Issuu on Google+

‫به نام خدای مهربان‬

‫مسافرکوچولو‬ ‫آنتوان دوسنت اگزوپری‬ ‫برگردان‪ :‬احمد شاملو‬


‫استفاده و اقتباس از نوشته های این کتاب با ذکر منبع مجاز است‪.‬‬ ‫این کتاب رایگان نیست اما به منظور ترغیب به کتابخوانی در حال حاضر به طور رایگان در اختیار خواننده قرار گرفته است‪.‬‬ ‫نظرات مطرح شده در این کتاب الزاما خواست و مشی آرمان شهر نیست‪.‬‬ ‫شماره های تماس‪0787195212 / 0775321697 :‬‬ ‫ایمیل‪armanshahrfoundation.openasia@gmail.com :‬‬ ‫تارنما‪http://armanshahropenasia.wordpress.com :‬‬

‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دوسنت اگزوپری‬ ‫برگردان‪ :‬احمد شاملو‬ ‫ناشر‪ :‬انتشارات آرمان شهر‬ ‫طرح جلد و برگ آرایی‪ :‬روح االمین امینی‬ ‫شماره گان‪1000 :‬‬ ‫چاپ اول‪ 1390 :‬خورشیدی‬ ‫افغانستان‬ ‫اين كتاب با حمايت مالي اتحاديه اروپا و سفارت فرانسه در افغانستان منتشر شده است‪ .‬مسؤوليت انتشار كتاب به عهده بنياد‬

‫آرمان شهر و مسؤوليت محتواي مطالب به عهده نويسنده يا نويسندگان است و به هيچ وجه نمي‌تواند بازتاب دیدگاه نهادهای‬ ‫نامبرده محسوب شود‪.‬‬


‫اهدانامچه‬

‫به لئون ورث‬ ‫از بچه‏ها عذر می‏خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‏ترها هدیه کرده‏ام‪ .‬برای این کار یک‬ ‫دلیل حسابی دارم‪ :‬این «بزرگتر» بهترین دوست من تو همه دنیا است‪ .‬یک دلیل دیگرم هم آن‬ ‫که این «بزرگتر» همه چیز را می تواند بفهمد حتا کتاب هایی را که برای بچه ها نوشته باشند‪.‬‬ ‫عذر سومم این است که این «بزرگتر» تو فرانسه زندگی می کند و آن جا گشنگی و تشنگی‬ ‫می کشد و سخت محتاج دلجویی است‪ .‬اگر همه این عذرها کافی نباشد اجازه می خواهم این‬ ‫کتاب را تقدیم آن بچه ای کنم که این آدم بزرگ یک روزی بوده‪ .‬آخر هر آدم بزرگی هم‬ ‫روزی روزگاری بچه ای بوده (گیرم کمتر کسی از آن ها این را به یاد می آورد)‪ .‬پس من هم‬ ‫اهدانامچه ام را به این شکل تصحیح می کنم‪:‬‬ ‫به لئون ورث‬ ‫موقعی که پسربچه بود‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬ ‫من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچه‏ی دوست‏داشتنی دیگر تقدیم می‏کنم‪:‬‬ ‫دکتر جهانگیر کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن‪.‬‬ ‫احمد شاملو‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪١‬‬

‫یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‏های واقعی‪ -‬که درباره‏ی جنگل بِکر نوشته‬ ‫شده بود‪ -‬تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‏بلعید‪ .‬آن تصویر یک‬ ‫چنین چیزی بود‪:‬‬ ‫تو کتاب آمده بود «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‏دهند‪ .‬بی این که‪:‬‬

‫«بجوندش‪ .‬بعد دیگر نمی‏توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می کشد‬ ‫می گیرند می خوابند‪».‬‬ ‫این را که خواندم‪ ،‬راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می افتد کلی فکر کردم و دست آخر‬ ‫توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم‪ .‬یعنی نقاشی شماره‏ی یکم را که این‬ ‫جوری بود‪:‬‬

‫‪5‬‬

‫شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترستان بر می دارد؟‬ ‫جوابم دادند‪ :‬چرا کاله باید آدم را بترساند؟‬ ‫نقاشی من کاله نبود‪ ،‬یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‏کرد‪ .‬آن وقت برای فهم‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪6‬‬

‫بزرگ‏ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم‪ .‬آخر همیشه باید به آن‏ها توضیحات داد‪ .‬نقاشی‬ ‫دومم این جوری بود‪:‬‬

‫بزرگ‏ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیشتر‬ ‫جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم‪ .‬و این جوری شد که تو شش سالگی دور‬ ‫کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم‪ .‬از این که نقاشی شماره‏ی یک و نقاشی شماره‏ی دو ام یخشان‬ ‫نگرفت دل‏سرد شده بودم‪ .‬بزرگ‏ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‏توانند از چیزی‬ ‫سر درآرند‪.‬‬ ‫برای بچه‏ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‏ها توضیح بدهند‪.‬‬ ‫ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم‪ .‬بگویی‬ ‫نگویی تا حاال به همه جای دنیا پرواز کرده‏ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده‪.‬‬ ‫می‏توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم‪ .‬اگر آدم تو دل شب سرگردان شده‬ ‫باشد جغرافی خیلی به دادش می‏رسد‪.‬‬ ‫از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم‏های حسابی برخورد داشته‏ام‪ .‬پیش خیلی‬ ‫از بزرگترها زندگی کرده‏ام و آن‏ها را از خیلی نزدیک دیده‏ام گیرم این موضوع باعث نشده‬ ‫در باره‏ی آن‏ها عقیده‏ی بهتری پیدا کنم‪.‬‬ ‫هر وقت یکی‏شان را گیر آورده‏ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‏ی‬ ‫یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‏ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه‪ .‬اما‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫او هم طبق معمول در جوابم در آمده که‪« :‬این یک کاله است»‪ :‬آن وقت دیگر من هم نه از‬ ‫مارهای بوآ باش اختالط کرده‏ام نه از جنگل‏های بکر دست نخورده نه از ستاره‏ها‪ .‬خودم را تا‬ ‫حد او آورده‏ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‏ام‪ .‬او هم از این‬ ‫که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‏وقت شده‪.‬‬

‫‪7‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪8‬‬

‫‪٢‬‬

‫این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می‏گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم‬ ‫که باش دو کلمه حرف بزنم‪ ،‬تا این که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثه‏یی برایم‬ ‫اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه‬ ‫مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم‪ .‬مساله‏ی مرگ و‬ ‫زندگی بود‪ .‬آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‏داد‪.‬‬ ‫شب اول را هزار مایل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه‏ها به روز آوردم پرت افتاده‏تر‬ ‫از هر کشتی شکسته‏یی که وسط اقیانوس به تخته پاره‏یی چسبیده باشد‪ .‬پس البد می‏توانید‬ ‫حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‏ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که‬ ‫بره برام بکش!» از خواب پریدم‪.‬‬ ‫گفت‪« :‬بی زحمت یک ّ‬ ‫ها؟‬‫بره برام بکش‪...‬‬ ‫یک ّ‬‫چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده‪ .‬خوب که چشم‏هام را مالیدم و نگاه کردم آدم‬ ‫کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود‪ .‬این بهترین شکلی است که‬ ‫بعد‏ها توانستم از او در آرم‪ ،‬گیرم البته آن چه من کشیده‏ام کجا و خود او کجا! تقصیر من‬ ‫چیست؟ بزرگ‏تر ها تو شش سالگی از نقاشی دل‏سردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد‬ ‫نگرفتم چیزی بکشم‪.‬‬ ‫با چشم‏هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم‪ .‬یادتان نرود که‬ ‫من از نزدیکترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمی‏زاد کوچولوی من هم‬ ‫اصال به نظر نمی‏آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ‬


‫وقتی باالخره صدام در آمد‪ ،‬گفتم‪:‬‬ ‫ آخه‪ ...‬تو این جا چه می‏کنی؟‬‫و آن وقت او خیلی آرام‪ ،‬مثل یک چیز خیلی جدی‪ ،‬دوباره در آمد که‪:‬‬ ‫بره بکش‪.‬‬ ‫ بی زحمت واسه‏ی من یک ّ‬‫آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی‏کند‪ .‬گرچه تو آن نقطه‏ی‬ ‫هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در‬ ‫نظرم بی‏معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آن چه‬ ‫من یاد گرفته‏ام بیشتر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است‪ ،‬و با کج خلقی مختصری‬ ‫به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم‪.‬‬ ‫بم جواب داد‪ - :‬عیب ندارد‪ ،‬یک ب َ ّره برام بکش‪.‬‬ ‫از آن‏جایی که هیچ وقت تو عمرم ب َ ّره نکشیده بودم یکی از آن دو تا نقاشی‏ای را که بلد بودم‬

‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫یبُرد‬ ‫باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد‪ .‬هیچ چیزش به بچه‏یی نم ‏‬ ‫که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد‪.‬‬

‫‪9‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫برایش کشیدم‪ .‬آن بوآی بسته را‪ .‬ولی چه یکه‏ای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که‪:‬‬ ‫ نه!‬‫نه! ِ‬ ‫فیل تو شکم یک بوآ نمی‏خواهم‪ .‬بوآ خیلی خطرناک است فیل جا تنگ کن‪ .‬خانه‏ی من‬ ‫خیلی کوچولوست‪ ،‬من یک بره الزم دارم‪ .‬برام یک بره بکش‪.‬‬ ‫‪ -‬خب‪ ،‬کشیدم‪.‬‬

‫با دقت نگاهش کرد و گفت‪:‬‬ ‫نه! این که همین حاالش هم حسابی مریض است‪ .‬یکی دیگر بکش‪.‬‬‫‪ -‬کشیدم‪.‬‬

‫‪10‬‬

‫لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت‪:‬‬ ‫‪ -‬خودت که می‏بینی‪ ...‬این بره نیست‪ ،‬قوچ است‪ .‬شاخ دارد نه‪...‬‬


‫آن را هم مثل قبلی‏ها رد کرد‪:‬‬ ‫این یکی خیلی پیر است‪ ...‬من یک بره می‏خواهم که مدت ها عمر کند‪...‬‬‫باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبه‏ای کشیدم که دیوارهاش‬ ‫سه تا سوراخ داشت‪ ،‬و از دهنم پرید که‪:‬‬ ‫‪ -‬این یک جعبه است‪ .‬بره‏ای که می‏خواهی این تو است‪.‬‬

‫و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه‏اش از هم باز شد و گفت‪:‬‬ ‫ آها‪ ...‬این درست همان چیزی است که می‏خواستم! فکر می‏کنی این بره خیلی علف بخواهد؟‬‫چطور مگر؟‬‫ آخر جای من خیلی تنگ است‪...‬‬‫ هر چه باشد حتماً بسش است‪ .‬بره‏یی که بت دادهام خیلی کوچولوست‪.‬‬‫آن قدرهاهم کوچولو نیست‪ ...‬اِه! گرفته خوابیده‪...‬‬‫و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم‪.‬‬

‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫باز نقاشی را عوض کردم‪.‬‬

‫‪11‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪12‬‬

‫‪٣‬‬

‫خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده‪ .‬شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ‬ ‫می‏کرد خودش انگار هیچ وقت سوال‏های مرا نمی‏شنید‪ .‬فقط چیزهایی که جسته گریخته‬ ‫از دهنش می‏پرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد‪ .‬مثال اول بار که هواپیمای مرا دید‬ ‫(راستی من هواپیما نقاشی نمی‏کنم‪ ،‬سختم است‪ ).‬ازم پرسید‪:‬‬ ‫ این چیز چیه؟‬‫این«چیز» نیست‪ :‬این پرواز می‏کند‪ .‬هواپیماست‪ .‬هواپیمای من است‪.‬‬‫و از این که به‏اش می‏فهماندم من کسی‏ام که پرواز می‏کنم به خود می‏بالیدم‪ .‬حیرت زده گفت‪:‬‬ ‫چی؟ تو از آسمان افتاده‏ای؟‬‫با فروتنی گفتم‪ - :‬آره‪.‬‬ ‫گفت‪- :‬اوه‪ ،‬این دیگر خیلی عجیب است!‬ ‫و چنان قهقهه‏ی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد‪ .‬راستش من دلم می‏خواهد‬ ‫دیگران گرفتاری‏هایم را جدی بگیرند‪.‬‬ ‫خنده‏هایش را که کرد گفت‪- :‬خب‪ ،‬پس تو هم از آسمان می‏آیی! اهل کدام سیاره‏ای؟‪...‬‬ ‫بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید‪ .‬یک هو پرسیدم‪:‬��� ‫پس تو از یک سیاره‏ی دیگر آمده‏ای؟‬‫آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد‪.‬‬ ‫اما جوابم را نداد‪ ،‬تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان می‏داد‪.‬‬ ‫گفت‪- :‬هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی‪...‬‬ ‫مدت درازی تو خیال فرو رفت‪ ،‬بعد بره‏اش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج‬


‫خانه‏ات کجاست؟ بره‏ی مرا می‏خواهی کجا ببری؟‬ ‫مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت‪:‬‬ ‫حسن جعبه‏ای که بم داده‏ای این است که شب ها می‏تواندخانه‏اش بشود‪.‬‬‫معلوم است‪ ...‬اما اگر بچه‏ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می‏دهم که روزها ببندیش‪ .‬یک‬‫ریسمان با یک میخ طویله‪...‬‬ ‫انگار از پیشنهادم جا خورد‪ ،‬چون که گفت‪:‬‬ ‫ببندمش؟ چه فکرها!‬‫‪-‬آخر اگر نبندیش راه می‏افتد می‏رود گم می‏شود‪.‬‬

‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫گران‏بها شد‪.‬‬ ‫فکر می‏کنید از این نیمچه اعتراف «ِسیاره‏ی دیگر» او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش‬ ‫نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم‪:‬‬ ‫‪ -‬تو از کجا می‏آیی آقا کوچولوی من؟‬

‫‪13‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪14‬‬

‫دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد‪:‬‬ ‫مگر کجا می‏تواند برود؟‬‫ِ‬ ‫راست شکمش را می‏گیرد و می‏رود‪...‬‬ ‫خدا می‏داند‪.‬‬‫بگذار برود‪...‬اوه‪ ،‬خانه‏ی من آنقدر کوچک است!‬‫و شاید با یک خرده اندوه در آمد که‪:‬‬ ‫‪-‬یک‏راست هم که بگیرد برود جای دوری نمی‏رود‪...‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪٤‬‬

‫به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم‪ :‬این که سیاره‏ی او کمی از‬ ‫یک خانه‏ی معمولی بزرگتر بود‪ .‬این نکته آن‏قدرها به حیرتم نینداخت‪ .‬می‏دانستم گذشته از‬ ‫سیاره‏های بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند‪،‬‬ ‫صدها سیاره‏ی دیگر هم هست که بعضی‏شان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار‬ ‫زحمت دیده می‏شوند و هرگاه اخترشناسی یکی‏شان را کشف کند به جای اسم شماره ای‬ ‫به‏اش می‏دهد‪ .‬مثال اسمش را می‏گذارد «اخترک ‪» ۳۲۵۱‬‬ ‫دالیل قاطعی دارم که ثابت می‏کند شهریار کوچولو از اخترک ب ‪ ۶۱۲‬آمده بود‪.‬‬

‫‪15‬‬

‫این اخترک را فقط یک بار به سال ‪ ۱۹۰۹‬یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند که تو یک‬ ‫کنگره‏‪‎‬ی بین‏المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی‬ ‫که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد‪ .‬آدم بزرگ‏ها این جوری اند!‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫ِ‬ ‫بخت اخترک ب ‪ ۶۱۲‬زد و‪ ،‬ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس‬ ‫اروپایی‏ها کرد‪ .‬اخترشناس به سال ‪ ۱۹۲۰‬دوباره‪ ،‬و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش‬ ‫ارائه‏ی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند‪.‬‬

‫‪16‬‬

‫ِ‬ ‫اخترک ب ‪ ۶۱۲‬برایتان نقل‬ ‫به خاطر آدم بزرگ‏هاست که من این جزئیات را در باب‬ ‫می‏کنم یا شماره‏اش را می‏گویم چون که آن‏ها عاشق عدد و رقم‏اند‪ .‬وقتی با آن‏ها از یک‬ ‫دوست تازه‏تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‏ی چیزهای اساسی‏اش سوال نمی‏کنند که‬ ‫هیج وقت نمی‏پرسند «آهنگ صداش چه‏طور است؟ چه بازی‏هایی را بیشتر دوست دارد؟»‬ ‫میپرسند «چند سالش است؟چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‏قدر است؟ پدرش چه‏قدر حقوق‬ ‫می‏گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‏ها است که خیال می‏کنند طرف را شناخته‏اند‪.‬؟‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫ِ‬ ‫غرق‬ ‫اگر به آدم بزرگ‏ها بگویید یک خانه‏ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‏ه‏اش‬ ‫شمع‏دانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند‪ .‬باید حتماً به‏شان گفت‬ ‫یک خانه‏ی صد میلیونی دیدم تا صداشان بلند بشود که‪- :‬وای چه قشنگ!‬ ‫یا مثال اگر به‏شان بگویید‪« :‬دلیل وجو ِد شهریا ِر کوچولو این که تودل‏برو بود و می‏خندید و‬ ‫دلش یک بره می‏خواست و بره خواستن‪ ،‬خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است»‬ ‫شانه باال می‏اندازند و با تان مثل بچه‏ها رفتار می‏کنند! اما اگر به‏شان بگویید«سیاره‏ای که‬ ‫ازش آمده بود اخترک ب ‪ ۶۱۲‬است » بی‏معطلی قبول می‏کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان‬ ‫نمی‏پرسند‪ .‬این «جوری‏اند دیگر‪ .‬نباید ازشان دل‏خور شد‪ .‬بچه‏ها باید نسبت به آدم بزرگ‏ها‬ ‫گذشت داشته باشند‪.‬‬ ‫اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‏کنیم می‏خندیم به ریش هرچه عدد و رقم‬ ‫است! چیزی که من دلم می‏خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه‏ی پریا نقل کنم‪ .‬دلم‬ ‫می‏خواست بگویم‪« :‬یکی بود یکی نبود‪ .‬روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی‬ ‫ِ‬ ‫زندگی می‏کرد همه‏اش یه خورده از خودش بزرگتر و واسه خودش پیِ‬ ‫دوست هم‏زبونی‬ ‫می‏‪ ،»...‬آن‏هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‏اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر‬ ‫حس می‏کنند‪ .‬آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند‪ .‬خدا می‏داند با نقل این‬ ‫خاطرات چه بار غمی روی دلم می‏نشیند‪ .‬شش سالی می‏شود که دوستم با ب َ ّره‏اش رفته‪ .‬این‬ ‫که این جا می‏کوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود‪ .‬فراموش کردن یک‬ ‫دوست خیلی غم‏انگیز است‪ .‬همه کس که دوستی ندارد‪ .‬من هم می‏توانم مثل آدم بزرگ‏ها‬ ‫بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‏شان را می‏گیرد‪ .‬و باز به همین دلیل است که رفته‏ام یک‬ ‫ِ‬ ‫کشیدن یک بوآی باز‬ ‫جعبه رنگ و چند تا مداد خریده‏ام‪ .‬تو سن و سال من واسه کسی که جز‬

‫‪17‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪18‬‬

‫یا یک بوآی بسته هیچ کار دیگری نکرده – و تازه آن هم در شش سالگی‪ -‬دوباره به نقاشی‬ ‫رو کردن از آن حرف‏هاست! البته تا آن‏جا که بتوانم سعی می‏کنم چیزهایی که می‏کشم تا‬ ‫حد ممکن شبیه باشد‪ .‬گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم‪ .‬یکیش شبیه از آب در‬ ‫می‏آید یکیش نه‪ِ .‬‬ ‫قد و قواره‏اش هم حرف است‪ .‬یک جا زیادی بلند درش آورده‏ام یک‏جا‬ ‫سر ّ‬ ‫زیادی کوتاه‪ .‬از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم‪ .‬خب‪ ،‬رو حدس و گمان پیش رفته‏ام؛ کاچی‬ ‫به ِز هیچی‪ .‬و دست آخر گفته باشم که تو بعضی جزئیات مهمترش هم دچار اشتباه شده‏ام‪.‬‬ ‫اما در این مورد دیگر باید ببخشید‪ :‬دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمی‏رفت‪ .‬شاید‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫پشت جعبه از من بر نمی‏آید‪.‬‬ ‫بخت بد‪ ،‬دیدن بره‏ها از‬ ‫مرا هم مثل خودش می‏پنداشت‪ .‬اما از‬ ‫نکند من هم یک خرده به آدم بزرگ‏ها رفته‏ام؟ «باید پیر شده باشم »‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪۵‬‬

‫هر روزی که می‏گذشت از اخترک و از ِ‬ ‫فکر عزیمت و از سفر و این حرف‏ها چیزهای تازه‏ای‬ ‫ِ‬ ‫معلول بازتاب ِ‬ ‫‏های اتفاقی بود‪ .‬و از همین راه بود که روز سوم‬ ‫دست‏گیرم می‏شد که همه‏اش‬ ‫ِ‬ ‫ماجرای تلخِ بائوباب‏ها سردرآوردم‪.‬‬ ‫از‬ ‫این بار هم ب َ ّره باعثش شد‪ ،‬چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده‏بود ناگهان ازم‬ ‫پرسید‪:‬‬ ‫بره‏ها بته‏ها را هم می‏خورند دیگر‪ ،‬مگر نه؟‬‫ّ‬ ‫آره‪ .‬همین جور است‪.‬‬‫آخ! چه خوشحال شدم!‬‫بره‏ها بوته‏ها را هم می‏خورند اهمیتش کجاست اما شهریار‬ ‫که‬ ‫موضوع‬ ‫نتوانستم بفهمم این‬ ‫ّ‬ ‫کوچولو درآمد که‪:‬‬ ‫پس البد بائوباب‏ها را هم می‏خورند دیگر؟‬‫من برایش توضیح دادم که بائوباب ب ُ ّته نیست‪ .‬درخت‬ ‫است و از ساختمان یک معبد هم گنده‏تر‪ ،‬و اگر یک‬ ‫َگلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را‬ ‫هم نمی‏توانند بخورند‪ .‬از فکر یک َگلّه فیل به خنده‬ ‫افتاد و گفت‪- :‬باید چیدشان روی هم‪.‬‬ ‫اما با فرزانگی تمام متذکر شد که‪ - :‬بائوباب هم از‬ ‫بُتِّگی شروع می‏کند به بزرگ شدن‪.‬‬ ‫‪-‬درست است‪ .‬اما نگفتی چرا دلت می‏خواهد بره‏هایت‬

‫‪19‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪20‬‬

‫نهال‏های بائوباب را بخورند؟‬ ‫گفت‪ِ - :‬د! معلوم است!‬ ‫و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن‏تر است؛ منتها من برای این که به‬ ‫تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی َکلّه را به کار بیندازم‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫اخترک شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیا ِه خوب به هم‬ ‫راستش این که تو‬ ‫می‏رسید هم گیا ِه بد‪ .‬یعنی هم تخمِ خوب گیاه‏های خوب به هم می‏رسید‪ ،‬هم تخمِ ِ‬ ‫بد گیاه ِ‬ ‫‏های‬ ‫بد‪ .‬اما تخم گیاه‏ها نامریی‏اند‪ .‬آن‏ها تو حر ِم تاریک خاک به خواب می‏روند تا یکی‏شان هوس‬ ‫بیدار شدن به سرش بزند‪ .‬آن وقت کش و قوسی‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫باریک خوش‏گل‬ ‫شاخک‬ ‫می‏آید و اول با کم رویی‬ ‫و بی‏آزاری به طرف خورشید می‏دواند‪ .‬اگر این‬ ‫ِ‬ ‫شاخک تربچه‏ای ِ‬ ‫گل سرخی چیزی باشد‬ ‫شاخک‬ ‫می‏شود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ‬ ‫بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند‬ ‫ریشه‏کنش کند‪.‬‬ ‫باری‪ ،‬تو سیاره‏ی شهریار کوچولو گیاه تخمه‏های‬ ‫ِ‬ ‫درخت‬ ‫وحشتناکی به هم می‏رسید‪ .‬یعنی تخم‬ ‫ِ‬ ‫خاک سیاره حسابی از شان لطمه خورده‬ ‫بائوباب که‬ ‫بود‪ .‬بائوباب هم اگر دیر به‏اش برسند دیگر هیچ‬ ‫جور نمی‏شود حریفش شد‪ :‬تمام سیاره را می‏گیرد و‬ ‫با ریشه‏هایش سوراخ سوراخش می‏کند و اگر سیاره‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫خیلی کوچولو باشد و بائوباب ها خیلی زیاد باشند پاک‬ ‫از هم متالشیش می‏کنند‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت‪ « :‬این‪،‬‬ ‫ِ‬ ‫نظافت‬ ‫یک امر انضباطی است‪ .‬صبح به صبح بعد از‬ ‫ِ‬ ‫نظافت اخترک پرداخت‪ .‬آدم‬ ‫خود باید با دقت تمام به‬ ‫باید خودش را مجبور کند که به مجر ِد تشخیص دادن‬ ‫بائوباب‏ها از بته‏های ِ‬ ‫گل سرخ که تا کوچولواَند عین‬ ‫ماَند با دقت ریشه‏کنشان بکند‪ .‬کار کسل کننده‏ای‬ ‫ه‏‬ ‫هست اما هیچ مشکل نیست»‬ ‫یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند‬ ‫قضیه را به بچه‏های سیاره‏ی من هم حالی کند‪ .‬گفت اگر یک روز بروند سفر ممکن است به‬ ‫دردشان بخورد‪ .‬پاره‏ای وقت‏ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب‬ ‫در میان باشد گا ِو آدم می‏زاید‪ .‬اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل‏باشی ساکنش بود و برای‬ ‫کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد‪»...‬‬ ‫آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم‪ .‬اما خطر بائوباب‏ها آن قدر کم شناخته شده و سر راه کسی‬ ‫که تو چنان اخترکی سرگردان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه‏ی‬ ‫همیشگی خودم دست بر می‏دارم و می‏گویم ‪«:‬بچه‏ها! هوای بائوباب‏ها را داشته باشید!»‬ ‫اگر من ِ‬ ‫سر این نقاشی این همه به خودم فشار آورده‏ام فقط برای آن بوده که دوستانم را‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫متوجه خطری کنم که از مدت‏ها پیش بیخ گوش‏شان بوده و مثل خود من ازش غافل بوده‏اند‪.‬‬

‫‪21‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪22‬‬

‫درسی که با این نقاشی داده‏ام به زحمتش می‏ارزد‪ .‬حاال ممکن است شما از خودتان بپرسید‪:‬‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫تصویر بائوباب‏ها را ندارد؟» ‪-‬خب‪،‬‬ ‫هیبت‬ ‫«پس چرا هیچ کدام از بقیه‏ی نقاشی‏های این کتاب‬ ‫جوابش خیلی ساده است‪ - :‬من زور خودم را زده‏ام اما نتوانسته‏ام از کار درشان بیاورم‪ .‬اما‬ ‫عکس بائوباب‏ها را که می‏کشیدم احساس می‏کردم قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل‬ ‫شور ب َ َرم داشته بود‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪۶‬‬

‫آخ‪ ،‬شهریار کوچولو! این جوری بود که من َکم َک َمک از زندگیِ محدود و دل‏گیر تو سر‬ ‫درآوردم‪ .‬تا مدت‏ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده‪ .‬به این نکته‏ی تازه‬ ‫صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی‪:‬‬ ‫غروب آفتاب را خیلی دوست دارم‪ .‬برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم‪...‬‬‫هوم‪ ،‬حاالها باید صبر کنی‪...‬‬‫واسه چی صبر کنم؟‬‫صبر کنی که آفتاب غروب کند‪.‬‬‫اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده‏ات‬ ‫گرفت و برگشتی به من گفتی‪:‬‬ ‫ِ‬ ‫همه‏اش خیال می‏کنم تو اخترک خودمم!‬‫راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه‬‫می‏دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‏کند‪ .‬کافی است آدم بتواند در یک دقیقه‬ ‫خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند‪ .‬متاسفانه فرانسه کجا این‏جا‬ ‫کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‏قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی‬ ‫می‏توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی‪.‬‬ ‫یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!‬‫و کمی بعد گفت‪:‬‬ ‫خودت که می‏دانی‪ ...‬وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‏برد‪.‬‬‫ پس خدا می‏داند آن روز چهل و سه غروبه چه‏قدر دلت گرفته بوده‪.‬‬‫اما مسافر کوچولو جوابم را نداد‪.‬‬

‫‪23‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪24‬‬

‫‪7‬‬

‫روز پنجم باز ِ‬ ‫سر گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم‪ .‬مثل چیزی‬ ‫که مدت‏ها تو دلش به‏اش فکر کرده باشد یک‏هو بی مقدمه از من پرسید‪:‬‬ ‫گوسفندی که ب ُ ّته‏ها را بخورد گل‏ها را هم می‏خورد؟‬‫گوسفند هرچه گیرش بیاید می‏خورد‪.‬‬‫حتا گل‏هایی را هم که خار دارند؟‬‫آره‪ ،‬حتا گل‏هایی را هم که خار دارند‪.‬‬‫ پس خارها فایده شان چیست؟‬‫ِ‬ ‫من چه می‏دانستم؟ یکی از آن‪ :‬سخت گرفتار باز کردن یک مهره‏ی سفت موتور بودم‪ .‬از‬ ‫این که یواش یواش بو می‏بردم خرابیِ کار به آن سادگی‏ها هم که خیال می‏کردم نیست برج‬ ‫زهرمار شده‏بودم و ذخیره‏ی آبم هم که داشت ته می‏کشید بیشتر به وحشتم می‏انداخت‪.‬‬ ‫پس خارها فایده‏شان چیست؟‬‫شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‏کشید وسط دیگر به این مفتی‏ها دست بر نمی‏داشت‪ .‬مهره‬ ‫پاک کالفه‏ام کرده بود‪ .‬همین جور سرسری پراندم که‪:‬‬ ‫خارها به درد هیچ کوفتی نمی‏خورند‪ .‬آن‏ها فقط نشانه‏ی بدجنسی گل‏ها هستند‪.‬‬‫ ِد!‬‫و پس از لحظه‏یی سکوت با یک جور کینه درآمد که‪:‬‬ ‫حرفت را باور نمی‏کنم! گل‏ها ضعیفند‪ .‬بی شیله‏پیله‏اند‪ .‬سعی می‏کنند یک جوری ت ِه دل‬‫ِ‬ ‫خودشان را قرص کنند‪ .‬این است که خیال می‏کنند با آن خارها ِ‬ ‫ترسناک وحشت‏آوری‬ ‫چیز‬ ‫می‏شوند‪...‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫الم تا کام به‏اش جواب ندادم در آن لحظه داشتم تو دلم می‏گفتم‪« :‬اگر این مهره‏ی لعنتی‬ ‫همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه‏ی چکش حسابش را می‏رسم‪ .».‬اما شهریار کوچولو‬ ‫دوباره افکارم را به هم ریخت‪:‬‬ ‫تو فکر می‏کنی گل‏ها‪...‬‬‫من باز همان جور بی‏توجه گفتم‪:‬‬ ‫ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه‪ ،‬من هیچ کوفتی فکر نمی‏کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‏ی‬‫مهمتر از آنم!‬ ‫هاج و واج نگاهم کرد و گفت‪:‬‬ ‫مساله‏ی مهم!‬‫مرا می‏دید که چکش به دست با دست و ِ‬ ‫بال سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت‬ ‫می‏آمد خم شده‏ام‪.‬‬ ‫مثل آدم بزرگ‏ها حرف می‏زنی!‬‫ِ‬ ‫شنیدن این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‏رحمانه می‏گفت‪:‬‬ ‫از‬ ‫تو همه چیز را به هم می‏ریزی‪ ...‬همه چیز را قاتی می‏کنی!‬‫حسابی از کوره در رفته‏بود‪.‬‬ ‫موهای طالیی طالئیش تو باد می‏جنبید‪.‬‬ ‫اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‏کند‪ .‬او هیچ وقت یک گل را بو‬‫نکرده‪ ،‬هیچ وقت یک ستاره را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز‬ ‫جمع زدن عددها کاری نکرده‪ .‬او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید‪« :‬من‬ ‫یک آدم مهمم! یک آدم مهمم! » این را بگوید و از غرور به خودش باد کند‪ .‬اما خیال کرده‪:‬‬

‫‪25‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪26‬‬

‫او آدم نیست‪ ،‬یک قارچ است!‬ ‫یک چی؟‬‫یک قارچ!‬‫حاال دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده بود‪:‬‬ ‫بره‏ها گل‏ها‬ ‫که‬ ‫است‬ ‫سال‬ ‫کرورها‬ ‫این‬ ‫کرورها سال است که گل‏ها خار می‏سازند و با وجود‬‫ّ‬ ‫را می‏خورند‪ .‬آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‏ها واسه ساختنِ خارهایی که‬ ‫ِ‬ ‫وقت خدا به هیچ دردی نمی‏خورند این قدر به خودشان زحمت می‏دهند؟ جنگ میان‬ ‫هیچ‬ ‫ِ‬ ‫بره‏ها و گل‏ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‏های آقا سرخروئه‏ی شکم‏گنده‬ ‫ّ‬ ‫مهم‏تر و جدی‏تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‏ی دنیا تک است و جز رو اخترک‬ ‫خودم هیچ جای دیگر پیدا نمی‏شه و ممکن است یک روز صبح یک‬ ‫بره کوچولو‪ ،‬مفت و مسلم‪ ،‬بی این که بفهمد چه‏کار دارد می‏کند به یک‬ ‫ّ‬ ‫ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر‬ ‫کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط‬ ‫یک دانه ازش هست واسه احساس و شبختی همین قدر بس است که‬ ‫نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید‪« :‬گل من یک جایی‬ ‫بره گل را بخورد برایش مثل این است که‬ ‫میان آن ستاره‏هاست» اما اگر ّ‬ ‫یک‏هو تمام آن ستاره‏ها پِ ّتی کنند و خاموش بشوند‪ .‬یعنی این هم هیچ‬ ‫اهمیتی ندارد؟‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هق هق کنان زد زیر گریه‪.‬‬ ‫حاال دیگر شب شده بود‪ .‬اسباب و ابزارم را کنار انداخته بودم‪ .‬دیگر چکش و مهره و تشنگی‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫و مرگ به نظرم مضحک می‏آمد‪ .‬رو ستاره ای‪ ،‬رو سیاره ای‪ ،‬رو سیاره‏ی من‪ ،‬زمین‪ ،‬شهریا ِر‬ ‫کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت!»‪ :‬به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم‬ ‫به‏اش گفتم‪ :‬گلی که تو دوست داری تو خطر نیست‪ .‬خودم واسه گوسفندت یک پوزه‏بند‬ ‫می‏کشم‪ ...‬خودم واسه گفت یک تجیر می‏کشم‪ ...‬خودم‪ »...‬بیش از این نمی‏دانستم چه بگویم‪.‬‬ ‫خودم را سخت ُچل َمن و بی دست و پا حس می‏کردم‪ .‬نمی‏دانستم چه‏طور باید خودم را به‏اش‬ ‫برسانم یا به‏اش بپیوندم چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!‬

‫‪27‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪28‬‬

‫‪٨‬‬

‫راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم‪:‬‬ ‫ِ‬ ‫اخترک شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل‏های خیلی ساده در می‏آمده‪ .‬گل‏هایی با یک‬ ‫تو‬ ‫ِ‬ ‫پاگیر کسی نمی‏شده‪ .‬صبحی سر و کله‏شان‬ ‫ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی‏گرفته‪ ،‬دست و‬ ‫میان علف‏ها پیدا می‏شده شب از میان می‏رفته‏اند‪ .‬اما این یکی یک روز از دانه‏ای جوانه زده‬ ‫ِ‬ ‫شاخک نازکی که‬ ‫بود که خدا می‏دانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این‬ ‫به هیچ کدام از شاخک‏های دیگر نمی‏رفت مواظبت کرده‏بود‪ .‬بعید نبود که این هم نوعِ تازه‬ ‫ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست به کا ِر آوردن گل شد‪ .‬شهریار‬ ‫کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه‏ی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز‬ ‫معجزه آسایی از آن بیرون بیاید‪ .‬اما گل تو پنا ِه خوابگا ِه سبزش سر فرصت دست اندرکار‬ ‫خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه کند‪.‬‬ ‫رنگ‏هایش را با وسواس تمام انتخاب می‏کرد سر صبر لباس می‏پوشید و گل‏برگ‏ها را یکی‬ ‫یکی به خودش می‏بست‪ .‬دلش نمی‏خواست مثل شقایق‏ها با جامه‏ی مچاله و پر چروک بیرون‬ ‫بیاید‪ .‬نمی‏خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!‪...‬‬ ‫ِ‬ ‫آرایش پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن‬ ‫هوه‪ ،‬بله عشوه‏گری تمام عیار بود!‬ ‫که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن‬ ‫همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه کشان گفت‪:‬‬ ‫اوه‪ ،‬تازه همین حاال از خواب پا شده‏ام‪ ...‬عذر می‏خواهم که موهام این جور آشفته‏است‪...‬‬‫شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند‪:‬‬ ‫‪-‬وای چه‏قدر زیبائید!‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫گل به نرمی گفت‪:‬‬ ‫چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم‪...‬‬‫شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‏قدرها هم اهل شکسته‏نفسی نیست اما‬ ‫راستی که چه‏قدر هیجان انگیز بود!‬ ‫به نظرم وقت خوردن ناشتایی است‪ .‬بی زحمت برایم فکری بکنید‪.‬‬‫و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آب‏پاش آب خنک‬ ‫آورده به گل داده‏بود‪.‬‬ ‫با این حساب‪ ،‬هنوز هیچی نشده با آن خودپسندیش که‬ ‫بفهمی‏نفهمی از ضعفش آب می‏خورد دل او را شکسته بود‪.‬‬ ‫مثال یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‏زد‬ ‫یک‏هو در آمده بود که‪:‬‬ ‫نکند ببرها با آن چنگال‏های تیزشان بیایند سراغم!‬‫شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‏بود که‪:‬‬ ‫تو اخترک من ببر به هم نمی‏رسد‪ .‬تازه ببرها که علف‏خوار‬‫نیستند‪.‬‬ ‫گل به گالیه جواب داده بود‪:‬‬ ‫من که علف نیستم‪.‬‬‫و شهریار کوچولو گفته بود‪:‬‬ ‫عذر می‏خواهم‪...‬‬‫‪-‬من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می‏کنم‪ .‬تو دستگاه‏تان تجیر به هم‬

‫‪29‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪30‬‬

‫نمی‏رسد؟‬ ‫شهریار کوچولو تو دلش گفت‪« :‬وحشت از جریان هوا‪ ...‬این که‬ ‫واسه یک گیاه تعریفی ندارد‪ ...‬چه مرموز است این گل!»‬ ‫شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش‪ .‬این‏جا‬‫هواش خیلی سرد است‪ .‬چه جای بدی افتادم!‬ ‫جایی که پیش از این بودم‪...‬‬ ‫اما حرفش را خورده بود‪ .‬آخر‪ ،‬آمدنا هنوز به‬ ‫شکل دانه بود‪ .‬امکان نداشت توانسته‏باشد دنیاهای دیگری را بشناسد‪.‬‬ ‫شرم‏سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری‬ ‫ِ‬ ‫اهمال شهریار کوچولو را‬ ‫مچش گیر بیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا‬ ‫به‏اش یادآور شود‪:‬‬ ‫تجیر کو پس؟‬‫داشتم می‏رفتم اما شما داشتید صحبت می‏کردید!‬‫و با وجود این زورکی بنا کرده بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند‪.‬‬ ‫به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‏ی حسن ن ّیتی که از عشقش آب می‏خورد همان اول‬ ‫کار به او بد گمان شده‏بود‪ .‬حرف‏های بی‏سر و تهش را جدی گرفته‏بود و سخت احساس‬ ‫شوربختی می‏کرد‪.‬‬ ‫یک روز در ِد دل کنان به من گفت‪ - :‬حقش بود به حرف‏هاش گوش نمی‏دادم‪ .‬هیچ وقت نباید‬ ‫به حرف گل‏ها گوش داد‪ .‬گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد‪ِ .‬‬ ‫گل من تما ِم اخترکم را معطر‬ ‫می‏کرد گیرم من بلد نبودم چه‏جوری از آن لذت ببرم‪ .‬قضیه‏ی چنگال‏های ببر که آن جور‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫َد َمغم کرده‏بود می‏بایست دلم را نرم کرده باشد‪ »...‬یک روز دیگر هم به من گفت‪« :‬آن روزها‬ ‫نتوانستم چیزی بفهمم‪ .‬من بایست روی کرد و کا ِر او در باره‏اش قضاوت می‏کردم نه روی‬ ‫گفتارش‪ ...‬عطرآگینم می‏کرد‪ .‬دلم را روشن می‏کرد‪ .‬نمی‏بایست ازش بگریزم‪ .‬می‏بایست به‬ ‫ِ‬ ‫پشت آن کلک‏های معصومانه‏اش پنهان بود پی می‏بردم‪ .‬گل‏ها پُ َرند از این‬ ‫مهر و محبتی که‬ ‫جور تضادها‪ .‬اما خب دیگر‪ ،‬من خام‏تر از آن بودم که را ِه دوست داشتنش را بدانم‪.‬‬

‫‪31‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪32‬‬

‫‪٩‬‬

‫گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‏های‬ ‫وحشی استفاده کرد‪.‬‬ ‫صبح روز حرکت‪ ،‬اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد‪،‬‬ ‫آتش‏فشان‏های فعالش را با دقت پاک و دوده‏گیری کرد‪ :‬دو تا‬ ‫آتش‏فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب‬ ‫بود‪ .‬یک آتش‏فشان خاموش هم داشت‪ .‬منتها به قول خودش‪:‬‬ ‫«آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتش‏فشان‬ ‫خاموش را هم پاک کرد‪ .‬آتش‏فشان که پاک باشد مرتب و یک‬ ‫هوا می‏سوزد و یکهو ُگر نمی‏زند‪ .‬آتش‏فشان هم عین‏هو بخاری یک‏هو اَلُو می‏زند‪ .‬البته ما رو‬ ‫سیاره‏مان زمین کوچک‏تر از آن هستیم که آتش‏فشان‏هامان را پاک و دوده‏گیری کنیم و‬ ‫برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‏مان می‏شوند‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو با ِ‬ ‫دل‏گرفته آخرین نهال‏های بائوباب را هم ریشه‬ ‫کن کرد‪ .‬فکر می‏کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد‪ .‬اما آن روز‬ ‫صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه ُکلّی لذت برد موقعی که‬ ‫آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش ِ‬ ‫زیر سرپوش چیزی‬ ‫نمانده بود که اشکش سرازیر شود‪.‬‬ ‫به گل گفت‪ - :‬خدا نگهدار!‬ ‫اما او جوابش را نداد‪.‬‬ ‫دوباره گفت‪ - :‬خدا نگهدار!‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫گل سرفه کرد‪ ،‬گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود‪ .‬باالخره به زبان آمد و گفت‪:‬‬ ‫ من سبک مغز بودم‪ .‬ازت عذر می‏خواهم‪ .‬سعی کن خوشبخت باشی‪.‬‬‫از این که به سرکوفت و سرزنش‏های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‬ ‫ِ‬ ‫محبت آرام سر در نمی‏آورد‪.‬‬ ‫و واج ماند‪ .‬از این‬ ‫گل به‏اش گفت‪ - :‬خب دیگر‪ ،‬دوستت دارم‪ .‬اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد‬ ‫تقصیر من است‪ .‬باشد‪ ،‬زیاد مهم نیست‪ .‬اما تو هم مثل من بی‏عقل بودی‪ ...‬سعی کن خوشبخت‬ ‫بشوی‪...‬‬ ‫این سرپوش را هم بگذار کنار‪ ،‬دیگر به دردم نمی‏خورد‪.‬‬ ‫آخر‪ ،‬باد‪...‬‬‫ُ‬ ‫آن قدرها هم َسرمائو نیستم‪ ...‬هوای خنک شب برای سالمتیم خوب است‪ .‬خدانکرده گلم‬‫آخر‪.‬‬ ‫آخر حیوانات‪...‬‬‫ اگر خواسته‏باشم با شبپره‏ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کر ِم حشره را تحمل کنم‬‫چاره‏ای ندارم‪ .‬شبپره باید خیلی قشنگ باشد‪ .‬جز آن کی به دیدنم می‏آید؟ تو که می‏روی به‬ ‫آن دور دورها‪ .‬از ِ‬ ‫بابت درنده‏ها هم هیچ َک َکم نمی‏گزد و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان‬ ‫داد‪ .‬بعد گفت‪« :‬من هم برای خودم چنگ و پنجه‏ای دارم»‪:‬‬ ‫دست‏دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‏کند‪ .‬حاال که تصمیم گرفته‏ای بروی‬‫برو!‬ ‫و این را گفت‪ ،‬چون که نمی‏خواست شهریار کوچولو گریه‏اش را ببیند‪ .‬گلی بود تا این حد‬ ‫خودپسند‪...‬‬

‫‪33‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪34‬‬

‫‪١٠‬‬

‫خودش را در منطقه‏ی اخترک‏های‪ ۳۲۹ ، ۳۲۸ ،۳۲۷ ، ۳۲۶، ۳۲۵‬و ‪ ۳۳۰‬دید‪ .‬این بود‬ ‫که هم برای‪ ،‬سرگرمی و هم برای چیز یادگرفتن بنا کرد یکی ‏یکی‏شان را سیاحت کردن‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫اخترک اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و‬ ‫در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد‪:‬‬ ‫ خب‪ ،‬این هم رعیت!‬‫شهریار کوچولو از خودش پرسید‪- :‬او که تا حاال هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می‏تواند‬ ‫بشناسدم؟‬ ‫دیگر اینش را نخوانده‏بود که دنیا برای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط‬ ‫یک مشت رعیت به حساب می‏آیند‪.‬‬ ‫پادشاه که می‏دید باالخره شا ِه کسی شده و از این بابت کبکش‬ ‫خروس می‏خواند گفت‪ - :‬بیا جلو بهتر ببینیمت‪ .‬شهریار‬ ‫ِ‬ ‫کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما‬ ‫شنل قاقمِ‬ ‫ِ‬ ‫حضرت پادشاهی تمام اخترک را در برگرفته‏بود‪ .‬ناچار همان‬ ‫طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهندره افتاد‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫حضرت سلطان‬ ‫شاه به‏اش گفت‪ - :‬خمیازه کشیدن در محضر‬ ‫از نزاکت به دور است‪ .‬این کار را برایت قدغن می‏کنم‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو که سخت خجل شده‏بود در آمد که‪:‬‬ ‫نمی‏توانم جل ِو خودم را بگیرم‪ .‬راه درازی طی‏کرده‏ام و هیچ‬‫هم نخوابیده‏ام‪...‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫پادشاه گفت‪- :‬خب خب‪ ،‬پس بِت امر می‏کنم خمیازه بکشی‪ .‬سال‏هاست خمیازه‏کشیدن کسی‬ ‫را ندیده‏ام برایم تازگی دارد‪ .‬یااهلل باز هم خمیازه بکش‪ .‬این یک امر است‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬آخر این جوری من دست و پایم را گم می‏کنم‪ ...‬دیگر نمی‏توانم‪.‬‬ ‫شاه گفت‪- :‬هوم! هوم! خب‪ ،‬پس من به‏ات امر می‏کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه‪.‬‬ ‫تند و نامفهوم حرف می‏زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود‪.‬‬ ‫پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند‪ .‬در مورد نافرمانی‏ها هم هیچ نرمشی از‬ ‫خودش نشان نمی‏داد‪ .‬یک پادشا ِه تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر‬ ‫می‏کرد اوامری بود منطقی‪ .‬مثال خیلی راحت در آمد که «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم‬ ‫تبدیل به یکی از این مرغ‏های دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقصیر او نیست که‪ ،‬تقصیر‬ ‫خودم است»‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید‪- :‬اجازه می‏فرمایید بنشینم؟‬ ‫ِ‬ ‫نهایت شکوه و جالل چینی از شنل قاقمش را جمع می‏کرد گفت‪- :‬بهات امر‬ ‫پادشاه که در‬ ‫می‏کنیم بنشینی‪.‬‬ ‫منتها شهریار کوچولو مانده‏بود حیران‪ :‬آخر آن اخترک کوچک‏تر از آن بود که تصورش را‬ ‫بشود کرد‪ .‬واقعا این پادشاه به چی سلطنت می‏کرد؟ گفت‪ - :‬قربان عفو می‏فرمایید که ازتان‬ ‫سوال می‏کنم‪...‬‬ ‫پادشاه با عجله گفت‪ - :‬بهات امر می‏کنیم از ما سوال کنی‪.‬‬ ‫ شما قربان به چی سلطنت می‏فرمایید؟‬‫پادشاه خیلی ساده گفت‪ - :‬به همه چی‪.‬‬ ‫‪-‬به همه‏چی؟‬

‫‪35‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪36‬‬

‫پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترک‏های دیگر و باقی ستاره‏ها اشاره کرد‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو پرسید‪- :‬یعنی به همه‏ی این ها؟‬ ‫شاه جواب داد‪- :‬به همه‏ی این‏ها‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که‪ ،‬یک پادشاه جهانی بود‪.‬‬ ‫آن وقت ستاره‏ها هم سربه‏فرمان‏تانند؟‬‫پادشاه گفت‪- :‬البته که هستند‪ .‬همه‏شان بی‏درنگ هر فرمانی را اطاعت می‏کنند‪ .‬ما نافرمانی‬ ‫را مطلقا تحمل نمی‏کنیم‪ .‬یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد‪ .‬اگر‬ ‫خودش چنین قدرتی می‏داشت بی این‏که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و‬ ‫چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویست‏بار غروب آفتاب را تماشا می‏کرد! و‬ ‫ِ‬ ‫یادآوری اخترکش که به امان خدا ول‏کرده‏بود غصه‏اش شد جراتی به‬ ‫چون بفهمی نفهمی از‬ ‫خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند‪:‬‬ ‫دلم می‏خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم‪ ...‬در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید‬‫غروب کند‪.‬‬ ‫اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شبپره از این گل به آن گل بپرد یا قصه‏ی سوزناکی‬‫بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی‏مان مقصریم‪ ،‬ما یا او؟‬ ‫شهریار کوچولو نه گذاشت‪ ،‬نه برداشت‪ ،‬گفت‪- :‬شما‪.‬‬ ‫پادشاه گفت‪- :‬حرف ندارد‪ .‬باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد‪ .‬قدرت‬ ‫باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد‪ .‬اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را‬ ‫بیندازند تو دریا انقالب می‏کنند‪ .‬حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقالنه‬ ‫است‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمی‏کرد گفت‪- :‬غروب‬ ‫آفتاب من چی؟‬ ‫تو هم به غروب آفتابت می‏رسی‪ .‬امریه‏اش را صادر می‏کنیم‪ .‬منتها با َش ِّم حکمرانی‏مان‬‫منتظریم زمینه‏اش فراهم بشود‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو پرسید‪ِ - :‬کی فراهم می‏شود؟‬ ‫پادشاه بعد از آن که تقویم َکت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد‪:‬‬ ‫هوم! هوم! حدو ِد‪ ...‬حدو ِد‪ ...‬غروب‪ .‬حدو ِد ساعت هفت و چهل دقیقه‪ ...‬و آن وقت تو با‬‫چشم‏های خودت می‏بینی که چه‏طور فرمان ما اجرا می‏شود! شهریار کوچولو خمیازه کشید‪.‬‬ ‫از این که تماشای آفتاب غروب از کیسه‏اش رفته‏بود تاسف می‏خورد‪ .‬از آن گذشته دلش هم‬ ‫کمی گرفته‏بود‪ .‬این بود که به پادشاه گفت‪:‬‬ ‫من دیگر این‏جا کاری ندارم‪ .‬می‏خواهم بروم‪ .‬شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج‬‫می‏زد گفت‪:‬‬ ‫نرو! نرو! وزیرت می‏کنیم‪.‬‬‫ِ‬ ‫وزیر چی؟‬‫ِ‬ ‫وزیر دادگستری!‬‫آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود‪.‬‬‫پادشاه گفت‪- :‬معلوم نیست‪ .‬ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده‏ایم‪ .‬خیلی پیر شده‏ایم‪،‬‬ ‫برای کالسکه جا نداریم‪ .‬پیاده‏روی هم خسته‏مان می‏کند‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو که خم شده‏بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت‪ - :‬بَه! من نگاه‬ ‫کرده‏ام‪ ،‬آن طرف هم دیارالبشری نیست‪.‬‬

‫‪37‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪38‬‬

‫پادشاه به‏اش جواب داد‪ - :‬خب‪ ،‬پس خودت را محاکمه کن‪ .‬این کار مشکل‏تر هم هست‪.‬‬ ‫محاکمه کردن خود از محاکمه‏کردن دیگران خیلی مشکل تر است‪ .‬اگر توانستی در مورد‬ ‫خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‏شود یک فرزانه‏ی تمام عیاری‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪ - :‬من هر جا باشم می‏توانم خودم را محاکمه کنم‪ ،‬چه احتیاجی است‬ ‫این‏جا بمانم؟ پادشاه گفت‪- :‬هوم! هوم! فکر می‏کنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر‬ ‫هست‪.‬‬ ‫صدایش را شب‏ها می‏شنویم‪ .‬می‏توانی او را به محاکمه بکشی و گاه‏گاهی هم به اعدام‬ ‫محکومش کنی‪ .‬در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا می‏کند‪ .‬گیرم تو هر دفعه‬ ‫عفوش می‏کنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش‪ .‬آخر یکی بیشتر نیست که‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو جواب داد‪ - :‬من از حکم اعدام خوشم نمی‏آید‪ .‬فکر می‏کنم دیگر باید بروم‪.‬‬ ‫پادشاه گفت‪- :‬نه!‬ ‫اما شهریار کوچولو که آماده‏ی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی‏خواست اسباب‬ ‫ناراحتی سلطان پیر بشود گفت‪:‬‬ ‫اگر اعلی‏حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می‏توانند فرمان خردمندانه‏ای در مورد‬‫بنده صادر بفرمایند‪ .‬مثال می‏توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم‪ .‬تصور می‏کنم‬ ‫زمینه‏اش هم آماده باشد‪...‬‬ ‫چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد‪.‬‬ ‫آن‏وقت پادشاه با شتاب فریاد زد‪- :‬سفیر خودمان فرمودیمت! حالت بسیار شکوهمندی‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو همان طور که می‏رفت تو دلش می‏گفت‪- :‬این آدم بزرگ‏ها راستی راستی‬ ‫چه‏قدر عجیب‏ند!‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪١١‬‬

‫اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود‪.‬‬ ‫خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان‬ ‫دور داد زد‪ - :‬به‏به! این هم یک ستایشگر که دارد‬ ‫می‏آید مرا ببیند!‬ ‫آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت‬ ‫ستایش‏گرند‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬سالم! چه کاله عجیب غریبی‬ ‫سرتان گذاشته‏اید!‬ ‫خود پسند جواب داد‪ - :‬مال اظهار تشکر است‪ .‬منظورم‬ ‫موقعی است که هل‏هله‏ی ستایش‏گرهایم بلند می‏شود‪.‬‬ ‫گیرم متاسفانه تنابنده‏ای گذارش به این طرف‏ها‬ ‫نمی‏افتد‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت‪:‬‬ ‫چی؟‬‫خودپسند گفت‪- :‬دست‏هایت را بزن به هم دیگر‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کالهش را‬ ‫برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫«دیدن این تفریحش‬ ‫شهریار کوچولو با خودش گفت‪:‬‬ ‫ِ‬ ‫دیدن پادشاه است» و دوباره‪.‬‬ ‫خیلی بیشتر از‬

‫‪39‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪40‬‬

‫بنا کرد دست‏زدن و خودپسند با برداشتن کاله بنا کرد تشکر کردن‪.‬‬ ‫پس از پنج دقیقه‏ای شهریار کوچولو که از این بازی یک‏نواخت خسته شده بود پرسید‪- :‬چه‬ ‫کار باید کرد که کاله از سرت بیفتد؟‬ ‫اما خودپسند حرفش را نشنید‪ .‬آخر آن‏ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‏شنوند‪.‬‬ ‫از شهریار کوچولو پرسید‪- :‬تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‏کنی؟‬ ‫ستایش و تحسین یعنی چه؟‬‫یعنی قبول این که من خوش‏قیافه‏ترین و خوش‏پوش ترین و ثروت‏مندترین و باهوش‏ترین‬‫مرد این اخترکم‪.‬‬ ‫آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کالهت‪.‬‬‫با وجود این ستایشم کن‪ .‬این لطف را در حق من بکن‪.‬‬‫شهریار کوچولو نیمچه شانه‏ای باال انداخت و گفت‪ - :‬خب‪ ،‬ستایشت کردم‪ .‬اما آخر واقعا چیِ‬ ‫این برایت جالب است؟‬ ‫شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‏رفت تو دلش می‏گفت‪- :‬این آدم بزرگ‏ها‬ ‫راستی راستی چه‏قدر عجیبند!‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪١٢‬‬

‫تو اخترک بعدی می‏خواره ای می‏نشست‪ .‬دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی‬ ‫فرو برد‪.‬‬ ‫به می‏خواره که ُصم‏بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت‪:‬‬ ‫چه کار داری می‏کنی؟‬‫می‏خواره با لحن غمزده ای جواب داد‪ِ - :‬می‬ ‫میزنم‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫شهریار کوچولو پرسید‪- :‬می‏میزنی که چی؟‬ ‫می‏خواره جواب داد‪- :‬که فراموش کنم‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو که حاال دیگر دلش برای او‬ ‫می‏سوخت پرسید‪- :‬چی را فراموش کنی؟‬ ‫می‏خواره همان طور که سرش را می‏انداخت‬ ‫پایین گفت‪- :‬سر شکستگیم را‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو که دلش می‏خواست دردی‬ ‫از او دوا کند پرسید‪- :‬سرشکستگی از چی؟‬ ‫می‏خواره جواب داد‪- :‬سرشکستگیِ میخواره‬ ‫بودنم را‪.‬‬ ‫این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد‪ .‬و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را‬ ‫گرفت و رفت و همان جور که می‏رفت تو دلش می‏گفت‪- :‬این آدم بزرگ‏ها راستی راستی‬ ‫چه‏قدر عجیبند!‬

‫‪41‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪42‬‬

‫‪١٣‬‬

‫اخترک چهارم اخترک مرد تجارت پیشه بود‪ .‬این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود‬ ‫شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬سالم‪ .‬آتش سیگارتان خاموش شده‪.‬‬ ‫سه و دو می‏کند پنج‪ .‬پنج و هفت دوازده و سه پانزده‪.‬‬‫سالم‪ .‬پانزده و هفت بیست و دو‪ .‬بیست و دو و شش بیست و‬ ‫هشت‪ .‬وقت ندارم روشنش کنم‪ .‬بیست و شش و پنج سی و‬ ‫یک‪ .‬اوف! پس جمعش می‏کند پانصدویک میلیون و ششصد‬ ‫و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک‪.‬‬ ‫پانصد میلیون چی؟‬‫ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز‪ .‬چه می‏دانم‪ ،‬آن قدر کار سرم ریخته که!‪...‬‬‫من یک مرد جدی هستم و با حرف‏های هشت‏من‏نه‏شاهی سر و کار ندارم!‪ ...‬دو و پنج هفت‪...‬‬ ‫شهریار کوچولو که وقتی چیزی می‏پرسید دیگر تا جوابش را نمی‏گرفت دست بردار نبود‬ ‫دوباره پرسید‪:‬‬ ‫پانصد و یک میلیون چی؟‬‫تاجر پیشه سرش را بلند کرد‪:‬‬ ‫تو این پنجاه و چهار سالی‏که ساکن این اخترکم همه‏اش سه بار گرفتار مودماغ شده‏ام‪.‬‬‫اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا می‏داند از کدام جهنم پیدایش شد‪.‬‬ ‫صدای وحشتناکی از خودش در می‏آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم‪.‬‬ ‫دفعه‏ی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بیچاره‏ام کرد‪ .‬من ورزش نمی‏کنم‪ .‬وقت‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫یللی‏تللی هم ندارم‪.‬‬ ‫آدمی هستم جدی‪ ...‬این هم بار سومش!‪ ...‬کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و‪...‬‬ ‫این همه میلیون چی؟‬‫تاجر پیشه فهمید که نباید امید خالصی داشته باشد‪ .‬گفت‪ - :‬میلیون‏ها از این چیزهای‬ ‫کوچولویی که پاره ای وقت‏ها تو هوا دیده می‏شود‪.‬‬ ‫مگس؟‬‫نه بابا‪ .‬این چیزهای کوچولوی براق‪.‬‬‫زنبور عسل؟‬‫نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طالیی که ِولِنگارها را به عالم هپروت می‏برد‪ .‬گیرم من‬‫شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیال‏بافی نمی‏کنم‪.‬‬ ‫آها‪ ،‬ستاره؟‬‫خودش است‪ :‬ستاره‪.‬‬‫خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت می‏خورد؟‬‫پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی‪ .‬من جدیّم و دقیق‪.‬‬‫خب‪ ،‬به چه دردت می‏خورند؟‬‫به چه دردم می‏خورند؟‬‫ها‪.‬‬‫هیچی تصاحبشان می‏کنم‪.‬‬‫ستاره‏ها را؟‬‫‪-‬آره خب‪.‬‬

‫‪43‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪44‬‬

‫آخر من به یک پادشاهی برخوردم که‪...‬‬‫پادشاه‏ها تصاحب نمی‏کنند بلکه به‏اش «سلطنت» می‏کنند‪ .‬این دو تا با هم خیلی فرق دارد‪- .‬‬ ‫خب‪ ،‬حاال تو آن‏ها را تصاحب می‏کنی که چی بشود؟‬‫که دارا بشوم‪.‬‬‫خب دارا شدن به چه کارت می‏خورد؟‬‫به این کار که‪ ،‬اگر کسی ستاره‏ای پیدا کرد من ازش بخرم‪.‬‬‫شهریار کوچولو با خودش گفت‪« :‬این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‏الخمره‬ ‫می‏ب َ َرد» با وجود این باز ازش پرسید‪:‬‬ ‫چه جوری می‏شود یک ستاره را صاحب شد؟‬‫تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید‪- :‬این ستاره‏ها مال کی‏اند؟‬ ‫چه می‏دانم؟ مال هیچ کس‪.‬‬‫پس مال منند‪ ،‬چون من اول به این فکر افتادم‪.‬‬‫همین کافی است؟‬‫البته که کافی است‪ .‬اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد می‏شود مال تو‪ .‬اگر‬‫جزیره ای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد می‏شود مال تو‪ .‬اگر فکری به کله‏ا‏ت بزند که‬ ‫تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‏کنی و می‏شود مال تو‪ .‬من هم ستاره‏ها‬ ‫را برای این صاحب شده‏ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‏ها را مالک بشود‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬این‏ها همه‏اش درست‪ .‬منتها چه کارشان می‏کنی؟‬ ‫تاجر پیشه گفت‪- :‬اداره‏شان می‏کنم‪ ،‬همین جور می‏شمارم‏شان و می‏شمارم‏شان‪ .‬البته کار‬ ‫مشکلی است ولی خب دیگر‪ ،‬من آدمی هستم بسیار جدی‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو َکتَش نرفته‏بود گفت‪:‬‬ ‫اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می‏توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش‪.‬‬‫اگر یک گل داشته باشم می‏توانم بچینم با خودم ببرمش‪ .‬اما تو که نمی‏توانی ستاره‏ها را‬ ‫بچینی!‬ ‫نه‪ .‬اما می‏توانم بگذارم‏شان تو بانک‪.‬‬‫اینی که گفتی یعنی چه؟‬‫یعنی این که تعداد ستاره‏هایم را رو یک تکه کاغذ می‏نویسم می‏گذارم تو کشو درش را‬‫قفل می‏کنم‪.‬‬ ‫همه‏اش همین؟‬‫آره همین کافی است‪.‬‬‫شهریار کوچولو فکر کرد «جالب است‪ .‬یک خرده هم شاعرانه است‪ .‬اما کاری نیست که آن‬ ‫قدرها جدیش بشود گرفت»‪ .‬آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدم‏های بزرگ فرق‬ ‫می‏کرد‪.‬‬ ‫باز گفت‪ - :‬من یک گل دارم که هر روز آبش می‏دهم‪ .‬سه تا هم آتش‏فشان دارم که هفته‏ای‬ ‫یک بار پاک و دوده‏گیری‏شان می‏کنم‪ .‬آخر آتش‏فشان خاموشه را هم پاک می‏کنم‪ .‬آدم ِ‬ ‫کف‬ ‫دستش را که بو نکرده! رو این حساب‪ ،‬هم برای آتش‏فشان‏ها و هم برای گل این که من‬ ‫صاحب‏شان باشم فایده دارد‪ .‬تو چه فایدهای به حال ستاره‏ها داری؟‬ ‫تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد‪ .‬و شهریار کوچولو راهش را‬ ‫گرفت و رفت و همان جور که می‏رفت تو دلش می‏گفت‪- :‬این آدم بزرگ‏ها راستی راستی‬ ‫چه‏قدر عجیبند!‬

‫‪45‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪46‬‬

‫‪١٤‬‬

‫ِ‬ ‫اخترک پنجم چیز غریبی بود‪ .‬از همه‏ی اخترک‏های‬ ‫دیگر کوچک‏تر بود‪ ،‬یعنی فقط به اندازه‏ی یک فانوس‬ ‫پایه‏دار و یک فانوس‏بان جا داشت‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان‬ ‫آسمان خدا تو اخترکی که نه خانه ای روش هست نه‬ ���آدمی‪ ،‬حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوسبان چه‬ ‫می‏تواند باشد‪ .‬با وجود این تو دلش گفت‪:‬‬ ‫خیلی احتمال دارد که این بابا عقلش پاره سنگ ببرد‪.‬‬‫اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجر پیشه و‬ ‫مسته کم عقل‏تر نیست‪ .‬دست کم کاری که می‏کند‬ ‫یک معنایی دارد‪ .‬فانوسش را که روشن می‏کند عینه‏و‬ ‫مثل این است که یک ستاره‏ی دیگر یا یک گل به دنیا‬ ‫می‏آورد و خاموشش که می‏کند پنداری گل یا ستاره ای‬ ‫را می‏خواباند‪ .‬سرگرمی زیبایی است و چیزی که زیبا‬ ‫باشد بی‏گفت وگو مفید هم هست‪.‬‬ ‫وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوسبان‬ ‫سالم کرد‪:‬‬ ‫ سالم‪ .‬واسه چی فانوس را خاموش کردی؟‬‫‪-‬دستور است‪ .‬صبح به خیر!‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫دستور چیه؟‬‫این است که فانوسم را خاموش کنم‪ .‬شب خوش!‬‫و دوباره فانوس را روشن کرد‪.‬‬ ‫پس چرا روشنش کردی باز؟‬‫فانوس‏بان جواب داد‪ - :‬خب دستور است دیگر‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪ - :‬اصال سر در نمی‏آرم‪.‬‬ ‫فانوسبان گفت‪ - :‬چیز سر در آوردنی‏یی توش نیست که‪ .‬دستور دستور است‪ .‬روز بخیر!‬ ‫و باز فانوس را خاموش کرد‪.‬‬ ‫بعد با دست‏مال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت‪:‬‬ ‫کار جان‏فرسایی دارم‪ .‬پیشتر‏ها معقول بود‪ :‬صبح خاموشش می‏کردم و شب که می‏شد‬‫روشنش می‏کردم‪ .‬باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم می‏توانستم‬ ‫بگیرم بخوابم‪...‬‬ ‫بعدش دستور عوض شد؟‬‫فانوسبان گفت‪ - :‬دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست‪ :‬سیاره سال به سال‬ ‫گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است‪.‬‬ ‫خب؟‬‫حاال که سیاره دقیقه‏ای یک بار دور خودش می‏گردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت‬‫ندارم‪ :‬دقیقه‏ای یک بار فانوس را روشن می‏کنم یک بار خاموش‪.‬‬ ‫چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همه‏اش یک دقیقه طول می‏کشد!‬‫فانوسبان گفت‪ - :‬هیچ هم عجیب نیست‪ .‬االن یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختالط‬

‫‪47‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪48‬‬

‫می‏کنیم‪.‬‬ ‫یک ماه؟‬‫آره‪ .‬سی دقیقه‪ .‬سی روز! شب خوش!‬‫و دوباره فانوس را روشن کرد‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو به فانوسبان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار‬ ‫است دوست می‏دارد‪ .‬یا ِد آفتاب‏غروب‏هایی افتاد که آن وقت‏ها خودش با جابه‏جا کردن‬ ‫صندلی‏ش دنبال می‏کرد‪ .‬برای این که دستی زیر بال دوستش کرده باشد گفت‪:‬‬ ‫میدانی؟ یک راهی بلدم که می‏توانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی‪.‬‬‫فانوسبان گفت‪- :‬آرزوش را دارم‪.‬‬ ‫آخر آدم می‏تواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت‪:‬‬ ‫تو‪ ،‬اخترکت آن‏قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن می‏توانی یک بار دور بزنیش‪.‬‬‫اگر آن اندازه که الزم است یواش راه بروی می‏توانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی‪ .‬پس‬ ‫هر وقت خواستی استراحت کنی شروع می‏کنی به راه‏رفتن‪ ...‬به این ترتیب روز هرقدر که‬ ‫بخواهی برایت ِکش می‏آید‪.‬‬ ‫فانوس‏بان گفت‪- :‬این کار گرهی از بدبختی من وا نمی‏کند‪ .‬تنها چیزی که تو زندگی آرزویش‬ ‫را دارم یک چرت خواب است‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه‪.‬‬ ‫فانوسبان گفت‪- :‬آره‪ .‬باید بگذارمش در کوزه‪ ...‬صبح بخیر!‬ ‫و فانوس را خاموش کرد‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت‪ :‬گرچه آن‏های دیگر‪ ،‬یعنی خودپسنده و تاجره اگر‬ ‫این را می‏دیدند دستش می‏انداختند و تحقیرش می‏کردند‪ ،‬هر چه نباشد کار این یکی به نظر‬ ‫من کمتر از کار آن‏ها بی‏معنی و مضحک است‪ .‬شاید به خاطر این که دست کم این یکی به‬ ‫چیزی جز خودش مشغول است‪.‬‬ ‫از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت‪:‬‬ ‫این تنها کسی بود که من می‏توانستم باش دوست بشوم‪ .‬گیرم اخترکش راستی راستی خیلی‬‫کوچولو است و دو نفر روش جا نمی‏گیرند‪.‬‬ ‫چیزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که‪ ،‬بخصوص‪،‬‬ ‫به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود‪.‬‬

‫‪49‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪50‬‬

‫‪١۵‬‬

‫اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراختر‪ ،‬و‬ ‫آقا پیره ای توش بود که کتاب‏های َکتوکلفت‬ ‫می‏نوشت‪.‬‬ ‫همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با‬ ‫خودش گفت‪:‬‬ ‫خب‪ ،‬این هم یک کاشف!‬‫شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس‬ ‫زد‪ .‬نه این که راه زیادی طی کرده بود؟‬ ‫آقا پیره به‏اش گفت‪- :‬از کجا می‏آیی؟‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما این‏جا چه‏کار می‏کنید؟‬ ‫آقا پیره گفت‪- :‬من جغرافی‏دانم‪.‬‬ ‫جغرافی‏دان چه باشد؟‬‫جغرافی‏دان به دانشمندی می‏گویند که جای دریاها و رودخانه‏ها و شهرها و کوه‏ها و بیابان‏ها‬‫را می‏داند‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬محشر است‪ .‬یک کار درست و حسابی است‪.‬‬ ‫و به اخترک جغرافی‏دان‪ ،‬این سو و آن‏سو نگاهی انداخت‪ .‬تا آن وقت اخترکی به این عظمت‬ ‫ندیده‏بود‪.‬‬ ‫اخترک‏تان خیلی قشنگ است‪ .‬اقیانوس هم دارد؟‬‫جغرافی‏دان گفت‪- :‬از کجا بدانم؟‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چه‏طور؟‬ ‫جغرافی‏دان گفت‪- :‬از کجا بدانم؟‬ ‫شهر‪ ،‬رودخانه‪ ،‬بیابان؟‬‫جغرافی‏دان گفت‪ :‬از این‏ها هم خبری ندارم‪.‬‬ ‫آخر شما جغرافی‏دانید؟‬‫جغرافی‏دان گفت‪- :‬درست است ولی کاشف که نیستم‪ .‬من حتا یک نفر کاشف هم ندارم‪ .‬کار‬ ‫جغرافی‏دان نیست که دوره بیفتد برود شهرها و رودخانه‏ها و کوه‏ها و دریاها و اقیانوس‏ها‬ ‫و بیابان‏ها را بشمرد‪ .‬مقام جغرافی‏دان برتر از آن است که دوره بیفتد و ول بگردد‪ .‬اصال از‬ ‫اتاق کارش پا بیرون نمی‏گذارد بلکه کاشف‏ها را آن تو می‏پذیرد ازشان سواالت می‏کند و از‬ ‫خاطرات‏شان یادداشت بر می‏دارد و اگر خاطرات یکی از آن‏ها به نظرش جالب آمد دستور‬ ‫می‏دهد روی ُخلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد‪.‬‬ ‫برای چه؟‬‫برای این که اگر کاشفی گنده‏گو باشد کار کتاب‏های جغرافیا را به فاجعه می‏کشاند‪ .‬هکذا‬‫کاشفی که اهل پیاله باشد‪.‬‬ ‫آن دیگر چرا؟‬‫چون آدم‏های دائم‏الخمر همه چیز را دوتا می‏بینند‪ .‬آن وقت جغرافی‏دان برمی‏دارد جایی که‬ ‫یک کوه بیشتر نیست می‏نویسد دو کوه‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬پس من یک بابایی را می‏شناسم که کاشف هجوی از آب در می‏آید‪.‬‬ ‫بعید نیست‪ .‬بنابراین‪ ،‬بعد از آن که کامال ثابت شد پاالن کاشف کج نیست تحقیقاتی هم روی‬‫کشفی که کرده انجام می‏گیرد‪.‬‬

‫‪51‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪52‬‬

‫یعنی می‏روند می‏بینند؟‬‫نه‪ ،‬این کار گرفتاریش زیاد است‪ .‬از خود کاشف می‏خواهند دلیل بیاورد‪ .‬مثال اگر پای کشف‬‫یک کوه بزرگ در میان بود ازش می‏خواهند سنگ‏های گنده ای از آن کوه رو ُکنَد‪.‬‬ ‫جغرافی‏دان ناگهان به هیجان در آمد و گفت‪- :‬راستی تو داری از راه دوری می‏آیی! تو‬ ‫کاشفی! باید چند و چون اخترکت را برای من بگویی‪ .‬و با این حرف دفتر و دست‏کش را باز‬ ‫کرد و مدادش را تراشید‪ .‬معموال خاطرات کاشف‏ها را اول بامداد یادداشت می‏کنند و دست‬ ‫نگه می‏دارند تا دلیل اقامه کند‪ ،‬آن وقت با جوهر می‏نویسند‪.‬‬ ‫گفت‪- :‬خب؟‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬اخترک من چیز چندان جالبی ندارد‪ .‬آخر خیلی کوچک است‪ .‬سه تا‬ ‫آتش‏فشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش‪ .‬اما‪ ،‬خب دیگر‪ ،‬آدم کف دستش را‬ ‫که بو نکرده‪.‬‬ ‫جغرافی‏دان هم گفت‪- :‬آدم چه می‏داند چه پیش می‏آید‪.‬‬ ‫یک گل هم دارم‪.‬‬‫نه‪ ،‬نه‪ ،‬ما دیگر گل‏ها را یادداشت نمی‏کنیم‪.‬‬‫چرا؟ گل که زیباتر است‪.‬‬‫برای این که گل‏ها فانی‏اند‪.‬‬‫فانی یعنی چی؟‬‫جغرافی‏دان گفت‪- :‬کتاب‏های جغرافیا از کتاب‏های دیگر گران‏بهاترست و هیچ وقت هم از‬ ‫اعتبار نمی‏افتد‪ .‬بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند‪ .‬بسیار به ندرت ممکن‬ ‫است آب یک اقیانوس خالی شود‪ .‬ما فقط چیزهای پایدار را می‏نویسیم‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت‪- :‬اما آتش‏فشان‏های خاموش می‏توانند از نو بیدار‬ ‫بشوند‪.‬‬ ‫فانی را نگفتید یعنی چه؟‬ ‫جغرافی‏دان گفت‪- :‬آتش‏فشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمی‏کند‪ .‬آنچه به‬ ‫حساب می‏آید خود کوه است که تغییر پیدا نمی‏کند‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می‏پرسید دیگر دست بردار نبود‬ ‫دوباره سوال کرد‪- :‬فانی یعنی چه؟‬ ‫یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود‪.‬‬‫گل من هم در آینده نابود می‏شود؟‬‫البته که می‏شود‪.‬‬‫شهریار کوچولو در دل گفت‪« :‬گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا‬ ‫خار هیچی ندارد‪ ،‬و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده‏ام!»‬ ‫این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه می‏شد اما توانست به خودش مسلط بشود‪.‬‬ ‫پرسید‪:‬‬ ‫شما به من دیدن کجا را توصیه می‏کنید؟‬‫جغرافی‏دان به‏اش جواب داد‪- :‬سیاره‏ی زمین‪ .‬شهرت خوبی دارد‪...‬‬ ‫و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر می‏کرد به راه افتاد‪.‬‬

‫‪53‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪54‬‬

‫‪١۶‬‬

‫الجرم‪ ،‬زمین‪ ،‬سیاره‏ی هفتم شد‪.‬‬ ‫زمین‪ ،‬فالن و بهمان سیاره نیست‪ .‬رو پهنه‏ی زمین یک‏صد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه‏ی‬ ‫پادشاهان سیاه‏پوست)‪ ،‬هفت هزار جغرافی‏دان‪ ،‬نهصد هزار تاجرپیشه‪ ،‬پانزده کرور می‏خواره‬ ‫و ششصد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی‬ ‫می‏کند‪ .‬برای آنکه از حجم زمین مقیاسی به دست‏تان بدهم بگذارید بهتان بگویم که پیش از‬ ‫اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قاره‏ی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل‬ ‫یک‏صد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوس‏بان را تامین کنند‪.‬‬ ‫روشن شدن فانوس‏ها از دور خیلی باشکوه بود‪ .‬حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله‏ی‬ ‫تو اپرا مرتب و منظم بود‪ .‬اول از همه نوبت فانوس‏بان‏های زالندنو و استرالیا بود‪ .‬این‏ها‬ ‫که فانوس‏هاشان را روشن می‏کردند‪ ،‬می‏رفتند می‏گرفتند می‏خوابیدند آن وقت نوبت‬ ‫فانوسبان‏های چین و سیبری می‏رسید که به رقص درآیند‪ .‬بعد‪ ،‬این‏ها با تردس��ی تمام به پشت‬ ‫صحنه می‏خزیدند و جا را برای فانوسبان‏های ترکیه و هفت پَر َکنِه‏ی هند خالی می‏کردند‪ .‬بعد‬ ‫نوبت به فانوسبان‏های آمریکای جنوبی می‏شد‪ .‬و آخر سر هم نوبت فانوسبان‏های افریقا و‬ ‫اروپا می‏رسد و بعد نوبت فانوسبان‏های آمریکای شمالی بود‪ .‬و هیچ ِ‬ ‫وقت خدا هم هیچ‏کدام‬ ‫این‏ها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمی‏شدند‪ .‬چه شکوهی داشت! میان این‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫فانوس قطب جنوب‬ ‫نگهبان تنها‬ ‫فانوس قطب شمال و همکارش‬ ‫نگهبان تنها‬ ‫جمع عظیم فقط‬ ‫بودند که عمری به بطالت و بیهودگی می‏گذراندند‪ :‬آخر آن‏ها سالی به سالی همه‏اش دو بار‬ ‫کار می‏کردند‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪١٧‬‬

‫آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی می‏افتد به چاخان کردن‪ .‬من هم تو تعریف‬ ‫قضیه‏ی فانوس‏بان‏ها برای شما آن‏قدرهارو راست نبودم‪ .‬می‏ترسم به آن‏هایی که زمین ما‬ ‫را نمی‏شناسند تصور نادرستی داده باشم‪ .‬انسان‏ها رو پهنه‏ی زمین جای خیلی کمی را اشغال‬ ‫می‏کنند‪ .‬اگر همه‏ی دو میلیارد نفری که رو کره‏ی زمین زندگی می‏کنند بلند بشوند و مثل‬ ‫موقعی که به تظاهرات می‏روند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بی‏دردسر تو می‏دانی‬ ‫به مساحت بیست میل در بیست میل جا می‏گیرند‪ .‬همه‏ی جامعه‏ی بشری را می‏شود یک‏جا‬ ‫روی کوچک‏ترین جزیره‏ی اقیانوس آرام ُکپه کرد‪.‬‬ ‫البته گفت‏وگو ندارد که آدم بزرگ‏ها حرف‏تان را باور نمی‏کنند‪ .‬آخر تصور آن‏ها این است‬ ‫که کلی جا اشغال کرده‏اند‪ ،‬نه این‏که مثل بائوباب‏ها‬ ‫خودشان را خیلی مهم می‏بینند؟ بنابراین به‏شان‬ ‫پیشنهاد می‏کنید که بنشینند حساب کنند‪ .‬آن‏ها هم‬ ‫که عاشق اعداد و ارقامند‪ ،‬پس این پیشنهاد حسابی‬ ‫کیفورشان می‏کند‪ .‬اما شما را به خدا بی‏خودی وقت‬ ‫خودتان را سر این جریمه‏ی مدرسه به هدر ندهید‪.‬‬ ‫این کار دو قاز هم نمی‏ارزد‪ .‬به من که اطمینان‬ ‫دارید‪ .‬شهریار کوچولو پاش که به زمین رسید از‬ ‫این که دیارالبشری دیده نمی‏شد سخت هاج و واج‬ ‫ماند‪.‬‬ ‫تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را عوضی‬

‫‪55‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪56‬‬

‫گرفته ترسش بر می‏داشت که چنبره‏ی مهتابی‬ ‫رنگی رو ماسه‏ها جابه‏جا شد‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو همین‏جوری سالم کرد‪.‬‬ ‫مار گفت‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو پرسید‪- :‬رو چه سیاره‏ای پایین‬ ‫آمده‏ام؟‬ ‫مار جواب داد‪- :‬رو زمین تو قاره‏ی آفریقا‪.‬‬ ‫عجب! پس رو زمین انسان به هم نمی‏رسد؟ مار‬‫گفت‪- :‬این‏جا کویر است‪ .‬تو کویر کسی زندگی‬ ‫نمی‏کند‪ .‬زمین بسیار وسیع است‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان‬ ‫نگاه کرد‪ .‬گفت‪- :‬به خودم می‏گویم ستاره‏ها‬ ‫واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال‬ ‫خودش را پیدا کند!‪ ...‬اخترک مرا نگاه! درست باال‬ ‫سرمان است‪ ...‬اما چه‏قدر دور است!‬ ‫مار گفت‪- :‬قشنگ است‪ .‬این‏جا آمده‏ای چه کار؟‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬با یک گل بگومگویم‬ ‫شده‪.‬‬ ‫مار گفت‪- :‬عجب!‬ ‫و هر دوشان خاموش ماندند‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫دست آخر شهریار کوچولو درآمد که‪- :‬آدم‏ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس‬ ‫تنهایی می‏کند‪.‬‬ ‫مار گفت‪- :‬پیش آدم‏ها هم احساس تنهایی می‏کنی‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر به‏اش گفت‪- :‬تو چه جانور بامزه‏ای‬ ‫هستی!‬ ‫مثل یک انگشت‪ ،‬باریکی‪.‬‬ ‫مار گفت‪- :‬عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو لبخندی زد و گفت‪- :‬نه چندان‪ ...‬پا هم که نداری‪ .‬حتا راه هم نمی‏تونی بری‪...‬‬ ‫من می‏توانم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتی‏یی هم نتونی بری‪.‬‬‫مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید‪ .‬عین یک خل‏خال طال‪ .‬و باز درآمد‬ ‫که‪:‬‬ ‫هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر می‏گردانم اما تو پاکی و از یک س ّیاره‏ی‬‫دیگر آمده‏ای‪...‬‬ ‫شهریار کوچولو جوابی بش نداد‪.‬‬ ‫تو رو این زمین خارایی آن‏قدر ضعیفی که به حالت رحمم می‏آید‪ .‬روزی‏روزگاری اگر دلت‬‫خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم‪ ...‬من می‏توانم‪...‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬آره تا تهش را خواندم‪ .‬اما راستی تو چرا همه‏ی حرف‏هایت را به‬ ‫صورت معما درمی‏آری؟‬ ‫مار گفت‪- :‬حالّل همه‏ی معماهام من‪.‬‬ ‫و هر دوشان خاموش شدند‪.‬‬

‫‪57‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪58‬‬

‫‪١٨‬‬

‫شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد‪ :‬یک گل سه‬ ‫گل‏برگه‪ .‬یک ِ‬ ‫گل ناچیز‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫گل گفت‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو با ادب پرسید‪- :‬آدم‏ها کجاند؟‬ ‫گل روزی روزگاری عبور کاروانی را‬ ‫دیده‏بود‪ .‬این بود که گفت‪- :‬آدم‏ها؟‬ ‫گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد‪.‬‬ ‫سال‏ها پیش دیدم‏شان‪ .‬منتها خدا می‏داند‬ ‫کجا می‏شود پیداشان کرد‪ .‬باد این‏ور‬ ‫و آن‏ور می‏ب َ َردشان؛ نه این که ریشه‬ ‫ندارند؟ بی‏ریشگی هم حسابی اسباب‬ ‫دردسرشان شده‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬خداحافظ‪.‬‬ ‫گل گفت‪- :‬خداحافظ‪.‬‬


‫از کوه بلندی باال رفت‪.‬‬ ‫تنها کوه‏هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‏فشان‏های‬ ‫اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‏رسید و از آن‬ ‫یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‏کرد‪ .‬این‬ ‫بود که با خودش گفت‪:‬‬ ‫«از سر یک کوه به این بلندی می‏توانم به یک نظر‬ ‫ِ‬ ‫نوک ِ‬ ‫تیز‬ ‫همه‏ی سیاره و همه‏ی آدم‏ها را ببینم» اما جز‬ ‫صخره‏های نوک‏تیز چیزی ندید‪.‬‬ ‫همین جوری گفت‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫طنین به‏اش جواب داد‪- :‬سالم‪ ...‬سالم‪ ...‬سالم‪...‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬کی هستید شما؟‬ ‫طنین به‏اش جواب داد‪- :‬کی هستید شما‪ ...‬کی هستید‬ ‫شما‪ ...‬کی هستید شما‪...‬‬ ‫گفت‪- :‬با من دوست بشوید‪ .‬من تک و تنهام‪.‬‬ ‫طنین بهاش جواب داد‪ - :‬من تک و تنهام‪ ...‬من تک و‬ ‫تنهام‪ ...‬من تک و تنهام‪...‬‬ ‫ِ‬ ‫خشک‏خشک و ِ‬ ‫تیزتیز و شو ِرشور‪ .‬این‬ ‫آن‏وقت با خودش فکر کرد‪« :‬چه سیاره‏ی عجیبی!‬ ‫آدم‏هاش که یک ذره قوه‏ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار می‏کنند‪ ...‬تو اخترک‬ ‫خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف می‏زد‪»...‬‬

‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪١٩‬‬

‫‪59‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪60‬‬

‫‪٢٠‬‬

‫اما سرانجام‪ ،‬بعد از مدت‏ها راه رفتن از میان ریگ‏ها و صخره‏ها و برف‏ها به جاده‏ای برخورد‪.‬‬ ‫و هر جاده‏ای یک‏راست می‏رود سراغ آدم‏ها‪.‬‬ ‫گفت‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫و مخاطبش گلستان پرگلی بود‪.‬‬ ‫گل‏ها گفتند‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو رفت تو بحرشان‪ .‬همه‏شان‬ ‫عین گل خودش بودند‪ .‬حیرت‏زده ازشان‬ ‫پرسید‪:‬‬ ‫شماها کی هستید؟‬‫گفتند‪- :‬ما گل سرخیم‪.‬‬ ‫آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد‪.‬‬ ‫گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حاال پنج‏هزار تا گل‪،‬‬ ‫همه مثل هم‪ ،‬فقط تو یک گلستان! فکر کرد‪« :‬اگر گل من این را می‏دید بدجور از رو می‏رفت‪.‬‬ ‫پشت سر هم بنا می‏کرد سرفه‏کردن و‪ ،‬برای این‏که از ُهو شدن نجات پیدا کند خودش را‬ ‫به مردن می‏زد و من هم مجبور می‏شدم وانمود کنم به پرستاریش‪ ،‬و گرنه برای سرشکسته‬ ‫ِ‬ ‫کردن من هم شده بود راستی راستی می‏مرد‪ »...‬و باز تو دلش گفت‪« :‬مرا باش که فقط بایک‬ ‫دانه گل خودم را دولت ِ‬ ‫‏مند عالم خیال می‏کردم در صورتی‏که آن چه دارم فقط یک گل‬ ‫ِ‬ ‫معمولی است‪ .‬با آن گل و آن سه تا آتش‏فشان که تا سر زانو َمند و شاید هم یکی‏شان تا ابد‬ ‫خاموش بماند شهریا ِر چندان پُرشوکتی به حساب نمی‏آیم‪».‬‬ ‫رو سبزه‏ها دراز شد و حاال گریه نکن کی گریه‏کن‪.‬‬


‫آن وقت بود که سر و کله‏ی روباه پیدا شد‪.‬‬ ‫روباه گفت‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید‪ .‬با‬ ‫وجود این با ادب تمام گفت‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫صداگفت‪- :‬من این‏جام‪ ،‬زیر درخت سیب‪...‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬کی هستی تو؟‬ ‫عجب خوش‏گلی!‬ ‫روباه گفت‪- :‬یک روباهم من‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬بیا با من بازی کن‪ .‬نمی‏دانی چه قدر دلم گرفته‪...‬‬ ‫روباه گفت‪- :‬نمی‏توانم بات بازی کنم‪ .‬هنوز اهلیم نکرده‏اند آخر‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو آهی کشید و گفت‪- :‬معذرت می‏خواهم‪.‬‬ ‫اما فکری کرد و پرسید‪- :‬اهلی کردن یعنی چه؟‬ ‫روباه گفت‪ - :‬تو اهل این‏جا نیستی‪ .‬پی چی می‏گردی؟‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬پی آدم‏ها می‏گردم‪ .‬نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟‬ ‫روباه گفت‪- :‬آدم‏ها تفنگ دارند و شکار می‏کنند‪ .‬اینش اسباب دل‏خوری است! اما مرغ و‬ ‫ماکیان هم پرورش می‏دهند و خیرشان فقط همین است‪ .‬تو پی مرغ می‏گردی؟‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪ - :‬ن َه‪ ،‬پیِ دوست می‏گردم‪ .‬اهلی کردن یعنی چی؟‬ ‫روباه گفت‪- :‬یک چیزی است که پاک فراموش شده‪ .‬معنیش ایجاد عالقه کردن است‪.‬‬ ‫‪-‬ایجاد عالقه کردن؟‬

‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪٢١‬‬

‫‪61‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪62‬‬

‫روباه گفت‪ - :‬معلوم است‪ .‬تو االن واسه من یک پسر بچه‏ای مثل صد هزار پسر بچه‏ی دیگر‪.‬‬ ‫نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من‪ .‬من هم واسه تو یک روباهم مثل صد‬ ‫هزار روباه دیگر‪ .‬اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‏کنیم‪ .‬تو واسه من‬ ‫میان همه‏ی عالم موجود یگانه‏ای می‏شوی من واسه تو‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬کم‏کم دارد دستگیرم می‏شود‪ .‬یک گلی هست که گمانم مرا اهلی‬ ‫کرده باشد‪.‬‬ ‫روباه گفت‪ - :‬بعید نیست‪ .‬رو این کره‏ی زمین هزار جور چیز می‏شود دید‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪ - :‬اوه نه! آن رو کره‏ی زمین نیست‪.‬‬ ‫روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت‪ - :‬رو یک سیاره‏ی دیگر است؟‬ ‫آره‪.‬‬‫تو آن سیاره شکارچی هم هست؟‬‫نه‪.‬‬‫محشر است! مرغ و ماکیان چه‏طور؟‬‫نه‪.‬‬‫روباه آه‏کشان گفت‪ - :‬همیشه‏ی خدا یک پای‬ ‫بساط لنگ است!‬ ‫اما پی حرفش را گرفت و گفت‪ - :‬زندگی‬ ‫یک‏نواختی دارم‪ .‬من مرغ‏ها را شکار می‏کنم‬ ‫آدم‏ها مرا‪ .‬همه‏ی مرغ‏ها عین همند‪ .‬همه‏ی‬ ‫آدم‏ها هم عین همند‪ .‬این وضع یک خرده‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫خلقم را تنگ می‏کند‪ .‬اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی‪ .‬آن‬ ‫وقت صدای پایی را می‏شناسم که با هر صدای پای دیگر فرق می‏کند‪ :‬صدای پای دیگران‬ ‫مرا وادار می‏کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‏ای مرا از سوراخم‬ ‫می‏کشد بیرون‪ .‬تازه‪ ،‬نگاه کن آن‏جا آن گندم‏زار را می‏بینی؟ برای من که نان بخور نیستم‬ ‫گندم چیز بی‏فایده‏ای است‪ .‬پس گندم‏زار هم مرا به یاد چیزی نمی‏اندازد‪ .‬اسباب تاسف است‪.‬‬ ‫اما تو موهات رنگ طال است‪ .‬پس وقتی اهلیم کردی محشر می‏شود!‬ ‫گندم که طالیی رنگ است مرا به یاد تو می‏اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‏زار می‏پیچد‬ ‫دوست خواهم داشت‪...‬‬ ‫خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد‪ .‬آن وقت گفت‪ - :‬اگر دلت می‏خواهد‬ ‫منو اهلی کن!‬ ‫ِ‬ ‫شهریار کوچولو جواب داد‪ - :‬دلم که خیلی می‏خواهد‪ ،‬اما وقت چندانی ندارم‪ .‬باید بروم‬ ‫دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم‪.‬‬ ‫روباه گفت‪- :‬آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‏تواند سر در آرد‪ .‬انسان‏ها دیگر برای سر‬ ‫در آوردن از چیزها وقت ندارند‪ .‬همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‏ها می‏خرند‪ .‬اما‬ ‫چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‏ها مانده‏اند بی‏دوست‪ ...‬تو اگر دوست می‏خواهی‬ ‫خب منو اهلی کن!‬ ‫شهریار کوچولو پرسید‪ -:‬راهش چیست؟‬ ‫روباه جواب داد‪ - :‬باید خیلی خیلی حوصله کنی‪ .‬اولش یک خرده دورتر از من می‏گیری این‬ ‫جوری میان علف‏ها می‏نشینی‪ .‬من زیر چشمی نگاهت می‏کنم و تو الم تاکام هیچی نمی‏گویی‪،‬‬ ‫چون تقصیر همه‏ی سؤِتفاهم‏ها زیر سر زبان است‪ .‬عوضش می‏توانی هر روز یک خرده‬

‫‪63‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪64‬‬

‫نزدیکتر بنشینی‪.‬‬ ‫فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد‪.‬‬ ‫روباه گفت‪- :‬کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی‪ .‬اگر مثال سر ساعت چهار بعد از‬ ‫ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‏شود و هر‬ ‫چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی‬ ‫می‏کنم‪ .‬ساعت چهار که شد دلم بنا می‏کند شور زدن و‬ ‫نگران شدن‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫آن وقت است که قدر خوشبختی را می‏فهمم! اما اگر تو‬ ‫وقت و بی‏وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم‬ ‫را برای دیدارت آماده کنم؟‪ ...‬هر چیزی برای خودش‬ ‫قاعده‏ای دارد‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬قاعده یعنی چه؟‬ ‫روباه گفت‪- :‬این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته‪ .‬این همان چیزی است‬ ‫که باعث می‏شود فالن روز با باقی روزها و فالن ساعت با باقی ساعت‏ها فرق کند‪ .‬مثال‬ ‫شکارچی‏های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‏شنبه‏ها را با دخترهای ده‬ ‫ِ‬ ‫کشان من است‪ :‬برای خودم گردش کنان می‏روم تا دم‬ ‫می‏روند رقص‪ .‬پس پنج‏شنبه‏ها ب َ ّره‬ ‫ُموِستان‪ .‬حاال اگر شکارچی‏ها وقت و بی وقت می‏رقصیدند همه‏ی روزها شبیه هم می‏شد و منِ‬ ‫بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم‪.‬‬ ‫به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد‪.‬‬ ‫لحظه‏ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت‪- :‬آخ! نمی‏توانم جلو اشکم را بگیرم‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬تقصیر خودت است‪ .‬من که بدت را نمی‏خواستم‪ ،‬خودت خواستی‬ ‫اهلیت کنم‪.‬‬ ‫روباه گفت‪ - :‬همین طور است‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬آخر اشکت دارد سرازیر می‏شود!‬ ‫روباه گفت‪ - :‬همین طور است‪.‬‬ ‫پس این ماجرا فایده‏ای به حال تو نداشته‪.‬‬‫ِ‬ ‫خاطر رنگ گندم‪.‬‬ ‫روباه گفت‪ - :‬چرا‪ ،‬واسه‬ ‫ِ‬ ‫بعد گفت‪ - :‬برو یک بار دیگر گل‏ها را ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تک است‪.‬‬ ‫برگشتنا با هم وداع می‏کنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات می‏گویم‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‏ها رفت و به آن‏ها گفت‪ - :‬شما ِ‬ ‫سر سوزنی به گل‬ ‫من نمی‏مانید و هنوز هیچی نیستید‪ .‬نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را‪ .‬درست همان‬ ‫جوری هستید که روباه من بود‪ :‬روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر‪ .‬او را دوست خودم‬ ‫کردم و حاال تو همه‏ی عالم تک است‪.‬‬ ‫گل‏ها حسابی از رو رفتند‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو دوباره درآمد که‪ - :‬خوش‏گلید اما خالی هستید‪ .‬برای تان نمی‏شود ُمرد‪.‬‬ ‫گفت‏وگو ندارد که ِ‬ ‫گل مرا هم فالن ره‏گذر می‏بیند مثل شما‪ .‬اما او به تنهایی از همه‏ی شما‬ ‫سر است چون فقط اوست که آبش داده‏ام‪ ،‬چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‏ام‪ ،‬چون‬ ‫فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‏ام‪ ،‬چون فقط اوست که حشراتش را کشته‏ام‬ ‫(جز دو سه‏تایی که می‏بایست شب‏پره بشوند)‪ ،‬چون فقط اوست که پای ِگلِه‏گزاری‏ها یا‬ ‫خودنمایی‏ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‏هاش نشسته‏ام‪ ،‬چون او ِ‬ ‫گل من است‪.‬‬

‫‪65‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪66‬‬

‫و برگشت پیش روباه‪.‬‬ ‫گفت‪- :‬خدانگهدار!‬ ‫روباه گفت‪- :‬خدانگهدار!‪ ...‬و اما رازی که گفتم خیلی ساده است‪:‬‬ ‫جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‏شود دید‪ .‬نهاد و گوهر را چشمِ َسر نمی‏بیند‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد‪- :‬نهاد و گوهر را چشمِ َسر نمی‏بیند‪.‬‬ ‫ارزش گل تو به قد ِر عمری است که به پاش صرف کرده‏ای‪.‬‬‫شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد‪ - :‬به قدر عمری است که به پاش صرف‬ ‫کرده‏ام‪.‬‬ ‫روباه گفت‪- :‬انسان‏ها این حقیقت را فراموش کرده‏اند اما تو نباید فراموشش کنی‪ .‬تو تا‬ ‫زنده‏ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‏ای مسئولی‪ .‬تو مسئول ُگلِتی‪...‬‬ ‫شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد‪- :‬من مسئول ُگل َمم‪.‬‬


‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫سوزن‏بان گفت‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬تو چه کار می‏کنی این‏جا؟‬ ‫سوزن‏بان گفت‪- :‬مسافرها را به دسته‏های هزارتایی تقسیم می‏کنم و قطارهایی را که‬ ‫یب َ َردشان گاهی به سمت راست می‏فرستم گاهی به سمت چپ‪ .‬و همان دم سریع‏السیری با‬ ‫م ‏‬ ‫غرشی رعدوار اتاقک سوزن‏بانی را به لرزه انداخت‪.‬‬ ‫چراغ‏های روشن و ّ‬ ‫عجب عجله ای دارند! پیِ چی می‏روند؟‬‫سوزن‏بان گفت‪ - :‬از خو ِد آتش‏کا ِر لکوموتیف هم بپرسی نمی‏داند!‬ ‫غرید و در جهت مخالف گذشت ‪.‬‬ ‫سریع‏السیر دیگری با چراغ‏های روشن ّ‬ ‫شهریار کوچولو پرسید‪ - :‬برگشتند که؟‬ ‫سوزن‏بان گفت‪ - :‬این‏ها اولی‏ها نیستند‪ .‬آن‏ها رفتند این‏ها برمی‏گردند‪.‬‬ ‫جایی را که بودند خوش نداشتند؟‬‫سوزن‏بان گفت‪- :‬آدمی‏زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد‪.‬‬ ‫و ِ‬ ‫ِ‬ ‫غرید‪.‬‬ ‫رعد سریع‬ ‫‏السیر نورانیِ ثالثی ّ‬ ‫شهریار کوچولو پرسید‪ - :‬این‏ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‏کنند؟‬ ‫سوزن‏بان گفت‪- :‬این‏ها هیچ چیزی را دنبال نمی‏کنند‪ .‬آن تو یا خواب‏شان می‏ب َ َرد یا دهند‏ره‬ ‫می‏کنند‪ .‬فقط بچه‏هاند که دماغ‏شان را فشار می‏دهند به شیشه‏ها‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬فقط بچه‏هاند که می‏دانند پیِ چی می‏گردند‪ .‬بچه‏هاند که ُکلّی وقت‬ ‫صرف یک عروسک پارچه‏ای می‏کنند و عروسک برای‏شان آن قدر اهمیت به هم می‏رساند‬

‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪٢٢‬‬

‫‪67‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪68‬‬

‫که اگر یکی آن را از شان ِکش برود می‏زنند زیر گریه‪...‬‬ ‫سوزن‏بان گفت‪- :‬بخت‪ ،‬یا ِر بچه‏هاست‪.‬‬


‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬سالم!‬ ‫پیله‏ور گفت‪- :‬سالم‪.‬‬ ‫این بابا فروشنده‏ی َحبه‏ای ضد تشنگی بود‪ .‬خریدار هفته‏ای یک حب می‏انداخت باال و دیگر‬ ‫تشنگی بی تشنگی‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو پرسید‪ - :‬اینها را می‏فروشی که چی؟‬ ‫پیله‏ور گفت‪- :‬باعث صرفه‏جویی ُکلّی وقت است‪ .‬کارشناس‏های خبره نشسته‏اند دقیقا حساب‬ ‫کرده‏اند که با خوردن این حب‏ها هفته‏ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه‏جویی می‏شود‪.‬‬ ‫خب‪ ،‬آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار می‏کنند؟‬‫هر چی دل‏شان خواست‪...‬‬ ‫ِ‬ ‫وقت زیادی داشته باشم‬ ‫شهریار کوچولو تو دلش گف‪« :‬من اگر پنجاه و سه دقیقه‬ ‫ِ‬ ‫طرف یک چشمه می‏روم‪.‬‬ ‫خوش‏خوشک»‪ :‬به‬

‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪٢٣‬‬

‫‪69‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪70‬‬

‫‪٢٤‬‬

‫نوشیدن آخرین ّ‬ ‫ِ‬ ‫چکه‏ی ذخیره‏ی آبم‬ ‫هشتمین رو ِز خرابی هواپیمام تو کویر بود که‪ ،‬در حال‬ ‫به قضیه‏ی پیله‏وره گوش داده بودم‪ .‬به شهریار کوچولو گفتم‪:‬‬ ‫خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از ِ‬‫پس تعمیر هواپیما برنیامده‏ام‪ ،‬یک چکه آب‬ ‫هم ندارم‪ .‬و راستی که من هم اگر می‏توانستم خوش‏خوشک به طرف چشمه‏ای بروم سعادتی‬ ‫احساس می‏کردم که نگو!‬ ‫درآمد که‪- :‬دوستم روباه‪...‬‬ ‫گفتم‪- :‬آقا کوچولو‪ ،‬دو ِر روباه را قلم بگیر!‬ ‫واسه چی؟‬‫واسه این که تشنگی کارمان را می‏سازد‪ .‬واسه این!‬‫از استدالل من چیزی حالیش نشد و در جوابم گفت‪:‬‬ ‫حتا اگر آدم َد ِم مرگ باشد هم داشتن یک دوست عالی است‪ .‬من که از داشتن یک دوستِ‬‫روباه خیلی خوشحالم‪...‬‬ ‫به خودم گفتم نمی‏تواند میزان خطر را تخمین بزند‪ :‬آخر او هیچ وقت نه تشنه‏اش می‏شود نه‬ ‫گشنه‏اش‪ .‬یه ذره آفتاب بسش است‪...‬‬ ‫اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت‪- :‬من هم تشنه‏م است‪ ...‬بگردیم یک چاه پیدا‬ ‫ِ‬ ‫کنیم‪ ...‬از ِ‬ ‫کویر برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن‬ ‫سر خستگی حرکتی کردم‪ - :‬این جوری تو‬ ‫احمقانه است‪.‬‬ ‫و با وجود این به راه افتادیم‪.‬‬ ‫پس از ساعت‏ها که در سکوت راه رفتیم شب شد و ستاره‏ها یکی یکی درآمدند‪ .‬من که از‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫زور تشنگی تب کرده بودم انگار آن‏ها را خواب می‏دیدم‪ .‬حرف‏های شهریار کوچولو تو ذهنم‬ ‫می‏رقصید‪.‬‬ ‫ازش پرسیدم‪- :‬پس تو هم تشنه‏ات هست‪ ،‬ها؟‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫سوال من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت‪ - :‬آب ممکن است برای دل من‬ ‫اما او به‬ ‫هم خوب باشد‪...‬‬ ‫از حرفش چیزی دست‏گیرم نشد اما ساکت ماندم‪ .‬می‏دانستم از او نباید حرف کشید‪.‬‬ ‫خسته شده بود‪ .‬گرفت نشست‪ .‬من هم کنارش نشستم‪ .‬پس از مدتی سکوت گفت‪:‬‬ ‫ِ‬ ‫خاطر گلی است که ما نمی‏بینیمش‪...‬‬ ‫ قشنگیِ ستاره‏ها واسه‬‫گفتم‪- :‬همین طور است‪.‬‬ ‫و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکنه‏ای شن شدم‪.‬‬ ‫باز گفت‪- :‬کویر زیباست‪.‬‬ ‫و حق با او بود‪ .‬من همیشه عاشق کویر بوده‏ام‪ .‬آدم باالی توده‏ای شن لغزان می‏نشیند‪ ،‬هیچی‬ ‫نمی‏بیند و هیچی نمی‏شنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برق‏برق می‏زند‪.‬‬ ‫شهریار کوچولو گفت‪- :‬چیزی که کویر را زیبا می‏کند این است که یک جایی یک چاه قایم‬ ‫ِ‬ ‫اسرارآمیز شن پی بردم حیرت زده شدم‪.‬‬ ‫کرده‪ ...‬از این‏که ناگهان به راز آن درخشش‬ ‫بچگی‏هام تو خانه‏ی کهنه‏سازی می‏نشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کرده‏اند‪ .‬البته‬ ‫نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد و شاید حتا اصال کسی دنبالش نگشت اما‬ ‫فکرش همه‏ی اهل خانه را تردماغ می‏کرد‪« :‬اما ت ِه دلش رازی پنهان کرده بود‪»...‬‬ ‫گفتم‪- :‬آره‪ .‬چه خانه باشد چه ستاره‪ ،‬چه کویر‪ ،‬چیزی که اسباب زیبایی‏اش می‏شود نامریی‬ ‫است!‬

‫‪71‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪72‬‬

‫گفت‪- :‬خوش‏حالم که با روباه من توافق داری‪.‬‬ ‫چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم‪ .‬دست و دلم می‏لرزید‪ .‬انگار چیز شکستنیِ‬ ‫بسیار گران‏بهایی را روی دست می‏بردم‪ .‬حتا به نظرم می‏آمد که تو تمام عالم چیزی شکستنی‏تر‬ ‫از آن هم به نظر نمی‏رسد‪ .‬تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگ‏پریده و آن چشم‏های بسته‬ ‫و آن ُط ّره‏های مو که باد می‏جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم‪« :‬آن چه می‏بینم صورت ظاهری‬ ‫بیشتر نیست‪ .‬مهم‏ترش را با چشم نمی‏شود دید‪»...‬‬ ‫ِ‬ ‫کمرنگ نیمه‏لبخندی را داشت به خود گفتم «چیزی که تو‬ ‫باز‪ ،‬چون دهان نیمه‏بازش طرح‬ ‫شهریار» کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر می‏کند وفاداری اوست به یک گل‪ :‬او‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫خواب ناز هم که هست تو وجودش‬ ‫تصویر گل سرخی است که مثل شعله‏ی چراغی حتا در‬ ‫می‏درخشد‪ »...‬و آن وقت او را باز هم شکننده‏تر دیدم‪ .‬حس کردم باید خیلی مواظبش باشم‪:‬‬ ‫به شعله‏ی چراغی می‏مانست که یک وزش باد هم می‏توانست خاموشش کند‪ .‬و همان طور در‬ ‫حال راه رفتن بود که دمدمه‏ی سحر چاه را پیداکردم‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪٢۵‬‬

‫شهریار کوچولو درآمد که‪- :‬آدم‏ها!‪ ...‬می‏چپند تو قطارهای تندرو اما نمی‏دانند دنبال چی‬ ‫می‏گردند‪.‬‬ ‫این است که بنا می‏کنند دور خودشان چرخک‏زدن‪.‬‬ ‫و بعد گفت‪- :‬این هم کار نشد‪...‬‬ ‫چاهی که به‏اش رسیده‏بودیم اصال به چاه‏های کویری نمی‏مانست‪ .‬چاه کویری یک چاله‏ی‬ ‫ساده است وسط شن‏ها‪ .‬این یکی به چاه‏های واحه‏ای می‏مانست اما آن دوروبر واحه ای نبود‬ ‫و من فکر کردم دارم خواب می‏بینم‪.‬‬ ‫گفتم‪- :‬عجیب است! قرقره و سطل و تناب‪ ،‬همه‏چیز روبه‏راه است‪.‬‬ ‫خندید تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت و قرقره مثل بادنمای کهنه‏ای که تا مدت‏ها‬ ‫ِ‬ ‫خوابیدن باد می‏نالد به ناله‏درآمد‪.‬‬ ‫پس از‬ ‫گفت‪ - :‬می‏شنوی؟ ما داریم این چاه را از خواب‬ ‫بیدار می‏کنیم و او دارد برایمان آواز می‏خواند‪ ...‬دلم‬ ‫نمی‏خواست او تالش و تقال کند‪ .‬بش گفتم‪ - :‬بدهش به‬ ‫من‪ .‬برای تو زیادی سنگین است‪.‬‬ ‫سطل را آرام تا طوقه‏ی چاه آوردم باال و آن‏جا کامال در‬ ‫تعادل نگهش داشتم‪ .‬از حاصل کار شاد بودم‪ .‬خسته و‬ ‫شاد‪ .‬آواز قرقره را همان‏طور تو گوشم داشتم و تو آب‬ ‫که هنوز می‏لرزید لرزش خورشید را می‏دیدم‪.‬‬ ‫گفت‪ - :‬بده من‪ ،‬که تشنه‏ی این آبم‪.‬‬

‫‪73‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪74‬‬

‫و من تازه توانستم بفهمم پی چه چیز می‏گشته!‬ ‫سطل را تا لب‏هایش باال بردم‪ .‬با چشم های بسته نوشید‪ .‬آبی بود به شیرینیِ عیدی‪ .‬این آب‬ ‫ِ‬ ‫سوای هرگونه خوردنی‪ .‬زاییده‏ی راه رفتنِ زیر ستاره‏ها و سرود قرقره و‬ ‫به ُکلّی چیزی بود‬ ‫تقالی بازوهای من بود‪ .‬مثل یک چشم روشنی برای دل خوب بود‪ .‬پسر بچه که بودم هم‪،‬‬ ‫چراغ درخت عید و موسیقیِ نماز نیمه‏شب عید کریسمس و لطف لبخنده‏ها عیدیی را که بم‬ ‫می‏دادند درست به همین شکل آن همه جال و جلوه می‏بخشید‪.‬‬ ‫گفت‪ - :‬مردم سیاره‏ی تو ور می‏دارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان می‏کارند‪ ،‬و آن یک‬ ‫دانه‏ای را که پِیَش می‏گردند آن وسط پیدا نمی‏کنند‪...‬‬ ‫گفتم‪- :‬پیدایش نمی‏کنند‪.‬‬ ‫با وجود این‪ ،‬چیزی که پیَش می‏گردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب‬‫پیدا بشود‪...‬‬ ‫جواب دادم‪- :‬گفت‏وگو ندارد‪.‬‬ ‫باز گفت‪- :‬گیرم چشمِ َسر کور است‪ ،‬باید با چشم دل پی‏اش گشت‪.‬‬ ‫من هم سیراب شده بودم‪ .‬راحت نفس می‏کشیدم‪ .‬وقتی آفتاب در می‏آید شن به رنگ عسل‬ ‫است‪.‬‬ ‫من هم از این رنگ عسلی لذت می‏بردم‪ .‬چرا می‏بایست در زحمت باشم‪...‬‬ ‫شهریار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت‪ِ - :‬هی! قولت قول باشد‏‬ ‫ها!‬ ‫کدام قول؟‬‫‪-‬یادت است؟ یک پوزه‏بند برای ب َ ّره‏ام‪ ...‬آخر من مسئول گل َمم!‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫طرح‏های اولیه‏ام را از جیب درآوردم‪ .‬نگاه‏شان کرد و خندان‏خندان گفت‪- :‬بائوباب هات یک‬ ‫خرده شبیه کلم شده‪.‬‬ ‫ای وای! مرا بگو که آن‏قدر به بائوباب هام می‏نازیدم‪.‬‬ ‫روباهت‪ ...‬گوش هاش بیشتر به شاخ می‏ماند‪ ...‬زیادی درازند!‬‫و باز زد زیر خنده‪.‬‬ ‫آقا کوچولو داری بی‏انصافی می‏کنی‪ .‬من جز بوآهای بسته و بوآهای باز چیزی بلد نبودم‬‫بکشم که‪.‬‬ ‫گفت‪- :‬خب‪ ،‬مهم نیست‪ .‬عوضش بچه‏ها سرشان تو حساب است‪.‬‬ ‫با مداد یک پوزه‏بند کشیدم دادم دستش و با ِ‬ ‫دل فشرده گفتم‪:‬‬ ‫تو خیاالتی به سر داری که من ازشان بی‏خبرم‪...‬‬‫اما جواب مرا نداد‪ .‬بم گفت‪ - :‬میدانی؟ فردا ِ‬ ‫ِ‬ ‫سال به زمین آمدن من است‪.‬‬ ‫بعد پس از لحظه‏ای سکوت دوباره گفت‪- :‬همین نزدیکی‏ها پایین آمدم‪.‬‬ ‫و سرخ شد‪.‬‬ ‫و من از نو بی این که بدانم چرا غم عجیبی احساس کردم‪ .‬با وجود این سوالی به ذهنم رسید‪:‬‬ ‫ِ‬ ‫وسط کویر‬ ‫پس هشت روز پیش‪ ،‬آن روز صبح که تو تک و تنها هزار میل دورتر از هر آبادی‬‫به من برخوردی اتفاقی نبود‪ :‬داشتی بر می‏گشتی به همان جایی که پایین‏آمدی‪...‬‬ ‫دوباره سرخ شد و من با دودلی به دنبال حرفم گفتم‪:‬‬ ‫شاید به مناسبت همین سالگرد؟‪...‬‬‫باز سرخ شد‪ .‬او هیچ وقت به سوال‏هایی که ازش می‏شد جواب نمی‏داد اما وقتی کسی سرخ‬ ‫می‏شود معنی‏ش این است که «بله»‪ ،‬مگر نه؟‬

‫‪75‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪76‬‬

‫به‏اش گفتم‪- :‬آخر‪ ،‬من ترسم برداشته‪...‬‬ ‫اما او حرفم را برید‪:‬‬ ‫دیگر تو باید بروی به کارت برسی‪ .‬باید بروی سراغ موتورت‪ .‬من همین‏جا منتظرت می‏مانم‪.‬‬‫فردا عصر برگرد‪...‬‬ ‫منتها من خاطر جمع نبودم‪ .‬به یاد روباه افتادم‪ :‬اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی‏نفهمی‬ ‫خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪٢۶‬‬

‫کنار چاه دیوا ِر سنگی مخروبه‏ای بود‪ .‬فردا عصر که از ِ‬ ‫سر کار برگشتم از دور دیدم که آن‬ ‫باال نشسته پاها را آویزان کرده‪،‬‬ ‫و شنیدم که می‏گوید‪:‬‬ ‫پس یادت نمی‏آید؟ درست این نقطه نبود ها!‬‫البد صدای دیگری به‏اش جوابی داد‪ ،‬چون شهریار‬ ‫کوچولو در َر ِّد حرف‏ش گفت‪:‬‬ ‫چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم‬‫محلش این جا نیست‪...‬‬ ‫راهم را به طرف دیوار ادامه دادم‪ .‬هنوز نه کسی به‬ ‫چشم خورده بود نه صدای کسی را شنیده بودم اما‬ ‫شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که‪:‬‬ ‫‪ ...‬آره‪ ،‬معلوم است‪ .‬خودت می‏توانی ببینی َر ِّد پاهایم‬‫روی شن از کجا شروع می‏شود‪.‬‬ ‫همان جا منتظرم باش‪ ،‬تاریک که شد می‏آیم‪.‬‬ ‫بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمی‏دیدم‪ .‬پس از مختصر مکثی دوباره گفت‪:‬‬ ‫ زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را ِکش نمی‏دهد؟‬‫با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم‪.‬‬ ‫گفت‪- :‬خب‪ ،‬حاال دیگر برو‪ِ .‬د برو‪ .‬می‏خواهم بیایم پایین!‬ ‫آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی‬

‫‪77‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪78‬‬

‫که تو سی ثانیه َکلَ ِ‬ ‫ک آدم را می‏کنند‪ ،‬به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود‪ .‬من همان‬ ‫طور که به دنبال تپانچه دست به جیبم می‏بردم پا گذاشتم به دو‪ ،‬اما ماره از سر و صدای من‬ ‫مثل فوارهای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجله‏ای از خودش نشان‬ ‫دهد با صدای خفیف فلزی الی سنگ‏ها خزید‪.‬‬ ‫من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده‬ ‫بود تو هوا بغل کردم‪.‬‬ ‫این دیگر چه حکایتی است! حاال دیگر با مارها حرف می‏زنی؟‬‫شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقه‏هایش آب زدم و جرعه‏ای بهاش‬ ‫نوشاندم‪ .‬اما حاال دیگر اصال جرات نمی‏کردم ازش چیزی بپرسم‪ .‬با وقار به من نگاه کرد و‬ ‫دستش را دور گردنم انداخت‪ .‬حس کردم قلبش مثل قلب پرنده ای می‏زند که تیر خورده‏است‬ ‫و دارد می‏میرد‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫گفت‪ - :‬از این که کم و کسر لوازم ماشینت را پیدا کردی خوشحالم‪ .‬حاال می‏توانی برگردی‬ ‫خانه‏ات‪...‬‬ ‫تو از کجا فهمیدی؟‬‫درست همان دم لب‏واکرده‏بودم بش خبر بدهم که علی‏رغم همه‏ی نومیدی‏ها تو کارم موفق‬ ‫شده‏ام!‬ ‫به سوآل‏های من هیچ جوابی نداد اما گفت‪- :‬آخر من هم امروز بر می‏گردم خانه‏ام‪ ...‬و بعد‬ ‫غمزده درآمد که‪- :‬گیرم راه من خیلی دورتر است‪ ...‬خیلی سخت‏تر است‪ ...‬حس می‏کردم‬ ‫اتفاق فوق‏العاده ای دارد می‏افتد‪ .‬گرفتمش تو بغلم‪ .‬عین یک بچه‏ی کوچولو‪ .‬با وجود این‬ ‫به نظرم می‏آمد که او دارد به گردابی فرو می‏رود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫نیست‪ ...‬نگاه متین‏ش به دوردست‏های دور راه کشیده بود‪.‬‬ ‫گفت‪ :‬ب َ ِّره‏ات را دارم‪ .‬جعبه‏هه را هم واسه بره‏هه دارم‪ .‬پوزه‏بنده را هم دارم‪.‬‬ ‫و با ِ‬ ‫دل گرفته لبخندی زد‪.‬‬ ‫مدت درازی صبر کردم‪ .‬حس کردم کم ک َمک تنش دوباره دارد گرم می‏شود‪.‬‬ ‫عزیز کوچولوی من‪ ،‬وحشت کردی‪...‬‬‫امشب وحشت خیلی بیشتری چشم به‏راهم است‪.‬‬‫ِ‬ ‫احساس واقعه‏ای جبران ناپذیر یخ زدم‪ .‬این فکر که دیگر هیچ وقت غش‏غش‬ ‫دوباره از‬ ‫خنده‏ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل‏ناپذیر بود‪ .‬خنده‏ی او برای من به چشم‏های در‬ ‫ِ‬ ‫دل کویر می‏مانست‪.‬‬ ‫کوچولوئ َ ِ‬‫ک من‪ ،‬دلم می‏خواهد باز هم غش ِ‬ ‫‏غش خنده‏ات را بشنوم‪.‬‬ ‫َ‬ ‫اخترکم درست باالی همان نقطه‏ای می‏رسد‬ ‫اما به‏ام گفت‪- :‬امشب درست می‏شود یک سال و‬ ‫َ‬ ‫که پارسال به زمین آمدم‪.‬‬ ‫کوچولوئک‪ ،‬این قضیه‏ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیشتر نیست‪ .‬مگر نه؟‬‫به سوال من جوابی نداد اما گفت‪- :‬چیزی که مهم است ��ا چشمِ َسر دیده نمی‏شود‪.‬‬ ‫مسلم است‪.‬‬‫در مورد گل هم همین‏طور است‪ :‬اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستاره‏ی دیگر‬‫است‪ ،‬شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می‏کند‪ :‬همه‏ی ستاره‏ها غرق گل می‏شوند!‬ ‫مسلم است‪...‬‬‫در مورد آب هم همین‏طور است‪ .‬آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست‬‫به یک موسیقی می‏مانست‪ ...‬یادت که هست‪ ...‬چه خوب بود‪.‬‬

‫‪79‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪80‬‬

‫مسلم است‪...‬‬‫شب‏به‏شب ستاره‏ها را نگاه می‏کنی‪ .‬اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را‬‫نشانت بدهم‪ .‬اما چه بهتر! آن هم برای تو می‏شود یکی از ستاره‏ها؛ و آن وقت تو دوست داری‬ ‫همه‏ی ستاره‏ها را تماشا کنی‪ ...‬همه‏شان می‏شوند دوست‏های تو‪ ...‬راستی می‏خواهم هدیه‏ای‬ ‫بت بدهم‪ ...‬و غش غش خندید‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫شنیدن این خنده‏ام!‬ ‫عاشق‬ ‫آخ‪ ،‬کوچولوئک‪ ،‬کوچولوئک! من‬‫هدیه‏ی من هم درست همین است‪ ...‬درست مثل مورد آب‪.‬‬‫چی می‏خواهی بگویی؟‬‫همه‏ی مردم ستاره دارند اما همه‏ی ستاره‏ها یک‏جور نیست‪ :‬واسه آن‏هایی که به سفر‬‫می‏روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسو زناند‪ .‬برای‬ ‫بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طال بود‪ .‬اما این ستاره‏ها‬ ‫همه‏شان زبان به کام کشیده و خاموشند‪ .‬فقط تو یکی ستاره‏هایی خواهی داشت که تنابنده ای‬ ‫ِمثلش را ندارد‪.‬‬ ‫چی می‏خواهی بگویی؟‬‫نه این که من تو یکی از ستاره‏هام؟ نه این که من تو یکی از آن‏ها می‏خندم؟‪ ...‬خب‪ ،‬پس هر‬‫شب که به آسمان نگاه می‏کنی برایت مثل این خواهد بود که همه‏ی ستاره‏ها می‏خندند‪ .‬پس‬ ‫تو ستاره‏هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!‬ ‫و باز خندید‪.‬‬ ‫و خاطرت که تسال پیدا کرد (خب باالخره آدمی‏زاد یک جوری تسال پیدا می‏کند دیگر)‬‫از آشنایی با من خوش‏حال می‏شوی‪ .‬دوست همیشگی من باقی می‏مانی و دلت می‏خواهد با‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫من بخندی و پاره‏ای وقت‏هام واسه تفریح پنجره‏ی اتاقت را وا می‏کنی‪ ...‬دوستانت از این‏که‬ ‫می‏بینند تو به آسمان نگاه می‏کنی و می‏خندی حسابی تعجب می‏کنند آن وقت تو به‏شان‬ ‫می‏گویی‪« :‬آره‪ ،‬ستاره‏ها همیشه مرا خنده می‏اندازند! » و آن‏وقت آن‏ها یقین‏شان می‏شود که‬ ‫تو پاک عقلت را از دست داده‏ای‪ .‬جان! «می‏بینی چه َکلَکی به‏ات زده‏ام‪ ...‬و باز زد زیر خنده‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫عوض ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند‪...‬‬ ‫به آن می‏ماند که‬‫دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت‪:‬‬ ‫نه‪ ،‬من تنهات نمی‏گذارم‪.‬‬‫ظاهر آدمی را پیدا می‏کنم که دارد درد می‏کشد‪ ...‬یک خرده هم مثل آدمی می‏شوم که دارد‬‫جان می‏کند‪ .‬رو هم رفته این جوری‏ها است‪ .‬نیا که‬ ‫این را نبینی‪ .‬چه زحمتی است بی‏خود؟‬ ‫تنهات نمی‏گذارم‪.‬‬‫اندوه‏زده بود‪.‬‬ ‫این را بیشتر از بابت ماره می‏گویم که‪ ،‬نکند یک‏هو‬‫تو را هم بگزد‪ .‬مارها خیلی خبیثند‪ .‬حتا واسه خنده‬ ‫هم ممکن است آدم را نیش بزنند‪.‬‬ ‫تنهات نمی‏گذارم‪.‬‬‫منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد‪:‬‬ ‫گر چه‪ ،‬بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر‬‫ندارند‪.‬‬ ‫شب متوجه راه افتادنش نشدم‪ .‬بی سر و صدا‬

‫‪81‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪82‬‬

‫گریخت‪.‬‬ ‫وقتی خودم را به‏اش رساندم با قیافه‏ی مصمم و قدم‏های محکم پیش می‏رفت‪ .‬همین قدر‬ ‫گفت‪- :‬اِ! این‏جایی؟ و دستم را گرفت‪.‬‬ ‫اما باز بی‏قرار شد و گفت‪- :‬اشتباه کردی آمدی‪ .‬رنج می‏بری‪ .‬گر چه حقیقت این نیست‪ ،‬اما‬ ‫ِ‬ ‫ظاهر یک مرده را پیدا می‏کنم‪.‬‬ ‫من ساکت ماندم‪.‬‬ ‫خودت درک می‏کنی‪ .‬راه خیلی دور است‪ .‬نمی‏توانم این جسم را با خودم ببرم‪ .‬خیلی سنگین‬‫است‪.‬‬ ‫من ساکت ماندم‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫گیرم عینِ‬‫پوست کهنه‏ای می‏شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد‪ ،‬ها؟‬ ‫من ساکت ماندم‪.‬‬ ‫کمی دل‏سرد شد اما باز هم سعی کرد‪:‬‬ ‫خیلی با مزه می‏شود‪ ،‬نه؟ من هم به ستاره‏ها نگاه می‏کنم‪.‬‬‫هم‏شان به صورت چاه‏هایی در می‏آیند با قرقره‏های زنگ‬ ‫زده‪ .‬همه‏ی ستاره‏ها بم آب می‏دهند بخورم‪ ...‬من ساکت‬ ‫ماندم‪.‬‬ ‫خیلی با مزه می‏شود‪ .‬نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله‬‫می‏شوی من صاحب هزار کرور فواره‪...‬‬ ‫او هم ساکت شد‪ ،‬چرا که داشت گریه می‏کرد‪...‬‬ ‫‪-‬خب‪ ،‬همین جاست‪ .‬بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم‪.‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫و گرفت نشست‪ ،‬چرا که می‏ترسید‪.‬‬ ‫می‏دانی؟‪ ...‬گلم را می‏گویم‪ ...‬آخر من مسئول‏شم‪ .‬تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم‬ ‫ساده و بی‏شیله‏پیله‪ .‬برای آن که جلو همه‏ی عالم از خودش دفاع کند همه‏اش چی دارد مگر؟‬ ‫چهارتا خار پِرپ َِرک!‬ ‫من هم گرفتم نشستم‪ .‬دیگر نمی‏توانستم سر پا بند بشوم‪.‬‬ ‫گفت‪- :‬همین‪ ...‬همه‏اش همین و بس‪...‬‬ ‫باز هم کمی دودلی نشان داد اما باالخره پا شد و قدمی به جلو رفت‪ .‬من قادر به حرکت نبودم‪.‬‬ ‫ِ‬ ‫قوزک پایش جرقه‏ی زردی جست و‪ ...‬فقط همین! یک دم بی‏حرکت ماند‪ .‬فریادی نزد‪.‬‬ ‫کنار‬ ‫مثل درختی که بی‏فتد آرام‏آرام به زمین افتاد که با وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد‪.‬‬

‫‪83‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫‪84‬‬

‫‪٢٧‬‬

‫شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‏تر نکرده‏ام‪ .‬دوستانم از این که‬ ‫مرا دوباره زنده می‏دیدند سخت شاد شدند‪ .‬من غمزده بودم اما به آن‏ها می‏گفتم اثر خستگی‬ ‫است‪.‬‬ ‫حاال کمی تسالی خاطر پیدا کرده‏ام‪ .‬یعنی نه کامال‪ ...‬اما این را خوب می‏دانم که او به اخترکش‬ ‫برگشته‪ .‬چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم‪ .‬پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته‬ ‫باشد‪ ...‬و شب‏ها دوست دارم به ستاره‏ها گوش بدهم‪ .‬عین هزار زنگوله‏اند‪.‬‬ ‫اما موضوع خیلی مهمی که هست‪ ،‬من پاک یادم رفت به پوزه‏بندی که برای شهریار کوچولو‬ ‫کشیدم تسمه‏ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‏ی ب َ ّره ببندد‪ .‬این‬ ‫است که از خودم می‏پرسم‪« :‬یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‏هه گل را چریده‬ ‫باشد؟‪»...‬‬ ‫گاه به خودم می‏گویم‪« :‬حتما نه‪ ،‬شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‏ای‬ ‫می‏گذارد و هوای بره‏اش را هم دارد‪ »...‬آن وقت است که خیالم راحت می‏شود و ستاره‏ها‬ ‫همه به شیرینی می‏خندند‪.‬‬ ‫گاه به خودم می‏گویم‪« :‬همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد‪ ...‬آمدیم و یک شب‬ ‫حباب یادش رفت یا ب َ ّره شب نصف‏شبی بی‏سروصدا از جعبه زد بیرون‪ »...‬آن وقت است که‬ ‫زنگوله‏ها همه تبدیل به اشک می‏شوند!‪...‬‬ ‫یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست‪ :‬برای شما هم که او را دوست دارید‪ ،‬مثل من‬ ‫هیچ ِ‬ ‫چیز عالم مهم‏تر از دانستن این نیست که تو فالن نقطه‏ای که نمی‏دانیم‪ ،‬فالن بره‏ای که‬ ‫نمی‏شناسیم گل سرخی را چریده یا نچریده‪...‬‬


‫مسافر کوچولو‬ ‫آنتوان دو سنت اگزوپری‬

‫خب‪ .‬آسمان را نگاه کنید و بپرسید‪« :‬ب َ ّره گل را چریده یا نچریده؟»‪ :‬و آن وقت با چشم‏های‬ ‫خودتان تفاوتش را ببینید‪...‬‬ ‫و محال است آدم بزرگ‏ها روح‏شان خبردار بشود که این‬ ‫موضوع چه قدر مهم است!‬ ‫در نظر من این زیباترین و حزن‏انگیزترین منظره‏ی عالم‬ ‫است‪ .‬این همان منظره‏ی دو صفحه پیش است گیرم آن‬ ‫را دوباره کشیده‏ام که بهتر نشان‏تان بدهم‪« :‬ظهور شهریار‬ ‫کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود‬ ‫که ناپدید شد آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که‬ ‫مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا‬ ‫افتاد حتما آن را خواهید شناخت‪ .‬و اگر پاداد و گذارتان به‬ ‫آن جا افتاد به التماس از تان می‏خواهم که عجله به خرج‬ ‫ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‏ای توقف کنید‪ .‬آن وقت اگر بچه‏ای به طرف‏تان آمد‪،‬‬ ‫اگر خندید‪ ،‬اگر موهایش طالیی بود‪ ،‬اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد‪ ،‬البد حدس‬ ‫می‏زنید که کیست‪ .‬در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم‪:‬‬ ‫بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته‪.‬‬

‫‪85‬‬


مسافر کوچولو