Page 1

‫به نام خداوند جان و خرد‬


‫قصه های سیمرغ‬ ‫گزیده داستان‬


‫استفاده و اقتباس از نوشته های این کتاب با ذکر منبع مجاز است‪.‬‬ ‫این کتاب رایگان نیست اما به منظور ترغیب به کتابخوانی در حال حاضر به طور‬ ‫رایگان در اختیار خواننده قرار گرفته است‪.‬‬ ‫نظرات مطرح شده در این کتاب الزاما خواست و مشی آرمان شهر نیست‪.‬‬ ‫شماره های تماس‪0787195212 / 0775321697 :‬‬ ‫ایمیل‪armanshahrfoundation.openasia@gmail.com :‬‬

‫شناسنامه‪:‬‬ ‫قصه های سیمرغ‬ ‫گزیده داستان‬

‫گردآوری‪ ،‬ویرایش و انتشار‪ :‬بنیاد آرمان شهر‬ ‫طرح جلد و برگ آرایی‪ :‬روح االمین امینی‬ ‫چاپ اول‪1390 :‬‬

‫شماره گان‪1000 :‬‬

‫حق چاپ محفوظ و مخصوص ناشر است‪.‬‬ ‫اين كتاب با حمايت مالي اتحاديه اروپا‪ ،‬انستیتوت جامعه باز افغانستان و سفارت فرانسه منتشر‬ ‫شده است‪ .‬مسؤوليت انتشار كتاب به عهده بنياد آرمان شهر و مسؤوليت محتواي مطالب به‬ ‫عهده نويسنده يا نويسندگان است و به هيچ وجه نمي‌تواند بازتاب دیدگاه نهادهای نامبرده‬ ‫محسوب شود‪.‬‬


‫سنگ مفت‪ ،‬گنجشک مفت‪...‬‬

‫امان پویامک‬

‫اص ً‬ ‫ال خوشش می آمد که گریه اش را در آیینه ببیند و بعد از‬ ‫سرخی چشمانش که پشت عینک و زیر سایه بان کاله عسکری‬ ‫اش پایین می افتاد خجالت بکشد‪ ،‬خجالت از خودش‪ ،‬از نگاهان‬ ‫مردی که در آیینه به حرف می آمد و گنگ و رازناک به او‬ ‫می گفت‪:‬‬ ‫ـ «تو ره به خدا اِقه مالمتم نکو‪ ،‬مه آدم نکشتیم‪ .‬مگم مره نمی‬ ‫شناسی مه اموستم‪ ،‬امو که می شناسی‪ ،‬امو سخیداد ساده که به‬ ‫خاطر آذوقه نداشتن مورچه های حویلی شان دلش می گرفت‪ ،‬امو‬ ‫که به خاطر خنده های نورس دخترکش گریه می کرد‪ ،‬نویسنده‬ ‫یی که برای شناختن کرکتر های قصه هایش به چشمایش عینک‬


‫‪6‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫زده بود‪ .‬برای قصة قصاب بچه یی که عاشق دختر گیاهخوار شده‬ ‫بود‪ ،‬برای آواز خوانی که حنجره اش سرطان گرفته بود و برای‬ ‫زن زشتی که از زیبایی و آیینه می ترسید‪».‬‬ ‫لحظه یی به خودش که در آیینه بود زل زد‪ ،‬آنچه که پشت‬ ‫آرامش چهره اش جیغ می کشید‪ ،‬چین های پیشانی اش را به هم‬ ‫گره زد‪ ،‬رگ های پشت شانه اش را لرزانید دلش را تند تند تپاند‬ ‫و این تپش ها در درونش پیچیدند و به گپ آمدند‪:‬‬ ‫ـ «تو از کشت و خون بدت می آمد‪ ،‬او گفت؛ بکش او قمندان؛‬ ‫گفت‪ :‬بکش که چشمت خونه ببینه‪».‬‬ ‫لرزش ترحم آمیزی که در صدا بود زبان نگاهش را هم به لکنت‬ ‫انداخت‪ :‬و به فکرش رسید صدایش بغض کرد‪:‬‬ ‫ـ «مگم تو دلت نلرزید‪ ،‬مگم به دلت نگفتی نویسنده ره چی‬ ‫به آدم کشتن‪ ،‬مگم همی تو نگفتی نی‪ ،‬نی قمندان صایب دل‬ ‫بسوزان‪ ،‬جوان اس مگم او نفر اسیر خودش با چشمایش عذر نکد‪:‬‬ ‫توره به خدا چوچه دار استم‪ .‬پدر پیر و مریض دارم‪».‬‬ ‫«مگر جیغ ترس آور ُقمندان یادت رفت‪»:‬‬ ‫ـ ««مرده گو» بگی بزن اگه نی خودته می زنم؛ و مرمی تیر‬ ‫کدن به تفنگش و تو ره نشان گرفتن‪ ،‬وقتی مردن به یادت آمد‬ ‫دهنت خشک شد‪ ،‬صدایت ده زبانت کلوله ماند و تازه به یادت‬ ‫آمد که تا حال به یاد نداری که به تفنگی مرمی تیر کده باشی؛‬ ‫اما‪ ،‬تصوری از دویدن مادر پیرت که می خواهد کاسة آب را‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪7‬‬

‫پشتت بریزد‪ ،‬لبخند منتظر دخترکت و دست تکان دادن کرکتر‬ ‫های نیمه کارة قصه هایت‪ ،‬همه و همه دست به دستانت بردند‪،‬‬ ‫دستان لرزانت را به حرکت آوردند و صدای بر خورد دو آهن در‬ ‫فضا پیچد‪ ،‬دست به ماشه بردی اما همین که چشمت به حقارت‬ ‫کشندة که در نگاه آن مرد مقابلت به وحشت افتاده بود خورد‬ ‫بیچاره شدی‪ ،‬لرزیدن دل و دستت دو چند شد‪ ،‬دلت شد تمام‬ ‫مرمی های شاجور ُقمندان به تختة پشتت خودت خالی شود‪ ،‬حتا‬ ‫به فکرت رسید که سوراخ سوراخ شده به زمین سقوط می کنی‪،‬‬ ‫به فکرت رسید که ُمردی و حتا مادرت را دیدی که کاسة آب‬ ‫را به زمین انداخت و خود را به روی سینة شگاف برداشته ات‬ ‫رها کرد و شخصیت های قصه هایت را دیدی که برایت گریه‬ ‫کردند حتا آن زنی زشتی که از زیبایی می ترسید برایت زار‬ ‫زد‪ ،‬اما‪ ،‬صدای سنگین و ترس آور قمندان همه چیز را در آیینة‬ ‫ذهنت شکست‪»:‬‬ ‫ـ ««حرامی‪ ...‬مادرگای‪ »...‬و بعد صدای شلیک پی هم مرمی‬ ‫گوش هایت را پر کرد‪ .‬در یک لحظة کوتاه مردنت باورت شد‪،‬‬ ‫فکر کردی همة آنچه که در خیالت گشته بود اتفاق افتید‪ ،‬یادت‬ ‫هست بعد از صدا دادن گلوله ها دنبال درد گشتی‪ ،‬اما؛ با وحشت‬ ‫در برابر دیدت پیکر سوراخ سوراخ شدة مرد اسیر را دیدی و‬ ‫تفنگت را که بعد از آخرین تکان بر دستت از دهانة میلش دود‬ ‫بیرون می آمد و گرما و فشار انگشت ُقمندان را باالی انگشتت‬


‫‪8‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫حس کردی که حاال از روی دستت جدا می شد و تفنگت با‬ ‫سنگینیی دستانت بی حال پایین می آمد‪ ...‬زانوانت مثل کشتی‬ ‫به گل نشسته به خاک سرخ زیر پایت نشستند‪ ،‬در برابر زانوانت‬ ‫نگاهای بی حرف مردی افتاده بود که می گفتی در امتداد شان‬ ‫هیچ چیزی نبود نه قصة پدر مریض اش‪ ،‬نه دلواپسی کودکان پا‬ ‫برهنه اش‪ ،‬نه وحشت نویسنده یی که با دستانش آدم کشته بودند‬ ‫و نه صدای ُقمندانی که دهنش را به گوشت نزدیک آورد‪»:‬‬ ‫ـ «دیدی اینی ام آدم کشتن‪ ،‬صد دفعه گفتم سنگ مفت‬ ‫گنجشک مفت‪ ،‬بگی یاد بگی اینه دیدی که آدم کشتن و او‬ ‫خوردن یکیس‪»...‬‬ ‫نگاهش را از نگاه مردی که در آیینه بود کند‪ ،‬آب دهنش را‬ ‫فرو برد‪ ،‬اندوهی وحشت آوری چهره اش را آلود بعد بزرگ‬ ‫شد‪ ،‬رگ های پشت شانه اش را لرزاند و چیز مبهمی را در جایی‬ ‫از دلش آب کرد‪ ،‬دو شیار آب از کنار های پایینی عینک اش‬ ‫بیرون زد لحظه یی آن جا گیر ماند و روی راهک های درز‬ ‫برداشتة آیینة دستش که چهره اش را سه قسمت نشان می داد‬ ‫پی هم غلطیدن گرفت‪ ،‬می دانست که گریة یک مرد چقدر تلخ‬ ‫هست برای همین تا به حال هیچ نخواسته بود در قصه هایش‬ ‫مردی گریه کند‪ .‬لحظه یی گذشت به فکرش رسید مردی که‬ ‫در آیینه بود از ریختن آب دیدة او راضی شده است‪ ،‬لحظه یی‬ ‫نگاهش را از آیینه کند و آیینه را یک سو گذاشت‪ .‬کمی آنسوتر‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪9‬‬

‫به کتابچة قهوه یی و کتاب بی پوشی که تصویری از نیم رخ‬ ‫«آلبرت کامو» را در خود داشت دو رفیقی که تنها توشة راهش‬ ‫بودند‪ .‬لحظه یی به آلبرت کامو خیره ماند‪ ،‬می گفتی از او سوال‬ ‫کرد‪ :‬فلسفه ریختن این آب های شور چیست؟ بعد نگاهش را به‬ ‫اطرافش چرخاند از قطار تفنگی که کنار هم به دیوار تکیه داده‬ ‫بوند‪ ،‬از خریطه های بزرگ نان‪ ،‬از صندوق های مرمی و نارنجک‬ ‫که کنار هم قرار گرفته بودند گذر کرد و به کلکینچه یی که‬ ‫به جانب بیرون قرارگاه باز می شد گیر ماند‪ ،‬چشمانش به بیرون‬ ‫راه کشیدند و درست مثل این که چند روز قبل نه همین حاال بود‬ ‫که پشت همین کلکینچه بعد از دیدن تن سوراخ سوراخ شدة مرد‬ ‫و خونی که خاک و سنگریزه های زیر پایش را با سرخی اش‬ ‫شسته بود‪ ،‬دلش شده بود بمیرد‪ ،‬دلش شده بود سر کوچکش را‬ ‫به سینه اش گرفته زار بزند یادش هست که گرفته بود و گریسته‬ ‫بود‪ ،‬تلخ گریسته بود و قمندان از همین کلکینچة پوسته سرش را‬ ‫بیرون کشیده و بلند خندیده بود‪:‬‬ ‫ـ «گریه کو‪ ،‬گریه کو که «شوی نه نیت» بود‪».‬‬ ‫یادش آمد که نیمة شب پشت آن تپه با کارد آشپزی که حاال در‬ ‫گوشة همین خانه بی زبان افتاده بود برایش گور کنده بود‪ ،‬برایش‬ ‫سورة «مایده» را خوانده بود و با دستانش باالی آن خاک ریخته‬ ‫بود‪ .‬صبح دل قمندان از این خوش بود که جسد را گرگ های‬ ‫کوهی برده اند و او هیچ نه گفته بود که گرگ ها هم گرگتر‬


‫‪10‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫از تو نیستند‪...‬‬ ‫باز به طرف آیینه دست دراز کرد می گفتی پشت آن مردی که‬ ‫آن جا بود دق شد‪ .‬از یک هفته یی که این جا آورده بودندش‬ ‫فقط همین آیینة شکسته را داشت‪ ،‬گاهی که همه بیرون می رفتند‬ ‫یک پارچة درز برداشتة آن را که بزرگتر از دیگر پاره ها بود‬ ‫از باالی بر آمده گی سنگی که از دل کوه به داخل پوسته بیرون‬ ‫زده بود می گرفت و در آن با خود درد دل می کرد‪ .‬تا حال به‬ ‫این فکر نیافتاده بود که در نگاه این آیینه چیست؟ که این همه‬ ‫به او دل داده بود‪ ،‬یادش آمد پگاهی بچه ها وقتی از این جا به‬ ‫خط اول می رفتند در روشنایی کمرنگ اریکین خود را در آن‬ ‫دیده بودند و دیروز هنگام باز گشت شان چهرة خسته و پر گرد‬ ‫شان را در آن دیدند می گفتی به خود سالم می کردند و یا پشت‬ ‫خود دق شده بودند‪ ،‬یکی دو بار هم دیده بود که لبانشان جنبیده‬ ‫بود و به خود چیزی گفته بودند‪ .‬از آنچه که تکه تکه به آیینه‬ ‫می گفت سنگینی دلش اندک سبک می شد و باز زیر چشمی به‬ ‫آیینه دید و درست مثل محکومی که آخرین حرف دادگاهش‬ ‫را بزند گفت‪:‬‬ ‫«یادت اس که مردنم را دیدم و هیچ به دلم نگشت که مه می‬ ‫تانم آدم بکشم‪».‬‬ ‫تک تیر های که در دور ها صدا دادند او را به خود آوردند‬ ‫نگاهش را از آیینة درز برداشته گرفت و به دریچة کوچکی که‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪11‬‬

‫آن روز قمندان از آن به جانب بیرون سرک کشیده بود داد‪ ،‬با‬ ‫حرکات آمیخته با سرآسیمه گی به دور و برش دید حس شنوایی‬ ‫اش را به کار انداخت از دور صدای انفجار و شلیک مرمی می‬ ‫آمد و تازه متوجه سکوت شد‪ ،‬از خود سوال کرد‪« :‬چرا این قدر‬ ‫همه جا سکوت اس‪ ،‬بچه ها و قمندان سه بجة شب به قصد تعرض‬ ‫رفته اند و از گپ های شان معلوم می شد که از پشت خط اول‬ ‫به پوسته های دشمن حمله می کنند مگر چرا؟ تا حال از آن ها‬ ‫خبری نیست‪».‬‬ ‫حتا از سر و صدای مخابره که از اتاق آنسوتر به گوش می رسید‬ ‫صدایی به گوشش نرسید بعد مثل این که چیز غیر عادیی را‬ ‫متوجه شده باشد نگاهش را به چهار طرف خود به حرکت آورد‬ ‫به صندوق های مرمی و نارنجک دید که کنار هم چیده شده‬ ‫بودند‪ ،‬می گفتی از نگاه کردن به آن ها ترسید به فکرش گذشت‬ ‫به گورستان بزرگی از آدم ها می بیند‪ ،‬در دلش گفت‪:‬‬ ‫ـ «از رنگ این ها بدم میآیه‪».‬‬ ‫صدای انفجار و مرمی چرتی اش ساخته بود و آرام آرام دلش شور‬ ‫می زد‪ ،‬و از خود می پرسید‪:‬‬ ‫ـ «آخر این بدبختی به کجا می رسد‪ ،‬کاش تا حال گریخته‬ ‫بود‪ ،‬کاش اص ً‬ ‫ال از چهار دیواری خانه نبر آمده بود‪ ،‬چقد دلش‬ ‫تنگ شده بود برای نوشتن‪ ،‬برای خانه های کاهگلی حویلی شان‪،‬‬ ‫برای دخترک و مادرکش‪ ،‬خواست شیرین ترین و آخرین گپ‬


‫‪12‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫مادرش را به یاد بیاورد‪:‬‬ ‫ـ «مه دگه آرد خوده بیخته و ایلک خوده آویختیم مره زیاد آزار‬ ‫نتی زود بیا‪»...‬‬ ‫و عکس چهرة چین و چروک خورده اش را که در کاسة ِ‬ ‫آب‬ ‫دستش دو چند شده بود و چکه های آب دیده اش را که آن‬ ‫عکس را شسته بودند به یاد آورد‪ .‬به یاد آورد که به خود گفته‬ ‫بود اگر فلم ساز می بود از گپ های ناگفتة که در لرزش لب‬ ‫ها و بغض گلوی مادرش گیر ماندند از نگاه های نگران زن و‬ ‫دخترکش که از الی در نیمه باز حویلی به او مانده بودند و از‬ ‫لرزش دست و دل خودش که به امر دو سرباز تفنگ به دست‬ ‫سوار زرهپوش می شد فـلمی می­ساخت و به سینماهای همه جهان‬ ‫به نمایش میگذاشت‪.‬‬ ‫می دانست که حاال بچهها مرمی می خورند آن بچة قد بلند که‬ ‫ارسالن میگفتندش میدود تا کنار سنگی پناه ببرد و پرویز که او‬ ‫را رفیق خوانده بود هر بار که خمپاره یی در نزدیکی اش بیافتد و‬ ‫جان به سالمت ببرد به چلة انگشتش بوسه می زند‪ ،‬فریدون همان‬ ‫بچة سیاه چهره که وقتی قمندان می خواست به زور او را به جبهه‬ ‫ببرند از او طرفداری کرده بود برای دوستانش مرمی می رساند‪...‬‬ ‫و قمندان به زمین و زمان فحش می دهد‪...‬‬ ‫حال صدای گلوله ها و انفجار نارنجک در نزدیکی او بود به‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪13‬‬

‫فکرش میآمد تب کرده است و سوال این که چه گپ شده؟ هر‬ ‫لحظه در ذهنش بزرگ می شد تا این که انفجار پر سر و صدایی‬ ‫زمین زیر پایش را لرزانید و گرد و غباری زیادی را از کلکینچة‬ ‫قرارگاه به داخل آورد و به سرا پایش پاشیده شد خدایا خیر‪ ...‬این‬ ‫صدا در درونش پچیدن گرفت دیگر باورش شده بود که قرارگاه‬ ‫بر سرش خراب می شود‪ .‬دیگر نمی توانست که به دخترکش‪ ،‬به‬ ‫پرویز و فریدون به شخصیت های نوشته هایش به قصاب بچه و‬ ‫دختر گیاه خوار‪ ،‬برای آواز خوان و آن زنی زشتی که از زیبایی‬ ‫می ترسید‪ .‬و نه آن اسیری که به دستان او کشته شده بود فکر‬ ‫کند‪ .‬دیگر تمام حواسش به زنده ماندن می اندیشیدند به کرکتر‬ ‫های نیمه تمام و به دنیا نیآمده اش صدای گلوله ها دیوانه اش می‬ ‫کرد به فکرش رسید دنیا به آخر رسیده چند گلوله پی در پی به‬ ‫دروازه خورد و پارچه های آن را به هر سو پرتاب کرد او پشت‬ ‫صندوق های مرمی در حالی که از ترس می لرزید نشسته بود در‬ ‫با ضربه یی باز شد و دو سه مرد با سالح داخل آمدند دیگر مرد‬ ‫به زحمت دست هایش را بلند کرد تفنگ های مرد های چریکی‬ ‫او را نشانه گرفته بوند راهش را گم کرده بود می گفتی واژه ها‬ ‫از حنجره اش گریخته بودند فقط چشم هایش به هرکدام جدا جدا‬ ‫می گفت‪« :‬تو ره به خدا چوچه دار استم مادر بی کس و پیر‬ ‫دخترک دو ساله دارم‪ ،‬مره به زور آوردن مه هیچ کسه نکشتیم‬ ‫مه فیر کدنه یاد ندارم و اقدر وقت بر عسکرا آشپزی می کدم‬


‫‪14‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫مادرم گفته زود خانه بیایم»‬ ‫اما هیچ کسی از آن ها زبان چشمانش نمی فهمید فقط صدای‬ ‫رگبار گلوله بلند شد تق تق تق‪ ...‬تق تق تق‪ ...‬تق تق تق‪ ...‬تق‬ ‫تق تق‪...‬‬


‫زن‬

‫اسما حسيني مقدم‬

‫دست هاي خون آلودم را زير شير آب مي گيرم‪ .‬دكتر از اتاق‬ ‫مي رود بيرون تا تن پوش سبزش را درآورد‪ .‬به ليال مي گويم‪:‬‬ ‫«خوب شد كه پسر است!» مي گويد‪« :‬آره» و با غصه ادامه مي‬ ‫دهد‪« :‬بيچاره زن ها»‪.‬‬ ‫زن را با االغ رسانده بودند به بيمارستان‪ .‬مردي كه با او بود و ليال‬ ‫مي گفت پدرشوهرش است‪ ،‬هراسان آمده بود داخل و التماس‬ ‫كنان من را كه تازه مي خواستم روپوش سفيد را درآورم كشانده‬ ‫بود بيرون‪ .‬زن بيهوش با دستمالي بر االغ بسته شده بود تا در ميانه‬ ‫راه نيفتد‪ .‬شكمش را با پارچه و پالستيك پيچيده بودند كه ديگر‬ ‫رنگ خون گرفته بود‪ .‬مرد را نهيب زدم كه او را از االغ باز كند‬


‫‪16‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫و دوان به بخش برگشتم و برانكارد خواستم‪ .‬تصوير زن با آن تن‬ ‫خونين و صورت عرق نشسته هلم مي داد تا از اتاقي به اتاقي ديگر‬ ‫بروم و هرچه را كه از دستم برمي آيد براي نجاتش محيا كنم‪.‬‬ ‫حتي فراموش كردم كه دخترم زهرا در خانه مادرم چشم انتظار‬ ‫آمدنم است و از پريروز كه پدرش به جبهه رفته‪ ،‬بهانه گير شده‬ ‫و دوري ام را تاب نمي آورد‪.‬‬ ‫پرستارها مشغول عوض كرد لباس زن و تميز كردن زخم بودند‪.‬‬ ‫گفتم‪» ‌‌:‬نبض داره؟» گفتند‪» ‌:‬آره» گفتم‪« :‬بچه چطور؟» گفتند‪:‬‬ ‫«آره» گفتم‪« :‬سريعتر ! سريعتر!» و با عجله به سمت اتاق عمل‬ ‫رفتم‪ .‬ليال زودتر از من لباس پوشيده و در اتاق عمل حاضر شده‬ ‫بود‪ .‬دكتر هم زمان با من وارد شد‪.‬‬ ‫_ فشار مريض چنده؟‬ ‫_ شش آقاي دكتر!‬ ‫_ داريم مرده را به اتاق عمل مي بريم‪ .‬كسي با خانواده اش صحبت‬ ‫كرده‪.‬‬ ‫_ نه‪ ،‬ولي گمان نكنم آنها هم انتظار معجزه داشته باشند‪.‬‬ ‫ليال سر تخت ايستاده بود‪ .‬سر در گوشم كرد و گفت‪ « :‬از هرات‬ ‫آمده اند‪ .‬جلوي در خانة خودش سربازهاي روس شكمش را از‬ ‫باال تا پايين با دشنه دريده اند‪ ».‬پلك هاي زن لرزش خفيفي كرد‪.‬‬ ‫دكتر دست به كار شده بود‪ .‬آرام گفتم‪« :‬از هرات تا مشهد‪ !...‬چه‬ ‫مقاومتي نشان داده» و دست زن را محكم فشردم‪ .‬دكتر ديواره‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪17‬‬

‫رحم را با تيغ شكاف داد‪ .‬بچه را بيرون كشيديم‪ .‬تن خيس و خون‬ ‫آلود نوزاد وارونه در دست هاي دكتر بي حركت بود‪.‬‬ ‫_ زود باش كوچولو! زود باش!‬ ‫در ذهنم به طفل التماس مي كردم تا نفس بكشد‪ .‬ليال مضطرب‬ ‫بود‪ .‬دكتر عرق كرده بود‪ .‬يك ضربه ديگر زد و ناگهان بچه‬ ‫شروع به گريه كرد‪ .‬ليال از خوشحالي فرياد كوتاهي كشيد‪.‬‬ ‫داشت گريه ام مي گرفت‪ .‬بچه را گرفتم تا سر و تنش را پاك‬ ‫كنم‪ .‬نوزاد با چشم هاي پف كرده اي كه هنوز ساعت ها زمان‬ ‫مي برد تا به نور عادت كند و از هم باز شود‌‪ ،‬در پارچه سبز آرام‬ ‫گرفته بود‪ .‬زبانش را در مي آورد و معلوم بود كه شير مي خواهد‬ ‫اما مادرش ديگر زنده نبود‪ .‬براي لحظه اي صورت بچه را به سمت‬ ‫مادرش گرفتم‪ .‬به نظرم رسيد روح زن ديگر آرام گرفته است و‬ ‫حاال مي تواند دستي براي طفل كوچكش تكان دهد و به سمت‬ ‫سراي باقي برود‪.‬‬ ‫نوزاد را به پرستاري سپردم و دوباره پيش زن برگشتم‪ .‬بايد تن‬ ‫پاره اش را جمع مي كرديم تا خانواده اش در خاك بگذارند‪.‬‬ ‫بازوهاي كبود و تن زخم خورده زن داستان رنج و درد او را‬ ‫بازگو مي كرد‪ .‬ليال همين طور كه دكتر را ياري مي رساند‬ ‫تا زخم ها را ببندند‌‪ ،‬با صدايي آميخته از اندوه و احترام گفت‪:‬‬ ‫«شوهرش هنوز خبر نداره‪ ،‬مجاهده‪ ،‬دو ماهه كه خانواده اش را‬ ‫نديده‪ ».‬نخ بخيه را آماده كردم‪« .‬پدر شوهرش مي گفت روس‬


‫‪18‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫ها مست بودند‪ .‬مي گفت دوتايي افتاده بودند دنبال دختركي كه‬ ‫دومين دختر از سه دختر زن بوده‪ ».‬بعدش را مي توانستم مجسم‬ ‫كنم‪ :‬زن دست هايش را به قاب در محكم مي كند و سينه سپر‬ ‫مي كند جلويشان‪ .‬آنها با قنداق تفنگ مي كوبند روي بازوي‬ ‫زن اما او همچنان خودش را سپر مي كند تا دست متجاوزها به‬ ‫دخترانش نرسد‪ .‬فرياد كمك خواهي اش به آسمان مي رود‪‌،‬اما‬ ‫روس ها دست بردار نيستند‪ .‬اهالي وقتي مي رسند كه دشنه شكم‬ ‫باردار زن را دريده است‪ ،‬اما او هنوز سر پا ايستاده و از خانه اش‬ ‫دفاع مي كند‪.‬‬ ‫دست هاي سرد زن را فشار دادم و آهسته گفتم‪« :‬نگران نباش‬ ‫پسرت قويه‪ .‬حتم ًا مي تونه از خواهرانش مراقبت كنه‪ ».‬بعد پارچه‬ ‫را روي صورت زن كشيدم و از اتاق بيرون رفتم‪.‬‬


‫ماه ُمثله‬

‫غالم‏رضای ص ّفار‬

‫مبهوت و با دقّتى اساطيرى نگاه مى‏كرد‪ .‬دست‏ها‪ ،‬پاها‪ ،‬سر و‬ ‫ِ‬ ‫انگشت اشاره‏ى چپ‪ ،‬همان كه آن قدر چسباندش به‬ ‫انگشت؛‬ ‫ِ‬ ‫انگشت چپ و راست خودش تا فهميد انگشت اشاره‏ى دست‬ ‫چپ است؛ به همان دقّتى كه ريزترين گل‏هاى قالى را نقشه‬ ‫مى‏كرد ‪.‬همه چيز بود‪ ،‬ا ّما انگار كه نبود‪ .‬يعنى نمى‏شد كه باشد‪.‬‬ ‫ّ‬ ‫هزارتكه‏اش كنى و بى كم و كاست‬ ‫مثل درخت سروى كه‬ ‫كنار هم بچينى‏اش‪ ،‬سرو هست و نيست‪ ،‬هست و نيست‪ .‬باز بايد‬ ‫مى‏گشت‪ ،‬دوره مى‏كرد‪ .‬همه چيزش را حفظ بود و چشم‏بسته‬ ‫ن ّقاشى‏اش مى‏كرد‪ .‬بايد مى‏جست و جزجزءِ خاك را سلوك‬ ‫مى‏كرد‪.‬‬


‫‪20‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫مانده بود كه چرا از دست‏ها‪ ،‬فقط بايد انگشت اشاره‏ى چپ و‬ ‫شست راست مى‏پريد؟ اگر اين‏ها هم نمى‏پريدند چه مى‏شد؟ يا‬ ‫اگر همه‏اش مى‏پريد‪َ ،‬گرد مى‏شد و به چشم زمين مى‏رفت؟ بينى‬ ‫هم‪ ،‬تقريب ًا نبود و بيش‏ت ِر گوش چپ‪ ،‬كه شب‏ها هميشه زيرش‬ ‫ن َ َفس مى‏كشيد و هميشه زنگ مى‏زد‪ ،‬از بس كه يادش مى‏كرد‪.‬‬ ‫چه قدر دوست داشت‪ ،‬نگاه عقاب‪ ،‬شا ّمه‌ی خرس و سرعت آهو‬ ‫را داشت‪ .‬مى‏ديد و مى‏بوييد و تك و پو مى‏كرد‪ :‬مى‏يافت و ّلذت‬ ‫مى‏برد‪ .‬از سر رغبت‪ ،‬جانش را مى‏داد تا فقط يك‏ بار ديگر‪ ،‬فقط‬ ‫يك ‏بار؛ يك‏جا داشتش‪ ،‬يك لحظه‪ ،‬نه بيش‏تر‪ .‬چه قدر دوست‬ ‫داشت‪ ،‬چراغ جادو را مى‏داشت‪.‬‬ ‫نشست‪ ،‬جمع و جورتر نشست‪ .‬سرش را به آداب تمام‪ ،‬توى‬ ‫دامن گذاشت‪ .‬دست كرد توى موهاى پرپشتش‪ .‬گفته بود فردا‬ ‫مى‏رود سلمانى‪ .‬فكر كرد بعد كه كاملش كرد‪ ،‬خودش دست‬ ‫به كار آرايشش شود‪ .‬سر را گرفت رو به رويش‪ ،‬چشم در‬ ‫چشم‪ .‬مى‏خواست خا ِل سياه چشم راستش را ببيند‪ ،‬ا ّما خون لخته‏ى‬ ‫پررنگى رويش خوابيده بود‪ ،‬يك كاسه‏ى شراب بود انگار‪.‬‬ ‫مى‏خواست تا ته سرش بكشد‪.‬‬ ‫روزى كه كالغ فضول از دهانش پريده بود و پرسيده بود‪« :‬آن‬ ‫چى اس در چشمت؟» گفته بود‪« :‬داغ دلم اس‪ .‬ها‪ ،‬عكسش افتاده‬ ‫داخل چشمم!» شرم كرده و بى دست و پا گفته بود‪« :‬مقبول‏تر‬ ‫شدى!» بعد جيغكى كشيده بود و گريخته بود‪.‬‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪21‬‬

‫گربه‏اى چندرنگ‪ ،‬روى دو پا نشسته بود و ابوالهول‏وار نگاهشان‬ ‫مى‏كرد‪ .‬چند لحظه يك بار‪ ،‬سرش انگار بى‏اختيار ول مى‏شد و‬ ‫پشت‏بندش جيغ مى‏كشيد‪ .‬كوتاه و كشيده‪ .‬پنجه مى‏كشيد توى‬ ‫سرش و خون انگار از شيارهاى صورتش بيرون مى‏زد‪.‬‬ ‫ر ّد گرمى روى پيشانى‏اش دويد‪ .‬يادش نيامد سرش به چيزى‬ ‫خورده باشد يا چيزى به سرش‪ .‬كمرش تير مى‏كشيد و يخ و يخ‏تر‬ ‫مى‏شد‪ .‬گربه باز جيغ كشيد‪ .‬ايستاده بود و فقيرانه به او كه هم‬ ‫بود و هم نبود‪ ،‬نگاه مى‏كرد‪ .‬چشم‏هايش تار شد‪ .‬دلش سوخت‪.‬‬ ‫فكر كرد‪« :‬شايد گشنه باشه ‪ ...‬بى‏چاره ‪ ...‬شايد ‪ ...‬خوب كه چه؟‬ ‫‪ ». ...‬مثل جن‏ديده‏ها از جا جست‪ .‬در يك آن‪ ،‬صد بار‪ ،‬نه؛ هزار‬ ‫بار‪ ،‬نگاهش رفت و آمد؛ بين او و دهان گربه‪ ،‬رفت و آمد‪ ،‬آمد‬ ‫و رفت‪« :‬اى پد ْر نالَت!» انگار که آتش به لباسش افتاده باشد‪،‬‬ ‫انگار که افعی نیشش زده باشد‪ ،‬روی زمین غلتی زد‪ ،‬جست و‬ ‫خیزی کرد‪ ،‬سنگى پیدا کرد و پرت كرد‪ .‬گربه ا ّما رفته بود‪ .‬باز‬ ‫دوست داشت سنگ بیندازد‪ ،‬می‌خواست تمام سنگ‌های کابل را‬ ‫پرت کند توی سر گربه‪ .‬گربه ا ّمآ رفته بود‪ .‬موهاي تنش سوزن‬ ‫سوزن شده بود‪.‬‬ ‫چرخی زد‪ .‬نشست و حسرت‏بار‪ ،‬مثل سهراب به گردآفريد‪ ،‬نگاه‬ ‫كرد‪ .‬دراز كشيد كنارش‪ .‬مى‏خواست زير گوشش‪ ،‬زير گوش‬ ‫چپش‪ ،‬نفس بكشد‪ .‬مى‏خواست دست ببرد ‪ ،...‬صداى گريز آمد‪.‬‬ ‫نيم‏خيز شد‪ .‬تا ت ِه كوچه را پاييد‪ .‬نصف كوچه را ديوار خراب‏شده‪،‬‬


‫‪22‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫بسته بود‪ .‬باد‪ ،‬نرم‏خيز و بيمار‪ ،‬دنبال پاره‏كاغذها و پالستيك‏هاى‬ ‫ِش ّره دِ ّره‪ ،‬سرگردان بود‪ .‬كاغذى زير پايش غلتيد‪ .‬خش‏خش‬ ‫مى‏كرد‪.‬‬ ‫بچه‏ها بلند تكرار كردند‪.‬‬ ‫بلند خواند‪« :‬القارعة‪ .‬ما القارعة؟» ّ‬ ‫بچه‏ها فرياد كردند‪:‬‬ ‫«بلندتر بخوانين‪ :‬و ما ادريك ما القارعة؟» ّ‬ ‫«يوم يكون ال ّناس كالفراش مبثوث ‪ »...‬وقتى گچ‏هاى لب تخته‬ ‫ريخت‪ ،‬و بعد هم خود تخته از ميخ ول شد و مثل دم سگ‪ ،‬چپ‬ ‫و راست شد‪ ،‬ا ّول فكر كرد از طوفان‏هاى هميشگى آمده‪ ،‬برق‏آسا‬ ‫و بى‏خبر؛ ا ّما بدتر بود! فريادها بين حلق و سقف‪ ،‬پا در هوا ماند‪.‬‬ ‫بچه‏ها تنگ هم نشستند‪.‬‬ ‫ّ‬ ‫انگار كه ديوى تنوره كشيده باشد‪« :‬به اين بايد حد زده شَوه! زن‬ ‫را به تعليم قرآن چه كار؟» مردى كه تنبان گشادى به پا داشت‬ ‫بقيه از زي ِر دستارش بيرون زده بود‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫و موهايش بيش‏تر از ّ‬ ‫«بله مولوى!» مولوى سر تكاند و هم‏چنان دو قبضه ريشش را طى‬ ‫كرد‪ .‬كالشش روى شانه‏اش بود و روى آن يكى‪ ،‬بال دستارش‪.‬‬ ‫چند مرد ديگر با دستارهاى رنگ و رو رفته و چشمانى كه از زير‬ ‫ابروهاى كلفت اژدروار مى‏درخشيدند‪ ،‬ساكت نگاه‏كردند‪ .‬انگار‬ ‫كه ديوى تنوره كشيده باشد! پنجره‏ى كالس محكم به هم خورد‪.‬‬ ‫شيشه‏ى نصفه ‪ -‬نيمه‏اش شكست و از همان لحظه‪ ،‬حسرتش به‬ ‫دلش ماند‪ .‬بايد مى‏پوسيد!‬ ‫انگار لشكر مرگ از كوچه رد مى‏شد‪ ،‬سنگين و ترسناك‪ .‬زمزمه‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪23‬‬

‫كرد‪« :‬كابل! ‪ ...‬جذامى تاريخ! غربتت را سوگوارانه بازمى‏گويى‬ ‫‪ 1». ...‬مثل حاالى اين ‏جا ا ّول‪ ،‬همه جا سوت و كور بود‪ .‬سوت‬ ‫و كور‪ ،‬كور و سوت‪ ،‬سوت و كور‪ ،‬كور و سوت‪ ،‬سوت‪،‬‬ ‫سوت‪ ،‬سوت و يك ‏دفعه آسمان منفجر شد‪ .‬يقين كرده بود كه‬ ‫مرده‏هاى توى گور هم لرزيده‏اند‪ .‬دو تا كوچه دويده بود‪ .‬مثل‬ ‫مور و ملخ‏هاى ديگر‪ .‬از سر و كول همه باال رفته بود‪ .‬چه اشتياق‬ ‫كشنده‏اى داشت! زنى داد زده بود توى گوشش‪« :‬ايستاد نشو اين‬ ‫جا‪ ،‬بيا بريم زن‪ ».‬و ا ّما او مانده بود‪ .‬باد گفته بود بايد بماند‪ ،‬و‬ ‫خودش رفته بود! ا ّول مثل همه فقط دويده بود‪ ،‬همين طور هم كه‬ ‫داشت مى‏دويد‪ ،‬پيش خودش مى‏گفت‪« :‬تا چه بدبختى بيوه شده؟‬ ‫خدا خيريّت كنه‪».‬‬ ‫به اندازه‌ی چند بار چرخیدن بوی باروت‪ ،‬بوی سوختگی گوشت‬ ‫و مو توی دماغش؛ فقط به اندازه‌ی چند بار‪ ،‬راز اشتياق كشنده‏اش‬ ‫را دانست‪ .‬بوى خاك فروريخته‪ ،‬بوى سوختن‪ ،‬بوى ويرانى‪ ،‬بوى‬ ‫اندوه‪ ،‬دست‏گيرش كرده بود‪ .‬جيغ نزد‪ ،‬موهايش را نكند‪ ،‬رويش‬ ‫را چنگ نزد‪ ،‬پيراهنش را چاك نداد‪ ،‬فقط نشست‪ُ .‬رمبيد كنار‬ ‫ديوار رمبيده و دست در گردنش انداخت‪ .‬داشت به اين فكر‬ ‫مى‏كرد كه باد و خاك‪ ،‬چه طور با او حرف مى‏زنند‪ ،‬كه «آن‏ها»‬ ‫رسيدند و مور و ملخ‏هاى مادينه‪ ،‬انگار كه وبا‪ ،‬دست انداخته باشند‬ ‫جمعيت بُر خورد‬ ‫به پيراهنشان‪ ،‬يك‏دفعه غيب شدند‪ .‬او هم وسط‬ ‫ّ‬ ‫‪ -1‬سطرى از شعر «سوختن‪ ،‬ويرانى و اندوه مردم شهر» از «ثريّای واحدى» شاعر افغان‪.‬‬


‫‪24‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫و غلت خورد و رفت‪.‬‬ ‫دقیقه‌ای بعد تنها بود‪ .‬به سرعت باد برگشته بود‪ .‬يادش نيامد‪،‬‬ ‫آن زن‪ ،‬كه بود كه به سر و رويش مى‏كوبيد و اسم شوى او‬ ‫را صدا مى‏كرد‪ .‬تنها بود‪ ،‬هيچ كس نبود‪ .‬ح ّتى باد و خاك هم‬ ‫نبودند‪ .‬لميد كنارش‪ .‬لب به لبش برد‪ .‬نبود‪ .‬لب پايين هم نبود‪ُ .‬گر‬ ‫كشيد‪ .‬گربه برگشته بود‪ .‬پوز سفيدش سرخ مى‏زد‪ .‬هى دورش را‬ ‫مى‏ليسيد‪ .‬انگار که دور دهان او را زبان می‌کشید! لب‏گزه كرد‪.‬‬ ‫داغ شد و صاعقه‏اى و لرزه‌ای خفيف‪ ،‬چند بار‪ ،‬سر تا پايش را‬ ‫رفت و برگشت‪ .‬باز انگار که آتش‪ ،‬باز انگار که افعی‪ ...‬باز‬ ‫دوست داشت سنگ بیندازد‪ ،‬ا ّما یک نظر از چشمش گذشت كه‬ ‫دیگر بايد گربه را هم دوست داشته باشد!‬ ‫آسمان دور سرش چرخى زد‪ .‬چرخى زد و خوابيد‪ .‬آسمان خيمه‬ ‫زده بود رويش و نور تندش آزار مى‏رساند‪ .‬دست كشيد به پايش‪،‬‬ ‫مثل آن روزهاى ا ّول توى علف‏زار‪ .‬خالىِ فضا را چنگ زد‪.‬‬ ‫نبود‪ ،...‬نبود؟ انگا رکه جرقّه؛ به هوا پريد‪ .‬نه‪ ،‬نبود‪ .‬مى‏شد گفت‬ ‫نيم‏تنه و پايين‏تنه‪ ،‬اص ً‬ ‫ال نبود‪ .‬از ا ّول هم نبود ا ّما آن نگاه اساطيرى‪،‬‬ ‫ّ‬ ‫ّ‬ ‫مى‏خواست تلقينش كند كه هست‪ ،‬اگر چه تكه‏تكه‪ ،‬ا ّما نه‪ ،‬نبود‪.‬‬ ‫تكه ّ‬ ‫سر ِو ّ‬ ‫‏تكه‪ ،‬که سرو نيست‪.‬‬ ‫بايد دل خوش مى‏كرد به همان چند ّ‬ ‫تكه گوشت‪ ،‬به همان استخوان‬ ‫ّ‬ ‫دنده‏اى كه توى جوى آب پيدا كرده بود‪ ،‬به همان تكه‏گوشتى كه‬ ‫پسرك روى بامشان ديده بود‪« :‬مثل مرغ سركنده‪ ،‬باال و پايين‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪25‬‬

‫مى‏پريد‪ .‬به بابايم گفتم‪ ،‬ا ّما ترسيد‪ .‬خودم آوردمش‪ ،‬پنهانى‪ ».‬و‬ ‫داده بودش دست او‪ .‬گرم بود و مى‏تپيد‪ .‬يادش آمد كه چشم‬ ‫پسرك‪ ،‬برق زده بود‪.‬‬ ‫بايد بلند مى‏شد‪ ،‬لب پايين را هم مى‏جست‪ .‬مویه کرد‪« :‬نبايد‬ ‫نشست‪ .‬بايد تمام شهر را گشت و پاليد‪ ».‬فقط يك بار ديگر لبش‬ ‫را مى‏خواست‪.‬‬ ‫مى‏خواست برود كه كسى محكم بازويش را چسبيد‪ .‬تكانش داد‪.‬‬ ‫ح ّتى اگر «آن‏ها» هم بودند‪ ،‬ديگر نمى‏ترسيد‪ .‬دست مى‏كرد توى‬ ‫قبضه‏هاى ريششان و رستم‏وار به زمين مى‏كوبيدشان‪ .‬بى‏بى‏خاتون‬ ‫بود‪« :‬طفلت تلف شد زن! به خدا هالك مى‏شى‪ .‬اين كار‪ ،‬شد‬ ‫نداره‪».‬‬ ‫بچه‪ ،‬هيچ چيزش نشده بود‪ .‬چرا باد اين را نگفت؟!‬ ‫يعنى چه طور ّ‬ ‫بچه‪ ،‬روى گردنش سوار بوده باشد‪.‬‬ ‫هيچ كس باور نمى‏كرد ّ‬ ‫بى‏بى‏خاتون‪ ،‬قسم خورده بود‪« :‬خودم ديدم به خدا! طفل را نشانده‬ ‫بود روى گردن‪ .‬دست‏هايش را وا كرده بود‪ ،‬طفل مى‏خنديد كه‬ ‫راكت منفجر شد‪ .‬زَهره‏ام تركيد‪ ،‬گرد و خاك شد‪ .‬طفل دور‬ ‫افتاده بود‪».‬‬ ‫راه افتاد‪ .‬بى‏بى‏خاتون جيغ كشيد‪« :‬كجا مى‏رى باز؟ حاالس‬ ‫كه اين ناانسان‏ها بياين‪ ».‬گربه روى صورتش پنجول مى‏كشيد‪:‬‬ ‫«مى‏رم بلكه لب پايينش را يافتم!» بى‏بى زار ‏زد‪« :‬بشين ن َ َفست‬ ‫راست شَوه‪ .‬اين جا پر خوف و خطر اس ‪ ...‬بيايين اين جنازه را‬


‫‪26‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫بردارين‪ .‬كجايين بى‏غيرت‏ها؟!»‬ ‫زن مى‏رفت و ر ِّد خونى دنبالش روى زمين كشيده مى‏شد‪ .‬دخترى‬ ‫از آن سوى كوچه دويد و فرياد ‏كرد‪« :‬طالب‏ها‪ ،‬طالب‏ها‪». ...‬‬ ‫نگاه كرد‪ .‬دورترها گرد و خاك غليظى برخاسته بود‪ .‬با خود‬ ‫گفت‪« :‬جنگ‏ها‪ ،‬نو شروع شده اس!»‬


‫قبرستان‬

‫فاطمه کرمی‬

‫صداي زوزه ي گرگ ها در فضا پيچيد‪ ،‬منير شمع ها را دور‬ ‫قبر چيد و موهاي خيسش را كه به پيشاني اش چسبيده بود زير‬ ‫روسري طوسي اش هل داد‪ .‬روي قبر كناري نشست و زل زد به‬ ‫قبري كه دورش شمع چيده بود‪ .‬چند زن با فاصله ي چند قبر‬ ‫كنار جنازه هاي كفن پيچ شده نشسته بودند و با هم حرف مي‬ ‫زدند ‪...‬‬ ‫منير سوسكي را كه روي قبر راه مي رفت زد‪ .‬سوسك غلت‬ ‫خورد و پشت و رو افتاد زمين‪ ،‬پاهايش را در هوا تكان مي داد‪.‬‬ ‫منير چانه اش را گذاشت روي پاهايش به سوسك نگاه كرد‬ ‫و گفت‪»:‬مي بيني آبجي‪ ،‬ديگه از سوسك نمي ترس‍ُم‪ ،‬عادت‬


‫‪28‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫كر ُدم‪»...‬‬ ‫منير با نوك انگشتش سوسك را هل داد‪ .‬سوسك صاف شد و از‬ ‫قبر كناري باال رفت‪...‬‬ ‫ُ‬ ‫ «سميره مي شنفي زنا چي مي گن؟ ‪...‬آب ني واسه حموم رفتن‬‫چندشت نشه سميره ولي سه روزي َه كه حموم نرف ُتم‪ .‬يادته او موقع‬ ‫ها از دس ُتم مي گرفتي و به زور مي نداختيم توي حموم؟‪»...‬‬ ‫منير كف دو دستش را دور يكي از شمعي كه خاموش مي شد‬ ‫گرد كرد‪...‬‬ ‫يكي از زن ها گفت‪»:‬خونه ي مام ْ آب نبود غذا درست كنم‪ ،‬بچه‬ ‫اُم گشنش بود‪ ،‬رف ُتم در همسايه ها رو ز ُدم و به زور يه تيكه غذا‬ ‫پيدا كر ُدم دادم بهش‪»...‬‬ ‫يكي از زن ها گفت‪ »:‬حاال حموم نرفتن و غذا نخوردن كه خوبه‬ ‫بيچاره اين شهيدا رو چطو مي خوان غسل بِدن؟‪»...‬‬ ‫منير با انگشت اشاره اش روي قبر سميره شكل مي كشيد‪»:‬‬ ‫گوش كردي سميره‪ ،‬اي اسمش مارا ِل‪ ،‬تركه‪ ،‬شوهرش دكتره‬ ‫با هم اومدن واسه طرح شوه ِرش‪ ،‬جنگ كه شده شوهرش رفته‬ ‫بيمارستان‪ ،‬اي هم دست خالي بوده ّ‬ ‫مث من‪ ،‬اومده قبرستون تا‬ ‫تنهاييش پر بشه‪...‬‬ ‫ازش كلي تركي ياد ِگرف ُتم‪ .‬بعضي وقتا كه عكست رو نيگا‬ ‫مي كنم و گريه اُم مي گيره‪ ،‬مي ياد پيشوم و مي گه چوخ‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪29‬‬

‫لوسان باجي‪ .1‬ولي مو چند بار ديده بو ُدم كه خودش هم گريه‬ ‫مي كنه‪»...‬‬ ‫منير دستش عرق كرده اش را با چادر خشك كرد ‪»:‬مي دوني‬ ‫كدوم عكست رو با خودوم آور ُدم ‪،‬هموني كه موهاتو يه طرفه‬ ‫شونه كرده بودي و ريخته بودي رو شونه ات يه عينك دودي هم‬ ‫گذاشته بودي روي موهات ‪ ،‬اما سميره خداييش خيلي خوشگل‬ ‫شده بودي آ‪ ،‬هر كي نمي دونست فكر مي كرد از خارج اومده‬ ‫كشيدم و خوش‬ ‫بودي با او تيپ‪ ،‬ديگه نمي دونس كه مو زحمت‬ ‫ُ‬ ‫تيپت كر ُدم و به زور او موهاي فرفريت رو با اتو و سشوار صاف‬ ‫كردم ‪»...‬‬ ‫***‬ ‫مارال رو به زن ها گفت‪»:‬صداي گرگ نزديكه‪ ،‬نكنه يدفعه‬ ‫بريزن اين جا؟‪»...‬‬ ‫يكي از زن ها قرآن را كه جلويش بود بست ‪»:‬نه‪ ،‬از ظهري‬ ‫صداشون داره مي آد ‪ .‬ظهري به چندتا از مردآ كه اومده بو ُدن‬ ‫جنازه ها رو خاك كنن گف ُتم كه ببي ُنن‪ ،‬گف ُتن نزديكي آ چيزي‬ ‫ني‪ ،‬نگران نباشيد‪»...‬‬ ‫منير پاهايش را گذاشت روي قبر سميره و خاكي را كه روي‬ ‫كفش هايش بود پاك كرد‪»:‬مي بيني سميره كفشام چقدر كثيف‬ ‫شدن‪ ،‬ديگه اين جا واسم مهم ني كه كثيف باشن يا نه‪». ...‬‬ ‫‪ -1‬خيلي لوس هستي خواهر‪.‬‬


‫‪30‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫منير به اطرافش نگاه كرد‪ ،‬غير از زن هايي كه چند متر با او‬ ‫فاصله داشتند چيز ديگري درتاريكي ديده نمي شد‪ .‬چادرش را‬ ‫دور خودش پيچيد‪»:‬مي ُگم سميره‪ ،‬خوبه تو نزديك پاتوق ما‬ ‫هستي و هر شب راحت مي تونم بيام پيشت‪ .‬كاش بابا و مامان‬ ‫هم اين نزديكي بودن‪»...‬‬ ‫منير نفس عميقي كشيد‪ »:‬ولي خوب شد زود رفتن و اي روزآ‬ ‫رو نديدن‪ .‬يادته سميره؟ هر روز مي رفتيم سر قبرشون‪ ،‬ولي االن‬ ‫مو سه روزِ كه نتونستم ُبرم‪ ،‬اي جا مرده اوقدر زياد شده كه وقتي‬ ‫سه روز پيش رف ُتم درخت باالي قبرشون رو كنده بودند و مرده‬ ‫چيدم كه‬ ‫چال كرده بودند‪ ،‬دور سنگ قبرشون چند رديف سنگ ُ‬ ‫از دور راحت تر پيداشون كنم و راحت تر ببينمشون‬ ‫دلم بهتون خيلي تنگ شُ ده‪...‬‬ ‫َ‬ ‫َ‬ ‫شكست نمي رف ُتم پيِ َيل للي تَللي و وقتي‬ ‫كاش او روز پام مي‬ ‫ُ‬ ‫شدم‪»...‬‬ ‫مي‬ ‫شهيد‬ ‫هم‬ ‫مو‬ ‫ن‬ ‫د‬ ‫ُ‬ ‫خونمونو بمباران كر ُ‬ ‫***‬ ‫مارال موهاي رنگ شده اش را توي مقنعه اش گذاشت‪»:‬ولي‬ ‫صداي گرگا نزديكتر شده آ‪ ،‬چيكار كنيم نكنه يه موقع؟‪»...‬‬ ‫_»اَه تو هم كه همش شوم مي زني‪،‬گف ُتم كه چيزي ني نگران‬ ‫نباش!‪ ...‬اي همه هم ناخن ها تو نخور‪ ،‬حاال خوبه شوهرت دكتره‬ ‫آ‪»...‬‬ ‫منير انگشتش را مي كرد توي شعله ي شمع ها و مي آورد‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪31‬‬

‫بيرون‪،‬خنديد و گفت‪»:‬مي بيني سميره چقدر سر خو ِشه‪ ،‬با اين‬ ‫كه شوهرش دكتره باز هم ناخن مي خوره ‪»...‬‬ ‫منير سرش را بلند كرد‪،‬چشم هايش را ريز كرد و به تاريكي‬ ‫قبرستان خيره شد‪ .‬صداي زوزه ي گرگ ها با صداي جير جيرك‬ ‫ها قاطي شده بود‪ .‬زانوهايش را بغل كرد‪« :‬ولي راستش‪ ،‬اي مارال‬ ‫راست مي گه ها‪ ،‬صداي گرگ ها نزديك تر شده‪ ،‬هم چيني‬ ‫ترسم ‪...‬‬ ‫يكم مي ُ‬ ‫سميره هوا خيلي سرده از خونه مي خواس ُتم لباس بيارم‪ ،‬ولي يا ُدم‬ ‫رفت‪ ،‬كاش االن يه ليوان چاي داغ مي خور ُدم‪ ،‬يادته سميره بچه‬ ‫گي هامون چقد شلوغ بودي؟‪ 14 ...‬سال پيش وقتي بابا رفيق‬ ‫هاشو دعوت كرده بود‪ ،‬منو كوك كردي كه جاي زير سيگاري‬ ‫با چاي عمو فوائد رو عوض ك ُنم‪ ،‬او هم كه حواسش نبود و داشت‬ ‫فيلم نيگا مي كرد خاكستر سيگارشو ريخت توي چاي‪ ،‬بعدش هم‬ ‫چاي رو برداشت و هورت كشيد باال‪...‬ولي خيلي نامردي سميره‬ ‫اگه تو نمي خنديدي نمي فهميدن بابا هم موهاي مو رو با تيغ از‬ ‫ته نمي زد‪». ...‬‬ ‫مارال از جايش بلند شد‪ ،‬رو به منيره كرد و بلند گفت‪»:‬هي منيره‬ ‫شام نون كپك زده داريم‪ ،‬بيا بخور‪»...‬‬ ‫منير دستش را بلند كرد و گفت‪ »:‬االن ميام‪»...‬‬ ‫منيره هر دو دستش را كشيد روي صورتش و خاكش را پاك‬ ‫كرد‪ ،‬به زخم زير چشم راستش كه رسيد گفت‪« :‬ديروز تو‬


‫‪32‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫محلمون يه بمب انداختن‪ ،‬خونه ي مو هيچي نشد فقط او تابلوي‬ ‫گلي كه زده بوديم كنار طاقچه افتاد رو صورتم‪ ،‬اي جا رو زخمي‬ ‫كرد‪ ...‬سميره مو بِرم يه تيكه نون بخورم بيام‪»...‬‬ ‫منيره يكي از شمع ها را برداشت گوشه هاي چادر را در بغلش‬ ‫جمع كرد و به طرف زن ها رفت‪ ،‬پايش خورد به چيزي و‬ ‫غلت خورد رفت كمي آن طرفتر‪ ،‬خم شد يك پستونك بود‪،‬‬ ‫پستونك را برداشت ماليد به چادرش و طرف زن ها رفت‪»:‬اي‬ ‫مال كيه؟‪»...‬‬ ‫صداي گرگ ها نزديك تر مي شد‪ ،‬مارال َجلدي از جايش‬ ‫بلندشد‪ ،‬دو دستي زد روي سرش و گفت ‪»:‬كول با شوما‪ 2‬بدبخت‬ ‫شديم‪ ،‬مي دونستم گرگا حمله ميكنن‪»...‬‬

‫‪ -2‬خاك به سرم‬


‫جنگ بود دیگر‬ ‫حسین شکربیگی‬

‫جنگ بود دیگر و ما هم ناگزیر درگیرش بودیم‪ .‬ما خیلی‬ ‫کوچک بودیم خیلی‪ .‬هواپیماها اوائل نقطه های کوچکی بودند‪.‬‬ ‫نقطه هایی خیلی کوچک؛ تو باید خیره خیره آسمان را می‬ ‫کاویدی؛ دقت می کردی؛ عرق می نشست روی پیشانیت تا آن‬ ‫نقطه ی کوچک از دستت نمی رفت؛ ولی هر روز که می گذشت‬ ‫هواپیماها نزدیک تر و نزدیکتر و بزرگ تر و بزرگتر می شدند‪.‬‬ ‫روزی رسید که ما اگر دستهای مان را بلند میکردیم سطح زیرین‬ ‫هواپیماها را می توانستیم لمس کنیم؛ می توانستیم بمب هایی را‬ ‫نوازش کنیم که قرار بود ما را بکشند‪ .‬جنگ بود دیگر‪ .‬وقتی‬ ‫هواپیماها می آمدند از ترس فرار می کردیم و فریاد می کشیدیم‬


‫‪34‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫و می ریختیم در رودخانه ای که زمستان ها سیالب می شد و‬ ‫کانال عمیقی حفر می کرد‪ .‬در آن کانال؛ آسمان و هواپیماها‬ ‫خیلی دور بودند‪ .‬ما توی کانال حتا جنگ را فراموش می کردیم‪.‬‬ ‫تا گردن توی آب فرو می رفتیم؛ تا گردن تو الی و لجن فرو می‬ ‫رفتیم و منتظر می ماندیم که هواپیماها آن عده که باید کشته می‬ ‫شدند را بکشند و ما بر گردیم خانه های مان خیس و گل آلود‪.‬‬ ‫«بوی گند می دیم» این را مادرم همیشه می گفت؛ بعد من و‬ ‫پدرم را توی رودخانه می شست و بعد مرا وارسی می کرد همه‬ ‫جایم را؛ تا اگر زخمی بود آن را بلیسد و پاکش کند‪ .‬بعد خسته‬ ‫و پاکشان بر می گشتیم خانه‪ .‬آن روزها زخم داشتن عادی بود‬ ‫و اگر کسی زخمی نداشت شک همه را بر می انگیخت‪ .‬آن‬ ‫روزها زخم؛ خانه های شکست خورده؛ از گردن شکسته شدن‬ ‫و چیزهای مثل این افتخار بود‪ .‬مثال کسی نیمه شب دیوار خانه‬ ‫اش را زخم می زد؛ ترکشی توی جراحت دیوار فرو می کرد بعد‬ ‫صبح دست ما را می گرفت و می برد خانه اش‪ .‬ما می رفتیم ترک‬ ‫دیوارها را می دیدیم و زخم و ترکشی که دیوار را بیمار کرده‬ ‫بود‪ .‬صاحب خانه را با تحسین نگاه می کردیم و اشک چشمهای‬ ‫مان را سر شار می کرد‪ .‬جنگ بود دیگر‪.‬‬ ‫برزان و شیوان را لخت کردند گذاشتند روی ترازویی که اعداد‬ ‫را به سرعت برق و باد نشان می داد‪ .‬بعد کسی که در چهره اش‬ ‫چیز تازه ای خوانده نمی شد گفت ‪ :‬هفت شکم‪...‬‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪35‬‬

‫یکی دیگر روی برگه ای نوشت‪ :‬برزان و شیوان هفت شکم‬ ‫کسی که از چهره اش تازه ای خوانده نمی شد با دست به برزان‬ ‫و شیوان اشاره کرد که‪ :‬بعدی‬ ‫تاران و تویچا را لخت کردند‪ .‬تاران دست هایش را باال گرفته‬ ‫بود و چشم هایش را بسته بود‪ .‬تویچا را هم لخت کردند‪ .‬اندامی‬ ‫داشت موزون با تراش کتیبه های کهن؛ جوری که هفت مرغ‬ ‫عشق می توانستند در دم جان دهند‪ .‬گذاشتندشان روی ترازو‪.‬‬ ‫یکی آمد قوس کمر و انحنای کشیده ی رانهای تویچا را نگاه‬ ‫کرد‪ .‬زمان درازی غرق در انحناها بود‪ .‬بعد به کسی که در چهره‬ ‫اش چیز تازه ای نبود اشاره ای کرد و او گفت‪ 4 :‬شکم بعدی‪...‬‬ ‫نوبت به پدر و مادر رسید‪ .‬من سر چرخاندم به آسمان‪ .‬چند تکه‬ ‫ابر در آسمان سرگردان بودند؛ باد گاهی آن ها را می برد راست؛‬ ‫گاهی می بردشان به چپ؛ بعد بردشان سمت «که ور» و همانجا‬ ‫گذاشت تا بچه کنند یا ببارند یا‪...‬‬ ‫_ ‪ 5‬شکم‬ ‫بابا و مامان از ترازو پایین آمدند‪ .‬هیچ کس هیچ حرفی نمی زد‪.‬‬ ‫بعد «راوار» را لخت کردند‪ .‬نفس جمعیت بند آمده بود‪ .‬دست‬ ‫نخورده؛ تمام؛ وقتی برهنه اش کردند من فقط صدای رودخانه ای‬ ‫که به سرعت می خواهد بریزد به دریا و هیچ فکر دیگری ندارد‬ ‫را می شنیدم‪ .‬یک مشت لب داشتند تکان تکان می خوردند‪.‬‬ ‫کسی که چیز تازه ای در چهره اش نداشت لب هاش مثل دو‬


‫‪36‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫لته ی دری بی حاصل به هم می خورد‪ .‬سعی کردم صداها را‬ ‫برگردانم به سرم؛ سعی کردم از گنگی بیایم بیرون‪.‬‬ ‫کسی که چیز تازه ای در چهره اش نداشت رو به راوار کرد و‬ ‫گفت‪ :‬تنهایی؟‬ ‫راوار گفت‪ :‬بله‬ ‫کسی که چیز تازه ای در چهره اش نبود گفت‪ :‬باشه‬ ‫و بلند گفت‪ 6 :‬شکم‬ ‫شکم ها بین همه تقسیم شد و همه مثل سایه هایی خمیده و‬ ‫ناموزون با شبی که سراسیمه خودش را انداخته بود روی شهر‬ ‫یکی شدند‪.‬‬ ‫مادر میگفت‪ 5 :‬شکم ‪ ...‬فکر می کنی بتونم؟‬ ‫بابا هیچ نمی گفت‬ ‫در بستر تا سپیده زد در پیچ و خم های تن «راوار» بودم‪ .‬رودخانه‬ ‫بسترم را گرفته بود‪ .‬حسی در من بیدار شده بود‪ .‬می دانستم برای‬ ‫این حس خیلی کوچکم‪ .‬ولی می دانستنم جنگ است و هیچ چیز‬ ‫عادی پیش نمی رود همانطور که ما می خواهیم‪.‬‬ ‫‪¤¤¤‬‬ ‫سربازی قوی هیکل و قلدر راه خانه ی «راوار» را در پیش گرفته‬ ‫بود در زد تق تق تق «راوار» در را باز کرد‬ ‫_بله‬ ‫روار؛ راوار من در را باز کرد و گفت‪ :‬بله؟‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪37‬‬

‫سرباز غرق در تشنج عضالتش گفت‪ :‬ماموریت دارم‪ .‬آمده ام با‬ ‫شما باشم برای ‪ 5‬شکم می فهمید که؟»‬ ‫راوار سرش را تکان داد‪ :‬نع! نمی فهمم‪.‬‬ ‫ـ به هرحال من آمده ام و باید ماموریتم را تمام کنم‪.‬‬ ‫راوار گفت‪ :‬از فردا‬ ‫و در را بست‬ ‫احزاب؛ انجمن ها و نهادهای مدنی یکی پس از دیگری منحل‬ ‫شدند؛ انجمن آزادی بیان؛ سندیکای کارگران و‪ ...‬روزنامه ها‬ ‫یکی پس از دیگری به قتل رسیدند و با کلمات مرده و پرده‬ ‫ای نازک _ این هوا _ خون بر سطر ها شان بر سنگفرش ها‬ ‫جان دادند؛ قیام های خرد و نحیف سرکوب شدند و دهان های‬ ‫بسیاری یاوه و دوخته شد؛ جنگ بود دیگر و ما همچنان راه خانه‬ ‫تا کانال همیشگی را می دویدیم و هواپیماها جیره ی روزانه شان‬ ‫را از خرابه و کشتگان بر می گرفتند و دوباره غیب می شدند‪.‬‬ ‫این بار که هواپیماها آمدند مادر سراسیمه برادرم را داد دست‬ ‫پدر؛ دو دخترش را_ یکی با دست راست دیگری را با دست‬ ‫چپ_ از زمین کند مرا به دندان گرفت و مثل باد و برق ریختیم‬ ‫در رودخانه؛ اما مسیر خانه تا رودخانه مسیر همواری نبود؛ ما‬ ‫هزار نفر بودیم اما تا رسیدیم به رودخانه تنها ‪ 13‬نفرمان توانست‬ ‫خودش را به رودخانه برساند؛ آش و الش و بغض خورده در‬ ‫رودخانه ریختیم‪ .‬در لجن ها سکنا گزیدیم؛ هواپیماها نمی‬


‫‪38‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫خواستند زود سهمشان را بردارند و بروند‪ .‬گرسنه تر بودند و‬ ‫اییییییییووووووووو کنان بال های ناجور و وحشیشان را بر ما می‬ ‫گستراندند‪ .‬مادرم زیر لب نام تمام کسانی که فکر می کرد می‬ ‫توانند نجات مان دهند را زمزمه کرد‪.‬‬ ‫زخمی شده بودم‪ .‬بازو و شانه ام زخم برداشته بود‪ .‬زخم هام شکل‬ ‫گلی نایاب و تنها داشتند‪ .‬مادر زخم هام را لیسید؛ شست و برای‬ ‫این که دردم بخوابد با کف دست چند ضربه به ترکش هایی که‬ ‫از زخم هام کشیده بود بیرون؛ زد و گفت‪ :‬ات ات ات ببین من‬ ‫اینایی که اذیتت کردن و زدم حاال دیگه دردت می خوابه‪.‬‬ ‫من در آغوش مادرم خوابیدم و تا صبح در نمک و گریه های‬ ‫مادر دست و پا زدم‪.‬‬ ‫«راوار» در همسایگی ما بود؛ زنی که زیبایی حیرت انگیزش‬ ‫یکی از معدود پناهگاه هایی بود که در شهراین جا و آن جا زده‬ ‫بودند؛ تا وقتی هواپیماها می آیند خود را بچسبانیم به سینه اش و‬ ‫تا بروند پوست ملتهب مان را آرام کنیم‪« .‬راوار» با آن چشم های‬ ‫سیاه و کرد؛ با آن اندام کشیده و کرد؛ گیسوانی از فرق واکرده و‬ ‫کرد؛ گیسوش ریخته بود روی شانه هاش و آفتاب صورتش را‬ ‫مالحتی افزون بخشیده بود‪ .‬من یک بچه ی عاشق و کرد بودم‪ .‬و‬ ‫داشتم از پنجره؛ سرباز قلچماقی را می دیدم که با عضالت سرسام‬ ‫آورش به سمت خانه ی راوار در حرکت است ؛ چشمهایم را آرام‬ ‫بستم و در وسط کوچه گودالی کندم که پر از گرگ های گرسنه‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪39‬‬

‫و درهم غران بود‪ .‬رویش را بسیار ماهرانه استتار کردم سرباز‬ ‫همین که پایش را گذاشت افتاد در گودالی که من برایش کنده‬ ‫بودم و گرگ های بلند نظر و غیور تکه تکه تکه تکه تکه تکه‬ ‫تکه تکه اش کردند‪ .‬چشم هایم را گشودم و سرباز را دیدم که بی‬ ‫افتادن در گودال؛ تق تق تق در خانه ی راوار را زد؛ این که سرباز‬ ‫با آن پوست تیره و غضب آلودش «راوار» را مثل گنجشکی از‬ ‫غم جوشان در مشت بگیرد میگرنم را غرق در رنگهایی تند و‬ ‫یکسره دوار می کرد‪ .‬باید فکری می کردم‪.‬‬ ‫خردک موج هایی در قسمت غربی شهر دیده می شد _ اعتراض‬ ‫هایی نحیف و کم سو_ این موج های خرد قرار بود موج هایی‬ ‫عضالنی و نیرومند شود؛ اما روسا زود فهمیدند و تدابیر الزم را‬ ‫اندیشیدند‪ .‬قسمت شرقی شهر در قسمت غربی ریخت و نهر خون‬ ‫جاری ساخت‪ .‬با دست برادران مان کشته می شدیم‪ .‬به زنان و‬ ‫دختران مان تجاوز می شد و دود؛ آسمان قسمت غربی را تیره‬ ‫گون و سیاه بخت کرد‪ .‬ما مثل گنجشک های بی دفاع و در خون‬ ‫تپان؛ منتظر ابرهای رحمت بودیم که بیایند و یک فصل سیر‬ ‫ببارند‪ .‬اما ابرهای رحمت در دوردست آسمان زنجیر شده بودند‪.‬‬ ‫دعا یک متر بیشتر باال نمی رفت که پایین کشیده می شد و‬ ‫نیزه ای در گردنش فرو می شد و شهید؛ برکف خیابان می افتاد‪.‬‬ ‫سرکوب شدیم و سر جای مان نشانده شدیم‪ .‬سپس مردان غیور‬


‫‪40‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫قسمت شرقی به خانه هایشان بر گشتند‪.‬‬ ‫حس می کردم بابا هر روز دورتر و دورتر و دورترو دورتر می‬ ‫شود؛ جوری که به خط هایی محو و ناممکن بدل شد‪ .‬مادر با‬ ‫چنگ و دندان می جنگید‪ .‬تمام روز را می جنگید؛ بی خستگی؛‬ ‫عرق شر و شر از پوستش بر خاک می ریخت‪ .‬آسمان یک لحظه‬ ‫از نظرش دور نمی شد‪ .‬دیگر منتظر صدای هواپیماها نمی شد‪.‬‬ ‫قبل از همه با خبر می شد‪ .‬جوری که همه وقتی می دیدند مادر‬ ‫به سمت کانال می دود؛ می فهمیدند آن ها هم باید بدوند و فریاد‬ ‫بکشند؛ کبود شوند و با چشم های اشکبار؛ خودشان را تا این جا‬ ‫در الی و لجن فرو کنند‪ .‬تا وقتی هواپیماها سهمیه شان را بکشند‬ ‫و برگردند‪ .‬مادر وقتی ما می خوابیدیم وقتی شب در غلیظ ترین‬ ‫شکل خود بود آرام آرام اشک می ریخت‪.‬‬ ‫بازی ما بچه ها این بود‪:‬‬ ‫فردا «رابیش» کشته میشه‪ .‬اون این شکلی کشته میشه‪ :‬یه بمب‬ ‫آروم آروم میاد می خوره تو خونه شون‪ ».‬تاوا» مادر رابیش می‬ ‫دونه هواپیما اومده ولی خودشو می زنه به نشنیدن‪ .‬اون فکر می‬ ‫کنه اگه حواسشو از هواپیما پرت کنه یه جای دیگه؛ مثال برگرده‬ ‫گذشته؛ کشته نمیشه‪ .‬ولی بمب گذشته نمی دونه چیه؟ و مستقیم‬ ‫میاد و تاوا رو می کشه؛ مث یه قاتل که قربانیشو مفت و مسلم‬ ‫گیر آورده‪ .‬یه قربانی خوشگل‪ .‬رابیش انگشت کوچیک شو تو‬ ‫دهنش گذاشته و الالست‪ .‬آره تاوا و رابیش اینجوری می میرن‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪41‬‬

‫غم انگیزه و فردا تاوا و رابیش واوبه واو این گونه می میرند‪.‬‬ ‫( تریکو آنیکی شابارا سیوانی تاباسانا ) در قسمت غربی زبان‬ ‫دیگری رواج پیدا کرده؛ جاسوس ها همه جا هستند‪ .‬شما توی‬ ‫خانه تان جاسوسی دارید‪ .‬کی؟ مثال پوستتان‪ .‬بله پوستتان‬ ‫جاسوسی نابکار و خائن است‪ .‬ریز _مامورانی در پوست ما کار‬ ‫گذاشته اند که هر حرف مارا ضبط می کند و در دستگاه های‬ ‫اداره ی «خوفگر» پخش می کند‪ .‬زبان اشاره که قبال استفاده می‬ ‫کردیم لو رفت و دیگر کارایی ندارد‪.‬‬ ‫شینا گفت‪ :‬نه نه من نمیام نمیام و کشته شد‪ .‬بچه ای که در‬ ‫شکمش بود ونگ می زد‪ .‬ارتشی ها رسیدند‪ .‬با چاقویی بزرگ‬ ‫شکمش را پاره کردند‪ .‬بچه را از شکمش بیرون کشیدند و با لگد‬ ‫جسم بی جان شیوان را در کانال فاضالب ریختند و بچه را بردند‬ ‫برای خوراک جبهه ها؛ جنازه ی شینا را بیرون کشیدیم و سینه‬ ‫پر شیرش را زیر کرور کرور خاک مخفی کردیم‪ .‬پدرم چندخط؛‬ ‫کمرنگ تر شده بود‪.‬‬ ‫سایه ی جسم لرزان راوار روی دیوار با لرزش پیوسته ی شمع‬ ‫به رقص در می آمد سرباز تنومند بر پاهای بی شکیبش استوار؛‬ ‫لخت؛ و غرق در بی تابی عضالتش گفت‪ :‬حیف تو نیست که‬ ‫تو این دخمه زندگی می کنی؟ تو باید قسمت شرقی شهر ساکن‬ ‫می شدی و هوا را شکافت و قدمی به اندام برهنه و سوزان راوار‬ ‫نزدیک شد‪ .‬من از شکاف دیوار شاهد این ماجرا بودم‪ .‬در تنم‬


‫‪42‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫موجی هراسناک و کم طاقت موج می زد‪ .‬سرم را می کوبیدم به‬ ‫دیوار؛ می خواستم کاری بکنم و دست های کوچکم؛ شانه های‬ ‫حقیرم؛ تخت سینه ی کم طاقتم؛ مانعم می شدند‪ .‬عالوه بر این ها‬ ‫بیست سال کم داشتم‪ .‬می خواستم این همه را کنار بزنم و اگر‬ ‫شده از شکاف دیوار تو بروم و‪...‬‬ ‫سرباز قوی هیکل باز هوا را شکافت و قدمی به راوار نزدیک تر‬ ‫شد‪ .‬من در پیراهن نازکم یک ابر خیس و غمناک بودم با زخم‬ ‫هایی که هر آن ممکن بود سرباز کنند و شکل گلی کم یاب و‬ ‫لرزان به خود بگیرند‪ .‬حاال سرباز تنومند دست گذاشته بود بر شانه‬ ‫های برهنه ی راوار‪ .‬باورش نمی شد او را به چنگ آورده‪ .‬در نی‬ ‫نی چشمهاش؛ شعله های خرد ایمانی کم رمق داشت به شعله ها و‬ ‫گدازه هایی عظیم بدل می شد‪ .‬چیزی در پاهایش پا می کوبید و‬ ‫خونش را شتاب می بخشید‪ .‬من یک دریای نا آرام با موج هایی‬ ‫شالق کش بودم‪ .‬راوار به آهستگی بافه ی موهای آرام بخشش‬ ‫را باز کرد و چیزی که از موهاش بیرون کشید هم من هم سرباز‬ ‫غول پیکر را الل؛ زبون؛ و حیران ساخت‪ .‬سرباز فقط تیغه ی‬ ‫کاردی دید که قلب گناهکارش را شکافت و از پشتش بیرون‬ ‫آمد‪ .‬چهره ی راوار همان گونه رویایی و تنش خواستنی؛ بر جای‬ ‫ماند؛ با همان رقصی که از نور لرزان شمع می آمد‪ .‬مثل موجی‬ ‫که آرام می آید می خورد به صخره ها و نرم و آهنگین می رود‬ ‫و در قلب باشکوه دریا آرام می گیرد‪.‬‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪43‬‬

‫لودر خانه ی راوار را بر سر جسم مرده اش خراب کرد‪ .‬صدای‬ ‫شکستن استخوان دیوارهای خانه ی راوار دردی کشنده و تسال‬ ‫ناپذیر را در استخوان هایم می ریخت‪ .‬پدرم سفت شانه های مرا‬ ‫چسبیده بود‪ .‬دوست داشتم چیزی را بشکنم؛ با دندان هام تکه تکه‬ ‫تکه کنم‪ .‬ابرها در من منفجر می شدند‪ .‬هر تکه شان در آسمان‬ ‫من شهید می شد اما باران نمی شدند‪ :‬بی تاب گفتم‪ :‬بابا یه جونور‬ ‫تو گلومه گلومو زخم می زنه‪ .‬بابا با چشم های قرمز و پف کرده‬ ‫اش بریده بریده می گفت‪ :‬می می فهمم می می فهمم‪.‬‬ ‫و مرا سفت به بوبوی توتون پوستش می چسباند‪ .‬خانه ی راوار‬ ‫جایش را به تلی از ویرانی داد‪ .‬اما این پایان ماجرا نبود‪ .‬کسی‬ ‫که چیز تازه ای از چهره اش خوانده نمی شد در حالی که روی‬ ‫صندلی ای نشسته بود اشاره کرد به چند نفر‪ .‬آن ها جسم صدپاره‬ ‫ی راوار را از زیر آوار بیرون کشیدند‪ .‬بدنی شهید؛ ظریف؛ کم‬ ‫طاقت و عاشق‪ .‬بعد چند نره غول را آوردند که در زنجیر غرق‬ ‫بودند‪ .‬زنجیرهای گران را خش خش کنان بر خاک می کشاندند‬ ‫آن ها را در مقابل کسی که چیز تازه ای در چهره اش نبود به زانو‬ ‫در آوردند‪ .‬کسی که چیز تازه ای در چهره اش نداشت گفت ‪:‬‬ ‫دندوناتونو تیز کنین‬ ‫و اشاره کرد به تن شهید راوار‪ .‬زندانیان با آلت های مهیب شان‬ ‫حمله بردند به راوار‪ .‬لب هام را نگزیدم؛ پاره پاره کردم‪ .‬صورتم‬ ‫را چنگ زدم و شالق کش سعی کردم از دست پدرم بیرون‬


‫‪44‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫بیایم‪ .‬اما پدرم دریایی با تجربه و عظیم بود و من راه فراری از این‬ ‫اقیانوس نداشتم‪ .‬جمعیت به ولوله افتاد‪ .‬دریا در خیابان منفجر شد‪.‬‬ ‫و رگبار مسلسل ها تن های بی طاقت و سودایی را تباه و تکه‬ ‫تکه کرد‪ .‬هزاران تن از ما بر دریای خون شناور شدند‪ .‬کشته ها‬ ‫را پشته کردند و در همان کوچه گودالی بزرگ و عمیق کندند‬ ‫و همه را در آن ریختتند و روی شان را با خاک پوشاندند‪.‬‬ ‫این روزها بابا با عصبانیت راه می رود‪ .‬با عصبانیت غذا می‬ ‫خورد‪ .‬با عصبانیت می ترسد‪ .‬با عصبانیت عشق ورزی می کند‪ .‬با‬ ‫عصبانیت سیگار می کشد و با عصبانیت حلقه حلقه دود سیگارش‬ ‫را به هوا می فرستد‪ .‬اگر از بابا بپرسی‪ :‬چطور می شود مبارزه‬ ‫کرد؟ می گوید‪ :‬با عصبانیت‬ ‫_ چطور می شود دوام آورد؟‬ ‫_ با عصبانیت‬ ‫مادر می گوید‪ :‬این شعارها را از روی دیوار پاک کن! از مرگ‬ ‫بدم می آید‪.‬‬ ‫و پدرم رنگ را بر می دارد و مرگ بر قسمت شرقی؛ مرگ بر‬ ‫فالن؛ مرگ بر بهمان را زیر آواری از رنگ مدفون می کند‪ .‬این‬ ‫روزها هر گوشه ای سرک بکشی مرگ با ترکیبی آشفته و ژنده‬ ‫پوش در برابرت ظاهر می شود‪.‬‬ ‫بین قسمت شرقی و قسمت غربی دیواری بلند و بی پایان کشیدند‪.‬‬ ‫ما تمام روز صدای بی خستگی لودرها و بولدوزرها را می شنیدیم‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪45‬‬

‫و صدای سنگ هایی که بر سنگ ها سوار می شد و قد می‬ ‫کشیدند‪.‬‬ ‫روز اول ما نصف اندام ساختمان های قسمت شرقی را می‬ ‫دیدیم‪ .‬روز بعد فقط نوک برج های قسمت شرقی را؛ روز سوم از‬ ‫قسمت شرقی تنها خاطره ای در ذهن ما سوسو می زد که معلوم‬ ‫نبود بتواند برای مدتی دوام بیاورد یا نه‪ .‬از آن پس هنگامی که‬ ‫برای قسمت غربی دلتنگ می شدیم به دیوار بلند و بی انتها چشم‬ ‫می دوختیم؛ لبخندی بر لب می نشاندیم و با تمام توان و امیدمان‬ ‫قسمت شرقی را در خود زنده نگه می داشتیم‪ .‬نمی دانستیم آن سو‬ ‫آیا کسانی با چشم های نمناک و شانه های رقت انگیز مثل ما به‬ ‫این دیوار چشم می دوزند یا نه؟‬ ‫«یوران» گفت‪ :‬دیگه ازین بازی مزخرف خسته شدم‪ .‬من فردا‬ ‫کشته میشم یه بمب توی راه فرار به رودخونه میاد میاد میاد و‬ ‫عدل میافته رو سر من هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری کشته‬ ‫شم‪ .‬اونم تو این سن‪ .‬این سن واسه مردن یه خورده زوده‪.‬‬ ‫تامیش گفت‪ :‬این روزا جنگه؛ هیچ چی سرجاش نیست‪.‬‬ ‫یوران گفت‪ :‬آره جنگه و غمگین ادامه داد‪ :‬آره جنگه دیگه و‬ ‫هیچ کاریشم نمیشه کرد‪.‬‬ ‫تامیش گفت‪ :‬خب بعدش؟‬ ‫یوران گفت‪ :‬هیچی دیگه من تیکه تیکه میشم یعنی پودر میشم‬ ‫و یه دود آبی ازم می مونه که اونم نمیشه تو خاک چالش کرد‪.‬‬


‫‪46‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫تنها دلخوشیم هم همینه‪ .‬میدونین آدم تو هوا چال شه خیلی بهتره‪.‬‬ ‫میشه از رو دیوارم رد شد و رفت قسمت شرقیم دید زد‪.‬‬ ‫می دانستم این حرف ها را یوران برای روحیه دادن به خود می‬ ‫گوید‪ .‬هیچ کدام ما سعی نکردیم خودمان را ناراحت تر از آن چه‬ ‫بودیم نشان دهیم‪.‬‬ ‫یوران گفت‪ :‬امروزم تموم میشه‬ ‫همه با سر تایید کردیم‪.‬‬ ‫گفتم‪ :‬یوران ببخش که نمی تونیم بهت قوت قلب بدیم‪.‬‬ ‫یوران گفت‪ :‬می فهمم‬ ‫و سرش را تکان داد‪ .‬اشکی دست و پا می زد که از چشم های‬ ‫یوران بلغزد روی گونه اش ولی یوران عجیب مقاومت می کرد‪.‬‬ ‫با لبخندی لرزان بر لب هاش مانع فرو غلطیدن اشک می شد‪ .‬ما‬ ‫خیره شده بودیم به چهره ی مهتابی یوران و می دانستیم به زودی‬ ‫خه ور آوا می شود‪.‬‬ ‫یوران پودر شد‪ .‬کسانی که چشم های تیزتری داشتند دنبال تکه‬ ‫های پیکر مهتابی یوران می گشتند؛ اما دریغ از حتا یک تکه‪.‬‬ ‫یوران تنها دودی آبی بود که نمی شد دفنش کرد‪ .‬پدر و مادرش‬ ‫با حسرت این دود آبی را بغل می کردند و صرفه ای نمی بردند‪.‬‬ ‫عاقبت خمیده و بی هوش؛ راه خانه شان را در پیش گرفتند‪ .‬دود‬ ‫آبی رنگ هی باال می رفت هی باال می رفت هی باال؛ باالتر باالتر‬ ‫باالتر باالتر‪ .‬چشم دوخته بودیم بهش و بی تاب بودیم که کی از‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪47‬‬

‫چشممان آوا می شود؟‬ ‫بازی جدیدی را آغاز کرده بودیم‪ .‬می رفتیم و روی دیوار طوالنی‬ ‫و پرطاقت بین قسمت ما و شرقی ها نقاشی می کشیدیم‪ .‬خطاطی‬ ‫می کردیم‪ .‬سیاسی ها شعار می نوشتند‪ .‬روزنامه نگارها تیتر می‬ ‫زدند‪ .‬مذهبیون خطابه می نوشتند‪ .‬ما کاریکاتور دیکتاتورها را‬ ‫می کشیدیم‪ .‬لباس های مسخره تن شان می کردیم برای شان‬ ‫ابروهای مسخره می گذاشتیم دهنشان را کج می کردیم و‬ ‫کاری می کردیم به خودشان بشاشند‪ .‬بعضی ها هم بودند که‬ ‫به دیکتاتورها می شاشیدند‪ .‬این گونه از دیکتاتورها انتقام می‬ ‫کشیدیم‪ .‬خط های درهم و برهم مردم پدربزرگ ها را اذیت می‬ ‫کرد‪ .‬آن ها می گفتند‪ :‬این خط ها تمرکز ما را به هم می زنند‬ ‫و ما نمی توانیم خاطره ی قسمت شرقی را آن چنان که باید در‬ ‫ذهنمان زنده نگه داریم پدربزرگ ها با چشم های کم سو و خم‬ ‫درشت پشتشان در سیالب غم فرو می رفتند و همان جا دفن می‬ ‫شدند‪ .‬ما نمی دانستیم پشت دیوار آیا کسانی هستند که مثل ما‬ ‫نقاشی بکشند‪ .‬خطابه بنویسند و بشاشند به دیکتاتورها؟ فکر کنم‬ ‫آن ها فقط به یک دیوار سفید و طوالنی با اندوه نگاه می کنند‬ ‫و سعی می کنند پاره های پیکرشان که این سو جامانده اند را به‬ ‫خاطر بیاورند‪ .‬آن ها تمام زورشان را می زنند که ما را زنده نگه‬ ‫دارند‪ .‬از این احساس برمی آشوبیم و دیکتاتورها را مسخره تر و‬ ‫بی قواره تر می کشیم و شلوارهای مان را پایین می آوریم و می‬


‫‪48‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫شاشیم به همه شان‪.‬‬ ‫بعضی هامان زندان بودیم‪ .‬بعضی هامان خوراک جبهه ها‪ .‬بعضی‬ ‫هامان منتظر بودیم مرگ مخفی شده در یک ترکش در تن‬ ‫مجروح مان بخزد‪ .‬بعضی هامان که کم طاقت تر بودند با گلوله‬ ‫ای همه چیز را در هم می پیچیدند و زودتر از این که بمب ها‬ ‫بخواهند بفرستن شان بهشت پیش خانواده شان؛ خودشان سفرشان‬ ‫را جلو می انداختند و با صورت های گل بهی رنگشان اقوام شان‬ ‫را در بهشت دیدار می کردند‪.‬‬ ‫تنها راه رهایی؛ تنها قدرت رهایی بخش؛ تنها چیزی که ملت ما را‬ ‫می تواند نجات بخشد و از این تنگنای وحشت انگیز بیرون کشد؛‬ ‫حتا درمان تمام بیماری های مان‪ ،‬حتا وقتی برای عالج میگرن‬ ‫های دوارمان نزد پزشکان می رویم هم تنها راه همین است‪ .‬آری‬ ‫نسخه ی تمام پزشکان این است‪ :‬مرگ‬ ‫بله مرگ تنها قدرتیست که ما را از زخم ها و ظلم می شوید‪.‬‬ ‫اولین جیغ های کبود بعد از فارغ شدن از اولین شکم تعهدی؛‬ ‫کوچه ها و خیابان های مارا در نوردید‪ .‬یکی از این جیغ ها از‬ ‫خانه ی ما بلند شد‪ .‬جیغ ها در همسرایی عجیبی با هم بلند شدند‬ ‫به هم پیوستند و رودی یگانه شدند و در دریای عدم ریختند‪.‬‬ ‫مادرم دندان بر دندان می سایید و در حالی که از درد به خود می‬ ‫پیچید؛ مالفه ها را چنگ می زد‪ .‬پدر مردد بود مادرم تنها بود و‬ ‫تنهایی باید بچه را دنیا می آورد‪ .‬از من کوهی ساخته نبود‪ .‬یا حتا‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪49‬‬

‫رشته ای سست بر دریایی متالطم که به ناامیدی در من چنگ‬ ‫زنی‪ .‬من شانه های شکسته و زانوانی سست داشتم‪ .‬پدرم عاقبت‬ ‫بر تردیدهایش غلبه کرد‪ .‬از ساحل امن کناره گرفت‪ .‬تا کمر‬ ‫در خون فرو رفت و نوزاد کوچک را از ورطه ی دریای بال باال‬ ‫کشید‪ .‬بعد از جیغ های مادران؛ صدای شیون کودکان برخاست‪.‬‬ ‫آن ها نمی دانستند قنداقه شان هم یونیفورمی ست که هر روز با‬ ‫آن ها بزرگ می شود تا وقتی که دوباره خونچکان و ناهشیار‬ ‫سر بر بالین خاک بگذارند‪.‬‬ ‫مادر گفت‪ :‬بچه ها بیاین بیاین داداش کوچولوتونو ببینین‬ ‫و بعد با بغض اضافه کرد‪ :‬بیاین از داداش کوچولوتون خداحافظی‬ ‫کنین‬ ‫شانه های مادر از فرط هق هق های ویران کننده؛ تکان تکان‬ ‫تکان می خورد‪ .‬مادر چهره ی مهتابی نوزادش را نگاه می کرد‬ ‫و آرام گریه های گرمش بر روی گونه های زجر کشیده اش؛‬ ‫رودی نازک و بی سرانجام می ساخت‪ .‬ساعت های متوالی‬ ‫برادرمان را نگاه کردیم ساعت های متوالی‪ .‬برای ساعاتی جنگ‬ ‫را از یاد برده بودیم و مجذوب پوست حساس و بی پناه برادرمان‬ ‫شده بودیم‪ .‬هر آن ممکن بود شانه های مادر فروریزد و ما زیر‬ ‫تلی از اندوه و مصیبت روی هم آوار شویم‪.‬‬ ‫مادر گفت‪ :‬نمی خواین برای داداش کوچولوتون اسم بذارین؟ یه‬ ‫اسم تا هر وخت اسمشو بیاریم‪...‬‬


‫‪50‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫مادر نتوانست ادامه دهد‪ .‬می خواستیم برای برادرمان اسمی انتخاب‬ ‫کنیم تا هروقت دلتنگش شدیم نامش را آرام جوری که خودمان‬ ‫تنها بشنویم؛ زیر لب زمزمه کنیم‪ .‬آرام زیر لب گفتیم‪ :‬هاوار؛‬ ‫هاوار؛ هاوار‬ ‫بعد انگار رنگ هایی تند در ما زنده شوند صدامان بلندتر شد‪:‬‬ ‫هاوار؛ هاوار ؛هاوار‬ ‫لبخندی بر لبان خام و زیبای برادرمان نقش بسته بود‪ .‬چشم‬ ‫هایش را بسته بود و در رویایی بود که هر لحظه از ما فرسنگ ها‬ ‫دورش می کرد فرسنگ ها‪.‬‬ ‫قبل از این که کامیون های حمل نوزادان از راه برسند؛ مادران‬ ‫جای زخم هایی که سال های بعد قرار بود بنشیند بر تن فرزندان‬ ‫شان را می بوسیدند‪ .‬نه می بوسیدند فعل مناسبی نیست آن ها جای‬ ‫زخمهارا می گریستند‪ .‬نوزادان انگار زخم ها را بر تن خویش‬ ‫شکوفان و زنده ببینند و از آن ها بسوزند؛ همپای مادران ضجه می‬ ‫زدند و سینه ی مادران آرام شان می کرد بعضی از ما گوش به‬ ‫زمین چسبانده بودیم و مدام می گفتیم‪ :‬کامیونها ‪ 20‬کیلومتری ما‬ ‫هستند؛ کامیونها ‪ 10‬کیلومتری ما هستند؛ کامیونها ‪ 5‬کیلومتری‬ ‫ما هستند؛ رسیدند‪.‬‬ ‫من گریه ی مردها را دیده ام‬ ‫صبح زود کامیونهای حمل نوزادان از راه رسیدند‪ .‬ماموران عبوس‬ ‫و گوشت تلخ؛ نوزادان را از آغوش مادران شان می کندند و در‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪51‬‬

‫کامیونها روی هم تلنبار می کردند‪ .‬آن هایی که می خواستند‬ ‫مقاومت کنند باتوم ها مقاومت شان را در هم می شکستند‪ .‬شیوان‬ ‫گفت‪ :‬نه نه من بچه مو دست اینا نمی دم‬ ‫شیوان در حالی که لباسش از شیر سینه های جوشانش خیس بود‬ ‫گفت‪ :‬نه نه من بچه مو دست اینا نمی دم‪ .‬ولی مقاومت برزان و‬ ‫شیوان با آن اندام باشکوه شان درهم شکست‪ .‬ما زیر لب خطاب‬ ‫به ماموران گوشت تلخ و عبوس می گفتیم‪ :‬دزدهای بی شرف‬ ‫من گریه ی مردها را دیده ام‬ ‫شب صدای الالالیی مادران بر فراز قسمت شرقی ابری ساخت‬ ‫پریشان و سوگوار؛ مادران گهواره های تهی را تکان تکان می‬ ‫دادند؛ به چهره ی مهتابی نوزادانی که نبودند با دقت و عشق نگاه‬ ‫می کردند؛ ریز می شدند در نی نی چشم های نیم گشوده شان و‬ ‫ال ال ال ال ال ال می گریستند‪ .‬ما از گریه مادر روشنایی می ساختیم‬ ‫و صورت مان را در آن غرق می کردیم‪ .‬پدر آن سوی گهوار‬ ‫نشسته بود و با مادر گهواره ی تهی را تکان تکان می داد‪ .‬شیوان‬ ‫گهوارا را از حرکت بازداشت؛ سینه اش را بیرون آورد و برد‬ ‫گذاشت به لب نوزادی که فرسنگ ها از گهواره اش دور بود‪.‬‬ ‫برزان سینه ی شیوان را به دهان گرفت و در حالی که اشک‬ ‫چشم های زیبایش را هشیار تر نشان می داد مک میزد‪ .‬شیوان‬ ‫دست می برد الی گیسوان برزان و چشم هایش را بسته؛ رودخانه‬ ‫ای که در سینه اش بی قرار و نارام بود را جاری ساخته بود‪ .‬برزان‬


‫‪52‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫معصومانه آرام آرام آرام به خواب می رفت؛ ال ال ال ال ال ال ال ال‬ ‫ال ال لال ال ال ال ال ال ال‬ ‫من گریه مردها را دیده ام‬ ‫می دانستیم برادران مان را می برند «دارستان» و ژنرال با چشمان‬ ‫قی کرده می گوید‪ :‬اینارو ببر اون قسمت؛ قسمتی که رویش‬ ‫نوشته «معبرهارا باز می کنیم» اینارو ببر اون قسمت؛ قسمتی که‬ ‫رویش نوشته «دریا را می شکافیم» اینارو ببر اون قسمت؛ قسمتی‬ ‫که رویش نوشته «پرنده های آتشین بال» و و و و و و برادر ما را‬ ‫شاید گذاشته باشند قسمت «دریا را می شکافیم» شاید هم گذاشته‬ ‫باشند «با چنگ و دندان می جنگیم» ما نمی دانیم‪.‬‬ ‫من گریه ی مردها را دیده ام‬ ‫بازی مزخرف همیشگی مان همچنان ادامه داشت‪ .‬یکی از ما‬ ‫گفت‪ :‬می تونیم این بازی مسخره رو همین جا تمومش کنیم‪.‬‬ ‫یکی دیگر گفت‪ :‬ولی جنگ هنوز ادامه داره‪ .‬اگه جنگ تموم‬ ‫بشه این بازی مسخره هم تموم میشه‬ ‫اولی گفت‪ :‬بیاین قبل از جنگ تمومش کنیم‪ .‬از کجا معلوم؛ شاید‬ ‫جنگ هم با بازی ما تموم شد؟‬ ‫بعد دیگری دیوار بلند را نشان داد و گفت؛ یعنی فقط اشاره کرد‬ ‫به دیوار بلند و طاقت فرسایی که تا دوردست ها ادامه داشت‪.‬‬ ‫تصمیم گرفتیم در بازی تغییراتی بدهیم برای کسی که فردا کشته‬ ‫می شود مراسم سوگواری برگزار کنیم‪ .‬دست ها باال رفت‪.‬‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪53‬‬

‫سیوا گفت‪ :‬زیر آوار میمونم سقف میاد رو سینه م؛ دهنم پر‬ ‫خاک میشه من گریه می کنم ولی سقف خیلی نامرده خیلی‬ ‫نامرده یه مادر جنده ست و از رو من کنار نمیره‪ .‬من صورتم‬ ‫کبود میشه‪ .‬تا حاال پیش اومده بخواین فریاد بکشین و نتونین؟ تا‬ ‫حاال پوستتون از فرط یه صدای خفه تو گلوتون پاره پاره شده؟‬ ‫هیچ کدام از ما حرفی نزدیم‪ .‬من گفتم بیاین این بازی مسخره رو‬ ‫تمومش کنیم تقریبا داشتم گریه می کردم‪.‬‬ ‫ولی سیوا گفت‪ :‬من اون زیر می مونم‬ ‫ما همه فشاری بر سینه های مان حس می کردیم؛ جوری که چند‬ ‫تن از ما به سرفه افتادند‪.‬‬ ‫سیوا گفت‪ :‬اون زیر خیلی تاریکه‪ .‬همه چی سنگینه ‪.‬حتا هوا‪ .‬اون‬ ‫زیر هوام سنگینه‪ .‬دوست دارم مراسم من این شکلی باشه‪ :‬ابرا‬ ‫رو هوا کنین؛ یه جای باز باشه؛ دوست دارم فریاد بکشین هوارو‬ ‫بفرستین تو ریه هاتون؛ بعد فریادش کنین؛ جوری که مجبور‬ ‫باشین گوشاتونو بگیرین‪ .‬می فهمین؟‬ ‫همه فقط سرهای مان را تکان تکان دادیم‪ .‬فقط‬ ‫عصرها بازی دوممان شروع می شد‪ .‬می رفتیم و روی دیوار‬ ‫کاریکاتور دیکتاتورها را می کشیدیم‪ .‬شلوارهای مان را می‬ ‫کشیدیم پایین و می شاشیدیم بهشان‪ .‬اما حاال شکل های دیگری‬ ‫می کشیدیم‪ .‬کسی که قرار بود فردا کشته شود‪ .‬لحظه ی کشته‬ ‫شدنش را می کشید‪ .‬سیوا سقف بلندی کشید که ناگهان از کمر‬


‫‪54‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫می شکست‪ .‬بعد نقطه ای سو سو زن کشید؛ که زیر آوار مانده‬ ‫بود‪ .‬آن نقطه؛ رنگ های زردی را می پاشاند به در و دیوار‪ .‬بعد‬ ‫آن رنگ ها هی اوج می گرفتند؛ هی اوج می گرفتند؛ از سقف‬ ‫عبور می کردند؛ تا می رسیدند به سیبی که توی آسمان شناور‬ ‫بود‪ .‬رنگ ها از سیب توو می رفتند سیوا سیب را نشان مان داد‬ ‫و گفت‪ :‬این جا جای منه؛ خیلی سبکم خیلی؛ ساعت ها با گردن‬ ‫های کج به سیبی نگاه می کردیم که خانه ی سیوا بود‪ .‬زیر لب‬ ‫گفتیم‪ :‬خدای من چقدر زیبا‬ ‫سیوا گفت‪ :‬فکر کنم امشبو راحت بتونم سرمو بذارم و بخوابم‪.‬‬ ‫ما همچنان به رنگ زرد و سیبی که توی آسمان شناور بود نگاه‬ ‫می کردیم‪ :‬وای خدای من چقدر زیبا‬ ‫آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ‬ ‫آآآآآآآآآآآآآ می دویدیم و ابرهای مان را هوا می کردیم‪.‬‬ ‫پوست ملتهب مان می گریست؛ دست هامان؛ پاهای برهنه مان؛‬ ‫دهان های خاکی و غبار آلودمان؛ خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا‬ ‫اااااا‪ .‬ابرها می رفتند توی هم و مثل ما می گریستند اما اشک های‬ ‫شان را در خود می ریختند‪ .‬می دویدیم و می گفتیم خدااااااااااا‬ ‫ااااااااااااااااااااااااآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ‬ ‫آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ‬ ‫آآآآآآآآآ بعد از مدتی فقط دهان های گشوده ای بودیم و ناله‬ ‫های کم رمقی از گلوی خشک و هیزم سان مان بر می خاست‪.‬‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪55‬‬

‫رنگ های گردنمان؛ عضالت صورت مان؛ متشنج و توفان زده‬ ‫بودند‪ .‬کبود شده بودیم می خواستیم سقف را از سینه ی سیوا بر‬ ‫داریم‪ .‬اما ما کودکان ضعیفی بودیم؛ زورمان را روی هم گذاشته‬ ‫بودیم می خواستیم آن نقطه ی سوسوزن برود و به سیب برسد‬ ‫خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا‬ ‫با هق هق ویران کننده ام؛ با شانه های رقت بار و مواجم؛ با‬ ‫زانوان سست و بی گرگم خودم را کشان کشان کشان کشاندم‬ ‫تا پای دیوار بلند و طوالنی‪ .‬ذغالم را با گریه و لرزش رقت انگیز‬ ‫انگشتهام روی تن دیوار دواندم‪ .‬اول فقط یک سری خطوط در هم‬ ‫برهم و ویران بود؛ اما خطوط؛ کم کم جان گرفتند و به حرف‬ ‫در آمدند‪ .‬من می گریستم و ذغال را بر تن دیوار می کشیدم و‬ ‫می گریستم و می کشیدم و می گریستم و‪ ....‬سعی می کردم‬ ‫موجی شالق کش و بی مهار نباشم؛ اما مگر می توانستم؟ خودم‬ ‫را سپردم به خطوط؛ انگشت هایم را فقط حس می کردم که این‬ ‫ور و آن ور کشیده می شوند‪ .‬گیسو بر شانه ریخته شد‪ .‬انحناها‬ ‫بی تاب شدند‪ .‬سینه نارام شد‪ .‬کمرگاه؛ موج و دریا را سرگردان‬ ‫کرد ‪ .‬راوار را ریختم بر سینه ی بی رحم و تلخ دیوار‪ .‬ساعتی‬ ‫خیره خیره نگاهش کردم‪ .‬نسیمی که می وزید؛ انبوه موهای‬ ‫آشفته اش را نمی توانست آشفته کند‪ .‬لخت شدم‪ .‬لخت مادرزاد‬ ‫‪ .‬خودم را چسباندم به راوار‪ .‬سرم را روی شانه اش گذاشتم و با‬ ‫هق هق ام گفتم‪ :‬من عشقبازی بلد نیستم من عشقبازی بلد نیستم‬


‫‪56‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫وقتی خودم را از تن راوار کندم؛ قسمتی از راوار چسبیده بود به‬ ‫پوستم‪ .‬در آن ساعت از روز مذهبیون؛ سیاستمداران و روزنامه‬ ‫نگاران خواب بودند‪.‬‬ ‫با تنی سیاه از راوار و ذغال؛ به خانه بر گشتم‪ .‬مادر دست از‬ ‫گافاره اش شسته بود و به امواج نیرومند پدر پیوسته بود‪ .‬خط‬ ‫های پدرم کم کم دوباره پیدایشان شده بود‪ .‬برق چشمهاش‬ ‫و عادت تکان تکان دادن دستهاش که هوا را می شکافت‪ .‬حتا‬ ‫بوی توتونش غلیظ تر شده بود‪ .‬داشت به مادر می گفت‪ :‬بله‬ ‫با عصبانیت با عصبانیت و مادر می گفت‪ :‬ها با عصبانیت با‬ ‫عصبانیت من و آمیس و تامان و آورین داشتیم می رفتیم بازی‬ ‫مسخره مان را شروع کنیم‪ .‬هنوز نمی دانستیم امروز نوبت کدام‬ ‫مان است؟ همیشه قبل از بازی ترسی موذی و نامرد در ما می‬ ‫لولید‪ .‬سعی می کردیم از سر بازش کنیم؛ ولی او چسبناک تر‬ ‫و سمج تر از این حرف ها بود‪ .‬در خیابان همچنان که داشتیم‬ ‫گام می زدیم و سعی می کردیم ترس موذی و نامرد را از سر باز‬ ‫کنیم‪ .‬با سربازان شکسته و ترس خورده روبرو شدیم‪ .‬آمبوالنس‬ ‫ها یکسره آژیر می کشیدند و الینقطع می گفتند‪ :‬زخم زخم زخم‬ ‫زخم زخم زخم زخم زخم‪ .‬بعد می ایستادند و مجروحان را خالی‬ ‫می کردند‪ .‬بیمارستان دیگر جا نداشت‪ .‬زخمی ها را توی خیابان‬ ‫مداوا می کردند‪ .‬سربازان ما بوی بدی می دادند‪ .‬پرستارها اول‬ ‫ماسک پوشیدند تا این بوی گند را از خود دور کنند‪ .‬اما بعد از‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪57‬‬

‫دقایقی ماسک ها را از چهره بر گرفتند و با وسواسی پیامبرانه‬ ‫به مداوای زخمی ها پرداختند‪ .‬زخمی ها ناله می کردند‪ .‬یکی‬ ‫از مجروحان نزدیک به مرگ بود‪ .‬پرستار باالی سرش رفت و‬ ‫گفت {‪ .}.....‬از من نخواهید بگویم چی گفت چون فقط نگاهش‬ ‫کرد‪ .‬اما می توانی صفحات بسیاری سیاه کنی از گفتنی هایی که‬ ‫پرستار گفت و سرباز سرباز ما جواب داد یکی از بی شمار حرف‬ ‫ها این بود‪ :‬تو می میری و از زخم و اندوه دور می شی میری‬ ‫میری میری میری میری و سرباز رفت رفت رفت رفت و از چشم‬ ‫های نمناک پرستار و ما آوا شد‪.‬‬ ‫_هی پرستار‬ ‫پرستار آمد و زخم کاری پهلوی سرباز را دید‪ .‬حرفی نزد‪ .‬سرباز‬ ‫گفت‪ :‬هی پرستار پرستار مردد بود‪ .‬سرباز گفت‪ :‬هی پرستار‬ ‫پرستار زانوهاش سست شد‪ .‬نمی خواست آوا شدن یکی دیگر‬ ‫را ببیند‪.‬‬ ‫سرباز گفت‪ :‬هی پرستار‬ ‫پرستار و سرباز به هم چشم دوختند‪ .‬من چه می دانم؟ شاید‬ ‫لحظاتی‪ .‬شاید ساعت ها؛ یا سال ها یا قرن ها؛ اما ناگهان پرستار‬ ‫لخت شد و توی خیابان زیر آسمانی که دیگر سرپناه امنی نبود با‬ ‫سرباز عشق بازی کرد سرباز در آغوش پرستار آوا شد‪.‬‬ ‫می نشینیم و زمان زیادی به گنجشک ها فکر می کنیم‪ .‬می گوییم‬ ‫«گنجشک» و زخمی توی سینه مان بال بال بال می زند‪ .‬تامان‬


‫‪58‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫گفت‪ :‬گنجیشک خاطره ی دوریه؛ خیلی دوره خیلی دور؛‬ ‫گفتم‪ :‬باید به خاطرش بیاریم؛ مجبوریم اگه گنجیشکا برگردن‪...‬‬ ‫آورین گفت‪ :‬گنجیشکا بر نمیگردن‪ .‬اگه هم برگردن هیچ‬ ‫کاری نمی تونن بکنن‬ ‫و همان لحظه هواپیماها را نشان داد که یکی یکی از راه رسیدند‪.‬‬ ‫حس کردم از زمین کنده شدم‪ .‬همه چیز کج می شد و راست می‬ ‫شد؛ باال و پایین می شدم؛ بعد دیدم که تا گردن توی رودخانه ام‬ ‫داخل کانال؛ مادرم مرا به دندان گرفته بود آورین دست راستش‬ ‫بود و تامان دست چپش؛ مادر گفت‪ :‬به گنجیشکا فکر کنین‬ ‫بیشتر به گنجیشکا فکر کنین‬ ‫آب سرد بود و استخوان های ما ضعیف بود مثل شانه های مان‬ ‫من عاشق زبان دشمنان مان شده ام‪ .‬انحناهای کلمات شان؛ پیچ‬ ‫و تابی که در آن هاست مرا دیوانه می کند‪« .‬باوام» پدربزرگم‬ ‫قبل از جنگ و پیش از قد کشیدن این شعله ی هار چند صباحی‬ ‫در کشور دشمنان مان که تا دیروز دوست بوده اند بوده است‪.‬‬ ‫انگشت های ضخیم و فرساینده اش روی کاغذ می دود و کلماتی‬ ‫را به من می آموزد که تشنجی شبیه رقص در آن ها ریخته‪.‬‬ ‫پدربزرگ می گوید‪ :‬درست مثل رقص؛ بعد انگار کلمه ای کهن‬ ‫و مقدس یادش آمده باشد اشک در چشم های کم سویش می‬ ‫درخشد و می گوید‪ :‬رقص رقص رقص و رو می کند به من و با‬ ‫شتابی که به کلماتش می دهد می گوید‪ :‬ها رقص رقص رقص؛‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪59‬‬

‫بعد یک باره دشت های سبز بی حتا یک مین؛ پهن می شوند‪.‬‬ ‫بهار بر می گردد گنجشک ها بر می گردند و مردم من دست‬ ‫در دست هم حلقه می کنند؛ با رنگ های شاد در می آمیزند و پا‬ ‫می کوبند بر خاک‪ .‬با تن هایی ماه؛ بی هیچ از زخم؛ نسیم خودش‬ ‫را میان آن ها جا می دهد‪ .‬پیراهن ها بو می دهند به هم‪ .‬زن ها و‬ ‫مردها خطوطی درهمند که یک قدم از هم دور می شوند و دوباره‬ ‫بر می گردند به هم‪ .‬دست هاشان ممنوع نیست و تنهاشان چون‬ ‫قرص نانی گرم به زندگی عطر خوشایندی می بخشد‪ .‬اما ناگهان‬ ‫صدای غرش هواپیماها مرا از این رویا بیرون کشید‪ .‬زدم روی‬ ‫شانه ی باوام؛ باوام باوام باوام‬ ‫اما باوام نمی خواست رقص را ترک کند‬ ‫باوام باوام باوام‬ ‫اما باوم نمی خواست دستش را از دست نسیم بیرون بکشد و‬ ‫لنگان لنگان بر شانه های حقیر من راه کانال را در پیش بگیرد‬ ‫باوام باوام باوام‬ ‫اما باوام ‪...‬‬ ‫هواپیماها این بار یک مشت کاغذ پر دادند روی آسمان قسمت‬ ‫غربی؛ برگ ها آرام آرام آرام مثل پر می نشستند بر روی و‬ ‫موی ما‪ .‬کاغذی آمد؛ آمد؛ آمد و نشست بر شانه ی راستم‪ .‬مثل‬ ‫پروانه ای سودایی؛ کاغذ را گرفتم ‪ .‬از زبان دشمن در آن خبری‬ ‫نبود‪ .‬آن زبان متشنج؛ دیوانه و نارام‪ .‬به زبان کهن ما بود‪ .‬نوشته‬


‫‪60‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫شده بود‪ :‬با ما باشید‪ .‬با ما باشید‪ .‬شما جزیره ای مطرودید‪ .‬بیایید‬ ‫پاره ی تن ما شوید‪ .‬بیایید بیایید در این متن به ما نهیب زده شده‬ ‫بود‪ .‬لحنی مکار و فریبنده داشت‪ .‬ساعت ها سطرها را از نظر می‬ ‫گذراندیم؛ مانند چشمه ای بود که در دست های ما منفجر شده‬ ‫باشد‪ .‬ما روی و موی به این انفجار خوشایند داده بودیم و وقتی‬ ‫می رسیدیم به پاره ی تن ما؛ می گریستیم و بیشتر در چشمه ی‬ ‫حادث شده عاشق می شدیم‪.‬‬ ‫بابا گفت ‪ :‬ببین! ببین! ای نجا چطور خیز برداشته‬ ‫و یک کلمه از دشمن را نشانم داد‪ .‬من کلمه را از کاغذ بر‬ ‫گرفتم و در دهان گذاشتم‪ .‬مزه یی دور و محو داشت‪ .‬چشمهایم‬ ‫را بستم و در طیفی از رنگ های شاد و سودایی غرق شدم‪ .‬زخم‬ ‫هایم را از یاد بردم‪ .‬سرنوشت تلخ برادرم را از یاد بردم‪ .‬دندان‬ ‫های عصبانی مادرم را از یاد بردم‪ .‬اما دست های بزرگ و مهربان‬ ‫بابا مرا بر گرداند‪ .‬چشم هایم را گشود و گفت‪ :‬نه نه نه نه‬ ‫در یک مکاشفه من عاشق دختر دشمنم شدم‪ .‬نام او رقصان بود‪.‬‬ ‫چند بار بر لبش آوردم‪ .‬رقصان؛ رقصان؛ رقصان؛ طنینی موزون و‬ ‫همگام داشت‪ .‬در خیالم با او عشق می ورزیدم عاشق او بودم‪ .‬در‬ ‫خیالم بهش می گفتم‪ :‬از موی سر تا ناخن پاهایت عاشقتم‪.‬‬ ‫رقصان می خندید و در کمرش خلسه ای می ریخت دیوانه سان‪.‬‬ ‫من عاشق دختر دشمنم شده بودم‪ .‬نام دختر دشمنم رقصان بود‪.‬‬ ‫حاال دیگر رازی داشتم که هیچ کس نباید بو می برد‪ .‬از این گناه‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪61‬‬

‫لذت بخش می سوختم‪ .‬اما مردمانم را که می دیدم با زبان دشمن‬ ‫چه معاشقه ای می کنند ترسم می ریخت؛ و هر لحظه می خواستم‬ ‫ماجرا را بگویم‪ .‬اما نه! من گامی فراتر از همه برداشته بودم‪ .‬گامی‬ ‫بلند تر؛ بسیار بلند تر‪ .‬من به آن سوی سیم ها گام نهاده بودم و‬ ‫انگار من به «شما پاره ی پیکر ما هستید» آری گفته بودم‪.‬‬ ‫آه رقصان رقصان رقصان رقصان رقصان رقصان رقصان رقصان‬ ‫گاهی دچار تردید می شوم و به خود نهیب می زنم که‪ :‬نه نه این‬ ‫خیانت است‪.‬‬ ‫اما وقتی رقصان را خیال می کنم همه چیزی رنگ می بازد‪.‬‬ ‫خیانت؛ آب و خاک؛ در اوج خیالم می گویم آب و خاک من‬ ‫رقصان است‪ .‬اما دوباره دچار تردید می شوم و برای چند روز‬ ‫نمی توانم بر تردیدم غلبه کنم‪ :‬اگر این ترفند دشمن باشد چه؟‬ ‫اگر این ترفند کثیفی باشد برای تسلیم شدن ما چه؟ اگر من عاشق‬ ‫سراب شده باشم چه؟‬ ‫بعد تب گریبانم را می گیرد‪ .‬در بستر می افتم و رقصان را می‬ ‫بینم که حوله ی خیس را روی پیشانیم می گذارد و با نگاه بسیار‬ ‫مهربانش تسکینم می دهد و قلبم را از یقینی شکننده می آکند‪.‬‬ ‫روسا تبلیغات چی ها را روانه ی قسمت غربی کرده اند‪ .‬آن ها‬ ‫در خیابان ها دوره افتاده اند و هشدار می دهند‪ .‬آن ها ما را به‬ ‫نفی زبان دشمنان فرا می خوانند‪ .‬زبان دشمنان رواج عجیبی در‬ ‫قسمت غربی یافته‪ .‬تبلیغات چی ها می گویند‪ :‬زبان مان را تباه‬


‫‪62‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫نسازید؛ زبان مادری مان تا نیمه فلج شده است‪ .‬از ترفند کثیف‬ ‫دشمن حذر کنید‪.‬‬ ‫اما ما دل داده ایم به قوس ها؛ انحناها و آهنگ سحر انگیز‬ ‫کلمات دشمن‪ .‬از کلمات دشمن در سرهای مان غوغاییست‪.‬‬ ‫همه ی ما ساکت بودیم‪ .‬قدری در چشم های هم خیره خیره‬ ‫شدیم‪ .‬ولی کسی نگفت که فردا می میرد‪ .‬ما می دانستیم قرار‬ ‫است کی بمیرد‪ .‬ولی او هیچ نگفت‪ .‬ما نومیدانه سعی کردیم شعله‬ ‫ی خرد امید او را در هم نشکنیم و چیزی نگفتیم‪ .‬هر چند به‬ ‫شکلی آشکار دودی غلیظ از انفجاری مهیب می دیدیم که تا اوج‬ ‫قد می کشد‪ .‬ساعاتی کسی جراتش را ندارد به کوچه ی هشتم‬ ‫نزدیک شود‪ .‬وقتی شعله های هار ناتوان شدند؛ کم کم مردم من‬ ‫به کوچه نزدیک می شوند و شعله ها را با خاک و قطرات اشک‬ ‫خاموش می کنند‪ .‬ولی دنبال چه بگردیم؟ هیچ بر جای نمانده‪.‬‬ ‫بلند می شوم و می گویم‪ :‬خب فردا کسی کشته نمیشه بریم سمت‬ ‫دیوار‪ .‬همه با داد و هوار بلند می شوند و می دویم سمت دیوار آآ‬ ‫آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ‬ ‫خم می شوم و الله ی گوش های رقصان را می بویم‪ .‬سینه های بی‬ ‫شکیبی دارد‪ .‬لبخندی بر لب هاش می سوزد‪ .‬من در عطری گیج‬ ‫و غریبه غوطه ورم‪ .‬دست هایم را هنوز این جا نمی دانم‪ .‬موجی‬ ‫بی طاقت و جسورم‪ .‬تنها موجی بی طاقت و جسورم‪ .‬وقتی پا در‬ ‫رقصان می گذارم دیوانگی بی مهارم را همراه می آورم‪ .‬هنوز بر‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪63‬‬

‫تردیدم غالب نشده ام‪.‬‬ ‫روی دیوار کماکان طرح های مان را می ریزیم‪ .‬گاهی به شیطنت‬ ‫در خطابه های پرشور مذهبیون؛ در تیتر درشت و جنجالی روزنامه‬ ‫نگاران؛ در خواب خراب سیاسیون دست می بریم؛ از آن ها‬ ‫کاریکاتور می سازیم و به ریش دنیا و بمب های مادر سگ می‬ ‫خندیم‪ .‬کسی امروز نقشه ی قتل اش را نکشید‪».‬هامان» مرگ‬ ‫را به آنجایش هم نگرفته‪ .‬او بسیار شجاع است‪ .‬او حتا از مرگ‬ ‫اش حرفی نزد‪ .‬یعنی‪ :‬نه نه ارزشش را ندارد‪ .‬مرگ؟ هومممم نه‬ ‫ارزشش را ندارد‪ .‬وقت تلف کردن است‪ .‬نقاشی مان را بکشیم‪.‬‬ ‫او دریاچه ی با شکوهی می کشد که من هیچ گاه چشمم به آن‬ ‫نیفتاده می پرسیم‪ :‬این رودخانه کجاست؟‬ ‫هامان می گوید‪ :‬خودمم‬ ‫و لبخندی پیروزمندانه آرام آرام آرام می آید می نشیند روی لب‬ ‫هاش و هزار برابر زیباترش می کند‪ .‬اشک در چشمانم حلقه می‬ ‫بندد‪ .‬نمی خواهم هامان کشته شود‪ .‬به رقصان هم این را می گویم‪.‬‬ ‫رقصان غمگین است و می گوید‪ :‬نه نباید‪.‬‬ ‫شب ها همچنان صدای الوه الوه الوه های بی حاصل از خانه ها‬ ‫بلند است‪ .‬زنان با سینه های خیس از شیر که جامه هاشان را لک‬ ‫انداخته؛ دهان های کوچک و تاریک شان را باز می کنند و می‬ ‫خوانند‪ :‬الوه الوه الوه ای روله ی شرینم‪ .‬و چند قدم نرفته به‬ ‫گریه می افتند‪ .‬گافاره ها از حرکت باز می مانند‪ .‬مادران سرشان‬


‫‪64‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫بر سینه شان خم می شود و شیر متهورانه و بی مالحظه از سینه‬ ‫شان شتک می زند به در و دیوار؛ بعد دوباره الوه الوه شان را‬ ‫از سر می گیرند‪ .‬من این ساعت در آغوش رقصانم؛ رقصان از‬ ‫پوستم کنده نمی شود و خوشحالم که زخم هم از من جدایش‬ ‫نمی کند‪ .‬رقصان هنوز در من قوام نیامده اما بوی مطبوعی دارد‪.‬‬ ‫پناهگاهیست که می توانی به آن بخزی و جنگ را فراموش کنی‪.‬‬ ‫صبح که از خواب بیدار شدیم با منظره ای غریب و تازه‬ ‫روبرو شدیم‪ .‬در خیابان هامان آدم هایی ژنده پوش و سوگوار در‬ ‫حرکت بودند که مانند کوران راه می رفتند و مقصدشان را نمی‬ ‫دانستند‪ .‬کورمال کورمال دنبال کف دستی سایه می گشتند تا در‬ ‫آن بخزند و بر سرنوشت تاریکشان گریه کنند‪ .‬مردم من ابتدا از‬ ‫پنجره های نومید و کوچک شان این منظره را تماشا می کردند‪.‬‬ ‫سپس از خانه های شان بیرون آمدند و از نزدیک تر شاهد رنج و‬ ‫حرمان این مردمان بی نوا و دردمند شدند‪ .‬آنان به زبان دشمنان‬ ‫مان تکلم می کردند‪ .‬با زبان آنان می گریستند‪ .‬با زبان آنان طلب‬ ‫رحمت می کردند‪ .‬با زبان مواج و سحرانگیزشان ما را عاشق‬ ‫خویش ساختند‪.‬‬ ‫من و ییشا و سیبین و تابان نزدیک می شدیم به این مردم سوگوار‪.‬‬ ‫دست می کشیدیم بر سر و موی آنان‪ .‬سعی می کردیم دشمنان‬ ‫مان را از نزدیک بشناسیم و لمس کنیم‪ .‬وقتی دشمنان مان را‬ ‫لمس می کردیم؛ چشم های شان از اشک آکنده می شد و ما را‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪65‬‬

‫سپاس می گفتند‪ .‬ما ناخواسته آنان را نوازش می کردیم و از لمس‬ ‫دشمنان مان غرق حیرت و سرگردانی و لذت می شدیم‪ .‬گیسوی‬ ‫زن دشمنم را نوازش کردم‪ .‬موهاش شب خالص بود‪ .‬با چهره ای‬ ‫مهتابی و رنگ پریده‪ .‬چشم هایش را بسته بود‪ .‬انگار که داشتم‬ ‫بر زخم عمیقی که از همه پنهان ساخته بود مرهم می گذاشتم‪.‬‬ ‫آهسته گفت‪ :‬سینابی تابیشتا هاویرم‪ .‬دوست داشتم معنایش این‬ ‫باشد‪ :‬مردم باش مردم باش‬ ‫اما من برای این منظور سال های زیادی پیش رو داشتم که باید‬ ‫آن ها را به سرعت باد و برق پشت سر می گذاشتم‪ .‬با خودم‬ ‫گفتم‪ :‬خردسالی چیز گندیه‬ ‫زن لبخند زد و دوباره گفت سینابی تابیشتا هاویرم سرم را به‬ ‫عالمت تایید تکان تکان دادم‪.‬‬ ‫زن رو به من کرد و با لهجه ای غلیظ و سودایی گفت‪ :‬ما از همیم‬ ‫از هم‪ .‬و اشاره کرد به پوست مهتابیش و اشاره کرد به پوست‬ ‫مس فام من‪ .‬دست گذاشت روی سینه ام گوش چسباند به طرف‬ ‫چپ من و دوباره گفت‪ :‬از همیم از هم‪.‬‬ ‫گفت‪ :‬از یک پوست و اشاره کرد به پوستش‪.‬‬ ‫_ ازیک استخوان‬ ‫و استخوان ساعدش را نشان داد من گفتم‪ :‬از همیم از هم‪ .‬با همان‬ ‫لهجه ی زیبا و غلیظ و سودایی‪ .‬خنده تمام چهره ی زن را در‬ ‫برگرفت‪ .‬مثل آفتاب که صلوه ظهر یک تن سایه نمی گذارد‪.‬‬


‫‪66‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫خندیدم مثل آفتاب صلوه ظهر‬ ‫به زن گفتم‪ :‬رقصان رقصان‬ ‫زن زمزمه کرد‪ :‬رقصان رقصان‬ ‫انگار با تکرار این نام؛ خطوط درهم برهم ذهنش رمق می گرفتند‬ ‫و تمام توانشان را به کار می برند تا هندسه ای بسازند با چشمانی‬ ‫سیاه؛ اندامی موزون و گیسوانی ریخته بر شانه ها و انحناها و‬ ‫قوس ها‪ .‬زن دوباره گفت‪ :‬رقصان رقصان‬ ‫و خطوط بنیروتر و بسامان تر می شدند زن دوباره گفت‪ :‬رقصان‬ ‫رقصان‬ ‫گفتم‪ :‬رقصان رقصان‬ ‫چشم هایم به اشک نشسته بود‪.‬‬ ‫مردم من دشمنان مان را به خانه های شان آوردند‪ .‬آنان را از زخم‬ ‫و مصیبت شستند‪ .‬به آنان غذا دادند و حتا نام شان را هم پرسیدند‪.‬‬ ‫دشمنان مان ما را بسیار سپاس گفتند و سعی می کردند چشم شان‬ ‫به زخم های ما نیفتد‪ .‬نگاهشان را می دزدیدند‪ .‬ما هم بر زخم های‬ ‫مان پارچه های سفیدی انداختیم تا میهمانان مان شرمنده نباشند‪.‬‬ ‫روی دیوار؛ تصویر میهمانان مندرس و وحشت خورده مان را‬ ‫کشیدیم‪ .‬من در این نقاشی طوالنی دنبال رقصان می گشتم‪ .‬خط‬ ‫به خط و قوس به قوس و انحنا به انحنا؛ نقاشی ها را کاویدم و‬ ‫امیدوار بودم که رقصان را بیایم‪ .‬اما از رقصان بر دیوار کسل‬ ‫و خسته چیزی پیدا نکردم‪ .‬روز بعد هم با امیدی نوپا و خستگی‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪67‬‬

‫ناپذیر به دیوار نگاه کردم؛ دنبال نشانه ای از رقصان‪ .‬اما باز هم‬ ‫دریغ از یک خط یا انحنا‪ .‬با یقینی شکننده به خانه بر گشتم‪ .‬روز‬ ‫بعد دوباره خودم را به دیوار رساندم‪ .‬وقتی آن طرح گیج خورده‬ ‫و مضطرب را دیدم قرار از دست دادم و در یک غرق شدگی‬ ‫ناگهانی خودم را به دست امواج بلند سودا سپردم‪ .‬وقتی به خودم‬ ‫آمدم شب شده بود و من با چشمانی نمناک داشتم خیره خیره؛‬ ‫رقصان گیج خورده و مضطرب را بر دیوار نگاه می کردم‪.‬‬ ‫سعی کردم بفهمم این نقاشی را چه کسی بر تن دیوار حک کرده؟‬ ‫خطوط خام؛ و اندکی اغراق آمیز بودند‪ .‬خطوط در کمرگاه تبدیل‬ ‫به رودخانه ای عصبی و مهار ناپذیر می شدند و وقتی به ران ها‬ ‫ختم می شدند قرار از کف می دادند و از ادامه سرباز می زدند‪ .‬اما‬ ‫با اصرار و شاید اجباری شالق کش؛ مجبور بودند کارشان را تا‬ ‫آخر به پایان برسانند‪ .‬خطوط در آخرین سفرشان خرد و خراب‬ ‫و خسته بودند و می خواستند دوباره برگردند و در کمرگاه برای‬ ‫همیشه بمیرند‪ .‬فهمیدم این خطوط عاصی و تند مزاج از کیست‬ ‫برای همین راه خیابان چهاردهم را در پیش گرفتم‪.‬‬ ‫ییتاک را چسباندم به سینه ی دیوار و در حالی که قصد داشتم با‬ ‫دندان های وحشی ام گلویش را پاره پاره کنم گفتم‪ :‬حق نداشتی‬ ‫رقصانو لخت بکشی حروم زاده‪.‬‬ ‫گفت‪ :‬وقتی تن می شست دیدمش تو که میدانی من قلمم را نمی‬ ‫توانم مهار کنم از خون من دست بکش‬


‫‪68‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫رهایش کردم و گفتم‪ :‬کجاست؟‬ ‫گفت‪ :‬نمی دونم من فقط یه رهگذر بودم‪ .‬توی خیابان دوازدهم‬ ‫دیدمش‪ .‬بعد کسی آن ها را با خودش برد‬ ‫_ کی؟‬ ‫_ نمیدونم‬ ‫فردایش زدم به کوچه ها و خیابان ها‪ .‬دست در جیب دقیق می‬ ‫شدم در تک تک صورت ها گاهی صورتی را از دست می دادم‪.‬‬ ‫سراسیمه بر می گشتم صورت را نگه می داشتم و خیره می شدم‬ ‫در خطوط چهره اش اما نه؛ این هم نبود و دوباره از نو شروع می‬ ‫کردم حاال دشمنان مان رنگ و بوی ما را گرفته بودند‪ .‬به سختی‬ ‫چهره شان را از چهره های کهن مان تمییز می دادم‪ .‬آن ها جزیی‬ ‫از ما شده بودند‪ .‬پاره ای از پیکرمان‪ .‬من در دریای آدم ها راه‬ ‫باز می کردم و تک تک این امواج خموده؛ بلند پرواز؛ نومید؛‬ ‫پاکشان؛ گه؛ این زندگی را بگیرد را از نظر می گذراندم؛ به دنبال‬ ‫تک موجی آبی و رها که می تواند بر خون من بشورد و پاک از‬ ‫دستم ببرد‪ .‬اما آن موج رخ نمی نمود و من همچنان پیاده روها و‬ ‫خیابان ها را زیر پا می گذاشتم‪ .‬هواپیماها ناگهان آمدند و تمام‬ ‫بمب های شان را ریختند بر قسمت غربی و سبک بار و رها به‬ ‫آشیانه های شان برگشتند‪ .‬مردم من و دشمنان مان یکسان به هوا‬ ‫بر می خاستند‪ .‬سپس راه خانه شان را گم می کردند و هیچ گاه‬ ‫به خانه های شان بر نمی گشتند‪ .‬چشم انتظارهای شان چشمهای‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪69‬‬

‫شان کبود می شد؛ موهاشان سپید؛ استخوان های شان خاک؛ اما‬ ‫هیچ گاه خبری از آن ها نمی شد‪ .‬با ترکش ها و زخم هام به‬ ‫خانه باز گشتم‪.‬‬ ‫با زخم های کمیابم در دریاچه ی نمک غرق شده بودم‪ .‬و ساحلی‬ ‫نمی یافتم‪ .‬مادرم از دریای نمک بیرونم کشید‪ .‬زخم هام را بوسید‬ ‫و مرا در عطر گلی غریب و دوردست پیچید مادرم گفت‪ :‬این‬ ‫عطر می تواند در پوستت تا زمانی کار رقصان را بکند‪ .‬عطر در‬ ‫من رقصان بود‪ .‬اما برای مدتی کوتاه‪ .‬من در خلسه ی دیر یاب و‬ ‫گم غرق شدم‪ .‬حس می کردم دارم از دست می روم و هیچ گاه‬ ‫بر رقصان نخواهم پیچید اما عطری با لحنی مجاب کننده و فتنه‬ ‫جو زن وار در گوش من گفت‪ :‬من رقصان ام‬ ‫من تنها توانستم بگویم‪ :‬آه بله‬ ‫تبلیغات چی ها دوباره در خیابان ها و کوچه ها دوره افتادند و‬ ‫از ما خواستند از پذیرفتن پاره های پیکر دشمنان مان تن بزنیم‪.‬‬ ‫تبلیغاتچی ها می گفتند‪ :‬این جسدهای متعفن را قی کنید‪ .‬آن‬ ‫ها خون ما را مسموم می سازند‪ .‬تبلیغات چی ها تا می توانستد‬ ‫اخم به ابرو می آوردند‪ .‬هنگامی که کلمه ی دشمن را تلفظ می‬ ‫کردند سعی می کردند با طیفی از رنگ های لجنی و زردهای‬ ‫یاوه بپوشانندشان‪ .‬ما خم به ابرو نمی آوردیم و گوش می سپردیم‬ ‫به آواهایی که در سرمان بود‪.‬‬ ‫تعدادی از جوانان مان روی آوردند به نوشتن متن هایی که‬


‫‪70‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫از زبانی جسور و بی باک سود می جست‪ .‬آن ها از کشور‬ ‫دشمن چیزهایی می گفتند که تنها در خواب و خیال متصور‬ ‫بود میهمانان ما هم بر طبل این سودا می کوفتند و رنگ های‬ ‫آتشین و سحرانگیزشان را در آن می دمیدند‪ .‬جوانان ما آرمان‬ ‫شان؛ کشور دشمن شده بود و میهمانان ما می گفتند‪ :‬آری اشک‬ ‫در چشم های رنجورشان دریا می شد و می غلطید بر گونه های‬ ‫زیبا و شفاف شان‪ .‬آن ها می گفتند‪ :‬ما نمی خواستیم اما دست‬ ‫تقدیر‪ ...‬و هر چه می گفتیم‪ :‬دست تقدیر؟ آن ها می پیچیدند به‬ ‫زبان شاعرانه و سحر انگیزشان و ما را با دنیای غریب و پر رمز‬ ‫و راز تنها می گذاشتند‪ .‬کشور دشمن؛ آه خدای من چقدر زیبا‬ ‫می تواند باشد‪.‬‬ ‫جوانان از کوه «که ور» باال می رفتند‪ .‬به باالی که ور که‬ ‫می رسیدند به دوردست ها خیره می شدند‪ .‬به دوردستی که‬ ‫کشور دشمن نقطه ای در آن بود‪ .‬چشم های شان را می بستند و‬ ‫در خیابان های آن جا در شب های چراغانیش غرق می شدند‪.‬‬ ‫تعدادی از آن ها از این رویا بیرون نمی آمدند و آنقدر در این‬ ‫رویا می ماندند تا تکه سنگی از کوه می شدند و برای همیشه در‬ ‫این رویای کشنده غرق می شدند‪ .‬عصرها ما از پنجره های بغض‬ ‫آلودمان این جوانان را می دیدیم که رویاهای شان را بر دوش‬ ‫گرفته اند و از که ور باال می روند‪ .‬شب هنگام خرد و خراب و‬ ‫غمین از کوه پایین می لغزیدند و شهر را با رویاهای شان که از‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪71‬‬

‫دوردست می آوردند بی تاب می کردند‪.‬‬ ‫تبلیغات چی ها که یک مشت آمپلی فایر زنده بودند دوباره‬ ‫خیابان ها و کوچه ها را قرق کردند و گفتند‪ :‬از این رویای‬ ‫بیهوده دست بکشید بیایید و خون خود را منزه کنید‪ .‬از رویاهای‬ ‫مسموم کننده ی دشمنان تان حذر کنید‪ .‬آنسوتر سرابی بیش‬ ‫نیست‪ .‬بیایید و خون تان را پاک کنید‪ .‬اما جوانان ما با خون رویا‬ ‫بافشان همچنان به دوردست ها خیره می ماندند‪ .‬سربازان دوباره‬ ‫قسمت غربی را اشغال کردند و جوانان را وادار می کردند خون‬ ‫شان را منزه کنند‪ .‬اما جوانان ما سر فرود نمی آوردند‪ .‬پس آن ها‬ ‫را به سینه ی تلخ دیوار چسباندند و آتشش!‬ ‫خون جوانان بر دیوار نقش تازه ای زد‪ .‬دیوار ما دیوار ندبه نیز شد‪.‬‬ ‫برپای جوانان ما زنجیرهای گران بستند‪ .‬آن ها دیگر نمی توانستند‬ ‫از که ور باال بروند و خیال شان را پرواز دهند‪ .‬در زنجیرهای‬ ‫بویناک و مسلول شان غمگنانه می گریستند‪ .‬دق می کردند و‬ ‫می مردند‪ .‬نعش جوانان در زنجیر کوچه ها را بند آورده بود‪.‬‬ ‫آن هایی که می توانستند پرنده ی خیال شان را رام کنند اندک‬ ‫بودند‪ .‬ولی عاقبت آن ها نیز تن به پوسیدن و تباه شدن می دادند‪.‬‬ ‫ما طاقت دیدن این جنایت را نداشتیم‪ .‬پرنده های ما دسته دسته‬ ‫از آسمان کم می شدند و سر بر بالین سرد خاک می گذاشتند‪ .‬ما‬ ‫مردم نگون بختی هستیم؟‬ ‫با خش خش زنجیرهای مان این جا و آن جا می رفتیم‪ .‬رویای‬


‫‪72‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫من شاید تنها رویایی بود که نیاز به که ور نداشت و زنجیر‬ ‫نمی توانست از نفس بیندازدش‪ .‬به هر جایی که خیره می شدم‬ ‫می توانستم رقصان را خیال کنم و نیازی نبود به کشور دشمن‬ ‫چشم بدوزم‪ .‬زنجیرها تنها هنگامی مزاحم بودند که هواپیماها می‬ ‫آمدند‪ .‬کسی دیگر به کانال نمی رسید و کشتگان ما هزار هزار‬ ‫می شدند‪.‬‬ ‫شب ها می نشستیم و دانه دانه زنجیرهای مان را می شمردیم و‬ ‫امیدوار بودیم بار دیگر که دانه های زنجیرهای مان را می شماریم‬ ‫تعدادی از حلقه هایش گم شده باشد‪ .‬کم شده باشد‪ .‬یا هرچی‪ .‬فقط‬ ‫کم شده باشد و شب بعد دوباره با امیدی سوسو زن و مردد دانه‬ ‫های زنجیرهای مان را می شمردیم و دوباره می شمردیم و دوباره‬ ‫می شمردیم می گریستیم و می شمردیم‪ .‬های های می گریستیم و‬ ‫می شمردیم‪ .‬اما گریه هیچ زنجیری را نگشوده‪ .‬نومیدانه به تاریخ‬ ‫پناه آوردیم شاید سطری بیابیم که در آن گریه توانسته باشد‬ ‫زنجیری را نابود کرده باشد‪ .‬شاید پیدا کردیم شاید‪.‬‬ ‫یکی از قشنگترین نام های دنیا بی شک «مهربان» است مهربان‬ ‫نام خاله ی منست خاله ام دیشب از قسمت شرقی کنده بود‬ ‫خودش را رسانده بود قسمت غربی و به خانه ی ما آمده بود‪.‬‬ ‫خاله قسمتی از شب را به خود پیچیده بود و قاچاقی آمده بود تا‬ ‫خواهرش و شوهر و بچه هایش را ببیند‪ .‬خاله ما را در آغوش‬ ‫گرفت و محکم به سینه اش چسباند و گفت‪ :‬لعنت به دیوار لعنت‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪73‬‬

‫به این دیوار‪ .‬و با خواهرش آمیخت و دو رود دریایی دیوانه و‬ ‫رویایی ساختند‪ .‬پدرم بر کرانه ایستاده بود و مثل ما غرق در‬ ‫امواج نیرومند رویا بود‪ .‬بعد دو رود از هم جدا شدند و کنار‬ ‫هم نشستند‪ .‬من رو به خاله ام این شکلی نشستم و محو چهره ی‬ ‫مهربان خاله ام شدم مادر سعی می کرد چشم خاله به زخم هامان‬ ‫نیفتد و هرگاه خاله می آمد زخم ما را ببیند مادر مسیر این‬ ‫رودخانه را عوض می کرد‪ :‬اونجام هواپیماها؟ و خاله می گفت‪:‬‬ ‫آه بله اونجام بله‪ .‬مادر گفت‪ :‬ولی اونجا کمتر نه؟ خاله گفت‪ :‬نه‬ ‫اونجام همین شکلیه‪ .‬همه قدری ساکت شدیم‪.‬‬ ‫_ کاش الاقل اونجا کمتر بود‬ ‫دست های مهربان خاله نشست بر دستهای اندوهگین مادر‪ :‬همه‬ ‫مون رنج می بریم‬ ‫بعد خاله ما را نشاند روی پایش و دست کشید به موهام‪ .‬خاله‬ ‫خوشگل طایفه ی ماست وقتی آدم را نگاه می کند رنگ هایت‬ ‫را دیوانه می کند‪ .‬وقتی خاله مرا بوسید دهانم مزه ی خوبی‬ ‫گرفت نمی دانم چی؟ شاید بزرگ که شدم فهمیدم‪ .‬مادر همیشه‬ ‫می گوید شوهر خاله خوشبخت ترین مرد دنیاست و با غرور‬ ‫خواهرش را نگاه می کند مهربان دوست داشتنی را نگاه می کند‬ ‫و می داند دقایق دیگری این رود به قسمت شرقی خواهد رفت و‬ ‫این دریا دوباره ناتمام خواهد ماند‪ .‬یک لحظه به این فکر افتادم‬ ‫کاش زنی مثل خاله داشتم‪ .‬بعد انگار که گناهی مرتکب شده باشم‬


‫‪74‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫لبم را گزیدم‪ .‬این روزها زیاد مرتکب گناه می شوم‪ .‬لبم دارد آش‬ ‫و الش می شود‪.‬‬ ‫کار و بار قاچاقچیان انسان حسابی سکه شده است؛ از قسمت‬ ‫شرقی آدم می برند قسمت غربی و از قسمت غربی به قسمت‬ ‫شرقی‪ .‬می خواهم در آینده قاچاقچی شوم چون هیچ دیواری‬ ‫جلودارشان نیست‪ .‬به هرجا که بخواهند می روند‪ .‬حتا می توانند‬ ‫بروند کشور دشمن و آب از آب تکان نخورد‪ .‬قاچاقچی می شوم‬ ‫و هر وقت دلم بخواهد می روم خاله ام را می بینم و هروقت‬ ‫بخواهم می روم کشور دشمن رقصان را بغل می کنم و بهش می‬ ‫گویم می خواهی قاچاقچی شوی؟ او مثل گنجشکی به هیجان می‬ ‫آید لبهام را می بوسد و می گوید‪ :‬آه بله بله قاچاقچی می شویم تا‬ ‫هیچ وقت هیچ زنجیری پای مان را نبوسد‪ .‬از بوسه ی زنجیرها بدم‬ ‫می آید‪ .‬جای بوسه هاشان زخم می شود و هی عمیق تر و عمیق‬ ‫تر می شود بو می گیرد و‪ ...‬در آینده حتما قاچاقچی می شوم‪.‬‬ ‫مردم نشان می دهند از تب رفتن به کشور دشمن بیرون آمده‬ ‫اند و این باعث می شود کم کم زنجیرها به تاریکی بخزند و گم‬ ‫و گور شوند‪ .‬می دانیم در تاریکی ها کمین کرده اند و منتظرند‬ ‫که دوباره به ما حمله ببرند و ما را در خود غرق سازند‪ .‬مردم من‬ ‫می فهمند گاهی جور دیگر عاشق بودن می تواند خطر کمتری‬ ‫داشته باشد‪ .‬اولین روزها فکر می کردیم هنوز بر پاهای مان‬ ‫زنجیر است‪ .‬کند کند راه می رفتیم و غافل بودیم که مثل پر در‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪75‬‬

‫کف باد می توانیم این سو و آن سو برویم‪ .‬اما روزهای بعد با‬ ‫خوشحالی به پاهای لخت از زنجیرمان نگاه می کردیم و به یاد‬ ‫می آوردیم روزگاری پر بوده ایم و االن دوباره می توانیم همان‬ ‫سبکی حیرت آور باشیم‪.‬‬ ‫یعنی رقصان بود؟ یعنی این سایه ای که االن از کنار من گذشت‬ ‫رقصان بود؟ اگر او بود چرا مرا ندید؟ اگر‪ ...‬می دوم دنبالش‪.‬‬ ‫اما او در خم کوچه ای از یاد رفته است‪ .‬این سو و آنسو می روم‬ ‫ولی کو کجاست ؟ باز هم آن شکاف عمیق مرا در وهم و حیرت‬ ‫فرو برده است‪.‬‬ ‫به باوام می گویم‪ :‬چرا شرقی ها به ما ظلم میکنند؟ باوام دست‬ ‫های مرا در دست های بزرگ و گرم و چروک خورده اش می‬ ‫گیرد و می گوید ‪ :‬تموم میشه تموم میشه‬ ‫میگویم‪ :‬چرا؟‬ ‫باوام انگار که دست هایش را سایه بان چشم هایش کرده باشد‬ ‫و به گذشته ای پر از دود و گرد و غبار نگاه کند زیر لب می‬ ‫گوید‪ :‬شاید برای اینکه ما هم روزگاری‪ ...‬و ادامه نمی دهد‪ .‬قیافه‬ ‫شرمگین باوام از اشک در هم می شکند‪.‬‬ ‫موج دوم شکم های تعهدی در راهست؛ مادران هنوز جامه هاشان‬ ‫از شیر دیوانه ی سینه هاشان خشک نشده باید به عزای دومین‬ ‫شکم تعهدی شان بنشینند‪ .‬امروز جنازه ی زن های بسیاری را به‬ ‫خاک مجروح و کفر آلودمان سپردند‪ .‬آن ها نمی خواستند شکم‬


‫‪76‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫دیگر بزایند که خوراک جبهه ها شود‪ .‬اما مادرم تاب آورد؛‬ ‫مادران خدا خدا خدا خدا خدا می کردند تا شکم دیگرشان دختر‬ ‫باشد‪ .‬شاید به این شکل آن ها را از پاره های زیبای تنشان جدا‬ ‫نکنند‪ .‬صبح بود که جیغ ها با هم مثل موجی نیرومند از دریای‬ ‫غربی برخاست و دعایش را به خدا رساند‪ .‬بیشتر شکم ها دختر‬ ‫بودند‪ .‬این حادثه مثل ابر رحمت ما را به بهشت عدن وارد ساخت‪.‬‬ ‫اما شادی ما دیری نپایید‪ .‬کامیون های حمل نوزادان از راه رسید‬ ‫و دختر و پسر را یکسان بار کامیون ها کردند و بردند گفتند‪:‬‬ ‫جبهه ها فقط در دست مردان نیست زنان هم باید باشند‪ .‬ما حتا‬ ‫نرسیدم برای خواهرمان نام بگذاریم‪ .‬خواهرمان را همین طور که‬ ‫دور می شد می نگریستیم و زیر لب می گفتیم‪ :‬عسرین عسرین‬ ‫عسرین عسرین‬ ‫تعداد مادرانی که با کارد پهلوی خود را شکافتند سر به فلک می‬ ‫زد‪ .‬تا عصر تا کمر در خون بودیم‪ .‬زمین دهان های متعددش‬ ‫را باز کرده بود و مدام گوشت می خواست و ما هم مادران را‬ ‫چونان لقمه هایی لذیذ در دهانش می گذاشتیم‪ .‬مادران مرده لقمه‬ ‫لقمه لقمه لقمه در اندرون دهشتناک خاک مدفون می شدند‪.‬‬ ‫رفتم پای دیوار طوالنی و پنجه ی خونالودم را چسباندم روی آن‪.‬‬ ‫بر بازوی نقاشی رقصان؛ که باد و باران به همش زده بود و هندسه‬ ‫ای عجیب ساخته بود‪ .‬چقدر باران دلم می خواست‪ .‬چقدر باران‬ ‫باران‪ .‬چقدر دلم میخواهد باران باران باران باران باران‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪77‬‬

‫گفتم‪ :‬فکر نکنم‬ ‫گفت‪ :‬می تونی امتحان کنی‬ ‫لختش کردم پوستی تیره داشت‬ ‫_ بوی خوبی می دی ولی نه اون نیستی‬ ‫_ چشمام همونه که گفتی حتا این انحنا ها این کشیدگی ها و‬ ‫انگشتش کشیده شد روی ران و آمد به باسنش از آن گذشت و‬ ‫به کمرگاهش رسید‪.‬‬ ‫گفتم‪ :‬مث مینیاتورهایی؛ همونا که زیر یه درخت ظریفند یه‬ ‫آهوام میاد سر میذاره جلو پاشون یه پیریه هم یه جام شراب‬ ‫میگیره طرفشون؛ اونام عشوه میان با اون کمر باریک و اون دهن‬ ‫تنگشون‪ .‬فقط یه فرق داری‬ ‫_ چی؟‬ ‫_جای آهو و اون نهر و اون درخت الغره هواپیماها هستند و‬ ‫بمبایی که میان پایین و مثل قطرات بارون میشینن رو شونه های‬ ‫ما‪ .‬شونه هامونو ویرون می کنن‪ .‬اون پیرمرده هم من ام‬ ‫خندید و گفت‪ :‬همینش جای اون چیزا رو پر می کنه بعد‬ ‫آغوشش را باز کرد‪.‬‬ ‫گفتم‪ :‬خیانت به اون نیست‬ ‫گفت‪ :‬نه نه ( خیلی مطمئن گفت‪ :‬نه نه )‬ ‫گفتم‪ :‬من یه نوجون عاشق و دیونه م فریب که نمی خورم؟‬ ‫_ از کی؟‬


‫‪78‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫_ از تو‪ .‬از تنت‬ ‫_ فکر می کنی دارم فریبت می دم؟‬ ‫_ نمی دونم‬ ‫شانه هایم را در دست گرفت و گفت‪ :‬هیچ وقت این کارو نمی‬ ‫کنم و با من آمیخت‬ ‫حس می کردم کثیف شدم‪ .‬حس می کردم دریا هم نمی تواند‬ ‫مرا بشوید حتا با آن موج های بلند همتش‪ .‬مدام به خودم می‬ ‫گفتم‪ :‬خودتو فروختی بدبخت خودتو فروختی و از چیزم بدم‬ ‫می آمد‪.‬‬ ‫سعی می کردم عطر گل سرخ مغلوبم نکند‪ .‬اما او انگار نقطه ضعفم‬ ‫را پیدا کرده بود‪ .‬من سرم را پایین می انداختم ؛چشمهایم را می‬ ‫بستم؛ نفس نمی کشیدم؛ تا چیزی نبینم تا چیزی نشونم؛ تا فریب‬ ‫نخورم؛ تا نروم پیش آن زن مینیاتوری که در آن ابرها؛ بمباران‬ ‫می کنند که من در آن یک پیرمردم؛ که آهو نیست؛ که درخت‬ ‫نیست؛ که‪ ...‬نمی خواستم دوباره کثیف شوم‪ .‬ولی آن انحناها‬ ‫آن قوس ها آن چشمهایی که جوری سرگردانی در آن ها بود ؛‬ ‫فریبم می دادند‪ .‬زخم هایم را آرام می کردند و کثیفم می کردند‪.‬‬ ‫آن زن که حتا اسمی هم از او به خاطرم نیست هرروز مرا بر سینه‬ ‫اش می خواباند و می پیچاندم در طیفی از رنگهای تند و با صدایی‬ ‫از نفس می گفت‪ :‬خودتو به من بسپار؛ زخم نمی بینی باور کن‬ ‫و من مجاب می شدم‪ .‬روزها و شب های بی شماری در کثافتی‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪79‬‬

‫لذت بخش غوطه ور بودم‪.‬‬ ‫مادرم می گوید‪ :‬بوهای دیگه ای میدی‬ ‫_ بوی بدی میدم؟‬ ‫مادرم مردد است‬ ‫_ بوی بد که نه ‪ ....‬و خیره می شود به لب های آش و الشم و می‬ ‫گوید‪ :‬نه‪ ...‬فقط یه بوی دیگه میدی‬ ‫می گویم‪ :‬شاید مال رودخونه س‬ ‫مادرم در حالی که در بحر چیزی فرو رفته می گوید‬ ‫_ نه از رودخونه نیست نه از اون نیست‬ ‫هواپیماها نیامدند اما من توی کانالم‪ .‬می خواهم بوی رودخانه‬ ‫بگیرم‪ .‬ساعت ها می نشینم در آب‪ .‬لجن ها را میمالم به تنم و‬ ‫منتظر می مانم در من اتفاقاتی بیفتد‪ .‬ولی این بو سمج تر وحشی‬ ‫تر و زن تر از چیزیست که فکر می کردم‪ .‬هاران گفت‪ :‬حواست‬ ‫نیست ما تو یه سنی هستیم که فقط باید ازش گذشت تا این بو‬ ‫بره می فهمی؟‬ ‫نمی فهمم‬ ‫پدرم را بردند جبهه تا در کنار طفل هنوز از آب و گل در نیامده‬ ‫اش تفنگش را رو به دشمنان زیبای مان بگیرد و در حالی که از‬ ‫فریادهای کبود لبریز است دهان تاریکش از فریاد بدرد؛ بغرد و‬ ‫دشمنان مان را بفرستد جهنم و اشک چشم های پیر و دردمندش‬ ‫را در خود غرق کند‪ .‬پدرم انگشت هاش حاال بوی توتون نمی‬


‫‪80‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫دهد؛ بوی باروتی غلیظ و مرد افکن می دهد‪.‬‬ ‫هنوز می خواهم در آینده قاچاقچی شوم‪ .‬همه می گویند‪ :‬آینده؟‬ ‫و انگار که کلمه ای فریب خورده یا خط خورده برلوح ذهن شان‬ ‫را زمزمه کنند با تردید و حتا بغض همدیگر را نگاه می کنند و‬ ‫از هم می پرسند‪ :‬آینده؟ اما کسی معنای این کلمه را نمی داند‪.‬‬ ‫ساعت های طوالنی در هم خیره می شویم شاید معنای این کلمه‬ ‫خودی نشان دهد اما این ایستادگی عاقبت در هم می شکند و‬ ‫طرفی بر نمی بندیم‪ .‬آن گاه خراب و شکسته راه خانه های مان‬ ‫را در پیش می گیریم و در اشک می شکنیم‪.‬‬ ‫پدرم در کانالی که مثل ماری زخم خورده پیچ و تاب خورده؛‬ ‫تفنگ حقیرش را محکم در مشت؛ فشرده و سعی می کند زمان‬ ‫را به عقب بکشد‪ .‬سعی می کند در خیابان ها راه نیفتد و شعار‬ ‫ندهد‪ .‬سعی می کند از کسی با هیجان و لهیب آتش در کالمش‬ ‫حرف نزند‪ .‬سعی می کند االن غروب نباشد و لشکر دشمن تا بن‬ ‫دندان مسلح به سمت آنان نیاید‪ .‬حتا از سالح بیمارش هم استفاده‬ ‫می کند‪ .‬اما زمان نارامتر و بیشرف تر از آن چیزیست که فکر‬ ‫می کرد‪ .‬پدر امیدش را از دست نمی دهد و دوباره زورش را می‬ ‫زند‪ .‬سعی می کند در خیابان ها راه نیفتد شعار ندهد با لهیب آتش‬ ‫کالمش از کسی که بعدها «آن» شد حرف نزند که دم غروب‬ ‫نباشد که لشکر دشمن تا بن دندان مسلح به سمت آن ها نیاید‪.‬‬ ‫حتا به سالح بیمارش هم متوسل می شود‪ .‬اما زمان بی شرف تر‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪81‬‬

‫و سرکش تر از آنیست که فکر می کرد‪ .‬پدرم در کانالی که‬ ‫مثل ماری زخم خورده پیچ و تاب خورده تفنگ حقیرش را در‬ ‫مشت می فشارد و سعی می کند زمان را به عقب بکشد و دشمن‬ ‫در چند قدمی اوست‪.‬‬ ‫پدرم در کانالی که مثل ماری زخمی پیچ و تاب خورده دنبال‬ ‫بقایای دوستش است‪ .‬یک تکه این جاست؛ یک تکه آن جاست؛‬ ‫ولی پازل پدر هنوز ناتمامست‪ .‬پدرم با تزلزل و امیدی کم رمق‬ ‫هنوز امیدوار است دوستش را کامل کند‪ .‬ولی دو تکه ی باقیمانده‬ ‫دود شده رفته هوا‪ .‬پدرم تمام کانال را زیر پا می گذارد ولی نه‬ ‫خبری نیست‪ .‬پدر به جنازه ی ناتمام دوستش نگاه می کند و‬ ‫بغض خورده راه به جایی نمی برد‪ .‬دلش نمی آید دوستش ناتمام‬ ‫برود زیر خروارها خاک‪ .‬برای همین با ایمانی خرد تکه هایی‬ ‫از همرزمانش کش می رود و در تکه های دوستش جا می دهد‪.‬‬ ‫سپس دوستش را می سپارد به خاک و کمی هم گریه می کند‪.‬‬ ‫پدرم تکیه داده به دیوار کانالی که مثل ماری زخمی پیچ و تاب‬ ‫خورده‪ .‬سعی می کند آن قدر از ماه را که در دیدرس اوست‬ ‫با تمام ولع ببلعد‪ .‬ماه بر کشتگان و دشمن یکسان می تابد‪ .‬اما‬ ‫گوشه ی اندکی از آن سهم پدرم است‪ .‬پدرم آدم قانعیست و‬ ‫از ماه سپاسگزار است‪ .‬باید در کانالی زخم خورده باشی؛ پازل‬ ‫دوستت ناتمام باشد؛ او را به خاک بسپاری؛ زمان از دستت در‬ ‫رفته باشد تا بفهمی ماه؛ چه گوهر گران قیمتی ست؛ که هرشب‬


‫‪82‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫با بی خیالی و دست و دلبازی بر شما می تابد‪ .‬ولی شما سرتان‬ ‫را فرو کرده اید در خواب و اصال نمی دانید ماه کی هست؟ چی‬ ‫هست؟ و کجاست؟‬ ‫هواپیماها می آیند و کانال «مارین» پدر را بمباران می کنند‪.‬‬ ‫تنها کسی که در کانال زنده است؛ پدر است‪ .‬حاال کانال مال‬ ‫پدر است و او می خواهد آن را به دندان بگیرد و نگذارد از‬ ‫چنگش بیرونش بکشند‪ .‬بمباران شدید است‪ .‬بمباران تنها کاری‬ ‫که می تواند بکند این است که کشتگان را دوباره به خاک و‬ ‫خون بکشد؛ پازل های پدر را به هم بزند و پدرم را مجبور کند که‬ ‫پازلهایی که روز به روز کامل کردنشان سخت تر و سخت تر می‬ ‫شود را از نو کامل کند‪ .‬پازل ها گاهی که واقعا بغرنج می شوند‬ ‫مثل جدول هایی که ساخته شده اند که حل نشوند می شوند؛ ولی‬ ‫پدرم جنگجوی سرسختیست و با وسواسی مبارزه جویانه پازل ها‬ ‫را کامل می کند و دوباره به خاک می سپارد تا فردا که باز هم‬ ‫هواپیماها پازل ها را به هم بزنند‪...‬‬ ‫سربازی ترسخورده پا می گذارد به کانال پدر‪ .‬هیبت متجاوزان‬ ‫را ندارد‪ .‬به خوشگلی دشمنان هم نیست‪ .‬تفنگش را محکم در‬ ‫دست می فشارد‪ .‬شاید این گونه ترسش ریخته شود اما این پندار‬ ‫غلطیست و شبی که هر لحظه سنگین تر می شود ترس سرباز‬ ‫را دامن می زند‪ .‬سرباز به گریه می افتد و نمی خواهد شب باشد؛‬ ‫که نمی خواهد بترسد ولی تقدیر کوبان و دهشتناک راه خود را‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪83‬‬

‫می رود و اصال به چیزش هم نیست که کسی بترسد یا آمادگیش‬ ‫را نداشته باشد‪ .‬سایه بلند پدر بر سرباز می افتد‪ .‬سرباز محکم تر‬ ‫سالحش را در دست می فشارد‪ .‬چشم هایش را محکم می بندد‬ ‫و منتظر می ماند که سوراخ سوراخ سوراخ شود‪ .‬در این انتظار‬ ‫کشنده دقایقی می ماند بعد ناچار می شود چشم هایش را باز کند‬ ‫و قاتلش را بنگرد‪ .‬پدر دست ها بر کمر به سرباز ترسخورده نگاه‬ ‫می کند به او اشاره می کند که‪ :‬خب؟‬ ‫سرباز با نگاه می گوید‬ ‫پدر می گوید‬ ‫سرباز جواب می دهد‬ ‫پدر‬ ‫سرباز‬ ‫پدر‬ ‫سرباز‬ ‫پدر‬ ‫سرباز‬ ‫پدر و سرباز همدیگر را بغل می کنند‬ ‫شب در لجنترین ساعتش نفس می کشد‬ ‫پدر در مار زخم خورده اش این ور و آن ور می رود سعی‬ ‫می کند با فاصله از سرباز حرکت کند؛ بخورد؛ بخوابد؛ بجنگد‪.‬‬ ‫پدر نمی خواهد عاشق سرباز شود‪ .‬این جا عشق یعنی حماقت‪.‬‬


‫‪84‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫دلبستگی جوری بازی مرگبار است‪ .‬سرباز مطیع است و فاصله را‬ ‫حفظ می کند‪ .‬هواپیماها وقتی پازل را به هم می زنند با دقت و‬ ‫هوشی باال تکه ها را کنار هم می چیند‪ .‬او به پدر پیشنهاد می کند‬ ‫که هندسه ای جدید از سربازان بسازند‪ .‬شکل های دیگر‪ .‬شکل‬ ‫های خوشبخت‪ .‬شکل های امیدوار‪ .‬مناظر زیبا از قطعات سربازان‪.‬‬ ‫اما پدر آدمی سنت مدار است و می گوید‪ :‬اهانت است اهانت‬ ‫است‪ .‬و سرباز دیگر پافشاری نمی کند پدر به سرباز خیره می‬ ‫شود و با مهربانی از سرباز می خواهد بعد از تکه پاره شدنش او را‬ ‫با همین هندسه به خاک بسپارد؛ دقیقا با همین هندسه‪ .‬و به پیکر‬ ‫نحیفش اشاره می کند سرباز می گوید‪ :‬حتما حتما‬ ‫پدر فاصله اش را با سرباز بیشتر می کند‪ .‬دوست دارد سرباز را‬ ‫بغل کند اما حماقت ؟نه کافیست‪ .‬حماقت کافیست‪.‬‬ ‫سرباز گوشه ای از ماه را به دندان گرفته و پدر گوشه ی دیگرش‬ ‫را‪ .‬ماه بر هر دو سوی کانال می تابد؛ تنهایی عظیم پدرم وصف‬ ‫ناشدنی و کوه شکن است‪ .‬پدرم ماه را به تمامی پر می دهد به‬ ‫سمت سرباز‪.‬‬ ‫هواپیماها می آیند و کانال را بمباران می کنند‪ .‬پازل ها به هم‬ ‫می خورند گرد و غبار دوباره بلند می شود‪ .‬بعد غبار نرم نرم نرم‬ ‫فرو می نشیند؛ تا پدر و سرباز پازل ها را دوباره بسامان کنند‪.‬‬ ‫سرباز اما پاره پاره با قطعات دیگر قاطی شده‪ .‬پدرم از قطعات‬ ‫سرباز رودی پیچان آفتابی همیشه؛ سایه ای کشدار و نسیم آسا؛‬


‫انتشارات آرمان شهر‬

‫‪85‬‬

‫باغستانی از تاک؛ چشمه هایی که گله گله این جا و آن جا‬ ‫جوشیده اند؛ با من بیا ای محبوبم؛ ساعات بهاری؛ بوسه ای عمیق‬ ‫آمیزش با دوشیزگان روبا باف؛ بی شک فردا روز دیگریست؛‬ ‫دست های مان دور نخواهند بود از یکدیگر؛ خورشید وقتی می‬ ‫درخشد به خاطر لبخند توست؛ و هزار آرزوی دیگر می سازد‪.‬‬ ‫هواپیماها باز هم می آیند پدر دود می شود می رود توی هوا‪.‬‬ ‫دودی آبی می شود و برای ابد در کانال سرگردان می ماند و‬ ‫دنبال قطعات گم شده اش می گردد تا پازلی بسازد با همان هندسه‬ ‫ی دوست داشتنی اش‪ .‬پدر در کانال سرگردانست‪.‬‬ ‫از خواب که بیدار می شوم چهل ساله ام‪ .‬پدرم کشته شده مادرم‬ ‫کشته شده‪ .‬برادران و خواهرانم‪ .‬و من تک و تنها بیدار می شوم‬ ‫‪.‬دهانم تلخ است و دوباره چشم باز کرده ام در کابوسی که سال‬ ‫هاست ادامه دارد‪ .‬در زندگی ام فقط رقصان مانده‪ .‬رقصانی که‬ ‫نقطه ای سوسو زن است و نمی دانم عاقبت پیدایش خواهم کرد یا‬ ‫نه؟ هنوز جنگ ادامه دارد این زخم کهنه نبضش تند تند می زند‬ ‫و خستگی نمی شناسد ‪ .‬هواپیماها می آیند با کسالت دیگران را‬ ‫می کشند مردم با کسالت می میرند و دیکتاتورها سرحال و قبراق‬ ‫خدایی می کنند‪ .‬من یک قاچاقچی ام و مردم را می برم قسمت‬ ‫شرقی و می آورم قسمت غربی و می روم به کشور دشمن و‬ ‫یک بی وطن آواره ام‪.‬‬ ‫کشور ما و کشور دشمن موشک های غدار و سفاک شان را رو‬


‫‪86‬‬

‫قصه های سیمرغ‬

‫به هم قرار دادند و تهدید کردند یا حرف ما یا مرگ‪ .‬و کشور‬ ‫دیگر گفت یا حرف ما یا مرگ‪ .‬و انگشت گذاشتند روی دکمه‬ ‫و‪...‬‬ ‫من االن بر ویرانه ها گام بر می دارم از دو کشور تنها من مانده‬ ‫ام‪ .‬هیچ کس زنده نمانده انگار که بر سطح ماه گام می زنم‪ .‬نمی‬ ‫دانم رقصان زنده است یا نه؟ من زنده ام‪ .‬گویا او هم زنده است‪.‬‬ ‫تنها باد است و کشتگانی که برای ابد آرامش را باز یافته اند‪.‬‬ ‫من نمی دانم رقصان کدام نقطه است؟ به سویی می روم که بی‬ ‫سوست‪.‬‬

قصه های سیمرغ  

انتشارات آرمان شهر

Read more
Read more
Similar to
Popular now
Just for you