Page 1


‫هب انم تنها وجود بی تقارن‬ ‫" من از دانش خود گورهاهی آن را پنهان کرده ام‬ ‫ات اندان آن حقایق را ندیده و رد گمراهی افتد‬ ‫بسا جوارهی از علم و دانش اهی پنهانی هست هک اگر آنها را آش کار نمایم‬ ‫ره آینه گویند هک تو بت رپستی‬ ‫یخ‬ ‫و مردمان ر تن خود مرا روا دارند‬ ‫یخ‬ ‫چون انپسنده رتین کاری هک ر تن خون من است نیکو می دانند ‪.‬‬ ‫لحس‬ ‫( علی بن ا ین )‬ ‫هم‬ ‫عم‬ ‫بعد از سالها گذشتن و عبور از معبراهی اتریک و تنگ اترخی هک چو گوری یق تنها می توان حرکت کرم اه را رد آن دید و تنها می توان صدای جویدن گوشت انسان را رد الهب الی ک‬

‫یس‬ ‫کوچک موریاهن اه دینش ‪ ،‬خواستم ات با تم ‪.‬‬

‫خسته شده بودم ‪ ،‬از این همه عشق بی عاشق ‪ ،‬از این همه سوال اهیی هک جوابشان طعم کفر می داد و فهمیدنشان ایمان انب و خالص بود‪ ،‬از آن همه ایمانی هک هب خاطر گذراندن زندگی می بایست‬

‫نم‬ ‫توجیه اش کرد‪ ،‬حتی اگر ی فهمیدش !‬

‫خسته بودم ‪ ،‬خسته بودم از آن همه آدم ‪ ،‬زمین و زمان ‪ ،‬فضا و کهکشان ‪ ،‬حتی از وجود و معنا ‪ ،‬و رد نهایت از خودم !‬ ‫پیش قب‬ ‫م‬ ‫نم‬ ‫نم‬ ‫خود ‪ ،‬این وجودیی هک ی دانم خلوق کدا م اندیشه خدا بود ! ی دانم آن زمان هک خدا مرا می آفرید هب هچ می اندیشید ! آیا این من ‪ ،‬ایده ای بود مثال ایده اهی ینی هک ل از من هب ذهنش‬ ‫رسیده بود !‬ ‫چرا خدا هب او اندیشید ! و چرا هب من ؟‬ ‫هم‬ ‫بگذریم ! با ز از این خود هب انکجا آباد رسیدم ‪ ،‬ربای ین است هک از این خود نفرت دارم ‪ " .‬خود " مرا هب خو د بودن می کشاند ولی انخود بودن مرا هب یک "من" و " را " تفکیک می کند ‪،‬‬ ‫" من " را هب همان انکجا آباد ِ بی نشاهن می افکند و " را " را آزاد می سازد ات همه چیز و همه کس بی آنکه هب " او " و من نیازی باشد مرتبط سازد‪.‬‬


‫آه ‪ ...‬آه‪ ...‬آه لیلی دیدی هچ شد؟‬ ‫خس‬ ‫لیلی ا ی عشق بی عاشق من ‪ ،‬دیدی بازهم گذر کردم ! بازهم گذشتم ‪ ،‬هنوز چند خط از لحظات ِ عتاب ِ من از تگی ِ گذر و گذشتن نگذشته بود هک باز هب دام " خود " افتادم و " من " را از‬

‫پ هم‬ ‫پ‬ ‫ل ِ حیات هک تنها یک ستون دارد گذراندم ات باز آن سوی ل چنان رویای شب اهی بی خوابم بماند‪.‬‬

‫خس‬ ‫اصال هچ می خواستم بگویم ‪ ،‬ربای هچ ایستادم ؟مگر خسته نبودم ! شاید هم تگی تنها یک بهاهن بود ربای اندیشیدن !‬ ‫ان گار خدا هم خسته شده بود ! از دست آن همه فرشته و موجودات ِ بی ردد !‬ ‫مث‬ ‫آری اصال خدا هم ل من از دست آن همه عشق بی عاشق خسته شده بود! از دست آن همه جواب اهی تکراری و خسته کننده ‪ " :‬ربای هچ مرا می ستاید ؟" – ربای اینکه تو خالقی ‪ ،‬و ما‬

‫آفریده شده ایم ات خالق را بستامیی ! "‬

‫س‬ ‫و ره بار هک خدا این جواب اهی تکراری و مکرر را می دینش دوباره هب خلقتی نو می اندیشید و ره بار هک فرشته ای می آفرید بی ردنگ همان سوال را هب امید دینشن پا خ دلخواهش می رپسید ‪ ،‬ولی ردیغا‬ ‫هک باز همان جواب اهی تکراری را می دینش ‪!...‬‬

‫م‬ ‫کهکشانها ملو از فرشته اه شده بود و دیگر خدا آنگوهن نیاندیشید و خواست ات نوعی دیگر بیافریند !‬ ‫اینگوهن خدا طوری دگر اندیشید ‪...‬‬ ‫و خدا هب انسان اندیشید ‪...‬‬ ‫خدا "بود " بود و مظهر شدن ‪ ،‬و این چنین از آن اندیشه انسان آفریده شد !‬ ‫هم‬ ‫و خدا تنها معنای بی تصوری بود و ربای ین انسان را هب تصوری ی ن گاراند ‪ ،‬و از آن خلق اولی ‪ ،‬خلقی دیگر آفرید ‪...‬‬ ‫خلق‬ ‫نم‬ ‫و این بار تش را با عصیان آغاز ود ‪...‬‬ ‫خلق‬ ‫مجس‬ ‫نم‬ ‫لج متع‬ ‫خاک ‪ ،‬گل ‪ ،‬نی فن ‪ ،‬آن را مثال جاهم ای رب تن آدم ود ات او را م کند و تش را هب رخ رعش بکشاند !‬ ‫رعشی هک خالی از عشق بود‪ ،‬رعشی هک تنها یک معشوق داشت ‪ ،‬معشوقی بی عاشق ‪ ،‬خدا ‪...‬‬


‫عق‬ ‫قل‬ ‫و سپس خداوند هب انسان ل بخشید ات رد آتش بودنش ‪ ،‬وجود خامش را بپزد ‪،‬ات هب او قدرت اندیشه دهد و این اولین ودیعه خدا بود هب انسان ‪ .‬سپس خداوند او را بوسید و رد بش امانتی جای داد ‪،‬‬ ‫نم‬ ‫عشق ‪ ،‬امر خدا ‪ ،‬همان روح ‪ ،‬همان چیزی هک رد رعشش چیه معنایی ‪ ،‬حتی فرشت گان ردکش ی کردند ‪.‬‬

‫و آن گاه خداوند حاضر شادمان و سرافراز ‪ ،‬با تمام شوق رعش را خواند ات خلق جدیدش را هب رخ رعشیان بکشاند ‪ " ،‬دنیبب هک هچ آفریدم ‪ ،‬این آدم ست ‪"...‬‬ ‫فرشت گان مات و مبهوت با هم زمزهم می کردند ‪ ،‬این هچ موجودی ست هک خداوند آفریده !‬ ‫ش‬ ‫خلق‬ ‫یکی از فرشت گان می گفت دینشه ام هک او از عصیان آفریده شده ‪،‬دیگری می گفت کلش را دینیبب ! ‪...‬آن یکی می گفت از مکیی دینشه ام هک رد نگ گام تش فرشته ای هب خدا چنین می‬

‫عظ‬ ‫هس‬ ‫هس نیس‬ ‫گفت ‪ :‬ای خالق تی و تی ‪ ،‬ای هک معنا را تو معنایی ! ای قدیم ازلی ‪ ،‬ای هک حتی وجود رد مت تو نیست میشود ! ای هک تی رد مقام تو رنگ می بازد و تمام نیست می شود! خدایا این‬

‫لج‬ ‫موجودی هک مظهر عصیان ست جزء عصیان هچ خواهد کرد ؟ ربای هچ هب او ماهیت بودن بخشیدی !این ن هچ دارد هک چنان هب آن فخوری ؟‬

‫و اینگوهن صدای اعتراض و اعجاب فرشت گان رد رعش ژپواک می شد ! عده ای دنتفگ بایست دید هک شیطان با دیدنش هچ خواهد کرد؟ او هک بهترین ست هچ خواهد گفت ؟‬ ‫هم‬ ‫آری رعش از صدای همه فرشت گان هب لرزه ردآمده بود ‪...‬‬ ‫نم‬ ‫و شیطان مضطرب و انراحت چشمانش هب انسان خیره بود و ساکت و با رهاس خود را رد الهب الی مالئک پنهان وده بود ‪...‬‬ ‫فی‬ ‫آری رعش سراسر آشوب بود و نیجان ‪ ...‬هب انگاه اسرا ل رد صورش دمید و خداوند حاضر رد رعش کبریا یش رب آانن حاضر شد و انسان ربای اولین بار چشمانش را گشود ‪ ...‬همه ساکت‬ ‫شدند‪...‬‬ ‫انسان ربای اولین بار چشمانش را گشود و نور را دید!‬ ‫و ربای اولین بار هب امر خدا " شد " !‬ ‫سخ‬ ‫و خداوند ِ حاضر لب هب ن گشود و هب همه دستور داد ات هب انسان سجده کنند !‬ ‫نم‬ ‫همه سجده کردند هب ییر از شیطان ‪ ،‬مالئک رد سجده مبهوت مانده بودن هک چرا شیطان سجده ی کند !‬ ‫نم‬ ‫خداوند حاضر از او رپسید هک چرا سجده ی کنی !‬ ‫ب‬ ‫فس‬ ‫شیطان با قدم اهیی لرزان و ا رده هب سوی انسان رفت و رد مقا ل خدا ایستاد!‬


‫پ پ‬ ‫باز مالئک هب چ و چ افتادند ‪ ...‬یکی می گفت مبادا او از حسد سجده نکرده !‬ ‫تع‬ ‫دیگر می گفت هن جانم ‪ ،‬بنده خدا حق دارد ‪ ،‬او هک ات دریوز زعزی خدا بود امروز می بایست سر ظیم رب جسدی گلی هک مایۀ فخر خدا بود ‪ ،‬فرود بیاورد ‪...‬‬ ‫نم‬ ‫نم‬ ‫کس‬ ‫آن یکی می گفت هن ‪ ،‬این از وافی شیطان ست ! او هب ییر از خدا ربای ی دیگر سجده یکند ‪ ،‬ای کاش ما هم سجده ی کردیم ‪ ،‬شاید این یک امتحان بود !‬ ‫سخ‬ ‫متع‬ ‫تش‬ ‫و اما شیطان لب هب ن گشود و چنین گفت ‪ :‬خدایا مرا از آ ی سوزان و بی دود آفریدی و او را از گلی فن ‪ ،‬از عصیان آفریدی ‪ ،‬چرا هب من دستور سجده هب این چنین ماهیتی دادی !‬ ‫و خداوند حاضر لبخندی زد و گفت ‪ :‬فتبارک اهلل و احسن الخالقین‪...‬‬ ‫هم‬ ‫و این تنها ربازندۀ من ست ‪ ،‬من ربای ین احساس تو و اندیشه خام فرشت گان ‪ ،‬انسان را آفریدم !‬ ‫شیطان هک رد حسد و کبر می سوخت حیران مانده بود هک خدا هچ می گوید !‬ ‫نم‬ ‫نم‬ ‫و باز خداوند حاضر لبخندی زد و گفت ‪ :‬آنچه هک من می دانم را شما ی دانید ‪ ،‬هب راستی هک ی دانید من امر سجده رب هچ چیزی را دادم !امروز با این امر حجت را رب شما تمام ساختم ات دینیبب هک هب ییر‬ ‫کس‬ ‫کس‬ ‫کس‬ ‫از انسان از میان شما ی نیست هک اسمای مرا بدا ند ! او تنها ی ست هک اسم را آموخته ‪ ،‬او تنها ی ست هک ودیعه دار اسم من خواهد شد ‪ ،‬ودیعه دار عشق ‪...‬‬

‫و این بار خداوند ِ حاضر غضب کرد‪ ،‬از این همه احساس تکراری ‪ ،‬از آن همه تنهایی ‪ ،‬از آن همه بودن ‪ ،‬آن همه معشوق بودن‪ ،‬از آن همه عشق بی عاشق بودن ‪...‬‬ ‫و خداوند حاضر هب او دستور داد ات جامۀ بندگیش از تن بدر کند و اینگوهن شیطان می بایست رعیان شود و هبوط کند‪...‬‬ ‫جس متع‬ ‫او رسوا شد و آنچنان هک جاهم از تن خلع می کرد ‪ ،‬با خود چنین گفت هک هن من خطا نکردم ‪ ،‬این م فن لیاقت سجده را ندا رد ‪ ،‬می بایست هب خداوند حاضر نشان دهم هک من ربرتم ‪ ،‬من‬ ‫زعزی اویم ‪ ،‬عشق چیست ؟‬

‫و دوباره جاهم هب تن کرد !‬ ‫خداوند حاضر از او رپسید هچ می کنی ؟‬ ‫ای رانده شده ؟ هب تو دستور دادم ات جاهم بندگی از تن بدر کنی ‪...‬‬


‫م‬ ‫همه جا را دوباره سکوتی از رتس فرا گرفت ‪ ،‬فرشت گان هم با چشمانی بهت زده هب شیطان می نگریستند ‪ ...‬و شیطان چنین گفت هک خدایا هب من هلتی ده ‪ ،‬من هنوز ایمان دارم هک این جسد‬

‫متع‬

‫فن لیاقت سجده را ندا رد‪.‬‬

‫نم‬ ‫نم‬ ‫خداوند حاضر کالمش را قطع کرد و فرمود باز می گویم هک شما ی دانید من امر سجده رب هچ چیزی را دادم ! ای رانده شده بازهم هب تو می گویم هک ی دانی ! جاهم از تن بدر کن هک تو از هبوط‬

‫شدگانی !‬

‫لج‬ ‫م‬ ‫م‬ ‫به‬ ‫ولی شیطان باز با تکبر گفت ‪ :‬خدایا هب من هلتی بده ات هم ‪ ،‬هب من هلتی ده ات هب تو ههره واعیی این ن را نمایان کمم !‬ ‫و باز خداوند حاضر لبخندی زد و هب او گفت‪ :‬تو از مهلت داده شدگانی و اینگوهن رعش هب آرامش ازلیش بازگشت‪...‬‬ ‫گش هم‬ ‫بغ‬ ‫فرشت گان رب سر سجاده بی فکر خویش باز تن ات چون هک از ازل سجده می کردند ساجد خدا باشند ‪ ...‬و شیطان رفت و رد گوهش ای از رعش خدا زانوانش را رد ل گرفت و رد آتش حقد و‬

‫کس‬ ‫عقده سوخت و قصد کرد ات از خا تر عقده اهیش ربای اولین بار طرحی ربای ااقتنم کشد ‪...‬‬ ‫و بعد خداوند ِ حاضر دست آدم را گرفت و با او رد عدم قدم زدن را آموخت‪...‬‬

‫حکم‬ ‫م‬ ‫سم‬ ‫و خداوند علم اولین و آخرین رد ره قدم هب او تی می آموخت ‪ .‬رد ره قدم ا ی از اسامی خود را ربایش می خواند ‪...‬‬ ‫م‬ ‫آری و خداوند ِ علم رد ره قدم هب آدم معنا می بخشید ‪...‬‬ ‫انگهان انسان ایستاد ‪ ،‬خداوند حاضر از او رپسید هک هچ شد ! ربای هچ ایستادی !‬ ‫کس‬ ‫کس‬ ‫س نم‬ ‫و آدم چنین پا خ داد ‪ :‬ی دانم ! احساس می کمم ی دیگر هم با من قدم می زند‪ ،‬احساس می کمم ی رد گلویم می خواهد نعره کشد!‬ ‫احسا س می کمم حنجره اش رد میان زبان من می خواهد کالمی آفریند !‬ ‫و خداوند حاضر و عالم گفت رد چشمان من بنگر و بگذا ر هک " او " فریاد زند‪ ،‬و انسان دست رب سینه کوچکش نهاد و گفت ‪ :‬فریاد زبن ای " من " ‪...‬‬ ‫طنی‬ ‫و آن گاه صدایی تمام رعش را فرا گرفت و نش چنین ژپواک می شد ‪ :‬قول هو اهلل احد ‪...‬اهلل‪ ...‬احد ‪...‬احد ‪...‬‬ ‫نس‬ ‫و سپس خداوند حاضر لبخندی و چنین خواند ‪ :‬فتبارک اهلل احسن الخالقین ‪ ...‬می دا تم ‪...‬‬ ‫متح‬ ‫انسان هک یر و نیجان زده بود ‪ ،‬رپسید خدایا " او " کیست ‪ ،‬او " ممم " و من " او " ‪ ،‬او کیست ؟‬


‫فش‬ ‫و خداوند حاضر دستان کوچک آدم را رد دستان گرمش رد و گفت ای عاشق بیا ات تو را هب تو نشان دهم !و باز رد عدم قدم زدند ‪ ...‬و قدم زدند ‪...‬‬ ‫ات هب جایی رسیدند هب انم بهشت ‪ ،‬همانجا هک آدمی رد حضور خدا رغق می شود ‪ ...‬همانجا هک ساکنانش همیشه حضور خدا را حاضر اند ‪...‬‬ ‫بب‬ ‫مح‬ ‫مح‬ ‫او را رب سر نهری جاری از بت نشاند و گفت رد این نهر بنگر ات خود را ینی ‪ ...‬و آدم نگریست و پس از دیدن " او " چنان هب شوق ردآمد هک خود را هب آن نهر جاری از بت فتاد ات او را با‬ ‫مهر رد آغوش بگیرد ‪...‬‬

‫و خداوند حاضر دوباره لبخندی زد و گفت ‪ :‬این زوج توست " حواء" و اینگوهن من شما را از نفس واحدی آفریدم و ی گانگی تنها الیق من ست ‪.‬‬ ‫ینچ‬ ‫حیم‬ ‫شما را رد اینجا ساکن می کمم و من ا نین رحمان و ر م ‪...‬‬ ‫مح‬ ‫تسبی‬ ‫آدم و حواء رد شوق و اشتیاق رغق بودند و خدا را با ن گاهی با عشق ح می کردند ‪ ...‬چندی بعد خداوند حاضر آنها را از ردختی رد آن سوی نهر بت انذا ر داد‪:‬‬ ‫" ای عاشقان بی سوی ان ردخت رنوید هک آن ردخت ریشه رد خاک " وجود " دارد و شاهخ اهیش رپ ثمره از زمان ست ‪"...‬‬ ‫آن ردخت را رد وادی طوی رپوانده ام ‪...‬‬ ‫تخ‬ ‫آن ردخت را رد شش شباهن روز آفریدم و رب سر آن تم را نهادم و آنوقت هک روز و شب ‪ ،‬آسمان و زمین و مافی اهیش را افریدم رب آن تکیه دادم و رد افقش شما را بودن بخشیدم ات باری دگر‬ ‫بخوانم ‪ :‬فتبارک اهلل احسن الخالقین ‪...‬‬

‫زندیکش نشوید هک طاقت دوری مرا نخوانید داشت !‬ ‫تسبی‬ ‫آدم و حواء هک رغق شوق و اشتیاق بودند باز رد چشمان خدا وند حاضر با عشق ح او را خواندند ‪ ،‬ات اینگوهن انسان عشق را هک حاضر رد حضور خدا بودن بود را عبادت کرده باشند ‪...‬‬ ‫نه‬ ‫مح‬ ‫شیطان هک این همه انز و بت را از سوی خدا هب آدم می نگریست ‪ ،‬کینه اش دو چندا ن شد ‪ .‬او دگر طاقت این همه همیدن را نداشت ‪ ،‬طاقت این همه حکمت را نداشت ‪ ،‬هب سوی آنها‬

‫مح نش‬ ‫نم‬ ‫رفت ‪ ،‬رب سر نهرجاری از بت ست ولی چون از حضور خدا غافل شده بود آنچه هک آدم و زوجش می دیدند را ی دید ‪ ،‬هب آنها گفت ربای هچ این همه رد شوق و اشتیاقید ‪ ،‬این جا هک‬ ‫خشک ست ‪ ،‬همه جایش خشک ست هب ییر از ردخت طوبی !‬

‫س‬ ‫هس‬ ‫آنها از او رپسیدند تو هک تی ؟ و رد پا خ شیطان چنین گفت ‪ ،‬من آوارئی از دیار هبوط شدگانم ‪ ،‬من دچار وجودم ‪ ،‬من از دیار همان ردختم ‪ ،‬همان ردختی هک " وجود " دارد ‪ ،‬کهکشانها دارد‪،‬‬ ‫آسمان و زمین دارد ‪ ،‬همانجا هک روز و شب ‪ ،‬خورشید و مهتاب دارد ‪ ،‬همانجا هک حیات دارد ‪.‬‬


‫م‬ ‫نم‬ ‫همانجا هک ردد و غم دارد ‪ ،‬همانجا هک هجران دارد ‪ ،‬همان ردختی هک خاهن رد سینه طورش دارد ‪ ،‬ی دانید هک هچ جایی ست ! بگذریم ‪ ،‬گذرم از اینجا می گذشت ‪ ،‬خواستم ات سکن جدیداتن را تبریک‬

‫بگویم !‬

‫آدم و حواء هک لحظه ای از شوق و اشتیاق افرغ شدند ‪ ،‬هب فکر فرو ردنتف و از او خواستند ات بماند و رتشیب از آن ردخت بگوید !‬ ‫کهکشان کجایست ؟ زمین کجایست ؟ آسمان کجایست ؟ وادی طوی کجایست ؟ زندگی چیست ؟ زمان یعنی هچ ؟ وجود هب هچ کار می آید ؟ ردد چیست ؟ هجرت و هجران یعنی هچ ؟‪...‬‬ ‫سخ‬ ‫ولی شیطان هک امید هب عصیان آنها داشت ‪ ،‬عصیانی هک سراسر از جسارت بود هب آنها پا ی نداد هک خود هب سوی آن ردخت ربوند ‪ ،‬و او از آنجا گذشت !‬ ‫تصم‬ ‫و اینگوهن آدم و زوجش یم هب هجر ت گردنتف و هب سوی آن ردخت ردنتف ‪...‬‬ ‫رد ره قدمی صدای تپش قلبی می آمد !‬ ‫صدای شیون و گرهی ای می آمد !‬ ‫صدای آهی می آمد !‬ ‫صدای خنده ای می آمد !‬ ‫صدای اندیشه ای می آمد !‬ ‫صدای کوبیدن آننی می آمد !‬ ‫صدای نسیان می آمد !‬ ‫م‬ ‫صدای یلیونها قدم می آمد !‬ ‫صدای چر خیدن زمین می آمد !‬ ‫صدای هبوط می آمد !‬ ‫صدای چکیدن قطرۀ خونی !‬


‫نس‬ ‫صدای یم کوری می آمد!‪...‬‬ ‫و اینگوهن انسان دست رب تنه ردخت نهاد و عدم دگر رد حضورش انپدید شد !‬ ‫هس‬ ‫ربای لحظه ای هب همدیگر نگریستند هک آنها دگر آنهای شیپ نبودند ‪ ،‬سرپا " تی " شده بودند !‬ ‫هم‬ ‫رعیان بودند و شرم گین ‪ ...‬هب سرعت از آن ردخت ربگی چیدند و خود را پوشاندند‪ ،‬اکش اهیشان رب اجسادشان می بارید و عطر عدم را هک هنوز رد الهب الی گلهایشان باقی ماند ه بود را چو‬

‫مجس‬ ‫بارانی هک رب خاک می بارید ‪ ،‬آزاد می ساخت ات فضا را معطر کند و ربای اولین بار خاطره را رد ذهنشان م کند!‬

‫از هم می رپسیدند هک هچ شد ! ما هچ کردیم ؟ ای خدا وند حاضر هب دادمان رس ‪ ...‬ما طاقت دوریت را ندا ریم ‪...‬‬ ‫صب‬ ‫مش‬ ‫و اینگوهن خورشید از رق رب آنها طلوع کرد و ح هب آنها اولین سالم راگفت ‪....‬‬ ‫و خداوند حاضر رب آنها حاضر شد‪...‬و دوباره با لبخندی هب آنها سالم داد!‬ ‫هس‬ ‫آدم و زوجش هک رد آن اولین طلوع ِ حیات رد غم ِ تی خاک ِ زمین را رب سر می کوبیدند با اشتیاق سالمش را رد آغوش گردنتف‪...‬‬ ‫و خداوند حاضر چنین گفت ‪ :‬شما هم دگر از هبوط شدگانید ‪...‬‬ ‫شق‬ ‫آه هک من هنوز همان معشوق بی عا م ‪ ،‬و این چنین تنهایی و ی گانگی تنها الیق من ست ‪...‬‬ ‫و شما ای عاشقان امروز شما نیز از هبوط شدگانی اید !‬ ‫هم‬ ‫و خداوند حاضر چنان حاضر بود ولی دگر آنها از حضورش بی خبر ‪...‬‬ ‫و اینگوهن آنها اولین رغوب را گریستند و شامش را با ستارگان میسقت کردند ‪ ...‬و این چنین تنها شدند ‪...‬‬ ‫سال ربای آنها معنا پیدا کرد ات هبوط را باور کنند‪...‬‬ ‫هس‬ ‫سال اه گذشت از هبوط ات آنها رد غم ِ تی بسوزند ‪...‬‬


‫و آدم و حواء اندیشیدند ‪ ،‬هب چاره ای هک از این هجران راهیی یابند‪...‬آنها ودیعه دار خدا بودند ‪،‬اندیشیدند و اندیشه ودیعه خدا بود ‪...‬‬ ‫آنها اندیشیدند و اینگوهن فرزندا نشان خلق شدند ‪ ،‬آنها را رد همان دست گاه آفرینش ِ ردخت طوی هب امر خدا خلق کردند ات عاشقی ربای خدا بیافرینند و او را رد بارگاه عشق قربانی کنند ‪...‬‬


halajazad @gamil.com

Man va mordehei bar shanehaim dar Kavir  

قسمت 1 از کتاب

Read more
Read more
Similar to
Popular now
Just for you