Issuu on Google+

‫تلفني به خدا‬

‫حکایتی که مطالعه می فرماييد همگی توسط استاد محمد علی مجاهدی ) از شاگردان جناب شيخ جعفر‬ ‫مجتهدی ( و به نقل از جلد دوم کتاب در محضر لهوتيان آمده است که به دليل نکات برجسته اخلیقی تقدیم‬ ‫می گردد‪.‬‬

‫تلفني كه من به خدا زدم !‬ ‫چينهاي عميق‬ ‫‌‬ ‫سالها یقبل ‪ ،‬در اتاق كار خود نشسته بودم كه مرد روحاني خوش چهره‌اي وارد شد‪ .‬از‬ ‫پيشانياش پيدا بود كه مردي دنيا ديده و سرد و گرم روزگار چشيده‌است‪ .‬سر و وضع نسبتاً مرتبي داشت و‬ ‫‌‬ ‫ميرسيد و رفتار متين او انسان را به احترام وامي داشت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫پنجاه ساله به نظر‬ ‫پس از سلم و احوال پرسي‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫زادهايد و اصيل و درد آشنا‪ .‬كتابي نوشته‌ام كه اگر مجوز چاپ آن را صادر كنيد براي‬ ‫‌‬ ‫شنيدهام كه روحاني‬ ‫‌‬ ‫كتابهايي كه در روي ميز كارم بر روي هم انباشته شده بود‪،‬‬ ‫‌‬ ‫هيمشه ممنون شما خواهم بود‪ .‬نگاهي به‬ ‫انداختم و گفتم‪:‬‬ ‫نشستهاند تا پس از رسيدگي به دست چاپ سپرده‬ ‫‌‬ ‫كتابها به ترتيب در انتظار نوبت‬ ‫‌‬ ‫ميكنيد‪ ،‬اين‬ ‫‌‬ ‫ملحظه‬ ‫شوند و مؤلفان آنها همه‪ ،‬همين تقاضاي شما را دارند‪ .‬شغل اصلي من دبيري است و با حفظ سمت‬ ‫آموزشي‪ ،‬اين وظيفه سنگين اداري را نيز به من محول كرده‌اند تا در ساعات فراغت به بررسي كتاب بپردازم!‬ ‫و طبيعي است كه كار به روز نباشد‪ .‬جانا! چه كند يك دل با اين همه دلبر؟! اگر شما به جاي من بوديد چه‬ ‫ميكرديد؟!‬ ‫‌‬


‫پدرانهاي گفت‪:‬‬ ‫‌‬ ‫با لحن‬ ‫ميفهميد! اين‬ ‫‌‬ ‫نميكنم در تشخيص خود اشتباه كرده باشم‪ ،‬شما اهل درديد و درد مرا خوب‬ ‫‌‬ ‫فرزندم! فكر‬ ‫ميكنم كه مطالعه آن براي عموم مردم خصوصاً‬ ‫‌‬ ‫زدهام! و فكر‬ ‫‌‬ ‫كتاب‪ ،‬ماجراي تلفني است كه من به خدا‬ ‫جوانان جوانان مفيد باشد‪ .‬بركاتي كه اين تلفن به همراه داشته‪ ،‬نه تنها زندگي من بلكه زندگي صدها نفر را‬ ‫ميانداختم و اجازه‬ ‫‌‬ ‫تا به امروز دگرگون ساخته است‪ .‬اگر من به جاي شما بودم نگاه گذرايي به مطالب كتاب‬ ‫ميكردم!‬ ‫‌‬ ‫چاپ آن را صادر‬ ‫ميگذشت و طبعاً تشنه‬ ‫‌‬ ‫آن روز‪ ،‬حدود هفت سال از آشنايي من با عزيز نادرالوجودي چون آیقاي مجتهدي‬ ‫شنيدن مطالبي از اين دست بودم‪ ،‬خصوصاً كه سفارش اكيد آن مرد خدا را هميشه به خاطر سپرده بودم كه‪:‬‬ ‫» فرصت‌ها را نبايد از دست داد‪«.‬‬ ‫گفتم‪:‬‬ ‫نيازي به بررسي كتاب نيست! دوست دارم فهرست ‌وار مطالب كتاب را از زبان شما بشنوم‪.‬‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫ميتوان گرفت‪.‬‬ ‫‌‬ ‫عبرتهاي بسياري كه از آن‬ ‫‌‬ ‫گذاشتهام به خاطر‬ ‫‌‬ ‫اسم كتاب را‪ » :‬عبرت‌انگيز«‬ ‫زدهام! و بخش دوم آن مربوط به بركات‬ ‫‌‬ ‫اين كتاب دو بخش دارد‪ ،‬بخش اول آن درباره تلفني است كه به خدا‬ ‫ميشود كه اين تلفن به همراه داشته‪ .‬بعد آمار مفصلي را ارايه كرد كه تا آن روز توفيق انجام چه‬ ‫‌‬ ‫بي‌شماري‬ ‫خدماتي را خداوند نصيب او كرده است؛ از یقبيل‪ :‬احداث چند باب داراليتام‪ ،‬دبستان ‪ ،‬دبيرستان‪ ،‬مسجد و ‪...‬‬ ‫و گفت‪ :‬آمار اين خدمات به تفكيك سال‪ ،‬دیقيقاً در اين كتاب آمده است‪.‬‬ ‫از توفيق بزرگي كه خداوند سبحان نصيب اين روحاني خدوم كرده بود‪ ،‬دچار حيرت شده بودم و از او خواستم‬ ‫ماجراي تلفن خود را به خدا برايم بازگو كند‪ ،‬و او در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫طلبه جواني بودم كه در زمان مرجعيت آيت ا بروجردي از اراك به یقم آمدم‪ ،‬و با آنكه بيش از ‪ 25‬سال‬ ‫ميگرفتم‪،‬‬ ‫‌‬ ‫ميكردم‪ ،‬و شهريه ناچيزي كه هر ماه از حوزه‬ ‫‌‬ ‫نداشتم بايستي هزينه يك خانواده ‪ 5‬نفري را تأمين‬ ‫ميساخت ولي اغلب ناچار‬ ‫‌‬ ‫زندگيام نبود‪ ،‬و با آنكه همسرم با فقر و نداري من‬ ‫‌‬ ‫پاسخگوي اجاره و هزينه‌هاي‬ ‫ميشدم براي امرار معاش از اين و آن یقرض كنم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫دو سه سال به اين روال گذشت و كار من به جايي رسيد كه به تمامي كسبه محله گذرخان از نانوا گرفته تا‬ ‫ميكردم كه براي تهيه مايحتاج زندگي به آنها مراجعه كنم ‪.‬‬ ‫‌‬ ‫بقال و یقصاب بدهكار شده بودم و شرم‬ ‫ميكرد‬ ‫‌‬ ‫در اين شرايط دشوار و كمرشكن‪ ،‬صاحبخانه نيز با اصرار‪ ،‬اجاره‌هاي عقب افتاده را يك جا از من طلب‬


‫اثاثيهات را از خانه بيرون‬ ‫‌‬ ‫و بار آخر كه به سراغم آمد‪ ،‬گفت‪ :‬اگر تا دور روز ديگر بدهي خود را پرداخت نكني‪،‬‬ ‫ميدهم كه توان پرداخت اين مال الجاره را داشته باشد !‬ ‫‌‬ ‫خانهام را به مستأجري‬ ‫‌‬ ‫ميريزم و‬ ‫‌‬ ‫ميكردم! زيرا ديگر‬ ‫‌‬ ‫ديگر كارد به استخوانم رسيده بود‪ ،‬سحرگاه از خانه بيرون زدم‪ .‬بايستي خود را گم و گور‬ ‫بيفروغ فرزندانم نگاه كنم‪ ،‬و نگاه طلبكارانه‬ ‫‌‬ ‫نميتوانستم به چشمان‬ ‫‌‬ ‫تحمل آن همه سختي را نداشتم و‬ ‫ميريزند !‬ ‫‌‬ ‫كسبه محل را ناديده بگيرم‪ ،‬و از همه بدتر شاهد لحظه‌اي باشم كه اثاثيه مرا از خانه بيرون‬ ‫عليهاالسلم افتاد‪،‬‬ ‫‌‬ ‫از محله گذرخان كه بيرون آمدم‪ ،‬چششم به گنبد و گلدسته حرم مطهر حضرت معصومه‬ ‫بي اختيار دلم شكست و یقطرات اشك بر گونه‌ام نشست‪ ،‬و با زبان بي زباني‪ ،‬ناگفته‌هاي دلم را براي آن‬ ‫بانوي بزرگوار گفتم‪ .‬نماز صبح را در حرم بي‌بي خواندم‪ ،‬و از صحن بيرون آمدم ‪:‬‬ ‫چند اتوبوس در كنار » سه راه موزه « سرگرم پركردن مسافر بودند‪ .‬دلم از غصه پر بود و جيبم خالي! بسيار‬ ‫كاويدم و سرانجام يك اسكناس ‪ 50‬ريالي را در گوشه جيب بغلم پيدا كردم! سوار اتوبوسي شدم كه به تهران‬ ‫ميرفت و یقرار بود مسافرهاي خود را در ميدان شوش پياده كند ‪.‬‬ ‫‌‬ ‫ميسوختم‪ .‬التهاب عجيبي‬ ‫‌‬ ‫ميريختم و‬ ‫‌‬ ‫نميشد‪ .‬مدام اشك‬ ‫‌‬ ‫لحظهاي ارتباط یقلبي‌ام با خدا یقطع‬ ‫‌‬ ‫در طول راه‪،‬‬ ‫تمام وجودم را فرا گرفته بود‪ ،‬انگار بر سر آتش نشسته‌ام! ناگهان با صداي راننده اتوبوس به خود آمدم كه‬ ‫ميگفت ‪:‬‬ ‫‌‬ ‫آیقا! آخر خط است‪ .‬ميدان شوش همين جاست !‬ ‫ميرفتم؟ پاسخي براي اين سؤال‬ ‫‌‬ ‫ميگذشت‪ .‬بايد به كجا‬ ‫‌‬ ‫از ماشين پياده شدم‪ ،‬ساعتي از طلوع آفتاب‬ ‫نداشتم!‬ ‫ميماندم كه جايي براي رفتن‬ ‫‌‬ ‫آوارهاي‬ ‫‌‬ ‫ميشد‪ ،‬و من در ميانه آنها به آدم‬ ‫‌‬ ‫مغازه‌ها يكي پس از ديگري باز‬ ‫ميكند تا كسي پي به رازش نبرد!‬ ‫‌‬ ‫ندارد‪ ،‬ولي سعي‬ ‫ميگفت در خيابان شمالي منتهي به اين ميدان‪ ،‬نمايشگاه فرش دارد‪،‬‬ ‫‌‬ ‫ناگهان به خاطرم خطور كرد كه برادرم‬ ‫و تابلوي بزرگي به چند رنگ سردر نمايشگاه او را زينت داده است ‪.‬‬ ‫تصميم گرفتم كه از او ديدن كنم‪ ،‬هر چند او تمايلي به ديدن من نداشت ‪.‬‬ ‫محل كارش را پيدا كردم‪ ،‬نمايشگاهي بود چهار در و بسيار بزرگ‪ ،‬پيدا بود كه تازه درها را باز كرده‪ ،‬و يادش‬ ‫ميخواست از مغازه چيزي بردارد !‬ ‫‌‬ ‫رفته كه در ماشين بنز خود را ببندد‪ ،‬و شايد عازم محلي بود و‬ ‫وارد نمايشگاه شدم و سلم كردم‪ .‬همين كه نگاهش به من افتاد به طعنه گفت‪ :‬عليكم! امروز آفتاب از كجا‬ ‫كردهاي؟!‬ ‫‌‬ ‫سرزده كه ياد فقيران‬


‫شما كجا؟ اينجا كجا؟‬ ‫نميگذارد‬ ‫‌‬ ‫نديدهايم؟ ولي نه‪ ،‬تو تقصيري نداري! آدم عایقل كه یقم را‬ ‫‌‬ ‫ميداني چند سال است كه همديگر را‬ ‫‌‬ ‫به تهران بيايد! هر چه باشد شما در یقم برو و بيايي داريد‪ ،‬حق داريد ! باشد ما هم خدايي داريم !‬ ‫نميكشد !‬ ‫‌‬ ‫گفت‪ :‬اگر كاري نداري‪ ،‬همين جا باش! من بايد تا بازار بروم و برگردم‪ ،‬يك ساعت بيشتر طول‬ ‫ميكنيم !‬ ‫‌‬ ‫شاگردم امروز مرخصي گرفته‪ ،‬ویقتي كه برگشتم بيشتر با هم صحبت‬ ‫یقاليچههاي ابريشمي گرانبها انباشته شده بود ‪.‬‬ ‫‌‬ ‫او رفت و من ماندم و آن نمايشگاه بزرگ كه از‬ ‫ديدن آن همه مال و منال‪ ،‬بغضي شد و راه گلويم را گرفت!‬ ‫رو به آسمان كردم و گفتم ‪:‬‬ ‫ميكني‪ .‬او در نهايت آسايش‬ ‫‌‬ ‫آ خدا ! ما هر دو بنده توايم و هر دو برادر هم‪ ،‬و اين تويي كه روزي ما را مقدر‬ ‫لحظهاي نيست كه با فقر و‬ ‫‌‬ ‫است و توانگري‪ ،‬و من كه جواني خود را صرف آموختن علوم ديني كرده‌ام‪،‬‬ ‫عزتات و جلل ربوبي‌ات كه بيش از اين شرمسار اين و آنم‬ ‫‌‬ ‫تنگدستي دست و پنجه نرم نكنم! تو را به‬ ‫مگردان‪ ،‬و از مال دنيا چنان بي نيازم كن كه پناه بندگان نيازمند تو باشم كه براي مرد‪ ،‬دردي بدتر از تنگدستي‬ ‫نيست كه‪ :‬من ل معاش له‪ ،‬ل معاد له ‪.‬‬ ‫ميزند! و حسي غريب از درون بهمن نهيب‬ ‫‌‬ ‫در اين اثنا نگاهم به تلفن روي ميز برادرم افتاد كه انگار مرا صدا‬ ‫كلمهاي درد دل كن !‬ ‫‌‬ ‫ميزد كه گوشي را بردار و با خدا دو سه‬ ‫‌‬ ‫گوشي را برداشتم‪ ،‬چشمان خود را بستم‪ ،‬و پشت سر هم چند شماره را گرفتم‪ ،‬صدايي در گوشي تلفن‬ ‫پيچيد كه‪ :‬الو! بفرماييد!‬ ‫نميزنيد؟ الو! الو !‬ ‫‌‬ ‫چرا حرف‬ ‫ميگفت ‪:‬‬ ‫‌‬ ‫از كاري كه كرده بودم‪ ،‬پشيمان شدم‪ ،‬خواستم گوشي را یقطع كنم‪ ،‬كه شنيدم صدايي ملتمسانه‬

‫ميپرستي‪ ،‬تماس خود را با ما یقطع نكن!‬ ‫‌‬ ‫تو را به آنكه‬ ‫ما منتظر تلفن شما بوديم! و به كمك شما احتياج داريم!‬ ‫لطفاً نشاني خود را بگو و ما را از اين انتظار بيرون بيار!‬ ‫نميخواستي با خدا درد دل كني؟‬ ‫‌‬ ‫مگر‬ ‫ناخواسته نشاني مغازه برادرم را دادم و بعد‪ ،‬از كاري كه كرده بودم به یقدري پشيمان شدم كه از مغازه بيرون‬ ‫زدم و به انتظار آمدن برادرم نشستم!‬


‫ميگفتم‪ :‬كه خود كرده را تدبير نيست! بايد تاوان اين گستاخي خود را بدهي‪.‬‬ ‫‌‬ ‫با خودم‬ ‫آخر كدام آدم عایقلي تا به حال تلفني با خدا تماس گرفته است؟ اين چه اشتباه بزرگي بود كه امروز مرتكب‬ ‫شدي؟ از يك روحاني وایقعي اين كار بعيد است !‬ ‫ميخواستم با خدا درد دل كنم؟‬ ‫‌‬ ‫ميدانست كه من‬ ‫‌‬ ‫از اينها گذشته‪ ،‬كسي كه گوشي را برداشته بود از كجا‬ ‫ميكرد كه گوشي را یقطع نكنم؟ و‪...‬‬ ‫‌‬ ‫ثانياً چرا التماس‬ ‫ميبست‪ ،‬ولي پاسخي براي آنها نداشتم! ناگهان سواري مدل‬ ‫‌‬ ‫اينها سؤالتي بود كه مرتباً در ذهن من نقش‬ ‫باليي جلوي نمايشگاه تویقف كرد‪ ،‬و راننده آن با لباس فرم نوار دوزي شده با عجله از ماشين بيرون پريد و در‬ ‫عقب سواري را با احترام باز كرد‪ ،‬و چند لحظه بعد پيرمرد مویقري بيرون آمد‪ .‬از وضع لباس فاستوني اطو كرده‬ ‫و كله فرنگي و عصاي دسته استخواني او پيدا بود كه از طبقه مرفه و اشراف است ‪.‬‬ ‫پس از آنكه راننده با نشان دادن تابلوي مغازه به او اطمينان داد كه آدرس را درست آمده است‪ ،‬پيرمرد از جلو‬ ‫گامهاي شمرده به طرف مغازه حركت كردند ‪.‬‬ ‫‌‬ ‫و او از عقب با‬ ‫نميدانستم چه بايد بكنم؟‬ ‫‌‬ ‫در آن لحظات با سر درگمي عجيبي دست به گريبان بودم و‬ ‫آنها داخل مغازه شدند‪ ،‬و من در كنار در ورودي ايستادم‪ .‬پيرمرد همين كه چشمش به من افتاد‪ ،‬گفت ‪:‬‬ ‫اين مغازه از شماست؟!‬ ‫گفتم‪ :‬نه! تشريف داشته باشيد‪ ،‬صاحب مغازه تا دیقايقي ديگر خواهدآمد !‬ ‫از لحن پيرمرد و شيوه صبحت كردن او فهميدم كه همان كسي است كه گوشي را برداشت و با من صحبت‬ ‫كرد!‬ ‫ميكردم كه مبادا در اين حال برادرم برسد و از ماجراي تلفن مطلع شود و بهانه ی‬ ‫‌‬ ‫در آن لحظه خدا خدا‬ ‫تازهاي براي تحقير كردن من به دست او بيفتد !‬ ‫‌‬ ‫پيرمرد كه از پريشاني حال من به وایقعيت امر پي برده بود‪ ،‬با مهرباني پرسيد ‪:‬‬ ‫شما نبوديد كه حدود نيم ساعت پيش به خانه ما زنگ زديد؟! صداي شما براي من كامل ً آشناست !‬ ‫خواستم عذري بياورم‪ ،‬و از مزاحمتي كه ناخواسته براي او فراهم آورده بودم‪ ،‬پوزش بطلبم‪ ،‬ولي با درنگي كه‬ ‫از خود نشان دادم‪ ،‬پيرمرد آنچه را بايد بفهمد‪ ،‬فهميد‪ .‬جلو آمد و در آغوشم گرفت و گفت ‪:‬‬ ‫خدا را شكر كه گمشده » بانو« را پيدا كردم! و بعد به راننده خود تشر زد كه چرا ايستاده‌اي و ما را تماشا‬ ‫ميكني؟! آیقا را راهنمايي كن! بايد زودتر خود را به » بانو« برسانيم !‬ ‫‌‬ ‫ميشد و در همين اثنا برادرم از راه رسيد و ديد كه آن مرد‬ ‫‌‬ ‫هرچه از رفتن خودداري كردم‪ ،‬اصرار پيرمرد بيشتر‬


‫ميكنم!‬ ‫‌‬ ‫ميخواهد كه براي چند ساعتي مهمان او باشم و من استنكاف‬ ‫‌‬ ‫اشرافي با چه اصراري به من‬ ‫سرانجام تصميم گرفتم خود را به دست سرنوشت بسپارم و پيش از آنكه برادرم از ماجراي تلفن آگاه شود‪،‬‬ ‫به همراه پيرمرد بروم !‬ ‫ميخواستم سوار ماشين شوم و آن پيرمرد مویقر به احترام من شخصاً در‬ ‫‌‬ ‫نميكنم هنگامي كه‬ ‫‌‬ ‫فراموش‬ ‫نميكرد كه برادر طلبه او از‬ ‫‌‬ ‫عقب سواري مدل بالي خود را باز كرده بود‪ ،‬برادرم كه در عالم خيال حتي تصور‬ ‫چنان مویقعيتي برخوردار باشد به هنگام خداحافظي در بيخ گوشم گفت ‪:‬‬ ‫ميگرفت و در عوض يك مريد پر و پا‬ ‫‌‬ ‫نميگرفتي! كاش خدا تمام ثروت مرا‬ ‫‌‬ ‫ميفهمم كه چرا ما را تحويل‬ ‫‌‬ ‫حال‬ ‫ميكرد !‬ ‫‌‬ ‫یقرصي مثل اين پير مرد اشرافي نصيب من‬ ‫اين خدا بود كه آبروي مرا خريد و آن یقدر مرا در چشم برادرم بزرگ جلوه داد كه حال به مویقعيت من حسرت‬ ‫ميخواست زير بال او را هم بگيرم !‬ ‫‌‬ ‫ميخورد و از من‬ ‫‌‬ ‫نميكردم! انگار سوار‬ ‫‌‬ ‫ميگذشت ولي من ابداً حركتي احساس‬ ‫‌‬ ‫ماشين سواري با سرعت از خيابان‌ها‬ ‫ميبرد !‬ ‫‌‬ ‫شدهام و امواج كوه‌پيكر دريا ما را آرام آرام به پيش‬ ‫‌‬ ‫كشتي‬ ‫اتوبوس از رده خارج امروز صبح كجا‪ ،‬و اين سواري بنز مدل بالي خوش ركاب كجا؟! وایقعاً انسان در كار خدا در‬ ‫ميكند ‪.‬‬ ‫‌‬ ‫ميماند و در برابر عظمت او با تمام وجود احساس كوچكي و ناچيزي‬ ‫‌‬ ‫از پيچ شميران هم گذشتيم‪ ،‬و راننده پس از عبور از يك خيابان طولني و مشجر‪ ،‬سواري را به سمت خانه‬ ‫ويليي بسيار بزرگي كه دو نگهبان در سمت راست و چپ در ورودي آن با لباس فرم ايستاده بودند‪ ،‬هدايت‬ ‫كرد ‪.‬‬ ‫نگهبانان به محض ديدن سواري‪ ،‬در ورودي را باز كرده و دست خود را به رسم سلم بال بردند‪ ،‬و پير مرد با‬ ‫اشاره دست به احترام آنان پاسخ گفت و با نواختن عصا به شانه راننده از او خواست تا به حركت خود ادامه‬ ‫دهد و تویقف نكند !‬ ‫ميكردند گذشتيم‪.‬‬ ‫‌‬ ‫باغچههاي زيبا و گلكاري شده در دو طرف آن خود نمايي‬ ‫‌‬ ‫از خيابان نسبتاً عريضي كه‬ ‫محوطهاي‬ ‫‌‬ ‫ساختمان با شكوهي كه توسط پرچين‌هاي سرسبز از سايه یقسمت‌ها مجزا شده بود و در وسط‬ ‫چمن‌كاري شده یقرار داشت ‪.‬‬ ‫ما پس از پياده شدن از ماشين با راهنمايي آن پير مرد از پله‌هايي كه دايره وارد ساختمان را احاطه كرده بود‪،‬‬ ‫بال رفتيم و از در شمالي وارد ساختمان شديم ‪.‬‬ ‫فرشهاي عتيقه و ‪ ...‬براي من و امثال من‬ ‫‌‬ ‫چلچراغهاي نفيس‪ ،‬و‬ ‫‌‬ ‫تماشاي سرسرايي بسيار بزرگ و مجلل‪ ،‬با‬


‫اين پيام را به همراه داشت كه آدمي موجودي است طبعاً سيري ناپذير و آزمند! كه هر چه از خداي خود‬ ‫ميبندد و سرانجام از سراب عطش‌خيز دنيا در نهايت‬ ‫‌‬ ‫ميشود‪ ،‬به مال و منال دنيا بيشتر دل‬ ‫‌‬ ‫بيشتر دور‬ ‫ميكند در حالي كه جز كفني از مال دنيا به همراه ندارد و بايد‬ ‫‌‬ ‫ناكامي و عطشناكي به وادي برزخ كوچ‬ ‫ميكند !‬ ‫‌‬ ‫پاسخگوي وزر و وبالي باشد كه بر دوش او سنگيني‬ ‫ميكردم كه اين نمايشنامه هر‬ ‫‌‬ ‫به خاطر دارم كه در آن لحظات‪ ،‬از فرط حيرت یقادر به سخن گفتن نبودم‪ ،‬و آرزو‬ ‫چه زودتر به پايان برسد!‬ ‫ميكرد با كمك خدمتكار مخصوص‬ ‫‌‬ ‫پيرمرد كه دیقايقي پيش مرا تنها گذاشته بود به اتفاق خانمي كه سعي‬ ‫خود سر و روي خود را با چادر بپوشاند! وارد سرسرا شد ‪.‬‬ ‫آن خانم‪ ،‬همين كه به چند یقدمي من رسيد‪ ،‬با ديدن من فريادي كشيد و از حال رفت !‬ ‫خدمتكاران دويدند و آب یقند و گلب آوردند دیقايقي بعد كه خانم حال طبيعي خود را پيدا كرد‪ ،‬رو به پيرمرد كرد‬ ‫و گفت ‪:‬‬ ‫به روح پدرم یقسم همين آیقا را با همين شكل و شمايل ديشب در خواب به من نشان دادند! كسي كه بايد‬ ‫اين گره كور را از كلف سر در گم زندگي من باز كند همين آیقا است !‬ ‫به پيرمرد گفتم ‪:‬‬ ‫آيا ویقت آن نرسيده كه ماجراي خود را براي من بگوييد و مرا از اين همه دلهره و حيرت بيرون بياوريد؟ !‬ ‫گفت ‪:‬‬ ‫اين خانم‪ ،‬همسر من هستند‪ .‬پدرشان كه از خاندان سرشناس یقاجار بود‪ ،‬سال گذشته عمر خود را به شما‬ ‫داد و هنگام مرگ به همسرم كه تنها فرزند او بود‪ ،‬وصيتي كرد كه بايد از زبان خود او بشنويد ‪.‬‬ ‫ميكرد آرامش خود را حفظ كند‪ ،‬گفت ‪:‬‬ ‫‌‬ ‫همسر او كه سعي‬ ‫پدرم در دیقايق واپسين عمر گفت ‪:‬‬ ‫تو تنها وارث مني و تمام ثروت كلن من از اين پس متعلق به تو خواهد بود‪ ،‬من در اين لحظات آخر در یقبال مال‬ ‫ميگذارم‪ ،‬از تو فقط يك تقاضا دارم و بايد به من یقول بدهي كه در اولين فرصت‬ ‫‌‬ ‫و منال هنگفتي كه براي تو‬ ‫تقاضاي مرا برآورده سازي ‪.‬‬ ‫گفتم‪ :‬تقاضاي شما هر چه باشد انجام خواهم داد ‪.‬‬ ‫پدرم گفت ‪:‬‬ ‫كردهام و از ثروت بي حسابي كه خدا نصيبم‬ ‫‌‬ ‫متأسفانه در طول عمر خود‪ ،‬توفيق خدمت به مردم را كمتر پيدا‬


‫نتوانستهام براي رضاي خدا گام مؤثري بردارم‪ .‬چند روز پيش نشستم و بدهي خود را به خدا‬ ‫‌‬ ‫كرده است‬ ‫مشخص كردم‪.‬‬ ‫نيمي از بدهي خود را تسويه كردم‪ ،‬ولي به خاطر بيماري نتوانستم بقيه بدهي خود را پاك كنم‪ .‬صندوق در‬ ‫زير تخت من است‪ ،‬پس از مرگ من آن را بردار و در ميان افراد نيازمند یقسمت كن‪ .‬تقاضاي من از تو همين‬ ‫است و بس !‬ ‫من هم به پدرم یقول دادم كه در اولين فرصت به وصيت او عمل كنم‪ .‬ولي متأسفانه پس از مرگ پدرم‪ ،‬به‬ ‫خاطر آمد و رفت‌ها و مراسمي كه بود وصيت پدر را فراموش كردم !‬ ‫ديشب در عالم خواب‪ ،‬صحنه دلخراشي را به من نشان دادند كه تا آخر عمر از ياد من نخواهد رفت !‬ ‫ميكند كه من تقصيري ندارم!‬ ‫‌‬ ‫ميكنند و او مرتب التماس‬ ‫‌‬ ‫در عالم رؤيا ديدم كه به حساب پدرم رسيدگي‬ ‫دخترم كوتاهي كرده است! در آن اثنا نگاه پدرم به من افتاد و با تندي به من گفت ‪:‬‬ ‫ديدي چه به روز من آوردي؟ مگر به من یقول نداده بودي كه در اولين فرصت به تنها تقاضايي كه از تو داشتم‬ ‫عمل كني؟‬ ‫چرا محتويات صندوق را به نيازمندان ندادي؟‬ ‫نميتوانستم به چشم‬ ‫‌‬ ‫ميبعليد! از شدت شرم‬ ‫‌‬ ‫ميكرد و مرا‬ ‫‌‬ ‫ميكردم كه زمين دهان باز‬ ‫‌‬ ‫در آن لحظات آرزو‬ ‫پدرم نگاه كنم !‬ ‫ميتوانم كوتاهي خود را جبران كنم؟‬ ‫‌‬ ‫گفتم‪ :‬چگونه‬ ‫ميخواستند او را با خود ببرند به من گفت ‪:‬‬ ‫‌‬ ‫و پدرم در حالي كه دو مأمور عذاب‬ ‫دخترم! به اين آیقا خوب نگاه كن! اين آیقا فردا صبح درست سر ساعت ‪ 9‬از شدت فقر و درماندگي و نااميدي‬ ‫ميدارد تا با خدا دو سه كلمه درد و دل كند!‬ ‫‌‬ ‫گوشي تلفن را بر‬ ‫ميگيرد‪ ،‬شماره خانه شماست! تو بايد گوش به زنگ‬ ‫‌‬ ‫شمارهاي كه‬ ‫‌‬ ‫ميشود و‬ ‫‌‬ ‫لطف خدا شامل حال من‬ ‫باشي و اين فرصت را از دست ندهي! آن صندوق متعلق به اين آیقاست! دخترم! اين آخرين فرصت است!‬ ‫مبادا آن را از دست بدهي !‬ ‫به طرفي كه پدرم اشاره كرده بود‪ ،‬نگاه كردم‪ .‬ديدم شما با همين لباس و با همين شكل و یقيافه آنجا‬ ‫ميكنيد !‬ ‫‌‬ ‫ايستاده‌ايد و به من نگاه‬ ‫و امروز درست ساعت ‪ 9‬صبح بود كه تلفن زنگ زد و شوهرم به سفارش من ملتمسانه از شما خواست كه‬ ‫ميدانيد !‬ ‫‌‬ ‫تلفن را یقطع نكنيد و بقيه ماجرا را كه خود بهتر‬


‫مثل اينكه از يك خواب دراز بيدار شده باشم‪ ،‬نفس عميقي كشيدم و نگاهي به اطراف خود انداختم‪ .‬شرايط‬ ‫نميتوانستم‬ ‫‌‬ ‫اندازهاي خارق‌العاده و غافلگير كننده بود كه‬ ‫‌‬ ‫ميافتاد به‬ ‫‌‬ ‫تازهاي كه داشت در زندگي من اتفاق‬ ‫‌‬ ‫ميشود زندگي يك انسان در كمتر از چند ساعت اين‌یقدر دستخوش دگرگوني شود؟!‬ ‫‌‬ ‫باور كنم! مگر‬ ‫طلبهاي كه از ترس آبرو و بيم طلبكاران‪ ،‬همسر و فرزندانم را در شهر یقم به امان خدا رها كرده و به‬ ‫‌‬ ‫من ‪،‬‬ ‫خانوادههاي اشرافي تهران عاجزانه از‬ ‫‌‬ ‫تهران آمده بودم‪ ،‬الن در مویقعيتي یقرار داشتم كه يكي از ثروتمندترين‬ ‫نميتوانستند آن را در‬ ‫‌‬ ‫ميخواستند كه به كمك آنها بشتابم و صندوق پول و جواهري را از آنان بپذيرم كه‬ ‫‌‬ ‫من‬ ‫جاي خود به مصرف برسانند؟ !‬ ‫راستي از ديشب در من چه تغيير شگرفي رخ داده بود كه اين دگرگوني اساسي را به دنبال داشت؟!‬ ‫جز روي آوردن به خدا و از ژرفاي دل خدا را صدا زدن؟!‬ ‫عليهاالسلم سر ساييدن و ارتباط یقلبي خود را با عوالم مارورايي بریقرار كردن؟!‬ ‫‌‬ ‫بر درگاه كريمه اهل بيت‬ ‫و سفره دل خود را در پيشگاه خداوند مهربان گشودن واز او استمداد كردن؟ !‬ ‫به دستور بانوي خانه‪ ،‬كليد صندوق را آوردند و او از من خواست تا یقفل آن را باز كنم‪ ،‬و من پس از دو ركعت‬ ‫نماز و عرض سپاس از الطاف خداوند چاره ساز‪ ،‬در صندوق را باز كردم‪ .‬محتويات صندوق از اين یقرار بود ‪:‬‬ ‫الف‪ -‬يكصد هزار تومان پول نقد !‬ ‫ب – يكصد و پنجاه عدد سكه طل !‬ ‫ج – پنجاه یقطعه الماس و جواهر !‬ ‫د‪ -‬سند مالكيت یقطعه زمين مرغوبي به مساحت بيست هكتار در شمال تهران ‪.‬‬ ‫هـ ‪ -‬و نوزده یقطعه اشياء عتيقه و یقيمتي !‬ ‫فيالمجلس مالكيت زمين ياد شده را به نام من تغيير دادند و پس از صرف‬ ‫‌‬ ‫سردفتري را به آنجا احضار كردند و‬ ‫ناهار و ساعتي استراحت به همراه راننده به طرف یقم حركت كرديم ‪.‬‬ ‫هنگامي كه به یقم رسيديم‪ ،‬به راننده گفتم ‪:‬‬ ‫در نزديكي ميدان آستانه تویقف كند‪ ،‬و من پس از تشرف به حرم مطهر كريمه اهل بيت‪ ،‬حضرت معصومه‬ ‫زندگيام‪،‬‬ ‫‌‬ ‫عليهاالسلم عرض نيايش به درگاه خدا و سپاس از مراحم كريمانه آن حض��ت در گشودن گره كور‬ ‫‌‬ ‫بيحسابي كه نصيب من شده‪ ،‬در بر طرف كردن‬ ‫‌‬ ‫در آن مكان مقدس با خداي خود پيمان بستم كه از ثروت‬ ‫نيازهاي اساسي نيازمندان جامعه استفاده كنم و آن را در اموري كه خشنودي خدا و خلق خدا در آنست‪،‬‬ ‫مصرف نمايم ‪.‬‬


‫ميبردم‪ ،‬و بعد خانه‬ ‫‌‬ ‫بدهيهايي بود كه از آن رنج‬ ‫‌‬ ‫اولين كاري كه پس از مراجعت به خانه انجام دادم‪ ،‬پرداخت‬ ‫سالها خانه به دوشي‬ ‫‌‬ ‫نقلي كوچكي را به مبلغ سي و پنج هزار تومان خريدم و همسر و فرزندانم را پس از‬ ‫خانهاي كه متعلق به خودم بود سكونت دادم ‪.‬‬ ‫‌‬ ‫در‬ ‫سرمايهگذاري كردم كه منافع‬ ‫‌‬ ‫با مشورت با افراد خدوم و كاردان نيمي از آن ثروت هنگفت را در امور مشروعي‬ ‫ملحظهاي داشت و با نيم ديگر آن چندين باب داراليتام‪ ،‬دبستان‪ ،‬دبيرستان‪ ،‬مسجد و درمانگاه و‬ ‫‌‬ ‫یقابل‬ ‫شبانهروزي احداث‪ ،‬و آب آشاميدني و بهداشتي اهالي چندين روستا را با صدها متر لوله‌كشي‬ ‫‌‬ ‫داروخانه‬ ‫تأمين كردم‪.‬‬ ‫بيسرپرست را از دوره‬ ‫‌‬ ‫دهها كودك‬ ‫كردهام هزينه تحصيلي ‌‬ ‫‌‬ ‫گذاريهايي كه‬ ‫‌‬ ‫‌‬ ‫سرمايه‬ ‫از آن روز تاكنون از منافع‬ ‫ميكنم و آمار دیقيق‬ ‫‌‬ ‫عامالمنفعه را پرداخت‬ ‫‌‬ ‫هزينههای جاري چندين مؤسسه‬ ‫‌‬ ‫دبستان تا تحصيلت عالي و نيز‬ ‫ميكنم افراد نيكوكاري كه اين كتاب‬ ‫‌‬ ‫كردهام و آرزو‬ ‫‌‬ ‫ميكنيد ذكر‬ ‫‌‬ ‫اين خدمات را به تفكيك در كتابي كه ملحظه‬ ‫نيازمنديهاي آنان‪ ،‬اهتمام بيشتري از خود‬ ‫‌‬ ‫ميكنند‪ ،‬در گره گشايي از كار بندگان خدا و تأمين‬ ‫‌‬ ‫را مطالعه‬ ‫نشان دهند‪.‬‬ ‫* ارسال مقاله توسط عضو محترم سایت با نام کاربری ‪soheila_hk110 :‬‬ ‫‪a‬‬


Telfoni be khoda تلفنی به خدا