Page 1

‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬

‫خاطرات يونس حيدرى‬ ‫هديه به روان او كه مظلومانه جان داد!‬ ‫كمپ‪ 2‬اردوگاه! سفيد سنگ‬ ‫……………………………………………………………‬

‫فصل اول‬

‫"اردوگاه سفيد سنگ" پنج شنبه ‪4/6/8731‬‬ ‫اتوبوس با سر نشينان خسته و گرسنه خود در برابر درب بزرگى ايستاده می شود‪ ،‬كه بر سر دروازه‬ ‫ورودی آن که با قدرت برق اينسو و آنسوی می رود‪ ،‬نوشته شده است " اردوگاه سفيد سنگ" ‪ 11‬سر نشين‬ ‫موتر را از موتر پياده مىكنند؛ تعدادى مامورمسلح از داخل اردوگاه همانند دشمنان قسم خورده از دروازه‬ ‫اردوگاه بيرون می آيند‪ ،‬به سرعت اطراف اتوبوس و سر نشينان آن را محاصره می کنند‪ ،‬و ناخنهای شان‬ ‫بر روی ماشه کالشينکوفهای اسالمی شان بازی بازی می کند‪ ،‬مامور مستقربر روی برجك نگهبانى که بر‬ ‫فراز درب کالن برقی استقرار دارد‪ ،‬به خود حالت آماده باش می گيرد‪ ،‬و سربازی که از قم تا اينجا همراه‬ ‫مهاجرين آمده بود‪ ،‬به پشت پاشنه پاه هر يک از اسيران مهاجر با يك لگد به قوزك پاهاى مهاجرين شايد به‬ ‫رسم خدا حافظی می کوبد‪ ،‬و همه را در جاى مخصوص هدايت مىكند تا بتواند تحويل مقامات اردوگاه‬ ‫بدهد!!‬ ‫در برابر درب برقی‪ ،‬همه را در صفهاى منظم مىنشاند‪ ،‬ابتداء با مامورهاى اردوگاه مشتركا آمار‬ ‫مىگيرند‪ ،‬بعد از طريق فرمى كه از يگان ويژه شهر قم به همراه خود دارد‪ ،‬همه را يکی يکی با نام می‬ ‫خواند و به مقامات اردوگاه تحويل می دهند‪.‬‬

‫‪1‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫گويا ‪ 11‬نفر كامل مىباشد‪ ،‬درب برقى باز مىشود همه وارد اردوگاه می شوند‪ ،‬درب برقی بسته می شود‪،‬‬ ‫موتر حامل ما و آزادی در وحشت پشت دروازه های آهنی می ماند‪ ،‬و صدای به هم خوردن دروازه تا‬ ‫اعماق وجود انسان فرو می رود‪ .‬بازهم همه را شمارش می کنند و تعداد كامل مىباشد ؛ رسيد ‪ 11‬نفر را‬ ‫به پاسدارانی که ما را اينجا آورده اند ميدهند و آنها منطقه را ترک می کنند ‪.‬‬ ‫يکی از مأمورين بچه هارا به طرف درختى دورتر از درب برقى می کشاند و اعالم مىكند؛ هركس وسائل‬ ‫همراه خود دارد به کناری بگذارند و آماده باشند براى بازرسى؛ اما كسى به همراه خود چيزى ندارد‪،‬‬ ‫تعدادى از دستگير شده گان‪ ،‬به همراه خود لباس كار دارند‪ ،‬زيرا آنان را از فلكه (مکانی در ايران برای‬ ‫آنانی که برای سر کار رفتن می روند) گرفتهاند و بقيه را هم كه از بازار!‬ ‫يکی از عساکر با خشم و تحقيرمی گويد؛ ناس ‪ -‬سيگار ‪ -‬و‪ ...‬هرچه داريد کنار آن درخت بريزيد!‬ ‫باز با دهان خودش شکلک در آوده و ادامه می دهد‪،‬‬ ‫ اگه توى بازرسى گير بيارييم نگوئيد نگفتيد!‬‫كسانيكه سيگار و ناس داشتند همه را ريختند كنار درخت‪ ،‬وبعد بازرسى شروع شد؛‬ ‫يكى يكى بچه هارا بازرسى كردند و بعد از بازرسی همه را در کنار ديوارى باسيمهاى طورى قطار ايستاد‬ ‫نمودند‪ ،‬و بعد همه را به ترتيب‪ ،‬به سوی درب قرمز رنگى فرا خواندند‪ ،‬که گويا آنجا ديگر پايان خط است‪،‬‬ ‫برای من بسيار جالب بود‪ ،‬اردوگاه برای سرزمينی که در آن به گفته رهبر معظم بزرگشان که می گفت‪،‬‬ ‫اسالم مرز ندارد‪ ،‬اما هيچ کس نفهميده بود که در چنين اسالمی حتما اردوگاه دارد !‬ ‫مردی هيکلی که گويا يکی از مقامات عالی رتبه اردوگاه می باشد‪ ،‬پشت به دروازه قرار می گيرد و خطاب‬ ‫به اسيران افغانی می گويد؛‬ ‫ هر نفر مبلغ ‪10‬دتومان حاضر كنيد براى تراشيدن موی سرتان و بعد دستور می دهد‪ ،‬يك نفراز ميان‬‫خودتان بلند شود واين پول را جمع آوری كند ‪.‬‬ ‫اين در حالی بود که بسياری از مهاجرين را از سر کار با لباس کار گرفته بودند و حتا يک ده تومانی هم در‬ ‫جيب شان کف سائی نمی زد‪ ،‬به همين خاطر هم بود که از ميان جمعيت صداهائی بلند شد که می گفتند؛‬ ‫ نداريم!!‬‫مرد اردوگاه بان خطاب به مهاجرين گفت‪ :‬آنهائيكه دارند بايد به جاى آنهائيكه ندارند پول بدهند وگرنه‪...‬‬ ‫‪2‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫اين در حالی بود که تعدادی هم مقدار پول کمی که در جيب داشتند‪ ،‬سربازان با نام يگان ويژه سپاه پاسداران‬ ‫شب گذشته در داخل اتوبوس گرفته بودند تا برای خود غذا خريداری کنند !!‬ ‫به هر حال اين حرفها به گوش نمايندگان مسلمان جمهوری اسالمی ايران در ايران نمی رفت‪ ،‬به شدت آن‬ ‫مرد اردوگاه بان می گفت‪ 11 ،‬نفر هستيد‪ ،‬و بايد ‪ 010‬تومان آماده کنيد‪ ،‬آنها که داشتند دادند‪ ،‬و آنهائی که‬ ‫اين پول را نداشتند از پهلو فيلهای خودشان کمک گرفتند وسر انجام مبلغ را تکميل کردند و به آنها تحويل‬ ‫دادند ‪.‬‬ ‫همه را به سوی دهليزی کالن رهنمائی کردند‪ ،‬که در آنجا چندين اتوبوس آدم ديگر را که گفته می شد تنها‬ ‫از تهران ‪ 8‬اتوبوس همان روز آورده بودند به عالوه ديگر شهرهای ايران همه شان پيش از ما در نوبت‬ ‫قرار داشتند‪ ،‬تا سرهای شان تراشيده شود‪.‬‬ ‫انبوه مهاجرين با لباسهای گوناگون‪ ،‬لباسهای کار‪ ،‬لباسهای روغنی‪ ،‬لباسهای پرگچ و‪ ...‬در صفهای طويل‬ ‫در انتظار هستند تا سرهايشان با دستان يکديگر شان تراشيده شود‪ .‬در حاليكه همه اش يك عدد قيچى‬ ‫فرسوده و دو عدد ماشين سر دستى كه گويا از سازمان ميراث فرهنگى " به امانت گرفته شده بودند" تا‬ ‫سرهای افغانها را به تراشند و هر باری كه دسته های ماشين را فشار می دادی تعداد کثيری از موهای سر‬ ‫آدم را با خود از ريشه بر می داشت‪ ،‬به همين سبب ازدهام بر سر قيچى بيشتر بود‪ ،‬با اينكه کسانيکه با‬ ‫قيچى موی سرهای خود را کم می کردند‪ ،‬همانند بدن گوسفندان در زمانی که پشم تن شان را قيچی می‬ ‫کردند‪ ،‬شيار شيارمی شد و يک ديزاين خاص به سر ها می داد‪ ،‬با اين حال همه ترجيح می دادند که با آن‬ ‫ماشينهاى دستى سرهای شان تراشيده شود!‬ ‫پس از اصالح سرها وارد قرنطينه يك مىشويم ‪ -‬سالن بزرگى مىباشد كه طولش حدود ‪13‬متر مىباشد‬ ‫ودر عرض ‪12‬متر و اگر بخواهيم اين اعداد را محاسبه کنيم حتما عددی اين چنين به دست خواهد آمد؛‬ ‫(‪ )212=12*13‬متر‬ ‫اين سالن دارای ديوارهاى با ارتفاع بلند می باشد که سقف آن را با ايرانيت پوشانيدهاند و در زير سقف‬ ‫تعدادى هم پنجره وجود دارد كه از آن آسمان آبى و برگهاى درختان بيرون از قرنطينه پيداست ‪ .‬و دو عدد‬ ‫هواكش وجود دارد‪ ،‬كه به جز صداهای ناهنجارش هيچ سودى براى تعويض هواندارد ‪ .‬در انتهاى اين‬ ‫سالن بزرگ راه روى وجود دارد در عرض يك متر و طول تقريبا سه متر كه در آن ‪2‬توالت موجود است‬ ‫و از ميان اين چهار توالت؛ فقط دو عدد آن قابل استفاده مىباشد و دو عدد ديگر آن تبديل به زباله دانى شده‬

‫‪1‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫است‪ ،‬زيرا سنگ توالت ندارد و فقط از اين دو توالت هم يكى از آنها آفتابه دارد و ديگرى فقط براى تخليه‬ ‫سر پائى قابل استفاده مىباشد و بس!‬ ‫در همين راه رو تنگ‪ ،‬يک دستشوئی طولی با سيمان ساخته اند‪ ،‬يك لوله از روى كار آمده است و يك عدد‬ ‫شير آب دارد و در انتهاى لوله هم شير ندارد و از خود لوله به مقدار بسيار كمى به طور هميشه گى آب‬ ‫جريان دارد‪ .‬ولى به يقين می توان گفت‪ ،‬هرگز اين مقدار آب که می آيد براى تعداد کثيری از انسانها که در‬ ‫اين دهليز کالن محبوس و محصورند‪،‬کفايت نمی کند‪ .‬زيرا از همين دو شير آب بايد آفتابه توالت را آب‬ ‫كنند‪( ،‬زيرا اكثر مواقع از شير توالت آب نمىآيد) و براى خوردن نيز بايد از ان استفاده كنند ‪.‬‬ ‫هر روز وقتی نز ديك ظهر می شود‪ ،‬درب هواخورى باز مىشود‪ ،‬همه مىيروند در داخل محوطه هوا‬ ‫خورى‪ ،‬مكانى محدود كه دور تا دورش را ديوارى از جنس سيمهاى تورى كشيده است و باالى آن را با چند‬ ‫رديف سيم خاردار زينت داده اند! كه حائلى محسوب مىشود ميان هواخورى قرنطينه و ساير محوطه‬ ‫اردوگاه !‬ ‫در داخل محوطه هواخورى‪ ،‬يك شير آب نصب شده است كه در زير آن يك حوضچه سيمانى ساختهاند‪ ،‬اين‬ ‫حوضچه؛ آب ضايعات را به سوى زير درختان محوطه اردوگاه هدايت مىنمايد!‬ ‫كسانيكه در مسير راه توانستهاند برای مامورين پول بدهند تا براى شان نوشابه خانواده از بازار خريداری‬ ‫کنند‪ ،‬چه روز خوبی دارند‪ ،‬زيرا بوتل های شان حاال همانند لنگ کفش در بيابان و قطره آبی در کوير برای‬ ‫شان نقش آفرين است‪ .‬و آن بوتل ها را می روند‪ ،‬در زير شير آب هواخورى‪ ،‬پر از آب مىكنند‪( ،‬اگر‬ ‫نوبت برايشان بيايد!!) آبی که همه احساس می کنند‪ ،‬به تناسب آب داخل سالن بسيار خنكتر مىباشد‪.‬‬ ‫وقتی به اطراف خود نگاه می کنی‪ ،‬و قادر می شوی نگاه خود را از ميان جمعيت متراکم‪ ،‬اما محصور در‬ ‫پشت ديوارهای سيمی به بيرون می رسانی می بينی‪ ،‬آن سوى سيمهاى خاردار جادهاى مىباشد كه دو‬ ‫طرفش را درختهاى سر سبز پوشانده است وتا واحد ادارى اردوگاه ادامه مىيابد!‬ ‫اتومبيل پاترول سفيد رنگى از درب برقى وارد محوطه اردوگاه مىشود و از کنار جمعيت بی توجه عبور‬ ‫می کند‪ ،‬کسانيکه سابقا هم شرف حضور در اين اردوگاه را داشته اند‪ ،‬می گويند؛ آقاى امينى رئيس اردوگاه‬ ‫بود‪ .‬ماشين به سرعت از ميان جاده ای که دو طرف آن را درختهای سپيدار پوشانيده است عبور می کند و‬ ‫در برابر ساختمان ادارى در ميان درختان زيبا پارك مىكند و از اتومبيل پياده می شود‪ ،‬در حاليكه در‬

‫‪2‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫دستش تعدادی روزنامه و مجله قرار دارد و آدم به راحتی می تواند‪ ،‬نام روزنامه كيهان که بر روی ساير‬ ‫روزنامه ها قرار دارد را بخواند!‬ ‫كمكمک شب از راه مىرسد همه گرسنهاند از روز گذشته كه به ما مهاجرين مقيم "قم " هر نفر يك نان‬ ‫لواش دادهاند‪ ،‬تا اين لحظه هيچ چيز ديگرى کسی برای خوردن نيافته اند‪ .‬سنت حسنه ای هست که می‬ ‫گويند‪ ،‬هميشه در اردوگاهها شبها نان را تقسيم می فرمايند‪ ،‬بر همين اساس مقامات اردوگاه اسالمی سفيد‬ ‫سنگ‪ ،‬هم از اين سنت ال يتغير پيروی نموده و نان را ميانمهاجرين شب هنگام تقسيم ميكنند و جيره هر نفر‬ ‫در اين اردوگاه ‪1‬عدد نان مىباشد؛ که هرنان ‪180‬تا ‪ 210‬گرم وزن دارد‪ .‬يك گارى پر از نان از راه‬ ‫مىرسد‪ ،‬همه را از داخل قرنطينه بيرون مىكنند‪ ،‬در داخل هواخورى‪ ،‬داخل هوا خوری هوا تاريک است‪،‬‬ ‫تک ستاره هايی بر فراز اردوگاه چشمک می زند‪ ،‬عسکری در کنار دروازه می ايستد‪ ،‬يکی يکی مهاجرين‬ ‫محصور را از دم درب ورودى فرا می خواند و هر نفر سه عدد نان به دست شان ميدهد‪ ،‬و به داخل‬ ‫قرنطينه مىفرستد‪.‬‬ ‫بچهها دو عدد نان خودشان را ميان پالستييك و يا پارچهاىپنهان مىكنند‪ ،‬و يك نان ديگر خود را كه جيره‬ ‫شب شان هست دو لقمه نموده و مى خورند‪ ،‬و ازبوتل های کسانی که در نزديكشان قرار دارند‪ ،‬يك قورت‬ ‫آب هم مىنوشند و درازمىكشند ؛ اين شام شب اول شان هست!‬ ‫درب قرنطينه را مىبندد‪ ،‬در حاليكه امروز بيش از ده اتوبوس مهاجردستگير شده آوردهاند‪ ،‬اين تعداد وقتی‬ ‫به افرادی که از روزها قبل در اين قرنطينه بوده اند‪ ،‬افزوده شود‪ ،‬نشان می دهد که چه تراکم جمعيتی می‬ ‫تواند باشد‪ .‬بچهها پتوهاى را كه در داخل قرنطينه مىباشد را پهن ميكنند و كفشهاى خودشان را در زير‬ ‫سرهاى شان به شکل بالشت مىگذارند‪ ،‬و دراز مىكشند‪ ،‬بعضی ديگر با همان خاكهاى كف سيمانها و پتوها‬ ‫تيمم مىكنند و شروع مىكنند به اقامه نماز مغرب و عشاء‪.‬‬ ‫صدای باز شدن قفل کالن درب آهنی توجه همه را به سوی خود جلب می کند‪ ،‬ساعت قريب ‪10‬شب‬ ‫مىباشد‪ ،‬با باز شدن درب آهنی سه نفر عسکر وارد می شود‪ ،‬دو نفر شالق بر دست‪ ،‬يک نفر کتابچه در‬ ‫دست و اعالم می کند‪ ،‬جهت آمار گرفتن آماده باشيد‪ .‬پس از اعالم چند نفر ديگر هم وارد می شود و بچهها‬ ‫راپشت به پشت هم روی دو زانو به صف مىكنند و يكى با شالق ميان بچه ها مىگردد‪ ،‬وكسانى كه خسته‬ ‫ميشوند و زانواهايشان درد مىگيرد و احيانا مىنشينند با شالق بر پشت شان مىكوبد‪ .‬عمليه شمارش يا آمار‬ ‫گيری چند مرتبه صورت می گيرد‪ ،‬و گويا تعداد آمار از ‪200‬نفر هم عبور کرده است ‪.‬‬

‫‪5‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬

‫جمعه ‪5/6/8731‬اردو گاه سفيد سنگ قرنطينه يك‬ ‫آفتاب از پشت پنجره به سوى سالن بزرگى كه بيشتر شباهت به ساالنهاى مرغدارى دارد؛ مىتابد و آدمها‬ ‫كه فشرده تر از مرغها در مرغداريها بر روى هم ريخته شدهاند؛ در هم می لولند و بعضى ها دايرههاى‬ ‫چند نفرى ای را تشکيل داده اند که باهم صحبت مىكنند و بعضى ديگر براى خود شان سر گرميهاى‬ ‫آفريدهاند از قبيل گل يا پوچ و ‪...‬‬ ‫بعضی ديگر در داخل دهليز از ميان راهى نيم مترى كه تا پيش توالت امتداديافته است‪ ،‬مشغول راه رفتن‬ ‫مىباشد و در اين راه تنگ هر قدمى كه بر ميدارد بايد خود را يك طرفه كند تا جانب مقابل بتواند از کنارش‬ ‫عبور نمايد‪ ،‬در حاليکه هر آن ممکن است‪ ،‬پای آدم بر روی پای يکی از آدمهايی که در هر طرف نشسته‬ ‫است‪ ،‬برود و فرياد و آه و ناله او را بلند نمايد‪ ،‬و بعض ديگر در نوبت توالت ايستادهاند‪ ،‬كه قطار نوبت‬ ‫های شان از كنار ديوار امتداد يافته است و تقريبا تا وسط سالن ادامه پيدا كرده است!‬ ‫هواى نا مطبوع‪ ،‬فضاى سالن را فرا گرفته است‪ ،‬درب و رودى را از پشت با يك قفل بزرگ بستهاند‪،‬‬ ‫پنجرهها هم هيچ كدام باز نيستند و هيچ راه ورودى و خروجی هوا وجود ندارد‪ ،‬وفقط دو هواكش پر سر و‬ ‫صدا كار مىكنند‪ ،‬که بيشتر از کارائی آنها برای شکنجه کردن روانی آدم می تواند نقش ايفا کند ‪.‬‬ ‫در ميان انبوه جمعيت حلقه ای کالنی به وجود آمده است که‪ ،‬جمعيتى زيادى را دور خود جمع نموده است‪،‬‬ ‫مردم دور مردى با سيماى چروكيده جمع شده است‪ ،‬و او يك سره شعر مىخواند و شعر هائى با مضامين‬ ‫غم و اندوه و دورى و جدائى كه بر دل يك يك مهاجرين مىنشيند كسانيكه چهره اورا نديده است‪ ،‬در آغاز‬ ‫هنگاميكه صدايش را مىشنوند احساس مىكنند‪:‬‬ ‫يكى از قلب تهرون اومده ؛ واسه شون جوك ميگه تا بخندونه و شعر مىخونه تا ابراز همدردى كنه‪...‬‬ ‫ولى وقتى نزديك تر شوى و به سيماى زيبايش بنگرى ؛ پيداست كه از هزارههاى ناب و اصيل مىباشد!‬ ‫وقتی از او راز اين را می پرسی که چرا اين چنين با لهجه بيگانه شعر ميخواند و صحبت مىكند؟‬ ‫او آهی جگر سوز می کشد و می گويد؛‬ ‫ من هديه آقاى آيت هللا العظمی خلخالى به افغانستان هستم!‬‫‪3‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫همه در حيرت فرو می روند‪ ،‬که او چه می خواهد بگويد‪ ،‬ذهن مرا نيز اين کلمه که هديه خلخالی به‬ ‫افغانستان است به خود جلب می کند‪ ،‬بيشتر و دقيق تر می شوم‪ ،‬او ادامه ميدهد؛ ‪ -‬بگذاريد قصه را از‬ ‫اولش برايتان بگويم تا وقت بگذرد‪ ،‬همه ما و شما اينجا اسير هستيم‪ ،‬هيچ كداممان به غير از صف توالت‬ ‫رفتن كار ديگرى اينجا نداريم‪ ،‬من در كابل بودم‪ ،‬برادرم دانشجوی پل تخنيک کابل بود‪ ،‬پدرم نيمه آخوند‬ ‫بود؛ خانه و زندگى خوبى داشتيم‪ ،‬روزگارمان بسيار خوب بود‪ ،‬ولى زمانيكه انقالب ثور شد؛ همه چيز به‬ ‫هم ريخته شد‪ ،‬انقالب شده بود‪ ،‬تا ميان انسانها برابری ايجاد کنند‪ ،‬اما شعار برابری آمد و خيلی حوادث‬ ‫ديگر هم رخ داد و سر انجام پدر و برادرم را گرفتند‪ ،‬بردند وبردند وديگر هيچ اطالعى از آنها تا امروز‬ ‫نيافتم؛ مردم ميگفتند كه کودتا چيان همه كسانى را كه گرفته اند؛ كشته اند و "جنازه "هاى شان را در‬ ‫شوروى بردهاند تا داكترهاى روس بر سرشان داكترى ياد بگيرند و‪ ...‬ما چند ماهى صبر كرديم هيچ‬ ‫خبرى نشد‪ ،‬به همين خاطر بود که ديديم اوضاع هر روز خراب تر می شود‪ ،‬آدم كشى وخيم تر شده روان‬ ‫است؛ خانه و كاشانه را به اجاره داديم و ديگر وسايل و امکانات خود را فروختيم و راهى ايران شديم ‪-‬‬ ‫ايران تهران ‪ -‬وقتى من و مادرم به ايران آمديم من سيزده سال يا چهارده سال داشتم در تهران در مغازهاى‬ ‫مشغول كار شدم‪ ،‬همانجا كار مىكردم‪ ،‬خوب بود‪ ،‬روزگارم مىچليد‪ ،‬نان خود و مادرم را در مىآوردم‪ ،‬يك‬ ‫روز كه مغازه را بسته كردم و مىخواستم بروم خانه‪ ،‬كيف صاحب مغازه در دست من بود‪ ،‬ناگهان‬ ‫مأمورها ريختند‪ ،‬و اوستايم را گرفتند‪ ،‬اورا بازرسى كردند‪ ،‬هيچ چيز نيافتند‪ ،‬وقتى کيف را بازرسى كردند‪،‬‬ ‫داخل کيف مقدارى هروئين پيدا كردند‪ ،‬او را دستگير کردند‪ ،‬و مرا هم به خاطر اينکه کيف در پيشم بود‪،‬‬ ‫گرفتند‪ ،‬بعد بردند زندان‪ ،‬اوستايم را اعدام كردند‪ ،‬و مرا چون سن و سالم به بلوغ نرسيده بود زنده نگه‬ ‫داشتند و حكم ابد را برايم صادر کردند‪ .‬پس از ‪17‬سال فرستادهاند تا در اينجا در خدمت شما با هم سفيد‬ ‫سنگ را به عنوان آخرين ارمغان ايران زيارت کنيم و بعد برويم به افغانستان‪ ،‬تا آنجا از نو لهجه وطنى را‬ ‫ياد بگيرم و‪...‬‬ ‫قصه زندگى او بيش تر از شعرهاى حزن انگيزش‪ ،‬اطرافيان را تحت تأثير قرارداد‪ ،‬از آن روز به بعد بود‬ ‫که همه بچه ها او را مىشناختند‪ ،‬خبر مثل باد در ميان همه جماعت پيچيد كه آن مرد‪ ،‬همانی كه هميشه‬ ‫دستمال ابريشمى بر دست دارد‪ ،‬شلوار كردى مشكى بر تن و دمپائىهاى دست ساخته زيبا بر پاى دارد؛‬ ‫نامش هست آقارضا! هفده سال در زندان تهران بوده است و‪...‬‬ ‫♦♦♦‬

‫‪7‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫روز از نيمه خود گذشته است‪ ،‬همه آخرين جيره نانهاى سوخته و خمير خودشان را خوردهاند‪ ،‬ولى همه به‬ ‫شدت احساس گرسنگی و ضعف می کنند‪ ،‬آنچه که برای من جالب بود اين بود که همه حتى سوختگى هاي‬ ‫نان را هم خوردهاند‪ ،‬و خميرهايش را نيز ولى هيچكس دلدردهم نشده است‪ .‬با اين حال اكثر بچه ها رفته‬ ‫اند در هوا خورى‪ ،‬و همين چند لحظه را هم غنيمت مى شمارند در هواى باز! هرچند كه در‬ ‫هوا خورى افتاب به طور مستقيم مى تابد و هيچ اثری از سايه و سايه بانی وجود ندارد‪ ،‬چند عدد درختی که‬ ‫وجود دارد آنها هم متاسفانه دور از حريم حواخوری هستند‪ ،‬تا همه با ديدن سايه درخت و شرشر برگ‬ ‫درختان هميشه احساس حسرت آن را داشته باشند و‪...‬‬ ‫تعدادی از مامورين اردوگاه مىآيند‪ ،‬اعالم مىكنند؛‬ ‫ کسانيکه با ماشينهاى شمارههاى ‪ 3-7-8 -‬ورامين و يك قم آمده اند‪ ،‬جهت تكميل پرونده آماده شوند تا به‬‫دفتر انتقال دهند‪.‬‬ ‫کسانيکه هنوز موفق نشده اند تا فرم ها و پرونده های خودشان را تکميل کنند همه آماده مىشويم‪ ،‬در جلو‬ ‫نگهبانى قرنطينه مىايستيم‪ ،‬بر اساس نمره ماشينها خارج مى کنند‪ ،‬و به همان ترتيب همه را در بيرون به‬ ‫صف مىکنند‪ ،‬سپس همه را مىبرند در برابر واحد اطالعات و پذيرش كه در كنار درب برقى قرار دارد‪،‬‬ ‫در آنجا يكى يكى برای هرکس دوسيه ای تشکيل می دهند‪ ،‬و در اين دوسيه ها اکثرا فقط اسامى را‬ ‫مىپرسند‪ ،‬و مابقى پرسشها يی را که در آن وجود دارد‪ ،‬خودشان طبق خواست و ميل خود عالمت گزارى‬ ‫مىكنند‪ ،‬در فرصتى كه او عالمت گزارى مىكرد‪ ،‬من بخشى از پرسشها را به سرعت مرور می کنم و‬ ‫مىخوانم‪ ،‬اكثرا از دو جنبه آمارى و امنيتى تنظيم شده است‪ ،‬ولى همه شانرا خود سربازها پرميكنند‪ ،‬بدون‬ ‫اينكه چيزى از مهاجرين پرسيده شود ‪ ،‬پس از تكميل دوسيه‪ ،‬همه را در كنار همان درخت روز گذشته جهت‬ ‫بازرسى بازهم در صفهای طوالنی ايستاده می کنند‪ .‬تا پس از تالشی به درون قرنطينه بازگردانند‪.‬‬

‫شنبه ‪6/6/8731‬قرنطينه يك‬ ‫حال بازهم يک هفته ديگر گذشت‪ ،‬باز هم شنبه آمده است‪ ،‬يعنی يک آغاز نو‪ ،‬در اين آغاز نو همه‬ ‫اميدوارند كه کسانی را که قبل از ما به قرنطيه آورده اند‪ ،‬را به داخل كمپ انتقال دهند‪ ،‬و قرنطينه شايد‬ ‫اندكى خلوت شود؛ همه در همين انتظار به سر می برند و ساعت نيز حوالی ‪ 0‬صبح را به نمايش می نهد‪،‬‬ ‫مردان نگهبان درب کوچک آهنی را باز می کند و بعد هم درب هواخورى را! تا بچهها بروند داخل صحن‬ ‫‪8‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫هواخورى! همه از داخل قرنطيه خارج می شوند‪ ،‬آفتاب نيمروز منطقه سخت سوزاننده است‪ ،‬بعضی داخل‬ ‫هوا خوری اقدام به راه رفتن می کنند و بعض ديگر بر می گردند داخل قرنطينه تا حد اقل از شر آفتاب در‬ ‫امان باشند‪ ،‬در همين هنگام بود که از طرف انتظامات اعالم شد‪ ،‬وروديهاى روز پنج شنبه و جمعه جهت‬ ‫عكس گرفتن در داخل هواخورى جمع شوند‪ ،‬همه وروديهاى روزهاى فوق در داخل هواخورى جمع‬ ‫ميشوند‪.‬‬ ‫طبق معمول حاال در اينجا شماره های اتوبوسهای که از شهرستان ها آمده است‪ ،‬برای همه شده است نوعی‬ ‫هويت‪ ،‬جديد به همين خاطر است که همه بر اساس اتوبوس شماره فالن از فالن شهر شناخته می شوند‪.‬‬ ‫عكاس در حاليکه دوربينى برگردنش آويزان است وارد می شود و بعد مىگويد‪:‬‬ ‫هرنفر ‪ 150‬تومان جمع كنيد بابت عكسهايتان‪ ،‬تا پرونده تكميل شود و خود صحنه را ترک می کند‪.‬‬‫يك مامور با شالق دم درب ايستاده است‪ ،‬يكى از مهاجرين بلند ميشود و مىگويد من را از سر كار بنائى‬ ‫آورده اند و هيچ پولى هم همراه ندارم مقدارى كه در جيبم بود‪ ،‬در اردوگاه ورامين خرج شد و حتى نفر پنج‬ ‫هزار تومانى را كه بابت كرايه اتوبوس از ما جمع كردند‪ ،‬را نداشتم و مهاجرين نفرى صد تومان كمك‬ ‫كردند و به مقامات اردوگاه تحويل دادند ‪.‬‬ ‫مامور در حالی که شالق خودش را در دست خودش چرخ می دهد‪ ،‬ميگويد‪:‬‬ ‫ خوب زبان صاف دارى افغانی کثيف! حاال هم برو از هموطنات بگير‪ ،‬اونا که نمردند و‪......‬‬‫با شالق چند ضربه محكم بر او ميكوبد و ادامه می دهد‪:‬‬ ‫ هر كس پول دارد‪ ،‬بايد به آنهايى كه ندارند بدهند‪ ،‬و گرنه اين شالق همه تان را زيارت مىكند و‪...‬‬‫بر همين اساس است که حاال هر اتوبوس به عالوه يک هويت‪ ،‬يک هويت آماری هم پيدا کرده است و فرمان‬ ‫صادر می شود که هر کس از اتوبوس خودش پولهايش را جمع آوری نمايد‪ ،‬به همين خاطر هست که‬ ‫مشخصا ليست اتوبوس ها را می خواند و بعد آمار هر يک از آنها را نيز اعالم می نمايد که هر آمار چه‬ ‫مبغل پول بايد بياورند و تحويل بدهند ‪.‬‬ ‫اين يک فرمان عمومی صادر می شود و ما مهاجرينی که از قم گرفتار شده ايم‪ ،‬تعداد مان ‪ 11‬نفر می‬ ‫باشد‪ ،‬که مبلغ قابل پرداخت ‪ 2350‬تومان می شود‪ ،‬که الزاما همه را جمع آوری می کنند‪ ،‬و هرکس ندارد‬

‫‪0‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫ديگران به جايشان انداز می کنند‪ ،‬و يکی از دوستان همه آنها را برده تحويل می دهند و مامور صاحب‪،‬‬ ‫زير ليست عالمت مىزند که اينها پول خودشان را رسانده اند ‪.‬‬ ‫پس از اينکه پولها را دقيق شمردند و تحويل گرفتند‪ ،‬بار ديگر در سالن بزرگی که چند روز پيش سرهای‬ ‫مان را در انجا تراشيده بودند‪ ،‬بردند و بعد همه را به صف ايستاده کردند به ترتيب‪ ،‬پروندههايى كه تشكيل‬ ‫داده بودند‪ ،‬را با برگه هايى تحويل بچه ها دادند‪ ،‬تا از روی آن‪ ،‬شماره سلاير زده شده را‪ ،‬بر روی سينه‬ ‫بچه ها آويزان نمايد و بعد از آنها عکس بگيرند‪ .‬در اينجا باز بر اساس همان شماره سلاير بود که صف ها‬ ‫را منظم نمود و بعد به ترتيب همه را عکاس باشی به پيش خود فرا می خواند و پالکی را با نمره های‬ ‫خاص دوسيه تنظيم می نمود و بر گردن آدمها آويزان می نمود تا عکس بگيرد ‪.‬‬ ‫عکاس يک پالک دارد که هر بار هرکس که می رود فقط همان دو عدد آخر را تعويض می کند و بعد بر‬ ‫گردن آدم آويزان می کند‪ ،‬و بعد بر روى صندلى مىنشاند و عكس ميگيرد‪ ،‬آن روز نوبت به ما نرسيد‪،‬‬ ‫تعداد زيادی آن روز از عکس گرفتن بازماندند و عکاس باشی همه را برای يک روز بعد وعده داد تا بيايد‬ ‫عکس های شان را بگيرد‪.‬و در پايان او اعالم می کند که من در دفتر ياد داشت خود ياد داشت کرده ام‪ ،‬که‬ ‫چه كسانى پول داده اند!!‬

‫يكشنبه ‪3/6/8731‬‬ ‫صبح که همه از خواب برخواستند و بسياری ها با شپشهای سفيد سنگی سر و صورت خود را متبرک‬ ‫کردند‪ ،‬نگهبانها آمدند و گفتند؛ كسانيكه از وروديهاى روز ‪ 5‬شنبه و جمعه پول داده اند و روز گذشته‬ ‫عکاس موفق نگرديد تا عکس آنها را بگيرد‪ ،‬جهت گرفتن عکس‪ ،‬در داخل سالن بزرگ كنار قرنطينه يك‪،‬‬ ‫به نوبت رديف شوند‪ ،‬ونوبت بر اساس همان فرمهاى پرونده شان تنظيم خواهد گرديد‪ .‬و من هم با همان‬ ‫دست شكستهام که به شدت دردش افزايش يافته بود‪ ،‬رفتم و در نوبت قرار گرفتم ‪.‬‬ ‫دستم بر گردنم آويزان است‪ ،‬چوبهائى را كه بر گرد دستم شکسته بند بسته است‪ ،‬دستم را آزار مىدهد و‬ ‫سخت احساس نا خوش آيندى مىكنم‪ ،‬ولى هيچكس در اين قرنطينه از شكسته بندى چيزى نمىفهمد و روز‬ ‫گذشته با اينكه درد سختى مىنمود وچند مرتبه اقدام به رفتن به بهدارى نمودم‪ ،‬ولى من را نبردند؛ ولی‬ ‫چيزی که حاال سخت ذهنم را مشغول کرده است اين است که راستی چگونه اين پالك را بر گردن خود‬

‫‪10‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫آويزان نگه دارم‪ .‬زيرا همه آن را با دو دست خويش نگه می دارند‪ ،‬اما من که دستم به جای پالک بر گردنم‬ ‫آويزان هست !!‬ ‫باالخره انتظار به پايان رسيد و نوبت به من هم رسيد؛ به درون خيمه كوچكى كه‪ ،‬در آن يك صندلى كوچك‬ ‫و گرد گذاشته شده بود‪،‬رفتم ؛ عكاس دوربينش را تنظيم کرد و بعد آمد به سراغ من ‪ ،‬عكاس نگاهى به‬ ‫طرف دست شکسته و آويزان بر گردنم نمود و گفت؛‬ ‫ مىتونى اين دستد را باال بيارى؟‬‫ يك مقدارى‬‫ همان كافى هست!‬‫نمره های پالك را تنظيم كرد و بر گردنم آويزان نمود‪ ،‬يك طرف آن را بر روى پارچه سفيدى كه با آن‬ ‫دستم را بستهاند تكيه داد‪ ،‬و سمت چپ پالك را با دست چپم گرفتم‪ ،‬و عكاس يك عكس از سرکچلم گرفت‪،‬‬ ‫درحاليكه پالك همانند جنايت کاران بر روی دست شكستهام ايستاده بود!!‬ ‫از سالن دراز و بی قواره بيرون می آيم و به داخل هوا خورى مىروم‪ ،‬بيرون از هواخورى درامتداد‬ ‫خيابانى كه از پيش واحد ادارى مىگذرد يكی از مامورين را مشاهده می کنم‪ ،‬كه با شالقى بر پشت کسی می‬ ‫کوبد‪ ،‬که در حال کالق پر رفتن است!‬ ‫به شدت متاثر می شوم‪ ،‬يک بار ديگر سخنان فريبنده رهبر فقيد ايران از برابر ديدگانم عبور می کند‪،‬‬ ‫"اسالم مرز ندارد" ما خواهان وحدت همه مسلمين جهان عليه استکبار جهانی هستيم و‪ "...‬اما حال با‬ ‫چشمان خود شاهد مجازات يک مسلمان هستم و مهم تر از آن يک مسلمان! در حاليكه دستهايش بر پشت‬ ‫گردنش كالف شده است و كالغ پر مىرود و هر چند قدمى را كه او بر ميدارد‪ ،‬افسر هم يك شالق بر پشت‬ ‫او مىكوبد‪.‬و او همچنان راه مىپيمايد‪ ،‬وقتى عميقتر نگاه مىكنم‪ ،‬می بينم او همان مرد ريزه ميزه دستمال‬ ‫ابريشمی هست که روزهای اول با سرودهای زيبايش در قرنطينه حال و هوای ديگری بخشيده بود‪ ،‬رضا‬ ‫زندانی و ‪...‬‬ ‫باورم نمی شود‪ ،‬از کسانی که در آنجا ايستاده اند سوال می کنم؛‬ ‫آن مرد كيست؟‬‫ آقا رضا هست!‬‫‪11‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫ چرا كالغ مىبرند؟‬‫آخر او رفته به نگه بانها گفته است كه اين چه وضعى هست كه شما در اينجا ايجاد كردهايد ؛ نه آب هست‪،‬‬ ‫كه بخوريم و نه هم وضعيت نظافت و توالت اينجا درست است چرا؟ آخر شما كه مسلمانيد! اين انسانها هم‬ ‫مسلمان مىباشند؛ اينها هم نمازمىخوانند و خداوند را عبادت مىكنند وحتا اگر هم مسلمان نباشند ال اقل‬ ‫انسان كه هستند‪ ...‬چرا اين مردم به خاطر فقدان آب‪ ،‬بر خاكهاى پر از ميكروب و چرك روى بتونها و‬ ‫پتوها تيمم كنند‪ ،‬تا خدايشان را عبادت نمايند‪ ،‬آيا اين صحيح مىباشد كه يک نفر براى نوشيدن يك جرعه آب‬ ‫حد اقل نيم ساعت در نوبت باشند و‪...‬‬ ‫حال او را بردهاند وشكنجه مىكنند‪ ،‬آقا رضا از انتهای خيابان در حال بر گشت مى باشد و در مسير‬ ‫برگشت او را مجبور مىكند تا پاى مرغى راه برود‪ ،‬يعنى دستهاى خود را از مچ پا هايش بگيرد و با نوك‬ ‫پنجه راه برود واو هر باري كه كف پايش بر زمين اثابت مىكند يك ضربه شالق بر پشتش اثابت مىكند‪.‬‬

‫سه شنبه‪9/6/8731‬‬ ‫ورود به كمپ‬ ‫باالخره مرحله دوم تحويل دهی بر گههاى شناسائى آغاز شد‪ ،‬اسامى را مىخوانند‪ ،‬من هم مىروم برگههاى‬ ‫شناسائى خود را كه برروى آن عكس با پالك چسپانده شده است را مىگيرم و بر می گردم‪ ،‬در داخل‬ ‫هواخورى تا مرحله دوم انتقال به داخل كمپ آغاز شود‪ ،‬پس از انتقال مرحله نخست انتقال به داخل کمپ ها‬ ‫اندكى وضعيت قرنطينه بهتر شده است‪ ،‬زيرا چند شب پيش آمار حتا از سقف ‪ 500‬نفر هم گذشته بود‪ ،‬ولى‬ ‫روز گذشته بخشى از وروديهاى پنجشنبه را به داخل قرنطينه انتقال دادند‪ ،‬و امروز هم برگههاى ورود به‬ ‫اردوگاه را برای ما هم تحويل دادهاند‪ ،‬انتظار می رود‪ ،‬تا ساعت ديگر‪،‬اعالم خروج از قرنطينه و دخول‬ ‫در کمپ را صادر فرمايند‪.‬‬ ‫همه بچه ها در حالتی از انتظار قرار دارند‪ ،‬خسته و سرگردان‪ ،‬مأيوس و نا اميد قدم می زنند‪ ،‬در همين‬ ‫حال يكى از ماموران مىآيد و مى گويد ‪:‬‬ ‫ وروديهاى پنج شنبه و جمعه كه برگههاى شان را تحويل گرفتهاند‪ ،‬جهت انتقال به كمپ آماده شوند‪ ،‬همه‬‫مىروند حاضر ميشوند و با دوستانی که تازه در داخل قرنطينه آشنا شده اند‪ ،‬و در داخل قرنطينه مىمانند؛‬

‫‪12‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫خدا حافظى مىكنند و قرنطينه را برای آنهائی که در آنجا هستند و سر انجام برای ايرانی هايی که ستمگرانه‬ ‫آن را با دستان افغانهای اسير ساخته اند‪ ،‬ترک می کنند ‪.‬‬ ‫همه بچه ها را در صف های ‪15‬نفرى منظم می کنند‪ ،‬و سپس برگه هاى شان كنترل مىگردد و بعد همه به‬ ‫سوى كمپ رهسپار می شوند‪ ،‬در مسير راه از جلو واحد ادارى عبور مىكنند‪ ،‬خيابان به سوى دشتى سر‬ ‫سبز ادامه پيدا مىكند‪ ،‬كه بخشى از زمينهاى وسيع محوطه اردوگاه را زراعت كردهاند‪ ،‬ومامور همراه ما به‬ ‫سمت راست مى پيچد از مقابل تابلو بهدارى اردوگاه عبور مىكنيم و در برابر عمارتى که نسبتا لوکس‬ ‫ساخته شده است‪ ،‬همه را وادار می کنند تا بر سر پای خودشان بنشينند‪ ،‬و بر فراز ساختمان لوحه ای‬ ‫کوچک نوشته شده است "انبار‪ ،‬در مقابل "انبار"؛ عمارت ديگرى وجود دارد كه بر روى آن نوشته شده‬ ‫است؛ واحد فرهنگى‪ ،‬كه ازاين سالن واحد فرهنگی پيداست که به حيث سالن غذاخورى مامورين استفاده‬ ‫مىكنن‪ ،‬و ما بقى خاك گرفته است و گويا اگر بازرسى به آن طرفها عبور ننمايد خاكروبى هم نمىشود! در‬ ‫برابر "انبار" مردى هيكلمند وناموزون وبا دماغى نا متناسب از بچه ها پزيرائى مىكند‪ ،‬اين مرد كه مسئول‬ ‫"انبار" مىباشد در قبال مهاجرين موظف استتا موارد ذيل را انجام دهد‪:‬‬ ‫‪ .1‬تفكيك نوجوآنها از ميان ديگر مهاجرين‬ ‫‪ .2‬صدور كارت آذوقه‬ ‫‪ .1‬ارائه ظروف‬ ‫‪ .2‬ارائه پتو و‪...‬‬ ‫اين مرد چاق و با اندام نا متناسب‪ ،‬در هنگام تفكيك و دسته بندى مهاجرين وصدور كارت و‪ ...‬كه مجخز‬ ‫به يك كابل سياه برقی بود‪ ،‬به دست مشغول انجام وظيفه بود از جمالتى از قبيل‪:‬‬ ‫‪ .1‬مادر سگها ‪ -‬مادر سگ‬ ‫‪ .2‬پدر سگ ‪ -‬پدر سگها‬ ‫‪ .1‬حروم زاده‬ ‫‪ .2‬آشغال‬ ‫‪ .5‬انگار دنبال مال باباشون اومده‬ ‫و‪ ...‬استفاده می کرد‪.‬‬ ‫" انبار" دار پس از تفكيك نوجوآنها اقدام به تنظيم صفهاى جديد مىكند كه هر صف ‪15‬نفر در خود جای‬ ‫می دهد وسپس اقدام به صدور كارت آذوقه مىكند‪ ،‬كه هرچند در آن کارت ليست بلند و باالئی از مواد‬ ‫‪11‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫خوراکه وجود دارد‪ ،‬اما به گفته آنهائی که بارها در اينجا گرفتار شده اند‪ ،‬تا ده روز قبل از آمدن کدام هيئت‬ ‫خارجی هميشه فقط ميتوان جيره نان دريافت نمود وبس! اين کارتها را از ميان ‪ 15‬نفر به يکی از مهاجرين‬ ‫به عنوان نماينده آمار آنها تحويل مىدهد‪ ،‬ونام آن فرد را بر پيشانى كارت مىنويسد‪ .‬بعد از عمليات صدور‬ ‫كارت آذوقه اعالم مىكند كه تمام نمايندگان آمارها به عالوه يك نفر ديگر بيايند‪ ،‬در كنار ديوار صف‬ ‫بگيرند ‪.‬‬ ‫وقتی نمايندگان هر آمار به عالوه يک نفر کمکی می روند‪ ،‬در صف جديد قرار می گيرند‪ ،‬به ترتيب هر‬ ‫نفر‪:‬‬ ‫‪ .1‬يک عدد كترىسياه (تمام ظروف سياه مىباشد) وكج و معوج‬ ‫‪ .2‬يك عدد ديگ بى سر‬ ‫‪.1‬‬

‫ده عدد ليوان روى‬

‫‪ .2‬يك يا دو عدد قاشق دسته شكسته‬ ‫پنج عدد كاسه وپيش دستى ويك چراغ بالر تحويل ميدهد‪ ،‬كه همه آنها را بر روى كارت آذوقه‬ ‫يادداشت مىنمايد تا روز آخر باز بر همان اساس تحويل بگيرند‪ ،‬و بعد اعالم مىكند كه جهت‬ ‫دريافت پتو متعاقبا از طريق بلند گوهای بند اعالم می شود و بيائيد ‪.‬‬ ‫همه بچه ها به ترتيب آمارها‪ ،‬به سوى كمپ فرستاده می شوند؛ نو جوانان را به سوى كمپ يك (كه در مقابل‬ ‫كمپ دو قرار دارد) مىفرستند و ديگران را به سوى كمپ ‪ 2‬راهنمائی مىكنند‪.‬‬ ‫وقتی آدم از کنار کمپ يک عبور می کند‪ ،‬درآنجا فقط تعدادى معدود چادر به چشم مىخورد و انبوهی از‬ ‫آدمهای افغانی که از سطح کشور ايران دستگير شده اند‪ ،‬و تنها ويژگی شان خرد سال بودن همه آنهاست‪ ،‬که‬ ‫توجه آدم را به خود جلب می کند‪ ،‬و اين سوال در ذهن آدم نقش می بندد‪ ،‬که راستی خانواده های اين اطفال‬ ‫اينک در کجا به دنبال آنها می گردند؟ و آنها پس از اخراج از ايران به دام چه کسانی در آنسوی مرز خواهد‬ ‫افتاد؟ پرسشهايی که هيچ پاسخی را آدم برايش نمی يابد!‬ ‫ما به داخل كمپ دو وارد مىشويم‪ ،‬مهاجرين براى استقبال ازما و شناسائى دوستان و آشنآيان احتمالى خود‪،‬‬ ‫ديوار انسانىاى را ايجاد كردهاند كه ما ناچار هستيم از ميان آنها عبور كنيم‪ .‬ما از ميان اين ديوار انسانی‬ ‫عبور می کنيم و از پس ديوار انسانى‪ ،‬عمارتی به چشم می خورد که چشم انسان را به خود مجذوب می‬ ‫نمايد‪ ،‬اما لحظاتی دوام نمی کند که اين تنها عمارت لوکس سرويس توالت مىباشد!! وقتی همچنان از ميان‬ ‫اين ديوار انسانى پيش می رويم‪ ،‬تعدادى خانههاى به چشم مىخورد كه سقف آن دايره مانند ساخته شده است‬ ‫‪12‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫اول تصور می کنم که ما را در يکی از اين اتاقها جای خواهند داد‪ ،‬اما اين تصور ديری دوام نمی کند‪ ،‬که‬ ‫ما وقتی از ميان اين ديوار انسانی خارج می شويم‪ ،‬تازه بر روی سکوهايی می رسيم که همه وسايل خود را‬ ‫بر روی آن قرار می دهند و به همان شکل آمار ‪ 15‬نفری در کنار هم جای می گيرند‪ ،‬زيرا اين آمار است‬ ‫که در اينجا سرنوشت مشترک دارند‪ ،‬رزق و روزی مشترک‪ ،‬زندگی مشترک‪ ،‬و آزادی مشترک !!‬ ‫در کمپ ‪ 2‬اردوگاه وکيل آباد تعداد‪120‬عدد آلونک وجود دارد كه نه درب دارد و نه پنجرهاى که بتواند‬ ‫محافظ گرما و سرما باشد‪ ،‬صرفا دو عدد ديوار که سقفی گنبدی در خود دارد‪ ،‬و يک سوراخ يک متری که‬ ‫به آن درب می گويند‪ ،‬و نام آن را اطاق ياد مىكنند در عصرتجدد و مدرنيته!! و همچنين تعداد ‪10‬عدد‬ ‫سكوی سيمانی ساخته شده است از بتون كه بايد بر روى آنها خيمه زده شود‪ ،‬اما هيچ اثری از خيمه نيست‪.‬‬ ‫همچنين؛ تعداد آمارهاى موجود به ‪127‬آمار ميرسد (قابل ياد آوری است که اين آمار صرفا تا تاريخ فوق‬ ‫بود‪ ،‬در حاليکه خروجی های اردوگاه مدتها بود که متوقف بود‪ ،‬و همچنان ورودی رو به افزايش!!)‬

‫جمع كل آمارها‬ ‫‪147*15=2205‬‬ ‫‪127*15=2205‬‬ ‫ظرفيت كلاطاقها ‪1800=15*120‬‬ ‫كسانيكه بر روى سكومىمانند‬

‫‪205=15*27‬‬

‫عقربههاى ساعت از ‪ 2‬بعد از ظهر هم گذشته است‪ ،‬من به دنبال فروشگاه مىگردم تا دفترى تهيه كنم و کار‬ ‫باز نويسى خاطراتم را از روى كاغذهاى سيگار که در داخل قرنطينه نوشته بودم‪ ،‬را آغاز نمايم‪ ،‬ولى‬ ‫هرچقدر می گردم‪ ،‬اثری از فروشگاه پيدا نمی کنم‪ ،‬اما در کنار جدول مىبينم تعدادى از مهاجرين دست‬ ‫فروشى مىكنند؛ چاى خشك دارند‪ ،‬خربزههاى كال و گنديده دارند ‪ -‬كشك دارند و بعضىهاى شان قلم و دفتر‬ ‫هم دارند‪ ،‬به سرعت پول خود را آماده می کنم‪ ،‬و مىروم يك عدد خودكار و يك عدد دفتر ‪20‬برگ‬ ‫خريداری می کنم‪ ،‬تا بتوانم به طور روزانه هم خاطراتم را بنويسم‪ ،‬و هم آن مجموعه کاغذ پاره های که در‬ ‫داخل قرنطينه تنظيم نموده بودم را باز نويسی کنم‪ ،‬در همين زمان است که صداى بلند گوها بلند مىشود و‬ ‫از مسئولين آمارهاى كه امروز وارد كمپها شدهاند مىخواهد جهت در يافت پتو به "انبار" مراجعه كنند!‬

‫‪15‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫همه مسئولين آمارها باكارت آذوقه مىروند جلو درب کمپ منظم در صف قرار می گيرند تا درب کمپ را‬ ‫باز کنند و آنها را تا "انبار" ببرند‪ ،‬و برای شان بدهند‪ ،‬اما برای کسانيکه در صدر صف بودند‪ ،‬تعدادى‬ ‫پتوى كهنه دادند‪ ،‬و بعد اعالم می شود‪ ،‬تمام پتوها تمام شد؛ مسئول امار ما با لجاجت مىرود تمام "انبار" را‬ ‫مىگردد فقط ‪ 5‬عدد پتوى سوراخ‪ ،‬سوراخ پيدا مىكند و به همراه خود مىآورد براى ‪85‬نفر!‬ ‫در جمع ‪ 15‬نفره ما ‪ 2‬نفر از برادران "هراتى "هستند كه تازه از "زندان وكيلآباد" آزاد شدهاند و‬ ‫آوردنشان اينجا‪ ،‬آنهاهركدام ‪ 5‬و ‪ 7‬سال به جرم قاچاق مواد مخدر در زندان بوده اند‪ ،‬اين در حالی است که‬ ‫به گفته خودشان بدون اينكه جنسى از آنها گرفته باشند آنها را به چنين مجازاتهايی محکوم کرده اند‪ .‬و در‬ ‫اينجا امتيازى كه دارند اين هست كه از نظر كمپل شخصى و لباس هيچگونه کمبودی ندارند ‪.‬‬ ‫هوا کم کم در حال تاريک شدن است‪ ،‬که باز هم صدای السپيکرها بلند می شود و اعالم مىكند وروديهاى‬ ‫امروز جهت دريافت نفت به "انبار" مراجعهكنند؛ هر آمار در هفته يك گالن‪20‬ليترى نفت سهميه دارند‪ ،‬يكى‬ ‫از برادران مىرود‪ ،‬گالن نفت را مىگيرد‪ ،‬و می آيد و سپس ازهمه مقدارى پول جمع مىكند و مى رود يك‬ ‫پاكت چاى هم مىخرد و مقدارى هم آب را در قابلمه بار مىگذارد تا جوش بيايد‪،‬پس از جوش آمدن آب در‬ ‫ديگ‪ ،‬اولين چاى را در اردوگاه خورده باشيم!!‬ ‫آب در داخل ديگ مىجوشد و مقدارى هم چاى خشك در داخل ديگ مىريزند تا دم بكشد و بعد از چند‬ ‫دقيقهاى چاى دم مىكشد و شروع مىكنيم به ريختن چای در داخل گيالسهای رويی و گيالسها چنان داغ می‬ ‫شود‪ ،‬که نمی شود دست خود را به آن نزديک کنيم‪ ،‬هنوز يک قورت چای نخورده ايم که رگبار باران‬ ‫شروع به باريدن مىكند اين بارش تا حدود‪ 10‬دقيقهاى ادامه پيدا می کند‪ ،‬که در نتيجه همه منطقه را خيس‬ ‫ومرطوب مى نمايد‪.‬‬ ‫محوطه كمپ ساكت و آرام مىشود زيرا همه كسانيكه داراى آلونك بودند پناه بردند به داخل آلونكهايشان و‬ ‫بقيه نيز در كنار و گوشهاى پناه گرفته اند تا باران پايان پذيرد‪ ،‬پس از باران باد شديدى وزيدن مىگيرد‪ ،‬که‬ ‫همين باد شديد باعث می شود تا حدود ساعت ‪11‬شب همه سكوها خشك گردد‪ (،‬سكوها از سطح زمين تقريبا‬ ‫‪50‬سانت بلندتر مىباشند) ولى شب به قول مهدی اخوان ثالث "بسی ناجوانمردانه سرد است"‪ ،‬دوستان لطف‬ ‫مىكنند به خاطر دست شكسستهام يك عدد از آن ‪ 5‬پتو را به من مىدهند‪ ،‬به خاطر دست شكستهام كه سرما‬ ‫نخورم و تعدادى از هم اتاقی ها هم توانستهاند از دوستانى كه در آلونك ها يافتهاند‪ ،‬يك يا دو عدد پتو قرض‬ ‫تهيه كنند‪ ،‬و دو پير مرد آمار ما را هم دونفر از وطن پرستان گفتهاند كه شب بيايد دراطاق آنها سر كنند‪ ،‬تا‬ ‫از گزند سرما در امان بمانند‪.‬‬ ‫‪13‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫پاسی از شب گذشته است‪ ،‬اطاقها چراغهاى موشى خودشان را خاموش كردهاند‪ ،‬بعضى ها هم روشن‬ ‫گذاشتهاند ولى همه خوابيدهاند هيچكس بيدارنيست‪ ،‬انسانهائى كه بر روى سكوها هستند و هيچ خيمه و‬ ‫پناهگاهى ندارند؛ بعضىها چند نفر بر زير يك يا دو پتو چفت خوابيدهاند‪ ،‬و همديگر را بغل كردهاند تا سرما‬ ‫نخورند‪ ،‬ولى سرما همچنان مقتدرانه تر از ميان سوراخهاى پتو نفوذ مىكند و گرماى بدنشان را به تحليل‬ ‫می برد!!‬ ‫هوا ناجوانمردانه سرد است‪ ،‬باد سردی هم می وزد‪ ،‬بعضيها ناچار ميشود بگريزند‪،‬اما در کجا؟ ناچار‬ ‫هستند‪ ،‬در ميان فا صله سكوها شروع می کنند به راه رفتن‪ ،‬ميان سکوها برای خود شكل كوچههاى چند‬ ‫متری را دارد‪ ،‬و بعضا شروع به دويدن و نرمش ميكنند‪.‬‬ ‫من هم با آن دست شکسته ام ديگر تاب سرما را ندارم از جايم حرکت می کنم‪ ،‬به طرف دستشوئی ها می‬ ‫روم‪ ،‬داخل سرويس توالت پر از آدم هست‪ ،‬آدمهائى كه از هجوم سرما گريختهاند و كسانيكه واقعا توالت‬ ‫نياز دارند هم در آنجا برای رفع ضرورت آمده اند‪ ،‬اما تو گوئی همه اردوگاهيان در انجا جمع هستند!!‬ ‫باز می گردم‪ ،‬در کنار ساير دوستانی که باقی مانده اند‪ ،‬پتوهاى زندانيان را باز مىكنيم‪ ،‬و برروى خود‬ ‫مىاندازيم و هرنفر از گوشهاى پاهاى خود را در زير پتوها دراز مىكنيم و به يکديگر مىچسپيم تا گرم‬ ‫بيائيم ولى باد از باال و سرماى بتون مرتوب از پائين يكى يكى بچهها را فرارى ميدهد‪ ،‬من هم پتوى خودم‬ ‫را مىگيرم و مىروم با يكى از هم آماريها كه ازقم باهم تا اينجا رسيده ايم‪ ،‬هردو در زير يك پتو مىرويم در‬ ‫برابر درب ورودى يكى از اطاقها اتراق مىكنيم‪.‬‬ ‫آنجا باد نمىايد‪ ،‬همانجا مىنشينيم و بعد رفيقم مىرود و من همانجا پتو را بر گرد خود مىپيچم‪ ،‬و در پناه‬ ‫ديوار دراز مىكشم و خوابم مىبرد! پس از ساعتى از خواب بيدار مىشوم‪ ،‬احساس مىكنم تمام اندامم را‬ ‫سرما فرا گرفته است‪ ،‬دست و پايم كرخت شده است‪ ،‬بى احساس شده‪ ،‬و گويا ديگر اسير سرما شده ام‪،‬‬ ‫احساس مىكنم سرما تا اعماق وجودم نفوذ نموده‪ ،‬بر خود مىلرزم‪ ،‬سعى مىكنم از جايم بر خيزم؛ اما نمى‬ ‫توانم از جايم بر خيزم‪ ،‬سرما همه وجودم را فرا گرفته است‪ ،‬پاهايم ديگر از خودم نيست‪ ،‬در وجودم‬ ‫احساس زيادی می کنمش‪ ،‬دستهايم که هميشه وسيله ای برای همه کارهايم بوده است‪ ،‬ديگر به دردم نمی‬ ‫خورد‪ ،‬تالش می کنم تا اندك اندك بدنم را با ماليدن به حرکت در آورم‪ ،‬حركتهاى آرام را شروع مىكنم و‬ ‫بدنم كم كم گرم مىشود‪ ،‬از جايم بر مىخيزم‪ ،‬آرام و آهسته‪ ،‬از ميان کوچه های ساکت و آرام کمپ به سوی‬ ‫دوستان مىروم و دوستان بر روی همان سکو تنها دو نفر مانده اند و تمام پتوها را به گرد خودشان پيچانده‬ ‫اند و ديگر هيچ اثری از ديگران وجود ندارد ‪.‬‬ ‫‪17‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫شايد بد نباشد که ياد آوری کنم اين سرما بار ديگر در تاريخ يكشنبه ‪12/3/1178‬نيز تكرار شد‪.‬‬

‫اردوگاه سفيد سنگ ‪ ،‬كمپ يك ‪8731/6/86‬‬ ‫تشييع جنازه باميانی‬ ‫غروب افسرده و غمگين همه جا را فرا گرفته است‪ ،‬روزهای قبل‪ ،‬بعد از ظهر که می شد‪ ،‬بسياری از بچه‬ ‫ها می رفتند‪ ،‬فوتبال بازی می کردند‪ ،‬ولى امروز برای هيچ کس ديگر حال فوتبالبازى کردن نيست‪ ،‬در‬ ‫سطح کمپ ديگر از آن هياهو و داد و غال‪ ،‬هيچ خبری نيست‪ ،‬از سپيده دم صبح که خبر مرگ باميانی در‬ ‫سطح کمپ پيچيد‪ ،‬و همان زمان من و تعدادی از بچه ها رفتيم جنازه اش را از اطاق ‪107‬كه گويا از آمار‬ ‫‪107‬هم بود‪ ،‬برداشتيم ودر داخل يک کمپل سوراخ سوراخ پر از شپش تا دروازه کمپ تشييع کرديم‪ ،‬و از‬ ‫دروازه کمپ ما را اجازه خروج ندادند‪ ،‬فقط به چهار نفر اجازه داد تا جنازه را تا نزديکی اداره ببرند و آنها‬ ‫هم با چهره های گرفته و غم دار جنازه را تا پيش دروازه يکی از بخشهای اداری برده بودند‪ .‬بعد از آن‬ ‫ديگر هيچ حال و حوصله ای برای هيچ يک از بچه ها نمانده بود‪ ،‬تا بازی کند‪ ،‬يا با کسی سخن بگويد‪،‬‬ ‫سرنوشت باميانی می توانست سرنوشت هريک از بچه هايی افغانيی ای باشد که اينک در اردوگاه سفيد‬ ‫سنگ اسالمی حضور داشتند !!‬ ‫بعد از تحويل دهی جنازه به مقامات اردوگاه ديگر هيچ کس از او هيچ خبرى نداشتند و همه در برابر خود‬ ‫با اين پرسش مواجه بودند که؛ براستى با اين "جنازه "ها چه مىكنند؟‬ ‫همه مىدانستند‪ ،‬آنهائيكه فاقد مدرك بودند‪ ،‬واحيانا خانوادهشان در ايران بودند؛ از ترس اينكه مبادا‬ ‫خانواده هايشان را به اردوگاه انتقال دهند حتى آدرس خانه هايشان را هم دروغ گفته بودند! هرچند که‬ ‫همه می دانند‪ ،‬مقامات نظام جمهوری اسالمی ايران آنقدر از جوانمردی و مسلمانی بر خوردار هستند که‬ ‫هرگز به دنبال يک جنازه انسان فقير افغانی نگردند‪ ،‬يا اورا در بهترين حالت در همان کنار و گوشه های‬ ‫اردوگاه چال می کنند و يا در پيش حيوانات گرسنه می اندازند‪ ،‬تا استفاده بهينه از همه چيز شده باشد !!‬ ‫اما با اين حال همه خوشباورانه‪ ،‬به نظام اسالمی ايران باور دارند که آنها حتما جنازه های شان را همانند‬ ‫تشيع جنازه خمينی در يک مراسم با شکوه به عنوان سند جنايت بعضی از افراطيون شان با حضور خانواده‬ ‫هايشان به خاک خواهند سپرد‪ ،‬اما براستی برای پيدا کردن خانواده های اين اسيران چه خواهند کرد؟‬

‫‪18‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫براستی اگر هر يک از ما همانند باميانی در اين قفس بميريم‪ ،‬آياخانواده هايمان خواهند فهميد كه ما‬ ‫مردهايم ! يا مثل بسيارى از مهاجرين كه بستگان و فرزندانشان ناپديد شدهاند و هر روز وقتی صبح سپيده‬ ‫خورشيد بيرون می آيد آنها در انتظار بازگشت آنان ميباشند!‬ ‫شايد بسيارى از آنانيكه مفقود شدهاند و امروز خانواده هايشان در انتظار بازگشت آنان هستند‪ ،‬در همين‬ ‫اردوگاهها مردهاند و هيچکس از او خبرى نيافتند و تا آخر نيز خبری نخواهند يافت!‬ ‫در ميان ساکنان اردوگاه يکی از کسانی که مدتهای زيادی هست در داخل اردوگاه می باشد‪ ،‬و هنوز من‬ ‫نفهميده ام که او چرا اين همه مدت مانده است و در بخشی از اردوگاه مشغول چراغ سازی می باشد و همه‬ ‫او را بنام چراغ ساز می شناسند و بسيار آدم مرموزمی باشد و برايم در داخل اردوگاه هميشه يک عنصر‬ ‫قابل تأمل و مشکوک جلوه کرده است‪ ،‬هرچند که ريش سياه دراز‪ ،‬لباسهايی هميشه چتل‪ ،‬و به شدت با لهجه‬ ‫هراتی هم صحبت می کند‪ ،‬و به قول خودش كه زد و بندهاى فراوانى با نگهبانى و شخص آقاى امينى‬ ‫(رياست اردوگاه) دارد‪ ،‬كه بيش از ‪3‬ماه مىباشد‪ ،‬در اين اردوگاه قرار دارد‪،‬‬ ‫گاهی در داخل كمپ زيست ميكند و گاهى در "انبار" مشغول چراغ سازى هست‪ ،‬شبها را هم در آنجا‬ ‫مىماند و به گفته خودش "تاجيك " تبار مىباشد‪ ،‬با اين حال گاهی که می آيد و از هر دری سخن می گويد‪،‬‬ ‫شايد در آخرين صحبت که داشتيم می گفت‪:‬‬ ‫ همه كسانيكه در اردوگاه مىميرند در انتهاى اين اردوگاه در گوشه آن ديوار بلند ‪6‬مترى‪ ،‬يك راه پله‬‫آهنى وجود دارد‪ ،‬كه "جنازه "ها را از آنجا در پشت ديوار كه عمقى بسيار دارد پرتاب مىكنند و شب‬ ‫هنگام سگها و ديگر جانوران از كوهها و بيابانها سرازير ميشوند و همه را مىخورند!‬ ‫من خود يك شب كه در "انبار" بودم با چشم خود ديدم که آنها مشغول اين كار بودند‪ ،‬آنها را تعقيب نمودم و‬ ‫خود را در داخل جوى آبى پنهان نمودم و آنها كه "جنازه " را پرتاب كردند و برگشتند من رفتم از پلههاى‬ ‫آهنى باال و ديدم كه چقدر حيوان مشغول خوردن "جنازه " آن انسان هست و‪...‬‬ ‫چراغ ساز سرشار از خاطرات تلخى هست‪ ،‬که به شدت مدعی هست همه آنها را خود ديده است و اگر‬ ‫روزی کسی قلم بگيرد و همه آنها را به تبديل به کلماتی کنند که برای همگان قابل دسترس باشد‪ ،‬يقينا يک‬ ‫تراژدى وحشت ناکی خواهد بود‪ ،‬که بايد روزی اگر در افغانستان حکومتی مبتنی بر اراده مردم بر سر کار‬ ‫بيايد‪ ،‬و استقالليت کافی داشته باشد‪ ،‬بايد نسبت به همه روابط ديپلماتيک خويش با اين کشور تجديد نظر‬

‫‪10‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫نمايد! و اگر همه اين ادعا های که او می کند اثبات گردد يقينا يك فاجعه انسانى از رخ داده است که‬ ‫متاسفانه همچنان سرپوشيده مانده است!‬ ‫او مىگويد‪:‬‬ ‫ بسيارى از مريضهائى كه از داخل كمپ به بهدارى انتقال داده مىشود؛ مىميرند و همين عمل را با آنها‬‫انجام ميدهند!‬ ‫او از وجود ارواح سخن مىگويد كه در داخل اردوگاه مىباشد و در قالب گربههاى وحشى و مارها و‪...‬‬ ‫ظاهر ميشوند؛ او می افزايد‪:‬‬ ‫يك شب وقتى در "انبار" نفت استراحت نموده بودم‪ ،‬تنهای تنها بودم‪ ،‬ابتداء چند عدد گربه را در اطراف‬ ‫خودم ديدم بعد وقتى آن گربه ها را فرارى دادم خود را با انبوهى از گربهها مواجه ديدم كه در اطرافم جمع‬ ‫شده بودند‪ ،‬و بر روى طاقچهها و ديگر وسايل ايستاده بودند‪ ،‬گوئى بگونهاى مسخره آميز با هم مىخنديدند!‬ ‫و به من مىنگريستند و هر چقدر پيشت پيشت كردم محل نگذاشتند و در يك اقدام هماهنگ به سويم حمله ور‬ ‫شدند و من وقتى فرياد كشيدم و از "انبار" نفت گريختم ديگر هيچ چيز را نديدم!‬ ‫او مىگويد؛ اين ارواح بعضى شبها در قالب مارها نيز ظاهرميشود و خود با دو چشم خويش ديده است‪.‬‬ ‫دليل وجود اين ارواح را گورهاى دسته جمعىاى ميداند كه در سال شورشاهالى اردوگاه در چند سال پيش‬ ‫ايجاد شده است‪ .‬اين شورش بزرگ و تاريخی در تاريخ ‪11/2/1178‬در "اردوگاه سفيد سنگ "بر اثر‬ ‫ضربه شديد يك افسر سپاهی اردوگاه به تخمكهاى يك مهاجر افغانى‪ ،‬رخ داد که اوبه همين دليل در جای‬ ‫جان داد و از اين دنيا رخت بر بست؛ مقتول كه خود يك افغان وپشتون زبان بوده است به همين علت ساير‬ ‫پشتون زبانها به دنبال آن افسر مىگردند كه انتقام مقتول را از او بگيرند گويا آن افسر را از اردوگاه هم‬ ‫فراری می دهند‪ ،‬وقتى او را نمىيابند شروع مىكنند به لت وكوب هزارهها! به دليل اينكه شما هزارهها شيعه‬ ‫هستيد واين حكومت شيعى تان اينچنين انسان مىكشد و جنايت می کند ‪.‬‬ ‫زمانيكه درگيرى اوج مىگيرد نيروى انتظامى وارد عمل ميشود‪ ،‬ابتداء با گاز اشك آور اقدام به متفرق‬ ‫نمودن مردم می کنند‪ ،‬اما وقتى يكى از نزديكان مقتول‪ ،‬يكى از مأموران را هم مىزند آنان اقدام به تير‬ ‫اندازى مىكنند و درگيرى بين مهاجرين افغانى ونيروى انتظامى شدت مىگيرد‪ ،‬كه در ان زمان در‪ 2‬كمپ‬ ‫بيش از ‪ 10‬هزار انسان زيست مىکردند‪ ،‬اين درگيرى تبديل به يك شورش عمومى مىشود‪ ،‬كه سر انجام‬ ‫همه از اردوگاه موفق به فرار می شوند‪ ،‬و فراريان در كوههاى اطراف اردوگاه پراكنده مىگردند؛ پس از‬

‫‪20‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫پراكندگى مهاجرين نيروى انتظامى از طريق هلى كوپتر وارد عمل ميشود‪ ،‬از هوا بسيارى از مهاجرين را‬ ‫مورد اثابت گلوله قرار ميدهند و بقيه را هم از فرار متوقف مىكنند واين گشت هوائى به مدت سه روز در‬ ‫بيابانها وكوههاى اطراف ادامه پيدا مىكند‪ ،‬كه پس از سه روز بيش از ‪ 80‬فى صد فراريان دستگير و به‬ ‫اردوگاه بازگردانده می شود كه در ان زمان گويا مدير كل اردوگاه نيز شخصی بنام آقاى برومند بوده است ‪.‬‬ ‫از آمار تلفات ومجروحين اين حادثه هيچ اطالع دقيقى وجود ندارد‪ ،‬هرچند روايتهاى متعددى وجود دارد‬ ‫كه از بيان آن در اين نوشتار خود دارى مىنمايم !‬ ‫چراغ ساز مشخصا از دو گور دسته جمعى نام مىبرد‪ ،‬كه يكى در پشت "انبار" نفت مىباشد جايی که او‬ ‫خود در کنار آن اکثرا اقامت دارد و ديگرى در زير يكى از سكوهاى بزرگ كمپ دو مىباشد كه برادران‬ ‫مؤمن بر روى آن اقامه نماز مىكنند و‪...‬‬ ‫♦♦♦‬ ‫باالخره روز به پايان خود نزديک می شود و هنگامه اذان فرا می رسد‪ ،‬بر خالف همه شبها صفهاى نماز‬ ‫طوالنىتر ميشود‪ ،‬جماعت همه به سوى نماز مىشتابد‪ .‬در هردو نماز جماعت برادران شيعه و سنى‪ ،‬بر‬ ‫خالف شبهای پيش که به جز تعدادی اندک کسی ديگر اشتراک نمی کدند آن شب انبوهى از انسانها به‬ ‫اقامه نماز با جماعت پرداختند‪ .‬نماز گزاران با چشمهاى اشك آلود و قلبهاى شكسته به سوى خدا دست‬ ‫نياز دراز کردند!‬ ‫وقتی نمازبه پايان رسيد هر دو جماعت مشغول ختم فاتحه شدند‪ ،‬اولين شام نبود يک هموطن خويش را‬ ‫همه گرامی داشتند و هديه به روان او ختم سورههاى كوچك قران نمودند‪ ،‬چون هيچ قران در اردوگاه پيدا‬ ‫نمىشود که مردم بتوانند بخوانند‪ ،‬ناگزير هر كس هر چقدر سورههاى كوچك از حفظ داشتند‪ ،‬به ياد آن‬ ‫مرحوم ختم کردند‪ ،‬به ياد آن عزيز از دست رفته در "اردوگاه سفيدسنگ!"‬ ‫در ادامه همين مراسم بود که هر دو مال امام به وعظ پرداختند‪ ،‬جناب مولوى از انسان مىگويد و از حيات‬ ‫بعد ازمرگ مىگويد و‪...‬‬ ‫و در محفل ديگر آقاى اخالقى يكى از روحانيون مهاجر و اسير در اردوگاه به ياد آن عزيز از دست رفته‬ ‫سخن مىگويد و ياد آور ميشود كه‪ :‬وقتى يك جوان با سن و سال کمتر از ‪ 10‬سال‪ ،‬در اينجا مريض ميشود‬ ‫و بهدارى او را نمىپذيرد‪ ،‬و هيچگونه دارو و درمان برايش يافت نمىشود و او اين چنين مظلومانه به دور‬

‫‪21‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫از وطن جان را به جانان مىسپارد‪ ،‬من يقين دارم كه او "مهاجراالىهلل" بوده و آيا كسيكه براىرضاى خدا‬ ‫خانه و كاشانه خود را ترك كرده است؛ شهيد نيست؟‬

‫"اردوگاه سفيد سنگ" ‪78/6/8731‬‬ ‫روزها با همه مشقات و سختی اش باز می گذرند‪ ،‬حال من در سوگ بيست و هفتمين روز خود در اين‬ ‫دخمه‪ ،‬در اين زندان و در اين اردوگاه است كه به سر مىبرم؛ هنوز هم از رفتن و از آزادى و از رسيدن‬ ‫به سرزمين خودم هيچ خبرى نيست؛ هنوز بايد شاهد شالق خوردن هموطنانم باشم و هنوز هم بايد مرگ و‬ ‫بيمارى ديگر عزيزان هم وطن خودرا نظاره گرباشم!‬ ‫اين سرنوشتى هست كه براى من و صدها انسان ديگر چون من كه دراين بيابان و دراين صحرا و در اين‬ ‫دل سوزناك گرماى روزانه و سرماى شبانهاش اسير هستيم‪ ،‬می باشد!‬ ‫آرى برادر و خواهری که شايد روزی اين دست نوشته ها به دست تو هم برسد‪ ،‬شايد روزی تو هم بيايی و‬ ‫اين ياد داشت ها را مرور کنی‪ ،‬تا بدانی وقتی تو با برادر خودت در سرزمينت تحمل يک ديگر را نداشته‬ ‫باشی! در سرزمين بيگانه توهم بيگانه ای و با بيگانگان می دانی چگونه رفتار می شود!‬ ‫باتوام!‬ ‫باتو كه در عافيت هستى و باتو كه موهاى سرت را هرصبح در پيشگاه آئينه شانه ميكنى وادكلن بربدن‬ ‫مىزنى و در كوچهها‪ ،‬پاركها و سينماها و پيش مغازههاى شيك به وقت گذرانى مشغول هستى!‬ ‫آرى تو برادر! و خواهر!‬ ‫آيا مىدانى كه ديگربرادرانت در همين زمين خدا چه مىكشند؟ و چگونه هر روز صبح که از خواب بيدار‬ ‫می شوند‪ ،‬جنازه متحرکی را در وجود خويش مشاهده می کنند‪ ،‬اين جنازه متحرک را با همه وجود لمسش‬ ‫می کنند‪ ،‬و شامگاه که شد اين جنازه متحرک باز در اتاقکی‪ ،‬يا بر روی سکويی بدون آب و غذا می ميرد‪،‬‬ ‫باز صبحی ديگر به حرکت می افتد؟‬ ‫باورت نمىشود چون حق دارى!‬ ‫هنوز شاهد نبودهاى كه انسانى گرسنه باشد؛ اما با چشمان خود در مسير حمام ببيند که برنج پخته شده را‬ ‫در پيش گوسفندان بريزد!‬ ‫‪22‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫باورت نمی شود‪ ،‬اما اين رسم ساليان متمادی سربازانی هست که بنام اسالم‪ ،‬همواره جهان اسالم را به‬ ‫وحدت فرا خوانده است‪ ،‬اما مسلمانان پناه جويی که آنجا به پناه آمده اند را به ضرب گرسنگی شکنجه می‬ ‫کنند ‪.‬‬ ‫در آستانه هزاره سوم ميالدى آغوش گشودهاى كه عصر‪ ،‬عصر ارتباطات هست‪ ،‬عصر تكنولوژى و فن‬ ‫آورى و‪...‬‬ ‫امادر همين زمان و در همين زمين و در همين عصر! در گوشهاى از زمين پهناور خدا نقطهاى هست‪،‬‬ ‫نامش بر پيشانهاش حك شده است ‪"-‬اردوگاه سفيد سنگ "‪ -‬نقطهاى كه من و تو را از هر كوچه و برزن اين‬ ‫سرزمين بيگانه جمع کرده اند و در آن بر روى هم ريخته اند‪ ،‬تا همه حقارت و کوچکی و پستی خويش را‬ ‫برای من و توی افغان در قالب فحش های رکيک و بر خورد های غير انسانی به نمايش بگذارند!!‬

‫"اردوگاه سفيد سنگ" خراسان‬ ‫‪1378-7-1‬‬ ‫حال در پايان يک هفته ديگر قرار گرفته ايم‪ ،‬يعنی پنجشنبه است‪ ،‬يعنى پايان يك هفته‪ ،‬اينك يك هفته ديگر‬ ‫از عمر انسان سپرى شد و تو در اين يك هفته چه كردهاى؟ اين پرسشی هست که الاقل من از خودم ميکنم!‬ ‫اما من هفته ديگر را در اردوگاه سپرى کردم و اينك در پايان يك روز پر از باد و غبار و وزش نرمههاى‬ ‫شن و خاك است كه قرار دارم و درسكوهاى بى چادر و بى خيمه هموطنانم را مىبينم كه پتوهاى پاره پاره‬ ‫را به گرد خويش پيچاندهاند و در برابر اين باد سرد و وزش خاكهاى روآن داخل اردوگاه ازخود مقاومت‬ ‫نشان ميدهند!‬ ‫و من در سوگ مرگ انسانيت در اندوه چندباره مىسوزم! و از ميان باد و سرما پناه ميبرم به آلونك‬ ‫گنبدىاى كه در آن ‪15‬انسان ساکن هستند و اينك در همين تاريخ است كه دو انسان بيماراست‪ ،‬يكى از آنها‬ ‫قريب هفتهاى مىشود كه در ميان سوز درد مىسوزد؛ او ديگر از پاى ماندهاست‪ ،‬پير مرد كه سناش از‬ ‫کوچه‪30‬سال هم عبور كرده است‪ ،‬يك هفته است كه اسهال خونى دارد و آنچه كه در اين اردوگاه قرون‬ ‫وسطائى ازآن خبرى نيست پزشك ‪ -‬دارو‪ -‬و درمان است!!‬ ‫و يکی ديگر از اين هم اتاقی هايم بيش ازدو روز است كه اسهال خونى دارد! اما بى تآب است‪ ،‬رنگ خود‬ ‫را بدتر از آن پير مرد باخته است و او هم در ميان درد مىسوزد! اما آنچه كه شگفت انگيز است در اين‬ ‫‪21‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫ميان سيماى شادمان و مسرور يکی از هم اتاقی های ديگرم هست که روزگارى از قوماندانهاى شيخ‬ ‫آصف كندهارى بوده است‪ ،‬او هنوز در حسرت آنروز هاست‪ ،‬همانروزها كه ميرفت چور مىكرد‪ ،‬گردنه‬ ‫مىگرفت‪ ،‬و به نواميس مردم تجاوز مىكرد بنام جهادگر!!‬ ‫او هنوز كسى را به جز خود انسان نمىداند‪ ،‬و هنوز باورش نشدهاست كه او هم همچون ديگران يك انسان‬ ‫است و همچون ديگران در روز فقط سه عدد نان خام و سوخته جيره دارد حتى اگر نامش هم سيد نجف‬ ‫باشد!!!‬

‫"اردوگاه سفيد سنگ" خراسان‬

‫‪2-3- 8731‬‬

‫جمعه است و سيد عباس درميان درد مىسوزد و تا صبح فقط توالت رفته است و بازگشته به اتاق‪ ،‬ولى‬ ‫همچنان اسهال خونىاش دوام دارد و سيد نجف حسينى مست سرور و خوشهالى است و به ريش همه‬ ‫ريشخند مىزند!‬ ‫سيد عباس از زندگى نا اميد شدهاست و چهره مرگ را در برابر ديدگان خود مشاهده مىكند و به همين‬ ‫دليل است كه كسى را به دنبال آقاى اخالقى مىفرستد تا بيايدبرايش وصيت نامه شرعى تنظيم نمايد!‬ ‫سيد نجف هنوز اميد وار است كه طالبان درهم کوبيده شود‪ ،‬او بار ديگر قومندان شيخ كندهارى شود‬ ‫درهرات تا بازهم گردنه بگيرد و چوركند و مشغول عيش و نوش شود تا باشد خود پادشه خويش باشد!‬ ‫و من در اين ميان در اندوهى جانكاه فرو مىروم و با خود مىگويم؛ خدايا! تا ديروز اين سيد فالنها بود‬ ‫كه در جامعه هزاره رخنه كرده بودند و بعد خيانت نمودند‪ ،‬به نفع ديگران ! و امروز همانها را چون خود‬ ‫بنام افغانى در اينجا اسير مىبينم‪ ،‬من كه هيچگاه زير علم بيگانگان نبودهام و آنهاكه سينه چاكشان بودهاست‪،‬‬ ‫هردو بنام افغانی اينجا اسيريم و صرف هر نفر سه عدد نان جيره داريم واينك يكى از آنها در حال مردن‬ ‫است ولى بادارشان حتى يك داروى اسهال برايشان نمىدهد !‬ ‫خدايا!‬ ‫‪22‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫اين چه حكمتى است؟ و اين چه نمايشی از قدرت و عظمت توست که می خواهی به همه بفهمانی که تو‬ ‫اگر پشتونی‪ ،‬تاجيکی‪ ،‬هزاره ای‪ ،‬ازبکی و‪ ...‬در اينجا همه يک افغانی و به قول ايرانيها يک آشغال!!‬ ‫‪+++‬‬ ‫جمعه در اسارت بسيار خسته کننده است‪ ،‬به خصوص برای آنهائی که هنوز اطاقك هم نصيب شان نشده‬ ‫است‪ ،‬سوز آفتاب‪ ،‬نبود هيچ سايهاى در نيم روز هر روز‪ ،‬سخت دشوار و طاقت فرساست ولى ساير روزها‬ ‫هفته‪ ،‬به باور بسيارى از کسانيکه در اردوگاه هستند‪ ،‬روزهايش زود تر می گذرد‪ ،‬چون با همه سختی‬ ‫هايش نوعی شور و هيجان وجود دارد و با همه نا اميدی هايش‪ ،‬روزنه های اميد و انتظار وجود دارد که‬ ‫شايد امروز کسی و شايد آن کس هم او باشد برايش گشايشی ديده شود‪ ،‬بسياری كسانى که پول دارند و پارتى‬ ‫نيز به کرات مشاهده شده است‪ ،‬برايشان نامه آزادى بخرند و فكس آزاديشان يا از دفاتر اتباع خارجى و يا‬ ‫قرارگاه انصار سپاه پاسداران رسيده است به مديريت اردوگاه‪ ،‬و آنها را از طريق بلندگوهاى كه در سه‬ ‫طرف كمپ نصب شده است احضار و آن را انگشت كردهاند و اينك در انتظار رسيدن نامه آزادى است تا‬ ‫بال فاصله آزاد شوند‪.‬‬ ‫و كسان ديگر هستند كه هم فكسشان رسيده است و هم نامه آزادى شان ولى همچنان بال تكليف باقی مانده‬ ‫اند‪ ،‬بعضا از ‪ 10‬و ‪15‬روز هم تجاوز كردهاند و هر لحظه كه صوت بلند گوها بلند ميشود‪ ،‬با تمام اميد و‬ ‫وجود قيام مىكنند و به جايگاههاى صوتى نزديكتر ميشود كه شايد همينک نام او را اعالم كنند فالنيها‬ ‫ترخيص!!‬ ‫ولى بعد از پايان اعالنات بلند گوها نااميد برجاى خود مىنشيند و سرغم بر زانوآن مىگزارند و شكم گرسنه‬ ‫خودرا مىفشارند كه بازهم از آزادى خبرى نبود!!‬ ‫با اين حال ساير اهالی اردوگاه در انتظار هستند‪ ،‬گوشهايشان به بلندگوها شايد اعالن كنند وروديهاى‬ ‫تاريخ‪ ...‬جهت تنظيم شماره ماشينهاى "طرد مرز" برگههاى شناسائى خودرا به انتظامات تحويل دهند تا‬ ‫براى طرد مرز مشخص شوند‪.‬‬ ‫اين اميدى هست كه بسيارى از هموطنانم بيش از ‪ 10‬تا ‪ 50‬روز است كه درانتظار آن هستند‪...‬‬ ‫اما در روز جمعه هيچ يك ازاين اميدواريها جای ندارد چون جمعه مىباشد و روز جمعه روز تعطيل هفته‬ ‫است‪ ،‬در روز تعطيل حتا اميد و ا انتظار هم تعطيل است‪ ،‬و زمانيکه "اميد" و "انتظار" نباشد‪ ،‬معلوم‬ ‫است که بر انسان چه می گذرد؟ انسان در يک محوطه بسته‪ ،‬در يک دايره تنگ سرگردان است‪ ،‬اما هر‬ ‫‪25‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫چقدر که می چرخد باز هم در همان نقطه نخست خويش قرار دارد‪ ،‬جايی که در آنجا ديگر هيچ چيز وجود‬ ‫ندارد! در چنين حالتی انسان وامانده ای هست که بايد صرفا در اندرون خويش فرو رود‪ ،‬شايد اين همه‬ ‫شکنجه برای همين فرو رفتن در خود و دور ماندن از خويشتن خويش است که از سوی مقامات جمهوری‬ ‫اسالمی ايران‪ ،‬اين همسايه کشورم طرح ريزی شده است‪ ،‬تا اين کشور برای هميشه دارای انسانهايی معلول‬ ‫و وامانده بماند !!‬ ‫اين است كه در همه جا جمعه كه مىرسد مسرت و شادابى از راه مىرسد ولى در اردوگاه؛ جمعه با بارى‬ ‫از غم واندوه فرامىرسد و همه مىگويند‪:‬‬ ‫ باز هم مانديم‪!!.....‬‬‫در جمعه افسرده وقتى در ميان فاصله سكوهاى ساخته شده براى خيمه ولى بدون خيمه قدم مىزنى احساس‬ ‫خاصى به انسان دست مىدهد‪ ،‬احساسى كه انسافن توصيفش باقلم متصور نيست!‪ ...‬هرگامى كه در انبوه‬ ‫انسانهاى افسرده برميدارى چشم انسان به ديده كسى مى نشيند‪ ،‬كه از خود مىپرسى ترحم انسانی كجاست؟!‬ ‫وقتی هر قدم بر می داری می بينی كسى را‪ ،‬و وقتی دقيق به او می نگری می بينی يكى از پاهاى خودرا‬ ‫در سالهاى جنگ از دست داده است و آن ديگرى را مىبينی كه تازه از بيمارستان مرخص شده است و‬ ‫گوشش را عمل جراهى كرده است و هنوز هم باندهاى گوشش راكسى پيدا نشدهاست تا بازكند و در ديگر‬ ‫سوى كامل مردى را مىبينى كه شكمش را جراحى كرده و هنوز تارهاى بخيه بر روى شكمش نمآيان است‪،‬‬ ‫با خود می گوئى‪:‬‬ ‫ خدايا!‬‫اينجاكجاست؟!‬‫در همين روياها غرق هستم که چشمم به پير مرد بيمار می افتد كه دو نفر از زير بازوانش گرفته و به‬ ‫سوى كناراب ( توالت) مىبرند و آنسوى در ميان خاكها دو كودك (اين دو كودك كه باهم نبايد تفاوت سنى‬ ‫بيش از يك سال داشته باشند به همراه پدر شان از مشهد آورده شده اند كه نمىدانم به چه دليل براى‬ ‫آنهاپرونده تنظيم نموده بودند و كسانى كه دركمپ فاقد پرونده باشند از جيره نان هم بهرهمند نمىشوند و به‬ ‫همين خاطر ايشان موضوع را به اطالع معاونت اردوگاه رسانيدند و ايشان گفته بود كه ‪ :‬من شفاها به‬ ‫نانوائى مىگويم كه جيره اين دو كودك را بدهند و شما هم در وقت نان تحويل گرفتن ياد آورى نمائيد و بعد‬ ‫از آن مرتبا هر روز جيره نانشان را مىدادند) پنج و شش ساله را مىيابم كه يكى موى سر هم ندارد و‬ ‫‪23‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫ديگرى با چهره زرد اما هردو ميان خاكها نشستهاند و مشغول خاك بازى هستند! و لباسهاى پر چركشان به‬ ‫رنگ خاك شده است؛ رنگ خدا!‬ ‫تو گوئى كه جامه رنگين بر تن كردهاست‪ ،‬دل انسان به درد مىآيد و انسان درنخستين نگاه با اين پرسش‬ ‫مواجه مىشودكه چرا؟!‬ ‫روز به پايان خود نزديك ميشود و خورشيد كم كم غزل خدا حافظى را مىخواند و غروب جمعه چه سنگين‬ ‫است‪ ،‬برادرآن اهل سنت براى نماز آماده مىشوند وديگران كه اهل نماز و بندگى خدا نيستند‪ ،‬با بار سخت‬ ‫غروب در حالهاى از اندوه فرو رفتهاند‪ ،‬و در سكوتى تامل برانگيز جاده بن بست ميان دو سيم خاردار را‬ ‫مىپيمايند‪ .‬غروب از راه مىرسد‪ ،‬ستارهها هم غمانگيز بر اين حصارى از ديوارهاى قامت كشيده و سيمهاى‬ ‫خاردار نور مىافكنند‪ .‬در اين محله تاريك‪ ،‬در دل تاريكى در انتهاى اتاقكها چراغهاى موشى است كه‬ ‫سوسو مىزند!!‬ ‫چراغهاى موشى كه ساخت دست بچههاى مهاجر است که با شيشههاى كشك و با پتوهاى دولتى برای شان‬ ‫فتيله ساختهاند‪ ،‬تا همچون خود مهاجران در دل اين تاريكى تا دل شب بسوزند!!‬ ‫در شبهاى تاريك اردوگاه‪ ،‬فقط دو عدد ال مپ در دو راه رو سرويستوالت و دستشوئى روشن است ولى‬ ‫امشب كه مىروم تا وضو بگيرم در سالن اول چيزى بنام روشنائى نمىبينم و ناچار به سالن ديگر مىروم‬ ‫كه المپش روشن است و انبوهى از آدميان در آن به انتظار نشستهاند‪ ،‬جائىكه فقط هشت عدد توالت و دو‬ ‫عدد شيرآب (البته جاى شيرهاى آب بيشترى هم وجود دارد ولى شيرهايشان را بر داشتهاند و به جايش در‬ ‫پوش گذاشتهاند) وجود دارد و ناچار به خاطر نرسيدن نوبت به آلونك ‪20‬بر ميگردم و مىبينم كه هنوز‬ ‫سيدعباس در آتش درد مىسوزد؛ و سيد نجف بر سر ديگ اشكنه نشسته و چه چه ميزند!! من جيره نان‬ ‫خودرا مىگيرم و مى روم تا بر سر سكوئى بنشينم و در زير نور ستارهها بدون آب نوشجان كنم!!‬

‫شنبه ‪7-3-8731‬كمپ ‪2‬‬ ‫از خواب بعد از نماز صبح بر مىخيزم و در اولين نگاه باز چشمم به سيد عباس مىماند كه هنوز مىنالد و‬ ‫به بچه های اتاق مىگويد كه شب گذشته بيش از ‪12‬مرتبه به توالت رفتهاست ولى هنوز هم شكمش پيچ‬ ‫مىدهد و هنوز هم بر سر سنگ توالت خون مىنشيند!‬

‫‪27‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫از جاى خود بر مىخيزم و دو عدد پتوى دولتى پر ‪ -‬خسك ‪ -‬و ‪ -‬شپش را جمع ميكنم‪ ،‬قاط ميكنم و مىروم‬ ‫تا داخل كمپ گشتى بزنم‪...‬‬

‫بچهها در همه اتاقها شور و هيجان خاصى دارند؛ آنهائيكه نمرههاى اول ماشينهاى طرد مرز هستند‪ ،‬عجله‬ ‫دارند تا چاى هايشان را بخورند و آنهائيكه پول نداشتهاند چاى خشك بخرند نان و آب را ميل ميكنند كه مبادا‬ ‫گرسنه رهسپار سفر شوند‪ ،‬و آنهائيكه بر سر سكوها نشسته اند در انتظاراند تاكه طرد مرزيها اعالم شوند تا‬ ‫آنها به اطاق دست يابند (کسانی را كه تازه از بيرون مىاورند‪ ،‬ابتداء به قر نطينه برده و پس از تشكيل‬ ‫پرونده که يك هفته طول مىكشد‪ ،‬داخل كمپها مىفرستند‪ ،‬در داخل کمپ ها بايد همان طور بىپناه بدون هيچ‬ ‫خيمه و سر پناهى باشند تا طرد مرزىها شروع شوند و خيمهها و يا آلونكها خالى شوند)‪ .‬تا از اين گرماى‬ ‫روزانه و سرماى شبانه نجاتيابند!!‬ ‫عقربه ساعت ‪5/7‬صبح را نشان ميدهد‪ ،‬تضاد يأس و اميد چهره خاص به آدميان دادهاست‪ ،‬بعضىها هنوز‬ ‫اميد وار هستندكه طرد مرزيها اعالم ميشوند چون نمىتوانند باور كنند كه بازهم آقاى شيخ "تقوى نيا" نماينده‬ ‫رهبر ايران (به گفته خودشان نماينده ولی امر مسلمين جهان!!!!!!!!) دروغ گفته باشد‪ ،‬چون ايشان در هر‬ ‫دو روز پنجشنبه و جمعه تأكيد داشتند كه روز شنبه حتما برنامه طرد مرزيها از نو آغاز می گردد!!‬ ‫ولى بسيارى از مهاجرين بر اين باور هستند كه ايشان همچون گذشته دروغ مىفرمايند !‬ ‫چون اولين روزى كه ايشان وارد كمپ گرديد و همه را به صف كردند تا به صحبتهاى ايشان گوش فرا‬ ‫دهند ايشان اعالم نمود كه‪:‬‬ ‫"( هر كسيكه داراى مدارك معتبر هستند‪ ،‬آزاد خواهند شد‪ ،‬وى حتى تصريح نموده بود که؛ كسانيكه داراى‬ ‫كارت سبز موقت و غير موقت و حتى كارت احزاب جبهه متحد ضد طالبان باشند‪ ،‬نيز آزاد خواهند شد‪ ،‬به‬ ‫همين خاطر از همه خواسته بود که بيايند کارتهای خود را به مقامات تحويل دهند" بسيارى از مهاجرين كه‬ ‫همراه خودشان كارت سبز و يا موقت و احزاب ضد طالبان داشتند‪ ،‬تحويل دادند‪ ،‬كه بعدا معلوم شد همه‬ ‫مدارك از دم قيچى گذشته و به داخل سطل زباله دانی در واحد ادارى اردوگاه شرفياب شدهاند) !‬ ‫عقربههاى ساعت از مرز ‪ 8‬صبح تجاوز كردهاست و همه در كنار و گوشه سكوها و لبه جدولها نااميد و‬ ‫مايوس نشستهاند!!‬

‫‪28‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫صداى خش خش بلند گوها شور و هيجان در بين همه بچه ها ايجاد می کند و بعضيها از شدت شادى‬ ‫صوت مىكشند و بعض ديگر فرياد ميكشد كه زنده باد "تقوى نيا " و‪...‬‬ ‫اما صدائى كه از ميان بلند گو خارج می شود‪ ،‬به همه شاديها خاتمه ميدهد و مىگويد‪:‬‬ ‫ آمارهاى‪ ...‬تا‪ ...‬جهت رفتن به حمام با كارت نان و برگههاى ورودى در پيش كمپ مراجعه كنند!!! در‬‫ليست اتاقهايی که بايد حمام بروند مجموعه اتاق ما نيز شامل است‪ ،‬من هم به همراه ديگر هم اتاقی ها به‬ ‫حمام می رويم‪ ،‬در داخل اردوگاه فقط يک حمام وجود دارد‪ ،‬اين حمام عمومى می باشد‪ ،‬و همه بايد‬ ‫محرمات خود را از ديد ديگران بايد محفوظ نگاه کنند‪ ،‬و بسيارى مردم فقط يك شلوار دارند و بعضی ها‬ ‫يک زيرشلواری هم به تن دارند‪ ،‬به همين دليل بسياری آدمها با شلوار به داخل حمام می روند! داخل‬ ‫حمام که می شوی بير و بار زياد می باشد‪ ،‬بعضىها با شلوار و بعض ديگر با شورت آمده اند‪ ،‬و جمعيت‬ ‫آنقدر زياد است‪ ،‬كه سالن حمام به هيچوجه قادر به جواب گوئى آن نمی باشد‪ ،‬به همين دليل هست كه گاه بر‬ ‫سر نوبت (دوش ) جدال صورت می گيرد‪ ،‬كسانيكه در زير دوش‪ ،‬انهم دوش آب سرد بيش از چند دقيقه‬ ‫طول می دهند) می بينيم که دعوا و جدل لفظى صورت مىگيرد و بعضيها كه بسيار عصبى هستند‪،‬‬ ‫كارشان به جدال فيزيكى هم كشيده می شود!!‬ ‫در حمام آب در اول صبح تقريبا در حدود نيم ساعت به گفته کسانيکه اول صبح نوبت شان بوده اند‪ ،‬گرم‬ ‫می باشد اما پس از ان به تدريج آنقدر سرد مىشود كه بسيارى از مردم مىترسند‪ ،‬زير دوش بروند‪ ،‬چراكه‬ ‫احتمال سرايت سرما خوردگى زياد است و اگر کسی مبتال به مرض سرما خوردگی شود‪ ،‬ديگر چيزی به‬ ‫نام داکتر و دارو اينجا مفهوم ندارد‪ ،‬و همه می دانند که بسياری از بيماری های ال عالج نيز ريشه در همين‬ ‫سرماخوردگی ابتدائی دارد!‬ ‫چيزی که به شدت برای من جالب است‪ ،‬اين است وقتيکه داخل حمام مىشوى با اينكه همه برهنه هستند اما‬ ‫تضاد طبقاتى همچنان مشهود مىباشد‪ ،‬تضاد طبقاتی در قالب صابون داشتند و نداشتن‪ ،‬شامپو داشتن و‬ ‫نداشتن‪ ،‬رخ نمايی می کند‪ ،‬زيرا آنهائيكه مرفه و ثروتمند هستند‪ ،‬مىتوانند صابون دانه صدتومان و شامپو‬ ‫هردانه ‪200‬تومان از داخل اردوگاه بخرند‪ ،‬در حاليکه همانها در داخل شهرهای ايران ‪ 20‬تا ‪ 00‬تومان می‬ ‫باشد‪ ،‬ولى آنهائيكه پول ندارند‪ ،‬آنهائيکه پولهايشان بر سر کارفرمايان ايرانی مانده اند‪ ،‬خالصه آنهائيکه‬ ‫اينجا به هر حال فقيرند‪ ،‬فقط زير آب ميروند و اندکی هم دست بر سر و جان خود مىمالند تا شايد چرکهای‬ ‫ايران کنده شود‪ ،‬اما كسانيكه بدنهايشان پر از شيارهاى شالق مامورين مىباشد‪ ،‬ديگر طاقت دستکشيدن‬ ‫خالی را هم بر بدن ندارند‪ ،‬و دست خود را هم بر بخش اعظم بدنشان نمىتوانند بكشند و فقط به زير دوش‬ ‫‪20‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫مىروند و خود را آبكش ميكنند و برميگردند‪ ،‬با همان وضعيت‪ ،‬بدنی پر شيار و در حاليکه آب از تمام‬ ‫اندامشان می چکد‪ ،‬بدون هيچ خشك كنندهاى‪ ،‬لباسهاي چركين خودرا دوباره به تن ميكنند!! و در انتظار‬ ‫مىمانند تا درب حمام را بگشايند و از داخل حمام به بيرون بيايند‪ ،‬و تا رسيدن به كمپ در زير آفتاب با‬ ‫لباسهاى خيس خود‪ ،‬اندكى گرم شوند ‪.‬‬ ‫همه حمام رفته گان وقتی به داخل کمپ باز می گردند‪ ،‬همه شان به دنبال سكوئى می گردند‪ ،‬تا بلکه‬ ‫سيمانهايش در زير آفتاب داغ امده باشد‪ ،‬و خودرا بر روى ان دراز كنند تا در دل افتاب‪ ،‬خشك شوند‪،‬‬ ‫خودشان به همراه لباسهاى شان!!‬ ‫وقتی وارد کمپ شدم‪ ،‬همان زير شلوارىاى كه به زير دوش رفته بودم و از آن هنوز آب می چکيد‪ ،‬بر‬ ‫روى دستم آويزان بود‪ ،‬و به دنبال جائی می گشتم که آن را پهن کنم تا خشک شود‪ ،‬متوجه شدم که در وسط‬ ‫کمپ تعدادى ازبچه ها تجمع كردهاند‪ ،‬و حلقه زدهاند‪ ،‬جلوتر مىروم جناب آقاى "تقوى نيا " را مىبينم كه‬ ‫بسيار عصبى مىباشند و با عصبانيت شديد در حاليكه رنگ چهرهاش از هميشه سياهتر شده است مىگويد‪!:‬‬ ‫اين چه حرفهائى هست كه شما مىزنيد‪ ،‬هر بار كه من مىآيم اينجا مرتب مىبينم عدهاى اينجا كنايه‬ ‫مىگويند‪ ،‬و بسيارى چيزهاى ديگر را بر زبان می آورند‪ ،‬آيا می دانيد شما که اين حرفها به ضرر شما تمام‬ ‫می شود؟ چنانكه تا حاال هم به ضرر شما تمام شده است‪ ،‬آيا مىدانيد در اينجا همه تان تر و خشك باهم‬ ‫خواهيد سوخت!!‪...‬‬ ‫در حيرت مىمانم؛ خدايا باز چه شده است‪ ،‬در جستجو ميشوم خود را از ميان انبوه مهاجرين بيرون ميكشم‬ ‫واز بچه ها سوال می کنم که چی شده است؟ دوستان توضيح می دهند كه‪ ،‬يكى از بچه ها از آقا پرسيده‬ ‫است كه حاج آقا! مارا كى از اين طويله بيرون ميكنيد؟ و اين کلمه حضرت آقا را عصبانی کرده است‪ ،‬و‬ ‫آن را توهين به واليت پنداشته است!!‬ ‫♦♦♦‬ ‫مثل همه شبها بازهم شب از راه رسيده است‪ ،‬من به شدت احساس خستگی می کنم‪ ،‬حاال ديگر احساس‬ ‫گرسنگی نمی کنم‪ ،‬چون به شدت با همان يک لقمه نان و آب اينجا عادت کرده ام‪ ،‬شايد معده ام به شدت جمع‬ ‫شده باشد و احتماال هم کوچک! به همين خاطر از اتاق بيرون می زنم‪ ،‬در ميان کوچه های کمپ قدم می‬ ‫زنم‪ ،‬از بعضى از اطاقها بوى ترياك به مشام آدم ميرسد و در بعض ديگر از اطاقها قمار بازان مشغول‬ ‫بازى هستند‪ ،‬البته چيزی که بايد برای تان بگويم در اينجا همه چيز با اجازه نماينده مقام معظم رهبری مجاز‬

‫‪10‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫و مشروع می باشد‪ ،‬کشيدن مواد مخدر که از سوی مقامات در بدل پول توضيع می شود‪ ،‬قماربازی کردن‬ ‫و‪ ...‬که همه شان با اجازه مقامات مسئول صورت می گيرد و از قمار خانه ها شبانه مبلغ هنگفتی را به‬ ‫عنوان مشروعيت بخشی از بچه ها می گيرند و اين يک روندی کامال حساب شده است‪ ،‬تا از اين طريق‬ ‫جيب همه بچه ها را خالی کنند‪ .‬تنها قمار خانه هايی می توانند در آنجا قمار صورت بگيرد که قبال مبلغ‬ ‫منظوره را پيشاپيش تقديم کرده باشد‪ .‬و به همين دليل است که هر قمار خانه ای که پيش پرداخت نکرده‬ ‫باشد‪ ،‬به سرعت از سوی نگهبانی اردوگاه جمع آوری شده و به شدت مورد ضرب و شتم قرار می گيرند!!‬ ‫همچنان که قدم می زنم از ميان اتاقها خارج می شوم و به نزديکی سکوها می رسم‪ ،‬جائی که شبهايی سخت‬ ‫و سردی را در آن سپری نموديم و امروز بازهم تعدادی بيش از ‪ 100‬نفر را بازهم آورده اند‪ ،‬بر همان سر‬ ‫سکوها مثل شبی که ما را آورده بودند و همه شان در انديشه آن هستند كه شب را چگونه بااين هواى سرد و‬ ‫پتوهاى سوراخ سوراخ مانده از جنگ جهانى ‪ ،‬صبح كنند!!‬ ‫و لطيف در گوشه يكى از اين سكوها نشسته است‪ ،‬و با اينکه پاسی از شب گذشته است‪ ،‬هنوز قلوه سنگ‬ ‫سياه خود را بر گوشه يکی از سکوها مىساياند تا يك لوزى زيبا براى گردن و يا سر تسبيح در بياورد‪ .‬و‬ ‫من همچنان قدم زنان به سوی دستشوئی ها نزديک می شوم و می بينم که يكى از سالنهاى دستشوئى براى‬ ‫چندمين شب بازهم المپ ندارد‪ ،‬و تاريك تاريك است مثل ظلمات!‬ ‫از راه رفتن در شب هم خسته می شوم‪ ،‬به اطاقم باز مىگردم‪ ،‬در آغوش خسكها‪ ،‬که شب هنگام از‬ ‫سوراخهاى ديوارهای اتاق‪ ،‬سرازير ميشود‪ ،‬و من باز می گردم‪ ،‬تا هر چند که من گرسنه ام‪ ،‬ولی برای او‬ ‫غذاى لذيذى باشم! و بازهم مى بينم كه هنوز سيد عباس در چمبره درد فرو رفته است‪ ،‬مى سوزد و هركس‬ ‫به نوبه خود برايش طبابتى ياد داده است‪ ،‬يكى گفته است كه نو شابه سياه تهيه كند و بخورد‪ ،‬اسهالش بند‬ ‫می شود و کس ديگر گفته است چاى خشك را كپه كند و بخورد خوب ميشود‪ ،‬نماينده رهبر ايران آقاى‬ ‫"تقوى نيا " فرمودهاند‪ » - :‬از بيرون كمپ برايش برگ درخت كنجد بياوريد اسهالش بند مياد«!!‬ ‫و بعضيها هم گفته است كه كشك بخورد و‪ ...‬همه اين ها را او با همه مشقاتی که دارد تهيه کردنش‪ ،‬انجام‬ ‫داده است‪ ،‬و حتى از راه حمام يك شاخه برگ درخت كنجد به سفارش نماينده مقام معظم رهبری ايران! هم‬ ‫بچهها آوردند‪ ،‬و او با تمام ميكربهايش خورد‪ ،‬ولى آنچه كه از پاى در نيامدهاست درد است و هنوز هم بر‬ ‫سر سنگ توالت خون مىنشيند!‬ ‫و در گوشه ای از اتاق سيد نجف و رفقايش از شبهاى پاكستان ميگويد‪ ،‬شبهايی که ده كيلو گوشت خريد می‬ ‫کرده اند و با رفقايش ميله داشته است و!!‪...‬‬ ‫‪11‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬

‫" اردوگاه سفيد سنگ " يك شنبه ‪ 4-3-8731‬كمپ‪2‬‬ ‫بازهم يكشنبه است مثل همه يكشنبههاى ديگر كه روز مالقات نام دارد‪ ،‬در اين روز آنهائيكه آرزوى‬ ‫رسيدن به وطن را دارند‪ ،‬راحت مىخوابند‪ ،‬و يا مشغول ورزش ميشوند‪ ،‬چون از طرد مرز خبرى نيست!‬ ‫ولى آنهائيكه در انتظار مالقات خانواده شان هستند و آنهائيكه فكس و نامه آزادى شان رسيده است و فقط‬ ‫منتظر اعالم هستند‪ ،‬گوش به ال سپيكرها مىدهند!!‬ ‫در اطاقى كه من هستم اينك ‪12‬نفر آمار دارد واز اين ‪12‬نفر دو نفر آنها را فقط در وقت آمار گرفتن بر‬ ‫سر صف مىبينم كه از ترس شالقهاى ماموران واليت فقيه‪ ،‬هميشه سر وقت حاضر مىشوند‪ ،‬و تا زمانيکه‬ ‫زمان توزيع نان فرا نرسيده است چشم آدم از ديدار جمال شان محروم است! يکی از آنها را که اهل نماز‬ ‫است و عبادت هميشه می توان بر روی سکويی سيمانی يافت و يک ديگراش را در قمارخانههاى مجاز كه‬ ‫هماهنگ با مديريت اردوگاه مىباشد‪ ،‬می توان ديد ‪.‬‬ ‫در اين ميان دو چهره غمزده را مىبينم كه يكى آقاى عبدهللا كابلى هست كه او از باشندگان دهمزنگ كابل‬ ‫مىباشد و به گفته خودش از جانب پدر"تاجيك" واز جانب مادر پشتون مىباشد‪ ،‬در تهران كار مىكرده است‬ ‫و عازم بازگشت به کابل بوده و به همراه چهار نفر از دوستانش كه همه وسائل سفر را برای بازگشت آماده‬ ‫کرده بودند‪ ،‬و راهى مشهد بوده اند‪ ،‬در حاليكه نامه خروج از مرز را هم چهارنفرى باهم از دفتر اتباع‬ ‫خارجى وزارت كشور دريافت كرده بودند‪ ،‬ولى مهلت نامه وى را يك روز كمتر داده اند و بقيه را يك روز‬ ‫بيشتر‪ ،‬به همين دليل آنها را از مسير راه دستگير می کنند‪ ،‬با اينکه نامه شان سه روز وقت داشته است‪ ،‬و‬ ‫تمام وسائلش هم در داخل ماشين جامى ماند! او به شدت افسرده و غمگين است‪ ،‬هميشه در سکوتی درد‬ ‫آميزی فرو رفته است‪ .‬او نگران است كه اگر اثاثيهاش را رفقايش به افغانستان برده باشد بسيار خوب‬ ‫مىباشد‪ ،‬ولى اگر نبر ده باشد بسيار سخت خواهد بود‪ ،‬او بيشتر از همه دلش براى مقدارى طال مىسوزد كه‬ ‫براى نامزدش خريد کرده بود؛ تا در پايان اين سفر و رسيدن به كابل جشن عروسى را برگزار نمايد‪ ،‬و به‬ ‫همين دليل ساكتترين‪ ،‬آرامترين و گوشه گيرترين چهره اطاق محسوب مىشود!‬ ‫بلند گوها اسامى مالقات كنندگان را مي خواند ولى كمپ يك كه متاسفانه از آن به عنوان كمپ "كره"ها ياد‬ ‫می کنند‪،‬اجازه ندارند به مال قات بروند‪ ،‬چون همه شان در حال شكنجه مىباشد‪ ،‬همه را به صف كردهاند تا‬ ‫كالغ پر ببرند‪ ،‬و هركس كه عقب مىماند‪ ،‬آنچه مىبيند شالق است‪ ،‬كه بربدن شان فرود مىآيد و شيارى‬ ‫سرخ از خود بر جای می گذارد‪ ،‬و سيلىهاى آبداركه به صورت هر کدامشان فرود مى آيد‪ ،‬اين روزها‬ ‫‪12‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫سيلى زدن مثل آب خوردن يک امر طبيعى شده است و از اين سيلى ها بيشتر به عنوان نوازش ياد مىكنند و‬ ‫اگر احيانا به گوش كسى اصابت نمايد و گوشش كر شود فقط خواهند گفت نوازش بود اما اندكى خشن!‬ ‫پشت سيم خاردار انبوه آدميان است كه هم گوش به بلند گوها دارند و هم صحنه رقتانگيز سينه خيز بردن‬ ‫و كالغ پر بردن جوانان خودشانرا با چشمانى اشک آلود و دلهائى خونين به تماشا نشسته اند و غالم حيدر‬ ‫كه شاهد اين وضعيت مىباشد‪ ،‬در حاليكه فرزند برادرش درآن كمپ نوجوانان مىباشد و برايش مال قات‬ ‫آمدهاست ناگزير خودرا به جاى برادر زادهاش معرفى ميكند و به مالقات ميرود!‬ ‫دومين چهره غمزده اطاقمان همين غالم حيدراست‪ ،‬كه هزاره مىباشد و از ساكنان كهن هرات زمين؛ او را‬ ‫از مشهد گرفته اند و خود و خانوادهاش كارت و چند هفته اول را خانمش با كارت سبز خواهر غالم حيدر به‬ ‫عنوان خواهرش به مالقات مىآمد ولى در يكى از همين روزهاى مالقات او دچار يك اشتباه مىشود و به‬ ‫جاى نام كارت نام خود رابه انتظامات ميگويد و به همين دليل كارت را ديگه پس نمىدهند و اورا هم به‬ ‫مالقات راه نمىدهند و از آن روز ديگر غالم حيدر به مالقات راه داده نشد و هفته ديكر توسط برادر‬ ‫زادهاش كه دركمپ ‪1‬مىباشد به بچه های هم اطاق اطالع داد كه نيروى انتظامى به خانه ايشان هجوم برده‬ ‫و خانواده ايشان را به اردوگاه تربت جام انتقال دادهاند و امروز وقتى غالم حيدر به جاى برادرزادهاش به‬ ‫مالقات رفته بود خانم برادرش به وى گفته بود كه خانوادهاش را به اردوگاه تربت جام موسوم به اردوگاه‬ ‫محمدرسول هللا بردهاند !‬ ‫عقربه های ساعت همچنان می چرخد‪ ،‬يعنی با همه مشکالت اين زندگی است که جريان دارد‪ ،‬عقربه های‬ ‫ساعت حدود ‪ 1‬بعد از ظهر را نشان ميدهد‪ ،‬بازهم ماموران می آيد و همه را به صف می نشانند‪ ،‬محمدزاده‬ ‫كه يكى از بدترين چهرههاى نگهبانى است با سوت هميشه همراه خود اعالم آمار مىكند‪ ،‬ولى آمارگيری‬ ‫نيست‪ ،‬فقط براى كتك زدن بچه هاست و عدهاى را جدا ميكند و با شالق مىزند و دادخواه فرا مىرسد‬ ‫بعضى ها را بر روى زمين مىخواباند و با پوتينپاسدارى اش بر پشت شان راه مىرود!!‬ ‫فقير احمد كه شكمش عمل جراحى شده است‪ ،‬در کنارم به شدت ترسيده است‪ ،‬که اگر اين داد خواه بيايد در‬ ‫صف ما و با پوتين های خودش بر پشت او بر روی زمين بکوبد حتما بخيه هايش پاره خواهد شد و ‪...‬‬

‫"اردوگاه سفيد سنگ "‪8731/3/5‬‬ ‫سپيده دم صبح است و همه در ميان محوطه مشغول راه رفتن مىباشند ولى درانتظار!‬ ‫‪11‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫انتظار پس از مدتها باالخره مىشكند عقربههاى ساعت از ‪ 8‬صبح عبور مىكند ياس واميد دو نيرويی که‬ ‫در وجود همه بچه ها در جدال است‪ ،‬اميدواران مىگويند‪ ،‬امروز طرد مرزيها "آغاز" مىشود ولى ديگران‬ ‫كه نااميد و مايوس هستند مىگويند بازهم دروغ ميگويند!!‬ ‫صداى بلند گوها بلند ميشود ‪ :‬مهاجرين توجه داشته باشند ماشينهاى رده بندى امروز ‪ 13‬و ‪ 17‬و ‪ 18‬و‬ ‫‪ 10‬و ‪ 20‬و ‪1‬كارگرى‪....‬صداى هل هله بچهها دل اسمان را مىشكافد و ديگر مجال آن را نمىدهد كه به‬ ‫ادامه صحبتهاى انتظامات گوش دهيم و‪...‬‬ ‫به گوشهاى ميروم بر سر سكوئى مىنشينم و مشغول تماشاى شور و هيجان آنهائى مىشوم كه آماده‬ ‫مىشوند براى بازگشت به وطن و به قول ايرانيها امروز طرد مرز ميشويد!‬ ‫همه خوشهال هستند‪ ،‬آنهائيكه مىروند خوشهال هستند‪ ،‬از اين جهت كه به آزادى اين وديعه بزرگ الهى‬ ‫بازهم دست مىيابند و از اسارت آنانيکه خود را نماينده گان خدا بر روی زمين می دانند‪ ،‬و از اسارت‬ ‫آنانيکه کشور خود را امل القراء جهان اسالم می پندارند‪ ،‬و رهبر خود را به حيث ولی امر مسلمين عالم‬ ‫تصور می کنند‪ ،‬آسوده می شوند‪ ،‬آزاد می شوند و ديگران هم خوشهال هستند كه باالخره رد مرزيها‬ ‫شروع شد و تا چند هفته ديگر نوبت آنها نيز فرا خواهد رسيد ‪.‬‬ ‫به گذشته مىانديشم و به آينده و به مظلوميت انسان! انسان وقتى وجدان انسانى خود را از دست داد‪ ،‬ديگر‬ ‫با يك موجود درنده هيچ تفاوتى ندارد‪ ،‬مگر تفاوت انسان با يك موجود درنده در چيست؟ بسيارى ازاين‬ ‫مردانى كه امروز با تكيه بر همنوع خويش كمپ راترك مىكنند‪ ،‬روزى كه آمده بودند‪ ،‬يعنى حدود چهل يا‬ ‫پنجاه روز قبل‪ ،‬با پاهاى خودشان وارد اين اردوگاه شده بودند‪ ،‬ولى امروز پس از تحمل شكنجهها و تحمل‬ ‫بيماريها؛ توان بازگشت را ندارند‪ ،‬توان راه رفتن را ندارند درحال مردن هستند ولى نمردهاند‪ ،‬شايد از‬ ‫جناب عزرائيل اجازه گرفته باشند كه الاقل در آزادى بميرند!!‬ ‫خروج و آزادی اسيران مهاجر را انبوه ديگری از اسيران با شادى بدرقه ميكنند‪ ،‬و اين صحنه ای بس‬ ‫تماشايی می باشد‪ ،‬و من در گوشه ای مىنشينم و همچنانکه رفتن آنها را تماشا می کنم‪ ،‬يك بار ديگر از‬ ‫ورود تا خروج از اردوگاه در برابر ديدگانم مجسممىشود ! و با خود ميگويم خدايا اين دنيا چقدر كوچك‬ ‫است گويا همين ديروز بود كه وارد اردوگاه شديم و در قرنطينه بوديم‪ ،‬در قرنطينه براى بيش از ‪ 100‬تا‬ ‫‪ 500‬نفر فقط يك عدد توالت سالم و يك عدد شير آب كه آنهم با فشار بسيار كم مىآمد را گذرانديم‪ ،‬و شاهد‬ ‫بودم كه بسيارى از عزيزان به جاى خاك با همان چركهاى روى سيمانها براى عبادت خدايشان تيمم نمودند‪،‬‬ ‫چون آب كفاف تشنگى بچه ها را هم نمىكرد‪ ،‬تا چه رسد به وضوگرفتن! از قرنطينه خارج شدند پروندههاى‬ ‫‪12‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫شان تكميل گرديد‪ ،‬و به سوى كمپها رهسپار شدند‪ ،‬پيش از رسيدن به كمپ كه آن مرد چاق هيكلمند‪ ،‬مانند‬ ‫ديو با آن دماغ بد نمادش هر آنچه كه اهانت شايسته خود و تبارش بود‪ ،‬را به همراه چند عدد پتو و كاسه و‬ ‫بشقاب نثارمان كرد‪ ،‬كه خداوند نثارش كند‪ ،‬گذشت! و در داخل كمپ هرچند كه جناب آقاى دادخواه با پوتين‬ ‫بر پشت بچهها راه رفت و هرچند که آقاى محمدزاده هميشه با كبل بلند خودش بر پشت‪ ،‬پير و جوان كوبيد و‬ ‫گفت "گاوميش" گذشت! و با اين همه خوبى آقا "رضا" بردلها ماند چراك ه اورا نمىتوان صرفا يك مسلمان‬ ‫دانست ؛ كه در اينجا همه خودرامسلمان ميدانند حتى" ميش مست"!! بلكه اورا انسان بايد گفت! نماد بيدارى‪،‬‬ ‫وجدان انسانى!‬ ‫باشد تا "ميش مست" همه را كتك بزند و به قول خودش بدون استثناء‪ ،‬و باشد تا آقاى عسكرى معاون آقاى‬ ‫امينى رئيساردوگاه هميشه با بدزبانى حكومت كند ولى آنچه كه اينك من شاهد آن هستم اين هست كه زمان‬ ‫مىگذرد و اين مهاجرين مىروند حتى اگر تكيه بر دوش هموطن خود زند؛ اينجا را ترك خواهند كرد‪ ،‬اما‬ ‫انچه که مىماند‪ ،‬تصوير يك تمدن هست؛ بنام تمدن ايرانى!!‬

‫فصل دوم‬ ‫اذان ظهر از ال سپيكرها پخش مىشود‪ ،‬مىروم وضو ميگيرم و بر سر سکوئی مشغول اداء فريضه نماز‬ ‫می شوم‪ ،‬در کنارم كامل مردى را مىيابم‪ ،‬كه با لباسهاى چروك و چركينش به نماز ايستاده است‪ ،‬و راز و‬ ‫نياز با خدايش دارد‪ ،‬وقتی از نماز فارغ مىشود با هم بيشتر آشنا مىشويم و از او سوال می کنم که چه مدت‬ ‫هست که در اين اردوگاه می باشد؟‬ ‫او می گويد‪ :‬بيش از ‪ 75‬روز است در اين اردوگاه ماندهاست‪ ،‬و حداقل يك ماه از تعيين نمره ماشينهاى‬ ‫طرد مرزی اش گذشته است‪ ،‬و به قول خودش حاال از شانس بدش پروگرام طرد مرز هم تعطيل شدهاست‪،‬‬ ‫و او اينجا بالتكليف مانده است‪ ،‬در حاليكه خانوادهاش بدون سر پرست در مشهد !‬ ‫او در خانه كه فقط سه دختر قد و نيم قد دارد‪ ،‬به همراه خانمش‪ ،‬ديگرهيچ گونه كسى را براى سر پرستى‬ ‫خانوادهاش ندارد!‬ ‫در سكوى مقابل ما شيخ "تقوى نيا " نماينده مقام رهبريت مذهبی ايران‪ ،‬آمده است با پنج تن از برادران‬ ‫سادات نماز جماعت را برپا داشته است‪ ،‬از دوست تازه آشنايم سوال مىكنم كه چرا شما در نماز جماعت به‬

‫‪15‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫امامت نماينده رهبر ايران اشتراك نمىورزيد؟ در حاليكه سن و سالى از شما گذشتهاست؟ او عصبى ميشود‬ ‫اما خود را كنترل ميكند ولى با اين حال ميگويد ‪:‬‬ ‫ مالئى كه ظلم را برايش يزار (شلوار) اسالمى جور كنه او مال نيست!!‬‫صدايی از پشت سرم مرا به سوی خود جلب می کند‪ ،‬گوش می گيرم که صدای سه پير مرد هست که از‬ ‫آقای تقوی نيا مىگويند ‪:‬‬ ‫ روز اول كه آمد گفتم حاجى آغا تكليف نماز ما چه مىشود او گفت خوب معلوم هست‪ ،‬شما اينجا مسافر‬‫گفته مىشويد و نمازتان شكسته مىباشد ولى روز پيش آمده مىگويد‪ ،‬نه نه حكم شما شامل حكم سربازها‬ ‫مىشود و چون در اختيار خود نمىباشيد بايد نمازتان را كامل بخوانيد !‬ ‫پير مرد ديگر مىگويد‪:‬‬ ‫من ازو فالن مسئله را سوال كردم او گفت به فتواى فالن مراجع چنين است‬ ‫وديگرى مىگويد ‪:‬‬ ‫ خو ازو سؤال مىكردى كه آيا فتواى آية هللاالعظمىمحقق كابلى هم همين هست؟ ازى خاطر كه كل‬‫هزارهها مقلد امىمرجع تقليداس!!‬ ‫و ديگرى مىگويد‪:‬‬ ‫ اى پدر! چقه ساده هستى؟ او براى تو آمده فتواى كابلى ره مىگه! او از رنگ ما و شما بدش مىيايه !‬‫او تاب داره كه بشنوه غير ايرانى هم مجتهد شده و اىهمه مخلوق مريد و مقلدش هست!‬ ‫بهترانيمى هست كه بال دپسشى‪ ،‬دپس همىتر آدما نگرديد‪ ،‬همىتورى كه اونه مينگريد فقط چند سيد دپس‬ ‫شى رافته نماز مىخوانه بس بس شى هسته و‪...‬‬ ‫از جايم بر مىخيزم‪ ،‬در انسوى بچهها محفل چكك زدن به راه انداختهاند و خوش صداها اواز مىخوانند و‬ ‫ديگران چك چك مىزنند‪،‬‬ ‫ما در ره عشق تو اسيران بالئيم ‪ /‬كس نيست چنين عاشق بيچاره كه مائيم‬ ‫بر ما نظرى كن كه دراين شهر غريبيم ‪ /‬بر ما كرمى كن كه در اين شهر گدائيم‬

‫‪13‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫تر سيدن ما چونكه هم از بيم بال بود ‪ /‬اكنون زچه ترسيم كه در عين بالئيم‬ ‫ما را به تو سرى هست كه كس محرم آن نيست ‪ /‬گر سر برود سر تو با كس نگشائيم‬ ‫ما را نه غم دوزخ نه حرص بهشت است ‪ /‬بر دار زرخ پرده كه مشتاقلقائيم‪.‬‬ ‫و ديگرى يكى از زيباترين اجراهاى داوود سر خوش را مىخواند كه به دل همه مىچسپد‪:‬‬ ‫د اى مولكاى مردم تبسم بى تبسم‬ ‫اى دستاى خالى ؛ خيالى بى خيالى‬ ‫نه قولى‪ ،‬نه قرارى‬ ‫نه پارك زرنگارى‬ ‫نه باغ و نه كوچه باغى‬ ‫نه ميلى و نه دماغى‬ ‫د اى مولكاى مردم‪ ،‬تبسم بى تبسم‬ ‫با اى دستاى خالى؛ خيالى بى خيالى‬ ‫اگر يك دانه و دور دانه هستى‬ ‫اگر چشم و چراغ خانه هستى‬ ‫د ملك ديگران بيگانه هستى‬ ‫كسى مهر تو را در دل ندارد‬ ‫كسى نام تورا بر لب نيارد‬ ‫كسى دست تو را نمىفشارد‬ ‫به شهر بى محبت رفاقت بى رفاقت‬ ‫بهاى مولكاى مردم تبسم بى تبسم‬ ‫با اى دستاى خالى خيالى بى خيالى‬ ‫‪17‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫نهيار با وفا و مهربانى‬ ‫نه از يارى و عيارى نشانى‬ ‫به ياد گل صورى صبورى بى صبورى‬ ‫بهاى ملكاى مردم تبسم بى تبسم‬ ‫وديگرى نوبت را مىگيرد ومى خواند‪:‬‬ ‫يا موالعلى ميهنم ديگه طاقت جفا ندارد‬ ‫درد اين وطن از بيگانگان است اين چون وچرا ندارد‬ ‫يا موالعلى خسته‪ ،‬خستهام‬ ‫صورتم نگر دل شكستهام‬ ‫يا موال على مردا را نشرمان‬ ‫رخ از جانب مردا بر مگردان‬ ‫جمعيت چنان متراكم شده است كه صدا به آن آدمهايی که در انتهای جمعيت ايستاده شده اند‪ ،‬نمىرسد و‬ ‫جوان ديگر ميدان دار بلند آواز مىشود كه همه را به شور و هيجان مىاورد ‪:‬‬ ‫بى آشيانه گشتم‬ ‫خانه به خانه گشتم‬ ‫بى تو هميشه با غم‬ ‫شانه به شانه گشتم‬ ‫عشق يگانه من‬ ‫از تو نشانه من‬ ‫بى تو نمك نداره‬ ‫شعر و ترانه من‬

‫‪18‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫پير مردی با آوازی محزون شروع به خواندن سرزمين من می کند و می خواند؛‬ ‫سرزمين من !‬ ‫خسته خسته از جفائى‬ ‫سرزمين من !‬ ‫بى سرود و بى صدائى‬ ‫سرزمين من!‬ ‫دردمند و بى دوائى‬ ‫سرزمين من‬ ‫كى غم تو را سروده‬ ‫سرزمين من‬ ‫كى به تو وفا نموده و‪...‬‬ ‫و ديگرى شروع مىكند و مى گويد‬ ‫دلهاى مردم آزار بسوزد بسوزد‪،‬‬ ‫♦♦♦‬ ‫هنوز بيت اول خودشرا تمام نكرده كه صداى بلند گوها محفل را تعطيل مىكند‪ ،‬و اعالم مىكند؛ همه توجه‬ ‫داشته باشند‪ ،‬كه جهت گرفتن آمار در جايهاى خود در صف های منظم استقرار يافته تا مامورين به و ظائف‬ ‫خود عمل نمايند !‬ ‫همه ميدانند كه هنوز بسيار زودتر از آن مىباشد كه وقت آمار گيری فرا رسيده باشد‪ ،‬زيرا هميشه آمارها‬ ‫را زمانى مىگيرند كه به غروب افتاب نزديك مىشود‪ ،‬ولى حاال كو تا غروب آفتاب! همين چند دقيقه پيش‬ ‫بود كه شيخ "تقوى نيا "با تعداد محدودى مشغول اقامه نماز بودند و به همين سبب همگان احساس بدى‬ ‫كردهاند‪ ،‬با اين حال همه خيلى سريع صفهاى خود را منظم کردند‪ ،‬وقتی در صفهای منظم خويش قرار‬

‫‪10‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫گرفتند‪ ،‬تعدادى از ماموران در اطراف مهاجرين با شلنگ و كابلهاي برق بر دست‪ ،‬مستقر شدند و اقاى‬ ‫عسكرى معاون رياست اردوگاه هم با بيسيم خودش آمده بود!‬ ‫سكوت بر همه جا سايه افکنده بود‪ ،‬و اين سكوت را اقاى عسكرى با صحبتهاى نا منظم خودش شکست و‬ ‫گفت ‪:‬‬ ‫همه تان ميدانيد كه شب گذشته چه اتفاقی افتاده است؟ گرفتهايد همه آفتابه ها را خورد و خمير نمودهايد!!‬‫من آمدهام تا امروز بگويم اين كارها به نفع شما نيست و من آمدهام به خاطر اينكه خسارت اين عمل شما را‬ ‫از خودتان بگيرم تا ديگه به خود جرأت چنين اعمال گستاخانه و جسورانه را ندهيد‪ ،‬و ما مىتوانيم همان‬ ‫طوريكه صدام بر روى اسراى ما آب را مىبستند‪ ،‬ما هم بر روى شما آب را ببنديم!!‬ ‫و بعد اعالم کرد که حاال همه تان بايد خسارت اين عمل خود را بپردازيد ‪.‬‬ ‫شور و ول وله همه جارا فرا مىگيرد هيچ كس حاضر نيست كه بابت اين ادعای معاونت اردوگاه پولى‬ ‫بدهند‪ ،‬زيرا همه ميدانند كه چه مقدار امكانات از سازمان ملل به خاطر مهاجرين‪ ،‬و اردوگاهها مىگيرند و‬ ‫به همين خاطر هركس چيزى مىگويد‪:‬‬ ‫ ما كه آفتابه هارا ميده نكديم‬‫ از چى خاطر ما پيسه بيتيم !‬‫ همو كس كه خورد كده پيسه بيته‬‫ همو ديوانهاى را كه آوردهايد ازش خسارت بگيريد‬‫ امكانات سازمان ملل كه دپيش شمااس از چى خاطر ما خسارت بتيم‬‫ حاجى آغا كل مفتوه ها خو ميده بود از قديم!‬‫هر كس چيزى مىگويد‪ ،‬ولى هيچكس حاضر نيست كه پولى بابت آفتابههای شکسته شده‪ ،‬بدهند ولى‬ ‫مامورين اين عمل مهاجرين را تحمل نکرده و تعدادى از كسانى را كه صحبت كردند را از ميان جمعيت‬ ‫جدا نموده و در برابر چشم سايرين مىاورد و در برابر ديدگان مهاجرين‪ ،‬هر كدام را چند ضربه شالق‬ ‫مىزنند‪ ،‬و تعدادى را هم سينه خيز ميبرند و بعد همه شان در صف با فاصله تقريبا ‪ 10‬سانتيمتر بر روی‬ ‫زمين می خواباند و اقاى دادخواه با پوتينهاى پاسدارى خودش بر پشت بچهها راه مىرود و بعد همان افراد‬ ‫را مامور مىكند كه از هموطنانش پولها را جمع كنند!!‬ ‫‪20‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫بچهها نا چار مىشوند هر كدام مبلغى را بپر دازند و همه پولهاى در يافتى را محترمانه خدمت اقاى‬ ‫عسكرى تقديم مىنمايند!!‬ ‫بدينسان برنامه آمار گيری تمام مىشود‪ ،‬و من تازه فهميدم که کلمه " آمار" در فرهنگ لغات واليت فقيه به‬ ‫معنای جمع آوری "پول" می باشد !‬ ‫در حاليكه ديوانهاى را كه شب گذشته اقدام به خورد کردن افتاوه ها نموده بود‪ ،‬صبح برده است در مکانی‬ ‫نا معلوم‪ ،‬ولی بعضى ها مىگويند در باز داشتگاهى كه كنارساختمان حمام در زير زمين مىباشد بردهاند و‬ ‫تا زانو داخل ان آب مىباشد‪ ،‬به خاطر شكنجه آنجا مىبرند و بعض ديگر هم مىگويند در قرنطينه ‪ 2‬برده‬ ‫است ‪.‬‬ ‫(قرنطينه ‪2‬را اولين بار از زبان اميدى شنيدم كه اورا در پيش بهدارى ديدم؛ اميدی را اولين بار در زندان با‬ ‫سر و صورت زخمی در سال ‪1172‬ديدم؛ ايشان از كاسبان كوچه عباسقلى خان بود‪ ،‬كه به علت شركت‬ ‫در معامالت ارزى به زندان افتاد و در انجا از وى به زور مجبور به اعتراف جرائم منكراتى گرديد كه از‬ ‫سوى دادگاه ويژه روحانيت محكوم به سنگسار شد و اين حكم را در بهشت رضا اجرا کردند‪ ،‬ولى ايشان كه‬ ‫در حال خواندن دعا بودهاست‪ ،‬وبه قول خودش در مسير راه هم سوره يس مىخواندهاست‪ ،‬پس از اثابت‬ ‫سنگ چهارم يا پنجم به طور معجزه آسائى از زير خاك بيرون پرتاب گرديده و از مراسم رجم او جان به‬ ‫سالمت برده است‪ ،‬او می مىگفت كه دوباره مشغول زندگى شده بودم‪ ،‬كه از سوى دفتر اتباع اعالم شد كه‬ ‫كسانيكه سابقه زندان دارند بايد طرد مرز شوند‪ ،‬و به همين خاطر من را بدون هيچ فرصتى طرد مرز‬ ‫كردند و من در هرات خانواده را بردم و خانه و زندگى را سر و سامان دادم‪ ،‬و بازگشتم به ايران تا مبلغ‬ ‫چند ميليون تومانى را كه از مردم و كاسبها مىخواستم‪ ،‬را جمع آوری کنم‪ ،‬و همچنين كسانى كه از من پول‬ ‫مى خواستند‪ ،‬با آنها نيز تصفيه حساب نمايم‪ ،‬و شب اول را در هتل ماندم و به چند نفر زنگ زدم كه از آنها‬ ‫پول مىخواستم و تقاضاى پولهايم را نمودم و فردايش تعدادى از مامورها به هتل سراغم آمدند‪ ،‬و مرا‬ ‫آوردند يك راست در قر نطينه ‪ 2‬واالن بيش از ‪ 2‬ماه مىباشد كه اينجا هستم بدون اينكه بتوانم به خا نوادهام‬ ‫اطالع بدهم و يا كسى برايم پولى بياورد‪ ،‬در حاليكه مقدارى لباس وامكاناتم در هتل مانده است وپس از ‪2‬‬ ‫ماه امروز به خاطر شدت مريضى تا بهدارى اجازهدادهاند كه بيايم‪).‬‬

‫اردوگاه سفيد سنگ " ‪5‬شنبه ‪1/3/8731‬خروج از اردوگاه‬

‫‪21‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫گوش شيطان كر‪ ،‬تا به گوش آقاى امينى رئيس اردوگاه نرسد‪ ،‬امروز قرار هست انشاءهللا مارا طرد مرز‬ ‫كنند‪ ،‬بااينكه در اينجا تا زمانيكه اتوبوس از درب برقى خارج نشده است‪ ،‬هيچ چيز اعتبار ندارد‪ ،‬و هر آن‬ ‫ممكن است‪ ،‬كه آقاى امينى به مسافرت تشريف ببرند و برگه خروجى اتوبوس امضاء نشود‪ ،‬و يا ممكن‬ ‫هست پشيمان شود‪ ،‬و شايد هم بخواهد كه هنوز هم مهاجرين؛ اين بيگاران خوب و زحمت كش همچنان‬ ‫مشغول كار در شهركهاى صنعتى در داخل اردوگاه باقی بمانند‪.‬‬ ‫در داخل اردوگاه يک پروگرام‪ ،‬اصال يک قانون داشتند که كسانيكه مايل بودند تا زودتر از روال معمولی‬ ‫از اردوگاه طرد مرز شوند بايد ‪ 7‬روز كامل در كارهاى گوناگونى كه در اطراف اردوگاه وجود داشت‪ ،‬به‬ ‫حيث بيگار اشتراك ورزد‪ ،‬بدون هيچگونه حق العملى ودست مزدى؛ پس از انجام کار با نخستين طرد‬ ‫مرزيها طرد مرز خواهند شد‪ ،‬و ثانيا اينكه روز سه قرص نان برای شان اضافه مىدهند بابت كار كردن!!‬ ‫ولى بازهم در نااميدى بسی اميد هست ؛ نمىتوان چنين زود نااميد شد از آمار ما فقط غالم حيدر ماندنى‬ ‫مىباشد‪ ،‬گرچه كه تاريخ ورود همه ما در داخل اردوگاه يک روز می باشد‪ ،‬هرچند که در برگههاى‬ ‫شناسائىاش نمره ماشين خوردهاست‪ ،‬ولى از آنجائيكه خانوادهاش را مهاجمان نيروى انتظامى از مشهد به‬ ‫اردوگاه موسوم به "اردوگاه محمد رسوهلل" تربت جام انتقال دادهاند‪ ،‬لذا اميد وار است تا بتواند نظر موافقت‬ ‫رياست اردوگاه را بگيرد و خود را به اردوگاه خانواده گی "محمد رسول هللا" انتقال دهد‪ .‬گرچه تا كنون‬ ‫چندين نامه عنوانى رئيس اردوگاه نوشته است و خواستار انتقالش به اردوگاه خانوادگى شدهاست و هم چنين‬ ‫كارى را خانوادهشان در اردوگاه خانوادگى نموده ولى تا كنون هيچ گونه پاسخى در يافت نكردهاند !‬ ‫ساير بچه ها همه آماده خروج از اردوگاه می باشند‪ ،‬هر باركه طرد مرز ميكنند‪ ،‬معموال قريب ‪100‬‬ ‫نفرطرد مرز می شود‪ .‬طبق معمول قبل از ترک اردوگاه بايد همه وسايلی که در روز اول دخول در کمپ‬ ‫بنام آمار ثبت کرده اند‪ ،‬بايد به انبار تحويل داد‪ ،‬يعنی يک بار ديگر آن مرد بد زبان را بايد ديد‪ ،‬و بايد همه‬ ‫خاطرات تلخ آمدن به داخل کمپ از برابر ديده گان آدم همانند تصويری زندگی عبور نمايد‪ ،‬بايد کارت به‬ ‫اصطالح ارتزاقی را برای آنها پس داد ‪.‬‬ ‫لذا همه چيز بايد آماده باشد‪ ،‬هرکس چيزی را به همراه گرفته است تا ببرد در انبار تحويل دهد‪ ،‬يکی از‬ ‫بچه ها می گويد‪ :،‬دقت کنيد که شپش های همراه با کمپل های جمهوری اسالمی کم نشده باشد‪ ،‬که از همه‬ ‫تان طبق نظر فقه واليت فقيه؛ ديه يک جاندار را خواهد گرفت !!‬ ‫كاسههاى كج و كهنه و چراغهاى كه نمىسوختند‪ ،‬و خالصه همه وسايل را بر اساس كارت آمار كه بر‬ ‫رويش نوشته شده است‪.:‬‬ ‫‪22‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫يك عدد چراغ‬ ‫يك عدد قابلمه‬ ‫ويكعدد گالن ‪ 20‬ليترى نفت و‪ ...‬همه را می برند تحويل انبار می دهند ‪.‬‬ ‫دقايقی نمی گذرد‪ ،‬که همه وسايل را بچه ها تحويل داده اند‪ ،‬حاال همه شده اند فاقد وسايل کهنه و از رده‬ ‫خارج شده‪ ،‬گرچند از روز ناچاری از آنها می شد استفاده کرد‪ ،‬ولی چيزی که مقداری بچه ها را نگران‬ ‫کرده است‪ ،‬اين است که اگر طرد مرز كنسل شود‪ ،‬چی خواهد شد؟ پس از اين همه مدت باز اين ما خواهيم‬ ‫بود كه بدتر از تازه واردين بدون كمپل ‪ ،‬اتاق و‪...‬سرگردان در داخل کمپ در ميان بيش از دو هزار نفر!‬ ‫بچه ها در همين سرگردانی فکری قرار داشتند که صداى بلند گوها بلند شد و اعالم نمود که؛ شماره ماشين‬ ‫های طرد مرزی امروز از اين قرار است ‪ ...‬آمادگی خروج را داشته باشيد!!‬ ‫سرور و خوشحالی همه بچهها را فرا می گيرد‪ ،‬آنهائيكه در اين مدت توانستهاند لباسهاى تميزتر و خوبتر‬ ‫برای خود تهيه کنند‪ ،‬می روند و آنها را از داخل کيف و پالستيک خويش خارج می کنند و مىپوشند تا از‬ ‫اين زندان قرون وسطايی بنام اردوگاه نجات يابند ‪.‬‬ ‫درب كمپ گشوده مىشود‪ ،‬بچهها هجوم مىاورند‪ ،‬هجوم به سوى آزادى! هجوم به سوى وطن !‬ ‫حاال زمان آن فرا رسيده است که يك بار ديگر‪ ،‬بايد چهره مردى را ديد كه مثل روز اول ورود به كمپ‬ ‫ديده بودند؛ دماغ نا موزون و بلند؛ قيافهاى بد تركيب و شكمى بر آمده با قامتى دراز و زبانى ركيك كه نثار‬ ‫تبارش باد‪ ،‬يعنی مسئول "انبار"!! مردی که حاال بايد تمام پتوهاى پر شپش را از هر نفر تحويل بگيرد!‬ ‫پس از مراسم تحويل دهی پتوها همه در قسمت كنار پاسگاه داخل محوطهاى كه اطرافآن را سيمهاى‬ ‫طورى گرفته است مستقر ميشوند‪ ،‬مأمورين نيروى انتظامى به همه اعالم مىكنند كه ماشينهاى طرد‬ ‫مرزی‪ ،‬شمارههاى‪ ...‬در اين صفوف مجزا بنشينند‪.‬‬ ‫و ادامه می دهد؛ آدمهاى متعلق به هر شماره ماشين خاص در يك مكان خاص‪ ،‬مىنشيند و بعد از هر‬ ‫مجموعه يك نفر تقاضا مىكند كه كرايههاى ماشين را به مبلغ هرنفر ‪1500‬لاير جمع آورى كنند‪ ،‬و كسانيكه‬ ‫هيچگونه پولى به همراه خودشان ندارد‪ ،‬بايد كرايه ماشينهاى خود را از هموطنانشان بگيرند! چنانچه اين‬ ‫همكارى صورت نگيرد همه تان همين جا خواهيد ماند‪.‬‬

‫‪21‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫چيزى بيش از يك سوم جمعيت پول ندارد ديگران هم حاضر نيستند كه کمک نمايند‪ ،‬ولى يكى از ما مورين‬ ‫با شالق مىايد به سراغ همه آنانيكه پول ندادهاند و بر پشت و صورت آنها مىكوبد‪ ،‬بايد از هموطنان خود‬ ‫كرايه ماشين خويش را جمع كنند ‪.‬‬ ‫کتک زدن بچه ها را هيچ کس تحمل نمىتواند و هركس به قدر توان مالى خودش كمك مىكند تا كرايه‬ ‫ماشين ديگر هموطنانش كامل شود‪ .‬تا بيش از اين شالقهاى اسالم ناب را تحمل نكنند‪ ،‬به جرم نداشتن پول!!‬ ‫مامورين پولهای جمع آوری شده را‪ ،‬چند مرتبه مىشمارند‪ ،‬تعداد مهاجرينی که در ليست هست معلوم می‬ ‫باشد‪ ،‬و كرايه را محاسبه مىكنند‪ ،‬و مقدارى از آن پولها را به يكى از رانندگان مىدهد‪ ،‬كه گويا طرف‬ ‫حساب ساير رانندگان نيز مىباشد! الباقى را خود مامور لباس شخصى بى سيم به دست كه گويا از بسيجيان‬ ‫مىباشد به جيب محترم و مبارك خود مىگذارد!‬ ‫مامورها در اطراف مهاجرين مستقر شدهاند و همه را ورانداز ميكنند ؛ از ميان مهاجرين يكى را بلند مىكند‬ ‫او لباسهايش از همه تميزتر هست‪ ،‬پيراهن و شلوار نوافغانى را بر تن كرده است "اوركت ناب آمريكائى"‬ ‫بر تن ولنگى پهلوى بر سر دارد‪ ،‬او مىايستد‪ ،‬مامورين يكى يكى به او نگاه مىكنند‪ ،‬و هيچ نمىگويند بين‬ ‫مامورين تبسم هائى رد و بدل مىشود‪ ،‬تبسم هائى كه حكايت از يك جنايت دارد!‬ ‫حراس در دل مرد جوان از نگاههاى سربازان می افتد‪ ،‬لنگى خودرا از سر بر ميدارد‪ ،‬و بر روى ساك‬ ‫دستى خود مىگذارد!‬ ‫سربازهای اردوگاه به طور سيستماتيک هجوم مىآورند به سوی مرد جوان و از می پرسند که چرا‬ ‫برداشتى؟ زود بگذار سرت!‬ ‫او دوباره لنگى خودرا بر سر مىگذارد‪ ،‬او را از ميان مهاجرين فرا مىخواند‪ ،‬هموطنم به سوى آنها در‬ ‫كنار اتوبوس مىرود‪ ،‬تعدادى از مامورين جمع هستند و دو نفر از ابلق پوشها كه به او نگاه مىكردند به‬ ‫طور سيستماتيك به جان او مىريزند‪ ،‬لنگى اش از سرش بر زمين مىغلطد‪ ،‬و خود مثل مار دور خود‬ ‫مىپيچد ‪.‬‬ ‫"اوركتآمريكائى" بر روی زمين پر خاك مىشود‪ ،‬و جوان مهاجر حتى نفسش هم بند آمده است و فقط‬ ‫دهانش باز است‪ ،‬پيداست که می خواهد فرياد بزند‪ ،‬اما هيچ صدائى از دهانش خارج نمی شود‪ ،‬و مثل مار‬ ‫به دور خود مىپيچد‪ ،‬دو تن از ماموران او را كشان كشان به پشت اتوبوس انتقال می دهند‪ ،‬در هنگام کشال‬ ‫کردن از روی زمين اوركت آمريكائى خاكهاى زمين را با خود تا پشت ماشين می برد و‪...‬‬

‫‪22‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫گويا نفسش به جريان افتادهاست و صداى اثابت پوتينهاى سربازان اسالم ناب محمدى كه بر بدن مهاجر‬ ‫مىكوبند به گوش مىرسد!‬ ‫و او يك ريز وپى در پى فرياد مىزند‬ ‫يا ح ح ح سين‬ ‫يآ يا يا يا‬ ‫ا ا اخ‬ ‫و‪...‬‬ ‫×=×‬ ‫اتوبوسها قطار ايستاده شده اند‪ ،‬مامورين اسامى رامىخوانند‪ ،‬بچهها يكىيكى مىروند دم دروازه اتوبوس و‬ ‫برگه ورود به اردوگاه خود را تحويل ميدهد و يكى از مامورين كه در جلو درب اتوبوس ايستاده است هنگام‬ ‫سوار شدن در اتوبوس بعضى ها را با پوتين سربازىاش مىزند و بعض ديگر را با كبل !‬ ‫دو عدد از ما موران‪ ،‬يکی از بچه ها را از پشت اتوبوس می آورند و اورا به سوى بچه ها همانند کهنه‬ ‫پارچه ای فرسوده و دور انداختنی مىاندازد‪ ،‬مرد نعش زمين مىشود‪ ،‬دو نفر از هم رديفهايش بر مىخيزد‬ ‫و اورا به داخل بچهها در رديف مىآورد‪ ،‬سرباز نام او را مىخواند‪ ،‬و همان دو نفر اورا تا پيش درب‬ ‫اتوبوس مىبرد‪ ،‬مرد با ضعف تمام‪ ،‬دستان بی احساس و خسته خود را در جيبش می کند‪ ،‬از جيبش برگه‬ ‫ورد به اردوگاه خود را در مىاورد و تحويل مامورين مىدهد‪ ،‬و مامورين كابل به دست يك كابل محكم بر‬ ‫پشت او ميزند و از وركت آمريكائى اش غبارى تيره بلند ميشود‪ ،‬که فضا کامال خاکی می شود‪ ،‬خود سرباز‬ ‫ناگزير به فرار مىشود تا غبارهاي بر خاسته از کت او به گلويش نزند! مرد همراه با خاکباد با تکيه بر‬ ‫جداره های ماشين سوار ماشين می شود‪.‬‬ ‫از ميان درختان پيداست که درب برقى باز باز شدهاست؛ با باز شدن درب برقی صداى طپش قلبها به‬ ‫گوش مىرسد‪ ،‬صداى زمزمه صلوات بچهها در داخل ماشين قابل فهم است‪ -‬اميد ونگرانى در فاصلهاى‬ ‫بسيار كم قرار گرفته اند‪ ،‬و احتمال بسته شدن درب برقی هر لحظه بر وجود بچه ها سايه شوم خودش را‬ ‫بيشتر می گستراند‪ ،‬و اين احتمال که اگر درب برقی بازهم بسته شود‪ ،‬مثل چند روز پيش كه تعدادى سوار‬

‫‪25‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫ماشين شده بودند ولى از جلو درب برقى برگردانيده شدند‪،‬چرا که آقاى امينى تماس گرفته بود‪ ،‬فعال طرد‬ ‫مرزيها را متوقف نمائيد!!‬ ‫ميان دلهره و اميد آدمها به خود قواره خاصی می گيرد‪ ،‬حرکت آرام اتوبوسها به سوی دروازه برقی‪ ،‬هر‬ ‫لحظه فاصله بچه ها را از نا اميدی کمتر می نمود‪ ،‬اتوبوس به آرامی به سوی درب برقی در حرکت بود‪،‬‬ ‫اما نفسها در سينه ها حبس مانده بودند‪ ،‬همه منتظر شايد يک اتفاق بود‪ ،‬شايد هم آزادی ولی ‪...‬‬ ‫چند متری تا درب برقی فاصله نمانده است‪ ،‬شايد بسياری از بچه در اين فکر بودند که براستی اين ماشين از‬ ‫اين درب برقی امروز عبور خواهد کرد‪ ،‬حرکت آرام ماشين بر اين طرديد به شدت می افزايد‪ ،‬هر چه‬ ‫فاصله كمتر ميشود ؛ دلهره ها فشرده تر ميگردد نفسها بند آمدهاست! رنگه شايد پريده بود‪ ،‬شايد هم ساکن‬ ‫شده بود و ‪...‬‬ ‫مامورين اتوبوس رابازرسى مينمايد؛ سر نشينها را يک بار ديگر شمار می کنند‪ ،‬تعداد كامل هست‬ ‫صندوقهاى ماشين کنترل می شود و زيرشکم ماشين هم کامال کنترل می شود‪ ،‬بازهم حركت آرام اتوبوس به‬ ‫سوى درب برقى ادامه پيدا می کند‪ ،‬فاصلهها اكنون به كمتر از ‪ 5‬متر رسيدهاست!‬ ‫ولى نفسها بند ماندهاست نه باال مىرود و نه پائين! چرخهاى پيش روی اتوبوس از درب برقى عبور مىكند‬ ‫و رانندهپاى خود را بر پالن گاز محكم مىفشارد‪ ،‬و با عبور چرخهای عقب ماشين از درب برقی‪ ،‬مسافران‬ ‫نفسهاى خودرا با ذكر صلواتى بيرون ميدهند و گلواژه هاى لبخند بر روى لبان بچه ها نقش مىبندد‪ ،‬جلوه‬ ‫های آزادی کم کم در چهره ها رخ نما می گردند ‪.‬‬

‫فصل سوم‬ ‫"اردوگاه سفيد سنگ "در يک نگاه‬

‫" اردوگاه سفيد سنگ" يكى از چندين اردوگاه مهم جمهورى اسالمى ايران در امور آوارگان افغانستان‬ ‫مىباشد‪ ،‬که از زوايای گوناگون و به داليل مختلف از اهميت و ويژگی های خاصی بر خوردار می باشد‪،‬‬ ‫اما اين به آن معنا نيست که ديگر اردوگاه ها از جايگاه خاص برخوردار نيست‪ ،‬هرچند در اين نوشتار‬ ‫صرفا از اردوگاه سفيد سنگ بحث شده است‪ ،‬دليل اش آن بوده است که نگارنده خود شاهد حوادث آن بوده‬

‫‪23‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫است‪ ،‬و انتظار می رود که روزی ساير مهاجرين نيز اقدام به نشر چشم ديد های خويش در ساير اردوگاهها‬ ‫نمايند‪ .‬اما تصور می کنم که خالی از فايده نخواهد بود که در همين نوشتار ال اقل فهرستی از اردوگاههای‬ ‫موجود در اين کشور را ارائه بدهيم ‪.‬‬ ‫‪" .1‬اردوگاه سفيد سنگ" فريمان‬ ‫‪ .2‬اردوگاه خانوادگى محمد رسول هللا تربت جام‬ ‫‪ .1‬اردوگاه نياتك زابل‬ ‫‪ .2‬اردوگاهتل سياه زاهدان‬ ‫‪ .5‬اردوگاه ورامين‬

‫هرچند که در کنار و گوشه ايران اسالمی ديگر اردوگاههای کامال اسالمی‪ ،‬اما با مساحت کوچک تر نيز‬ ‫وجود داشته و دارد که در اين فهرست به داليل متعدد جای نگرفته است‪ .‬اما در اين ميان " اردوگاه سفيد‬ ‫سنگ " در ميان همه اردوگاهها به تصور نگارنده‪ ،‬از جايگاه و موقعيت خاصی بر خوردار می باشد‪ ،‬زيرا‬ ‫می توان ادعا نمود که اين اردوگاه يکی از محوری ترين اردوگاههای است که در طول ساليان دراز در آن‬ ‫طرحها و برنامه های خاص خويش را عملی نموده است‪ ،‬در اين اردوگاه حداقل يک بار انسان های افغانی‬ ‫قتل عام شده است! حداقل در آن ده ها هزار آواره افغانی آمده و بعضا جنازه هايشان نيز از دست رفته‬ ‫است‪ .‬و هيچ کس از مرگ و زندگی آنها تا اين لحظه اطالعی ندارد‪ .‬و ‪...‬‬ ‫با اين حال در اين نوشتار تالش می شود که اين اردوگاه از زوايای زير حد اقل مورد بررسی و سنجش‬ ‫قرار گيرد ‪.‬‬ ‫‪ .1‬وضعيت بهداشت و درمان‬ ‫‪ .2‬بررسى وضعيت معيشتى‬ ‫گرچه که فاكتورهاى ديگرى هم قابل بررسى مىباشد‪ ،‬از قبيل تأثير دراز مدت اين گونه برخوردها بر‬ ‫روى جامعه افغانستانى‪ ،‬بيان اهداف و انگيزه های دولت مردان ايرانی از چنين برخوردهايی با مهاجرين‬ ‫افغانی‪ ،‬ريشه يابی برخوردهای اهانت بار ايرانيها در طول تاريخ با ملت و دولت افغانستان‪ ،‬ضعف‬ ‫دولتمردان افغانی در دفاع از حقوق شهروندان افغانی‪ ،‬بررسی تأثيرات سياسى مثبت يا منفى آن در روابط‬

‫‪27‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫دو ملت افغانستان و ايران و‪ ...‬از جمله موضوعاتی هست که می توان گفت بايد روزی روی همه آنها قلم‬ ‫به دستان مطالب عميق را نوشته و پخش نمايد ‪.‬‬ ‫اما فعال ما به بررسی همين موضوعات می پردازيم ‪:‬‬ ‫‪ 8‬ـ بهداشت و درمان‬ ‫همه می دانند که انسان امروز بر خالف آدميان قرون گذشته‪ ،‬از نظر جسمى يك موجودى ضعيف و آسيب‬ ‫پذير بار آمدهاست زيرا درمحيط هائى كه امروز آدميان رشد و نمو و تكامل جسمانى مىيابند با پنجاه و يا‬ ‫صد سال پيش به داليل مختلف متفاوت مىباشد !‬ ‫به همان ميزانى كه تكنولوژى و علم پيشرفت و تكامل نمودهاست‪ ،‬به همان نسبت و جود آدمى در برابر‬ ‫انواع ميكربها و امراض آسيب پذيرتر شدهاست و‪...‬‬ ‫اما آنچه كه براى ما اهميت دارد تذكار اين مطلب است كه انسان امروز اگر بهداشت و محيط سالم بهداشتى‬ ‫نداشته باشد‪ ،‬اگر دارو و درمان در دسترسش نباشد‪ ،‬سخت آسيب پذير خواهد بود!‬ ‫اين در حالی است که در سطح شعار‪ ،‬نظام جمهوری اسالمی ايران‪ ،‬گوش فلک را کر کرده است که طی‬ ‫ساليان متمادی آنها چقدر اقدامات بشر دوستانه و اسالمی!! در حق مهاجرين افغانی نموده اند‪ ،‬اين در حالی‬ ‫است که اگر يک هيئت عالی رتبه بين الملل روزی بتواند به طور نامترقبه و بدون برنامه ريزی و تعيين‬ ‫زمانی از قبل وارد همين اردوگاه سفيد سنگ شود خواهد ديد که چه وضعيت نامناسب و تأسف برانگيز از‬ ‫نگاه بهداشت و درمان در "اردوگاه سفيدسنگ " موجود می باشد!‬ ‫اين اهميت زمانی مضاعف و چند برابر می گردد‪ ،‬که آدمی به ياد فتاوای روح هللا خمينی می افتد‪ ،‬که می‬ ‫گفت‪ ،‬اسالم مرز ندارد‪ ،‬او با شعار فقدان مرز اسالمی ميان مسلمين‪ ،‬می خواست تا خود يک منادی وحدت‬ ‫بخش ميان مسلمين باشد‪ ،‬اين در حالی است که در زمان حيات همين رهبر به اصطالح خودشان مسلمين‬ ‫جهان!!‪ ،‬از رفتن فرزندان افغانی به مکاتب به شدت جلوگيری به عمل می آمد‪ .‬که نگارنده خود يکی از اين‬ ‫قربانيان اخراج از مکتب با نمرات ‪ 20‬و معدل ‪ 20‬می باشد !!‬ ‫همين نظام اسالمی که به شدت شعار می دهد‪ ،‬حقوق اسالمی از منظر آنها باالتر از حقوق قرار دادی ميان‬ ‫انسانی در قالب "حقوق بشر" می باشد‪ ،‬می بينيم که ؛ انسانهاى مهاجر را از سر كارها و خيابانها؛‬ ‫شهرها و مسيرهاى راه دستگير می کنند و مىآورند در داخل محلى بنام اردوگاه و در آغاز آنها را جهت‬ ‫تشكيل پرونده در يك محيط سر بسته بنام قرنطينه جای می دهند‪،‬که در اين محيط سر بسته که ‪ 733‬تا‬ ‫‪28‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫‪753‬متر مربع وسعت دارد و در اين مكان به طور متوسط ‪ 733‬تا‪ 533‬نفر انسان را جاى ميدهد‪ ،‬كه‬ ‫نگارنده اين سطور درحدود يك هفته درآنجا بوده و خود شاهد اين وضعيت و رفتار غير انسانی مسئولين‬ ‫آن با مهاجرين بوده است‪ .‬و آنچه كه قابل بيان مىباشد اين است كه براى اين تعداد انسان فقط برای رفع‬ ‫ضرورت خويش يك توالت سالم داشتند‪ ،‬و با يك آفتابه شكسته!! و در کنار آن يك توالت ناقص كه فقط‬ ‫براى تخليه سر پائى ممكن بوده و بس! که شرح آن در صفحات قبلی به صورت تفصيلی بيان شده است ‪.‬‬ ‫من نمى خواهم اينجا محاسبه كنم كه اگر يك انسان در شبانه روز متوسط سه مرتبه توالت برود و هر نفر‬ ‫‪1‬دقيقه طول بكشد كه بعضا مريض هستند وبيش از اين زمان برای رفع ضرورت زمان نياز دارند‪،‬و اگر ‪1‬‬ ‫دقيقه را ضرب ‪ 500‬کنيم‪ ،‬معلوم خواهد شد که برای اين تعداد چند عدد توالت نياز هست‪ ،‬اما آيا يک توالت‬ ‫جوابگوى اين همه انسان هست؟ پاسخ اين سوال را بايد مجامع حقوق بشر بدهد‪ ،‬و آنها از مقامات ايران‬ ‫بخواهند که بر اساس کدام معاهده‪ ،‬کدام قانون بشری و به قوال دولت مردان ايران کدام قانون اسالمی چنين‬ ‫برخوردی با انسانها صورت می گيرد؟‬ ‫گذشته از آن‪ ،‬چنين مكان سر پوشيده با يك و يا دو عدد هواكش متوسط براى يک چنين کثرت انسانی ای آيا‬ ‫از منظر بهداشتی‪ ،‬از سوی نهادهای زيستی و بهداشتی مورد تأييد قرار می گيرد؟‬ ‫زمانيکه شب هنگام تا صبح حتى درب ورودى را قفل مىاندازد‪ ،‬براى تهويه هواء هيچ منفذى باقى مىماند؟‬ ‫و آيا در اين مدت همه تنفسها باهم مخلوط مىشود ياخير؟ و آيا در چنين وضعيتى صدها ويروس بيمارى زا‬ ‫از سوی انسانهای مريض به ديگران منتقل نمی گردند؟ و آيا براى درمان انسانهاى بيمار اكماالت تداوى‬ ‫وجود دارد؟ و‪...‬‬

‫‪2‬ـ معيشت‬ ‫دنياى مدرن بر پايه احترام انسان بنا نهاده شده است و اسالم نيز براى انسان حرمت و جايگاه ويژه قائل‬ ‫مى باشد‪ ،‬حتى اگر اين انسان يك موجود جانى بوده باشد‪ ،‬مرتکب جنايت هم شده باشد‪ ،‬براى جنايتش به‬ ‫ميزان جرمش حدود الهى مشخص شده است! هرچند که تعيين اين مجازات در مذاهب مختلفه اسالمی و از‬ ‫منظر علماء دين‪ ،‬مورد مناقشه قرار می گيرد‪ ،‬اما در هر صورت تا ميزان بااليی از شفافيت کامل بر‬

‫‪20‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫خوردار است‪ .‬گرچه که روی تعيين مصاديق و مراجع تعيين و تثبيت آن از سوی علماء مختلفه اسالمی‬ ‫مباحث و مناقشات متعددی وجود دارد ‪.‬‬ ‫اما در دنياى مدرن مجازات هر نوع جنايت را قانون تعيين مىنمايد واصوال قانون را انسانها براى حفظ‬ ‫حقوق ديگر آدميان بر مبناى يك تفاهم مشترك تدوين نموده اند! كه اجراى چنين قوانينى از سوى هيچ يك از‬ ‫آدميان مورد تعرض قرارنمىگيرد‪ .‬چرا که اين قوانی خود عامل نظم مندی جامعه‪ ،‬و آسايش همه انسانها می‬ ‫باشد‪ .‬و به همين دليل است که همه انسانهای جوامع مترقی تالش می ورزند که ميزان پای بندی خويش را‬ ‫به آن افزايش دهند و چنانچه از آن چهارچوبه مقرارت خارج شوند با جان و دل مجازاتهاى تنبيهى را‬ ‫مىپزيرند‪.‬‬ ‫مىخواهم اين موضوع را اينجا بيان كرده باشم كه در مجازاتهاى اسالمى و چه درمجازاتهاى قانونىاى كه‬ ‫توسط آدميان در سر تاسر دنيا تنظيم شدهاست‪ ،‬در هيچ جاىگرسنگى و شكنجه از طريق غذا ندادن و آب‬ ‫ندادن و ايجاد محيط آلوده براى آدميان مجرم پيش بينى نشدهاست که هيچ و حتا اگر چنين رفتارهايی از‬ ‫سوی هر حکومت و هر نظام و جمع و جمعيتی صورت بگيرد‪ ،‬آنان مرتکب جرم شده اند !!‬ ‫اينجا صحبت از جرم است و مجازات؛ كه براى انسانهاى مجرم در نظر گرفته ميشود توسط قانون يا شرع‬ ‫و در بعض از كشورها تلفيقى از قانون و شرع ! اما در قبال مهاجرين افغانى موضوع ماهيتا فرق مىكند بر‬ ‫خالف شيخ "تقوى نيا " نماينده مقام رهبری ايران در اردوگاه سفيد سنگ اسالمی ‪ ،‬اينجانب معتقد هستم كه‬ ‫افغانستانيها هيچ تجاوزى در حريم اسالم وايران نكرده اند !!‬ ‫اين سخن را از آن جهت اينجا بيان کردم که خود شاهد روزی بودم که ازوى يكى از مهاجرين سوال کرد؛‬ ‫تا كى مارا دراين طويله نگه مىداريد؟ وچرا بيرون نمىكنيد او در پاسخفرمودند كه بيخود كرديد كه به‬ ‫اسالم و ايران تجاوز كرديد !‬ ‫و بايد باز هم در جواب اين نماينده رهبری ايران بگويم که جناب آقای تقوی نيا! فکر نمی کنم که با اين سن‬ ‫و سالی که داريد از ياد برده باشيد زمانيکه شوروى در افغانستان تجاوز کردند؛ رهبر فقيد شما آقای خمينی‬ ‫اعالم فرمودند كه اسالم مرز ندارد! و عمال تمام مرزهاى كشورشان را به روى افغانستانيها باز گذاشتند !‬ ‫گرچه اين عمل را به مراتب پاكستانيها با سعه صدر و متانت و نوع دوستانه تر انجام دادند! در صورتيکه‬ ‫رهبريت زمان شما اذن دخول به ايران داده است؟ بر اساس کدام يک از قوانين شما خطاب به مهاجرين می‬ ‫گوئيد که به ايران تجاوز کرده ايد؟ !‬ ‫‪50‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫ثانيا در تمام اين سالها دولت ايران به عنوان يك جانب ذينفع در افغانستان همانند ساير كشورهاى ذى‬ ‫دخل در اين کشور‪ ،‬دخالت نمودهاند و از يك جناح خاص جانب منازعه حمايت سياسى و اكماالتى نموده‬ ‫است‪ ،‬بناء مبرهن است كه يكى ازعوامل تداوم بحران در افغانستان خود جمهورى اسالمى ايران بوده و‬ ‫می باشد !‬ ‫و بايد در نظر داشت كه تداوم هرگونه بحران وايجاد هرنوع بحران جديد‪ ،‬مهاجرتهاى جديد را نيز در پى‬ ‫خواهد داشت‪ ،‬كه بايد بار اين مهاجرت رابه عنوان كمترين هزينه تداوم مداخله خويش پزيراباشيد!‬ ‫مبرهن و آشكار مىباشد كه براى افغانستانيهاى مهاجر در ايران چه انهائيكه در زمان اشغال افغانستان به‬ ‫اذن رهبر فقيد انقالب ايران وارد ايران شده اند و چه كسانيكه در زمان دولت ربانى وامارت اسالمى طالبان‬ ‫وارد ايران شدهاند به هيچ عنوان نمىتوان به ديده عناصر تجاوز مرز نگريست‪ ،‬زيرا درهر دو مرحلهاى كه‬ ‫مهاجرت از افغانستان به كشورهاى همسايه اوج گرفته است‪ ،‬هر دو قانونى بوده‪ ،‬زيرا در مرحله نخست‬ ‫رهبر وقت کشورتان اجازه داده بودند مبنى بر اينكه اسالم مرز ندارد‪ ،‬و در عمل تمامی مرزهای کشور را‬ ‫برای ورود افغانها باز گذاشته بوديد‪ ،‬و در مرحله دوم تداوم بحران ازسوى كشورهاى منطقه من جمله‬ ‫جمهورى اسالمى ايران كه ازپان تاجيكسم حمايت مىنمود‪ ،‬خود دليل ديگر بر مشروعيت ورود مهاجرين‬ ‫بوده می تواند ‪.‬‬ ‫با نفى هرگونه جرمى‪ ،‬اينك‪ ،‬اين سوال پديد مىايد كه چرا مقامات جمهورى اسالمى ايران مهاجرين را از‬ ‫سطح شهرها جمع آورى كرده و مى برند در اردوگاهها و با دهها نوع شكنجه جسمى و روانى و حتى با‬ ‫ندادن غذا ‪ -‬به غير ازنان و آب‪ ،‬آنهم به مقدارى ناكافى‪ -‬جسم اين انسانها را دچار اختالل مىنمايند!‬ ‫بيان اين امر بسى دشوار مىباشد كه يك انسان حداقل در مدت ‪30‬يا ‪70‬روز فقط در روز با سه قرص نان‬ ‫‪210‬گرامى و آنهم يا سوخته و يا خمير و با آب بسيار محدود زندگى كند! من نمىدانم اين رفتارها را با‬ ‫كداميك از استانداردهاى حقوق انسانى و بشرى و اسالمى می توان تطبيق نمود؟!!!‬ ‫مىخواهم اين موضوع را ياد آور شده باشم که گيريم؛ همه اين عزيزان مهاجر تجاوز مرز باشند و به قول‬ ‫شيخ "تقوى نيا " به اسالم و ايران تجاوز كردهباشند؛ يعنى مرتكب يك عمل نا بهنجار شدهاند كه با هنجارهاى‬ ‫مدنى جامعه ايران تطابق ندارد آيا نبايد آنها در يك محكمه صالح محاكمه شوند؟ و از آنها پرسيده شود كه‬ ‫چرا شمامرتكب چنين عمل شنيع تجاوز مرز شدهايد؟‬

‫‪51‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫و آيا نبايد آنهابيان كنند دالئل اين عمل شنيع خود را!! واينكه چرا آنان به ديار ديگر به پناه آمدهاند و ديگران‬ ‫چگونه كشورشانرا به ميدان تاخت و تازتبديل كردهاند؟ و حق حيات را از آنان گرفتهاند؛ چنانكه امروز در‬ ‫مهاجرت نيزازآنان گرفتهاند!!‬ ‫تا در صورت مجرم شناخته شدن آن افراد توسط قاضى عادل محكوم شوند به هر نوع مجازات شرعى و‬ ‫ياقانونىاى كه در نزد اسالم و جامعه انسانى پسنديده مىباشد!‬ ‫و بر فرض محكوميت ؛ اين گونه بايد با يک انسان مجرم برخورد صورت بگيرد؟ كه به آنها آب و غذا‬ ‫ندهند؟ و در محيطهاى آلوده و غير بهداشتى كه سرشار از انواع جانورهای خسك و شپش و كييك‬ ‫و‪...‬مىباشد نگهدارى كنند و يا از آنها بيگارى بكشند !‬ ‫موضوع ديگر كه بازهم ضرورت دارد مطرح شود اين است كه افرادى از مهاجرين افغانى در چهارچوب‬ ‫و ضوابط حاكم بر ايران دچار بزه شدهاند و عمل بزه كارانهاى را مرتكب شدهاند‪ ،‬كه توسط دستگاه قضائی‬ ‫محاكمه شده و به كيفر اعمال خويش هم رسيدهاند؛ سوال اين است كه چرا چنين افراد خطاكارى پس از‬ ‫تحمل دوران محكوميت به اردوگاه تحويلداده مىشوند كه براى مدتى ديگربازهم روزگارى بدتر از دوران‬ ‫زندان را سپرى كنند!‬ ‫و پرسش اين است که اين هنجارها و رفتارهاى غير عقالنى و نا بخردانه با كجاى شريعت و قوانين انسانى‬ ‫و مدنيت امروزين سازگارى دارد؟!‬ ‫به هر حال اين وضعيتی هست که در اردوگاه های کشور ايران در قبال مهاجرين افغانستانی وجود دارد‪،‬‬ ‫اما آنچه که اينجا بيش از همه جای شکوه و شکايت دارد اين است‪ ،‬که هنوز مردم افغانستان تبديل به يک‬ ‫ملت نشده اند‪ ،‬و در جايی که ما فاقد يک ملت واحد باشيم‪ ،‬و در جامعه ای که ما فاقد يک رهبريت سالم و‬ ‫و ملی باشيم و در اجتماعی که هنوز روح ملی برای خود شکل نگرفته باشد‪ ،‬بناء روح دفاع ملی‪ ،‬روح‬ ‫دفاع از هم نوع‪ ،‬و نوع گرايی وجود ندارد‪ .‬و زمانيکه اين ويژگی ها در يک جامعه وجود نداشته باشد‪،‬‬ ‫هر کشوری دندان طمع برای هر نوع بهره برداری و توهين و تهيقر تيز می کنند‪ ،‬اينجاست که بايد به‬ ‫همه افغانها اين نکته را گوش زد کرد که بر خيزيد!! تا کی خواب گران!! بر خيزيد و بسازيد و قوی شويد‬ ‫و روزی همه اين جنايات را در پی ميز محاکمه در سطح جهانی بکشيد !‬

‫‪52‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫و بايد همه آنهائی که در اين سالها در کشور ايران دچار مشقت های متعدد شده اند‪ ،‬اسناد خود و چشم ديد‬ ‫های خويش را آماده کنند‪ ،‬تا روزی که حتما در راه است‪ ،‬در همين نزديکی ها رسيده است‪ ،‬در پای ميز‬ ‫محاکمه بخوانند‪ .‬و از مقام دادگاه بين المللی تقاضای غرامت نمايند ‪.‬‬ ‫♦♦♦‬ ‫چو پيراهن در باد‬ ‫ گپ بزن چى شده؟‬‫از گپ زدن مانده است خنده و گريه در او گم شده؛ گوشههاى چادرش از اشك ديدگانش ترگشته؛ گاه خوش‬ ‫ميشه گاهى گريان ميشه ؛ همه حيران ماندهاند كه چى گپ شدهاس ؛ ديوانه شده؛ يا جنى در او رخنه نموده ‪،‬‬ ‫همه را در غم خود گرفتار كرده ؛ با صداى بلند مىخندد و يكباره خندهها تبديل به گريه مىشود و گريهها‬ ‫تبديل به خنده و‪...‬‬ ‫گاهى خدا را شكر مىكند و گاهى از دربار خدا شكوه مىسازد و باز مىخندد و مىگريد و‪...‬‬ ‫رسول رو به سوى فرشته مىكند و مىگويد ‪:‬‬ ‫ تو نمىدانى مادرت را چى شدهاس؟‬‫فرشته در حاليكه مات و مبهوت َد مادر سيل مىكنه مىگويد‪:‬‬ ‫ نمىدانم امىمادرم كه دَ خانه جافر زوار رفت جور و تيار بود‪ ،‬از اونجى كه پس آمد يك دفعه شروع كرد‬‫با كفش دَسر خود كوفتن و باز شروع كرد به وضو گرفتن و رو به قبله ايستاد شد؛ دعا كرد و گريست و‬ ‫خنده كرد و‪...‬‬ ‫رسول سراسيمه لباس خود را تبديل نمود و حركت كرد به سوى خانه جافر زوار‬ ‫ سالم عليكم !‬‫ عليك السالم بفرمائيد خانه!‬‫ جافر زوار خانه است ؟‬‫‪ -‬بله بفرمائيد خانه!‬

‫‪51‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫رسول به داخل خانه ميرود‪ ،‬پير مرد بر سر دسترخان نشسته است ؛ رسول سالم مىكند و پير مرد نيم خيز‬ ‫ميشود و رسول سوال ميكند ‪:‬‬ ‫ مادر فرشته امروز دخانه شما آمده بود؟‬‫ بله آمده بود‪ ،‬چطور؛ خيريت اس؟‬‫ خو بريش چى گفتيد؟‬‫ هيچ گپى نگفتيم فقط پرسان كرد كه احوال از بچيم داريد؟ از او پيشترك هم يك نفر احوال آورده بود كه‬‫دخانه كربالئى زوار يك نفر احوال باچه رسول ره آورده ؛ از همى خاطر مه گفتم كه برو دخانه كربالئى‬ ‫زوار و‪...‬‬ ‫مگم خود شمو هيچ گپى نگفتيد؟‬ ‫ نى به خدا مو خبر نداشتيم هموقدر خبر داشتيم كه احوال آمده است از بچه شى !‬‫ حاال هم خبر نداريد كه چى خبر بوده؟ باچه دكجا مىباشه و‪...‬‬‫ نه به خدا هيچ خبر نداريم ؛ شمو هم بوريد دخانه كربالئى زوار!‬‫رسول سراسيمه بدون اينكه به يادش بيايد خدا حافظى كند منزل جافر زوار را ترك مىكند و به سوى خانه‬ ‫كربالئى زوار حركت مىكند‪ .‬در تاريكى شب بدون هيچ ترس ازمأموران نيروى انتظامى كه در هر كوچه‬ ‫و پس كوچهاى يا افغانىها را جمع مىكند و يا از آنها باج مىگيرند به خاطر نداشتن كارت سبز! راه خانه‬ ‫كربالئى زوار را مىپيمايد! كربالئى زوار را در پيش چشم خود مجسم مىكند كه خندان مىباشد نه نه‬ ‫كربالئى زوار را در برابر خود افسرده مىبيند كه سرش پائين است و ناراحت مىباشد نه نه اصالكربالئى‬ ‫زوار ازكجا مىتواند از يگانه فرزند پسر او خبر داشته باشد؟ آخرين پسرى راكه او با خون جگر از قربان‬ ‫گاهها نجات داده است تا عصاى پيرىاش باشد حاال در اين سرزمين بيگانه ؛ در اين غربت و تنهائى او را‬ ‫گم كردهاست‪ ،‬در جستجوى او بايد اين زمين سخت و بى عاطفه انسانى را در اين دل شب بگردد تا بلكه از‬ ‫او خبرى بيابد و‪...‬‬ ‫حال بايد برود به خانه كربالئى زوار ؛ آيا كربالئى زوار از او خبرى خواهد داشت؟ آيا كربالئى زوار‬ ‫خبرهايش راست خواهد بود؟ از كجا معلوم كه افواهات نباشد! ذهن رسول در ميان همه بود و نبودها و‬ ‫راست و دروغها مىچرخد و به كلى مادر فرشته و فرشته از يادش رفته است و پيشتر از همه چشمش را‬ ‫‪52‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫نيمه ماه به خود جلب مىكند و در كنار سرک بر لب جدول مىنشيند يكى از سرنشينهاى موتر برايش‬ ‫اشپالق مىزند و موتر به سرعت از پيش او عبور مىكند؛ صداى اشپالق مثلاشپالق جوانىهاى سخى بود!‬ ‫ آه بيخى خود سخى بود كه به سوى پدر خنده كنان اشپالق مىزد !‬‫مگر ميشه مگر ممكن است كه سخى باشد؟ پس از ‪17‬سال او را ديده باشد؟ او باز گشته باشد او از درون‬ ‫قبر برآمده باشد و در اينجا رسيده باشد نى نى محال است!! پير مرد از پى موتر دوان دوان مىرود و موتر‬ ‫دور مىشود و يك موتر نظامى در پيش روى رسول مىايستد موتر نيروى انتظامى است ‪،‬يكى از مأموران‬ ‫از موتر پياده مىشود و رو به رسول مىكند‬ ‫ اينوقت شب توى خيابون چه مىكنى؟‬‫ مه مه‪.... .‬‬‫ت تو بده!‬ ‫ افغانى هم كه هستى ياال ٌ كار ِ‬‫ مه كارت ندروم!‬‫ پدر سوخته افغونى كارت هم نداره اونوقت اين وقت شب تو خيابون ول مىگرده!‬‫يكى از مأمورها از داخل موترمىگويد‪:‬‬ ‫ بازرسى كن !‬‫ چشم قربان!‬‫ همه جيبهاى رسول را مىگردد حتى جورابهاى او راهم مىگردد ولى چيزى پيدا نمىكند و رو مىكند به‬‫مأمور داخل ماشين‪:‬‬ ‫ قربان پول و مول همراش نيست‪!.‬‬‫ خوب خوبه اين يكى رو با خود مون ميبريم تحويل مىدهيم!‬‫درب عقب موتر را باز مىكند و رسول را داخل موتر با زور مىاندازند!‬

‫‪55‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫ از براى خدا رحم كنيد‪،‬شما مسلمان هستيد اى از رويه مسلمانى دور است كه يك طفل مه با زن بيمارمه‬‫در خانه بمانه بدون سر پرست و شما مرا به اردوگاه ببريد ؛ از براى خدا ترحم كنيد! واى خدا در اينجا يك‬ ‫مسلمان پيدانمىشه ؟‬ ‫رسول با تمام قدرت به درب سلول مىكوبد اماكسى درب را باز نمىكند و بازفرياد مىزند‬ ‫ آى خدا! اى چه بال بود كه بر سرمه آمد؟؛ فرشته مه كجا ميشه او زن بيمار مه كجا ميشه و سرنوشت‬‫فرزندم چى شد و‪...‬؟‬ ‫مىگريد و مىگريد در حاليكه سر بر پشت درب سلول تكيه دادهاست به خواب مىرود يوسف و سخى و‬ ‫عبدالعلى هستند كه مىخندند و برلب جوى آب زالل در سايه درختان با نشاط نشستهاند و باهم مىخندند و‬ ‫مىخندند و قربان در حال دويدن تا در كنار برادران ديگرش جاى گيرد ولى عرق تمام اندامش را فرا گرفته‬ ‫است و نفس نفس زنان به جمع برادرانش ملحق مى شود ؛ آنها با ريختن چند كاسه آب زالل از او استقبال‬ ‫مىكنند و مىنشينند باهم به صحبت كردنمشغولميشوند‬ ‫سخى روى مىكند به طرف قربان و مىپرسد‪:‬‬ ‫ چه دير آمدى ؟‬‫ قربان ‪ -‬گرفتار بودم!‬‫ ميدانى چند سال است كه در انتظارتو بودم؟‬‫راستى چرا پدرمان را نياوردى؟‬ ‫ او هم خواهد آمد و‪...‬‬‫درب سلول باز ميشود‬ ‫ افغونى كثيف پاشو بيا !‬‫رسول از جاى خودش در حاليكه چشمهاى خواب آلودش را مىمالد بلند ميشود و مامور دست او را مىگيرد‬ ‫و به اطاق افسر نگهبان مىبرد‪.‬‬ ‫ نامت چيست؟‬‫ نامم رسول‬‫‪53‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫ افغانى هستى؟‬‫ بله صايب‬‫ كارت دارى؟‬‫ نه نداروم‬‫مشخصاتش را بر روى يك فرم مى نويسد جهت معرفى كردن به اردوگاه سفيد سنگ و رسول شروع‬ ‫مىكند به التماس كردن و خواهش كردن و مىگويد‪:‬‬ ‫ بيرادر جان! بچم گم شده ؛ دخانه يك طفل مه مانده با زنى كه نمىدانم دَ اين چند روز چى بال زده‪ ،‬بيمار‬‫شده يا ج ٌنى شده است؛ رحم كن! ال اقل اگر در اردوگاه مىبريد؛ زن بيمار و طفلك مرا هم بياوريد و!‪...‬‬ ‫افسر نگهبان با خشم رو به طرف سرباز مىكند‬ ‫ اين افغونى رو وردار ببر با اين برگه به يگان ويژه پاسداران تا ترتيب انتقالش را به اردوگاه بدهند ‪،‬بلكه‬‫شهرمون تميزشه !‬ ‫سرباز دست رسول را مىگيرد مثل جنايت كارهاى بزرگ يك دست بند به دست او مىزند و يك حلقه دست‬ ‫بند را به دست خودش مىزند و به سوى اتومبيل حركت مىكند ‪.‬‬ ‫درب كالن برقى گشوده ميشود اتومبيل داخل محوطه اردوگاه مىگردد و درب برقى بسته ميشود سربازى‬ ‫درب موتر را باز مىكند و افغانىها پياده ميشوند‪ .‬همه را به ترتيب بازرسى مىكنند و موتراز همان درب‬ ‫برقى محوطه اردوگاه را به سوى بيرون ترك مىكند و آخرين كپه نسوار رسول را هم در بازرسى مأمورها‬ ‫مىگيرند ؛ و همه را به سوى محوطه سرپوشيدهاى بنام قرنطينه مىفرستند !‬ ‫در بدو ورود به قرنطينه اولين كابل مأمورها بر پشت رسول مىنشيند و شيارى سرخ و دراز از خود بر‬ ‫روى پوست بدنش بر جاى مىگزارد‪ .‬رسول داخل سالن بزرگى ميشود كه از آن به نام قرنطينه ياد مىكنند؛‬ ‫هواكشها سرو صداى فراوانى ايجاد كرده است و هم همه جمعيت متراكم؛يك فضاى خاص به سالن بزرگ و‬ ‫پر از انسان بخشيده است چند قدمى در ميان جمعيت پيش ميرود و مقدارى جاى خالى مىيابد و بدانسوى‬ ‫مىرود‬ ‫‪ -‬سالم عليكم‬

‫‪57‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫تعدادى از هموطنان كه باهم" شير و بز" بازى مىكنند سالم او را عليك مىكنند و كمى خودشان را جمع و‬ ‫جور مىكند تا رسول هم جائى بيابد و بنشيند! رسول در ميان دو پتو كه از هر دو طرف بر روى زمين‬ ‫گسترانده شدهاست و به هم نرسيده و در فاصلهاى در امتداد هر دو پتو‪ ،‬بتون كف زمين پيداست؛ مىنشيند و‬ ‫بعد يكى از مهاجرين با او سر صحبت را باز مىكند‬ ‫ خو وطندار اينجا جاى خوش آمد و پيش آمد نيست ولى ازاينكه در جمع ما آمدهايد بازهم عرض ميكنم از‬‫سر نا چارى خوش آمديد !‬ ‫ اى برادر خوش باشى الهى! تا دنيا هست انمى ناخوشىهاهم است !‬‫ خو وطندار از كجاى وطن هستى!؟‬‫ مه از ارزگان هستم شما از كجا مىباشيد؟‬‫ اين برادر از شهرستان مىباشد آن برادر كه "شير و بز" بازى مىكند از باميان مىباشد و اين برادر‬‫ديگر از بادغيس مىباشد و او برادر كه خواب است از ميدان شهر مىباشه‬ ‫ شما را از كجا آوردهاند؟‬‫ اين برادران را هر كدام رااز يك مكان خاصى از ايران گرفته است من را از سر فلكه (مكانى كه براى‬‫سر كار رفتن؛كارگرها ايستاد ميشوند) گرفتند و آن برادر ديگر را از سر نوبت نانوائى گرفتهاند كه شايد‬ ‫خانوادهاش هنوز هم منتظر باشند كه ‪،‬كى با نان وارد خانه ميشود و اين برادر را از مابين حرم حضرت‬ ‫معصومه در قم در حال زيارت كردن خواهر امامرضا گرفتهاند و‪....‬‬ ‫ راستى خودت نگفتى از كجا هستى خيلى اشتياق دارى كه ديگران را معرفى كنى !‬‫ من نامم عباس رنجبر مىباشد و از ولسوالى سرجنگل مىباشم؛ مگم به گمانم نامتان از يادتان رفت !‬‫ مه نامم رسول مى باشه‬‫رسول پس از مكثى و نگاهى به اطراف خودش كه انبوه هموطنهايش را مىبيند يكى دراز خوابيده است و‬ ‫ديگرى زانو بر بغل نهاده و چنان مصيبت زده نشسته است كه فقط خدا داغ هاى دلش را ميداند و بس و‬ ‫بعضى ديگر هم در صف طوالنى كناراب (توالت) و شير آب ايستاده اند كه جرعهاى آب بنوشند‪.‬‬

‫‪58‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫و رسول از خود سؤال مىكند چه مدت در اين سالن سر بسته خواهم ماند و در اين ميان فرشته و مادرش‬ ‫در ديار غربت درشهر غريب و در سرزمين عارى از عاطفه چه خواهند كرد؟ راستى مادر فرشته ديوانه‬ ‫شده بود؟‬ ‫آيا قربان بازگشته باشد؟ قربان پيدا شده است؟ اگر قربان پيدا شده باشه خو ديگه غم ندارم اگر پيدا نشده‬ ‫باشد و مادر فرشته هم مثل همه ديوانهها ديوانه شده باشد و از خانه خارج شود و در كوچه و‬ ‫برزن ساكن شود مثل همه ديوانهها آيا فرشته او هم طعمه‪....‬‬ ‫نه نه خدا نكند دَ دل خود راه بد نشان نده خدا مهربان است! رسول تمام كلمات آخر را بلند تكرار مىكند‬ ‫نه نه خدا مهربان اس و ‪...‬‬ ‫رنجبر با تعجب مىپرسد با من بوديد؟‬ ‫نى نى مه با شما چيزى نگفتم!؟‬ ‫رسول از جاى خودش بر مىخيزد و در صف كناراب مىايستد در آخر صف پشت مردى كه صورتش را‬ ‫ريش انبوهى پوشانيده است نوبت مىگيرد از لهجهاش پيداست كه از ساكنان هرات است و تاجيك تبار‪ ،‬رو‬ ‫به عقب بر مىگرداند و به رسول نگاهى مىافكند و مىگويد‬ ‫ اى بُرادر نام تو چيست؟‬‫ نام مه رسول!‬‫ كار و كاسبى ندارى اينجه آمدهاى وقت خود طلف مىكنى؟‬‫رسول هيچ نمىگويد و مرد ريش و پشم دار ادامه ميدهد‬ ‫ مه خو بيكار هستم و ازى طرف هم سوزاك داروم و به همى دليل يك دفعه كه به كناراب مىروم و كارمه‬‫خالص ميشه باز پس ميايوم ؛ آخر صف ‪،‬نوبت مىگيروم تا بازهم نوبت مه ميشه يك چند قطره پيشاب‬ ‫بازهم تيار ميشه و‪...‬‬ ‫مرد ريش وپشم دار ادامه ميدهد و حوصله رسول سر ميرود و خنده و گريه مادر فرشته باز در پيش‬ ‫چشمانش رژه ميرود و مادر فرشته در حاليكه فرشته را با چادر بر پشت خود محكم بسته است از پى يك‬

‫‪50‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫كبوتر كه به سوى آسمان در پرواز مىباشد ميرود و هر گام كه بر ميدارد يك دفعه مىخندد و باز مىگريد و‬ ‫رسول فرياد مىزند‬ ‫ ِن‪-‬ى ِن‪-‬ى فرشته مه و و و و‪....‬‬‫جماعت اطراف رسول را پركرده است يكى شانه هايش را مىمالد و ديگرى آب بر صورتش مىپاشد و‬ ‫ديگرى با سيلى به صورتش مىكوبد و يكى هم درب آهنى قرنطينه را با مشت مىكوبد و فرياد مىزند ‪:‬‬ ‫ هاى مُرد هاى مُرد و‪...‬‬‫هيچ نگهبانى شايد صداى درب را نمىشنود و يا باز نمىكند ولى پير مردهاى فنى مشغول به هوش آوردن‬ ‫رسول مىشوند ‪.‬‬

‫كمكم غروب آفتاب نزديك ميشود‪ ،‬هواى مطلوبى هست نه گرم هست و نه هم سرد و به همين دليل همه‬ ‫آنهائيكه در تمام مدت روز در داخل آلونكهاى شان بودهاند يكى يكى از آلونكها بيرون مىشوند ودر ميان‬ ‫جاده هاى خاكى ميان سكوها در انبوه آدمها گم ميشوند و هركس در پى آشنائى مىگردد و يا خداى ناكرده‬ ‫فاميلى رسول بر سر سكوى سيمانى نشسته است و راه رفتن جماعت را تماشا مىكند و از اينكه امروز از‬ ‫آن سالن سرپوشيده به يك فضاى بازترى رسيده است خرسند مىباشد و احساس مىكند دست مردى بر شانه‬ ‫هايش مىخورد جانب راست خود را نگاه ميكند احساس خوش آيندى در وجودش جان مىگيرد و از جاى‬ ‫خودش بر مىخيزد‬ ‫ واه بچه رمضان تو هم اينجى هستى!‬‫رمضان با چهرهغم گرفته و اندوه بار مىگويد‪:‬‬ ‫ رسول تو ره هم‪....‬‬‫بغض گلويش را ميگيرد ولى سعى مىكند كه هيچ نگويد و خود را آرام مىكند‬ ‫كه رسول چيزى از اندوه دل او نفهمد!‬ ‫رسول خوشحال مىباشد كه الاقل يك آشنا و يك كسى كه از خودش بهتر مىباشد را در اينجا ديده است ؛‬ ‫شايد كه در اين راه پر از خوف و خطر به دردش بخورد‪ ،‬شايد ديگر احساس تنهائى نكند ولى رمضان هر‬

‫‪30‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫چقدر كه چشمش به چشم رسول مىخورد احساس مىكند كه بارش سنگينتر شده است و بار غمى جانكاه‬ ‫كمرش را خم مىكند و‪...‬‬ ‫رمضان همه آشنايان خودش را كه در داخل اردوگاه بود جمع كرده است و با آنها به مشورت مىپردازد‬ ‫يكى مىگويد بايد خبرش كنيم‪ ،‬بايد بداند آنچه اتفاق افتاده است! و ديگرى مىگويد نى نى غم بزرگى مىباشد‬ ‫تحملش در اين اردوگاه و در اين محيط نامساعد كه هيچگونه امكاناتى براى انسان نيست دشوار است و‬ ‫امكان خطر براى خود رسول هم به همراه دارد و‪ ...‬هركس چيزى مىگويد به همين دليل تصميم گرفتن‬ ‫دشوار است گفتن يك سرى خطر دارد و نگفتن يك سرى خطرهاى ديگر !‬ ‫و به همين دليل گفتگوها ادامه پيدا مىكند و آصف ديوانه از جاى خودش بر مىخيزد و بر روى سكوئى‬ ‫مىرود كه رسول در آنجا نشسته است! رو در روى رسول مىنشيند و مىگويد‬ ‫ وطندار غم آخرتان باشه! خدا بيامرزه مگم خوب آدم بود!‬‫رسول هيچ نمىفهمد كه اين مرد ناشناس چى مىگويد ازاو پرسان مىكند كه برايش چى گفته است؟‬ ‫و آصف ديوانه در حاليكه ريش انبوه خودش را باانگشتانش مىتاباند‪ ،‬مىگويد ‪:‬‬ ‫ آدمى را خداوند براى مردن آفريده است‪ ،‬هيچيك از ما و شما تا ابد زنده نخواهيم ماند‪ ،‬همانند همى‬‫بيرادرى كه چند روز پيش در اينجا دار فانىره وداع گفت !‬ ‫رسول هيچ نمىفهمد مردى با ريشهاى انبوه با او چه مىگويد برايش از چه كسى سخن مىگويد؛ اما چيزى‬ ‫در دلش گواهى بد ميدهد‪ ،‬در دل احساس بدى پيدا كرده؛ اين احساس را چند بار تا كنون تجربه كرده است‪،‬‬ ‫خدا بخير بگذراند سراسيمه به سراغ رمضان مىرود در ميان انبوه آدمها پيدا كردن رمضان چه دشوار‬ ‫مىباشد! هميشه همينطور هست هر وقت هر چيز را كار ندارى در پيش تو هست و هر وقت هر كس را‬ ‫كار ندارى در پيش رويت هست همى كه با آن نفر نياز پيدا كردى ديگه پيدا نمىشه !‬ ‫ خدايا؟ اى رمضان د كجاست‬‫تمام كمپ را زير و رو مىكند تا باالخره رمضان را بر سر سكوئى تنهإ مىيابد شتابان به سويش ميرود‪،‬‬ ‫سالم مىكند و بعد بدون هيچ مقدمهاى سوال مىكند!‬ ‫‪ -‬رمضان! تو ره به خدا قسم كه راستشه بگوى؛ كى مرده؟ چى شده كدام گپه از مه پنهان كردى؟‬

‫‪31‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫رمضان حيران شده است كه رسول چه مىگويد او از چى كسى سخن مىگويد‪ ،‬نكند همه چيز را فهميده‬ ‫باشد اما چطور ممكن است كه او خبر دار شده باشد همين چند دقيقه پيش بود كه با تمامى دوستاناش فيصله‬ ‫كردند كه در برابر رسول چه رفتارى داشته باشند و چگونه برايش اين غم بزرگ و جان كاه را بگويد‬ ‫ولى ‪...‬‬ ‫رسول پيش پاى رمضان مىنشيند و خواهش مىكند كه بگويد چى گپ شده است و آن مرد ريش دراز خبر‬ ‫از مرگ كدام عزيزش در اين اردوگاه به او داده است‪ .‬خم مىشود كه پاهاى رمضان را بوس كند و قول‬ ‫مىدهد كه هر غمى كه باشد همچون يك شير تحمل كند و‪...‬‬ ‫رمضان احساس مىكند در بدجايى گير افتاده است هر چقدر تالش مىكند كه او را آرام كند و برايش‬ ‫بقبوالند كه آن مرد ريش و پشم دار ديوانه است تالشش بى فايده مىماند و رسول يك ريز و پى در پى تمنى‬ ‫مىكند كه بگويد و سر انجام رمضان ناچار مىشود كه بگويد ‪:‬‬ ‫ مرد هيچ دوست نداشتم كه مه پيام آور غم برايت باشم بسيار دوست داشتم كه ده اينجى خبر نشوى ولى‬‫چى كنم كه همه چيز دَ كنترل مه نيست!‬ ‫در حاليكه بغض گلوى رمضان را مىفشارد و اشك بر گرد چشمش حلقه مىزند مىگويد ‪:‬‬ ‫ قربانت قربان تو!‬‫زبانش بند مىشود ولى چارهاى ندارد بايد بگويد رسول همه چيز را فهميده است ولى مىخواهد از زبان‬ ‫رمضان بشنود! رمضان گردن رسول را در آغوش مىگيرد و بر سر سكو مىنشيند و مىگويد‬ ‫قربانت به خدا رسيد! قربانت از همين اردوگاه تا خدا پرواز كرد و‪...‬‬ ‫جمعيت انبوهى گرد رسول و رمضان را فرا گرفته است رمضان در حاليكه مشغول مالش دادن بازوهاى‬ ‫رسول مىباشد و مرد ديگر پى در پى به صورت رسول آب مىزند و در ميان جمعيت هم همه عجيبى ايجاد‬ ‫شده است هر كس با ديگرى چيزى مىگويد يكى مىگويد‪:‬‬ ‫ ميدانى بيچاره دلش ضعف رفته از خاطر ازى كه در اين اردوگاهاسالمى هيچ‬‫چيز براى خوردن وجود ندارد به غير از سه قرص نان ‪210‬گرمى در تمام شبانه روز!‬ ‫‪ -‬مىگويند اين پدر همان جوانى هست كه هفته پيش در اين اردوگاه مرد !‬

‫‪32‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫ جوان خوبى بود ؛ بيچاره آنقدر درد كشيد تا مرد !‬‫ خدا ايته روزه بر سر هيچ يهودى نياورد!‬‫بر تعداد مردميكه بر گرد مرد از حال رفته اجتماع كردهاند؛ مرتبا افزوده مىگردد و به خاطر اطالع پيدا‬ ‫كردن از جوانب قضيه به سوى نقطهاى كه انسان مصدوم قرار دارد فشار وارد مىكنند و اين اجتماع وسيع‬ ‫انسانى باعث مىشود كه هواى كافى به انسان مصدوم نرسد و به همين خاطر رمضان از جاى خود بر‬ ‫مىخيزد و مىگويد!‬ ‫ برادران اين پير مرد پدر قربان مىباشد ؛ قربانيكه در برابر ديدهگان ما و شما آنقدر درد و رنج كشيد كه‬‫باالخره اين دار فانى را مظلومانه ترك نمود! حال از همه شما تقاضامندم كه مقدارى اينجا را خلوت كنيد تا‬ ‫اين پير مرد هواى تازه برايش برسد ما و شما خوب ميدانيم بهدارى اردوگاه وقتى به قربان جوان ما و شما‬ ‫ترحم نكرد و هيچگونه تداوى ننمود اين پير مرد را هم هرگز تداوى نخواهد كرد چنانكه يكى از برادران‬ ‫مدتى هست كه رفته تا اجازه بگيرد به بهدارى ببريم هنوز اجازه ندادهاند اين ما و شما هستيم كه بايد رعايت‬ ‫حال هم ديگر را بكنيم‪.‬‬ ‫جمعيت با اندوه و تأسف به عقب ميرود و رمضان ادامه ميدهد‪:‬‬ ‫ برادران اين برادر؛ رسول نام دارد داراى سه فرزند پسر بود كه اولين پسرش در همان سالهاى اول‬‫جنگ توسط نظام كمونيستى كشته شد و دومين پسرش را احمد شاه مسعود در افشار به جرم هزاره بودن‬ ‫كشت و قربان هم سومين پسرش بود كه در اردوگاه اسالمى ايران جان باخت و در حالى كه او را به اينجا‬ ‫آوردهاند يك دختر خردسال و زن بيمارش در يكى از شهرهاى ايران جا مانده است بدون هيچ ‪....‬‬

‫شور و هيجان همه اهالى اردوگاه را فرا گرفته است همه سعى دارند تا وسايل اردوگاه را تحويل دهند و به‬ ‫اتوبوسها سوار شوند براى طرد مرز شدن!‬ ‫رسول با كمرى خميده به سوى موتر حركت مىكند ؛ برگه شناسائى اردوگاهاش را مىگيرند و در صف‬ ‫يكى از ماشينها مىفرستد‪ ،‬آنجا از او كرايه موتر تا مرز دغارون را مىگيرند و بعد مىفرستند تا به نوبت‬ ‫سوار اتوبوس شوند‪ .‬رسول اولين پاى خودرا كه از پله كان موتر بلند مىكند مأمور پيش دروازهموتر يك‬ ‫لگد به باسن رسول مىكوبد و پيرمرد با سر خود به درون موتر پرتاب مىشود و سرش به آهن صندلى كمك‬ ‫راننده اثابت مىكند و خون جريان مىيابد ؛‬ ‫‪31‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫رسول با كالهش سرش را محكم مىفشارد تا خون بند بيايد و اتوبوس حركت مىكند و سر رسول همچنان‬ ‫در خون سرخ شده است؛ پس از چند ساعتى همه را در مرز دغارون پياده مىكنند‪ ،‬رسول به اتفاق چند‬ ‫مهاجر ديگر سوار كابين يك تويوتا ميشوند به مقصد هرات!‬ ‫موتر از گمرگ حركت مىكند و در برابر اولين مقر طالبان مىايستد يك طالب مىآيد سر نشينان تويوتا را‬ ‫نگاه مىكند و بعد مىپرسد؟‬ ‫ از كجا مىآئيد؟‬‫ از ايران ‪ -‬از اردوگاه !‬‫ نامتان چيست؟‬‫ قيوم !‬‫ شما !‬‫ عبدالطيف‬‫ شما!؟‬‫ رسول‬‫و‪....‬‬ ‫وپس از اينكه همه سر نشينهاى موتر را نامهاى شان را پرسان كرد؛ يك فرم را از جيب واسكت خود‬ ‫بيرون مىكشد و بررسىمى كند و باز به چهرهها نگاهى مىكند و مىگويد‪:‬‬ ‫ كل تان پياده شويد!‬‫همه سر نشينان تويوتا پياده مىشوند چند نفر طالب دور آنها را حلقه مىكند و به سوى يك امارت قديمى‬ ‫هدايت شان مى نمايد و بعد چند تن از طالبها مىآيند نامهاى كل افراد را نوشته مىكنند و دستهاى شان را‬ ‫بسته كرده و دو عدد داتسن با شيشههاى دودى مىآورند همه آنها را سوار مىكنند و در ميان گردو غبار‬ ‫باقى مانده از جاده خاكى گم مىشوند به مقصد هرات!‬ ‫همه را در مقر طالبان در كميته امنيت از موترها پياده مىكنند و مىبرند بر سر چوكيها مىنشانند!‬

‫‪32‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫پس از چند دقيقهاى يك طالب با ريشهاى انبوه خود وارد مىشود يك نگاهى به همه افراد مىكند و خود‬ ‫مىرود در پشت ميز خود مىنشيند و مىگويد‪:‬‬ ‫ به ما راپور دادهاند كه شما براى خراب كارى وارد شهر هرات شدهايد‪ .‬تعدادى ديگر از شما را گرفتهايم‬‫و آنها هم به گناه خودشان اقرار كردهاند! و همالى در بندى خانه مركزى هرات انتقالشان دادهايم و الزماس‬ ‫كه بريتان بگويم كه اگر خودتان اقرار كنيد و با ما همكارى كنيد مه ميتانوم اى قو َل َبريتان بتم كه در‬ ‫مجازات شما كاهش بته و هر كدامتان كه همكارى نكنيد جزايتان مرگ است!‬ ‫رو مىكند به سوى اولين نفر كه در جانب مقابلش نشسته است!‬ ‫ خودته معرفى كن و بگو كه براى چى كارى به هرات آمدهايد؟‬‫ مه قيوم هستم مال صاحب! مگم اگر مه راست خوده بگويم شما مره آزار نمىدهيد؟‬‫ نى تو فقط راست خود بگو! كسى غرض دارت نخواهد بود!‬‫ مال صاحب ما آمده بوديم ؛ نى نى ما را به زور راهى كردند كه بيائيم‬‫هرات و پس از نيمه شو امشب يك نفر به سراغ مه ميايه كه برايمان اكماالت برساند و همى شهر هراته‬ ‫ناامن كنيم!‬ ‫ آيا شما حاضر هستيد كه بر سر قرار خود حاضر شويد تا رابط شما را ما شناسائى كنيم؟‬‫ بله صايب از جان و دل خود حاضر هستم كه براى وطن خود كاركنم!‬‫ نفر بعدى خود معرفى كن!‬‫ مه سيفالدين مىباشم از باشندگان شهر هرات‬‫ براى چه كارى به هرات آمدى؟‬‫ مال صاحب مه به خاطر يك امر خالف قانون در ايران دستگير شدم و قريب بود كه قيد و بندى شوم كه‬‫يك نفر پيدا شد و گفت اگر با ما كار كنى از بندى خانه نجاتت مىدهيم و همى بود كه به ما مأموريت داد تا‬ ‫بيائيم به شهر هرات و ادامه مأموريت بعدا به ما ابالغ ميشه!‬ ‫‪ -‬آيا آماده هستى براى گرفتار كردن ديگر خراب كارهاى ضد وطن با ما همكاری كنيد؟‬

‫‪35‬‬


‫روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ‬ ‫ بله صاحب !‬‫ نفر بعدى ؛ هزاره سرميده!‬‫ مه مال صاحب رسول هستم!‬‫ براى چه به هرات آمدى!‬‫ مال صاحب مه راگرفتند و به اردوگاه سفيد سنگ آوردند و بعد طرد مرز كردند‪ ،‬زن و دخترم هم در‬‫ايران مانده و‪...‬‬ ‫ كلتان را از اردوگاه طرد مرز كردهاند ‪ -‬اى ره ما خو ميدانيم ‪ -‬و ميدانيم كه دولت ايران ازى خاطر كه ما‬‫را بتانه فريب بده يك تعداد اجير شدگان شان را مثل شما از طريق اردوگاه در داخل خاك وطن ما ميكند تا‬ ‫در اينجا صلح و امنيت ما و مردم ما را از بين ببرد!‬ ‫اى ره خوب مىفاميم آلى تو بگوى كه چى وظيفه دارى د اينجه و قرار هست چى كسى ره مالقات كنی؟‬ ‫ مال صاحب مه نى وظيفه دارم و نى هم قطى كسى قرار مالقات داروم!‬‫خو هزاره سر ميده در ميان ايقه آدم تو مىخواهى باز دروغ بگوئى و ما را گمراه كنى؟‬‫ نى مال به قران اينه راس مىگم كه نى قرار داروم و نى هيچ بالى ديگه!‬‫ به خير صبا ميگم كه قران دگردن تو هزاره كافر بزنه كه ايقه نتانى دروغ بگوئى ‪.‬‬‫باد تندى مىوزد از دور بر سر تير چراغ برق يك پيراهن آلوده به خون مىرقصد و آنسوى چراغ برق يك‬ ‫پارچه دراز كه بر رويش با خطى سرخ نوشته شده است آويزان است و گوئى هردم به شدت چيزى مثل‬ ‫پيراهنى آلوده به خون ميرقصد‪ .‬انبوه مردم به سوى تير چراغ برق نزديك ميشود؛ بر روى پرده سفيد‬ ‫نوشته شده است‪:‬‬ ‫» اين است سزاى خائن به وطن ؛مزدور بيگانه«!‬ ‫باد پاهاى رسول راكه از ما بين تمبان سفيدش بيرون بر آمده است بر روى هوا شور مىدهد؛ شايد چيزى‬ ‫به رنگ سرخ بر روى پيراهن سفيدش نوشته است‪:‬‬ ‫رسول؛ آخرين نسل قربانى‬

‫‪33‬‬

كمپ2 اردوگاه سفيد سنگ  

salam hamwatan aziz

Read more
Read more
Similar to
Popular now
Just for you