند‪ .‬آنها شروع کردند به‬ ‫غارت کردن جیب و ساک و چمدانهای‬ ‫مسافران ‪.‬‬ ‫در همین زمان بهرام کیف پول خود را‬ ‫باز کرد و یک اسکناس صددالری به‬ ‫امیرعلی داد ‪.‬‬ ‫امیرعلی که تعجب کرده بود گفت ‪ :‬این‬ ‫دیگه چیه ؟‬ ‫بهرام با خونسردی گفت ‪ :‬همین‬ ‫دوساعت پیش بود که گفتم من پول‬ ‫کم دارم و ازت قرض کردم ‪ ،‬یادته ؟‬ ‫حاال فکر کردم دیدم الزمش ندارم و‬ ‫دارم پولت رو بهت پس میدم ‪.‬‬

‫طریقه تشخیص مگس نر از ماده!‬ ‫خانم توی اتاق نشیمن نشسته بود که صداهای عجیب و‬ ‫غریبی اژ آشپزخانه به گوشش رسید ‪ ،‬به آنجا رفت و دید‬ ‫شوهرش یک روزنامه را لوله کرده و درحال بد و بیراه‬ ‫گفتن ‪ ،‬اون روزنامه رو توی هوا می چرخونه و به در و‬ ‫دیوار می کوبه ‪.‬‬ ‫از او پرسید ‪ :‬چیکار می کنی ؟ چرا همچین می کنی ؟‬ ‫مرد جواب داد ‪ :‬این پنجره باز مونده بود و چندتا مگس‬ ‫اومده توی خونه و منم دارم اونا رو می کشم ‪.‬‬ ‫زن گفت ‪ :‬تا حاال چندتا کشتی ؟‬ ‫مرد جواب داد‪ :‬دوتا مگس ماده و یکدونه مگس نر !!!‬ ‫زن با تعجب گفت ‪ :‬جنسیت شون رو از کجا فهمیدی ؟‬ ‫مرد گفت ‪ :‬آخه دوتاشون روی تلفن نشسته بودند و یکی‬ ‫شون روی شیشه آبجو !!!!‬


‫میگن‬ ‫میگن‬ ‫میگن‬

‫که ‪....‬‬

‫که ‪....‬‬ ‫‪October 2011‬‬

‫که ‪....‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫میگن‬

‫که ‪....‬‬

‫ اگر دنیا و روزگار و تقددیر همه باهم با تو بد میکنند ‪ ،‬حداقل سعی‬‫کن خودت با خودت مهربون باشی ‪.‬‬

‫خوش به حال بادبادک ! چون با وجود اینکه می‌دونه زندگیش فقط به یک‬‫نخ نازک بنده‪ ،‬ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده ‪.‬‬

‫ بعضی ها توی خواب کابوس می بینند و وقتی بیدار میشن همه‬‫چیز یادشون میره ‪ .‬اما بعضی ها در کابوس زندگی می کنند و‬ ‫آرزوی یک خواب راحت رو دارند‪.‬‬

‫ با کسی زندگی کن که مجبور نباشی یه عمر برای راضی نگه داشتنش‬‫فیلم بازی کنی‪.‬‬

‫ گاهی اوقات در زندگی در موقعیتهایی قرار می گیری که نمی‪ ‬دونی‬‫دیروز خواب بودی یا االن داری خواب می بینی‪.‬‬ ‫ وقتی‌ تنهائیم‪ ،‬دنبال دوست میگردیم‪ .‬پیدایش که کردیم‪ ،‬دنبال‬‫عیب‌هایش میگردیم‪ .‬وقتی‌ که از دست دادیمش‪ ،‬دنبال خاطراتش‬ ‫میگردیم‪ ،‬و همچنان تنها میمانیم‪.‬‬ ‫ بعضی ها را می توان برای «همیشه» فریب داد ‪ .‬بعضی‬‫اوقات نیز می توان «همه» را فریب داد ‪ .‬اما هیچکس‬ ‫نمی تواند « همه» را « همیشه» فریب دهد ‪.‬‬ ‫دوست آن نیست که از او سیر شوید ‪ /‬دوست آن‬‫است که با آن پیر شوید‪.‬‬ ‫ شاد بودن تنها انتقامیست که میشود از زندگی‬‫گرفت ‪ ...‬پس همیشه شاد باشین‪.‬‬ ‫علف هرز خيلي هم هرز نيست ‪ ،‬چون حداقل عمل‬‫فتوسنتز را انجام مي دهد‪ .‬اما آدم هرز ‪ ،‬هرز است به‬ ‫معناي واقعی !‬ ‫ تنهایی ام را با کسی قسمت نخواهم کرد‪ ..‬یک بار این کار را‬‫کردم‪ ، ‬تنهاییم چند برابر شد!!!‬

‫‪Bar Association Membership and Admission:‬‬ ‫‪California State Bar‬‬ ‫‪United States District Court for Central Court of California‬‬ ‫‪United States Court of Appeals for the Armed Forces‬‬ ‫‪United States Court of Appeals for Veterans Claims‬‬

‫‪15‬‬

‫ کودکی که لنگه کفشش را امواج دریا ازاوگرفته بود روی ساحل‬‫نوشت ‪:‬دریا ‪ ،‬دزد کفشهای من ! مردی که ازدریا ماهی گرفته بود‬ ‫روی ماسه هانوشت ‪ :‬دریا ‪ ،‬نان آور سفره من ! موج آمد و هر‬ ‫دوجمله راباخود شست ‪ .‬اما برای من این پیام را باقی گذاشت که‬ ‫برداشتهای دیگران درمورد خودت را دروسعت خویش حل کن تا‬ ‫توهم دریا شوی ‪.‬‬

‫ دلم خیلی گرم بود ‪ ،‬به همین جهت خوشی هایم زود گندید‪.‬‬‫ ساکنان دریا بعد از مدتی صدای امواج را نمی شنوند چه تلخ است این‬‫قصه ی عادت‪.‬‬ ‫ به ستاره ای که واست چشمک می زنه دلخوش نکن‪، ‬چون او این کار‬‫رو از روی عادت انجام میده‪!! ‬‬ ‫اگر مثل اسب دونده باشی ‪ ،‬سوارت می‪ ‬شوند‪. ‬‬‫اگر مثل گاو گنده باشی ‪ ،‬می دوشنت ‪ .‬اگر مثل‬ ‫خر قوی باشی ‪ ،‬بارت می کنند ‪ .‬فقط از فهمیدن‬ ‫توست که می ترسند‪.‬‬ ‫به جای اینکه با پندارها یمان زندگی کنیم ‪،‬‬‫بهتر است با واقعیات زندگی کنیم ‪.‬‬ ‫بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که‬‫نه سواد کافی برای حرف زدن‬ ‫داشته‌باشد نه شعور الزم برای‬ ‫خاموش ماندن‬


‫یک شرکت در نیویورک از‬ ‫بازماندگان شرکت‌های دیگری‬ ‫که در یازدهم سپتامبر ‪ 2001‬در‬ ‫برج‌های دو قلوی معروف آمریکا‬ ‫بودند ‪ ،‬دعوت کرد تا از فضای در‬ ‫دسترس شرکت آنها استفاده کنند‪.‬‬ ‫در صبح روز مالقات مدیر واحد‬ ‫امنیت داستان زنده ماندن این‬ ‫افراد را برای بقیه نقل کرد ‪.‬جالب‬ ‫اینجابودکه همه این داستان‌ها‬ ‫در یک چیز مشترک بودند و آن‬ ‫اتفاقات کوچک بود …‬ ‫مدیر شرکت آن روز نتوانست‬ ‫به برج برسد چرا که روز اول‬ ‫کودکستان پسرش بود و باید‬ ‫شخصأ در کودکستان به همراه‬ ‫پسرش حضور می‌یافت‪.‬‬ ‫همکار دیگر زنده‌ماند چون نوبت او‬ ‫بود که برای بقیه دونات بخرد‪.‬‬ ‫یکی از خانم‌ها دیرش شد چون‬ ‫ساعت زنگدارش سر وقت زنگ‬ ‫نزده بود‪.‬‬ ‫یکی دیگر نتوانسته بود به اتوبوس‬ ‫برسد‪.‬‬ ‫یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته‬ ‫بود و به خاطر تعویض لباسش‬ ‫تاخیر کرده بود‪.‬‬ ‫اتومبیل یکی دیگر روشن نشده‬ ‫بود‪.‬‬ ‫یکی دیگر درست موقع خروج از‬ ‫منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور‬ ‫شده بود برگردد‪.‬‬

‫یکی دیگر تاخیر بچه‌اش باعث‬ ‫شده بود که نتواند سروقت‬ ‫حاضر شود‪.‬‬ ‫یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده‬ ‫بود‪.‬‬ ‫و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده‬ ‫بود کسی بود که آن روز صبح‬ ‫یک جفت کفش نو خریده بود و با‬ ‫وسایل مختلف سعی کرد به موقع‬ ‫سرکار حاضر شود‪.‬‬ ‫اما قبل از اینکه به برج ها برسد‬ ‫روی پایش تاول زده بود و به‬ ‫همین خاطر کنار یک دراگ استور‬ ‫ایستاد تا یک چسب زخم بخرد و‬ ‫به همین خاطر زنده ماند!‬ ‫به همین خاطر هر وقت‪ ،‬در‬ ‫ترافیک گیر می‌افتم‪ ،‬آسانسوری‬ ‫را از دست می‌دهم‪ ،‬مجبورم‬ ‫برگردم تا تلفنی را جواب دهم و‬ ‫همه چیزهای کوچکی که آزارم‬ ‫می‌دهد با خودم فکر می‌کنم که‬ ‫خدا می‌خواهد در این لحظه من‬ ‫زنده بمانم‪.‬‬ ‫دفعه بعد هم که شما حس کردید‬ ‫صبح تان خوب شروع نشده‬ ‫است‪ ،‬بچه‌ها در لباس پوشیدن‬ ‫تاخیر دارند‪ ،‬نمی‌توانید کلید‬ ‫ماشین را پیدا کنید با چراغ قرمز‬ ‫روبرو می‌شوید عصبانی یا‬ ‫افسرده نشوید‬ ‫بدانید که خدا همواره مشغول‬ ‫مواظبت از ماست‬ ‫عموممد‬

‫تأخیر یا تقدیر‬


‫‪CHIZ MAGAZINE‬‬

‫چیزهای بامزه !‬

‫‪October 2011‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫همیشه سلسله مراتب اداری را رعایت کنید‬

‫در یک ظهر گرم تابستانی مسئول فروش‪،‬‬ ‫منشی دفتر‪ ،‬و مدیر شرکت تصمیم گرفتند‬ ‫که برای صرف ناهار به یک رستوران در‬ ‫نزدیکی شرکت بروند و ضمن بحث و تبادل‬ ‫نظر در مورد کارها و پروژه های شرکت ‪،‬‬ ‫ناهار راهم دور هم بخورند و استراحتی هم‬ ‫بکنند‪.‬‬ ‫هنگامی که در پیاده رو مشغول قدم زدن‬ ‫بودند ‪ ،‬ناگهان پای یکی از آنها به چیزی گیر‬ ‫می کند ‪ ،‬وقتی که دقت می کنند یک چراغ‬ ‫قدیمی می بینند که برروی زمین افتاده ‪ ،‬منشی‬ ‫شرکت آن را برداشت و دستی به آن کشید ‪،‬‬ ‫ناگهان دودی ازچراغ بلند شد و غول بزرگی‬ ‫از آن بیرون آمد‪ .‬آنها باورشان نمیشد که‬ ‫داستان چراغ جادو واقعیت داشته باشه اما‬ ‫صدای کلفت غول آنها را به خودشان آورد و‬ ‫در جای خود میخکوب کرد‪.‬‬ ‫غول با خنده گفت‪ :‬داستان منو که می دونید‪، ‬‬ ‫پس معطلش نکنید چون خیلی گشنمه و زودی‬ ‫می خوام برم ‪ .‬نفری یکدونه آرزو بکنید ومنم‬ ‫اون رو برآورده می کنم وبعدش شما رو به‬ ‫خیر و مارو به سالمت !‬ ‫منشی می پره جلو و میگه‪ :‬اول من‪ ،‬اول من!‬ ‫خانمها مقدم ترن ! من می خوام که همین االن‬ ‫توی باهاماس و سوار یکدونه قایق بادبانی‬ ‫شیک و آنچنانی باشم و حاال حاالها همونجا‬ ‫بمونم ‪ ،‬بدون اینکه هیچ نگرانی و غمی از دنیا‬ ‫و کار و پول داشته باشم!‬ ‫غول خندید و گفت ‪ :‬آرزوی شما برآورده‬ ‫شد ‪.‬‬ ‫پوووف! منشی ناپدید میشه ‪...‬‬ ‫بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه‪ :‬حاال‬ ‫من‪ ،‬حاال من ‪ ،‬حاالمن‪ ! ‬من می خوام توی‬

‫هاوایی کنار ساحل لم بدم و آفتاب بگیرم و‬ ‫یک ماساژور شخصی پیشم باشه و هی منو‬ ‫با روغن نارگیل بماله و بماله و بماله‪ ، ‬دستم‬ ‫رو هم که درازکنم برسه یه یک منبع بی انتهای‬ ‫نوشیدنی و همینطور حاال حاال ها بخورم و‬ ‫بنوشم و بخوابم و ماساژ بگیرم ‪ ،‬و هیچ فکری‬ ‫از قبیل کار و پول و قسط و صورتحساب‬ ‫نداشته باشم !‬ ‫غول بازهم می خنده و میگه ‪ :‬آرزوی شماهم‬ ‫برآورده شد‪.‬‬ ‫پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه‪.‬‬ ‫سپس غول نگاهی به مدیرمیکنه و میگه‪ :‬حاال‬ ‫نوبت توست ‪ ،‬توهم آرزوت رو بگو و مارو‬ ‫خالص کن بریم دنبال زندگیمون‪.‬‬ ‫مدیرکه یکجورایی هم از دست منشی و مسئول‬

‫فکرکنم االن‬ ‫برمون گردونه!!!‬

‫فروشش داشت حرص می خورد گفت‪ :‬واال‬ ‫من هم باهامس رفتم توی کشتی و هم هاوایی‬ ‫رفتم و ماساژ گرفتم ‪ ،‬االن هم کلی پروژه‬ ‫عقب مونده داریم که باید انجام بدیم ‪ ،‬آرزوی‬ ‫من اینه که می خوام که اون دو تا احمق هر‬ ‫دوشون بعد ازساعت ناهار توی شرکت و‬ ‫سر کارشون باشن !!!‬ ‫غول خندید و گفت ‪ :‬آروزی شماهم برآورده‬ ‫شد ‪.‬‬ ‫پوف ‪ ،‬پوف ! یکربع بعد منشی شرکت با‬ ‫مایوی بیکینی و مسئول شرکت با شورت و‬ ‫بدن چرب در پشت میزهاشون ظاهر شدند ‪.‬‬ ‫نتیجه اخالقی ‪ :‬یادت باشه که سلسله مراتب‬ ‫اداری رو رعایت کنی و همیشه اجازه بدی که‬ ‫رئیست اول صحبت کنه !‬

‫‪19‬‬


‫نتیجه خیانت به دوست!‬ ‫جک و دوستش باب تصميم می گيرند برای‬ ‫تعطيالت به اسکی برن‪ ،‬بنابراین مقدمات‬ ‫سفرشون را تهیه می کنند و همه رخت و‬ ‫خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين‬ ‫جک می کنند و به سوی پيست اسکی راه‬ ‫می افتند‪...‬‬ ‫پس از دو سه ساعت رانندگی‪ ،‬توفان و‬ ‫برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت‪، ‬‬ ‫ً‬ ‫اصل ادامه رانندگی در آن جاده‬ ‫بطوریکه‬ ‫امکان نداشت ‪ .‬آنها چراغی را از دور دیدند‬ ‫و تصميم گرفتند به آنجا بروند و در صورت‬ ‫امکان شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود‬ ‫و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند‪...‬‬ ‫هنگامي که نزديکتر شدند ‪ ،‬دریافتند که‬ ‫آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و‬ ‫زيبا که درون کشتزار پهناوری قرارگرفته‬ ‫است‪ .‬آنها زنگ درب را می زنند و منتظر‬ ‫می‪ ‬ایستند‪ .‬بعد از چند لحظه زنی بسيار زيبا‬ ‫در را باز می کند و از آنها می پرسد که چه‬ ‫می‪ ‬خواهند ‪.‬‬ ‫مردان که محو زيبايی زن صاحبخانه شده‬ ‫بودند‪ ،‬توضيح مي دهند که چگونه در راه‬ ‫گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه‬ ‫بپذيرد شب را آنجا سر کنند کمک بسیار‬ ‫بزرگی به آنها کرده است‪.‬‬ ‫زن جذاب با صدايی دلنشين گفت‪ :‬دوستان‬ ‫من در اين خانه بزرگ تنهای تنها هستم و‬ ‫متأسفانه شوهرم را به تازگی از دست دادم‬ ‫و بیوه شده ام ‪ ،‬اگر شما را به این منزل راه‬ ‫بدهم ‪ ،‬خدمتکارانم شما می بینند و همین‬ ‫کافیست که از فردا همسایه ها و اهل فامیل‬ ‫پشت سرمن شروع کنند به بدگویی و شایعه‬ ‫پراکنی ‪.‬‬ ‫جک پاسخ داد‪ :‬نگران نباشيد‪ ،‬برای اين که‬ ‫چنين مساله ای پيش نيايد ما می توانيم‬ ‫امشب را درهمین اصطبل کنار باغ بخوابيم‪، ‬‬ ‫هروقت هم که احساس کردیم وضعیت هوا‬ ‫بهتر شده ‪ ،‬از ملک شما بیرون و به راهمان‬ ‫ادامه می دهیم ‪.‬‬ ‫زن قدری فکر کرد ودر آخر قبول کرد‪ .‬جک‬

‫و باب هم با خوشحالی به اصطبل رفتند و‬ ‫آماده خواب شدند‪ .‬قبل از خواب ‪ ،‬به پیشنهاد‬ ‫باب ‪ ،‬اونها یک بطری شراب خوردند تا هم‬ ‫راحت تر بخوابند و هم کمتر سرما را حس‬ ‫کنند‪ .‬در نزدیکی های صبح که هوا بهتر شده‬ ‫بود آنها از خواب بیدار شدند و بدون سر و‬ ‫صدای اضافه آنجا را ترک کردند ‪.‬‬ ‫حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه‬ ‫دريافت کرد ‪ ،‬او در آغاز نمی توانست نام‬ ‫و نشانی‌هايی که در نامه نوشته بود را به‬ ‫ياد آورد اما سر انجام پس از کمی فشار‬ ‫به حافظه اش ‪ ،‬در می یابد که نامه دادگاه‬ ‫درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است‬ ‫که در آن شب توفانی به آنها پناه داده بود !‬ ‫او پس از خواندن نامه با سرگردانی و شگفت‬ ‫زدگی به سوی دوستش باب رفت و پرسيد‪:‬‬ ‫باب ! يادت مياد زمستون پارسال ‪،‬اون شبی‬ ‫که در راه پيست اسکی گرفتار توفان شديم‬ ‫و به خانه اون زن خوشگل وتنها رفتيم؟‬ ‫باب با حالتی مابین هیجان و ترس پاسخ‬ ‫داد‪ :‬م‪..‬م‪..‬م‪..‬آره ‪ ،‬چطورمگه ؟‬ ‫جک گفت‪ :‬يادته که ما در اصطبل و در ميان‬ ‫بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت‬ ‫سراون زن بیچاره حرف و حديثی در نياد؟‬ ‫باب اين بار با صدايی لرزانتر پاسخ داد‪:‬‬

‫‪21‬‬ ‫‪October 2011‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫آره‪ ..‬يادمه‪ !..‬حاال مگه چی شده ؟‬ ‫جک پرسيد‪ :‬می خوام بدونم آيا ممکنه‬ ‫نصفه شب‪ ،‬شیطون رفته باشه توی جلدت‬ ‫و تصادف ًا به درون خونه رفته باشی وهمین‬ ‫جوری تصادف ًا سری هم به اتاق خواب اون‬ ‫خانوم زده باشی ؟‬ ‫باب در حالیکه قرمزشده بود و گونه هایش‬ ‫می لرزید ساکت ایستاده بود‪.‬‬ ‫جک گفت ‪ :‬آخه من تو رو می شناسم ‪ ،‬تو‬ ‫اصو ً‬ ‫ال پسر شیطونی هستی و ازت همه کار‬ ‫برمیاد !!!‬ ‫باب سرش رو به زير انداخت و گفت‪ :‬من ‪...‬‬ ‫بله‪...‬من‪!!!...‬‬ ‫جک که حاال ديگر به همه چيز پی برده بود‬ ‫پرسيد‪ :‬باب ! پس تو ‪ ...‬تو تو اون حال و هوا‬ ‫خودت رو جک معرفی کرده ای؟؟ من ‪...‬من‬ ‫بهترین دوست تو هستم ‪ ،‬تو چرا خواستی‬ ‫بهترين دوستت رو‪...‬‬ ‫باب که از شرم و ناراحتی سرخ شده بود‬ ‫و به خود می پیچید گفت ‪ ...‬جک ‪ ...‬من می‬ ‫تونم توضيح بدم ‪ ...‬ما شراب خورده بودیم‬ ‫و‪ ‬کله مون گرم بود ‪ ،‬توهم بالفاصله خوابت‬ ‫برد ‪ ،‬ولی من نمی تونستم بخوابم تا اینکه‬ ‫رفتم بیرون قدم بزنم که چشمم به پنجره‬ ‫اتاق خواب اون زن افتاد ‪ ،‬اوهم منو دید و ‪....‬‬ ‫من‪...‬من‪...‬نمی دونم که چطور شد که تصمیم‬ ‫گرفتم خودم رو به جای تو معرفی کنم ‪ ،‬آخه‬ ‫مهم نبود و قرار نبود دیگه همدیگر رو ببینیم‬ ‫‪ ...‬حاال چی شده مگه ‪ ،‬بعد از این همه وقت؟‬ ‫جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت‪:‬‬ ‫اون زن طفلک به تازگی مرده و چون از اون‬ ‫شب خیلی عاشق تو شده بود‪ ،‬همه چيزش‬ ‫را برای من به ارث گذاشته ‪ !!!...‬مرسی رفیق‬ ‫عزیز ‪ ،‬واقع ًا مرسی !!!‬ ‫* نتیجه اخالقی ‪ :‬همیشه سعی کنید خودتون‬ ‫باشید ‪ ،‬حتی در مواقعی که فکر می کنید به‬ ‫ضررتون تمام میشه ‪.‬‬


‫‪CHIZ MAGAZINE‬‬

‫چیزهای آموزنده قانــون‬ ‫نگاهی به درخت ســـيب بيندازيد‪ .‬شايد‬ ‫پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام‬ ‫حاوی ده دانه است‪ .‬خيلی دانه دارد نه؟ ممکن‬ ‫است بپرسيم «چرا اين همه دانه الزم است تا‬ ‫فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟» اينجا طبيعت‬ ‫می‪ ‬خواهد به ما چيزی بگوید و نکته ای را به ما‬ ‫ياد دهد‪ .‬در واقع اومی‪ ‬خواهد به ما بگويد ‪:‬‬ ‫«اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند‪ .‬پس اگر‬ ‫واقع ًا می خواهيد چيزی اتفاق بيفتد‪ ،‬بهتر است‬ ‫بيش از يکبار تالش کنيد‪».‬‬ ‫از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد‪:‬‬

‫‪.‬‬

‫بايد در بيست مصاحبه شرکت کی تا يک‬ ‫شغل بدست بياوری‪.‬‬

‫‪.‬‬

‫بايد با چهل نفر مصاحبه کنی تا يک فرد‬ ‫مناسب استخدام کنی‪.‬‬

‫‪.‬‬

‫بايد با پنجاه نفر صحبت کنی تا يک ماشين‪،‬‬ ‫خانه‪ ،‬جاروبرقی‪ ،‬بيمه و يا حتی ايده ات را‬ ‫بفروشی‪.‬‬

‫‪.‬‬

‫بايد با صد نفر آشنا شوی تا يک رفيق‬ ‫شفيق پيدا کنی ‪.‬‬ ‫وقتی که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر‬ ‫نااميد نمی شويم و به راحتی احساس شکست‬ ‫نمی‪ ‬کنيم‪.‬قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از‬ ‫آنها درس گرفت و در يک کالم‪:‬‬ ‫افراد موفق هر چه بيشتر شکست می‪ ‬خورند‪،‬‬ ‫دانه های بيشتری می کارند‪.‬‬ ‫همه امور به هم مربوطند‪.‬‬ ‫آيا دقت كرده ايد كه هر وقت به طور منظم‬ ‫ورزش می كنيد‪ ،‬ميل به غذاهای سالم تر و بهتر‬ ‫داريد؟‬

‫بابک سپاس مقدم‬

‫آيا دقت كرده ايد كه وقتی غذاهای سالم‪ ‬تر و‬ ‫بهتری مي خوريد انرژی بيشتری داريد و طبع ًا‬ ‫دوست داريد كه ورزش كنيد؟‬ ‫همه چيز در زندگي به هم مربوط است‪ .‬روش‬ ‫تفكر شما روی روحية شما مؤثر است‪ ،‬روحية‬ ‫شما بر نوع راه رفتن تان مؤثر است‪ ،‬راه رفتن‬ ‫شما روی نحوة گفتارتان اثر می گذارد‪ ،‬روش‬ ‫حرف زدن تان روی طرز فكرتان مؤثر است!‬ ‫بدانید که تالش برای پيشرفت در يكی ازجوانب‬ ‫زندگی بر ساير ابعاد زندگی اثر میگذارد‪.‬‬ ‫وقتي در خانه خوشحال هستيد‪ ،‬در محل كار‬ ‫نيز احساس شادی بيشتری خواهيد كرد و وقتی‬ ‫سر كار شاد باشيد در خانه نيز شاد خواهيد‬ ‫بود‪.‬‬ ‫اينها به چه معناست؟‬

‫‪.‬‬

‫اينكه برای پيشرفت در زندگی می‬ ‫توانيد از هر نقطه مثبتی شروع كنيد‪ .‬می توانيد‬ ‫با برنامه ای برای پس انداز‪ ،‬نوشتن ليست‬ ‫اهدافتان‪ ،‬رژيم غذايی يا تعهد برای گذراندن‬ ‫وقت بيشتر با فرزندانتان شروع كنيد‪ .‬اين كار‬ ‫مثبت منجر به نتايج مثبت ديگر هم می شود‪،‬‬ ‫چونکه همه امور به هم مربوطند‪.‬‬

‫‪.‬‬

‫مهم نيست كه تالشی كه جهت «پيشرفت»‬ ‫می كنيد كجا صرف می شود‪ .‬مهم اين است كه‬ ‫شروع كنيد‪.‬‬

‫‪.‬‬

‫عكس اين قضيه هم صادق است‪ .‬يعنی‬ ‫اگر يكی از جوانب زندگی شما خراب شد‪ ،‬ساير‬ ‫ابعاد هم به زودی خراب خواهند شد‪ .‬بايد به اين‬ ‫مسأله دقت خاصی داشته باشيد‪.‬‬ ‫در يک کالم‬ ‫هر كاری كه انجام می دهيد به نوبه خود اهميت‬ ‫دارد زيرا بر امور ديگر نيز مؤثر است‪.‬‬

‫‪October 2011‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫ای‬

‫چرا؟‬ ‫هنگامي كه باليی به سرمان می آيد‪ ،‬يا همه‬ ‫چيزمان را از دست می دهيم يا كسی كه‬ ‫عاشقمان بوده ما را ترك می كند‪ ،‬اغلب ما از‬ ‫خودمان می پرسيم‪:‬‬ ‫«چرا؟»‬ ‫«چرا من؟»‬ ‫«چرا حاال؟»‬ ‫«چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟»‬ ‫سؤاالتي كه با «چرا» شروع می شوند‪ ،‬ممكن‬ ‫است ما را به يك چرخه بی حاصل بيندازند‪.‬‬ ‫اغلب جوابي برای اين "چرا" ها وجود ندارد و يا‬ ‫اگر هم جوابی وجود داشته باشد‪،‬اهميتی ندارد‪.‬‬ ‫افراد موفق سؤاالتی از خود مي پرسند كه با‬ ‫«چه» شروع می شوند‪:‬‬ ‫«چه چيزی از اين پيشامد آموختم؟»‬ ‫«چه كاری بايد در برخورد با اين پيشامد بكنم؟»‬ ‫و هنگامي كه پيشامد واقع ًا فاجعه آميز است‪ ،‬از‬ ‫خود می پرسند‪« :‬چه كاری طی ‪24‬ساعت آينده‬ ‫می توانم بكنم تا اوضاع كمی بهتر شود؟»‬ ‫در يک کالم‬ ‫افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا‬ ‫زندگی بر «وفق مراد» هست يا نه‪.‬‬ ‫اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را‬ ‫می‪ ‬كنند و آنچه كه از دستشان بر می آيد انجام‬ ‫می دهند‪ .‬و اگر زندگی بر وفق مراد نبود‪ ،‬خيلی‬ ‫برایشان مهم نيست كه چرا بر وفق مراد نیست‪، ‬‬ ‫بلکه که می گویند چکار بکنم که همه چیز بر وفق‬ ‫مرادم بشود ‪.‬‬

‫‪23‬‬


‫هانی جان من هوس چایی کردم‬ ‫‪.‬تو هم می خوری دم کنم؟!!‬

‫شنیده ام که اون قدیم ندیم ها یعنی زمان پدربزرگها وپدرانشان‪، ‬‬ ‫درزندگی زناشویی و روابط بین زن و مرد‪ ،‬قانون وعرفی وجود‬ ‫داشته به نام «مرد ساالری»‪.‬‬ ‫اینجانب پس از مطالعات وتحقیقات فراوان به این نتیجه رسیدم‬ ‫که این قوانین و احکام در طی سالیان گذشته دستخوش تغییراتی‬ ‫بس فراوان واساسی شده است ‪،‬بطوریکه در حال حاضر‪،‬در روابط‬ ‫زناشویی جدید چیزی به نام «‪ ‬تفاهم» یا بقول زن وشوهرهای‬ ‫امروزی زندگی‪ 50/50‬جایگزین مرد ساالری شده است ‪.‬ابتدا‬ ‫برای بهتر روشن شدن قضیه ‪،‬توضیح مختصری از نظام منسوخ شده‬ ‫مردساالری می‪ ‬دهم وسپس به سراغ تفاهم خواهیم رفت ‪.‬‬

‫الف) در روابط خانوادگی‬ ‫مرد) او سلطان مطلق و نان آور خانه بود‬ ‫ومدیریت کل امور خانه وخانواده را برعهده‬ ‫داشت‪ .‬او تصمیم می گرفت ‪ ،‬او انتخاب می کرد‪، ‬‬ ‫او اظهار عقیده می کرد‪،‬حرف اول وآخر را او‬ ‫می‪ ‬زد و هیچکس روی حرف او حرف نمی زد‪.‬‬ ‫هنگام ورود به منزل یا اتاق‪ ،‬همه به احترامش از‬ ‫جایشان بلند می شدند وتا زمانی که نمی نشست‬ ‫‪،‬همه سرپا می ایستادند‪.‬باالترین نقطه اتاق متعلق‬ ‫به او بود و هیچکس ‪ ،‬حتی همسرش او را کمتر از‬ ‫«آقا» یا «آقا جان»صدا نمی‪ ‬کرد‪.‬‬ ‫زن) مطیع وفرمانبردار اوامرآقا بود‪ ،‬آنچه را‬ ‫که او تصمیم گرفته بود بدون چون وچرا انجام‬ ‫می‪ ‬داد‪ ،‬آنچه را که آقا انتخاب می کرد او می‬ ‫پسندید و حرف زیادی هم نمی زد‪ .‬غذا را آماده‬ ‫می کرد‪ ،‬بچه‪ ‬ها را بزرگ می کرد‪ ،‬خانه را مرتب‬ ‫می کرد‪ ،‬در خانه پایین پای آقا می نشست و‬ ‫پیوسته از شکوه و جالل و عظمت آقا تعریف و‬ ‫تمجید می‪ ‬کرد‪.‬‬

‫‪24‬‬

‫‪CHIZ MAGAZINE‬‬

‫‪October 2011‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫ب)در روابط زناشویی‬ ‫مرد) حق هرگونه خوشگذرانی وعیش ونوش را‬ ‫در داخل یا خارج از خانه را داشت ‪ ،‬ضمن ًا در‬ ‫هر ساعتی از شبانه روز که اراده می کرد ‪ ،‬خانم‬ ‫می‪ ‬بایست بدون چون و چرا و ناز و ادا به آغوش‬ ‫آقا پرواز می نمود تا مورد لطف و کرامت آقا قرار‬ ‫می گرفت!!!!!‬ ‫می توانست داد بزند‪ ،‬هوار بزند‪ ،‬تنبیه کند‪ ،‬کتک‬

‫افتخار‬

‫ساالری و تفاهم‬ ‫مرد ساال‬

‫بزند و در نهایت طالق بدهد و هیچکس هم جرات‬ ‫اعتراض نداشت‪.‬‬ ‫زن) هنگام خوشگذرانی آقا به امور نظافت و خانه‬ ‫داری مشغول می شد‪ .‬خوشی در حد سبزی پاک‬ ‫کردن با زن همسایه بدون اجازه آقا مجاز بود‪،‬‬ ‫در صورت نیاز به خوشی بیشتر می توانست‬ ‫مربا و ترشی هم درست کند و اگر بازهم خوشی‬ ‫می خواست می توانست برای آقا عربی برقصد!!!‬

‫ج)در روابط با فرزندان‬ ‫مرد) سرو صدای بچه ها نباید او را اذیت‬ ‫می‪ ‬کرد‪ ،‬درس و مشق بچه ها به او ربطی نداشت‬ ‫ولی همه چیز باید خوب پیش می رفت‪ ،‬از همه‬ ‫چیز مهمتر احترام و ابهت او بود‪ ،‬یعنی همه باید‬ ‫از اواطاعت می کردند و در صورت لزوم از او‬ ‫مثل سگ می ترسیدند‪ .‬در مورد ازدواج بچه ها‬ ‫هم او بود که باید می پسندید و انتخاب می کرد‬ ‫وهر زمان که او مناسب تشخیص می داد مراسم‬ ‫اجرا میشد!!!‬ ‫زن) شب بیداری‪ ،‬مریضی بچه ها ‪ ،‬درس و‬ ‫مدرسه ‪ ،‬رخت ولباس و بقیه مسائل جزو وظایف‬ ‫زن بود‪ ،‬ولی بچه ها درنهایت باید به ارزش و‬ ‫مقام پدر احترام می گذاشتند نه به او‪......‬‬ ‫و اما حال نگاهی می کنیم به مسائل مطرح شده‬ ‫فوق در زمان و روابط حاضر ویا همان «تفاهم»‪.‬‬ ‫مرد) عضو کوچکی ازخانواده است که وظیفه‬ ‫اصلی او پول در آوردن می باشد‪ ،‬از مدیریت‪ ‬های‬

‫چهار تا دوست كه ‪ ۳۰‬سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی‬ ‫یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد‬ ‫زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کردن ‪.‬بعد از مدتی یكی‬ ‫از اونا بلند میشه میره دستشویی‪ .‬سه تای دیگه صحبت رو‬ ‫می‪ ‬كشونن به تعریف از فرزندانشون ‪:‬‬

‫سابقش تنها عهده دار مدیریت مالی می‪ ‬باشد‪،‬‬ ‫آنهم به صورت ‪ !!!-50-50 ‬یعنی پرداخت‬ ‫صورتحساب ها و قسط و اجاره و آب و برق‬ ‫و ‪ ....‬با او ‪ ،‬خرید کفش و لباس و جواهر هم با‬ ‫خانم!!! او همچنان مانند سابق تصمیم می گیرد‬ ‫و انتخاب می کند ‪ ،‬اما جدیداً خانم هم حق«وتو»‬ ‫دارد و می تواند هیچکدام را قبول نکند وبه میل‬ ‫خود عمل نماید‪.‬‬ ‫همانند سابق وقتی حرف می زند هیچکس حرفی‬ ‫نمی زند (اما نه مثل سابق به خاطر ترس) بلکه‬ ‫جدیداً کسی به حرف او گوش نمی کند! (یکی داره‬ ‫با «آی پاد» موزیکش رو گوش می کنه‪ ،‬اون یکی‬ ‫با موبایلش مشغوله‪ ،‬یکی دیگه هم پای تلویزیون‬ ‫میخ شده و خانم هم خونه نیست)‪.‬‬ ‫وقتی که وارد اتاق میشه کسی از جاش تکون‬ ‫هم نمی خوره ‪ ،‬اما به سفارش «مامی» ‪ ،‬بچه ها‬ ‫پایشان را از روی میز برمی دارند که او اق ً‬ ‫ال بتونه‬ ‫رد بشه‪.‬‬ ‫او هنوز هم میتواند داد بزند‪ ،‬هوار بزند و تنبیه‬ ‫بکند اما مطمن ًا شب را در ماشین یا کالنتری‬ ‫خواهد خوابید‪.‬‬ ‫او همانند گذشته ها حق خوشگذرانی و عیش و‬ ‫نوش را دارد ‪ ،‬البته بعد از اتمام تکالیف مدرسه‬ ‫بچه ها و کارهای عقب افتاده خانه ( آنهم‬ ‫درصورتیکه خانم با دوستانش بیرون نباشد‪).‬‬ ‫درصورت نیاز به خوشی بیشتر هم می تواند‬ ‫بچه‪ ‬ها را به سینما یا پارک ببرد و از تماشای فیلم‬ ‫های والت دیسنی لذت ببرد و پا به پای بچه ها از‬ ‫ته دل بخندد‪.‬‬

‫دراینجا برای اتمام تحقیقات خود به ذکر چند مقایسه در ادبیات و‬ ‫صحبتهای بین زن وشوهر های قدیمی وجدید می پردازیم‪.‬‬ ‫(موقعیت زمانی ومکانی‪ :‬دم دمای غروب ‪ ،‬بعد از اتمام کار روزانه‪،‬‬ ‫در منزل)‪.‬‬ ‫مرد قدیمی‪ :‬زن‪ ،‬د یا اهلل بدو یه چایی تازه دم قند پهلو وردار بیار بینم‬ ‫بابا !!!‬ ‫مرد جدید ‪ :‬هانی جان من هوس چایی کردم ‪.‬تو هم می خوری دم کنم؟!!‬ ‫مرد قدیمی‪ :‬این عرعر بچه ها رو خفه کن زن ‪ .‬می‪ ‬خام دو دقیقه بی‬ ‫سرخر استراحت کنم ‪.‬‬ ‫مرد جدید ‪ :‬عزیزم ‪ ،‬من اومدم خونه ‪ ،‬بچه ها آماده هستند که ببرمشون‬ ‫گردش تا تو استراحت بکنی؟!‬ ‫مرد قدیمی‪ :‬باز که بوی قورمه سبزی میاد امشب!! من چند دفعه باید بگم‬ ‫یک غذا رو توی یکماه دو بار درست نکن ضعیفه ؟؟؟‬ ‫مرد جدید‪:‬عشق من امشب دوست داری شام بریم بیرون یا باربیکیو رو‬ ‫روشن کنم؟!‬ ‫مرد قدیمی ‪ :‬پاشو این خونه و زندگی رو جمع و جور کن ‪ ،‬چایی و‬ ‫شیرینی بذاز‪ ،‬منقل روهم آتیش کن ‪ ،‬این کره خر ها رو هم بخوابون ‪،‬‬ ‫االن اصغرآقا و اکبرآقا و احمد آقا میان اینجا می خواهیم یک شب بی‬ ‫سرخر صفا کنیم ‪.‬‬ ‫مرد جدید‪ :‬جیگرم امشب که دوره زنونه داری ‪ ،‬می‪ ‬خواهی با بچه ها برم‬ ‫بیرون که راحت تر باشید؟؟‬ ‫و‪........‬‬ ‫خوب دیگه چه کار میشه کرد؟ همه چیز دردنیا دستخوش تغییرات و‬ ‫فرسایش است ‪ .‬وقتی از کاخهای تخت جمشید با اون عظمت و شکوه‬ ‫فقط چند ستون به یادگار مانده‪ ،‬وقتی از امپراتوری ایران با اون وسعت‬ ‫و قدرت فقط چند تا استان باقی مانده‪ ،‬طبیعت ًا از مرد ساالری هم همین‬ ‫تفاهم باید باقی بماند‪ .‬البته بازهم جای شکرش باقیه که ما در زمان تفاهم‬ ‫زندگی می کنیم و هنوز به زن ساالری نرسیده ایم‪.‬‬

‫اولی‪ :‬پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه‪ .‬اون توی‬ ‫یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد‪.‬پسرم‬ ‫درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و‬ ‫پله های ترقی رو سریع باال رفت و حاال شده معاون رئیس‬ ‫و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه‬ ‫مرسدس بنز بهش هدیه داد !‬ ‫دومی‪ :‬جالبه‪ .‬پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه‪.‬‬ ‫توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دوره‬ ‫خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و االن اكثر سهام‬ ‫اون شركت رو تصاحب كرده‪ ...‬پسرم اونقدر پولدار شد‬ ‫كه برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی‬ ‫بهش هدیه داد‪!!! ‬‬ ‫سومی‪ :‬خیلی خوبه‪ .‬پسر من هم باعث افتخار من شده اون‬ ‫توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس‬ ‫فوق العاده شد‪ .‬االن یه شركت ساختمانی بزرگ برای‬ ‫خودش تاسیس كرده و میلیونر شده‪ .‬پسرم اونقدر وضعش‬ ‫خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویالی ‪ ۳۰۰۰‬متری‬ ‫بهش هدیه داد!‬ ‫هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه‬ ‫دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به‬ ‫خاطر چیه؟!سه تای دیگه گفتند‪ :‬ما در مورد پسرهامون كه‬ ‫باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم راستی تو‬ ‫در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟!‬ ‫چهارمی گفت‪ :‬دختر من رقاص کاباره شده و شبها با‬ ‫دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه!‬ ‫سه تای دیگه گفتند‪ :‬اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!‬ ‫دوست چهارم گفت‪ :‬نه! من ازش ناراضی نیستم‪ .‬اون دختر‬ ‫منه و من دوستش دارم‪ ...‬در ضمن زندگی بدی هم نداره‪.‬‬ ‫اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از‬ ‫صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای‬ ‫خصوصی و یه ویالی ‪ ۳۰۰۰‬متری هدیه گرفت !!!‬ ‫نتیجه اخالقی ‪ :‬هیچوقت به چیزی كه كامال در موردش‬ ‫مطمئن نیستی افتخار نكن !‬


‫کاسه چوبی‬ ‫پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله‪ ‬اش زندگی کند‪.‬دستان پیرمرد میلرزید‪،‬چشمانش‬ ‫تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود‪.‬‬ ‫اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند‪،‬اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن‬ ‫غذا را تقریب ًا برایش مشکل می‪ ‬ساخت‪ .‬نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می‪ ‬ریختند‪ ،‬یا وقتی‬ ‫لیوان را می گرفت غالب ًا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت‪.‬پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کالفه‬ ‫شدند‪.‬پسر گفت‪ ” :‬باید فکری برای پدربزرگ کرد‪.‬به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا‬ ‫بر روی زمین را تحمل کرده ام‪ ”‌.‬زن و شوهر برای پیرمرد‪ ،‬در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند‪ .‬در آنجا‬ ‫پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد‪ ،‬در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا‬ ‫که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حاال در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند‪.‬‬ ‫گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد‬ ‫چشمانش پر از اشک است‪.‬اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود‬ ‫که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند‪.‬‬

‫‪26‬‬

‫‪CHIZ MAGAZINE‬‬

‫‪October 2011‬‬

‫‪www.Tofighmagazine.com‬‬

‫اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود‪.‬یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را‬ ‫سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود‪.‬با مهربانی از او پرسید‪ ” :‬پسرم ‪ ،‬داری چی‬ ‫میسازی ؟‌” پسرک هم با مالیمت جواب داد ‪ ” :‬یک کاسه چوبی کوچک ‪ ،‬تا وقتی بزرگ شدم با اون به‬ ‫تو و مامان غذا بدهم ‪ ”.‬وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد‪.‬‬ ‫این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از‬ ‫چشمانشان جاری شد‪ .‬آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت‬ ‫میز شام برد‪.‬‬ ‫قدرت درک کودکان فوق العاده است ‪.‬چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده‪، ‬‬ ‫گوشهایشان در حال شنیدن ‪ .‬ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده‬ ‫است‪ .‬اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک‬ ‫میبینیم‪ ،‬این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند‪.‬‬


Chiz Magazine Issue20